تبليغاتX
پندارهای آرایه

نميدونم شماها ديروز سي ز ده آبا ن کجا بوديد؟ اما من جايي بودم که بسيار با حال و هواي ايران متفاوت بود. آقا دکتر و خانم دکترهاي خيلي متشخصي که به فکر برگزاري هر چه بهتر سمينار و ارائه مقاله شون به بهترين شکل ممکن بودن. همه شيک و تر تميز. کروات زده يا نزده؛ در حال بحث و گفتگوي علمي يا غير علمي؛ درحال خنده و قهقهه و زندگي به روال هميشگي و عادي ادامه داشت. دستشويي هاي عطر و عنبر و عود گرفته و سراميکهاي حلقه طلايي و حوله هاي روبان زده هم به راه بود و تميزي از همه جا ميخورد توي چشمت. مقاله ها پرزنت شد؛ مثل هميشه يک ساعت زودتر جلوي در بسته ناهارخوري صف کشيده بودند (صف؟!) و منتظر حمله و پاتک نهايي بودند اين دکترهاي متشخص. سخنرانيها شد؛آشناييهایی صورت گرفت؛نفسها به آسودگي کشيده شد؛ بارهايي از روي دوشهايي برداشته شد؛ و نميدونم چقدر بار علمي به کسي اضافه شد يا نشد؛چون من اصولن معني و کارکرد خيلي از سمينارها و نمايشگاههاي برگزار شده توي ايران رو نميفهمم هنوز؛ شايد چون هيچوقت تقريبن جز يکي دومورد؛هيچ بازخورد مثبتي نديدم؛ و هميشه فکر ميکنم چي عايد کي ميشه اين وسط؟ قول و قرارهايي براي سالهاي بعد...وعده وعيدها...تصميم ها..همه چيز بود و گرفته شد....زندگي عادي بود. به روال عادي. براي اين دکترها و براي اين تحصيلکرده ها. باز هم باقالي پلو و بيف با دسر کاکائویی و ژله مخلوط توي بشقابهاي به جا مانده از پاتک انبوه ديده مي شد و شکمهاي سيري که چشمهاي گرسنه رو ياري نکرده و کم آورده بود. زندگي به روال هر روزه بود اينجا اگر چه اون بيرون بزن و بخور به راه بود. براي کي؟ براي چي؟ لحظه اي فکر کردم براي اينا؟ براي اينها که تازه گل سرسبداي مملکتن؟ يا براي خودمون؟گمونم براي خودمون که لاي جرز اين آدمها داريم حروم ميشيم...من و تو...ما آدمهاي معمولي...همه چيز اينجا و خيلي جاهاي ديگه براي خيلي آدمها معمولي بود اون روز و براي خيلي هاي ديگه نبود. چشمهايي که به در موند و غصه هايي که اتفاقات ناگوار رو رج ميزنن و توهمات وحشتناک رو از سر قربانيشون ميگذرونن...کبوديهايي که اين روزهاي سياه رو يادآوري ميکنن و اما اينجا؛ بالاي بالاي شهر؛ همچنان همه چيز عادي بود. توي خيابونها لکسوس ها و بنزها و بي ام دبليوها صاحبان مغرور و جداي از ماشون رو حمل ميکردند و اونها پشت عينکهاي دودي غير ضروريشون به معاملات تميز يا کثيف يا پيدا و پنهان و حق حساب دادنها و رشوه دادنها و پايمال کردنها و يا در خوشبينانه ترين حالت به همان بيزنس تميز خودشان پول روي پول اندوزي و شويي مشغول بودند؛ باز هم غاقل از اينکه اون بيرون چه خبر بود؟يک کم...شايد هم دو کم پايين تر چه به روز مردمي که براي آزادي ميجنگيدن اومد؟ شايد اونا جاي من نبودن تا درست قبل از ارائه مقاله شون به دوستي که ميدونست تموم اين صحنه ها حضور داشته؛ زنگ نزده بودن و اونو حیروون تر و با صداي لرزون تر از هميشه بشنون که ميگفت زدند لت و پار کردند و بغضشو نتونسته بود قورت بده...کسي که حتي اون ش ن به سي اه هم به اين حال نيفتاده بود و حالا... و اونوقت مگه ميشد عادي باشن؟ ميشد؟

از همون ديروز که هي ميگفت گلوم درد ميکنه ميدونستم داره از غيبت مديرعامل همراه با اين شيوع آنقولانزا سواستفاده ميکنه تا يکي دو روز بغل زن و بچه اش باشه. اما عزيز من...آقاي همکار عزيز...از سه ماه قبل داريم براي اين سمينار آماده ميشيم...من به خاطر اينکه اسم تو هم باشه،بخشهايي رو که مربوط به من نبود رو هم تقبل کردم...براش وقت گذاشتيم...مطالعه کرديم...تخصص تو بود و من نبود اين بخشها...هر بار خسته شدم و از نبود وقت براي آماده شدن گله کردم؛ گفتي"نترس....خودم که نمردم...هستم". روز ارائه....هر چي زنگ زدم اصرار کنم پاشو لااقل نيم ساعت بيا جواب حضار عزيز رو بده...هي گوشيتو دادي دست زنت تا بگه تو مريضي و داري استراحت ميکني...اون پشت پشتا هم به ريش من خنديدي....ميخوام بگم کاش کمي مرد بودي...کمي مسئوليت پذير بودي و کمي از بار دوش اون ت خ مهاي نداشته ات کم ميکردي و هي بهشون دايورت نميکردي همه چيز رو. واقعن فقط اسمت توي اون مقاله بودن اينقدر برات مهم بود؟ که منو توي اون استرس و منگنه بذاري؟ مرده شور اضافه شدن کمالاتت به اين شکل رو ببرن.

صبحم با سردرد هميشگي شروع شد و کارهاي روي دوشم سنگيني ميکرد.اول رفتم سر صبحي شرکت و کمي کارها رو تا روز شنبه اي که نيستم سر و سامون دادم...بدو بدو رفتم سمينار...گوش کردم و حذف زدم...ديدم و ور زدم...آشنا شدم...استرس کشيدم....ظهرم با پلوي خالي و دو برگ کاهو که از پاتک مونده بود؛ از اونهمه غذاي رنگارنگ؛سپري شد و عصر عرق ريزون از سوالايي که نميتونستم براي پرسشگراش بازشون کنم و رسمن پيچوندم. سر و کله زدن با آدمايي که فقط چون خانم بودي ميخواستن کمي باهات بيشتر حرف بزنن و تنها راه علمي و عملي اين راه رو دقيق شدن توي صحبتات و ازت سوال پرسيدن حتي بيرون سالن سمينار و وقتي همه چيز تموم شده ميدونستن. هيچوقت از اينطور  ل اس خشکه زدن؛ به سبک و سياق علمي اون هم توي سمينارها که اولش با خانم فلاني بوديد ديگه درسته؟ درباره فلان چيز صحبت کرديد؟ ميخواستم بپرسم....ها شروع ميشه خوشم نمي اومده. به اين فکر نکردم تا حالا کسي که بخواد مخ منو بزنه با چي بايد شروع کنه و يا اينکه من از چي خوشم مياد؟ شايد هم حرف نبوده...بايد همه حرفهاشو با نگاه بگه نه اون يارو پسره اي که مثلن با همکارش صحبت ميکرد و مشخص بود تموم فکر و ذکرش اينه که توي چند جمله اي که ميتونه همون سر ميز ناهار عنوان کنه خودشو معرفي کنه که من دکتر فلاني ام...سمتم توي فلان شرکت اينه...کارمندامو توبيخ کردم جديدن...پس رئيسي پخي چيزي هستم براي خودم...و واقعن حالت رو به هم بزنه از اين روش ناشيانه اش و بعد هم هي مثل عمله ها بياد از جلوي ميزي که تو نشستي و چايي ميخوري رد بشه....شايد چون من حلقه نداشتم...يا اگه داشتم فرقي نميکرد و يا بهتر هم ميبود؟

و شب...شب دلگير من...زنگ زد و گفت براي درباره الي منو پيچوندي اما اينبار حتمن بايد بياي....انجمن هن... و رفتم....شايد نياز داشتم توي اون سالن تاريک و خالي بشينم....يک ساعتي زودتر برسم و هق هق کنم....همه روز رو اشک کنم....دلتنگيهامو مرور کنم....و اينکه چرا من با اينهمه دوست و رفيق هنوز هم مرد کم ميارم براي همراهي کردن و ساختن لحظه هايي که دوست دارم....چند مرد ديگه؟چند مرد ديگه ميتونه چند مرده حلاج بودن تو رو برام تکرار کنه؟ گمونم بايد براي سينما رفتنهام يک مرد نيمه روشنفکر پر حرف که براي هر صحنه از فيلم  يک عالمه پچ پچ داشته باشه زير گوشت نجوا کنه دست و پا کنم...مردي که وقت داشته باشه...خوابش نياد...کاراش نمونده باشه....آنقولانزا نگرقته باشه و علاقه مند به ديدن فيلمهايي که من ميخوام برم باشه و خودشو مجبور احساس نکنه و منت نذاره بابت اومدنش... يعني همشون به اين راحتي بهونه داشتن؟

کتاب قانون رو ديديم....خوب ميتونست با لب و دهن احساسات بازي کنه که اگه به مقوله مذهب بيگانه نبودي و دشمني نداشتي؛ حتمن خيلي بيشتر هم بازيت ميداد. خيلي لطيف و قشنگ عشق رو به تصوير کشيده بود....مونده بودم هنرپيشه زنش....داريان....چطوري روش ميشد اون ناز و عشوه هاي ديوانه کننده رو بياد؟ و خدايي ما دختراي ايراني بدون اين ناز و عشوه ها و با خلع سلاح شدنمون از اين حربه پر قدرت؛ با همون نگاه شرم آگيني که از مخاطبش دزديده ميشه و نه اينکه زل بزنه و گستاخي هم چاشنيش کنه؛ عجب هنرمندايي هستيم و عجب دلايي ميبريم!!! يا شايدم دل مجنوناي بلقوه ايراني اينقدر بي تابه و به اشارتي کوچک ميره؟ خداي عشوه بود اين خانم.... و مذهب.... و ما..... و مردم مسلمونمون....چقدر به چالش کشيده شده بوديم و به نوعي مارمولکي ديگر اينبار نه با کمال تبريزي که با علي اکبري که خودش داعيه مذهب داره رو شاهديم...تو فيلم کتاب قانون طنز و اشک و لبخند و چاليدن به يک اندازه ديده ميشه و اين مجموع تضادها کنار هم قشنگ پرداخته شده. ايرادي که به علي اکبري گرفتم: مردم ما همينجوريشم حرف پزشکا رو به دنبلان گوسفنداي قربونيشون حواله ميدن...چرا آخر فيلم با نشون دادن شکم حامله اون زن....تشويق کرديد که با دعا و ادعيه ميشه از خطرهاي واضح پزشکي رد شد؟ خود من يکي از آشناهامو به خاطر گوش نکردن به حرف پزشکش و تشخيص مسموميت حاملگي و چموشي کردن از دست دادم...

من هم عادي بودم...سمينار رفتم...با دوستي قرار گذاشتم....سينما رفتم...خريد کردم و به همه اونايي که اون روز وقت گذاشتن و ارزش...مديونم....اما اون آدماي ديگه چي؟ دوستي معتقده آدم حسابيها کاري به اين چيزا ندارن...
.....................................
پ.ن: اینجا توی این تاریکی...نمیدونم چه حس مرموزی به آدم میریزه که وادارت میکنه گریه کنی...حتی هق هق...حتی بی مهابا.....اینطور نیست؟ یا من زیادی دل نازکم؟
پ.ن:دلم نمیخواست از دستشویی این سالن همایش بیام بیرون...موافقید؟ تازه بوی عود فارست هم بود...
پ.ن:سه شنبه مون به اعتراف رسید...از قرار ناهاری که کج شد رسید به اعتراف گاه...آدم میتونه با لنگه ی خودشو نیمه ی خودشو یافتن خودشو نابود کنه؟ به نابودی برسه؟ اینکه همه ی دنیا یک طرف تو و لنگه ات یک طرف یعنی نابودی؟

یه عمره جاده ی شمال منتظر عبور ماست  نمیدونه یکی از اون دو تا قناری بی صداااااااااااااااآآآآآآآآست

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 19:37 | لینک  | 

یک جایی براتون گفته بودم که گوشی تلفن همراهم خراب شد و بردم گارانتی اصلیش که سی تومنی به خاطرش گوشی رو گرونتر هم خریده بودم؛ ميدان وليعصر؛ اول كريم خان جنب پاساژ سرمه؛پاساژ كيميا طبقه سوم. بعد هم فطعات گوشی منو با گوشی که توی آب افتاده بود و برای تعمیر آورده بودن رو عوض کرد و باقی ماجرا رو در ادامه بخونید


از اينكه شكايت نكرده بودم بسيار پشيمان شدم و در واقع كاري جز اينكه از اين رودست خوردن عصباني شوم نميشد كرد.حال براي آگاهي شما آدرس اين نمايندگي دزد را برايتان ميگذارم تا هشيار باشيد و  گذارتان به آنجا نيفتد.راستش اين حداكثر كاريست كه توي اين مملكت گل و بلبل در برابر اين نوع تخلفات ميشد انجام داد:

آدرس نمايندگي دزد:ميدان وليعصر؛ اول كريم خان جنب پاساژ سرمه؛پاساژ كيميا طبقه سوم.

بعد خوندید که چطور قطعات گوشی منو با گوشی که افتاده بود توی دریا عوض کردند و گوشی که فقط با پنج هزار تومن درست میشد طلب 150 تومن کردند. اون روز من به هر طریقی بود تونستم این رو ثابت کنم؛ اما چون حال و حوصله توی دادگاه دویدن نداشتم؛بی خیال شدم. این بی خیال شدن؛ اگرچه باب میلم نبود؛ و دوست نداشتم این بلا سر هزاران نفر دیگه مثل من بیاد؛ اما بی خیال شدم. حال نیما یکی از اون هزاران نفره. شاید من مقصر باشم که تمام رسوا کردن این باند دزد و دله دزد رو به نوشتن توی سایتهایی مثل ب ا ل ا ت رین  و توی همین وبلاگ بسنده کردم. یادتونه یمگفتم رفتار اجتماعی زنجیر وار؟ حالا نتیجه اش رو ببینید. و هر طور میتونید به یان نوشته لینک بدید؛به نوشته اصلی لینک بدید؛ میتونید خودتون توی وبلاگاتون بنویسید و هر جور می تونید دست کم اطلاع رسانی کنید. یک نفر هم که توسط شما از دام اینا رها شه؛ شما مسئولیتتون رو انجام داد. اگر هم کسی اینجا هست که میتونه یک جوری جلوی اینا رو بگیره تا به راحتی به یان سادگی مردم بیچاره رو بلکه نکنن؛ یا علی.

سلام
من سه هفته پیش گوشی اکسپریا م خراب شد بردم تعمیر گاه ساختمان کیمیا بعد یه هفته به من گفت ال سی دی برد ای سی فلش سی پی یو ت سوخته گفت 280000 تومن خرج داره در حالی که قیمت روز گوشیم 440000 تومن هست.شما با همون تعمیر کار کچله چیکار کردید .من 3 هفته هست که گوشیم دستشه.نمی دونم چیکار کنم.اگه ممکن منو راهنمایی کنید
ممنونم.
...................................
سلام
ببینید من قبل از اینکه گوشیم رو به اون بدم با یکی از دوستام بردم ایرانیان یه مغازه داره با باکس شروع کرد به ریختن برنامه روش اگر سی پی یو ومادربردش سوخته بود اصلا چنین کاری نمی شد باهاش انجام داد.ولی طرف چون 15 تومن بیشتر از عرف می گفت با هم کنار نیومدیم کنسل کرد.
من با اون مغازه داره صحبت کردم اون شهادت نمی ده و فقط دوستم می مونه که اونم چون یک نفره از لحاظ قانونی کافی نیست.منشی اتحادیه  گفت ازاتحادیه چیز زیادی انتظار نداشته باش ولی نا امید هم نشو.روز اول کچل سر منوکلاه گذاشت مجبورم کرد بنویسم سولفاته روی مادر برد مشاهده شد.از این طریق می گه گوشیت اب خورده در حالی گوشی من حین اپدیت اینترنتی خاموش شده واصلا رنگ اب ندیده.
اینا شغلشون اینه.مدت زیادی هست ادمای زیادی رو تلکه کردن. گوشی های سالم زیادی رواوراق کردن.اگر شما هم ننوشته بودید فردا منو هم دور میزد .نباید فقط راضی به این باشیم که گوشیمونو بهمون پس بده چون مال منو که می دونه ازش شکایت کردم برای اینکه ضایع نشه حتما سوزوندتش.
من به تنهایی برای شکایت قانونی ازش مدرک کافی ندارم  من از اتحادیه نمی تونم حقم رو بگیرم نیاز به شاهد دارم قول می دم تنها یک بار وقت شما رو بگیرم هزینه ی ایاب و ذها ب شما رو می پردازم.فقط یک بارشما بیایید دادگاه و شهادت بدید.شما و اون طرفی که گوشیش توی اب افتاده چون اون رشوه می ده فقط دادگاه و مدرک مستند مثل شاهد میتونه دستشو رو کنه
همه ی دوندگی ها شو من انجام میدم پول گوشی شما رو هم زنده ی کنم.نه به خاطر تنها من به خاطر تمام کسانی رو که این طوری پولشون خورده .برای اینکه دیگه جرات نکنه  با کسی چنین رفتاری کنه.من با ساعتی چهار هزار و پونصد تومن تدریس به بچه های شیطون وتنبلی که حتی جدول ضرب هم بلد نبودند ششصد هزار تومان پول جمع کردم اکسپریا گرفتم.حالا این دزد با سیصد تومن ضرر به من کاری کرده که گوشیم که الان 440 تومن می ارزه ارزش تعمیر نداشته باشه. من خواهش می کنم به من کمک کنید اگه نیاز شد یک بار برای رضای خدا برای اینکه دیگه حقی از کسی ضایع نشه تو رو به جون بچه هاتون یه زحمتی متقبل بشید بیایید.
میتونم از شما انتظار چنین لطف بزرگی رو نسبت به خودم وکسانی رو که حقشون ناحق شده کنید الان همه چیز به شما بستگی داره؟می تونم انتظار کمک داشته باشم؟اگر شما و اون فرد سوم شهادت بدید به جرم خیانت درامانت وجعل عنوان رسمی به خاطر گارانتیش وکلاهبرداری حتی شاید بشه تعقیب کیفریش کنیم تا دیگه این بلا رو سر کسی نیاره . من احساس کردم شما به جایی ازش شکایت بردین ولی نتونستید اثبات کنید.درسته؟
ممنون. 
................................................................................

