تبليغاتX
پندارهای آرایه


پندارهای آرایه





















مثل یک الهام....بعد اینهمه سالها؛حالا خوب میدونم کی هستی....کی خوابی...کی بیداری...کی حوصله نداری... مثل یک الهام میفهمم لحظه لحظه هاتو....اینکه الان پای کامپیوتر خسته نشسته ای تا من بیایم؟ یا توی کار پر استرست،لحظه ای زده ای اینجا تا بیایم سلام احوالپرسی بکنم بروی....بعد اینهمه سالها؛هنوز هم اون لحظه ای که مطمئن میشم هستی؛چه از روی تاریخ و ساعت ایمیلهام؛که این روزها اول اونو چک میکنم بعد میام؛بعد اینهمه سالها؛ هنوز هیجانی عجیب میگیرم....از بودنت...از اینکه صدای نفسهاتو میشنوم...از اینهمه راه دور حتی....حست میکنم...و نمیدونم عادته یا چیزی دیگه که مثل همون روزای اول قلبم لحظه ای از سلامت می ایسته...من این روزها زیاد به این قدرت جادویی تو فکر میکنم...این روزها بیشتر از همیشه سینما رفتنامونو میخواد زیر بارونای پاییز...دلم میخواد دستکشامو در بیارم....دستمو ببرم توی جیبت تا گرم بشه...تو این روزا خیلی سردته....میدونم....و جیب من به اندازه ی دستهای تو نیست....این روزها سردته و اینو موهای سفید شده ی شقیقه هات بهم میگه....این روزها سردته و من هم....کاش میشد این یک نامه عاشقانه باشه...
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 3:19 توسط آرایه| |

چند سالی هست میخوام یک ماشین بخرم....
پنج ماهه میخوام یک شلوار کتون خوشگل و طرحدار کرم بخرم....
چهار ماهی هست میخوام یک رژ لب مایع براق گلبهی کمرنگ بخرم....
سه ماهه میخوام یک شال جدید بخرم....
دو ماهه میخوام دستمال پاک کننده آرایش یا شیرپاک کن خوب بخرم...
یک هفته است میخوام جین نقره ای بخرم...لوله تفنگی...راستی بهت گفتم این مهمونی دو هفته عقب افتاد و تا اون موقع میشه اون تیپی که بهت گفتم رو با اون شلوار جین نقره ای و بوت بزنم بدون اینکه بهم بگن هول کردم؟!
....................................

وای به روزی که آدم به جایی برسه که هیچ ترانه ی عاشقونه ای بهش فاز نده...
تبصره ۱: ببخشید؛ آدم نه.....من.
تبصره ۲: من نه...یک دیوونه خونه.

...............................................
پ.ن:نه...فقط دلم میخواد بدونم با اون نگاه دل آدم آب کنت چی رو میخوای ثابت کنی هان؟برش دار اون عکستو کفری ام میکنه.

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:44 توسط آرایه| |

رو به رویت نشسته ام....توی چشمهایت نگاه میکنم....دالانهای بی انتهایی که هر بار میتوانی بار اولت باشد و تویش گم شوی...لحظه ای مکث میکنی...نگاهم میکنی....چشمهایت را تنگ میکنی....میگویی چرا مثل غریبه ها نگاهم میکنی؟ یک دریا خنده از چشمهایم می پاشد روی صورتم...شرمنده از اینکه مچم را گرفته ای میگویم آخر برایم غریبه ای.....
غمگنانه است.....اما همین صحنه های ساده و معمولی من و تو را می سازد...لحظه های من و تو به همین سادگی میگذرد....به سادگی لحظه هایی که مطلقن به هیچ چیز فکر نمیکنیم....آرامیم...و در تکرارهای خوشایندی مرور میشویم...من و تویی که شاید دیگر تمام شده ایم....خیلی وقت است از دید دیگران تمام شده ایم و حالا اینجا....توی این نقطه..... بارقه هایی از شروع های من و تو متولد میشوند....بی آنکه کسی بداند....یواشکی میشویم...و زندگی را مرور میکنیم....و همه سالهاست از یاد برده اند سرزندگی ما را که لای غبار روزها گم شد. من و تو میتوانیم باز هم شروع شویم مگر نه؟ به شروعی دوباره فکر کرده ای؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:21 توسط آرایه| |

میگه:تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است ، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم !
در اينصورت  كره زمين مانند فردي 46 ساله خواهد بود! هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره ي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم !اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي ، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند. اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود ! يعني زمين آنها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد  و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد . در اوايل هفته ي پيش ميمون هاي آدم نما به آدمهاي ميمون نما تبديل شدند! و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت . انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!! بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي گذرد و...
حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره ي 46 ساله آورده است !!! او طي 40 دقيقه ي بيولوژيكي از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است . او خودش را به نسبتهاي سرسام آوري زياد كرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!سوختهاي اين سياره را مال  خود كرده و همه را به يغما برده است! و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حمله  برق آسا نگاه مي كند!!!!!!!!!!!!
 
بعد من به این فکر میکنم که از شناختنت چقدر میگذره؟ از اومدنت؟ از گرمی آغوشت بعد از اون هماغوشی تلخ وسط اون زمستون سیاه و سرد...هان؟چقدر میگذره؟ بگو ببینم از رفتنت....از رفتنت و به مجسمه سکوت تبدیل شدنم چقدر میگذره ؟از اون لحظه ای که دیگه دلم واقعن لرزید..از رفتنت.از قطعی شدن رفتنت. دو روز دیگه این موقع تو کجای کره زمینی و من کجا...هوم؟چقدر از اون روزا میگذره؟ از اون جمله ی دلم براتون تنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ شده ات.....همونی که یک ربع بهش نگاه میکردم و اشک میریختم....از اون لحظه چقدر میگذره؟
.................................................
پ.ن1: شماها تا حالا پیش اومده که رسمن به غلط کردن بیفتید؟ هان؟ اوهوم...برای من همین دو روز پیش، پیش اومد. من باشم دفعه ی دیگه بخوام هنر!!! آشپزی به خرج بدم. رسمن دهنم سرویس شد و به هیچ کاری نرسیدم. همه چیز نصفه نیمه پیش رفت. پذیرایی در حد فاجعه. قسمت دهشتناک ماجرا این بود که اصلی ترین غذاهای شام رو مثل بیف استروگانف و لازانیا توی فر جا گذاشته بودم و اصلن سر سفره نرسید. البته قسمت زیادیش تقصیر این کسی بود که قرار بود به من کمک کنه.ده بار گفتن اینا رو یادت نره و اصلن هیچ.مهمونای بیچاره هم کله شون داغ شده بود و حالیشون نشد چه کلاهی سرشون رفته.از آرایشگاه که اومدم به زور مانی رو بردم آتبیه. میگفت ولم کن دیر شده من حاضرم اصلن عکس نداشته باشم اما صاحبخونه ی بیشعوری نباشم. نتیجه اینکه ما ساعت نردیک  و مثل عروس دومادا رسیدیم.خب یک تعدادی از مهمونای طفلکی هم که فکر کرده بودن امسال هم مثل پارساله که جای سوزن انداختن نبود هم زودتر اومده بودن.میگفتن پارسال ساعت 8 اینجا کلی بزن برقص بوده و حالا هیچکی نیست چرا؟ نمیدونستن من هرچی ورد بلد بودم خوندم تا مهمونا دیر برسن! مانی هم اینقدر حرص خورد و من رو حرص داد سر دیر شدن که نگو. استرس و ناراحتی توی همه ی عکسای آتلیه ای مون تابلوئه. به همه ی مردای زندگیم فک میکردم و اینکه توی این شرایط واقعن هیچکدوم میتونستن منو درک کنن و باهام همراه بشن و جای حرص خوردن و دادن به جنبه ی هیجان انگیز ماجرا نگاه کنن؟ میشد واقعن توی اون مسیر شاد بود؟ساده گرفت و خندید و از با هم بودن لذت برد؟ حتی وقتی راه همیشگیمون بسته بود؟پلیس هم عجب وقتایی میاد چه مسیرایی رو میبنده.مسیری که 5 دقیقه بعد ما رو به خونه میرسوند بسته شده بود و  45 دقیقه چرخیدیم. میگم دو تا کارگر گرفته بودم پذیرایی کنن آخرشم خمدم همش دنبال کاسه و بشقاب میدویدم.نمیدونم چرا ایرانی جماعت توی هر سمتی هست اهل دودره بازیه.راستی بفرمایید کیک!
پ.ن2: بین اونهمه آهنگ قشنگ شاد رپ و رقصی و تولدی و اینایی که جمع کرده بودم؛بین اونهمه یالا یالا رقص و شادی و خط دائم ندارم اما ایرانسل که دارم و جیگیلی و اینا....همه ی بچه ها دیوانه وار گیر داده بودن به" وای...تنها شدم آی!!! کجای دنیای!!!مگه منو نمیخوای!!!" مال بنیامین. میخوندن و میرقصیدن. رقص و بزن بکوبمون خوب بود هرچند به طرز عجیبی نصف مهمونا نیومدن اما همینایی که اومدن هر نفر انداره ی ده نفر بودن. به زلزله گفته بودن زکی.من نمیفهمم اینایی که یک دعوت به شادی رو ایگنور میکنن از زندگی چی میخوان؟فلسفه شون چیه که دم اومدن مهمونا زنگ میزنن بهت و بهونه های مزخرف میارن؟!!!شک ندارم وقتی یک خوشی رو ایگنور کنی یک ناخوشی جاش میاد.
پ.ن:جای خالیت هنوزم توی ذوق میزنه...مخصوصن که دوستی باهات هست تا درکت کنه...که از  همه ی ماجراهات بدونه...که هی سرتو بری توی گوشش و بگی اگه الان بود اینجوری میشد اونجوری میشد.نبودنت مهمونیها رو برای من فقط تا سرحد برطرف کردن تکلف تنزل داده.
پ.ن۳: افتادم رو دنده شغل عوض کردن و این به گمونم پایان دوره ی حرفه ای زندگی من!!دیگه تغییر برام شده مثل اکسیژن و لازم.یک کار خوب توی این شرایط شلوغ پلوغ پیشنهاد شده و من باید تا شنبه حواب بدم.میدونید معیارام چیه؟!!وای....نه...من از امید دور میشم....دیگه ناهارا با هم نیستیم....دیگه ۵شنبه هاش تعطیل نیست...خدایی باید گفت رزشک.
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 2:46 توسط آرایه| |

