تبليغاتX
پندارهای آرایه

ادامه اين و اين رو براتون بگم و برم.دكتر كه سونو رو ديد يك كم چهره اش رو در هم كشيد و رو به دختره گفت:گفتي چند وقته بارداري؟ دختره گفت يك ماه.گفت 13 روز پيش با ما تماس گرفته بودي،اون موقع خيلي زود بوده از كجا فهميدي به اين زودي كه باردار شدي؟حست بهت گفت؟دختره هم تاييد كرد. وقتي اومديم مطب قبل از همه دكتر پيرزن اصليه پرسيد چرا ميخواي بندازيش؟پيرزن مهربونه پرستاره جاي ما جواب داد مشكل دارن. اونم پيله كرد چه مشكلي كه بازم اون جواب دا صيغه اند. هرچند من از اين مسخره بازيهاي به شدت بدم مياد، اما اين همكار ما معتقد!!! بود و ميگفت يك صيغه اي هم با هم خونديم!(اوغ!). دكتر در گير و دار درآوردن روز بود و جلوي اون دختره نميخواست چيزي بگه.كار رو شروع كرد و چندتايي آمپول مسكن و ديازپام بهش زدن تا مثلن بي حس بشه. پسره بيرون موند و من و دو سه تا پيرزن كه هر كدوم متخصص ! يك چيزي بودن مونديم تو اتاق.به درخواست خودم رفتم حين عمل بالاسرش باشم.با اينكه كثافتكاري و حال به هم زني بود اما نگراني نميذاشت تنهاش بذارم.موقعي كه توي اتاق ديگه بهش آمپول ميزدن، خانم پرستاره شروع كرد به نق نق كردن كه اين مردها همشون پست فطرتن، بدجنسن،همه ي بلاها رو سر زنها ميارن بعدشم ميگن ما نبوديم.همين پسره ي عوضي به اين بنده خدا شك داشت و ميگفت بفرستش سونو سن دقيقشو مشخص كن.همه ي غلطها رو ميكنن و بدبختي اش پاي ما زنهاست.عشق و كيفشو كرده حالا به اين طفلك تهمت هم ميزنه پسره ي فلان فلان شده...منم فرستادم سونو تا بهش بگم بيا(شصت دستشو حواله كرد) من گفتم روز با هم بودنشون دقيقن مشخصه و نيازي نيست زياد مته به خشخاش بذارن....همينطور داشت ادامه ميداد كه نميدونم نگاه من چطور بود كه ميون حرفاش يك هو حرفاشو آروم و كشدار كرد و بعد خورد و گفت شما دوست خانومي ديگه؟نه؟منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم كه نه! من همكار آقام. اينجا انگار يك ژارچ آب يخ روي پيرزن پرستاره مهربونه ريخته بودن.گفت واي نه...تو رو خدا ببخشيد،منظوري نداشتم يك وقت به دل نگيريد،بهش نگيد ها،من از بس اينجا چيزاي بد ديدم به مردها بدبين شدم.يك چيزهايي اينجا ميبيني اتفاقهايي براي مردم ميفته كه آدم حالش از هر چي مرده به هم ميخوره با اينكه من خودم بهترين شوهر دنيا رو دارم اما از مردها بدم مياد.موجودات رذل و خودخواهي هستن. من خودم جدا شدم دوباره ازدواج كردم.شوهر دوم دكتره خيلي هم خوبه.خلاصه از من دلجويي كرد و بعد فهميد كه چرا من هي اشاره ميكرددم يواش تر بگه تا ئختره نفهمه پسره بهش مشكوكه.مدام هم بلند گفتم كه قراره با هم ازدواج كنن و پدر پسره با دختره صحبت كرده.دختره رفت روي اون تخت وحشتناك ژينكولوژي كه معرف حضور همه خانمها هست خوابيد.لباسهاي زيرشو كه داشت در مياورد جلوي اونهمه آدم كمي خجالتزده شد كه پيرزن دكتر اصليه گفت بكش پايين بينم! ما هزارتا از اينا ديديم!كسي نگات نميكنه!بعد بهشون گفتم روش كارتون رو براش توضيح بدين تا بدونيم چي به چيه.يك ني پلاسنتيكي كه يك جاهاييش خالي بود رو نشون داد و گفت با اين ديواره رحم رو تراش ميديم و بعد ساك شن ميكنيم.ني رو روي سطح رحم ميغلطوندن و جاهاي خاليش مثل كاردك عمل ميكرد . همه چيز رو ميتراشيد.از يك طرف هم شيلنگهايي داخل رحمش بردن كه يك سرش به يك قوطي شيشه اي 6 كيلويي وصل بود.اولين چيزي كه همراه خون ریخت توی بطری شیشه ای،یک گلوله چند سانتی چربی بود.همون جنین و ساک حاملگی به اصطلاح. قول دادن كه دو دقيقه اي كار رو تموم كنن.آخرين ثانيه ها ديگه داد و هوار دختره بلند شد و گويا خيلي درد مي كشيد.توي اون لحظه خيلي دلم براش سوخت.مني كه كمتر مهربوني ميكنم نسبت به كسي،دستمو گذاشتم روي پيشونيش و عرقهاشو پاك كردم.به چشمهام نگاه ميكرد و با نگاه دلداريش ميدادم.دستشو گرفتم و گفتم دست منو فشار بده وقتي درد داري.هرجور فكر كردم ديدم دختره خيلي بدبخته. آخه چرا مادر دو تا بچه بايد الان روي اين تخت باشه؟جاي اينكه بچه هاش تو آغوشش باشن.حتمن خيلي بيچاره است كه با اين خوشگلي و قد و قواره باز هم داره به اين طريق به اين پسره تحميل ميكنه كه بگيرتش؟حتمن خيلي تحت فشاره از طرف خانواده و اجتماع براي ازدواج كه اينطور پيله كرده. وگرنه پسري رو كه نه ميشناسي نه هيچي چطور با يكبار بغلش خوابيدن انتظار داري بياد بگيرت؟خلاصه كار تموم شد و دخترك منگ و گيج از آمپولهاي مسكن و خواب آور تلوتلو خوران لباس پوشيد و دم در موقع رفتن پيرزن پرستاره منو كشيد كنار و قربون صدقه و بوسه و نوازش كه تو رو خدا بهش نگي كه من اينا رو گفتم...منو ببخشيد...ديگه يمدوني...كه من دلم واسه دختره سوخت...منم خيالشو راحت كردم و گفتم نگران نباش...هرچي باشه ما زنيم و اگه حرفي زديم حرف زنانه اي بوده كه به آقايون مربوط نيست. به همكارم هم گفته بودن يك هفته بعد از اون روز دختره حامله شده.بعد هم توجيه كرده بود كه اسپرم 5 روز توي رحم زنده مونده و بعد خودشو رسونده به تخمك!من زياد اطلاعات ندارم اما تا جايي كه ميدونم اسپرم فقط دو روز زنده ميمونه.حالا اگه كسي بيشتر ميدونه و مطمئنه بياد بگه.خلاصه به قول اين همكارمون آخرشم نفهميديم بچه مال اين بود يا نه.منم ديدم ديگه كاريه كه شده گفتم بيخود فكرتو مشغول نكن.دسته گل خودت بوده.گفتم بذار اينم از فكر كردن رها بشه و آبروي اون دختر هم حفظ بشه. موقع رفتن دكتر پيري اصلي رو ديديم كه يك مانتوي شيك پوشيد و همراه شوهرش كه توي يكي از اتاقهاي همين ساختمون مطب داشت و از قضا مريضهاي شهرستاني زيادي اونجا اطراق كرده بودند و در انتظار نوبت بودند كه دكتر داخلي خيلي خوبيه!!(مگه ميشه؟)با يك پژوي قراضه رفتند.هر دو مثلن تحصيل كرده آمريكان و واقعن جاي تاسفه كه چرا دست به چنين كاري ميزنن اونم به طرز پلشتش و نه ترتميز.منشيشون كه اون هم يك پيرزن از رده خارج بود گفت اينا تو فرشته كاخ دارن.خب اينم يك نوع زندگيه ديگه.وقتي ماهي يك تومن فقط زنه درآمد داره ميشه كه صاحب كاخ هم باشن. اونحا كه بوديم يك دختر ترگل ورگل اومده بود پرده شو دوختن براش.كلي هم سفارش ميكردن كه يه وري بشين ال نكن استخر نرو بل نكن.ميگفتن يك ماه پيش كشون كشون بردنش بهش تجاوز كردن.اونم افسرده شده رگ دستشو زده.حالا اينا ثواب كردن و دوختن!اون يكي به دكتره ميگفت واي نميدوني! امروز تو بهشت رو بريا خودت خريدي!!!با اين حال همكارم كه بيرون نشسته بود ميگفت بعيد ميدونم اينجور بوده باشه.چون دختره توي راهرو با تلفن با پسري صحبت ميكرد و اول بعد از اينكه كلي غر زد چرا گوشي رو برنميداري،گفت پولشو خودت بايد بدي!خلاصه يك تومن ميگيرن و نجابت ساختگي به شوهراي احمق غالب ميكنن!ميگم احمق چون كسي كه انتظار داره تو اين دور و زمونه دختره تا سي سالگي باكره باشه فقط داره خودشو گول ميزنه.وقتي راه اصلي براي ارضاي يك نياز نباشه راههاي بد فرعي زيادن.و كسي كه تا اون موقع خودش رو كنترل كرده يا اپرهيز خيلي زيادي داشته يا متوسل به غير شده.
...........................................
لحظه اي با من باش..

