اول سوار تاکسی خطی میشوم و میگویم فلانجا میروم...از مسیرم رد میشود و پیاده ام نمیکند...میگویم مگر نرسیدیم؟ میگوید من دقیقن از همان چایی رد میشوم که شما میخواهید بروید....گشادی نمیگذارد پیاده شوم و استفبال میکنم...مسافرها را میرساند و بعد میگوید من یکی دوبار دیگر هم شما را رسانده ام....اینجا نمیآمدید...اینجا کار دارید امروز؟بله خشکی تحویلش میدهم.میگوید به مسیرتان رسیده بودم؛دلم نیامد پیاده تان کنم...و شروع میکند....خدا چقدر شما را دوست داشتنی آفریده...(اوغ)...بعد میپرسد من به قسمت اعتقاد دارم؟؟!! و من دیرم شده و آقای پنجاه و اندی ساله راننده سمند سبز دارد به من ابراز عشق میکند..."دوستت دارم من!" خدایا...بی آنکه من نگاهش کنم یا حتی جوابی بایت پرسشهای به ظاهر ساده اولیه اش بدهم کار را به کجا رسانده....سر صبحی مردم حالشان خوب نیست انگار...با هر کلکی است از ماشینش پیاده میشوم...من را چند دوری چرخانده پدرسگ.آخرش هم جایی که کلی به مسیر دور است وقتی که اصرارهایش برای کی برمیگردی یا کارت تمام میشود بیایم دنبالت یا برسانمت و اینها با انکار من رو برو میشود.من مانده ام اینها از چه اعتماد به نفس میگیرند؟ با خودش چه فکر کرده؟اینکه من اینقدر بی صاحاب افتاده ام که یکی مثل او باید بیاید ترتیبم را بدهد؟یعنی هیچ پسر چوانی از دید او یارای مقابله و رقابت با او را ندارد و نیمتواند خواهان من باشد؟ یعنی من اینقدر بدبخت بیچاره به نظر می آمدم؟
دوم کاپشنم را هنوز که مانتوام را نپوشیده ام میدهد دستم...دوست ندارم...اینطور ترک کردنش را دوست ندارم....ناراحتی و پریشانی موج میخورد توی تک تک رفتارهایش....جتی سیگار کشیدنش هم با تشویش است....دوست ندارم اینطوری ترکش کنم...مثل یک سرباز از جنگ برگشته ی شکست خورده ازش جدا میشوم و شاید یادم میرود احساس لگدمال شده ی پیش پا افتاده ام را توی کوله بارم بگذارم و با خودم بیاورمش....همانجا میماند....نمیدانم....توی همان نمودار کج و کوله ای که برایش بعدن توضیح دادم...اینطور دیدارها فقط به رنجم می افزاید....شاید نشود لحن مزخرف یا بد را برایش به کار برد اما....میدانی دیگر....میدانی چه میگویم.
سوم یک سگ به تمام معنا شدم. پاچه گرفتم. توی محل کار داد و بیداد راه انداختم. عصبانی شدم و حرمت دوستی نگه نداشتم....میدانی؟ میخواهم به تو آفرین بگویم؛ تویی که مرا میشناسی و حتی در اوج عصبانیتم متانتت را به رخم کشیدی و بی اینکه من کوتاه بیاییم و یا از آنهمه داد و پرخاشی که بر سرت میکشیدم توی آن فضای شلوغ میان همکارانمان؛دست بردارم؛ همانطور ساکت به زمین چشم دوختی و هیچ نگفتی و لام تا کام نگفتی و وقتی گفتی که من هوارهایم را حواله همه تان کرده بودم؛ و آرام و با متانت برایم توضیح دادی که اشتباه میکنم؛ و یا اصلن سوی تفاهم شده و یا اینکه آرام باشم و مسئله ای نیست و حل میشود...حتی من حاضر نشدم حودم را راضی کنم بیایم از تو معذرتخواهی کنم بابت رفتار زشتم....اما تو.....میدانی؟برایم دوست داشتنی تر شدی و من بیشتر از اینها حسرت اخلاق آرام و موقر تو را خواهم داشت.....میدانی؟ آن لحظه رنج کشیدم....میدانی؟ غرورم مسخره است و میدانم...و ناراحتم از اینکه این روزها مدام خودم و شان خودم را زیرپا میگذارم و اصلن چرا باید خودم را توی شرایطی بیندازم که اینچنین رفتارهای نخراشیده ای آن هم بی مهابا از من سربزند؟میدانی؟معدرتخواهی برای من مشکل ترین کار دنیاست....اصلن اگر جایی بنا باشد معذرتخواهی کنم تا چیزی درست شود هیچوفت آن چیز درست نخواهد شد.یعنی ترجیح میدهم همه چیز خراب شود و من این کلمه جادویی را نگویم.میدانی؟من داشتم احساس میکردم تو داری از دوستیمان سواستفاده کاری میکنی...لعنت به این دوستیهایی که با مسائل کاری درمیآمیزد.