سلام
صبح اتحادیه ی دستگاه های مخابراتی بودم.طرف شاگرد شو (همون کارمند بیگانه ای که قرار بود اخراج بشه......)فرستاده بود.نشون می ده که من خیلی احمق و خوش خیالم که مطمئن بود شاگردش از پس من بر می آد.برد گوشیمو باز کردند انگار ده سال توی دریا غرق بوده تمام پایه های فلزی مدار ها زنگ زده بود.به خاطر همون دست خط سولفاته مشاهده شد گفتند اب خورده.من گفتم گوشیم رنگ رطوبت ندیده چه برسه به آب طرف اتحادیه ایه گفت منظور از اب خوردن مثلا عرق دست هم می تونه باشه.حیف اونجا اونقدر عصبی بودم یادم رفت بگم با کدوم عرق دستی برد سبز رنگ زرد می شه
فکر می کردم گم کردن یه چیز خیلی بده ولی حالا فهمیدم سرتو کلاه بزارن بدتره
مخلص کلام اینکه هفته دیگه قرار نتیجه رو بگن.یکی شون که اونقدر عجله داشت که همون جا نوشت مختومه اون یکی گفت هفته بعد اعلام می کنیم. نظرشون خرابی در اثر اب خوردگی گوشی بود یه تیکه به من گفتند برو بیرون با اون تکی حرف زدند.تمام مانورشون روی سولفاته مشاهده شد بود
روز اول به من گفت بیا ببین اینجا پایه سیاه شده سولفاته شده گفتم نشده گرفت زیر نور اصرار کرد سولفاته هست منم چون مادرم زن بود مادرم کارمند بود پدر و مادرم هر دوشون صبح می رفتند شب برمی گشتند با خواهرم 8 سال اختلاف سنی داریم وقتی بچه بودم همش تنها بودم در واقع برا اینکه بی ادب نشم نمی زاشتن خیلی با بچه های دیگه بگردم در واقع توی خونه زندانی بودم. حالا یه بچه خجالتی که هر کی هر چی میگه موافقت می کنه اعتراض نمی کنه چون کسی نبوده که باهاش حرف بزنه بحث یاد بگیره مخالفت نکردم.چون مادرم کارمند بود.دیروز زن دیگه ای که کارمند بود ِِزن بود مجبور بود اگر شکایت کرده بود شاید پسر دست و پاچلفتی یه زن کارمند دیگه 600000 تومنش رو نمی باخت.اگه تا تهش رفته بودید به خاطر خیانت در امانت و کلاهبرداری او مال حروم خور میشد ازش شکایت کرد.ما فقط سه نفر از اون همه کسایی هستیم که این طرف سرشون کلاه گذاشته.اگه اون روز شما طمع نکرده بودید شاید امروزجور دیگه ای بود.خیلی سخت واسه ی یه ذره پول این همه دردسر بکشی یه کلاه بردار برداره ببردش
من پولم باختم به خاطر بی توجهی شما یکی دیگه می بازه به خاطر بی توجهی من کاریشم نمی شه کرد.البته شما رو سرزنش نمی کنم چون از قدیم گفتن گر تو بهتر میزنی  بستان بزن.
من هم مثل شما نه وقت دردسر رو دارم نه حوصلش منم مطمئنا همون کاری ری رو می کردم که شما کردید
اگر خوش شانس باشیم شماره ی اون طرف گوشی اب خورده توی شمال شاید  هنوز مخابرات لاگش پاک نکرده باشه.اگرلیست ریز مکالمات تلفن خودتونو یگیرید احتمالا شمارش توش هست
ولی چه سود تا وقتی قانون یعنی زیرمیزی و رومیزی ما میبازیم و دم بر نمیتونیم بیاریم می دزدن میبرن و می خورن عیبی نداره وای به روزی که بخوای یه نفس اضافی بکشی.سر سامون دادن به موبایل  وگارانتی کاری نداره چطور می تونن از پس جهانخوارا و پوپولیستا ها وغربی ها بر بیاند تکی روی پای خودشون وایسن ولی از پس دله دزدا برنمی ان؟
خیلی از خودم بدم می اد خواستم با یکی درد دل کرده باشم که بفهمه چی می گم.اخه درد سوخته دل سوخته دل داند و بس
اگه سرتونو درد اوردم ببخشید واقعا ناراحت بودم از یه طرف خونه به من فشار می اره از یه طرف کلاهی که سرم رفته از طرف دیگه پوله.
شما اون موقع به هیچ جا شکایت نکردید از اون تعمیرگاه؟  

...................................................... 
ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:8 | لینک  | 

اذیت میکرد.سر قول و قرارهای کاری....سر تهیه اطلاعات....سر جلسه ها....هی منو دور میزد و با کارشناسام قرار میذاشت و ازشون کاری میطلبید.
حاج خانم حاج خانم از دهنش نمی افتاد. برخورد میکردم؛ اخم می کردم؛ تهدید میکردم...بازنم همون حاج خانم بودم. نه خانم فلانی...نه خانم مهندسی...نه هیچی!
امروز این رو  فرستاد. خیلی غافلگیر کننده بود برام! حاج آقای ا ط لا ع تی و این کارا؟ چه دقتی داشت! شاید ناخونای سوهان نزده من رو دیده بود! که همیشه خدا به جایی مخصوصن شال و لباسم گیر میکرد.
مدتها دنبال یک سوهان ناخون خوب بودم ولی مثل اونایی که توی غاز زندگی میکنن؛ از محصولات جدید موجود در بازار مخصوصن در زمینه چیتان فیتان کاملن بی خبرم.یعنی میخوام بگم عقلم به جز "یک سوهان ناخن خوب" به چیزی قد نمیداد! مثلن همچین ست مانیکوری که عمرن نمیدونستم موجود باشه! یا سنگ پای به این مدرنی!!!که جز همون سنگ پای قزوینی و سنتی؛هنر کرده بودم دو تا کاغذ سنباده ای خریده بودم و اونم زود از بین رفته بود.
می گفت حاج خانم خودش از این استفاده کرده و راضی بوده و من حس تلخی به خودم گرفتم....میدونید؟ احساس کردم یک مردم تا زن یا مثلن فرق من با زنهایی که مدام تو خرید و سالنهای زیبایی و اینجور چرت و پرتان چیه؟
در کل این پ د اگ  خیلی چیز خوبیه....پاهام از پوست صورتم نرم تر شده و کار کردن با سنباده هاش محشره!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:0 | لینک  | 

میدانید؟ انتخ ابات مان هم توی همه چیز شده عین همان مفهوم فرضی انتخ ابات ر.یس ج مهوری مان. دوستی از جشنواره مطبوعات گله میکرد که با نتایجش همه را غافلگیر کرده بود و نه اینکه حق خودش را خورده بودند لابد. بعد انگیزه اش هم این میان از شرکت و تکاپو به کل توی این زمینه از دست داده بود. توی کنفرانس .... هم که مقاله ای به چه هلویی آماده کرده بودیم که سرش دعوا بود و رئیس میگفت اسم من را هم بنویسید چون او هم اطمینان داشت این مقاله ای که حاصل شش ماه کار است به طور حتم چیزی می شود؛ و نشد! نه اول و دوم و سوم که هیچ! حتی توی پرزنتهای دیواری هم جایی نداشت!  نه اینکه چون حق خودمان را خورده بودند، چون وقتی می رفتی سراغ مقاله های "برتر" اشکت می آمد دم مشکت! خب، شاید من هم دیگر ناامید شوم و نروم عمرن سراغ هیچ مقاله ای. با این وضعیت داوری و انتخ ابات. اینها را گفتم؛ که بگویم حالا از اینکه پارسال نرفتم جشن وبلاگ نویسان برتر پرشین بلاگ؛ دیگه ناراحت نیستم. کیفیت برگزاری معلوم بود مثل سال قبل نبود. آخرش هم نفهمیدیم معیار برگزیدگی چی بود و چی نبود؟ در عوض با کلی وبلاگ بی نام و نشون آشنا شدیم که بعد هم اومدم بازشون کردم هیچ چیز برای خوندن توشون پیدا نمیشد. آدم فکر میکنه قحطی اومده. همنیطور که مملکت انگار قحط الرجال شده؛ این فحطی داره به همه می رسه. مثل یک بیماری واگیر دار. از سرش بگیر تا تهش برو.
.............................................................................
پ.ن: لنگ دراز جون ما رفتیم لوح تقدیر تو رو هم گرفتیم با جایزه ات. حالا مونده برسونم دستت فقط. هر چند توی طنز تو باید اولی دومی چیزی میشدی دیگه.خوب بود پرشین بلاگ حالا که مذهبی ها رو جدا کرده بود و سیا س ی ها رو هم حذف؛ لا اقل دسته بندی ادبیات و اجتماعی و اینا هم میداشت.
پ.ن: لوح تقدیر خودمون رو هم دادیم دوست همراهمون قایم کنه برامون تا آبرومون نره با "نویسنده وبلاگ پندارهای آرایه "بودنمون! خدایی نمیشد آوردش خونه!
پ.ن: بد نبود پای اون لوح ها مهر و امضایی هم میبود اقلکندش!
پ.ن: عکسهای روز جشن رو تو وبلاگ ویولت ببینید.
 اینم روز جشن وبلاگهای برتر بانوان بلاگستان!!!
جشن بانوان بلاگستان!!!!!

 راستی نصف سالن آقا بودن و این خیلی خوب بود.خوشایند بود هم.

بعد نوشت: آقای شمشیرگرلطف کردن به این نوشته لینک دادند.اما به گمونم اینکه گفتن لحن بعضیها دور از انصاف بوده یکی از اون بعضیها من بودم. شاید چون ریاد انتقاد کردم و زیاد راضی نبودم. با این حال بد نبود یک خسته نباشید هم می گفتم:پس خسته نباشید.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 21:5 | لینک  | 

۱- اینجا آدم میدونه تکلیفش چیه. یک چیزی مینویسه....به تدریج کسایی که فک میکنن مثل تو فک میکنن میان اینجا و میشن دوستات. بعضی وقتها هم به خاطر خاصیت این دنیای مجازی میشن دشمنات همین دوستات. خلاصه هر چی مینویسی ظرف یکی دو روز بازتابشو توی مخاطب میبینی.میتونن برات کامنت بذارن و جواب بدن به ابراز عقیده و نظرت.

۲- اما توی روزنامه نوشتن وضع فرق میکنه. اول اینکه من این کاره نبودم و وارد حلقه این کاره ها شدم و به لطف دوستی هل داده شدم توی گود و چقدر این بنده خدا سر هر مطلب منو هل داد تشویق کرد دلگرمی داد و چقدر برام وقت گذاشت.تا آخر عمرمم مدیونش باشم کمه. به هر طریقی شد من شدم نیمچه نویسنده ای که حالا مطالبشو نه سیصد تا پونصد نفر بلکه نزدیک به چهل هزار نفر میخونن.اوایل یعنی شش ماه اول فقط سکوت بود و من هی نا امید میشدم. میدونید آخه روزنامه مثل اینجا نیست. تو هی می نویسی و اصلن نمیدونی مخاطب داری؟ نداری؟ این مخاطبا خوششون میاد از نوشتنت؟ از عقیده ات؟ نمیاد؟این سکوت و ندونستن کمی دلسردت میکنه. مخصوصن من رو که انگشت اتهام بی تجربه گی رو هم به سمت خودم نشونه رفته بودم. درست وقتی که تصمیم گرفتم بذارمش کنار؛سر یک مطلب، صدای خواننده های ما هم در اومد و بلاخره ما هم پیش اهل و دیار روزنامه چی هامون مشهور شدیم! چند نفری هم از نوشته ی من اسم بردن و خلاصه این برای من یک تجربه خیلی قشنگ و یک احساس غیر قابل توصیف شد.

۳- چند وقتی بود میخواستم از اسمی بپرسم که توی یک صفحه روزنامه می نوشت و برام تداعی گر یک نفر توی دانشگاه بود. بر اساس قانون جذب طبیعت؛ طرف هم با اینکه در مخیله اش نمیگنجد من همون آدم باشم،برام پیغام پسغام داد و نوشت که نوشته هام خوبن و بهشون کاهی حسودی میکنه. من هم همونجا ازش پرسیدم تو فلانی نیستی؟ این رشته رو نخوندی؟ بعد دیدیم وای که دنیا چقدر کوچیکه. اون فقط به عنوان یک همکار برای من پیغام داده بود و نمیدونست که ما پیشینه ای بیش از این داریم. :


"و جالب آنکه در دوران تحصیل خانم ....دانشجوی ....بود و هیچوقت علاقه ای برای نوشتن در نشریات دانشجویی نداشت،و من همیشه می خواستم بدانم که این .......همان است؟ مثل اینکه رفع خطر شد!! بهرحال برایتان شادمانی آرزو می کنم. من هیچ تعارفی نکردم، گزارش هایتان همیشه خواندنی است. "

 "یادمه شما بمب انرژی بودید. میگن آدما رو میشه از چشماشون شناخت و شما هنوز چشمان پر از شر .و شور و سرزندگیه.چرا استعداداتو رو نمیکردی و همش فکر شیطنت و بازیگوشی بودی در دوران تحصیل؟!"
هرچند اون زمان ما تو فاز بچه تهرون بودن میون اونهمه دانشجوی شهرستانی دانشگاه سراسری بودیم و ایشون رو زیاد ننواختیم! اما یک زمانی برای جشن پنجاهمین سال تاسیس دانشکاهمون من و اون شدیم مدیر اجرایی.
بله عزیزان دنیا خیلی کوچیکه. برای من که اینطور بوده همیهش. من اتفاقی سر از نوشتن جایی در بیارم که همدانشگاهیم مدتها پیش توش مینوشته.
دوستی که از پنح سال پیش خواننده بلاگم بوده ؛ دو سال بعد میشه همکارم.
صمیمی ترین دوستم یک وبلاگ داره و با من از همون آشنایی یک هفته ایش درد دل میکنه و به عشقی مشترک میرسیم و بله!!!!
امید که همراه این روزهامه همکار همکار قدیمی من بوده که اتقاقن بلاگ من رو هم پیدا کرده و منو میشناسه!یعنی دوستی اون و امید خیلی قدیمی تر از دوستی من و امیده!
 
هیچ بعید نیست فردا ببینم همین مرد خائن که به شدت رنگ و بوی آشنائیت داره برام؛ بهمن باشه!!!
 
۴- "
پنجشنبه 30 مهر1388 ساعت: 11:32 توسط:جشن بانوان وبلاگستان

وبلاگ نویس عزیز وبلاگ ....

پرشين بلاگ در نظر دارد به منظور تقدير از بانوان برتر وبلاگ نویس ،
همايشی را در تاریخ هفتم آبان ماه ......... برگزار نماید . به دلیل اینکه
وبلاگ شما در نظر سنجی کاربران حائز تعداد آراي کافي برای درج در فهرست
شده است از شما دعوت می کنيم تا ضمن اینکه در اين همايش شرکت میکنید برای
اطلاع از رتبه وبلاگتان ودریافت لوح یادبود به دبیرخانه مستقر در تالار
مراجعه فرمایید .
.

فکر میکنم یکی دو سال پیش بود که من و "او" هم دعوت شدیم به یک همچین جشنی. نرفتیم. یعنی اون نرفت و رای من رو هم زد.اون لحظه دیگه هیچوقت تکرار نمیشه. وبلاگشو آتیش داد و درشو تخته کرد. دلم میخواست لااقل یک یادبود یا همون لوح از این اتقاف میداشتیم.

اول ممنونم و جا خوردم از رای کافی آوردن!!! حتی اگه اندازه ۵-۶ نفر هم به من رای داده باشن نوکر همه شونم هستم.در جریان چنین انتخابی نبودم و بازم دم پرشین بلاگی ها گرم.

جشن رو میرم. و داشتم تصور میکردم لوحی بیارم خونه که اسم وبلاگ روشه!!!!و بعد دیدم باید تو باغچه خونه چالش کنم!

توی این جشن تنها باشی یا با همراه شاید زیاد فرقی نکنه.

۵- قراره واسه نمایشگاه مطبوعات یک ساعتی بریم در غرفه دونی و خواننده هات بیان! حالا من عزا گرفتم که اگه هیچکی نیومد و من کنف شدم چیکار کنم؟!!! خدایی خیلی ضایعه!!!فک کنم باید یک فراخوان بلاگی بذارم بلکه اونجا یک کم از سوت و کوری دربیاد موقع برنامه ی من!!!!