مي‌روم شايد كمي حال شما بهتر شود
مي‌گذارم با خيالت روزگارم سر شود
از چه مي‌ترسي برو ديوانگي‌هاي مرا
آنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود
مي‌روم ديگر نمي‌خواهم براي هيچ كس
حالت غمگين چشمانم ملال‌آور شود
بايد اين بازنده‌ي هر بار – جان عاشقم –
تا به كي بازيچه اين دست بازيگر شود
ماندنم بيهوده است امكان ندارد هيچ وقت
اين منِ ديرينِ من يك آدم ديگر شود
شيرين

دائم خیال می کنم اینجا کسی کم است
یک سایه عین خاطره های پر از غم است
سر خورده می شود به خودش پشت می کند
اصلا" شبیه عکس شما نیست ... آدم است
شاعر که می شود به خدا بال می زند
بر شانه های محکمش انگار یک بم است
یک آئینه شکل خودم یا که شکل تو
تصویر صاف آئینه ام نیست ... مبهم است
یک سایه از نجابت مردی که نیست شد
یک سایه که برای نبودن مصمم است
مردی که با صداقت خود داد می زند:
هی خر شدن نشانه ی اولاد آدم است

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:31 | لینک  | 

از چشم های من هیجان را گرفته اید
این روزها عجب خودتان راگرفته اید!!
اردی..بهشت نیست که اردی..جهنم است!..
لبهای سرختان که دهان را گرفته اید...!
با چرت وپرتو فحش...ببخشید..مدتی است...
از شعرهای من لحن و بیان را گرفته اید!!
آقا! جسارت است...ببخشید..!..یک سوال؟؟؟؟
با اخمتان کجای جهان را گرفته اید؟؟!!!؟
آقا!شما که درس نخواندید پس کجا...
کی دکترای زخم زبان را گرفته اید؟؟؟؟؟!!
آقا!جواب نامه... ندادید بس نبود؟؟؟؟
دیگر چراکبوترمان را گرفته اید؟!
آقا!اجالتا برویم آخر غزل....نه اینکه
وقت نیست...نه!!...امان را گرفته اید......!

