کم پيش مي آيد در يک نگاه، با ندانستن حتي چيستي و کيستي، عاشق شوم. آخر نميشود،يعني ميشود اما "او" بايد انقدر کمالات و جمالات داشته باشد و آنقدر توانا باشد که در يک فرصت کم آنها را عرضه کند، بي کمي و کاستي،تا بتواند آن دامي را که بايد بر من بنهد. آن هم توي يکي دو دقيقه. و "او" داشت. بين همه دوستانش ايستاده بود.با وقار خاصي.همه شان تقريبن خوش تيپ و خوش پوش بودند اما "او"جور ديگري چشم را مينواخت. ظاهرش متين بود و يک تيشرت يقه سه دگمه مکزيکي سفيد و سورمه اي پوشيده بود.سرشانه هاي زيبايش به خوبي توي آستين کوتاه آن جا گرفته بود و منظره دلخواهي را فراهم ساخته بود. بين انهمه آدم خوش تيپ؛ "او" طور ديگري مي درخشيد. نگاهش سنگين بود و عمق داشت.حتي آن لبخند کنج لبش هم طور ديگري بود. موهايش مشکي و مجعد بود و تا سرشانه هايش،پريشان ريخته بود.در يک زاويه خاص که مي ايستادم،چشمش به چشمم مي افتاد. شلوار مخمل کبريتي سورمه اي پوشيده بود. گاهي که از کنارش رد ميشدم،فقط بي توجه به صحبت بقيه گوش ميداد. مرا حتي نيم نگاهي نميکرد.آيا همين بي توجهي اش مجذوبم نکرده بود؟و همين بي اعتناييهايش نبود که من را هر روز به آن نقطه مي کشاند؟ هربار بهانه اي. دلم را خر ميکردم خِر کشان ميبردمش تا جايي که بود. دوري ميزدم و سعي در نماياندن خودم به او داشتم.لامصب!هيچ نگاه نميکرد.همه ي دوستان و همکارانش زل ميزدند به آدم،گويي با نگاهشان،لايه لايه حجاب و لباس را از تنت ميگيرند.اما او نه به من،به هيچ کس ديگري که از من زيباتر و بهتر بود هم توجهي نميکرد.داشتم کلافه ميشدم.داشتم کم مي آوردم.ميخواستم يک جوري بکشانمش سمت خودم.نمي آمد.رام نميشد.سارافن سفيدم را مي پوشيدم با آستينهاي آبي تو دل برو.جين دمپا گشاد آبي اقيانوسي را پا ميکردم و کيف و کفش همرنگش را. آن گوشواره و النگو و انگشتر سفيد ست را هم به سر و رويم آويزان کردم و لي باز هم هيچ. موهايم را بور کردم، آنقدر که زردي اش توي چشم بزند،حدس ميزنم از آنهايي باشد که موي بور دوست دارند،دريغ از يک نگاه.نگاهش سنگين و باوقار به يک گوشه سالن بود و لحظه اي بر روي من نريخت. پيش خودم تجسمش ميکنم که مردي با اين خصوصيات،چه نوع زني را ميتواند دوست داشته باشد؟ زن ايده آلش را توي ذهنم ترسيم ميکنم،حتمن از آن خانمهايي که با نگاهشان ابهت خود را به رخ ميکشند ميخواهد، نه، او نميتواند نگاه گرم و صميمي من را دوست داشته باشد. دلش يک نگاه سرد و نامهربان ميخواهد. يک نگاه سرکش. از آن دسته مردهايي است که دوست ندارد يک زن هي دور و برش بپلکد و خودش را خفه کند با ناز و عشوه تا بلکه در دلش جا شود.ناز و عشوه هيچ زني را در قلب اين مرد ؛بزرگ نميکند، که کوچکش ميکند. از آن دسته مردهايي است که دريا دل اند.پس زن کوچک توي دلش جاي نميگيرد.
