<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پندارهای آرایه</title>
<link>http://pendarenik.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 13 Nov 2009 12:21:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>درخت سیب مرا با پرنده هاش ببر...×</title>
<link>http://pendarenik.blogfa.com/post-870.aspx</link>
<description>وقتی به آدمها نزدیک میشوی؛حتی آنها که موج منفی میدهندت و دل خوشی هم ازشان نداری؛ همه چیز عوض میشود.انگار تو یک ذره بین برداشته ای و داری تمامی زوایای رفتاری اش را با جزئیات و دلایل هر یک از رفتارهایش میبینی. درست مثل اولین بار که پروسه تقسیم سلولی آمیب را زیر میکروسکپ به آن ریزی می بینی و وارد جزئیات جدیدی که تا آن روز ندانسته ای میشوی. خب برای آنا هم همین بود. ازش بدم می آمد تا وقتی که نشستیم و به هم نزدیک شدیم. با حرف. حرفهایی که نمیشود در دیدار اول و دوم و سوم و دهم؛ آن هم برای یک همکار جدید گفت. اما حالا که میدانمش، به او نزدیک شده ام؛ کاملن درکش میکنم. حق را به او میدهم و دیگر رفتارهای غیرطبیعی ش من یکی را آزار نمیدهد و خیلی جاها هم از او دفاع میکنم. خدا بیامرزد پدر این مازیار همکلاسی مان را که هر وقت کسی می آمد از آن یکی پیشش بدگویی میکرد فقط میشنید و با جمله&quot;هرکسی یک روحیه ای داره و این هم اینجوریه خب&quot;؛ نه تایید میکرد نه تکذیب و این وسط دل هیچکس هم نمیشکست. حالا من هم یاد گرفته ام در قضاوت دیگران از دیگری قاطی و همصدا نشوم و بگویم&quot;هر کسی روحیه ای دارد و این هم اینجوری است دیگر خب&quot;. و حتی از آنا دفاع هم بکنم که نمیدانید چه دختر خودساخته ای هست و توی آینه جوانیهایش؛ خود کله خرم را بینم. و بگویم شما که با مشکلات مردم آشنا نیستید؛حتمن برای این کارش و کارهای دیگرش؛نه این؛هرکسی؛ دلیلی دارد. اینطوری حس خیلی حوبی میدود زیر پوست آدم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب مهمانی بودم. با همین بچه های همیشگی. نمیدانم چرا من از این جمع یکنواخت همیشگی خسته نمیشوم؟ البته دلم جمعهای چدید و آدمهای جدید میخواهد ها؛ اما وقتی هم پیش می آید نمیروم به این بهانه که من که آنها را نمیشناسم خب!مثلن همین مهمانی چند وقت پیش را برای اینکه گروه سنی آنها ج بود! و یکی دو سالی از خودمان کوچکتر بود و ما میشدیم بابابزرگ مامان بزرگ جمع؛ کنسل کردم.اما بعد که عکسها را دیدم به نظرم نیامد که ما از آن زن و شوهرها بزرگتر باشیم. بعد توی مهمانی آقایی که دوست فریبرز (یکی از دوستامون که بهمن هم از طریق اون اومد توی جمع ما) بود هم اومده بود. دندانپزشکی که آمده بود یک سالی ایران باشد و نمیدانم چه غلطی بکند ما که آخرش هم نفهمیدیم این آقا برای چه یال و کوپال آنجایی بودنش را بیخیال شده و آمده ایران بماند. بعد من توی این مهمانی کمی خانم شده بودم و احساس خیلی خوش تیپی و خوش پوشی برم داشته بود.همان حس آشنایی که همه لباسهای نو وقتی میپوشی شان تا مدتی تو را از این حس سرشار میکنند و شاید هم به این دلیل که این کفش و لباس مید این کانادا بود و خیلی میتوانستی تویش حس برت دارد که تو هم خارجکی چیزی هستی!و البته به جان خودم فرق میکند که لباست از این مارکهای تقلبی نباشد و با خیال راحت بپوشی اش که مثلن تامی هلفیگر تقلبی نپوشیده ای که نیکو هی بیاید سوژه ات کند و آبرو برایت نگذارد! :) . بعد اینطوری که باشد تو حس واقعی میگیری نه تقلبی و این خیلی متمایز است. بعد من خانم شده بودم با آن مینیژوپ و بوت و خدا را شکر ما به مدد لوازم آرایش میتوانیم شکل و شمایلمان را هی تغییر دهیم و هی به ما بگویند صاایران شده ای و هر روز بهتر از دیروزی و هی خرکیف بشویم. و به مدد پاشنه ی بیست سی سانتی کفشهایمان قدمان از شوهرمان بزند بالا و یک نگاه از بالا به پایین به او بیندازیم!!! و کلن مثلن من بشوم همقد فریبرز و چه حالی دارد از همه خانمهای جمع با همه ی کفشهای پاشنه بلندشان ایکس سانتی متر بلندتر شوی!حالا مهم نیست نتوانی برقصی مثل همیشه و روی پا هم بند نباشی و هر لحظه احتمال سقوطت از روی آن برج ایفل زیر پایت هم برود!بعد درست وقتی من از خودم خوشم می آید؛ یعنی لحظه هایی که خودم را دوست دارم و به خودم علاقه مند میشوم؛ همزمان یکی دیگر هم به من علاقه مند میشود. اینبار این آقای دندانپزشک فرنگی هی آمد خودش را چسباند به ما و فکر نکرد ما هنور اینقدر فرنگی و روشنفکر!!! نشده ایم که یک آدم غریبه هی دعوت به رقصمان کند و هی از بغل شوهرمان و میان نگاههای پر از حرف و حدیث دیگران بمانیم که این دعوت را پاسخ گوییم یا خیر؟ و آن هم هی تکرار شود.به دعوت احمفانه اش سر میز گوش کردم و کنی اک را برای نوشیدن انتخاب کردم و ای خاک بر سرم که چه غلطی کردم.آنهمه نوشیدنی رنگ به رنگ و امتحان پس داده؛ آن &quot;جان ی و اکر &quot; عزیز را رها کردم و به پیشنهاد این آقای از خود راضی گوش کردم و شاید رویم نشد به او نه بگویم و شاید خواستم حالی به او داده باشم که پیشنهادش را پذیرفته ام و شاید دلم میخواست چیزی را که امتحان نکرده ام بچشم. این زهرماری بد مزه را هر چه خودم؛ یک و دو و پنج پک باز هم هیچ اثری نکرد که نکرد. دریغ از ذره ای گرم شدن. بعد آقای دندانپزشک هی هجوم می آورد سر میز به محض اینکه من میرفتم و میگرفتم به حرف. مثل آنهایی که میخواهند معاشرتی کرده باشند هم نه؛ درست میگشت دنبال نقاط مشترک و کم هم نداشتیم البته. خوش صحبت و حوشتیپ و خلاصه سر همه اوصاف یک خوش بگذار بود. شاید چون به معیارهای ذهنی من از یک مرد ایده آل خیلی نزدیک بود و کلن سلیقه است دیگر شاید شما ببینید بگویید اوغ.بعد با هم قرار اسکی و اینها گذاشتیم و خوشحال بودم کسی پیدا شد پایه این کار تا این یکی حسرت من از نبود بهمن بلکه پاک شود. بعد حالا تو حساب کن من وقتی پایم را توی آن مهمانی گذاشتم؛ گفتم یبایم اینجا از حس تازه ام بنویسم که اولین مهمانی بود که از عدم حضور بهمن دلگیر و سرخورده نبودم و احساس کردم چه سبک بارم و از او و یادش و خاطره اش و همه متعلقاتش رها شده میدیدم خودم را و این حس رهایی برایم خیلی عجیب بود و با خودم میگفتم یعنی رها شدم؟ یعنی تمام شد؟و بابتش نفس راحت میکشیدم و خوشحال بودم. بعد این آقا خیلی به دلم نشست و گفت خیلی به دلم نشسته ای. من همه ی تعریفهایش را به حساب ادب گذاشتم و اما آن آقا کارتش را به من داد و جلوی همه خواست من با او برای اسکی قرار بگذارم و شماره ام را بدهم. خدایی نمیدانستم چه بگویم؟یا چه کنم؟ بد وضعیتی بود آنهم با سابقه نه چندان خوب من توی همین جمع و مثلن در برخورد با آدمهای جدید که به نظر آنها بهمن جدید بود و نمیخواستند قبول کنند آشنایی ما مال خیلی پیش از این بوده بود. با خنده برگزارش کردم و پیچاندمش و گفتم اگر بنا به رفتن باشد با مانی هماهنگ میکنیم بهش خبر میدهیم.اتفاقن استقبال هم کرد. اما تا جلوی در ماشین که هی آمد و با من حرف زد و موقع خداحافظی که دستم را بیشتر از معمول در دستش نگه داشت و بیشتر فشرد و آن نگاه عجیبش که من معنی اش را خوب میدانستم؛ کمی فکرم را مشغول کرد که من با این آدم چه کنم؟ میشود که بروم دوست عادی اش بشوم و با هم سینما برویم و همان مردی که در یکی دو پست قبلی خواسته بودمش تالاپی از آسمان برایم افتاد و به همین زودی خواسته ام اجابت شد یعنی؟ بعد یعنی میشود با این آدم دوست عادی شد؟ یا به کل باید فراموشش کنم آن هم چیزی را که خیلی وقت است در جستجویش بوده ام؟ بعد برای امید توضیح میدهم که نمیدانم با این ادم چه کار کنم و دارم روی دوستی اش فکر میکنم که به چه شکلی باشد. امید نه میخندد نه اخم میگند و نه هیچ. نه صدایش ناراحت میشود نه غمگین نه خوشحال و نه چشمهایش را میبینم که از چشمهایش بخوانم چیزی را. مثل آن روزی که رفتم دفترش گفتم میخواهم با یکی که او می شناسدش دوست شوم؛ و از پشت میزش بلند شد بی آنکه به من نگاهی بکند چایی اش را برداشت و آمد اینور میز که من ایستاده بودم و دستم را پس زد و دو تا قند انداخت توی دهانش و هی عصبی راه می رفت و به روی خودش هم نمی آورد و چیزی در مایه های میروی برو...تو عاقلی تو بالغی میدانی چه کنی من که نمی توانم به تو بگویم چه بکن چه نکن و این حرفها. نمیدانم عکس العملش چه بود بلاخره؟ خب من نمیتوانم برایش توصیج دهم که تو خیلی جاها برای من کم میگذاری و نمیتوانی و نمیکنی و نمیخواهی و هزار تا ن دیگر می توانم به خیلی از افعالی که میخواهم با او باشد و نیست اضافه کنم و برایش بگویم و او همیشه خودش را محق میداند و من را محکوم میکند. میدانم. من در هر صورت محکومم. به اینکه شوهر دارم و دارم روی دوستی عادی با کسی فکر میکنم. اینکه دوست پسر دارم و دارم روی دوستی عادی کسی فکر میکنم. اینکه عشق دارم و دارم روی دوستی عادی یک نفر فکر میکنم. اینکه دوست عادی دارم و دارم روی دوستی عادی  یک نفر فکر میکنم.میدانم من مقصرم چون زنم. زنی که یک جایی تعهد داده بایت چیزی که شاید عقلش نمیرسیده چیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مانی سر کار است و من از گلو درد دارم منفجر میشوم. چایی که میخورم آن هم داغ، انگار نمک به زخمم پاشیده اند. میرندد و میرود پایین. و حس خوبی می دهد این سورش به من حسی مثل حس آرامش توام با درد و یک آخ هم چاشنی اش می کنم. میخواهم برای خودم سوپ بپزم اما حالش نیست. با اینکه میدانم تازه پیاز خریده ام میگویم ولش کن....پیاز هم که نداریم!!!و تعجب میکنم با چه عشقی با آنهمه خستگی برای او سوپ میپختم و آن سوپ چقدر هم خوشمزه میشد! عشق میخواهد این کارها که به خودم ندارم این روزها.فکر اینکه چه زود این تعطیلی ها تمام شد ناراحتم میکند. بد است اینکه آخر همه خوشیهای سطحی به یک آخرش چه و یک هیچ بزرگ میرسی. اینکه این روزها نرفتم سرکار و رفتم مسافرت و بعدش چه؟ باید از شنبه و اینهمه فورباغه قورت نداده بترسم. دلشوره دارم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی مهمانی همه به دندانپزشک فرنگی مذکور اشاره میکردند و میگفتند مانی بیا که برای زنت یک جرونیمو پیدا شده! بعد صحبت رسید به اینکه آمدیم همدیگر را به شخصیتهای فارسی وان و این فیلم ویکتوریای مبتذل نسبت دهیم که متاسفانه تمامی جمع تحصیلکرده و روشنفکر ما اینها را میشناختند و هرچند کامل نه؛ اما نصفه نیمه دنبال کرده بودند و مایه بسی خجالت بود این و بود دیگر. بعد من برداشتم یک حرف نپخته و نسنجیده و نشسته گفتم که هر وقت یادم می آید حالم بد میشود. صوفیا موهایش را مدل پریشان ریخته بود دورش و من یک مدل شینیون ساده با یک تاج کوچولو برای خودم درست کرده بودم.کل کل ما از وقتی وارد شدم و روسری ام را برداشتم شروع شد که من مثل زنهای مسن موهایم را درست کرده ام و من هم گفتم لااقل توی چیزی گیر بده که خودت سوژه نباشی! نکرده ای یک شانه به موهایت بزنی حتی! میزبانی گفته اند خیر سرت! و البته همه همیشه به این کل انداختنهای ما آشنایند. بعد گفت من مثل تین ایجرها موهایم را درست کرده ام و منم گفتم بله آخر باید سنت را پشت چیزی مخفی کنی تا مشخص نشود دیگر! بعد ادامه بخث رسید به اینکه من بهش لقب ویکتوریا دادم و مردها همه متفق القول من را تاتیانا دانستند و هر کسی توجیهی میکرد که زنش تکه تکه اش نکند! و حرف قبلیشان که اذعان داشته بودند تاتیانا خیلی لو ند است! با این قاطی نشود! مثلن میگفتند رنگ موهایت شبیه است! یا اینکه چون بچه نداری! یا اینکه مدل موهایت! شکل چشمهایت او را تداعی میکند! و خلاصه صوفیا اصرار داشت من مرسدس هستم و بس! بعد یکی یکی کامیلا و اینها هم نامگذاری شدند روی بچه ها و آخرش من برگشتم به یکی از خانمهای جمع که شوهرش کتکش میزد و جدا شده بود و خانه خواهرش زندگی میکرد گفتم تو فرناندا هستی! (خواهر ویکتوریا که دقیقن همین وضعیت را توی فیلم دارد)وای....نگاه پر از آه و حسرت و دلشکستگی اش را روی من ریخت که هر وقت یادم می آید دلم آتش میگیرد.بعد هم وسط مهمانی به بهانه سردرد رفت. میدانی؟ خدایی من فقط برای تیپش که خیلی شبیه او بود این حرف را زده بودم و اصلن موقعیت طرف یادم نبود. یعنی توی ذهنم این فاکتور نامگذاری ام نبود. اما گند زدم دیگر. درس عبرت بگیرید و دهانتان را بی فکر باز نکنید دیگر همین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اتاقها را به هم ریخته ام و لباسها گوشه و کنار پخش شده اند. حس و حال کار کردن هم ندارم و الان فقط دلم میخواهد یکی بیاید من را ببرد سینمایی فشمی...جایی...همین...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگویم حسابی خاله زنکی راه انداخته ام با این پستم. بگذاریدش به حساب برگی از دفتر خاطرات یک زن سی و اندی ساله!&lt;BR&gt;...................................................&lt;BR&gt;پ.ن: دوست عزیز...باور کن نمیشد تلفنت را توی آن شرایط جواب داد اما خیلی دلم میخواهد توی حال و هوای این روزهایت شریکم کنی...&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 203px; HEIGHT: 265px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=left src=&quot;http://www.corbisimages.com/images/BW0108-019.jpg?size=572&amp;uid=e7a9fc69-bcf9-4f99-a184-00746c1e82cc&amp;uniqID=51372ea0-b6c1-4eb8-9297-949ed9c32985&quot; width=221 height=364&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;...................................................&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;لحظه ای با من باش....&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;حرفی شبانه بر زبان ماه آمد&lt;BR&gt;یک مرد از توی دهان ماه آمد&lt;BR&gt;یک ساعتی با من تمامم را قدم زد&lt;BR&gt;مردی که با اسب از جهان ماه آمد&lt;BR&gt;از اول این کهکشان راه شیری&lt;BR&gt;تا آخرش بی وقفه با من راه آمد &lt;BR&gt;هی نقشه های آسمانی می کشیدیم&lt;BR&gt;دنبال من از چاله توی چاه آمد&lt;BR&gt;من مردم و می خواست مثل من بمیرد!&lt;BR&gt;بوسیدمش ...آرام شد! کوتاه آمد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=1&gt;&lt;EM&gt;حدیث غلامی&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 12:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pendarenik&amp;postid=870</comments>
<dc:creator>pendarenik</dc:creator>
<guid>http://pendarenik.blogfa.com/post-870.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اي بي‌خبر ز لذت شرب مدام ما </title>