سارا
..................................
پ.ن: این بار آخرین باریست که با دیال آپ پست میکنم!
پ.ن:نزنید...نزنید....میام بقیه اش رو مینویسم...

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:13 | لینک  | 

گفته بودم ماجراي همكارم رو كه با يك دختري برنامه داشت و دخترك حامله شده بود و خلاصه اينو تحت فشار گذاشته بود كه بايد بياي منو بگيري.البته دختر هم كه نبود،كسي كه دو تا شيكم زاييده ديگه دختر نيست نه؟خانم پنج سالي بود جدا شده بود و توي شهر ديگه اي بود و با اينكه جواب سلام آقا رو هم نميداده ييهو پا ميشه مياد تهران بغل پسره ميخوابه و همون لحظه هم ميگه تو مواظب نبودي من حامله شدم و با پدر مادرت صحبت كن بايد بياي منو بگيري.خلاصه به كل قضيه مشكوك به نظر مي اومد.بنده خدا رو ترسونده بود كه الا بلا بايد با پدرت صحبت كني وگرنه من بهش ميگم.منم گفتم از چي ميترسي؟درستش ميكنيم.اما دختره روزي كه قرار بود بياد قضيه رو برطرف كنه بامبول درآورد كه نه نميام و بايد قضيه رو به بابات بگي.ديدم داره پرپر مي زنه و از استرس ميميره گفتم به پدرت بگو.هرچي باشه تو بچه اشي و اون بچه اش رو ول نميكنه بطرف يك غريبه رو بگيره. هرچند پدرش به شدت سنتي بود و مذهبي؛ اما خوشم اومد كه پسرش اينقدر بهش اطمينان داشت كه موضوع رو در ميون بذاره.اون هم زنگ زد به دختره و گفت اينطوري كه نميشه. شما بايد يك سال با پسر من بري بياي بعد ببينيد به درد همديگه ميخوريد؛بعدن با هم ازدواج كنيد. اين حرف خيال دختره رو راحت كرده بود كه باباي پسره هم در جريانه و راضي به ازدواج پسرش با اون.مني كه عادت ندارم صبح زود بيدار شم ،به خاطر كاري كه قرار بود با همكارم انجام بديم زودتر از هميشه بيدار شدم.اومد در خونه دنبالم ساعت تقريبن هفت بود.پدرش هم توي ماشين نشسته بود..بهش گفتم بهتره شما نباشي تا اين طرف پررو نشه فردا دم به دقيقه زنگ نزنه بگه بياين خاستگاري.پدرش سر درد دلش باز شد و گفت حالا پسر من نادون بوده دفعه اولش بوده اين خانم نبايد خودش مواظب مي بوده؟و به نظر اون همش يك دسيسه بود.خلاصه من و اون رفتيم دنبال دختره تو فرودگاه و برديمش مطبي كه صحبت كرده بوديم.مطب توي يكي از كوچه پس كوچه هاي بلوار كشاورز حوالي فرصت بود و يك جاي بسيار كثيف.تمام ديوارها سياه و زمينش جرم گرفته و بوي نموري ازش ميومد.بوي انباريهاي قديمي رو ميداد كه پر از سوسك و موشه.جا به جا هم سوسكهايي كه از پودر بغل ديوار خورده بودن افتاده بود روي زمين.درست مثل فيلمها.مثل فيلم ميم مثل مائر.همون مطبي كه نيكي كريمي گلشیفته فراهانی براي سقط رفت.يك راهروي تاريك و نمور كه هفت هشت تا اتاق داشت. در هر اتاق كه باز مي شد يك پيرزن از توش ميومد بيرون.پيرزن ها!هر كدوم انگار از گوري برخاسته بودند.اينقدر كه پير بودند.يكيشون كه چهره آشنايي داشت و شبيه مادربزرگم بود خودش رو متخصص و داراي بورد تخصصي زنان زايمان از آمريكا معرفي كرد.هشتاد و اندي سال داشت.دومي خواهرش بود كه خودش رو متخصص بيهوشي خوند.بعدي هم پرستار و پيرزن چاقي بود كه بسيار مهربون بود.كلن مهربوني و عطوفت از سر و روشون مي باريد.همین كمي آدم رو دلگرم میكرد.كم كم ترس برم داشته بود وقتي كه تخت كثيف و پتو كشيده ي كنار اتاق رو ديدم.وقتي وسايل عمل رو كه توي ده دوازده تا پارچه مخمل پيچيده شده و چسب خورده از حياط(زير خاك باقچه!)بيرون آوردن.ترسيدم دختره كاريش بشه و رو دستمون بمونه.اينجا رو خودشون پيدا كرده بودند.گويا يكي بهشون معرفي كرده بود.دور و اطراف اتاق رو گشتم بلكه مدرك دكتري اين خانم يا خانمهاي مشابه رو پييدا كنم.جز بسياري لوحهاي تقدير چيزي نيافتم.هر چي از دكتره سوال مي كردم عصباني تر مي شد و آخرش هم دستكشهاشو در آورد گرفت سمت من گفت بفرما شما عمل كن.شما كه ادعات ميشه.من كارمو خوب بلدم.قرار بود بيهوشش كنن اما من نذاشتم.بهش گفتم بذار كارشونو با بي حسي انجام بدن اينطوري بهتره كمي درد رو تحمل كن.من آدمي بودم كه خودم خيلي بدتر از اينهاشو كشيده بودم.بدون هيچ بي حسي و بيهوشي.ميدونستم كه ميشه تحمل كرد.تمام مدت هم بالاسرش بودم و مواظب بودم تا بلايي سرش نياد.كار اول كه تزريق ژ ل ه بود براي باز شدن رحم انجام شد و بنا به درخواست همكارم كه قبلن به دكتره گفته بود فرستادنش سونوگرافي تا سن دقيق حاملگي مشخص بشه .چون جريان كاملن مرموز بود و همكارم شك داشت كه كار خودش باشه و با يك بار اين بلا سرش اومده باشه!حالش تقريبن داشت بد مي شد كه برديمش سونو. گر گرفته بود و حرارت از بدنش ميزد بيرون. خونريزي هم افتاده بود و حال خوشي نداشت.جواب سونو رو گرفتيم و از اونجا كه سونو رو دقيق نميشه مبنا قرار داد و حتمن پزشك بايد يك محاسباتي روش انجام بده تا سن دقيق حاملگي مشخص بشه برديم پيش پزشك.
ادامه دارد...
..........................
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 16:33 | لینک  | 

