تبليغاتX
پندارهای آرایه


پندارهای آرایه





















نميدونم شماها ديروز سي ز ده آبا ن کجا بوديد؟ اما من جايي بودم که بسيار با حال و هواي ايران متفاوت بود. آقا دکتر و خانم دکترهاي خيلي متشخصي که به فکر برگزاري هر چه بهتر سمينار و ارائه مقاله شون به بهترين شکل ممکن بودن. همه شيک و تر تميز. کروات زده يا نزده؛ در حال بحث و گفتگوي علمي يا غير علمي؛ درحال خنده و قهقهه و زندگي به روال هميشگي و عادي ادامه داشت. دستشويي هاي عطر و عنبر و عود گرفته و سراميکهاي حلقه طلايي و حوله هاي روبان زده هم به راه بود و تميزي از همه جا ميخورد توي چشمت. مقاله ها پرزنت شد؛ مثل هميشه يک ساعت زودتر جلوي در بسته ناهارخوري صف کشيده بودند (صف؟!) و منتظر حمله و پاتک نهايي بودند اين دکترهاي متشخص. سخنرانيها شد؛آشناييهایی صورت گرفت؛نفسها به آسودگي کشيده شد؛ بارهايي از روي دوشهايي برداشته شد؛ و نميدونم چقدر بار علمي به کسي اضافه شد يا نشد؛چون من اصولن معني و کارکرد خيلي از سمينارها و نمايشگاههاي برگزار شده توي ايران رو نميفهمم هنوز؛ شايد چون هيچوقت تقريبن جز يکي دومورد؛هيچ بازخورد مثبتي نديدم؛ و هميشه فکر ميکنم چي عايد کي ميشه اين وسط؟ قول و قرارهايي براي سالهاي بعد...وعده وعيدها...تصميم ها..همه چيز بود و گرفته شد....زندگي عادي بود. به روال عادي. براي اين دکترها و براي اين تحصيلکرده ها. باز هم باقالي پلو و بيف با دسر کاکائویی و ژله مخلوط توي بشقابهاي به جا مانده از پاتک انبوه ديده مي شد و شکمهاي سيري که چشمهاي گرسنه رو ياري نکرده و کم آورده بود. زندگي به روال هر روزه بود اينجا اگر چه اون بيرون بزن و بخور به راه بود. براي کي؟ براي چي؟ لحظه اي فکر کردم براي اينا؟ براي اينها که تازه گل سرسبداي مملکتن؟ يا براي خودمون؟گمونم براي خودمون که لاي جرز اين آدمها داريم حروم ميشيم...من و تو...ما آدمهاي معمولي...همه چيز اينجا و خيلي جاهاي ديگه براي خيلي آدمها معمولي بود اون روز و براي خيلي هاي ديگه نبود. چشمهايي که به در موند و غصه هايي که اتفاقات ناگوار رو رج ميزنن و توهمات وحشتناک رو از سر قربانيشون ميگذرونن...کبوديهايي که اين روزهاي سياه رو يادآوري ميکنن و اما اينجا؛ بالاي بالاي شهر؛ همچنان همه چيز عادي بود. توي خيابونها لکسوس ها و بنزها و بي ام دبليوها صاحبان مغرور و جداي از ماشون رو حمل ميکردند و اونها پشت عينکهاي دودي غير ضروريشون به معاملات تميز يا کثيف يا پيدا و پنهان و حق حساب دادنها و رشوه دادنها و پايمال کردنها و يا در خوشبينانه ترين حالت به همان بيزنس تميز خودشان پول روي پول اندوزي و شويي مشغول بودند؛ باز هم غاقل از اينکه اون بيرون چه خبر بود؟يک کم...شايد هم دو کم پايين تر چه به روز مردمي که براي آزادي ميجنگيدن اومد؟ شايد اونا جاي من نبودن تا درست قبل از ارائه مقاله شون به دوستي که ميدونست تموم اين صحنه ها حضور داشته؛ زنگ نزده بودن و اونو حیروون تر و با صداي لرزون تر از هميشه بشنون که ميگفت زدند لت و پار کردند و بغضشو نتونسته بود قورت بده...کسي که حتي اون ش ن به سي اه هم به اين حال نيفتاده بود و حالا... و اونوقت مگه ميشد عادي باشن؟ ميشد؟

از همون ديروز که هي ميگفت گلوم درد ميکنه ميدونستم داره از غيبت مديرعامل همراه با اين شيوع آنقولانزا سواستفاده ميکنه تا يکي دو روز بغل زن و بچه اش باشه. اما عزيز من...آقاي همکار عزيز...از سه ماه قبل داريم براي اين سمينار آماده ميشيم...من به خاطر اينکه اسم تو هم باشه،بخشهايي رو که مربوط به من نبود رو هم تقبل کردم...براش وقت گذاشتيم...مطالعه کرديم...تخصص تو بود و من نبود اين بخشها...هر بار خسته شدم و از نبود وقت براي آماده شدن گله کردم؛ گفتي"نترس....خودم که نمردم...هستم". روز ارائه....هر چي زنگ زدم اصرار کنم پاشو لااقل نيم ساعت بيا جواب حضار عزيز رو بده...هي گوشيتو دادي دست زنت تا بگه تو مريضي و داري استراحت ميکني...اون پشت پشتا هم به ريش من خنديدي....ميخوام بگم کاش کمي مرد بودي...کمي مسئوليت پذير بودي و کمي از بار دوش اون ت خ مهاي نداشته ات کم ميکردي و هي بهشون دايورت نميکردي همه چيز رو. واقعن فقط اسمت توي اون مقاله بودن اينقدر برات مهم بود؟ که منو توي اون استرس و منگنه بذاري؟ مرده شور اضافه شدن کمالاتت به اين شکل رو ببرن.

صبحم با سردرد هميشگي شروع شد و کارهاي روي دوشم سنگيني ميکرد.اول رفتم سر صبحي شرکت و کمي کارها رو تا روز شنبه اي که نيستم سر و سامون دادم...بدو بدو رفتم سمينار...گوش کردم و حذف زدم...ديدم و ور زدم...آشنا شدم...استرس کشيدم....ظهرم با پلوي خالي و دو برگ کاهو که از پاتک مونده بود؛ از اونهمه غذاي رنگارنگ؛سپري شد و عصر عرق ريزون از سوالايي که نميتونستم براي پرسشگراش بازشون کنم و رسمن پيچوندم. سر و کله زدن با آدمايي که فقط چون خانم بودي ميخواستن کمي باهات بيشتر حرف بزنن و تنها راه علمي و عملي اين راه رو دقيق شدن توي صحبتات و ازت سوال پرسيدن حتي بيرون سالن سمينار و وقتي همه چيز تموم شده ميدونستن. هيچوقت از اينطور  ل اس خشکه زدن؛ به سبک و سياق علمي اون هم توي سمينارها که اولش با خانم فلاني بوديد ديگه درسته؟ درباره فلان چيز صحبت کرديد؟ ميخواستم بپرسم....ها شروع ميشه خوشم نمي اومده. به اين فکر نکردم تا حالا کسي که بخواد مخ منو بزنه با چي بايد شروع کنه و يا اينکه من از چي خوشم مياد؟ شايد هم حرف نبوده...بايد همه حرفهاشو با نگاه بگه نه اون يارو پسره اي که مثلن با همکارش صحبت ميکرد و مشخص بود تموم فکر و ذکرش اينه که توي چند جمله اي که ميتونه همون سر ميز ناهار عنوان کنه خودشو معرفي کنه که من دکتر فلاني ام...سمتم توي فلان شرکت اينه...کارمندامو توبيخ کردم جديدن...پس رئيسي پخي چيزي هستم براي خودم...و واقعن حالت رو به هم بزنه از اين روش ناشيانه اش و بعد هم هي مثل عمله ها بياد از جلوي ميزي که تو نشستي و چايي ميخوري رد بشه....شايد چون من حلقه نداشتم...يا اگه داشتم فرقي نميکرد و يا بهتر هم ميبود؟

و شب...شب دلگير من...زنگ زد و گفت براي درباره الي منو پيچوندي اما اينبار حتمن بايد بياي....انجمن هن... و رفتم....شايد نياز داشتم توي اون سالن تاريک و خالي بشينم....يک ساعتي زودتر برسم و هق هق کنم....همه روز رو اشک کنم....دلتنگيهامو مرور کنم....و اينکه چرا من با اينهمه دوست و رفيق هنوز هم مرد کم ميارم براي همراهي کردن و ساختن لحظه هايي که دوست دارم....چند مرد ديگه؟چند مرد ديگه ميتونه چند مرده حلاج بودن تو رو برام تکرار کنه؟ گمونم بايد براي سينما رفتنهام يک مرد نيمه روشنفکر پر حرف که براي هر صحنه از فيلم  يک عالمه پچ پچ داشته باشه زير گوشت نجوا کنه دست و پا کنم...مردي که وقت داشته باشه...خوابش نياد...کاراش نمونده باشه....آنقولانزا نگرقته باشه و علاقه مند به ديدن فيلمهايي که من ميخوام برم باشه و خودشو مجبور احساس نکنه و منت نذاره بابت اومدنش... يعني همشون به اين راحتي بهونه داشتن؟

کتاب قانون رو ديديم....خوب ميتونست با لب و دهن احساسات بازي کنه که اگه به مقوله مذهب بيگانه نبودي و دشمني نداشتي؛ حتمن خيلي بيشتر هم بازيت ميداد. خيلي لطيف و قشنگ عشق رو به تصوير کشيده بود....مونده بودم هنرپيشه زنش....داريان....چطوري روش ميشد اون ناز و عشوه هاي ديوانه کننده رو بياد؟ و خدايي ما دختراي ايراني بدون اين ناز و عشوه ها و با خلع سلاح شدنمون از اين حربه پر قدرت؛ با همون نگاه شرم آگيني که از مخاطبش دزديده ميشه و نه اينکه زل بزنه و گستاخي هم چاشنيش کنه؛ عجب هنرمندايي هستيم و عجب دلايي ميبريم!!! يا شايدم دل مجنوناي بلقوه ايراني اينقدر بي تابه و به اشارتي کوچک ميره؟ خداي عشوه بود اين خانم.... و مذهب.... و ما..... و مردم مسلمونمون....چقدر به چالش کشيده شده بوديم و به نوعي مارمولکي ديگر اينبار نه با کمال تبريزي که با علي اکبري که خودش داعيه مذهب داره رو شاهديم...تو فيلم کتاب قانون طنز و اشک و لبخند و چاليدن به يک اندازه ديده ميشه و اين مجموع تضادها کنار هم قشنگ پرداخته شده. ايرادي که به علي اکبري گرفتم: مردم ما همينجوريشم حرف پزشکا رو به دنبلان گوسفنداي قربونيشون حواله ميدن...چرا آخر فيلم با نشون دادن شکم حامله اون زن....تشويق کرديد که با دعا و ادعيه ميشه از خطرهاي واضح پزشکي رد شد؟ خود من يکي از آشناهامو به خاطر گوش نکردن به حرف پزشکش و تشخيص مسموميت حاملگي و چموشي کردن از دست دادم...

من هم عادي بودم...سمينار رفتم...با دوستي قرار گذاشتم....سينما رفتم...خريد کردم و به همه اونايي که اون روز وقت گذاشتن و ارزش...مديونم....اما اون آدماي ديگه چي؟ دوستي معتقده آدم حسابيها کاري به اين چيزا ندارن...
.....................................
پ.ن: اینجا توی این تاریکی...نمیدونم چه حس مرموزی به آدم میریزه که وادارت میکنه گریه کنی...حتی هق هق...حتی بی مهابا.....اینطور نیست؟ یا من زیادی دل نازکم؟
پ.ن:دلم نمیخواست از دستشویی این سالن همایش بیام بیرون...موافقید؟ تازه بوی عود فارست هم بود...
پ.ن:سه شنبه مون به اعتراف رسید...از قرار ناهاری که کج شد رسید به اعتراف گاه...آدم میتونه با لنگه ی خودشو نیمه ی خودشو یافتن خودشو نابود کنه؟ به نابودی برسه؟ اینکه همه ی دنیا یک طرف تو و لنگه ات یک طرف یعنی نابودی؟

یه عمره جاده ی شمال منتظر عبور ماست  نمیدونه یکی از اون دو تا قناری بی صداااااااااااااااآآآآآآآآست

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:37 توسط آرایه| |

مثل یک الهام....بعد اینهمه سالها؛حالا خوب میدونم کی هستی....کی خوابی...کی بیداری...کی حوصله نداری... مثل یک الهام میفهمم لحظه لحظه هاتو....اینکه الان پای کامپیوتر خسته نشسته ای تا من بیایم؟ یا توی کار پر استرست،لحظه ای زده ای اینجا تا بیایم سلام احوالپرسی بکنم بروی....بعد اینهمه سالها؛هنوز هم اون لحظه ای که مطمئن میشم هستی؛چه از روی تاریخ و ساعت ایمیلهام؛که این روزها اول اونو چک میکنم بعد میام؛بعد اینهمه سالها؛ هنوز هیجانی عجیب میگیرم....از بودنت...از اینکه صدای نفسهاتو میشنوم...از اینهمه راه دور حتی....حست میکنم...و نمیدونم عادته یا چیزی دیگه که مثل همون روزای اول قلبم لحظه ای از سلامت می ایسته...من این روزها زیاد به این قدرت جادویی تو فکر میکنم...این روزها بیشتر از همیشه سینما رفتنامونو میخواد زیر بارونای پاییز...دلم میخواد دستکشامو در بیارم....دستمو ببرم توی جیبت تا گرم بشه...تو این روزا خیلی سردته....میدونم....و جیب من به اندازه ی دستهای تو نیست....این روزها سردته و اینو موهای سفید شده ی شقیقه هات بهم میگه....این روزها سردته و من هم....کاش میشد این یک نامه عاشقانه باشه...
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 3:19 توسط آرایه| |

میگفت یک منبع موثق جهانی توی ایران بررسی کرده دیده از هر هزار نفر شیش نفر به اینترنت پر سرعت دسترسی دارن. خب خوبه که باز جای خوشحالی بابت چیزی هست! اینکه یکی از اون شیش نفر از میون هزار نفر باشی!
میگفت ن یروی ان تظامی در سال گذشته دوازده میلیارد تومان دیه بابت هزینه تیرهای خطایی که زده بدهکاره!!! فک کن!!! تیر خطا! تازه یارو فرمانده شون با افتخاااار میگفت الان این درصد خطا از هشت نه درصد رسیده به شیش هفت درصد و خیلی خوبه!!! یا خدا!
اصلن اینا رو ولش کن؛ اینا رو اخبار سرصبحی تو تاکسی میگفت؛ من میگم میخوام برم کن سرت حمید ع سگ ری ب لی ت ش رو از کجا بگیرم هااااان؟ بعد از مدتها همسرجان علایق ما رو تشخیص داده و میخواد ببرتمون کنسرت! یک سری از ترانه های این مصادف میشه با بدترین دوران روحی و حالی من. البته از اون دورانهایی که دوستش داری....زخمهای خوشایند ...همون حکایت زخمها و بازیها....یک جورهایی از عشق داغ میشدم و از غم یخ میکردم....یک حال گس و ملس و غیر قابل توصیف داشتم. حالا که برمیگردم نگاه میکنم پشت سرم؛ نه که ماژوخیسم باشم ها....خوشم میاد از اون روزا که چیزی بود منو اینقدر گرم خودش کنه....غرق کنه....بتونه بنوازه و من بشم چنگی تو دستهای حوادثی که بر من میرفت.من کاری ندارم این بابا نوچه است و چرا توی این هیری ویری فقط به این اجازه میدن کنس رت داشته باشه و این حرفا. والا! یکی بیاد بگه چطوری بلیط بگیرم؟ برای جمعه باشه لطفن!!
.................................

پ.ن: این پست  (پنجگانه ای برای آنکه ترک میکند)رو بخونید. واسه اونایی که تو ترکن یا تو ترکشونن خوبه.