<link>http://pendarenik.blogfa.com/post-869.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=r&gt;ساقی به نور باده برافروز جام ما&lt;BR&gt;&lt;NOBR&gt;مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما&lt;/NOBR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;NOBR&gt;ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم&lt;BR&gt;&lt;/NOBR&gt;&lt;NOBR&gt;ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما&lt;/NOBR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;NOBR&gt;هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق&lt;BR&gt;&lt;/NOBR&gt;&lt;NOBR&gt;ثبتست بر جریده عالم دوام ما&lt;/NOBR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;NOBR&gt;چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان&lt;BR&gt;&lt;/NOBR&gt;&lt;NOBR&gt;کاید به جلوه سرو صنوبر خرام ما&lt;/NOBR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;NOBR&gt;ای باد اگر به گلشن احباب بگذری&lt;BR&gt;&lt;/NOBR&gt;&lt;NOBR&gt;زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما&lt;/NOBR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;NOBR&gt;گو نام ما ز یاد بعمدا چه می بری&lt;BR&gt;&lt;/NOBR&gt;&lt;NOBR&gt;خود آید آنکه یاد نیاری ز نام ما&lt;/NOBR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;NOBR&gt;مستی به چشم شاهد دلبند ما خوشست&lt;BR&gt;&lt;/NOBR&gt;&lt;NOBR&gt;زانرو سپرده اند به مستی زمام ما&lt;/NOBR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;NOBR&gt;ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست&lt;BR&gt;&lt;/NOBR&gt;&lt;NOBR&gt;نان حلال شیخ ز آب حرام ما&lt;/NOBR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;NOBR&gt;حافظ ز دیده دانه اشکی همی فشان&lt;/NOBR&gt;&lt;NOBR&gt;باشد&lt;BR&gt; که مرغ وصل کند قصد دام ما&lt;/NOBR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;NOBR&gt;دریای اخضر فلک و کشتی هلال&lt;BR&gt;&lt;/NOBR&gt;&lt;NOBR&gt;هستند غرق نعمت حاجی قوام ما&lt;/NOBR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=r&gt;..........................................&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=AltRow&gt;
&lt;DIV class=r&gt;امروز رو نوشتم....همین لحظه....همین ساعت.... تا هیچوقت یادم نره تو برای من کی بودی...چی بودی...&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 00:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pendarenik&amp;postid=869</comments>
<dc:creator>pendarenik</dc:creator>
<guid>http://pendarenik.blogfa.com/post-869.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جدا شدیم</title>
<link>http://pendarenik.blogfa.com/post-868.aspx</link>
<description>
میگم سحر چطوره؟ خوبه؟&lt;br /&gt;میگه سه هفته پیش از هم جدا شدیم&lt;br /&gt;یخ میکنم ...داغ میشم...مور مورم میشه و دست و پام سوزن سوزن میشه....شاید هم رنگم میپره و مثل مهتابی خراب حیاط رنگ به رنگ هم میشم...درست مثل وقتی که سه چهار هفته ای ازت خبری نبود و بعد وسط حرفهای عادیمون خودت رو اینجوری معرفی کردی:&quot;کسی که همین چند روز پیش پدرش رو از دست داده&quot;...اون موقع هم همینقدر ناراحت شدم...شاید خیلی املم اما هنوز هم وقتی خبر جدایی دو نفر رو میشنوم...اولین عکس العملی که نشون میدم ناراحتی و ابراز ناخرسندی و آه و افسوسه...&lt;br /&gt;میگم الان حالت چطوره؟ناراحتی؟غمگینی؟دلت براش تنگ شده؟احساس تنهایی میکنی؟واقعن سخته....من درک میکنم چقدر سخته...وای خدای من...چطور شد این اتفاق افتاد؟ میدونی ناراحتی داره جدایی....اونم شماها که تقریبن با هم مشکلی نداشتید...&lt;br /&gt;میگه نه...من واقعن ناراحت نیستم...میدونم که کار اشتباهی نکردم...&lt;br /&gt;میگم نه....میدونم الان ناراحتی...داغونی...میخوای به روی خودت نیاری...میخوای غرورت حفظ بشه...تو الان از غصه مردی اما گرمی هنوز حالیت نیست!&lt;br /&gt;میگه دیوونه و میخندیم...شاید از اون خنده های تلخی که گذر توش مستتره...خنده ای که لحن دلگرمی و امید به آینده و روزهای جدید رو در پیش داره و گذر از اتفاقهایی که شاید نباید می افتاد و افتاد....و اشتباهی افتاد و به هزار و یک دلیل دیگه روی افتادنشون پافشاری هم شد.&lt;br /&gt;میگم خاک بر سرت که نتونستی نگهش داری...بی لیاقت....&lt;br /&gt;میگه من دارم میگم مطمئنم کار درستی کردم...من اشتباه نکردم و ناراحت هم نیستم...&lt;br /&gt;میگم میخواستم مطمئن شم.....&lt;br /&gt;میگه اکی من برم خونه گرسنه ام شد...&lt;br /&gt;میگم الان چه شام گرم و چربی برات فراهمه؟کی تو خونه منتظرته؟چه چراغی برات روشنه؟&lt;br /&gt;میخوام ته دلشو خالی کنم....اما محکم تر از اینهاست....بروز نمیده که نمیخواست از دستش بده و به خاطر خودش گذاشت بره...&lt;br /&gt;حسی مثل پرنده ای از قفس پرید برام تداعی میشه...&lt;br /&gt;.........................&lt;br /&gt;پ.ن: صدای من را با لحن دریا می شنوید...هوا خوب و آفتابیست و کمکت میکند هوای دلت هم...&lt;br /&gt;........................&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;img height=&quot;292&quot; width=&quot;194&quot; src=&quot;http://www.corbisimages.com/images/42-23119454.jpg?size=572&amp;uid=90468169-bde7-4f56-9672-907bdaf9045b&amp;uniqID=46f8814c-0544-4bc3-a78b-758f20d1726c&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 255);&quot;&gt;لحظه ای با من باش..&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot;&gt;رنگ آیینه رفته از آهم...&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot;&gt;بوی سیگار می دهد ماهم!&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot;&gt;دارد از پشت بام می افتد&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot;&gt;آسمان...آسمان کوتاهم!&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot;&gt;قهوه سر رفته است از چشمم&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot;&gt;شیر می ریزد از گلوگاهم...&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot;&gt;دست تاریک یک نفر خورده&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot;&gt;بر تن کهکشان دلخواهم!&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot;&gt;میهمان می کنم به یک بوسه&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot;&gt;عقربی را که بر سر راهم...&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot;&gt;یک فرشته مگر بیاید تا&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot;&gt;&lt;br /&gt;دست های من و تو را با هم...&lt;/span&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot;&gt;حدیث غلامی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 08:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pendarenik&amp;postid=868</comments>
<dc:creator>pendarenik</dc:creator>
<guid>http://pendarenik.blogfa.com/post-868.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سگرمه هایش</title>
<link>http://pendarenik.blogfa.com/post-867.aspx</link>
<description>بیشتر لحظه های بچگی من؛ آن چیزی که دیگران خوب به یاد می آورند و هر وقت میخواهند از گذشته ای که من توی آن سهیم هستم ذکر خیری کنند و کلن معاشرت کرده باشند، از جمله این دایی مامان من؛ من را ترسیم میکنند با دهان و لب و لوچه کج و ورچیده کودکی که عروسکش را گم کرده؛کنج اتاق ؛ کمد؛ حیاط و هر جای دیگری که کنجی داشته باشد و تاریک باشد و نزدیک آدمهایی باشد که ازشان دلخوری....