همه چی آرومه تو به من دل بستی....این چقدر خوبه که تو کنارم هستی....همه چی آرومه....غصه ها خوابیدن.....همه چی آرومه من چقدر خوشحالم....پیشم هستی حالا به خودم می بالم.....تو به من دل بستی از چشات معلومه....من چقدر خوشبختم همه چی آرومه....تشنه چشماتم منو سیرابم کن....منو با لالایی دوباره خوابم کن....بگو این آرامش تا ابد پابرجاست....حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست....همه چی آرومه من چقدر خوشحالم....پیشم هستی حالا به خودم می بالم....تو به من دل بستی از چشات معلومه....من چقدر خوشبختم همه چی آرومه....همه چی آرومه تو به من دل بستی .....این چقدر خوبه که تو کنارم هستی....همه چی آرومه غصه ها خوابیدن....شک نداری دیگه تو به احساس من
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا به خودم می بالم

از  اینجا دانلود کنید.از حمید طالب زاده.
.......................................................
مرسی که هستی....
کیک رو عوض کردم...آس دل گرفتم...اون یکی شاید خوشمزه تر باشه اما زیباتر نبود نه؟ :)

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:4 توسط آرایه| |

تا تو دستامو گرفتی‌ ، راهم از دنیا جدا شد
توی آغوش تو چشمم به جهانی‌ تازه وا شد
بغض من از تو شکست و گریه شعر بی‌ صدا شد

تا تو دستامو گرفتی‌ ، لحظه از شماره افتاد
لحظه های از تو مردن ، زندگی‌ رو یاد من داد
با تو برگشتم به دنیا ، به شروع هر دوی ما
از خودم بریده بودم ، با تو برگشتم به فردا (به فردا)

بگو وقتی‌ تو نباشی‌ ، من کجای روزگارم
بگو بار گریه هامو روی دوش کی‌ بذارم
من که بی‌ تو با جهانم ، با خودم کاری ندارم
.............................................................
پ.ن هم نه! نقطه سر خط: مرسی که هستی...
پ.ن: دانلود كنيد درستش كردم بالا رو که ترانه تو نباشی آلبوم جدید هلن هستش.

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 0:33 توسط آرایه| |

ای....
ای.......
ای مثل من تک و تنها.....
دستامو بگیر که عمر رفت.....
همه چی تویی؛ زمین و آسمون هیچ....
.......................................................
پ.ن:نور تو بودی...کی منو از تو جدا کرد؟
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 2:29 توسط آرایه| |

خيلي....خيلي....خيلي ديوونگيه كه باز بياي خودتو گرفتار كني...باز بياي دل ببندي به عزيز راه دورت...باز ببيني شب و روزت شده چت كردن....ايميل زدن...تلفن كردن....باز ببيني داره خورد خورد از خودت ميگيرتت...نتوني....نتوني...نتوني كاري بكني....بخواي دوباره غرق شي.... وقتي الان ساعت 3 نيمه شبشه....و تو توي محل كاري هستي كه قول دادي ديگه چت نكني...اينترنت نري...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 11:13 توسط آرایه| |

من تاريكي مبهم و مه آلود را دوست دارم.خيال وهم گرفته را.من اين فضا را دوست دارم.اين ديوارهاي كرم رنگ و رو رفته را.و آن دود سفيد از عود برخواسته را.حتي آن شمعهاي كوچك پر نور را و آن نارنجي پاشيده  توي اتاق را.ملغمه ي بوي قهوه و سيگار را دوست دارم و عطر ريخته بر هوا را.ديد زدنت را از  پس تارك و روشن سياه و نارنجي.وقتي دستهايم را دور صورتت هلال ميكنم .دوست دارم وقتي افق ديدم ميشود چشمهاي تو.و تو در جوابم لبخند ميزني.من اين لبخند را دوست دارم.اين نگاه عميق بي بته را.اين نديده اي كه از چشمت ميجهد؛شيطنت وار و ميريزد به جانم را دوست دارم.راه رفتنت را دوست دارم.آهسته و باوقار.سينه جلو دادنت را.شانه عقب انداختنت را.اين ولنگاري توي حركاتت را دوست دارم.من سوختن از گرماي تنت را دوست دارم.دست كشيدن روي گودي سينه ات را.رج زدن سرانگشتانت را دوست دارم.گم شدن توي عطر موهايت را دوست دارم.من شنيدنت را دوست دارم.آويختنم به سرشانه هايت را.نوشيدن زمزمه هايت را.لب بر لب گذاشتن هايت را.بوسه هاي عميق و طولاني ات را دوست دارم.فشار دستهايت را.تنگي آغوشت را دوست دارم.من اين فقط تو،فقط تو گفتن ها را خيلي دوست دارم.من از اين فقط ها خيلي خوشم مي آيد.من مال تو بودن را به انتخاب دوست دارم.با تو سر كردن را.كنارت غنودن را.بيدار شدن را و خوابيدن را.رد بوسه ي طولاني ات روي سرشانه ي عريانم ميسوزد.مثل يك گرخه آتش چشبيده به بازويم.از سوختنش بوي عود و سيگار و ادكلن مي آيد.از گر گرفتنش بوي آغوش تو مي آيد.ميسوزد و دستهايت دور تنم حلقه ميشود.ميسوزد و پيكرت دور بدنم ميپيچد.ميسوزد و اين سوختن صداي آواز ميدهد....تو ، نمی دونی ، که صداتو ، گریه هاتو جا گذاشتی.......تو ، نمی دونی ، که هواتو ، نفساتو جا گذاشتی.....عطرت میونه اتاقم ، عکست تو آینه مونده......شال گردن خیس تو باز ، پهلوی شومینه مونده .....بوسه ات روي سرشانه ي عريانم جا مانده.نميداني چقدر سنگيني ميكند.زخم ميزند.بيتابي ميكند.من اين فضا را دوست دارم.كه يكي بخواند و سكوت باشد و من و تو و دستهايت.سكوت و من و تو و لبهايت روي سرشانه ام.سكوت و من و تو و لبهايم روي موهايت.سكوت و من و تو و در آغوش فشردنهايت.من دوست دارم يكي بخواند ....تو ، تو رو دوست دارم و گریه ، شب ها بیدارمو گریه.......تا شدم عاشق چشمات ، گریه شد کار ما گریه....و تو باشي و من و سكوت و يك عالمه نارنجي ريخته بر سياهي و بوي عود و عطر و سيگار و قهوه.دوست دارم سرم توي سينه ات گم باشد.بگويم نميداني من از اين مردك چقدر خاطره دارم...تمام لحظه هاي آن دو سال سوختن مي آيد جلوي چشمم و ميرود.تو نميداني من از اين مردك چقدر بدم مي آيد.تو...تو ،‌ نمی دونی ، که صداتو ، گریه هاتو جا گذاشتی....تو ، نمی دونی ، که هواتو ، نفساتو جا گذاشتی....سرت را سخت به سرشانه ام مي فشارم.فكر ميكنم توي ذهنت چه چيزي دارد وول ميخورد؟براي كه دلتنگي؟اين فكر كردنها را دوست دارم.دوست دارم به اينها فكر كنم و تو غرق خودت باشي و نداني من حتي فكر كردم به روزي كه نباشم.كه نباشي.كه فضا مبهم و مه آلود باشد و نارنجي و تاريك.بوي عود بيايد و سيگار و قهوه و عطر.و سرشانه اي كه از داغي لبهايت بسوزد و صدايي كه بخواند...اما هنوزم تو هستی ، انگار همین جا نشستی.....انگار که هستی هنوزم ، نگذشته حتی یه روزم.....تو ، تو رو دوست دارم و گریه ، شبا بیدارمو گریه....تا شدم عاشق چشمات ، گریه شد کار ما گریه....دوست دارم اينكه آن لحظه با همه ي كم حافظه گي ات چاره اي جز به ياد آوردن من نخواهي داشت.دوست دارم شانه اي باشد تا سرم را رويش بگذارم و فضا مبهم و مه آلود باشد و نارنجي و تاريك.بوي عود بيايد و سيگار و قهوه و عطر و صدايي بخواند تو ، نمی دونی ، که صداتو ، گریه هاتو جا گذاشتی.......تو ، نمی دونی ، که هواتو ، نفساتو جا گذاشتی.....عطرت میونه اتاقم ، عکست تو آینه مونده......شال گردن خیس تو باز ، پهلوی شومینه مونده .....و بگويم تو نميداني من از اين مردك چقدر خاطره دارم...ميداني؟عادت كرده ام به خاطره هايي كه با من زندگي كنند...با من نفس بكشند...با من گريه كنند و با من بخندند...خاطره هاي دور....خاطره هاي خيلي دور...و خاطره هاي نزديك...خيلي نزديك...آنقدر كه رد بوسه اي باشد كه روي سرشانه ات ميسوزد.
..................................................................................
پ.ن:تنم بومي تنت شده.مرسي كه بي نيازم ميكني.مرسي از اينكه نميشود بهت خيانت كرد.مرسي كه نميشود قالت گذاشت.مرسي كه نميتوانم رهايت كنم.مرسي كه نميتوانم قهر كنم يا دلگير شوم.
پ.ن:به جان خودتان اينبار مجاز مجاز بود.
...................................................................................

لحظه اي با من باش...

