پندارهای آرایه
از همون ديروز که هي ميگفت گلوم درد ميکنه ميدونستم داره از غيبت مديرعامل همراه با اين شيوع آنقولانزا سواستفاده ميکنه تا يکي دو روز بغل زن و بچه اش باشه. اما عزيز من...آقاي همکار عزيز...از سه ماه قبل داريم براي اين سمينار آماده ميشيم...من به خاطر اينکه اسم تو هم باشه،بخشهايي رو که مربوط به من نبود رو هم تقبل کردم...براش وقت گذاشتيم...مطالعه کرديم...تخصص تو بود و من نبود اين بخشها...هر بار خسته شدم و از نبود وقت براي آماده شدن گله کردم؛ گفتي"نترس....خودم که نمردم...هستم". روز ارائه....هر چي زنگ زدم اصرار کنم پاشو لااقل نيم ساعت بيا جواب حضار عزيز رو بده...هي گوشيتو دادي دست زنت تا بگه تو مريضي و داري استراحت ميکني...اون پشت پشتا هم به ريش من خنديدي....ميخوام بگم کاش کمي مرد بودي...کمي مسئوليت پذير بودي و کمي از بار دوش اون ت خ مهاي نداشته ات کم ميکردي و هي بهشون دايورت نميکردي همه چيز رو. واقعن فقط اسمت توي اون مقاله بودن اينقدر برات مهم بود؟ که منو توي اون استرس و منگنه بذاري؟ مرده شور اضافه شدن کمالاتت به اين شکل رو ببرن. صبحم با سردرد هميشگي شروع شد و کارهاي روي دوشم سنگيني ميکرد.اول رفتم سر صبحي شرکت و کمي کارها رو تا روز شنبه اي که نيستم سر و سامون دادم...بدو بدو رفتم سمينار...گوش کردم و حذف زدم...ديدم و ور زدم...آشنا شدم...استرس کشيدم....ظهرم با پلوي خالي و دو برگ کاهو که از پاتک مونده بود؛ از اونهمه غذاي رنگارنگ؛سپري شد و عصر عرق ريزون از سوالايي که نميتونستم براي پرسشگراش بازشون کنم و رسمن پيچوندم. سر و کله زدن با آدمايي که فقط چون خانم بودي ميخواستن کمي باهات بيشتر حرف بزنن و تنها راه علمي و عملي اين راه رو دقيق شدن توي صحبتات و ازت سوال پرسيدن حتي بيرون سالن سمينار و وقتي همه چيز تموم شده ميدونستن. هيچوقت از اينطور ل اس خشکه زدن؛ به سبک و سياق علمي اون هم توي سمينارها که اولش با خانم فلاني بوديد ديگه درسته؟ درباره فلان چيز صحبت کرديد؟ ميخواستم بپرسم....ها شروع ميشه خوشم نمي اومده. به اين فکر نکردم تا حالا کسي که بخواد مخ منو بزنه با چي بايد شروع کنه و يا اينکه من از چي خوشم مياد؟ شايد هم حرف نبوده...بايد همه حرفهاشو با نگاه بگه نه اون يارو پسره اي که مثلن با همکارش صحبت ميکرد و مشخص بود تموم فکر و ذکرش اينه که توي چند جمله اي که ميتونه همون سر ميز ناهار عنوان کنه خودشو معرفي کنه که من دکتر فلاني ام...سمتم توي فلان شرکت اينه...کارمندامو توبيخ کردم جديدن...پس رئيسي پخي چيزي هستم براي خودم...و واقعن حالت رو به هم بزنه از اين روش ناشيانه اش و بعد هم هي مثل عمله ها بياد از جلوي ميزي که تو نشستي و چايي ميخوري رد بشه....شايد چون من حلقه نداشتم...يا اگه داشتم فرقي نميکرد و يا بهتر هم ميبود؟ و شب...شب دلگير من...زنگ زد و گفت براي درباره الي منو پيچوندي اما اينبار حتمن بايد بياي....انجمن هن... و رفتم....شايد نياز داشتم توي اون سالن تاريک و خالي بشينم....يک ساعتي زودتر برسم و هق هق کنم....همه روز رو اشک کنم....دلتنگيهامو مرور کنم....و اينکه چرا من با اينهمه دوست و رفيق هنوز هم مرد کم ميارم براي همراهي کردن و ساختن لحظه هايي که دوست دارم....چند مرد ديگه؟چند مرد ديگه ميتونه چند مرده حلاج بودن تو رو برام تکرار کنه؟ گمونم بايد براي سينما رفتنهام يک مرد نيمه روشنفکر پر حرف که براي هر صحنه از فيلم يک عالمه پچ پچ داشته باشه زير گوشت نجوا کنه دست و پا کنم...مردي که وقت داشته باشه...خوابش نياد...کاراش نمونده باشه....آنقولانزا نگرقته باشه و علاقه مند به ديدن فيلمهايي که من ميخوام برم باشه و خودشو مجبور احساس نکنه و منت نذاره بابت اومدنش... يعني همشون به اين راحتي بهونه داشتن؟ کتاب قانون رو ديديم....خوب ميتونست با لب و دهن احساسات بازي کنه که اگه به مقوله مذهب بيگانه نبودي و دشمني نداشتي؛ حتمن خيلي بيشتر هم بازيت ميداد. خيلي لطيف و قشنگ عشق رو به تصوير کشيده بود....مونده بودم هنرپيشه زنش....داريان....چطوري روش ميشد اون ناز و عشوه هاي ديوانه کننده رو بياد؟ و خدايي ما دختراي ايراني بدون اين ناز و عشوه ها و با خلع سلاح شدنمون از اين حربه پر قدرت؛ با همون نگاه شرم آگيني که از مخاطبش دزديده ميشه و نه اينکه زل بزنه و گستاخي هم چاشنيش کنه؛ عجب هنرمندايي هستيم و عجب دلايي ميبريم!!! يا شايدم دل مجنوناي بلقوه ايراني اينقدر بي تابه و به اشارتي کوچک ميره؟ خداي عشوه بود اين خانم.... و مذهب.... و ما..... و مردم مسلمونمون....چقدر به چالش کشيده شده بوديم و به نوعي مارمولکي ديگر اينبار نه با کمال تبريزي که با علي اکبري که خودش داعيه مذهب داره رو شاهديم...تو فيلم کتاب قانون طنز و اشک و لبخند و چاليدن به يک اندازه ديده ميشه و اين مجموع تضادها کنار هم قشنگ پرداخته شده. ايرادي که به علي اکبري گرفتم: مردم ما همينجوريشم حرف پزشکا رو به دنبلان گوسفنداي قربونيشون حواله ميدن...چرا آخر فيلم با نشون دادن شکم حامله اون زن....تشويق کرديد که با دعا و ادعيه ميشه از خطرهاي واضح پزشکي رد شد؟ خود من يکي از آشناهامو به خاطر گوش نکردن به حرف پزشکش و تشخيص مسموميت حاملگي و چموشي کردن از دست دادم... من هم عادي بودم...سمينار رفتم...با دوستي قرار گذاشتم....سينما رفتم...خريد کردم و به همه اونايي که اون روز وقت گذاشتن و ارزش...مديونم....اما اون آدماي ديگه چي؟ دوستي معتقده آدم حسابيها کاري به اين چيزا ندارن... یه عمره جاده ی شمال منتظر عبور ماست نمیدونه یکی از اون دو تا قناری بی صداااااااااااااااآآآآآآآآست حدیث غلامی سر کار برام تولد گرفتن....همکارم میگه سوگلی رئیس شدن همینه دیگه...میخواد لجم درآد.. مامان هم برام تدارک دیده بود...کیکی که خودش پخته بود اینم کادوهام: چقدر بسته بندیهاش خوشگله! این هم کادوی همسرمان: اینو فک میکنید کی میتونه داده باشه؟ اینم کادوی آقای فرشته! قابل توجه حاج باران:اومدم پز بدم برم! و فریاد بزنم من خیلی خوشبختم!! ..................................................................................... پ.ن:امسال تولدم یک چیز کم داشت...پارسال اینقدر گرم و داغ بودم که یادم نبود...یادم نبود بیشتر روزهای تولدم وقتی از مدرسه میزدم بیرون تو بیرون در ایستاده بودی و من رو به یک گذدش اختصاصی ذو نفره میبردی...پدر...من خیلی وقتها تو رو از یاد میبرم...محبتهاتو...از یاد میبرم چقدر دلم برات تنگ شده...رفتی و من چه بی پناه شدم...امروز عصر پشت چراغ فرمز یادت افتادم...اشک ریختم...مثل الان...پرسیدم پدر؟الان کجایی؟ یعنی دیگه نیست و نابود شدی؟ یا هستی؟ منو میبینی؟ مامان رو...بچه ها رو..؟ سرمو گذاشتن روی فرمون و معکوس از ده شمردم تا تو اثریووونشونه ای چیزی نشوتم بدی... اما هیچ.... نبودی.... نیستی...هیچ شدی...جز خاطره هایی که با تو داشتم هیچی ازت نمونده...تو تنها کسی بودی که نمیگفتی قدر زندگیتو بدون.... امروز که این نوشته ی شراگیم رو خوندم...اون حصیرها رو که بادبادک میشد....یادته؟دلم برای تو بیشتر از هر کسی تو دنیا تنگ شده...همین من...منی که الان اینجا نشستم و از فکر هیچ شدن و نبودن تو به پهنای صورت مثل دیوونه ها اشک میریزم... ........................................ بعد نوشت:وقتی اسپنیش میزنی و میخونی و صدات میپیچه تو فضای اتاق....و من که به زور میخوام خودم رو لای بازوهات جا بدم...میدونی به چی فکر میکنم؟آرومترین و بی دغدغه ترین آدم دنیام... ممنون آقای مانی حقیقی. یکی از زنانه ترین لحظات سینما را نشان داده بودی. خورشيد گرم تابستون مثل هميشه ولو بود روي ايوون...دخترك؛ نوجوون تازه به بلوغ رسيده؛شيطون و سر به هوا؛كه يكدفعه چشم باز كرد ديد ديگه نبايد با پسر عموهاش توي يك تخت بخوابه؛نبايد با اونا تنهايي بره استخر؛نبايد با پسر دايي كشتي بگيره؛و خيلي نبايدهاي جديد ديگه كه قانونهاي تعريف نشده اي بودند كه وارد زندگيش شده بودند و بي اونكه بخواد داشت شكل و فرم اونها رو ميگرفت.بي اونكه بخواد آروم آروم داشت از اون دختر بچه تخس و شيطون و بيش فعال كه هيچي سرش نميشد و ديوار راست رو بالا ميرفت تبديل ميشد به يك خانم كه بايد مراقب خيلي چيزها باشه.شايد تا يكي دو سال پيش دليل اخم و تخمهاي مامان رو موقعي كه بدون روسري و با تاپ و شلوار سوار دوچرخه ميشد و با پسر همسايه مسابقه ميداد رو نميفهميد؛اما خوب ميدونست كه حالا همه چيز فرق ميكنه.نميتوسنت اون تابستان عشق ناگهاني پسر همسايه رو نديد بگيره.بعدها كه دو سال تجربه عاشقي رو از سر گذروند؛يكي از همين روزهاي معمولي كه هنوز حس ميكرد نصفه نيمه به پسرك تعلق داره؛دلش شيطنتهاي تازه ياد گرفته اش رو بهونه كرد.يكي از روزهاي گرم تابستون؛ صبح از توي پشه بند توي تراس اومد بيرون و رفت سراغ باغچه و نيلوفرهاش. مثل هميشه آب پاشي سر صبح و لذت بردن از عطر خاك و لطافت شسته شده ي گلبرگها و درختان مو و احوال پرسي با آفتابگردونها و رسيدگي به پيچكها . سرش رو فرو برد توي آب استخر حوض مانندي كه ميشد اندازه ي دو تا كرال توش دست و پا زد.گاهي چنان هوايي ميشد كه همون لحظه با لباس ميپريد توي حوض.بعد از ريزش صداي آب بقيه اهالي خونه هم بيدار ميشدند و شايد بچه ها هم به اون ميپيوستند.و مامان كه زير لب غر ميزد بياين بيرون سرما ميخوريد.زندگي اون دخترك توي پونزده سال پيش اين شكلي بود.صبح با دار و درخت و آب و رود و جك و جونوراش لاس ميزد.بعد يكي دو تا فيلم ميديد.ناهار ميخورد.كمي سگا يا ميكرو بازي ميكرد.دزدكي با پسر همسايه روي پشت بوم يا با تلفن يا با تاكي واكي كه ساخته بود حرف ميزد.يك كتاب دستش ميگرفت و مينشت روي تاب چهارنفره فلزي توي سايه خنكي كه از نسيم روي حوض ميومد و مشغول خوندن ميشد.اون روز مثل همه روزها ي معمولي ديگه بود.دخترك مو به مو همه كارهاشو انجام داده بود.بعد رفت از پنجره آشپزخونه گل نيلوفري رو كه چيده بود بدرقه راه پسرك همسايه كه ميرفت امتحان تجديدي شهريور رو بده كرد. بعد رفت خزيد توي اتاقش.مشغول ساختن يك وسيله الكتريكي سرگم كننده ديگه.ماژيك ضد آب رو ميكشيد روي برد مسي و بعد نقشه مدار رو ميكشيد و بعد مينداخت توي اسيد تا جاهايي كه ميخواد حل شه.مثل هميشه ماملن از بوي اسيد پيچيده توي اتاقها شاكي ميشد و بعد كه در اتاق رو باز ميكرد و ميديد بدون روپوش مشغوله؛داد و هوار راه مي انداخت كه وسايلتو ميندازم تو كوچه.اين كاراتو ببر توي زير زمين.و دخترك خنده تحويل ميداد.اون روز گرم تابستوني معمولي؛دخترك همه اين كارها رو تا بعد از ظهر انجام داده بود.كتابش رو هم به اتمام رسونده بود و روي تاب داشت فكر ميكرد چيكار كنه؟شايد از بيكاري رفت سمت تلفن.پسرك كه نبود.زنگ زد به يكي دو تا از دوستاش.اونا هم نبودن.دستش رفت شماره پسر فاميلي رو كه از بچگي حس و حالي و رمز و اشاره اي با هم داشتند رو بگيره.