تبليغاتX
پندارهای آرایه

وقتی به آدمها نزدیک میشوی؛حتی آنها که موج منفی میدهندت و دل خوشی هم ازشان نداری؛ همه چیز عوض میشود.انگار تو یک ذره بین برداشته ای و داری تمامی زوایای رفتاری اش را با جزئیات و دلایل هر یک از رفتارهایش میبینی. درست مثل اولین بار که پروسه تقسیم سلولی آمیب را زیر میکروسکپ به آن ریزی می بینی و وارد جزئیات جدیدی که تا آن روز ندانسته ای میشوی. خب برای آنا هم همین بود. ازش بدم می آمد تا وقتی که نشستیم و به هم نزدیک شدیم. با حرف. حرفهایی که نمیشود در دیدار اول و دوم و سوم و دهم؛ آن هم برای یک همکار جدید گفت. اما حالا که میدانمش، به او نزدیک شده ام؛ کاملن درکش میکنم. حق را به او میدهم و دیگر رفتارهای غیرطبیعی ش من یکی را آزار نمیدهد و خیلی جاها هم از او دفاع میکنم. خدا بیامرزد پدر این مازیار همکلاسی مان را که هر وقت کسی می آمد از آن یکی پیشش بدگویی میکرد فقط میشنید و با جمله"هرکسی یک روحیه ای داره و این هم اینجوریه خب"؛ نه تایید میکرد نه تکذیب و این وسط دل هیچکس هم نمیشکست. حالا من هم یاد گرفته ام در قضاوت دیگران از دیگری قاطی و همصدا نشوم و بگویم"هر کسی روحیه ای دارد و این هم اینجوری است دیگر خب". و حتی از آنا دفاع هم بکنم که نمیدانید چه دختر خودساخته ای هست و توی آینه جوانیهایش؛ خود کله خرم را بینم. و بگویم شما که با مشکلات مردم آشنا نیستید؛حتمن برای این کارش و کارهای دیگرش؛نه این؛هرکسی؛ دلیلی دارد. اینطوری حس خیلی حوبی میدود زیر پوست آدم.

دیشب مهمانی بودم. با همین بچه های همیشگی. نمیدانم چرا من از این جمع یکنواخت همیشگی خسته نمیشوم؟ البته دلم جمعهای چدید و آدمهای جدید میخواهد ها؛ اما وقتی هم پیش می آید نمیروم به این بهانه که من که آنها را نمیشناسم خب!مثلن همین مهمانی چند وقت پیش را برای اینکه گروه سنی آنها ج بود! و یکی دو سالی از خودمان کوچکتر بود و ما میشدیم بابابزرگ مامان بزرگ جمع؛ کنسل کردم.اما بعد که عکسها را دیدم به نظرم نیامد که ما از آن زن و شوهرها بزرگتر باشیم. بعد توی مهمانی آقایی که دوست فریبرز (یکی از دوستامون که بهمن هم از طریق اون اومد توی جمع ما) بود هم اومده بود. دندانپزشکی که آمده بود یک سالی ایران باشد و نمیدانم چه غلطی بکند ما که آخرش هم نفهمیدیم این آقا برای چه یال و کوپال آنجایی بودنش را بیخیال شده و آمده ایران بماند. بعد من توی این مهمانی کمی خانم شده بودم و احساس خیلی خوش تیپی و خوش پوشی برم داشته بود.همان حس آشنایی که همه لباسهای نو وقتی میپوشی شان تا مدتی تو را از این حس سرشار میکنند و شاید هم به این دلیل که این کفش و لباس مید این کانادا بود و خیلی میتوانستی تویش حس برت دارد که تو هم خارجکی چیزی هستی!و البته به جان خودم فرق میکند که لباست از این مارکهای تقلبی نباشد و با خیال راحت بپوشی اش که مثلن تامی هلفیگر تقلبی نپوشیده ای که نیکو هی بیاید سوژه ات کند و آبرو برایت نگذارد! :) . بعد اینطوری که باشد تو حس واقعی میگیری نه تقلبی و این خیلی متمایز است. بعد من خانم شده بودم با آن مینیژوپ و بوت و خدا را شکر ما به مدد لوازم آرایش میتوانیم شکل و شمایلمان را هی تغییر دهیم و هی به ما بگویند صاایران شده ای و هر روز بهتر از دیروزی و هی خرکیف بشویم. و به مدد پاشنه ی بیست سی سانتی کفشهایمان قدمان از شوهرمان بزند بالا و یک نگاه از بالا به پایین به او بیندازیم!!! و کلن مثلن من بشوم همقد فریبرز و چه حالی دارد از همه خانمهای جمع با همه ی کفشهای پاشنه بلندشان ایکس سانتی متر بلندتر شوی!حالا مهم نیست نتوانی برقصی مثل همیشه و روی پا هم بند نباشی و هر لحظه احتمال سقوطت از روی آن برج ایفل زیر پایت هم برود!بعد درست وقتی من از خودم خوشم می آید؛ یعنی لحظه هایی که خودم را دوست دارم و به خودم علاقه مند میشوم؛ همزمان یکی دیگر هم به من علاقه مند میشود. اینبار این آقای دندانپزشک فرنگی هی آمد خودش را چسباند به ما و فکر نکرد ما هنور اینقدر فرنگی و روشنفکر!!! نشده ایم که یک آدم غریبه هی دعوت به رقصمان کند و هی از بغل شوهرمان و میان نگاههای پر از حرف و حدیث دیگران بمانیم که این دعوت را پاسخ گوییم یا خیر؟ و آن هم هی تکرار شود.به دعوت احمفانه اش سر میز گوش کردم و کنی اک را برای نوشیدن انتخاب کردم و ای خاک بر سرم که چه غلطی کردم.آنهمه نوشیدنی رنگ به رنگ و امتحان پس داده؛ آن "جان ی و اکر " عزیز را رها کردم و به پیشنهاد این آقای از خود راضی گوش کردم و شاید رویم نشد به او نه بگویم و شاید خواستم حالی به او داده باشم که پیشنهادش را پذیرفته ام و شاید دلم میخواست چیزی را که امتحان نکرده ام بچشم. این زهرماری بد مزه را هر چه خودم؛ یک و دو و پنج پک باز هم هیچ اثری نکرد که نکرد. دریغ از ذره ای گرم شدن. بعد آقای دندانپزشک هی هجوم می آورد سر میز به محض اینکه من میرفتم و میگرفتم به حرف. مثل آنهایی که میخواهند معاشرتی کرده باشند هم نه؛ درست میگشت دنبال نقاط مشترک و کم هم نداشتیم البته. خوش صحبت و حوشتیپ و خلاصه سر همه اوصاف یک خوش بگذار بود. شاید چون به معیارهای ذهنی من از یک مرد ایده آل خیلی نزدیک بود و کلن سلیقه است دیگر شاید شما ببینید بگویید اوغ.بعد با هم قرار اسکی و اینها گذاشتیم و خوشحال بودم کسی پیدا شد پایه این کار تا این یکی حسرت من از نبود بهمن بلکه پاک شود. بعد حالا تو حساب کن من وقتی پایم را توی آن مهمانی گذاشتم؛ گفتم یبایم اینجا از حس تازه ام بنویسم که اولین مهمانی بود که از عدم حضور بهمن دلگیر و سرخورده نبودم و احساس کردم چه سبک بارم و از او و یادش و خاطره اش و همه متعلقاتش رها شده میدیدم خودم را و این حس رهایی برایم خیلی عجیب بود و با خودم میگفتم یعنی رها شدم؟ یعنی تمام شد؟و بابتش نفس راحت میکشیدم و خوشحال بودم. بعد این آقا خیلی به دلم نشست و گفت خیلی به دلم نشسته ای. من همه ی تعریفهایش را به حساب ادب گذاشتم و اما آن آقا کارتش را به من داد و جلوی همه خواست من با او برای اسکی قرار بگذارم و شماره ام را بدهم. خدایی نمیدانستم چه بگویم؟یا چه کنم؟ بد وضعیتی بود آنهم با سابقه نه چندان خوب من توی همین جمع و مثلن در برخورد با آدمهای جدید که به نظر آنها بهمن جدید بود و نمیخواستند قبول کنند آشنایی ما مال خیلی پیش از این بوده بود. با خنده برگزارش کردم و پیچاندمش و گفتم اگر بنا به رفتن باشد با مانی هماهنگ میکنیم بهش خبر میدهیم.اتفاقن استقبال هم کرد. اما تا جلوی در ماشین که هی آمد و با من حرف زد و موقع خداحافظی که دستم را بیشتر از معمول در دستش نگه داشت و بیشتر فشرد و آن نگاه عجیبش که من معنی اش را خوب میدانستم؛ کمی فکرم را مشغول کرد که من با این آدم چه کنم؟ میشود که بروم دوست عادی اش بشوم و با هم سینما برویم و همان مردی که در یکی دو پست قبلی خواسته بودمش تالاپی از آسمان برایم افتاد و به همین زودی خواسته ام اجابت شد یعنی؟ بعد یعنی میشود با این آدم دوست عادی شد؟ یا به کل باید فراموشش کنم آن هم چیزی را که خیلی وقت است در جستجویش بوده ام؟ بعد برای امید توضیح میدهم که نمیدانم با این ادم چه کار کنم و دارم روی دوستی اش فکر میکنم که به چه شکلی باشد. امید نه میخندد نه اخم میگند و نه هیچ. نه صدایش ناراحت میشود نه غمگین نه خوشحال و نه چشمهایش را میبینم که از چشمهایش بخوانم چیزی را. مثل آن روزی که رفتم دفترش گفتم میخواهم با یکی که او می شناسدش دوست شوم؛ و از پشت میزش بلند شد بی آنکه به من نگاهی بکند چایی اش را برداشت و آمد اینور میز که من ایستاده بودم و دستم را پس زد و دو تا قند انداخت توی دهانش و هی عصبی راه می رفت و به روی خودش هم نمی آورد و چیزی در مایه های میروی برو...تو عاقلی تو بالغی میدانی چه کنی من که نمی توانم به تو بگویم چه بکن چه نکن و این حرفها. نمیدانم عکس العملش چه بود بلاخره؟ خب من نمیتوانم برایش توصیج دهم که تو خیلی جاها برای من کم میگذاری و نمیتوانی و نمیکنی و نمیخواهی و هزار تا ن دیگر می توانم به خیلی از افعالی که میخواهم با او باشد و نیست اضافه کنم و برایش بگویم و او همیشه خودش را محق میداند و من را محکوم میکند. میدانم. من در هر صورت محکومم. به اینکه شوهر دارم و دارم روی دوستی عادی با کسی فکر میکنم. اینکه دوست پسر دارم و دارم روی دوستی عادی کسی فکر میکنم. اینکه عشق دارم و دارم روی دوستی عادی یک نفر فکر میکنم. اینکه دوست عادی دارم و دارم روی دوستی عادی  یک نفر فکر میکنم.میدانم من مقصرم چون زنم. زنی که یک جایی تعهد داده بایت چیزی که شاید عقلش نمیرسیده چیست.