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز هم شده ام بچگی هایم....لب ورچیده ام و سگرمه هایم توی هم است و بغض کرده ام و با همه دنیا قهرم....قهرم.....قهرم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روزی نیستم....میروم با خودم آشتی کنم تا بعد ببینم با شما چه باید کرد؟&lt;BR&gt;مسافرت اول هفته هم آن هم از نوع زورکی اش بد هم نیست...می روم...خدا را هم به شما سپردمش...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 20:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pendarenik&amp;postid=867</comments>
<dc:creator>pendarenik</dc:creator>
<guid>http://pendarenik.blogfa.com/post-867.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگو دیگه دیره....</title>
<link>http://pendarenik.blogfa.com/post-866.aspx</link>
<description>نميدونم شماها ديروز سي ز ده آبا ن کجا بوديد؟ اما من جايي بودم که بسيار با حال و هواي ايران متفاوت بود. آقا دکتر و خانم دکترهاي خيلي متشخصي که به فکر برگزاري هر چه بهتر سمينار و ارائه مقاله شون به بهترين شکل ممکن بودن. همه شيک و تر تميز. کروات زده يا نزده؛ در حال بحث و گفتگوي علمي يا غير علمي؛ درحال خنده و قهقهه و زندگي به روال هميشگي و عادي ادامه داشت. دستشويي هاي عطر و عنبر و عود گرفته و سراميکهاي حلقه طلايي و حوله هاي روبان زده هم به راه بود و تميزي از همه جا ميخورد توي چشمت. مقاله ها پرزنت شد؛ مثل هميشه يک ساعت زودتر جلوي در بسته ناهارخوري صف کشيده بودند (صف؟!) و منتظر حمله و پاتک نهايي بودند اين دکترهاي متشخص. سخنرانيها شد؛آشناييهایی صورت گرفت؛نفسها به آسودگي کشيده شد؛ بارهايي از روي دوشهايي برداشته شد؛ و نميدونم چقدر بار علمي به کسي اضافه شد يا نشد؛چون من اصولن معني و کارکرد خيلي از سمينارها و نمايشگاههاي برگزار شده توي ايران رو نميفهمم هنوز؛ شايد چون هيچوقت تقريبن جز يکي دومورد؛هيچ بازخورد مثبتي نديدم؛ و هميشه فکر ميکنم چي عايد کي ميشه اين وسط؟ قول و قرارهايي براي سالهاي بعد...وعده وعيدها...تصميم ها..همه چيز بود و گرفته شد....زندگي عادي بود. به روال عادي. براي اين دکترها و براي اين تحصيلکرده ها. باز هم باقالي پلو و بيف با دسر کاکائویی و ژله مخلوط توي بشقابهاي به جا مانده از پاتک انبوه ديده مي شد و شکمهاي سيري که چشمهاي گرسنه رو ياري نکرده و کم آورده بود. زندگي به روال هر روزه بود اينجا اگر چه اون بيرون بزن و بخور به راه بود. براي کي؟ براي چي؟ لحظه اي فکر کردم براي اينا؟ براي اينها که تازه گل سرسبداي مملکتن؟ يا براي خودمون؟گمونم براي خودمون که لاي جرز اين آدمها داريم حروم ميشيم...من و تو...ما آدمهاي معمولي...همه چيز اينجا و خيلي جاهاي ديگه براي خيلي آدمها معمولي بود اون روز و براي خيلي هاي ديگه نبود. چشمهايي که به در موند و غصه هايي که اتفاقات ناگوار رو رج ميزنن و توهمات وحشتناک رو از سر قربانيشون ميگذرونن...کبوديهايي که اين روزهاي سياه رو يادآوري ميکنن و اما اينجا؛ بالاي بالاي شهر؛ همچنان همه چيز عادي بود. توي خيابونها لکسوس ها و بنزها و بي ام دبليوها صاحبان مغرور و جداي از ماشون رو حمل ميکردند و اونها پشت عينکهاي دودي غير ضروريشون به معاملات تميز يا کثيف يا پيدا و پنهان و حق حساب دادنها و رشوه دادنها و پايمال کردنها و يا در خوشبينانه ترين حالت به همان بيزنس تميز خودشان پول روي پول اندوزي و شويي مشغول بودند؛ باز هم غاقل از اينکه اون بيرون چه خبر بود؟يک کم...شايد هم دو کم پايين تر چه به روز مردمي که براي آزادي ميجنگيدن اومد؟ شايد اونا جاي من نبودن تا درست قبل از ارائه مقاله شون به دوستي که ميدونست تموم اين صحنه ها حضور داشته؛ زنگ نزده بودن و اونو حیروون تر و با صداي لرزون تر از هميشه بشنون که ميگفت زدند لت و پار کردند و بغضشو نتونسته بود قورت بده...کسي که حتي اون ش ن به سي اه هم به اين حال نيفتاده بود و حالا... و اونوقت مگه ميشد عادي باشن؟ ميشد؟
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همون ديروز که هي ميگفت گلوم درد ميکنه ميدونستم داره از غيبت مديرعامل همراه با اين شيوع آنقولانزا سواستفاده ميکنه تا يکي دو روز بغل زن و بچه اش باشه. اما عزيز من...آقاي همکار عزيز...از سه ماه قبل داريم براي اين سمينار آماده ميشيم...من به خاطر اينکه اسم تو هم باشه،بخشهايي رو که مربوط به من نبود رو هم تقبل کردم...براش وقت گذاشتيم...مطالعه کرديم...تخصص تو بود و من نبود اين بخشها...هر بار خسته شدم و از نبود وقت براي آماده شدن گله کردم؛ گفتي&quot;نترس....خودم که نمردم...هستم&quot;. روز ارائه....هر چي زنگ زدم اصرار کنم پاشو لااقل نيم ساعت بيا جواب حضار عزيز رو بده...هي گوشيتو دادي دست زنت تا بگه تو مريضي و داري استراحت ميکني...اون پشت پشتا هم به ريش من خنديدي....ميخوام بگم کاش کمي مرد بودي...کمي مسئوليت پذير بودي و کمي از بار دوش اون ت خ مهاي نداشته ات کم ميکردي و هي بهشون دايورت نميکردي همه چيز رو. واقعن فقط اسمت توي اون مقاله بودن اينقدر برات مهم بود؟ که منو توي اون استرس و منگنه بذاري؟ مرده شور اضافه شدن کمالاتت به اين شکل رو ببرن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبحم با سردرد هميشگي شروع شد و کارهاي روي دوشم سنگيني ميکرد.اول رفتم سر صبحي شرکت و کمي کارها رو تا روز شنبه اي که نيستم سر و سامون دادم...بدو بدو رفتم سمينار...گوش کردم و حذف زدم...ديدم و ور زدم...آشنا شدم...استرس کشيدم....ظهرم با پلوي خالي و دو برگ کاهو که از پاتک مونده بود؛ از اونهمه غذاي رنگارنگ؛سپري شد و عصر عرق ريزون از سوالايي که نميتونستم براي پرسشگراش بازشون کنم و رسمن پيچوندم. سر و کله زدن با آدمايي که فقط چون خانم بودي ميخواستن کمي باهات بيشتر حرف بزنن و تنها راه علمي و عملي اين راه رو دقيق شدن توي صحبتات و ازت سوال پرسيدن حتي بيرون سالن سمينار و وقتي همه چيز تموم شده ميدونستن. هيچوقت از اينطور  ل اس خشکه زدن؛ به سبک و سياق علمي اون هم توي سمينارها که اولش با خانم فلاني بوديد ديگه درسته؟ درباره فلان چيز صحبت کرديد؟ ميخواستم بپرسم....