..........................................
پ.ن:
توی یکی از جلسه ها یکی از کارشناسان فرانسوی با تعجب میگفت یکی از دوستان ایرانی اش گفته که برنامه ای ندارد برای زندگی اش و این فاجعه است. تعجب کرده بود خیلی از ایرانیها حتی برای یک هفته آینده شان هم برنامه مدونی ندارند. من هم همینطور. برنامه ای ندارم. یعنی تمام برنامه هایم برمیگردد به مشخص شدن چند چیز که سیکل وار به هم مربوطند. آنوقت بهمن از من میپرسد برنامه ات برای 5 ساله آینده ات چیست؟ خنده دار است که ته این بحث برسد به یک دعوای سخت و قهری که تلخ پشتش می آید....نمیدانم چطور توانسته اینهمه مدت قهر بماند و قهر بمانم...میدانم...چند سال گذشته است و حتی خاکستر یادهایش را باد هم برده است...وقتش رسیده که دیگر فراموش کنم...نه حتی زمانش گذشته است و من هنوز هم فراموشش نکرده ام...مگر این فراموش کردن لعنتی چقدر وقت میخواهد؟ چرا من بلد نیستم فراموش کنم؟ وقتی راهت دور است قهرها کشدار تر به نظر میرسند و انتظارها پایان نیافتنی تر...
میگوید نوشته هایت با اینکه تلخ است اما قشنگ است و نمیداند هر چه نوشته هایم قشنگتر...روزگارم از بد بدتر...این غم لعنتی حل شده در صدایم که وقتی نباید خودش را میرساند به چشمهایم و گاهی هم به دلم سرکی میکشد نمیدانم از کدام جهنمی ماندنی شده است.

امروز بعد از سه سال توی همون ساعت همون روز؛ با هم رفتیم محضر.
وقتی برگشتم گفتم مدارکمون کامل نبود....
و من خوشحال بودم....از اینکه سه ساله با توام!
جشنی که قولش رو دادی میذاریم برای 5 سالگی مون! حالا ما سه ساله شدیم!
چیزی سرم آمده است که به گمانم به آن می گویند عشق؛ سرشار از رنج و لذت.می شود شما بگویید، عشق دقیقا چه چیزی باید باشد؛ آقا!
...............................
لحظه ای با من باش...
چقدر ماه شدی ، توی اشکم افتادی
دو روز فرصت آهو شدن به من دادی
خبر رسید که می آیم از خودم بیرون
"کویر دیده" می آید به سمت آبادی
دو روز، لحظه به لحظه ترانه خیز و بلند
شبیه بارش بی وقفه ی شب و شادی
چه چشم های بلوری نگاه می کندم
به رنگ آبی دریاچه ، سبز شمشادی
تو را به دست میارم به سنگ سنگ غزل
به شیوه های کهن ، شیوه های فرهادی
چقدر اسب پرنده در آسمان تو هست
چقدر بال کبوتر ، چقدر آزادی!
غلامی
دیشب با یکی از بچه ها رفتیم بیرون. امشب عروسیشونه و دیشب رفتیم درکه تا آخرین ساعات قبل از ازدواج و آخرین ساعات مجردیشون رو با من و مانی باشن. اینکه این پسر چقدر دنبال زوج مناسب گشت بماند. اما به گمونم بلاخره جوینده یابنده بود. همه اتفاقهای خوب صرفن یک اتفاقن. یعنی باید فقط اجازه بدی توی زمان خودشون اون وقتی که قراره؛ بیفتن. همین و دیگر لازم نیست هیچ حرکت اضافه ای بزنی. میدانی؟ زندگیها خیلی متفاوتند. اینکه یک ماه پیش آشنا بشوی؛ دو هفته بعد بروی خانه ی مورد علاقه ات را بخری؛ سه هفته بعد تمامی وسایلی که نیاز است را آنطوری که باید داشته باشی، یعنی همه اش را در یک روز بخری؛ یعنی اینقدر همه چیز برایت مهیا است و بی نیازی که نمیخواهد برای خرید یک یخچال یا گاز ساعتها پرس و جو کنی...یعنی پولت از پارو بالا میرود دیگر...یعنی همه چیز همانطوری پیش میرود که باید برود. نه مثل من و مانی. هیچ چیزمان مثل آدمیزاد نبود. حتی سن ازدواجمان. که البته همه اش هم انتخاب خودمان بود و شاید اگر اینطور نبود؛ یعنی قرار بود من و مانی توی این سن و سال ازدواج کنیم؛ هیچوقت با هم خانه یکی نمیشدیم. و البته الان اصلن نمیتوانم بگویم اینطور خوب بود؛چون تصور بی مانی بودن این روزها خیلی سخت است. به عروس و دوماد جدید گفتم: نگران هیچ چیز نباشید؛ قبل از اینکه بفهمید چی به چی شد؛ عادت در رگ و پی تان ریشه دوانده و چنان در هم تنیده اید که فکر جدایی را هم نخواهید کرد. یعنی تا گردن توی ازدواج حل شده اید! داماد پرسید بی عشق یعنی؟ گفتم انتخابش با خودتان است. شوق و شوری لین این دو تا بود...اینهایی که هم سن و سال ما اند... من و مانی... و من و مانی...یاد عشقمان افتادیم....عشقی که مانی همیشه یادش هست و من دیگر خیلی وقت است که انگار یادم نیست و میزنم زیرش...شاید خوب است با این زوج جوان گشتن...خوب است...آری....دوست دارم لحظه هایی که از این به بعد با این دو نفر خواهیم داشت... فکر میکنم دوست دارم...دوست داشته باشم....
