
امروز بعد از سه سال توی همون ساعت همون روز؛ با هم رفتیم محضر.
وقتی برگشتم گفتم مدارکمون کامل نبود....
و من خوشحال بودم....از اینکه سه ساله با توام!
جشنی که قولش رو دادی میذاریم برای 5 سالگی مون! حالا ما سه ساله شدیم!
چیزی سرم آمده است که به گمانم به آن می گویند عشق؛ سرشار از رنج و لذت.می شود شما بگویید، عشق دقیقا چه چیزی باید باشد؛ آقا!
...............................
لحظه ای با من باش...
چقدر ماه شدی ، توی اشکم افتادی
دو روز فرصت آهو شدن به من دادی
خبر رسید که می آیم از خودم بیرون
"کویر دیده" می آید به سمت آبادی
دو روز، لحظه به لحظه ترانه خیز و بلند
شبیه بارش بی وقفه ی شب و شادی
چه چشم های بلوری نگاه می کندم
به رنگ آبی دریاچه ، سبز شمشادی
تو را به دست میارم به سنگ سنگ غزل
به شیوه های کهن ، شیوه های فرهادی
چقدر اسب پرنده در آسمان تو هست
چقدر بال کبوتر ، چقدر آزادی!
غلامی
..............................................
پ.ن:دیشب انج من هنرمن دان بودیم و فیلم نیش و زن بور رو دیدیم. اگر به دعوت نبودم و اگر احساس دین نمیکردم که این دعوت رو برم هیچوقت تمایلی برای دیدن فیلمهایی از این دست نداشتم...اما وقتی بنا باشد بروی رض ا کیا نیانت را ببینی خب نمیشود به این سادگی گذشت! حتی اگر سه چهار ساعت توی ترافیک بمانی و همان ده بیست دقیقه مثلن طنز خوب فیلم را هم نبینی که دیگر چیزی نمیماند. آخر برنامه به ع طاران میخواستم بگویم تو خواهشن فکر خوانندگی را از سرت به در کن...اما دیدم چشمهایش چه برقی دارد و چه ذوقی...نتوانستم بزنم زیر اینهمه اشتیاق...گفتم بلاخره یک روزی صدای تو هم خوب میشود رضا!
پ.ن:"فردای این روز هم مثل باقی جمعه هاست. چه انتظاری داشتی!؟ فکر کن که من در ستایش تمام روز هایی که می شود با تو باشم، بنویسم... اما خودت هم می دانی، آن طرف ِ این با هم بودنی که وعده می کنیم، هیچ چیز انتظارمان را نمی کشد،جز همین فردایی که می آید. فردا 5شنبه است؛همدیگر را می بینیم و اتفاق خوشایندی است برای هر دوی ما،اما با این حال فردا یک روز دیگر،بیشتر نیست. روز دیگری می آید و روز های دیگری که مثل مرکب های نامریی ما را از راه هایِ خودشان می رسانند به جمعه ی بعدی، راه های سپید ِ غبار آلود، جمعه های بعدی... می دانم که همه ی این راه ها را نمیشود تنها رفت و من هم نمی خواهم.گاهی دستم را بگیر... دستم را بگیر و من را از راه ِ روز های خودت ببر به روز های بعدی؛ اما بگذار من راه ِ روز های خودم را هم داشته باشم. من حتی بیراهه های خودم را هم می خواهم."همان بیراهه هایی که مردم اطرافمان محکومم میکنند به دوست داشتن و رفتنشان.
............................................
لحظه ای با من باش...
چشمک بزن در آینه شاید غزل شود
دستی که خوب وا شده باید بغل شود!
در آینه ببوس خودت را به جای من
تا روی آینه پر لک عسل شود
من چای تلخ هندی ام آرام نوش کن
باشد که قند ، روی زبان تو حل شود!
در آینه به قلب خودت قول داده ای
باشد که دست های تو مرد عمل شود!
واریز کن تمام خودت را به پلک من
نگذ ار این نگاه، چک بی محل شود!
حدیث غلامی
جا گذاشتي
تو ، نميدوني ، كه هوات و نفسات و
جا گذاشتي
عطرت ميون اتاقم ، عكست تو آئينه مونده
شالگردن خيس تو باز ، پهلوي شومينه مونده
................................
اولین کامنت:
|
"باز هم خوش به حالت اس ام اس گرفتی ازش ...این جور رابطه ها تموم می شن ..یه جور تلخ ...یه جوری که نمی شه بشینی براش گریه کنی ..باز خوبه مال تو هنوز همین طوری ادامه داره" | |||||
.............................................................
لحظه ای با من باش...