مانی سر کار است و من از گلو درد دارم منفجر میشوم. چایی که میخورم آن هم داغ، انگار نمک به زخمم پاشیده اند. میرندد و میرود پایین. و حس خوبی می دهد این سورش به من حسی مثل حس آرامش توام با درد و یک آخ هم چاشنی اش می کنم. میخواهم برای خودم سوپ بپزم اما حالش نیست. با اینکه میدانم تازه پیاز خریده ام میگویم ولش کن....پیاز هم که نداریم!!!و تعجب میکنم با چه عشقی با آنهمه خستگی برای او سوپ میپختم و آن سوپ چقدر هم خوشمزه میشد! عشق میخواهد این کارها که به خودم ندارم این روزها.فکر اینکه چه زود این تعطیلی ها تمام شد ناراحتم میکند. بد است اینکه آخر همه خوشیهای سطحی به یک آخرش چه و یک هیچ بزرگ میرسی. اینکه این روزها نرفتم سرکار و رفتم مسافرت و بعدش چه؟ باید از شنبه و اینهمه فورباغه قورت نداده بترسم. دلشوره دارم.

توی مهمانی همه به دندانپزشک فرنگی مذکور اشاره میکردند و میگفتند مانی بیا که برای زنت یک جرونیمو پیدا شده! بعد صحبت رسید به اینکه آمدیم همدیگر را به شخصیتهای فارسی وان و این فیلم ویکتوریای مبتذل نسبت دهیم که متاسفانه تمامی جمع تحصیلکرده و روشنفکر ما اینها را میشناختند و هرچند کامل نه؛ اما نصفه نیمه دنبال کرده بودند و مایه بسی خجالت بود این و بود دیگر. بعد من برداشتم یک حرف نپخته و نسنجیده و نشسته گفتم که هر وقت یادم می آید حالم بد میشود. صوفیا موهایش را مدل پریشان ریخته بود دورش و من یک مدل شینیون ساده با یک تاج کوچولو برای خودم درست کرده بودم.کل کل ما از وقتی وارد شدم و روسری ام را برداشتم شروع شد که من مثل زنهای مسن موهایم را درست کرده ام و من هم گفتم لااقل توی چیزی گیر بده که خودت سوژه نباشی! نکرده ای یک شانه به موهایت بزنی حتی! میزبانی گفته اند خیر سرت! و البته همه همیشه به این کل انداختنهای ما آشنایند. بعد گفت من مثل تین ایجرها موهایم را درست کرده ام و منم گفتم بله آخر باید سنت را پشت چیزی مخفی کنی تا مشخص نشود دیگر! بعد ادامه بخث رسید به اینکه من بهش لقب ویکتوریا دادم و مردها همه متفق القول من را تاتیانا دانستند و هر کسی توجیهی میکرد که زنش تکه تکه اش نکند! و حرف قبلیشان که اذعان داشته بودند تاتیانا خیلی لو ند است! با این قاطی نشود! مثلن میگفتند رنگ موهایت شبیه است! یا اینکه چون بچه نداری! یا اینکه مدل موهایت! شکل چشمهایت او را تداعی میکند! و خلاصه صوفیا اصرار داشت من مرسدس هستم و بس! بعد یکی یکی کامیلا و اینها هم نامگذاری شدند روی بچه ها و آخرش من برگشتم به یکی از خانمهای جمع که شوهرش کتکش میزد و جدا شده بود و خانه خواهرش زندگی میکرد گفتم تو فرناندا هستی! (خواهر ویکتوریا که دقیقن همین وضعیت را توی فیلم دارد)وای....نگاه پر از آه و حسرت و دلشکستگی اش را روی من ریخت که هر وقت یادم می آید دلم آتش میگیرد.بعد هم وسط مهمانی به بهانه سردرد رفت. میدانی؟ خدایی من فقط برای تیپش که خیلی شبیه او بود این حرف را زده بودم و اصلن موقعیت طرف یادم نبود. یعنی توی ذهنم این فاکتور نامگذاری ام نبود. اما گند زدم دیگر. درس عبرت بگیرید و دهانتان را بی فکر باز نکنید دیگر همین.

اتاقها را به هم ریخته ام و لباسها گوشه و کنار پخش شده اند. حس و حال کار کردن هم ندارم و الان فقط دلم میخواهد یکی بیاید من را ببرد سینمایی فشمی...جایی...همین...

میگویم حسابی خاله زنکی راه انداخته ام با این پستم. بگذاریدش به حساب برگی از دفتر خاطرات یک زن سی و اندی ساله!
...................................................
پ.ن: دوست عزیز...باور کن نمیشد تلفنت را توی آن شرایط جواب داد اما خیلی دلم میخواهد توی حال و هوای این روزهایت شریکم کنی...
...................................................
لحظه ای با من باش....

حرفی شبانه بر زبان ماه آمد
یک مرد از توی دهان ماه آمد
یک ساعتی با من تمامم را قدم زد
مردی که با اسب از جهان ماه آمد
از اول این کهکشان راه شیری
تا آخرش بی وقفه با من راه آمد
هی نقشه های آسمانی می کشیدیم
دنبال من از چاله توی چاه آمد
من مردم و می خواست مثل من بمیرد!
بوسیدمش ...آرام شد! کوتاه آمد!

حدیث غلامی


 

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:52 | لینک  | 

میگم سحر چطوره؟ خوبه؟
میگه سه هفته پیش از هم جدا شدیم
یخ میکنم ...داغ میشم...مور مورم میشه و دست و پام سوزن سوزن میشه....شاید هم رنگم میپره و مثل مهتابی خراب حیاط رنگ به رنگ هم میشم...درست مثل وقتی که سه چهار هفته ای ازت خبری نبود و بعد وسط حرفهای عادیمون خودت رو اینجوری معرفی کردی:"کسی که همین چند روز پیش پدرش رو از دست داده"...اون موقع هم همینقدر ناراحت شدم...شاید خیلی املم اما هنوز هم وقتی خبر جدایی دو نفر رو میشنوم...اولین عکس العملی که نشون میدم ناراحتی و ابراز ناخرسندی و آه و افسوسه...
میگم الان حالت چطوره؟ناراحتی؟غمگینی؟دلت براش تنگ شده؟احساس تنهایی میکنی؟واقعن سخته....من درک میکنم چقدر سخته...وای خدای من...چطور شد این اتفاق افتاد؟ میدونی ناراحتی داره جدایی....اونم شماها که تقریبن با هم مشکلی نداشتید...
میگه نه...من واقعن ناراحت نیستم...میدونم که کار اشتباهی نکردم...
میگم نه....میدونم الان ناراحتی...داغونی...میخوای به روی خودت نیاری...میخوای غرورت حفظ بشه...تو الان از غصه مردی اما گرمی هنوز حالیت نیست!
میگه دیوونه و میخندیم...شاید از اون خنده های تلخی که گذر توش مستتره...خنده ای که لحن دلگرمی و امید به آینده و روزهای جدید رو در پیش داره و گذر از اتفاقهایی که شاید نباید می افتاد و افتاد....و اشتباهی افتاد و به هزار و یک دلیل دیگه روی افتادنشون پافشاری هم شد.
میگم خاک بر سرت که نتونستی نگهش داری...بی لیاقت....
میگه من دارم میگم مطمئنم کار درستی کردم...من اشتباه نکردم و ناراحت هم نیستم...
میگم میخواستم مطمئن شم.....
میگه اکی من برم خونه گرسنه ام شد...
میگم الان چه شام گرم و چربی برات فراهمه؟کی تو خونه منتظرته؟چه چراغی برات روشنه؟
میخوام ته دلشو خالی کنم....اما محکم تر از اینهاست....بروز نمیده که نمیخواست از دستش بده و به خاطر خودش گذاشت بره...
حسی مثل پرنده ای از قفس پرید برام تداعی میشه...
.........................
پ.ن: صدای من را با لحن دریا می شنوید...هوا خوب و آفتابیست و کمکت میکند هوای دلت هم...
........................

لحظه ای با من باش...


رنگ آیینه رفته از آهم...
بوی سیگار می دهد ماهم!
دارد از پشت بام می افتد
آسمان...آسمان کوتاهم!
قهوه سر رفته است از چشمم
شیر می ریزد از گلوگاهم...
دست تاریک یک نفر خورده
بر تن کهکشان دلخواهم!
میهمان می کنم به یک بوسه
عقربی را که بر سر راهم...
یک فرشته مگر بیاید تا
دست های من و تو را با هم...

حدیث غلامی

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:49 | لینک  | 

میدانید؟ انتخ ابات مان هم توی همه چیز شده عین همان مفهوم فرضی انتخ ابات ر.یس ج مهوری مان. دوستی از جشنواره مطبوعات گله میکرد که با نتایجش همه را غافلگیر کرده بود و نه اینکه حق خودش را خورده بودند لابد. بعد انگیزه اش هم این میان از شرکت و تکاپو به کل توی این زمینه از دست داده بود. توی کنفرانس .... هم که مقاله ای به چه هلویی آماده کرده بودیم که سرش دعوا بود و رئیس میگفت اسم من را هم بنویسید چون او هم اطمینان داشت این مقاله ای که حاصل شش ماه کار است به طور حتم چیزی می شود؛ و نشد! نه اول و دوم و سوم که هیچ! حتی توی پرزنتهای دیواری هم جایی نداشت!  نه اینکه چون حق خودمان را خورده بودند، چون وقتی می رفتی سراغ مقاله های "برتر" اشکت می آمد دم مشکت! خب، شاید من هم دیگر ناامید شوم و نروم عمرن سراغ هیچ مقاله ای. با این وضعیت داوری و انتخ ابات. اینها را گفتم؛ که بگویم حالا از اینکه پارسال نرفتم جشن وبلاگ نویسان برتر پرشین بلاگ؛ دیگه ناراحت نیستم. کیفیت برگزاری معلوم بود مثل سال قبل نبود. آخرش هم نفهمیدیم معیار برگزیدگی چی بود و چی نبود؟ در عوض با کلی وبلاگ بی نام و نشون آشنا شدیم که بعد هم اومدم بازشون کردم هیچ چیز برای خوندن توشون پیدا نمیشد. آدم فکر میکنه قحطی اومده. همنیطور که مملکت انگار قحط الرجال شده؛ این فحطی داره به همه می رسه. مثل یک بیماری واگیر دار. از سرش بگیر تا تهش برو.
.............................................................................
پ.ن: لنگ دراز جون ما رفتیم لوح تقدیر تو رو هم گرفتیم با جایزه ات. حالا مونده برسونم دستت فقط. هر چند توی طنز تو باید اولی دومی چیزی میشدی دیگه.خوب بود پرشین بلاگ حالا که مذهبی ها رو جدا کرده بود و سیا س ی ها رو هم حذف؛ لا اقل دسته بندی ادبیات و اجتماعی و اینا هم میداشت.
پ.ن: لوح تقدیر خودمون رو هم دادیم دوست همراهمون قایم کنه برامون تا آبرومون نره با "نویسنده وبلاگ پندارهای آرایه "بودنمون! خدایی نمیشد آوردش خونه!
پ.ن: بد نبود پای اون لوح ها مهر و امضایی هم میبود اقلکندش!
پ.ن: عکسهای روز جشن رو تو وبلاگ ویولت ببینید.
 اینم روز جشن وبلاگهای برتر بانوان بلاگستان!!!
جشن بانوان بلاگستان!!!!!