چهارم اینجا یکنفر هست که سنش هم زیاد است و بابت هر مسئله ای که پیش می آید و تو خودت را بابتش جر میدهی؛ میخندد....اصلن خنده ی نابهنگامش خیلی آزاردهنده است و با اینکه میدانم منظوری ندارد اما نمیتوانم بابت خنده ی بیجا و بیمنظورش گاهی وقتها هم که شده؛احترامش را خدشه دار نکنم و جلوی هر کس و ناکس نگویم خنده دارد؟میدانم آدم خوبی است و خوش ذات و اینها را میدانم اما نمیتوانم تحمل کنم فرضن بابت یک اشتباه سهوی بیمزه و کوچک هی بلند بلند برای همه تعریف کند و بخندد...بعد این را داشته باشید....وسط دعوای من با همکاران گرامی؛یکی از این همکاران گرامی جدید که من پشتم بهش بود هی میخندید...اینطوری: هه...هههه....هه هه ....هی هی هه ...آنچنان مشغول داد و بیداد بودم که برنگشتم حتی ببینمش و با پیش زمینه ی خنده های آن همکاری که ذکر خیرش رفت؛گمان کردم این هم دارد میخندد...بی آنکه نگاهش کنم یک اشاره ای بهش کردم و گفتم چیه؟خنده ندارد هیچ...مگر مسخره بازی است؟ بنده خدا آهسته گفت کی خندید؟حالا این آقا پنج شش سالی هم از من بزرگتر است و خیلی آقایی کرد دندانهایم را توی دهانم خرد نکرد. طول کشید تا من فهمیدم این آقا سرماخورده است و دارد فین فین میکند....میدانید دیگر...چه حال بدی به آدم دست میدهد....از این قضاوت و اشتباه عجولانه و احمقانه...بعد کلی با خودم کلنجار رفتم که از او معذرت خواهی کنم...دیدم جلوی همه که نمیشود...خواستم برایش ایمیل بزنم...گفتم لااقل بگذار تلقن کنم تا همکار بغلی اش بفهمد من از او عذرخواهی کرده ام...به قول امید میگوید جلوی همه خرد و خمیرش کرده ای معذرتخواهی ات را یواشکی و درگوشی میکنی؟...آخر میدانید آن آقا گفت من میخواستم از شما عذرخواهی کنم تا سوی تفاهم نشود....من مشکل تنفسی داشتم....و با این کارش رسمن من را از خجالت جرواجر کرد.این هم یک دلیل دیگر برای پکیدن...
پنجم برایم مهم نیست چه میگویید...من خرافاتی این فال روزانه ای هستم که نمیدانم کی برایم امیل میکند هر روز. آنوقت این همین میشود که مینویسد. آخر شب که میخوانمش میبینم همینهایی را گغته که من کردم.امروز مسئولیت جدیدم را ریختم دور و خسته شده بودم. با اینکه هیجان انگیز بود اما من دیگر نتوانستم بکشو و شاید دلم روزهای راحت و اسوده و آرام کاری قبل را میخواست هر چند روتین و یکنواخت......آنوقت فالم این بود:" امروز همه فكر میكنند كه شما فرد راستگویی هستید، درحالیكه آنها گول خوردهاند!! البته شما در مورد چیزهای خیلی مهم به آنها دروغ نگفتهاید، بلكه فقط رازی را از آنها پنهان كردهاید كه ربطی به گفتن حقیقت نداشته است. شما فقط باید قبل از صحبت كردن در مورد افكارتان آنهایی كه برایتان مهمترند را در اولویت قرار دهید."
ششم شما دو تا را میدیدم...تفاوت داشتید؟ نمیدیدم....من تفاوتی بینتان نمیدیدم....کنار هم که راه میرفتید زیر چشمی دیدتان میزدم...همان زیر چشمی که تو من و او را دید میزدی...شبیه بودید....یکجورهایی شاید جفتتان شبیه من شده بودید...توی آن دفتر کوچک من احساس خفقان میکردم و تصمیمی گرفتم....هرطور شده همه مدارک را کامل کنم....نمیدانی با چه ژانگولر بازی...تازه مانی هم وسط راه شانه خالی کرد و تنهایم گذاشت و من خودم رفتم...تک و تنها یک کار احمقانه پراسترس کردم...هیجان انگیر و دردسر ساز اگر که نمیتوانستم خوب انجامش دهم...اما میدانی؟ فقط یک چشم بند و نقاب کم داشتم تا در شکل و شمایل یک دزد کامل رخ بنمایم.اما رفتم و مدارکم را آوردم. احمق نمیکند جایش را عوض کند یا قفل و بست خانه اش را. نتیجه اش هم همین میشود دیگر...میدانی؟ موفق شدم و فردا مجبورم باز هم حقایقی را مخفی کنم و در تمام طول راه میگفتم من دروغ نمیگویم و فقط راستش را که آنها نمیدانند منی که میدانم هم برایشان نمیگویم.باور کن یک چیزهایی را نباید به همه گفت تا همه چیز خراب شود.... بگذار به وقتش همه چیز را میفهمی...حتی اگر به نظرت بیاید رازهای من بسیار احمقانه بودند هم...بعد فال فردایم میدانی چیست؟ "ارتباط برقرار كردن با واقعیت امروز مهم ترین اولویت برای شما است، برای اینكه شما در چند روز گذشته بعضی از چیزها را از قلم انداخته اید. اما فقط به این دلیل كه در گذشته احساس راحتی میكردید، دوباره به روال یكنواخت روزهای قبل برنگردید. سعی كنید با شیوه های جدید كارهایتان را انجام بدهید. روشهای جدید را برای رسیدن به هدفهایتان جستجو كنید."
...............................................................................
پ.ن:میدانم که خیلی احمق و خرافاتی ام....میدانم.... :) آدم وقتی زمام زندگی اش را از کف میدهد همین میشود دیگر. خرافات دستاویزه ای جای امید.