 
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:28 | لینک  | 

1- تا حالا کسی درباره ی اون مداد آبی نقره ای غلیظی که پشت چشمت مثل یک لایه جرز میکشی چیزی گفته؟ خییییییلی زشت و بی ریختت میکنه. تو که آرایش نمیکنی؛ بیا و جون مادرت دست از همین یک قلم آرایشت بردار.
2- تا حالا کسی بهت گفته وقتی میای به همکار همرده ات با حالت دستوری جلوی همه میگی اینو پرینت بگیر...اونجا زنگ بزن....اینو بده.....پاشو بیا اینجا....ارج و قرب خودت رو پایین میاری؟ و وادارش میکنی اونم بهت برگرده بگه این کار رو بکن...اون کار رو نکن...صداتو بیار پایین...دستتو. بنداز!!!!
3- تا حالا دقت کردی اون تلفن داخلی چه کاربردی داره؟ که تو از وسط اتاقت داد نزنی با من که توی یک اتاق دیگه ام کاری رو که کسی نباید در جریانش قرار بگیره هوار هوار بگی؟ منم مجبور نشم جلوی همه خوردت کنم و بگم اون تلفن داخلی برای چی زیر دستت پس؟ آخه بزرگی گفتن...کوچیکی گفتن...احترام خودتو نگه دار دیگه.
4- تا حالا کسی بهت گفته اون رژ لب قرمز رنگی که بدجور بدقواره میکشی روی لبای قیتونی بدون خط لب یا گاهی با خط لب قهوه ای! چقدر بی ریخت و تو ذوق میزنه؟آخه دختر مگه رنگ قحطه؟ شرط میبندم مال عروسی مامانت بوده. یا اون خط چشم مزخرفی که نصفه نیمه پاک شده با مداد و رفته تا زیر ابروت چقدر زشته؟ آخه چرا بلد نیستی آرایش کنی میکنی؟
5- تا حالا کسی به تو گفته اون موهای دماغ و گوش برای زدنه نه برای بلند کردن؟یا کسی از بوی عرق بد تنت پیشت شکایت کرده؟ همه دارن پشت سرت حرف میزنن.تو موقعیت و سمتی که تو هستی نباید اینجوری باشی.
6- تا حالا فکر کردی چقدر موجود حقیری میشی وقتی کارای اشتباهتو میندازی گردن یکی دیگه و دنبال مقصر می گردی؟
7- تا حالا فکر کردی ظواهر خیلی مهمه و نباید ازشون به این سادگی فاکتئر بگیری؟
8- تا حالا فکر کردی وقتی میری بالای منبر و موعظه میکنی با اون لحن من و من کنان و وزوزو و پر ازمکثت و حرفهای .س شعر بلغور میکنی که خودت کوچکترین اعتقادی حتی بهش نداری و با خودت خوش خوشانت میشه چه فیلسوفی هستی حال و حوصله ی آدم رو سر میبری؟ برای من که جراتشو نداری اما وقتی برای دیگران هم میری و من میشنوم میخوام بالا بیارم. لطفن دهنتو ببند تو مال این حرفا نیستی.
9- تا حالا به این فکر کردی هر کسی یک وظیفه ای داره که دیگران موظف نیستند برای انجام شدنش بهت کمک کنند؟
10- تا حالا صد دفعه بهت گفتم وقت ناهاری من مال خودمه....میخوام اون یک ساعتی که میشینم ناهار میخورم فارغ از مسائل شرکت باشم. هی سر ناهار نیا جلسه ست کن برای کاری هماهنگی کن درباره ی موضوعی حرف بزن؛و یا کاری بهم محول کن. آخه چرا شعورت نمیرسه؟ مدیر عاملی گفتن....چرا اینقدر بی کلاسی تو آخه؟

....................................

وقتی تک تک اینا رو دوستانه به تک تک این آدما گفتم ....برخوردای عجیبی دیدم....عمدتن خشم و انکار...


نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:55 | لینک  | 

رو به رویت نشسته ام....توی چشمهایت نگاه میکنم....دالانهای بی انتهایی که هر بار میتوانی بار اولت باشد و تویش گم شوی...لحظه ای مکث میکنی...نگاهم میکنی....چشمهایت را تنگ میکنی....میگویی چرا مثل غریبه ها نگاهم میکنی؟ یک دریا خنده از چشمهایم می پاشد روی صورتم...شرمنده از اینکه مچم را گرفته ای میگویم آخر برایم غریبه ای.....
غمگنانه است.....اما همین صحنه های ساده و معمولی من و تو را می سازد...لحظه های من و تو به همین سادگی میگذرد....به سادگی لحظه هایی که مطلقن به هیچ چیز فکر نمیکنیم....آرامیم...و در تکرارهای خوشایندی مرور میشویم...من و تویی که شاید دیگر تمام شده ایم....خیلی وقت است از دید دیگران تمام شده ایم و حالا اینجا....توی این نقطه..... بارقه هایی از شروع های من و تو متولد میشوند....بی آنکه کسی بداند....یواشکی میشویم...و زندگی را مرور میکنیم....و همه سالهاست از یاد برده اند سرزندگی ما را که لای غبار روزها گم شد. من و تو میتوانیم باز هم شروع شویم مگر نه؟ به شروعی دوباره فکر کرده ای؟

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:21 | لینک  | 

گفتگوی تمدنها که میگن همینه؟!!!!! 

 

از تحریم اومدم بیرون!

خدایی پدرم دراومد دونه دونه کشیدمشون بیرون حذفشون کردم!برای حفظ این وبلاک چه خار و خفتی کشیدم....و فهمیدم من ماههای اردیبهشت خیلی بد دهن میشدم! چراشو نمیدونم!!!

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:36 | لینک  | 

میگه:تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است ، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم !
در اينصورت  كره زمين مانند فردي 46 ساله خواهد بود! هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره ي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم !اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي ، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند. اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود ! يعني زمين آنها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد  و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد . در اوايل هفته ي پيش ميمون هاي آدم نما به آدمهاي ميمون نما تبديل شدند! و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت . انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!! بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي گذرد و...
حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره ي 46 ساله آورده است !!! او طي 40 دقيقه ي بيولوژيكي از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است . او خودش را به نسبتهاي سرسام آوري زياد كرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!سوختهاي اين سياره را مال  خود كرده و همه را به يغما برده است! و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حمله  برق آسا نگاه مي كند!!!!!!!!!!!!
 
بعد من به این فکر میکنم که از شناختنت چقدر میگذره؟ از اومدنت؟ از گرمی آغوشت بعد از اون هماغوشی تلخ وسط اون زمستون سیاه و سرد...هان؟چقدر میگذره؟ بگو ببینم از رفتنت....از رفتنت و به مجسمه سکوت تبدیل شدنم چقدر میگذره ؟از اون لحظه ای که دیگه دلم واقعن لرزید..از رفتنت.از قطعی شدن رفتنت. دو روز دیگه این موقع تو کجای کره زمینی و من کجا...هوم؟چقدر از اون روزا میگذره؟ از اون جمله ی دلم براتون تنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ شده ات.....همونی که یک ربع بهش نگاه میکردم و اشک میریختم....از اون لحظه چقدر میگذره؟
.................................................
پ.ن1: شماها تا حالا پیش اومده که رسمن به غلط کردن بیفتید؟ هان؟ اوهوم...برای من همین دو روز پیش، پیش اومد. من باشم دفعه ی دیگه بخوام هنر!!! آشپزی به خرج بدم. رسمن دهنم سرویس شد و به هیچ کاری نرسیدم. همه چیز نصفه نیمه پیش رفت. پذیرایی در حد فاجعه. قسمت دهشتناک ماجرا این بود که اصلی ترین غذاهای شام رو مثل بیف استروگانف و لازانیا توی فر جا گذاشته بودم و اصلن سر سفره نرسید. البته قسمت زیادیش تقصیر این کسی بود که قرار بود به من کمک کنه.ده بار گفتن اینا رو یادت نره و اصلن هیچ.مهمونای بیچاره هم کله شون داغ شده بود و حالیشون نشد چه کلاهی سرشون رفته.از آرایشگاه که اومدم به زور مانی رو بردم آتبیه. میگفت ولم کن دیر شده من حاضرم اصلن عکس نداشته باشم اما صاحبخونه ی بیشعوری نباشم. نتیجه اینکه ما ساعت نردیک  و مثل عروس دومادا رسیدیم.خب یک تعدادی از مهمونای طفلکی هم که فکر کرده بودن امسال هم مثل پارساله که جای سوزن انداختن نبود هم زودتر اومده بودن.میگفتن پارسال ساعت 8 اینجا کلی بزن برقص بوده و حالا هیچکی نیست چرا؟ نمیدونستن من هرچی ورد بلد بودم خوندم تا مهمونا دیر برسن! مانی هم اینقدر حرص خورد و من رو حرص داد سر دیر شدن که نگو. استرس و ناراحتی توی همه ی عکسای آتلیه ای مون تابلوئه. به همه ی مردای زندگیم فک میکردم و اینکه توی این شرایط واقعن هیچکدوم میتونستن منو درک کنن و باهام همراه بشن و جای حرص خوردن و دادن به جنبه ی هیجان انگیز ماجرا نگاه کنن؟ میشد واقعن توی اون مسیر شاد بود؟ساده گرفت و خندید و از با هم بودن لذت برد؟ حتی وقتی راه همیشگیمون بسته بود؟پلیس هم عجب وقتایی میاد چه مسیرایی رو میبنده.مسیری که 5 دقیقه بعد ما رو به خونه میرسوند بسته شده بود و  45 دقیقه چرخیدیم. میگم دو تا کارگر گرفته بودم پذیرایی کنن آخرشم خمدم همش دنبال کاسه و بشقاب میدویدم.نمیدونم چرا ایرانی جماعت توی هر سمتی هست اهل دودره بازیه.راستی بفرمایید کیک!
پ.ن2: بین اونهمه آهنگ قشنگ شاد رپ و رقصی و تولدی و اینایی که جمع کرده بودم؛بین اونهمه یالا یالا رقص و شادی و خط دائم ندارم اما ایرانسل که دارم و جیگیلی و اینا....همه ی بچه ها دیوانه وار گیر داده بودن به" وای...تنها شدم آی!!! کجای دنیای!!!مگه منو نمیخوای!!!" مال بنیامین. میخوندن و میرقصیدن. رقص و بزن بکوبمون خوب بود هرچند به طرز عجیبی نصف مهمونا نیومدن اما همینایی که اومدن هر نفر انداره ی ده نفر بودن. به زلزله گفته بودن زکی.من نمیفهمم اینایی که یک دعوت به شادی رو ایگنور میکنن از زندگی چی میخوان؟فلسفه شون چیه که دم اومدن مهمونا زنگ میزنن بهت و بهونه های مزخرف میارن؟!!!شک ندارم وقتی یک خوشی رو ایگنور کنی یک ناخوشی جاش میاد.
پ.ن:جای خالیت هنوزم توی ذوق میزنه...مخصوصن که دوستی باهات هست تا درکت کنه...که از  همه ی ماجراهات بدونه...که هی سرتو بری توی گوشش و بگی اگه الان بود اینجوری میشد اونجوری میشد.نبودنت مهمونیها رو برای من فقط تا سرحد برطرف کردن تکلف تنزل داده.
پ.ن۳: افتادم رو دنده شغل عوض کردن و این به گمونم پایان دوره ی حرفه ای زندگی من!!دیگه تغییر برام شده مثل اکسیژن و لازم.یک کار خوب توی این شرایط شلوغ پلوغ پیشنهاد شده و من باید تا شنبه حواب بدم.میدونید معیارام چیه؟!!وای....نه...من از امید دور میشم....دیگه ناهارا با هم نیستیم....دیگه ۵شنبه هاش تعطیل نیست...خدایی باید گفت رزشک.
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 2:46 | لینک  | 

۱- We don't know of any other factors (besides CO2, which is the very point at question), so it must be CO2 ...

۲- When Republicans Don't Know Squat About Science And Are Proud Of It .... No one is saying that all CO2 is bad, just that tipping the carbon cycle's delicate ...

۳- t I don't understand is why no one is calling the concept correctly -- carbon is not carbon dioxide! One is a black solid. ...

I say, one day no one dont know about "CO2", about "CO" , about "NO"...., the Dengress thing.... these Dengress thing...., people just know "blue sky" & "nile shine" & "fresh air".....but NOW....the people dont know "the blue sky" & dont know"blue sky" & dont know "nile shine" & dont know"fresh air" ....
the are famillier with "Dengress things"

زمين گرمايييك زماني توي يك مركز تحقيقاتي كار ميكردم. بودجه ي ميلياردي داشت. هنوزم داره. همه ي عزيز كرده ها و آقازاده ها تا فارغ التحصيل ميشدن براي پرشدن رزومه يك سالي رو اونجا مي اومدن تا بعد بپرن روي مديريتهاي  برزگ.سكوي پرتاب اين قشر بود. ميگم يعني همچين جايي بود كه من از شانس خوبم به گفته ي دوستاني كه از پشت پرده ي راه يافتن من به اونجا به واسطه ي نسبت فاميليم؛ نداشتن اونجا بودم. بخش خيلي حساس و تپنده يا دستمون بود. جايگرازي ايستگاههاي سنجش هوا.خدا ميدونه چقدر بايد دقيق و علمي و محاسباتي باشه. يعني فورمولايي اندازه ي يك دفتر چهل برگ. از همون كاهي هاي قديمي پرميكرديم.خلاصه مدير بي كفايت و بي فكري داشت اين قلب تپنده.يك ماه گذاشت رفت كانادا تفريح بعد اومد و گفت وردارين نقشه شهر رو بيارين.بعد يكي يك دونه مربع به عنوان دستكاه سنجش آلودگي هوا نقاشي كرد و گفت اينو بدين به صاحباش برن نصب كنن.به همين وضوح و فضاحت. بي خيال اينكه دي اكسيد نيترو‍ن ۵۰ متر اونور تر تشكيل ميشه و سر چهاراه كه ميذاريش هيچي نشون نميده. بي خيال اينكه ارتفاعي كه منوكسيد كربن روئيت ميشه بايد كجا باشه....ميگم ما توي همچين كشوري زندگي ميكنيم

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:2 | لینک  | 

فنجانهای نسکافه را برمیداری؛میشویی، یکی اش را.سینی را سر جایش میگذاری...تو که با سینی چای برای خودت نمی آوری....نسکافه توی کابینت...برایت خوب نیست...لیوان بستنی و طالبی را میشویی...یکی اش را...زیر سیگاری را توی توالت فرنگی خالی میکنی...سیفون را میزنی...یادت می آید باید تخت را مرتب کنی....دستمالها را برداری....آنها را توی توالت ایرانی معدوم میکنی...جعله های پیتزا را به سطل آشعال پایین منتقل میکنی ...گاهی هم جلوی در همسایه میگذاری...همه چیر را مرتب میکنی...
........................................................
پ.ن: اما از ته سیگارهایی که توی توالت فرنگی مانده چون تو سیفون را خوب نکشیده ای...

 
همه چیز لو میرود....


چون تو سیگار وینستون یک نمیکشی....توی خانه هم نداری....از جایی هم نمیخری...توی توالت هم خالی نمیکنی زیر سیگاری ات را....

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:13 | لینک  | 

كلافه ام...سردرگم...حوصله ي هيچ كس و هيچ چيز رو ندارم...غم عجيبي تو چشمام لونه كرده...اونقدر عجيب و وحشي كه ميترسم نگاهم به چشم كسي بيفته...ميترسم غم تبديل به اشك بشه و اونوقت نشه پشت پلكا مخفي اش كرد...اين غم اينقدر بي چشم و رو هستش كه حتي صدامم درگير كرده...دست رو پيشونيم ميكشم داغم...دردهاي مبهمي دارم...مجموعه اي از دردهاي ناشناخته اي كه نميتوني تشخيص بدي از كدوم نرون عصبي ات سرچشمه ميگيرن...هر كي از جلوم رد شده يك اخم و تحمي ديده؛يك غرولندي شنيده؛يك متلكي يك نارضايتي يك شكوه شكايتي نصيبش شده.دلم يك جاي دنج براي گريه كردن ميخواد.اينقدر اين دلخواسته ضروريه كه ميترسم اگه دير بشه همينجا پشت ميزم؛دستهامو بگيرم روي صورتم و هاي هاي زار بزنم...داغ و خيسم...چشمهام تبدار و بيمار ميزنه...دست ميبرم تو كيفم و بسته ي نايلوني صورتي رو برميدارم و ميرم سمت دستشويي...چيزي نيست...باز به يك مدرسه خون دعوت شدم....
..................................................
پ.ن:اين آقايون كي ميخوان بفهمن يك روزايي توي ماه هست كه خانمها حساس ترن و بايد كمتر سر به سرشون بذارن آخه؟
..................................................
لحظه اي با من باش...

پای کسی به سمت اتاقم نیامده
خواب تو مدتی ست،سراغم نیامده!
در خشکسال لعنت اردیبهشت ها
دیگر گلی به دیدن باغم نیامده!
هی دُم تکان نده که حلالت نمی شوم
روباه تو به چشم کلاغم نیامده!
شب ها شب است و روز من از صبح، شب تر است

انگار روشنی به چراغم نیامده!

...............................................