چند روزیه حال و روز خوبی ندارم.اونایی که قدیمی ترن مثلن مال سه چهار سال پیش می دونن که من همچین سالم و صحیح نیستم. یک اوراقی بیشتر نیستم که اگه روزی نفسش راحت در اومد کلامو باید بندازم هوا.اگرم مثل این روزا نفسی به سختی رفت و به راحتی نیومد هم بازم باید شکرگزار زنده بودنم باشم.خب دیگه این دو سه سال سلامتی هم به سلامتی انگار ته کشیده و زمانش رسیده که باز دوره ی دردای بی درمون شروع شه.ایندفه همچین همه چیز به هم پیچیده که تفکیک علایم مریضیها از هم سخته.مثلن دکتر بیچاره نیمدونه به مریضی که دستاش میلرزه و تب 38 درجه دیفالتشه و روزی یک کیلو وزن کم میکنه و تپش قلب داره و نفس که میکشه انگار سوزن تو قلبش فرو میره و همیشه مثل کسایی که یک ربع دویدن نفس نفس میزنه و حالت تهوع داره و هر چی میخوره برمیگردونه و از همه ی غذاها بدش میاد و نمیتونه لب بزنه حتی اونایی که عاشقشون بوده مثل ناگت مرغ!و بوی سوسیس حالشو به هم میزنه و رنگ پیتزا باعث میشه بالا بیاره و دستاش گیر نداره هر چی بر میداره میندازه و میشکونه و تا حالا همه ی سرویسهای کاسه بشقاب لیواناشو ناقص کرده و سردردهای عجیب غریب که انگار بمب ساعتی توی سرش کار گذاشتن داره و به شدت هم سگ پاچه گیر و عصبی شده بگه تو چته؟نه واقعن من چمه؟به نظرم سه چهار تا مرض رو با هم گرفتم! بذار یک کم هم دشمن شاد بشیم!

گفتم بیام برم یک تنوعی به شکل و شمایلم بدم حالا که باربی شدم یک سر و صورتمم عوض کنم. رفتم موهای بلند مش شده ام رو دادم یارو کچل کرد یک مدل مزخرفی زد که نگو.رنگشم رنگ آن شرلی کرد.حالا من از این آرایشگرم همیشه راضی ام و بهش اعتماد دارم.اما اینبار تا بهش گفتم باشه خودت یک مدل خوشگل بزن و اشکالی نداره کوتاه بشه چنان ریدمانی کرد که نگو.دلم میخواد زمان به عقب برمیگشت و عین بچه آدم میرفتم ریشه موهامو که مشکی شده بود دوباره مش درمی آوردم نه اینکه 70 تومن بدم بیام تو خونه عر بزنم.مانی که از در وارد شد گفت دقیقن مدلی کردی که من بدم میاد.هم رنگش هم مدلش.حالا لامصب کوتاه هم هست نمیشه هیچ گلی به سرم بگیرم.هرچند تو میگی بهت میومد و قشنگ بود اما وقتی خودمو توی آینه نگاه میکنم حالم بد میشه.طوری عوض شدم که حتی اونیکه دو ساله میرم پیشش واسه ابرو گفت من دفعه اوله ابروهای شما رو برمیدارم؟!!!بعد که بهش نشونی دادم گفت وااااای چرا اینقدر لاغر شدی؟برنزه هم کردی موهاتم همیشه بلند بود الان اصلن یادم نیومد.والا ما برنزه نکردیم اما نمیدونم چرا اینقدر صورتم سیاه شده؟سیاه که نه همون برنز.یعنی من همونی ام که عید با جاریم رفتیم رژ بخریم فروشنده هه رژِ رو که اون برداشته بود به من پیشنهاد داد چون پوستم سفیده و بهم میاد؟حالا دیشب هی جاری محترم رو نگاه میکردم هی میدیدم چقدددددددددر از من سفیدتره؟!حالا که اینطوریه مجبورم برم لب دریا برنزه کنم درست حسابی نارنجی بشم برگردم.

چهارشنبه نرفتم سرکار و این روزا همه از غیبتای من شاکی اند.حتی خودم هم از خودم شاکی ام. میگم بی خیال کار بشم و بشینم خونه.این روزها زیاد به این موضوع فکر میکنم.فکر یک استراحت چندین ماهه.اما باز از اینکه بیهوده و بیهدف مدام توی رختخواب از این پهلو به آن پهلو شوم ترس برم میدارد. گاهی گمان میکنم توی خانه ماندن مرا دیوانه می کند.البته از اونجایی که تصمیم گرفتم همین یکی دو سال نی نی دار بشم و نی نی داری بعنی گرفتاری(همین بارانگاه خودمون رو ببینید دیگه حتی وقت نیمکنه این وبلاگ بیچاره رو آپ کنه!) اینکه یک سالی برای خودم بگردم و بچرخم فکر خوبیست.پدربزرگ میگه بیا برو درستو ادامه بده من اندازه حقوقات بهت پول میدم ماهیانه.خب میشه گفت خوش شانسم.چون مجبور نیستم برای هزینه های زندگیم کار کنم.و ضمن اینکه مجبور نیستم پدربزرگی هم هست که هواتو داشته باشه.اما چه بخوام چه نخوام با این مرخصیها و بیماریها مجبور میشن کنارم بذارن.کارها همه مونده و من از شدت زیادی نمیدونم اول کدومشو انجام بدم.فکر کنم بهترین کار توی این شرایط فرار کردنه و بس.هرچند اهل جا زدن نیستم.