بهترین روزهای عمرم را ، توی آیینه ها تلف کردم
مثل لبخند در خودم بودم ، خنده را بی صدا تلف کردم
ابر شکل صدای پای تو بود ، توی خوابم مدام می بارید
ابرها را به آسمان بردم ، آسمان را چرا تلف کردم؟
من پر از بیست سالگی بودم ، من پر از بیست سالگی هستم
روزهای گذشته را بی تو ، مثل این روزها تلف کردم
تو به من خیره می شدی اما ، مردمک های من هوایی بود
با همین چشم های بی فردا ، چشم های تو را تلف کردم
نوجوانی پر از هوای تو بود ، روزهای بدون رژْ گونه
گونه هایم بدون تو پوسید ، صورتم را کجا تلف کردم؟
من قُرُق می شدم در آینه ها ، لنزهای شبم عوض می شد
نقره ی دوست دارمت را با ، حلقه ای از طلا...عوض کردم!

*حديث غلامي

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:8 توسط آرایه| |

از طرف آرايه به همه ي اونايي كه:

و یادتون اومد روزی برای کسی نامه های این شکلی با طرح لب میفرستادید!

یا یک عشق این مدلی رو تجربه کردی... 

یا اگه اینقدر خوش شانس بودید که امروز رو کنار هم بوده باشید؛با اینهمه عشق؛عاشقانه...

یا خیلی خیلی خیلی عاشقانه تر تر تر!

 یا.....

بقیه اش توی ادامه مطلب....

از آرایه به همه ی شماها که توی یک دسته ازینا بودید حداقل:


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 17:53 توسط آرایه| |

از تمام لحظه های امروزم وقتی را که در آرامشی عمیق چانه ام را به شانه ات تکیه داده بودم دوست داشتم.صدای نفسهایت می آمد و چقدر هم نزدیک.چشمانم را میبستم یا باز میکردم فرقی نمیکرد.حتی اگر تا اتاق دیگر میرفتم و عطری میزدم و می آمدم باز هم فرقی نمیکرد.تو بودی.با همان چهره ی شیرین و دوست داشتنی.با همان نگاه نافذ مشکی.همانی که تا عمق جانم را هنوز هم؛بله؛ هنوز هم آتش میزند.حتی اگر سیگاری روشن میکردیم و چایی حاضر میکردم تا برایت بیاورم؛باز هم تو آرام روی همان مبل کرم نشسته بودی و مثل رویایت زود نمیرفتی.محو نمیشدی.خیالی نبودی.بوی عطرت توهم و رویا نبود.صدایت که میپیچید در عمق جانم؛رویا نبود.انگشتهایت که با سرانگشتانم بازی میکرد؛لبهایت که خودش را به گونه ام میرساند و فشار اندکش روی پوستم...همه و همه رویا نبود.نوازشهایت حس کردنی بود و دوستت دارم گفتنهایت ملموس.دلم دیگر برایت تنگ نبود.حتی حس میکردم چقدر همه چیز تکراری است.چقدر داشتنت ساده است و چقدر پیش من ماندنت معمولی.چقدر من این نیم عشق و نیم هوس را دوست دارم.چقدر تو را با همان ساده بودنهایت دوست دارم.با همه ی رازهایی که از من نمیدانی.با همه ی کنجکاویهای گاه و بیگاهت.با همان چشمان مورب و بادومی ات. حتی با همان موهای پر و ژلناکت و خشک.که توی دست نمی آیند.با آن ریش نصفه نیمه ات.با همه ی شیطنتهایت.پنهان کاریهایت و ترسهایت.دوستت دارم.وقتی پیش من هستی ترمیم میشوم.از چه نمیدانم.اما ریست میشوم.گویی هر 108 دقیقه تو باید دستهایم را در دست بفشاری و در آغوشم بکشی و با هم بنشینیم چای و سیگار مهمان شویم.بعد من تمام میشوم.و بعد از نو ساخته میشوم.دیگری میشوم.رویاهایم نو میشود و خواستنهایم جدید.دوستت داشتنهایم اوج میگیرد و اطمینانم به تو فزونی می یابد.بعد مینشینیم به نوشته های دخترک بیچاره میخندیم...اینجا را ببین....آنجا را....بعد اگر حالم خیلی خوش باشد مثل امروز؛میگویم نترس....برایم اعتراف کن...و تو قیافه ی آدمهای حق به جانب را میگیری و او را رویاپرداز محالهایش میدانی.باور میکنم.تو را باور میکنم.جلوتر از خودم و شعورم.چون دوست دارم تو را باور کنم تا بتوانم لحظه های چای و سیگار و خنده را با "تو" داشته باشم.لحظه هایی که یواشکی به مکانهای هم میخزیم و یواشکی در لحظه های هم شریک میشویم و یواشکی دوستت دارم میگوییم و یواشکی دعوا میکنیم و یواشکی میخندیم و یواشکی غمگین میشویم.یواشکی از همه ی کارهای یواشکی هم خبر داریم و یواشکیهایمان رو به روز رو تر میشود.دوست دارمت وقتی میخواهی از سیاه چال سوال پیچ کردنهایم خلاص شوی...دوست تر دارمت وقتی اعتراف میکنی و من حمایتت میکنم.و خنده هایت...شدید و تلخ.مثل زهرابی پشت عسل پنهان.گمانت نمیبینمشان؟همه ی تلخی اش را میچشم وقتی بلند سر میدهی شان.اما دوستش دارم.دوست دارم صدای قهقهه هایی را که هیچکس مانندش را نمیداند بشنوم.حتی اگر تلخ باشد و به شوری اشک آغشته.دوست دارم گوشم را بگذارم روی گودی سینه ات و صدای کج و کوله ی قلبت را بشنوم.تمام دل نگرانیهایت را بشنوم.دوستت داشته باشم و بگذارم حس کنم نیمی عشق به تو دارم و نیمی عشق به من داری.لذت ببرم از چرخیدنت پای گاز و آشپزخانه و مهمان شدنم به سیب زمینی سوخاری دستپخت عشق نصفه نیمه کاره ام!بعد از هم قول بگیریم یک روزی یک جایی همدیگر را مهمان کنیم.هر کس هر چه دوست داشت.میخواهم ببینم برایم چه رو میکنی؟منتظرم!من منتظرم.حتی آن نور نارنجی آمیحته بر سورمه ای طلایی هم منتظرت است!
میدانم که یادت رفته امروز چه روزی بود...مهم نیست! مهم این است که امروز من تو را داشتم و دستهایت دور شانه هایم حلقه بسته بود.مهم این است که تو امروز اینهمه نزدیک بودی.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 13:49 توسط آرایه|

نميخوام كه كار اشتباهي بكنيم...اگه برات مشكلي پيش مياد كه همو ببينيم اين كار رو نكن...من زياد از عكس العمل مردم نميدونم....اگه برات شرايط سختي رو رقم ميزنه بهتره كه نيام...

خيلي خوبه كه اينطور فكر ميكني..اما من ميخوام بياي...

..................................................................................

يك آبجو ميخواي؟براي حمامت؟

ميدونستم كه اون چند دقيقه قبل اينجا بوده....من به جايي كه آب ريخته بود روي بدنش دست ميكشيدم و لذت ميبردم .همه چيز درباره ي اون برام لذت بخش و شهوت انگيز بود.

 

اگه ميخواي ادامه ندم الان بگو...

هيچ كس ازت نميخواد...

......................................................

بهم گفت به خاطر اتفاقاتي كه افتاده معذرت خواهي نميكنه.

........................................................

من رو ببر به بهترين جايي كه تا حالا بودي...

اون كافه سر نبش چطوره؟با صندليهاي قرمز نايلون كشيده...اولين ميز گوشه ي سمت راست پنجره....كنار در نشستيم...قهوه اش بيمزه بود و ما نفهميديم كه شير و شكر نريختيم.

تو باعث شدي داستان خودم رو فراموش كنم

من خيلي خوش شانسم...

من بهش فكر ميكردم و نميدونستم دارم چيكار ميكنم.اون همه چيز رو ميدونست هر احساسي رو كه من كه داشتم...هر چي كه ميخواستم اون ميفهميد...هر چيزي رو كه فكر ميكردم حقيقت داره از بين ميرفت.....من مثل يك زن ديگه عمل ميكردم...انگار بيشتر از خودم بودم

تصميم گرفتيم دور باشيم از مناظر و مردم آشنا...و خاطرات تلخ...گذاشتيم روز تا هر كجا ميخواد ما رو ببره....رفتيم جايي كه منو متقاعد كرد كسي ما رو نه ميبينه نه ميشناسه

before you go

ممكنه كه هيچوقت همديگر رو نبينيم...قبل از اينكه تو بري...دوباره اين لحظه رو شيرين كن.....ما به هم شب بخير نميگيم...تا آخرين لحظه....من دستهامو روي سرم ميذارم....و قلب من اوي اونه...براي تمام چيزهايي كه ميدونيم...اين فقط يك روياست...تا آخرين لحظه

 

 

خوب خوابيدي؟

قهوه؟اميدوارم برات مهم نباشه اما بايد بپرسم...تمام اين دوستات در سرتاسر دنيا چطورين؟فراموششون ميكني؟بعضي از اونها رو دوباره ميبيني؟يا اجازه ميدي به يادت باشنيا بعضي وقتها براشون نامه مينويسي؟چطوري هماهنگش ميكني؟

منظورت چيه؟

من فقط ميخوام شرايط معمولت رو بدونم و بعد شرايط عاديت رو حدس بزنم بدونم كه تكليف چيه همين.

در مورد چي حرف ميزني؟شرايط معمول وجود نداره.فكر ميكني چي باشه؟به من هم بستگي داره؟ تو كسي هستي كه ازدواج كردي و نميخواي همسرت رو ترك كني.

كه چي بشه؟با كسي برم كه همه رو دوست داره اما شخص به خصوصي رو نه؟

من باهات صادق بودم

بله البته بودي

تو هميشه احتياج داري و نميشه از بينش برد

من نميخواستم هيچوقت به تو نيازي داشته باشم.

خب پس چرا ميخوري؟ چرا ميخوابي؟تو كه به هيچي نياز نداري...من تو رو ميشناسم..تنها چيزي كه برات اهميت نداره اينه كه...چه ر ازي تو وجودت هست؟

تمومش كن....