 راستی نصف سالن آقا بودن و این خیلی خوب بود.خوشایند بود هم.

بعد نوشت: آقای شمشیرگرلطف کردن به این نوشته لینک دادند.اما به گمونم اینکه گفتن لحن بعضیها دور از انصاف بوده یکی از اون بعضیها من بودم. شاید چون ریاد انتقاد کردم و زیاد راضی نبودم. با این حال بد نبود یک خسته نباشید هم می گفتم:پس خسته نباشید.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 21:5 | لینک  | 

رو به رویت نشسته ام....توی چشمهایت نگاه میکنم....دالانهای بی انتهایی که هر بار میتوانی بار اولت باشد و تویش گم شوی...لحظه ای مکث میکنی...نگاهم میکنی....چشمهایت را تنگ میکنی....میگویی چرا مثل غریبه ها نگاهم میکنی؟ یک دریا خنده از چشمهایم می پاشد روی صورتم...شرمنده از اینکه مچم را گرفته ای میگویم آخر برایم غریبه ای.....
غمگنانه است.....اما همین صحنه های ساده و معمولی من و تو را می سازد...لحظه های من و تو به همین سادگی میگذرد....به سادگی لحظه هایی که مطلقن به هیچ چیز فکر نمیکنیم....آرامیم...و در تکرارهای خوشایندی مرور میشویم...من و تویی که شاید دیگر تمام شده ایم....خیلی وقت است از دید دیگران تمام شده ایم و حالا اینجا....توی این نقطه..... بارقه هایی از شروع های من و تو متولد میشوند....بی آنکه کسی بداند....یواشکی میشویم...و زندگی را مرور میکنیم....و همه سالهاست از یاد برده اند سرزندگی ما را که لای غبار روزها گم شد. من و تو میتوانیم باز هم شروع شویم مگر نه؟ به شروعی دوباره فکر کرده ای؟

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:21 | لینک  | 

میگه:تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است ، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم !
در اينصورت  كره زمين مانند فردي 46 ساله خواهد بود! هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره ي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم !اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي ، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند. اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود ! يعني زمين آنها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد  و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد . در اوايل هفته ي پيش ميمون هاي آدم نما به آدمهاي ميمون نما تبديل شدند! و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت . انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!! بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي گذرد و...
حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره ي 46 ساله آورده است !!! او طي 40 دقيقه ي بيولوژيكي از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است . او خودش را به نسبتهاي سرسام آوري زياد كرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!سوختهاي اين سياره را مال  خود كرده و همه را به يغما برده است! و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حمله  برق آسا نگاه مي كند!!!!!!!!!!!!
 
بعد من به این فکر میکنم که از شناختنت چقدر میگذره؟ از اومدنت؟ از گرمی آغوشت بعد از اون هماغوشی تلخ وسط اون زمستون سیاه و سرد...هان؟چقدر میگذره؟ بگو ببینم از رفتنت....از رفتنت و به مجسمه سکوت تبدیل شدنم چقدر میگذره ؟از اون لحظه ای که دیگه دلم واقعن لرزید..از رفتنت.از قطعی شدن رفتنت. دو روز دیگه این موقع تو کجای کره زمینی و من کجا...هوم؟چقدر از اون روزا میگذره؟ از اون جمله ی دلم براتون تنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ شده ات.....همونی که یک ربع بهش نگاه میکردم و اشک میریختم....از اون لحظه چقدر میگذره؟
.................................................
پ.ن1: شماها تا حالا پیش اومده که رسمن به غلط کردن بیفتید؟ هان؟ اوهوم...برای من همین دو روز پیش، پیش اومد. من باشم دفعه ی دیگه بخوام هنر!!! آشپزی به خرج بدم. رسمن دهنم سرویس شد و به هیچ کاری نرسیدم. همه چیز نصفه نیمه پیش رفت. پذیرایی در حد فاجعه. قسمت دهشتناک ماجرا این بود که اصلی ترین غذاهای شام رو مثل بیف استروگانف و لازانیا توی فر جا گذاشته بودم و اصلن سر سفره نرسید. البته قسمت زیادیش تقصیر این کسی بود که قرار بود به من کمک کنه.ده بار گفتن اینا رو یادت نره و اصلن هیچ.مهمونای بیچاره هم کله شون داغ شده بود و حالیشون نشد چه کلاهی سرشون رفته.از آرایشگاه که اومدم به زور مانی رو بردم آتبیه. میگفت ولم کن دیر شده من حاضرم اصلن عکس نداشته باشم اما صاحبخونه ی بیشعوری نباشم. نتیجه اینکه ما ساعت نردیک  و مثل عروس دومادا رسیدیم.خب یک تعدادی از مهمونای طفلکی هم که فکر کرده بودن امسال هم مثل پارساله که جای سوزن انداختن نبود هم زودتر اومده بودن.میگفتن پارسال ساعت 8 اینجا کلی بزن برقص بوده و حالا هیچکی نیست چرا؟ نمیدونستن من هرچی ورد بلد بودم خوندم تا مهمونا دیر برسن! مانی هم اینقدر حرص خورد و من رو حرص داد سر دیر شدن که نگو. استرس و ناراحتی توی همه ی عکسای آتلیه ای مون تابلوئه. به همه ی مردای زندگیم فک میکردم و اینکه توی این شرایط واقعن هیچکدوم میتونستن منو درک کنن و باهام همراه بشن و جای حرص خوردن و دادن به جنبه ی هیجان انگیز ماجرا نگاه کنن؟ میشد واقعن توی اون مسیر شاد بود؟ساده گرفت و خندید و از با هم بودن لذت برد؟ حتی وقتی راه همیشگیمون بسته بود؟پلیس هم عجب وقتایی میاد چه مسیرایی رو میبنده.مسیری که 5 دقیقه بعد ما رو به خونه میرسوند بسته شده بود و  45 دقیقه چرخیدیم. میگم دو تا کارگر گرفته بودم پذیرایی کنن آخرشم خمدم همش دنبال کاسه و بشقاب میدویدم.نمیدونم چرا ایرانی جماعت توی هر سمتی هست اهل دودره بازیه.راستی بفرمایید کیک!
پ.ن2: بین اونهمه آهنگ قشنگ شاد رپ و رقصی و تولدی و اینایی که جمع کرده بودم؛بین اونهمه یالا یالا رقص و شادی و خط دائم ندارم اما ایرانسل که دارم و جیگیلی و اینا....همه ی بچه ها دیوانه وار گیر داده بودن به" وای...تنها شدم آی!!! کجای دنیای!!!مگه منو نمیخوای!!!" مال بنیامین. میخوندن و میرقصیدن. رقص و بزن بکوبمون خوب بود هرچند به طرز عجیبی نصف مهمونا نیومدن اما همینایی که اومدن هر نفر انداره ی ده نفر بودن. به زلزله گفته بودن زکی.من نمیفهمم اینایی که یک دعوت به شادی رو ایگنور میکنن از زندگی چی میخوان؟فلسفه شون چیه که دم اومدن مهمونا زنگ میزنن بهت و بهونه های مزخرف میارن؟!!!شک ندارم وقتی یک خوشی رو ایگنور کنی یک ناخوشی جاش میاد.
پ.ن:جای خالیت هنوزم توی ذوق میزنه...مخصوصن که دوستی باهات هست تا درکت کنه...که از  همه ی ماجراهات بدونه...که هی سرتو بری توی گوشش و بگی اگه الان بود اینجوری میشد اونجوری میشد.نبودنت مهمونیها رو برای من فقط تا سرحد برطرف کردن تکلف تنزل داده.
پ.ن۳: افتادم رو دنده شغل عوض کردن و این به گمونم پایان دوره ی حرفه ای زندگی من!!دیگه تغییر برام شده مثل اکسیژن و لازم.یک کار خوب توی این شرایط شلوغ پلوغ پیشنهاد شده و من باید تا شنبه حواب بدم.میدونید معیارام چیه؟!!وای....نه...من از امید دور میشم....دیگه ناهارا با هم نیستیم....دیگه ۵شنبه هاش تعطیل نیست...خدایی باید گفت رزشک.
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 2:46 | لینک  | 

امروز صبح که صفحه ی گوگل رو باز کردم این شکل رو دیدم:

 

فکر کردم چرا گوگل خودش رو سانسور کرده؟اما جالب این بود که به مناسبت تولد مورس این شکلی شده بود! :)

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 22:55 | لینک  | 

يك بنده خدايي هست از شركاي كاري شركت؛خيلي دور و بر من ميپلكه...ميدونيد؟از اون مرداي طفلكي...بي زبون...بي دست و پا...چيكار كنه بيچاره خب علاقه مند شده ديگه.اونم به كي! بيچاره ي طفلكي.حالا نه كه خيال كني حرفي زده يا كاري كرده يا ميكنه ها؛نه...اصلن....فقط اين دور و برا آروم واسه خودش ميپلكه....فقط هي در جوار ما ظاهر ميشه...هي برات كاراي ظريف انجام ميده...چيپس و پفكي برات ميخره....لقمه اي صبحونه ميگيره....پيش رييس هواتو داره...كاراتو انجام ميده...تنبليهاتو به دوش ميكشه...خلاصه ميخوام بگم اين آدم دلش می خواست با ما بشنگه و روش نمیشد. یا شخصیتش اجازه نمی داد یا یک همچین چیزی. منم بیکار نمیمونم و گاهی یک نوازشی چیزی میپرونم.مثلن تا میاد هدفون میذارم تو گوشم تا بگه چه آهنگی گوش میدید؟و منم پز بدم که بله ببین من چه باحالم محسن نامجو گوش میدم!وبعد همون ترانه محسن نامجو بشه خوراک یک ماهش.خلاصه این بنده خدا امروز گفت میخواد عطر بخره و من گفتم بیا با هم بریم بگم چی بخر!خب با توجه به اینکه این بنده خدا گلوش کمی تا قسمتی گیره؛این کار رو میشه بهش گفت چی؟فکر کنم به همین میگن کرم ریختن؟!!
.....................................................
پ.ن:هی!با تو ام!حواست باشه!من خیلی مواظبت بودم و سعی کردم برات کرم نریزم اما انگار بدجور پشت و پهلوت میخاره ها؟گفتم که نگی نگفته بودی؛بعد از این هیچ ارفاقی در کار نیست. :)
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 18:41 | لینک  | 