بعضی آدمها را باید به خودشان بشناسیشان. باید وقتی اینقدر منم منم کردند که حالت را به هم میزدند؛ گردنشان را بگیری توی پنجه هایت؛ کشان کشان ببریشان جلوی آینه؛ نه آینه ی خود ساخته ای که خودشان تصور میکنند؛ آینه ای که تمام قد واقعیت وجودیشان را نشان بدهد. مجبورش کنی زل بزند توی آینه و سرتاپای حقیر خود را ببیند. بعضی آدمها را باید به خودشان اثباتشان کنی. حتی اگر هزینه این اثبات را تو مجبور شوی که بپردازی. حقارت بعضی آدمها اینقدر عمق دارد که تهش ناپیداست. بعضی بیماریها هم درمان ندارند لامصب. نمیدانی با این آدم مریض چه کنی؟
....................................................
لحظه ای با من باش...
مردی درست شکل تو، اما عزیز تر
با مایه های قهوه ای تند و تیز تر
طعم حروف خیس دهانش چشیدنی!
گیرم که بوسه های تو از او لذیذ تر
یک لحظه در تدارک من احتیاط کن
انگار کن که یک زن از من مریض تر ...
یک زن که صبح روز نشایش رسیده است
از لهجه ی برنج شمالی غلیظ تر
انگشت روشنش متمایل به آینه
با ساق هایی از تن باران، تمیز تر!
من می روم، تو پشت سرم هیز می شوی
گنجشک چشم های تو پر جست و خیز تر...
یک زن درست شکل من از راه می رسد
پیش تو خاطرش ولی از من عزیزتر!
حدیث غلامی
چرایش را نپرسید اما موزیک ملی و بومی من و مانی این است:
NOTHING ELSE MATTERS - METALLICA
So close no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters
Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
And nothing else matters
Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters
Never cared for what they do
Never cared for what they know, whoa
But I know
http://www.youtube.com/watch?v=JgiGrXpOhYg
همانطور که با آهنگ تو مثل گلی و زندگی با تو چقدر قشنگه خوب من می افتم بین یک عالمه دختر و پسر کوچولوی دانشجو توی شیراز و حال و هوای آن روزهایش....و من با پالتوی جیر خاکستری ام...همان که الان از توی چمدان بیرونش آورده ام و میپوشمش و دور اتاف میچرخم و یقه اش را با یک عالمه حس خوب دور گردنم چفت میکنم و توی آینه میبینم و نفس عمیق میکشم.......همانکه چند باری بیشتر نپوشیدمش...بعد تو رویش عطر ریختی و برق افتاد....و دیگر نشد که بپوشمش...و دیگر نشد که توی آن جمع دانشجو باشم... و دیگر نشد که با تو باشم...
آهنگ ملی من و مانی....انگار عاشق بودیم...تو راست میگویی....نمیشود زیر این عشق زد...
http://pendarenik.blogfa.com/post-550.aspx
.......................................
پ.ن:فردا میرم برف بازی....شایدم اسکی!!!![]()
پ.ن: تو که دستت با نوشتن آشناست....دلت از جنس دل خسته ی ماستدل دریا رو نوشتی....همه دنیارو نوشتی
دل ما رم بنویس!!!
پ.ن: رفت...بی خداحافظی لحظه آخر...بی صدا...بی اس ام اس...بی زنگ....
آهنگ ملی تو با کی چیه؟
حالم خیلی بده....چجوری پیدات کنم؟کجا ردت رو بگیرم؟از کی بپرسم؟
..........................................
بعد نوشت:
بزرگ شدیم نیوشا... بزرگ شدیم...
اونقدر بزرگ که یکی یکی بشینیم به سوگ پدرهامون...اما من میدونم که اون برای تو فقط یک پدر نبود...من میدونم اون برای تو چی بود....تسلیت میگم....اگه میتونه کمی از غم بزرگتو کم کنه...

اول سوار تاکسی خطی میشوم و میگویم فلانجا میروم...از مسیرم رد میشود و پیاده ام نمیکند...میگویم مگر نرسیدیم؟ میگوید من دقیقن از همان جایی رد میشوم که شما میخواهید بروید....گشادی نمیگذارد پیاده شوم و استفبال میکنم...مسافرها را میرساند و بعد میگوید من یکی دوبار دیگر هم شما را رسانده ام....اینجا نمیآمدید...اینجا کار دارید امروز؟بله خشکی تحویلش میدهم.میگوید به مسیرتان رسیده بودم؛دلم نیامد پیاده تان کنم...و شروع میکند....خدا چقدر شما را دوست داشتنی آفریده...(اوغ)...بعد میپرسد من به قسمت اعتقاد دارم؟؟!! و من دیرم شده و آقای پنجاه و اندی ساله راننده سمند سبز دارد به من ابراز عشق میکند..."دوستت دارم من!" خدایا...بی آنکه من نگاهش کنم یا حتی جوابی بایت پرسشهای به ظاهر ساده اولیه اش بدهم کار را به کجا رسانده....سر صبحی مردم حالشان خوب نیست انگار...با هر کلکی است از ماشینش پیاده میشوم...من را چند دوری چرخانده پدرسگ.آخرش هم جایی که کلی به مسیر دور است وقتی که اصرارهایش برای کی برمیگردی یا کارت تمام میشود بیایم دنبالت یا برسانمت و اینها با انکار من رو برو میشود.من مانده ام اینها از چه اعتماد به نفس میگیرند؟ با خودش چه فکر کرده؟اینکه من اینقدر بی صاحاب افتاده ام که یکی مثل او باید بیاید ترتیبم را بدهد؟یعنی هیچ پسر چوانی از دید او یارای مقابله و رقابت با او را ندارد و نیمتواند خواهان من باشد؟ یعنی من اینقدر بدبخت بیچاره به نظر می آمدم؟
دوم کاپشنم را هنوز که مانتوام را نپوشیده ام میدهد دستم...دوست ندارم...اینطور ترک کردنش را دوست ندارم....ناراحتی و پریشانی موج میخورد توی تک تک رفتارهایش....جتی سیگار کشیدنش هم با تشویش است....دوست ندارم اینطوری ترکش کنم...مثل یک سرباز از جنگ برگشته ی شکست خورده ازش جدا میشوم و شاید یادم میرود احساس لگدمال شده ی پیش پا افتاده ام را توی کوله بارم بگذارم و با خودم بیاورمش....همانجا میماند....نمیدانم....توی همان نمودار کج و کوله ای که برایش بعدن توضیح دادم...اینطور دیدارها فقط به رنجم می افزاید....شاید نشود لحن مزخرف یا بد را برایش به کار برد اما....میدانی دیگر....میدانی چه میگویم.