شايد دنبال يك ماجراي تازه بود.يك روز تابستوني تب كرده معمولي.اونور خط صداي پسر پخته تر از آنچه انتظار ميرفت.و بقيه ماجرا كه رفت.بايد ميشد و بايد ميرفت.اين ماجرا بايد بر من ميرفت.ما اشتباهي بوديم.من اشتباهي بودم.تو اشتباهي بودي.زندگي مان اما؛سرنوشتي كه از آن روز گره خورد گويا اشتباهي نبود.اشتباهي نبود كه من عشق طوفاني نوجواني ام را با پسرك همسايه كناري نهادم و دست دوستي پسري بزرگتر و غريبه را در دست فشردم با همه ترسهايم؛ با همه ناخواسته هايم؛با همه آنچه برايم قانونهاي نانوشته بودند.اشتباهي نبود اينكه تو آن لحظه برگشتي كه فقط باشي.خدا تو را آفريد و بعد من را تا در يك تماس اشتباهي دستمان را توي دست بگذارد.خدا اشتباه نكرده بود.من را از دنياي نوجواني و بچگي و خامي و بي تجربگي و كله شقي و ندانم كاري گرفت؛صاف سپرد دست تويي كه اشتباهي نبودي.براي من توي آن عصر تب كرده تابستاني اشتباهي نبودي.بعد از پانزده سال ميدانم كه اشتباهي نبودي.ميدانم مكث تو در رفتن؛ و تصميمت بر برگشتن اشتباهي نبود.ميدانم كه آن اتفاق عصر تابستاني آن اتفاق تب كرده عصر تابستان؛ اشتباهي نبود.خوشحالم كه بودي.مرسي كه بودي. مرسي كه هستي.من همچنان خودم هستم.با تغييراتم.با تنوع طلبيهايم.با غرورم و با خودخواهيهايم.ممنونم كه هستي و خودت هستي.همچنان خودت هستي.با حمايتهايت.مهربانيهايت.عشقهايت و گرمي دستهايت.مرسي به خاطر آغوش پر مهر و محبتت كه گمانم هيچ جايي به اين امني توي دنيا براي من نباشد. پ.ن:با تشکر از کلیک رنجه های شما؛پاسخ به کامنتهای پست قبل داده شد. ؛) بعد نوشت: خوبه که امثال هادی ساعی ها هنوز هستند که سهم ایران از طلای المپیک رو بگیرند. كت شلوار راه راه ايتاليايي دست دوز ميپوشه و با دمپايي ابري صورتي توي راهرو لخ لخ كنان راه ميره. ...................................... .......................................... لحظه ای با من باش... ازمن دریغ مدار 1- خب دیگه آخر سالی همه خسته اید؛ میدونم؛پس خسته نباشید؛از خرید کردن؛از خونه تکونی؛از حرص و جوش بیخود خوردن؛از دور خودتون چرخیدن و هیچ کاری انجام ندادن؛میدونم؛میدونم...خیلیهاتون از صبح تا شب توی خیابونا چرخیدین و آخر شب خسته و کوفته با پاهای تاول زده و بار شلوغی جمعیتی که توی خیابون وول میزنن؛داغون و دست از پا درازتر برگشتید خونه.خیلیهاتون بچه ها رو بهونه کردید و رفتید واسه خودتون رخت و لباس نو خریدید.خیلیهاتون توی ترافیک موندید و مشت زدید روی فرمون.خیلیهاتون در طول روز سه؛چهار؛پنج مورد اعصاب خوردی توپ برای خودتون ساختید و خودتونو و اهل و عیال مردم و هموطنان عزیز و ملت شهید پرور رو به رگبار خار مادر بستید.خیلیهاتون پولای زبون بسته رو دادید جنسای بنجل خریدید؛خیلیهاتون هم از خیر خرید گذشتید و شلوغی و همهمه بازار را رو خلوتی خونه بخشیدید. پ.ن:دیروز یک لحظه سرم رو چرخوندم و از پنجره بیرون ماشین رو نگاه کردم دیدم ای وای! همه جا سبز شده!سبز! پ.ن:همه چیز ساده شروع شد...ساده مثل دل سپردن...مثل عاشق شدن تو...مثل عاشق شدن من...هر قدم که با تورفتم هنوزم به خاطرم هست...کوچه ها تموم نمیشد...حتی کوچه های بن بست.... پ.ن:خوبم خوب! و آروم و بی دغدغه و خدا رو شکر بابت این همه حس خوب.خدایا به همه آرامش ببخش....آرامش و آرامش و آرامش... زنگ ميزند و ميگويد از پنجره اتاقت يک نگاهي بيرون بنداز. تا تهش را ميخوانم.کيفم را بر ميدارم و حتي منتظر نميشوم کامپيوترم خاموش شود؛يک راست پايم را فشار ميدهم روي شاسي محافظ برق و در آني سکوتي مطلق فضاي اتاق را ميگيرد و ديگر از آنهمه داميول ديمبول فن کامپيوتر خبري نيست.نميشود اين سيستم را با آنهمه رازهاي شخصي؛ نيمه کاره خاموش کرد و از خاموش بودنش مطمئن نشده زد بيرون.لحظه اي بعد انگشتهايش لاي انگشتهايم پيچيده و ترانه دلخواهمان فضاي کوچک اتاق ماشين را پر کرده و صداي او که همنوا ميشود و منکه همه گوش شده ام مبادا لحني از صدايش را از دست بدهم و از ريتمي جا بمانم؛ريتمي که به زيبايي همراه خواننده بالا و پايينش ميکند و من دوست دارم که بشنومش.همه اش را.در جواب پرسشهايم که ميپرسم کجا ميرويم ميگويد فقط با من بيا.بعد يکراست ميپيچد ته يک کوچه بنبست.مدتي بعد توي يک سينماي خانگي نشسته ايم.به اسم سينما تاتر گلريز.جز من و او هفت هشت نفر ديگري هم هستند و وقتي فيلم شروع ميشود و يکجاهاييش ميخواهي بزني زير خنده نميشود !چون همه آن هفت هشت نفر برميگردند نگاهت ميکنند!!!بيشتر از فيلم به حقه اش ميخندم که سينماي دلخواه خودش را يافته؛کوچک و خلوت و دنج!طوري که بشود دستت را هر جايي دلت ميخواهد ببري!و چشمهايت يواشکي اينور آنور را بپايد و بوسه اي يواشکي و گاه عميق روي لبهاي هم بگذاريم.حتي ميشود سراسر فيلم سرت روي شانه اش باشد و موهايت را نوازش کند و کسي هم نبيند.بعد از فيلم بوي نان داغ و برشته مشاممان را نوازش ميدهد و به سمت نانوايي همان نزديکي ميرويم.يکدانه پيراشکي و چندتايي نان ميخريم و راه مي افتيم سمت ماشين.توي از خيابان رد شدنهايمان تا ميتوانيم شيطنت ميکنيم و رانندگاني که باذوقند را خنده بر لب مينشانيم.قبل از سوار شدن به ماشين؛پشت يکي دو تا ويترين مي ايستيم و دوتايي با هم پيراشکي گاز ميزنيم.بعد به لب و لوچه کاکائويي هم ميخنديم و با شيطنت ميگويد حالا حتم دارم لب گرفتن از تو خيلي شيرين است.دستش را ميگيرم و کشان کشان ميبرمش سمت پارکي که چندتا يي وسيله بازي دارد.