پ.ن:یک شبکه ای آمده به نام پاوز تی وی... پر از ذوربین مخفی های تکسی هستش.من همه اش میگویم این خارجیها عجب اعصاب پولادینی دارند ها.
پ.ن:خدایا میشود یک کم به من نگاه کنی و هوایم را داشته باشی؟ من اسکیت سواری خوب نمیدانم....تو که میدانی...
پ.ن:این شعر هم برای تو که گفتی دوستشان داری....
........................................ 
لحظه ای با من باش...
دردی دوباره توی تمام تنم ، تو را...
سلول های نازک پیراهنم تو را...
تو چشم زخم کوچک فیروزه ی منی
من هم دلم خوش است که بر گردنم تو را...
من بوی شیر می دهم از بوسه های تو
خوابانده ام به پچپچه بر دامنم تو را !
یک روز زرد ، از نفس شاخه های خشک
می افتم و تلنگر افتادنم تو را...
حدیث غلامی
میگه سه هفته پیش از هم جدا شدیم
یخ میکنم ...داغ میشم...مور مورم میشه و دست و پام سوزن سوزن میشه....شاید هم رنگم میپره و مثل مهتابی خراب حیاط رنگ به رنگ هم میشم...درست مثل وقتی که سه چهار هفته ای ازت خبری نبود و بعد وسط حرفهای عادیمون خودت رو اینجوری معرفی کردی:"کسی که همین چند روز پیش پدرش رو از دست داده"...اون موقع هم همینقدر ناراحت شدم...شاید خیلی املم اما هنوز هم وقتی خبر جدایی دو نفر رو میشنوم...اولین عکس العملی که نشون میدم ناراحتی و ابراز ناخرسندی و آه و افسوسه...
میگم الان حالت چطوره؟ناراحتی؟غمگینی؟دلت براش تنگ شده؟احساس تنهایی میکنی؟واقعن سخته....من درک میکنم چقدر سخته...وای خدای من...چطور شد این اتفاق افتاد؟ میدونی ناراحتی داره جدایی....اونم شماها که تقریبن با هم مشکلی نداشتید...
میگه نه...من واقعن ناراحت نیستم...میدونم که کار اشتباهی نکردم...
میگم نه....میدونم الان ناراحتی...داغونی...میخوای به روی خودت نیاری...میخوای غرورت حفظ بشه...تو الان از غصه مردی اما گرمی هنوز حالیت نیست!
میگه دیوونه و میخندیم...شاید از اون خنده های تلخی که گذر توش مستتره...خنده ای که لحن دلگرمی و امید به آینده و روزهای جدید رو در پیش داره و گذر از اتفاقهایی که شاید نباید می افتاد و افتاد....و اشتباهی افتاد و به هزار و یک دلیل دیگه روی افتادنشون پافشاری هم شد.
میگم خاک بر سرت که نتونستی نگهش داری...بی لیاقت....
میگه من دارم میگم مطمئنم کار درستی کردم...من اشتباه نکردم و ناراحت هم نیستم...
میگم میخواستم مطمئن شم.....
میگه اکی من برم خونه گرسنه ام شد...
میگم الان چه شام گرم و چربی برات فراهمه؟کی تو خونه منتظرته؟چه چراغی برات روشنه؟
میخوام ته دلشو خالی کنم....اما محکم تر از اینهاست....بروز نمیده که نمیخواست از دستش بده و به خاطر خودش گذاشت بره...
حسی مثل پرنده ای از قفس پرید برام تداعی میشه...
.........................
پ.ن: صدای من را با لحن دریا می شنوید...هوا خوب و آفتابیست و کمکت میکند هوای دلت هم...
........................

لحظه ای با من باش...
رنگ آیینه رفته از آهم...
بوی سیگار می دهد ماهم!
دارد از پشت بام می افتد
آسمان...آسمان کوتاهم!
قهوه سر رفته است از چشمم
شیر می ریزد از گلوگاهم...
دست تاریک یک نفر خورده
بر تن کهکشان دلخواهم!
میهمان می کنم به یک بوسه
عقربی را که بر سر راهم...
یک فرشته مگر بیاید تا
دست های من و تو را با هم...
حدیث غلامی
از همون ديروز که هي ميگفت گلوم درد ميکنه ميدونستم داره از غيبت مديرعامل همراه با اين شيوع آنقولانزا سواستفاده ميکنه تا يکي دو روز بغل زن و بچه اش باشه. اما عزيز من...آقاي همکار عزيز...از سه ماه قبل داريم براي اين سمينار آماده ميشيم...من به خاطر اينکه اسم تو هم باشه،بخشهايي رو که مربوط به من نبود رو هم تقبل کردم...براش وقت گذاشتيم...مطالعه کرديم...تخصص تو بود و من نبود اين بخشها...هر بار خسته شدم و از نبود وقت براي آماده شدن گله کردم؛ گفتي"نترس....خودم که نمردم...هستم". روز ارائه....هر چي زنگ زدم اصرار کنم پاشو لااقل نيم ساعت بيا جواب حضار عزيز رو بده...هي گوشيتو دادي دست زنت تا بگه تو مريضي و داري استراحت ميکني...اون پشت پشتا هم به ريش من خنديدي....ميخوام بگم کاش کمي مرد بودي...کمي مسئوليت پذير بودي و کمي از بار دوش اون ت خ مهاي نداشته ات کم ميکردي و هي بهشون دايورت نميکردي همه چيز رو. واقعن فقط اسمت توي اون مقاله بودن اينقدر برات مهم بود؟ که منو توي اون استرس و منگنه بذاري؟ مرده شور اضافه شدن کمالاتت به اين شکل رو ببرن.