ها شروع ميشه خوشم نمي اومده. به اين فکر نکردم تا حالا کسي که بخواد مخ منو بزنه با چي بايد شروع کنه و يا اينکه من از چي خوشم مياد؟ شايد هم حرف نبوده...بايد همه حرفهاشو با نگاه بگه نه اون يارو پسره اي که مثلن با همکارش صحبت ميکرد و مشخص بود تموم فکر و ذکرش اينه که توي چند جمله اي که ميتونه همون سر ميز ناهار عنوان کنه خودشو معرفي کنه که من دکتر فلاني ام...سمتم توي فلان شرکت اينه...کارمندامو توبيخ کردم جديدن...پس رئيسي پخي چيزي هستم براي خودم...و واقعن حالت رو به هم بزنه از اين روش ناشيانه اش و بعد هم هي مثل عمله ها بياد از جلوي ميزي که تو نشستي و چايي ميخوري رد بشه....شايد چون من حلقه نداشتم...يا اگه داشتم فرقي نميکرد و يا بهتر هم ميبود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و شب...شب دلگير من...زنگ زد و گفت براي درباره الي منو پيچوندي اما اينبار حتمن بايد بياي....انجمن هن... و رفتم....شايد نياز داشتم توي اون سالن تاريک و خالي بشينم....يک ساعتي زودتر برسم و هق هق کنم....همه روز رو اشک کنم....دلتنگيهامو مرور کنم....و اينکه چرا من با اينهمه دوست و رفيق هنوز هم مرد کم ميارم براي همراهي کردن و ساختن لحظه هايي که دوست دارم....چند مرد ديگه؟چند مرد ديگه ميتونه چند مرده حلاج بودن تو رو برام تکرار کنه؟ گمونم بايد براي سينما رفتنهام يک مرد نيمه روشنفکر پر حرف که براي هر صحنه از فيلم  يک عالمه پچ پچ داشته باشه زير گوشت نجوا کنه دست و پا کنم...مردي که وقت داشته باشه...خوابش نياد...کاراش نمونده باشه....آنقولانزا نگرقته باشه و علاقه مند به ديدن فيلمهايي که من ميخوام برم باشه و خودشو مجبور احساس نکنه و منت نذاره بابت اومدنش... يعني همشون به اين راحتي بهونه داشتن؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کتاب قانون رو ديديم....خوب ميتونست با لب و دهن احساسات بازي کنه که اگه به مقوله مذهب بيگانه نبودي و دشمني نداشتي؛ حتمن خيلي بيشتر هم بازيت ميداد. خيلي لطيف و قشنگ عشق رو به تصوير کشيده بود....مونده بودم هنرپيشه زنش....داريان....چطوري روش ميشد اون ناز و عشوه هاي ديوانه کننده رو بياد؟ و خدايي ما دختراي ايراني بدون اين ناز و عشوه ها و با خلع سلاح شدنمون از اين حربه پر قدرت؛ با همون نگاه شرم آگيني که از مخاطبش دزديده ميشه و نه اينکه زل بزنه و گستاخي هم چاشنيش کنه؛ عجب هنرمندايي هستيم و عجب دلايي ميبريم!!! يا شايدم دل مجنوناي بلقوه ايراني اينقدر بي تابه و به اشارتي کوچک ميره؟ خداي عشوه بود اين خانم.... و مذهب.... و ما..... و مردم مسلمونمون....چقدر به چالش کشيده شده بوديم و به نوعي مارمولکي ديگر اينبار نه با کمال تبريزي که با علي اکبري که خودش داعيه مذهب داره رو شاهديم...تو فيلم کتاب قانون طنز و اشک و لبخند و چاليدن به يک اندازه ديده ميشه و اين مجموع تضادها کنار هم قشنگ پرداخته شده. ايرادي که به علي اکبري گرفتم: مردم ما همينجوريشم حرف پزشکا رو به دنبلان گوسفنداي قربونيشون حواله ميدن...چرا آخر فيلم با نشون دادن شکم حامله اون زن....تشويق کرديد که با دعا و ادعيه ميشه از خطرهاي واضح پزشکي رد شد؟ خود من يکي از آشناهامو به خاطر گوش نکردن به حرف پزشکش و تشخيص مسموميت حاملگي و چموشي کردن از دست دادم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هم عادي بودم...سمينار رفتم...با دوستي قرار گذاشتم....سينما رفتم...خريد کردم و به همه اونايي که اون روز وقت گذاشتن و ارزش...مديونم....اما اون آدماي ديگه چي؟ دوستي معتقده آدم حسابيها کاري به اين چيزا ندارن...&lt;BR&gt;.....................................&lt;BR&gt;پ.ن: اینجا توی &lt;A href=&quot;http://night-skin.com/upload/images/nukcjlq2yt05exidkcl.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;این&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; تاریکی...نمیدونم چه حس مرموزی به آدم میریزه که وادارت میکنه گریه کنی...حتی هق هق...حتی بی مهابا.....اینطور نیست؟ یا من زیادی دل نازکم؟&lt;BR&gt;پ.ن:دلم نمیخواست از &lt;A href=&quot;http://night-skin.com/upload/images/2b3r58z42wawhmjw8kru.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;دستشویی&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; این سالن همایش بیام بیرون...موافقید؟ تازه بوی عود فارست هم بود...&lt;BR&gt;پ.ن:سه شنبه مون به اعتراف رسید...از قرار ناهاری که کج شد رسید به اعتراف گاه...آدم میتونه با لنگه ی خودشو نیمه ی خودشو یافتن خودشو نابود کنه؟ به نابودی برسه؟ اینکه همه ی دنیا یک طرف تو و لنگه ات یک طرف یعنی نابودی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;یه عمره جاده ی شمال منتظر عبور ماست  نمیدونه یکی از اون دو تا قناری بی صداااااااااااااااآآآآآآآآست&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 16:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pendarenik&amp;postid=866</comments>
<dc:creator>pendarenik</dc:creator>
<guid>http://pendarenik.blogfa.com/post-866.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از ماست که برماست....(رفتار اجتماعی زنجیروار2)</title>
<link>http://pendarenik.blogfa.com/post-864.aspx</link>
<description>یک &lt;A href=&quot;http://pendarenik.blogfa.com/post-677.aspx&quot; target=_blank&gt;جایی&lt;/A&gt; براتون گفته بودم که گوشی تلفن همراهم خراب شد و بردم گارانتی اصلیش که سی تومنی به خاطرش گوشی رو گرونتر هم خریده بودم؛ ميدان وليعصر؛ اول كريم خان جنب پاساژ سرمه؛پاساژ كيميا طبقه سوم. بعد هم فطعات گوشی منو با گوشی که توی آب افتاده بود و برای تعمیر آورده بودن رو عوض کرد و باقی ماجرا رو در ادامه بخونید&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,0,255)&quot;&gt;از اينكه &lt;STRONG&gt;شكايت نكرده بودم &lt;/STRONG&gt;ب&lt;STRONG&gt;سيار پشيمان شدم &lt;/STRONG&gt;و در واقع كاري جز اينكه از اين رودست خوردن عصباني شوم نميشد كرد.حال براي آگاهي شما آدرس اين نمايندگي دزد را برايتان ميگذارم تا هشيار باشيد و  گذارتان به آنجا نيفتد.