<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پندارهای آرایه</title>
<link>http://pendarenik.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 13 May 2012 15:08:03 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>غریبه جات</title>
<link>http://pendarenik.blogfa.com/post-1303.aspx</link>
<description>یکی گفته بود توی جهنم هر روز مجبوری وارد یک جمع جدید بشوی. من خندیدم؛ اینطور نبود برایم. جمعهای جدید را نه به شدت اما به خوبی استقبال می کردم. اینبار اما برای دل دل کردنهای دل دخترکی که دل در گروی دل همسر ما دارد و خب، من خر که نیستم! می فهمم و خودم اینکاره ام و خوب تپیدنها و اشاره ها و دل رفتنها را میبینم و میگیرم،تصمیم گرفتم سرکی به جمع دیگرانی که نمیشناسمشان زیاد بزنم. تا همینجا می خواستم عین اتفاقی را که افتاد بنویسم، اما وقتی یک راز توی نوشته های بالایی برملا شد، دیگر نوشتن صلاح نیست. فردا همان دخترک دیگری که بر سر یک کلمه حرف معمولی من برایش سوتفاهم ایجاد شد و باعث شد تا ته مهمانی من هی دستم را بگیرم جلوی سینه ام و به نشانه ی شرمندگی سرم را با کرنش خاصی خم کنم و زیر لبی بگویم باور کن منظوری نداشتم و اصلن منظورم تو نبودی و من اصلن تو را ندیده بودم و یکهو برای نشان دادن مصداق جمله ای که گفته بودم پریدی وسط، درست هنگام بیان جمله ام نگاهم افتاد توی چشمهای تو . به خدا اصلن قصدم توهین به تو نبود و این فقط یک شوخی بود و باور کن من خودم همیشه لباسهای خیلی باز می پوشم برعکس اینبار که چون جو را نمیشناختم احتیاط کردم و فکر نکن من ندید بدید و املم و به خودم اجاره می دهم به دیگران حرف قلمبه سلمبه بار کنم و ببخشید و هی دستم را موقع رقص باز روی شانه اش بگذارم و بگویم ببخشید تو رو خدا...من منظورم این طور که تو برداشت کردی و گفتی هست که هست بگذار باشد نبود؛ بله، فردا همان دخترک خواننده ی ده سال پیش ما از آب در می آید و حالا بیا درستش کن و یقه ات را میچسبد که اهه؟ واقعن؟ فلانی عاشق فلانیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آمده بودم بگویم من از جمع های جدید متنفرم. آدمهایی که نمیشناسی شان و نمی شناسندت و توی هی یاد گرفته ای میان جمع لطیف دوستان حجره و گلستان چند ده ساله ات، آرام و نه باوقار باشی و هیچ حرفی را نخوری و هر حرفی را بزنی و نه با خشم که با لبخند همیشه تحویلت بگیرند و ناگهان وسط گفتن یک جمله ی خیلی معمولی میان یک جمع غریبه انگار به دره ای عمیق پرت شده ای بسکه شوکه می شوی از نگاهها و برداشتها. بعد هم ایستادم نگاه کردم تا دخترک عاشقی کند. دلبری کند و شاد باشد که معشوقش را در حلقه ی خوشیهایش دارد. خب، یک روزی هم یکی این کارها را برای من می کرد و عجیب هوای دل منی را که روزی قبلتر از همه ی ماجراها،همه چیزم را به یغما برده بود را داشت. بعد می مانم از اینهمه صبوری و نخ نگرفتنهای مانی. یعنی من اگر قرار بود عاشق مانی شوم جر خورده بودم تا می خواستم بفهمانم که هی یو! یکی اینجا طور دیگری دوستت دارد. بعد هم نه که خودم خیلی فهمیده باشم و زود نخ و بند را بگیرم ها، خودم هم یول یول هستم و توی این باغها اصلن. یعنی طرف دارد با محبتهای بی شائبه کردن به من خودش را خفه میکند و من؟ پیش خودم می گویم وای!! چه دوست خوبی!!! چه انسان شریفی! چقدر مهربان و فهمیده و دست و دلباز و مراقب من! یعنی طوری بار آمده ام که تلاشها و خرحمالی های عاشقانه ی دیگران برایم یک وظیفه ی از پیش تعیین شده ی دوستیهای معمولی رقم گرفته. بعد یکی نیست بیاید بگوید هالو جان توی این دور و زمانه گربه محض رضای خدا موش نمیگیرد چه برسد به اینکه فلانی دارد شدید به تو حال می دهد و پالس می فرستد و تو فقط داری در شمار انسانهای خوب ردیفش می کنی. آهان. آمده بودم بگویم از جمعهای جدید که مردهای غریبه با کنجکاوی تمام وراندازت می کنند و زنهای غریبه حرفهایت را به خودشان می گیرند خوشم نمی آید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 May 2012 15:08:03 GMT</pubDate>
<dc:creator>pendarenik</dc:creator>
<guid>http://pendarenik.blogfa.com/post-1303.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دویدن</title>
<link>http://pendarenik.blogfa.com/post-1302.aspx</link>
<description>نمیدانم چقدر دیگر این دونده گی هایی که ناتمامند و بی سرانجام تمام میشوند. اصلن قرار هست تمام شدنی در کار باشد؟ خودم را عادت داده ام به مثل اسب یراق بسته شدن به دویدن مداوم؛که اگر بایستم انگار مرده ام؛ انگار کسی دنبال من است تا فرصتهایم را بگیرد....دارم می دوم...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 06 May 2012 17:19:12 GMT</pubDate>
<dc:creator>pendarenik</dc:creator>
<guid>http://pendarenik.blogfa.com/post-1302.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کشتید ما رو!</title>
<link>http://pendarenik.blogfa.com/post-1301.aspx</link>
<description>آخرین باری که خیلی خجالت کشیدم وقتی بود که:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;میخواستیم بریم مهمونی. راه دور بود. یه بنده خدایی از دوستامون از خارج اومده بودن مثلن؛جای دیگه بودن و قرار بود با آژانس بیان پیش ما با هم بریم مهمونیه. بعد فک کن من و مانی از کارمون زودتر اومدیم خونه؛ یعنی حدودای 5 که زود برسیم. قرارمون هم ساعت 5 بوده. اونقت اینا ساعت 6 زنگ زدن ما تازه داریم از اونسر شهر راه میفتیم. بعد من و مانی حاضر و آماده نشستیم روی مبل همدیگرو نگاه می کنیم و به از کارمون زدن و دردسرهایش فکر می کنیم. این خانم هم هی زنگ می زنه: گلسر سفید داری؟ کفش قرمز داری؟ باز هی زنگ می زنه: ساپورت طلایی داری؟ نداری؟ پس ما بریم بخریم! دقیقن 5 دقیقه به 5 دقیقه!! ساعت نزدیک 8 شده بود و توی یکی از این زنگ زدنا و ارد دادناش و حرص خوردنام ؛تصمیم گرفتم جواب ندم. گوشی رو برداشتم ریجکت کردم بعدشم شروع کردم غرغر که اینا دیگه کی اند بابا؟ کشتن مارو! بی خیالای بیفکر بیشعور...بی...بی...بی... و حسابی حرصمو خالی کردم. بعدش دوباره گوشیم زنگ زد گفتم بذار ببینم چی میگه ول کن هم نیست! تا گفتم بله؟ گفت کشتیم شما رو!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ولی امروز خیلی ضایع بود. داشتیم سر کار دنبال ی&lt;a href=&quot;http://00500.mihanblog.com/post/486&quot;&gt;ک نرم افزار&lt;/a&gt; برای کارمون میگشتیم که سرچ کردم یه &lt;a href=&quot;http://00500.mihanblog.com/post/486&quot;&gt;لینک &lt;/a&gt;پیدا کردم حالا سر جلسه ؛ خوشحال،سه چهار تا آقا و من نشستیم رو به روی لب تاپ، زدم روی لینک دانلود....بعد داشتم سخنوری هم می کردم براشون دیدم همه عین چی متفرق شدن! حالا منم هی برگشتم نگاشون می کنم می گم چی شد؟ در رفتن از اتاق جلسه. برگشتم صفحه ی لب تاپو دیدم داشتم سکته می کردم. خاک بر سر اونیکه به جای لینک اون نرم افزار همچین چیزایی رو گذاشته بود....یعنی روم نمیشد خداحافظی کنم بزنم به چاک! &lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 01 May 2012 19:15:15 GMT</pubDate>
