تبليغاتX
پندارهای آرایه

امروز بعد از سه سال توی همون ساعت همون روز؛ با هم رفتیم محضر.
وقتی برگشتم گفتم مدارکمون کامل نبود....
و من خوشحال بودم....از اینکه سه ساله با توام!
جشنی که قولش رو دادی میذاریم برای 5 سالگی مون! حالا ما سه ساله شدیم!
چیزی سرم آمده است که به گمانم به آن می گویند عشق؛ سرشار از رنج و لذت.می شود شما بگویید، عشق دقیقا چه چیزی باید باشد؛ آقا!
...............................
لحظه ای با من باش...

چقدر ماه شدی ، توی اشکم افتادی
دو روز فرصت آهو شدن به من دادی
خبر رسید که می آیم از خودم بیرون
"کویر دیده" می آید به سمت آبادی
دو روز، لحظه به لحظه ترانه خیز و بلند
شبیه بارش بی وقفه ی شب و شادی
چه چشم های بلوری نگاه می کندم
به رنگ آبی دریاچه ، سبز شمشادی
تو را به دست میارم به سنگ سنگ غزل
به شیوه های کهن ، شیوه های فرهادی
چقدر اسب پرنده در آسمان تو هست
چقدر بال کبوتر ، چقدر آزادی!

غلامی

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:49 | لینک  | 

خوبم...افکار سرخورده کننده سی سالگی را به فراموشی سپرده ام و دارم از حالم لذت میبرم. از خوردن نیمخورده چایی تو که همیشه خدا باید این ته چایی آبمیوه یا آب یا هر آشامیدنی دیگری از تو به جا بماند مثل یک مهر؛ امضا یا یک نشانه که یعنی تویی اینجا بوده ای؛ لذت میبرم. مثل نشانه های دیگرت که فقط مال تو است و این آرامش را به من میدهد که تو هستی. مثل همان سیگار کنت نقره ای توی زیر سیگاری و این بوی عطری که من دلم نمیخواهد بپذیرمش مال تو است و سالها از آن استفاده کرده ای و هر بار با اینکه میدانم چه عطری زده ای؛ مثل وقتهایی که بار اولم است استشمامش میکنم میپرسم این چه عطری است؟ تازه خریده ای؟ و این نوعی اعتراض است به سبک من و تو نمیدانم متوجهش نمیشوی و یا مثل من هر بار خودت را به آن راه میزنی و توضیح میدهی که این عطر را سالهاست میزنی و من از توضیج دادنت؛ از زیر زبانت حرف کشیدن و هی گقتنت خوشم می آید. خوشم می آید وقتی شبها منتظر می مانم بیایی شب بخیرت را بگویم و بروم بخوابم. شاید دوست ندارم وفتهایی را که هیچ حرفی برای هم نداریم اما لحظه هایی هست توی این سکوتها که من دوستش دارم. لحظه هایی که تو توی اتاق چوبی ات نشسته ای و سرمای ملسش را میچشی و به کارهایت میرسی و سر و سامان میدهی و من اینطرف برای خودم روی مبل لمیده ام و دارم به آدم آنطرف مکالمه ام فکر میکنم. آدم آنطرف مکالمه که سالها برای من فقط یک آی دی بود. حالا برای من آدم شده این آی دی! مینشیند پشت میزش و با من حرفهای واقعی میزند. رویابافی مان را با هم دامن میزنیم و برای آینده ی درخشانمان! نقشه میکشیم و میزنیم زیر خنده. آی دی که حالا شده تکیه گاهم. اینکه بشود حرفهای واقعی ات را رویش هوار کنی و غرغرهایت را به سویش روانه کنی و این آی دی عصبانی بشود. هنر است این آی دی را عصبانی کنی و من هنر این را دارم که هر آدم خونسردی را عصبانی کنم چه برسد به این آدی که حالا برای من واقعی شده و می آید بعضی وقتها برویم ناهار بخوریم و این اواخر دوستت دارم یاد گرفته و امر و نهی میکند و دستور میدهد و خواهش میکند و راه حل ارائه میکند. این آی که بعد از اینهمه سال آمده بر خورده توی روزهایم و اتفاقهایم و رج میزند حوادثم را. این آی دی که حالا آمده کنارم پا به پایم دستم را گرفته و با دقدقه دغدغه هایم می آید و  با شادیهایم شاد می شود. این آی دی که یک زندگی دیگر به من بخشیده. زندگی دیگر و خانه ای دیگر. این آی دی که مهربانی از لا به لای حروف انگلیسی اش میچکد. همین آی دی که تنهایی ام را پر میکند و ناامیدی ام را امید میبخشد و کویر دلخوشی ام را دریا میکند. به من موج موج با هم بودن میدهد و شده است یک روزنه؛ آنجایی که دیگر فکر میکنی هیچ نوری نیست. آنجایی که تنهایی؛ بی حوصله ای و تحمل خودت را هم نداری؛ این آی می آید در آغوشت میکشد و روی دوشش سوار میشوی و گاهی هم روی دستهایش و سنگلاخهای تیز و برنده را که پای رفتنت را بریده میگذرانی. این آی دی حالا برای من یک دنیا شده. دنیایی که تویش هم دلخوری هست هم دلخوشی. هم تلخی هست هم شیرینی. اما دنیایی است که میشود تا آخر دنیا به او اعتماد کنی. از دلگرمی زیاده ای لبریزت میکند و خیالت راحت است که این آی دی؛ آدم نشده که بر ناراحتی هایت دامن بزند؛ عقده ها و نداشته هایش را دشنه کند و در پهلویت فرو کند و بیم بیماریهای سرخوردگی و روانی اش را نداری. نمیترسی که اگر روزی به پاس خوب بودنش در آغوشش گرفتی زخم خنجری اعتمادت را پاره کند. خیالت راحت است که این آدم اعتمادت را مچاله نمیکند جایی که نباید بیندازد. این برای من خوب است. برای منی که"گاهی یادم می رود همیشه باید از آدم ها ترسید. از این رابطه ها که مثل بادکنک های رنگی یک جشن کوچک، فشار انگشتان ظریفی را انتظار می کشند و آه که دل آدم چه بد فرو می ریزد از صدای ترکیدن شان". این آی دی با خودش شمیم هزاران جنگل بکر و تازه را آورده است و من توی اینهمه تازگی اش دارم نفس میکشم...دارم تازه میشوم و دارم دوست داشتن یاد میگیرم....