راستش اين حداكثر كاريست كه توي اين مملكت گل و بلبل در برابر اين نوع تخلفات ميشد انجام داد:&lt;/SPAN&gt;&lt;BR style=&quot;COLOR: rgb(0,0,255)&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5&gt;آدرس نمايندگي دزد:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;ميدان وليعصر؛ اول كريم خان جنب پاساژ سرمه؛پاساژ كيميا طبقه سوم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بعد خوندید که چطور قطعات گوشی منو با گوشی که افتاده بود توی دریا عوض کردند و گوشی که فقط با پنج هزار تومن درست میشد طلب 150 تومن کردند. اون روز من به هر طریقی بود تونستم این رو ثابت کنم؛ اما چون &lt;STRONG&gt;حال و حوصله &lt;/STRONG&gt;توی دادگاه دویدن نداشتم؛&lt;STRONG&gt;بی خیال شدم.&lt;/STRONG&gt; این &lt;STRONG&gt;بی خیال شدن&lt;/STRONG&gt;؛ اگرچه باب میلم نبود؛ و دوست نداشتم این بلا سر هزاران نفر دیگه مثل من بیاد؛ اما بی خیال شدم. حال &lt;STRONG&gt;نیما &lt;/STRONG&gt;یکی از اون هزاران نفره. شاید من مقصر باشم که تمام رسوا کردن این باند دزد و دله دزد رو به نوشتن توی سایتهایی مثل ب ا ل ا ت رین  و توی همین وبلاگ بسنده کردم. یادتونه یمگفتم رفتار اجتماعی زنجیر وار؟ حالا نتیجه اش رو ببینید. و هر طور میتونید به یان نوشته لینک بدید؛به نوشته اصلی لینک بدید؛ میتونید خودتون توی وبلاگاتون بنویسید و هر جور می تونید دست کم اطلاع رسانی کنید. یک نفر هم که توسط شما از دام اینا رها شه؛ شما مسئولیتتون رو انجام داد. اگر هم کسی اینجا هست که میتونه یک جوری جلوی اینا رو بگیره تا به راحتی به یان سادگی مردم بیچاره رو بلکه نکنن؛ یا علی.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سلام&lt;BR&gt;من سه هفته پیش گوشی اکسپریا م خراب شد بردم تعمیر گاه ساختمان کیمیا بعد یه هفته به من گفت ال سی دی برد ای سی فلش سی پی یو ت سوخته گفت 280000 تومن خرج داره در حالی که قیمت روز گوشیم 440000 تومن هست.شما با همون تعمیر کار کچله چیکار کردید .من 3 هفته هست که گوشیم دستشه.نمی دونم چیکار کنم.اگه ممکن منو راهنمایی کنید&lt;BR&gt;ممنونم.&lt;BR&gt;...................................&lt;BR&gt;سلام&lt;BR&gt;ببینید من قبل از اینکه گوشیم رو به اون بدم با یکی از دوستام بردم ایرانیان یه مغازه داره با باکس شروع کرد به ریختن برنامه روش اگر سی پی یو ومادربردش سوخته بود اصلا چنین کاری نمی شد باهاش انجام داد.ولی طرف چون 15 تومن بیشتر از عرف می گفت با هم کنار نیومدیم کنسل کرد.&lt;BR&gt;من با اون مغازه داره صحبت کردم اون شهادت نمی ده و فقط دوستم می مونه که اونم چون یک نفره از لحاظ قانونی کافی نیست.منشی اتحادیه  گفت ازاتحادیه چیز زیادی انتظار نداشته باش ولی نا امید هم نشو.روز اول کچل سر منوکلاه گذاشت مجبورم کرد بنویسم سولفاته روی مادر برد مشاهده شد.از این طریق می گه گوشیت اب خورده در حالی گوشی من حین اپدیت اینترنتی خاموش شده واصلا رنگ اب ندیده.&lt;BR&gt;اینا شغلشون اینه.مدت زیادی هست ادمای زیادی رو تلکه کردن. گوشی های سالم زیادی رواوراق کردن.اگر شما هم ننوشته بودید فردا منو هم دور میزد .نباید فقط راضی به این باشیم که گوشیمونو بهمون پس بده چون مال منو که می دونه ازش شکایت کردم برای اینکه ضایع نشه حتما سوزوندتش.&lt;BR&gt;من به تنهایی برای شکایت قانونی ازش مدرک کافی ندارم  من از اتحادیه نمی تونم حقم رو بگیرم نیاز به شاهد دارم قول می دم تنها یک بار وقت شما رو بگیرم هزینه ی ایاب و ذها ب شما رو می پردازم.فقط یک بارشما بیایید دادگاه و شهادت بدید.شما و اون طرفی که گوشیش توی اب افتاده چون اون رشوه می ده فقط دادگاه و مدرک مستند مثل شاهد میتونه دستشو رو کنه&lt;BR&gt;همه ی دوندگی ها شو من انجام میدم پول گوشی شما رو هم زنده ی کنم.نه به خاطر تنها من به خاطر تمام کسانی رو که این طوری پولشون خورده .برای اینکه دیگه جرات نکنه  با کسی چنین رفتاری کنه.من با ساعتی چهار هزار و پونصد تومن تدریس به بچه های شیطون وتنبلی که حتی جدول ضرب هم بلد نبودند ششصد هزار تومان پول جمع کردم اکسپریا گرفتم.حالا این دزد با سیصد تومن ضرر به من کاری کرده که گوشیم که الان 440 تومن می ارزه ارزش تعمیر نداشته باشه. من خواهش می کنم به من کمک کنید اگه نیاز شد یک بار برای رضای خدا برای اینکه دیگه حقی از کسی ضایع نشه تو رو به جون بچه هاتون یه زحمتی متقبل بشید بیایید.&lt;BR&gt;میتونم از شما انتظار چنین لطف بزرگی رو نسبت به خودم وکسانی رو که حقشون ناحق شده کنید الان همه چیز به شما بستگی داره؟می تونم انتظار کمک داشته باشم؟اگر شما و اون فرد سوم شهادت بدید به جرم خیانت درامانت وجعل عنوان رسمی به خاطر گارانتیش وکلاهبرداری حتی شاید بشه تعقیب کیفریش کنیم تا دیگه این بلا رو سر کسی نیاره . من احساس کردم شما به جایی ازش شکایت بردین ولی نتونستید اثبات کنید.درسته؟&lt;BR&gt;ممنون.  &lt;BR&gt;................................................................................&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سلام&lt;BR&gt;صبح اتحادیه ی دستگاه های مخابراتی بودم.طرف &lt;STRONG&gt;شاگرد شو&lt;/STRONG&gt; &lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;(همون کارمند بیگانه ای که قرار بود اخراج بشه......)&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;فرستاده بود.نشون می ده که من خیلی احمق و خوش خیالم که مطمئن بود شاگردش از پس من بر می آد.برد گوشیمو باز کردند انگار ده سال توی دریا غرق بوده تمام پایه های فلزی مدار ها زنگ زده بود.به خاطر همون دست خط سولفاته مشاهده شد گفتند اب خورده.من گفتم گوشیم رنگ رطوبت ندیده چه برسه به آب طرف اتحادیه ایه گفت منظور از اب خوردن مثلا عرق دست هم می تونه باشه.حیف اونجا اونقدر عصبی بودم یادم رفت بگم با کدوم عرق دستی برد سبز رنگ زرد می شه&lt;BR&gt;فکر می کردم گم کردن یه چیز خیلی بده ولی حالا فهمیدم سرتو کلاه بزارن بدتره&lt;BR&gt;مخلص کلام اینکه هفته دیگه قرار نتیجه رو بگن.یکی شون که اونقدر عجله داشت که همون جا نوشت مختومه اون یکی گفت هفته بعد اعلام می کنیم. نظرشون خرابی در اثر اب خوردگی گوشی بود یه تیکه به من گفتند برو بیرون با اون تکی حرف زدند.