<dc:creator>pendarenik</dc:creator>
<guid>http://pendarenik.blogfa.com/post-1301.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت</title>
<link>http://pendarenik.blogfa.com/post-1300.aspx</link>
<description>میگن یک اشتباه رو هیچوقت نمیشه دوبار تکرار کرد...دفعه ی دوم دیگه اسمش انتخابه نه اشتباه... حالا حکایت منه.&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 29 Apr 2012 09:30:27 GMT</pubDate>
<dc:creator>pendarenik</dc:creator>
<guid>http://pendarenik.blogfa.com/post-1300.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>علی</title>
<link>http://pendarenik.blogfa.com/post-1299.aspx</link>
<description>از بین همه ی داستانهای مذهبی من گاهی به علی و چاه فکر می کنم. گاهی درست مثل همین روزها که هی میگم....مینویسم...فریاد می زنم....گریه می کنم....التماس می کنم....درددل می کنم...راهنمایی می خوام....حرف می زنم...حرف می زنم....حرف می زنم....حال می پرسم...قربون صدقه می رم....غر می زنم....نق می زنم...ولی هیچ جوابی نمیشنوم...گاهی به اون چاه فکر می کنم...علی هر وقت دلش می خواست میرفت سراغ چاه...اما درمونده اون چاه که هیچ وقت علی صداشو نشنید....&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 23 Apr 2012 23:41:21 GMT</pubDate>
<dc:creator>pendarenik</dc:creator>
<guid>http://pendarenik.blogfa.com/post-1299.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خندان</title>
<link>http://pendarenik.blogfa.com/post-1298.aspx</link>
<description>
دیروزم به یک کار خیلی خیلی جالب گذشت. دنبال یک جند برگه مدرک کاغذی می گشتم. مال صورتحساب بانکی و اینطور چیزها بود. روزهای قبل بارها و بارها دنبالش نگشته بودم و مدام جلوی چشمم رژه می رفتند. توی کشوی میز توالت. توی کشوی کتابخانه. توی کشوی میز تحریر. هر جا را باز می کردم اینها خودنمایی می کردند و حالا درست لحظه ای که لازمشان داشتم غیب و نیست و نابود بودند. از کشوی شخصی خودم شروع کردم....رفتم رسیدم به جزوه های دوران کارشناسی....به کاغذهای دستخط تو که عجیب بوی عطر تو را می دادند هنوز.افتادم توی آن تیرماه داغ و کوچه پس کوچه هایی که قرار گذاشته بودیم. خودت را رساندی و برای منی که آنروز دو تا امتحان دهشتناک داشتم و فردایش معارف اسلامی یا چیزی شبیه این؛ کل کتاب امتحان فردا را خلاصه کرده بودی تا راحت بخوانم. توی چند صفحه ی a3. می نویسم a3 تا اگر این مطلب را هر جا خواندی مطمئن شوی خودت بوده ای؛خودم بوده ام. من شیفته ی قد بلندت بودم و چشمهای مشکی مشکی ات و آن ابروهای خوش حالتت. اصلن به چشمهایت که نگاه می کردم مثل همان روزی که عاشقم کرد،بارقه هایی از چیزی که نمی دانم نامش چیست میریخت توی وجودم می رفت می رسید به قلبم و من هی تازه متولد میشدم. گاهی یادم می رود چطور عاشقت بودم. خواستم توی این کاغذ تکانی و کشو تکانی اجباری آن دستخطتت را هم دور بیندازم. مچاله اش کردم . این دستم پرت کرد سمت کیسه ی آشغالها و آن دستم توی هوا ربودش. برش گرداند،صافش کرد و گذاشت سر جایش. دروغ چرا....