يكي از مشتريهاي كره اي شركت ديروز آمده بود و آخرين قرارداد اينور سال را امضا كرد و به پاس تشكر هم براي مديرعامل محترم يك بسته سوغاتي از اون ور آب آورده بود.اين مدير عامل برعكس ساير مديرعاملهايي كه كارمندشون بودم خيلي طفلكيه.يك جورايي مظلوم و بي دست و پا.البته از نظر سوادي هم زياد بالا نيست.بنده خدا بعد از رفتن طرف؛طبق عادت اومد جلو و گفت بچه ها بياييد سوغاتي كره اي.من كه نميدونم چيه اما علاقه اي به آدامس و شكلات ندارم بياين اينو بين خودتون تقسيم كنيد.همه حمله ور شديم و نفري يك بسته برداشتيم.به عبارتي ده بسته توي جعبه بود.قوطيهاي شبيه سيگار البته مقواي عالي و طلايي رنگ زيبايي هم داشت.به نظر چيز ارزشمندي ميومد.از اونجايي كه همش كره اي نوشته بود نتونستيم بفهميم چي به چيه.چند نفري همون لحظه باز كردند و مشغول خوردن.چيزي شبيه برگه ي هلو يا قيسي خودمون توش بود.چهارتا.تعريف كردند كه مزه اش اول نعنايي و بعد تلخه.روش دستور مصرفي داشت بر اين معنا:روزي سه بار اول جويده و سپس بلعيده شود.همين.تنها جمله ي انگليسيش هيمن بود.خلاصه من كه بهش مشكوك شده بودم نه بازش كردم نه خوردمش.شركت كه تعطيل شد و همه رفتند رفتم سرچ كردم ببينم اين چيه.به نتيجه ي جالبي رسيدم!آقاي كره اي براي مدير عامل يك بسته تق ويت كننده ي قواي جن .سي مخصوص كره كه خيلي هم معروف هست آورده بود!!نوشته بود خاصيت كلف.ت كنندگي آل.ت ! و بهبود حالت نعو.ذ! و برطرف كننده ي مشكل انزا.ل زودرس داشت!زنگ زدم به يك يك دوستان كه ديدم نه تنها خودشون خوردن بلكه اعضاي خانواده رو هم ازش بي نصيب نذاشتن!تنها موند يك همكار آقا كه امروز نيومده ببينيم چه بلايي سرش اومده!حالا هم از صبح اين دختراي شكمو رو دست ميندازم ميگم واي!ببين!دماغت بزرگ و كلفت شده!گمانم هيچ جاي ديگر دنيا لنگه ي اين اتفاق نيفتد.به همين سادگي.
..........................................
پ.ن:يك نفر خواسته بود لينكشو بذارم نميدونم كي بود لطفن دوباره بگه.
پ.ن:ديروز بلاخره نامه ي اتمام پروژه رو براي چهارتا سازماني كه باهاشون درگير بوديم زديم.نميدونيد چه لذتي داشت وقتي پولهاي باقيمانده رو كه بايد بهمون ميدادن حساب ميكرديم!بلاخره تمام شد!اينش بيشتر لذت داشت!واقعن خسته نباشم!
پ.ن:نميدونم چرا امروز اينقدر افسرده ام.بي هيچ دليلي.

پ.ن:اين سايت corbis هم براي من شده يك همدم.يك مونس.وقتي دلم گرفته ميرم روش سرچ يمكنم.بعد از ديدن عكسهاش روحيه ام شاد ميشه.مثلن يكبار ميزنم جدايي.اين عكس رو ميبينم و آه ميكشم.يا دوري.يا سرچ ميكنم انتظار.اين مياد.يا love hug!بعد از ديدن اين و اين و اين خوش خوشانم ميشه!يا وقتي ميزني نااميدي...اينا كه مياد ميبيني اين حسيه كه همه ي انسانهاي دنيا اسيرش ميشن!و فقط اين تو نيستي كه داريش!

پ.ن:براي ماني دو تا تيشرت خريدم هيچكدوم اندازه اش نبود.يادم رفته سرشونه هاي ماني چقدر پهنه.يارو هم پس نميگيره.هيچي ديگه صد و خورده اي رو بايد بريزم دور.اينم از سورپرايز من!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 10:4 | لینک  | 

چيه؟ميدونم كه هيچ وقت حتي فكرشو نميكردي بتونم ازت ببرم.فكر ميكردي اينقدر منو به خودت وابسته كردي كه نتونم روزي بدون تو سر كنم.شايد فكر ميكني نميتونم بدون لمس خيسي بوسه لبهام بهت سر كنم و اگه روزي نبينمت ميشم يك ديوونه ي تمام عيار عصبي.ميشم يك سگ هار كه ميخواد پاچه ي همه رو بگيره.دپرس ميشم و افسرده ميفتم يه گوشه.فكر ميكردي اگه حضور هميشگيت ازم دريغ بشه؛ديگه زندگيم گرما نداره.توي اين روزاي سرد يخ ميبندم و از غصه و حسرت نداشتن گرمات يخ ميكنم.فكر ميكردي نبودنت داغونم ميكنه و نميتونم تاب بيارم.مطمئنم كه تمام اين 22 روز منتظر بودي يك روزي بيام سراغت و التماست كنم كه دوباره داشته باشمت.اينقدر به خودت مطمئن بودي كه من برميگردم سمتت كه هيچ تلاشي براي برگردوندن اوضا و بهتر شدن خودت نكردي.حتم داشتي اونقدرها صبور نيستم و اراده ندارم كه بتونم بي خيالت باشم.فكر ميكردي تمام اين روزها از نبودنت و نداشتنت ماتم گرفتم و مستاصل شدم.
اما اشتباه ميكردي.ديدي كه با همه ي وابستگي كه به وجودم ريخته بودي تونستم و الان 22 روزه كه ازت بريدم و حتي وسوسه نميشم بهت فكر كنم.حتي وقتي با ديگرون ميبينمت هم ذره اي احساس ناراحتي نميكنم.حتي دلتنگت هم نشدم.اينا رو نوشتم كه به تو ثابت بشه كه ميتونم بدون تو هم حتي سر كنم.سر كنم و دق نكنم.سر كنم و فراموش كنم همه اين سالهايي كه باهات بودم.همه ي اين همنشينيها.همه ي بوسه زدنها.همه ي گرم شدنها.همه ي حس خوب زير رگهام دووندنها.همه رو ريختم دور.ديگه فراموش كردم.
........................................

لحظه اي با من باش...

تا ته قصه چه پیدا و چه پنهون با توأم
زیر آوار مصیبت یا که بارون با توأم
دل به دریا زدم و کاری به دنیا ندارم
تو سکوت سنگی دنیا غزل خون با توأم
هر چی تنهاتر بشی دنیا تو رو کمتر می خواد
خودت اونوقت میبینی چقدر فراوون با توأم
سخت گرفته همه دنیا که تو رو رها کنم
تو هجوم سختی ها ببین چه آسون با توأم
تو زمستون سیاه و سینه سوز روزگار
سخته باور مثل جنگل تو بهارون با توأم
غرق موج عشقتم هرجا بری باهات میام
تو سکوت برکه و خروش کارون با توأم

........................................
پ.ن:اين ترانه هم تقديم به تو براي همه ي سخت كوشيهات و به پاس همه ي رسيدنهات عزيزم...من كه دارم با اين تزريق ميكنم اين روزا...
پ.ن:جواب كامنتهاي پست قبل و يكي قبل داده شد.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:19 | لینک  | 