بعد نوشت:

آقا بگردين ببينين توي دست و بالتون آدم مجردي؛آبروداري؛خانواده داري نداريد كه بخواد يك يخچال بخره؟قيمتشم چيزي نيست...پنجاه تومن ناقابل...آزمايش موتور ايتاليايي...فني سالم...اسپرت...16 فوت...سفيد يخچالي...ظاهر تر و تميز...مال يك پسر مجرد بوده روزا ميرفته كارخونه شبا هم خونه نميومده!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:36 | لینک  | 

ساعت ده شب بود.گوشيم از يك شماره 937 زنگ خورد.معمولن علاقه اي به جواب دادن تلفنهاي غريبه كه توي گوشيم ثبت نيست ندارم.تجربه ي پشت هربار پاسخ دادن به اونها فقط دردسر بوده و بس.از آخرين تلفن ثابت غريبه اي كه خير بوده پشتش هم دو سالي ميگذره.اينقدر به شماره نگاه كردم و لفتش دادم كه قطع شد.يك ساعت بعد وسط خوندن داستان خاله اناري گلي ترقي؛دوباره زنگ زد.اين بار براي اينكه ماني بيدار نشه زود جواب دادم.صداي نفسهاي غريبه ي پشت خط مي اومد.حتي بعد صداي خش خش دستش روي دهانه ي گوشي.اما حرفي نميزد. دوباره هم تكرارش كرد.پنج دقيقه اي گذشته بود.باز هم در جواب تنها الوي من سكوت كرد.مدتي با سكوت به هم گوش داديم.بعد گوشي رو خاموش كردم و خوابيدم.فردا صبح ساعت ده سر كار بودم كه يك شماره ي ثابت غريبه زنگ زد.حرفي نزد.باز توي سكوت بهم گوش داد.يك ساعت بعد سكوتش را دوباره با زنگي هديه ام كرد.آنوقت بود كه پازل ماجراي ديشب را هم كنار اين به ياد آوردم.نميدانستم شماره تلفن ثابتي در مركز شهر  مي تواند ارتباطي به شماره ي ايرانسل داشته باشد؟تنها وجه اشتراكشان سكوت مبهمشان بود.آدم؛ پشت اين سكوتها هزار و يك فكر ميكند.شايد اين عادتي از ده سال گذشته ام بوده كه توي تار و پودم مانده؛اينكه نميتوانم گوشي را به روي غريبه اي كه با سكوت به نفسهايم و گاهن الوهايم گوش ميكند ببندم.هميشه لرزشي ناگهاني وجودم را ميگرفت و با ثانيه ثانيه ي اين سكوت قلبم كش مي آمد.نفسهام منقبض ميشد و حبسشان ميكردم و با عمق جانم گوش ميكردم به فضاي اطراف آنسوي سيمها تا بلكه از اسرار سكوت آنطرف خط چيزي كشف كنم.بند بند انگشتانم روي گوشي ميلرزيد.رنگم بيگمان سفيد ميشد چون خون از صورتم با سرعتي مضاعف جمع ميشد توي سرچشمه اش و همانجا همراه نفس حبس ميشد.مهم نبود پشت آن خط كه بود؟مهم سكوت مبهمي بود كه من را ياد آشناي غريبه ام مي انداخت.ياد گمشده اي كه شايد به طريقي مرا يافته بود. اينبار آنسوي خط همراه با سكوتش به مكالمه ي همكاران و صداهاي اطراف من گوش ميداد.دهانه ي گوشي را گرفتم تا بازي جوانمردانه باشد.فقط بشنود؛فقط بشنوم.بعدتر كنجكاوتر شدم.همكارانم مشكوكانه و كنجكاوانه به حركات من و زنگ و گوشي ام گوش ميكردند.نگاهشان كردم و شانه هايم را بالا انداختم و گفتم من هم بيشتر از شما چيزي نميدانم.يك ساعت بعد به سمت خط مخفي تلفن شركت رفتم.شماره ثابت را گرفتم.صداي گوشخراش فكس توي سكوت گوشي پيچيد.طرف فكر همه جايش را كرده بود.به شماره ي 937 زنگ زدم.خاموش بود.يك ربع بعد همان شماره ثابت زنگ زد.اينبار بعد از دو الو مكرر من و مقداري سكوت صدايي توي گوشي پيچيد.درست لحظه اي كه خواستم خشاب گوشي را پايين بكشم؛از لحن الوي خسته و كلافه ام فهميد كه دارد اين فرصت هم تمام ميشود.الوي مرددي گفت.صداي مرتعش و لرزان و خشني داشت.الوي كمي مضطرب و عصباني زني توي گوشي پيچيد.قبل از هرچيزي گفت سلام خانم من يك واسطه ام لطفن قطع نكنيد؛و قبل از اينكه به من فرصت حلاجي جمله ي شتاب زده اش را بدهد ادامه داد: حقيقتش برادر من از شما خوشش اومده و با هزاااااااااااار بدبخخخخخخخخخخختي (به همين شدت كشيد و كش و قوسش داد تا عمق فاجعه بدبختي كشيدن برادرش! را براي من توصيف كند) شماره شما  رو پيدا كرده و از من خواسته كه زنگ بزنم بهتون ازتون بپرسم ببينم شما متاهليد يا مجرديد؟!!والا من از اينهمه اصرارش تعجب ميكنم برام خيلي عجيبه برام قابل درك نيست؛اما ميخوام ببينم اگه متاهليد كه هيچي،اما اگر مجرديد فرصت آشنايي بيشتر به ما بديد چون برادرم!!خواب و خوراك نداره و هممون رو كلافه كرده زندگي رو به همممون زهر كرده!!!(حقيقتن خواهرها اينگونه براي برادرانشان پا پيش ميگذارند؟!!من اگر مجرد بودم پنجاه سال هم توي خانه ميماندم از غم بيشوهري هم ميمردم؛هرگز پا به خوانواده اي كه چنين زن خشني خواهر شوهرم باشد نميگذاشتم!).گوشي دستم آمده بود.خوب ميدانستم.شناختمش.نيازي نبود حتي يكبار صدايش را مستقيم شنيده باشم.گاه گاهي كه "او "كنار من بود و همسرش زنگ ميزد؛صدا آنقدرها بود كه بشنوم و در خاطر بسپارمش.همينطور براي خودش اراجيف ميبافت و حاشيه ميرفت.خيلي ناشيانه ميخواست از من اطلاعات بگيرد.شما چند سالتونه؟و اين در حالي بود كه من در جواب اينهمه داستان فقط گفتم :نه؛من متاهلم.خودم را جمع و جور كردم و گفتم ماشالا عجب برادر باهوشي داريد شما كه با هزار بدبختي(اين را چندين و چند بار با كش و قوسهاي متفاوت ميان جمله هاي شتاب زده اش به كار برد)شماره موبايل من را پيدا كرده اما نتوانسته بفهمد من متاهلم يا مجرد!اشتباه گرفته ايد خانم!...نه...اشتباه نگرفتم....اگر نه لااقل فاميل من را كه ميدانيد؟بله بله...فاميل را گفت و توي اسم درماند.نميخواستم بيش از اين عذابش بدهم....كمي مكث كردم و بيصبرانه منتظر بود...نميدانستم انتظار شنيدن چه چيزي را دارد؟...خودم را گذاشتم جای زنی که معشوقه ی شوهرش رایافته است؛گوشی زا برداشته و با او حرف میزند....چه چیزی انتظار دارد بشنود؟...ادامه اش رو یک ساعت دیگه مینویسم.......
باشد....شما برديد؛درست است.اما ديگر نگران نباش.يعني راستش تو دير متوجه ماجرا شدي.ديرتر از آن چيزي كه بايد فهميدي.چيزي در حدود يك سال ديرتر فهميدي.نميتوانم بگويم اين آگاهي تو از ماجرا؛درست زماني كه تمام شده به نفعت است يا ضررت؟كدامش آرامت ميكند؟بگو همان را بگويم.حالا اما نگران نباش.همه چيز تمام شده.شوهرت براي من يك اتفاق بود.من هم براي او يك اتفاق بودم.اتفاقهايي كه در مكان و زمان مشابه افتاديم.من براي شوهرت يك معما بودم.پازل بهم ريخته اي كه كنجكاوش ميكرد كنار هم بچيندش تا بلكه كشف جديدي كند.شايد فكر ميكرد پشت اين پازلها يك تصوير شگرف و بديع منتظرش است.پازل را ساخت.كمكش كردم تا بسازد.تكه پاره هايش را به هم دوخت.شدم من.بعد از دور به حاصل تلاشش نگاه كرد.چيز تازه اي در آن نديد.همه هر آنچيزي بود كه قبل ترها ديده بود.توي اين مدت اخير هم تلاش ميكرد با جلا دادن به تصوير از دلزدگي اش كم كند.نشد.براي من هم به همين گونه.كنجكاو بودم.به درونش رفتم.بيرون آمدم.ميخواستم ببينم زير پوست اين آدم چه چيز وول ميخورد؟توي ياخته ياخته ي مغزش چه ميگذرد؟چطور فكر ميكند؟چطور حرف ميزند؟چطور 3 ك س ميكند؟ديدم.كنجكاوي ام برطرف شد.دلم را زد.مدتي است دور و بر آدم جديدي ميپلكم.به آدم جديدي دقيق شده ام.ميخواهم بروم زير پوست آدم جديدي.شوهرت را نميدانم.اما من از او بريده ام....
معشوقه ی جدید و لوند تو نیستم....من توی شعر های بلند تو نیستم!.....من توی طعم چایی هل دار احمدت....حتی به قدر حبه قند تو نیستم!....حتی به قدر یک جوک " اس ام اسی" ی لوس.....در حرف های چرت و چرند تو نیستم!.....هرچند ، من مسافر این جاده بوده ام....آن زن که رفت توی سمند تو نیستم.....من در نگاه خیره مانکن پسند تو....آن قدر ساده ام که پسند تو نیستم!......تهران ، هواش با نفست دود می شود...من در هوای مانده و گند تو نیستم!
من...می روم....به سمت....هوایی... سپیدتر....
در جستجوی منظره هایی جدیدتر!.....هرچند حس من به تو خیلی شدید بود......من می روم به دیدن حسی شدیدتر!.......از توی خواب های تو هم می روم که باز....از این که هست پیش تو هم ناپدیدتر...ایمان می آورم به شیاطین مهربان....تو،معتقد به ذات خدایی پلیدتر...هر لحظه ای که شعر مرا پلک می زنی....از چشم های قهوه ای ات نا امیدتر...*
زن اما مردد بين سوالي كه بپرسد يا نپرسد؛لابد ميخواد بداند رابطه ي ما به چه شكل بود؟باهم تا كجاها رفتيم؟آيا شوهرش به من علاقه هم داشت يا نه؟هفته اي چندبار با هم بوده ايم؟چرا من به او و بچه اش رحم نكرده ام؟من چه آدم كثيفي هستم؟از كي شروع شده؟بعد با خودش زمان را مرور كند....يعني سالگرد ازدواجمان كه مرا عاشقانه بوسيد و گفت بدون تو دنيا برايم تيره و تار است؛همزمان با تو نرد عشق مي باخته؟يعني تمام اين مدت كه در آغوش من ميغنوده؛از آغوش ديگري سيراب بوده؟يعني تو را بيشتر از من و فرزند و زندگي اش دوست دارد؟..و هزاران سوال و چراي ديگر كه توي سرش موج ميخورد را ميخواهد بداند.ميخواهد بداند چرا؟چرا من؟چرا او؟چرا همسرش؟...خانم...اشتباه گرفته ايد...اينقدر به شوهرتان مشكوك نباشيد.اينگونه آبرويش را جلوي همكارانش نبريد.درست نيست شماره هايش را چك كنيد.اگر شوهرت نيمه شب به من اس ام اس زده و يا من در call list او هستم آن هم به مقدار زياد؛يك درصدي هم بگذار كه شايد كار مهمي در بين بوده است.درصدي هم بگذار كه شوهرت در اجتماع است.همكار خانم دارد.با همكار خانمش مراوده دارد.البته از نوع كاري.خب اگر 12 شب به من اس ام اس زده لابد چيزي؛نكته اي براي جلسه ي مهم فردا صبح يادش رفته بوده؛خواسته به من بگويد.اصلن ميداني؟شوهرت اينقدر زرنگ هست كه توي محل كار جنگولك بازي نكند و خودش را و شخصيتش را زير سوال نبرد.ميداني؟من او را چندين بار با يك دختر تين ايجر ديدم.دخترك شايد كه دانشجوي سال اول باشد.شايد هم دبيرستاني.اصلني ميداني؟لنگ مرغت را ببند و همسايه ات را دزد نخوان!پرنده است ديگر!يك وقت ديدي ميپرد روي پشت بام و ديوار در و همسايه....زن مضطرب و عصباني نفس نفس ميزند.ميگويد فاميل شما همين است ديگر نه؟..ميگويم دست بردار خانم!درازگوش خودتان تشريف داريد.و گوشي را ميگذارم.رئيس و همكارم به دهان من با بهت زل زده اند.ميگويم هيچ.ميگويند برايت خواستگار پيدا شده؟و لبهايشان زير سبيلهايشان ميلرزد.يعني ميخندند.هيچ هم خنده دار نيست.ميدانيد؟جديدن زياد شده اند مردمي كه از نقطه ضعفهاي ديگران سواستفاده ميكندد.فرض كن من دختري مجرد و در آرزوي شوهر بودم...ببين چه اتفاقهايي كه نمي افتاد.چه سواستفاده ها كه نميشد از اين طريق از من كرد.ديگر خبري از زن و برادرش نشد!

توي مهماني نشسته ايم.ماني زير گوشم ميگويد امروز يك دختري به من زنگ زد.گفتم خب؟چه گفت؟گفت من يك مشكلي دارم ميخواهم با شما حرف بزنم شما من را راهنمايي كنيد.گفتم مگر من مشاورم؟از 118 شماره يك مشاور را بگير.گفت نه...شما صدايتان خيلي مهربان و گرم است!ميدانم كه ميتوانيد مرا راهنمايي كنيد.شما متاهليد؟چند سال است ازدواج كرده ايد؟(اينجا من به ماني پريدم كه چرا اطلاعات دادي مگر يارو كه به من زنگ زد من اطلاعات دادم؟ماني هم قهر كرد گفت ديگر بقيه اش را برايت تعريف نميكنم.يك ساعت نازش را كشيدم تا به حرف آمد).گفت من يا يك آقاي متاهلي دوست بودم و عاشقش بودم اما اين آقا بعد از يك سال من را كنار گذاشته ميگويد تو زيادي احساساتي هستي و زندگي من و خودت را خراب ميكني.حالا ديگر جواب تلفنم را هم نميدهد.دارم ديوانه ميشوم.چه كار كنم فراموشش كنم؟به نظرت با يكي ديگر دوست شوم او را فراموش ميكنم؟....من!!!!!....ماني!!!!!!!!! جفتمان همينقدر علامت تعجب شديم!ديگر خبري از دخترك نشد.
.........................................
پ.ن1:از يك دختري در همكاري ام بدم مي آيد.بدفرم اين موجود روي نِروَم است.بيشعور بيتربيت سلام بلد نيست.با اينكه من مافوقش هستم.زل ميزند بر و بر نگاهت ميكند.چه از خجالت باشد؛چه از بيحيايي؛چه از بي خانوادگي و بيشعوري؛من از اين حركت غير قابل فهم اين موجود متنفرم.يعني تا جا داشته باشد دهانش را هم سرويس ميكنم توي كار.حتي چند باري خودم بهش سلام داده ام.ولي باز افاقه اي نكرده.خلاصه خانم امروز با آن دماغ سربالايش و فين فين هاي مداومش پيش دوستان و همكاران اياغش داشت عنوان ميكرد جنيفر لوپز خيلي زيباست!!! اوغ!بيخود نيست از همان الست من از اين موجود بدم مي آمده!سليقه اش هم مثل خودش مزخرف است.
پ.ن2:دلم كرفس ميخواهد...ميخواهم برايت خورش كرفس بپزم...دوست داري؟با كرفس تازه...يا اينكه باقالي پلو ميخواهي با شويد تازه؟هووووم...فردا يك خروار كار دارم...اما گور باباي كار!من برعكس تو به خود آدمها؛نيازها و عواطف و احساساتشان بيشتر اهميت ميدهم تا به شغلشان!عزيزم...نگران هيچ چيز نباش؟اكي؟باشد؟بسپارش به من.
پ.ن3:ميداني بزرگترين ضربه ها را از ساده ترين راهها آدمهايي ميخورند كه فكر ميكنند خيلي زرنگ هستند و حواسشان به همه چيز هست؟آهان....با تو بودم...ببين!اون بنده خدا هم فهم و شعور داره.اينقدر دست كمش نگير زبل خان.
پ.ن3:دعا كنيد گيرهاي اين پروژه آخري هم رفع شود زود بروم پي كار خودم...شديدن دلم تغيير ميخواهد.خسته شدم..اما رئيس انگار نه انگار....هر روز استعداد تازه اي از من كشف ميكند و برايش برنامه ميريزد...خداياي يكي بيايد چارت كاري من را براي خودم و اينها تعريف كند!بي انصافها آخر 86 آيتم فكر نميكنيد كمي زياد است؟آنهم از نوع بسيار متغيرش؟تازه براي من بدبختي كه دو جا كار ميكنم؟
..............................................
بعدنوشت:مگر من چه چیزم از کیشلوفسکی کمتر است که سناریوی سه گانه را در یک صدم ثانیه توی ذهنم نسازم؟مورد اول یعنی اینکه من معشوقه ی شوهر این زن باشم؛مورد دوم اینکه من همکار شوهر این خانم باشم؛که بیخود بهم مشکوک شده؛سومی هم اینکه زن قصذ نقشه ای داشت و یا داستان کلن سر کاری بود!بدیهی است که فقط سومی امکان درست بودن داشت.طرف فامیل من را هم نمیدانست.نه اسمم را!
لحظه اي با من باش...
 