مثل بچه ها از همه وسايل استفاده ميکنيم حتي آن مارپيچي که قرار است تويش گم شوي!ماجراي دنبال سبد خريد گشتنمان خيلي خنده دار ميشود.مثل دو تا شکارچي نيم ساعتي منتظر پيدا کردن گاري خريد ميشويم و بعد دنبال يک زن و شوهر که قصد خروج دارند ميرويم و بعد از کلي پيچ و واپيچ رفتن؛مردک از اين ديوانه ها در مي آيد که يک ساعت وسايلش را توي همان گاري چک ميکند.رو به زنش که کلافه شده هم ميکنم و ميگويم خدا به رويت رحم کند با اين شوهر وسواسي ات!و ميزنيم به چاک و بي خيال خريد و شهروند ميشويم.بعد توي اين پاساژها ميگرديم و يکدفعه از آن بالا يک چيزي ميبينيم که برق به چشممان مي آورد:يادت هست بعد از ازدواجمان اولين جايي که آمديم غذا خورديم اينجا بود؟درست يادم هست يک پيتزاي خانواده که رويش يک پنبه الکلي با شعله آبي توي ظرفي از فلفل دلمه اي زرد ميسوخت....آن وقتها من خيلي از اين حالت آتش روي غذا ذوق ميکردم...و حالا هم؟موقع برگشت شهروند خلوت تر شده و وسوسه خريدمان ميگيرد و خانه اي که اتيوپي شده را رونقي بدهيم.او مواظب من است که سمت سراميکيها و گل و گلدانها نروم؛من مواظب او که سمت شکلاتها و ابزار نرود.توي شامپو و صابون و خمير دندان که خودمان را خفه ميکنيم و با اينکه هنوز انبارمان پر است؛باز هم يک سبد پر از اينطور خرت و پرتها داريم.به قسمت کيک و بيسکويت که ميرسيم غوغا ميکنيم.نگاه به خريدهاي هم کرده و هي بيشتر و بيشتر سبدهايمان را پر ميکنيم و خنده دارش اين است که هر دو ميدانيم عاقبت اينهمه کيک و تيتاب و بيسکويت چيست و در اصل براي همکاران هميشه ضعف کرده مان خريد ميکنيم!!!اوايل که تعريف ميکرد فلانيها هميشه براي خوردني سر کار سراغ من مي ايند موعظه اش ميکردم که يعني چه؟خودشان بخرند بخورند تو مگر مسئول تامين اغذيه آنها هستي؟و حالا عين همان مسئله و بدترش را خودم در محل کار دست به گريبانم.سر خريد اين ماکارونيهاي شکلي و خطي معرکه اي داريم.من هي ماکاروني خطي به سبد اضافه ميکنم؛ماني هي برش ميدارد و جايش از اين شکلي ها ميگذارد.آخر ماکاروني شکلي که نشد ماکاروني!ميشود برنج!به درد سالاد ميخورد فقط.و بعد از کلي رل پلنگ صورتي را بازي کردن زور من ميچربد انگار و سبد نيمه پر از ماکاروني خطي ميشود.بعد هم قسمت مورد علاقه مان ميرسد تا درو کنيم!"کنسروجات!"غذاهاي آماده و نيمه آماده و حاضري!!!از ناگت مرغ که نگو....بيست تايي بر ميدارم...راستش به عنوان آجيل ازشان استفاده ميکنم!بعد سر خريد گوشت و پاي يخچال عين منگلها مي ايستيم و نگاه ميکنيم...من همه حواسم به خريد و انتخاب زنهاي مسني است که مي آيند آنجا گوشت بخرند....بعد از اينهمه وقت هنوز نميتوانم گوشتي جز گوشت چرخ کرده بخرم!نميدانم کدام قسمت گوشت مناسب چه چيزي است و گيج و مبهوت ميشوم!رويم نميشود از کسي هم بپرسم!تا مدتهاست زحمت خريد اين قلم جنس را پدر مادر شوهر ميکشند.بعد يواشکي سوار گاري خريد ميشوم و يواشکي من را هل ميدهد و يواشکي کيف ميکنم.يکجايي دلم ميخواهد از اين اسفنجهاي ده سانتي جذب آب بخرم براي دور ظرف شويي.اما قيمتش را که ميبينم پشيمان ميشوم.هر کاري ميکنم زورم مي آيد شش تو مان پول بي زبان بدهم بالاي يک اسفنج ناقابل.ميگويد برش دار؛ميگويم نه؛ نمي ارزد؛ميگويد چند مي ارزد؟ميگويم مفت!!!وقتي خريدها را توي صندوق عقب و صندليهاي عقب جا ميدهيم و هرهرکنان ذرت ميخوريم ميگويد يک نگاه به ليستت بنداز ببين اسفنج چند برايت آب خورد؟دو سه باري ليست را بالا پايين ميکنم و ميبينم نيست!و اين يعني همان مفتي که گفته بودم!!! برايم مفتش کرده و من ناباورانه نگاهش ميکنم!!!ميگويد نگران نباش اينها حداقل سي درصد روي اين خريد دويست توماني ما خورده اند و گرانتر داده اند.اين هم تخفيفش بود!بعد هم ميگويد تو خيلي تابلويي و الان صورتت لبو شده و خوب بود من اين پيشنهاد را با تو مطرح نکرده بودم!!!گفتم اگر گفته بودي لوت ميدادم!و هر دو ميخنديم و مدتي بعد بر فراز پارک فراز نشسته ايم و توي آن هواي سرد و با سينه چرک کرده من و سرماخوردگي شديدم بستني ميخوريم.تيليک تيليک هم ميلرزم.توي تمام مسير برگشت از اين آهنگ خرکيهاي هوي متال ميگذارد و گوشخراش هم.بعد من جاي اينکه اعصابم خرد شود همراه جيغ و ويغش ميشوم و او هم هي ويراژهاي بدفرم ميدهد و هر دو قاه قاه ميخنديم.آن وسطها هم هي به شيرکاکائو و کيک و کلوچه و ساير خوردنيها ناخونک ميزنيم و نميگويد مواظب باش توي ماشين خرده خوراکي نريزي و آشغال نريزي.من هم با کيف تمام همه دور و بر دنده را پر از تيکه هاي کيک و خرده تيتاب و نرمه پفک ميکنم.بعد سر يک پيچ ميگويد لبت را بيار نزديک و يک بوسه شاعرانه وسط يک پيچ تند از هم ميگيريم.عميق و خيس.وقتي هم ميرسيم توي پارکينگ من خودم را به دل درد ميزنم و بدو بدو ميروم توي آسانسور و او ميماند و آنهمه نايلون خريد که بايد حملشان کند!خوش شانس است لامصب؛سرايدار سر ميرسد و کمکش ميکند.موقع جا به جا کردن هم که من پاي اينترنتم و دارم چت ميکنم و او بدون اينکه غر بزند و فقط با کمي غرولند و دلخوري همه چيز را سر جايش ميگذارد.خودم شرمنده ميشوم و به قولي در ديزي باز است و حياي گربه کو ميشوم و با يک قهوه داغ ميروم سراغش.از شمعهاي روشن توي اتاق خواب و نگاههاي شيطنت آميزش ميفهمم که باز ميهمان يک آغوش گرم هستم... از چشم تان آن قدر دورم تازگي ها مهدي ميرآقايي
.....................................