چهارشنبه توی خونه تور اپیلاسون گذاشته بودم.بلاخره بعد از مدتها یکی رو پیدا کردم که بدون کبود کردن پشت و پهلوم بتونه موم بندازه.شیش نفری جمع شدیم خونه ما و اومد خونه.کارش خیلی محشره و کوچکترین آخی نگفتم.خدایی ما زنا خیلی پر روییم اینجوری خودمونو مثل گربه های ماده باز میکنیم جلوی هم!به سوراخ سنبه هایی از وجودم دست زد که حتی روم نمیشه به مانی نشون بدم!بعدشم یک ساعت داشت از یک جای بدنم تعریف میکرد.میگفت به عمرم به این قشنگیشو ندیدم!!!دلتون سوخت؟فکر بد کناش لعنت!بابا دستامو میگفت.اینکه بیاد خونه حداقل خیالت راحته دوربین روی هیکل لختت کار نذاشتن و فردا بلوتوثت نمیاد بیرون.

جمعه هم با خواهر رفتم نماز جمعه.اگر فکر میکنید کاری غیر از نماز خوندن کردم اشتباه میکنید!!!جالبترین جاش این بود که یارو با بلندگو میگفت مرگ بر ان گلیس ما هم در جواب میگفتیم مرگ بر روس یه. میگفت خون ی که در تن ماست...هدیه به ر ه بر ماست... جواب می دادیم هدیه به ملت ماست. کلی هم هاش می رو تهدید کردیم.کلی هم گا ز خوردیم.خوشبختانه یک چند تا جوون رشید و دلاور بودن که نذاشتن اینبار باط وم بخوریم.

اسماعیل فصیح هم رفت ...یادم نمیره از اولین کتابهایی که بطور جدی خوندم "دل کور" بود. چقدر تو حال و هوای اون خونه بودم... چقدر یاد فرشته امجد بودم...سحر که آمدیم ما ...بقیه فرشته ها و من....به نخ کشیده سر به سر حباب دردها....من عشق را رها به آسمان...به چهره طلای کهکشان....و گیسوان نور کرده ام...امید من کنون توی...بتاب....بتاب  امید من....در این سیاه شام خسته جان که خستگی نمانده در خیالها....و عقده های کوردل...

فردا دارم میرم به اون همکارم کمک کنم.توی دو سه پست قبل گفتم که.همونکه دسته گل آب داده و نداده بابا شد.
........................................
لحظه ای با من باش...

عمر من غارت شد و غارتگر از من دور شد
من صبوري كردم و تاراج گر مغرور شد
عمر من همراه با تكرار روز و شب گذشت
شمع فانوس جواني دم به دم كم نور شد
خويشتن را بشكني ايثار اگر از حد گذشت
پاكبازي هر چه كردم دشمني منظور شد
راه را از چاه در هر لحظه ايي بايد شناخت
يك قدم غافل شدم يك عمر راهم دور شد