یک زن نشسته پشت درت..گریه می کند
وقتی که می زند به سرت گریه می کند
کرمی شدی که پیله تنهاییت منم
پروانه ای که بال و پرت گریه می کند
در جنگلی که عشق مرا سبز کرده ای
تو زخم می زنی ..تبرت گریه می کند..
انگار توی بم سر خاکت نشسته اند
پشت خرابه ها پدرت گریه می کند
طعم لبم به درد لب تو نمی خورد!
خرمای سم زده !شکرت گریه می کند
امشب دهان و دست و دلت مست خنده اند
یک گوشه بی صدا جگرت گریه می کند
یک لحظه باز پشت سرت را نگاه کن
یک زن نشسته پشت سرت گریه می کند
حدیث غلامی
پنج ماهه میخوام یک شلوار کتون خوشگل و طرحدار کرم بخرم....
چهار ماهی هست میخوام یک رژ لب مایع براق گلبهی کمرنگ بخرم....
سه ماهه میخوام یک شال جدید بخرم....
دو ماهه میخوام دستمال پاک کننده آرایش یا شیرپاک کن خوب بخرم...
یک هفته است میخوام جین نقره ای بخرم...لوله تفنگی...راستی بهت گفتم این مهمونی دو هفته عقب افتاد و تا اون موقع میشه اون تیپی که بهت گفتم رو با اون شلوار جین نقره ای و بوت بزنم بدون اینکه بهم بگن هول کردم؟!
....................................
وای به روزی که آدم به جایی برسه که هیچ ترانه ی عاشقونه ای بهش فاز نده...
تبصره ۱: ببخشید؛ آدم نه.....من.
تبصره ۲: من نه...یک دیوونه خونه.
...............................................
پ.ن:نه...فقط دلم میخواد بدونم با اون نگاه دل آدم آب کنت چی رو میخوای ثابت کنی هان؟برش دار اون عکستو کفری ام میکنه.
غمگنانه است.....اما همین صحنه های ساده و معمولی من و تو را می سازد...لحظه های من و تو به همین سادگی میگذرد....به سادگی لحظه هایی که مطلقن به هیچ چیز فکر نمیکنیم....آرامیم...و در تکرارهای خوشایندی مرور میشویم...من و تویی که شاید دیگر تمام شده ایم....خیلی وقت است از دید دیگران تمام شده ایم و حالا اینجا....توی این نقطه..... بارقه هایی از شروع های من و تو متولد میشوند....بی آنکه کسی بداند....یواشکی میشویم...و زندگی را مرور میکنیم....و همه سالهاست از یاد برده اند سرزندگی ما را که لای غبار روزها گم شد. من و تو میتوانیم باز هم شروع شویم مگر نه؟ به شروعی دوباره فکر کرده ای؟

در اينصورت كره زمين مانند فردي 46 ساله خواهد بود! هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره ي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم !اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي ، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند. اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود ! يعني زمين آنها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد . در اوايل هفته ي پيش ميمون هاي آدم نما به آدمهاي ميمون نما تبديل شدند! و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت . انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!! بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي گذرد و...
حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره ي 46 ساله آورده است !!! او طي 40 دقيقه ي بيولوژيكي از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است . او خودش را به نسبتهاي سرسام آوري زياد كرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!سوختهاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است! و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حمله برق آسا نگاه مي كند!!!!!!!!!!!!
بعد من به این فکر میکنم که از شناختنت چقدر میگذره؟ از اومدنت؟ از گرمی آغوشت بعد از اون هماغوشی تلخ وسط اون زمستون سیاه و سرد...هان؟چقدر میگذره؟ بگو ببینم از رفتنت....از رفتنت و به مجسمه سکوت تبدیل شدنم چقدر میگذره ؟از اون لحظه ای که دیگه دلم واقعن لرزید..از رفتنت.از قطعی شدن رفتنت. دو روز دیگه این موقع تو کجای کره زمینی و من کجا...هوم؟چقدر از اون روزا میگذره؟ از اون جمله ی دلم براتون تنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ شده ات.....همونی که یک ربع بهش نگاه میکردم و اشک میریختم....از اون لحظه چقدر میگذره؟
.................................................