صبحم با سردرد هميشگي شروع شد و کارهاي روي دوشم سنگيني ميکرد.اول رفتم سر صبحي شرکت و کمي کارها رو تا روز شنبه اي که نيستم سر و سامون دادم...بدو بدو رفتم سمينار...گوش کردم و حذف زدم...ديدم و ور زدم...آشنا شدم...استرس کشيدم....ظهرم با پلوي خالي و دو برگ کاهو که از پاتک مونده بود؛ از اونهمه غذاي رنگارنگ؛سپري شد و عصر عرق ريزون از سوالايي که نميتونستم براي پرسشگراش بازشون کنم و رسمن پيچوندم. سر و کله زدن با آدمايي که فقط چون خانم بودي ميخواستن کمي باهات بيشتر حرف بزنن و تنها راه علمي و عملي اين راه رو دقيق شدن توي صحبتات و ازت سوال پرسيدن حتي بيرون سالن سمينار و وقتي همه چيز تموم شده ميدونستن. هيچوقت از اينطور ل اس خشکه زدن؛ به سبک و سياق علمي اون هم توي سمينارها که اولش با خانم فلاني بوديد ديگه درسته؟ درباره فلان چيز صحبت کرديد؟ ميخواستم بپرسم....ها شروع ميشه خوشم نمي اومده. به اين فکر نکردم تا حالا کسي که بخواد مخ منو بزنه با چي بايد شروع کنه و يا اينکه من از چي خوشم مياد؟ شايد هم حرف نبوده...بايد همه حرفهاشو با نگاه بگه نه اون يارو پسره اي که مثلن با همکارش صحبت ميکرد و مشخص بود تموم فکر و ذکرش اينه که توي چند جمله اي که ميتونه همون سر ميز ناهار عنوان کنه خودشو معرفي کنه که من دکتر فلاني ام...سمتم توي فلان شرکت اينه...کارمندامو توبيخ کردم جديدن...پس رئيسي پخي چيزي هستم براي خودم...و واقعن حالت رو به هم بزنه از اين روش ناشيانه اش و بعد هم هي مثل عمله ها بياد از جلوي ميزي که تو نشستي و چايي ميخوري رد بشه....شايد چون من حلقه نداشتم...يا اگه داشتم فرقي نميکرد و يا بهتر هم ميبود؟
و شب...شب دلگير من...زنگ زد و گفت براي درباره الي منو پيچوندي اما اينبار حتمن بايد بياي....انجمن هن... و رفتم....شايد نياز داشتم توي اون سالن تاريک و خالي بشينم....يک ساعتي زودتر برسم و هق هق کنم....همه روز رو اشک کنم....دلتنگيهامو مرور کنم....و اينکه چرا من با اينهمه دوست و رفيق هنوز هم مرد کم ميارم براي همراهي کردن و ساختن لحظه هايي که دوست دارم....چند مرد ديگه؟چند مرد ديگه ميتونه چند مرده حلاج بودن تو رو برام تکرار کنه؟ گمونم بايد براي سينما رفتنهام يک مرد نيمه روشنفکر پر حرف که براي هر صحنه از فيلم يک عالمه پچ پچ داشته باشه زير گوشت نجوا کنه دست و پا کنم...مردي که وقت داشته باشه...خوابش نياد...کاراش نمونده باشه....آنقولانزا نگرقته باشه و علاقه مند به ديدن فيلمهايي که من ميخوام برم باشه و خودشو مجبور احساس نکنه و منت نذاره بابت اومدنش... يعني همشون به اين راحتي بهونه داشتن؟
کتاب قانون رو ديديم....خوب ميتونست با لب و دهن احساسات بازي کنه که اگه به مقوله مذهب بيگانه نبودي و دشمني نداشتي؛ حتمن خيلي بيشتر هم بازيت ميداد. خيلي لطيف و قشنگ عشق رو به تصوير کشيده بود....مونده بودم هنرپيشه زنش....داريان....چطوري روش ميشد اون ناز و عشوه هاي ديوانه کننده رو بياد؟ و خدايي ما دختراي ايراني بدون اين ناز و عشوه ها و با خلع سلاح شدنمون از اين حربه پر قدرت؛ با همون نگاه شرم آگيني که از مخاطبش دزديده ميشه و نه اينکه زل بزنه و گستاخي هم چاشنيش کنه؛ عجب هنرمندايي هستيم و عجب دلايي ميبريم!!! يا شايدم دل مجنوناي بلقوه ايراني اينقدر بي تابه و به اشارتي کوچک ميره؟ خداي عشوه بود اين خانم.... و مذهب.... و ما..... و مردم مسلمونمون....چقدر به چالش کشيده شده بوديم و به نوعي مارمولکي ديگر اينبار نه با کمال تبريزي که با علي اکبري که خودش داعيه مذهب داره رو شاهديم...تو فيلم کتاب قانون طنز و اشک و لبخند و چاليدن به يک اندازه ديده ميشه و اين مجموع تضادها کنار هم قشنگ پرداخته شده. ايرادي که به علي اکبري گرفتم: مردم ما همينجوريشم حرف پزشکا رو به دنبلان گوسفنداي قربونيشون حواله ميدن...چرا آخر فيلم با نشون دادن شکم حامله اون زن....تشويق کرديد که با دعا و ادعيه ميشه از خطرهاي واضح پزشکي رد شد؟ خود من يکي از آشناهامو به خاطر گوش نکردن به حرف پزشکش و تشخيص مسموميت حاملگي و چموشي کردن از دست دادم...