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:3 | لینک  | 

اوايل ورودش زياد خوشم نيامد ازش.نه پدركشتگي داشته باشم؛ كه همه اينطور مواقع ميگذارند به حساب عقده اي بودنت؛ بلكه هر طور حساب ميكردم و هر كاري بهش واگذار ميكردم؛ مي ديدم هيچ چيزي بلد نيست.حتي با اينكه ادعا ميكرد مدرس زبان بوده؛ زبانش در حد بوق بود.همان روز اول كه اين را فهميدم گفتم بيا ريويو براي من بده ببينم به درد كدام قسمت ميخوري.عمدن گفتم و خواستم به انگليسي خودش را معرفي كند و شرح سوابق بدهد. نه اينكه خودم خيلي انگليسي ام خوب باشد؛ كه در اين يك سال كه به كل بوسيده ام و كنار گذاشته امش، از بوق هم فراتر هستم.با اين حال پيه سوتيهاي احتمالي را به تنم ماليدم ، براي اثبات خودش به خودش كه بداند جلوي من نميتواند بلوف بزند و خر فرضم كند.روي جواب نوشتم مورد تاييد نيست. با مديرعامل صحبت كردم، اما گفت ببين، اين را آقاي فلاني معرفي كرده؛كاريش نميشود كرد، يك جايي توي تيم جايش بده. كلي اعتراض متمدنانه  كردم كه چرا هر ننه قمري ميرسد اينجا و كار هم بلد نيست بايد بيايد توي تيم من؟خب مگر همين خود شما بابت اين يك نفر از من حساب نميخواهي؟ مگر فردا اگر كار عقب بماند نميخواهي بگويي چهار تا نيرو داده ام دستت بلد نيستي مدريتشان كني؟تا غر اين چهارتا نيرويي كه به من داده اي را نميزني كه با آنهمه آدم باز هم كارهايت عقب است؟ خلاصه آن روز قرار شد عذر اين خانم را بخواهند.سه چهر روزي رفتم مسافرت و وقتي برگشتم ديدم دوباره اين خانم توي اتاق من است.مثل شير زخمي داد و بيداد راه انداختم. اين روزها اصلن تحت كنترل نيست اعصابم. با كمال پررويي برگشت گفت آقاي فلاني گفته شما به من اين موارد رو آموزش بديد . اين رو كه گفت گفتم آقاي فلاني(مديرعامل) بيخود كرده. شما به درد من نميخوري.بهش هم گفتم.قرار بود ديگر اينجا نباشي و نميدانم باز چه شده لابد روش نشده به شما بگه لازمتون نداريم. همسن و سال خودم و كمي هم شكل و شمايل خودم است.به قول مدير بگذار بيايد با يك فرهنگ ديگر هم آشنا ميشويم! خدايي صرف اينكه طرف ارمني است و دختر خوبي هم هست كه نميشود.هي ميگفت دختر خوبي است و من هي زير بار نميرفتم.آخر مگر قرار است با او ازدواج كنم؟ خانم كه ديده بود من از همان اول شمشير را از رو بسته ام گفت اگر ميدانستم قرار است زير دست شما كار كنم هيچوقت اين كار را قبول نميكردم.هرچند بهش گفتم اينجا زير دست و بالا دست نداريم؛ همه يك تيم هستيم؛ اما عملن طرف بايد به هر چه من ميگويم عمل كند. خلاصه طرف به زور توي تيم ما ماند و مدير زير بار رد كردنش نرفت.من ماندم و دو تا نيروي ناكارآمد.
هرچند من در ابتدا بسيار خشك و جدي به نظر ميرسم و توي مراحل كاري خيلي سخت ميگيرم؛ اما ذاتن بدجنس و خشك و سختگير نيستم.فقط دوست دارم كارها درست پيش برود.و اگر يك جاي كار بلنگد حقيقتن عصباني خواهم شد. فرقي هم نميكند طرف چه كسي باشد. ميخواهد رئيسم باشد كه باعث اين كوتاهي شده يا هر كس ديگري. كم كم مجبور شدم اين نيرو را بپذيرم و با صحبتهايي كه با همايون داشتم قانعم كرد كه بايد از او يك نيروي كارآمد بسازم.آموزشش را شروع كردم و هرچند خيلي وقت من را ميگرفت و كمي هم كند ذهن به نظر ميرسيد، اما بلاخره كشاندمش تا آن جايي كه ميخواستم باشد. كم كم با هم رفيق شديم. البته من عادت ندارم با همكارانم صميمي شوم؛ اينكه ميگويم رفيق شديم همين كه با هم مثل آدميزاد دو كلمه غير از كار هم رد و بدل كنيم.
تلفنهاي مشكوك زيادي داشت. عادت هم ندارم توي مسائل خصوصي ديگران كنجكاوي كنم و لابد اگر خودش بخواهد به من خواهد گفت.يك روز خودش زبان باز كرد و پرده از رازش برداشت. گفتم شكم برده بود به رفتارت. با اينكه با زبان خودت حرف ميزدي و من متوجه نميشدم چون ارمني به آن صورت كه بايد نميدانم؛ اما از اتاق بيرون ميرفتي و صحبت ميكردي و اين تابلو بود. چند باري هم كلمه ي دوستت دارم " بايان نوخ " را لابه لاي حرفهايت شنيدم. صحبت كردنت را با شوهرت شنيده ام كه چقدر خشك است. پس حتمن پاي كسي ديگر اين ميان است.
اين روز ها اين دختر را ميبينم كه آينه ي تمام نماي دو سه سال پيش خودم است.كارهايش، عاشقيهايش و به هيچ انگاشتنهاي دنيايش؛ بدجور مرا ميبرد توي آن دو سالي كه به بهمن رسيده بودم. دلم غش ميكند براي قرار نهار بيرون گذاشتن و يواشكي پاي تلفن پچ پچ كردن. زير جلدش خودم را ميبينم كه انگار توي يك دنياي ديگر هستم و مسائل جاري اين دنيا هيچ برايم اهميت ندارد. نه مسائل كاري؛ نه مادي نه زندگي شخصي....هيچ و هيچ. همه او بود و دنيايي كه من تويش زندگي ميكردم.
.............................................
پ.ن: اين 5 روز تعطيلات غبار آلود هفته ي پيش اصلن به نظرم نيامد.تمام مدت توي اثاث كشي گير بودم و بهم حال نداد.

پ.ن: اين برنامه پرشين استار خيلي جالبه...ديشب يه دختره بود به اسم "شيجي" !!! بنده خدا اول اسم و فاميلشو برداشته بود اسم هنري ساخته بود!!! ايناش هيچي...يك لباس عجيب غريبي پوشيده بود ينفش و نازك از اين پارچه هاي چي ميگن....يادم رفته تروين؟ خلاصه...كلي هم چاق در حد ۱۵۰ به بالا...اونوقت شعر گوگوش رو ميخوند و اداي گوگوش رو در مياورد همصداي خوبم! خدايي خيلي پر رو بود!!! من جاي اون از حركاتش آب شدم! البته خواننده بايد پررو باشه ديگه....صداي خيلي گرم و رسا  و قشنگي داره البته.
.............................................
لحظه اي با من باش...

گرچه مرد ستاره چین کم نیست
هیچ مردی تمام روحم نیست!
می رسد مردی از تمامی من
بعد می بینم آه...این هم نیست!
می روم سینه خیز تا قله
قله هایی که مال کوهم نیست
مثل تن-لرزه با منی هر روز
لرزه هایی که بر تن بم نیست
دوست داری که ماه من باشی
آسمانت ولی فراهم نیست
روشنی! مثل یک حقیقت تلخ
نکته های تن تو مبهم نیست
ببر آهو دریده ای هستی
عشقبازیت، مثل آدم نیست!