پ.ن1: شماها تا حالا پیش اومده که رسمن به غلط کردن بیفتید؟ هان؟ اوهوم...برای من همین دو روز پیش، پیش اومد. من باشم دفعه ی دیگه بخوام هنر!!! آشپزی به خرج بدم. رسمن دهنم سرویس شد و به هیچ کاری نرسیدم. همه چیز نصفه نیمه پیش رفت. پذیرایی در حد فاجعه. قسمت دهشتناک ماجرا این بود که اصلی ترین غذاهای شام رو مثل بیف استروگانف و لازانیا توی فر جا گذاشته بودم و اصلن سر سفره نرسید. البته قسمت زیادیش تقصیر این کسی بود که قرار بود به من کمک کنه.ده بار گفتن اینا رو یادت نره و اصلن هیچ.مهمونای بیچاره هم کله شون داغ شده بود و حالیشون نشد چه کلاهی سرشون رفته.از آرایشگاه که اومدم به زور مانی رو بردم آتبیه. میگفت ولم کن دیر شده من حاضرم اصلن عکس نداشته باشم اما صاحبخونه ی بیشعوری نباشم. نتیجه اینکه ما ساعت نردیک و مثل عروس دومادا رسیدیم.خب یک تعدادی از مهمونای طفلکی هم که فکر کرده بودن امسال هم مثل پارساله که جای سوزن انداختن نبود هم زودتر اومده بودن.میگفتن پارسال ساعت 8 اینجا کلی بزن برقص بوده و حالا هیچکی نیست چرا؟ نمیدونستن من هرچی ورد بلد بودم خوندم تا مهمونا دیر برسن! مانی هم اینقدر حرص خورد و من رو حرص داد سر دیر شدن که نگو. استرس و ناراحتی توی همه ی عکسای آتلیه ای مون تابلوئه. به همه ی مردای زندگیم فک میکردم و اینکه توی این شرایط واقعن هیچکدوم میتونستن منو درک کنن و باهام همراه بشن و جای حرص خوردن و دادن به جنبه ی هیجان انگیز ماجرا نگاه کنن؟ میشد واقعن توی اون مسیر شاد بود؟ساده گرفت و خندید و از با هم بودن لذت برد؟ حتی وقتی راه همیشگیمون بسته بود؟پلیس هم عجب وقتایی میاد چه مسیرایی رو میبنده.مسیری که 5 دقیقه بعد ما رو به خونه میرسوند بسته شده بود و 45 دقیقه چرخیدیم. میگم دو تا کارگر گرفته بودم پذیرایی کنن آخرشم خمدم همش دنبال کاسه و بشقاب میدویدم.نمیدونم چرا ایرانی جماعت توی هر سمتی هست اهل دودره بازیه.راستی بفرمایید کیک!
پ.ن2: بین اونهمه آهنگ قشنگ شاد رپ و رقصی و تولدی و اینایی که جمع کرده بودم؛بین اونهمه یالا یالا رقص و شادی و خط دائم ندارم اما ایرانسل که دارم و جیگیلی و اینا....همه ی بچه ها دیوانه وار گیر داده بودن به" وای...تنها شدم آی!!! کجای دنیای!!!مگه منو نمیخوای!!!" مال بنیامین. میخوندن و میرقصیدن. رقص و بزن بکوبمون خوب بود هرچند به طرز عجیبی نصف مهمونا نیومدن اما همینایی که اومدن هر نفر انداره ی ده نفر بودن. به زلزله گفته بودن زکی.من نمیفهمم اینایی که یک دعوت به شادی رو ایگنور میکنن از زندگی چی میخوان؟فلسفه شون چیه که دم اومدن مهمونا زنگ میزنن بهت و بهونه های مزخرف میارن؟!!!شک ندارم وقتی یک خوشی رو ایگنور کنی یک ناخوشی جاش میاد.
پ.ن:جای خالیت هنوزم توی ذوق میزنه...مخصوصن که دوستی باهات هست تا درکت کنه...که از همه ی ماجراهات بدونه...که هی سرتو بری توی گوشش و بگی اگه الان بود اینجوری میشد اونجوری میشد.نبودنت مهمونیها رو برای من فقط تا سرحد برطرف کردن تکلف تنزل داده.
پ.ن۳: افتادم رو دنده شغل عوض کردن و این به گمونم پایان دوره ی حرفه ای زندگی من!!دیگه تغییر برام شده مثل اکسیژن و لازم.یک کار خوب توی این شرایط شلوغ پلوغ پیشنهاد شده و من باید تا شنبه حواب بدم.میدونید معیارام چیه؟!!وای....نه...من از امید دور میشم....دیگه ناهارا با هم نیستیم....دیگه ۵شنبه هاش تعطیل نیست...خدایی باید گفت رزشک.
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا به خودم می بالم
از اینجا دانلود کنید.از حمید طالب زاده.
.......................................................
مرسی که هستی....