ببین؛امروز دیگه میخوام توی همین صفحه که باعث آشنایی من و تو و موندن من با تو هم بوده؛همه حرفهامو بزنم.هی خواستم نادیده بگیرم بدیهایی رو که در حق من کردی.هی خواستم به روم نیارم.هی تو بدی کردی و هی من ندیده گرفتم و کوتاه اومدم و بخشیدمت. ولی تو نه تنها سعی نکردی بدیهاتو جبران کنی؛بلکه از این ملایمتی که من به تو نشون دادم؛روز به روز سو استفاده کردی.اون اوایل خوب بودی.نمیخوام از حق بگذرم.جدای از تازه بودنت، تو اون اوایل از همه گزینه های پیش روم بهتر و مناسب تر به چشمم اومدی. البته اگر دقت کنی در بیشتر روابط،همیشه اون اوایل همه چیز مرتب و منظمه.وگرنه همون اول جنین اون رابطه سقط میشه و رشد نمیکنه و اونقدر بزرگ نمیشه که بشه وبال گردنت یا بوی تعفنش دور و برتو پر کنه و تو کاری هم نتونی بکنی.مدت زیادیه که من همراه تو هستم.مدت زیادیه که هر روزمو با تو آغاز میکنم،هر شبمو با تو یا حداقلش فکر کردن به تو به پایان میبرم.حتی وقتی هم توی مسافرت باشم،یک لحظه از یادت غافل نمیشم.همیشه بهترینها رو برات خواستم.همیشه سعی کردم تو بهترین باشی و احساس کمبودی نکنی و چیزی کم نداشته باشی.خواستم که تو حرف اول رو بزنی.اگه جایی کسی ازت تعریف کرده به این تعرف بالیدم.اینا رو میگم که بدونی من چطور تو رو میخواستم.و تو در عوض چیکار کردی؟درسته که من نباید توقع زیادی ازت داشته باشم چون مهمون ناخونده توام.البته نمیشه خودتو تبرئه کنی و بگی واقعا ناخونده بودم.تو یک جورایی منو به خودت خوندی.شاید خودت دقیقا یادت نیاد که چطوری از من خواستی و دعوت کردی تا باهات باشم؟ولی مطمئنا اگه این دعوت تو؛با اون لحظه ای که من توی انتخاب گیج و سر درگم بودم؛هم زمانی نداشت،الان من اینهمه از دست تو زجر نکشیده بودم تا این حد که بیام اینجا از بدیهات بگم.و الان هر کاری بکنم نتونم ازت دل بکنم.نتونم بند و بساطمو جمع کنم و از دل خونه تو برم جای دیگه.که دل کندن اینقدر برام سخت و مشکل باشه.که این دل بستن اینقدر باعث آزارم بشه.که مجبورم کنی به ترکت برخلاف میل باطنیم.امیدوارم لا اقل خجالت بکشی از رفتاری که این چند وقته با من داشتی و ذره ای شرمنده بشی از بازیهایی که این مدت سر من در آوردی.البته میدونم با خیلیهای دیگه هم از این بازیها کردی و هنوزم داری ادامه میدی.نمیدونم کی میخوای دست از این کارات برداری؟چرا همش با وعده و وعید خوب شدن منو سرکار میذاری؟فکر میکنی تا چند وقت دیگه من پای تو بمونم با این قولهای الکی که بهم میدی؟که خوب میشی،که همه چیز درست میشه؟تا کی با این دروغهای الکی میتونی منو واسه خودت نگه داری؟ من و حتی امثال منو؟چرا نمیخوای ما بدونیم که دیگه تو اون توی قدیمی و صمیمی نیستی؟تا کی من هی بخوام با تو ارتباط داشته باشم و از طرف تو ریجکت بشم؟تا کی هی پنجره ارتباطی خودتو با من میبندی و نادیده میگیری؟چرا برات اهمیت نداره که من مدتهاست نتونستم با تو هر وقت که دلم خواست تماس برقرار کنم؟چرا از هر ده بیست تا تقاضای من برای بودن با تو کی دو تاش بیشتر جواب داده نمیشه؟اوایل یادته؟ یادته روی هوا همه تماسهای منو میقاپیدی؟تو حتی تازگیها دریچه تماس دیگران رو هم به روی من بستی.حتی از تماس اونای دیگه به هر نحوی که بتونی با من جلوگیری میکنی.درسته من نباید توقع زیادی بابت محبتهایی که به من کردی داشته باشم،ولی اینم یادت نره که این من بودم که باعث رشد و بالندگی تو شدم.نمیتونی نقش منو توی پر طرفدار شدن خودت بی تاثیر بدونی و انکار کنی.خیلیها از طریق من با تو آشنا شدن.خیلی از همین خاطرخواههایی که الان داری و بابت داشتنشون خودتو گم کردی و نمیشناسی.اگه همین سر زدنهای مداوم من به تو شکوه و عظمت نداد بگو؟اگه میخوای انکار کنی که من و امثال من تو رو بالا کشوندیم بگو؟اگه الان میتونی با افتخار بنویسی که به مرز چهار میلیون پست رسیدی،نباید شک کنی که دلیل نزدیک به هزارتاش من بودم.پس نمیتونی فقط خودتو مهم بدونی.چرا اگه قراره اتفاقی بیفته به من نمیگی؟چرا نمیگی که سر فروختنت دعوا شده؟چرا نمیگی کار به دادگاه کشیده؟چرا نمیگی داری تمومش میکنی؟داری تموم میشی؟تا کی دروغ؟ تا کی وعده وعید؟خسته شدم دیگه.خسته ام کردی.نه میگذاری بنویسم نه میگذاری برایم بنویسند نه میگذاری ببینمت.تا کی سرور ارور؟تو مدتهاست دیگه بلاگفا نیستی.بلکه به قول یه بنده خدایی بلاگفاک هستی.یک مطلبی بود تحت این عنوان:که توی هر کشوری اگه به رییس جمهورش بگی fu*ck you  چه اتفاقی میفته؟حالا هم تو به من گفتی fu*ck you! من هم به تو میگیم fu*ck you!  و تموم!کاش همه اونایی که روت حساب کردن همینو بهت بگن!اگه اون موقعی که من به سرم زد با تو باشم،اون persianblog لعنتی بازی در نیاورده بود،من مهمون ناخونده دل سنگ و دست خالی توی وطنی! نمیشدم!که حالا مجبور بشم بر خلاف میل باطنیم جمع کنم دلمو و دل بکنم و برم.کاش مجبور نمیشدم.
.........................................
پ.ن:میدونید که....میدونم...


نوشته شده توسط آرایه در ساعت 21:12 | لینک  | 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:32 | لینک  | 

گ.ز و .س .از اون كلمه هايي هستند كه هر كي ميشنوه يا تا بناگوش سرخ ميشه؛يا تا بناگوش علامت تعجب ميشه؛ اما در هر حالتي از اين دو حتمن حتمن نيشش تا بناگوش باز ميشه.همين خودتو الان نگاه كن!نيشتو ببين!خلاصه حتمن شماها هم داشتين آدمايي دور و برتون كه مرتب از اين فيوضات الهي  بهرمندتون ميكردند.سالها پيش يك همكاري داشتيم كه به لقب دهن پر كن "اسكانك" مفتخر شده بود.البته صد رحمت به اسكانك! طرف از اينور ژامبون گوشت ميلمبوند و از اونور در قالب گاز تقديم ملت ميكرد.خلاصه اين بود تا اينكه يكبار توي اوج برف و سرما طرفاي ميدون وليعصر؛ عين ديشب سرد و مثل موش آب كشيده شده؛خوردم به پست اين آقا.گويا منو ديد و خودشو به نديدن زد!اما من سمج تر از اين حرفا پريدم روي كاپوت و براش دست تكون دادم.حداقل ميتونست منو تا يه مسيري برسونه!جاتون خالي تا نشستم توي ماشين فهميدم اي بابا اين گرما نه مال بخاري بلكه مال محصولات گازي بوده كه آقا توي فضا متصاعد كرده بود.باور كن داشتم دلپيچه ميگرفتم!مسموم شده بودم!نه ميشد چيزي گفت نه ميشد تحمل كرد.
اين بود تا اينكه پريشب آقاي اسكانك كه حالا دوره ي دكتري مكانيك رو توي بهترين دانشگاه كانادا ميخونه؛و بورس شده؛اومده بود ايران و براي ماها تعريف ميكرد كه اونجا يك اتاقي توي دانشگاه داره و دم دستگاه و تشكيلاتي.البته اتاق ها! مثل سوييت ميمونه.بعد داشت تعريف ميكرد كه يك روز توي اتاق تنها بوده و خلاصه حسابي از خجالت معده اش در اومده بوده كه رئيس گروه بيخبر مياد تو اتاقش و بله ديگه!!!خلاصه كه آبروي هر چي ايرانيه اونجا برده.جالبش اين بود كه گفت اونجا بهم لقب اسكانك دادن!!! ما رو ميگي! زديم زير خنده كه اهههه!چه تفاهمي!!!مام بهت لقب اسكانك داده بوديم! و بعد ماجرا پشت ماجرا بود كه از اسكانكي اين آقا تعريف و اعتراف ميشد!!
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 16:7 | لینک  | 

هي جناب! خيلي خوشحالم كه توي اين يك ماه گذشته تخ.مم هم حسابت نكردم!پشت بهت كردم و براي "تو" و صدات كوچكترين اهميتي قائل نشدم.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 9:47 | لینک  | 

از بوي عطرهاي ارزون قيمت مردونه مثل دريك و الپاسو و اپن خوشم مياد
از بوي عطرهاي ارزون قيمت زنونه مثل مگزي و بلو ليدي و مگنوليا و حتي هاوايي! خوشم مياد

از نگاه كردن به تو وقتي داري حرف ميزني خوشم مياد

از دست همو گرفتن موقع عوض كردن دنده خوشم مياد
از آدامس FIRST  طعم نسكافه خوشم مياد 

از آب انبه ؛ آب انار؛آب پرتقال؛ خوشم مياد
از كري خوندن تو تخته؛ورق خوشم مياد
از شنا؛ اسكي؛تنيس؛ توپ بازي توي دريا؛واليبال لب ساحل؛ماهيگيري؛شكار؛تير اندازي؛تخته؛رامي؛پوكر؛حتي حكم!خوشم مياد
از خياطي خوشم مياد
از توت فرنگي؛پرتقال؛هلو؛طالبي خوشم مياد
از خوشم مياد تكنولوژيهاي جديد
از ياد گرفتن يك مورد جديد خوشم مياد
از خلق كردن يك اثر علمي فرهنگي هنري خوشم مياد
از همصحبتي با آدماي خيلي پر خوشم مياد

 از هديه گرفتن خوشم مياد
از تلفنهاي هر از گاهي بدون غرض و مرض!خوشم مياد
از مرغ پختناي خواهر شوهر؛شيرين پلوهاي مادر شوهر؛خورش ماست و قورمه سبزي مامان؛كشك بادمجوناي ماني؛سلف سرويس هاني؛پيتزا ناپولي؛پيتزا كاكتوس؛پيتزا ميخوش؛ شيشليك با استخون پورياي ولي فشم؛ديزي دربند خونه؛ كله پاچه ساعي؛ همبرگر رويال در خونمون؛ته چينهاي خودم خوشم مياد
از منقل درست كردن؛آتيش به پا كردن؛چادر زدن؛چاي آتيشي خوردن خوشم مياد
از يكدفعه و بي بهونه دل به جنگل و دشت و دريا زدن و واسه خودم گم و گور شدن خوشم مياد
از دستور دادن به ديگرون خوشم مياد
از مدل سيگار دست گرفتن تو خوشم مياد
از ملغمه اي ازصداي گيتار و بهمن خوشم مياد
از لب ورچيدنهاي ماني و بهمن و تو خوشم مياد
از مهموني رفتن خوشم مياد

از خريد و يا حتي ويندو شاپينگ خوشم مياد

از رستوران رفتن خوشم مياد

از رستورانها و كافي شاپهاي تاريك و دنج خوشم مياد

........................................................................
از چادر بدم مياد
از  مردايي كه عطراي ارزون قيمت مثل دريك و الپاسو و اپن ميزنن بدم مياد
از  زنايي كه عطرهاي ارزون قيمت زنونه مثل مگزي و بلو ليدي و مگنوليا و حتي هاوايي بدم مياد

از  زنايي كه عطر مردونه ميزنن و همينطور مردايي كه عطر زنونه ميزنن يا اينا رو از هم تشخيص نميدن.بدم مياد
از  صداي اين دختر جديده كه اومده تو شركت مثل سابيدن مس ميمونه بدم مياد
از  ميوه پوست كندن بدم مياد

از رستوران و كافي شاپ شلوغ و روشن بدم مياد
از  سر پخت غذا بيشتر از ده دقيقه ايستادن بدم مياد
از  كل كل كردن بدم مياد
از  بازي دادن و به بازي گرفته شدن بدم مياد

از انتظار بدم مياد
از  مرداي لاغر بدم مياد 
از  لبنيات بدم مياد
از  صبح زود بيدار شدن بدم مياد
از  ظرف شستن بدم مياد
از  حماقت به هر نوعي بدم مياد
از  آدماي خيلي خشك و رسمي؛آدماي خيلي هر هرو؛آدماي خيلي بي رحم و بي احساس؛آدماي خيلي احساساتي؛آدماي خيلي تنبل و باري به هر جهت و هپلي؛آدماي بيشعور؛سواستفاده چي؛عقده اي؛جانماز آبكش؛آدماي بي ملاحظه بدم مياد
از  خانمهاي بي سليقه؛بي شخصيت؛سبك رفتار؛خيلي جلف؛عشوه خركي؛خاله زنك؛شوهر چك كن؛چشم و همچشم بدم مياد
از  مردايي كه وقتي باهات حرف ميزنن به پر و پاچه و سر سينه ات نگاه ميكنن بدم مياد
از  مردايي كه زيادي اعتماد به نفس دارن و به خودشون اجازه ميدن بيهوا دستت رو بگيرن و ببوسن بدم مياد

اين پست به دعوت صدف(پرپرنده) و الناز بود.