سوم یک سگ به تمام معنا شدم. پاچه گرفتم. توی محل کار داد و بیداد راه انداختم. عصبانی شدم و حرمت دوستی نگه نداشتم....میدانی؟ میخواهم به تو آفرین بگویم؛ تویی که مرا میشناسی و حتی در اوج عصبانیتم متانتت را به رخم کشیدی و بی اینکه من کوتاه بیاییم و یا از آنهمه داد و پرخاشی که بر سرت میکشیدم توی آن فضای شلوغ میان همکارانمان؛دست بردارم؛ همانطور ساکت به زمین چشم دوختی و هیچ نگفتی و لام تا کام نگفتی و وقتی گفتی که من هوارهایم را حواله همه تان کرده بودم؛ و آرام و با متانت برایم توضیح دادی که اشتباه میکنم؛ و یا اصلن سوی تفاهم شده و یا اینکه آرام باشم و مسئله ای نیست و حل میشود...حتی من حاضر نشدم حودم را راضی کنم بیایم از تو معذرتخواهی کنم بابت رفتار زشتم....اما تو.....میدانی؟برایم دوست داشتنی تر شدی و من بیشتر از اینها حسرت اخلاق آرام و موقر تو را خواهم داشت.....میدانی؟ آن لحظه رنج کشیدم....میدانی؟ غرورم مسخره است و میدانم...و ناراحتم از اینکه این روزها مدام خودم و شان خودم را زیرپا میگذارم و اصلن چرا باید خودم را توی شرایطی بیندازم که اینچنین رفتارهای نخراشیده ای آن هم بی مهابا از من سربزند؟میدانی؟معدرتخواهی برای من مشکل ترین کار دنیاست....اصلن اگر جایی بنا باشد معذرتخواهی کنم تا چیزی درست شود هیچوفت آن چیز درست نخواهد شد.یعنی ترجیح میدهم همه چیز خراب شود و من این کلمه جادویی را نگویم.میدانی؟من داشتم احساس میکردم تو داری از دوستیمان سواستفاده کاری میکنی...لعنت به این دوستیهایی که با مسائل کاری درمیآمیزد.
چهارم اینجا یکنفر هست که سنش هم زیاد است و بابت هر مسئله ای که پیش می آید و تو خودت را بابتش جر میدهی؛ میخندد....اصلن خنده ی نابهنگامش خیلی آزاردهنده است و با اینکه میدانم منظوری ندارد اما نمیتوانم بابت خنده ی بیجا و بیمنظورش گاهی وقتها هم که شده؛احترامش را خدشه دار نکنم و جلوی هر کس و ناکس نگویم خنده دارد؟میدانم آدم خوبی است و خوش ذات و اینها را میدانم اما نمیتوانم تحمل کنم فرضن بابت یک اشتباه سهوی بیمزه و کوچک هی بلند بلند برای همه تعریف کند و بخندد...بعد این را داشته باشید....وسط دعوای من با همکاران گرامی؛یکی از این همکاران گرامی جدید که من پشتم بهش بود هی میخندید...اینطوری: هه...هههه....هه هه ....هی هی هه ...آنچنان مشغول داد و بیداد بودم که برنگشتم حتی ببینمش و با پیش زمینه ی خنده های آن همکاری که ذکر خیرش رفت؛گمان کردم این هم دارد میخندد...بی آنکه نگاهش کنم یک اشاره ای بهش کردم و گفتم چیه؟خنده ندارد هیچ...مگر مسخره بازی است؟ بنده خدا آهسته گفت کی خندید؟حالا این آقا پنج شش سالی هم از من بزرگتر است و خیلی آقایی کرد دندانهایم را توی دهانم خرد نکرد. طول کشید تا من فهمیدم این آقا سرماخورده است و دارد فین فین میکند....میدانید دیگر...چه حال بدی به آدم دست میدهد....از این قضاوت و اشتباه عجولانه و احمقانه...بعد کلی با خودم کلنجار رفتم که از او معذرت خواهی کنم...دیدم جلوی همه که نمیشود...خواستم برایش ایمیل بزنم...گفتم لااقل بگذار تلقن کنم تا همکار بغلی اش بفهمد من از او عذرخواهی کرده ام...به قول امید میگوید جلوی همه خرد و خمیرش کرده ای معذرتخواهی ات را یواشکی و درگوشی میکنی؟...آخر میدانید آن آقا گفت من میخواستم از شما عذرخواهی کنم تا سوی تفاهم نشود....من مشکل تنفسی داشتم....و با این کارش رسمن من را از خجالت جرواجر کرد.این هم یک دلیل دیگر برای پکیدن...
پنجم برایم مهم نیست چه میگویید...من خرافاتی این فال روزانه ای هستم که نمیدانم کی برایم امیل میکند هر روز. آنوقت این همین میشود که مینویسد. آخر شب که میخوانمش میبینم همینهایی را گغته که من کردم.امروز مسئولیت جدیدم را ریختم دور و خسته شده بودم. با اینکه هیجان انگیز بود اما من دیگر نتوانستم بکشو و شاید دلم روزهای راحت و اسوده و آرام کاری قبل را میخواست هر چند روتین و یکنواخت......آنوقت فالم این بود:"ارتباط برقرار كردن با واقعیت امروز مهم ترین اولویت برای شما است، برای اینكه شما در چند روز گذشته بعضی از چیزها را از قلم انداخته اید. اما فقط به این دلیل كه در گذشته احساس راحتی میكردید، دوباره به روال یكنواخت روزهای قبل برنگردید. سعی كنید با شیوه های جدید كارهایتان را انجام بدهید. روشهای جدید را برای رسیدن به هدفهایتان جستجو كنید."