..............................................
پ.ن:دیشب انج من هنرمن دان  بودیم و فیلم نیش و زن بور رو دیدیم. اگر به دعوت نبودم و اگر احساس دین نمیکردم که این دعوت رو برم هیچوقت تمایلی برای دیدن فیلمهایی از این دست نداشتم...اما وقتی بنا باشد بروی رض ا کیا نیانت را ببینی خب نمیشود به این سادگی گذشت! حتی اگر سه چهار ساعت توی ترافیک بمانی و همان ده بیست دقیقه مثلن طنز خوب فیلم را هم نبینی که دیگر چیزی نمیماند. آخر برنامه به ع طاران میخواستم بگویم تو خواهشن فکر خوانندگی را از سرت به در کن...اما دیدم چشمهایش چه برقی دارد و چه ذوقی...نتوانستم بزنم زیر اینهمه اشتیاق...گفتم بلاخره یک روزی صدای تو هم خوب میشود رضا!
پ.ن:"فردای این روز هم مثل باقی جمعه هاست. چه انتظاری داشتی!؟ فکر کن که من در ستایش تمام روز هایی که می شود با تو باشم، بنویسم... اما خودت هم می دانی، آن طرف ِ این با هم بودنی که وعده می کنیم، هیچ چیز انتظارمان را نمی کشد،جز همین فردایی که می آید. فردا 5شنبه است؛همدیگر را می بینیم و اتفاق خوشایندی است برای هر دوی ما،اما با این حال فردا یک روز دیگر،بیشتر نیست. روز دیگری می آید و روز های دیگری که مثل مرکب های نامریی ما را از راه هایِ خودشان می رسانند به جمعه ی بعدی، راه های سپید ِ غبار آلود، جمعه های بعدی... می دانم که همه ی این راه ها را نمیشود تنها رفت و من هم نمی خواهم.گاهی دستم را بگیر... دستم را بگیر و من را از راه ِ روز های خودت ببر به روز های بعدی؛ اما بگذار من راه ِ روز های خودم را هم داشته باشم. من حتی بیراهه های خودم را هم می خواهم."همان بیراهه هایی که مردم اطرافمان محکومم میکنند به دوست داشتن و رفتنشان.
............................................
لحظه ای با من باش...

چشمک بزن در آینه شاید غزل شود
دستی که خوب وا شده باید بغل شود!
در آینه ببوس خودت را به جای من
تا روی آینه پر لک عسل شود
من چای تلخ هندی ام آرام نوش کن
باشد که قند ،  روی زبان تو حل شود!
در آینه به قلب خودت قول داده ای
باشد که دست های تو مرد عمل شود!
 واریز کن تمام خودت را به پلک من
نگذ ار این نگاه، چک بی محل شود!