گوشی پر از ترانه ی خاموشی است
چه رازها که توی همین گوشی است!
لب هام در sms تو غرق است
گوشی ،  پر از هوای همآغوشی است...
موهام ، روی موج" عزیزم "هات
امشب شبیه خواب تو خرگوشی است...
تک زنگ می زنی که" ببین هستم"!
زنگ تو قرص ضد فراموشی است......
چه عاشقانه های خوش آهنگی
در خاطرات کهنه این گوشی است!
*حديث غلامي
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:0 | لینک  | 

آدم حسودي نيستم.هيچوقت نبوده ام.جز در مواردي كه دلم ميخواسته معشوقم را تمام و كمال به بند داشته باشم و احدي نه خوبش را بگويد نه بدش را نه حتي گو جمله اي در وصفش قرقره كند.در اين زمينه اعتراف ميكنم بدجور خرخره ي طرف را خواهم جويد و دهانش را به ف اك خواهم داد. بخش دوم حسادتي كه ميگويم نبوده و نيستم برميگردد به غبطه خوردن به موفقيتهاي ديگران.البته نه كه به كل نقش يك سيب زميني را بازي كنم و به هر ننه قمري در قبال رسيدن به موفقيت و كاميابي؛لبخند تا بناگوش در رفته همراه با چشمان تنگ و ريز شده تحويل دهم و خوش خوشانش شود.بلكه از نظر من آدمها دو دسته اند:دسته اي كه لياقت رسيدن به موفقيتهايي كه نصيبشان شده را داشته اند؛و دسته اي كه لياقت نداشته اند. بي شك دسته دوم را در شمار آدمهاي قابل بحث براي خود نميدانم پس مسئله حل است.و حقيقتن براي آمهايي كه به حق؛با تلاش؛با كوشش و  پشتكاري خود به جايي يا چيزي رسيده اند خوشحال ميشوم.خوشحال ميشوم كه نتيجه ي زحماتشان را ديده اند و بيهوده تلاش نكرده اند. غبطه هم نميخو.رم حتي.اينكه مثلن بگويم كاش جاي فلاني بودم.نه.هر كسي مشكلات مختص خودش را دارد.با همه ي موفقيتها و بيمها و اميدهاي مال خودش. اين بود كه وقتي دختري كه ميتواند شايد رقيب من باشد تخصص چشم قبول شد نه تنها ناراحت نشدم خوشحال هم شدم.جان شما خوشحال شدم...راستش از ديروز هي از خودم ميپرسم حقيقتن خوشحالم؟بعد به جواب بله از اينكه موفق شده خوشحالم و حقش بود و زحمت كشيد و حيف بود اگر نتيجه نميداد  يرسم.و  اينكه يادم نرفته دقيقن روز امتحان به يادش بودم و برايش دعا هم كردم كه بتواند موفق شود.دليل دلگيري و افسردگي امروزم چيزي به عنوان حسادت و غبطه و اينها نيست.ميداني؟موفقيت ديگران مثل يك تلنگر ميخورد به حباب بي خياليها و غفلتهايت.شايد سالها سرت را كرده اي توي آخور خودت و متوجه نيستي چقدر از آن چيزي كه بايد ميبودي و ميخواستي كه باشي فاصله گرفته اي.اين موفقيت و اين به ديده ي تحسين نگريسته شدن ديگران؛جاي اينكه حسودي ارمغانم كند؛ تيزي ميشود و مي افتد به جان حرير منيت من. بعد مينشينم به نقد خودم.بيرحمانه.يقه ي منيتم را ميگيرم و بلندش ميكنم و هلش ميدهم سمت ديوار.دستم را روي گلويش فشار ميدهم و به چشمانش زل ميزنم.با اخم.مواخذه اش ميكنم.ببينم توي اين مدتي كه از زير بار زندگي و مادر شدن در رفتي؛چه غلطي كردي؟چي به خودت اضافه كردي؟چقدر بار علمي ات را زياد كرده اي؟كدام كار شاق را به سرانجام رسانده اي يا شاخ كدام غول را شكسته اي؟غير از آن سال اول كه خواستي مقطعي بالاتر بروي و با اختلاف دو رتبه جزو قبوليها نشدي؛چه تلاش ديگري براي بالابردن خودت كرده اي؟حال گيرم دهها پروژه را دستي برده باشي و دخالتي.گيرم همين سال پيش چهار پروژه را پيش برده باشي؛گيرم از نظر علمي كمي بالاتر رفته باشي؛كمي بيشتر مقاله خوانده باشي و كمي بيشتر از علم روز دنيا ترجمه كرده باشي؛خب اينها به چه دردي ميخورد؟
حقيقت اين است كه دلم ميخواهد كاري فراتر از "كار" انجام دهم.تمامي چيزهايي كه منِ به ديوار كوبيده شده در برابر دفاع از سستيها و تنبليهايش ارائه ميكند؛ربط مستقيم به كار دارد .مثلن نميتواني انجام پروژه هايت را براي ديگران به عنوان يك نكته ي مثبت و موفق عنوان كني؛چون تحسيني اضافه نخواهي شد.راستش نياز به انجام كاري دارم كه منجر به تحسين شود.دلم آفرين ميخواهد.دلم منِ ده سال پيش را ميخواهد.دلم يك دلمشغولي جديد فراتر از هيجانات روزمره كاري-شغلي-شخصي-خانوادگي ميخواهد.احساس ميكنم بايد كاري ميكردم و نكردم.و اين نكردن ها اكنون وبال گردنم شده.گناه اين لحظه هاي سوخت شده يقه ام را گرفته و ولم نميكند.ميدانم تا راهش را نيابم و تا قدم در مسيرش نگذارم آرام نخواهم گرفت.اين آن بعد وجودي من بود كه گفتم دارد دوباره بيدار ميشود.دلم دوباره زنده شدن ميخواهد.از نو رستن.ميدانم كه كار جديد نيز راضي ام نخواهد كرد و اين چيزي كه من ميخواهمش فارغ از روال عادي شغلم است.شايد برنامه اي جديد براي زندگي چيدم.برنامه اي كه ناچارم خيلي حرفها را نشنيده بگيرم برنامه اي كه نياز به جسارت دارد؛نه از آن جسارتهاي معمول كه در چنته ي هر آدمي يافت ميشود.ميخواهم خودم بودن را تمرين كنم و پا به سنگ هيچكس ندهم.نه گوش به حرف ديگران.ميخواهم براي دلم باشم.آنطوري كه دلم ميخواهد.ميخواهم دست و پايي بزنم شايد از اين قير زندگي رها شوم. شايد برسم به شاهراه رفتن ها و خسته نشدنها. ميدانيد؟از بيهودگيهاي خودم خسته ام.از سهل انگاريهايم به تنگ آمده ام.از دنيا را يك بعد ديدن. از تن به بند روزمرگيها سپردن.از مشغول كردن خود به بيخوديها.از ترس از بر هم خوردن آرامش.از ترس از دست رفتن تفريحات مكرر.ترس كنار گذاشتن سردرگميها و خودت را به نفهمي زدنها.دلم دنياي بهتري ميخواهد.براي رسيدن به آن از همه ميگذرم.مثل يك قايق چوبي سرگردان ساكن مانده ام وسط اين آبهايي كه تهش به هيچ كجا نميرسد؛با بادبانهاي برافراشته ي قامت گرفته؛و بيهوده.
................................................
پ.ن1:وقتي بهش تصميم رو گفتم مكثي كرد؛آه كوتاهي كشيد كه نصفه نيمه قورتش داد؛بعد گفت خوشحالم...برات تجربه جديدي ميشه.دوستم بود.
پ.ن2:وقتي بهش تصميم رو گفتم كمي نگران شد؛واي خفيفي كشيد؛سكوت كرد و گفت نميتونم ازت بخوام نكني چون ديگه اونقدرها اعتبار ندارم پيشت كه از خودت براي خواسته هام بگذري.معشوقم بود.
پ.ن 3:وقتي بهش تصميم رو گفتم؛ با ناباوري نگام كرد.ميدونست زود پشيمون ميشم يا انجامش نميدم.ميدونست در حد حرفه.دلش ميخواست خودش رو با اين دونسته ها تسكين بده.باورش نميشه ميدونم.و ميدونم همه ي تلاشش رو مثل هميشه براي منصرف كردنم ميكنه.شوهرم بود.

پ.ن1:بيشتر از هر چيزي جاي دستهايي كه روي شونه ام بمونن دستهايي رو ميخوام كه يكي بخوابونه زير گوشم از خواب بپرم...

بعدنوشت:پست قبلي هم عين واقيعيت بود.شايد به خاطر ادبيات غريبه اش زياد قابل هضم نبود براتون.آخه اين دوست عزيز هموطن و همزبون ما نيستند.


...............................................
لحظه اي با من باش...

مراقبت کن ازین ماه بی رمق، در باد
ازین پریچه ی سردرگم دمغ، در باد
قطار می رسد از دور و سرد می گذرد
تو می روی و صدای تلق تلق در باد...
چقدر بی جهتم، سمت هیچ می چرخم
شبیه بودن خورشید، بی فلق در باد
هنوز زنده ام و سینه خیز می رویم
میان این همه اجساد شق و رق در باد!
به باد می دهم این روزهای سنگین را
و نامه های تو را هم، ورق ورق در باد...

 *حديث غلامي
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:47 | لینک  | 

سيگاري آتش زدم و با حوله تنم چمباتمه زدم روي مبل.همان مبل سه نفره اي كه هميشه خدا موقع فيلم ديدن من و ماني در دو سويش ولو ميشويم و گاه گاهي با اشاره هاي انگشت پا همنوازي ميكنيم.يادم نيست بي بي سي پرژن ميديديم يا يكي از كليپهاي ليلا فروهر بود يا هر چه.ماني از كلاسش حرف ميزد و اينكه امروز بچه ها نيم ساعت مانده به كلاس هي خسته نباشيد ميگفته اند و نيم ساعتي بيشتر نگهشان داشته تا زهر چشمي بگيرد و صدا از بچه هايش در نمي آمده بسكه اخم آلود بوده و من  يادآوري اش ميكردم يادت رفته وسط كلاسهايم دو در ميكردم مي آمدم به تو زنگ ميزدم از باجه ي تلفن جلوي در حراست دانشگاه و اينكه خودت هم براي من كلي از كلاسهايت ميزدي...سخت نگير...و ماني داشت متقاعدم ميكرد تا زمانيكه در موقعيت خاصي قرار نگيري نميتواني عكس العملت را در آن زمان پيش بيني كني.توي همين گير و دار بوديم كه صداي ناله و جيغ و فريادي بلند شد و اولين كاري كه كردم صداي تلويزيون را قطع كردم تا ببينيم جريان چيست.زياد مشخص نبود و ما گمان كرديم شايد باز هم برخورده ايم به يكي از آن دعواهاي خانوادگي-زناشويي زن و مرد همسايه.صداي موزيك را بلندتر كردم و به ماني يادآوري كردم كه يادت نيست گفت شايد ما متوجه نيستيم صدايمان شما را آزار ميدهد و بايد ميگفتي؟حالا هم زنگ بزن نگهبان يادش بياندازرد كه صدايش لرزه بر ساختمان انداخته. اما اين ناله و فرياد انگار مثل هميشه نبود و فقط صداي ضجه زدنهاي زن مي آمد.به طرز مضحكي ناچار شدم بايستم روي مبل و گوشم را بچسبانم روي ديوار ببينم موضوع از چه قرار است؟همان جايي كه از آثار چسباندن گوشهايم به ديوار چرب و چيلي شده و نشان دهنده ي اين است كه اين كار به كرات توسط من و يا ماني انجام ميشده است.زنك ناله ميكرد و زار ميزد و آن سو تر هم دختر بچه ي شش هفت ساله اش همپاي مادر احتمالن اشك ميريخت و گريه ميكرد.هرچه بود خبري تلفني شنيده بود و يا با كسي آن سوي تلفن مشاجره داشت.كم كم صداهايش به زوزه و ناله بيشتر شبيه شد و اسم كسي را صدا ميزد.به خودم آمدم و ديدم من با همان حالت مضحك پشت به ديوار نشسته بودم روي پشتي مبل و تكيه ام به ديوار بود و دستهايم در هم گره شده و شديدن متفكر و ماني هم بغ كرده و مستاصل.از آن فضاي بگو بخند چند دقيقه قبل توي خانه ي ما بي هيچ دليل موجهي خبري نبود.آه هاي كوتاه و چشمهاي دوخته شده به زمين و لب و لوچه هاي آويزانمان حتي نتوانست ماني را كه سوژه ي اذيت كردنش همين خوراكهاست وادار كند نيم اشاره اي براي تغيير فضا بكند.هراسان چشم به هم دوختيم و صداي ضجه هاي زن را كه حالا با گريه اي فروخورده و كلماتي بلند و در هم تنيده بي آنكه نيازي به چسباندن گوش به ديوار باشد؛ به گوش ميرسيد ؛ميشنيديم.ماني گفت برو يك سر بزن ببين چه اتفاقي برايش افتاده است؟نميخواهي بروي؟توي همين فكر بودم اما تصور اينكه من توي اين يك سال حتي يك سلام عليك كوچك هم با اين زن كه در خانه اش با من به اندازه ي سي سانت فاصله دارد نداشته ام؛مانع بزرگي بود.جداي از تضادهايي كه بين ما بود و دلخوريهاي به وجود آمده؛نميوانستم اين كار را بكنم.حتي اگر به تصور اينكه خبر مرگ عزيزي را به او داده اند و عنان اختيار از كف داده و تنها روي سنگفرش خانه اش ولو شده باشد.بعد اندكي سكوت بود و دوباره شروع به ضجه هاي به شدت با گريه آميخته كرد.اينبار مخاطبش معلوم بود.خدايش را صدا ميزد و به بدي و بي عدالتي متهمش ميكرد.خدايش را صدا ميزد و از او ميپرسيد چرا و به چه گناهي بايد اينقدر سختي بكشد؟اينقدر عذاب را تحمل كند و چرا خدا دست برنميدارد؟ميپرسيد آيا اينهمه رنج و عذاب بس نيست و تا كي بايد ادامه داشته باشد؟خدايش را با جمله ي تو خداي بدي هستي خطاب قرار ميداد.اينكه يك مونس و همدم ندارد.اينكه اينقدر تنهايست و تنهايي ميكشد.اينكه يك نفر نيست حتي در خانه اش را بزند و حالش را بپرسد.اينجا كه رسيد ماني نگاه پرسشگري به من انداخت و گفت شايد مخاطبش تويي؟راستش از خودم بدم مي آمد.از اينكه من بعد از يك سال حالا ميفهميدم اين زن 26 سالش است و آن هم از لا به لاي درد دلهايش با خدايش.ماني ميپرسيد يعني او چهار سال از تو كوچكتر است؟و من نيز نميتوانستم از آن چهره ي تكيده به چنين چيزي برسم.بابت تنهاييهاش افسوس ميخوردم و مي انديشيدم به راستي من بايد خودم را سرزنش كنم؟گريه هايش شديدتر ميشد و ماني گفت ببين اگر به صلاح است برو پيشش.گفتم ماني يادت رفته من توي اين يك سال دو سه بار بيشتر نديده امش.حتي توي خيابان ببينم نميشناسمش.اسمش را نميدانم.سنش را نميدانم.مشكلش را نميدانم.دردش را نميدانم.سابقه ي دلخوري از هم را هم داريم.آنوقت يه كاره بروم در خانه اش را توي اين بلبشو بزنم بگويم چه شده است؟و او هم مرا در آغوش ميگيرد و ميگويد آه اي فرشته ي نجات اي مونس اي همدم من منتظر تو بودم و بعد سرش را ميگذارد روي شانه ام و به پهناي صورت اشك ميريزد و برايم درد دل ميكند؟نه...خيلي شانس بياورم كه ليچار بارم نكند و از خود نراندم.خب؛من تا حالا براي آدمهاي ديده و نديده ي زيادي نقش سنگ صبور را بازي كرده ام؛پناه اشكهاي زيادي شده ام؛حرفهاي زيادي را شنيده ام؛توي درددلهاي زيادي غوطه خورده ام و هميشه سعي داشته ام هر زمان كسي به كمكم نياز داشت حاضر باشم.اما در اين باره چرا تعلل كرده بودم؟و آيا من واقعن وقت و اعصابش را داشته بودم تا براي اين زن نقش يك همسايه را حتي بازي كنم و ميتوانستم حتي بار كمي از غصه هايش را به دوش بگيرم؟تا زمانيكه در موقعيت خاصي قرار نگيري نميتواني عكس العملت را در آن زمان پيش بيني كني .خلاصه اين نيز گذشت.ما رفتيم قاطي همهمه ها و مهمان بازي خودمان و زندگي ر هر دو خانه؛چه يكي سرد و يكي گرم ادامه يافت بي آنكه بفهم چه بر سر زن آمده بود.ساعت از دوي نيمه شب گذشته بود و تازه چشمهايم گرم شده بود كه با صداي جيغ و داد و فريادي از خواب پريدم.صداي گرومپ گرومپ دويدن كسي در خانه ي بغلي.و بعد فحش و فضيحت كه از دهان زن بيرون مي آمد و به هيكل همسر گرامش كشيده ميشد و همزمان سكوت حريري شب را ميدريد.بعد از چند دقيقه اي كه از تپش قلبمان كم شد و لرزش دست و دلمان كمي رامتر شد ميشد از لا به لاي صحبتهاي زن فهميد كه شوهرش را بي وفا و دروغگو و خائن و معتاد معرفي ميكرد.احتمالن قصه قصه ي هميشگي پريدنهاي مرد همسايه بود و گويا به طريقي لو رفته بود اينبار هم.
وارد جزئيات نميشوم اما فكرم مشغول بود كه صرف بيوفايي مرد و خيانت ميتواند منجر به بروز چنين عكس العملي شود كه زن نيمه شب همسرش را با كتك و جيغهاي بنفش و بي آبرويي از خانه بيرون بيندازد؟پرسيدم ماني من اگر توي چنين موقعيتي گرفتار شوم آيا چنين عكس العملي بروز خواهم داد؟طبيعتن اكنون و به پاس داشتن يك دوست عزيز كاملن ميتوانم درك كنم چه زجري متوجه يك زن ميشود وقتي مورد خيانت و دروغ واقع ميشود.درد دارد.حقيقتن دردناك است.اما مطمئنن اين عكس العمل من نخواهد بود.ماني اما نظري جز اين دارد.ميگويد تا زمانيكه در موقعيت خاصي قرار نگيري نميتواني عكس العملت را در آن زمان پيش بيني كني.از كجا ميداني؟شايد اين زن اينقدر مورد تهاجم و تخاصم رفتارهاي ناجوانمردانه اين مرد قرار گرفته و اينقدر با دلش بازي شيشه و سنگ شده كه ديگر هيچ چيز برايش مهم نيست.من اما قبول نميكنم.معتقدم اين زن ذاتن كولي است.چه بسا همين رفتارهايش مردش را از او فراري داده.يعني اصولن اگر خميرمايه اش را نداشته باشد نميتواند چنين رفتاري نشان بدهد.من حتي توي بدترين شرايط روحي؛موقع شنيدن خبر فوت پدر؛در اوج غم و ناراحتي باز هم خود دار بودم.حتي اشكهايم بعد از سه روز يادشان آمد بايد ببارند.خب ماني معتقد است همه مثل هم نيستند.
از شرايط زندگي اين زن و مرد نميدانم اما ميدانم كه خيلي از شبها زن ناخواسته تن به هم آغوشي با شوهرش ميدهد و با اكراه و تكفير ميپذيرد.يعني پروسه به اين صورت است كه يك ساعت مرد التماس ميكند و زن طفره ميرود.بعد براي خلاصي از شر التماسهايش تن ميدهد و بعد با طولاني شدن ماجرا اشك و گريه و ناراحتي اش شروع ميشود و اصرار بر تمام شدن قضيه دارد.يعني اگر به واقع زن اينقدر عاشق مردش است كه از خيانتش عميقن و به اين شدت آزرده خاطر ميشود؛پس چرا نميتواند هم آغوشي با او را تاب بياورد حتي؟
اصولن اين زندگي چرا ادامه دارد؟احتمال اول اينكه زن عاشق است؛رد ميشود؛چون نيست.مطمئنم نيست.شايد درصدي براي اين حساسيتهاي بيجا در مورد همسرش بتواند بگويد كه شايد هم هست.اما به نظرم نيست.دوم اينكه زن مجبور است.به خاطر فرزندش و اينكه هيچ كار و درآمد و پولي ندارد و ناچار است بسوزد و بسازد و به اين زندگي نكبتي تن دهد.زندگي كه شبهايش با تجاوز همسر ميگذرد و روزهايش خدا ميداند با چه دردها و حسرتها.يا اصولن چرا مرد اين زندگي را تحمل ميكند؟او كه دغدغه ي مالي ندارد پس چرا زني  كه نيمه شب با كتك از خانه بيرونش ميكند را تحمل ميكند؟چرا كوتاه مي آد؟چرا دو دستي به اين زندگي چسبيده؟و در نهايت آيا ايندو فكر ميكنند به خاطر فرزندشان دارند مرتكب چنين جناياتي در حق خود ميشوند؟حقيقتن اين بچه از اين زندگي كوفتي و لعنتي چه ميفهمد؟چرا يك دختربچه ي چند ساله بايد توي چنين شرايطي بزرگ شود؟چون پدر و مادرش در حقش لطف كرده اند؟. اينك اوست كه بايد توي فحشهاي زشت و ركيك و فرياد مانند مادرش نيمه شبها و صداي ضجه ي مادرش زير شهوت پدرش؛و كتك و پرخاش و خشونت اين دو  فرداي خود را بيابد.
...................................................................
پ.ن 1:يك مرتيكه ي هونگ همكار ما شده كه از  هفت روز هفته هشت روزش را ماهي ميخورد براي ناهار.فك كن!ماهي پلو؛تن ماهي؛سالاد ماكاروني با ماهي؛قليه ماهي،كوفت ماهي و حالا امروز هم كتلت ماهي!جدي ميگويم ها غلو نيست.حتي وقتهايي هم كه ناهار سفارش ميدهد باز يك زهرماري با ماهي است.آخرش توي روزنامه ميخوانيد:زني با بيل همكار خود را كشت!
پ.ن 2:اصولن عقيده اي به خريد عيد ندارم ولي از آنجايي كه خريدهايم افتاد براي مسافرت خارجي مان مثلن و از آنجا كوفت هم نخريديم و هنوز هم وقت نكرده ام بروم كوفت بخرم؛ديشب ناچار شدم سري به سرخه و ميلاد و بازار الهيه بزنم.صد رحمت به بازار سيد اسمال.ميداني چرا؟آخر ميگويند آنجا همه چيز يافت ميشود ولي توي اين پاساژها كوفت هم يافت نشد.احتمالن مجبور شوم بروم از حسن آباد خريد كنم چون عيد دوتاي مسافرت در پيش دارم.
پ.ن 3:به مناسبت روز زن ميخواهم يك رژيم پروتئين دو هفته اي به خانمهاي عزيز بدم تا دم عيدي حسابي روي فرم بياييد البته اگر مثل من نيستيد و قرص هورموني مصرف نميكنيد.با اين رژيم طي دو هفته بسته به استعدادتان 3 تا 5 كيلو وزن كم ميكنيد:
تاریخچه:این رژیم که در بین عوام(!) به اسم رژیم پروتئین معروفه و در اصل به نام رژیم دکتر اکتینز توی دنیا مطرحه.این آقای دکتر تلاشهای زیادی کرد که فرضیه اش رو مبنی بر اینکه مصرف فقط و فقط پروتئین باعث کاهش سریع وزن میشه به اثبات برسونه.اما پزشکان و محققان دیگه به شدت بهش انتقاد کردند که این روش با بالا بردن کلسترول خون باعث آسیب شدید به قلب میشه اما دکتر اکتینز با آزمایشات فراوان ثابت کرد که اینطور نیست.حرف اصلی این رژِم اینه که هر چی میخواهید و هر زمانی که خواستید بخورید اما فقط پروتئین.توی این رژیم حتی ذره ای قند و کربوهیذرات نباید مصرف بشه چون اگر اینطور باشه؛اصول رژیم به هم میریزه.رابطه مواد دریافتی به این شکله که تا زمانی که فقط پرئتوین به بدن برسه چربیها مورد استفاده قرار میگیرن و میسوزن و ماهیچه ایجاد میشه.این رژیم ممکنه وزن رو زیاد کم نکنه اما در طی دو هفته حداقل دو سایز کم میکنید.پس زیاد دور و بر ترازو نرید برید سمت متر!بعضیها معتقدند حتی میوه سبزی هم نباید خورد چون قند و کربوهیدرات دارن.اما من مخالفم و توی رژیم آوردمشون و البته نتیجه هم رفتم.اگر میخواین خیلی سریعتر و بیشتر نتیجه بگیرید فقط پروتئین بخورید؛نون و برنج و ماکارونی و سیب زمینی به کلی حذف میشه حتی یک ذره.اما با این اوصاف باید زیاد آب بخورید و فعالیت بدنی هم داشته باشید تا دچار یبوست نشید!
توصیه های پزشکی:  این رژیم برای کسانی که کار فکریه زیادی دارن - قند خون پائین دارن- و کسانی که قرص متفورمین می خورن اصلا و اصلا توصیه نمیشه.
حالا:
صبح:ساعت 7-8 :اندازه کف دست فیله مرغ آب پز شده همراه کمی ماست و یا صد گرم پنیر و یا دو عدد تخم مرغ آب پز بدون نان.یک لیوان شیر
ساعت 9 صبح:یک عدد گریپ فروت
ساعت 10 صبح یک عدد سیب قرمز یا ده عدد توت خشک یک لیوان چای(البته تلخ بخورید بدون توت بهتره)
ساعت 12 ظهر یک بشقاب سالاد کاهو خیار گوجه با آبلیمو و روغن زیتون.
ساعت 12:30 ظهر ناهار شامل: یک سیخ کباب برگ و یا یک سوم سینه مرغ و یا دو عدد تخم مرغ یا دویست گرم ماهی توی روغن کم سرخ شده یا گوشت خورشی و یا هر نوع گوشتی که به هر شکلی کبابی یا آب پز شده باشه.
ساعت 2-3 بعد ازظهر یک عدد سیب سبز یا یک عدد کیوی
ساعت 6-7 عصر یک بشقاب سالاد به همون طریق قبل
ساعت 7-8 شب: یک سیخ کباب برگ و یا یک سوم سینه مرغ و یا دو عدد تخم مرغ یا دویست گرم ماهی توی روغن کم سرخ شده یا گوشت خورشی و یا هر نوع گوشتی که به هر شکلی کبابی یا آب پز شده باشه. یا سبزیجات آب پز  و بخارپز مثل کلم بروکلی(کمی آب پزش کنید زیاد نه؛) هویج کدو قارچ لوبیا سبز نخود سبز و...(اینها رو با چاشنی سالاد همیشک بخورید محشر میشه).یک لیوان شیر یا ماست یا دوغ.
هر روز یک ربع بدوید.

