تبليغاتX
پندارهای آرایه

چند وقت پیش؛ یکی از همکارا به شدت از کار و حواشی و حال و هواش خسته شد و به کل همه چیز رو بوسید کنار گذاشت و عطای مهندسی و مدیریت و مسئولیت و اینها رو به لقاش بخشید. بماند که همه ی کارهای ایشون بی کم و کاست افتاد گردن من و لطف مداوم من شد وظیفه موکد.بعد چیکار کرد؟ نشت خونه؟ به پولش احتیاج نداشت؟... نه. اتفاقن میخواست یک کار و کاسبی نون و آبدار راه بندازه. از اونجایی که پدرش سفیر یکی از کشورها بود و هست؛ از این فرصت استفاده کرد و با رفتن به اونجا و خرید انواع و اقسام البسه و فروختنش به دوست و آشنا و فک و فامیل شوی لباس توی یکی از طبقات خونه خالیهای پدر محترم! راه انداخت. بیچارگی ما هم دقیقن از همون موقع شروع شد. دفعه اول که مثلن افتتاحیه بود یک ده پونزده باری زنگ زد و خواست ماها که همکارای قدیمی بودیم بریم. رفتیم استقبال خوبی هم کرد و گیفت هم بهمون داد. اما مسئله اینجا بود که هیچکدوم دست خالی نیومدیم بیرون. پایه اجناسی که این خانم آورده بود از پنجاه تومن شروع میشد. مثلن بابت یک جفت دستکش فکستنی باید 60 تومن پیاده میشدی. اینکه میگم دست خالی نیومدیم بیرون واسه اینکه من واقعن به چیزایی که خریدم نیازی نداشتم و خیلی بهترشو میتونستم از مغازه های همین میدون ونک خودمون با قیمت خیلی ارزونتر بخرم.بعد دیدم همگی ما توی یک نوع رودربایستی خریدهایی کردیم که مطمئن بودیم ارزونتر و بهترش هم هست. میگم این هم یک نوعشه دیگه. اینکه بیای واسه جیب خالی دوست و آشنا نقشه بکشی. کلن من از مغازه هایی که میری خرید 15 تا دختر میریزن سرت که چی میخوای؟ پسندیدی؟ نپسندیدی و اینا بدم میاد. وقتی ببینم اینجوریه زود میام بیرون. این دوستمونم همین روش رو داشت. رد نگاتو میگرفت و به هر چی میرسید چنان میومد تعریف میکرد و تنت میکرد و درش میاورد و به به چه چه میکرد که این حس به تو دست میداد که غلط میکنی نخری! یعنی تو جرات داشتی از اون جنس ایراد بگیری! ایمان آوردم که کار فروشندگی رو خیلی بهتر از مهندسی انجام میده و اصلن انگار جد اندر جد اینکاره بوده. خلاصه یکی دوبار رفتم و دیگه پشت دستمو داغ کردم که نرم. من اصلن عادت ندارم از یک جای مشخصی خرید کنم و حتمن باید همه ی مغازه هایی که مثلن لباس شب دارن رو بگردم و خیالم راحت بشه انتخابی که میکنم بهترینه. حتی ممکنه اولین انتخابم توی اولین مغازه آخرین انتخابمم باشه اما باید با خیال راحت خریدم رو بکنم حتی اگه قرار باشه فقط یکی دو بار اون لباس رو بپوشم و نه بیشتر. حتی اگه ایمان داشته باشم طرف خوش سلیقه ترین آدم دنیاست و سلیقه اش هم با من جوره؛ محاله خودم رو به خرید فقط از یک جا عادت بدم. بعد توی این شوهای لباس میان یکسری جنس میذارن جلوت و میگن از همینا انتخاب کن. مثلن دو سه مدل پالتو و سه چهار مدل بوت و شیش هفت تا کیف و خلاصه انتخاب محدودی داری و دامنه وسیعی برای چویس نداری. بعد از این خانم که بریدیم و کلی پیغام پسغام گله گی در قالب فحشهای ظریف و نحیف و اینکه بیسلیقه ای و خسیسی! و اینا برام فرستاد و نشنیده گرفتم و خوشحال که خلاص شدم. حالا آدم مگه این روزا از این چیزا خلاصی داره و به این سادگیه؟ یکی از دوستامون شوهر کرد و شوهرش همین شوی لباس راه انداختن و اینا، حرفه اشه. موقع دعوت به شوی لباسشون گفت کیوان میره از ناف ترکیه بهترین لباسای مارک رو میاره و مثلن پالتوهایی که توی تندیس 800 تومن و ایناست این میاره 700 تومن. البته سلیقه این دوستمون خیلی خوبه و شیک پوشه و فبولش دارم اما حساب جیب ما رو نکرده بود و خوب یکجورایی جمع ما قاطی پاتی زیاد داره و در حالیکه یکی ممکنه ماشنیس 405 باشه اون یکی بی ام دبلیو آخرین مدل داره و خلاصه ما همه با هم شروع کردیم و نمیدونم چی شد که ییهو یک عده به شدت ترقی کردن و یک عده معمولی موندن. محلی هم خانم انتخاب کرده بودن یک سالن مجلل توی کرج بود و من با اینهمه گرفتاری نمیتونستم برم اما از اونجایی که قصد خرید پالتو و اینا رو داشتم بدم نمیومد سر بزنم و خانمها با هم قرار گذاشتیم بریم. مثلن خانم نیما با همون ماشین مذکور بیاد دنبال من و ایکس و ایگرگ بریم کرج. خانم های جمع اکثرن تحصیلات بالایی هم دارن و یا برای خودشون شرکت و دم و دستگاه دارن یا فعلن کار نمیکنن و بچه داری میکنن.یعنی توی اینا از همه گرفتار ترشون من و خانم فریبرز بودیم این بود که اونا رفتن و من جور نشد برم. بعد بنا به اصرار این خانم و زنگ زدنهای مداومش گفتم اگه وقت کنم میام. و به هیچ وجه وقت نکردم ماشین هم تعمیرگاه بود و وسیله هم نداشتم. این بود که من خریدامو از جای دیگه با گشتن و انتخاب کردن همونجور که باب میلمه کردم. بعد اینبار که توی مهمونی همو دیدیم؛ خانم با دیدن لباسهای من رو ترش کرده بود و اخم و تخم تحویل میداد! انگار من تعهد دادم تو بری کسب و کار راه بندازی و من بیام خرید کنم! ضمن اینکه همه اونایی هم که خریده بودن ازش ناراضی بودن که تو پاچه شون رفته شدید! خلاصه عزیزان من اگه میخواین دوستیهاتون پابرجا بمونه با دوستاتون وارد مسائل مادی نشین! ضمن اینکه خدایی مسخره ترین چیز توی دنیا به نظر من همین شوهای لباسه! هیچوقت نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم!
..........................................
پ.ن:هی پسرک روزهای برفی...یعنی ما به آخر رسیدیم که هیچ خبری از تو نیست؟

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:19 | لینک  | 

اینجا از هر طرف که میروی دیوار است. نگاهت را میگویم. حتی از کلاغهای توی باغچه که جای گنجشکها و شاخه سارهای سبز همین چندوقت پیش را گرفته اند هم خبری نیست. یعنی باغچه ای نیست. اتاقی بدون پنجره سهم من است. دوستش داشته باشم یا نداشته باشم؛ این روزها پذیرفته ام که "خیلی وقتها خیلی اتفاقها را باید پذیرفت". باید در آغوششان کشید حتی اگر تمام انرژی ات را بگیرند. خودم را کنار کشیده ام و کارها را سپرده ام به آدمهایی که جز زدم باید توی چارت باشند و آمدند و بهتر از من نبودند و میخواستم که باشند. یاد گرفته ام بابت کارهای احمقانه دیگران خودم را ملامت نکنم و یاد گرفته ام مدیر تو هر چقدر هم احمق باشد، دوست دارد کارمندهایش حرفهای خودش را دنبال کنند و یاد گرفته ام این جمله طلایی"دلش اینطور میخواهد" را. مثل همیشه همه سر بالاییها را رقته ام و کوله بار سنگینم را بر دوش کشیده ام و جاده سنگلاخ را صاف کرده ام و حالا که سرازیری است کشیده ام کنار. همیشه بد موقعی انرژِ ام ته میکشد و تاب و توانم میرود. جایی که میوه ها رسیده است نای چیدن ندارم چه برسد به چشیدن. عادتم شده همیشه سختی اش کاشت و داشتش از من باشد و برداشتش را دیگرانی که از راه میرسند بچشند. این هم موهبتی است که من همیشه از به سختی انداختن خودم خوشم می آید. اینکه در موقعیت های سخت قرار بگیرم و جان کندنی را آغاز کنم و من باشم که نقشه مسیر شسته رفته را بدهم دست دیگران. اما وقتی این دیگران بی لیافت باشند از نظر تویی که نهال تازه ات را میسپاری دستشان، وضع کمی فرق میکند. میخواهم بی خیال باشم. این اخلاق مزخرفی که فکر میکنم هیچ کس نمیتواند مثل من کاری را درست انجام دهد را از سرم به در کنم.چند وقت پیش تغییری توی دکوراسیونم دادم و رئیس گفت چقدرعوض شده ای و گفتم خوب شده ام یا بد؟جوالش جمله ای است که هی توی ذهنم میلولد:"تغییر همیشه خوب است". این را آدمی میگوید که از تغییر به شدت هراس داشت. میخواهم تغییر کنم....