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16:20 توسط آرایه| |

اذیت میکرد.سر قول و قرارهای کاری....سر تهیه اطلاعات....سر جلسه ها....هی منو دور میزد و با کارشناسام قرار میذاشت و ازشون کاری میطلبید.
حاج خانم حاج خانم از دهنش نمی افتاد. برخورد میکردم؛ اخم می کردم؛ تهدید میکردم...بازنم همون حاج خانم بودم. نه خانم فلانی...نه خانم مهندسی...نه هیچی!
امروز این رو  فرستاد. خیلی غافلگیر کننده بود برام! حاج آقای ا ط لا ع تی و این کارا؟ چه دقتی داشت! شاید ناخونای سوهان نزده من رو دیده بود! که همیشه خدا به جایی مخصوصن شال و لباسم گیر میکرد.
مدتها دنبال یک سوهان ناخون خوب بودم ولی مثل اونایی که توی غاز زندگی میکنن؛ از محصولات جدید موجود در بازار مخصوصن در زمینه چیتان فیتان کاملن بی خبرم.یعنی میخوام بگم عقلم به جز "یک سوهان ناخن خوب" به چیزی قد نمیداد! مثلن همچین ست مانیکوری که عمرن نمیدونستم موجود باشه! یا سنگ پای به این مدرنی!!!که جز همون سنگ پای قزوینی و سنتی؛هنر کرده بودم دو تا کاغذ سنباده ای خریده بودم و اونم زود از بین رفته بود.
می گفت حاج خانم خودش از این استفاده کرده و راضی بوده و من حس تلخی به خودم گرفتم....میدونید؟ احساس کردم یک مردم تا زن یا مثلن فرق من با زنهایی که مدام تو خرید و سالنهای زیبایی و اینجور چرت و پرتان چیه؟
در کل این پ د اگ  خیلی چیز خوبیه....پاهام از پوست صورتم نرم تر شده و کار کردن با سنباده هاش محشره!

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 1:0 توسط آرایه| |

میدانید؟ انتخ ابات مان هم توی همه چیز شده عین همان مفهوم فرضی انتخ ابات ر.یس ج مهوری مان. دوستی از جشنواره مطبوعات گله میکرد که با نتایجش همه را غافلگیر کرده بود و نه اینکه حق خودش را خورده بودند لابد. بعد انگیزه اش هم این میان از شرکت و تکاپو به کل توی این زمینه از دست داده بود. توی کنفرانس .... هم که مقاله ای به چه هلویی آماده کرده بودیم که سرش دعوا بود و رئیس میگفت اسم من را هم بنویسید چون او هم اطمینان داشت این مقاله ای که حاصل شش ماه کار است به طور حتم چیزی می شود؛ و نشد! نه اول و دوم و سوم که هیچ! حتی توی پرزنتهای دیواری هم جایی نداشت!  نه اینکه چون حق خودمان را خورده بودند، چون وقتی می رفتی سراغ مقاله های "برتر" اشکت می آمد دم مشکت! خب، شاید من هم دیگر ناامید شوم و نروم عمرن سراغ هیچ مقاله ای. با این وضعیت داوری و انتخ ابات. اینها را گفتم؛ که بگویم حالا از اینکه پارسال نرفتم جشن وبلاگ نویسان برتر پرشین بلاگ؛ دیگه ناراحت نیستم. کیفیت برگزاری معلوم بود مثل سال قبل نبود. آخرش هم نفهمیدیم معیار برگزیدگی چی بود و چی نبود؟ در عوض با کلی وبلاگ بی نام و نشون آشنا شدیم که بعد هم اومدم بازشون کردم هیچ چیز برای خوندن توشون پیدا نمیشد. آدم فکر میکنه قحطی اومده. همنیطور که مملکت انگار قحط الرجال شده؛ این فحطی داره به همه می رسه. مثل یک بیماری واگیر دار. از سرش بگیر تا تهش برو.
.............................................................................
پ.ن: لنگ دراز جون ما رفتیم لوح تقدیر تو رو هم گرفتیم با جایزه ات. حالا مونده برسونم دستت فقط. هر چند توی طنز تو باید اولی دومی چیزی میشدی دیگه.خوب بود پرشین بلاگ حالا که مذهبی ها رو جدا کرده بود و سیا س ی ها رو هم حذف؛ لا اقل دسته بندی ادبیات و اجتماعی و اینا هم میداشت.
پ.ن: لوح تقدیر خودمون رو هم دادیم دوست همراهمون قایم کنه برامون تا آبرومون نره با "نویسنده وبلاگ پندارهای آرایه "بودنمون! خدایی نمیشد آوردش خونه!
پ.ن: بد نبود پای اون لوح ها مهر و امضایی هم میبود اقلکندش!
پ.ن: عکسهای روز جشن رو تو وبلاگ ویولت ببینید.
 اینم روز جشن وبلاگهای برتر بانوان بلاگستان!!!
جشن بانوان بلاگستان!!!!!

 راستی نصف سالن آقا بودن و این خیلی خوب بود.خوشایند بود هم.

بعد نوشت: آقای شمشیرگرلطف کردن به این نوشته لینک دادند.اما به گمونم اینکه گفتن لحن بعضیها دور از انصاف بوده یکی از اون بعضیها من بودم. شاید چون ریاد انتقاد کردم و زیاد راضی نبودم. با این حال بد نبود یک خسته نباشید هم می گفتم:پس خسته نباشید.

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 21:5 توسط آرایه| |

نمیدانم چه شد یک دفعه برایم مثل چک برگشتی شدی. از همان روز سه شنبه که از سر کار برگشتم خانه و نمیدانستم با تو چه کار باید کرد؟مچاله ات کرد و انداختت دور و قیدت را زد؟یا بیایم بگذارمت جلوی رویم روی میز  و یک چای داغ برای خودم بریزم و با نقل هل دار مشهدی بخورم و هورت بکشم و داغی اش بخورد توی صورتم و پشت این بخارها به تو و رفتارهای احمقانه ات فکر کنم؟یا اصولن چرا باید به تویی فکر کنم که فکر نمیکنی؟ مطلقن به هیچ چیز فکر نمیکنی. حتی به اینکه تازه از عذر و معذرت خواهی یک کار بی فرهنگانه ات برگشته ای و اصلا صلاج نیست به این زودی دوباره همان کار را تکرار کنی. اینها به کنار، باورم نمیشود آنکه عربده می کشید پشت گوشی تو بودی که نه تنها اینبار عذر خواهی هم در کار نبود، یک نوع طلبکاری هم وبال گردن من کردی. بعد هی من بنشینم و فکر کنم قضیه چه بوده و چه نبوده و باز آن من احمقم بنشیند برای دفاع از تو اراجیف سر هم کند. میدانی؟ به من هیچ ارتباطی ندارد که تو بدهکاری؛چک داری؛کارت سنگین است، با زنت حرفت شده یا هزار و یک دلگیری و دلخوری دیگر داری. پس هیچکدام از اینها دلیل نمیشود قرار فیکسی که با من گذاشته ای را برای یک قرار تازه تر کنسل کنی. نمیدانم من چطور و طی چند کلاس آموزشی میتوانم به تو تفهیم کنم معنی و مفهوم قول و قرار را؟ خدا را شکر که از آن دسته آدمهای بیکار و بی عار و بی وقت و محل نبوده و نیستم و همیشه برای ساعت به ساعتم برنامه داشته ام. تو هم ممکن است داشته باشی؛ اما این وسطها یک جایی پیدا نمیشود این برنامه ها با هم خالی شود؟این جدای از آن است که با همه این مشغله ها، برای بخضی آدمهای زندگی ام همیشه سعی کرده ام باشم و وقت داشته باشم. یعنی بعضی ها را برایشان پارتی بازی کرده ام و از پشت صفهای انبوه کارهایم که سرک کشیده اند، به پشت گیشه خوانده ام و راهشان انداخته ام. نه نترس، بابت هیچکدام از این همیشه بودنها و وقت داشتنهایم برای تو نه منت سرت میگذارم نه انتظاری دارم. انتظار من از حرفهای خودت است و اینکه چقدر دلم میخواست و آرزو به دلم ماند که تو مثل یک مرد پای حرفهایت باشی. اعتبارت را اینقدر کودکانه پیش من خراب نکنی و اینقدر رفتارهای به دور از شان انجام ندهی که من شک برم دارد تو پشت کوه زندگی میکرده ای و چرا آداب معاشرت بلد نیستی و خیلی چیزها سرت نمیشود؟ گه اصلش هم این باشد خودت را به ندانستن می زنی و خلاص؟که چرا تمام این سالها من تلاش کرده ام چیزهایی را یاد تو بدهم که تو دیفالت باید با خودت می داشتی؟ دوست داشتن و محبت و احترام را برایت هی دیکته کنم چون بلد نیستی شان. هی کوتاه بیایم و یادت بدهم اینجای کارت اشتباه بود و هی صبر و متانت به خرج بدهم؟ آخر ارزشش را داشت با این رفتارهای کودکانه به یکباره از چشمم بیندازی خودت را اینقدر که حتی نشود یک ذره دوستت داشت؟ مانده ام آن محبت عجیب به تو که تا همین دو سه روز پیش بود، کجا گذاشت و رفت؟ و نمیدانم متاسف باشم بابت دوست داشتنی که دیگر از دلم نمی آید به تو داشته باشم یا خوشحال؟  همین حالا که من سیگارم ته کشیده و چایی ام تمام شده، میبینم دیگر وقتش است طومار تو را برچینم و بگذارم کنار. بعضی آدمها استعداد عجیبی به خراب کردن  تمام گذشته ی روشنشان دارند و میبینم که برای این بعضی آدمها هیچ کاری نمیشود کرد و زمین به آسمان بیاید و آسمان به زمین؛ همینی هستند که هستند. اما تو اینجوری نباش لطفن. دست کم برای حسابهای احمقانه ای که من رویت باز کرده ام اینجوری نباش.
...................................................
با من آشتی باش دیگه.....ببخشید....عصبانی بودم....خرم دیگه.....
خب میمردی این ببخشید رو همون اول میگفتی؟ سرش را می کشد پایین و از زیر چتر ابروهایش لبهای ورچیده اش را توی نگاهم میکارد و این قیافه ی مغرور نیمه مهاجم؛ یعنی اینکه تمامش کن دیگر و کشش نده. این وسط آنکه دو تا گوش مخملی روبان زده روی سرش سبز میشود و چهار تا سم به دم و دستگاه اعضا و جوارحش اضافه میشود منم. نمیدانم از کی استعداد خر شدن با یکی دو تا کلمه را یافته ام؟ حالا هر غلطی کرده ای؛چرا زنگ نمیزدی منت کشی؟ "آخه تو باهام بد بودی"!!!!!اگر خواستی همه چیز را تمام کنی....یکی دیگر از این رفتارها با من بکن. نیازی به هیچ چیز دیگری نیست! خیلی هم متمدنانه است. نمیدانم این خر شدنهایش را فقط برای من دارد یا برای دیگران هم همینطور قاطی میکند گاهی؟ و آنوقت آن دیگران توانایی خر شدن مثل من با دو کلمه را دارند یا نه؟ کاری ندارم...تو با من طوری رفتار کردی که با غریبه ها نمیکنند...من هم خریت بلدم ها...میخواهی نشانت برهم؟
نوشتم که سندی باشد بر تکراری اگر بود تا استعداد عجیب تازه کشف شده ام نتواند با من کاری بکند آن لحظه بد تصمیم گیری. فراموش میکنیم و چشم میدوزیم به فیلمی که شروع شده...اینجور آشتی کردن را فقط در زمان کودکی ام به یاد دارم البته حتی آن زمان هم غروری پیاپی همیشه با من بود و طرف بود که پا پیش میگذاشت و....
.................
لحظه ای با من باش..... 

 
در هیات پروانه ای در کافه ای تاریک
از لا به لای صندلی ها می شوی نزدیک
من حرف هایم قرمز مایل به نارنجی است
محصور در کمرنگی ی خط لبی باریک
دنبال یک جور عاشقی با چای و فنجانم  
شاید سه ساعت روزها در کافه می مانم
سیگار کنتم روی میز از درد می سوزد...
این روزها باید کمی هم روسری ها را...
آقای صاحب کافه دارد مشتری ها را...
شال سفیدم را جلو می آورم شاید
اصلا نبینم خنده ی دور و بری ها را...
حالا خودم با چای لیمو جشن می گیرم
تا حسرت مهمانی جن و پری ها را...
از پشت عینک آسمان ابری تر از پیش است
شاید بیایی یک دفه...دور و بر "شیش" است
اما تو که این کافه را اصلا نمی دانی
یک کافه ی بی روزنه پایین تجریش است
سیگار کنتم همچنان از درد می سوزد...
پروانه ای سر می رسد آهسته و غمگین
مثل سلامی زیر لب ...آرام و سر سنگین
پر می زند تا روی میزم ...تا ته چاییم
با بغضم از توی گلویم می رود پایین
پروانه ای که بال بالش مثل تو رنگی است
پروانه ای که مثل من در اوج دلتنگی است...
از کافه بیرون می زنم ، بی تو ، هوا خوب است
از کافه بیرون می زنم بی تو ، هوا خوب است
از کافه بیرون می زنم بی تو هوا خوب است!

حدیث غلامی

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 17:0 توسط آرایه|

چند سالی هست میخوام یک ماشین بخرم....
پنج ماهه میخوام یک شلوار کتون خوشگل و طرحدار کرم بخرم....
چهار ماهی هست میخوام یک رژ لب مایع براق گلبهی کمرنگ بخرم....
سه ماهه میخوام یک شال جدید بخرم....
دو ماهه میخوام دستمال پاک کننده آرایش یا شیرپاک کن خوب بخرم...
یک هفته است میخوام جین نقره ای بخرم...لوله تفنگی...راستی بهت گفتم این مهمونی دو هفته عقب افتاد و تا اون موقع میشه اون تیپی که بهت گفتم رو با اون شلوار جین نقره ای و بوت بزنم بدون اینکه بهم بگن هول کردم؟!
....................................

وای به روزی که آدم به جایی برسه که هیچ ترانه ی عاشقونه ای بهش فاز نده...
تبصره ۱: ببخشید؛ آدم نه.....من.
تبصره ۲: من نه...یک دیوونه خونه.

...............................................
پ.ن:نه...فقط دلم میخواد بدونم با اون نگاه دل آدم آب کنت چی رو میخوای ثابت کنی هان؟برش دار اون عکستو کفری ام میکنه.