پ.ن: اینجا توی این تاریکی...نمیدونم چه حس مرموزی به آدم میریزه که وادارت میکنه گریه کنی...حتی هق هق...حتی بی مهابا.....اینطور نیست؟ یا من زیادی دل نازکم؟
پ.ن:دلم نمیخواست از دستشویی این سالن همایش بیام بیرون...موافقید؟ تازه بوی عود فارست هم بود...
پ.ن:سه شنبه مون به اعتراف رسید...از قرار ناهاری که کج شد رسید به اعتراف گاه...آدم میتونه با لنگه ی خودشو نیمه ی خودشو یافتن خودشو نابود کنه؟ به نابودی برسه؟ اینکه همه ی دنیا یک طرف تو و لنگه ات یک طرف یعنی نابودی؟
...................................................
با من آشتی باش دیگه.....ببخشید....عصبانی بودم....خرم دیگه.....
خب میمردی این ببخشید رو همون اول میگفتی؟ سرش را می کشد پایین و از زیر چتر ابروهایش لبهای ورچیده اش را توی نگاهم میکارد و این قیافه ی مغرور نیمه مهاجم؛ یعنی اینکه تمامش کن دیگر و کشش نده. این وسط آنکه دو تا گوش مخملی روبان زده روی سرش سبز میشود و چهار تا سم به دم و دستگاه اعضا و جوارحش اضافه میشود منم. نمیدانم از کی استعداد خر شدن با یکی دو تا کلمه را یافته ام؟ حالا هر غلطی کرده ای؛چرا زنگ نمیزدی منت کشی؟ "آخه تو باهام بد بودی"!!!!!اگر خواستی همه چیز را تمام کنی....یکی دیگر از این رفتارها با من بکن. نیازی به هیچ چیز دیگری نیست! خیلی هم متمدنانه است. نمیدانم این خر شدنهایش را فقط برای من دارد یا برای دیگران هم همینطور قاطی میکند گاهی؟ و آنوقت آن دیگران توانایی خر شدن مثل من با دو کلمه را دارند یا نه؟ کاری ندارم...تو با من طوری رفتار کردی که با غریبه ها نمیکنند...من هم خریت بلدم ها...میخواهی نشانت برهم؟
نوشتم که سندی باشد بر تکراری اگر بود تا استعداد عجیب تازه کشف شده ام نتواند با من کاری بکند آن لحظه بد تصمیم گیری. فراموش میکنیم و چشم میدوزیم به فیلمی که شروع شده...اینجور آشتی کردن را فقط در زمان کودکی ام به یاد دارم البته حتی آن زمان هم غروری پیاپی همیشه با من بود و طرف بود که پا پیش میگذاشت و....
.................
لحظه ای با من باش.....
در هیات پروانه ای در کافه ای تاریک
از لا به لای صندلی ها می شوی نزدیک
من حرف هایم قرمز مایل به نارنجی است
محصور در کمرنگی ی خط لبی باریک
دنبال یک جور عاشقی با چای و فنجانم
شاید سه ساعت روزها در کافه می مانم
سیگار کنتم روی میز از درد می سوزد...
این روزها باید کمی هم روسری ها را...
آقای صاحب کافه دارد مشتری ها را...
شال سفیدم را جلو می آورم شاید
اصلا نبینم خنده ی دور و بری ها را...
حالا خودم با چای لیمو جشن می گیرم
تا حسرت مهمانی جن و پری ها را...
از پشت عینک آسمان ابری تر از پیش است
شاید بیایی یک دفه...دور و بر "شیش" است
اما تو که این کافه را اصلا نمی دانی
یک کافه ی بی روزنه پایین تجریش است
سیگار کنتم همچنان از درد می سوزد...
پروانه ای سر می رسد آهسته و غمگین
مثل سلامی زیر لب ...آرام و سر سنگین
پر می زند تا روی میزم ...تا ته چاییم
با بغضم از توی گلویم می رود پایین
پروانه ای که بال بالش مثل تو رنگی است
پروانه ای که مثل من در اوج دلتنگی است...
از کافه بیرون می زنم ، بی تو ، هوا خوب است
از کافه بیرون می زنم بی تو ، هوا خوب است
از کافه بیرون می زنم بی تو هوا خوب است!
غمگنانه است.....اما همین صحنه های ساده و معمولی من و تو را می سازد...لحظه های من و تو به همین سادگی میگذرد....به سادگی لحظه هایی که مطلقن به هیچ چیز فکر نمیکنیم....آرامیم...و در تکرارهای خوشایندی مرور میشویم...من و تویی که شاید دیگر تمام شده ایم....خیلی وقت است از دید دیگران تمام شده ایم و حالا اینجا....توی این نقطه..... بارقه هایی از شروع های من و تو متولد میشوند....بی آنکه کسی بداند....یواشکی میشویم...و زندگی را مرور میکنیم....و همه سالهاست از یاد برده اند سرزندگی ما را که لای غبار روزها گم شد. من و تو میتوانیم باز هم شروع شویم مگر نه؟ به شروعی دوباره فکر کرده ای؟

در اينصورت كره زمين مانند فردي 46 ساله خواهد بود! هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره ي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم !اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي ، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند. اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود ! يعني زمين آنها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد . در اوايل هفته ي پيش ميمون هاي آدم نما به آدمهاي ميمون نما تبديل شدند! و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت . انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!! بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي گذرد و...
حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره ي 46 ساله آورده است !!! او طي 40 دقيقه ي بيولوژيكي از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است . او خودش را به نسبتهاي سرسام آوري زياد كرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!سوختهاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است! و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حمله برق آسا نگاه مي كند!!!!!!!!!!!!
بعد من به این فکر میکنم که از شناختنت چقدر میگذره؟ از اومدنت؟ از گرمی آغوشت بعد از اون هماغوشی تلخ وسط اون زمستون سیاه و سرد...هان؟چقدر میگذره؟ بگو ببینم از رفتنت....از رفتنت و به مجسمه سکوت تبدیل شدنم چقدر میگذره ؟از اون لحظه ای که دیگه دلم واقعن لرزید..از رفتنت.از قطعی شدن رفتنت. دو روز دیگه این موقع تو کجای کره زمینی و من کجا...هوم؟چقدر از اون روزا میگذره؟ از اون جمله ی دلم براتون تنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ شده ات.....همونی که یک ربع بهش نگاه میکردم و اشک میریختم....از اون لحظه چقدر میگذره؟
.................................................