سعی نکنید با نخوردن لاغر بشید چون بدنتون خیلی باهوش تر از شماست و در صورت نرسیدن مواد غذایی لازم شروع به ذخیره سازی چربی میکنه!پس برای فرار از چربی و حوش تیپ شدن:نون و برنج و نشاسته جات و فندها حذف؛فقط گوشت و پروتهین های گیاهی و حیوانی.اگر بیشتر از دو هفته رژیم رو ادامه بدید ممکنه باعث ریزش مو یا شکستن ناخونها بشه که برای جلوگیری از این مورد میتونید ویتامینهای مکمل گروه ب یا سنتروم استفاده کنید.استرس بیخود هم شکم میاره.بعد از ورزش یک لیوان شیر بخورید چربیها رو سریعتر میسوزونه.
پ.ن 4:خب...چشم بر هم زدم اين يك ماه و اندي هم تمام شد و بهمنمان رفت.عصر دلگيري است امروز.حقيقتن اين شهر بي او به مثابه ي قلاده اي است كه دور گردن بيندازند.خفقان آور.اما به هر حال باز هم ميتوان به زندگي ادامه داد.تا كي باز بتواند يك بهانه اي براي دور شدن از ديار و زن و زندگي جور كند و بيايد اينجا عصرهايم را طلايي كند .چند بعد از ظهر رخوت انگيز را بشمرم؟
پ.ن 5:مشكلات همچنان به قوت خودش باقيست...يعني براي عزيزترين آدم زندگيم احمقانه ترين كار دنيا رو كردم...
پ.ن7 :اگر دوست دارید یک سر و سامانی به بلاگرول blogroll خود بدهید و از این پس وبلاگهایی که آپ کرده اند خودشان را به شما کت بسته معرفی کنند یا نمایش عنوان یک پست یا قسمتی از یک پست در وبلاگی که بروز شده است را داشته باشد؛تقریبن چیزی مشابه اتفاقی که توی وبلاگ من افتاده؛این گوشه سمت چپ!این مطلب رو از دست ندید.

پ.ن 6:نميداني چقدر با ديدن مجدد اين كليپ خنديديم و خنديديم و از آن خنده هايي كه تهش وصل ميشود به زهرخندهاي تلخ بي آبرو. مگر ميشود از يادمان برود من و تو و مه و آن كلبه ي صميمي ميان دشت خوابيده وسط جنگل و بوي چوب نيم سوخته ي تر و صداي شرشر آب بي پرواي گستاخ رسوخ كرده در دل اين جنگل و طراوت مرطوب صبح روي پوست صورت و دست و لقمه هاي عسل و خامه و جلز و ولز تخم مرغها توي آن روغن داغ و چاشني اش كره محلي و شير داغ سرشير بسته و قلمدوش كردن پسرت و خنده هايش طنين انداخته در اين پهنه و مني كه نشسته ام روي صندلي چوب ساخته اي كه روزگاري شالوده اش همين درختهاي سبز تنومند بوده اند؟راست ميگويي...اينها ميراث ماست كه با خودمان به گور خواهيم برد و تا ابد با مرورشان با مزه مزه كردنشان آرامش خواهيم گرفت...راست ميگويي...براي ترسوهايي مثل من و تو كه نخواستيم حاشيه ي امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن به خطر بياندازيم...

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:9 | لینک  | 

چیزی را که من دنبالش بودم از نوشتن آن پست کذایی؛آرمیتا با چند جمله ی زیبا و روان بهش رسیده بود و پرسیده بود:
"وقتی زنی در روز با 5 مرد بخوابد چی؟ چه اتفاقی می افتد؟ چه چیز خاصی رخ میدهد؟ چی میشود که اگر نخوابد نمیشود؟ آسمان به زمین میرسد/ زمین به آسمان/؟ هووم؟

از کجامیشود قضاوت کرد که کدامیک ازاین ه م خوا بگی ها درست ترند یا کدام اشتباه بوده اصلا؟ این را تو مشخص میکنی؟ من؟ شرع؟ عرف؟ دیگرانی که این صفحات را میخوانند؟ کی..هان؟"

1-وقتی زنی با همسرش...:یک ارتباط معمولی که نه تنها خرده ای بهش وارد نیست؛بلکه مورد تاکید هم واقع میشه.این ارتباط معمولی و بدون مشکل میتونه هزاران مشکل رو در لفافه داشته باشه:
این ارتباط میتونه خیلی ایده آل برگزار بشه؛میتونه خیلی لذت بخش باشه برای طرفین.
میتونه خیلی سرد و از روی وظیفه باشه
میتونه ناجور از آب در بیاد:تو حال نداری اون حال داره؛اون حال داره تو حال نداری؛روی مدش هستی و نیست؛نیستی و هست؛...
میشه جای دیگه تامین شده باشه
میشه علاقه و هیجانش رو از دست داده باشه
و هزاران اما و اگر و میشه ی دیگه که یک نتیجه اش ایجاد رابطه از روی اکراه هست که زنهای زیادی رو میشناسید که درگیرشن.منکه میشناسم.خیلی هم نزدیک.زن همسایه که همیشه به شوهرش به چشم یک متجاوز نگاه میکنه.
"اما این رابطه هیچ ایرادی نداره چون عرف؛شرع و فانون توصیه اش میکنه."

2-وقتی زنی با دوست پسرش....:کاری ندارم در چه صورتی؛معشوقهای قدیمی؛عاشقهای جدید؛دوستیهای شکل گرفته؛آشناییهای تناسبی؛سببی و نسبی؛و خیلی چیزهای دیگه گاه پیش میاد که آدمی رو سر راه آدم دیگه ای میکاره.اما نه یک آدم معمولی....شاید درکش برای مردها آسون نباشه....اما هم ب س ت ر شدن با یک مرد برای زن خیلی ساده نیست.مرد مذکور باید دارای فاکتورهای زیادی باشه و هفت خان رو از فیلتر احساسات زن رد کرده باشه.اینها هم به کنار و اگر فقط از دریچه ی لذت ج ن سی بهش اشاره کنیم؛در زندگی یک زن نرمال مردهای کمی خواهند بود که میتونند کلید لذت بخشیدن به اون زن رو داشته باشند.برای خود من شاید در کل این سی سال؛سه یا چهار نفر بودن که بهشون"حس" داشتم.خب؛تفکر من اینه:چون این تعداد اندکند و خیلی کم میشه آدم خوش شانس باشه و به پستش بخورند؛با سنجییدن شرایط؛یک بله سفت و سخت میدم.چرا بذارم بره و از دستش بدم؟مگه توی زندگی آدم چقدر اتفاق می افته؟یا اصولن چرا باید از دست بدم و از کنارش بگذرم؟صرف یک تعهد؟که مثلن ده سال پیش دادم؟نه.ساده ازش نمیگذرم.

3-وقتی زنی با معشوقش....:یک رابطه ی عشقی شدید.طولانی و مداوم و مستمر.شاید اون عشق لای زمان از بین رفته و توی دست اندازها تکه هایی ازش پریده؛اما نمیشه انکارش کرد که نیست.وجود نداره.شاید از روی عادت عشق ورزیدن یا عاشق بودن؛یا هر شاید و دلیل دیگه ای که داشته باشه؛از این عشق به سادگی نمیشه گذشت.توی فیلمها خیلی باهاش موافقیم.توی رمانها طرفدار زن و مرد عاشق قصه ایم و بچه و شوهر و همه ی عرف و قانون رو کناری میگذاریم و ملتمسانه منتظر صحنه ای هستیم که عاشق و معشوق به وصال هم برسند.توبیخ نمیکنیم."درک" میکنیم.میفهمیم و جانبداری میکنیم.اما در حقیقت؛نمیتوان اینگونه راحت بود.ساده بگویمتان؛خیلی از مردهایی که من را میدانند؛وصال من و بهمن را با دیده ی تحسین خواهند خواند.خیلی از زنهایی که اینجا می آیند؛باز هم"درک" میکنند و جانبدار ما هستند.تنها عده ی کمی ساز مخالف میزنند که یا در گرو اخلاق هستند یا از همین ناحیه ضربه خورده اند.اما نود و نه و نه دهم درصد از ما؛در دنیای خارج و وافعی و ورای فیلم و نوشته و داستان افراد مجازی؛هیچ پسندیده نمیدانیمش."درک" ش نخواهیم کرد و توبیخ و تنبیه و اخ و تف و لعن و نفرین نثارش میکنیم.بخصوص که نقشهای داستان یکی از نزدیکان ما باشند:زن؛شوهر؛خواهر؛عروس؛زن برادر...غیر از این است؟