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:44 توسط آرایه| |

روی مبل لمیده ام و قهوه ی تلخ هم به راهه. امروز رو بدون هیچ دلیل موجهی تعطیل کردم و نشستم توی خونه. موبایلمم خاموش کردم واین یعنی مطلقن حوصله هیچ کس و هیچ چیز رو ندارم. نمیدونم این مال چیه؛مال این عادت زنانه احمقانه که کمک میکنه روزهای دپرسی بیشتری داشته باشی یا مال دیشب که با مانی تریپ قهر و دعوا برداشتم. دیشب ناراحت و دلزده بود. شاید اون هم دلیلی نداشت یا داشت و اما من هیچوقت نتونستم کسی رو آروم کنم. به خصوص مانی رو. اگر هم آرامشی از من گرفته به خاطر خیال عاشقیتیه که هنوزم با من داره. همیشه برای بدیهای من دلیل تراشیده و خودشو آروم کرده و سعی کرده از با من بودن آرامش بگیره. تو تموم این سالها جایی رو جز آغوش من برای آروم شدن نداشته و شاید اینقدر به خودش قبولونده که میتونه کنارم آروم باشه که خودش هم باوررش شده. اما این روزها در این رابطه بدتر از بدم براش. نیش و کنایه هام بیشتر شده و محبتهاشو نادیده تر میگیرم. این روزها از مانی چیزی بیشتر از عشق و عاشقی های مرسوم میخوام و اون نمیتونه بهم بده. شاید به این دلیل که عشق و عاشقی رو همه جا میشه یافت. که ابراز محبت چیز غریبی برای من نبوده و دنبالش هم نبودم. به خصوص الان تو آستانه ی سی و اندی سالگی؛ حوصله رومانتیک بازی ندارم. تعجب میکنم مانی چطور همچنان با این حرارت ابراز عشق میکنه؟ و میدونم یک روز اون هم خسته میشه و دیگه هیچ رقمه نمیتونم این روزها رو برگردونم حتی اگه در آرزوش باشم و حسرتش رو بخورم. اینکه همیشه چیزهایی رو خواستم که نبوده، از همون بچگی توی سرشت خراب من بوده و الان هم با شدت بیشتری هست. و این یعنی تو مطلقن نمیتونی به شعار از حال لذت ببر و گذشته رو فراموش کن و به آینده فکر نکن پایبند باشی. از بدیهای من اینه که نمیتونم خودمو گول بزنم. این خود من از خودم خیلی باهوش تره. چیزهای معمولی و پیش پا افتاده و حتی چیزهای خیلی سخت که باب میلش نباشه به هیچ عنوان نمیتونه به خودش مشغولش کنه. الان هم نشستم و دارم سه سال گذشته رو مرور میکنم. حتی اگه برگردم به سه چهار سال پیش باز هم این احساس ناخوشایند دست از سرم برنمیداره. توی این سه سال هیج نقطه روشنی برای شاد بودن باهاش نسافتم. شاید دارم بی انصافی میکنم اما هیچ چیزی کخ توی این سه سال بهش رسیده باشم و الان از بابتش شاد باشم پیدا نمیشه. و این یعنی یک زندگی پوچ و کاملن بی معنا. خواسته های من اینقدر دست نیافتنی شدن و دور و دور میشن که دیگه حتی کورسوی امیدش هم دیده نمیشه. میشه گفت باید برای همیشه فراموششون کنم. باید خواسته هامو عوض کنم و چیزایی تازه برای دلخوش بودن بهشون پیدا کنم. نمیتونم مانی رو مقصر بدونم و نمیتونم هم ندونم. شاید اون هم به سهم خودش برای زندگیمون تلاش کرده و بیشتر از من هم؛ اما اونجاهایی که مربوط به آرزوهای من و رسوندن من بوده...تنبلی هاشو نمیشه ندید گرفت. میدونم براش سخته و وقتی براش نمیمونه اما دیدم که خیلی ها با شرایط بدتر از اون تلاش کردن و تونستن. اشکال من اینه که اونو با خیلیهای موفق تر از خودمون مقایسه میکنم. اشکال من اینه که ایده آل گرام و اشکال من اینه که به کم راضی نمیشم. اشکال من اینه که توقعم از آدمها بیش از حد تلاششونه و اشکال من اینه که تعریف من از موفقیت یعنی رسیدن به چیزایی که من تعریف میکنم و مانی هیچوقت اونا رو قبول نداره. شاید همین قبول نداشتنا و ایمان نیاوردنهاست که نه من میرسم و نه مانی علاقه ای برای رسوندن داره.خب همینهاست که داره منو به سرعت ازش دور و دورتر میکنه و  روزی میرسه که دیگه نمیشه کنار هم موند. آره من حتی دارم به این روزها هم فکر میکنم. نه که تنهایی بتونم با سرعت بیشتری به اینها برسم؛ چون من دیگه زمانی رو که باید از دست دادم و خوب میدونم از دست دادم و باختم. حالا اگر بخواد و اگر بخوام هم زمانی برای انجامش ندارم. به عبارتی به تموم این ده سال زندگی مشترک تر زدیم رفت. اینقدر درگیر و غرق ملزومات زندگی و بودن و نفس کشیدن شدیم که همه زندگیمون شد حواشی. از خودش موندیم. نمیهوام دنبال مقصر بگردم که شاید من خودم از همه بیشتر مقصر بوذم و شاید هیچ کس جز خودم مقصر نبوده. تصمیمهام برای زندگی همیشه یک فاز جلوتر بوده و اگه در لحظه تصمیم میگرفتم؛ به هیچ چیز آینده اش فکر نمیکردم؛ خیلی جلوتر از حالا بودم. حالا به همه ی آدمهای بی کله ای که احمقانه زندگی میکنند حسرت میخورم. همونایی که با تخقیر نگاشون میکنم و براشون سر تکون میدم که این چقدر بی خیاله و این چه مدل زندگی کردنه. شاید این به خاطر اون سه سال دوندگی توام با امیدواری بود که اینجا انگار به آخر خط رسید و رسوندم. شاید اشتباه بود غرق این رویا شدن و امید بهش بستن و برنامه های زندگی رو پیرامون اون چیدن. خب شاید هیچوقت فکر نمیکردم این بخواد اینطور هیچی به هیچی بشه و من برگردم به نقطه ای که سه سال پیش همونجا ایستاده بودم. حالا هم با این فرض که این واقعن تموم شد و تهش هیچی نبود جز مضحکه شدن؛ نمیشه که به ادامه این راه رفت. حتی اگه باز هم در آینده بخواد چیزی باشه، دیگه برای من ارزشی نداره. از اون چیزهاییه که در لحظه به درد میخورن و بعدش دیگه هیچ لطفی ندارن. تموم شد. دیگه تموم شد. جالا من خسته ته راه برگشتن پست سرم رو نگاه میکنم و هیچ کورسویی نمیبینم که بخوام کوله بار خسته ام رو بردارم و برم به سمتش. شاید سه سال پیش تصمیمهای بهتری هم میشد گرفت. شاید تو راست میگی و من دیوونه ام. نگاه عصبانی و متعجبت رو از نه بزرگی که بهت گفتم یادم مونده. فریادی که سعی میکردی قورتش بدی و گفتی تو دیوونه ای. و میفهمی به چی داری میگی نه؟ توی همه این سالها چی بهت داد؟ شاید به خاطر اینکه همینی که الان اینجا نشسته و داره تقصیرها رو تقسیم میکنه؛ اون زمان معتقد بود خودش باید برای خودش کاری بکنه. نه تو نه مانی و نه هیچ کس دیگه ای. و حالا دارم همه رو به صلابه ی کاهلی میکشم. آره پایان دنیا نرسیده و من میتونم مثل یک زن معمولی خوشبخت همینجور به زندگیم ادامه بدم. میتونم سطح توقعاتم رو بیارم پایین و فکرمو محدود کنم به دو دو تا چهار تا کردن واسه خونه خریدن. واسه اتاق بچه چیدن و واسه خرید زایمان رفتن. بعد خودم تموم شم و همه زندگی م بشه اون بچه. به همین سادگی یک زن میتونه تموم شه و بشه یک مادر. اما هنوز نمیتوم این حماقت رو در حق خودم انجام بدم. جتی اگه تهش شادی و امیدی دوباره و از این چرت و پرتها باشه. میخوام بشینم خونه و به خودم برسم. کار کردن دیگه بسه و حتی اگه این به خودم رسیدن تا لنگ ظهر خوابیدن و وبلاگ آپ کردن و کلاس ورزش رفتن و همونی دادن و مهمونی رفتن باشه. حتی اگه همه اش بیهودگی باشه، میخوام این بیهودگی رو با خودم شریک باشم. الان نزدیک هشت ساله من به طور جدی دارم کار میکنم و هرچند عادتی به خونه نشینی ندارم، اما به آرامشش نیاز دارم. حتی اگه همه روزای خونه نشینی ام به همین کسالت و اشک بگذره؛ من حق دارم یک سال رو به خودم اختصاص بدم، به تنها دلیلی که چون مرد نیستم و زن و بچه ام گرسنه نمیمونن. شاید این بهترین حسن یک زن بودنه. که میتونی خودت رو هوار یکی دیگه کنی. تو لم بدی واسه خودت و اون بره جون بکنه زندگی تو رو تامین کنه. نمیدونم مزه اش چطوریه؟ میخوام امتحان کنم.
.....................................................................
دیشب موقع خواب همینطور که من پای لپ تاپ نشسته بودم گفت بیا دیگه تا نیای خوابم نمیبره....گفتم باشه میام...من خوابم نمیومد چون از عصر خوابیده بودم. از همون عصری که یک کلمه با هم حرف نزده بودیم.اما این رفتن من یک ربعی طول کشید و رفتم دیدم خوابیده. پس بدون من هم میتونه خوابش ببره.
صبح کخ زنگ زدم گفتم نرفتم سر کار گفت منم بیام پیشت؟ گفتم نه....از دست تو فرار کردم. میخوام تنها باشم. حوصله هیچ کسی رو ندارم. تازه بیای چیکار کنی؟ من از تنهاییم بیشتر لذت میبرم تا از بودن با تو.
خب اون کاری نکرده که مستحق این رفتار من باشه. و تعجب میکنم این آدم بیرحم که اینجور داره باهاش رفتار میکنه کیه؟ این منم؟

.....................................................

لحظه ای با من باش...

آن کافه گرم بود ...فضایش ترک نداشت
چالوس بود و گردنه هایش ترک نداشت
دختر پرنده بود و پسر آسمان سبز
یک آسمان که حال و هوایش ترک نداشت
معماری دو مردمکش آبی سبک
اسلیمی بلند صدایش ترک نداشت
دختر پرنده بود که در کافه می نشست
در گوشه ای که خاطره هایش ترک نداشت
سیگار کنت و سوپ اقاقی و چای داغ!
فنجان لب پریده چایش ترک نداشت
{دختر تمام حرف دلش را به چای گفت:..}
"این کافه قد آینه ها بود...چای من!
جای قرار ما و شما بود چای من!
این کافه ختم عاشقی ام بود..روزها
یک جای امن بود...خدا بود ..چای من!
کافه شلوغ بود ..ولی جای ما دوتا
با یک کتاب ساده که جا بود چای من!
کافه شلوغ بود ..ولی بهتر از همین
جایی برای گریه کجا بود ..چای من؟!"
{دختر نفس گرفت که چایش ادامه داد...}
"دستت ترک ...هوای نگاهت ترک ترک
شال بلند سبز و سیاهت ترک ترک
در من نفس که می زنی ..هر بار دیده ام..
در سینه ات تنفس آهت ترک ترک
عکست که روی دایره صورتم نشست
دیدم چقدر صورت ماهت ترک ترک...
در کافه توی چاه زلیخا نشسته ای
دیواره های خاکی چاهت ترک ترک.."
{من را بنوش و قصه این کافه را بگو...}
یک جرعه چای و ...بغض امان مرا برید
این چای تلخ بی تو زبان مرا برید
یک جرعه چای و ..گریه امان مرا گرفت
این چای تلخ بود که جان مرا گرفت
لعنت به این تصور و تردید شک زده
لعنت به این دلی که برای تو لک زده
لعنت به من که کنت تو را دود می کنم
دارم تو را به عشق تو نابود می کنم
تا چای نیم خورده من را تو خورده ای
لعنت به تو که توی همین کافه مرده ای
این کافه گرم بود فضایش ترک نداشت
فنجان لب پریده چایش ترک نداشت
کبریت های کوچکش از جنس نور بود
این کافه ای که هیچ کجایش ترک نداشت
دختر نشست و خاطرش از کافه جمع بود.
.یعنی هنوز خاطره هایش ترک نداشت
وقتی پسر نشست هوا خوب خوب بود...
وقتی دروغ گفت.....صدایش ترک نداشت!
یعنی به جای چای دو فنجان دوغ بود
چای عزیز!قصه ما هم دروغ بود!

حدیث غلامی

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 13:22 توسط آرایه| |

۱- اینجا آدم میدونه تکلیفش چیه. یک چیزی مینویسه....به تدریج کسایی که فک میکنن مثل تو فک میکنن میان اینجا و میشن دوستات. بعضی وقتها هم به خاطر خاصیت این دنیای مجازی میشن دشمنات همین دوستات. خلاصه هر چی مینویسی ظرف یکی دو روز بازتابشو توی مخاطب میبینی.میتونن برات کامنت بذارن و جواب بدن به ابراز عقیده و نظرت.

۲- اما توی روزنامه نوشتن وضع فرق میکنه. اول اینکه من این کاره نبودم و وارد حلقه این کاره ها شدم و به لطف دوستی هل داده شدم توی گود و چقدر این بنده خدا سر هر مطلب منو هل داد تشویق کرد دلگرمی داد و چقدر برام وقت گذاشت.تا آخر عمرمم مدیونش باشم کمه. به هر طریقی شد من شدم نیمچه نویسنده ای که حالا مطالبشو نه سیصد تا پونصد نفر بلکه نزدیک به چهل هزار نفر میخونن.اوایل یعنی شش ماه اول فقط سکوت بود و من هی نا امید میشدم. میدونید آخه روزنامه مثل اینجا نیست. تو هی می نویسی و اصلن نمیدونی مخاطب داری؟ نداری؟ این مخاطبا خوششون میاد از نوشتنت؟ از عقیده ات؟ نمیاد؟این سکوت و ندونستن کمی دلسردت میکنه. مخصوصن من رو که انگشت اتهام بی تجربه گی رو هم به سمت خودم نشونه رفته بودم. درست وقتی که تصمیم گرفتم بذارمش کنار؛سر یک مطلب، صدای خواننده های ما هم در اومد و بلاخره ما هم پیش اهل و دیار روزنامه چی هامون مشهور شدیم! چند نفری هم از نوشته ی من اسم بردن و خلاصه این برای من یک تجربه خیلی قشنگ و یک احساس غیر قابل توصیف شد.

۳- چند وقتی بود میخواستم از اسمی بپرسم که توی یک صفحه روزنامه می نوشت و برام تداعی گر یک نفر توی دانشگاه بود. بر اساس قانون جذب طبیعت؛ طرف هم با اینکه در مخیله اش نمیگنجد من همون آدم باشم،برام پیغام پسغام داد و نوشت که نوشته هام خوبن و بهشون کاهی حسودی میکنه. من هم همونجا ازش پرسیدم تو فلانی نیستی؟ این رشته رو نخوندی؟ بعد دیدیم وای که دنیا چقدر کوچیکه. اون فقط به عنوان یک همکار برای من پیغام داده بود و نمیدونست که ما پیشینه ای بیش از این داریم. :


"و جالب آنکه در دوران تحصیل خانم ....دانشجوی ....بود و هیچوقت علاقه ای برای نوشتن در نشریات دانشجویی نداشت،و من همیشه می خواستم بدانم که این .......همان است؟ مثل اینکه رفع خطر شد!! بهرحال برایتان شادمانی آرزو می کنم. من هیچ تعارفی نکردم، گزارش هایتان همیشه خواندنی است. "

 "یادمه شما بمب انرژی بودید. میگن آدما رو میشه از چشماشون شناخت و شما هنوز چشمان پر از شر .و شور و سرزندگیه.چرا استعداداتو رو نمیکردی و همش فکر شیطنت و بازیگوشی بودی در دوران تحصیل؟!"
هرچند اون زمان ما تو فاز بچه تهرون بودن میون اونهمه دانشجوی شهرستانی دانشگاه سراسری بودیم و ایشون رو زیاد ننواختیم! اما یک زمانی برای جشن پنجاهمین سال تاسیس دانشکاهمون من و اون شدیم مدیر اجرایی.
بله عزیزان دنیا خیلی کوچیکه. برای من که اینطور بوده همیهش. من اتفاقی سر از نوشتن جایی در بیارم که همدانشگاهیم مدتها پیش توش مینوشته.
دوستی که از پنح سال پیش خواننده بلاگم بوده ؛ دو سال بعد میشه همکارم.
صمیمی ترین دوستم یک وبلاگ داره و با من از همون آشنایی یک هفته ایش درد دل میکنه و به عشقی مشترک میرسیم و بله!!!!
امید که همراه این روزهامه همکار همکار قدیمی من بوده که اتقاقن بلاگ من رو هم پیدا کرده و منو میشناسه!یعنی دوستی اون و امید خیلی قدیمی تر از دوستی من و امیده!
 
هیچ بعید نیست فردا ببینم همین مرد خائن که به شدت رنگ و بوی آشنائیت داره برام؛ بهمن باشه!!!
 
۴- "
پنجشنبه 30 مهر1388 ساعت: 11:32 توسط:جشن بانوان وبلاگستان

وبلاگ نویس عزیز وبلاگ ....

پرشين بلاگ در نظر دارد به منظور تقدير از بانوان برتر وبلاگ نویس ،
همايشی را در تاریخ هفتم آبان ماه ......... برگزار نماید . به دلیل اینکه
وبلاگ شما در نظر سنجی کاربران حائز تعداد آراي کافي برای درج در فهرست
شده است از شما دعوت می کنيم تا ضمن اینکه در اين همايش شرکت میکنید برای
اطلاع از رتبه وبلاگتان ودریافت لوح یادبود به دبیرخانه مستقر در تالار
مراجعه فرمایید .
.