ششم شما دو تا را میدیدم...تفاوت داشتید؟ نمیدیدم....من تفاوتی بینتان نمیدیدم....کنار هم که راه میرفتید زیر چشمی دیدتان میزدم...همان زیر چشمی که تو من و او را دید میزدی...شبیه بودید....یکجورهایی شاید جفتتان شبیه من شده بودید...توی آن دفتر کوچک من احساس خفقان میکردم و تصمیمی گرفتم....هرطور شده همه مدارک را کامل کنم....نمیدانی با چه ژانگولر بازی...تازه مانی هم وسط راه شانه خالی کرد و تنهایم گذاشت و من خودم رفتم...تک و تنها یک کار احمقانه پراسترس کردم...هیجان انگیر و دردسر ساز اگر که نمیتوانستم خوب انجامش دهم...اما میدانی؟ فقط یک چشم بند و نقاب کم داشتم تا در شکل و شمایل یک دزد کامل رخ بنمایم.اما رفتم و مدارکم را آوردم. احمق نمیکند جایش را عوض کند یا قفل و بست خانه اش را. نتیجه اش هم همین میشود دیگر...میدانی؟ موفق شدم و فردا مجبورم باز هم حقایقی را مخفی کنم و در تمام طول راه میگفتم من دروغ نمیگویم و فقط راستش را که آنها نمیدانند منی که میدانم هم برایشان نمیگویم.باور کن یک چیزهایی را نباید به همه گفت تا همه چیز خراب شود.... بگذار به وقتش همه چیز را میفهمی...حتی اگر به نظرت بیاید رازهای من بسیار احمقانه بودند هم...بعد فال فردایم میدانی چیست؟" امروز همه فكر میكنند كه شما فرد راستگویی هستید، درحالیكه آنها گول خوردهاند!! البته شما در مورد چیزهای خیلی مهم به آنها دروغ نگفتهاید، بلكه فقط رازی را از آنها پنهان كردهاید كه ربطی به گفتن حقیقت نداشته است. شما فقط باید قبل از صحبت كردن در مورد افكارتان آنهایی كه برایتان مهمترند را در اولویت قرار دهید."
...............................................................................
پ.ن:میدانم که خیلی احمق و خرافاتی ام....میدانم.... :) آدم وقتی زمام زندگی اش را از کف میدهد همین میشود دیگر. خرافات دستاویزه ای جای امید.
پ.ن:یک شبکه ای آمده به نام پاوز تی وی... پر از ذوربین مخفی های تکسی هستش.من همه اش میگویم این خارجیها عجب اعصاب پولادینی دارند ها.
پ.ن:خدایا میشود یک کم به من نگاه کنی و هوایم را داشته باشی؟ من اسکیت سواری خوب نمیدانم....تو که میدانی...
پ.ن:این شعر هم برای تو که گفتی دوستشان داری....
........................................ 
لحظه ای با من باش...
دردی دوباره توی تمام تنم ، تو را...
سلول های نازک پیراهنم تو را...
تو چشم زخم کوچک فیروزه ی منی
من هم دلم خوش است که بر گردنم تو را...
من بوی شیر می دهم از بوسه های تو
خوابانده ام به پچپچه بر دامنم تو را !
یک روز زرد ، از نفس شاخه های خشک
می افتم و تلنگر افتادنم تو را...
حدیث غلامی
برو ز پیشم بیخبر....
تا باز دلم رنگی بگیره....
دوباره آهنگی بگیره...
...................................................
پ.ن:این پست تا دلتون بخواد مخاطب خاص داره!
دیشب مهمانی بودم. با همین بچه های همیشگی. نمیدانم چرا من از این جمع یکنواخت همیشگی خسته نمیشوم؟ البته دلم جمعهای چدید و آدمهای جدید میخواهد ها؛ اما وقتی هم پیش می آید نمیروم به این بهانه که من که آنها را نمیشناسم خب!مثلن همین مهمانی چند وقت پیش را برای اینکه گروه سنی آنها ج بود! و یکی دو سالی از خودمان کوچکتر بود و ما میشدیم بابابزرگ مامان بزرگ جمع؛ کنسل کردم.اما بعد که عکسها را دیدم به نظرم نیامد که ما از آن زن و شوهرها بزرگتر باشیم. بعد توی مهمانی آقایی که دوست فریبرز (یکی از دوستامون که بهمن هم از طریق اون اومد توی جمع ما) بود هم اومده بود. دندانپزشکی که آمده بود یک سالی ایران باشد و نمیدانم چه غلطی بکند ما که آخرش هم نفهمیدیم این آقا برای چه یال و کوپال آنجایی بودنش را بیخیال شده و آمده ایران بماند. بعد من توی این مهمانی کمی خانم شده بودم و احساس خیلی خوش تیپی و خوش پوشی برم داشته بود.همان حس آشنایی که همه لباسهای نو وقتی میپوشی شان تا مدتی تو را از این حس سرشار میکنند و شاید هم به این دلیل که این کفش و لباس مید این کانادا بود و خیلی میتوانستی تویش حس برت دارد که تو هم خارجکی چیزی هستی!و البته به جان خودم فرق میکند که لباست از این مارکهای تقلبی نباشد و با خیال راحت بپوشی اش که مثلن تامی هلفیگر تقلبی نپوشیده ای که نیکو هی بیاید سوژه ات کند و آبرو برایت نگذارد! :) . بعد اینطوری که باشد تو حس واقعی میگیری نه تقلبی و این خیلی متمایز است. بعد من خانم شده بودم با آن مینیژوپ و بوت و خدا را شکر ما به مدد لوازم آرایش میتوانیم شکل و شمایلمان را هی تغییر دهیم و هی به ما بگویند صاایران شده ای و هر روز بهتر از دیروزی و هی خرکیف بشویم. و به مدد پاشنه ی بیست سی سانتی کفشهایمان قدمان از شوهرمان بزند بالا و یک نگاه از بالا به پایین به او بیندازیم!!! و کلن مثلن من بشوم همقد فریبرز و چه حالی دارد از همه خانمهای جمع با همه ی کفشهای پاشنه بلندشان ایکس سانتی متر بلندتر شوی!