کمی هم بوییدمش. آدم هرچقدر هم عشقش زوال رفته باشد و ته کشیده باشد و تمام شده باشد، اگر ضربه ی آنچنانی از معشوق سابقش نخورده باشد و همه چیزش به روال بوده باشد، به خصوص که در اوج تمام شده باشد، نمیتواند به خاطراتش پشت کند. نگه داشتم برای بچه ام که روزی می خواهم همه ی خاطراتم را برایش بگویم. آن روز این کاغذهای a3 را نشانش می دهم و آن شماره ات را که ریز تهش نوشته ای و اولین جرقه های شروع ارتباطمان را زده ای.دنیای ناشادمانه ای است اینکه تا سالها فکر می کردم بچه ام، بچه ات؛ با چه ذوقی اینها را زیر و رو خواهد کرد تا اثری از خاطرات ما بیابد. حالا اما زیاد هم توفیری ندارد. خاطرات عشق و عاشقی و دوست بازی با مانی کم نیست و بچه مان می تواند یک فیلم پر سوز و گداز بسازد که ممنوعه هم نباشد. دنیای ناشادمانه ای است اینکه خاکستر یادهایت را هم به باد داده ام. صبح که ایمیلم را چک می کنم بعد از مدتها نوشته ای &quot;توی لعنتی جرا اینطور به خوابهایم می آیی و آتشم می زنی؟ مگر نگفتی رهایت کرده ام؟پس رهایم کن&quot;. رهایت کرده ام. باور کن. عصر که بروم خانه میان آنهمه تلنبار کاغذی که باید برود توی کیسه ی آبی حتمن آن ورقهای a3 هم خواهند بود. خانه تکانی اجباری ام تمام شده و بی تاب از نیافتن مدرک اشک ریخته ام. مستاصل نشسته ام و حتی نمیتوانم ذهنم را جمع و جور کنم و مرورش کنم. مثل جزوه ای از درس سختی می ماند که سر کلاسهایش نبوده ای، به خط دیگریست و حتی نمیدانی موضوع درس چیست و بدبختانه این جزوه شماره صفحه هم ندارد و شوربختانه زده از دستت ریخته و باد هم اساسی زیر و رویش کرده. این طور میشود ذهن من وقتی استیصال مینشیند توی وجودم؛اطراق می کند و دل نمیکند. یادم نمی آید و نمیدانم دیگر کجا را باید بگردم وقتی حتی توی اتاقک هود آشپزخانه را هم گشسته ام. و درست آخر کار این برگه ها نشسته اند روی میز تحریر و به من می خندند....&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 21 Apr 2012 14:27:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>pendarenik</dc:creator>
<guid>http://pendarenik.blogfa.com/post-1298.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غریبه ای زیر باران</title>
<link>http://pendarenik.blogfa.com/post-1297.aspx</link>
<description>باران هم دیده عاشقش شده ام حسابی برایم دلبری می کند این روزها. هوای آفتابی به محض پارک کردن ماشین و پیاده شدنم از آن شد سیل از آسمان سرازیر شده. تا برسم به ساختمان دانشکده حتمن خیس خیس میشدم. اما عادت دارم. هیچگاه در زندگی ام چتر برنداشته ام. امروز هم تا پیاده شدم و داشتم می رفتم سمت کلاسها؛آقایی در دوردستها صدایم زد....خانم....خانم....میخواین براتون چتر بگیرم؟ زیرچشمی نگاهش کردم و با حالت فرار رفتم و گفتم نه....نه...مرسی.مرسی....قدمهایم را تندتر کردم تا اویی که از من دورتر بود نرسد به من. کمتر از چند ثانیه چتری روی سرم بود...خب آدم می ماند اینطور وقتها چه کند؟ آدمی نیستم جواب محبت را با سگ اخلاقی بدهم. غریبه هم نبود که. حتمن هم دانشگاهی ام بوده است.