توی یکی از جلسه ها یکی از کارشناسان فرانسوی با تعجب میگفت یکی از دوستان ایرانی اش گفته که برنامه ای ندارد برای زندگی اش و این فاجعه است. تعجب کرده بود خیلی از ایرانیها حتی برای یک هفته آینده شان هم برنامه مدونی ندارند. من هم همینطور. برنامه ای ندارم. یعنی تمام برنامه هایم برمیگردد به مشخص شدن چند چیز که سیکل وار به هم مربوطند. آنوقت بهمن از من میپرسد برنامه ات برای 5 ساله آینده ات چیست؟ خنده دار است که ته این بحث برسد به یک دعوای سخت و قهری که تلخ پشتش می آید....نمیدانم چطور توانسته اینهمه مدت قهر بماند و قهر بمانم...میدانم...چند سال گذشته است و حتی خاکستر یادهایش را باد هم برده است...وقتش رسیده که دیگر فراموش کنم...نه حتی زمانش گذشته است و من هنوز هم فراموشش نکرده ام...مگر این فراموش کردن لعنتی چقدر وقت میخواهد؟ چرا من بلد نیستم فراموش کنم؟ وقتی راهت دور است قهرها کشدار تر به نظر میرسند و انتظارها پایان نیافتنی تر...

میگوید نوشته هایت با اینکه تلخ است اما قشنگ است و نمیداند هر چه نوشته هایم قشنگتر...روزگارم از بد بدتر...این غم لعنتی حل شده در صدایم که وقتی نباید خودش را میرساند به چشمهایم و گاهی هم به دلم سرکی میکشد نمیدانم از کدام جهنمی ماندنی شده است.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:42 | لینک  | 

امروز بعد از سه سال توی همون ساعت همون روز؛ با هم رفتیم محضر.
وقتی برگشتم گفتم مدارکمون کامل نبود....
و من خوشحال بودم....از اینکه سه ساله با توام!
جشنی که قولش رو دادی میذاریم برای 5 سالگی مون! حالا ما سه ساله شدیم!
چیزی سرم آمده است که به گمانم به آن می گویند عشق؛ سرشار از رنج و لذت.می شود شما بگویید، عشق دقیقا چه چیزی باید باشد؛ آقا!
...............................
لحظه ای با من باش...

چقدر ماه شدی ، توی اشکم افتادی
دو روز فرصت آهو شدن به من دادی
خبر رسید که می آیم از خودم بیرون
"کویر دیده" می آید به سمت آبادی
دو روز، لحظه به لحظه ترانه خیز و بلند
شبیه بارش بی وقفه ی شب و شادی
چه چشم های بلوری نگاه می کندم
به رنگ آبی دریاچه ، سبز شمشادی
تو را به دست میارم به سنگ سنگ غزل
به شیوه های کهن ، شیوه های فرهادی
چقدر اسب پرنده در آسمان تو هست
چقدر بال کبوتر ، چقدر آزادی!

غلامی

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:49 | لینک  | 

ساعت 4 و نیم بود که زنگ زد گفت بعد از کلاس جایی نرو بیام با هم بریم تو خیابون سر و گوشی آب بدیم.را افتادیم سمت چهارراه ولیعصر. را به راه نه اما سر چهارراهها ن یروهای ض د ش..شی ایستاده بودن. باط.م به دست و کلاه به سر.بیشتر انگار توی زنگ تفریح بودن و برای هم جک تعریف میکردن. نمیدونستیم کدوم سمت بریم. نزدیکای بلوار کشاورز دیدیم عده زیادی از اینها دارند به سمت غرب میرن. ما هم دنبالشون رفتیم. گفتیم هر جا میرن اونم با این عجله حتمن خبریه. اما نبود. شاید هم بود و تموم شده بود. بوی گاز اشک آور مونده میومد و چشم و مخاط بینی رو میسوزوند. از خیابون 16 آزر گذشتیم. هیچ بنی بشری توش نمیرفت. توی تاریک روشن لشکرای باط.م به دست دیده میشدن.طوری مخفی شده بودند که انگار تور انداختن برای ماهی ها. بی صدای بی صدا. طرفای انقلاب اینها بیشتر و بیشتر از هر جایی بودن. راه به راه هم آشغالهای نیم سوخته وسط خیابون دیده میشد. اما هیچ خبری از جمعیت و شلوغی نبود. نا امید به سمت جمالزاده رفتیم. همینطور توی پیاده رو میرفتیم که در صدم ثانیه سیل موتورسوارای باط.م چرخون در هوا با اون صدای وحشتناک موتورهاشون از پشت سرمون سبز شدن. نمیدونم چطور به ما رسیده بودن و من هنوز گوشی به دست و گیج ب.دم که همراه چند نفری که اونجا بودن به میدونگاهی یک بانک کنار همئن پیاده رو کشیده شدم و توی اون گودی پناه گرفتیم. زیاد بودن و دو دقیقه ای عبور کردند و کتک زدند. یکی از همراهامون ایستاده بود وسط جمعیت اینها و نمیدونست چیکار کنه. میون این هیری ویری میخواست ادب یادشون بده. چیزی تو مایه های اهه! مگه من چیکار کردم و چرا میزنی بی ادب! کشیدیمش کنج و من بی اختیار جیغ میزدم. شاید به خاطر لگدی که به پهلوم خورده بود یا ترس از صدای اگزوز موتورها. خانمی دهنم رو گرفت و با هم صورتامونو چسبوندیم به سردی سنگای دیوار و تو چشمهای هم نگاه میکردیم.پسرهامون هم یک سپر انسانی تشکیل دادن و ما رو از کنک کاری حفظ کردن. جالب اینه که هیچ کاری نکرده بودیم. نه شعاری نه هیچی. دلم سوخت. اونا که رد شدن دویدیم و خودمون رو رسوندیم به یک همبرگر فروشی. پشت اجاق و فر کباب ترکیش قایم شدیم و صدای تیر هوایی و بوی گاز اشک آور میومد. خیلی کم بودیم. خیلی. میشد عصر بیشتر از اینها ادامه داد. هیچکس نبود تقریبن. من جز جمعیت 40-50 نفری که انتهای جمالزاده شعار دادن چیزی ندیدم. اونا هم به شدت سرکوب شدن. توی خیابون پیاده هاشون میدودیدند و با کوبیدن به سپرهای دستشون سر و صدا ایجاد میکردن و هرهر میخندیدند موقع دویدن.موقعی که سر جمالزاده منتظر تاکسی بودیم صدای همهمه مانند بلندی اومد و یک عده ده بیست نفری از جان نثاران آقا شعارهای ر.بر فقط ... میدادند. قیافه ها دیدنی بود.
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:6 | لینک  | 