فکر میکنم یکی دو سال پیش بود که من و "او" هم دعوت شدیم به یک همچین جشنی. نرفتیم. یعنی اون نرفت و رای من رو هم زد.اون لحظه دیگه هیچوقت تکرار نمیشه. وبلاگشو آتیش داد و درشو تخته کرد. دلم میخواست لااقل یک یادبود یا همون لوح از این اتقاف میداشتیم.

اول ممنونم و جا خوردم از رای کافی آوردن!!! حتی اگه اندازه ۵-۶ نفر هم به من رای داده باشن نوکر همه شونم هستم.در جریان چنین انتخابی نبودم و بازم دم پرشین بلاگی ها گرم.

جشن رو میرم. و داشتم تصور میکردم لوحی بیارم خونه که اسم وبلاگ روشه!!!!و بعد دیدم باید تو باغچه خونه چالش کنم!

توی این جشن تنها باشی یا با همراه شاید زیاد فرقی نکنه.

۵- قراره واسه نمایشگاه مطبوعات یک ساعتی بریم در غرفه دونی و خواننده هات بیان! حالا من عزا گرفتم که اگه هیچکی نیومد و من کنف شدم چیکار کنم؟!!! خدایی خیلی ضایعه!!!فک کنم باید یک فراخوان بلاگی بذارم بلکه اونجا یک کم از سوت و کوری دربیاد موقع برنامه ی من!!!!

 
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 12:28 توسط آرایه| |

يکي از مشکلاتي که من با ماني دارم اين است که بلد نيست کجاها بايد حمايتت کند. يا حتي چطور تابلو حمايتت نکند که همه عالم و آدم بدانند اين دارد از روی متن ديکته شده ي من ميخواند. يعني يک وقتهايي چنان صادقانه دهن به تعريف و تمجيد من باز ميکند که انگار من گفته ام اين مدلي بگو! يک وقتهايي هم چنان غافلگيرت ميکند که ميماني چه بگويي؟ يعني خودم هم باورم ميشود که من سپرده ام اين حرفها را بزند چه برسد به ايل و طايفه ي شوهر! اين را داشته باشيد تا بگويم.

خب؛ درست است ؛ تازه بازنشست شده اي؛بعد از 60 سال کاري که شب و روز و ساعت و ثانيه اش مشخص نبوده و هميشه درگيرش بوده اي؛ حالا وقت خانه نشيني ات شده. طاقت نمي آوري؛ دوست نداري بنشيني توي خانه. هر کاري ميکني توي خانه سرگرم نميشوي. حتي ديگر کتاب خواندن هم کلافه ات ميکند و همه ي کارهايي که روزي با خودت انديشيده اي وقتي بيکار بودي انجامشان ميدهي را هم ميلت به انجامش نميرود.دست و دلت هم. در و ديوار خانه دارند درسته قورتت ميدهند. آقاي دکتر! من همه ي اينها را ميدانم. تو را خوب درک ميکنم و بابت اينهمه سال زحمت کشي ات دستت را ميبوسم و به تو افتخار ميکنم. حداقل اين بيست سالي که مريض تو بوده ام؛ سالهاي اول خيلي کمتر و سالهاي بعد  و مخصوصن اين اواخر؛هميشه؛ هميشه تحسينت کرده ام.

من عروس بده ي ماجرا بودم. من عروس ناخواسته بودم. تو حتي به خودت زحمت ندادي بيايي خواستگاري من. حتي محضر هم نيامدي.حتي تا توانستي دست و بال ما را خالي کردي. همه ي چيزهايي که براي زندگي رويش ميشد حساب کرد را از ما گرفتي و گفتي برويد سرتان به سنگ بخورد برگرديد. اعتقاد عجيبي داشتي که بچه اي که پدر خودش بالاي سرش نباشد نميتواند درست و حسابي باشد. يا نميدانم عمويش فلان کس باشد بايد با او دشمني کرد و شايد از او ترسيد. شايد دليلت موجه بود. شايد هم دلايلت احمقانه بود. دلت يک خانم دکتر ترگل ورگل ميخواست که حرف هم را بفهميد و همه جا پزش را بدهي.

خانم دکتر هم داري. يعني خيلي خيلي دکتر. خانم مهندس اولی را هم که داري. عروس اول و عروس سوم هم داري. حالا شده ايم سه تا. خانم دکتر اندازه ي گاب نميفهمد و تو را به هيچ وجه ارضا نميکند. خانواده اش به جانتان افتادند و پدر و مادر دکترش و عموي فلان کاره اش که پزش را هي مي دادي شده آدم بده ي ماجرا که از شما را به شما داد. نه...نميخواهم ابراز خوشحالي کنم. من هر چه دارم؛ داشته ام و به دست آورده ام فقط و فقط از خاصيت خودم بوده است و بس. بابتش هم هميشه خوشحال و سربلند بوده ام. داشته هاي من از خانواده هميشه جلودارم بوده اند از رسيدن به خيلي چيزها. حالا حتي تو هم وقتي برايت درد دل ميکنم تحسينم ميکني. بابت آنهمه مبارزه. و به قول خودت مناعت طبع. ميگذرم از روزهايي که پيش خانواده شرمنده ام کردي. در جواب سوال خواهر کوچکم که چرا خواهرش هيچگونه مراسمي تحت عنوان عروسي نداشت و چرا رفت يک سال و اندي گم و گور شد بي هيچ رد و نشاني هم شرمنده ام کردي. جلوي پدر و مادرم؛ بعد از آنهمه خواستگار ريز و درشت و سنتي و غير سنتي که آرزويشان بود من بشوم عروسشان و هی آمدند هی رفتند هم شرمنده ام کردی.از همه چیز میگذرم. در مرام من عبور مفهوم خیلی وسیعی دارد. همیشه خودم را جای تو میگذارم. و ظالمانه همین تصمیم ها را می گیرم. آقای دکتر! الان من عروس خوبه ی ماجرا هستم. برایت کتاب می خرم. با هم میخوانیم. علایقمان شبیه هم است. مینشینیم پای شعر و شعر خوانی. ترانه های قدیمی را میخوانیم و دور برمیداریم. نزده می رقصیم. شادیم. شنگولیم. میفهمیم. نود درصد رفتارهایمان به هم شبیه است تو نقطه ی مقابل مانی هستی. با هم اسکی میرویم و پای ثابت خیلی از بازیگوشیها هستیم. با هیچکدامشان قد اینکه با من باشی حال نمیکنی. برایت جز ملال و کسالت ندارند. جز حرفهای عادی رد و بدل نمیکنید. حتی با آن همزبان و همرشته و باب دلتان. اما با من مینشینی به بحثهای طولانی. یک بار تمام زاینده رود را با هم شانه به شانه رفتیم و درد دل کردیم. هر چند فردای آن روز سر یک چیز بیخود با هم د عوا هم کردیم. من تنها عروست هستم که میتوانم دعوا کنم؛ همه ی حرفهایم را بزنم؛ خودخواهی ات را به صلابه بکشم و بعد فردا دوباره بشوم همان دخترک ملوسی که آمده وقتش را با تو بگذراند. و تو هم استقبالش کنی. توی بازیها کنار هم مینشینیم و دلقک بازی در می آوریم. همه را با کارهایمان می خندانیم. با هم جر و بحث هم میکنیم و با هم دوستیها و ملاطفتهای پنهانی هم داریم. میگویی امروز چه خوش تیپ شده ای. لپم را میکشی و میگویی چرا گرفته ام؟ پا به پای مریضیهایم غصه ام را میخوری و دم به دقیقه حالم را میپرسی. هوایم را هم خوب جلوی همه داری. مدافع خوبی هم هستی. به خودم دست مریزاد نمیگویم اما اینهمه نفرت را به اینهمه دوستی بدل کردن هنر است. هنری که گاهی خودت میگویی جادوگری است! میگویی من جادوگر کوچولوی تو هستم! چون در دلت محبتی بی دلیل! و زیاد به من حس میکنی. میدانی؟ خوشحالم. بابت همه ی سختیهای ده ساله ی این راه خوشحالم. البته نه ده سال که سختی اش فقط دو سه سال اول بود. دقیقش میشود سال دوم. همان روزی که آمدم عید دیدنی ات. بسیار تلاش میکردی تحویلم نگیری و اما گرفتی. طاقت نیاوردی و بازیگوشی ات نگذاشت. قبول کن سخت بود. میدانم تو حتی یک بار هم خودت را جای آن لحظه هایی که من گذراندم نگذاشتی. تمام آدمهای آن جمع مقابل من بودند و کمتر یا بیشتر بودند و اما تو از همه از همه بیشترو ساز ناکوک تر. خب من یک دختر 23 ساله بودم و شاید اگر جز این بود نمیتوانستم اینهمه ناملایمی را تاب بیاورم.بعدها گفتی اندازه ی یک زن پنجاه ساله بلد بودم با زندگی ام چه کار کنم و این تو را امیدوار کرده بود. شدم خانم مهندست و از کارها و مقاله ها و هر چیز کوچکی که از من میدیدی مثل مرغی که تخم طلای دورزده گذاشته تعریفم کردی و بالایم بردی. من به این تعریفها و حمایتها خدا می داند چقدر نیاز داشتم. چقدر کمکم کرد و چقدر اعتماد به نفسم داد. تو کم آدمی که نبودی.

رسم است. نمیدانم چطوری اما ما چهارتا؛ تا جمع میشویم دور هم؛ قوطی ورقمان را می آوریم و مینشینیم بازی. شش یا هفت ساعت. شاید دوازده سیزده ساعت. طوری که وقتی بلند میشویم از پای میز؛کمرمان صاف نمیشود. لذت میبریم. شاید درست ترش این باشد که یک جورایی به این بازی معتاد شده ایم. گاهی از هیجان خونمان غلیظ و رقیق می شود. خودمان؛ من و تو مانی و مامان شده ایم پای ثابت. گاهی یک آدمهای دیگری هم اضافه میشوند. وقتهایی که من امتحان داشتم یا باید میرفتم ماموریت صبح زود یا مانی کلی خسته بود و کار هم داشت و مامان فردا باید صبح زود سر کار میبود و تو که خودت هی از بیمارستان زنگ میزدند و میرفتی و هی می آمدی و آن وسطها همینطور بساط بازی پهن بود. ... هیچ فرقی نمیکرد....رسم سر جایش بود. تازگیها من دارم غر میزنم. گیر میدهم به همین مدل بازی و سرگرمی. اصلن شده حکایت آن زخم خشک شده ای که آدم هی می خواهد بکنتش(با ضمه نخوان ک را به نام پرودگارت!). درد داردو رنج دارد و لذتی سکرآور که هی وادارت میکند یک سیخی بزنی هم دارد.یعنی دلم یمهواهد بازی کنم؛ هفته ای سه شب خانه ی شما پلاسیم. بازی میکنیم. شام میخوریم و میرویم.بعد پنج شنبه ها و چمعه ها هم درگیر همین میشویم. یک بار دیگر بابت این روزها غر زده بودم اگر خاطرتان باشد. اینکه من با همه ی اینها دوست ندارم تعطیلی های محدود و اندکم اینطوری بگذرد. میگویم چرا باید اوقات فراغت من با اوقات فراغت این پیرمرد پیرزن یکجور باشد؟ با اینکه به شدت هم از این جمع بازی لذت می برم. چند روزی که نمیروم استخواان درد روی شاخش است! اما گفتم دیگر....زمان زیادی را ناچار میشویم به آن بدهیم که از کارهای اصلی می مانیم. حتی از تفریح های دیگر هم میزنیم میچپیم جایی که بشود بازی کرد.
تازگیها یک کاری میکنی. یعنی ما که پنج شنبه را به تو میدهیم و میخواهیم دورت باشیم و سرگرم شوی، غیر آن هم دو روز دیگر به تو مدهیم؛ میگویی جمعه می آیی خانه ما. البته مراعات میکنی و میگویی ناهار نمی آیی. اما از ظهر تا نیمه شب هستی. بار اول و دوم و سوم و چهارم استقبال کردم. ذوق هم کردم. اما بعد...بریدم. من آدمی نیستم که به مهمان ظهرم ناهار ندهم . مخصوصن وقتی اولش میگوید هوس قورمه سبزیهای توی را کرده ام. برایم میپزی؟ شوخی میگویی.شوخی شوخی...آن هم چون از مامی میترسی که مواخذه ات کند. چون من کوه کار آوار میشود روی سرم و از این حرفت با اینکه باز هم خوشحال میشوم، اما پکر میشوم و نمیتوانم با لبختد دعوتت کنم و استفبال کنم. مامی مثل همه ی زنها این دهن کج شدنم را میفهمد و از لای خنده ی زورزورکی میفهمد و نگرانی ام را از چشمهایم میخواند. میخواهد این دعوت را پس بدهد. دعوتی که معلوم است پدر با علاقه و از روی دوست داشتن خانه ی پسرش خراب شدن! خودش را کرده(با همان فتح کاف بخوانید!).خب. آقای دکتر. قدمت روی چشم. اما یک هفته. دو هفته. یک تعطیلی. دو تعطیلی.....نه هر دم هر دم که! به خدا بریده ام. چرا؟ چون نمیتوانم وقتی اینطوری با ذوق خودت را دعوت میکنی نه بگویم. چون نه ی من را درک نمیکنی. نمیفهمی من برای این دعوت باید تمام پنچ شنبه ام را بگذارم. مرتب کاری کنم. گرد گیری کنم. خرید کنم. اینها همه به اضافه شستن دستشویی و توالت به خاطر وسواس بیش از حد خانواده ی پزشکی؛دمارم را از روزگارم در آورده است. آقای دکتر! شما توی خانه تان کارگر دارید. هر چه میریزید جمع میشود. اصلن کثیفی به چشمتان نمی آید. همه جا برق میزند. مامی هم که بازنشته است و وقتش مال خودش. آنوفت تو با این شرایط سر من کارمندی که قرار است پنج شنبه و جمعه ام را تعطیل باشم و استراحت کنم؛ بابت نامرتبی خانه آن هم نمیدانم با چه مقایسه میکنی غر میزنی. غرهای ریز دوستانه . اما میزنی. بابت دیر آماده شدن ناهار هم. یعنی هی اینقدر به شوخی میگویی که آدم بیزار میشود دیگر زحمت آدم را بی منت میکنی. یعنی دو روز من کامل میرود و شنبه ای توام با خستگی می ماند. تا یک هفته دیگر. الان چهار هفته است پشت هم این ماجرا را تکرار میکنی. دوست دارم خوشحال باشم اما به تنگ آمده ام. من وفتی می آیم خانه ی شما؛ راحت مینشینیم بازی میکنیم؛ازمان پذیرایی میشود؛ خستگی ام در میرود بعد میروم خانه و تخت میخوابم. اما شما که می  آیید تمام مدت من مشغول بشور بساب و بپز هستم.همیشه هم یک دنباله ای مثل خواهر برادر مانی هم با چند سر عائله اضافه می
شوند.تازه وقتی میروید خانه مثل بازار شام می ماند. همه ی ظرف و ظروفها هم کثیف. تا هفته ی دیگر هم وضع همین است.کی مگر وقت میکنم من؟ شنبه خسته و کوفته با خانه ای که یکبار مثل گل شده و حالا مثل گه. دفعه ی اول که گفتی؛ گفتم خوب است....بیایید...خوشحال میشوم...و میشدم هم.... کدام عروس ناخواسته!!! هست که از اینکه پدرشوهرش خودش را خانه اش دعوت کند و هوس دستپخش را کرده باشد؛ ناراحت شود. بعد دیدم نه...کلن زندگی ام توی آن تعطیلات مختل شد. بعد شد هفته بعد باز آمدید. درست روزهایی که من جشن داشتم . کلی کار داشتم برای هفته ی بعدش. باز پا به پا و همراه شما شدیم و روزهایمان سوخت. روزی که من باید آماده میشدم و استراحت میکردم برای هفته آینده که مهمان اساسی داشتم رفت و تمام شدو خستگی ماند برایم.
مانی؟ من نمیتوانم به پدرت نه بگویم. به خیلی موجودات دیگر هم در این دنیا نمیتوانم نه بگویم. این ضعف بزرگی است و دارم رویش کار میکنم؛ اما هنوز زمانش نرسیده به پدرت نه بگویم. دلم نمی آید. دلش میشکند. این نه نباید از جانب من باشد، باید تو بگویی. میخواهی دلیل و بهانه بیاور میخواهی نیاور. میخواهی بگو جایی دعوتیم یا کسی دعوتمان کرده است. خلاصه من دیگر نمیخواهم روزهای استراحت و تعطیلم خراب شود. میخواهم به استراحت و تفریح بگذرد.مانی: باشه عزیزم... من میگم....و بعد دوباره این هفته همین ماجرا تکرار میشود و وقتی بابای مانی خودش را دعوت میکند مانی جای اینکه هماهنگیهای قبلی را عنوان کند و بهانه بیاورد و نه بگوید؛مانی به من زل میزند و میگوید ها؟ چه میگویی؟!!!! مثل دعوت های تلفنی که خودشان را می کردند و مانی میگفت گوشی تا بپرسم و همانجا میگفت بگو بیاییند یا نه!!!! یعنی میشود گفت نه؟ بعد خانه که آمده ایم میگویم مگر قرار نبود بهانه ای بیاوری؟ میگوید دلم نیامد!!! یا خدا! مانی دلت برای من و یا بیشتر از همه خودت نسوخت؟!!! من هم دلم میخواهد در گذر از این مرحله بازنشستگی به پدر کمک کنم اما نه به قیمت داغون شدن خودم. بهتر نیست یکی این وسط بیاید و فکر دیگری برای بیرون رویهای پدرت بکند؟ ما را بگو روی دیوار کی یادگاری مینویسیم. کلی وقت گذاشته و برایش توضیح داده ام که همانجا باز توپ را بیندازد توی زمین من که همیشه مجبور میشوم از شدت علاقه گل به خودی بزنم!