حدیث غلامی

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:50 | لینک  | 

تو ، نميدوني ، كه صدات و گريه هات و
جا گذاشتي
تو ، نميدوني ، كه هوات و نفسات و
جا گذاشتي

عطرت  ميون اتاقم ، عكست تو آئينه مونده
شالگردن خيس تو باز ، پهلوي شومينه مونده
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:34 | لینک  | 

دلم برای خودمون میسوزه....من....تو...و همه رابطه های اینجوری که با همه شیرینیش یک جایی یک بغضی مهمون نفسهات میکنه که میخوای خفه بشی...

................................

اولین کامنت:

"باز هم خوش به حالت اس ام اس گرفتی ازش ...این جور رابطه ها تموم می شن ..یه جور تلخ ...یه جوری که نمی شه بشینی براش گریه کنی ..باز خوبه مال تو هنوز همین طوری ادامه داره"
.............................................

 
و من دلم تنگ روزهاییست که صبح ها تو را با دو زنگ تلفن بیدار کنم...

.............................................................
لحظه ای با من باش...

یک زن نشسته پشت درت..گریه می کند
وقتی که می زند به سرت گریه می کند
کرمی شدی که پیله تنهاییت منم
پروانه ای که بال و پرت گریه می کند
در جنگلی که عشق مرا سبز کرده ای
تو زخم می زنی ..تبرت گریه می کند..
انگار توی بم سر خاکت نشسته اند
پشت خرابه ها پدرت گریه می کند
طعم لبم به درد لب تو نمی خورد!
خرمای سم زده !شکرت گریه می کند
امشب دهان و دست و دلت مست خنده اند
یک گوشه بی صدا جگرت گریه می کند
یک لحظه باز پشت سرت را نگاه کن
یک زن نشسته پشت سرت گریه می کند

حدیث غلامی

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 22:36 | لینک  | 

مثل یک الهام....بعد اینهمه سالها؛حالا خوب میدونم کی هستی....کی خوابی...کی بیداری...کی حوصله نداری... مثل یک الهام میفهمم لحظه لحظه هاتو....اینکه الان پای کامپیوتر خسته نشسته ای تا من بیایم؟ یا توی کار پر استرست،لحظه ای زده ای اینجا تا بیایم سلام احوالپرسی بکنم بروی....بعد اینهمه سالها؛هنوز هم اون لحظه ای که مطمئن میشم هستی؛چه از روی تاریخ و ساعت ایمیلهام؛که این روزها اول اونو چک میکنم بعد میام؛بعد اینهمه سالها؛ هنوز هیجانی عجیب میگیرم....از بودنت...از اینکه صدای نفسهاتو میشنوم...از اینهمه راه دور حتی....حست میکنم...و نمیدونم عادته یا چیزی دیگه که مثل همون روزای اول قلبم لحظه ای از سلامت می ایسته...من این روزها زیاد به این قدرت جادویی تو فکر میکنم...این روزها بیشتر از همیشه سینما رفتنامونو میخواد زیر بارونای پاییز...دلم میخواد دستکشامو در بیارم....دستمو ببرم توی جیبت تا گرم بشه...تو این روزا خیلی سردته....میدونم....و جیب من به اندازه ی دستهای تو نیست....این روزها سردته و اینو موهای سفید شده ی شقیقه هات بهم میگه....این روزها سردته و من هم....کاش میشد این یک نامه عاشقانه باشه...
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 3:19 | لینک  | 

چند سالی هست میخوام یک ماشین بخرم....
پنج ماهه میخوام یک شلوار کتون خوشگل و طرحدار کرم بخرم....
چهار ماهی هست میخوام یک رژ لب مایع براق گلبهی کمرنگ بخرم....
سه ماهه میخوام یک شال جدید بخرم....
دو ماهه میخوام دستمال پاک کننده آرایش یا شیرپاک کن خوب بخرم...
یک هفته است میخوام جین نقره ای بخرم...لوله تفنگی...راستی بهت گفتم این مهمونی دو هفته عقب افتاد و تا اون موقع میشه اون تیپی که بهت گفتم رو با اون شلوار جین نقره ای و بوت بزنم بدون اینکه بهم بگن هول کردم؟!
....................................

وای به روزی که آدم به جایی برسه که هیچ ترانه ی عاشقونه ای بهش فاز نده...
تبصره ۱: ببخشید؛ آدم نه.....من.
تبصره ۲: من نه...یک دیوونه خونه.

