دیشب مهمانی بودم. با همین بچه های همیشگی. نمیدانم چرا من از این جمع یکنواخت همیشگی خسته نمیشوم؟ البته دلم جمعهای چدید و آدمهای جدید میخواهد ها؛ اما وقتی هم پیش می آید نمیروم به این بهانه که من که آنها را نمیشناسم خب!مثلن همین مهمانی چند وقت پیش را برای اینکه گروه سنی آنها ج بود! و یکی دو سالی از خودمان کوچکتر بود و ما میشدیم بابابزرگ مامان بزرگ جمع؛ کنسل کردم.اما بعد که عکسها را دیدم به نظرم نیامد که ما از آن زن و شوهرها بزرگتر باشیم. بعد توی مهمانی آقایی که دوست فریبرز (یکی از دوستامون که بهمن هم از طریق اون اومد توی جمع ما) بود هم اومده بود. دندانپزشکی که آمده بود یک سالی ایران باشد و نمیدانم چه غلطی بکند ما که آخرش هم نفهمیدیم این آقا برای چه یال و کوپال آنجایی بودنش را بیخیال شده و آمده ایران بماند. بعد من توی این مهمانی کمی خانم شده بودم و احساس خیلی خوش تیپی و خوش پوشی برم داشته بود.همان حس آشنایی که همه لباسهای نو وقتی میپوشی شان تا مدتی تو را از این حس سرشار میکنند و شاید هم به این دلیل که این کفش و لباس مید این کانادا بود و خیلی میتوانستی تویش حس برت دارد که تو هم خارجکی چیزی هستی!و البته به جان خودم فرق میکند که لباست از این مارکهای تقلبی نباشد و با خیال راحت بپوشی اش که مثلن تامی هلفیگر تقلبی نپوشیده ای که نیکو هی بیاید سوژه ات کند و آبرو برایت نگذارد! :) . بعد اینطوری که باشد تو حس واقعی میگیری نه تقلبی و این خیلی متمایز است. بعد من خانم شده بودم با آن مینیژوپ و بوت و خدا را شکر ما به مدد لوازم آرایش میتوانیم شکل و شمایلمان را هی تغییر دهیم و هی به ما بگویند صاایران شده ای و هر روز بهتر از دیروزی و هی خرکیف بشویم. و به مدد پاشنه ی بیست سی سانتی کفشهایمان قدمان از شوهرمان بزند بالا و یک نگاه از بالا به پایین به او بیندازیم!!! و کلن مثلن من بشوم همقد فریبرز و چه حالی دارد از همه خانمهای جمع با همه ی کفشهای پاشنه بلندشان ایکس سانتی متر بلندتر شوی!حالا مهم نیست نتوانی برقصی مثل همیشه و روی پا هم بند نباشی و هر لحظه احتمال سقوطت از روی آن برج ایفل زیر پایت هم برود!بعد درست وقتی من از خودم خوشم می آید؛ یعنی لحظه هایی که خودم را دوست دارم و به خودم علاقه مند میشوم؛ همزمان یکی دیگر هم به من علاقه مند میشود. اینبار این آقای دندانپزشک فرنگی هی آمد خودش را چسباند به ما و فکر نکرد ما هنور اینقدر فرنگی و روشنفکر!!! نشده ایم که یک آدم غریبه هی دعوت به رقصمان کند و هی از بغل شوهرمان و میان نگاههای پر از حرف و حدیث دیگران بمانیم که این دعوت را پاسخ گوییم یا خیر؟ و آن هم هی تکرار شود.به دعوت احمفانه اش سر میز گوش کردم و کنی اک را برای نوشیدن انتخاب کردم و ای خاک بر سرم که چه غلطی کردم.آنهمه نوشیدنی رنگ به رنگ و امتحان پس داده؛ آن "جان ی و اکر " عزیز را رها کردم و به پیشنهاد این آقای از خود راضی گوش کردم و شاید رویم نشد به او نه بگویم و شاید خواستم حالی به او داده باشم که پیشنهادش را پذیرفته ام و شاید دلم میخواست چیزی را که امتحان نکرده ام بچشم. این زهرماری بد مزه را هر چه خودم؛ یک و دو و پنج پک باز هم هیچ اثری نکرد که نکرد. دریغ از ذره ای گرم شدن. بعد آقای دندانپزشک هی هجوم می آورد سر میز به محض اینکه من میرفتم و میگرفتم به حرف. مثل آنهایی که میخواهند معاشرتی کرده باشند هم نه؛ درست میگشت دنبال نقاط مشترک و کم هم نداشتیم البته. خوش صحبت و حوشتیپ و خلاصه سر همه اوصاف یک خوش بگذار بود. شاید چون به معیارهای ذهنی من از یک مرد ایده آل خیلی نزدیک بود و کلن سلیقه است دیگر شاید شما ببینید بگویید اوغ.بعد با هم قرار اسکی و اینها گذاشتیم و خوشحال بودم کسی پیدا شد پایه این کار تا این یکی حسرت من از نبود بهمن بلکه پاک شود. بعد حالا تو حساب کن من وقتی پایم را توی آن مهمانی گذاشتم؛ گفتم یبایم اینجا از حس تازه ام بنویسم که اولین مهمانی بود که از عدم حضور بهمن دلگیر و سرخورده نبودم و احساس کردم چه سبک بارم و از او و یادش و خاطره اش و همه متعلقاتش رها شده میدیدم خودم را و این حس رهایی برایم خیلی عجیب بود و با خودم میگفتم یعنی رها شدم؟ یعنی تمام شد؟و بابتش نفس راحت میکشیدم و خوشحال بودم. بعد این آقا خیلی به دلم نشست و گفت خیلی به دلم نشسته ای. من همه ی تعریفهایش را به حساب ادب گذاشتم و اما آن آقا کارتش را به من داد و جلوی همه خواست من با او برای اسکی قرار بگذارم و شماره ام را بدهم. خدایی نمیدانستم چه بگویم؟یا چه کنم؟ بد وضعیتی بود آنهم با سابقه نه چندان خوب من توی همین جمع و مثلن در برخورد با آدمهای جدید که به نظر آنها بهمن جدید بود و نمیخواستند قبول کنند آشنایی ما مال خیلی پیش از این بوده بود. با خنده برگزارش کردم و پیچاندمش و گفتم اگر بنا به رفتن باشد با مانی هماهنگ میکنیم بهش خبر میدهیم.اتفاقن استقبال هم کرد. اما تا جلوی در ماشین که هی آمد و با من حرف زد و موقع خداحافظی که دستم را بیشتر از معمول در دستش نگه داشت و بیشتر فشرد و آن نگاه عجیبش که من معنی اش را خوب میدانستم؛ کمی فکرم را مشغول کرد که من با این آدم چه کنم؟ میشود که بروم دوست عادی اش بشوم و با هم سینما برویم و همان مردی که در یکی دو پست قبلی خواسته بودمش تالاپی از آسمان برایم افتاد و به همین زودی خواسته ام اجابت شد یعنی؟ بعد یعنی میشود با این آدم دوست عادی شد؟ یا به کل باید فراموشش کنم آن هم چیزی را که خیلی وقت است در جستجویش بوده ام؟ بعد برای امید توضیح میدهم که نمیدانم با این ادم چه کار کنم و دارم روی دوستی اش فکر میکنم که به چه شکلی باشد. امید نه میخندد نه اخم میگند و نه هیچ. نه صدایش ناراحت میشود نه غمگین نه خوشحال و نه چشمهایش را میبینم که از چشمهایش بخوانم چیزی را. مثل آن روزی که رفتم دفترش گفتم میخواهم با یکی که او می شناسدش دوست شوم؛ و از پشت میزش بلند شد بی آنکه به من نگاهی بکند چایی اش را برداشت و آمد اینور میز که من ایستاده بودم و دستم را پس زد و دو تا قند انداخت توی دهانش و هی عصبی راه می رفت و به روی خودش هم نمی آورد و چیزی در مایه های میروی برو...تو عاقلی تو بالغی میدانی چه کنی من که نمی توانم به تو بگویم چه بکن چه نکن و این حرفها. نمیدانم عکس العملش چه بود بلاخره؟ خب من نمیتوانم برایش توصیج دهم که تو خیلی جاها برای من کم میگذاری و نمیتوانی و نمیکنی و نمیخواهی و هزار تا ن دیگر می توانم به خیلی از افعالی که میخواهم با او باشد و نیست اضافه کنم و برایش بگویم و او همیشه خودش را محق میداند و من را محکوم میکند. میدانم. من در هر صورت محکومم. به اینکه شوهر دارم و دارم روی دوستی عادی با کسی فکر میکنم. اینکه دوست پسر دارم و دارم روی دوستی عادی کسی فکر میکنم. اینکه عشق دارم و دارم روی دوستی عادی یک نفر فکر میکنم. اینکه دوست عادی دارم و دارم روی دوستی عادی یک نفر فکر میکنم.میدانم من مقصرم چون زنم. زنی که یک جایی تعهد داده بایت چیزی که شاید عقلش نمیرسیده چیست.