بعد حتی نگاهش نکردم....راهم را گرفتم رفتم.کنارش....قدم به قدم. شانه به شانه...گفتم عمدن چتر برنمیدارم.آخ که چقدر این لعنتی مهربان شبیه تو بود. طرز راه رفتنش. شالگردن بستنش و قد و بالایش. با هم رفتیم....با غریبه ای توی باران....بعد یادم آمد دوازده سیزده سال است زیر باران با چتری که دیگری برایت بگیرد نرفته ام....هر عطری،رنگی،صدایی و ترنه ای شاید فقط یک نفر را به یادت بیاورد، اما زیر باران با چتری که خودم برنداشته ام؛ فقط تو را به یادم می آورد و نه هیچ بنی بشر دیگری را...تو را با آنهمه اشک و گریه. تو را با آنهمه عشقی که داشتم.&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Thu, 19 Apr 2012 01:50:08 GMT</pubDate>
<dc:creator>pendarenik</dc:creator>
<guid>http://pendarenik.blogfa.com/post-1297.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی غمگنانه ی تو</title>
<link>http://pendarenik.blogfa.com/post-1296.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یه ضرب المثل هست میگه هرگز با یک خوک کشتی نگیر!!! چون هم لذت میبره هم تو کثیف میشی!!! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Thu, 19 Apr 2012 01:35:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>pendarenik</dc:creator>
<guid>http://pendarenik.blogfa.com/post-1296.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بمان</title>
<link>http://pendarenik.blogfa.com/post-1295.aspx</link>
<description>به فاصله فکر نکن....کمی بمان که می رسم...&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 18 Apr 2012 13:59:52 GMT</pubDate>
<dc:creator>pendarenik</dc:creator>
<guid>http://pendarenik.blogfa.com/post-1295.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوب</title>
<link>http://pendarenik.blogfa.com/post-1294.aspx</link>
<description>امروز از خودم راضی ام.... و این حس کمی نیست. احساس می کنم تو جایگاه خوبی قرار دارم از همه ی اونچه یک روزی برای تحصیل و کار و روابط اجتماعی و علم و زندگی می خواستم. هیچ بعید نیست تاثیر این بارون قشنگ و اتوبان خالی و سرعت 140 تایی باشه که می رفتم و همینکه آفتاب بزنه باز غرغرهام شروع بشه از همه چیز و همه کس!! نه؛فقط این نیست که...2 تا مقاله ام هم پذیرش شده و این هم حس خوبی به آدم میده. یک پولی برای یک کاری لازم داشتم داره از آسمون میفته تو دامنم...به قول مادر شوهر مگه تا حالا سابقه داشته پولی از آسمون بیفته که آرزوشو می کنی؟ آره...آرزوهای دور و بعیدتون رو هم جدی بگیرید. شایدم واسه این بود که جای من وقتی داشتم از پارکینگ درمیومدم اونیکه ازم به ناحق جا زد رفت زیر تریلی...البته خودش هیچیش نشد خدا رو شکر...ولی خب دیگه چارچرخه اش یه چرخ هم نبود. بعد خوشحال بودم که یکی این دور و برها هست که خیلی هوامو داره. که میدونه توی وضعیتی نیستم که برام بلا بباره....که میدونه فقط منتظر یک تلنگر بودم این روزهای بیماری...تا بریزم...بپاشم...نباشم....&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 17 Apr 2012 15:43:46 GMT</pubDate>
<dc:creator>pendarenik</dc:creator>
<guid>http://pendarenik.blogfa.com/post-1294.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