لابد حس خیلی خوبی دارد وقتی همه توی رفتن و نرفتن سر کار گه گیچه گرفته اند؛ تو ساعت 11 از رختخواب بیرون بخزی،برای خودت تنهایی چایی دم بگذاری و بنشینی پای نت. اولش هم از شکل و شمایل جدیدی که برای خودت ساخته ای پای آینه حض (حظ؟) ببری. بعد یاد آن روز پنچ شنبه ای بیفتی که آمد دنبالت با هم بروید اسکی. نمیتوانم قیافه بهت زده ام را توصیف کنم. هر چه چشم چرخاندم ماشینی که منتظر باشد ندیدم. آن ته ته های کوچه یک پیکان جوانان گوچه ای روشن بود و راننده اش را نمیتوانستم کامل ببینم. نا امیدانه داشتم به سمت پیکان میرفتم که صدایی از پشت سرم به اسم مرا خواند. برگشتم موتور سواری را دیدم که موتورش جور عجیبی بود. پیاده شد و دست داد و سلام و احوالپرسی و گفت برویم! حال این موتور طوری بود که رویش دراز کشیده بود رانندگی میکرد. واقعن به حالت خوابیده! یک نفر هم به زور رویش چا می گرفت.گفت بیا برویم وسایل و ماشین خانه است برداریم. نترس با این نمیبرمت! برایش توضیح دادم که من موتور گازی هم توی عمرم سوار نشده ام چه برسد به این غول بی شاخ و دم! نمیدانم چرا هر کس به پست من میخورد عاشق موتور از آب در می آید. خلاصه جانش را به لبش رساندم و سوار نشدم. رفت و یک ساعتی بعد با مورانو برگشت. نمیدانم مال خودش بود یا نبود اما از همان اول گفت میشود خواهش کنم تو برانی؟ خب برای مسافت طولانی ان هم با ماشین شاسی بلند دیگران توی برف و یخ جاده دیزین، بهتر دیدم پیشنهادش را قبول نکنم. همان ابتدای کار کلی اختلاف فاجش بینمان بود و من احساس کردم کنار این آدم به هیچ وجه خوش نخواهد گذشت. توی مسیر مدام دهانمان در حال جنبیدن بود و توی عمرم در این فاصله زمانی اینهمه چیپس و پفک و خرت و پرت نخورده بودم. مثل من گیر داده بود به  این ترانه که بعد فهمیدم مال آلبوم فصل تازه احسان خواجه امیری است و من تازه این آلبوم را با این آدم کشف کردم و در آن فضا..و تا باز تمام میشد، لحنش را لوس و بچگانه میکرد و میگفت آقا اجازه؟بذاریم از اول! کنار همه اینها اس می رنف هم بود و گرممان میکرد کم کم تا به قول خودش تا با آن سرمای بزرگ رو به رو شویم. کم کم آدم خوش مشربی یافتمش و آن یخی که با کارهای احمقانه اولیه اش ایجاد کرده بود شکست. حرف میزدیم و او آهسته میراند. توی کولاکی بودیم که نمونه اش را کم دیده بودم. خورده یخها سوار باد بودند و توی شیشه ماشین کوبیده میشدند. فرصتی برای خود تمایی نداشتند و شیشه داغ آنها را به صدم ثانیه ای به آب تبدیل میکرد و غرور شیشه ایشان را میکشست. یک جایی هم جلوی ما را گرفتند که نباید بروید و جاده بسته است. زبان باز کار بلدی بود. کارتش را داد دست مامور و گفت هر وقت مشکل دندانی پیدا کردی درخدمتم. گفتم اگر جاده خراب است برای خودمان میگویند چرا اصرار میکنی؟ معتقد بود آن بالا هوا آفتابیست و بود هم. میخواست من را ببرد قله و از قله سرازیر شویم. در خودم شهامت سالهای از دست رفته گذشته را نمیدیدم و شاید هنور به این بشر آنقدرها که باید پشتم گرم نبود. اگر بهمن و مانی این را میخواستند و میگفتند میتوانی میرفتم اما این نه. این که نه گذشته من را بلد بود نه حال من را می دانست. سوار تله سیژ شدیم و سوز و سرمای بدی تا ریه آدم را می سوزاند. بعد من فکر کردم توی این وضعیت معلق میان زمین و آسمان، نباید با هر کسی بیایی. حکمن که این فضاها و این موقعیت ها دو نفری است و بدا به حال کسی که تک و تنها می آید اینجا. آدم توی این موقعیت که میان زمین و آسمان بر فراز یک عالمه برف میرود؛ میپرد؛ باید که با کسی باشد که بتواند خودش را به آغوشش نزدیک تر کند و یخ لبها را با یکی دو تا بوسه داغ بشکند. از آن بوسه هایی که برای بار اول داری طعمشان را میچشی....دلت نمی آید آن لبها را رها کنی شاید که دیگر مال تو نشوند و شاید که دیگر هیچوقت فرصت نشود داغی اش را روی سرمای لبت حس کنی. بعد که بوسه ات تمام شد، با نگاه با هم همکلام شوید و از کشف و شهودی که کرده اید برای هم بنگاهید. از آن نگاههای تو تا حالا کجا بودی و چقدر ناباورم که تو را یافته ام و از این چیزها.باید وقتی رسیدید آن بالا؛ لابه لای آنهمه سرما؛ لمیده توی آنهمه برف؛ دستکشهایت را دربیاوری و بدهی دستهایت را ها کند و وقتی از آن بالا با سرعت خدادتا داری پایین می آیی؛ یک جایی که میزنی کنار؛ وسط راه؛ حتی اگر که راه به راه هم برادران و خواهران اسکی باز گش ت ار شاد باشند؛وقتی نشسته اید تا نفسی تازه کنید و  گلویی تر؛ وقتی تمام تنت خیس از فعالیت غیر معمول است؛بخواهی که زیپ کاپشن اش را باز کتد و صورتت را ببری توی گرمای سینه اش بچسبانی. باید کسی توی این جور جاها با تو باشد که دلت همه اینها را با او بخواهد و بشود که بخواهد. موقع برگشت هم ویرش رفته بود روی آهنگ شماره 5 آلبوم 88 بنیامین. یعنی رسمن خفه کرد ها. اونم منی که توی این مورد سمبل دیوونه هام. اینجا دیگه مشروب و سرما و بنیامین قاطی شده بود و جفتمون داد میزدیم بلند بلند میخوندیم:آی تو با توام آهای تو...چرا با من راه نمیای تو؟دلم میخواد بشم پا به پای تو...مگه آلبوم گریه نامه عاشق نمیخوای تو؟!!! البته با کمی حرکات غیر موزون! صدایش هم خوب بود...خوب...و نمیدانم چرا هر کس به پست من میخورد خوب میخواند و خوب ساز میزند و خوب است و خوب.... محزون یاد تو افتادم و آهنگ شماره 4 بنیامین از همین آلبوم...یاد این پنج شنبه هایی که دیگر با تو نیستم....بی تو میگذرد...یاد اس ام اس هایی که نداده ای و یاد زنگهایی که نزده ای...چطور میتوانی اینقدر بی تفاوت توی روزمرگی هایت حل شوی؟ اینبار من هم سکوت کرده ام...سکوتی که معلوم نیست ما را به کجا میکشاند.... بعد دیدم آنجا که هوا آفتابی بوده تهران داشته برف میامده. شاید اینجا که من دلم یخ زده؛ تو دلت آنجا آفتابی است.... به تو فکر میکنم و کلیک روی اسمت... و این تمام عشقبازی من است با تو.... وقتی من را رساند و داشت وسایلم را از ماشین پیاده میکرد؛ نگاهش میکردم. به موهای لخت مشکی اش. روی سرشانه هایش. زیر شالگردن راه راه آبی سفیدش. کاپشنش. شلوار بگ اسکی اش. میتوانست خیلی خواستنی باشد. باید کسی باشد که بخواهد او را با تمام وجود بغل کند....باید کسی باشد تا تنهاییش را پر کند...او لیاقتش را دارد و پس چرا تنهاست؟

دیشب با یکی از بچه ها رفتیم بیرون. امشب عروسیشونه و دیشب رفتیم درکه تا آخرین ساعات قبل از ازدواج و آخرین ساعات مجردیشون رو با من و مانی باشن. اینکه این پسر چقدر دنبال زوج مناسب گشت بماند. اما به گمونم بلاخره جوینده یابنده بود. همه اتفاقهای خوب صرفن یک اتفاقن. یعنی باید فقط اجازه بدی توی زمان خودشون اون وقتی که  قراره؛ بیفتن. همین و دیگر لازم نیست هیچ حرکت اضافه ای بزنی. میدانی؟ زندگیها خیلی متفاوتند. اینکه یک ماه پیش آشنا بشوی؛ دو هفته بعد بروی خانه ی مورد علاقه ات را بخری؛ سه هفته بعد تمامی وسایلی که نیاز است را آنطوری که باید داشته باشی، یعنی همه اش را در یک روز بخری؛ یعنی اینقدر همه چیز برایت مهیا است و بی نیازی که نمیخواهد برای خرید یک یخچال یا گاز ساعتها پرس و جو کنی...یعنی پولت از پارو بالا میرود دیگر...یعنی همه چیز همانطوری پیش میرود که باید برود. نه مثل من و مانی. هیچ چیزمان مثل آدمیزاد نبود. حتی سن ازدواجمان. که البته همه اش هم انتخاب خودمان بود و شاید اگر اینطور نبود؛ یعنی قرار بود من و مانی توی این سن و سال ازدواج کنیم؛ هیچوقت با هم خانه یکی نمیشدیم. و البته الان اصلن نمیتوانم بگویم اینطور خوب بود؛چون تصور بی مانی بودن این روزها خیلی سخت است. به عروس و دوماد جدید گفتم: نگران هیچ چیز نباشید؛ قبل از اینکه بفهمید چی به چی شد؛ عادت در رگ و پی تان ریشه دوانده و چنان در هم تنیده اید که فکر جدایی را هم نخواهید کرد. یعنی تا گردن توی ازدواج حل شده اید! داماد پرسید بی عشق یعنی؟ گفتم انتخابش با خودتان است. شوق و شوری لین این دو تا بود...اینهایی که هم سن و سال ما اند... من و مانی... و من و مانی...یاد عشقمان افتادیم....عشقی که مانی همیشه یادش هست و من دیگر خیلی وقت است که انگار یادم نیست و میزنم زیرش...شاید خوب است با این زوج جوان گشتن...خوب است...آری....دوست دارم لحظه هایی که از این به بعد با این دو نفر خواهیم داشت... فکر میکنم دوست دارم...دوست داشته باشم....

بعضی آدمها را باید به خودشان بشناسیشان. باید وقتی اینقدر منم منم کردند که حالت را به هم میزدند؛ گردنشان را بگیری توی پنجه هایت؛ کشان کشان ببریشان جلوی آینه؛ نه آینه ی خود ساخته ای که خودشان تصور میکنند؛ آینه ای که تمام قد واقعیت وجودیشان را نشان بدهد. مجبورش کنی زل بزند توی آینه و سرتاپای حقیر خود را ببیند. بعضی آدمها را باید به خودشان اثباتشان کنی. حتی اگر هزینه این اثبات را تو مجبور شوی که بپردازی. حقارت بعضی آدمها اینقدر عمق دارد که تهش ناپیداست. بعضی بیماریها هم درمان ندارند لامصب. نمیدانی با این آدم مریض چه کنی؟

....................................................
لحظه ای با من باش...

مردی درست شکل تو، اما عزیز تر
با مایه های قهوه ای تند و تیز تر
طعم حروف خیس دهانش چشیدنی!
گیرم که بوسه های تو از او لذیذ تر
یک لحظه در تدارک من احتیاط کن
انگار کن که یک زن از من مریض تر ...
یک زن که صبح روز نشایش رسیده است
از لهجه ی برنج شمالی غلیظ تر
انگشت روشنش متمایل به آینه
با ساق هایی از تن باران، تمیز تر!
من می روم، تو پشت سرم هیز می شوی
گنجشک چشم های تو پر جست و خیز تر...
یک زن درست شکل من از راه می رسد
پیش تو خاطرش ولی از من عزیزتر!

حدیث غلامی

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:33 | لینک  | 

دیشب داشتیم با هم حرف میزدیم رسیدیم به اینکه هر دو  آدمی باید آهنگی ترانه ای موزیکی شعری خاص خودشان داشته باشند....از آن آهنگهایی که تا شروع میشوند زمزمه اش کنی و گوش و حواست را از هر جایی که هست بگیری بکشی اش توی همان حال و هوا....کاری ندارم شاید قطره اشکی چاشنی اش شود یا لبخندی خوردنی بنشیند کنج لبت...مهم این است که این آهنگ یا شعر یا موزیک تا ابد تو را یاد دونفریتان بیندازد...که اگر با هزار نفر دیگر و هزار جمع دیگر هم تکرار شود، باز خاطره ساز شما دو تا باشد و بوی شما دو تا را بدهد این ترانه.اصلن به خاطر دوتاییتان باشد که گوش کردنتان بیاید هر دفعه.