مانی سر کار است و من از گلو درد دارم منفجر میشوم. چایی که میخورم آن هم داغ، انگار نمک به زخمم پاشیده اند. میرندد و میرود پایین. و حس خوبی می دهد این سورش به من حسی مثل حس آرامش توام با درد و یک آخ هم چاشنی اش می کنم. میخواهم برای خودم سوپ بپزم اما حالش نیست. با اینکه میدانم تازه پیاز خریده ام میگویم ولش کن....پیاز هم که نداریم!!!و تعجب میکنم با چه عشقی با آنهمه خستگی برای او سوپ میپختم و آن سوپ چقدر هم خوشمزه میشد! عشق میخواهد این کارها که به خودم ندارم این روزها.فکر اینکه چه زود این تعطیلی ها تمام شد ناراحتم میکند. بد است اینکه آخر همه خوشیهای سطحی به یک آخرش چه و یک هیچ بزرگ میرسی. اینکه این روزها نرفتم سرکار و رفتم مسافرت و بعدش چه؟ باید از شنبه و اینهمه فورباغه قورت نداده بترسم. دلشوره دارم.
توی مهمانی همه به دندانپزشک فرنگی مذکور اشاره میکردند و میگفتند مانی بیا که برای زنت یک جرونیمو پیدا شده! بعد صحبت رسید به اینکه آمدیم همدیگر را به شخصیتهای فارسی وان و این فیلم ویکتوریای مبتذل نسبت دهیم که متاسفانه تمامی جمع تحصیلکرده و روشنفکر ما اینها را میشناختند و هرچند کامل نه؛ اما نصفه نیمه دنبال کرده بودند و مایه بسی خجالت بود این و بود دیگر. بعد من برداشتم یک حرف نپخته و نسنجیده و نشسته گفتم که هر وقت یادم می آید حالم بد میشود. صوفیا موهایش را مدل پریشان ریخته بود دورش و من یک مدل شینیون ساده با یک تاج کوچولو برای خودم درست کرده بودم.کل کل ما از وقتی وارد شدم و روسری ام را برداشتم شروع شد که من مثل زنهای مسن موهایم را درست کرده ام و من هم گفتم لااقل توی چیزی گیر بده که خودت سوژه نباشی! نکرده ای یک شانه به موهایت بزنی حتی! میزبانی گفته اند خیر سرت! و البته همه همیشه به این کل انداختنهای ما آشنایند. بعد گفت من مثل تین ایجرها موهایم را درست کرده ام و منم گفتم بله آخر باید سنت را پشت چیزی مخفی کنی تا مشخص نشود دیگر! بعد ادامه بخث رسید به اینکه من بهش لقب ویکتوریا دادم و مردها همه متفق القول من را تاتیانا دانستند و هر کسی توجیهی میکرد که زنش تکه تکه اش نکند! و حرف قبلیشان که اذعان داشته بودند تاتیانا خیلی لو ند است! با این قاطی نشود! مثلن میگفتند رنگ موهایت شبیه است! یا اینکه چون بچه نداری! یا اینکه مدل موهایت! شکل چشمهایت او را تداعی میکند! و خلاصه صوفیا اصرار داشت من مرسدس هستم و بس! بعد یکی یکی کامیلا و اینها هم نامگذاری شدند روی بچه ها و آخرش من برگشتم به یکی از خانمهای جمع که شوهرش کتکش میزد و جدا شده بود و خانه خواهرش زندگی میکرد گفتم تو فرناندا هستی! (خواهر ویکتوریا که دقیقن همین وضعیت را توی فیلم دارد)وای....نگاه پر از آه و حسرت و دلشکستگی اش را روی من ریخت که هر وقت یادم می آید دلم آتش میگیرد.بعد هم وسط مهمانی به بهانه سردرد رفت. میدانی؟ خدایی من فقط برای تیپش که خیلی شبیه او بود این حرف را زده بودم و اصلن موقعیت طرف یادم نبود. یعنی توی ذهنم این فاکتور نامگذاری ام نبود. اما گند زدم دیگر. درس عبرت بگیرید و دهانتان را بی فکر باز نکنید دیگر همین.
اتاقها را به هم ریخته ام و لباسها گوشه و کنار پخش شده اند. حس و حال کار کردن هم ندارم و الان فقط دلم میخواهد یکی بیاید من را ببرد سینمایی فشمی...جایی...همین...
میگویم حسابی خاله زنکی راه انداخته ام با این پستم. بگذاریدش به حساب برگی از دفتر خاطرات یک زن سی و اندی ساله!
...................................................
پ.ن: دوست عزیز...باور کن نمیشد تلفنت را توی آن شرایط جواب داد اما خیلی دلم میخواهد توی حال و هوای این روزهایت شریکم کنی...
...................................................
لحظه ای با من باش....
حرفی شبانه بر زبان ماه آمد
یک مرد از توی دهان ماه آمد
یک ساعتی با من تمامم را قدم زد
مردی که با اسب از جهان ماه آمد
از اول این کهکشان راه شیری
تا آخرش بی وقفه با من راه آمد
هی نقشه های آسمانی می کشیدیم
دنبال من از چاله توی چاه آمد
من مردم و می خواست مثل من بمیرد!