4-وقتی زنی برای پول....:این روزها تمامی زنها و دخترها در معرض وسوسه های مردان اطراف خود هستند.از بقال و چغال و مهندس و دکتر و همکار و هر که بگویی.حال میگذرم از محارمی که قصد سواستفاده و تجاوز دارند که در این گفتگو نمیگنجد.میدانی؟به بد یاخوب بودن تو هم ربطی ندارد.شاید تو آرایه را بشناسی و حقش بدانی که از دربان بانک گرفته تا عمله ی سر کوچه تا راننده ی تاکسی و دکتر مخصوصش و مدیرعامل و همه و همه جرات کنند به او "پیشنهاد"بدهند.به خاطر لحن عریان آرایه در اینجا و همه ی مگوهایش که حالا تو میدانی اش.اما خالق آرایه نه.آنهایی که میدانند و برخورد داشته اند میتوانند شهادت بدهند حداقل سر کار من چقدر جدی و خشک و مبادی آداب هستم.و تمام سعیم بر این است که رفتارم طوری رسمی باشد که احدی به خودش جرات ندهد حرف غیر عرفی بزند.اما عجیب این روزها مدام پیشنهاد دوستی است که سرازیرم میشود.هر چه توی رفتار و گفتار و سکنات خودم ریز میشوم و دقیق دنبال یک روزنه امید و یک تکه از چراغ سبز میگردم هم نمی یابم.پس به این نتیجه رسیده ام اشکال من نیست.مخصوصن وقتی از سایر خانمهای هم سن و سالم هم رفتارهایی مشابه را میشنوم.مثلن من که ساده میپوشم و ساده رفتار میکنم؛چرا باید وقتی منتظر تاکسی هستم مدل به مدل ماشین جلوی پایم ترمز بزند؟نه اصولن چرا؟ و منتظر بشوند که حتم هم دارند گویا که من بلاخره با یکیشان کنار می آیم و در این راه شانس مثلن سوناتا و آزرا و کمری بیشتر است یا بی ام دبلیو سری فلان یا جیپ سهیل یا دویست شش هاچ بک؟بعد بین اینهمه ماشین که ایستاده اند و ترافیک حاصله از آنها و فحشی که از دیگران نثار من میشود!!!سوار یک تاکسی خط نارنجی بشوم که راننده اش را انگار همین الان از پشت کوه آورده اند و دو سه دست بکس هم به گونه و چک و چالش زده اند و لباسهایش را عید به عید که حمام میکند عوض میکند و میشوید و بعد هنوز دنده را دو نکرده و در حال دهن کجی به ماشینهای ایستاده است؛بگوید:"خانم میشه با شما آشنا بشم؟!!!!"غرض اینکه از این برخوردها زیاد برای خانمها پیش می آید و نیایید من را متهم کنید.و  حقیقتن اشکال از خانم نیست.البته در پنجاه درصد مواقع نیست.حال با همه ی اینها داشته باشد که یک روز خیلی شیک یک sms از مدیرعامل فلان شرکت همکار در پروژه دارید با این مضمون:"فقط یکبار با من باش!"خب حتمن میگذارید به حساب اشتباه.اما وقتی سه روز بعد دوباره تکرار میشود و با کمال پررویی میگوید چون تو خیلی چیز هستی و من احساس عحیبی به تو دارم بیا یکبار با من باش....هر چیزی راهی دارد راهش را به من بگو...و به تو مبلغ پایه ای پیشنهاد دهد که مثلن بدجوری وسوسه ات کند...خب؛خوب و ایده آل هست.جذاب و خوش پوش و خوش تیپ.پول هم فراوان دارد؛میتواند و به قول خودش هم دور و برش پر است از دخترکان عاشق و هم کارش را با 20 هزار تومان هم میتواند راه بیندازد! اما تو را میخواهد.میخواهد بداند چقدر میتواند بابت خریدنت بپردازد؟و گمانش سه تومان چیز خوبی است....وسوسه کننده و راضی کننده....خب؛من نه؛ایکس نه؛ایگرگ نه؛بلاخره زد حتمن رضایت میدهد با این مبلغ خودش را بفروشد.مهم هم نیست در چه گزاره ای باشد.و اینها دامن میزند به اعتماد به نفس آقای فلان که خوب پول دارد.و مجالش میدهد پیشنهاد خود را فارغ از فرد مخاطبش به راحتی بیان کند.چون آزمون و خطا نتیجه ی خوبی برایش به ارمغان داشته.صد تو آدم جدی و خشک و مبادی آدابی باشی؛این آقا نود درصد در برخورد با زنهایی مشابه تو برنده بوده.پس به همین راحتی تو را میخرد یا نهایتن یک نه بزرگ میشنود.چه کار دیگری از تو بر می آید؟سوالم این است با آن پول چه میشود کرد؟جز آنکه آتشش بزنی؟

5-وقتی زنی ازروی دلسوزی....:بوده اند کسانی که از بداقبالی خواهان تو میشوند و تو دریغ از کوچکترین تمایلی.روزی دلم برای یکی از اینها سوخت.چهار سال و اندی سوخت بدجور سوختنش را شاهد بودم.حاضر شدم یک قرار دوستانه با او بگذارم تا بتواند راحت همه چیز را فراموش کند و با خودش کنار بیاید.یک روز سرد زمستانی بود.خیلی سرد.یک متر برف نشسته بود و ما با هم رفتیم توی کوچه پس کوچه های اطراف دانشکده تا مثلن حرف بزنیم.یک جور دلجویی و دلنوازی.میدانی؟شاید چون درکش میکردم و نمیخواستم بیشتر از این رنج ببرد.بعد در انتهای صحبت موقع بازگشت اجازه خواست ببوستم.ابتدا پیشانی و بعد داغی لزجی روی لبهایم حس کردم.اینقدر سرد بود که کاملن یخ و بی حس باشم؛اما شاید باورت نشود از آن بوسه در حد یک خرده تجاوز بیزار شدم.حتی یادش که می افتم چندشم میشود.نه اینکه پسرک بیریخت و زشت و درب و داغان بوده باشد ها.اتفاقن نه.خوب بود.اما من چندشم شد.و به قول یکی از کامنت گذارهای همان پست مرتبط؛SHERYما زنها همیشه داریم احساس خود را فدای مردها میکنیم"دیگه اینکه، برای دلسوزی به کسی لذت دادی! خوب که چی خیلی از ما زن ها همچی حماقت هایی رو انجام می دیم. شاید هم حماقت نباشه، اما خوب من اینجوری نگاهش می کنم. چون خودم خیلی دلسوز دیگران هستم، و در طی سال ها به این نتیجه رسیدم که دل سوزوندن برای دیگران فقط به صرف ترحم و دلسوزی خیلی احمقانه است. حالا فرق نمی کنه یکی مثل داستان تو، ۳کص می بخشه یکی مثل من اعصاب، احساس، پول و وقت حروم دیگران می کنه."

6-وقتی زنی از روی بی هویتی....:میدانی؟یک زن وقتی از چند پرده حیا عبور کرد و گذشت...تمام این مسائل بغرنج برایش عادی خواهد شد.و وای به حال و روز آن زن.میگوید منکه با فلانی و فلانی و فلانی بودم؛این یکی هم روی آنها.و گمانم هیچ چیز بدتر از این نیست که یک زن به این نتیجه ی زشت و تلخ برسد.کاش اگر هم با فلانی و فلانی و فلانی بوده؛برای هر کدامش توجیهی داشته باشد دست کم.بگذار رازی را با تو بگویم؛ازعمده دلایلی که بهمن حاضر نشد علیرغم اصرار من رابطه ی نزدیکتری با هم داشته باشیم این بود که قبح و زشتی این کار برای من از بین خواهد رفت و او خودش را نخواهد بخشید در برابر زنی که عاشقانه دوستش داشته و تبدیل به یک زن رها از قید و بندها شده.معتقد بود اگر بند اول را گره بگشاید دیگر این کفش به هیچ پایی نخواهد نشست و به هیچ مقصدی نمیرساند هیچ احدی را.

........................................................................
پ.ن:اگر زنی مورد 1 را مشکل داشته باشد؛تا مورد 6 به راحتی میتواند برود و هیچکس هم بر او خرده نخواهد گرفت جایی که به توضیح خودش برخیزد.
پ.ن:به قول آرمیتا این مسائل مسائل خصوصی هر کسی است و به هیچ کدام شما ارتباطی ندارد که من رابطه ام با همسرم چگونه است.اما اطمینانتان میدهم که مانی در رابطه ایده آل است.اگر شک دارید میتوانم بدهم نشانتان دهد!هرچند که شاید مشکلی از من باشد.و در هر حال خیالتان را راحت کنم که مشکلی نیست و تمامی اینها حدس و گمانها و گزاره هایی است که بر نهاد یک زن با توجه به محیط و اطرافیانش میرود و هیچکدام را انجام نداده ام حتی اولی.پس زحمت زیادی بابت پیشنهادهای آنچنانی به خودتان ندهید لطفن!
پ.ن:شاید اگر زن مورد نظر در این پست تعهدی به کسی نداشته باشد راحت تر بتوان هضمش کرد؛اما مشکل زمانی بسیار حاد میشود که طرف متاهل باشد.ضمن اینکه ورای تعهد و تاهلش؛اگر زنی چهار یا پنج مورد از موارد زیر را تجربه کرده باشد؛حتم بدارد که فقط مردان هرزه را به خود جذب خواهد کرد و بس.چون حتی رابطه ای که ذره ای بوی محبت توی شریانش باشد هم نمیتواند چنین زنی را یک طرف قضیه بداند.به تو قول میدهم جز این نیست.

 

بعد نوشت: اگه دوست داريد به دعاهاتون ادامه بديد اما ميسي!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 2:16 | لینک  | 

1-با وارد شدن به بخش سه سریال لاست؛انگار که کاملن فضا عوض میشه.دلچسب نیست و حداقل تو اولین قسمتهاش جذبت نمیکنه.گو اینکه من سر زیاد تخیلی بودن ماجرا ها هم گیر هستم و هی نق میزنم که چرا؟چرا؟چرا؟یکی از چراهام اینه:چطور توی اینهمه آدم چند تا نقش اینقدر برجسته میشن و بقیه فقط سیاهی لشکرن؟کارگردان یادش رفته بقیه هم آدمن و میتونن روابط انسانی با سایر آدمهای بلد شده ی اون سریال داشته باشن؟انگار یک مشت گوسفند برای خالی نبودن جزیره ریخته بین شخصیتهای اصلی.از همه بدتر این سیاهی لشکران که توی هر قسمت عوض هم میشن!آدمای متفاوت توی قسمتهای متفاوت!دقت کردید؟
چرای بعدی:مگه دنیا خلاصه شده توی همین آدمها؟این برخورد آدمها که همشون توی دنیای به این بزرگی با هم در تماس بودن با بیل میریزه تو کله ات که :"دنیا خیلی کوچیکه".و این بعضی جاها مشمئز کننده است.
چرای بعد:کنجکاوی این آدما چیزی در حد صفر هستش.یعنی خیلی چیز برای کشف شدن هست و اینا بی تفاوت ازش میگذرن.انگار کارگردان داره بهشون میگه از کنار این و این و این ساده بگذر.اینشم خیلی غیر طبیعیه.مثلن کشف هر کدوم از دریچه ها که بی تفاوت و عادی ازش رد میشن.من بودم تا همه ی دیواراشو سوراخ نمیکردم ازشون نمیگذشتم!

پ.ن:از لاست میگفتم:این آزادی رو دوست دارم....آزادی که میتونی هر جور دوست داری زندگی کنی رو...انگار رسیدی به اون American dream یا همون مدینه فاضله.همه چیز مهیا برای زندگی واقعی.برای انسان بودن بدون هیچ دغدغه ای.و اما دیگران....دقت کردید؟دیگران همیشه برای دیگران دیگران هستند.فهمیدید چی شد؟دیگران میتونند گاهی گناهکار باشن گاهی بیگناه....نسبت به بعضی دیگران دیگران بی گناه و به بعضی دیگران دیگران گناهکار...یکی از دلایلی که جذبت میکنه اینه که هر کسی میتونه با یکی از شخصیتها همذات پنداری کنه...باهاش همراه بشه و به مکاشفه بپردازه....توی همون موقعیتها قرار بگیره و مجبور به تصمیم بشه....اگه میخواهید بدونید به چه شخصیتی توی سریال لاست نزدیک هستید این تست رو بدید.اگه گفتید من به کی نزدیکتر بودم؟
اين هم
اطلاعات بيشتري از اين مجموعه.

پ.ن:خالکوبی چارلی به این مضمون است که "زندگی با چشمان بسته راحت تر است". این بیت مربوط به آهنگ "مزرعه های توت فرنگی" تا ابد از بیتل ها می باشد.
خالکوبی روی بازوی جک واقعی بوده و به معنای " عقابها آسمان را می شکافند " در اصل از یکی از شعرهای مائو گرفته شده است.
البته بعضی دوستان می گویند: هوا را از من بگیر, سایر را بده ...


2-یادمه اولین روزهایی که سام (مشتی ماشالا)وارد دنیای مجازی من شد؛یک جایی مینوشت به اسم "کارما".با سلوچ-نگارنده ی دوم این وبلاگ ایاغ تر بودند و من کم کم و گاه گاه بیشترک به وبلاگش سر میزدم.درباره ی قوانین کارما میگفت و یک چیزهایی یادم داد.به قول یکی از بچه ها سام یک اقیانوس وسیعه که اطلاعاتش از هر چیزی به عمق سه چهار سانته و از بعضی چیزها بسیار ژرف تر.من از این کارما یاد گرفتم که هر عملی از ما یک عکس العملی داره.قوانین کارما خیلی وسیعه و در این نمایه نمیگنجه؛اما همینقدرشو بدونید که هر وقت کار بدی انجام بدی بالاخره دیر یا زود بازخورد این کار به تو برمیگرده و پسش میدی.کارهای تو مثل بومرنگ میمونه.همینطور هم کار خوب.من مرام خاص خودم رو فارغ از هر دین و آیینی دارم.این پایه ی مرام منه که اگه کار بدی بکنم(بد هم فقط تو قاموس خودم تعریف شده)زود نتیجه اش بهم برمیگرده.و اگر کار خوب بکنم باز هم زود برمیگرده به خودم.فیدبک کارهای من مجال نمیده.زود اتفاق می افته معمولن.طوری که حقیقتن گاهی با همه ی تجربه و دونستنم غافلگیرم میکنه.خب؛کارما پیام اصلی این سریال اگه باشه چی؟


کارمای 1:
بارها و بارها و بارها بهم ثابت شده دنیا کوچیکتر از اونه که ما تصور میکنیم.شده تا حالا سالهای بعد با کسی آشنا بشید که مثلن سالهای خیلی ذور قبل باهاش یکجورایی نزذیک بودید؟از کنار هم رد شدید؟توی یک بیمارستان روی دو تا تخت توی یک اتاق بودید و هشت سال بعد همکار شدید؟یا از توی اینترنت همدیگرو پیدا کردید و رفتید همو دیدید و میبینید دختر همسایه های قدیمی بودید؟و یا شاید شیش ساله یک وبلاگی رو میخونید و نویسنده ی اون وبلاگ سه سال بعد میشه همکارتون؟به خدا دنیا خیلی کوچیکه.اینو باور کردم.میتونم توی لاست هم هضمش کنم.نمونه اش رو زیاد داشتم.توی آرایشگاهی رفتم که دختر همسایه ی شانزده سال پیشمو دیدم.توی رختکن یک استخر دوست کلاس اول ابتداییمو پیدا کردم و....!   

کارمای 2:
قانون کارما....باورش دارم....این پست نیکو چنان اومد جلوی چشمم که هنوز توی بهتم آخه چطور و چرا به این زودی؟از چیزی ناراحت بودم؛خسته بودم و تمام پنجشنبه جمعه ام صرف پدیرایی از مهمون شده بود.ماشین رو  داشتم میبردم کارواش.گه گرفته بود دیگه.سر یک چهار راه ایستادم پشت چراغ.اسفند دودی و فال فروش و دعا بده و جوراب و کبریت و گل ریختن سرم.هرچی هم نگاتو اونور میکنی فایده نداره.دو تا چشم رو دیدم که خودشو چسبوند به شیشه ی جلوی ماشین  و داشت لنگ آلوده اش رو میکشیر روی چشای پشت شیشه ی من.هر چی با دست بهش اشاره کردم نکن؛فایده نداشت؛بوق زدم،ممتد و اعصاب خرد کن؛با شال گردن آبی رنگش بینی و دهانشو پوشونده بود و دست بر نمیداشت.همشن و سال خودم میزد.تمام عصبیتم رو سر اون بیچاره خالی کردم؛شیشه رو کشیدم پایین و گفتم:اه....برو دیگه...مگه نمیفهمی؟نمیخوام تمیز کنی...چراغ سبز شده بودو اون آویزون شیشه بود و همه بوق میزدن....جز 5 هزار تومنی هم چیزی نداشتم بدم بهش...با عصبانیت کوبیدم روی فرمون و طوری گاز دادم رفتم که نزدیک بود بره زیر ماشین.
رفته بودم خونه ی دوستم.ماشین رو پارک کردم.چند ساعتی بودم.وقتی رفتم که بروم؛دیدم شیشه جلوی ماشین و سمت راننده خرد خاکشیر شده.گمانم اومد که بخار گرفته چون چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم...باور نمیکنم هنوز...حالا موندم چون تو ذهنم این بود این شد؟یا همون بازخورد رفتار زشت من با پسرک شیشه پاک کن بود که تمام مدت اعصابم رو به هم ریخته بود و وجدانم یقه ام رو باهاش هی میپیچوند و میکشید پای میز محاکمه؟شاید مثل من که حالم از غلو شدن اتفاقها و رازها  و نشانه ها توی لاست بد میشود شما هم بگوئید این را باش...ولی ناگهان وسط مهمانی توی ذهنم گذشت کسی زد به ماشین.ناگهان و بی مقدمه وسط حرفهای جنجالی دوستم.اما فقط مثل یک شهاب زود گذشت.علت؟نامعلوم؟واقعن عجیب...مثل همیشه....مثل همیشه که همه چیز بی علت است برایم یا علتش برای منه لعنتی نا آشنا.هیچ ردی...هیچ نشانه ای...هیچ خط و خشی....هیچ....با چی زده بودن؟کی زده بود؟چطور  سوپری رو به رویی هیچی متوجه نشده بود؟مدتی مات ایستادم....موبایلم را درآوردم...به دوستم زنگ بزنم....به مانی؟به مامان؟به کی؟و بعد از چند تماس که نمیشد وصلش کرد و انگار شک زده و مشاعرم را از دست داده بودم... هاج و واج و ناموفق منصرف شدم.دیوانه ای را میدیدی که یک چوب برداشته و میزند روی شیشه های خرد شده....اشک میریزد و نمیداند برای چه....شیشه ها را ریختم و توی برف راه افتادم.خرده یخها میخورد توی صورتم و یخ زده بودم.دستهایم از کنار زدن شیشه ها خط و خون افتاده بود.به یاد همه ی آنهایی افتادم که از ناداری و ناچاری زن و بچه را میگذارند پشت موتور و توی سوز و سرما و گرما و دود با چه وضعیت اسفناکی...بعد یاد جنتوی قرمز افتادم....بعد یاد خودم....و چشمهای پسرک که بدجور توی آینه ی چشمانم جا مانده....کاری ندارم...مقصر منم...مملکت است....آن پسرک است که نمیرود یک کاری پیدا کند که اینچنین روز مردم را خراب نکند و لگد نکند احساس زخم خورده ی مردم را ....کاری ندارم....اما همیشه جواب کارهای بدم را زود پس میدهم....و جواب کارهای خوبم را زود میگیرم...
...................................................
پ.ن:فردا مرا خواهی دید که دیرتر میروم سر کار تا بروم پسرک شال گردن آبی را بیابم و از او عذرخواهی کنم...چرا من یادم میرود همیشه سواستفاده ای در کار نیست؟شاید چاره ای جز این ندارد که بچسبد روی شیشه ی ماشین مردم و تحقیر شود...شاید آن یک قران دو قران من برود خرج خانواده ی نه نفری فقیرش بشود؟شاید هم نه...حئاقل نیازش را اینطور تامین میکند و یک دزد و جانی کم شود و خیلی چیزهای دیگر....