من هم عادي بودم...سمينار رفتم...با دوستي قرار گذاشتم....سينما رفتم...خريد کردم و به همه اونايي که اون روز وقت گذاشتن و ارزش...مديونم....اما اون آدماي ديگه چي؟ دوستي معتقده آدم حسابيها کاري به اين چيزا ندارن...
.....................................
پ.ن: اینجا توی این تاریکی...نمیدونم چه حس مرموزی به آدم میریزه که وادارت میکنه گریه کنی...حتی هق هق...حتی بی مهابا.....اینطور نیست؟ یا من زیادی دل نازکم؟
پ.ن:دلم نمیخواست از دستشویی این سالن همایش بیام بیرون...موافقید؟ تازه بوی عود فارست هم بود...
پ.ن:سه شنبه مون به اعتراف رسید...از قرار ناهاری که کج شد رسید به اعتراف گاه...آدم میتونه با لنگه ی خودشو نیمه ی خودشو یافتن خودشو نابود کنه؟ به نابودی برسه؟ اینکه همه ی دنیا یک طرف تو و لنگه ات یک طرف یعنی نابودی؟
یه عمره جاده ی شمال منتظر عبور ماست نمیدونه یکی از اون دو تا قناری بی صداااااااااااااااآآآآآآآآست
...................................................
با من آشتی باش دیگه.....ببخشید....عصبانی بودم....خرم دیگه.....
خب میمردی این ببخشید رو همون اول میگفتی؟ سرش را می کشد پایین و از زیر چتر ابروهایش لبهای ورچیده اش را توی نگاهم میکارد و این قیافه ی مغرور نیمه مهاجم؛ یعنی اینکه تمامش کن دیگر و کشش نده. این وسط آنکه دو تا گوش مخملی روبان زده روی سرش سبز میشود و چهار تا سم به دم و دستگاه اعضا و جوارحش اضافه میشود منم. نمیدانم از کی استعداد خر شدن با یکی دو تا کلمه را یافته ام؟ حالا هر غلطی کرده ای؛چرا زنگ نمیزدی منت کشی؟ "آخه تو باهام بد بودی"!!!!!اگر خواستی همه چیز را تمام کنی....یکی دیگر از این رفتارها با من بکن. نیازی به هیچ چیز دیگری نیست! خیلی هم متمدنانه است. نمیدانم این خر شدنهایش را فقط برای من دارد یا برای دیگران هم همینطور قاطی میکند گاهی؟ و آنوقت آن دیگران توانایی خر شدن مثل من با دو کلمه را دارند یا نه؟ کاری ندارم...تو با من طوری رفتار کردی که با غریبه ها نمیکنند...من هم خریت بلدم ها...میخواهی نشانت برهم؟
نوشتم که سندی باشد بر تکراری اگر بود تا استعداد عجیب تازه کشف شده ام نتواند با من کاری بکند آن لحظه بد تصمیم گیری. فراموش میکنیم و چشم میدوزیم به فیلمی که شروع شده...اینجور آشتی کردن را فقط در زمان کودکی ام به یاد دارم البته حتی آن زمان هم غروری پیاپی همیشه با من بود و طرف بود که پا پیش میگذاشت و....
.................
لحظه ای با من باش.....
در هیات پروانه ای در کافه ای تاریک
از لا به لای صندلی ها می شوی نزدیک
من حرف هایم قرمز مایل به نارنجی است
محصور در کمرنگی ی خط لبی باریک
دنبال یک جور عاشقی با چای و فنجانم
شاید سه ساعت روزها در کافه می مانم
سیگار کنتم روی میز از درد می سوزد...
این روزها باید کمی هم روسری ها را...
آقای صاحب کافه دارد مشتری ها را...
شال سفیدم را جلو می آورم شاید
اصلا نبینم خنده ی دور و بری ها را...
حالا خودم با چای لیمو جشن می گیرم
تا حسرت مهمانی جن و پری ها را...
از پشت عینک آسمان ابری تر از پیش است
شاید بیایی یک دفه...دور و بر "شیش" است
اما تو که این کافه را اصلا نمی دانی
یک کافه ی بی روزنه پایین تجریش است
سیگار کنتم همچنان از درد می سوزد...
پروانه ای سر می رسد آهسته و غمگین
مثل سلامی زیر لب ...آرام و سر سنگین
پر می زند تا روی میزم ...تا ته چاییم
با بغضم از توی گلویم می رود پایین
پروانه ای که بال بالش مثل تو رنگی است
پروانه ای که مثل من در اوج دلتنگی است...
از کافه بیرون می زنم ، بی تو ، هوا خوب است
از کافه بیرون می زنم بی تو ، هوا خوب است
از کافه بیرون می زنم بی تو هوا خوب است!
حدیث غلامی
خيلي ها سهم شان را
در اشتباه يك باور ساده از دست داده اند
پنج ماهه میخوام یک شلوار کتون خوشگل و طرحدار کرم بخرم....
چهار ماهی هست میخوام یک رژ لب مایع براق گلبهی کمرنگ بخرم....
سه ماهه میخوام یک شال جدید بخرم....
دو ماهه میخوام دستمال پاک کننده آرایش یا شیرپاک کن خوب بخرم...
یک هفته است میخوام جین نقره ای بخرم...لوله تفنگی...راستی بهت گفتم این مهمونی دو هفته عقب افتاد و تا اون موقع میشه اون تیپی که بهت گفتم رو با اون شلوار جین نقره ای و بوت بزنم بدون اینکه بهم بگن هول کردم؟!