بعد از اينكه تو بري من مجبورم تا پايان عمر همينجا بشينم و ببينم چي پيش مي ياد و البته اگه چيزي پيش بياد و فكر كنم تو با يك خانم ديگه توي يك كشور ديگه آشنا ميشي و از دوستهاي قبليت كه منم جزوشونم ميگي؟

ميخواي كه من الان چي بگم؟

من نيازي ندارم تو چيزي بگي هيچي نيمخوام بگي

من معذرت خواهي نميكنم

هيچكس از تو نميخواد

باشه...من فكر نميكنم كار اشتباهي كردم

تو هيچوقت چيزي احساس نميكني...شما مردا زندگيتونو محدود كرديد به لذات جنسي و يا گوشه نشيني عاشقونه با هر كس ديگه اي هر جا كه حسش كني.در حاليكه بقيه ما بايد ممنون اين لحظه باشيم.برو دور شو...آدم نبايد اينهمه ترسو و تنها باشه...همه حرفات دروغه

من فقط نميخوام به تو نياز داشته باشم

چرا؟

چون من نميتونم تو رو داشته باشم

چون نميتونم تو رو داشته باشم

تو همه ي حرفات دروغه...چه فرقي بين اين دو تا هست؟

نميفهمي؟نميفهمي منو؟من فقط ميخوام حقيقت رو بدونم و حقيقتن اگه ندونم ديوونه ميشم....خب پس لااقل به من بگو اين چه احساسيه كه دارم؟من هيچوقت اينجوري نبودم و نميتونم نشون ندم چه احساسي دارم در حاليكه فردا همه چيز تموم ميشه

من از تو معذرت ميخوام...كه باعث شدم تو فكر كني چيزي كه بينمون بوده يك چيز عادي و معمولي بوده و چيز جديدي نبوده

چي متفاوتش كرده؟

وقتي كه راه ميرم وقتي كه مينويسم وقتي عكس مي اندازم وقتي هر كاري ميكنم فقط به اين فكر ميكنم تنها دليلي كه در موردش فكر ميكنم به به نظر ميرسه من فقط راهم رو اينجا ساختم ...به نظر مياد كه هر كاري كه من توي زندگيم كردم اين بوده كه آخرش به تو برسم...و وقتي فكر ميكنم فردا از اينجا ميرم بدون تو...نذار برم...

خداي من ما داريم چيكار ميكنيم؟

......................................

ماشينت كجاست؟

پشت كوچه

....................................

با من بيا

با من بيا

...........................................

يه آبجو ميخواي؟

تو با من نمياي مگه نه؟

برام مهم نيست كه چندبار فكرش توي ذهنم اومده اما فكر نميكنم كه كار درستي باشه

براي كي؟

براي همه...اون هيچوقت نميتونه از شدت حرف و حديث زندگي كنه... اون هيچوقت نميتونه سرش رو بالا بياره...من اون رو ميشكنم...اون حقش اين نيست...اون هيچكس رو تو كل زندگيش زندگيش آزار نداده...نميتونه از جاش پا شه...خانواده اش صد ساله كه دارن اينجا زندگي ميكنن...اون نميدونه چطوري جاي ديگه زندگي كنه...اگه من برم چي از عشق و اعتماد ميمونه؟

پس ما چي؟

تو مجبوري كه بدوني كه اگه ما بريم به محض دور شدنمون از اينجا همه چيز تغيير ميكنه

آره شايد بهتر بشه

مهم نيست كه چقدر از اينجا دور ميشيم من اين ترس رو با خودم ميارم هر لحظه اي كه كنار هم هستيم من حسش ميكنم و من از عشق نسبت به تو زده ميشم و سپس اين لحظه ها اين روزها اين حادثه ها....حتي اين چند روز...اين روزهاي زيبا تبديل به روزهاي كثيف و آلوده ميشه

فكر ميكني اين اتفاقي كه براي ما افتاد براي همه مي افته؟اين احساسي كه ما به هم داريم؟ما سخت خيلي سخت ميتونيم از هم جدا بشيم....بعضي از مردم تمام زندگيشونو دنبال همچين چيزي ميگردند. اما پيداش نميكنن...بعضيها فكر ميكنن اصلن وجود ندارهميخواي به من بگي كه كار درستيه كه از دستش بديم؟از دستش بديم؟

ما اسير انتخابهايي هستيم كه كرديم...تو نميفهمي...نميبيني...هيچكس نميفهمه كه وقتي زني انتخابي رو ميكنه؛ ازدواج و بچه دار شدن؛ از يه طرف زندگيش شروع ميشه و از طرف ديگه تموم ميشه....تو زندگي جديدي رو شروع ميكني و بايد ثابت باشي و محكم تا بچه هات بتونند رشد كنند و وقتي ميرندغ تموم زندگي تو رو هم با خودشون ميبرن..تو ميخواي حركت كني اما يادت نمياد به چه انگيزه اي چون هيچكس ازت نپرسيده حتي خودت.اما هيچوقت فكر نميكني كه همچين عشقي در همچين موقعيتي هم حتي ممكنه براي تو به وجود بياد...اما حالا داريش... من ميخوام براي هميشه حفظش كنم...اگه بريم...از دستش ميديم...من نميتونم اجازه بدم دو تا زندگي نابود بشه تا يكي آغاز بشه از بين بره...تنها كاري كه ميتونم بكنم اينه كه هر دوشو با هم حفظ كنم..

من ميخوام تو رو به شيوه ي خودم براي هميشه دوست داشته باشم ...تو يه گوشه اي از وجودم حفظت كنم...تو مجبوري به من كمك كني

نبايد همديگرو از دست بديم...نبايد از همديگه دور بشيم...شايد حسش كني شايد نه ... ولي به خاطر اينه كه تو توي اين خونه هستي ....شايد اگه فردا اون برگرده...نظرت عوض بشه...احساست فرق كنه

نميدونم

نگاه كن...من چند روز ديگه اينجا ميمونم

اين كار رو نكن

ما بعدن حرف ميزنيم لازم نيست الان تصميم بگيريم...شايد نظرت عوض بشه....شايد همديگه رو ببينيم و نظرت عوض بشه...

شايد براي تو اينطور باشه....اما من نميتونم...

من فقط يكبار همچين حرفي رو زدم ...قبلن همچين حرفي رو نزده بودم......اما چنين اطميناني فقط يكبار تو زندگي به آدم دست ميده...

 Hmm, he-he
Oh, hey
Doesnt matter (it doesnt matter)
Doesnt matter at all

Doesnt matter what your friends are telling you
Doesnt matter what my familys saying too
It just matters that Im in love with you
It only matters that you love me too

It doesnt matter if they wont accept you
Im accepting of you and the things you do
Just as long as its you
Nobody but you, baby, baby

My love for you, unconditional love too
Gotta get up, get up
Get up, get up, get up and show you that it

Doesnt really matter what the eye is seeing
Cause Im in love with the inner being
And it doesnt really matter what they believe
What matters to me is youre in love with me

Doesnt really matter what the eye is seeing
Cause Im in love with the inner being
And it doesnt really matter what they believe
What matters to me is youre nutty-nutty-nutty for me

(youre so kind)
Just what I asked for, youre so loving and kind
(and youre mine)
And I cant believe youre mine

Doesnt matter if youre feeling insecure
Doesnt matter if youre feeling so unsure
Cause Ill take away the doubt within your heart
And show that my love will never hurt or harm

Doesnt matter what the pain we go through
Doesnt matter if the moneys gone too
Just as long as Im with you
Nobody but you, baby, baby

Youre love for me, unconditional I see
Gotta get up, get up
Get up, get up, get up and show you that it

Doesnt really matter what the eye is seeing
Cause Im in love with the inner being
And it doesnt really matter what they believe
What matters to me is youre in love with me

Doesnt really matter what the eye is seeing
Cause Im in love with the inner being
And it doesnt really matter what they believe
What matters to me is youre nutty-nutty-nutty for me

(youre so kind)
Just what I asked for, youre so loving and kind
(and youre mine)
And I cant believe youre mine

Doesnt matter what they say
Cause you know Im gonna love you anyway
Doesnt matter what they do
Cause my love will always be with you

My love for you unconditional love too
Gotta get up, get up
Get up, get up, get up and show you that
My love is true, and its just for you, uh

Doesnt really matter what the eye is seeing
Cause Im in love with the inner being
And it doesnt really matter what they believe
What matters to me is youre in love with me

Doesnt really matter what the eye is seeing
Cause Im in love with the inner being
And it doesnt really matter what they believe
What matters to me is youre nutty-nutty-nutty for me

Nutty-nutty-nutty my love for you
I cant believe my dreams come true
Ive finally found somebody whose heart is true
And best of all you love me to
And nutty-nutty-nutty my love for you
I cant believe my dreams come true
Ive finally found somebody whose heart is true
And best of all youre nutty-nutty-nutty for me

بعد نوشت:
the bridge of madison county؛ فيلمي كه دو هفته اي رفته روي اعصابم.خيلي قشنگه.متن بالا هم يك قسمتهايي از ديالوگهاي اين فيلم بود.بهتون توصيه ميكنم ديدنش رو اگر تا به حال نديديد.اينجا هم لينك قسمتهايي از فيلم و آهنگها رو براتون گذاشتم.

http://www.imdb.com/title/tt0112579/
http://www.youtube.com/watch?v=VYMePF2CCcQ&NR=1
http://www.youtube.com/watch?v=E1mPsTp8jno

http://www.facebook.com/video/video.php?oid=12567015515&v=45075686636

http://www.youtube.com/watch?v=VYMePF2CCcQ
http://www.rhapsody.com/album/the-bridges-of-madison-county-ost/ill-close-my-eyes/lyrics.html
http://www.rhapsody.com/album/the-bridges-of-madison-county-ost
http://mp3.rhapsody.com/album/the-bridges-of-madison-county-ost/doe-eyes-love-theme-from-the-bridges-of-madison-county
http://www.sing365.com/music/lyric.nsf/Doesn%27t-Really-Matter-lyrics-Janet-