کیک رو عوض کردم...آس دل گرفتم...اون یکی شاید خوشمزه تر باشه اما زیباتر نبود نه؟ :)
توی آغوش تو چشمم به جهانی تازه وا شد
بغض من از تو شکست و گریه شعر بی صدا شد
تا تو دستامو گرفتی ، لحظه از شماره افتاد
لحظه های از تو مردن ، زندگی رو یاد من داد
با تو برگشتم به دنیا ، به شروع هر دوی ما
از خودم بریده بودم ، با تو برگشتم به فردا (به فردا)
بگو وقتی تو نباشی ، من کجای روزگارم
بگو بار گریه هامو روی دوش کی بذارم
من که بی تو با جهانم ، با خودم کاری ندارم
.............................................................
پ.ن هم نه! نقطه سر خط: مرسی که هستی...
پ.ن: دانلود كنيد درستش كردم بالا رو که ترانه تو نباشی آلبوم جدید هلن هستش.
ای.......
ای مثل من تک و تنها.....
دستامو بگیر که عمر رفت.....
همه چی تویی؛ زمین و آسمون هیچ....
.......................................................
پ.ن:نور تو بودی...کی منو از تو جدا کرد؟
من تاريكي مبهم و مه آلود را دوست دارم.خيال وهم گرفته را.من اين فضا را دوست دارم.اين ديوارهاي كرم رنگ و رو رفته را.و آن دود سفيد از عود برخواسته را.حتي آن شمعهاي كوچك پر نور را و آن نارنجي پاشيده توي اتاق را.ملغمه ي بوي قهوه و سيگار را دوست دارم و عطر ريخته بر هوا را.ديد زدنت را از پس تارك و روشن سياه و نارنجي.وقتي دستهايم را دور صورتت هلال ميكنم .دوست دارم وقتي افق ديدم ميشود چشمهاي تو.و تو در جوابم لبخند ميزني.من اين لبخند را دوست دارم.اين نگاه عميق بي بته را.اين نديده اي كه از چشمت ميجهد؛شيطنت وار و ميريزد به جانم را دوست دارم.راه رفتنت را دوست دارم.آهسته و باوقار.سينه جلو دادنت را.شانه عقب انداختنت را.اين ولنگاري توي حركاتت را دوست دارم.من سوختن از گرماي تنت را دوست دارم.دست كشيدن روي گودي سينه ات را.رج زدن سرانگشتانت را دوست دارم.گم شدن توي عطر موهايت را دوست دارم.من شنيدنت را دوست دارم.آويختنم به سرشانه هايت را.نوشيدن زمزمه هايت را.لب بر لب گذاشتن هايت را.بوسه هاي عميق و طولاني ات را دوست دارم.فشار دستهايت را.تنگي آغوشت را دوست دارم.من اين فقط تو،فقط تو گفتن ها را خيلي دوست دارم.من از اين فقط ها خيلي خوشم مي آيد.من مال تو بودن را به انتخاب دوست دارم.با تو سر كردن را.كنارت غنودن را.بيدار شدن را و خوابيدن را.رد بوسه ي طولاني ات روي سرشانه ي عريانم ميسوزد.مثل يك گرخه آتش چشبيده به بازويم.از سوختنش بوي عود و سيگار و ادكلن مي آيد.از گر گرفتنش بوي آغوش تو مي آيد.ميسوزد و دستهايت دور تنم حلقه ميشود.ميسوزد و پيكرت دور بدنم ميپيچد.ميسوزد و اين سوختن صداي آواز ميدهد....تو ، نمی دونی ، که صداتو ، گریه هاتو جا گذاشتی.......تو ، نمی دونی ، که هواتو ، نفساتو جا گذاشتی.....عطرت میونه اتاقم ، عکست تو آینه مونده......شال گردن خیس تو باز ، پهلوی شومینه مونده .....بوسه ات روي سرشانه ي عريانم جا مانده.نميداني چقدر سنگيني ميكند.زخم ميزند.بيتابي ميكند.من اين فضا را دوست دارم.كه يكي بخواند و سكوت باشد و من و تو و دستهايت.سكوت و من و تو و لبهايت روي سرشانه ام.سكوت و من و تو و لبهايم روي موهايت.سكوت و من و تو و در آغوش فشردنهايت.من دوست دارم يكي بخواند ....تو ، تو رو دوست دارم و گریه ، شب ها بیدارمو گریه.......تا شدم عاشق چشمات ، گریه شد کار ما گریه....و تو باشي و من و سكوت و يك عالمه نارنجي ريخته بر سياهي و بوي عود و عطر و سيگار و قهوه.دوست دارم سرم توي سينه ات گم باشد.بگويم نميداني من از اين مردك چقدر خاطره دارم...