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:39 | لینک  | 


-تعجب ميكنم؛من اينهمه توي زندگيم زحمت كشيدم اينهمه دغدغه ي تحصيل داشتم؛دغدغه ي كار؛دغدغه ي مفيد بودن ؛اينهمه تلاش؛ از خيلي چيزا گذشتم تا آينده ام رو بسازم؛ دستم رو گرفتم روي زانوم و بلند شدم؛تقريبن كسي نبود كمكم كنه،خودم و تنها خودم زندگيمو ساختم؛الان ده ساله دارم كار ميكنم؛خدايا آخه اين چه انصافيه تو داري؟
-باز شروع كردي به نك و ناله؟ببين امروز اصلن حوصله ندارم ها نق و نوق نكن....
-من با تو حرفي زدم؟از تو چيزي پرسيدم؟ سوالي كردم؟به تو چه آخه؟داشتم با خدام حرف ميزدم.نگه دار پياده شم؛برم بشينم گوشه ي خيابون بلند بلند داد بزنم....ميخوام داد بزنم ناله كنم غر بزنم گريه كنم ....ميخوام سرش داد بزنم...نگه دار.
-دو ساله داري ناله ميكني و شكايت.خسته ام كردي ديگه.زماني كه اون اومد و  احساس كردي ميتوني بري توي آسمونا و من رو روي زمين جا بذاري تا وقتي كه رفت و از وقت رفتنش تا حالا مدام داري نق ميزني.آرزو به دلم گذاشتي يك خنده ي واقعيتو ببينم؛يك شادي از ته دل؛ يك محبت حقيقي؛يك لبخندي كه شبيه دهن كجي نباشه؛كه هي نبينمت داري پژمرده ميشي.يك كم به كارات فكر كن.يك كم شاد باش.يك كم زندگي رو ساده بگير.به داشته هات راضي باش.
-از يك چنگ ناكوك نبايد انتظار داشته باشي برات نغمه هاي شادي بزنه.
-سالمترين و بهترين چنگ رو هم بدي دست يك آدم ناخوش و ديوونه نميتونه صداي خوش ازش در بياره.please change your mind.
-من اون آدم نيستم؛ من اون چنگم اين تويي كه بايد كوكم كني.تو بلد نيستي كوك كني.هيچوقت ياد نگرفتي.
.
.
.
تموم راه برگشت تا خونه به سكوت ميگذره.يكي دو هفته است كه از هم دوريم.دور و دور و دورتر.زياد به كار ميبريم كه"حرف همو نميفهميم".ميدونم مقصر فقط منم و بس.من كه دهانمو باز ميكنم و هر چي لايق ماني نيست بدون فكر بهش ميگم.مقصر اونه كه سكوت ميكنه.مقصر اونه كه مدام جلوي من كم مياره.مقصر اونه كه زيادي بهم بها ميده.مقصر اونه كه نميدونه مدل محبت كردنش بايد تغيير كنه.مدل دوست داشتنش.مدل ابراز عشقش ديگه نبايد هموني باشه كه براي يك دختر بچه ي چهارده ساله ميگفت.
ميدونم همه ي ناراحتي من از چي بود.ميدونم و اينقدر احمقانه است اين دونستن كه از بازگو كردنش پيش خودم حتي خجالت ميكشم.اما اينجا ميگم كه شماتتم كنيد.كه خجالت بكشم.كه بخونم و از رفتارم شرمنده بشم.
مهموني خونه ي خاله بوديم كه شيوا دختر خاله ام اومد.صحبت از كادوي تولدش شد.از جنتوي قرمز رنگ جديدي كه بوتها و پالتوشو باهاش ست كرده بود.ماها تقريبن همسن هستيم.مامان ن هيچ از اين عادتها نداره كه از بچه هاش جايي تعريف كنه.اما تا دلت بخواد تخريب ميكرد.مثلن اگه همين شيوا يك هيجده ميگرفت توي رياضي براي همه ي فك و فاميل و دوست و آشنا تعريف ميكرد كه بچه ي خواهرم همچين درس خونه كه نگو!باهوشه! با استعداده!هزار بار جلوي خودش ميگفت و تشويقش ميكرد.اونوقت همون امتحان رو من بيست شده بودم هم انگار نه انگار.كلن مامان من هميشه مبلغ و غلو كننده ي بچه هاي مردم و بخصوص فك و فاميل بود.در حاليكه همه غبطه ي بچه هاي اونو ميخوردن.از اين شيوا ميگفتم.از همون اول يك تن لش تنبل بيخود بود.با هزار بدبختي يك ليسانس فكستني از دانشگاه آزاد گرفت و بعد هم رفت خارج ادامه بده كه با يك پيشنهاد ازدواج خوب برگشت و دوباره همينجا ادامه داد و فوق ليسانس دانشگاه آزاد شد.توي عمرش دست به سياه و سفيد نزد و هيچ وقت كار نكرد و تنها كاري كه بيشتر از ده ساعت توي عمرش انجام داده بود خوابيدن بود و بس.بعد همچين آدمي مياد اينجوري مفتد و مجاني صاحب ماشين ميشه.نه....به خدا نه....حسوديم نميشه.دلم ميخواد اما حسوديم نميشه.هميشه ميگم حتمن لياقتشو داشته بهش رسيده.گو اينكه اين هيچوقت نداشته.مگه به زن بهمن حسوديم ميشه كه بي ام دبليو سري هفت زير پاشه و توي خيابوناي فلانجا جوللن ميده؟نه نميشه....كيف ميكنم....مدت چند ماهيه كه تو ذهنم يك جنتوي قرمز رژه ميره.شده آمال من.كه بخرمش.خيلي هم براش اين در اون در زدم.ولي نشد.بعد ماني ميگه جرا بيخودي سخت ميگيري؟چرا شاد نيستي؟آخه ماني؟من الان ده ساله دارم پا به پات جون ميكنم.چهار سال پيش همه ي پس اندازمو كه پونزده تومن بود دادم بهت.بيست تومن كردي بهم برگردوندي.بعد يك سرمايه گذاري اشتباه توي اون بورس لعنتي كاري كردي كه تبديل شد به هفتصد و پنجاه هزار تومن الان.خب؛اين از كار و زحمتكشي خودم.جهنم.پيش مياد.جونت سلامت باشه.
-نگه دار....دلم ميخواد برم كنار اتوبان تاريك توي دل شب سر خدا داد بكشم...چرا حق منو داده دست كساني كه با منت و زور هم نميتونم ازشون بگيرم؟چرا من بايد جون بكنم و آخرش هيچي؟
-ديوونه بازي در نيار....
-آره....باشه....توي اينهمه سال چيكار كردي؟با غرور بيخودي كه به خرج دادي خونه رو از دست دادي.آدم وقتي براي حفظ غرورش تلاش ميكنه كه ابزارشم داشته باشه.فقط بلد بودي همه چيزو خراب كني.....خسته شدم....چند ساله نتونستي خونه بخري؟نميخوام با كسي مقايسه ات كنم...اما وادارم ميكني....وادارم ميكني...
-مگه من برات ال ايكس نخريدم؟مگه نگفتي نميخوام؟مگه نزدي نفله اش كردي گفتي ببر بفروشش دو تا ماشين لازم نداريم؟
-اون مال سه سال پيش بود.تو چرا نميخواي قبول كني آدما تغيير ميكنن؟
-آره مثل تو كه عوض شدي...
-معلومه كه عوض ميشم....بايد عوض بشم...من مرداب نيستم كه بگندم...تو هم بايد عوض بشي...اما چند ساله هيچ تغييري يا تلاشي براي هيچ تغييري ازت نميبينم...چرا اينقدر بي انگيزه اي؟تنها چيزي كه توي اين مدت زياد كردي عشق و علاقه ات به منه...اما اينا ديگه مال الان نيست....الان اين مدل جواب نميده....من يك زن كاملم....نميخوام مثل يك دختر بچه ي نوجوون زندگي كنم...ميخوام كاري كني بهت افتخار كنم...ميخوام مثل گذشته ها قهرمان من باشي...ميخوام هي بري بالا و بالاتر...اما انگار تو دلت نميخواد...
-من الان از زندگيم توي همين مقطعي كه هستم راضي ام اگه تو بذاري...
-من نيستم....من احساس ميكنم چهار پنج سال از زندگيم حروم شده....تو چهار پنج ساله فريز شدي....هيچ كار جديدي....اقدام متهورانه اي....هيچ....
-اين نظر توئه چون دلت ميخواد من مثل بقيه ي آدماي كه قبولشون داري باشم.ديگه كاراي من برات جالب نيست...همه چيز رو يادت رفته...شايد هم حق داري...من نتونستم تو رو وردارم ببرم هر جايي كه دوست داري.
-حرف مفت نزن من نميخواستم جايي برم من تو رو به همه ي اون آدمايي كه ميگي ترجيح دادم اما مدتهاست ديگه متوقف شدي....من از اين توقف بدم مياد من از اين سكون ميترسم...چطور ميخواي توي درياي خروشان من با يك الك ساده ي فكستني طي مسير كني؟از هم دور ميمونيم؛از هم دلگير ميشيم؛از هم عصباني ميشيم.

ميدونم...ميدونم...ميدونم همه اش تقصير منه.يكي درونم هست كه اينطور مواقع هي ميخواد دامن بزنه به آتيش جر و بحث ها....هي به خودم ميگم آرايه....آرلايه....آرايه....بيدار شو.....اين تو نيستي كه اين حرفها رو ميرني....اين تو نيستي كه اينطور رفتار ميكني...اين تو نيستي كه از مهربونترينت سو استفاده ميكني و اين تو نيستي كه محبتهاي اونو ناديد ميگيري...اما اوني كه درونمه ميگه نه....حقت داره ضايع ميشه....ماني يم منعه....ماني نميذاره....ماني نگهت ميداره...ماني پاابندت ميشه....با اينكه ميگه من همه كار برات ميكنم اما  در عمل يك نوع تنبلي و سستي خاص اجرا ميكنه...

شب منتظر ميشم بخوابه.ميشينم پاي چت و با دوستم درباره ي مسئله ي پيش اومده صحبت ميكنم...ميدوني؟من به ندرت با كسي از مسائل خصوصي زندگيم حرف ميزنم.خيلي به ندرت به خاطر برداشتهاي اشتباهي كه ممكنه بشه.به خاطر حرمتهايي كه از بين خواهد رفت و به خاطر شخصيتي كه شايد لا به لاي حرفهاي عصباني ام از همديگه خرد كنيم.اما اون شب اون فهميد كه من حال خوشي ندارم.با اينكه خيلي سعي كرده بودم عادي نشون بدم اما گفت چرا پكري؟ و همين شد كه بعد از سالها يكي باشه باهاش درد دل كنم.حرف كه ميزني با كسي...اونوقت لا به لاي حرفهات پي به اشتباهات مكررت ميبري...شايد هم چون آرومتري...بازگو كردن اتفاقات كليد رد دلخوريها و عصبيتهاست.چقدر خوبه كسي باشه باهاش حرف بزني و گوش بده و جايي كه لازمه حرفي كه لازمه بزنه.

بعد ميفهمم كه چقدر بدم...چقدر چيپ شدم...يعني حقير شدم...يعني كوچيك شدم...چرا شدم مثب زنهاي سطحي؟چرا تا اين حد تنزل كردم كه دغدغه هام اين چيزاي بي ارزش باشه؟من كجا و اين قهر و دعوا و خرف و خديثها كجا؟مني كه با هيچ ساختم و عاشق از هيچ ساختن بودم؛مني كه هيچوقت هيچ چيز مادي برام مهم نبوده؛چرا اينطور شدم؟به قول دوستم سحر دچار بحثهاي زنيكه اي شدم!از خودم به شدت بدم مياد.

اما دلم ميخواد ماني قدر بدونه...ماني عادت كرده بعه زني كه هيچوقت بهش سخت نگرفته...زني كه ازش نخواسته ك.ون خودشو پاره كنه تا زندگي مجلل داشته باشه...زني كه پا به پاش كار كرده و هيچوقت نميدونه توي حسابش چقدر پول داره؟رمز همه ي كارتهاش دست اونه و هيچوقت نخواسته بدونه ماني با پولهاش چيكار كرد؟نه كه قدر ندونه...اما انگار براش عادي شده.به جاي اينكه منو تشويق كنه بابت اين كارها زنهاي برعكس من رو شماتت ميكنه.يك نوع تشويق منفي.

نه....ماني بهترينه....بهترين...شايد ديگه دوره ي قهرمان بازيهاش سر اومده اما مهربون ترين و قابل اعتماد ترين و دوست داشتني ترين شوهر دنياست...

نزديكاي صبحه كه ميرم بخوابم.خوابه خوابه...خودمو مثل جوجه لاي پشماي سينه اش مخفي ميكنم . صورتمو ميمالم توي سينه اش.محكم بغلم ميكنه و ميبوستم و ميگه كه خيلي دوستم داره.با خودم ميگم حتمن يادش رفته من چقدر امشب بد بودم.شايد خوابه و يادش نيست چون خيلي ازم دلخور بود.نتيجه اش اين شد كه صبح باج ديشب رو ازم گرفت و هر دو بيخيال كار شديم تا كام دل از هم بگيريم.مهر بعد از قهر خيلي خيلي ميچسبه و زيباست.و بعد ساعت 12 هر دو سر كار بوديم با يك عالمه عشق و تصميمات تازه.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:39 | لینک  | 

و سرانجام من هم خوره lost به جونم افتاد و همه اش هم تقصير اين تعطيليهاي پشت هم بي پدر مادر شد.فكر نكنم هيچ كدوم از شماها ركورد دو دي وي دي در يك شبانه روز رو داشته باشيد!البته اين سريال تا اينجا آنچنان كه تعريفش رو شنيده بودم نبود و يكي از عوامل اصلي كه باعث ميشه زياد به دلم نشينه اضافه شدن مرموزيت هاي پي در پي و زيادي و نچسبيده به ماجراهاي گمشده هاست.به نظر بدون وصله كردن هيولاها و دستگاهها و آدمهاي عجيب و غريب ساكن در جزيره باز هم همين روابط عادي بين انسانهاي با دست سرنوشت يكجا جمع شده و كنار هم قرار گرفته ميتونست جالب و به اندازه كافي هيجان انگيز باشه.مگر اينكه اين سريال نخواسته باشه فقط حكم روايي ماجرايي داشته باشه و پيامي رو پشت خودش يدك بكشه.شايد اين گم شدن و دوباره ساخته شدن رو با دارا بودن همان سابقه و گذشته؛خيلي از ماها خواهان باشيم.جزيره و سقوط اين فرصت رو شديدن در اختيار آدماش قرار ميده كه چيزي باشن كه آرزو داشتن يا چيزي باشن كه تا حالا نبودن.اين يك پوئن مثبت هست براي آدمهاي درگير در اين ماجرا.اينكه آدم به اين سوال خودش جواب بده:آيا اگر شرايط به گونه اي ديگر بود؛من ميتونستم آدم ديگه اي باشم؟ و آيا واقعن اينكه هميشه كمي ها و كاستيهاي خودمون رو طوق گردن شرايط و اتفاقها كرديم درست بوده يا نه؟همه ي آدمهاي اون جزيره ميتونند و فرصت اين رو دارند كه يك شروع دوباره داشته باشند.اما به نظر من اين اتفاق نمي افته و خيلي زود همه ميشن هموني كه قبلن بودن.با همون خصوصيات.با همون وي‍ژگيها.مثل خيلي از ماها كه به جاي پل كردن شكستها و استفاده از تجربيات گذشته؛همون حوادث و تجربيات رو وسيله اي ميكنيم براي نرسين.ميذاريم مدام نتايج اتفاقهايي كه در گذشته رخ داده از رسيدن به موفقيتهاي آينده جلوگيري كنه و طناب گذشته ها رو از ترس تجربه هاي جديد رها نميكنيم.غاقل از اين هستيم كه وقتي اينهمه اشتباه جديد براي مرتكب شدن وجود داره چرا يك اشتباه رو بارها و بارها تكرار ميكنيم؟
دلم ميخواد اگر قراره توي يك جمع باشم؛مفيد؛رهبر؛متفكر و به اندازه كافي قوي باشم.از آدمهاي منفعل به شدت فراري ام.
ساوير رو دوست دارم؛از كيت بدم مياد؛جك خودسري هاش رو نميپسندم و به شدت بهمن رو مياره جلوي چشمام و حتي اينهمه حس فنا شدن رو دليلي براش نميبينم مگر عذاب وجدان گذشته هاش،چارلي شخصيتي داره كه حالا حالاها براي شكل گرفتن وقت داره و هارلي بسيار صلح طلبه.سان اون زن كره ايه شخصيت جالبي برام داره.از شانون خوشم نمياد و سعيد رو به خاطر جسارتها و شجاعتهاش دوست دارم.لاك هميشه منو ياد پدر ميندازه...شايد توي اون جزيره ترجيح ميدادم همراه لاك باشم
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:39 | لینک  | 

سر و وضعش شیک بود اما شلخته.لباسهای مارکدار و موهایی که معلوم بود روزگاری به مدل جدید آرایش میشدن.ژولی پولی و کثیف.هیجده نوزده ساله میزد.عینک مد روزی داشت که روی شیشه اش پر از جای انگشت بود.دور دهانش کف کرده بود.خوش قد و قامت و تقریبن خوش بر و رو بود.اومد نزدیکم و گفت خانم من میخوام برم ونک کیفمو گم کردم،هزار تومن میدی بهم؟با تاسف و اندوه بسیار نگاهش کردم.بهش گفتم چی میکشی؟سکوت کرد.گفتم چقدر کارتو راه میندازه؟با انگشت نشون داد:پنج هزار تومن.پنج هزار تومانی رو چپوندم توی دستش و با خوشحالی رفت توی پارک بغل خیابون.با پسری همسن و سال خودش دست داد و خوشحال به سمت دیگه ای رفت.
توی راه همش با خودم فکر میکردم آیا این بهترین راهی بود که انتخاب کردم؟
...............................................
پ.ن:به خدا فقط نوزده سالش بود...
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 2:45 | لینک  |