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 23:50 توسط آرایه| |

رو به رویت نشسته ام....توی چشمهایت نگاه میکنم....دالانهای بی انتهایی که هر بار میتوانی بار اولت باشد و تویش گم شوی...لحظه ای مکث میکنی...نگاهم میکنی....چشمهایت را تنگ میکنی....میگویی چرا مثل غریبه ها نگاهم میکنی؟ یک دریا خنده از چشمهایم می پاشد روی صورتم...شرمنده از اینکه مچم را گرفته ای میگویم آخر برایم غریبه ای.....
غمگنانه است.....اما همین صحنه های ساده و معمولی من و تو را می سازد...لحظه های من و تو به همین سادگی میگذرد....به سادگی لحظه هایی که مطلقن به هیچ چیز فکر نمیکنیم....آرامیم...و در تکرارهای خوشایندی مرور میشویم...من و تویی که شاید دیگر تمام شده ایم....خیلی وقت است از دید دیگران تمام شده ایم و حالا اینجا....توی این نقطه..... بارقه هایی از شروع های من و تو متولد میشوند....بی آنکه کسی بداند....یواشکی میشویم...و زندگی را مرور میکنیم....و همه سالهاست از یاد برده اند سرزندگی ما را که لای غبار روزها گم شد. من و تو میتوانیم باز هم شروع شویم مگر نه؟ به شروعی دوباره فکر کرده ای؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:21 توسط آرایه| |

از معدود چیزهایی که از با بهمن بودن برام مونده؛ یکیش همین بادبادک هوا کردن توی پارک پردیسانه. هر وقت دلمون میگرفت یا میخواستیم بریم جایی که نه سینما باشه نه تاتر نه رستوران؛ میرفتیم اونجا. یک بادبادک فکستنی وصله پینه شده داشتیم که اونم از معدود یادگارهای با هم بودنهامون بود که پاره نشده بود؛ سوزونده نشده بود؛ و نگهداشته شده بود و دور انداخته نشده بود.این دوباره ای که به هم رسیدیم؛ با آوردنش منو حسابی سورپرایز کردی و اینبار پردیسان آرام و بی مزاحم رو با اون هوای محشرش انتخاب کردیم. اوایل به بهونه ی بچه ات میرفتیم که ذوق میکرد و میخندید و بعدها برای دل خودمون بی سرخر میرفتیم.دیروز که بادبادک فکستنی یادگار تو رو برداشتم و توی پردیسان میدویدم...احساس میکردم نگاهها روم سنگینی میکنه...شاید با خودشون میگفتن این زنیکه خرس گنده رو باش....نمیدونستن من به یاد چه خاطرات بچه گانه ای با شوق میدویدم. از اینکه نفسم برگشته خوشحال بودم و از سبک باری شاد. اما دیگه انگار باید بذارمش کنار...پیر شدن این جوریه؟ هیمنجوری دیگه آدم پا به سن میذاره و نباید دیگه لی لی کنه...بادبادک بازی کنه...دنبال توپ بدوه؟

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 13:42 توسط آرایه| |

همین الان از خراب کردن و کوفت کردن یک مهمونی خانوادگی سی چل نفره میام...عموم جلوی همه داد زد دختره ی برج زهرمار. نمیدونم اگه اونا جای من بودن و حق و حقوقشون رو بالا میکشیدن چیکار میکردن؟مردک کارخونه ی بابای منو بنز کرده انداخته زیر تخم پسرش اونوقت توقع داره براش بشکن بزنم. حقمو گدایی نمیکنم؛کاری که دوست دارن بکنم...حتی الان که مجبورم کردن...گدایی نمیکنم...حتی اگه اون حق من باشه....تخم و ترکه ی اینا شدن فقط وبال گردن شد برام. دلم یک جایی میخواد گریه کنم....نمیخوام جلوی مانی باشه که بگه حقته...خوبت شد..میخواست نری...منکه گفتم نرو....ننه ات گفت نرو....بابات گفت نرو...دلم میخواد تو بغل بهمن باشه تا گله گله اشکامو ببینه و با پشت دستش پاک کنه و ماشینو برداره بره خونه رو رو سرشون خراب کنه.چرا هیشکی منو نمیفهمه؟هیشکی نیست ازم دفاع کنه.اگه اینجوری این پدر و پسر به ناف قانون وصل نبودن پدر جفتشونو در میاوردم...مرده شور اس لام و ای ران رو ببرن با قوانین مزخرف احمقانه اش که هیچ دلیل و برهان و منطقی پشتش نیست.
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1:22 توسط آرایه| |

میگه:تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است ، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم !
در اينصورت  كره زمين مانند فردي 46 ساله خواهد بود! هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره ي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم !اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي ، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند. اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود ! يعني زمين آنها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد  و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد . در اوايل هفته ي پيش ميمون هاي آدم نما به آدمهاي ميمون نما تبديل شدند! و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت . انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!! بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي گذرد و...
حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره ي 46 ساله آورده است !!! او طي 40 دقيقه ي بيولوژيكي از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است . او خودش را به نسبتهاي سرسام آوري زياد كرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!سوختهاي اين سياره را مال  خود كرده و همه را به يغما برده است! و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حمله  برق آسا نگاه مي كند!!!!!!!!!!!!
 
بعد من به این فکر میکنم که از شناختنت چقدر میگذره؟ از اومدنت؟ از گرمی آغوشت بعد از اون هماغوشی تلخ وسط اون زمستون سیاه و سرد...هان؟چقدر میگذره؟ بگو ببینم از رفتنت....از رفتنت و به مجسمه سکوت تبدیل شدنم چقدر میگذره ؟از اون لحظه ای که دیگه دلم واقعن لرزید..از رفتنت.از قطعی شدن رفتنت. دو روز دیگه این موقع تو کجای کره زمینی و من کجا...هوم؟چقدر از اون روزا میگذره؟ از اون جمله ی دلم براتون تنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ شده ات.....همونی که یک ربع بهش نگاه میکردم و اشک میریختم....از اون لحظه چقدر میگذره؟
.................................................
پ.ن1: شماها تا حالا پیش اومده که رسمن به غلط کردن بیفتید؟ هان؟ اوهوم...برای من همین دو روز پیش، پیش اومد. من باشم دفعه ی دیگه بخوام هنر!!! آشپزی به خرج بدم. رسمن دهنم سرویس شد و به هیچ کاری نرسیدم. همه چیز نصفه نیمه پیش رفت. پذیرایی در حد فاجعه. قسمت دهشتناک ماجرا این بود که اصلی ترین غذاهای شام رو مثل بیف استروگانف و لازانیا توی فر جا گذاشته بودم و اصلن سر سفره نرسید. البته قسمت زیادیش تقصیر این کسی بود که قرار بود به من کمک کنه.ده بار گفتن اینا رو یادت نره و اصلن هیچ.مهمونای بیچاره هم کله شون داغ شده بود و حالیشون نشد چه کلاهی سرشون رفته.از آرایشگاه که اومدم به زور مانی رو بردم آتبیه. میگفت ولم کن دیر شده من حاضرم اصلن عکس نداشته باشم اما صاحبخونه ی بیشعوری نباشم. نتیجه اینکه ما ساعت نردیک  و مثل عروس دومادا رسیدیم.خب یک تعدادی از مهمونای طفلکی هم که فکر کرده بودن امسال هم مثل پارساله که جای سوزن انداختن نبود هم زودتر اومده بودن.میگفتن پارسال ساعت 8 اینجا کلی بزن برقص بوده و حالا هیچکی نیست چرا؟ نمیدونستن من هرچی ورد بلد بودم خوندم تا مهمونا دیر برسن! مانی هم اینقدر حرص خورد و من رو حرص داد سر دیر شدن که نگو. استرس و ناراحتی توی همه ی عکسای آتلیه ای مون تابلوئه. به همه ی مردای زندگیم فک میکردم و اینکه توی این شرایط واقعن هیچکدوم میتونستن منو درک کنن و باهام همراه بشن و جای حرص خوردن و دادن به جنبه ی هیجان انگیز ماجرا نگاه کنن؟ میشد واقعن توی اون مسیر شاد بود؟ساده گرفت و خندید و از با هم بودن لذت برد؟ حتی وقتی راه همیشگیمون بسته بود؟پلیس هم عجب وقتایی میاد چه مسیرایی رو میبنده.مسیری که 5 دقیقه بعد ما رو به خونه میرسوند بسته شده بود و  45 دقیقه چرخیدیم. میگم دو تا کارگر گرفته بودم پذیرایی کنن آخرشم خمدم همش دنبال کاسه و بشقاب میدویدم.نمیدونم چرا ایرانی جماعت توی هر سمتی هست اهل دودره بازیه.راستی بفرمایید کیک!
پ.ن2: بین اونهمه آهنگ قشنگ شاد رپ و رقصی و تولدی و اینایی که جمع کرده بودم؛بین اونهمه یالا یالا رقص و شادی و خط دائم ندارم اما ایرانسل که دارم و جیگیلی و اینا....همه ی بچه ها دیوانه وار گیر داده بودن به" وای...تنها شدم آی!!! کجای دنیای!!!مگه منو نمیخوای!!!" مال بنیامین. میخوندن و میرقصیدن. رقص و بزن بکوبمون خوب بود هرچند به طرز عجیبی نصف مهمونا نیومدن اما همینایی که اومدن هر نفر انداره ی ده نفر بودن. به زلزله گفته بودن زکی.من نمیفهمم اینایی که یک دعوت به شادی رو ایگنور میکنن از زندگی چی میخوان؟فلسفه شون چیه که دم اومدن مهمونا زنگ میزنن بهت و بهونه های مزخرف میارن؟!!!شک ندارم وقتی یک خوشی رو ایگنور کنی یک ناخوشی جاش میاد.
پ.ن:جای خالیت هنوزم توی ذوق میزنه...مخصوصن که دوستی باهات هست تا درکت کنه...که از  همه ی ماجراهات بدونه...که هی سرتو بری توی گوشش و بگی اگه الان بود اینجوری میشد اونجوری میشد.نبودنت مهمونیها رو برای من فقط تا سرحد برطرف کردن تکلف تنزل داده.
پ.ن۳: افتادم رو دنده شغل عوض کردن و این به گمونم پایان دوره ی حرفه ای زندگی من!!دیگه تغییر برام شده مثل اکسیژن و لازم.یک کار خوب توی این شرایط شلوغ پلوغ پیشنهاد شده و من باید تا شنبه حواب بدم.میدونید معیارام چیه؟!!وای....نه...من از امید دور میشم....دیگه ناهارا با هم نیستیم....دیگه ۵شنبه هاش تعطیل نیست...خدایی باید گفت رزشک.
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 2:46 توسط آرایه| |

همه چی آرومه تو به من دل بستی....این چقدر خوبه که تو کنارم هستی....همه چی آرومه....غصه ها خوابیدن.....همه چی آرومه من چقدر خوشحالم....پیشم هستی حالا به خودم می بالم.....تو به من دل بستی از چشات معلومه....من چقدر خوشبختم همه چی آرومه....تشنه چشماتم منو سیرابم کن....منو با لالایی دوباره خوابم کن....بگو این آرامش تا ابد پابرجاست....حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست....همه چی آرومه من چقدر خوشحالم....پیشم هستی حالا به خودم می بالم....تو به من دل بستی از چشات معلومه....من چقدر خوشبختم همه چی آرومه....همه چی آرومه تو به من دل بستی .....این چقدر خوبه که تو کنارم هستی....همه چی آرومه غصه ها خوابیدن....شک نداری دیگه تو به احساس من
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا به خودم می بالم

از  اینجا دانلود کنید.از حمید طالب زاده.
.......................................................
مرسی که هستی....
کیک رو عوض کردم...آس دل گرفتم...اون یکی شاید خوشمزه تر باشه اما زیباتر نبود نه؟ :)

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:4 توسط آرایه| |

*الو   سلام...
-سلام...
*حال شما...خوبی؟
-مرسی...شما؟
موقعیت:من سر کار...از خوش شانسی یکهو دورم پر میشه...همه هم فضول با من کار دارن و چشم دوختن به دهن من...
-گفتم...شما؟
*من....من...)آخه خدایی میشه گفت؟ میشه من الان در جواب شما شمای اون بگم "آرایه" ؟ اونم توی این موقعیت؟!همه هم دارن منو نگاه میکنن!
...من...من...فقط یک بار میتونی حدس بزنی...خالا بگو کی ام؟!
- شما با کی کار داری؟
طرف داره عصبانی میشه و من حتی نمیتونم اسمشو بگم! فک کن! مثلن بگم مشتی ماشالا! یا دلفین! چاج باران! یا بگم "گلامور خان"!
-خانم یا اسمتو میگی یا...شروع میکنه به پرخاش و تهدید...حق هم داره خدایی!
خدا رو شکر اسمش تابلو نیست میگم و اونم گوشی میاد دستش... اما همه اینور میفهمن من زنگ زدم به کسی که نه منو دیده نه اسممو میدونه!!
بعد جوری که انگار یک جرم بزرگ رو مخفی کرده باشم...آهسته و پچ پچه وار میگم:
*"آرا"!
............................................
تو تاکسی نشستم که زنگ میزنه....میگم راستی مطلب ایندفعه ی فلانی رو خوندی ؟ خیلی باحال درباره همین موضوع نوشته بود...میگه کی؟ میگم همین دختره دیگه....دختره...."دختره لنگ دراز!" اینو که میگم یکی از بغلدستی هام میزنه زیر خنده که این بنده خدا دیوونه است! اون یکی هم با خشم نگام میکنه و فک میکنه من از اون دسته آدمام که چشم دیدن دیگرونو نئارم و اینچوری صداشون میکنم!
میدونید؟ "اسم شبتون" رو درست انتخاب کنید! نه مثل من تابلو! هیچکدوم از ما فکر اینجاهاشو نکردیم که یک روزی این اسما سر از دنیای مجازی در میاره و میزنه به واقعیت! مثل مهدی ناصری که بعد از عملش پسرخاله اش گفته بود: "مشتی ماشالا" "آسمان " "نیکو" "آرایه" و شیش هفتا اسم عجق وحق دیگه زنگ زدن حالتو پرسیدن!!!
..........................................
پ.ن: همچنان درگیر تولدم...فعلن درگیر جداسازی آهنگ قر تو کمر بیار...هرچند بچه ها نزده میرقصن....اما اگه آهنگ قر مری جدید شاد برای جشن تولد دارید رو کنید..پارسال همینجور اتفاقی یک گروه ارکستر داشتیم.
پ.ن:حاج باران....عزیزم...بیا برگرد تا خونه از عادتت سیر نشده! میدونی؟ دلم تنگ شده برای یکی از اولین وبلاگایی که باز میکردم...بی رحم!