...............................................
پ.ن:نه...فقط دلم میخواد بدونم با اون نگاه دل آدم آب کنت چی رو میخوای ثابت کنی هان؟برش دار اون عکستو کفری ام میکنه.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 19:44 | لینک  | 

رو به رویت نشسته ام....توی چشمهایت نگاه میکنم....دالانهای بی انتهایی که هر بار میتوانی بار اولت باشد و تویش گم شوی...لحظه ای مکث میکنی...نگاهم میکنی....چشمهایت را تنگ میکنی....میگویی چرا مثل غریبه ها نگاهم میکنی؟ یک دریا خنده از چشمهایم می پاشد روی صورتم...شرمنده از اینکه مچم را گرفته ای میگویم آخر برایم غریبه ای.....
غمگنانه است.....اما همین صحنه های ساده و معمولی من و تو را می سازد...لحظه های من و تو به همین سادگی میگذرد....به سادگی لحظه هایی که مطلقن به هیچ چیز فکر نمیکنیم....آرامیم...و در تکرارهای خوشایندی مرور میشویم...من و تویی که شاید دیگر تمام شده ایم....خیلی وقت است از دید دیگران تمام شده ایم و حالا اینجا....توی این نقطه..... بارقه هایی از شروع های من و تو متولد میشوند....بی آنکه کسی بداند....یواشکی میشویم...و زندگی را مرور میکنیم....و همه سالهاست از یاد برده اند سرزندگی ما را که لای غبار روزها گم شد. من و تو میتوانیم باز هم شروع شویم مگر نه؟ به شروعی دوباره فکر کرده ای؟

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:21 | لینک  | 

میگه:تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است ، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم !
در اينصورت  كره زمين مانند فردي 46 ساله خواهد بود! هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره ي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم !اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي ، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند. اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود ! يعني زمين آنها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد  و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد . در اوايل هفته ي پيش ميمون هاي آدم نما به آدمهاي ميمون نما تبديل شدند! و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت . انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!! بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي گذرد و...
حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره ي 46 ساله آورده است !!! او طي 40 دقيقه ي بيولوژيكي از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است . او خودش را به نسبتهاي سرسام آوري زياد كرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!سوختهاي اين سياره را مال  خود كرده و همه را به يغما برده است! و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حمله  برق آسا نگاه مي كند!!!!!!!!!!!!
 
بعد من به این فکر میکنم که از شناختنت چقدر میگذره؟ از اومدنت؟ از گرمی آغوشت بعد از اون هماغوشی تلخ وسط اون زمستون سیاه و سرد...هان؟چقدر میگذره؟ بگو ببینم از رفتنت....از رفتنت و به مجسمه سکوت تبدیل شدنم چقدر میگذره ؟از اون لحظه ای که دیگه دلم واقعن لرزید..از رفتنت.از قطعی شدن رفتنت. دو روز دیگه این موقع تو کجای کره زمینی و من کجا...هوم؟چقدر از اون روزا میگذره؟ از اون جمله ی دلم براتون تنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ شده ات.....همونی که یک ربع بهش نگاه میکردم و اشک میریختم....از اون لحظه چقدر میگذره؟
.................................................
پ.ن1: شماها تا حالا پیش اومده که رسمن به غلط کردن بیفتید؟ هان؟ اوهوم...برای من همین دو روز پیش، پیش اومد. من باشم دفعه ی دیگه بخوام هنر!!! آشپزی به خرج بدم. رسمن دهنم سرویس شد و به هیچ کاری نرسیدم. همه چیز نصفه نیمه پیش رفت. پذیرایی در حد فاجعه. قسمت دهشتناک ماجرا این بود که اصلی ترین غذاهای شام رو مثل بیف استروگانف و لازانیا توی فر جا گذاشته بودم و اصلن سر سفره نرسید. البته قسمت زیادیش تقصیر این کسی بود که قرار بود به من کمک کنه.ده بار گفتن اینا رو یادت نره و اصلن هیچ.مهمونای بیچاره هم کله شون داغ شده بود و حالیشون نشد چه کلاهی سرشون رفته.از آرایشگاه که اومدم به زور مانی رو بردم آتبیه. میگفت ولم کن دیر شده من حاضرم اصلن عکس نداشته باشم اما صاحبخونه ی بیشعوری نباشم. نتیجه اینکه ما ساعت نردیک  و مثل عروس دومادا رسیدیم.خب یک تعدادی از مهمونای طفلکی هم که فکر کرده بودن امسال هم مثل پارساله که جای سوزن انداختن نبود هم زودتر اومده بودن.میگفتن پارسال ساعت 8 اینجا کلی بزن برقص بوده و حالا هیچکی نیست چرا؟ نمیدونستن من هرچی ورد بلد بودم خوندم تا مهمونا دیر برسن! مانی هم اینقدر حرص خورد و من رو حرص داد سر دیر شدن که نگو. استرس و ناراحتی توی همه ی عکسای آتلیه ای مون تابلوئه. به همه ی مردای زندگیم فک میکردم و اینکه توی این شرایط واقعن هیچکدوم میتونستن منو درک کنن و باهام همراه بشن و جای حرص خوردن و دادن به جنبه ی هیجان انگیز ماجرا نگاه کنن؟ میشد واقعن توی اون مسیر شاد بود؟ساده گرفت و خندید و از با هم بودن لذت برد؟ حتی وقتی راه همیشگیمون بسته بود؟پلیس هم عجب وقتایی میاد چه مسیرایی رو میبنده.مسیری که 5 دقیقه بعد ما رو به خونه میرسوند بسته شده بود و  45 دقیقه چرخیدیم. میگم دو تا کارگر گرفته بودم پذیرایی کنن آخرشم خمدم همش دنبال کاسه و بشقاب میدویدم.نمیدونم چرا ایرانی جماعت توی هر سمتی هست اهل دودره بازیه.راستی بفرمایید کیک!
پ.ن2: بین اونهمه آهنگ قشنگ شاد رپ و رقصی و تولدی و اینایی که جمع کرده بودم؛بین اونهمه یالا یالا رقص و شادی و خط دائم ندارم اما ایرانسل که دارم و جیگیلی و اینا....همه ی بچه ها دیوانه وار گیر داده بودن به" وای...تنها شدم آی!!! کجای دنیای!!!مگه منو نمیخوای!!!" مال بنیامین. میخوندن و میرقصیدن. رقص و بزن بکوبمون خوب بود هرچند به طرز عجیبی نصف مهمونا نیومدن اما همینایی که اومدن هر نفر انداره ی ده نفر بودن. به زلزله گفته بودن زکی.من نمیفهمم اینایی که یک دعوت به شادی رو ایگنور میکنن از زندگی چی میخوان؟فلسفه شون چیه که دم اومدن مهمونا زنگ میزنن بهت و بهونه های مزخرف میارن؟!!!شک ندارم وقتی یک خوشی رو ایگنور کنی یک ناخوشی جاش میاد.
پ.ن:جای خالیت هنوزم توی ذوق میزنه...مخصوصن که دوستی باهات هست تا درکت کنه...که از  همه ی ماجراهات بدونه...که هی سرتو بری توی گوشش و بگی اگه الان بود اینجوری میشد اونجوری میشد.نبودنت مهمونیها رو برای من فقط تا سرحد برطرف کردن تکلف تنزل داده.
پ.ن۳: افتادم رو دنده شغل عوض کردن و این به گمونم پایان دوره ی حرفه ای زندگی من!!دیگه تغییر برام شده مثل اکسیژن و لازم.یک کار خوب توی این شرایط شلوغ پلوغ پیشنهاد شده و من باید تا شنبه حواب بدم.میدونید معیارام چیه؟!!وای....نه...من از امید دور میشم....دیگه ناهارا با هم نیستیم....دیگه ۵شنبه هاش تعطیل نیست...خدایی باید گفت رزشک.
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 2:46 | لینک  | 