پ.ن1: شماها تا حالا پیش اومده که رسمن به غلط کردن بیفتید؟ هان؟ اوهوم...برای من همین دو روز پیش، پیش اومد. من باشم دفعه ی دیگه بخوام هنر!!! آشپزی به خرج بدم. رسمن دهنم سرویس شد و به هیچ کاری نرسیدم. همه چیز نصفه نیمه پیش رفت. پذیرایی در حد فاجعه. قسمت دهشتناک ماجرا این بود که اصلی ترین غذاهای شام رو مثل بیف استروگانف و لازانیا توی فر جا گذاشته بودم و اصلن سر سفره نرسید. البته قسمت زیادیش تقصیر این کسی بود که قرار بود به من کمک کنه.ده بار گفتن اینا رو یادت نره و اصلن هیچ.مهمونای بیچاره هم کله شون داغ شده بود و حالیشون نشد چه کلاهی سرشون رفته.از آرایشگاه که اومدم به زور مانی رو بردم آتبیه. میگفت ولم کن دیر شده من حاضرم اصلن عکس نداشته باشم اما صاحبخونه ی بیشعوری نباشم. نتیجه اینکه ما ساعت نردیک و مثل عروس دومادا رسیدیم.خب یک تعدادی از مهمونای طفلکی هم که فکر کرده بودن امسال هم مثل پارساله که جای سوزن انداختن نبود هم زودتر اومده بودن.میگفتن پارسال ساعت 8 اینجا کلی بزن برقص بوده و حالا هیچکی نیست چرا؟ نمیدونستن من هرچی ورد بلد بودم خوندم تا مهمونا دیر برسن! مانی هم اینقدر حرص خورد و من رو حرص داد سر دیر شدن که نگو. استرس و ناراحتی توی همه ی عکسای آتلیه ای مون تابلوئه. به همه ی مردای زندگیم فک میکردم و اینکه توی این شرایط واقعن هیچکدوم میتونستن منو درک کنن و باهام همراه بشن و جای حرص خوردن و دادن به جنبه ی هیجان انگیز ماجرا نگاه کنن؟ میشد واقعن توی اون مسیر شاد بود؟ساده گرفت و خندید و از با هم بودن لذت برد؟ حتی وقتی راه همیشگیمون بسته بود؟پلیس هم عجب وقتایی میاد چه مسیرایی رو میبنده.مسیری که 5 دقیقه بعد ما رو به خونه میرسوند بسته شده بود و 45 دقیقه چرخیدیم. میگم دو تا کارگر گرفته بودم پذیرایی کنن آخرشم خمدم همش دنبال کاسه و بشقاب میدویدم.نمیدونم چرا ایرانی جماعت توی هر سمتی هست اهل دودره بازیه.راستی بفرمایید کیک!
پ.ن2: بین اونهمه آهنگ قشنگ شاد رپ و رقصی و تولدی و اینایی که جمع کرده بودم؛بین اونهمه یالا یالا رقص و شادی و خط دائم ندارم اما ایرانسل که دارم و جیگیلی و اینا....همه ی بچه ها دیوانه وار گیر داده بودن به" وای...تنها شدم آی!!! کجای دنیای!!!مگه منو نمیخوای!!!" مال بنیامین. میخوندن و میرقصیدن. رقص و بزن بکوبمون خوب بود هرچند به طرز عجیبی نصف مهمونا نیومدن اما همینایی که اومدن هر نفر انداره ی ده نفر بودن. به زلزله گفته بودن زکی.من نمیفهمم اینایی که یک دعوت به شادی رو ایگنور میکنن از زندگی چی میخوان؟فلسفه شون چیه که دم اومدن مهمونا زنگ میزنن بهت و بهونه های مزخرف میارن؟!!!شک ندارم وقتی یک خوشی رو ایگنور کنی یک ناخوشی جاش میاد.
پ.ن:جای خالیت هنوزم توی ذوق میزنه...مخصوصن که دوستی باهات هست تا درکت کنه...که از همه ی ماجراهات بدونه...که هی سرتو بری توی گوشش و بگی اگه الان بود اینجوری میشد اونجوری میشد.نبودنت مهمونیها رو برای من فقط تا سرحد برطرف کردن تکلف تنزل داده.
پ.ن۳: افتادم رو دنده شغل عوض کردن و این به گمونم پایان دوره ی حرفه ای زندگی من!!دیگه تغییر برام شده مثل اکسیژن و لازم.یک کار خوب توی این شرایط شلوغ پلوغ پیشنهاد شده و من باید تا شنبه حواب بدم.میدونید معیارام چیه؟!!وای....نه...من از امید دور میشم....دیگه ناهارا با هم نیستیم....دیگه ۵شنبه هاش تعطیل نیست...خدایی باید گفت رزشک.
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا به خودم می بالم
از اینجا دانلود کنید.از حمید طالب زاده.
.......................................................
مرسی که هستی....
کیک رو عوض کردم...آس دل گرفتم...اون یکی شاید خوشمزه تر باشه اما زیباتر نبود نه؟ :)

۱۱



![]()

اما حرفي نميزنم
اگه هيچ کس برام نموند
واسه اينه که سبب منم
کاش بدوني ماتمه دنيام
بي تو فقط گريه مي خوام
کي ميدونه اين حسرتها
چه کرده با روز و شبام
تو زندگيم یه دنیایی
يه کابوسم تو رويايي
يه پاييزم تو بهاري
من يه مرداب تو دريايي
از اين گريه چه ميدوني
نه دردمي نه درموني
به چه اميد مي خواي باشي
که پيش دردام بموني
زن ای. لحظه ای هست که مستاصل ای و صدا میزنی :« مرتضی... مرتضی ...» و می دوی به طرف آغوش اش تا نوازشت کند و در گوشت زمزمه کند :« گریه نکن عزیز دلم...آروم باش...»و می فهمی که چقدر بودنش دلنشین است.
......................................
پ.ن:اين عزيز رو از دست نديد.محشر ميكنه.نمونه اش رو ديدي.
پ.ن:كنعان رو وقتي ديدم دلم خواست يكبار ديگه با "تو" ببينم.هنوز هم دلم ميخواد.
پ.ن:مينا يا من؟من يا مينا؟چقدر وضعيت مشابه....


اینم از آرش کمانگیر!!!: همه اون آرش اسمائيل ميری بود که افتخار ن ظام بود و امت ش هيد پرپر. و اون پدرش اون ميری بود که لهجه داشت و فيلم و تاتر بي ن اموس بازی می کرد ولی اسماعيل در آغوش اس لام گسترش يافت و هيچ وقت تحت الشعار طا قوت نشد. تبارک الله و احسنو الخالقين به اسماعيل که با اون اسرا ئيل بي ن اموس فوتبال نکرد و اسهال گرفت. و اون يک اسهال استراجتيک بود که همه ن ظام را شاد کرد و خيلی هم آبکی بود. پس اين اسهال يک گام گنده بود برای آرمان فل سطين و استشهادی و نوار غ زه و من دعا می کنم از خدا که ای اسماعيل انشالا درد و بلات بخوره به سر اين عر فات بی ن اموس که چندين ساله که يبس شده.