حديث غلامي

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:53 | لینک  | 

 شاید برای خیلی از شماها یادآور یک روز خاص باشد؛ اما برای من یادآور یک روز خاص تر است. نمیدانم آن روز که همراهش شدم و رفتم که برای همیشه همراهش شوم؛ چه چیزی توی فکر و اندیشه ام بود؟ شاید اگر نوشته هایم را داشتم میتوانستم بروم گریزی بزنم ببینم از زندگی چه میخواستم؟ میدانم که برای لج و لجبازی با بهمن نبود. میدانم که آن روز همراه مانی شدن را بهترین کار ممکن می دانستم و اگر هزار بار دیگر به آن روز برگردم؛ باز هم همین کار را خواهم کرد. اما نمیدانستم که چقدر میخواهم با مانی بمانم؟ تا آخر عمر؟ نه هیچوقت فکر اینجایش را نکرده بودم. ازدواج هم برای من شروع یک بازی بود اما برای خارج شدن از آن باید تاوان سختی می پرداختم. معیارهای یک دختر 13 ساله برای دوستی با یک نفر؛ با معیارهای یک دختر بیست و یک ساله برای ازدواج با یک نفر؛ و با معیارهای یک زن 31 ساله برای ادامه ی زندگی با یک نفر فرق می کند. من توی این سالها از 13 سالگی تا 31 ساگی درست مثل همین اعداد 180 درجه تغییر کرده ام. در مقابل مانی همانی است که بود. نمیدانم این ثابت بودن و تغییر نکردن خوب است یا بد. مانی که به تغییر نکردن و باثباتی اش افتخار میکند و من میگویم کاش تو هم تغییر میکردی. اصلن انسان باید تغییر کند. اگر نه مردابی را می ماند که می گندد. بی انصافی بود که بهمن بیاید سر راه من قرار بگیرد و فکر و ذهن من را به سمت و سوی خودش متمایل کند و بعد نشود که با هم باشیم. بی عدالتی بود و من دچار این بی عدالتی شدم. اینکه سالها بعد از اینکه همسر آینده ام را انتخاب کردم؛ یا شاید هنوز در بحبوحه ی انتخابش بودم؛ بهمن بیاید و هرچه من میخواهم را داشته باشد و خط و خطوط عاشقی بر زندگی ام ترسیم کند. پیش از آن مانی بهترین بود. می گویم بود چون بعد از بهمن تقریبن می دانستم از زندگی؛ همسر و خودم چه می خواهم. اگر بنا به نیمه ی گمشده ای بود؛ من شاید کمی دیر؛ اما یافته بودمش. اما انگار کمی دیر نبود.خیلی دیر شد و نشد و من ماندم کنار انتخاب دومم که اول بهش رسیده بودم. آن روزها برای انتخاب مانی معیارهایی منطقی داشتم که با گذشت زمان رنگ باخته. من نیمه ی گمشده اش نبودم. اصلن وصله ی او نبودم. او از جنس زلال آب است و من زبر و کدر. هرچقدر او در تمام مدت آشناییمان دروغ نگفت؛ من دروغ گفتم.هرچه مهربان بود؛ نامهربان بودم و هرچه مثل یک گل توجه ام کرد؛ بی توجه اش بودم. اتفاق افتاده بود. بهمن آمد و رفت تا من هیچوقت؛ حتی وقتهایی که در اوج خوشبختی هستم نیز؛ احساس خوشبختی نکنم. سعی کرده ام خودم را با انتخابم قانع کنم؛ اما گاه و بیگاه سایه ی تفکرات بهمن؛ کارهای بهمن؛ حرفهای بهمن؛ دوست داشتنهای بهمن می افتد روی خوشبختی ام و تیره و تارش میکند. یک مانع بزرگ مرا از لمس خوشبختی که دچارش هستم محروم میکند. مانعی که تمام مهربانیها؛ عاشقیتها،خاطرخواهیها و هواداریهای مانی را مثل شیشه در مسیر سنگ میشکند. این روزها جز اینکه شرمنده ی محبتهای مانی باشم؛ شرمنده ی شرمنده ی شرمنده؛ هیچ حس دیگری از این کوه خوشبختی نمیگیرم. دوستش دارم؛ اما مانده ام برای مانی. برای اینکه او میخواهد بمانم. خوشبختی تعریفهای زیادی دارد و من به تعریف تمام مردم از خوشبختی؛ با مانی خوشبختم و به تعریف خودم نه. شاید وقتش است زیاده خواهی را کم کنم و به آنچه دارم قانع باشم. آرزوهای دور و درازم را کنار بگذارم و به یک زندگی عادی زناشویی؛ در کنار یک شوهر عاشق و مهربان و وفادار؛ که دوستش داشته و دارم ادامه دهم. دوست دارم خوشبختی ام را حس کنم.همانطور که همه میگویند. همانطور که معادله هایی که کنار هم میچینم میگویند. همانطور که طبیعت برایم تدارک دیده. تسلیم شوم به تعریفی که قرار است برای زندگی ام بشود. یکی دو بچه بیاورم و پدر شود. چقدر خوب است که فقط من میتوانم او را به این لذت برسانم. چقدر خوب است که فقط من را دوست دارد. از اینکه عشقش را تمام و کمال در اختیار دارم خوشحالم. خوشحالم که او میتواند عشقی را از من بگیرد که من دریغش میکنم.
...............................................
پ.ن: این هم هدیه من به مانی برای سالگرد ازدواجمان
:(
پ.ن: آقای فرشته برایمان این را آورد و ما را به رستوران اژدهای طلایی دعوت کرد و آنجا برای ما بسیار تدارک دیده بود. این روزها آقای فرشته مثل کوه پشت سرمان ایستاده و من خوشحالم که کسی هست به او تکیه کنم. آقای فرشته قدرت دارد و من از این قدرت خوشم می آید. مانی اوایل؛ سرِ ورود آقای فرشته به زندگی مان بدقلقی می کرد اما حالا آقای فرشته را با همه ی کمکهای بی دریغش و محبتهای جالب و دوست داشتنی اش پذیرفته؛ بدون اینکه دیگر در مورد مشکوکیت ورود آقای فرشته کنجکاوی کند یا هی بگوید این آدم مرموز است چرا اینهمه کمک و محبت؟ هرچند من نیز به هویتش مشکوکم و چقدر دلم میخواهد بدانم این آقا کیست؟ اما همچنان بر سر فاش شدن هویتش پافشاری میکند و من میترسم اگر بیشتر از این کنجکاوی کنم به ضررم تمام شود. میترسم تمام زندگی ام به هم بریزد. حالا باز هی عکسهای قدیمی سی سال پیش را مرور میکنم و گاهی شک میکنم که نکند این مردی که مرا در آغوش دارد و به دوربین لبخند میزند پدر من نیست؟ مرور میکنم و عکسهای خاکستری سی سال پیش را با صورت رنگی و جدید آقای فرشته مطابقت میدهم...پدربزرگ تمام مدت سکوت میکند و نگاهش را میدزدد وقتی از آقای فرشته برایش میگویم...
پ.ن:وقتی با یک ماشین 300 میلیونی رانندگی میکنی؛ چقدر رفتارهای مردم فرق میکند.نیاز نیست هی خودت را جر بدهی چراغ بدهی و بوق بزنی.به آسانی تمامی رانندگان و شهروندان مودب شده راه را برایت باز میکنند. این روزها دیوانه وار با این ماشین میرانم. برای اولین بار برایم مهم نیست ماشین مال خودم نیست. به من نخندید و نگویید ندید بدید اما باور کنید وقتی سوار ماشینی هستی که چشمها را گرد میکند و برایت داد و هوار میکشند؛ لذت میبری.این یک هفته بسیار عجیب بر من گذشت...باور لحظه لحظه اش دشوار است برایم...نمیدانم روزهای آینده چه به همراه خواهند داشت اما ته دلم میترسم از آینده و دوست دارم زمان همینجا توقف کند.
پ.ن:نیستی و تلاشی هم برای بودن نمیکنی...
............................................
لحظه ای با من باش...