Jackson/07BF6D35ED4D16CF48256916000618A6

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 16:45 توسط آرایه| |

هميشه فکر ميکني يک نفر مي آيد؛خيلي وقتها دوست داري خواب ببيني يک نفر مي آيد؛و خيلي وقتها علاقه عجيبي به پراندن پلک راست چشمت داري.حتي لحظاتي که روزمرگي زندگي در لفافه پر مهرش ميگيرتت؛يک عطر؛يک صدا يک لحن؛يک کلمه ميگرد ميبرتت؛کشان کشان؛حتي دوان دوان؛بي آنکه خود بداني کي با چه سرعت به اينجا رسيدي؟مرور ميکني؛برميگردي؛برميگردي و برميگردي؛توي اتاقت نشسته بودي که موباليت زنگ خورده و يک شماره ناآشنا؛برميداري و صدايي ناآشناتر ميشنوي؛بس غريبه؛گويي اشتباهي رخ داده و جز اين نميتواند که باشد و لحظه خواهش ميکنم گفتنت؛ پس زمينه اين هوا و اين صدا؛صداي بلند شدن هواپيما؛رهايت نميکند و تو پنج دقيقه اي ميشود که گوشي توي دستت ماسيده و نگاهت به چهارچوب در؛روي ورقه کاغذي که موقع آمدن به اتاق از دستت افتاده و چقدر دنبالش گشته بودي؛خشکيده.آن روز خيلي درگير کار بودي و نفهميدي کي عصر شد و کي بايد بروي و کي بليطهاي رزرو شده به دستت رسيد و کي پول پيک را پرداحت کردي و حال از آنهمه کار انجام شده سه ساعتي گذشته و بعد چند ساعتي ديگر ميگذرد و ساکي که بسته اي و دلهره شيريني و عجيب و غريبي که به دل داري و قليان احساساتي که نميداني از کجا هي ميجوشد و چشمه مصدرش کجاست؟و تو هي پر ميشوي؛هي رو مي آيي؛هي بالا ميروي؛هي روي زمين بند نيستي.
آن روز خودت نبودي...چرا خودت بودي در قالب يک دختر بيست ساله هيجان زده.چقدر دلت نميخواست هواپيما به زمين بنشيند و چقدر ميخواستي اين سفر طولاني تر از آني که هست باشد.دلت ميخواست تو باشي و آنهمه لذت سکرآور و آن دستها و آنهمه گرمي و حرارت .ميخواستي تا آخر دنيا روي همان دو تا صندلي باشيد و جهان بچرخد و بچرخد و بچرخد و چه فرقي ميکرد؟تو و او که از دنيا بي خبر بوديد.به تمام معناي کلمه توي آسمانها بوديد.ميخواستي تا آخر دنيا تو باشي و دستهايت توي دستهايش باشد و  نگاهش ناز و نوازش بي پاياني را مدام به چشمهايت بريزد.ميخواستي تو باشي و زمزمه هايش زير گوشت بهترين آواهاي هستي را مرورت کند.(اين روزها همه تپش نگاه ميکنند شما چطور؟!)دلت يک آغوش گرم و يک خلوت دنج ميخواست و داشتند ميدادندت. اگر چه آغوش نبود؛اما کنار بود و اگر چه بوس نبود اما نوازش گونه هاي دستانش بود و اگر چه خلوت نبود و دويست و چهل نفر ديگر آن موقع شب توي آن آسمان زيباي مشکي پر ستاره و پولکي شريک اين تنها و تنها و تنها خاطره دلخواهت از تنها و تنها و تنها عشق زندگيت بودند؛اما تو خوش بودي.رها بودي.آزاد و دلشاد.توي آسمانها سير ميکردي و نه خيال بود اين و نه رويا. تا لحظه اي که چرخها به زمين رسيد و تو را کندند و جداکردند از اينهمه لذتي که بي پايان مي پنداشتي اش. از آنهمه مستي چه ماند جز تلخي خاطره هايش.حتي مرور کمرنگ خاطره آن نگاه ممتدي که دلت نمي آمدش بگيري اش از چشمانش هم ديگر تسلايت نيست.آن نگاه ممتد و شيرين.آن نگاه گرم و رونده که ميرفت تا مغز استخوانت ميسوزاند و هزار حرف نگفته دل را بر ملا ميکرد.حتي نبش قبر آن نگاه هم ديگر دلت را نميلرزاند.اينقدر خاکستر و خاکستر و خاکستر روي آن چشمها دادي که ديگر آتشش نگيرانتت...به اينجا که ميرسم اشکم مي آيد...هميشه تا همينجايش بيشتر نميتوانم بروم...توي همه روياهاي قبل از خواب شبانه امبه اينجايش که ميرسم استپ ميخورم.به اينجا که ميرسم گو کم مي آورم.


پ.ن:.....مال پارسالها بود...خیلی وقتها هم عطرش می آید و خودش نه......و تو فقط توهم میزنی... اینجانوشتمش...

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 11:48 توسط آرایه| |


بروم قهوه را بياورم؛بايد داغِ داغ باشد وقتي که انگشتهايم روي کيبرد است؛سر راه سيگار را بردارم و تکه اي از سوهان عسلي را؛بعد خودم را پرت کنم روي اين صندلي بلند و لم بدهم؛مديا پلير را خفه کنم با هر آهنگي که زمزمه اش ميکند؛نه....بايد سر راه تلفنها را قطع کنم؛موبايل را خاموش کنم؛شايد هم بايد پرده ها را بکشم؛خانه تيره و تار شود بعد آن نور قرمز و نارنجي را روشن کنم؛بگذارم بتابد روي دستهايم؛بعد درست وقتي که انگشتهايم تقه ميزند به کيبرد با کليدهاي مشکي وسوسه انگيزش؛و نور نارنجي پاشيده روي دستهايم؛قهوه را هورت بکشم و از خلق اين صحنه ي 3ک3ي لذت ببرم؛شهوت نوشتن توي خونم بدود و هوس بافتن حروف به هم بشود دقدقه ام؛بعد سيگاري بگيرانم و بگذارم کنج لبم؛عکست را بياورم جلوي چشمهايم و آنوقت از تو بنويسم.
بعد به نقطه اي دور خيره شوم و ندانم از کجا بر خورده اي توي لحظه هايم؟رشته ي کلاف سر درگمي را که به هم متصلمان کرد بيابم؛سرش را بگيرم؛تا برسم به انتهايش که همين لحظه اي باشد که سيگاري گيرانده ام و قهوه اي خورده و نارنجي طيفي به مشکي کيبرد و سرانگشتانم تابانده ام و دارم از تو مينويسم.
بعد همين شش روز پيش را بيابم؛شفاف و روشن؛همان روز که کشف کردم آن دو تا چشم مورب اگر چه زيبا نيست؛ اما يك دنيا حرف دارد و اگر از همين لحظه تا آخر عمر فقط نگاهشان كنم؛هر لحظه چيزي براي دانستن يافت ميشود.باز برسم به دوازده روز قبلش؛مهربانيهايت؛نواختنت با کلماتي که اغلب در کاربردشان خست نشان ميدهي؛مهمان ناخوانده ي سفره ي کلامهاي ناگفته ات کني مرا شايد براي دلجويي از دو روز قبلش؟ياد آنهمه دوندگي با آنهمه خستگي و مخلوط آنهمه يواشکي براي تو.اينکه تو لحظه اي بفهمي من به فکرت هستم.و بعد هيچ شدن همه ي آنها و خراب شدنش به دست يک ميمون معرکه.برسم به همه ي روزهاي يکشنبه؛شنبه و پنجشنبه و دوشنبه و جمعه و چهارشنبه اي که نگاهت را مهمان بودم.توي همه ي اينها ميرسم به آن روزهايي که بد بودي.از آنها زود رد ميشوم؛پک عميقي به سيگار ميزنم؛خصمانه مچاله اش ميکنم روي سي دي بينوايي که روي ميز است و دلم انگار هيچ نميخواهد ياد آن نامهربانيهايت زنده شود.انگار زخمي که تازه شود؛يا عطري که با گنداب آغشته شود؛يا خوشي که به زهراب بيالايد.دوست نداشتم آن روزها را.هرچند اعترافت ميکنم؛لذت رنجهايي که چشاندي ام؛ناب و بينظير بود.قبل از آن کسي برايش پيش نيامده بود که جرات رها کردن من را در خودش بيازمايد؛لاجرم؛رنجاب تلخ فاصله ها را که خودخواسته نبود و از خواسته ي خودخواهانه ي تو نشات ميگرفت ميچشيدم.رنج آميحته به لذت.مانندش را تجربه اي نداشتم و از داشتنش و تجربه کردنش لذت ميبردم.و اين برميگشت به طبع من که دلش ميخواهد هر موقعيتي را تجربه کند.گمانم نميرفت ؛هربار اين موضوع فکرم را پوسته پوسته ميکرد؛گمان ميکردم کو؟کي و کجا؟کي بيايد که اينقدر مرا در چنگالش داشته باشد که چنين حسي را به من القا کند؟آخرين جرعه ي قهوه را هورت ميکشم و گرمم که ميشود؛ميروم به آن ديدار سه نفره.آن شب رفتارت زننده بود.ناشيانه با من لاس ميزدي و انگار بازي را از ابتدا شروع کرده بودي.من هم همينطور.همه ي سعيم را کردم که يک وقت اضافه ي ديگر داشته باشم.تا بتوانم همبازيت شوم.شايد عميقن ميخواستم انتقام بگيرم و به تو بفهمانم بازي واقعي يعني چه؟و تو با تمام اعضاي وجودت درک کني که اگر من همه ي بازيکنان اصلي ام را به ميدان بياورم؛بايد توپ را بگذاري و زمين را ترک کني.بعد به خودم فهماندم که هر رفتار من با تو ميشود گل به خودي.ناجوانمردانه احاطه ام کرده بودي و  مشتاقانه برنده بودنت را ميخواستم.
تا فبل از آن؛مهربان نبودي؛حتي نامهربان هم نبودي.من بودم و خودم و بازي يکنفره اي که همبازي ام نبودي.آسان ميگذشت.آرام گرفته بودم.بعد از آنهمه طوفان حوادث رفتنها و آمدنها و عشقها و لبخندها؛آرامم کرده بودي.ديگر خبري از ماجراجويانه ترين لحظات زندگي ام نبود و من ماهي افتاده بر ساحل؛حتي دست از جست و خيز هم برداشته بودم و نيمه جان چشم به دريا داشتم.به آنهمه زندگي و تکاپو که در همين نزديکي ام بود و من تن به مردن و بي بالندگي ميساييدم.