برگرفته از برما چه گذشت؟
هميشه يكي دو تا از اين عطرهاي پر شده توي جيب و كيفش داره.ديدن قيافش وقتي ميماله زير بغلش خيلي خنده داره.
ناخون انگشت كوچيكش بلنده و بقيه رو از ريشه ميچينه.
وقتي از در شركت مياد تو يك كتاب از ساموئل بكت دستشه و سرش تو كتابه.
چايي رو با شكر و قهوه رو تلخ ميخوره.
موهاش روي سرشونه هاش لخت ريخته و جا به جا گلوله هاي ژل سبز رنگ ديده ميشه.
سيگار رو با چوب سيگار و تا نيمه ميكشه.
اكثر اوقات انگشتاش روي قوطي سيگارش كه عكس يك زن برهنه داره رو ماساژ ميده.
توي جلسه ها ابروهاشو ميده بالا و انگشت ميذاره زير چونه اشو يك وري لم ميده و به دهن بقيه خيره ميشه.
وقتي صداي آهنگي ميشنوه؛با انگشت به نشانه زدن نت با پيانو روي رونش ريتم ميگيره.
وقتي شلوار جين ميپوشه دستاش مدام با درز ك.نش درگيره.
روي پشماي مشكي سينه اش يك زنجير طلاي زرد انداخته.
اصرار به استفاده از كلمات انگليسي با تلفظ و معاني غلط داره.
كنفرانسهاي طولاني در رابطه با اينكه شلوار كريستين ديورش به اين دليل و اين دليل و اين دليل اصله ميذاره.
نداشتن موبايل رو آخر باحالي و كلاس ميدونه.
اونوقت دقيقه اي سه بار زنگ ميزنه به تلفن منشي دار خونش پيغاماشو بشنوه.
علاقه زيادي به خمار جلوه دادن چشمهاش داره.
از كلمات خواهش دارم استدعا دارم در حد تنفر و تهوع استفاده ميكنه.
پلاستيكاي ماشين صفر كيلومترشو بعد از چهار ماه هنوز نكنده!
پ.ن:یک سری به اینجابزنید جالبه.نظرتون چیه؟کدوم وسوسه انگیزتره؟
پ.ن:توی وبگذر دیدم یکی با سرچ کلمه"حودتو شل کن"!!! اومده بود وبلاگ من.کلی این گوگل احمق رو فحش دادم و گفتم آخه من امکان نداشته اینقدر بی حیا بوده باشم حرفای بی ناموسی نوشته باشم!رفتم دیدم اتفاقن هم نوشتم و همون سینه گوگل چسبونده شده!اینم عکسش!خدایی اینا فکر میکنن با جستجوی جمله هایی که حشریشون میکنه به جای مربوطه میرسن؟!!!
پ.ن:گاهی اوقات عشق ممنوع است گاهی اوقات زندگی ممنوع...دلم میخواهد اگر زندگی را ممنوع نکرده ام عشقی هم ممنوعم نباشد...
پ.ن:حتم دارم این بو که میکشتم به چند ساعت پیش عطر خود خود توست نه آن عطر فرانسوی...عطر خود توست که در من پیچیده...مثل هاله ای از نور که احاطه ات کند یا مثل یک بند نامرعی مهر...بند دلت را با هر تکانی بلرزاند...حتم دارم...
شکوه لحظه های زیبارا
زیستن مجال تکرارنمی یابد
و تو دریا راازمن گرفته ای
آی چه حسرتی ...
گیسوی رها بر موج آبی آب
پروازسرخوش پرندگان ٬ درفصل بهار
وآوازباران بر چهره گندمگونم
آن هنگام که عریان وخیس
ازسنگفرش سردخیابان عبورخواهم کرد
ازمن دریغ مدار
عشق را و زیباترین لحظات بودن را
رهایی ٬ سرنوشت انسان است
ای ناشناس !
زیستن مجال تکرارنمی یابد
بیهوده دریغش مدار.
2- میگم خرید عید مال اون وقتایی بوده که جد بزرگامون سالی یکبار حموم میرفتند و ایضن سالی یکبار خرید عید میکردن و رخت و لباس نو میخریدن.نه ما که از هفت روز هفته شیش روزشو سری به یک پاساژ میزنیم.پدربزرگ میگه :خفه!(با ضم خ و فتح ف به لهجه صمد وقتی داره از قول ا م ا م میگه :خفه خفه!شاید خنده دار باشد! بخونید) اون بابای پدرسوخته ات سالی یکبار حموم میرفته و خرید عید میکرده! اولن جد بزرگت هفته ای دو روز حموم به کل براش غرغ(قرق؟) بوده.دومن بچه که بودیم دو ماهی یکبار یک تاجر هندی و یک تاجر کشمیری جنسای جدید بازار رو میاوردن تو خونه و ما گل سر سبداشو انتخاب میکردیم.خلاصه اینقدر میگه و میگه و میگه تا من میفهمم این پز پزی بودنم رو از کی به ارث بردم!
3- در راستای تاکسی گیر نیومدن این روزها و دلسوز شدن من؛وقتی پیش میاد با مانی میریم جایی اصرار میکنم که مگه نمیبینی زن و بچه مردم تو خیابونا الاف موندن؛از انصاف به دوره؛سوارشون کن برسونیمشون.خلاصه مردم ما اینقدر خنگولانسن که نگاه به شخص شخیص راننده و همراهش نمیندازن و هی کرایه تعارف میکنن.مانی نزدیک بود منو توی خیابابون پیاده کنه از شدت عصبانیت!
4- یک مورد دیگه هم بود یک پیرزن بیچاره با یک گاری خرید.تا دیدمش گفتم تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهنگ! آدمی!مانی زودباش بنده خدا رو سوار کن برسونیم.این بنده خدا هم با اون پیری و بار و بندیل همچین زبر و زرنگ بود و تند میرفت که نگو!گفتم مانی یک کم بگاز یارو با گاریش داره از ما تند تر میره!خلاصه بعد یک مدت تعقیب و گریز واستاد ما هم بهش رسیدیم و در ماشین رو باز کردم فوران نوع دوستیمو نثارش کنم که دیدم پیرزن جان شیرجه زد تو کانتینر آشغال کنار خیابون و یک تیکه هایی در آورد و گذاشت توی کیسه روی گاری خریدش!جان شما نباشه جان خودم ترجیح میدادم کیفمو بردارم و بزنم به چاک تا اینکه اون نگاه خشم آلود مانی رو ببینم!تا من باشم دیگه نخوام به زور آشغال دزدها رو به مقصد برسونم!حالا فکر کن خونه یارو کجا میتونسته باشه!