چرایش را نپرسید اما موزیک ملی و بومی من و مانی این است:

NOTHING ELSE MATTERS  - METALLICA

So close no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters

Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
And nothing else matters

Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Never cared for what they do
Never cared for what they know, whoa
But I know


http://www.youtube.com/watch?v=JgiGrXpOhYg

همانطور که با آهنگ تو مثل گلی و زندگی با تو چقدر قشنگه خوب من می افتم بین یک عالمه دختر و پسر کوچولوی دانشجو توی شیراز و حال و هوای آن روزهایش....و من با پالتوی جیر خاکستری ام...همان که الان از توی چمدان بیرونش آورده ام و میپوشمش و دور اتاف  میچرخم و یقه اش را با یک عالمه حس خوب  دور گردنم چفت میکنم و توی آینه میبینم و نفس عمیق میکشم.......همانکه چند باری بیشتر نپوشیدمش...بعد تو رویش عطر ریختی و برق افتاد....و دیگر نشد که بپوشمش...و دیگر نشد که توی آن جمع دانشجو باشم... و دیگر نشد که با تو باشم...

آهنگ ملی من و مانی....انگار عاشق بودیم...تو راست میگویی....نمیشود زیر این عشق زد...

http://pendarenik.blogfa.com/post-550.aspx

.......................................
پ.ن:فردا میرم برف بازی....شایدم اسکی!!!

پ.ن: تو که دستت با نوشتن آشناست....دلت از جنس دل خسته ی ماستدل دریا رو نوشتی....همه دنیارو نوشتی
دل ما رم بنویس!!!

پ.ن: رفت...بی خداحافظی لحظه آخر...بی صدا...بی اس ام اس...بی زنگ....

آهنگ ملی تو با کی چیه؟

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:34 | لینک  | 

لعنت به این دنیای مجازی که آدم نمیدونه خبرهای واقعی اش راسته یا دروغه...دلم نمیخواد هیچ خبر بدی رو درباره ی تو باور کنم...و به این فکر میکنم که چرا تنها راه ارتباطی من با تو فقط یک خط موبایل باشه که اگه یک روز نخوای اون رو هم جواب بدی و نتونی جواب بدی....و نتونی جواب بدی....چه بی خبر میمونم....چه تنها میمونی...چه تنها میمونم...

حالم خیلی بده....چجوری پیدات کنم؟کجا ردت رو بگیرم؟از کی بپرسم؟
..........................................
بعد نوشت:
بزرگ شدیم نیوشا... بزرگ شدیم...
اونقدر بزرگ که یکی یکی بشینیم به سوگ پدرهامون...اما من میدونم که اون برای تو فقط یک پدر نبود...من میدونم اون برای تو چی بود....تسلیت میگم....اگه میتونه کمی از غم بزرگتو کم کنه...

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:32 | لینک  | 

توی اون دفتر وکالت؛ لحظه ای که از کنار مانی بلند شدم و کنار تو نشستم؛ یک آن چیز خنده داری به ذهنم رسید و توی آن فضای خفه که وکیل مثل مجرمها از ما سوال جواب میکرد و شما دو تا با صداهای لرزان جواب میدادید  نمیتوانستم لبهایم را جمع کنم.بعد مدتی که تو را در قاب گرفته بودم؛جایش را به قاب گرفتن مانی داد. مانی دوست داشتنی و مهربان و صبور جلوه میکرد و برایم عجیب بود چطور یکباره دلم اینهمه برایش تنگ شده بود. به کیفش نگاه میکردم و خریدهایی که برایش کرده بودم و توی آن کیف بود. میدانی؟ دلم و ذهنم همه جا بود جز آنجا که باید باشد.مسئله به این مهمی را به خنده و شوخی برگزار میکردم و این هیچ خوب نبود.وقتی بین شما دو تا قدم میزدم حس آن مردهایی را داشتم که دو تا زن دارند و هووها با هم کنار آمده اند و احساس آن مرد را دقیقن درک کردم که چه زندگی برایش بهشت است و اینکه چرا نمیشود من جای آن مرد باشم بی آنکه شما سر من دعوایتان بشود و غیرتی بشوید؟! دقیقن هم جای آن مرد  ها؛ چون اگر قرار باشد هووها با هم نسازند زندگی برای همان مرد جهنم میشود.

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:29 | لینک  | 

اول سوار تاکسی خطی میشوم و میگویم فلانجا میروم...از مسیرم رد میشود و پیاده ام نمیکند...میگویم مگر نرسیدیم؟ میگوید من دقیقن از همان جایی رد میشوم که شما میخواهید بروید....گشادی نمیگذارد پیاده شوم و استفبال میکنم...مسافرها را میرساند و بعد میگوید من یکی دوبار دیگر هم شما را رسانده ام....اینجا نمیآمدید...اینجا کار دارید امروز؟بله خشکی تحویلش میدهم.میگوید به مسیرتان رسیده بودم؛دلم نیامد پیاده تان کنم...و شروع میکند....خدا چقدر شما را دوست داشتنی آفریده...(اوغ)...بعد میپرسد من به قسمت اعتقاد دارم؟؟!!  و من دیرم شده و آقای پنجاه و اندی ساله راننده سمند سبز دارد به من ابراز عشق میکند..."دوستت دارم من!" خدایا...بی آنکه من نگاهش کنم یا حتی جوابی بایت پرسشهای به ظاهر ساده اولیه اش بدهم کار را به کجا رسانده....سر صبحی مردم حالشان خوب نیست انگار...با هر کلکی است از ماشینش پیاده میشوم...من را چند دوری چرخانده پدرسگ.آخرش هم جایی که کلی به مسیر دور است وقتی که اصرارهایش برای کی برمیگردی یا کارت تمام میشود بیایم دنبالت یا برسانمت و اینها با انکار من رو برو میشود.من مانده ام اینها از چه اعتماد به نفس میگیرند؟ با خودش چه فکر کرده؟اینکه من اینقدر بی صاحاب افتاده ام که یکی مثل او باید بیاید ترتیبم را بدهد؟یعنی هیچ پسر چوانی از دید او یارای مقابله و رقابت با او را ندارد و نیمتواند خواهان من باشد؟ یعنی من اینقدر بدبخت بیچاره به نظر می آمدم؟

دوم کاپشنم را هنوز که مانتوام را نپوشیده ام میدهد دستم...دوست ندارم...اینطور ترک کردنش را دوست ندارم....ناراحتی و پریشانی موج میخورد توی تک تک رفتارهایش....جتی سیگار کشیدنش هم با تشویش است....دوست ندارم اینطوری ترکش کنم...مثل یک سرباز از جنگ برگشته ی شکست خورده ازش جدا میشوم و شاید یادم میرود احساس لگدمال شده ی پیش پا افتاده ام را توی کوله بارم بگذارم و با خودم بیاورمش....همانجا میماند....نمیدانم....توی همان نمودار کج و کوله ای که برایش بعدن توضیح دادم...اینطور دیدارها فقط به رنجم می افزاید....شاید نشود لحن مزخرف یا بد را برایش به کار برد اما....میدانی دیگر....میدانی چه میگویم.

سوم یک سگ به تمام معنا شدم. پاچه گرفتم. توی محل کار داد و بیداد راه انداختم. عصبانی شدم  و حرمت دوستی نگه نداشتم....میدانی؟ میخواهم به تو آفرین بگویم؛ تویی که مرا میشناسی و حتی در اوج عصبانیتم متانتت را به رخم کشیدی و بی اینکه من کوتاه بیاییم و یا از آنهمه داد و پرخاشی که بر سرت میکشیدم توی آن فضای شلوغ میان همکارانمان؛دست بردارم؛ همانطور ساکت به زمین چشم دوختی و هیچ نگفتی و لام تا کام نگفتی و وقتی گفتی که من هوارهایم را حواله همه تان کرده بودم؛ و آرام و با متانت برایم توضیح دادی که اشتباه میکنم؛ و یا اصلن سوی تفاهم شده و یا اینکه آرام باشم و مسئله ای نیست و حل میشود...حتی من حاضر نشدم حودم را راضی کنم بیایم از تو معذرتخواهی کنم بابت رفتار زشتم....اما تو.....میدانی؟برایم دوست داشتنی تر شدی و من بیشتر از اینها حسرت اخلاق آرام و موقر تو را خواهم داشت.....میدانی؟ آن لحظه رنج کشیدم....میدانی؟ غرورم مسخره است و میدانم...و ناراحتم از اینکه این روزها مدام خودم و شان خودم را زیرپا میگذارم و اصلن چرا باید خودم را توی شرایطی بیندازم که اینچنین رفتارهای نخراشیده ای آن هم بی مهابا از من سربزند؟میدانی؟معدرتخواهی برای من مشکل ترین کار دنیاست....اصلن اگر جایی بنا باشد معذرتخواهی کنم تا چیزی درست شود هیچوفت آن چیز درست نخواهد شد.یعنی ترجیح میدهم همه چیز خراب شود و من این کلمه جادویی را نگویم.میدانی؟من داشتم احساس میکردم تو داری از دوستیمان سواستفاده کاری میکنی...لعنت به این دوستیهایی که با مسائل کاری درمیآمیزد.