.......................................

پ.ن: در سال يكي دوبار بدجور ديوونه ميشم.امروز از اون روزا بود.توي جلسه امروز طرف كاريمون خيلي راحت من رو جلوي مدير عامل و رئيس قر (غر؟)زد.گفت شما ميخواي با سازمان ما كار كني؟بي مقدمه بي فكر و بي هيچ چيزي نيشم تا بناگوش باز شد و اخم تخم مديرعامل به چيزمم نبود.ظهر باهام تماس گرفت و اكي نهايي رو دادم.به همين سادگي به همين خوشمزگي كاري رو كه بايد ميكردم و هزارتا اما اگر توش بود انجام دادم.كاري كه يك سال بود نتونسته بودم.گاهي ديوونگي هم خوبه ها.باورم نميشد اينطور ساده اين كابوس رو از سرم باز كرده باشم....

پ.ن:نفس عمييييييييييق ميكشيم.......

پ.ن:از تغيير لذت ميبريم.....
پ.ن:جواب كامنتهاي پست قبل توي كامنتدوني.

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:13 | لینک  | 

چند وقت پيش رفتم دندونپزشكي تا از شر دندون عقلم كه گويا هيچ مصرفي جز تنگ كردن دهان و فشار آوردن به فك و دندوناي ديگه نداره و چه زود هم خراب ميشه خلاص شم.اين دندون عقل من رو ياد  يعضي از همكارا توي شركت ميندازه كه جز تنگ كردن جاي ديگرون و اختصاص دادن كلي امكانات به خودشون و كلي هزينه رو دست گذاشتن كار ديگه اي انجام نميدن!دندونپزشک اجدادی ما از این دیار مهاجرت نمودن و ما موندیم و حوضمون.از شما چه پنهون یک سال تموم دنبال دندونپزشک جایگزین و معتمد بودیم.از این دوست بپرس؛از اون آشنا سراغ بگیر؛ و ماشالا ما ایرانیها که اگه حرف نزنیم خناق میگیریم!هر کسی من باب سلیقه یکی رو به ما معرفی کرد.اولیش دکتری بود که دوست مانی بهمون معرفی کرد.کلی ازش تعریف کرد و مام رفتیم خدمتش.از مطبش بگم که یه جای خیلی خوب بود و یک ساختمون دوبلکس و بیشتر شبیه موزه ایران باستان و یا موزه تمدن آفریقایی بود تا مطب! از کوزه های سفالی کار گذاشته شده تو در و دیوار بگیر تا کنده کاریهای چوبی منحصر به فرد.من و مانی تخمین زدیم چیزی در حدود ده میلیون فقط عطیغه جات داشت.به اضافه شیش هفت تا دستیار دندونپزشک آنچنانی!بین اتاق دکتر یعنی جایی که مینشست با جایی که ست دندونپزشکیش بود فاصله ای بود که با یک دیوار آینه ای جدا شده بود.ما رو فرستادن اون اتاق و دکتر اومد افتاد به جونمون و من که برای یک چک کردن منوال رفته بودم و هیچ مشکلی نداشتم محکوم به خالی و پر کردن چهارتا دندون شدم!آخه اینا نباید دردی علامتی چیزی داشته باشن؟همونجا هم مته رو برداشت و افتاد به جونم.این آقا انگشتای کلفتی داشت و بیشتر به درد مکانیک بودن میخورد تا دندونپزشک.دستاشم تا زانو میکرد تو دهنت و کم مونده بود لب و لوچه ام جر بخوره.ضمن اینکه من و مانی همش با تردید اینکه این چرا آینه و میله معاینه اش رو استریل یا عوض نکرد به سر میبردیم.بعد هم دندونا رو مثل این کارگرای عمله افغانی دیدین که چطوری سیمان یا گل درست میکنن؟وسط رو چال میکنن و با بیل روش خاک میدن؟اینم انگار داشت شفته درست میکرد.از همه بدتر حین کار دهانبندشو برداشته بود و مدام صحبت میکرد از اون مدل آب پاشیها هم بود.خلاصه سر تا پای ما رو خیس کرد و مانی هم این وسط هی مرض داشت ازش سوال میکرد و به حرف می انداختش!وسط کار یکهو ولت میکرد میرفت طبقه پایین که اونجا هم یک ست دیگه و یک بیمار دیگه داشت و دندون اون دو ترمیم میکرد!بعد باز با اون هیکل بدو بدو میومد پیش تو!خلاصه ریالها رو میگرفت و تبدیل به دلار میکرد برای بر ئ بچز ساکن در دیار خارجه میفرستاد و ما بسی به پدر بودنش احسنت گفتیم!وقتی از اتاق رفت بیرون تا دندونم بیحس شه؛  تا توستم شکلک و ادا اطوار در آوردم از جمله وسایل دندونپزشکیشو دستمالی میکردم و ورانداز و اینکه بابا اینا چیه؟این چرا اینقدر غیر بهداشتیه؟چرا اینقدر یغوره؟و مانی هم با اشاره به پشت دیوار آینه ای میگفت که کارش به درد نمیخوره و این کیه دیگه.من به آینه بودن این جداره شک کردم و رفتم تست معروف رو که انگشتت رو میذاری روش تا ببینی دوتایی دیده میشه یا نه؛انجام دادم.چشمامم چسبوندم به آینه و گفتم نه بابا خیالت راحت! این پشتش جیوه است!بعد موقع حساب کردن رفتیم پشت دیوار آینه ای و دیدیم ای داد!اینور شیشه است و کاملن اونورش دیده میشه! با اون شیرینکاری نه ما از دکتره خوشمون اومد و احتمالن نه دکتره از ما!!! این شد که رفتیم پی یکی دیگه.این دومی پزشک بهمن خان بود.فکرشو بکن اولین بار که رفتیم گفتن معرفت کی بوده؟گفتیم آقای فلانی! بعد آقای فلانی زیر تیغ جراحی جناب دندونپزشک بود!البته برادرش ها!حلاصه سلام و احوالپرسی و به به و چه چه. مشکل این دکتره این بود که نوبت میداد نصف دندونتو درست میکرد؛خسته میشد.یعنی در هر نوبت فقط یک ربع روت کار میکرد!!برای هر دندون سه بار باید میرفتی! اینم بی خیالش شدیم.گفتیم بریم از این کلینیکها که مجهزن مانیتور دارن و از این چیزا.اونا هم که همشون جوجه دکتر بودن و بعد هم این همکارمون برادرشو معرفی کرد که مطب داره هلو با تمتم تجهیزات و کارش بیسته و متخصص ال و بل و جیمبله و فلان و اینا.که رفتیم با یک مطب دک و پوز زمین زن رو به رو شدیم و آقای خوشتیپ پزشک دندونای ما رو معاینه فرمودن و دست آخر سه تا کارت دادن دست ما که برای ترمیم دندان پیش این دکتر؛ برای کشیدن دندان پیش این دکتر؛برای گرفتن عکس دندان پیش این یکی و برای لثه ها به این یکی مراجعه کنید! آفرین هر دوتون بهداشت رو خوب رعایت میکنید و مسواک مرتب میزنید.من کارم زیبایی دندونه!!!یعنی به همین دلیل ساده آقای همکار رو از کار بیکار کردم که بعد از یک ماه تو نوبت گذاشتنمون و یک ساعت دنبال جای پارک گشتن با همچین جونوری به عنوان دندونپزشک رو به رومون نکنه.خلاصه این شد که اینجا آگهی استمداد دادم و یکی از بچه های وبلاگی پدرشو معرفی کرد.این بچه وبلاگی خیلی بچه با حالیه.مثلن معرفیش اینجوری بود:برو پیش پدر جان میدان ونک! نه اسمی نه شماره ای نه چیزی!!!!بعد هم که این دوست وبلاگی باحالمون رفت به دیار خارج در باب مهاجرت.خلاصه من از روی نشانه ها رفتم مطب این آقا رو پیدا کردم و وقتی پرسید معرفتون کی بوده؟مونده بودم چی بگم؟قبلش ماجرای این دوست وبلاگی سه چهار ساله رو برای مانی تعریف کرده بودم.حالا جالبیش این بود که من نمیدونست به دکتر بگم من چیکاره پسرتون هستم؟پدر این دوستمون هم من رو یاد پدر مانی انداخت که اولین بار رفتم مطب پیشش و چنان سین جیمم کرد که یاد بازجوهای ساواک افتادم! به قول مانی از اون باباهایی بود که میخواست سر از کار بچه اش در بیاره با کیه معاشرت میکنه! حالا هی از ایشون اصرار که چطوری پسر منو میشناسید؟هی از من انکار که آشناشون هستیم دیگه! آخه نه؛ میگفتم دوست وبلاگی هم هستیم؟!لابد بعد میگفت به به بده آدرسشو مام بخونیم!حالا این هیری و ویر مانی گیر داده چه دوستیه که ندیدیش؟مگه میشه سه سال آشنا باشید و نبینید همو؟خلاصه ما تو اتاق انتظار نشسته بودیم که در باز شد و پسری حدودن سی ساله وارد اتاق شد و با مانی دست داد و احوال پرسی و من خشکم زد! ای بابا! تو اینجا چیکار میکنی؟ مگه قرار نبود هلند باشی؟البته شانس آوردم اینا رو تو دلم پرسیدم چون این جوون برادر دوست ما بود!کلن همه فرقشون توی موهای صاف و فرفریشون بود!انگار سیبی بودن که از وسط نصف شدن! از مانی پرسید شما دوست برادر من هستید؟مانی به من اشاره کرد گفت نه خانومم! منم لبخند ملیجی زدم و گفتم بله یک مدت همکار بودیم!حالا اگه میپرسید کجا من چی باید میگفتم به نظرتون؟!!!موقع کار روی دندون هم پدر جان از گل پسرشون گله میکردن که گذاشت رفت هلند.من که میدونستم از چی دلخور بود!خلاصه میخوام بگم که بعضی ارتباطها توی دنیای واقعی تعریف نشده است و قابل هضم برای آدمهای خارج از این فضا نیست.مثلن مانی نمیتونه تصور کنه من کسی رو که مدت سه سال آشنام باهاش و از خصوصی ترین مسائل هم خبر داریم و یک مدتی هر شب پای چت با هم بودیم هنوز ندیده باشم؟یا فقط یک عکس ازش دیده باشم؟
پ.ن:کامنتای پست قبلیمو دوست داشتم.نه به خاطر تعریف یا تمجید؛به خاطر حس خاص آشنایی قدیمی که زنده شد.
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:29 | لینک  | 