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:31 توسط آرایه| |

فكر ميكنم نميشود گفت اند بدشانسي. ميداني راستش خيلي هم بد نيست اينكه تو يكي دو ماهي مريض بوده اي. چند وقتي توي بيمارستان بوده اي. بعد مسافرت بوده اي.بعد هي كار داشته اي هي ساعت 7 از خانه رفته اي هي 10 آمده اي. بعد اين وسطها وقت نكرده يا به خودت برسي و موهايت را بزني. موهاي زايد را ميگويم ها. خدا هم بيكار بوده كه اينجاها دست مويي اش را ماليده. اصلن اگر  اينجاي آدم مثل هلو بود چه اشكالي داشت؟ هان؟ والا تمامي بندگان خدا موافقند. حالا آن آدم  و هوا گندم را خوردند و مو درآوردند تقصير ما چه بوده؟ خلاصه ميبيني همه ي شرايط دست به دست هم داده تا تو تيغ نكشي و اپيليدي نكني و يك اپيلاسيون جانانه با درختچه هاي روي بدنت بروي. بعد قرار ميگذاري بيايد خانه. يكي دو نفر ديگر هم رديف ميكني. بعد درست همين يك ساعت بعد كه داري مي روي و طرف توي راه است؛ ميبيني واي...پريود شده اي. فك كن! آخر فقط اين نيست كه. وقتي پريود ميشوم آستانه ي تحملم پايين است. ضمن اينكه خالا اينهمه دسته درخت رو چه كنم؟ هان؟ نه خدايي اوج بدشانسي نيست كه.

دارم تولد ماني مان را ميگيرم.تعداد مهمانها را مثل هميشه با ترس و لرز انتخاب ميكنم. يكسري ها حذف ميشوند يكسري ها هم برنامه از قبل دارند. اما اينكه يك اكيپ از دوستانمان هم در همان روز يك مسافرت خارجي گذاشته اند ديگر بد است. خاضر هم نيستم جايم را عوض كنم. ويلا گرفته ايم و نميشود. هزينه هايش را داده ام.ضمن اينكه آن روز دقيق تولد پسرم است. خلاصه اينها به كنار؛ امسال نميخواهم مثل هميشه غذا از بيرون بگيرم. ميخواهم كل كل كنم.غذاها و دستپخت خودم را به رخ بكشم. اما وقت ميشود؟ ميخواهم غذاهاي فانتزي را پاي ميز مزه بگذارم.دسر و مزه و غذا و همه را از همان ابتدا با هم. اين ابتكار بهمن بود. و خدايي هم خوب اداره و مديريتش ميكرد. حالا وسط بيف استروگانف و سالاد اندونزي و سالاد ماكاروني و گراتينه بادمجان و قارچ و سبزيجات و سالاد الويه و كشك بادمجان و پيراشكي گوشت و بينه ي مرغ و رولت گوشت و پودينگ هاي مختلف و ناگتهاي متفاوت؛ ميخواهم آن گوشه سنببل آشپزي بين المللي ام را يعني فسنجان هم بگذارم. خيلي كم. با كمي پلو. اما اميد زد توي ذوقم كه واقعن اينجايش را خراب كردي. حالا كمك! كمك! اگر پيشنهادي داريد براي غذا لطفن بدهيد. هديه هم يك htc برايش خريديم. مانده يك ساعت اسپرت حدود قيمت 300-500 . راهنمايي نميكنيد؟ جان خودم وقت ندارم و دير شده. الان بعد از 4 ماه دارم ميروم اصلاح و بند و ابرو. بعد هم بدهم موهايم را صورتي كنند.آتشي متمايل به صورتي.يك خال ننه كوكبي هم روي دماغم سبز شده كه من به گمان اينكه جوش است با موچين افتادم به جانش و گنده تر هم شده. زخم هم شده. كورتونها هم دارد از شدت بخور بخوري مي  اندازتم.ديشب مامان و الناز و همه جلوي در آشپزخانه كشيك ميدادند تا من نروم چيزي بخورم. بعد از 5 تا سيب زميني سرخ كرده كه دزديده بودم و سر سفره نرسيد؛ مامان بهتش زده بود كه مني كه ماهي دوست ندارم چطور تكه ماهيهاي سفيد را برميدارم و خالي خالي با ولع و حرص ميخورم. خب آنها كه جاي من نبودند يك ماه هيچي نتوانند بخورند. لابد بدنم نياز دارد ديگر كه ذائقه و عادات غذايي ام را هم زير پا گذاشته ام.

پ.ن:این کلمه ها نمی دانند،من هم نمی دانم که چرا آن وحشت لذت شد کلمه که شد و چرا این لذت اندوه شد نوشته که شد و و چرا همه این ها،این همه ناقص حتا،لذت شدند...

.......................................
لحظه اي با من باش...

 «امشب دلم برات....»تو که هیچ چی سرت↓
اصلا ً نمی شود به خدا قلب تو فقط↓
دارد ادای ِ..._زندگیم را بهم زدی
هی داد/می زند به سرم باز بی جهت↓
از قرص های نصفه ی شب می فشارمت
وقتی که خیس می شوی ام در میان چت↓
اینتر دوباره عشق! دبل اشق عشغ اشغ
هی غلت می زنی به غلط توی این لغت
تحریک می شوی و تنت داغ ِ داغ ِ داغ
از بوسه های هرزه ی زن باز پشت خط... 