....................................
وای به روزی که آدم به جایی برسه که هیچ ترانه ی عاشقونه ای بهش فاز نده...
تبصره ۱: ببخشید؛ آدم نه.....من.
تبصره ۲: من نه...یک دیوونه خونه.
...............................................
پ.ن:نه...فقط دلم میخواد بدونم با اون نگاه دل آدم آب کنت چی رو میخوای ثابت کنی هان؟برش دار اون عکستو کفری ام میکنه.
.....................................................................
دیشب موقع خواب همینطور که من پای لپ تاپ نشسته بودم گفت بیا دیگه تا نیای خوابم نمیبره....گفتم باشه میام...من خوابم نمیومد چون از عصر خوابیده بودم. از همون عصری که یک کلمه با هم حرف نزده بودیم.اما این رفتن من یک ربعی طول کشید و رفتم دیدم خوابیده. پس بدون من هم میتونه خوابش ببره.
صبح کخ زنگ زدم گفتم نرفتم سر کار گفت منم بیام پیشت؟ گفتم نه....از دست تو فرار کردم. میخوام تنها باشم. حوصله هیچ کسی رو ندارم. تازه بیای چیکار کنی؟ من از تنهاییم بیشتر لذت میبرم تا از بودن با تو.
خب اون کاری نکرده که مستحق این رفتار من باشه. و تعجب میکنم این آدم بیرحم که اینجور داره باهاش رفتار میکنه کیه؟ این منم؟
.....................................................
لحظه ای با من باش...
آن کافه گرم بود ...فضایش ترک نداشت
چالوس بود و گردنه هایش ترک نداشت
دختر پرنده بود و پسر آسمان سبز
یک آسمان که حال و هوایش ترک نداشت
معماری دو مردمکش آبی سبک
اسلیمی بلند صدایش ترک نداشت
دختر پرنده بود که در کافه می نشست
در گوشه ای که خاطره هایش ترک نداشت
سیگار کنت و سوپ اقاقی و چای داغ!
فنجان لب پریده چایش ترک نداشت
{دختر تمام حرف دلش را به چای گفت:..}
"این کافه قد آینه ها بود...چای من!
جای قرار ما و شما بود چای من!
این کافه ختم عاشقی ام بود..روزها
یک جای امن بود...خدا بود ..چای من!
کافه شلوغ بود ..ولی جای ما دوتا
با یک کتاب ساده که جا بود چای من!
کافه شلوغ بود ..ولی بهتر از همین
جایی برای گریه کجا بود ..چای من؟!"
{دختر نفس گرفت که چایش ادامه داد...}
"دستت ترک ...هوای نگاهت ترک ترک
شال بلند سبز و سیاهت ترک ترک
در من نفس که می زنی ..هر بار دیده ام..
در سینه ات تنفس آهت ترک ترک
عکست که روی دایره صورتم نشست
دیدم چقدر صورت ماهت ترک ترک...
در کافه توی چاه زلیخا نشسته ای
دیواره های خاکی چاهت ترک ترک.."
{من را بنوش و قصه این کافه را بگو...}
یک جرعه چای و ...بغض امان مرا برید
این چای تلخ بی تو زبان مرا برید
یک جرعه چای و ..گریه امان مرا گرفت
این چای تلخ بود که جان مرا گرفت
لعنت به این تصور و تردید شک زده
لعنت به این دلی که برای تو لک زده
لعنت به من که کنت تو را دود می کنم
دارم تو را به عشق تو نابود می کنم
تا چای نیم خورده من را تو خورده ای
لعنت به تو که توی همین کافه مرده ای
این کافه گرم بود فضایش ترک نداشت
فنجان لب پریده چایش ترک نداشت
کبریت های کوچکش از جنس نور بود
این کافه ای که هیچ کجایش ترک نداشت
دختر نشست و خاطرش از کافه جمع بود.
.یعنی هنوز خاطره هایش ترک نداشت
وقتی پسر نشست هوا خوب خوب بود...
وقتی دروغ گفت.....صدایش ترک نداشت!
یعنی به جای چای دو فنجان دوغ بود
چای عزیز!قصه ما هم دروغ بود!