حالا مهم نیست نتوانی برقصی مثل همیشه و روی پا هم بند نباشی و هر لحظه احتمال سقوطت از روی آن برج ایفل زیر پایت هم برود!بعد درست وقتی من از خودم خوشم می آید؛ یعنی لحظه هایی که خودم را دوست دارم و به خودم علاقه مند میشوم؛ همزمان یکی دیگر هم به من علاقه مند میشود. اینبار این آقای دندانپزشک فرنگی هی آمد خودش را چسباند به ما و فکر نکرد ما هنور اینقدر فرنگی و روشنفکر!!! نشده ایم که یک آدم غریبه هی دعوت به رقصمان کند و هی از بغل شوهرمان و میان نگاههای پر از حرف و حدیث دیگران بمانیم که این دعوت را پاسخ گوییم یا خیر؟ و آن هم هی تکرار شود.به دعوت احمفانه اش سر میز گوش کردم و کنی اک را برای نوشیدن انتخاب کردم و ای خاک بر سرم که چه غلطی کردم.آنهمه نوشیدنی رنگ به رنگ و امتحان پس داده؛ آن "جان ی و اکر " عزیز را رها کردم و به پیشنهاد این آقای از خود راضی گوش کردم و شاید رویم نشد به او نه بگویم و شاید خواستم حالی به او داده باشم که پیشنهادش را پذیرفته ام و شاید دلم میخواست چیزی را که امتحان نکرده ام بچشم. این زهرماری بد مزه را هر چه خودم؛ یک و دو و پنج پک باز هم هیچ اثری نکرد که نکرد. دریغ از ذره ای گرم شدن. بعد آقای دندانپزشک هی هجوم می آورد سر میز به محض اینکه من میرفتم و میگرفتم به حرف. مثل آنهایی که میخواهند معاشرتی کرده باشند هم نه؛ درست میگشت دنبال نقاط مشترک و کم هم نداشتیم البته. خوش صحبت و حوشتیپ و خلاصه سر همه اوصاف یک خوش بگذار بود. شاید چون به معیارهای ذهنی من از یک مرد ایده آل خیلی نزدیک بود و کلن سلیقه است دیگر شاید شما ببینید بگویید اوغ.بعد با هم قرار اسکی و اینها گذاشتیم و خوشحال بودم کسی پیدا شد پایه این کار تا این یکی حسرت من از نبود بهمن بلکه پاک شود. بعد حالا تو حساب کن من وقتی پایم را توی آن مهمانی گذاشتم؛ گفتم یبایم اینجا از حس تازه ام بنویسم که اولین مهمانی بود که از عدم حضور بهمن دلگیر و سرخورده نبودم و احساس کردم چه سبک بارم و از او و یادش و خاطره اش و همه متعلقاتش رها شده میدیدم خودم را و این حس رهایی برایم خیلی عجیب بود و با خودم میگفتم یعنی رها شدم؟ یعنی تمام شد؟و بابتش نفس راحت میکشیدم و خوشحال بودم. بعد این آقا خیلی به دلم نشست و گفت خیلی به دلم نشسته ای. من همه ی تعریفهایش را به حساب ادب گذاشتم و اما آن آقا کارتش را به من داد و جلوی همه خواست من با او برای اسکی قرار بگذارم و شماره ام را بدهم. خدایی نمیدانستم چه بگویم؟یا چه کنم؟ بد وضعیتی بود آنهم با سابقه نه چندان خوب من توی همین جمع و مثلن در برخورد با آدمهای جدید که به نظر آنها بهمن جدید بود و نمیخواستند قبول کنند آشنایی ما مال خیلی پیش از این بوده بود. با خنده برگزارش کردم و پیچاندمش و گفتم اگر بنا به رفتن باشد با مانی هماهنگ میکنیم بهش خبر میدهیم.اتفاقن استقبال هم کرد. اما تا جلوی در ماشین که هی آمد و با من حرف زد و موقع خداحافظی که دستم را بیشتر از معمول در دستش نگه داشت و بیشتر فشرد و آن نگاه عجیبش که من معنی اش را خوب میدانستم؛ کمی فکرم را مشغول کرد که من با این آدم چه کنم؟ میشود که بروم دوست عادی اش بشوم و با هم سینما برویم و همان مردی که در یکی دو پست قبلی خواسته بودمش تالاپی از آسمان برایم افتاد و به همین زودی خواسته ام اجابت شد یعنی؟ بعد یعنی میشود با این آدم دوست عادی شد؟ یا به کل باید فراموشش کنم آن هم چیزی را که خیلی وقت است در جستجویش بوده ام؟ بعد برای امید توضیح میدهم که نمیدانم با این ادم چه کار کنم و دارم روی دوستی اش فکر میکنم که به چه شکلی باشد. امید نه میخندد نه اخم میگند و نه هیچ. نه صدایش ناراحت میشود نه غمگین نه خوشحال و نه چشمهایش را میبینم که از چشمهایش بخوانم چیزی را. مثل آن روزی که رفتم دفترش گفتم میخواهم با یکی که او می شناسدش دوست شوم؛ و از پشت میزش بلند شد بی آنکه به من نگاهی بکند چایی اش را برداشت و آمد اینور میز که من ایستاده بودم و دستم را پس زد و دو تا قند انداخت توی دهانش و هی عصبی راه می رفت و به روی خودش هم نمی آورد و چیزی در مایه های میروی برو...تو عاقلی تو بالغی میدانی چه کنی من که نمی توانم به تو بگویم چه بکن چه نکن و این حرفها. نمیدانم عکس العملش چه بود بلاخره؟ خب من نمیتوانم برایش توصیج دهم که تو خیلی جاها برای من کم میگذاری و نمیتوانی و نمیکنی و نمیخواهی و هزار تا ن دیگر می توانم به خیلی از افعالی که میخواهم با او باشد و نیست اضافه کنم و برایش بگویم و او همیشه خودش را محق میداند و من را محکوم میکند. میدانم. من در هر صورت محکومم. به اینکه شوهر دارم و دارم روی دوستی عادی با کسی فکر میکنم. اینکه دوست پسر دارم و دارم روی دوستی عادی کسی فکر میکنم. اینکه عشق دارم و دارم روی دوستی عادی یک نفر فکر میکنم. اینکه دوست عادی دارم و دارم روی دوستی عادی یک نفر فکر میکنم.میدانم من مقصرم چون زنم. زنی که یک جایی تعهد داده بایت چیزی که شاید عقلش نمیرسیده چیست.