تمام مانورشون روی سولفاته مشاهده شد بود&lt;BR&gt;روز اول به من گفت بیا ببین اینجا پایه سیاه شده سولفاته شده گفتم نشده گرفت زیر نور اصرار کرد سولفاته هست &lt;STRONG&gt;منم چون مادرم زن بود مادرم کارمند بود پدر و مادرم هر دوشون صبح می رفتند شب برمی گشتند با خواهرم 8 سال اختلاف سنی داریم وقتی بچه بودم همش تنها بودم در واقع برا اینکه بی ادب نشم نمی زاشتن خیلی با بچه های دیگه بگردم در واقع توی خونه زندانی بودم. حالا یه بچه خجالتی که هر کی هر چی میگه موافقت می کنه اعتراض نمی کنه چون کسی نبوده که باهاش حرف بزنه بحث یاد بگیره مخالفت نکردم.چون مادرم کارمند بود.دیروز زن دیگه ای که کارمند بود ِِزن بود مجبور بود اگر شکایت کرده بود شاید پسر دست و پاچلفتی یه زن کارمند دیگه 600000 تومنش رو نمی باخت.اگه تا تهش رفته بودید به خاطر خیانت در امانت و کلاهبرداری او مال حروم خور میشد ازش شکایت کرد.ما فقط سه نفر از اون همه کسایی هستیم که این طرف سرشون کلاه گذاشته.اگه اون روز شما طمع نکرده بودید شاید امروزجور دیگه ای بود.خیلی سخت واسه ی یه ذره پول این همه دردسر بکشی یه کلاه بردار برداره ببردش&lt;BR&gt;من پولم باختم به خاطر بی توجهی شما یکی دیگه می بازه به خاطر بی توجهی من کاریشم نمی شه کرد.البته شما رو سرزنش نمی کنم چون از قدیم گفتن گر تو بهتر میزنی  بستان بزن.&lt;/STRONG&gt;من هم مثل شما نه وقت دردسر رو دارم نه حوصلش منم مطمئنا همون کاری ری رو می کردم که شما کردید&lt;BR&gt;اگر خوش شانس باشیم شماره ی اون طرف گوشی اب خورده توی شمال شاید  هنوز مخابرات لاگش پاک نکرده باشه.اگرلیست ریز مکالمات تلفن خودتونو یگیرید احتمالا شمارش توش هست&lt;BR&gt;ولی چه سود تا وقتی قانون یعنی زیرمیزی و رومیزی ما میبازیم و دم بر نمیتونیم بیاریم می دزدن میبرن و می خورن عیبی نداره وای به روزی که بخوای یه نفس اضافی بکشی.سر سامون دادن به موبایل  وگارانتی کاری نداره چطور می تونن از پس جهانخوارا و پوپولیستا ها وغربی ها بر بیاند تکی روی پای خودشون وایسن ولی از پس دله دزدا برنمی ان؟&lt;BR&gt;خیلی از خودم بدم می اد خواستم با یکی درد دل کرده باشم که بفهمه چی می گم.اخه درد سوخته دل سوخته دل داند و بس&lt;BR&gt;اگه سرتونو درد اوردم ببخشید واقعا ناراحت بودم از یه طرف خونه به من فشار می اره از یه طرف کلاهی که سرم رفته از طرف دیگه پوله.&lt;BR&gt;شما اون موقع به هیچ جا شکایت نکردید از اون تعمیرگاه؟   &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;......................................................  </description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 07:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pendarenik&amp;postid=864</comments>
<dc:creator>pendarenik</dc:creator>
<guid>http://pendarenik.blogfa.com/post-864.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مثل یک الهام....</title>
<link>http://pendarenik.blogfa.com/post-863.aspx</link>
<description>مثل یک الهام....بعد اینهمه سالها؛حالا خوب میدونم کی هستی....کی خوابی...کی بیداری...کی حوصله نداری... مثل یک الهام میفهمم لحظه لحظه هاتو....اینکه الان پای کامپیوتر خسته نشسته ای تا من بیایم؟ یا توی کار پر استرست،لحظه ای زده ای اینجا تا بیایم سلام احوالپرسی بکنم بروی....بعد اینهمه سالها؛هنوز هم اون لحظه ای که مطمئن میشم هستی؛چه از روی تاریخ و ساعت ایمیلهام؛که این روزها اول اونو چک میکنم بعد میام؛بعد اینهمه سالها؛ هنوز هیجانی عجیب میگیرم....از بودنت...از اینکه صدای نفسهاتو میشنوم...از اینهمه راه دور حتی....حست میکنم...و نمیدونم عادته یا چیزی دیگه که مثل همون روزای اول قلبم لحظه ای از سلامت می ایسته...من این روزها زیاد به این قدرت جادویی تو فکر میکنم...این روزها بیشتر از همیشه سینما رفتنامونو میخواد زیر بارونای پاییز...دلم میخواد دستکشامو در بیارم....دستمو ببرم توی جیبت تا گرم بشه...تو این روزا خیلی سردته....میدونم....و جیب من به اندازه ی دستهای تو نیست....این روزها سردته و اینو موهای سفید شده ی شقیقه هات بهم میگه....این روزها سردته و من هم....کاش میشد این یک نامه عاشقانه باشه...</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 23:48:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pendarenik&amp;postid=863</comments>
<dc:creator>pendarenik</dc:creator>
<guid>http://pendarenik.blogfa.com/post-863.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لباسِ جنسِ گناه تو! شُستنی بشود </title>
<link>http://pendarenik.blogfa.com/post-862.aspx</link>
<description>میگفت یک منبع موثق جهانی توی ایران بررسی کرده دیده از هر هزار نفر شیش نفر به اینترنت پر سرعت دسترسی دارن. خب خوبه که باز جای خوشحالی بابت چیزی هست! اینکه یکی از اون شیش نفر از میون هزار نفر باشی! &lt;BR&gt;میگفت ن یروی ان تظامی در سال گذشته دوازده میلیارد تومان دیه بابت هزینه تیرهای خطایی که زده بدهکاره!!! فک کن!!! تیر خطا! تازه یارو فرمانده شون با افتخاااار میگفت الان این درصد خطا از هشت نه درصد رسیده به شیش هفت درصد و خیلی خوبه!!! یا خدا! &lt;BR&gt;اصلن اینا رو ولش کن؛ اینا رو اخبار سرصبحی تو تاکسی میگفت؛ من میگم میخوام برم کن سرت حمید ع سگ ری ب لی ت ش رو از کجا بگیرم هااااان؟ بعد از مدتها همسرجان علایق ما رو تشخیص داده و میخواد ببرتمون کنسرت! یک سری از ترانه های این مصادف میشه با بدترین دوران روحی و حالی من. البته از اون دورانهایی که دوستش داری....زخمهای خوشایند ...همون حکایت زخمها و بازیها....یک جورهایی از عشق داغ میشدم و از غم یخ میکردم....یک حال گس و ملس و غیر قابل توصیف داشتم. حالا که برمیگردم نگاه میکنم پشت سرم؛ نه که ماژوخیسم باشم ها....خوشم میاد از اون روزا که چیزی بود منو اینقدر گرم خودش کنه....غرق کنه....بتونه بنوازه و من بشم چنگی تو دستهای حوادثی که بر من میرفت.من کاری ندارم این بابا نوچه است و چرا توی این هیری ویری فقط به این اجازه میدن کنس رت داشته باشه و این حرفا. والا! یکی بیاد بگه چطوری بلیط بگیرم؟ برای جمعه باشه لطفن!! &lt;BR&gt;................................. 
