تبليغاتX
پندارهای آرایه

اين چشمها نميدانست...نميدانست اگر بنشيند پاي حرفهايش نديده خواهانش ميشود. باز چشمهاي شيطان و شنگي بودند که ديگر به هر سو براي ديدن نميدويدند....اين دستها هم نميدانست...نميدانست اگر برايش بنويسد و بنويسد و بنويسد روزي ميرسد که جز براي نوشتن برايش حرکت نخواهد کرد....حتي آن سرانگشتها هم نميدانستند....نميدانستند آن روزها که بي قرار و يله و رها خودشان را لاي انگشتانش جا ميکردند، روزي مي رسد که دلشان ميخواهد جز سرانگشتانش چيزي را لمس نکنند...اين پاها نميدانست....نميدانست اگر هي برود هي بروي هي برود روزي مي آيد. روزي که جز رفتن به ديدارش را نمي خواهد. حتي آن اتاق هم نميدانست. آن اتاقي که روز و شب مهمان زمزمه هاي عاشقانه بود. آن پنجره هم که گاه گاهي ديدارش را قاب مي گرفت هم نميدانست....نميدانست اين گشودگي ها به قيمت هميشه بسته بودنش تمام ميشود. آن راه هم نميدانست. آن کوچه. که انتهايش به رازقي ها مي رسيد هم نميدانست...من هم نميدانستم...نميدانستم اگر دلم را بسپارم به تو تا کجا خواهي برد...دلم هم نميدانست...نميدانست اگر با تو همسفر شود آنقدر دور ميشود از من که راه برگشتش را گم کند و من بي دل بمانم. آن زاغ سياه روي درخت هم نميدانست....نميدانست از اين به بعد بايد شاهد زارزار زدنهاي من باشد به جاي خنديدن. حتي آن لبها هم نميدانست که اين آخرين بوسه چنان آتشش ميزند که هميشه سرخي اش شهره خاص و عام باشد.....

کم پيش مي آيد در يک نگاه، با ندانستن حتي چيستي و کيستي، عاشق شوم. آخر نميشود،يعني ميشود اما "او" بايد انقدر کمالات و جمالات داشته باشد و آنقدر توانا باشد که در يک فرصت کم آنها را عرضه کند، بي کمي و کاستي،تا بتواند آن دامي را که بايد بر من بنهد. آن هم توي يکي دو دقيقه. و "او" داشت. بين همه دوستانش ايستاده بود.با وقار خاصي.همه شان تقريبن خوش تيپ و خوش پوش بودند اما "او"جور ديگري چشم را مينواخت. ظاهرش متين بود و يک تيشرت يقه سه دگمه مکزيکي سفيد و سورمه اي پوشيده بود.سرشانه هاي زيبايش به خوبي توي آستين کوتاه آن جا گرفته بود و منظره دلخواهي را فراهم ساخته بود. بين انهمه آدم خوش تيپ؛ "او" طور ديگري مي درخشيد. نگاهش سنگين بود و عمق داشت.حتي آن لبخند کنج لبش هم طور ديگري بود. موهايش مشکي و مجعد بود و تا سرشانه هايش،پريشان ريخته بود.در يک زاويه خاص که مي ايستادم،چشمش به چشمم مي افتاد. شلوار مخمل کبريتي سورمه اي پوشيده بود. گاهي که از کنارش رد ميشدم،فقط بي توجه به صحبت بقيه گوش ميداد. مرا حتي نيم نگاهي نميکرد.آيا همين بي توجهي اش مجذوبم نکرده بود؟و همين بي اعتناييهايش نبود که من را هر روز به آن نقطه مي کشاند؟ هربار بهانه اي. دلم را خر ميکردم خِر کشان ميبردمش تا جايي که بود. دوري ميزدم و سعي در نماياندن خودم به او داشتم.لامصب!هيچ نگاه نميکرد.همه ي دوستان و همکارانش زل ميزدند به آدم،گويي با نگاهشان،لايه لايه حجاب و لباس را از تنت ميگيرند.اما او نه به من،به هيچ کس ديگري که از من زيباتر و بهتر بود هم توجهي نميکرد.داشتم کلافه ميشدم.داشتم کم مي آوردم.ميخواستم يک جوري بکشانمش سمت خودم.نمي آمد.رام نميشد.سارافن سفيدم را مي پوشيدم با آستينهاي آبي تو دل برو.جين دمپا گشاد آبي اقيانوسي را پا ميکردم و کيف و کفش همرنگش را. آن گوشواره و النگو و انگشتر سفيد ست را هم به سر و رويم آويزان کردم و لي باز هم هيچ. موهايم را بور کردم، آنقدر که زردي اش توي چشم بزند،حدس ميزنم از آنهايي باشد که موي بور دوست دارند،دريغ از يک نگاه.نگاهش سنگين و باوقار به يک گوشه سالن بود و لحظه اي بر روي من نريخت. پيش خودم تجسمش ميکنم که مردي با اين خصوصيات،چه نوع زني را ميتواند دوست داشته باشد؟ زن ايده آلش را توي ذهنم ترسيم ميکنم،حتمن از آن خانمهايي که با نگاهشان ابهت خود را به رخ ميکشند ميخواهد، نه، او نميتواند نگاه گرم و صميمي من را دوست داشته باشد. دلش يک نگاه سرد و نامهربان ميخواهد. يک نگاه سرکش. از آن دسته مردهايي است که دوست ندارد يک زن هي دور و برش بپلکد و خودش را خفه کند با ناز و عشوه تا بلکه در دلش جا شود.ناز و عشوه هيچ زني را در قلب اين مرد ؛بزرگ نميکند، که کوچکش ميکند. از آن دسته مردهايي است که دريا دل اند.پس زن کوچک توي دلش جاي نميگيرد.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:46 | لینک