همه چی آرومه تو به من دل بستی....این چقدر خوبه که تو کنارم هستی....همه چی آرومه....غصه ها خوابیدن.....همه چی آرومه من چقدر خوشحالم....پیشم هستی حالا به خودم می بالم.....تو به من دل بستی از چشات معلومه....من چقدر خوشبختم همه چی آرومه....تشنه چشماتم منو سیرابم کن....منو با لالایی دوباره خوابم کن....بگو این آرامش تا ابد پابرجاست....حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست....همه چی آرومه من چقدر خوشحالم....پیشم هستی حالا به خودم می بالم....تو به من دل بستی از چشات معلومه....من چقدر خوشبختم همه چی آرومه....همه چی آرومه تو به من دل بستی .....این چقدر خوبه که تو کنارم هستی....همه چی آرومه غصه ها خوابیدن....شک نداری دیگه تو به احساس من
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا به خودم می بالم

از  اینجا دانلود کنید.از حمید طالب زاده.
.......................................................
مرسی که هستی....
کیک رو عوض کردم...آس دل گرفتم...اون یکی شاید خوشمزه تر باشه اما زیباتر نبود نه؟ :)

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:4 | لینک  | 

تا تو دستامو گرفتی‌ ، راهم از دنیا جدا شد
توی آغوش تو چشمم به جهانی‌ تازه وا شد
بغض من از تو شکست و گریه شعر بی‌ صدا شد

تا تو دستامو گرفتی‌ ، لحظه از شماره افتاد
لحظه های از تو مردن ، زندگی‌ رو یاد من داد
با تو برگشتم به دنیا ، به شروع هر دوی ما
از خودم بریده بودم ، با تو برگشتم به فردا (به فردا)