 هيچ حال خوشي نداشتم.استرس شديدي وجودم را گرفته بود و نفسهايم وسط راه کات ميشد.بريده بريده مي آمد و بريده بريده بر ميگشت.انگار کسي وسط راه بدراهي شان ميداد و از ترسِ ندانم چه؛ زود از راهي که آمده بودند تا نيمه؛ برميگشتند. بعضي هم همانجا نابود و تمام ميشدند.شايد که از ناراحتي قالب تهي ميکردند.ماني زنگ زد و گفت آماده اي؟نميدانستم چه بگويم.سکوت کردم.گفت مدارکت را بردار مي آيم دنبالت برويم.حواست باشد چيزي جا نگذاري که دوباره مجبور شويم وقت ديگري براي اينکار بگذاريم.نه وقتش را دارم نه اعصابش را.مدت زيادي بود صدايش را نشنيده بودم.احساس کردم چقدر دلم براي صدايش تنگ شده.و چقدر دلم براي خودش تنگ شده.آمد دنبالم و پوشه مدارک را گذاشتم روي داشبرد و مثل هميشه اخمي کرد و گفت نگفتم آنجا نگذار حواسم پرت ميشود؟برش داشتم و پرت کردم صندلي پشتي.بعد به اين فکر کردم که شايد اگر اين زندگي روي روال پيش ميرفت الان آن پشت کودکي با صندلي ماشين نشسته بود و با کنجکاوي خيابان را نگاه ميکرد.بعد من و ماني نيم نگاهي به عقب مي انداختيم و لبخندي عميق و پر مهر به هم ميزديم.مثل همه احمقهايي که بچه دار ميشوند تا زندگيشان محکم شود. ميپرسد چرا رنگت پريده؟ميگويم نه؛طوري نيست.ميپرسد پشيمانم يا نه؟ميگويم کاريست که بايد بشود.چه من بترسم و ناراحت باشم چه نباشم.خيلي زودتر از اين بايد اين اتفاق مي افتاد.و خوشحالم که بلاخره دلش را پيدا کردم انجامش دهم.ميپيچيم توي کاج جنوبي.تابلو را که ميبينيم ميگويد خودش است و پارک ميکند و پياده ميشويم.ناي بالا رفتن از پله ها را ندارم.زانوهايم تا ميشود بي اراده اي که بخواهم.توي اتاق انتظار مينشينيم تا نوبتمان ميشود.يک جفت زن و شوهر تازه تازه چنان چيک در چيک هم آمده اند پرونده شان را تکميل کنند که نميتوانم خنده ام را پنهان کنم به اينهمه ساده دلي.ميپرسد هنوز هم ترس داري؟ميگويم ته دلم يک کم آشوب است.کمي بعد رو به روي مرد محترم نشسته ايم و فرمها را پر ميکنيم و امضا ميدهيم. مرد ميپرسد چرا دستت ميلرزد؟ناراحتي؟ميگويم نه؛کمي ترس مخصوص اينطور موارد است فقط.شما که بايد بيشتر آشنا باشيد با اين وضعيت ها. و بعد.....تمام.چهارده سال يگانگي تمام ميشود ميرود پي کارش.به همين سادگي.چنانت ميکند اين لحظه ها که هيچ نميفهمي.نميفهمي چه فاجعه اي پيرامونت دارد اتفاق مي افتد.مثل شروعش که نميفهمي کي چرا و چگونه اتفاق مي افتد.فقط يک حال کمي ناخوش داري.احتمالن با يک درد خفيف شروع ميشود روزهاي بعد که ميفهمي چه در انتظارت است.اينکه از اين به بعد يکي هميشه با تو خواهد بود.تا کي را نميداني.شايد تا همين يک هفته بعد يا شايد تا آخر عمر.چقدر از حضورش احساس عميق عاقلانگي ميکردي و خود را عاقله زني ميپنداشتي که زين پس حرفي برايگفتن دارد چون تو را مثل مهر بلوغ فکري با خودش داشت.چشم باز ميکني و ميبيني چهارده سال از حضورش در لحظه هايت گذشته و بعد يادت مي آيد همه محبتهايش.همه مهربانيهايش.از همه ناديد گرفتنهايت لجت ميگيرد.شرمي غمگين سنگيني ميکند روي دلت وقتي يادت مي آيد يکبار هم از او تشکر نکرده اي بابت اينهمه خدمت.اينهمه همراهي.بي اينکه گاهي حتي حضورش را حس کني.چنان خدمتت کرده و خودش را کنار کشيده که تو راحت و آسوده به کارهايت برسي که حالا همين از خودگذشتگيهايش وبال گردن بي عاطفه گيهايت ميشود.با خودت فکر ميکني کاش ميشد يک تشکر نه خشک و خالي به زبانت مي آمد و کاش زبان همراهيهايش را بلد بودي.ميپيچي اش لاي گاز استريل و کمي نوازشش ميکني.سفتي و سفيدي زخم خورده اش دلت را به رحم مي آورد.بعد ميبوسي اش آرام و بيصدا و آهسته ميگويي ممنونم.چهارده سال با هم خنديدن؛گريستن؛ خوردن؛ آشاميدن و هزاران لحظه اي که همراهش بوده اي و همراهت بوده.زياد است؟ زياد است چهارده سال هم آهنگي؟ با هم خوابيدن با هم بيدار شدن؟گفتن و شنيدنهاي با هم؟دست ماني را ميگيري و روي صورتت ميگذاري...مثل هميشه هنوز هم درمان است بر هر دردت.بعد ميبوسي اش آرام و بيصدا و آهسته ميگويي ممنونم.
.....................................
پ.ن:مرسي از بيژو بابت جواب به درخواستم و راهنماييش.

......................................

اينم واسه روز مادر!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:28 | لینک  | 

 ايميلم رو كه باز ميكنم ميبينمش.خشكم ميزنه.شايد كمي هم رنگم ميپره.و البته كه باز هم وسوسه اش ميشم.اينبار ديگه نه.ديگه نميخوام تو دام اعتياد بيفتم.خاطره تلخ رهايي از عادتهاي قبليم هنوز مثل خوره باهامه.ياد اون روزها برام زنده ميشه.شب و روزمو ازم گرفته بود.همش منتظر بودم يك گوشه خلوت پيدا كنم تا مشغول شم.منزوي شده بودم.حوصله هيچ كس و هيچ جايي رو نداشتم.فقط و فقط يك گوشه دنج كه بشه باهاش بگذرونم.همه حرفم با اطرافيانم حول و خوش همين بود. حتي شبها هم توي خواب براي بيشتر و بيشتر غرق شدن توش نقشه ميكشيدم.صبح كه از خواب پا ميشدم دست و رو شسته و نشسته يواشكي ميرفتم يه سري بهش ميزدم و تا لحظه وصال پيش نميومد آروم و قرار نداشتم.تو فاصله رفتن به جلسات سر صبح باز يك سري بهش ميزدم.يادمه درست وقتايي كه رئيس كنارم واستاده بود و با همكار بغليم صحبت ميكرد هم ازش دست بردار نبودم.حتمن بايد يك بست ميزدم تا فكر و حواسم بياد سرجاش. هرجا و هر زماني شده بود بزرگترين اولويتم. مردابي بود كه هر چي بيشتر شنا ميكردم بيشتر غرق ميشدم.خوش دنيايي بود.دنياي هپروت.يكسره از سر ميزت توي اوج استرس كاري ميكشوندت ميبرد توي دنياي خودش و نميفهميدي چقدر زمان صرف كردي براش.چشم هم ميزدي ميديدي شيرين سه چار ساعت پاي منقل نشسته بودي.بي توجه به اطرافت.البته گاهي وقتا هم با دوست و آشناهاي هم اعتيادي به هم مي افتاديم و دنيايي داشتيم.نتيجه اينهمه تلاش مجدانه شد در اومدن تو از ليست دوست و آشناهامون.رسيدن به يك دوست مشترك و نقطه آغاز اونهمه ماجراي نيمه تموم مونده تا آخر و انتها.
........................................
پ.ن:هي بچه پر رو برو از اول تا آخر پست رو بخون بعد بيا سراغ پينوشتها تا بفهمي چي به چي بود.اهه!
پ.ن:حتمن همتون خوب يادتونه؛دوره اركات بازي رو ميگم.يادش بخير.چه هيجاني داشت.گرفته بود دامن همه رو لامصب.من اينقدر فن دارم من اونقدر فرند دارم؛نيكي كريمي جزو ليست دوستاي منه؛خداداد عزيزي منو اد كرده!جل الخالق!عجب دنيايي بود.ريز و درشت گرفتارش شده بوديم.
پ.ن:بعد از اينكه اركات هم تحريم شدم و نوشتن اسمش توي وبلاگها مثل بردن اسم اعضاي كاف دار توي وبها تحريم و في ل تر بود؛يكسري چيزاي ديگه هم اومدن.مثل تمام سايتهای مشابه مثل hi5-گزك-اوركات-مای اسپيس و … ؛ و خيلي چيزهاي ديگه.اما هيچكدوم طعم اركات رو ندارن.هيچكدوم اينقدر ريشه نزدن.ميكشت از فضولي آدم رو.از چيز اين دوست دربياي بري توي چيز اون دوست؛از مسائل خصوصي اين دوست سر در بياري؛از مسائل خصوصي اون دوست بفهمي...آي حال ميداد و فضولي ارضا ميكرد!
پ.ن:كلن من در برخورد با تكنولوژيهاي جديد خيلي بيجنبه ام.مثلن يادمه اوايل كه ويدئو خريده بوديم و چهار-پنج سالم بود از پاش تكون نميخوردم.خودمو با كارتن و حتي شو هندي حفه ميكردم.شبا هم بغلش ميخوابيدم.و بعدها كه از شر اون تلويزيون كمد دار پارس رنگي خلاص شديم و يك تلويزيون رنگي با تصوير شفاف تر و خارجكي تر جاشو گرفت؛ باز هم حتي اجازه نميدادم شبا خاموش باشه!يادم مياد جيشمو نگه ميداشتم و تا چشام كه بالا ميومد ميپريدم دستشويي و نصفه نيمه زودي برميگشتم.بعدها كه آتاري اومد توي خونمون.....مگه كسي ميتونست دسته خلباني رو از دستم جدا كنه؟شستم هميشه تاول و زخم بود!
بعد هم ميكرو و سگا...اوخ اوخ....يادمه بچه مهمونامون بيچاره ها ميومدن دورم ميشستن و تموم مدت مهموني چيز مالي منو ميكردن بلكه يك ثانيه دسته رو بدم دستشون و اونام نينجا بازي كنن!اما دريغ و صد افسوس!در تمام طول پنج شيش ساعت مهموني اونا زل ميردن به من با نگاههاي التماس گونه و من چشم از تلويزيون برنميداشتم!كامپيوتر كه اومد....زود پريدم رفتم داس ياد گرفتم و باز هم چشمم همه جا رو صفحه سياه با خطهاي سفيد ميديد!براي هر كاري اول تو ذهنم می آوردمش بعد سمي كالن ميذاشتم و بعد اجراش ميكردم!مثلن دمپاییتو بپوش؛ سمي كالن .برو دستشويي .نيفتي توي چاهسمي كالن .بعد هم كه پديده جاكش اينترنت اومد و اووووووووووه.اين لعنتي به مدت 12-13 ساله گريبان ما رو چسبيده و ول نميكنه.تف به اين ياهو مسنجر!اين مال قديما نيست ها!اينو يك دوست وبلاگي عزيز كك كرد انداخت تو شلوار!!!! ما!ولي قريب به دو ساله گريبانمونو سفت چسبيده!ول هم نميكنه لامصب!