مانی سر کار است و من از گلو درد دارم منفجر میشوم. چایی که میخورم آن هم داغ، انگار نمک به زخمم پاشیده اند. میرندد و میرود پایین. و حس خوبی می دهد این سورش به من حسی مثل حس آرامش توام با درد و یک آخ هم چاشنی اش می کنم. میخواهم برای خودم سوپ بپزم اما حالش نیست. با اینکه میدانم تازه پیاز خریده ام میگویم ولش کن....پیاز هم که نداریم!!!و تعجب میکنم با چه عشقی با آنهمه خستگی برای او سوپ میپختم و آن سوپ چقدر هم خوشمزه میشد! عشق میخواهد این کارها که به خودم ندارم این روزها.فکر اینکه چه زود این تعطیلی ها تمام شد ناراحتم میکند. بد است اینکه آخر همه خوشیهای سطحی به یک آخرش چه و یک هیچ بزرگ میرسی. اینکه این روزها نرفتم سرکار و رفتم مسافرت و بعدش چه؟ باید از شنبه و اینهمه فورباغه قورت نداده بترسم. دلشوره دارم.
توی مهمانی همه به دندانپزشک فرنگی مذکور اشاره میکردند و میگفتند مانی بیا که برای زنت یک جرونیمو پیدا شده! بعد صحبت رسید به اینکه آمدیم همدیگر را به شخصیتهای فارسی وان و این فیلم ویکتوریای مبتذل نسبت دهیم که متاسفانه تمامی جمع تحصیلکرده و روشنفکر ما اینها را میشناختند و هرچند کامل نه؛ اما نصفه نیمه دنبال کرده بودند و مایه بسی خجالت بود این و بود دیگر. بعد من برداشتم یک حرف نپخته و نسنجیده و نشسته گفتم که هر وقت یادم می آید حالم بد میشود. صوفیا موهایش را مدل پریشان ریخته بود دورش و من یک مدل شینیون ساده با یک تاج کوچولو برای خودم درست کرده بودم.کل کل ما از وقتی وارد شدم و روسری ام را برداشتم شروع شد که من مثل زنهای مسن موهایم را درست کرده ام و من هم گفتم لااقل توی چیزی گیر بده که خودت سوژه نباشی! نکرده ای یک شانه به موهایت بزنی حتی! میزبانی گفته اند خیر سرت! و البته همه همیشه به این کل انداختنهای ما آشنایند. بعد گفت من مثل تین ایجرها موهایم را درست کرده ام و منم گفتم بله آخر باید سنت را پشت چیزی مخفی کنی تا مشخص نشود دیگر! بعد ادامه بخث رسید به اینکه من بهش لقب ویکتوریا دادم و مردها همه متفق القول من را تاتیانا دانستند و هر کسی توجیهی میکرد که زنش تکه تکه اش نکند! و حرف قبلیشان که اذعان داشته بودند تاتیانا خیلی لو ند است! با این قاطی نشود! مثلن میگفتند رنگ موهایت شبیه است! یا اینکه چون بچه نداری! یا اینکه مدل موهایت! شکل چشمهایت او را تداعی میکند! و خلاصه صوفیا اصرار داشت من مرسدس هستم و بس! بعد یکی یکی کامیلا و اینها هم نامگذاری شدند روی بچه ها و آخرش من برگشتم به یکی از خانمهای جمع که شوهرش کتکش میزد و جدا شده بود و خانه خواهرش زندگی میکرد گفتم تو فرناندا هستی! (خواهر ویکتوریا که دقیقن همین وضعیت را توی فیلم دارد)وای....نگاه پر از آه و حسرت و دلشکستگی اش را روی من ریخت که هر وقت یادم می آید دلم آتش میگیرد.بعد هم وسط مهمانی به بهانه سردرد رفت. میدانی؟ خدایی من فقط برای تیپش که خیلی شبیه او بود این حرف را زده بودم و اصلن موقعیت طرف یادم نبود. یعنی توی ذهنم این فاکتور نامگذاری ام نبود. اما گند زدم دیگر. درس عبرت بگیرید و دهانتان را بی فکر باز نکنید دیگر همین.
اتاقها را به هم ریخته ام و لباسها گوشه و کنار پخش شده اند. حس و حال کار کردن هم ندارم و الان فقط دلم میخواهد یکی بیاید من را ببرد سینمایی فشمی...جایی...همین...
میگویم حسابی خاله زنکی راه انداخته ام با این پستم. بگذاریدش به حساب برگی از دفتر خاطرات یک زن سی و اندی ساله!
...................................................
پ.ن: دوست عزیز...باور کن نمیشد تلفنت را توی آن شرایط جواب داد اما خیلی دلم میخواهد توی حال و هوای این روزهایت شریکم کنی...
...................................................
لحظه ای با من باش....
حرفی شبانه بر زبان ماه آمد
یک مرد از توی دهان ماه آمد
یک ساعتی با من تمامم را قدم زد
مردی که با اسب از جهان ماه آمد
از اول این کهکشان راه شیری
تا آخرش بی وقفه با من راه آمد
هی نقشه های آسمانی می کشیدیم
دنبال من از چاله توی چاه آمد
من مردم و می خواست مثل من بمیرد!
بوسیدمش ...آرام شد! کوتاه آمد!