دوست داشتنت را آنچنان كه كسي را تا به حال نداشته ام؛ دوست دارم.اين نوع خاص خواستن را؛ اين نيمه عشق و نيمه دوستي و نيمه هوس را دوست دارم.اين ملغمه اي كه براي قالب روحم ميسازي را دوست دارم.دوست دارم خودم را توي اين قالب جا كنم.مثل وقتهايي كه اجازه ميدهي سرم را روي سينه ات بگذارم و نفسهايت را بشمارم.مثل آرامشي كه آن لحظه نصيبم ميكني.مثل خنده هايت كه شادم ميكند.مثل لحظه هاي پر حرفي ات كه دوستشان دارم.مثل راه رفتنت و يكريز حرف زدنت و با حركت دستها و چهره ات ماجرا تعريف كردنت.حالا حتي عصباني شدنم را از كارهايت دوست دارم.مثل آنروز كه يكي را مهمان خانه ات كرده بودي.بي آنكه به من بگويي.با چه خشمي مي نگريستمش.برايم مهم نبود كيست و جريان چيست؛مهم اين بود كه از خشم ميلرزيدم و تو با ديگراني آميخته بودي كه من نميشناختمشان.يا مثل همين مزاحمتهاي گاه و بيگاه اين دختر وصله پينه شده به ماجراهايت.خوشحالم كه همه ي بديهاي تو به من خلاصه ميشود در خوبيهاي ديگران به تو!

خوشحالم كه هستي.شايد نه آنچنان كه بايد باشي؛ يا دلم ميخواهد باشي؛اما همينگونه كه هستي خوشحالم.بعضي هستها را بايد پذيرفت.بايد پذيرفت و دوستشان داشت.اين را وقتي ميفهمي كه اين هستها نيست شوند.ميداني كه تحمل لحظه اي اين نيست بودن را ندارم.همين خوب است.تا همينجا بس است.سهم من از تو همين بس است. شايد زياد هم باشد.همينكه من احساس بهتري از خودم دارم.همينكه تغييرات خوب تو به چشم مي آيد.همينكه تو هستي براي همه ي ناگفته هايي كه فقط براي تو ميتوان گفت.
..................................................
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 0:7 توسط آرایه| |

16 ساله بودم هلیا ی "باردیگر شهری که دوست می داشتم " نادر را شناختم...اشک روی اشک می آمد بر صورت دردمندم.....دخترک قصه نادر کودکیی را پر از عطر بهار نارنج و راز نوارهای رنگین دامن زنان محلی ، گذرانده بود...از کودکی عاشق بود.....اما با نگاه خودش عاشق بود عشق را از طبقه بالای خا نه اش می دید نه از روی زمین... عاشق باغچه ای بود که روزی به دستور پدر تمامش را بیل زدند و سنگ به جای عشق کاشتند!!! و هلی هیچ نتوانست بکند چرا که همان وقت هم مشقهایش را دختر باغبان می نوشت چه رسد به حالا که بزرگ شده بود!!!

هلی داستان بزرگ شد و رویاهایش را در کودکی جا گذاشت....... رجعتی دوباره به ساحل مهربان و غمگین چمخاله را به باد سپرد... و مرگ رویاهای یک مرد را به نظاره نشست...هلی ماجرا به عاشق مهربان و منتظرش گفت" تمام شد"

اما " هلیا هیچ چیز تمام نشده بود. هیچ پایانی به راستی پایان نیست.در هر سرانجام ،مفهوم یک آغاز نهفته است. چه کسی می تواند بگوید * تمام شد * و دروغ نگفته باشد؟؟؟ "

هلیا آن مرد را درقلب یک انتظار به پوسیدگی کشاند....

"همانگاه که می توانستی روز را در من برویانی. در تو نگریستم و صدای فریاد سگ ها شب را در اعماق من بیدار کرد. هلیا! در آن لحظه های عذاب آفرین کجا بودی؟ "

هلیا را خواندم و گمان بردم همیشه این دخترهای ثروتمند داستان ها هستند که به عاشق پشت می کنند چرا که برق رفاه و تمول خیره کننده تر از برق عشق است......اما زمان زیادی نگذشته بود که شنیدم پسری از آشنایی دور در خارج از ایران دوست دخترش را که اتفاقا حامله هم هست رها می کند چون با دختری دیگر آشنا شده ، سرشار از امکانات!!! فکر کردم حتما این آقا آنجا باد غرب به کله اش خورده!!! گذشت تا زمزمه هایی از انواع مختلف این نوع رها کردن عشق به خاطر............. در ایران هم بالا گرفت ............. رنگ و بوی عشق عوض شد...عشق نشست در قالب چرتکه های قدیم و خیلی زود در ترازوی تمام دیجیتالی با ماشین حسابی کاملا الکترونیکی ارزش گذاری شد......... مردان عاشق به شیوه هلیا رفتند...هلیا های زیادی عاشقانشان را رها کردند...حالا هر کدامشان زیر یکی از این سقفهای ایران زندگی می کنند..آنها که هنوز هم یادشان هست کفشدوزک کودکیشان را...یا نجواهای شبانه عاشقیشان پای تلفن دور از چشم پدر مادر را...گاهی همدیگر را به یاد می آورند...بعضی هاشان از این رها کردن ها بسیار غمگین هستند...بعضی ها حاضرند برگردند به عقب تا شاید جبران کنند......بعضی ها از آنچه به دست آورده اند سرمستند و گمان می برند این بهترین کار است.... بعضی ها هنوز هم رفتن ها را باور نکرده اند.... اما یک دل را به چه بهایی معامله می کنند؟؟؟ کدام عیاری هست برای سنجش قیمت همه آن لحظه های ناب که بین یک عاشق و معشوق می گذرد؟؟؟ چند سرویس جواهر سند ویلا و خانه...ماشین و مقام شغلی می تواند آن همه بی آلایشی دست در دست هم داشتن و دلگرم کردن را به ما برگرداند؟؟؟ آیا هیچ گاه یاد آن بوسه های یواشکی نمی افتیم؟؟ یاد آن آغوش که طعم خوب در کنار هم بودن را زیر دندانمان گذاشت؟؟؟ روحمان را کجا جا گذاشته ایم که نا خودآگاه اشک می نشیند بر صورتمان با تک اشاره ای؟؟؟

کاش قاصدکها یادشان نرود برای عاشقان پیغام ببرند .....
......................................................
شمیم

بعد نوشت:این نوشته رو از لا به لای نوشته های محرمانه ی همکارم برداشتم که توی وبلاگ خصوصیش مینویسه.دیدم قشنگه حیفم اومد.اسمشم مستعاره و خودم گذاشتم شمیم.پس نوشته ی من نیست!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 2:42 توسط آرایه| |

  اين ترانه هم تقديم به پريشونيهاي اين روزات مسافر :
باید تو رو پیدا کنم .. شاید هنوزم دیر نیست .. تو ساده دل کندی ولی .. تقدیر بی تقصیر نیست .. با اینکه بی تاب منی .. بازم منو خط میزنی .. باید تو رو پیدا کنم .. تو با خودت هم دشمنی .. کی با یه جمله مثل من .. میتونه آرومت کنه .. اون لحظه های آخر از .. رفتن پشیمونت کنه .. دلگیرم از این شهر سرد .. این کوچه های بی عبور .. وقتی به من فکر میکنی .. حس میکنم از راه دور .. آخر یه شب این گریه ها .. سوی چشامو میبره .. عطرت داره از پیراهنی که جا گذاشتی میپره .. باید تو رو پیدا کنم .. هر روز تنهاتر نشی .. راضی به با من بودنت .. حتی از این کمتر نشی .. پیدات کنم حتی اگه .. پروازمو پرپر کنی .. محکم بگیرم دست تو .. احساسمو باور کنی ..
...........................................
پ.ن: ميخوام از امروز صبحمون فقط خاطره ي اين آهنگ بمونه با اين بيتش:"وقتی به من فکر میکنی .. حس میکنم از راه دور .." و براي همه روزهاي دوست نداشتني كه شايد برسند و من تو را نخواهم داشت...
پ.ن:تا ابد يادم ميمونه: آهنگ تقدير شادمهر... و تو...
پ.ن:حيف كه نتونستيد سايت پست قبل رو باز كنيد!حيف شد!
..........................................
بعد نوشت:
سفید پوشیده بودی...سفید پوشیده بودم...شیشه ها رو کشیدی بالا تا فارغ از هیاهوی دنیای بیرون باشیم....درست مثل چند لحظه قبل که دنیا محصور بود به سرانگشتای من که روی لبهات گذاشته بودم....و دوتا نگاه....نگاه مخملی گر گرفته... مثل تنهایی هایی که آتیش گرفته بود و سوخته بود...خاطره هایی که رنگ باخته باخته بود...و قلبهایی که حالا دلشون میخواست کمی بتپند...شاید کمی برای همدیگه....میخندیدم و فارغ...فارغ....فارغ از همه ی مصیبتهایی که اون بیرون اون خیابونها؛اون شهر؛اون بارون نصیبمون کرده بود....همین پیش پای دنیا...همین چند سال پیش....تو همچین هوایی بودیم که یارو اومد کنارت و شیشه رو دادی پایین و گفت حالت خوبه؟نمیدونم از اون قاب شیشه ی ماشین چی میدید؟به نظرم من و تو که سفید پوشیده بودیم و میخندیدیم...میدونی؟خندمون یکجورایی مصنوعی نبود...خنده ی تو عمق داشت...روح داشت...گفتی خوبم...با همون خنده...میدیدمت...برگشته بودم سمت تو...مثل همون نگاههای هر از گاهی که به هم مینداختیم...گفت چرا نمیتونی مستقیم بری؟یه جوراییت میشه؟میخندیدیم...حتی یک لحظه ته دلم نترسیدم...نه از خودش...نه از لباسش...نه از هیچ چیز دیگه...چون کنار تو من دیگه من نبودم...من یک دختر سر به هوای بازیگوش شیطون عاشق پیشه ی پانزده سال پیش بودم!تو کی بودی؟تو کی هستی؟
یادم هست.....یادت نیست....؟
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 13:24 توسط آرایه| |