بوسیدمش ...آرام شد! کوتاه آمد!
حدیث غلامی
میگه سه هفته پیش از هم جدا شدیم
یخ میکنم ...داغ میشم...مور مورم میشه و دست و پام سوزن سوزن میشه....شاید هم رنگم میپره و مثل مهتابی خراب حیاط رنگ به رنگ هم میشم...درست مثل وقتی که سه چهار هفته ای ازت خبری نبود و بعد وسط حرفهای عادیمون خودت رو اینجوری معرفی کردی:"کسی که همین چند روز پیش پدرش رو از دست داده"...اون موقع هم همینقدر ناراحت شدم...شاید خیلی املم اما هنوز هم وقتی خبر جدایی دو نفر رو میشنوم...اولین عکس العملی که نشون میدم ناراحتی و ابراز ناخرسندی و آه و افسوسه...
میگم الان حالت چطوره؟ناراحتی؟غمگینی؟دلت براش تنگ شده؟احساس تنهایی میکنی؟واقعن سخته....من درک میکنم چقدر سخته...وای خدای من...چطور شد این اتفاق افتاد؟ میدونی ناراحتی داره جدایی....اونم شماها که تقریبن با هم مشکلی نداشتید...
میگه نه...من واقعن ناراحت نیستم...میدونم که کار اشتباهی نکردم...
میگم نه....میدونم الان ناراحتی...داغونی...میخوای به روی خودت نیاری...میخوای غرورت حفظ بشه...تو الان از غصه مردی اما گرمی هنوز حالیت نیست!
میگه دیوونه و میخندیم...شاید از اون خنده های تلخی که گذر توش مستتره...خنده ای که لحن دلگرمی و امید به آینده و روزهای جدید رو در پیش داره و گذر از اتفاقهایی که شاید نباید می افتاد و افتاد....و اشتباهی افتاد و به هزار و یک دلیل دیگه روی افتادنشون پافشاری هم شد.
میگم خاک بر سرت که نتونستی نگهش داری...بی لیاقت....
میگه من دارم میگم مطمئنم کار درستی کردم...من اشتباه نکردم و ناراحت هم نیستم...
میگم میخواستم مطمئن شم.....
میگه اکی من برم خونه گرسنه ام شد...
میگم الان چه شام گرم و چربی برات فراهمه؟کی تو خونه منتظرته؟چه چراغی برات روشنه؟
میخوام ته دلشو خالی کنم....اما محکم تر از اینهاست....بروز نمیده که نمیخواست از دستش بده و به خاطر خودش گذاشت بره...
حسی مثل پرنده ای از قفس پرید برام تداعی میشه...
.........................
پ.ن: صدای من را با لحن دریا می شنوید...هوا خوب و آفتابیست و کمکت میکند هوای دلت هم...
........................

لحظه ای با من باش...
رنگ آیینه رفته از آهم...
بوی سیگار می دهد ماهم!
دارد از پشت بام می افتد
آسمان...آسمان کوتاهم!
قهوه سر رفته است از چشمم
شیر می ریزد از گلوگاهم...
دست تاریک یک نفر خورده
بر تن کهکشان دلخواهم!
میهمان می کنم به یک بوسه
عقربی را که بر سر راهم...
یک فرشته مگر بیاید تا
دست های من و تو را با هم...
حدیث غلامی
.............................................................................
پ.ن: لنگ دراز جون ما رفتیم لوح تقدیر تو رو هم گرفتیم با جایزه ات. حالا مونده برسونم دستت فقط. هر چند توی طنز تو باید اولی دومی چیزی میشدی دیگه.خوب بود پرشین بلاگ حالا که مذهبی ها رو جدا کرده بود و سیا س ی ها رو هم حذف؛ لا اقل دسته بندی ادبیات و اجتماعی و اینا هم میداشت.
پ.ن: لوح تقدیر خودمون رو هم دادیم دوست همراهمون قایم کنه برامون تا آبرومون نره با "نویسنده وبلاگ پندارهای آرایه "بودنمون! خدایی نمیشد آوردش خونه!
پ.ن: بد نبود پای اون لوح ها مهر و امضایی هم میبود اقلکندش!
پ.ن: عکسهای روز جشن رو تو وبلاگ ویولت ببینید.
اینم روز جشن وبلاگهای برتر بانوان بلاگستان!!!
راستی نصف سالن آقا بودن و این خیلی خوب بود.خوشایند بود هم.
بعد نوشت: آقای شمشیرگرلطف کردن به این نوشته لینک دادند.اما به گمونم اینکه گفتن لحن بعضیها دور از انصاف بوده یکی از اون بعضیها من بودم. شاید چون ریاد انتقاد کردم و زیاد راضی نبودم. با این حال بد نبود یک خسته نباشید هم می گفتم:پس خسته نباشید.
غمگنانه است.....اما همین صحنه های ساده و معمولی من و تو را می سازد...لحظه های من و تو به همین سادگی میگذرد....به سادگی لحظه هایی که مطلقن به هیچ چیز فکر نمیکنیم....آرامیم...و در تکرارهای خوشایندی مرور میشویم...من و تویی که شاید دیگر تمام شده ایم....خیلی وقت است از دید دیگران تمام شده ایم و حالا اینجا....توی این نقطه..... بارقه هایی از شروع های من و تو متولد میشوند....بی آنکه کسی بداند....یواشکی میشویم...و زندگی را مرور میکنیم....و همه سالهاست از یاد برده اند سرزندگی ما را که لای غبار روزها گم شد. من و تو میتوانیم باز هم شروع شویم مگر نه؟ به شروعی دوباره فکر کرده ای؟

در اينصورت كره زمين مانند فردي 46 ساله خواهد بود! هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره ي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم !اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي ، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند. اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود ! يعني زمين آنها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد . در اوايل هفته ي پيش ميمون هاي آدم نما به آدمهاي ميمون نما تبديل شدند! و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت . انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!! بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي گذرد و...
حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره ي 46 ساله آورده است !!! او طي 40 دقيقه ي بيولوژيكي از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است . او خودش را به نسبتهاي سرسام آوري زياد كرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!سوختهاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است! و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حمله برق آسا نگاه مي كند!!!!!!!!!!!!
بعد من به این فکر میکنم که از شناختنت چقدر میگذره؟ از اومدنت؟ از گرمی آغوشت بعد از اون هماغوشی تلخ وسط اون زمستون سیاه و سرد...هان؟چقدر میگذره؟ بگو ببینم از رفتنت....از رفتنت و به مجسمه سکوت تبدیل شدنم چقدر میگذره ؟از اون لحظه ای که دیگه دلم واقعن لرزید..از رفتنت.از قطعی شدن رفتنت. دو روز دیگه این موقع تو کجای کره زمینی و من کجا...هوم؟چقدر از اون روزا میگذره؟ از اون جمله ی دلم براتون تنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ شده ات.....همونی که یک ربع بهش نگاه میکردم و اشک میریختم....از اون لحظه چقدر میگذره؟
.................................................