چهارم اینجا یکنفر هست که سنش هم زیاد است و بابت هر مسئله ای که پیش می آید و تو خودت را بابتش جر میدهی؛ میخندد....اصلن خنده ی نابهنگامش خیلی آزاردهنده است و با اینکه میدانم منظوری ندارد اما نمیتوانم بابت خنده ی بیجا و بیمنظورش گاهی وقتها هم که شده؛احترامش را خدشه دار نکنم و جلوی هر کس و ناکس نگویم خنده دارد؟میدانم آدم خوبی است و خوش ذات و اینها را میدانم اما نمیتوانم تحمل کنم فرضن بابت یک اشتباه سهوی بیمزه و کوچک هی بلند بلند برای همه تعریف کند و بخندد...بعد این را داشته باشید....وسط دعوای من با همکاران گرامی؛یکی از این همکاران گرامی جدید که من پشتم بهش بود هی میخندید...اینطوری: هه...هههه....هه هه ....هی هی هه ...آنچنان مشغول داد و بیداد بودم که برنگشتم حتی ببینمش و با پیش زمینه ی خنده های آن همکاری که ذکر خیرش رفت؛گمان کردم این هم دارد میخندد...بی آنکه نگاهش کنم یک اشاره ای بهش کردم و گفتم چیه؟خنده ندارد هیچ...مگر مسخره بازی است؟ بنده خدا آهسته گفت کی خندید؟حالا این آقا پنج شش سالی هم از من بزرگتر است و خیلی آقایی کرد دندانهایم را توی دهانم خرد نکرد. طول کشید تا من فهمیدم این آقا سرماخورده است و دارد فین فین میکند....میدانید دیگر...چه حال بدی به آدم دست میدهد....از این قضاوت و اشتباه عجولانه و احمقانه...بعد کلی با خودم کلنجار رفتم که از او معذرت خواهی کنم...دیدم جلوی همه که نمیشود...خواستم برایش ایمیل بزنم...گفتم لااقل بگذار تلقن کنم تا همکار بغلی اش بفهمد من از او عذرخواهی کرده ام...به قول امید میگوید جلوی همه خرد و خمیرش کرده ای معذرتخواهی ات را یواشکی و درگوشی میکنی؟...آخر میدانید آن آقا گفت من میخواستم از شما عذرخواهی کنم تا سوی تفاهم نشود....من مشکل تنفسی داشتم....و با این کارش رسمن من را از خجالت جرواجر کرد.این هم یک دلیل دیگر برای پکیدن...

پنجم برایم مهم نیست چه میگویید...من خرافاتی این فال روزانه ای هستم که نمیدانم کی برایم امیل میکند هر روز. آنوقت این همین میشود که مینویسد. آخر شب که میخوانمش میبینم همینهایی را گغته که من کردم.امروز مسئولیت جدیدم را ریختم دور و خسته شده بودم. با اینکه هیجان انگیز بود اما من دیگر نتوانستم بکشو و شاید دلم روزهای راحت و اسوده و آرام کاری قبل را میخواست هر چند روتین و یکنواخت......آنوقت فالم این بود:"ارتباط برقرار كردن با واقعیت امروز مهم ترین اولویت برای شما است، برای اینكه شما در چند روز گذشته بعضی از چیزها را از قلم انداخته اید. اما فقط به این دلیل كه در گذشته احساس راحتی می‌كردید، دوباره به روال یكنواخت روزهای قبل برنگردید. سعی كنید با شیوه های جدید كارهایتان را انجام بدهید. روشهای جدید را برای رسیدن به هدفهایتان جستجو كنید."

ششم شما دو تا را میدیدم...تفاوت داشتید؟ نمیدیدم....من تفاوتی بینتان نمیدیدم....کنار هم که راه میرفتید زیر چشمی دیدتان میزدم...همان زیر چشمی که تو من و او را دید میزدی...شبیه بودید....یکجورهایی شاید جفتتان شبیه من شده بودید...توی آن دفتر کوچک من احساس خفقان میکردم و تصمیمی گرفتم....هرطور شده همه مدارک را کامل کنم....نمیدانی با چه ژانگولر بازی...تازه مانی هم وسط راه شانه خالی کرد و تنهایم گذاشت و من خودم رفتم...تک و تنها یک کار احمقانه پراسترس کردم...هیجان انگیر و دردسر ساز اگر که نمیتوانستم خوب انجامش دهم...اما میدانی؟ فقط یک چشم بند و نقاب کم داشتم تا در شکل و شمایل یک دزد کامل رخ بنمایم.اما رفتم و مدارکم را آوردم. احمق نمیکند جایش را عوض کند یا قفل و بست خانه اش را. نتیجه اش هم همین میشود دیگر...میدانی؟ موفق شدم و فردا مجبورم باز هم حقایقی را مخفی کنم و در تمام طول راه میگفتم من دروغ نمیگویم و فقط راستش را که آنها نمیدانند منی که میدانم هم برایشان نمیگویم.باور کن یک چیزهایی را نباید به همه گفت تا همه چیز خراب شود.... بگذار به وقتش همه چیز را میفهمی...حتی اگر به نظرت بیاید رازهای من بسیار احمقانه بودند هم...بعد فال فردایم میدانی چیست؟" امروز همه فكر می‌كنند كه شما فرد راستگویی هستید، درحالیكه آنها گول خورده‌اند!! البته شما در مورد چیزهای خیلی مهم به آنها دروغ نگفته‌اید، بلكه فقط رازی را از آنها پنهان كرده‌اید كه ربطی به گفتن حقیقت نداشته است. شما فقط باید قبل از صحبت كردن در مورد افكارتان آنهایی كه برایتان مهم‌ترند را در اولویت قرار دهید."

...............................................................................

پ.ن:میدانم که خیلی احمق و خرافاتی ام....میدانم.... :) آدم وقتی زمام زندگی اش را از کف میدهد همین میشود دیگر. خرافات دستاویزه ای جای امید.

پ.ن:یک شبکه ای آمده به نام پاوز تی وی... پر از ذوربین مخفی های تکسی هستش.من همه اش میگویم این خارجیها عجب اعصاب پولادینی دارند ها.

پ.ن:خدایا میشود یک کم به من نگاه کنی و هوایم را داشته باشی؟ من اسکیت سواری خوب نمیدانم....تو که میدانی...

پ.ن:این شعر هم برای تو که گفتی دوستشان داری....

........................................                       

لحظه ای با من باش...

دردی دوباره توی تمام تنم ، تو را...
سلول های نازک پیراهنم تو را...
تو چشم زخم کوچک فیروزه ی منی
من هم دلم خوش است که بر گردنم تو را...
من بوی شیر می دهم از بوسه های تو
خوابانده ام به پچپچه بر دامنم تو را !
یک روز زرد ، از نفس شاخه های خشک
می افتم و تلنگر افتادنم تو را...

حدیث غلامی

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:59 | لینک  | 

بیا یه روز برو سفر...

برو ز پیشم بیخبر....

تا باز دلم رنگی بگیره....

دوباره آهنگی بگیره...

...................................................
پ.ن:این پست تا دلتون بخواد مخاطب خاص داره!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 20:11 | لینک  | 

وقتی به آدمها نزدیک میشوی؛حتی آنها که موج منفی میدهندت و دل خوشی هم ازشان نداری؛ همه چیز عوض میشود.انگار تو یک ذره بین برداشته ای و داری تمامی زوایای رفتاری اش را با جزئیات و دلایل هر یک از رفتارهایش میبینی. درست مثل اولین بار که پروسه تقسیم سلولی آمیب را زیر میکروسکپ به آن ریزی می بینی و وارد جزئیات جدیدی که تا آن روز ندانسته ای میشوی. خب برای آنا هم همین بود. ازش بدم می آمد تا وقتی که نشستیم و به هم نزدیک شدیم. با حرف. حرفهایی که نمیشود در دیدار اول و دوم و سوم و دهم؛ آن هم برای یک همکار جدید گفت. اما حالا که میدانمش، به او نزدیک شده ام؛ کاملن درکش میکنم. حق را به او میدهم و دیگر رفتارهای غیرطبیعی ش من یکی را آزار نمیدهد و خیلی جاها هم از او دفاع میکنم. خدا بیامرزد پدر این مازیار همکلاسی مان را که هر وقت کسی می آمد از آن یکی پیشش بدگویی میکرد فقط میشنید و با جمله"هرکسی یک روحیه ای داره و این هم اینجوریه خب"؛ نه تایید میکرد نه تکذیب و این وسط دل هیچکس هم نمیشکست. حالا من هم یاد گرفته ام در قضاوت دیگران از دیگری قاطی و همصدا نشوم و بگویم"هر کسی روحیه ای دارد و این هم اینجوری است دیگر خب". و حتی از آنا دفاع هم بکنم که نمیدانید چه دختر خودساخته ای هست و توی آینه جوانیهایش؛ خود کله خرم را بینم. و بگویم شما که با مشکلات مردم آشنا نیستید؛حتمن برای این کارش و کارهای دیگرش؛نه این؛هرکسی؛ دلیلی دارد. اینطوری حس خیلی حوبی میدود زیر پوست آدم.