پ.ن:این برق رفتنا هم عجب نعمتیه! فرصت یک محیط کار مفرح با لنگ روی لنگ انداختن و چایی خوردن و ور زدن و آشنا شدن با همکاران آقای خوشتیپ و خانم باکلاس که تا حالا ندیده بودیشون!اون هم به مدت سه-چهار ساعت....به به ! خیلی هم ممنون!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 22:10 | لینک  | 

اصولن توی شرکت ما همه روی حرفشون هستند و سرمون بره حرفمون نمیره:

مدیرعامل: من اصلن نمیخوام توی این مناقصه شرکت کنم

رئیس: من عمرن این پروژه رو با شما کار نمیکنم.

من: من از فرداپامو توی این شرکت نمیذارم.

.
.
ساعت هشت شب همون روز:

مدیرعامل:یک ساعت پای موبایل مخ منو میخوره که خلاصه اش میشه غلط کردم! شکر خوردم!فردا بیا اسنادو آماده کنیم!

رئیس: ساعت ده شب: بعد از یک ساعت که مخ مدیر عامل رو تیلیت کرده مخ منو میخوره که فردا منتظرتیم ها!

من:فردا روز تعطیله و سر صبح توی شرکتم!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 21:56 | لینک  | 

1- مكان: اتوبان همت
زمان: 8 صبح
چند نفري هستيم و بارون نم نم و گاهي با شتاب ميگيره به پر لباسمون.كف خيابون كمي گل شده. هيچ تاكسي يا مسافر كش شخصي محترمي نگه نميداره ما رو سوار كنه سر كار برسونه.يك ربعي هست اينجا الافيم.من؛ آقاي لاغر و اخمو؛ خانم چاق و غرغرو؛ آقاي سيگاري.يك پرايد نيش ترمزي ميزنه و مسيرمون رو ميگيم و ميپريم توي ماشين.همگي كارمند به نظر ميايم ازون كارمند بي نظمهاش كه ديرشون هم شده. آقاي سيگاري سيگار روشن ميكنه.راننده ميگه لطف كنيد خاموش كنيد.غر غري ميكنه و خاموش ميكنه.بعد هم زير لبي چندتايي فحش به راننده ميده.خانم غرغرو مدام با موبايلش صحبت ميكنه و هي استرساي ناشي از دير رسيدن به جلسه مهم كاريشو ميريزه تو حلق مسافرا و راننده. آقاي غرغرو هي به رانندگي بقيه و ترافيك گير ميده و نق نق ميكنه.من هم كه جلو نشستم هر يك دقيقه به ساعتم نگاه ميكنم و ميگم ايش!!!بعد راننده تصميم ميگيره از يك مسير ديگه بره.و ميندازه تو مسير ديگه.داد همه درمياد...اي آقا اين چه كاري بود كردي؟ ما كه الاف شما نيستيم.اينجا ترافيكه دير ميرسيم.هرچي هم راننده ميگه هيچ فرقي نميكنه اينجا بهتر نباشه بدتر نيست فايده نداره و هر كسي يه مسير ميده و اصرار داره مسير اون بهتره.خلاصه تا اين سر و صداها ميخوابه باز ميرسيم يك جايي كه مسير دوشاخه ميشه و هميشه دودستگي بين مسافرا هست كه از كدوم بريم.معلومه ديگه هر كسي اصرار داره از جايي بره كه دو قدم كمتر پياده روي داشته باشه.راننده از دوتا آقاهه ميپرسه از كجا برم؟ اونا هم مسيري مخالف مسير من رو ميگن.اينم ميره.حالا نوبت منه كه دادم در بياد و راننده رو بگيرم به فحش و فضاحت! ببينم آقا؟شما چندتا مسافر داري؟ بهتر بود چشماتو باز ميكردي ميديدي كه غير از اين دو تا آقا دوتا خانم هم مسافرتن.بايد از ما هم سوال ميكردي از كجا برم.كلي مسيرم رو دور كردي.همه رو بايد دوباره تاكسي بگيرم برگردم.به خاطر اين كار تو من يك دقيقه دير ميرسم و بايد مرخصي رد كنم و....آقاي راننده بيچاره هيچي نميگه.آخر سر وقتي به مقصد ميرسيم و موقع كرايه دادن ميشه؛ ميگه من مسافركش نيستم!مسيرم بود همينجوري سوارتون كردم!يعني ببين ميخواستم زمين دهن باز كنه قورتم بده!!يا لااقل دود بشم برم هوا!يا آب بشم برم زمين!اما كم نياوردم و گفتم اما من همينجوري سوار نشدم!و پولشو گذاشتم روي صندلي.ولي خيلي زشت بود رفتارمون!خدايي تا يك هفته دپرس بودم!

2-گاهي آدم توي اين تاكسيها چيزايي ميشنوه كه تو دكون هيچ عطاري پيدا نميشه.يك راننده تاكسي بود درباره كمالات و خواص ميوه جات صحبت ميكرد و اظهار فضل ميفرمودند.مثلن ميگفت از روي شكل ظاهري هر ميوه ميشه تشخيص داد اون ميوه يا ماده غذايي براي كدوم قسمت بدن مفيده.مثلن گردو چون شكل مغزه؛براي مغز مفيده؛سيب شكل قلبه براي قلب خوبه؛پرتقال چون شكل پوسته براي پوست خوبه!....خيار....خيار....براي....براي....حالا ما چهار نفر هم زل زديم به دهن راننده محترم! من و مني كرد و گفت چون شكل انگشته براي انگشتاي دست خوبه!!!!!همين كيوي....كيوي...اصلن ساخته شده براي....براي....(متوجه هستيد كه كيوي شبيه چيه؟!!!)بيچاره فهميده بود چه گندي زده و ما هم از خنده داشتيم روده بر ميشديم!!!بعد من تموم راه فكر ميكردم مثلن موز تا حالا براي يك چيز ديگه خوب بود اما با اين فرمول جديد براي چي ميتونه خوب باشه؟يا بادمجون؟يا هويج؟آيا اينا ميتونن كاربردهاي مشابه داشته باشن و براي يك جاي به خصوص خوب باشن؟!!يا مثلن اين وسط تكليف هندونه چيه؟براي شكم خوبه؟پس ليمو ميتونه خيلي خاصيت داشته باشه واسه سينه؟
.........................................
پ.ن:من نباشم كي تحمل ميكنه كار تو رو...با رقيب رفتن و اذيت آزار تو رو...تو خودت داور ميدون شو بگو...كيه كه جواب نده تلخيه رفتار تو رو...
پ.ن:جواب كامنتهاي پست قبل توي همون كامنتدوني...
پ.ن:معلومه كه خسته ام نه؟
پ.ن:دونت بي سورپرايزد!لاو تركس د وانز هوم دير هرتز بيت سام هاو ديفرنت.دير آيز سي سام هاو ديفرنت.
ترجمه: تعجب نكنيد! عشق سراغ كساني ميرود كه قلبشان جور ديگري ميزند.كه چشمشان جور ديگري ميبيند.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:52 | لینک  | 

شنوندگان عزیز توجه فرمائید؛شنوندگان عزیز توجه فرمائید؛ علامتی که هم اکنون میشنوید آژیر خطر می باشد و معنا و مفهوم آن اینست که:
1- خانم عزیز؛وقتی میدونی نزدیکه پریودته و همین امروز فرداست که وارد مدرسه خون بشی؛لطف کن ش ورت بک لس نپوش!اونم از نوع نخ در بهشتش! که نشه یک نوار بهداشتی بچسبونی روش!یا لا اقل اگر نوار بهداشتی نیاوردی با خودت سر کار؛بتونه دستمال کاغذی رو نگه داره تا سر و پات رنگی نشه.(مخاطب:خودم)

2- آقای عزیز!لطف کن وقتی توی جلسه نشستی؛پاهاتو با زاویه 90 درجه از هم باز نکن و فاقتو نمایش نده.هرچند زیر میزه؛اما اون خانم محترمی که از بخت بد نشسته بغل دستت؛شاید دلش نخواد جمال فاقتو ببینه!از همه بدتر؛اون زاویه 90 درجه فاقتو هی 20 درجه نکن هی 90 درجه؛ آقا اون خشتکه؛آکاردئون که نیست!مجبوری اون بوی تهوع آور اسپرم گندیده و صابون گلنار رو پخش کنی و به اثبات برسونی؟واااااای به روزی که عرق و اسپرم ماسیده بده و چیزای دیگه.عق!(مخاطب:شماها!)

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:46 | لینک  |