پ.ن1: شماها تا حالا پیش اومده که رسمن به غلط کردن بیفتید؟ هان؟ اوهوم...برای من همین دو روز پیش، پیش اومد. من باشم دفعه ی دیگه بخوام هنر!!! آشپزی به خرج بدم. رسمن دهنم سرویس شد و به هیچ کاری نرسیدم. همه چیز نصفه نیمه پیش رفت. پذیرایی در حد فاجعه. قسمت دهشتناک ماجرا این بود که اصلی ترین غذاهای شام رو مثل بیف استروگانف و لازانیا توی فر جا گذاشته بودم و اصلن سر سفره نرسید. البته قسمت زیادیش تقصیر این کسی بود که قرار بود به من کمک کنه.ده بار گفتن اینا رو یادت نره و اصلن هیچ.مهمونای بیچاره هم کله شون داغ شده بود و حالیشون نشد چه کلاهی سرشون رفته.از آرایشگاه که اومدم به زور مانی رو بردم آتبیه. میگفت ولم کن دیر شده من حاضرم اصلن عکس نداشته باشم اما صاحبخونه ی بیشعوری نباشم. نتیجه اینکه ما ساعت نردیک و مثل عروس دومادا رسیدیم.خب یک تعدادی از مهمونای طفلکی هم که فکر کرده بودن امسال هم مثل پارساله که جای سوزن انداختن نبود هم زودتر اومده بودن.میگفتن پارسال ساعت 8 اینجا کلی بزن برقص بوده و حالا هیچکی نیست چرا؟ نمیدونستن من هرچی ورد بلد بودم خوندم تا مهمونا دیر برسن! مانی هم اینقدر حرص خورد و من رو حرص داد سر دیر شدن که نگو. استرس و ناراحتی توی همه ی عکسای آتلیه ای مون تابلوئه. به همه ی مردای زندگیم فک میکردم و اینکه توی این شرایط واقعن هیچکدوم میتونستن منو درک کنن و باهام همراه بشن و جای حرص خوردن و دادن به جنبه ی هیجان انگیز ماجرا نگاه کنن؟ میشد واقعن توی اون مسیر شاد بود؟ساده گرفت و خندید و از با هم بودن لذت برد؟ حتی وقتی راه همیشگیمون بسته بود؟پلیس هم عجب وقتایی میاد چه مسیرایی رو میبنده.مسیری که 5 دقیقه بعد ما رو به خونه میرسوند بسته شده بود و 45 دقیقه چرخیدیم. میگم دو تا کارگر گرفته بودم پذیرایی کنن آخرشم خمدم همش دنبال کاسه و بشقاب میدویدم.نمیدونم چرا ایرانی جماعت توی هر سمتی هست اهل دودره بازیه.راستی بفرمایید کیک!
پ.ن2: بین اونهمه آهنگ قشنگ شاد رپ و رقصی و تولدی و اینایی که جمع کرده بودم؛بین اونهمه یالا یالا رقص و شادی و خط دائم ندارم اما ایرانسل که دارم و جیگیلی و اینا....همه ی بچه ها دیوانه وار گیر داده بودن به" وای...تنها شدم آی!!! کجای دنیای!!!مگه منو نمیخوای!!!" مال بنیامین. میخوندن و میرقصیدن. رقص و بزن بکوبمون خوب بود هرچند به طرز عجیبی نصف مهمونا نیومدن اما همینایی که اومدن هر نفر انداره ی ده نفر بودن. به زلزله گفته بودن زکی.من نمیفهمم اینایی که یک دعوت به شادی رو ایگنور میکنن از زندگی چی میخوان؟فلسفه شون چیه که دم اومدن مهمونا زنگ میزنن بهت و بهونه های مزخرف میارن؟!!!شک ندارم وقتی یک خوشی رو ایگنور کنی یک ناخوشی جاش میاد.
پ.ن:جای خالیت هنوزم توی ذوق میزنه...مخصوصن که دوستی باهات هست تا درکت کنه...که از همه ی ماجراهات بدونه...که هی سرتو بری توی گوشش و بگی اگه الان بود اینجوری میشد اونجوری میشد.نبودنت مهمونیها رو برای من فقط تا سرحد برطرف کردن تکلف تنزل داده.
پ.ن۳: افتادم رو دنده شغل عوض کردن و این به گمونم پایان دوره ی حرفه ای زندگی من!!دیگه تغییر برام شده مثل اکسیژن و لازم.یک کار خوب توی این شرایط شلوغ پلوغ پیشنهاد شده و من باید تا شنبه حواب بدم.میدونید معیارام چیه؟!!وای....نه...من از امید دور میشم....دیگه ناهارا با هم نیستیم....دیگه ۵شنبه هاش تعطیل نیست...خدایی باید گفت رزشک.

فکر کردم چرا گوگل خودش رو سانسور کرده؟اما جالب این بود که به مناسبت تولد مورس این شکلی شده بود! :)
.....................................................
پ.ن:هی!با تو ام!حواست باشه!من خیلی مواظبت بودم و سعی کردم برات کرم نریزم اما انگار بدجور پشت و پهلوت میخاره ها؟گفتم که نگی نگفته بودی؛بعد از این هیچ ارفاقی در کار نیست. :)
يكي از مشتريهاي كره اي شركت ديروز آمده بود و آخرين قرارداد اينور سال را امضا كرد و به پاس تشكر هم براي مديرعامل محترم يك بسته سوغاتي از اون ور آب آورده بود.اين مدير عامل برعكس ساير مديرعاملهايي كه كارمندشون بودم خيلي طفلكيه.يك جورايي مظلوم و بي دست و پا.البته از نظر سوادي هم زياد بالا نيست.بنده خدا بعد از رفتن طرف؛طبق عادت اومد جلو و گفت بچه ها بياييد سوغاتي كره اي.من كه نميدونم چيه اما علاقه اي به آدامس و شكلات ندارم بياين اينو بين خودتون تقسيم كنيد.همه حمله ور شديم و نفري يك بسته برداشتيم.به عبارتي ده بسته توي جعبه بود.قوطيهاي شبيه سيگار البته مقواي عالي و طلايي رنگ زيبايي هم داشت.به نظر چيز ارزشمندي ميومد.از اونجايي كه همش كره اي نوشته بود نتونستيم بفهميم چي به چيه.چند نفري همون لحظه باز كردند و مشغول خوردن.چيزي شبيه برگه ي هلو يا قيسي خودمون توش بود.چهارتا.تعريف كردند كه مزه اش اول نعنايي و بعد تلخه.روش دستور مصرفي داشت بر اين معنا:روزي سه بار اول جويده و سپس بلعيده شود.همين.تنها جمله ي انگليسيش هيمن بود.خلاصه من كه بهش مشكوك شده بودم نه بازش كردم نه خوردمش.شركت كه تعطيل شد و همه رفتند رفتم سرچ كردم ببينم اين چيه.به نتيجه ي جالبي رسيدم!آقاي كره اي براي مدير عامل يك بسته تق ويت كننده ي قواي جن .سي مخصوص كره كه خيلي هم معروف هست آورده بود!!نوشته بود خاصيت كلف.ت كنندگي آل.ت ! و بهبود حالت نعو.ذ! و برطرف كننده ي مشكل انزا.ل زودرس داشت!زنگ زدم به يك يك دوستان كه ديدم نه تنها خودشون خوردن بلكه اعضاي خانواده رو هم ازش بي نصيب نذاشتن!تنها موند يك همكار آقا كه امروز نيومده ببينيم چه بلايي سرش اومده!حالا هم از صبح اين دختراي شكمو رو دست ميندازم ميگم واي!ببين!دماغت بزرگ و كلفت شده!گمانم هيچ جاي ديگر دنيا لنگه ي اين اتفاق نيفتد.به همين سادگي.