بگو وقتی‌ تو نباشی‌ ، من کجای روزگارم
بگو بار گریه هامو روی دوش کی‌ بذارم
من که بی‌ تو با جهانم ، با خودم کاری ندارم
.............................................................
پ.ن هم نه! نقطه سر خط: مرسی که هستی...
پ.ن: دانلود كنيد درستش كردم بالا رو که ترانه تو نباشی آلبوم جدید هلن هستش.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:33 | لینک  | 

ای....
ای.......
ای مثل من تک و تنها.....
دستامو بگیر که عمر رفت.....
همه چی تویی؛ زمین و آسمون هیچ....
.......................................................
پ.ن:نور تو بودی...کی منو از تو جدا کرد؟
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 2:29 | لینک  | 

خيلي....خيلي....خيلي ديوونگيه كه باز بياي خودتو گرفتار كني...باز بياي دل ببندي به عزيز راه دورت...باز ببيني شب و روزت شده چت كردن....ايميل زدن...تلفن كردن....باز ببيني داره خورد خورد از خودت ميگيرتت...نتوني....نتوني...نتوني كاري بكني....بخواي دوباره غرق شي.... وقتي الان ساعت 3 نيمه شبشه....و تو توي محل كاري هستي كه قول دادي ديگه چت نكني...اينترنت نري...

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:13 | لینک  | 

من تاريكي مبهم و مه آلود را دوست دارم.خيال وهم گرفته را.من اين فضا را دوست دارم.اين ديوارهاي كرم رنگ و رو رفته را.و آن دود سفيد از عود برخواسته را.حتي آن شمعهاي كوچك پر نور را و آن نارنجي پاشيده  توي اتاق را.ملغمه ي بوي قهوه و سيگار را دوست دارم و عطر ريخته بر هوا را.ديد زدنت را از  پس تارك و روشن سياه و نارنجي.وقتي دستهايم را دور صورتت هلال ميكنم .دوست دارم وقتي افق ديدم ميشود چشمهاي تو.و تو در جوابم لبخند ميزني.من اين لبخند را دوست دارم.اين نگاه عميق بي بته را.اين نديده اي كه از چشمت ميجهد؛شيطنت وار و ميريزد به جانم را دوست دارم.راه رفتنت را دوست دارم.آهسته و باوقار.سينه جلو دادنت را.شانه عقب انداختنت را.اين ولنگاري توي حركاتت را دوست دارم.من سوختن از گرماي تنت را دوست دارم.دست كشيدن روي گودي سينه ات را.رج زدن سرانگشتانت را دوست دارم.گم شدن توي عطر موهايت را دوست دارم.من شنيدنت را دوست دارم.آويختنم به سرشانه هايت را.نوشيدن زمزمه هايت را.لب بر لب گذاشتن هايت را.بوسه هاي عميق و طولاني ات را دوست دارم.فشار دستهايت را.تنگي آغوشت را دوست دارم.من اين فقط تو،فقط تو گفتن ها را خيلي دوست دارم.من از اين فقط ها خيلي خوشم مي آيد.من مال تو بودن را به انتخاب دوست دارم.با تو سر كردن را.كنارت غنودن را.بيدار شدن را و خوابيدن را.رد بوسه ي طولاني ات روي سرشانه ي عريانم ميسوزد.مثل يك گرخه آتش چشبيده به بازويم.از سوختنش بوي عود و سيگار و ادكلن مي آيد.از گر گرفتنش بوي آغوش تو مي آيد.ميسوزد و دستهايت دور تنم حلقه ميشود.ميسوزد و پيكرت دور بدنم ميپيچد.ميسوزد و اين سوختن صداي آواز ميدهد....تو ، نمی دونی ، که صداتو ، گریه هاتو جا گذاشتی.......تو ، نمی دونی ، که هواتو ، نفساتو جا گذاشتی.....عطرت میونه اتاقم ، عکست تو آینه مونده......شال گردن خیس تو باز ، پهلوی شومینه مونده .....بوسه ات روي سرشانه ي عريانم جا مانده.نميداني چقدر سنگيني ميكند.زخم ميزند.بيتابي ميكند.من اين فضا را دوست دارم.كه يكي بخواند و سكوت باشد و من و تو و دستهايت.سكوت و من و تو و لبهايت روي سرشانه ام.سكوت و من و تو و لبهايم روي موهايت.سكوت و من و تو و در آغوش فشردنهايت.من دوست دارم يكي بخواند ....تو ، تو رو دوست دارم و گریه ، شب ها بیدارمو گریه.......تا شدم عاشق چشمات ، گریه شد کار ما گریه....و تو باشي و من و سكوت و يك عالمه نارنجي ريخته بر سياهي و بوي عود و عطر و سيگار و قهوه.دوست دارم سرم توي سينه ات گم باشد.بگويم نميداني من از اين مردك چقدر خاطره دارم...تمام لحظه هاي آن دو سال سوختن مي آيد جلوي چشمم و ميرود.تو نميداني من از اين مردك چقدر بدم مي آيد.تو...تو ،‌ نمی دونی ، که صداتو ، گریه هاتو جا گذاشتی....تو ، نمی دونی ، که هواتو ، نفساتو جا گذاشتی....سرت را سخت به سرشانه ام مي فشارم.فكر ميكنم توي ذهنت چه چيزي دارد وول ميخورد؟براي كه دلتنگي؟اين فكر كردنها را دوست دارم.دوست دارم به اينها فكر كنم و تو غرق خودت باشي و نداني من حتي فكر كردم به روزي كه نباشم.كه نباشي.كه فضا مبهم و مه آلود باشد و نارنجي و تاريك.بوي عود بيايد و سيگار و قهوه و عطر.و سرشانه اي كه از داغي لبهايت بسوزد و صدايي كه بخواند...اما هنوزم تو هستی ، انگار همین جا نشستی.....انگار که هستی هنوزم ، نگذشته حتی یه روزم.....تو ، تو رو دوست دارم و گریه ، شبا بیدارمو گریه....تا شدم عاشق چشمات ، گریه شد کار ما گریه....دوست دارم اينكه آن لحظه با همه ي كم حافظه گي ات چاره اي جز به ياد آوردن من نخواهي داشت.دوست دارم شانه اي باشد تا سرم را رويش بگذارم و فضا مبهم و مه آلود باشد و نارنجي و تاريك.بوي عود بيايد و سيگار و قهوه و عطر و صدايي بخواند تو ، نمی دونی ، که صداتو ، گریه هاتو جا گذاشتی.......تو ، نمی دونی ، که هواتو ، نفساتو جا گذاشتی.....عطرت میونه اتاقم ، عکست تو آینه مونده......شال گردن خیس تو باز ، پهلوی شومینه مونده .....و بگويم تو نميداني من از اين مردك چقدر خاطره دارم...ميداني؟عادت كرده ام به خاطره هايي كه با من زندگي كنند...با من نفس بكشند...با من گريه كنند و با من بخندند...خاطره هاي دور....خاطره هاي خيلي دور...و خاطره هاي نزديك...خيلي نزديك...آنقدر كه رد بوسه اي باشد كه روي سرشانه ات ميسوزد.
..................................................................................
پ.ن:تنم بومي تنت شده.مرسي كه بي نيازم ميكني.مرسي از اينكه نميشود بهت خيانت كرد.مرسي كه نميشود قالت گذاشت.مرسي كه نميتوانم رهايت كنم.مرسي كه نميتوانم قهر كنم يا دلگير شوم.
پ.ن:به جان خودتان اينبار مجاز مجاز بود.
...................................................................................