5- از بند بالایی دلم هم گرفت....کلن وقتی تو تاکسی میشینم میبینم راننده یک پاش لب گوره با خودم میگم خدایا این الان وقت استراحتشه نباید با این سن بشینه پای رانندگی به این خسته کنندگی.یا مواردی که خیلیها مخصوصن جوونامون راضی به کارهای چیپ میشن...
6- برای عیدی دادن به آبدارچیمون اول دو تا 5 تومنی نو گذاشتم توی پاکت کارت پستالی که خریده بودم.آقای همکار میگفت چه کلاسی براشون میذاری.ولشون کن بابا همینجوری بده دستشون.اولن به نظر من اینکه تو برای کسی مایه بذاری روی شخصیت خودت باید حساب کنی نه طرف.دومن با خودم فکر کردم تا به حال شاید هیچ کس اینقدر و اینجوری تحویلشون نگرفته این قشر خاص رو و چرا من این کار رو براش نکنم؟و این کار چقدر میتونه طرف رو خوشحال کنه.یک کارت تبریک عید دوهزارتومنی میتونه یک شادی بدون قیمت برای اون بیاره.البته شاید.بعد سر عیدیشون هی با خودم کلنجار رفتم:چقدر خسیسی...ده تومن هم شد پول؟یکی دیگه اضافش کن...واقعن که؟تو فکر میکنی با 15 تومن چی میشه خرید؟یک کیلو گوشت فقط.دوتا دیگه بذار روش . خلاصه این وجدان بی پدر مادر خِر ما رو ول نکرد تا عدد مورد نظر به پنجاه نرسید.
7- یک آبدارچی دیگه هم داریم که بنا به دلایلی نمیخواستم زیاد بهش لطف بشه.از جمله پررو بودنش و مارمولک بازیهاش.خلاصه یک عدد 5تومنی هم برای اون گذاشتم و گفتم تا این وجدان نیومده باز خِر ما رو بچسبه و کیف خالیمونو خالیتر کنه؛در پاکت رو ببندم.وقتی پاکتها تقدیم شد.دیدم این آبدارچی مذکور دومی خیلی تشکر میکنه.هی راه مرفت هی تشکر میکرد.هی راه میرفت هی تعظیم میکرد.دیگه داشتم شرمنده میشدم و گفتم کاش به این بنده خدا هم یک کمی بیشتر عیدی میدادم.خلاصه عصر که بسته پستی برام رسید و باید قیمتش رو تقدیم میکردم هر چی دنبال پنجاه تومن چک پولم گشتم نبود که نبود!کور نشه چشمایی که پنجاه تومنی رو پنج تومنی دیده بود!
8- در یک مناقصه هم که اسنادش رو بنده تنظیم کردم مبلغ خالص و نهایی رو به جای 600 میلیون ریال 60 میلیون ریال زدم و یک صفر ناقابل از تهش انداختم و خدایا خودم رو به خودت سپردم با این سوتی وحشتناک!در راستای همین کوری و بی دقتی بند 4 و 7 و 8 بعد ازعید قراره ما هم با ثابت شدن نمره چشممون به جرگه عملی ها بپیوندیم.برای سلامتی روح پر فتوحمون دعا بفرمائید لطفن.
9- جدا از اینکه خیلی از کارهام توی دو تا شرکتی که بنده مسئولشم موند؛و حتی به خونه تکونی آخر سال اتاقم هم نرسیدم و کثیف و شلخته و ریخته و پاشیده و ژولی پولی انداختمش اومدم بیرون؛آخرین کار سال 86 من توی شرکت این بود که برم دیلیت فایل و دیلیت کوکی و دیلیت هیستوری بزنم تا احیانن توی این هشت روزی که بنده نیستم و همکاران محترم لحاف تشک اونجا پهن کردن؛یک وقت نرن سر کامپیوتر بنده و شیطون بره تو جلدشون و ما رو کشف کنن.چه از روی رد پاها توی اینترنت و چه از روی فایلهایی که یادم رفته هیدن کنم!و خلاصه که این کار یادم رفت و الان وجدانم ناراحته جون شما!و البته کالیبر ناهمگون بنده اجازه نمیده اینهمه راه پاشم برم و به این کارام سر و سامون بدم.
10- معمولن همه قرصها عوارضی دارن اما من حاضرم بمیرم و قرصهایی که یکی از مهمترین عوارضش چاقی هست رو نخورم.توی این هشت روز میخوام از توی استخر بیرون نام تا این اضافه وزنه نره.
11- از دیده بوسی دم عید آی بدم میاد؛آی بدم میاد؛آی بدم میاد هی بغلت کنن و بغل کنی و ماچ مالی بشی و فشار داده بشی...اههههههه....و حرفای تکراری آی سال خوبی داشته باشی و آی پر از موفقیت و شادکامی باشه و آی نمیدونم چی چیک...حالا توی تموم سال جواب سلام یارو رو هم نمیدی ها بعد فکر میکنه چون دم عیده میتونه بپره ماچت کنه.در همین راستای دیده بوسی همکاران خانم با هم دیگه(انجمن لزبین ها) اعتراض آقایون همکار در اومد که شاید اونا هم دلشون بوس بخواد!گفتم چیه بابا؟دارین وصیت میکنین؟فاصله فقط هشت روزه.باورتون شده یک ساله؟چه اتفاقی قراره بیفته؟الحمدلله توی این مملکت روزای کارش هیچ اتفاقی نمی افته چه برسه به روزای تعطیلش که شماها فکر میکنید دنیا زیر و زبر میشه!
12- ولی بدم نیست ها!دیدی بعضیها! میرن خودشون رو 180 درجه تغییر ظاهری میدن؟
13-شوق سفره هفت سین چیدن ما هم بروزیده و به زودی عکسشو میذارم براتون!
12-با بهاری که می آید از راه....چی باش؟ بقیش چی بود؟
.........................................................
پ.ن:هر کی اومد اینجا عیدشم مبارک و خودشم مبارک و روزهای خوبی براش رقم بخوره توی این سال نویی و خلاصه که ما از هر کی بدی دیدیم بخشیدیمش به بهونه سال نو حتی تو که کینه ما رو به دل گرفتی و اوووووه!
پ.ن:کاش میدونستم که نگاهت یه فریب عاشقانه است....شعر آشنایی ما پر بغض این ترانه است...

..............................................
پ.ن:فقط دارم شمارش معكوس ميكنم...
..............................................
لحظه اي با من باش...
آن قدر دلتنگ حضورم تازگي ها
مثل خياباني پر از حس زمستان
چشم انتظار يک عبورم تازگي ها
تو روبرويم هستي و دلتنگ هستم
يک قاب سرد سوت و کورم تازگي ها
عادت ندارم ساکت و سنگين بمانم
زخمي تر از زخم غرورم تازگي ها
از تو چه پنهان... تازگي ترديد دارم
از جنس سنگم يا صبورم تازگي ها
تو در اتاق ساده اي از کودکي ها
غرق عبوري و مرورم تازگي ها
گفتي صبوري کن،صبوري کن،صبوري
کو " طرفه خاکي " من صبورم تازگي ها
| Design By : Night Skin |