حدیث غلامی
غمگنانه است.....اما همین صحنه های ساده و معمولی من و تو را می سازد...لحظه های من و تو به همین سادگی میگذرد....به سادگی لحظه هایی که مطلقن به هیچ چیز فکر نمیکنیم....آرامیم...و در تکرارهای خوشایندی مرور میشویم...من و تویی که شاید دیگر تمام شده ایم....خیلی وقت است از دید دیگران تمام شده ایم و حالا اینجا....توی این نقطه..... بارقه هایی از شروع های من و تو متولد میشوند....بی آنکه کسی بداند....یواشکی میشویم...و زندگی را مرور میکنیم....و همه سالهاست از یاد برده اند سرزندگی ما را که لای غبار روزها گم شد. من و تو میتوانیم باز هم شروع شویم مگر نه؟ به شروعی دوباره فکر کرده ای؟

درد دارد که دست هایت را، مثل یک مرده جا به جا بکنند
با حرارت بغل کنندت و بعد، توی قبری تو را رها بکنند
درد دارد که مثل شیر و عسل، بوسه هاتان به هم بیامیزد
بعد طعم لب و عسل ها را، از لب شیری ات سوا بکنند
درد دارد سٍرُم زدن بی تو، روی تختی سپید و بی رویا
بالشی از پر قو آماده، یا پتو را برات تا بکنند
تو نباشی، کسی به نام تو را،روی تخت بغل بخوابانند
دم به دیقه تو را صدا بکنند، دم به دیقه تو را صدا بکنند
درد دارد که بشنوم از تو، اشتباه تو بوده ام، هر چند
مرد و زن جایز آفریده شدند، که درین زندگی خطا بکنند
ادامه مطلب
۱- گوشي را بر ميدارم دستم ميرود روي شماره گير .لحظه اي مكث ميكنم.اينبار جسارتم بيشتر شده و گوشي را با شانه و گردنم نگه داشته ام.نميگذارد....با نگاهش تحقيرم ميكند...شرمم مي آيد...از او خجالت ميكشم.از او كه عاقل اندر صفيه نگاه ميكند و چون ميدانم حق دارد و خودم موافق او هستم اما آنقدر قوي نيستم كه بتوانم در برابر اين مسئله مقاومت كنم دائمن فكرهاي احمقانه به سرم ميزند و كارهاي احمقانه اي متناسب آن انجام ميدهم.همه چيز عادي نيست.دوست دارم حالا كه همه چيز عادي نيست،كمي بيشتر كنارم باشد.با من باشد.خيالم را راحت كند.آرامم كند شايد وسط اين با هم بودنها خودش هم قدري آرام شود.شايد اين وسط فكري به نظرمان برسد.اين مسئله را كه نميشود به كسي گفت.پس حالا كه گير چيزي افتاده ايم كه فقط مي تواند بين خودمان مطرح شود،چرا ميگذارد ميرود؟چرا طرد ميكند؟چرا ترك ميكند؟چرا تكليف آدم را يكسره نميكند؟چرا قبول نميكند همه چيز تمام شود وقتي نميخواهد به روال سابق ادامه دهد؟چرا من را معلق ميان زمين و آسمان ميگذارد كه بنشينم با خودم قصه ببافم از تفسير رفتار او.به اين گوشي لعنتي نگاه ميكنم،نه نميشود، نميشود كه همه چيز را دور بريزم و بروم براي خودم.هنوز نمي شود...چیزی به آخر ِ بازی نمانده است....راهی به غیر از آن که ببازی، نمانده است
۲- سفر نکن؛در هیچ نوشتهای سفر نکن! نگذار بنویسند که «رفتهای»؛ نویسنده قصهاش را مینویسد، مردم نوشتهشان را میخوانند، و این تویی که «برنميگردی» ...همه تو را «رفته» میپسندند.
۳- بعد که داستان یونس و ماهی تمام شد، حتی خدا هم نپرسید که «ماهی ِ دریاها! دلتنگ نميشوی حالا که رفته است؟» و ماهی ِ دریاها، دلتنگ ِ یونس بود.و ماهی ِ دریاها دیگر حرف نميزد؛ فقط ماهی ِ دریاها بود، بیحرف و بینگاه.و یونس، پیامبری از نینوا بود که هیچ خبر از حال ماهی نميگرفت دیگر.
۴- نوار ذهنم را برمیگردانم به عقب: دارم قدمزنان میآیم طرف آن کافهی قهوهایرنگ.داری از ماشین ِ آنطرف خیابان پیاده میشوی.حالا باید دیر کنم، بدقولی کنم، سر قرار حاضر نشوم؛ هنوز که ندیدهای مرا اینطرف خیابان.نوار ذهنم میایستد روی همینلحظه: ای لعنت به نوارهای قدیمی! تو میآیی اینطرف خیابان، مرا میبینی در پیادهرو، سلام میکنی، میخندی، و میشود آنچه نباید...بعد، این چشمهای سیاه، که من از آن لحظه تا همینحالا فکر میکنم در دنیا یگانه است، مرا میگیرند میبرند به اسیری.
۶ - فقط زنگ زدم ببینم چیزی پیش ِ هم نداریم که بعدن نیاز به تماس نباشه؛ خب کاری نداری؟ و این جمله هی تکرار خواهد شد، تکرار خواهد شد، تکرار؛ دلکندن ساده نیست اینهمه.
۷-همکارم دارد از انتخابات میگوید.داریم حرف میزنیم.چشمم میافتد به گوشی تلفن روی میز.مقاومت تا کجا؟ برمیدارم و بیهوا شمارهی تو را میگیرم.بدون سلام، میگویم: «آدمی که حتی برای شمارههای تلفن تو شعر گفته است، اینهمه تنها؟ اینهمه از تو دور؟» و این یعنی سلام و یعنی چهقدر دلتنگ بودهام برای تو.
۸-بعضی حرفها را نباید خودت برای خودت بگویی؛ دلت خیلی بد میشکند.
۹-یک اسم داشته باش...در هیچ نوشتهای «تو» نشو؛ «تو»ی تمام نوشتههای خوب، یعنی کسی که رفته است.
۱۰دیگر حتی با ADSL هم به گرد پای تو نخواهند رسید؛ رفتهای از هرکجا، از شعرها، حرفها، خندهها.
۱۱- لاجرم باران ِ بسیاری خواهد بارید ناگزیر، لحظهی آن «خداحافظی تلخ» فراخواهد رسید.از همینروست که اینروزها اغلب گوشی تلفن را میگذاریم بدون کلامی؛ داریم ذخیره میکنیم خود را برای آن گریستن ِ بزرگ، آن شب تلخ ِ موعود...