لحظه اي با من باش...

بهترین روزهای عمرم را ، توی آیینه ها تلف کردم
مثل لبخند در خودم بودم ، خنده را بی صدا تلف کردم
ابر شکل صدای پای تو بود ، توی خوابم مدام می بارید
ابرها را به آسمان بردم ، آسمان را چرا تلف کردم؟
من پر از بیست سالگی بودم ، من پر از بیست سالگی هستم
روزهای گذشته را بی تو ، مثل این روزها تلف کردم
تو به من خیره می شدی اما ، مردمک های من هوایی بود
با همین چشم های بی فردا ، چشم های تو را تلف کردم
نوجوانی پر از هوای تو بود ، روزهای بدون رژْ گونه
گونه هایم بدون تو پوسید ، صورتم را کجا تلف کردم؟
من قُرُق می شدم در آینه ها ، لنزهای شبم عوض می شد
نقره ی دوست دارمت را با ، حلقه ای از طلا...عوض کردم!

*حديث غلامي

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:8 | لینک  | 

از طرف آرايه به همه ي اونايي كه:

و یادتون اومد روزی برای کسی نامه های این شکلی با طرح لب میفرستادید!

یا یک عشق این مدلی رو تجربه کردی... 

یا اگه اینقدر خوش شانس بودید که امروز رو کنار هم بوده باشید؛با اینهمه عشق؛عاشقانه...

یا خیلی خیلی خیلی عاشقانه تر تر تر!

 یا.....

بقیه اش توی ادامه مطلب....