حدیث غلامی
که مرغ وصل کند قصد دام ما
میگه سه هفته پیش از هم جدا شدیم
یخ میکنم ...داغ میشم...مور مورم میشه و دست و پام سوزن سوزن میشه....شاید هم رنگم میپره و مثل مهتابی خراب حیاط رنگ به رنگ هم میشم...درست مثل وقتی که سه چهار هفته ای ازت خبری نبود و بعد وسط حرفهای عادیمون خودت رو اینجوری معرفی کردی:"کسی که همین چند روز پیش پدرش رو از دست داده"...اون موقع هم همینقدر ناراحت شدم...شاید خیلی املم اما هنوز هم وقتی خبر جدایی دو نفر رو میشنوم...اولین عکس العملی که نشون میدم ناراحتی و ابراز ناخرسندی و آه و افسوسه...
میگم الان حالت چطوره؟ناراحتی؟غمگینی؟دلت براش تنگ شده؟احساس تنهایی میکنی؟واقعن سخته....من درک میکنم چقدر سخته...وای خدای من...چطور شد این اتفاق افتاد؟ میدونی ناراحتی داره جدایی....اونم شماها که تقریبن با هم مشکلی نداشتید...
میگه نه...من واقعن ناراحت نیستم...میدونم که کار اشتباهی نکردم...
میگم نه....میدونم الان ناراحتی...داغونی...میخوای به روی خودت نیاری...میخوای غرورت حفظ بشه...تو الان از غصه مردی اما گرمی هنوز حالیت نیست!
میگه دیوونه و میخندیم...شاید از اون خنده های تلخی که گذر توش مستتره...خنده ای که لحن دلگرمی و امید به آینده و روزهای جدید رو در پیش داره و گذر از اتفاقهایی که شاید نباید می افتاد و افتاد....و اشتباهی افتاد و به هزار و یک دلیل دیگه روی افتادنشون پافشاری هم شد.
میگم خاک بر سرت که نتونستی نگهش داری...بی لیاقت....
میگه من دارم میگم مطمئنم کار درستی کردم...من اشتباه نکردم و ناراحت هم نیستم...
میگم میخواستم مطمئن شم.....
میگه اکی من برم خونه گرسنه ام شد...
میگم الان چه شام گرم و چربی برات فراهمه؟کی تو خونه منتظرته؟چه چراغی برات روشنه؟
میخوام ته دلشو خالی کنم....اما محکم تر از اینهاست....بروز نمیده که نمیخواست از دستش بده و به خاطر خودش گذاشت بره...
حسی مثل پرنده ای از قفس پرید برام تداعی میشه...
.........................
پ.ن: صدای من را با لحن دریا می شنوید...هوا خوب و آفتابیست و کمکت میکند هوای دلت هم...
........................

لحظه ای با من باش...
رنگ آیینه رفته از آهم...
بوی سیگار می دهد ماهم!
دارد از پشت بام می افتد
آسمان...آسمان کوتاهم!
قهوه سر رفته است از چشمم
شیر می ریزد از گلوگاهم...
دست تاریک یک نفر خورده
بر تن کهکشان دلخواهم!
میهمان می کنم به یک بوسه
عقربی را که بر سر راهم...
یک فرشته مگر بیاید تا
دست های من و تو را با هم...
حدیث غلامی
امروز هم شده ام بچگی هایم....لب ورچیده ام و سگرمه هایم توی هم است و بغض کرده ام و با همه دنیا قهرم....قهرم.....قهرم....
چند روزی نیستم....میروم با خودم آشتی کنم تا بعد ببینم با شما چه باید کرد؟
مسافرت اول هفته هم آن هم از نوع زورکی اش بد هم نیست...می روم...خدا را هم به شما سپردمش...
از همون ديروز که هي ميگفت گلوم درد ميکنه ميدونستم داره از غيبت مديرعامل همراه با اين شيوع آنقولانزا سواستفاده ميکنه تا يکي دو روز بغل زن و بچه اش باشه. اما عزيز من...آقاي همکار عزيز...از سه ماه قبل داريم براي اين سمينار آماده ميشيم...من به خاطر اينکه اسم تو هم باشه،بخشهايي رو که مربوط به من نبود رو هم تقبل کردم...براش وقت گذاشتيم...مطالعه کرديم...تخصص تو بود و من نبود اين بخشها...هر بار خسته شدم و از نبود وقت براي آماده شدن گله کردم؛ گفتي"نترس....خودم که نمردم...هستم". روز ارائه....هر چي زنگ زدم اصرار کنم پاشو لااقل نيم ساعت بيا جواب حضار عزيز رو بده...هي گوشيتو دادي دست زنت تا بگه تو مريضي و داري استراحت ميکني...اون پشت پشتا هم به ريش من خنديدي....ميخوام بگم کاش کمي مرد بودي...کمي مسئوليت پذير بودي و کمي از بار دوش اون ت خ مهاي نداشته ات کم ميکردي و هي بهشون دايورت نميکردي همه چيز رو. واقعن فقط اسمت توي اون مقاله بودن اينقدر برات مهم بود؟ که منو توي اون استرس و منگنه بذاري؟ مرده شور اضافه شدن کمالاتت به اين شکل رو ببرن.