&lt;P&gt;پ.ن: &lt;A href=&quot;http://amirane.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;این پست &lt;/A&gt; (پنجگانه ای برای آنکه ترک میکند)رو بخونید. واسه اونایی که تو ترکن یا تو ترکشونن خوبه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 12:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pendarenik&amp;postid=862</comments>
<dc:creator>pendarenik</dc:creator>
<guid>http://pendarenik.blogfa.com/post-862.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانمانه فراموش شده</title>
<link>http://pendarenik.blogfa.com/post-861.aspx</link>
<description>اذیت میکرد.سر قول و قرارهای کاری....سر تهیه اطلاعات....سر جلسه ها....هی منو دور میزد و با کارشناسام قرار میذاشت و ازشون کاری میطلبید.&lt;BR&gt;حاج خانم حاج خانم از دهنش نمی افتاد. برخورد میکردم؛ اخم می کردم؛ تهدید میکردم...بازنم همون حاج خانم بودم. نه خانم فلانی...نه خانم مهندسی...نه هیچی!&lt;BR&gt;امروز &lt;A href=&quot;http://images.google.com/imgres?imgurl=http://beautycenter.ir/images/39686110665.jpg&amp;imgrefurl=http://beautycenter.ir/product_info.php%3Fproducts_id%3D135&amp;usg=__awfP7U5EbejcLYmBbA3OSiHZWN0=&amp;h=431&amp;w=431&amp;sz=36&amp;hl=en&amp;start=1&amp;tbnid=HbDnpI72cPkFGM:&amp;tbnh=126&amp;tbnw=126&amp;prev=/images%3Fq%3D%25D8%25B3%25D9%2586%25DA%25AF%2B%25D9%25BE%25D8%25A7%2B%25D8%25B3%25D8%25AA%2B%25D9%2585%25D8%25A7%25D9%2586%25DB%258C%25DA%25A9%25D9%2588%25D8%25B1%26gbv%3D2%26hl%3Den%26sa%3DG&quot; target=_blank&gt;این رو &lt;/A&gt; فرستاد. خیلی غافلگیر کننده بود برام! حاج آقای ا ط لا ع تی و این کارا؟ چه دقتی داشت! شاید ناخونای سوهان نزده من رو دیده بود! که همیشه خدا به جایی مخصوصن شال و لباسم گیر میکرد.&lt;BR&gt;مدتها دنبال یک سوهان ناخون خوب بودم ولی مثل اونایی که توی غاز زندگی میکنن؛ از محصولات جدید موجود در بازار مخصوصن در زمینه چیتان فیتان کاملن بی خبرم.یعنی میخوام بگم عقلم به جز &quot;یک سوهان ناخن خوب&quot; به چیزی قد نمیداد! مثلن همچین ست مانیکوری که عمرن نمیدونستم موجود باشه! یا سنگ پای به این مدرنی!!!که جز همون سنگ پای قزوینی و سنتی؛هنر کرده بودم دو تا کاغذ سنباده ای خریده بودم و اونم زود از بین رفته بود.&lt;BR&gt;می گفت حاج خانم خودش از این استفاده کرده و راضی بوده و من حس تلخی به خودم گرفتم....میدونید؟ احساس کردم یک مردم تا زن یا مثلن فرق من با زنهایی که مدام تو خرید و سالنهای زیبایی و اینجور چرت و پرتان چیه؟&lt;BR&gt;در کل این پ د اگ  خیلی چیز خوبیه....پاهام از پوست صورتم نرم تر شده و کار کردن با سنباده هاش محشره!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 21:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pendarenik&amp;postid=861</comments>
<dc:creator>pendarenik</dc:creator>
<guid>http://pendarenik.blogfa.com/post-861.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جشن بانوان وبلاگ نوبس برتر بلاگستان!!!</title>
<link>http://pendarenik.blogfa.com/post-860.aspx</link>
<description>میدانید؟ انتخ ابات مان هم توی همه چیز شده عین همان مفهوم فرضی انتخ ابات ر.یس ج مهوری مان. دوستی از جشنواره مطبوعات گله میکرد که با نتایجش همه را غافلگیر کرده بود و نه اینکه حق خودش را خورده بودند لابد. بعد انگیزه اش هم این میان از شرکت و تکاپو به کل توی این زمینه از دست داده بود. توی کنفرانس .... هم که مقاله ای به چه هلویی آماده کرده بودیم که سرش دعوا بود و رئیس میگفت اسم من را هم بنویسید چون او هم اطمینان داشت این مقاله ای که حاصل شش ماه کار است به طور حتم چیزی می شود؛ و نشد! نه اول و دوم و سوم که هیچ! حتی توی پرزنتهای دیواری هم جایی نداشت!  نه اینکه چون حق خودمان را خورده بودند، چون وقتی می رفتی سراغ مقاله های &quot;برتر&quot; اشکت می آمد دم مشکت! خب، شاید من هم دیگر ناامید شوم و نروم عمرن سراغ هیچ مقاله ای. با این وضعیت داوری و انتخ ابات. اینها را گفتم؛ که بگویم حالا از اینکه پارسال نرفتم جشن وبلاگ نویسان برتر پرشین بلاگ؛ دیگه ناراحت نیستم. کیفیت برگزاری معلوم بود مثل سال قبل نبود. آخرش هم نفهمیدیم معیار برگزیدگی چی بود و چی نبود؟ در عوض با کلی وبلاگ بی نام و نشون آشنا شدیم که بعد هم اومدم بازشون کردم هیچ چیز برای خوندن توشون پیدا نمیشد. آدم فکر میکنه قحطی اومده. همنیطور که مملکت انگار قحط الرجال شده؛ این فحطی داره به همه می رسه. مثل یک بیماری واگیر دار. از سرش بگیر تا تهش برو. &lt;BR&gt;.............................................................................&lt;BR&gt;پ.ن: لنگ دراز جون ما رفتیم لوح تقدیر تو رو هم گرفتیم با جایزه ات. حالا مونده برسونم دستت فقط. هر چند توی طنز تو باید اولی دومی چیزی میشدی دیگه.خوب بود پرشین بلاگ حالا که مذهبی ها رو جدا کرده بود و سیا س ی ها رو هم حذف؛ لا اقل دسته بندی ادبیات و اجتماعی و اینا هم میداشت.&lt;BR&gt;پ.ن: لوح تقدیر خودمون رو هم دادیم دوست همراهمون قایم کنه برامون تا آبرومون نره با &quot;نویسنده وبلاگ پندارهای آرایه &quot;بودنمون! خدایی نمیشد آوردش خونه!&lt;BR&gt;پ.ن: بد نبود پای اون لوح ها مهر و امضایی هم میبود اقلکندش!&lt;BR&gt;پ.ن: عکسهای روز جشن رو تو وبلاگ &lt;A href=&quot;http://violet.special.ir/archives/2009/10/004701.html&quot; target=_blank&gt;ویولت&lt;/A&gt; ببینید. &lt;BR&gt; اینم روز جشن وبلاگهای برتر بانوان بلاگستان!!!&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 411px; HEIGHT: 206px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;جشن بانوان بلاگستان!!!!!&quot; align=baseline src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/hftfmzjzvbu6wmz7eq88.jpg&quot; width=920 height=729&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; راستی نصف سالن آقا بودن و این خیلی خوب بود.خوشایند بود هم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد نوشت: آقای &lt;A href=&quot;http://shamshirgar.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;شمشیرگر&lt;/A&gt;لطف کردن به این نوشته لینک دادند.اما به گمونم اینکه گفتن لحن بعضیها دور از انصاف بوده یکی از اون بعضیها من بودم. شاید چون ریاد انتقاد کردم و زیاد راضی نبودم. با این حال بد نبود یک خسته نباشید هم می گفتم:پس خسته نباشید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 17:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pendarenik&amp;postid=860</comments>
<dc:creator>pendarenik</dc:creator>
<guid>http://pendarenik.blogfa.com/post-860.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