از آرایه به همه ی شماها که توی یک دسته ازینا بودید حداقل:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:53 | لینک  | 

از تمام لحظه های امروزم وقتی را که در آرامشی عمیق چانه ام را به شانه ات تکیه داده بودم دوست داشتم.صدای نفسهایت می آمد و چقدر هم نزدیک.چشمانم را میبستم یا باز میکردم فرقی نمیکرد.حتی اگر تا اتاق دیگر میرفتم و عطری میزدم و می آمدم باز هم فرقی نمیکرد.تو بودی.با همان چهره ی شیرین و دوست داشتنی.با همان نگاه نافذ مشکی.همانی که تا عمق جانم را هنوز هم؛بله؛ هنوز هم آتش میزند.حتی اگر سیگاری روشن میکردیم و چایی حاضر میکردم تا برایت بیاورم؛باز هم تو آرام روی همان مبل کرم نشسته بودی و مثل رویایت زود نمیرفتی.محو نمیشدی.خیالی نبودی.بوی عطرت توهم و رویا نبود.صدایت که میپیچید در عمق جانم؛رویا نبود.انگشتهایت که با سرانگشتانم بازی میکرد؛لبهایت که خودش را به گونه ام میرساند و فشار اندکش روی پوستم...همه و همه رویا نبود.نوازشهایت حس کردنی بود و دوستت دارم گفتنهایت ملموس.دلم دیگر برایت تنگ نبود.حتی حس میکردم چقدر همه چیز تکراری است.چقدر داشتنت ساده است و چقدر پیش من ماندنت معمولی.چقدر من این نیم عشق و نیم هوس را دوست دارم.چقدر تو را با همان ساده بودنهایت دوست دارم.با همه ی رازهایی که از من نمیدانی.با همه ی کنجکاویهای گاه و بیگاهت.با همان چشمان مورب و بادومی ات. حتی با همان موهای پر و ژلناکت و خشک.که توی دست نمی آیند.با آن ریش نصفه نیمه ات.با همه ی شیطنتهایت.پنهان کاریهایت و ترسهایت.دوستت دارم.وقتی پیش من هستی ترمیم میشوم.از چه نمیدانم.اما ریست میشوم.گویی هر 108 دقیقه تو باید دستهایم را در دست بفشاری و در آغوشم بکشی و با هم بنشینیم چای و سیگار مهمان شویم.بعد من تمام میشوم.و بعد از نو ساخته میشوم.دیگری میشوم.رویاهایم نو میشود و خواستنهایم جدید.دوستت داشتنهایم اوج میگیرد و اطمینانم به تو فزونی می یابد.بعد مینشینیم به نوشته های دخترک بیچاره میخندیم...اینجا را ببین....آنجا را....بعد اگر حالم خیلی خوش باشد مثل امروز؛میگویم نترس....برایم اعتراف کن...و تو قیافه ی آدمهای حق به جانب را میگیری و او را رویاپرداز محالهایش میدانی.باور میکنم.تو را باور میکنم.جلوتر از خودم و شعورم.چون دوست دارم تو را باور کنم تا بتوانم لحظه های چای و سیگار و خنده را با "تو" داشته باشم.لحظه هایی که یواشکی به مکانهای هم میخزیم و یواشکی در لحظه های هم شریک میشویم و یواشکی دوستت دارم میگوییم و یواشکی دعوا میکنیم و یواشکی میخندیم و یواشکی غمگین میشویم.یواشکی از همه ی کارهای یواشکی هم خبر داریم و یواشکیهایمان رو به روز رو تر میشود.دوست دارمت وقتی میخواهی از سیاه چال سوال پیچ کردنهایم خلاص شوی...دوست تر دارمت وقتی اعتراف میکنی و من حمایتت میکنم.و خنده هایت...شدید و تلخ.مثل زهرابی پشت عسل پنهان.گمانت نمیبینمشان؟همه ی تلخی اش را میچشم وقتی بلند سر میدهی شان.اما دوستش دارم.دوست دارم صدای قهقهه هایی را که هیچکس مانندش را نمیداند بشنوم.حتی اگر تلخ باشد و به شوری اشک آغشته.دوست دارم گوشم را بگذارم روی گودی سینه ات و صدای کج و کوله ی قلبت را بشنوم.تمام دل نگرانیهایت را بشنوم.دوستت داشته باشم و بگذارم حس کنم نیمی عشق به تو دارم و نیمی عشق به من داری.لذت ببرم از چرخیدنت پای گاز و آشپزخانه و مهمان شدنم به سیب زمینی سوخاری دستپخت عشق نصفه نیمه کاره ام!بعد از هم قول بگیریم یک روزی یک جایی همدیگر را مهمان کنیم.هر کس هر چه دوست داشت.میخواهم ببینم برایم چه رو میکنی؟منتظرم!من منتظرم.حتی آن نور نارنجی آمیحته بر سورمه ای طلایی هم منتظرت است!
میدانم که یادت رفته امروز چه روزی بود...مهم نیست! مهم این است که امروز من تو را داشتم و دستهایت دور شانه هایم حلقه بسته بود.مهم این است که تو امروز اینهمه نزدیک بودی.
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:49 | لینک