تقديم به تو مهربونم؛
و تقديم به همه با احساساي دنيا؛اونايي كه هنوز يك بند انگشت چيزي به نام دل تو سينه شون ميزنه:

اگه ميري و دلم تنها ميشه....چشام از گريه مثل دريا ميشه...اگه خورشيد ميميره تو آسمون....اگه هم بارون اين ابرا ميشه....برو يادت رو ببر...برو يادت رو ببر....قاصدكها رو بگو...نيارن از تو خبر....خاطراتتو ببر وقتي ميري...بذار تنهاييمو باور بكنم...با خودت ببر صداي خنده ات رو....بذار من با گريه هام سر بكنم...روز رفتن همه عكساتو ببر ....همه نامه ها و حرفاتو ببر...اگه اون غريبه دنياي تو شد....برو و تموم دنياتو ببر....برو يادت رو ببر...برو يادت رو ببر.....قاصدكها رو بگو....نيارن از تو خبر....همه احساسمو كشتي اما....واسه گريه كردن اشكامو نبر....ديروز و امروزمو دادي به باد...لااقل اميد فردامو نبر....برو يادت رو ببر...برو يادت رو ببر...

...............................
پ.ن:نميدونم كي خونده؟اما اين آهنگ رو روي وبلاگ گذاشتم.دانلود كنيد!يك هفته است روي مخمه.
پ.ن:جواب كامنتهاي دو پست قبل عرض شد.

بعد نوشت:يك خانم يا آقايي با سرچ اين مطلب اومده اينجا :"او موهايش را با نارضايتي كوتاه كوتاه كرد!!!" آخه يعني چي؟حالا اونيكه با اين عنوان:"چگونه ميتوان با زن همكارها رابطه برقرار كرد" رو مياد ميشه يك توجيهي براش گذاشت!اما اين يكي!نوبره والا!

آي يكي بياد منو از اين وبگردي جدا كنه...خودمو دار زدم!كلي كار دارم به خدا...عر...عر...عر
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 9:55 توسط آرایه| |

دستم مثل ماهي از لاي انگشتهايت سر ميخورد درست مثل آنوقتها كه براي اولين بار كنارم راه رفتي و تماس دستهايمان با هم منجر به اين شد كه تو احساس كني حالا وقتش است سر انگشتانم را توي مشت بگيري و من نميدانم چرا با همه خواستني ام انگشتانم را جلدي از توي دستهايت بيرون كشيده بودم.بعدها گفته بودي بدت آمده و مي خواسته اي بدجوري انتقام اين حركت مغرورانه ام را بگيري.يك ساعت دست توي دست بودن خيسي مطبوعي را به دستهايمان هديه كرده و نه من و نه تو تمايلي به رها كردن دست هم نداريم.گويا ميخواهيم توي همين يك ساعت همه ي خطوط كج و معوج انگشتهاي هم را به خاطر بسپاريم.
سه ساعت پيش نيازي به صحبت نبود و چشمهايمان قرارشان را با هم گذاشته بودند.لب آب توي آن قايق فكستني قو شكل.نميدانم چه اصراري به فيلم بازي كردن ميان آنهمه آدم بود كه مثلن اصراري به با هم نشستن نداريم ها...اما ميدانم تمام تشويشت همين بود كه نكند طوري بشود كه از هم جدا بيفتيم.همينطور كه همه دلواپسي من اين بود كه فرصت از دست برود و من ديگر شايد هيچوقت نتوانم زانو به زانويت توي آب بنشينم و شب باشد و رود و تو برايم بخواني.توي گوشم.توي قلبم.توي تك تك سلولهاي بدنم آواهايي از تو جاري باشد.عطر تو اينقدر شامه نواز هست كه آرزو كنم كاش تمام باقيمانده ي عمرم توي همين قايق فكستني قو شكل بگذرد كنار تو و من سر در گريبانت.و همه ي دغدغه مان اين باشد كه چشمهاي موزي و مزاحم رد دستهاي ما را كه زير كوله ي من گم ميشوند نگيرند.جرياني از سرانگشتانت روانه ام ميشود  و چنان ويرانم ميكند كه بيم آن ميرود همان لحظه بميرم اگر دستت را رها كنم.ميپرسم چه حسي داري؟"يك چيزي از نگاهت به قلبم خنجر ميكشد".توصيف ابتدايي و ساده از عشقي كه توي رگهايمان دويده بود.
پا ميزنم....پا ميزنم...با سرعت....با شدت....هوا كمي  سرد است و من كمي لرزم ميگيرد.سكوت زيبايي دارد اين آب با آنهمه  طاق واژگون و ويرانه توي آب.با آنهمه پرنده هاي عجيب براي كشف شدن.پرنده هاي عجيب در كمين براي گرفتن ماهي.سكوت سرشار و سبزي دارد اين آب.اين شب.اين عشق.اين دستها.اين چشمها.اين آسمان پرستاره.هيچ چيز كم ندارد اينجا.تويي.منم.و همه دنيا كه توي دستهايمان مچاله شده.
من كسي رو دارم...خيلي وقته باهاشم....منم كسي رو دارم...خيلي وقته باهاشم...."ما فقط دوست عادي هم خواهيم بود"."آره درست مثل دو تا دوست".من به طرف تو احترام ميذارم.منم هواي طرف تو رو دارم.رابطه هاي قديمي تو براي من قابل هضم و احترام خواهند بود.ما كاري نخواهيم كرد كه به رابطه هاي دوست داشتني قديمون خللي وارد بشه."ما فقط دو تا دوست عادي هستيم".
د لامصب....اگه فقط دو تا دوست عادي هستيد اين فشار بدن و آغوش چيه؟اين دستي كه دلت نمياد رهاش كني؟اين چشمهايي كه چشم ازشون برنميداري؟اين احساسي كه تا به حال انگار تجربه اش نكردي؟اينهمه اصرار به ثانيه اي از هم جدا نيفتادن؟اين شب و اين خلوت و اين تپش چيه اگه دوست عادي هم هستيد؟اين نوازشها چرا ميكشتت اگه فقط يك دوست هستيد؟چرا نميتوني خودت رو راضي به كمتر ديدنش كني؟چرا قلبت از شنيدن صداي پاش مچاله ميشه؟چرا نميتوني جلوي اون تالاپ تلوپ لعنتيشو بگيري وقتي بهش نزديكي؟چرا محوريت تموم حرفهايت و آسمون ريسمون بهم بافتنات شده اون؟
بازهم شب.باز هم سکوت.باز هم آب ملايم.باز هم من و تو و بيشتر از آنهمه عشق.آنهمه عشقي که نميشود جايي جايش داد.لبريز شده ايم.از نگاهمان زده بيرون.پخش ميشود روي سطح آب.آب طلايي.يک سال گذشت و من و تو و باز هم اين آب.جفت دستهايم را توي دستهايت گرفته اي.به طرز مالکانه اي.سرم روي شانه ات ولو شده و داغي لبهايت را با سردي گونه ام تماس ميدهي.صدايم ميکني...همانطور زمزمه واري که من دوست دارم.صدايت ميلرزد.قلب من هم.شانه هايم را توي مشت ميگيري و مي چرخاني ام  سمت خودت."قول بده هيچ چيزي نميتونه ما رو از هم جدا کنه".نميدانم.الان که ميخواهم يادم بيايد هيچ چيزي از آن لحظه يادم نمي آيد.همه چيز را ساده و سرسري مي انگاشتم.ساده مثل استارت زدن يک ماشين.که بعد همه چيز خودش ميشود.کافيست چند حرکت کوچک انجام دهي.بعد پايت روي گاز است و ميراني.شايد از پيچ و خمهاي جاده يادم رفته بود.شايد اکنون بايد شکرگذار باشم که با مغز کوبيده نشدم توي ديوار بتني.يا از روي يک پل سقوط نکردم.توي اين ساده انگاريها خيلي اتفاقها ممکن است بيفتد.و مي افتد هم.يادم نمي آيد آن لحظه چقدر از اين قول و قرار خوشحال شدم يا غمي سنگين روي دلم نسشت.يادم نمي آيد مثل بدمستي کردنهاي توي مهماني که حتي مزه غذاهايي که خوردم يادم نمي آيد.نه يادم نمي آيد که حتي همان لحظه هم قدرت تشخيص ندارم.شايد آن شب که شانه هايم توي مشتهايت بود به همين سادگي به تو قول داده باشم.فقط يادم مي آيد بعد از آن من با دو تا شوهر زندگي کردم.يادم مي آيد از آن به بعد هميشه بين احساساتم درگير بودم.يادم مي آيد هيچ عشق و بوسه اي آنطور که بايد به دلم ننشست.هميشه تشويش.هميشه ترس.هميشه هراس.
شب رفته رفته سردتر ميشود.من داغ تر.صورتم شايد برافروخته تر.صدايم لرزانتر.کار سختيست خوردن اينهمه بغض و فرو کشتن اينهمه اشک.پا ميزنم.عرق ميکنم.قطره هاي درشت عرق از سر و رويم مي بارد.ميلرزم.صداي برخورد دندانهايم را هيچ رقمه نميتوانم کنترل کنم.مثل آن شب که خيس بودم.خيس خيس.و تو کاپشنت را به من پوشاندي.روي آنهمه خيسي گرماي تنت حس ميشد.گرم ميشدم.گرم.داغ.و داغ تر. در آغوشم گرفته بودي و تمام مسير رود تا هتل را سر به سينه ات بودم.ميلرزم.سردم ميشود.دستش را روي پيشاني ام ميگذارد و ميگويد چرا تب داري؟ بيا برگرديم.چشم باز ميکنم."پدر شوهرم".پا ميزنيم.قايق دارد به کناره ميرسد.ترس برم ميدارد.بعد از ده سال ميفهمم چه بر سرم آمده؟ده سال....چطور اين زمان را سپري کردم؟چه خواب سنگيني.کاش بيدار نميشدم.ميترسم.هراس برم ميدارد.جاي خالي تو که با آدمهاي ديگر پر ميشود.آنقدر پر که ديگر براي يادت هم جايي نيست.جايي براي ياد آن روز که مثل نوعروسها آمدم دانشگاه؛|آن روز که دادم موهايم را قرمز کنند و آرايش نسبتن غليظي کردم تا تو از دور ببيني که واقعن ازدواج کردم.آن روز.روز امتحان مواد و مصالح.خوب يادم هست.حالا کم کم همه پُري ها کنار ميرود و جا براي خاطراتت باز ميشود.ميدوي توي روزهايم.روزي که من را با موهاي قرمز ديدي و دوستانم که تبريک ميگفتند و جعبه شيريني که پخش ميشد و کلاسوري که از دست تو افتاد و چقدر باورت نميشد....چقدر مطمئن بودي همه اش يک بازي جديد است.بعد يک جايي تنها گيرم آوردي و بين خنده و گريه پرسيدي واقعن ازدواج کردي؟يعني رفتيد محضر؟يعني تمام شد؟دلت ميخواست يک نه کوچک و کوتاه بشنوي.خودت بعدها گفتي "دلم يک نه کوچک ميخواست تا همه بزرگي دنيا بيايد توي مشتم".بعدها گفتي "اگر ميدانستم آن قهر مسخره ي يک هفته اي به قيمت تمام زندگي ام تمام ميشود...".بعدها گفتي:"ميدانستم با تو نبايد دربيفتم...کاش فهميده بودم از اول هم تمايلي به برد من نداشتي".اينها را که ميگويي دلم آتش ميگيرد.دلم ميسوزد.به حال تو.به حال خودم.به حال شرايطي که تويش گير کرده بودم.به حال همه لحظه هايي که دود شد رفت هوا.
حالا که به گذشته برميگردم؛هزار و يک راه نرفته مي آيد توي ذهنم.ميشد...ميشد...ميشد زندگي را طور ديگري رقم زد.اما مگر چند سال داشتم؟چه توقعي از من داشتي؟که هنوز هم وقتي عصباني ميشوي؛وقتي دلت تنگ ميشود،وقتي يادت مي آيد من مال تو نيستم؛فرياد ميزني :"همين بچه بازيهاي تو هم خودت هم من را نفله کرد".
سردم ميشود.ميلرزم.چشمهايت مي آيد توي چشمهايم مينشيند.لبهايت از خشم ميلرزد.درست مثل همان لحظه اي که ميخواستي از من يک "نه" کوتاه بشنوي و به جاي يک خنده ي مضحک با يک بله ي مغرورانه شنيدي.
دلم ميخواهد روي همين پل دوباره کنارت بنشینم.درست مثل ده سال قبل.نه....مثل 15 سال قبل.کاش از 15 سال قبل تو مال من بودي.ميداني؟ما از ابتدا هم آخر خط بوديم.نه تو پذيرفتي نه من.بگذار یک ای کاش دیگر هم بگویم:"کاش آنروزها که باید برای تمام روزهایم تصمیم میگرفتم تنهایم نمیگذاشتی".آزارم میدهد اینکه من اینهمه سردم باشد و گرمای تو فاصله فاصله دشت و دریا و کوه دور از من؛کنار دیگران پرسه بزند و خودش را تقدیم دستهای غریبه و آشنایی که دشمن میدانمشان بکند.تو نمیفهمی.تو فقط میدانی من حالم خوب است.بیماریهایم ته کشیده.صبح با اکراه میروم سر کار و شب با خوشحالی برمیگردم و هراسم از صبحی دیگر است.فقط میدانی من پنجشنبه ها را خیلی دوست دارم و هیچوقت نمیفهمی چرا.نمیفهمی گاهی به طرز غریبی به یادت می آورم؛کسی را که انگار سالیان سال پیش درون من میزیسته و اکنونتابوت خاک گرفته ای بیشتر از خاطراتش نمانده و من به آنها هم رحم نمیکنم.توی نطفه خفه شان میکنم تا من را با بغضی که آبستنم میکنند خفه نکنند.نمیدانم این چه توهمی است که تو همیشه اینجایی همینجا پشت این تیره های استخوانی توی آن دیوانه ی سمت چپ سینه ام؛ و من پشت چراغ قرمز توی رویاهای کال فوری ام میبینمت.ساکت؛خاموش؛و مثل همیشه با غمی مبهم.میدانی؟دیگر اینها گرمم نمیکند.
................................................................
پ.ن:بعضي مکانها ساخته شده اند تا ويرانت کنند.هر جايي هرطوري هر زماني که در بروي؛باز تا پايت ميرسد آنجا تک تک آجرهاي بناهايش آوارت ميشود.پرتت ميکند توي خاطراتي که عمري فراري شان بوده اي.
پ.ن:يادش بخير...مثل چسب به هم چسبیده بودیم!همه جا!
پ.ن:كي ميدونه بليت كنسرت ماني رهنما رضا يزداني مهران مديري عصار رو از كجا ميشه تهيه كرد؟
..........................................................
لحظه ای با من باش...