صديقه حسيني

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 16:55 توسط آرایه| |

از سر كار كه مي آيم بيرون؛ ديگر كسي توي شركت نمانده است. طوري است كه ترس برم مي دارد از فضاي مرموز اينجا؛ همان فضايي كه همينكه چند تا آدم توي آن وول مي خورند آشنا ترينت مي شود؛ اما وقتي تاريكي چادرش را مي كشد رويش؛ اجنه هاي شيطنت كار و روح هاي سرگردان؛ مي آيند پشت سرت پچ پجه كنان تا در يك فرصت مناسب يك لقمه ي چپت كنند!از كار جديد بگويي نگويي راضي هستم. گو اينكه مسافتش زيادتر شده و پر ترافيك تر هم هست. گو اينكه اينجا هم با مدير ندانم كار يك دنده اش؛ همان حال و هوايي را دارد كه همه ي شركتها با رئيسها و  با مشكلات حاشيه اي اش دارد. يك چيزش خوب ايست اينجا. اول اينكه دو سه تا بچه گربه با مامانشان اينجا دوست شده اند با من و مي آيند جيره ي هر روز غذاييشان را مي گيرند؛ با غرور نگاهت مي كنند و ميويي زوركي و از روي تكبر مي كنند و پشتشان را به تو مي كنند يا دمي سيخ شده رو به هوا؛ و همينكه مي خواهي با كف كفشت نازشان كني؛ در ثانيه اي در مي روند و ناپديد مي شوند. دوم هم اينكه اينجا پر از پاساژهاي مختلف است. از مانتو فروشي گرفته تا تونيك و پيراهن و طلا و جواهر و خوردني... واي نامش را نبر ؛پر از نان فانتزي و نوشيدني و معجون و بستني و رستورا و ساندويچي است كه همينكه رد ميشوي يكي يكي شامه ات را قلقلك ميدهند. اين چند وقته چنان خسته بوده ام كه وقت نكرده ام به تعدادي هم كه شده سر بزنم؛ فقط دلم خواسته زود و تند بدوم برم توي تاكسي بنشينم؛ هدفونم را توي گوشم بگذارم و راننده صدايم بزند كه خانم بيدار شيد؛ رسيديم. البته همنيكه پاساژهاي گوناگون دارد تا درمانده ي يكي نشوي؛ تابلو نشوي و گاه و بي گاه برايت حرف در نياورند خيلي بهتر از همه جاي ديگر دنياست! بهتر از هر جاي ديگر دنياست؛ چون به "اميد"(نميخواهم توي هيچ نوشته اي "تو" باشي...نميخواهم هيچوقت بروي.) به دفتر كارش و به همه ي خاطرات بهمني ام نزديكم. مي دانم اينقدر نزديكم كه هر وقت دلتنگي مچ دلم را گرفت؛ وسط آنهمه هياهوي روزانه كاري و آنهمه اعصاب خوردي و برو بيايي بيهوده و تلخ و محنت بار و فرسايشي مداوم كه اين روزها نصبم است؛ ميتوانم وسط همه ي آنها؛ جاي اينكه گوشي را بردارم و به تو غر بزنم چرا نيامدي...رفتي...دير كردي...دو هفته شد و پنج هفته شد و ...بيايم پيشت يك ناهار را با هم بخوريم. شايد قيمه اي كه من همراهم است و كباب تابه اي كه تو داري!يا بيايم توي دفترت بنشينم و موقع كار كردن و توي جمع همكارانت نگاهت كنم و توي دلم قند آب شود كه تو از همه ي آنها سري. خوشتيپ تر و خوش لباس تري. كلن فرق داري. از آن فرقهاي غيرمعمول كه هر كسي نميتواند داشته باشد! از همان فرقهايي كه من را به سمتت مي كشاند.از همه ي آنها جا افتاده تري و يك جورهايي ادا و اطوارت را دوست دارم.قرتي بودنت را نكوهش نميكنم و لودگي ات مي خندانتم.
از شركت كه مي زنم بيرون؛ چراغها را كه خاموش ميكنم؛ ياد آخرين باري كه شركت را جمع كرديم مي افتم. زنگ زدم بهش و گفتم ميخواستم ببينم حال و حوصله ي هيجان را داري؟ كمي وارفته و مثل هميشه با ترديد جواب داد كه البته خواستم اصرار كنم تا آنچه مي خواهم بشود. با تاخير هميشگي و ترس و لرز آمد. آخرش هم سر اينكه چرا از جانماز براي زير انداز استفاده كرديم ناراحت شد. طوري اعتقاداتش داشت خفه اش مي كرد كه كبود شده بود. شرشر عرق مي ريخت و من به اين ملغمه ي درد و استيصال و ندانم كاري و بي ثباتي نگاه مي كردم و برايش لبخند مي زدم. توي آن لحظه ياد تو افتادم بهمن. ياد آن روزي كه همينطور هل هلي و باعجله توي آن شركت خدمات مهندسي؛ زير راه پله ها من را بوسيده بودي. لپهايت گل انداخته بود و بعد از يك هفته بي خبري مطلق از همديگر؛ آنجا مرا به آغوش كشيدي و گفتي پيشم بمان. گفتم دست من و تو نيست. و نبود. از نان فانتزي نان سوپي كنجدي مي گيرم و كمي نان خرمايي براي صبحانه و نان پنير و گردو ي سحر هم ميگيرم و خوشحالم كه بدون نوبت گيرم آمد و تمام نشد. به خستگي هاي چند وقت اخير فكر ميكنم. به اينكه فرصت يك چايي خوردن را ندارم. به بيماريها و اين طعم استفراغ هميشگي كه با من است. به اينكه چقدر دلم ميخواهد همه چيز را رها كنم و بروم. چند وقت پيش داستان "چه كسي باور مي كند" را از      فلاني خواندم. داستان زني بود كه در قطار از اين شهر به آن شهر كشورهاي اروپايي مي ر فت. همراه همسري كه در جواني عاشقش شده بود . بعد اينهمه سال يادش افتاده بود چقدر با عشق قديمي ترش تفاهم داشته و مي توانسته در كنار او به همدلي برسد. دلم غش كرد براي آنگونه زندگي. البته بخش اولش را مي گويم ها. اينكه مدام در سفر باشي. با يك كوله. از اين كشور به اين كشور. روبرت دوست آمريكايي چتي قديمي من هم با دوست دخترش همينطور زندگي  مي كند. هر شهري كه مي روند كارهاي پاره وقت مي گيرند. بعد آنقدر در آن شهر مي مانند تا همه ي نقاط تفريحي اش را ببينند. الان 13 سال است اينگونه زندگي دارد. دلم خواست. يعني هميشه مي خواسته. نميدانم كجاي رفتار ماني به من القا مي كرد كه اين ممكن است با ازدواج با ماني اتفاق بيفتد؟ هيچ وقت اين موارد اينچنيني با ازدواج با هيچ مردي اتفاق نمي افتد. اصلن مقوله ازدواج همخوني عجيبي با به زنجير كشيدن دارد. و تو وقتي با يك مرد راهي ميشوي، اگر بخواهد نميتواند تو را به قله هاي مقصودت برساند. و چنان با ظرافت تو را از فكري كه در سر داري براي پريدن منصرف مي كند؛ كه تو با خودت مي گويي؛ عجب افكار عبث و بيهوده اي و ديگر حتي جرات نميكني براي خودت مرورشان كني. اين است كه تمام ميشود ميرود. شايد سر زندگي من و ماني هم اين آمده. ماني تشنه ي سكون و ثبات و من تشنه ي پريدن و طي كردن و گذشتن و رميدن.خيلي وقت است چيز تازه اي براي زندگي مشتركمان اتفاق نيفتاده. نميدانم دقيقن چه چيزي بايد اتفاق بيفتد كه نيفتاده. حتي نميدانم منتظر چي بايد بمانم؟كه نمانده ام؟ اما ميدانم چيزي مثل مزه كافئين پپسي  را مي خواهم. همان طعمي كه بعد از مدتها كه نخورده اي خوشگوارايي عجيبي به پرزهاي چشايي ات مي پاشد. آنقدر كه از آن طعم قديمي بروز شده خوش خوشانت مي شود و هي مزه مزه اش مي كني. نميدانم درست گفتم يا نه.چيزي شبيه به آن از من كم شده است.از من و ماني و از زندگي مشتركمان كم شده است. نميشود گفت مقصر اين كمبودنها و نبودنها كيست يا چيست. و نميشود گفت كه اين قهرهاي دمادم اين روزها من و ماني به خاطر اين مسائل نميتواند باشد. قهر يك روزه. توي پرونده مان نداشتيم و حالا توي اين يكهفته دارايش شده ايم. چند وقت پيش دوست مجازي-حقيقي را براي اولين بار به خانه دعوت كردم. ميداني؟ براي من دوستها نميشود كه مجازي باشند و واقعي و هر دو. بايد مرز داشته باشد. وقتي واقعي ام شد، نبايد بيايد از مجازيها حرف بزند. خب انتخاب چنين آدمي سخت است ديگر. بايد خيلي دقت كني. خوشبختانه با نوشا راحتم و اين مشكل را ندارم.پنج شنبه اي يك كيك خوشمزه و محشر كاكائويي براي تولدم آورد خانه. بماند كه مثل شهرستانيها بلد نبود آدرس به اين رندي را بيايد! :) اما در هر حال آمدنش جالب بود. آخرين ديدارمان بهمن ماه گذشته بود و من همه ي اتفاقهاي اخير؛ گردش رفتنهاي آن ماه اسفند با بهمن؛ سينما رفتنها؛ همه ي كادوها و قرار مدارها را به نام نوشا تمام كرده بودم.نياز به يك دوست صميمي نديده خارج از دوستهاي جرگه ي آشنايي من و ماني داشتم. اين روزها هم كه به همين سادگي نميشود با كسي دوست شد.من هم سخت گير تر از هر زماني شده ام. چي؟ آن هم دوست صميمي! غير ممكن است. هنر كنم بايد بچسبم به دوستيهاي قديمي ام و حفظشان كنم. نه..من از نوشا سوئ استفاده نكردم. خودش هم ميداند.هر چند الان مي آيد اينجا را ميخواند و بيست سي خط ليچار آفلاينم مي كند! نوشا اينقدر ماند تا ماني برسد(من اصرار كردم پاشو برو الان ماني خسته كوفته مياد اما نميرفت بچه پررو!!).خلاصه ماني آمد و خانم بساط ريكي دادن راه انداخت. ما را وادار كرد شمع و عود و اينها برايش آماده كنيم به اضافه ي مقداري كلاب و همان كيك كاكائويي و چايي و اينها!خلاصه قرار بود توي سكوت و تاريكي ماني دراز بكشد و نوشا ريكي بدهد و جاهايي كه ضعف دارد را خوب بكند! من آن گوشه نشسته بودم و به ماني كه مثل يك بچه دراز كشيده بود به پشت و نوشايي كه با دقت و به نشانه ي نيايش دستهايش را زير گلو برده بود  و رو به نور شمع انرژي مي گرفت؛نگاه ميكردم. بعد نوشا با يك حالتهاي عجيب و قريب و دستهايش را با فاطله و در امتداد بدن ماني پيش ميبرد و در جاهايي كه به قول خودش آسيب ديده بود قدري مكث ميكرد و انرژي بيشتري مي داد. به جفتشان خنده ام گرفته بود بسكه مسخره بودند! به زور خنده ام را ميخوردم و جايي ديدم كه نوشا نزديك منطقه ممنوعه شد و هر چه اشاره كردم تو رو خدا اونجا رو بي خيال شو انرژي نده به اندازه ي كافي پر انرژي هست نديد كه نديد. بعدها هم كه از آنجا رد شد ديگر برايش نگفتم كه آن لحظه چه از سرم گذشته و حفظ آبروي نداشته ام را كردم!
داشتم مي گفتم از آن عصرهايي شد آن روز كه از شركت زدم بيرون؛ كه از تنها قدم زدنم لذت ميبردم.از اينكه ديگر مجبور نيستم با همكار هم مسيرم سر اينكه چه كسي وسط بنشيند تا يك مرد لندهور بيايد خودش را رويش ولو كند چانه هاي مخفيانه و ظريف  در لفافه ي تعارفات مصنوعي بپيچانم.ديگر از مسائل شركت و حماقتهاي مدير و گيجيها و كودنيهاي كارمندهاي احمق نميناليم و گله نميكنيم. در عوض مي توانم زير باران نم نم يا شر شر خيس خيس يا مرطوب مرطوب بروم و براي خودم دلي دلي كنم و نفس عميق بكشم و باران را بكشم توي ريه هايم و نگهش دارم تا وقت كند بدود توي ياخته هاي فرسوده ام از همه چيز. از كار. از زندگي. از بهمن از اميد و از يك يك آدمهاي اطرافم و در نهايت از خودم. آري. فرسوده از خودم. بعد خوشحال باشم و بيخودي بخندم و آن هواي تازه زير شرشر باران يك نمه حس طراوت توي ذهن خسته ام بدراند و از اين دريدن لبخندي به خاطرات گذشته كنج لبم بنشيند. بعد سوار تاكسي شدم و راننده خيلي خوش ذوق بود و داريوش گذاشته بود. ميدانم الان مي آييد كلاس ميگذاريد ...بله..ما جوادآقاييم. ما خود حسن هستيم. داريوش توي اين هواي عالي و جاده هاي خلوت كه راننده سمند سفيد(ياد بنده خدايي افتادم كه با سمند سفيد نوستالوژي داشت. بهش نگفتم چقدر با سمند lx نوستالوژي دارم. همان وقتي كه دير رفتم.يعني ساعت 7 به گمانم قرار داشتيم. ساعت 7:30 sms زد كجايي؟ منم گفتم 10 min ديگر كه البته بيشتر از آن ميشد؛ چون تازه از خانه راه افتاده بودم و آقاي گشاد جلوي در خانه اش قرار گذاشته بود! در جواب ده دقيقه ديگرم فقط گفت: f...u  وو..c  k u! ) بله راننده سمند با سرعت ميراند و باد ميخورد توي صورتم البته نه از بادهاي دود اندود هميشگي تهران. از آن بادهاي گردنه حيران توي وسط چله پزان تابستان. همان بادهايي كه شيشه را داده اي پايين و سرت تا كمرت از پنجره ماشين رو به بيرون آويزان است و به مسافرهاي كنار جاده ي تك و توكي كه ايستاده اند عكس يادگاري بياندازند هورا ميكشي و حميرا را بلند ميكني گاهي هم نايت فيش را!بعد سمند ميراند و داريوش ميخواند: اونكه رفته ديگه هيچوقت نمي ياد...تاقيامت دل من گريه ميخواد..."ديگه هيچوقت نمي ياد" را مزمزه ميكني. چشمهايت را ميبندي و به اينكه"ديگر هيچوقت نمي آيد"فكر ميكني. غمناك ميشوي.براي بهمن اعتراف ميكني: ميداني بهمن؟
اميد آن كسي كه بايد باشد نيست. يعني تقصيري ندارد.خودش هميشه ي خدا گفته.من هم توقعي ندارم. يعني از نظر خودم و با معيارهاي خودم توقع زيادي ندارم.شايد او هميشه معتقد است من پر توقعم. اما بنابر همان قانون نانوشته كه بينمان بوده و هست؛نبايد از او توقع زيادي داشته باشم. اينكه بيايد با هم برويم گردش و تفريح.چه ميدانم سينمايي. تاتري...گالري...آموزش سفالگري....كارتينگ و خلاصه از اين شيطنتهاي خوش خوشك كوچك كوچك . هيچ. فقط بايد خوشحال باشم به هفته اي...دو هفته اي...سه هفته اي ديدنش.با هم نشستن و حرف زدن. و تلفنهاي كوچك تكراري. كه همه اش به خب ديگر چه خبر  و چه ميكني ميگذرد. تقصيري هم نداريم. وقتي فضاي مشتركي نداشته باشيم؛ حرف مشترك كم پيش مي آيد. وگرنه جاي جايش هم من چانه ام گرم است هم او از گفتن هيچ كلمه اي ابا نميكند. مدام  ور ميزند و من عاشق اين مدام ور زدنهايش هستم. اما خب ديگر. نميشود كه خودش را بيشتر درگير من كند.زن و بچه و اينها امانش را بريده. شايد من بيهوده سعي ميكنم خودم را به آب و آتش ميزنم تا از اين تنهايي و از اين مشكلات و از اينهمه كارهاي بيهوده روزمره بكشانمش بيرون.خودش هم نميخواهد گويا كه بيايد بيرون.دلش تنهايي مي خواهد. اين روزها مي ترسم از اينكه اينقدر هپلي و افسرده مي بينمش. غصه ام ميشود. از اينكه به خودش اهميتد نميدهد. دلزده و خسته است.دلسرد و بي انگيزه است. بعد خودم را مقصر ميدانم.شماتت ميكنم خودم را.كه با بودنم او نميتواند شاد باشد. نميتواند يك دلخوشي كوچك داشته باشد. نميتواند آن چيزي كه من ميخواهم باشد و آن چيزي كه خودش بايد باشد. هميشه بوده اند كساني كه مرا براي بيشتر شاد بون خواسته اند اما اكنن او مرا دارد و شاد نيست. از درون شاد نيست. ظاهر لوده اش فقط به آدم دهنكجي ميكند. گويا صرف بودن يك نفر نميشود انتظار داشت شادي به او اضافه شود. حتي همين الان؛ همين الان كه دارم اينها را مينويسم و با گله و گلايه هايم به تنگش آورده ام و آمده من را توي اين هواي دل انگيز بردارد ببرد دوري بزنيم با هم هم؛ كسالت از سر و رويش مي بارد. از حرف زدنش. خسته است انگار. ملال مي بارد از لحن صدايش. و من فكر ميكنم چقدر سخت است اين آدم را شاد كردن.چگونه؟ چگونه ميتوانم كسي را شاد كنم؟ سوالي كه همیشه اينقدر مغرور بوده ام  و آدمهايي كه ميخواسته اند به هر قيمتي دلم را به دست بياورند دوره ام كرده اند و نگذاشته اند من به اين قسمت ماجرا فكر كنم.و اينها بوده اند كه اين سوال اساسي رابطه شان با من بوده. كماكان اين فكر در من ملكه شده كه هر كس مرا به دست بياورد؛ شادي را هم در آغوش دارد. و چقدر ناراحت كننده است.چون در مقابل او اينگونه نيست. اميد از مرز اين چيزها گذشته است.اينها براي كساني است كه اول راهند و يا شايد پايان راه. خدا مي داند كه من فقط به خاطر او كينه های قديمي را كنار گذاشته ام و به قول و قرارهاي پيرمرد دل بسته ام.بلكه براي من كاري كند تا بتوانم برايش كاري كنم.چاره ي ديگري هم جز انديشيدن به اين موضوع ندارم. میدانی بهمن؟دوستش دارم.میفهمی؟با همه ی بی حالیهاش...آن من مغرورش را دوست دارم.اویی را که فکر میکند من باید از خدایم باشد که با او هستم!همین الان دارد پشت چت برایم دلبری میکند. همین امروز عصر باهم رفتیم یک جای خنک و من سرم را به شانه اش تکیه داده بودم و او قلیان میکشید و زیر چشمی از آن نگاههای عجیب و دوست داشتنی اش به من می انداخت.خوش گذشت.دوستش داشتم.و خوش میگذشت چون با کسی بودم که دوستش داشتم.
ميداني بهمن؟ تقصير تو است مرا از زندگي پر توقع بار آورده اي. از عشق و از دوستي و از ياري و یاوري و تفريح و شادي و خوشي و خوبي سرشارم كرده اي. كه من اكنون هر بشري را كه به مثابه ي دوستي پاي به زندگي ام مي آيد با صلابه ي خوبي هاي تو و پريهاي تو به دار مي كشم. چند تا آدم براي داشتن تو بايد فراهم كنم؟ چند نفر هي بياييند بروند يا بيايند بمانند تا بشوند نصف تو؟نه...يك چهارم تو....نه يك دهم تو....تقصير توست كه من را سرريز كردي از همه چيز. حالا خالي چون تغاري شكسته در بيابان رهايم كرده اي. ماني چند نفر از تو را برايم ميگيرد؟ ماني...ماني خيلي خوبيها دارد.خوبيهايي كه حجمهاي اضافه اي به حرير محبتش مي دهد. اما ماني آن سوراخهاي افتاده از فقدان تو را نمي تواند پر كند. هميشه يك حفره هایی از شادي من از پوسته ي رهايي من از روح من كم است.(نگران حفره هاي جسمي نباشيد پر مي شود!). سمند سفيد مي راند و من به اين حجم بيخود من و ماني فكر ميكنم.يك شيئ خجيم و بدرد نخور. هيمن ميشود كه يك روز تمام با هم قهر كنيم. يك نفر مسافر كم دارد سمندك و هي اينور آنور ميزند و كسي سوار نميشود. آخر مسير كرايه ي دو نفر را حساب ميكنم.شايد ميشود.او هم مرا شاد و سرريز كرده بود از آهنگ و فضاي دوست داشتني ماشينش.
روز ق دس هم سفارش شدم نروم. دوستان جونی مسافرت بودند و بهمن از آن سوی دنیا خط و نشان میکشید که تو یک نفر نیستی و مانی غر میزد و دعوا و مامان غرولند که تو مریضی. هنوز رد سوزنها آزارم میداد و خوب نمیتوانستم راه بروم و قلبم هم یک در میون میزد. اما رفتم...چه خوب که رفتم...پشت سر کر وبی بودم.
آن روز صبح هم که باران می آمد...چقدر هوا ملس و عاشقانه بود.آنوقت سر صبحی نشستم توی تاکسی که یک مشافر خار...ه خودش را مالاند و چالاند به من و آن هوای ملس عاشقانه را کوفت و زهرمارم کرد.مهم نیست...مهم نیست...مهم این است که الان با مانی آشتی کرده ام...دوباره همدیگر را دوست داریم...بریا هم میمیریم...با بهمن صحبت کرده ام..به عیادت یکی از همسایه های قدیمی بیمارمان رفته ام...برای دختر خاله ی مریضم توی بیمارستان گلهایی که دوست داشت بردم...برای پسرهای سرایدار لباس های گرمشان را خریده ام...به مامان زنگ زده ام و گفته ام بهترین مامان دنیاست...رفته ام خانه ی پدربزرگ را مرتب کرده ام و برایش دارم سوپ قارچ جنگلی میپزم تا صبح که از شمال می آید بخورد...و با عشقم...عشقم؟...با عزیزم....دارم صحبت میکنم..درددل میکنم....خوبم....خوبم...خوبم....

 

لحظه ای با من باش...

 

كنار آينه ، باران گرفته مي فهمي؟!

   

تو بچه تر شدي از قبل عاشق ترسو

دوتا قطار شتابان به سمت هم كوكو

‌‌‌‌‌چ...قدر زندگيم دور و دور شد هرچند

دلم نخواست به سرعت جدا شوم از او

هنوز توي اتاقي كه سرد و تاريك است

نشسته اند دوتا چشم خيس رو در رو

به ياد وسوسه هايي كه مرده خيلي قبل

به ياد زندگي خسته ي دوتا زالو

كه "روز"نامه بخواند كسي در آن گوشه

كه "روز"مرگي اش را كسي كند جارو

...وخاطرات تو هي گريه مي كند در من

كنار آينه روي برُُس دو تار مو

كنار آينه ، باران گرفته مي فهمي؟!

... وبعد هق هق يك قلب مرده از آن سو!

 

زهرا معتمدی  

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 10:31 توسط آرایه| |

http://i1.sinaimg.cn/IT/cr/2007/1114/1442239116.jpg

 

1- دیروز فقط خواستم یک کار هیجان انگیز بکنم...اما انگار اینقدر هیجان انگیز بود که طرف داشت از ترس سکته می کرد.

2- دیروز رفتم دیدمش...دلم خواست بیشتر باهاش قدم بزنم...بهش نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم این آدم از چی من خوشش میاد؟

3- آدم اینقدر خوش سلیقه؟ لامصب انگار سالهاست تو بوردا کار میکنه. کمتر مرد خوش سلیقه ای دیدم...اینکه بدونه چی مناسبته و تو حتی خودت ندونی.

4- امروز هم یک روز خاص بود...همیشه توی این روزای خاص اتفاقای خاص برام میفته یا بهتر بگم...سعی میکنم بیفته...و می افته...

5- دیروز یک کادوی  كادو !!!دیگه هم گرفتم:از اونی که این روز هنوز براش خیلی عزیزه...اما نه....اونی که میخواستم...نمیدونم بود؟

6- میگن سه تا سین صبحای خیلی زود تو خیابونان: سربازا...سپورا...سگ ها...امروز صبح زود از همه اینها زودتر اومدن بیرون ساعت 4 صبح تا برم سوار ماشینی که اومده بود دنبالم بیارتم اینجا ماموریت بشم... مانی گفت بیام تا سر کوچه؟ طبق معمول گفتم نه مگه بچه ام خودم میرم...دو سه قدمی از در دور نشده بودم که یک سگ دوبرمن وحشی از فاصله صد متری منو دید و چهارنعل دوید سمتم...مانی بهم گفته بود اگه سگ به سمتت دوید به هیچ عنوان ندوی چون اون که بهت میرسه اما وقتی بدوی جری میشه و تیکه پارت میکنه.منم که حتی از این سگ جیبی دختر داییم و سگ پشمالوی کوچولوی دختر خاله ام مثل سگ میترسم.به جان خودم از هیچ حیوونی نمیترسم به جز سگ جماعت. وفادارن؟پیش کش بابای پدرسگشون ...اما همچین که میگن واق من دو متر میپرم هوا و تیلیک تیلیک شروع به لرزیدن میکنم. توله سگا میفهمن ازشون ترسیدی دور برمیدارن و یک وق وقی را می اندازن که نگو.خلاصه یارو دوید و منم از ترس چنان جیغی زدم و چنان جمله تاریخی گفتم که حالا تا یادم میاد از خنده روده بر می شم.مانی...مانی... بیا یک سگ اومده...البته با جیغ و ترس و تته پته و لرز بخونید...همه محله رو از خواب پروندم ...مانی هم مثل سوپ ... ر من(پ رو با كسره بخونيد) گفت همونجا واستا عزیزم...الام میام...با جیغ اون یکی یکی چراغای خونه ها روشن شد...حالا اونهمه طبقه رو چطور میخواد تو فاصله ای که سگه به من میرسه بیاد خدا میدونه.سر جام واستادم و زانوهام از ترس به شدت میلرزید و سعی میکردم خودمو بی تفاوت و خونسرد نشون بدم اما سگه ترس رو توی چشمام میدید.به من که رسید دستاشو گذاشت روی س ی نه ام و منم به شدت نفس نفس میزدم....له له میگرد و زبونشو درآورده بود...توی همین هیری ویری یک سپور که زیر درخت توی تاریکی جای تمیزکاری خوابیده بود پرید بیرون که چی شده؟کو سگ؟ و با دسته جاروش دنبال سگ کرد... یک سرباز از ته کوچه دوید که هووووی چیکار میکنی این سگ منه مگه کوری نمیبینی تربیت شده است؟نژادش اصیله... ای بابا ما از کجا توی این تاریکی که سگ تو داشت ترتیبمو میداد بفهمم که این سگ بی تربیت بی خانواده نبوده و صاحبش قبل رفتن به پادگان آوردتش کمی گردش کنه. بماند که از جهش یکهویی سپور سکته دومم زدم.