..........................................
پ.ن:يك نفر خواسته بود لينكشو بذارم نميدونم كي بود لطفن دوباره بگه.
پ.ن:ديروز بلاخره نامه ي اتمام پروژه رو براي چهارتا سازماني كه باهاشون درگير بوديم زديم.نميدونيد چه لذتي داشت وقتي پولهاي باقيمانده رو كه بايد بهمون ميدادن حساب ميكرديم!بلاخره تمام شد!اينش بيشتر لذت داشت!واقعن خسته نباشم!
پ.ن:نميدونم چرا امروز اينقدر افسرده ام.بي هيچ دليلي.
پ.ن:براي ماني دو تا تيشرت خريدم هيچكدوم اندازه اش نبود.يادم رفته سرشونه هاي ماني چقدر پهنه.يارو هم پس نميگيره.هيچي ديگه صد و خورده اي رو بايد بريزم دور.اينم از سورپرايز من!
اما اشتباه ميكردي.ديدي كه با همه ي وابستگي كه به وجودم ريخته بودي تونستم و الان 22 روزه كه ازت بريدم و حتي وسوسه نميشم بهت فكر كنم.حتي وقتي با ديگرون ميبينمت هم ذره اي احساس ناراحتي نميكنم.حتي دلتنگت هم نشدم.اينا رو نوشتم كه به تو ثابت بشه كه ميتونم بدون تو هم حتي سر كنم.سر كنم و دق نكنم.سر كنم و فراموش كنم همه اين سالهايي كه باهات بودم.همه ي اين همنشينيها.همه ي بوسه زدنها.همه ي گرم شدنها.همه ي حس خوب زير رگهام دووندنها.همه رو ريختم دور.ديگه فراموش كردم.
........................................
لحظه اي با من باش...
تا ته قصه چه پیدا و چه پنهون با توأمزیر آوار مصیبت یا که بارون با توأم
دل به دریا زدم و کاری به دنیا ندارم
تو سکوت سنگی دنیا غزل خون با توأم
هر چی تنهاتر بشی دنیا تو رو کمتر می خواد
خودت اونوقت میبینی چقدر فراوون با توأم
سخت گرفته همه دنیا که تو رو رها کنم
تو هجوم سختی ها ببین چه آسون با توأم
تو زمستون سیاه و سینه سوز روزگار
سخته باور مثل جنگل تو بهارون با توأم
غرق موج عشقتم هرجا بری باهات میام
تو سکوت برکه و خروش کارون با توأم
........................................
پ.ن:اين ترانه هم تقديم به تو براي همه ي سخت كوشيهات و به پاس همه ي رسيدنهات عزيزم...من كه دارم با اين تزريق ميكنم اين روزا...
پ.ن:جواب كامنتهاي پست قبل و يكي قبل داده شد.
.........................................
پ.ن:میدونید که....میدونم...

فقط کافی است اينجا كليك كنيد و اين آدرس را وارد كنيد اينتر بزنيد بعد سایتی را که میخواهید بشاشید بهش را در قسمت Target تایپ کنید و در قسمت Disaster گزینه pee را انتخاب کنید.يا مستقيم بريد اينجا اين كارا رو انجام بديد!
.................................................
خواهش میکنم قابلی نداشت من باید آگاهی هامو با دوستام به اشتراک بذارم دیگه!
اين بود تا اينكه پريشب آقاي اسكانك كه حالا دوره ي دكتري مكانيك رو توي بهترين دانشگاه كانادا ميخونه؛و بورس شده؛اومده بود ايران و براي ماها تعريف ميكرد كه اونجا يك اتاقي توي دانشگاه داره و دم دستگاه و تشكيلاتي.البته اتاق ها! مثل سوييت ميمونه.بعد داشت تعريف ميكرد كه يك روز توي اتاق تنها بوده و خلاصه حسابي از خجالت معده اش در اومده بوده كه رئيس گروه بيخبر مياد تو اتاقش و بله ديگه!!!خلاصه كه آبروي هر چي ايرانيه اونجا برده.جالبش اين بود كه گفت اونجا بهم لقب اسكانك دادن!!! ما رو ميگي! زديم زير خنده كه اهههه!چه تفاهمي!!!مام بهت لقب اسكانك داده بوديم! و بعد ماجرا پشت ماجرا بود كه از اسكانكي اين آقا تعريف و اعتراف ميشد!!
هي جناب! خيلي خوشحالم كه توي اين يك ماه گذشته تخ.مم هم حسابت نكردم!پشت بهت كردم و براي "تو" و صدات كوچكترين اهميتي قائل نشدم.
از بوي عطرهاي ارزون قيمت مردونه مثل دريك و الپاسو و اپن خوشم مياد
از بوي عطرهاي ارزون قيمت زنونه مثل مگزي و بلو ليدي و مگنوليا و حتي هاوايي! خوشم مياد
از نگاه كردن به تو وقتي داري حرف ميزني خوشم مياد
از دست همو گرفتن موقع عوض كردن دنده خوشم مياد
از آدامس FIRST طعم نسكافه خوشم مياد
از آب انبه ؛ آب انار؛آب پرتقال؛ خوشم مياد
از كري خوندن تو تخته؛ورق خوشم مياد
از شنا؛ اسكي؛تنيس؛ توپ بازي توي دريا؛واليبال لب ساحل؛ماهيگيري؛شكار؛تير اندازي؛تخته؛رامي؛پوكر؛حتي حكم!خوشم مياد
از خياطي خوشم مياد
از توت فرنگي؛پرتقال؛هلو؛طالبي خوشم مياد
از خوشم مياد تكنولوژيهاي جديد
از ياد گرفتن يك مورد جديد خوشم مياد
از خلق كردن يك اثر علمي فرهنگي هنري خوشم مياد
از همصحبتي با آدماي خيلي پر خوشم مياد
از هديه گرفتن خوشم مياد
از تلفنهاي هر از گاهي بدون غرض و مرض!خوشم مياد
از مرغ پختناي خواهر شوهر؛شيرين پلوهاي مادر شوهر؛خورش ماست و قورمه سبزي مامان؛كشك بادمجوناي ماني؛سلف سرويس هاني؛پيتزا ناپولي؛پيتزا كاكتوس؛پيتزا ميخوش؛ شيشليك با استخون پورياي ولي فشم؛ديزي دربند خونه؛ كله پاچه ساعي؛ همبرگر رويال در خونمون؛ته چينهاي خودم خوشم مياد
از منقل درست كردن؛آتيش به پا كردن؛چادر زدن؛چاي آتيشي خوردن خوشم مياد
از يكدفعه و بي بهونه دل به جنگل و دشت و دريا زدن و واسه خودم گم و گور شدن خوشم مياد
از دستور دادن به ديگرون خوشم مياد
از مدل سيگار دست گرفتن تو خوشم مياد
از ملغمه اي ازصداي گيتار و بهمن خوشم مياد
از لب ورچيدنهاي ماني و بهمن و تو خوشم مياد
از مهموني رفتن خوشم مياد
از خريد و يا حتي ويندو شاپينگ خوشم مياد
از رستوران رفتن خوشم مياد
از رستورانها و كافي شاپهاي تاريك و دنج خوشم مياد
........................................................................