صبحم با سردرد هميشگي شروع شد و کارهاي روي دوشم سنگيني ميکرد.اول رفتم سر صبحي شرکت و کمي کارها رو تا روز شنبه اي که نيستم سر و سامون دادم...بدو بدو رفتم سمينار...گوش کردم و حذف زدم...ديدم و ور زدم...آشنا شدم...استرس کشيدم....ظهرم با پلوي خالي و دو برگ کاهو که از پاتک مونده بود؛ از اونهمه غذاي رنگارنگ؛سپري شد و عصر عرق ريزون از سوالايي که نميتونستم براي پرسشگراش بازشون کنم و رسمن پيچوندم. سر و کله زدن با آدمايي که فقط چون خانم بودي ميخواستن کمي باهات بيشتر حرف بزنن و تنها راه علمي و عملي اين راه رو دقيق شدن توي صحبتات و ازت سوال پرسيدن حتي بيرون سالن سمينار و وقتي همه چيز تموم شده ميدونستن. هيچوقت از اينطور ل اس خشکه زدن؛ به سبک و سياق علمي اون هم توي سمينارها که اولش با خانم فلاني بوديد ديگه درسته؟ درباره فلان چيز صحبت کرديد؟ ميخواستم بپرسم....ها شروع ميشه خوشم نمي اومده. به اين فکر نکردم تا حالا کسي که بخواد مخ منو بزنه با چي بايد شروع کنه و يا اينکه من از چي خوشم مياد؟ شايد هم حرف نبوده...بايد همه حرفهاشو با نگاه بگه نه اون يارو پسره اي که مثلن با همکارش صحبت ميکرد و مشخص بود تموم فکر و ذکرش اينه که توي چند جمله اي که ميتونه همون سر ميز ناهار عنوان کنه خودشو معرفي کنه که من دکتر فلاني ام...سمتم توي فلان شرکت اينه...کارمندامو توبيخ کردم جديدن...پس رئيسي پخي چيزي هستم براي خودم...و واقعن حالت رو به هم بزنه از اين روش ناشيانه اش و بعد هم هي مثل عمله ها بياد از جلوي ميزي که تو نشستي و چايي ميخوري رد بشه....شايد چون من حلقه نداشتم...يا اگه داشتم فرقي نميکرد و يا بهتر هم ميبود؟
و شب...شب دلگير من...زنگ زد و گفت براي درباره الي منو پيچوندي اما اينبار حتمن بايد بياي....انجمن هن... و رفتم....شايد نياز داشتم توي اون سالن تاريک و خالي بشينم....يک ساعتي زودتر برسم و هق هق کنم....همه روز رو اشک کنم....دلتنگيهامو مرور کنم....و اينکه چرا من با اينهمه دوست و رفيق هنوز هم مرد کم ميارم براي همراهي کردن و ساختن لحظه هايي که دوست دارم....چند مرد ديگه؟چند مرد ديگه ميتونه چند مرده حلاج بودن تو رو برام تکرار کنه؟ گمونم بايد براي سينما رفتنهام يک مرد نيمه روشنفکر پر حرف که براي هر صحنه از فيلم يک عالمه پچ پچ داشته باشه زير گوشت نجوا کنه دست و پا کنم...مردي که وقت داشته باشه...خوابش نياد...کاراش نمونده باشه....آنقولانزا نگرقته باشه و علاقه مند به ديدن فيلمهايي که من ميخوام برم باشه و خودشو مجبور احساس نکنه و منت نذاره بابت اومدنش... يعني همشون به اين راحتي بهونه داشتن؟
کتاب قانون رو ديديم....خوب ميتونست با لب و دهن احساسات بازي کنه که اگه به مقوله مذهب بيگانه نبودي و دشمني نداشتي؛ حتمن خيلي بيشتر هم بازيت ميداد. خيلي لطيف و قشنگ عشق رو به تصوير کشيده بود....مونده بودم هنرپيشه زنش....داريان....چطوري روش ميشد اون ناز و عشوه هاي ديوانه کننده رو بياد؟ و خدايي ما دختراي ايراني بدون اين ناز و عشوه ها و با خلع سلاح شدنمون از اين حربه پر قدرت؛ با همون نگاه شرم آگيني که از مخاطبش دزديده ميشه و نه اينکه زل بزنه و گستاخي هم چاشنيش کنه؛ عجب هنرمندايي هستيم و عجب دلايي ميبريم!!! يا شايدم دل مجنوناي بلقوه ايراني اينقدر بي تابه و به اشارتي کوچک ميره؟ خداي عشوه بود اين خانم.... و مذهب.... و ما..... و مردم مسلمونمون....چقدر به چالش کشيده شده بوديم و به نوعي مارمولکي ديگر اينبار نه با کمال تبريزي که با علي اکبري که خودش داعيه مذهب داره رو شاهديم...تو فيلم کتاب قانون طنز و اشک و لبخند و چاليدن به يک اندازه ديده ميشه و اين مجموع تضادها کنار هم قشنگ پرداخته شده. ايرادي که به علي اکبري گرفتم: مردم ما همينجوريشم حرف پزشکا رو به دنبلان گوسفنداي قربونيشون حواله ميدن...چرا آخر فيلم با نشون دادن شکم حامله اون زن....تشويق کرديد که با دعا و ادعيه ميشه از خطرهاي واضح پزشکي رد شد؟ خود من يکي از آشناهامو به خاطر گوش نکردن به حرف پزشکش و تشخيص مسموميت حاملگي و چموشي کردن از دست دادم...
من هم عادي بودم...سمينار رفتم...با دوستي قرار گذاشتم....سينما رفتم...خريد کردم و به همه اونايي که اون روز وقت گذاشتن و ارزش...مديونم....اما اون آدماي ديگه چي؟ دوستي معتقده آدم حسابيها کاري به اين چيزا ندارن...
.....................................
پ.ن: اینجا توی این تاریکی...نمیدونم چه حس مرموزی به آدم میریزه که وادارت میکنه گریه کنی...حتی هق هق...حتی بی مهابا.....اینطور نیست؟ یا من زیادی دل نازکم؟
پ.ن:دلم نمیخواست از دستشویی این سالن همایش بیام بیرون...موافقید؟ تازه بوی عود فارست هم بود...
پ.ن:سه شنبه مون به اعتراف رسید...از قرار ناهاری که کج شد رسید به اعتراف گاه...آدم میتونه با لنگه ی خودشو نیمه ی خودشو یافتن خودشو نابود کنه؟ به نابودی برسه؟ اینکه همه ی دنیا یک طرف تو و لنگه ات یک طرف یعنی نابودی؟
یه عمره جاده ی شمال منتظر عبور ماست نمیدونه یکی از اون دو تا قناری بی صداااااااااااااااآآآآآآآآست