دیشب مهمانی بودم. با همین بچه های همیشگی. نمیدانم چرا من از این جمع یکنواخت همیشگی خسته نمیشوم؟ البته دلم جمعهای چدید و آدمهای جدید میخواهد ها؛ اما وقتی هم پیش می آید نمیروم به این بهانه که من که آنها را نمیشناسم خب!مثلن همین مهمانی چند وقت پیش را برای اینکه گروه سنی آنها ج بود! و یکی دو سالی از خودمان کوچکتر بود و ما میشدیم بابابزرگ مامان بزرگ جمع؛ کنسل کردم.اما بعد که عکسها را دیدم به نظرم نیامد که ما از آن زن و شوهرها بزرگتر باشیم. بعد توی مهمانی آقایی که دوست فریبرز (یکی از دوستامون که بهمن هم از طریق اون اومد توی جمع ما) بود هم اومده بود. دندانپزشکی که آمده بود یک سالی ایران باشد و نمیدانم چه غلطی بکند ما که آخرش هم نفهمیدیم این آقا برای چه یال و کوپال آنجایی بودنش را بیخیال شده و آمده ایران بماند. بعد من توی این مهمانی کمی خانم شده بودم و احساس خیلی خوش تیپی و خوش پوشی برم داشته بود.همان حس آشنایی که همه لباسهای نو وقتی میپوشی شان تا مدتی تو را از این حس سرشار میکنند و شاید هم به این دلیل که این کفش و لباس مید این کانادا بود و خیلی میتوانستی تویش حس برت دارد که تو هم خارجکی چیزی هستی!و البته به جان خودم فرق میکند که لباست از این مارکهای تقلبی نباشد و با خیال راحت بپوشی اش که مثلن تامی هلفیگر تقلبی نپوشیده ای که نیکو هی بیاید سوژه ات کند و آبرو برایت نگذارد! :) . بعد اینطوری که باشد تو حس واقعی میگیری نه تقلبی و این خیلی متمایز است. بعد من خانم شده بودم با آن مینیژوپ و بوت و خدا را شکر ما به مدد لوازم آرایش میتوانیم شکل و شمایلمان را هی تغییر دهیم و هی به ما بگویند صاایران شده ای و هر روز بهتر از دیروزی و هی خرکیف بشویم. و به مدد پاشنه ی بیست سی سانتی کفشهایمان قدمان از شوهرمان بزند بالا و یک نگاه از بالا به پایین به او بیندازیم!!! و کلن مثلن من بشوم همقد فریبرز و چه حالی دارد از همه خانمهای جمع با همه ی کفشهای پاشنه بلندشان ایکس سانتی متر بلندتر شوی!حالا مهم نیست نتوانی برقصی مثل همیشه و روی پا هم بند نباشی و هر لحظه احتمال سقوطت از روی آن برج ایفل زیر پایت هم برود!بعد درست وقتی من از خودم خوشم می آید؛ یعنی لحظه هایی که خودم را دوست دارم و به خودم علاقه مند میشوم؛ همزمان یکی دیگر هم به من علاقه مند میشود. اینبار این آقای دندانپزشک فرنگی هی آمد خودش را چسباند به ما و فکر نکرد ما هنور اینقدر فرنگی و روشنفکر!!! نشده ایم که یک آدم غریبه هی دعوت به رقصمان کند و هی از بغل شوهرمان و میان نگاههای پر از حرف و حدیث دیگران بمانیم که این دعوت را پاسخ گوییم یا خیر؟ و آن هم هی تکرار شود.به دعوت احمفانه اش سر میز گوش کردم و کنی اک را برای نوشیدن انتخاب کردم و ای خاک بر سرم که چه غلطی کردم.آنهمه نوشیدنی رنگ به رنگ و امتحان پس داده؛ آن "جان ی و اکر " عزیز را رها کردم و به پیشنهاد این آقای از خود راضی گوش کردم و شاید رویم نشد به او نه بگویم و شاید خواستم حالی به او داده باشم که پیشنهادش را پذیرفته ام و شاید دلم میخواست چیزی را که امتحان نکرده ام بچشم. این زهرماری بد مزه را هر چه خودم؛ یک و دو و پنج پک باز هم هیچ اثری نکرد که نکرد. دریغ از ذره ای گرم شدن. بعد آقای دندانپزشک هی هجوم می آورد سر میز به محض اینکه من میرفتم و میگرفتم به حرف. مثل آنهایی که میخواهند معاشرتی کرده باشند هم نه؛ درست میگشت دنبال نقاط مشترک و کم هم نداشتیم البته. خوش صحبت و حوشتیپ و خلاصه سر همه اوصاف یک خوش بگذار بود. شاید چون به معیارهای ذهنی من از یک مرد ایده آل خیلی نزدیک بود و کلن سلیقه است دیگر شاید شما ببینید بگویید اوغ.بعد با هم قرار اسکی و اینها گذاشتیم و خوشحال بودم کسی پیدا شد پایه این کار تا این یکی حسرت من از نبود بهمن بلکه پاک شود. بعد حالا تو حساب کن من وقتی پایم را توی آن مهمانی گذاشتم؛ گفتم یبایم اینجا از حس تازه ام بنویسم که اولین مهمانی بود که از عدم حضور بهمن دلگیر و سرخورده نبودم و احساس کردم چه سبک بارم و از او و یادش و خاطره اش و همه متعلقاتش رها شده میدیدم خودم را و این حس رهایی برایم خیلی عجیب بود و با خودم میگفتم یعنی رها شدم؟ یعنی تمام شد؟و بابتش نفس راحت میکشیدم و خوشحال بودم. بعد این آقا خیلی به دلم نشست و گفت خیلی به دلم نشسته ای. من همه ی تعریفهایش را به حساب ادب گذاشتم و اما آن آقا کارتش را به من داد و جلوی همه خواست من با او برای اسکی قرار بگذارم و شماره ام را بدهم. خدایی نمیدانستم چه بگویم؟یا چه کنم؟ بد وضعیتی بود آنهم با سابقه نه چندان خوب من توی همین جمع و مثلن در برخورد با آدمهای جدید که به نظر آنها بهمن جدید بود و نمیخواستند قبول کنند آشنایی ما مال خیلی پیش از این بوده بود. با خنده برگزارش کردم و پیچاندمش و گفتم اگر بنا به رفتن باشد با مانی هماهنگ میکنیم بهش خبر میدهیم.اتفاقن استقبال هم کرد. اما تا جلوی در ماشین که هی آمد و با من حرف زد و موقع خداحافظی که دستم را بیشتر از معمول در دستش نگه داشت و بیشتر فشرد و آن نگاه عجیبش که من معنی اش را خوب میدانستم؛ کمی فکرم را مشغول کرد که من با این آدم چه کنم؟ میشود که بروم دوست عادی اش بشوم و با هم سینما برویم و همان مردی که در یکی دو پست قبلی خواسته بودمش تالاپی از آسمان برایم افتاد و به همین زودی خواسته ام اجابت شد یعنی؟ بعد یعنی میشود با این آدم دوست عادی شد؟ یا به کل باید فراموشش کنم آن هم چیزی را که خیلی وقت است در جستجویش بوده ام؟ بعد برای امید توضیح میدهم که نمیدانم با این ادم چه کار کنم و دارم روی دوستی اش فکر میکنم که به چه شکلی باشد. امید نه میخندد نه اخم میگند و نه هیچ. نه صدایش ناراحت میشود نه غمگین نه خوشحال و نه چشمهایش را میبینم که از چشمهایش بخوانم چیزی را. مثل آن روزی که رفتم دفترش گفتم میخواهم با یکی که او می شناسدش دوست شوم؛ و از پشت میزش بلند شد بی آنکه به من نگاهی بکند چایی اش را برداشت و آمد اینور میز که من ایستاده بودم و دستم را پس زد و دو تا قند انداخت توی دهانش و هی عصبی راه می رفت و به روی خودش هم نمی آورد و چیزی در مایه های میروی برو...تو عاقلی تو بالغی میدانی چه کنی من که نمی توانم به تو بگویم چه بکن چه نکن و این حرفها. نمیدانم عکس العملش چه بود بلاخره؟ خب من نمیتوانم برایش توصیج دهم که تو خیلی جاها برای من کم میگذاری و نمیتوانی و نمیکنی و نمیخواهی و هزار تا ن دیگر می توانم به خیلی از افعالی که میخواهم با او باشد و نیست اضافه کنم و برایش بگویم و او همیشه خودش را محق میداند و من را محکوم میکند. میدانم. من در هر صورت محکومم. به اینکه شوهر دارم و دارم روی دوستی عادی با کسی فکر میکنم. اینکه دوست پسر دارم و دارم روی دوستی عادی کسی فکر میکنم. اینکه عشق دارم و دارم روی دوستی عادی یک نفر فکر میکنم. اینکه دوست عادی دارم و دارم روی دوستی عادی  یک نفر فکر میکنم.میدانم من مقصرم چون زنم. زنی که یک جایی تعهد داده بایت چیزی که شاید عقلش نمیرسیده چیست.

مانی سر کار است و من از گلو درد دارم منفجر میشوم. چایی که میخورم آن هم داغ، انگار نمک به زخمم پاشیده اند. میرندد و میرود پایین. و حس خوبی می دهد این سورش به من حسی مثل حس آرامش توام با درد و یک آخ هم چاشنی اش می کنم. میخواهم برای خودم سوپ بپزم اما حالش نیست. با اینکه میدانم تازه پیاز خریده ام میگویم ولش کن....پیاز هم که نداریم!!!و تعجب میکنم با چه عشقی با آنهمه خستگی برای او سوپ میپختم و آن سوپ چقدر هم خوشمزه میشد! عشق میخواهد این کارها که به خودم ندارم این روزها.فکر اینکه چه زود این تعطیلی ها تمام شد ناراحتم میکند. بد است اینکه آخر همه خوشیهای سطحی به یک آخرش چه و یک هیچ بزرگ میرسی. اینکه این روزها نرفتم سرکار و رفتم مسافرت و بعدش چه؟ باید از شنبه و اینهمه فورباغه قورت نداده بترسم. دلشوره دارم.

توی مهمانی همه به دندانپزشک فرنگی مذکور اشاره میکردند و میگفتند مانی بیا که برای زنت یک جرونیمو پیدا شده! بعد صحبت رسید به اینکه آمدیم همدیگر را به شخصیتهای فارسی وان و این فیلم ویکتوریای مبتذل نسبت دهیم که متاسفانه تمامی جمع تحصیلکرده و روشنفکر ما اینها را میشناختند و هرچند کامل نه؛ اما نصفه نیمه دنبال کرده بودند و مایه بسی خجالت بود این و بود دیگر. بعد من برداشتم یک حرف نپخته و نسنجیده و نشسته گفتم که هر وقت یادم می آید حالم بد میشود. صوفیا موهایش را مدل پریشان ریخته بود دورش و من یک مدل شینیون ساده با یک تاج کوچولو برای خودم درست کرده بودم.کل کل ما از وقتی وارد شدم و روسری ام را برداشتم شروع شد که من مثل زنهای مسن موهایم را درست کرده ام و من هم گفتم لااقل توی چیزی گیر بده که خودت سوژه نباشی! نکرده ای یک شانه به موهایت بزنی حتی! میزبانی گفته اند خیر سرت! و البته همه همیشه به این کل انداختنهای ما آشنایند. بعد گفت من مثل تین ایجرها موهایم را درست کرده ام و منم گفتم بله آخر باید سنت را پشت چیزی مخفی کنی تا مشخص نشود دیگر! بعد ادامه بخث رسید به اینکه من بهش لقب ویکتوریا دادم و مردها همه متفق القول من را تاتیانا دانستند و هر کسی توجیهی میکرد که زنش تکه تکه اش نکند! و حرف قبلیشان که اذعان داشته بودند تاتیانا خیلی لو ند است! با این قاطی نشود! مثلن میگفتند رنگ موهایت شبیه است! یا اینکه چون بچه نداری! یا اینکه مدل موهایت! شکل چشمهایت او را تداعی میکند! و خلاصه صوفیا اصرار داشت من مرسدس هستم و بس! بعد یکی یکی کامیلا و اینها هم نامگذاری شدند روی بچه ها و آخرش من برگشتم به یکی از خانمهای جمع که شوهرش کتکش میزد و جدا شده بود و خانه خواهرش زندگی میکرد گفتم تو فرناندا هستی! (خواهر ویکتوریا که دقیقن همین وضعیت را توی فیلم دارد)وای....نگاه پر از آه و حسرت و دلشکستگی اش را روی من ریخت که هر وقت یادم می آید دلم آتش میگیرد.بعد هم وسط مهمانی به بهانه سردرد رفت. میدانی؟ خدایی من فقط برای تیپش که خیلی شبیه او بود این حرف را زده بودم و اصلن موقعیت طرف یادم نبود. یعنی توی ذهنم این فاکتور نامگذاری ام نبود. اما گند زدم دیگر. درس عبرت بگیرید و دهانتان را بی فکر باز نکنید دیگر همین.