از چادر بدم مياد
از مردايي كه عطراي ارزون قيمت مثل دريك و الپاسو و اپن ميزنن بدم مياد
از زنايي كه عطرهاي ارزون قيمت زنونه مثل مگزي و بلو ليدي و مگنوليا و حتي هاوايي بدم مياد
از زنايي كه عطر مردونه ميزنن و همينطور مردايي كه عطر زنونه ميزنن يا اينا رو از هم تشخيص نميدن.بدم مياد
از صداي اين دختر جديده كه اومده تو شركت مثل سابيدن مس ميمونه بدم مياد
از ميوه پوست كندن بدم مياد
از رستوران و كافي شاپ شلوغ و روشن بدم مياد
از سر پخت غذا بيشتر از ده دقيقه ايستادن بدم مياد
از كل كل كردن بدم مياد
از بازي دادن و به بازي گرفته شدن بدم مياد
از انتظار بدم مياد
از مرداي لاغر بدم مياد
از لبنيات بدم مياد
از صبح زود بيدار شدن بدم مياد
از ظرف شستن بدم مياد
از حماقت به هر نوعي بدم مياد
از آدماي خيلي خشك و رسمي؛آدماي خيلي هر هرو؛آدماي خيلي بي رحم و بي احساس؛آدماي خيلي احساساتي؛آدماي خيلي تنبل و باري به هر جهت و هپلي؛آدماي بيشعور؛سواستفاده چي؛عقده اي؛جانماز آبكش؛آدماي بي ملاحظه بدم مياد
از خانمهاي بي سليقه؛بي شخصيت؛سبك رفتار؛خيلي جلف؛عشوه خركي؛خاله زنك؛شوهر چك كن؛چشم و همچشم بدم مياد
از مردايي كه وقتي باهات حرف ميزنن به پر و پاچه و سر سينه ات نگاه ميكنن بدم مياد
از مردايي كه زيادي اعتماد به نفس دارن و به خودشون اجازه ميدن بيهوا دستت رو بگيرن و ببوسن بدم مياد
اين پست به دعوت صدف(پرپرنده) و الناز بود.
.......................................
پ.ن: در سال يكي دوبار بدجور ديوونه ميشم.امروز از اون روزا بود.توي جلسه امروز طرف كاريمون خيلي راحت من رو جلوي مدير عامل و رئيس قر (غر؟)زد.گفت شما ميخواي با سازمان ما كار كني؟بي مقدمه بي فكر و بي هيچ چيزي نيشم تا بناگوش باز شد و اخم تخم مديرعامل به چيزمم نبود.ظهر باهام تماس گرفت و اكي نهايي رو دادم.به همين سادگي به همين خوشمزگي كاري رو كه بايد ميكردم و هزارتا اما اگر توش بود انجام دادم.كاري كه يك سال بود نتونسته بودم.گاهي ديوونگي هم خوبه ها.باورم نميشد اينطور ساده اين كابوس رو از سرم باز كرده باشم....
پ.ن:نفس عمييييييييييق ميكشيم.......
پ.ن:از تغيير لذت ميبريم.....
پ.ن:جواب كامنتهاي پست قبل توي كامنتدوني.
پ.ن:کامنتای پست قبلیمو دوست داشتم.نه به خاطر تعریف یا تمجید؛به خاطر حس خاص آشنایی قدیمی که زنده شد.
هيچ حال خوشي نداشتم.استرس شديدي وجودم را گرفته بود و نفسهايم وسط راه کات ميشد.بريده بريده مي آمد و بريده بريده بر ميگشت.انگار کسي وسط راه بدراهي شان ميداد و از ترسِ ندانم چه؛ زود از راهي که آمده بودند تا نيمه؛ برميگشتند. بعضي هم همانجا نابود و تمام ميشدند.شايد که از ناراحتي قالب تهي ميکردند.ماني زنگ زد و گفت آماده اي؟نميدانستم چه بگويم.سکوت کردم.گفت مدارکت را بردار مي آيم دنبالت برويم.حواست باشد چيزي جا نگذاري که دوباره مجبور شويم وقت ديگري براي اينکار بگذاريم.نه وقتش را دارم نه اعصابش را.مدت زيادي بود صدايش را نشنيده بودم.احساس کردم چقدر دلم براي صدايش تنگ شده.و چقدر دلم براي خودش تنگ شده.آمد دنبالم و پوشه مدارک را گذاشتم روي داشبرد و مثل هميشه اخمي کرد و گفت نگفتم آنجا نگذار حواسم پرت ميشود؟برش داشتم و پرت کردم صندلي پشتي.بعد به اين فکر کردم که شايد اگر اين زندگي روي روال پيش ميرفت الان آن پشت کودکي با صندلي ماشين نشسته بود و با کنجکاوي خيابان را نگاه ميکرد.بعد من و ماني نيم نگاهي به عقب مي انداختيم و لبخندي عميق و پر مهر به هم ميزديم.مثل همه احمقهايي که بچه دار ميشوند تا زندگيشان محکم شود. ميپرسد چرا رنگت پريده؟ميگويم نه؛طوري نيست.ميپرسد پشيمانم يا نه؟ميگويم کاريست که بايد بشود.چه من بترسم و ناراحت باشم چه نباشم.خيلي زودتر از اين بايد اين اتفاق مي افتاد.و خوشحالم که بلاخره دلش را پيدا کردم انجامش دهم.ميپيچيم توي کاج جنوبي.تابلو را که ميبينيم ميگويد خودش است و پارک ميکند و پياده ميشويم.ناي بالا رفتن از پله ها را ندارم.زانوهايم تا ميشود بي اراده اي که بخواهم.توي اتاق انتظار مينشينيم تا نوبتمان ميشود.يک جفت زن و شوهر تازه تازه چنان چيک در چيک هم آمده اند پرونده شان را تکميل کنند که نميتوانم خنده ام را پنهان کنم به اينهمه ساده دلي.ميپرسد هنوز هم ترس داري؟ميگويم ته دلم يک کم آشوب است.کمي بعد رو به روي مرد محترم نشسته ايم و فرمها را پر ميکنيم و امضا ميدهيم. مرد ميپرسد چرا دستت ميلرزد؟ناراحتي؟ميگويم نه؛کمي ترس مخصوص اينطور موارد است فقط.شما که بايد بيشتر آشنا باشيد با اين وضعيت ها. و بعد.....تمام.چهارده سال يگانگي تمام ميشود ميرود پي کارش.به همين سادگي.چنانت ميکند اين لحظه ها که هيچ نميفهمي.نميفهمي چه فاجعه اي پيرامونت دارد اتفاق مي افتد.مثل شروعش که نميفهمي کي چرا و چگونه اتفاق مي افتد.فقط يک حال کمي ناخوش داري.احتمالن با يک درد خفيف شروع ميشود روزهاي بعد که ميفهمي چه در انتظارت است.اينکه از اين به بعد يکي هميشه با تو خواهد بود.تا کي را نميداني.