۱۲- موهبتی است که آدمها، با لحن صدایشان از یاد میروند.وگرنه باید هی دنبال تو راه میافتادم .
۱۳- زمستان که بیاید، شاید حتی دیگر به من فکر هم نکنی.من هم لابد دیگر نگران نخواهم بود برای تو که از سرما میلرزی.اما، چه میشود کرد؟ تو سردت خواهد شد، خواهی لرزید، چشمهای تو خواهند گفت که چه تنهایی.هیچچیز در زمستان پنهان نميماند...
..........................................................
لحظه اي با من باش...
ناگهان زنگ می زند تلفن، ناگهان وقت رفتنت باشد...
مرد هم گریه می کند وقتی سر ِ من روی دامنت باشد
بکشی دست روی تنهاییش، بکشد دست از تو و دنیات
واقعا عاشق خودش باشی، واقعا عاشق تنت باشد
روبرویت گلوله و باتوم، پشت سر خنجر رفیقانت
توی دنیای دوست داشتنی!! بهترین دوست، دشمنت باشد
دل به آبی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهی
بعد، در راه دوست جان بدهی... دوستت عاشق زنت باشد!
چمدانی نشسته بر دوشت، زخم هایی به قلب مغلوبت
پرتگاهی به نام آزادی مقصد ِ راه آهنت باشد
عشق، مکثی ست قبل بیداری... انتخابی میان جبر و جبر
جام سم توی دست لرزانت، تیغ هم روی گردنت باشد
خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکی درمیاوری... شاید
هجده «تیر» بی سرانجامی، توی سيگار "بهمنت" باشد
مهدی موسوی""""
پ.ن: ميروم ماموريت...قبلترها به خاطر تو نيمرفتم و حالا به خاطر تو ميروم...
پ.ن:آهاي اهالي بلاگستان ميدونستيد چه چشمهاي شوري داريد؟
این روزها عجب خودتان راگرفته اید!!
اردی..بهشت نیست که اردی..جهنم است!..
لبهای سرختان که دهان را گرفته اید...!
با چرت وپرتو فحش...ببخشید..مدتی است...
از شعرهای من لحن و بیان را گرفته اید!!
آقا! جسارت است...ببخشید..!..یک سوال؟؟؟؟
با اخمتان کجای جهان را گرفته اید؟؟!!!؟
آقا!شما که درس نخواندید پس کجا...
کی دکترای زخم زبان را گرفته اید؟؟؟؟؟!!
آقا!جواب نامه... ندادید بس نبود؟؟؟؟
دیگر چراکبوترمان را گرفته اید؟!
آقا!اجالتا برویم آخر غزل....نه اینکه
وقت نیست...نه!!...امان را گرفته اید......!
سارا
..................................
پ.ن: این بار آخرین باریست که با دیال آپ پست میکنم!
پ.ن:نزنید...نزنید....میام بقیه اش رو مینویسم...
پسری 21 ساله سالم و ورزشکار هستم و به علت مشکلات فراوان مالی مایل به فروش یک کلیه خود می باشم.گروه خونی O+....
وسوسه شدم بهش زنگ بزنم...شاید مجبور بشم کلیه اش رو پیش خرید کنم...
............................................
پ.ن: خدایا شکرت....شکرت....شکرت و ممنونم به خاطر همه ی چیزهای خوبی که بهم دادی.
پ.ن:کاش زنگ نزده بودم...از ظهر اشک تو چشام خیمه زده.
پ.ن: دلم میخواست گردن کلفت اونایی رو که میگن بیکاری نیست و مردم تو رفاهن و روز به روز خوشبخت تر میشن رو بچلونم زیر پاهام و کله اش رو بکوبم توی مانیتور و بگم ببین...یا گوشی رو بزنم توی گوشش بگم گوش کن...
....................................................
میترسم بخوابم....از صبح فردا می ترسم...میترسم....میترسم...
میترسم پدر....
می ترسم چشم باز کنم و نباشی....
................................................
بعدنوشت:ببین اصلن حال و حوصله و اعصاب سابق رو ندارم ها...اینکه کی چیکار کرد منم کردم خیلی چرت و پرت تکراری هستش...کارهای من هیچ ربطی به هیچ احد دیگه ای توی بلاگستانی که شما میشناسید نداره.اون پست رو هم من بعد از پست خودم خوندم.حالا میخوای بدونی چرا پستمو حذف کردم برو بخونش توی کامنتها ببین آرمیتا چی گفته.دیدم راست میگه.برش داشتم.حالا گذاشتم که تو فکر و خیال برت نداره.تو رو خدا دست بردارید از این بچه بازیها...فکر میکنم کمی بزرگ شدیم دیگه...
............................................................
پ.ن:فقط برایم دعا کنید.خواهش میکنم؛توضیح اضافه ای چه اس ام اسی چه تلفنی چه ایمیلی نخواهید که بدانید.ممنونم.
پ.ن:ببخشید روزتان را خراب کردم.
پ.ن:خدانگهدار.
بعد نوشت:تا وقتی اینجا نوشته باشمش هی میبینم و یادم نمیرود.پس میبرمش توی ادامه.
با تو گل بود و ترانه
با تو بوسه بود و پرواز
گل و بوسه بی تو گم شد
بی تو پژمرده شد آواز
ادامه مطلب
..............................................................................
پ.ن:پس من چگونه گویم این درد را دوا کن؟

..............................................................
درست ميگن كه 13 نحثه؟
جواب كامنتهاي پست قبلتو رو هم دادم.