تمام لحظه هاي آن دو سال سوختن مي آيد جلوي چشمم و ميرود.تو نميداني من از اين مردك چقدر بدم مي آيد.تو...تو ، نمی دونی ، که صداتو ، گریه هاتو جا گذاشتی....تو ، نمی دونی ، که هواتو ، نفساتو جا گذاشتی....سرت را سخت به سرشانه ام مي فشارم.فكر ميكنم توي ذهنت چه چيزي دارد وول ميخورد؟براي كه دلتنگي؟اين فكر كردنها را دوست دارم.دوست دارم به اينها فكر كنم و تو غرق خودت باشي و نداني من حتي فكر كردم به روزي كه نباشم.كه نباشي.كه فضا مبهم و مه آلود باشد و نارنجي و تاريك.بوي عود بيايد و سيگار و قهوه و عطر.و سرشانه اي كه از داغي لبهايت بسوزد و صدايي كه بخواند...اما هنوزم تو هستی ، انگار همین جا نشستی.....انگار که هستی هنوزم ، نگذشته حتی یه روزم.....تو ، تو رو دوست دارم و گریه ، شبا بیدارمو گریه....تا شدم عاشق چشمات ، گریه شد کار ما گریه....دوست دارم اينكه آن لحظه با همه ي كم حافظه گي ات چاره اي جز به ياد آوردن من نخواهي داشت.دوست دارم شانه اي باشد تا سرم را رويش بگذارم و فضا مبهم و مه آلود باشد و نارنجي و تاريك.بوي عود بيايد و سيگار و قهوه و عطر و صدايي بخواند تو ، نمی دونی ، که صداتو ، گریه هاتو جا گذاشتی.......تو ، نمی دونی ، که هواتو ، نفساتو جا گذاشتی.....عطرت میونه اتاقم ، عکست تو آینه مونده......شال گردن خیس تو باز ، پهلوی شومینه مونده .....و بگويم تو نميداني من از اين مردك چقدر خاطره دارم...ميداني؟عادت كرده ام به خاطره هايي كه با من زندگي كنند...با من نفس بكشند...با من گريه كنند و با من بخندند...خاطره هاي دور....خاطره هاي خيلي دور...و خاطره هاي نزديك...خيلي نزديك...آنقدر كه رد بوسه اي باشد كه روي سرشانه ات ميسوزد.
..................................................................................
پ.ن:تنم بومي تنت شده.مرسي كه بي نيازم ميكني.مرسي از اينكه نميشود بهت خيانت كرد.مرسي كه نميشود قالت گذاشت.مرسي كه نميتوانم رهايت كنم.مرسي كه نميتوانم قهر كنم يا دلگير شوم.
پ.ن:به جان خودتان اينبار مجاز مجاز بود.
...................................................................................

لحظه اي با من باش...
بهترین روزهای عمرم را ، توی آیینه ها تلف کردم
مثل لبخند در خودم بودم ، خنده را بی صدا تلف کردم
ابر شکل صدای پای تو بود ، توی خوابم مدام می بارید
ابرها را به آسمان بردم ، آسمان را چرا تلف کردم؟
من پر از بیست سالگی بودم ، من پر از بیست سالگی هستم
روزهای گذشته را بی تو ، مثل این روزها تلف کردم
تو به من خیره می شدی اما ، مردمک های من هوایی بود
با همین چشم های بی فردا ، چشم های تو را تلف کردم
نوجوانی پر از هوای تو بود ، روزهای بدون رژْ گونه
گونه هایم بدون تو پوسید ، صورتم را کجا تلف کردم؟
من قُرُق می شدم در آینه ها ، لنزهای شبم عوض می شد
نقره ی دوست دارمت را با ، حلقه ای از طلا...عوض کردم!
*حديث غلامي
از طرف آرايه به همه ي اونايي كه:

و یادتون اومد روزی برای کسی نامه های این شکلی با طرح لب میفرستادید!

یا یک عشق این مدلی رو تجربه کردی...

یا اگه اینقدر خوش شانس بودید که امروز رو کنار هم بوده باشید؛با اینهمه عشق؛عاشقانه...

یا خیلی خیلی خیلی عاشقانه تر تر تر!
یا.....
بقیه اش توی ادامه مطلب....
از آرایه به همه ی شماها که توی یک دسته ازینا بودید حداقل:

ادامه مطلب
میدانم که یادت رفته امروز چه روزی بود...مهم نیست! مهم این است که امروز من تو را داشتم و دستهایت دور شانه هایم حلقه بسته بود.مهم این است که تو امروز اینهمه نزدیک بودی.