اتاقها را به هم ریخته ام و لباسها گوشه و کنار پخش شده اند. حس و حال کار کردن هم ندارم و الان فقط دلم میخواهد یکی بیاید من را ببرد سینمایی فشمی...جایی...همین...

میگویم حسابی خاله زنکی راه انداخته ام با این پستم. بگذاریدش به حساب برگی از دفتر خاطرات یک زن سی و اندی ساله!
...................................................
پ.ن: دوست عزیز...باور کن نمیشد تلفنت را توی آن شرایط جواب داد اما خیلی دلم میخواهد توی حال و هوای این روزهایت شریکم کنی...
...................................................
لحظه ای با من باش....

حرفی شبانه بر زبان ماه آمد
یک مرد از توی دهان ماه آمد
یک ساعتی با من تمامم را قدم زد
مردی که با اسب از جهان ماه آمد
از اول این کهکشان راه شیری
تا آخرش بی وقفه با من راه آمد
هی نقشه های آسمانی می کشیدیم
دنبال من از چاله توی چاه آمد
من مردم و می خواست مثل من بمیرد!
بوسیدمش ...آرام شد! کوتاه آمد!

حدیث غلامی


 

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:52 | لینک  | 

ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبتست بر جریده عالم دوام ما

چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان
کاید به جلوه سرو صنوبر خرام ما

ای باد اگر به گلشن احباب بگذری
زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما

گو نام ما ز یاد بعمدا چه می بری
خود آید آنکه یاد نیاری ز نام ما

مستی به چشم شاهد دلبند ما خوشست
زانرو سپرده اند به مستی زمام ما

ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما

حافظ ز دیده دانه اشکی همی فشانباشد
که مرغ وصل کند قصد دام ما


دریای اخضر فلک و کشتی هلال
هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

..........................................
امروز رو نوشتم....همین لحظه....همین ساعت.... تا هیچوقت یادم نره تو برای من کی بودی...چی بودی...
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 4:5 | لینک  | 

میگم سحر چطوره؟ خوبه؟
میگه سه هفته پیش از هم جدا شدیم
یخ میکنم ...داغ میشم...مور مورم میشه و دست و پام سوزن سوزن میشه....شاید هم رنگم میپره و مثل مهتابی خراب حیاط رنگ به رنگ هم میشم...درست مثل وقتی که سه چهار هفته ای ازت خبری نبود و بعد وسط حرفهای عادیمون خودت رو اینجوری معرفی کردی:"کسی که همین چند روز پیش پدرش رو از دست داده"...اون موقع هم همینقدر ناراحت شدم...شاید خیلی املم اما هنوز هم وقتی خبر جدایی دو نفر رو میشنوم...اولین عکس العملی که نشون میدم ناراحتی و ابراز ناخرسندی و آه و افسوسه...
میگم الان حالت چطوره؟ناراحتی؟غمگینی؟دلت براش تنگ شده؟احساس تنهایی میکنی؟واقعن سخته....من درک میکنم چقدر سخته...وای خدای من...چطور شد این اتفاق افتاد؟ میدونی ناراحتی داره جدایی....اونم شماها که تقریبن با هم مشکلی نداشتید...
میگه نه...من واقعن ناراحت نیستم...میدونم که کار اشتباهی نکردم...
میگم نه....میدونم الان ناراحتی...داغونی...میخوای به روی خودت نیاری...میخوای غرورت حفظ بشه...تو الان از غصه مردی اما گرمی هنوز حالیت نیست!
میگه دیوونه و میخندیم...شاید از اون خنده های تلخی که گذر توش مستتره...خنده ای که لحن دلگرمی و امید به آینده و روزهای جدید رو در پیش داره و گذر از اتفاقهایی که شاید نباید می افتاد و افتاد....و اشتباهی افتاد و به هزار و یک دلیل دیگه روی افتادنشون پافشاری هم شد.
میگم خاک بر سرت که نتونستی نگهش داری...بی لیاقت....
میگه من دارم میگم مطمئنم کار درستی کردم...من اشتباه نکردم و ناراحت هم نیستم...
میگم میخواستم مطمئن شم.....
میگه اکی من برم خونه گرسنه ام شد...
میگم الان چه شام گرم و چربی برات فراهمه؟کی تو خونه منتظرته؟چه چراغی برات روشنه؟
میخوام ته دلشو خالی کنم....اما محکم تر از اینهاست....بروز نمیده که نمیخواست از دستش بده و به خاطر خودش گذاشت بره...
حسی مثل پرنده ای از قفس پرید برام تداعی میشه...
.........................
پ.ن: صدای من را با لحن دریا می شنوید...هوا خوب و آفتابیست و کمکت میکند هوای دلت هم...
........................

لحظه ای با من باش...


رنگ آیینه رفته از آهم...
بوی سیگار می دهد ماهم!
دارد از پشت بام می افتد
آسمان...آسمان کوتاهم!
قهوه سر رفته است از چشمم
شیر می ریزد از گلوگاهم...
دست تاریک یک نفر خورده
بر تن کهکشان دلخواهم!
میهمان می کنم به یک بوسه
عقربی را که بر سر راهم...
یک فرشته مگر بیاید تا
دست های من و تو را با هم...

حدیث غلامی

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:49 | لینک  | 

بیشتر لحظه های بچگی من؛ آن چیزی که دیگران خوب به یاد می آورند و هر وقت میخواهند از گذشته ای که من توی آن سهیم هستم ذکر خیری کنند و کلن معاشرت کرده باشند، از جمله این دایی مامان من؛ من را ترسیم میکنند با دهان و لب و لوچه کج و ورچیده کودکی که عروسکش را گم کرده؛کنج اتاق ؛ کمد؛ حیاط و هر جای دیگری که کنجی داشته باشد و تاریک باشد و نزدیک آدمهایی باشد که ازشان دلخوری....

امروز هم شده ام بچگی هایم....لب ورچیده ام و سگرمه هایم توی هم است و بغض کرده ام و با همه دنیا قهرم....قهرم.....قهرم....

چند روزی نیستم....میروم با خودم آشتی کنم تا بعد ببینم با شما چه باید کرد؟
مسافرت اول هفته هم آن هم از نوع زورکی اش بد هم نیست...می روم...خدا را هم به شما سپردمش...

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:51 | لینک  | 

نميدونم شماها ديروز سي ز ده آبا ن کجا بوديد؟ اما من جايي بودم که بسيار با حال و هواي ايران متفاوت بود. آقا دکتر و خانم دکترهاي خيلي متشخصي که به فکر برگزاري هر چه بهتر سمينار و ارائه مقاله شون به بهترين شکل ممکن بودن. همه شيک و تر تميز. کروات زده يا نزده؛ در حال بحث و گفتگوي علمي يا غير علمي؛ درحال خنده و قهقهه و زندگي به روال هميشگي و عادي ادامه داشت. دستشويي هاي عطر و عنبر و عود گرفته و سراميکهاي حلقه طلايي و حوله هاي روبان زده هم به راه بود و تميزي از همه جا ميخورد توي چشمت. مقاله ها پرزنت شد؛ مثل هميشه يک ساعت زودتر جلوي در بسته ناهارخوري صف کشيده بودند (صف؟!) و منتظر حمله و پاتک نهايي بودند اين دکترهاي متشخص. سخنرانيها شد؛آشناييهایی صورت گرفت؛نفسها به آسودگي کشيده شد؛ بارهايي از روي دوشهايي برداشته شد؛ و نميدونم چقدر بار علمي به کسي اضافه شد يا نشد؛چون من اصولن معني و کارکرد خيلي از سمينارها و نمايشگاههاي برگزار شده توي ايران رو نميفهمم هنوز؛ شايد چون هيچوقت تقريبن جز يکي دومورد؛هيچ بازخورد مثبتي نديدم؛ و هميشه فکر ميکنم چي عايد کي ميشه اين وسط؟ قول و قرارهايي براي سالهاي بعد...وعده وعيدها...تصميم ها..همه چيز بود و گرفته شد....زندگي عادي بود. به روال عادي. براي اين دکترها و براي اين تحصيلکرده ها. باز هم باقالي پلو و بيف با دسر کاکائویی و ژله مخلوط توي بشقابهاي به جا مانده از پاتک انبوه ديده مي شد و شکمهاي سيري که چشمهاي گرسنه رو ياري نکرده و کم آورده بود. زندگي به روال هر روزه بود اينجا اگر چه اون بيرون بزن و بخور به راه بود. براي کي؟ براي چي؟ لحظه اي فکر کردم براي اينا؟ براي اينها که تازه گل سرسبداي مملکتن؟ يا براي خودمون؟گمونم براي خودمون که لاي جرز اين آدمها داريم حروم ميشيم...من و تو...ما آدمهاي معمولي...همه چيز اينجا و خيلي جاهاي ديگه براي خيلي آدمها معمولي بود اون روز و براي خيلي هاي ديگه نبود. چشمهايي که به در موند و غصه هايي که اتفاقات ناگوار رو رج ميزنن و توهمات وحشتناک رو از سر قربانيشون ميگذرونن...کبوديهايي که اين روزهاي سياه رو يادآوري ميکنن و اما اينجا؛ بالاي بالاي شهر؛ همچنان همه چيز عادي بود. توي خيابونها لکسوس ها و بنزها و بي ام دبليوها صاحبان مغرور و جداي از ماشون رو حمل ميکردند و اونها پشت عينکهاي دودي غير ضروريشون به معاملات تميز يا کثيف يا پيدا و پنهان و حق حساب دادنها و رشوه دادنها و پايمال کردنها و يا در خوشبينانه ترين حالت به همان بيزنس تميز خودشان پول روي پول اندوزي و شويي مشغول بودند؛ باز هم غاقل از اينکه اون بيرون چه خبر بود؟يک کم...شايد هم دو کم پايين تر چه به روز مردمي که براي آزادي ميجنگيدن اومد؟ شايد اونا جاي من نبودن تا درست قبل از ارائه مقاله شون به دوستي که ميدونست تموم اين صحنه ها حضور داشته؛ زنگ نزده بودن و اونو حیروون تر و با صداي لرزون تر از هميشه بشنون که ميگفت زدند لت و پار کردند و بغضشو نتونسته بود قورت بده...کسي که حتي اون ش ن به سي اه هم به اين حال نيفتاده بود و حالا... و اونوقت مگه ميشد عادي باشن؟ ميشد؟