شايد تا همين يک هفته بعد يا شايد تا آخر عمر.چقدر از حضورش احساس عميق عاقلانگي ميکردي و خود را عاقله زني ميپنداشتي که زين پس حرفي برايگفتن دارد چون تو را مثل مهر بلوغ فکري با خودش داشت.چشم باز ميکني و ميبيني چهارده سال از حضورش در لحظه هايت گذشته و بعد يادت مي آيد همه محبتهايش.همه مهربانيهايش.از همه ناديد گرفتنهايت لجت ميگيرد.شرمي غمگين سنگيني ميکند روي دلت وقتي يادت مي آيد يکبار هم از او تشکر نکرده اي بابت اينهمه خدمت.اينهمه همراهي.بي اينکه گاهي حتي حضورش را حس کني.چنان خدمتت کرده و خودش را کنار کشيده که تو راحت و آسوده به کارهايت برسي که حالا همين از خودگذشتگيهايش وبال گردن بي عاطفه گيهايت ميشود.با خودت فکر ميکني کاش ميشد يک تشکر نه خشک و خالي به زبانت مي آمد و کاش زبان همراهيهايش را بلد بودي.ميپيچي اش لاي گاز استريل و کمي نوازشش ميکني.سفتي و سفيدي زخم خورده اش دلت را به رحم مي آورد.بعد ميبوسي اش آرام و بيصدا و آهسته ميگويي ممنونم.چهارده سال با هم خنديدن؛گريستن؛ خوردن؛ آشاميدن و هزاران لحظه اي که همراهش بوده اي و همراهت بوده.زياد است؟ زياد است چهارده سال هم آهنگي؟ با هم خوابيدن با هم بيدار شدن؟گفتن و شنيدنهاي با هم؟دست ماني را ميگيري و روي صورتت ميگذاري...مثل هميشه هنوز هم درمان است بر هر دردت.بعد ميبوسي اش آرام و بيصدا و آهسته ميگويي ممنونم.
.....................................
پ.ن:مرسي از بيژو بابت جواب به درخواستم و راهنماييش.
......................................
اينم واسه روز مادر!

........................................
پ.ن:هي بچه پر رو برو از اول تا آخر پست رو بخون بعد بيا سراغ پينوشتها تا بفهمي چي به چي بود.اهه!
پ.ن:حتمن همتون خوب يادتونه؛دوره اركات بازي رو ميگم.يادش بخير.چه هيجاني داشت.گرفته بود دامن همه رو لامصب.من اينقدر فن دارم من اونقدر فرند دارم؛نيكي كريمي جزو ليست دوستاي منه؛خداداد عزيزي منو اد كرده!جل الخالق!عجب دنيايي بود.ريز و درشت گرفتارش شده بوديم.
پ.ن:بعد از اينكه اركات هم تحريم شدم و نوشتن اسمش توي وبلاگها مثل بردن اسم اعضاي كاف دار توي وبها تحريم و في ل تر بود؛يكسري چيزاي ديگه هم اومدن.مثل تمام سايتهای مشابه مثل hi5-گزك-اوركات-مای اسپيس و … ؛ و خيلي چيزهاي ديگه.اما هيچكدوم طعم اركات رو ندارن.هيچكدوم اينقدر ريشه نزدن.ميكشت از فضولي آدم رو.از چيز اين دوست دربياي بري توي چيز اون دوست؛از مسائل خصوصي اين دوست سر در بياري؛از مسائل خصوصي اون دوست بفهمي...آي حال ميداد و فضولي ارضا ميكرد!
پ.ن:كلن من در برخورد با تكنولوژيهاي جديد خيلي بيجنبه ام.مثلن يادمه اوايل كه ويدئو خريده بوديم و چهار-پنج سالم بود از پاش تكون نميخوردم.خودمو با كارتن و حتي شو هندي حفه ميكردم.شبا هم بغلش ميخوابيدم.و بعدها كه از شر اون تلويزيون كمد دار پارس رنگي خلاص شديم و يك تلويزيون رنگي با تصوير شفاف تر و خارجكي تر جاشو گرفت؛ باز هم حتي اجازه نميدادم شبا خاموش باشه!يادم مياد جيشمو نگه ميداشتم و تا چشام كه بالا ميومد ميپريدم دستشويي و نصفه نيمه زودي برميگشتم.بعدها كه آتاري اومد توي خونمون.....مگه كسي ميتونست دسته خلباني رو از دستم جدا كنه؟شستم هميشه تاول و زخم بود!
بعد هم ميكرو و سگا...اوخ اوخ....يادمه بچه مهمونامون بيچاره ها ميومدن دورم ميشستن و تموم مدت مهموني چيز مالي منو ميكردن بلكه يك ثانيه دسته رو بدم دستشون و اونام نينجا بازي كنن!اما دريغ و صد افسوس!در تمام طول پنج شيش ساعت مهموني اونا زل ميردن به من با نگاههاي التماس گونه و من چشم از تلويزيون برنميداشتم!كامپيوتر كه اومد....زود پريدم رفتم داس ياد گرفتم و باز هم چشمم همه جا رو صفحه سياه با خطهاي سفيد ميديد!براي هر كاري اول تو ذهنم می آوردمش بعد سمي كالن ميذاشتم و بعد اجراش ميكردم!مثلن دمپاییتو بپوش؛ سمي كالن .برو دستشويي .نيفتي توي چاهسمي كالن .بعد هم كه پديده جاكش اينترنت اومد و اووووووووووه.اين لعنتي به مدت 12-13 ساله گريبان ما رو چسبيده و ول نميكنه.تف به اين ياهو مسنجر!اين مال قديما نيست ها!اينو يك دوست وبلاگي عزيز كك كرد انداخت تو شلوار!!!! ما!ولي قريب به دو ساله گريبانمونو سفت چسبيده!ول هم نميكنه لامصب!
پ.ن:این برق رفتنا هم عجب نعمتیه! فرصت یک محیط کار مفرح با لنگ روی لنگ انداختن و چایی خوردن و ور زدن و آشنا شدن با همکاران آقای خوشتیپ و خانم باکلاس که تا حالا ندیده بودیشون!اون هم به مدت سه-چهار ساعت....به به ! خیلی هم ممنون!
مدیرعامل: من اصلن نمیخوام توی این مناقصه شرکت کنم
رئیس: من عمرن این پروژه رو با شما کار نمیکنم.
من: من از فرداپامو توی این شرکت نمیذارم.
.
.
ساعت هشت شب همون روز:
مدیرعامل:یک ساعت پای موبایل مخ منو میخوره که خلاصه اش میشه غلط کردم! شکر خوردم!فردا بیا اسنادو آماده کنیم!
رئیس: ساعت ده شب: بعد از یک ساعت که مخ مدیر عامل رو تیلیت کرده مخ منو میخوره که فردا منتظرتیم ها!