از قهوه خانه ي سر ميدان شروع شد
از شکل هاي داخل فنجان شروع شد
مي آمدي و بافه ي گيسو به دست باد
و عشق از اين فضاي پريشان شروع شد
گنجشک تو شدم ،همه ي جفت بازي ام
از سيم هاي لخت خيابان شروع شد
- رحمت رساد شيخ اجل را – که بوسه مان
از باب " عشق و شور " گلستان شروع شد
پرسه شدي به باد ، هوا گردباد شد
بوسه زدي به ابر ، و باران شروع شد
حوّاي مينياتوري گيس گندمي !
از هيکل تو شوخي شيطان شروع شد
راضي شديم مثل دو تا گل به خاک هم
پيوند ريشه ها ، ته گلدان شروع شد
تو نور و آب خوردي و من غصه ي تو را
در تو شکوفه هاي فراوان شروع شد
 پژمرده بودم از خود  و لاغر ، هرس شدم ــ
ــ از تو (هوا و خاک) ، و شب گريه هام در
گلدان نه ــ اين سفالي زندان ــ شروع شد
گفتي بهار مي رسد و مي رسم به تو
اما بهار رفت و زمستان شروع شد
بگذر از اين بهار که نارس رسيده است
گنجشک کشته است وَ کرکس رسيده است
بگذر از اين بهار شکوفه فروش نحس
از خون «لاله» شيک و ملبّس رسيده است
بگذر از اين بهار که يک بار جا نشد
گلدان خاک پوش مرا. پس رسيده است ـ
ـ داغ مرا شکوفه دهد، تازه تر کند ؟!
از قهوه خانه سر ميدان شروع شد
از" دور بوسه دادن پنهان" شروع شد
نه فال و نه کتاب خدا ، سرنوشت ما
از شکل هاي داخل فنجان شروع شد 
 "شهرام میرزایی"

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 13:34 توسط آرایه| |

-الان میتونی از خونه بیای بیرون؟-یه بهونه ای جور کن دیگه.من نمیدونم تو باید جورش کنی.-بیا دم در-من میخوام برم بنزین بزنم.میام برت میدارم.میریم یه دور میزنیم.سیگار و بارون و صدای برف پاک کن ماشین و تاپ تاپ قطره های بارون به شیشه.و رد بوسه های داغ. و تاریکی.و سکوت.چه معجونی میشه.مزه اش تا ابد یاد آدم میمونه.-نه خره...پارک میکنیم.ته یک کوچه ی خلوت.-ضمن اینکه من بارها این کارو کردم و نرفتیم توی گارد ریل!البته همیشه راننده دیگران بودن!حالا میخوای امتحان کنی؟آماده شو؛ده دقیقه دیگه اونجام.فکرشو بکن....از من تا تو....فقط ده دقیقه.

 

+به چه بهانه ای؟+بیام کجا؟+بعد چی بشه؟+بعدش میریم توی گارد ریل اتوبان.
......................................
پ.ن:باروونی میپوشم....چتر برمیدارم....میخوام برم زیر این بارون به این لطیفی!!هی دختر...اینهمه سپر برای چیته؟
پ.ن:زمان: همین الان: 2:05 نیمه شب.

بعد نوشت:هیشکی مثل تو بلد نیست....نه قدیما و نه حالا....

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 1:6 توسط آرایه| |

اگر چه سينه بدون نفس نمي ماند
پرنده تا به ابد در قفس نمي ماند
به شعر زاده و عاشقانه باور کن
به فکر عاطفه باشي هوس نمي ماند
دو دست را به طواف نسيم جاري کن
بدان که صومعه بي دادرس نمي ماند
شبيه کاج بمان چون به باغ ثابت شد
بهار رد نفس خار و خس نمي ماند
براي بال گشودن تلاش بايد کرد
قطار منتظر هيچ کس نمي ماند

علي سليماني / همدان

 

........................................
پ.ن: وقتی صک ص از روی نیاز عشقی باشد نه نیاز ج نسی ؛.....هوم.......مزه اش بدجور زیر دندان می ماند.
پ.ن:خوشحالم که زن هستم و نیاز عشقی ام به صک ص بسیار بیشتر و والاتر از نیاز ج نسی ام است.

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:49 توسط آرایه| |


Design By : Night Skin