از همون ديروز که هي ميگفت گلوم درد ميکنه ميدونستم داره از غيبت مديرعامل همراه با اين شيوع آنقولانزا سواستفاده ميکنه تا يکي دو روز بغل زن و بچه اش باشه. اما عزيز من...آقاي همکار عزيز...از سه ماه قبل داريم براي اين سمينار آماده ميشيم...من به خاطر اينکه اسم تو هم باشه،بخشهايي رو که مربوط به من نبود رو هم تقبل کردم...براش وقت گذاشتيم...مطالعه کرديم...تخصص تو بود و من نبود اين بخشها...هر بار خسته شدم و از نبود وقت براي آماده شدن گله کردم؛ گفتي"نترس....خودم که نمردم...هستم". روز ارائه....هر چي زنگ زدم اصرار کنم پاشو لااقل نيم ساعت بيا جواب حضار عزيز رو بده...هي گوشيتو دادي دست زنت تا بگه تو مريضي و داري استراحت ميکني...اون پشت پشتا هم به ريش من خنديدي....ميخوام بگم کاش کمي مرد بودي...کمي مسئوليت پذير بودي و کمي از بار دوش اون ت خ مهاي نداشته ات کم ميکردي و هي بهشون دايورت نميکردي همه چيز رو. واقعن فقط اسمت توي اون مقاله بودن اينقدر برات مهم بود؟ که منو توي اون استرس و منگنه بذاري؟ مرده شور اضافه شدن کمالاتت به اين شکل رو ببرن.

صبحم با سردرد هميشگي شروع شد و کارهاي روي دوشم سنگيني ميکرد.اول رفتم سر صبحي شرکت و کمي کارها رو تا روز شنبه اي که نيستم سر و سامون دادم...بدو بدو رفتم سمينار...گوش کردم و حذف زدم...ديدم و ور زدم...آشنا شدم...استرس کشيدم....ظهرم با پلوي خالي و دو برگ کاهو که از پاتک مونده بود؛ از اونهمه غذاي رنگارنگ؛سپري شد و عصر عرق ريزون از سوالايي که نميتونستم براي پرسشگراش بازشون کنم و رسمن پيچوندم. سر و کله زدن با آدمايي که فقط چون خانم بودي ميخواستن کمي باهات بيشتر حرف بزنن و تنها راه علمي و عملي اين راه رو دقيق شدن توي صحبتات و ازت سوال پرسيدن حتي بيرون سالن سمينار و وقتي همه چيز تموم شده ميدونستن. هيچوقت از اينطور  ل اس خشکه زدن؛ به سبک و سياق علمي اون هم توي سمينارها که اولش با خانم فلاني بوديد ديگه درسته؟ درباره فلان چيز صحبت کرديد؟ ميخواستم بپرسم....ها شروع ميشه خوشم نمي اومده. به اين فکر نکردم تا حالا کسي که بخواد مخ منو بزنه با چي بايد شروع کنه و يا اينکه من از چي خوشم مياد؟ شايد هم حرف نبوده...بايد همه حرفهاشو با نگاه بگه نه اون يارو پسره اي که مثلن با همکارش صحبت ميکرد و مشخص بود تموم فکر و ذکرش اينه که توي چند جمله اي که ميتونه همون سر ميز ناهار عنوان کنه خودشو معرفي کنه که من دکتر فلاني ام...سمتم توي فلان شرکت اينه...کارمندامو توبيخ کردم جديدن...پس رئيسي پخي چيزي هستم براي خودم...و واقعن حالت رو به هم بزنه از اين روش ناشيانه اش و بعد هم هي مثل عمله ها بياد از جلوي ميزي که تو نشستي و چايي ميخوري رد بشه....شايد چون من حلقه نداشتم...يا اگه داشتم فرقي نميکرد و يا بهتر هم ميبود؟

و شب...شب دلگير من...زنگ زد و گفت براي درباره الي منو پيچوندي اما اينبار حتمن بايد بياي....انجمن هن... و رفتم....شايد نياز داشتم توي اون سالن تاريک و خالي بشينم....يک ساعتي زودتر برسم و هق هق کنم....همه روز رو اشک کنم....دلتنگيهامو مرور کنم....و اينکه چرا من با اينهمه دوست و رفيق هنوز هم مرد کم ميارم براي همراهي کردن و ساختن لحظه هايي که دوست دارم....چند مرد ديگه؟چند مرد ديگه ميتونه چند مرده حلاج بودن تو رو برام تکرار کنه؟ گمونم بايد براي سينما رفتنهام يک مرد نيمه روشنفکر پر حرف که براي هر صحنه از فيلم  يک عالمه پچ پچ داشته باشه زير گوشت نجوا کنه دست و پا کنم...مردي که وقت داشته باشه...خوابش نياد...کاراش نمونده باشه....آنقولانزا نگرقته باشه و علاقه مند به ديدن فيلمهايي که من ميخوام برم باشه و خودشو مجبور احساس نکنه و منت نذاره بابت اومدنش... يعني همشون به اين راحتي بهونه داشتن؟

کتاب قانون رو ديديم....خوب ميتونست با لب و دهن احساسات بازي کنه که اگه به مقوله مذهب بيگانه نبودي و دشمني نداشتي؛ حتمن خيلي بيشتر هم بازيت ميداد. خيلي لطيف و قشنگ عشق رو به تصوير کشيده بود....مونده بودم هنرپيشه زنش....داريان....چطوري روش ميشد اون ناز و عشوه هاي ديوانه کننده رو بياد؟ و خدايي ما دختراي ايراني بدون اين ناز و عشوه ها و با خلع سلاح شدنمون از اين حربه پر قدرت؛ با همون نگاه شرم آگيني که از مخاطبش دزديده ميشه و نه اينکه زل بزنه و گستاخي هم چاشنيش کنه؛ عجب هنرمندايي هستيم و عجب دلايي ميبريم!!! يا شايدم دل مجنوناي بلقوه ايراني اينقدر بي تابه و به اشارتي کوچک ميره؟ خداي عشوه بود اين خانم.... و مذهب.... و ما..... و مردم مسلمونمون....چقدر به چالش کشيده شده بوديم و به نوعي مارمولکي ديگر اينبار نه با کمال تبريزي که با علي اکبري که خودش داعيه مذهب داره رو شاهديم...تو فيلم کتاب قانون طنز و اشک و لبخند و چاليدن به يک اندازه ديده ميشه و اين مجموع تضادها کنار هم قشنگ پرداخته شده. ايرادي که به علي اکبري گرفتم: مردم ما همينجوريشم حرف پزشکا رو به دنبلان گوسفنداي قربونيشون حواله ميدن...چرا آخر فيلم با نشون دادن شکم حامله اون زن....تشويق کرديد که با دعا و ادعيه ميشه از خطرهاي واضح پزشکي رد شد؟ خود من يکي از آشناهامو به خاطر گوش نکردن به حرف پزشکش و تشخيص مسموميت حاملگي و چموشي کردن از دست دادم...

من هم عادي بودم...سمينار رفتم...با دوستي قرار گذاشتم....سينما رفتم...خريد کردم و به همه اونايي که اون روز وقت گذاشتن و ارزش...مديونم....اما اون آدماي ديگه چي؟ دوستي معتقده آدم حسابيها کاري به اين چيزا ندارن...
.....................................
پ.ن: اینجا توی این تاریکی...نمیدونم چه حس مرموزی به آدم میریزه که وادارت میکنه گریه کنی...حتی هق هق...حتی بی مهابا.....اینطور نیست؟ یا من زیادی دل نازکم؟
پ.ن:دلم نمیخواست از دستشویی این سالن همایش بیام بیرون...موافقید؟ تازه بوی عود فارست هم بود...
پ.ن:سه شنبه مون به اعتراف رسید...از قرار ناهاری که کج شد رسید به اعتراف گاه...آدم میتونه با لنگه ی خودشو نیمه ی خودشو یافتن خودشو نابود کنه؟ به نابودی برسه؟ اینکه همه ی دنیا یک طرف تو و لنگه ات یک طرف یعنی نابودی؟

یه عمره جاده ی شمال منتظر عبور ماست  نمیدونه یکی از اون دو تا قناری بی صداااااااااااااااآآآآآآآآست

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 19:37 | لینک  |