7-این راننده هه اینقدر بو میداد که نگو...بوی عرق مونده ی کپک زده ی یک مرد میداد و داشتم خفه میشدم.خیر سرش شیشه ها رو هم داده بود بالا کولر زده بود هی من شیشه رو میدادم پایین هیکلمو میچسبوندم به اتنهای ماشین و سرمو میدادم از پنجره بیرون هی پنچره رو می بست...از شدن بو سر درد گرفته بودم و ده دوازده دفعه گلاب به روتون بالا آوردم.دلم میخواست زود برسیم و از بو خلاص شم...طوری بود که این بوهای جاده های بین راهی رو شنیدین که؟بوی هاش دو اس معروف...یا بوی فاضلاب...اینا که از بیرون میومد تو خوشحال میشدم و نفسای عمیق حبس می کردم...مثلاً از بیرون بوی سگ مرده میومد و من خوشحال میگفتم آخ جون.... بوی سگ مرده!حالا فکر میکنی اگه به همچین آدمی مام هدیه بدی چیکار میکنه؟

..........................................
لحظه ای با من باش...
 
خورشید تو از آسمانم می زند بیرون
رنگ تو از رنگین کمانم می زند بیرون
از اژدهای وحشی عشق تو می آید
این آتشی که از زبانم می زند بیرون
هر روز لاغرتر، شبیه ساقه ای از نی
دردِدلم با استخوانم می زند بیرون
خام توام...خام خیالات تو...می بینی
حرف نپخته از دهانم می زند بیرون
حالا که پایان خوشی در انتظارت نیست
شخصیتت از داستانم می زند بیرون
۰۰۰
انگار شکلی تازه از زن بودنم هستم
وقتی که مردی از جهانم می زند بیرون
........
حدیث غلامی...

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 0:4 توسط آرایه| |

مثل هميشه به همه بچه ها خبر داديم.چون مسافرت اول هفته بود نصف بچه ها نيومدند. براي حدود 40 نفر به راحتي جا و ظرف و ظروف بود.بيست تايي شديم و رفيق غارهايي كه حالا ديگه پير شدن و يكي دو تا بچه از سر و كولشون بالا ميرن بار و بنديل بستند و رفتيم. اين بار ما ميزبان بوديم. بعد از اين ده پونزده سال كه هميشه ميرفتيم ويلاهاي دوستامون بلاخره يك فرصتي دست داد تا ما هم دوستامونو به كلبه خرابه مون دعوت كنيم و از خجالتشون در بيايم. البته بيشتر ميخواستم برم پز بدم. يعني اين ويلا اينقدر جالب و با صفا بود كه فكر ميكنم همين يكبار رفتن همه ي اون نبردنها رو جبران كرد. قرار بود چندتايي از دوستامونو كه از اكيپمون جدا بودن هم دعوت كنيم. اما بعد ماني گفت شايد بچه ها راحت نباشن و چون قراره بريم توي آب و اين يك سفر معمولي نيست و پول پارتيه تا مسافرت،بهتره كه فقط اونايي كه صميمي اند با هم بريم.سرايدار همه چيز رو شسته و رفته و مرتب گذاشته بود و استخر رو برامون آب انداخته بود و بچه ها وقتي وارد شدن حسابي ذوق زده شدن و خوششون اومد.تصور همچين جايي رو نداشتن. اين ويلا واقعن روياييه.هم باغ خوشگل و زيباش و هم دكوراسيون وسايلي كه با دقت انتخاب شده و هارموني قشنگي رو درست كرده و هم اون استخر لب آبش خيلي شورانگيزش كرده بود. صبح با صداي موزيك و ترانه از خواب بيدار ميشديم و صبحانه مفصلي كه بچه ها چيده بودن رو ميخورديم.ماني حسابي كاري شده بود و صبح زود سرايدار رو ميبرد شير محلي و سرشير و جيگر ميخريدن و سوسيس تخم مرغ و عسل و كره و پنير و مربا و لب آب بساط صبحانه رو راه مي انداختيم و كنارش منقل و جيگر توي سيخ ميخورديم و خلاصه حال ميكرديم. نزديكاي ساعت 10 هم مايو پوشيده ميرفتيم استخر و  مشغول برنزگي بوديم.زير پامون درياي خروشان بود و آب گل آلود رو ميكوبيد به صخره ها و  ما اون بالا توي آباي سبز رنگ تميز غوطه ور بوديم.توپ بازي توي آب و مسابقه شنا و زير آبي و باله در آب و چقدر جاي بهمن خالي بود كه مسابقه نگه داشتن نفس بذاره و وقتي شماره سه رو ميگه و همه ميرن زير آب خودش بمونه روي آب و لحظه اي كه آخرين نفر داره مياد بيرون بره زير آب و برنده شه.جاي چنگاش روي شونه ام خالي بود.جاي دستمو گرفتن و شنا كردن. جاي مدل فرشته شنا كردن و چونه ي منو به عنوان نمونه گرفتن و نجات دادن. لحظه لحظه جاي خاليش سنگينم ميكرد و ميفرستادم ته آب.اونوقت من اداي غرق شده ها رو در مياوردم و مثل توپ ميومدم روي آب و بي حركت ميموندم.بعضي وقتها بچه ها دست پاچه ميشدن و فكر ميكردن من جدي جدي مردم! نزديكيهاي ظهر با كباب بره و مشروب از خودمون پذيرايي كرديم و مست و پاتيل باز پريديم توي آب.نوي بارون شديد،توي آفتاب شديد...همه جوره حال كرديم.حتي شبها هم ميرفتيم توي آب.نصفه شبها گه گاه صداي شالاپ شلوپ آب مي اومد و ميديديم كه يكي پريده توي آب و داره حال ميكنه.يك صحنه اي يادمه بارون سيل آسا و به شدت مي باريد و ما توی آب بوديم....زير آب خيس...روي آب خيس....انگار وسط اقيانوس غرق شده بوديم.
2- تانيا سه بار ازدواج كرده و جدا شده. نميشه گفت شوهراش بي نقص بودن و البته اونها هم همچين آدمهاي نرمال و درست و حسابي نبودن اما تانيا هم جفت پنج ميزنه. خلاصه بعد از جدايي سومش با يك بچه دو سه ساله كه داده دست باباش اينبار يك غريبه رو به جمع خصوصيمون دعوت كرد. ميدونيد من آدمي هستم كه اگه از كسي بدم بياد نميتونم ظاهرو حفظ كنم.طوري كه همه بچه ها توي همين مسافرت فهميده بودن من از طرف خوشم نمياد. گفته بود دكتراي برق داره و اله و بله و خلبانه و از اين حرفا. اما جز به بازاريها به هيچ چيز ديگه اي نميخورد قيافه اش.ضمن اينكه خيلي هيز بود و نگاه از تن و بدن من بر نميداشت. طوري كه من احساس ناراحتي كردم و مجبور شدم لباسمو عوض كنم اما باز هم فايده نداشت.به نظرم اصلن كار خوبي نكرد تانيا كه برداشت اين رو آورد تو جمع ما. من حتي خودم دوستايي كه ميخواستم رو دعوت نكردم چون احساس كردم بچه ها شايد راحت نباشن. تانيا بايد خيلي مواظب باشه اما اينطور كه داره پيش ميره طلاق چهارم هم تو زندگيش پيش خواهد اومد.همه ما نشسته بوديم و به اون و رفتاراش ريز شده بوديم.اونطور كه توي اون هواي سرد نيمه شبي كه پسره تازه رسيده بود خودشو انداخت تو آب و به نمايش بدنش مشغول شد،كاملن مشخ بود كه عاشقه.ما تانيا رو نميديديم بلكه يك دختر 14 ساله عاشق رو ميديديم كه نابترين لحظه ها رو با عشقش ميگذروند.گور باباي بچه و شوهر و فك و فاميل و دوست و آشنا كرده.خوش بود و دنيا به تخمشم نبود.البته كمي خوشحال بوديم از اينكه از اون حال و هواي غم و ماتم اومده بيرون اما همه سر تكون ميداديم و تاسف ميخورديم كه اينبار هم اشتباه كرده و عاشق يك آدم ديو... عوضي شده.آدمي كه مشخص بود فقط داره ازش استفاده ميكنه و روياي ازدواجي كه تانيا باهاش چيده سرابي بيش نيست. با اين حال اون وسط مسطا كمي هم به حالش غبطه خوردم...جوون شده بود و مثل بچه ها شيطنت مي كرد.حال و هواي قشنگي داشت.نميدونم چرا اما پسره به نظرم خيلي خار..ته اومد.ببخشيد كلمه ي ديگه اي پيدا نكردم كه اينقدر زيبنده اش باشه.البته هيچكدوم بچه سال نيستند و چهل و سي سال دارند.تجربه ازدواج ناموفق هم دارند و همين تجربه است كه مردها رو پخته ميكنه كه ديگه ازدواج نكنن اما زنها رو به ازدواج مجدد ميكشونه چون فكر ميكنن بدون مرد نميتونن زندگي كنن. يكي ديگه از دوستامم كه به خاطر خيانت شوهرش ازش جدا شده و يك پسر دو سه ساله هم داره،با اينكه چهار ماه از جدايي اش ميگذره داره ازدواج ميكنه.من نميفهمم مردم چرا اينقدر نفهمن؟شوهرش هم زن گرفته و خب آدم ميگه اون يك نم كرده داشته ديگه و لو هم رفته و حالا با همون عشقش ازدواج كرده.اما اين دختره رو بگو كه چقدر ك س خله.آخه احمق جون منكه دوست تم هم ميگم تو حتمن از قبل با پسره رابطه داشتي وگرنه شوهر از كجا پيدا شد به اين زودي؟ اين وسط اين بچه بيچاره حروم شده و هيچكدوم حاضر نيست قبولش كنه.هزار دفعه گفتم تا وقتي زندگيتون استيبل نشده زرتي نزاييد.براي فرار از مشكلات نزاييد. براي تور انداختن ديگري و پايبند زندگي كردنش نزاييد. بابا به همين سادگي نزاييد.هي گوش نكنيد و عر عر بچه بلند كنيد.

3- توي اين مسافرت پدربزرگ هم همراهمون بود.تنها بود و بردمش.پدربزرگ آدم تحصيل كرده ايه و حتي ميشه گفت حسابي هم روشنفكره. اما تانيا رو كه ديد گفت كو شوهر اين؟گفتيم جدا شدن.گفت چرا باهاش رفت و آمد ميكنين؟! گفتم پدر جان تانيا ده ساله دوست ماست.نميشه كه چون جدا شده طردش كنيم. خلاصه نذاشت که اين تانيا زياد با من بچرخه که نکنه يک وقت اخلاقش روي من اثر بذاره و از اونجايي که من هم جلوي اون حفظ کلاس ميکنم و سيگار نميکشم؛بعد از مشروب حسابي کف مي کردم که همه سيگاراشونو ميذاشتن کنج لبشون و مست و گيج پاتيل مي رفتند آسمون.اونوقت من به شدت فيلم بچه مثبتها رو ميومدم و براي اينکه طبيعي تر جلوه کنه صداي سرفه ام گوش همه رو پر ميکرد.چنان پيف و اخي راه انداخته بودم که بچه ها لجشون در اومده بود و ميخواستند جلوي پدربزرگ پته ام رو بندازن روي آب.يک جاهايي ديگه نميشد در برابر دود مقاومت کنم و ميرفتم قاطي بچه ها فس و فس دودي راه مي انداختم. نه که دودي باشم،اما توي سفر و پاي مشروب و لاي بچه ها خيلي مي چسبه. يک تيکه هم که پدربزرگ داشت برنامه وي او اي مي ديد من با تانيا زديم به چاک تا بريم دود و دمي برنيم تو رگ رو به دریا و پشت به ويلا نشستيم و سيگار آتيش زديم که يکهو ديدم پدربزرگ مثل جن بو داده پشت سرمون ظاهر شد.متن تنها فرصتي که داشتم اين بود که سيگار رو همونجايي که دستم بود يعني روي پام مخفي کنم که رفت لاي دو تا رونم و جلز ولز ميسوختم تا بلکه رضايت بده بره اما اونکه خيال رفتن نداشت اينقدر واستاد تا خلوت دو نفره من و تانيا خراب شه و يک وقت اون با حرفاش منو از راه بي راه نکنه. حالا منم تو دلم التماس که جان من برو د يگه.

4- تمام هفته نميدونم چه بلايي سرم اونده بود که معده ام رفته بود مرخصي. هر چي ميخوردم مهمون دو دقيقه ام بود. تمامي راههاي دفعم از دهنم بود. مريض و داغون بودم نياين بگيد مال مشروبه چون اينبار فقط روز اول و اونم خيلي کم خورده بودم.تمام مدت لب استخر و دريا ولو بودم و يکي در حال درست کردن چاي نبات برام بود.دو سه تا دکتر و تخصصهاي مختلف باهامون بودن و همه مونده بودن اين چه درد بي درمونيه.توي اون هفته به راحتي 4 کيلو کم شدم.حتي شکر هم بو ميداد.آب هم. ماني هم. همه بو مي دادن و من نميتونستم تحمل کنم.غذاها رو که مگو . حتي چنجه هم بو ميداد. شيشليک بدم ميومد.شير و سرشير هم دوست نداشتم. فقط به زور چايي مي خوردم.همه به بارداري و ويارم مشکوک شده بودن حتي خودم.اومدم آزمايش هم دادم اما هنوز نرفتم جواب بگيرم! مي ترسم خب! حالا هي همه خوشحال شن و پدربزرک چشمش برق بزنه!!!

5-اين منشي در دهات ديوونه داره صاف ميره روي نروم.اگه زدم کشتم خفه اش کردم شما شاهد باشيد که گفته بودم مي کشمش يک  روز!! تا دو روز چشم منو دور ديدن يک آدماي عطيغه استخدام کردن.

6-دلم سينما ميخواد دلم ميخاد برم براي خودم از اين حراجيها مانتو بخرم.دلم يک چاي قليون با چند تا آدم درست و درمون و حسابي ميخواد.دلم يک کوه ميخواد. مي دوتم الان مياي کتکم مي زني که چرا با تو نميام؟همه اينا رو دلم ميخواد اما وقت ندارم...

7-يک برنزه تکسي شدم به قول ماني.مخصوصن وقتي تاپ شلوارک سفيد يا صورتي يا نارنجي جيغ مي پوشم.باربي هم که شدم.بهمن ميگه تازه شدي آرايه ي قديمي خود خودم.روغن هویج نیوآ زدم و حسابی اولش نارنجی شدم و بعد از دو روز شدم سیاه :(  بعدشم پوست انداختم. بچه های دیگه آب گوجه و روغن زیتون زدن....هووووم....نتیجه عالی بود.

8-از وقتي از تپل سفيد به برنزه لاغر تبديل شدم رنج مردهايي که دنبالم مي افتند از مرداي گنده به پسر بچه تغيير کرده!

9-این شبکه جدید فارسی وان شده بلای جون. تموم مدتی که تو خونه ایم همین شبکه بازه.بچه ها توی مسافرت ما رو معتاد کردن.مدتها در مورد ویکتوریا فکر میکنم،درکش میکنم و بهش آفرین می گم یه خاطر از خودگذشتگی و فهمیدگیش. و البته انریکه رو درک میکنم اما بهش حق نمی دم.اونجایی که میگه من میخوام این سالهای آخر مال خودم باشم....خیلی درکش میکنم.خوبی این شبکه اینه که شاید بتونه ک ..خل ها رو از تماشای سریالهای آبکی و شعور کم کن ایران بگیره.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 21:39 توسط آرایه| |


Design By : Night Skin