من:فردا روز تعطیله و سر صبح توی شرکتم!
زمان: 8 صبح
چند نفري هستيم و بارون نم نم و گاهي با شتاب ميگيره به پر لباسمون.كف خيابون كمي گل شده. هيچ تاكسي يا مسافر كش شخصي محترمي نگه نميداره ما رو سوار كنه سر كار برسونه.يك ربعي هست اينجا الافيم.من؛ آقاي لاغر و اخمو؛ خانم چاق و غرغرو؛ آقاي سيگاري.يك پرايد نيش ترمزي ميزنه و مسيرمون رو ميگيم و ميپريم توي ماشين.همگي كارمند به نظر ميايم ازون كارمند بي نظمهاش كه ديرشون هم شده. آقاي سيگاري سيگار روشن ميكنه.راننده ميگه لطف كنيد خاموش كنيد.غر غري ميكنه و خاموش ميكنه.بعد هم زير لبي چندتايي فحش به راننده ميده.خانم غرغرو مدام با موبايلش صحبت ميكنه و هي استرساي ناشي از دير رسيدن به جلسه مهم كاريشو ميريزه تو حلق مسافرا و راننده. آقاي غرغرو هي به رانندگي بقيه و ترافيك گير ميده و نق نق ميكنه.من هم كه جلو نشستم هر يك دقيقه به ساعتم نگاه ميكنم و ميگم ايش!!!بعد راننده تصميم ميگيره از يك مسير ديگه بره.و ميندازه تو مسير ديگه.داد همه درمياد...اي آقا اين چه كاري بود كردي؟ ما كه الاف شما نيستيم.اينجا ترافيكه دير ميرسيم.هرچي هم راننده ميگه هيچ فرقي نميكنه اينجا بهتر نباشه بدتر نيست فايده نداره و هر كسي يه مسير ميده و اصرار داره مسير اون بهتره.خلاصه تا اين سر و صداها ميخوابه باز ميرسيم يك جايي كه مسير دوشاخه ميشه و هميشه دودستگي بين مسافرا هست كه از كدوم بريم.معلومه ديگه هر كسي اصرار داره از جايي بره كه دو قدم كمتر پياده روي داشته باشه.راننده از دوتا آقاهه ميپرسه از كجا برم؟ اونا هم مسيري مخالف مسير من رو ميگن.اينم ميره.حالا نوبت منه كه دادم در بياد و راننده رو بگيرم به فحش و فضاحت! ببينم آقا؟شما چندتا مسافر داري؟ بهتر بود چشماتو باز ميكردي ميديدي كه غير از اين دو تا آقا دوتا خانم هم مسافرتن.بايد از ما هم سوال ميكردي از كجا برم.كلي مسيرم رو دور كردي.همه رو بايد دوباره تاكسي بگيرم برگردم.به خاطر اين كار تو من يك دقيقه دير ميرسم و بايد مرخصي رد كنم و....آقاي راننده بيچاره هيچي نميگه.آخر سر وقتي به مقصد ميرسيم و موقع كرايه دادن ميشه؛ ميگه من مسافركش نيستم!مسيرم بود همينجوري سوارتون كردم!يعني ببين ميخواستم زمين دهن باز كنه قورتم بده!!يا لااقل دود بشم برم هوا!يا آب بشم برم زمين!اما كم نياوردم و گفتم اما من همينجوري سوار نشدم!و پولشو گذاشتم روي صندلي.ولي خيلي زشت بود رفتارمون!خدايي تا يك هفته دپرس بودم!
2-گاهي آدم توي اين تاكسيها چيزايي ميشنوه كه تو دكون هيچ عطاري پيدا نميشه.يك راننده تاكسي بود درباره كمالات و خواص ميوه جات صحبت ميكرد و اظهار فضل ميفرمودند.مثلن ميگفت از روي شكل ظاهري هر ميوه ميشه تشخيص داد اون ميوه يا ماده غذايي براي كدوم قسمت بدن مفيده.مثلن گردو چون شكل مغزه؛براي مغز مفيده؛سيب شكل قلبه براي قلب خوبه؛پرتقال چون شكل پوسته براي پوست خوبه!....خيار....خيار....براي....براي....حالا ما چهار نفر هم زل زديم به دهن راننده محترم! من و مني كرد و گفت چون شكل انگشته براي انگشتاي دست خوبه!!!!!همين كيوي....كيوي...اصلن ساخته شده براي....براي....(متوجه هستيد كه كيوي شبيه چيه؟!!!)بيچاره فهميده بود چه گندي زده و ما هم از خنده داشتيم روده بر ميشديم!!!بعد من تموم راه فكر ميكردم مثلن موز تا حالا براي يك چيز ديگه خوب بود اما با اين فرمول جديد براي چي ميتونه خوب باشه؟يا بادمجون؟يا هويج؟آيا اينا ميتونن كاربردهاي مشابه داشته باشن و براي يك جاي به خصوص خوب باشن؟!!يا مثلن اين وسط تكليف هندونه چيه؟براي شكم خوبه؟پس ليمو ميتونه خيلي خاصيت داشته باشه واسه سينه؟
.........................................
پ.ن:من نباشم كي تحمل ميكنه كار تو رو...با رقيب رفتن و اذيت آزار تو رو...تو خودت داور ميدون شو بگو...كيه كه جواب نده تلخيه رفتار تو رو...
پ.ن:جواب كامنتهاي پست قبل توي همون كامنتدوني...
پ.ن:معلومه كه خسته ام نه؟
پ.ن:دونت بي سورپرايزد!لاو تركس د وانز هوم دير هرتز بيت سام هاو ديفرنت.دير آيز سي سام هاو ديفرنت.
ترجمه: تعجب نكنيد! عشق سراغ كساني ميرود كه قلبشان جور ديگري ميزند.كه چشمشان جور ديگري ميبيند.
1- خانم عزیز؛وقتی میدونی نزدیکه پریودته و همین امروز فرداست که وارد مدرسه خون بشی؛لطف کن ش ورت بک لس نپوش!اونم از نوع نخ در بهشتش! که نشه یک نوار بهداشتی بچسبونی روش!یا لا اقل اگر نوار بهداشتی نیاوردی با خودت سر کار؛بتونه دستمال کاغذی رو نگه داره تا سر و پات رنگی نشه.(مخاطب:خودم)
2- آقای عزیز!لطف کن وقتی توی جلسه نشستی؛پاهاتو با زاویه 90 درجه از هم باز نکن و فاقتو نمایش نده.هرچند زیر میزه؛اما اون خانم محترمی که از بخت بد نشسته بغل دستت؛شاید دلش نخواد جمال فاقتو ببینه!از همه بدتر؛اون زاویه 90 درجه فاقتو هی 20 درجه نکن هی 90 درجه؛ آقا اون خشتکه؛آکاردئون که نیست!مجبوری اون بوی تهوع آور اسپرم گندیده و صابون گلنار رو پخش کنی و به اثبات برسونی؟واااااای به روزی که عرق و اسپرم ماسیده بده و چیزای دیگه.عق!(مخاطب:شماها!)