من یک message کوچک و تلخم ، مرا نخوان

یک بار مثل بچه آدم ، مرا نخوان!

در من نوشته اند که :" ... bi chashm haye to"

انگار عادتت شده !گفتم مرا نخوان!

دل دل نکن! صبورتر از چشم هات باش

این طور با سگرمه ی درهم مرا نخوان!

با چشم های بسته مرا حذف کن ..برو

له له نزن...مراقب و کم کم مرا نخوان!

این قدر ساده از دل من مطمئن نباش

مغرور و شادمانه و محکم مرا نخوان!

من یک message زخمی ام این روزهای بد

بهتر همین که با تو نباشم ...مرا نخوان!

*

یک دگمه می زنی و دلم باز می شود

دیگر چه فایده که بگویم مرا....؟!!

شاعر:؟


نوشته شده توسط آرایه در ساعت 2:22 | لینک  | 

راه میرفت.مدام راه میرفت.توی راهرو.دم در اتاق من.هی می اومد؛ می ایستاد؛ دستاشو میبرد توی موهاش؛آه میکشید و کلافه و مردد برمیگشت.تمام روز این کارش بود.عجیب بود.پسری که شاد بود و همیشه میخندید و میخندوند و ماها فکر میکردیم این آدم اصلن غم رو نمیشناسه و هیچی ازش نمیفهمه.اما اینبار فرق میکرد.چند بار خواستم ازش بپرسم چیزی شده؟اما از اونجا که بهیچ وجه عادت ندارم توی مساول شخصی کسی که دوست نداره چیزی ازش بفهمی دخالت کنم؛ سکوت کردم.گفتم اگر بخواد خودش حتمن میگه.اون روز گذشت و شب ساعت 9 دیدم زنگ زد.گوشی رو برداشتم و اول کلی احوال پرسی کرد.میدونستم میخواد چیزی بگه اما نمیدونه میشه یا نه.داشت خداحافظی میکرد.گفتم برای همین زنگ زدی؟گفت آره میخواستم احوالتو بپرسم.البته همیشه این کار رو میکرد.چیز عجیبی نبود.اما اینبار صداش به وضوح میلرزید و خیلی مضطرب بود.فردا ظهر موقع ناهار؛دوباره زنگ زد.گفت یه مشکلی برام پیش اومده نمیدونم میشه بهت گفت یا نه.میترسم ناراحت بشی.گفتم نه بگو.ماجرا از این قرار بود که با یکی از کارمندای شرکتی که باهاش کار میکردیم؛گویا رو هم ریخته بود و بله نتیجه؟یک نی نی تپل مپل تو راه بود.البته قضیه خیلی بودار بود.اینکه این اوایل خانم جواب سلامشم نمیداده و بعد ییهو بهش زنگ میزنه میگه من دارم میام پیشت.پامیشه از شهر خودش میاد تهران و یک روز رو با این آقا میگذرونه و میره.البته همون موقع هم میگه که ای وای تو مواظب نبودی!!و من حامله شدم!خوب این بنده خدای ندید بدید هم چه میدونسته چی به چیه و کی به کیه و کج به کجاست.تو عمرشم نه اسم بیماری ایدز رو شنیده و نه هزارتا مرض مقاربتی دیگه رو.ننه بابا هم خفن مذهبی؛از اونایی که به جای اینکه به جووناشون یاد بدن چطور بکنن میگن نکنید.به روش آدم و حوا و قابیل و اقلیما جفتگیری و جلوگیری کرده و خوب نتیجه اش همین میشه دیگه.که هر چیزی رو میشه گردنت بندازن.حالا میگیم این جوون ما خام و نفهم؛اون دختره که یکبار هم ازدواج کرده و جدا شده نمیدونسته اینا رو؟خب راستشو بخواین دختره خیلی خوش تیپ و خوش بر و رو هستش.یک ملغمه و معجون عجیب غریبی.پوست سبزه و چشم سبز!موهای بلوند.دور کمر 36 و س ینه 80!خب اینکه خیلی هم و بسیار هم شیطونه عجیب نیست.حتی یکی دوبار خودم یک چیزایی ازش دیدم با یک نفر خاصی.سر و سر داشت.یک نفرش رو که مطمئن بودم و بقیه میگفتن چندین نفر!حالا ایناشم کار نداریم.جهنم.اینکه یکهو پاشی بیای به یکی که حتی باهاشم حرف نمیزدی بدی و بگی منو حامله کردی مشکوکم! و بری همون روز!! آزمایش بدی جوابت منفی باشه!!!و سه روز بعد دوباره آزمایش بدی مثبت باشه!!!یک کمی بوداره؟نیست؟خلاصه حالی که داده بود از چشم و دماغ و دهن و همه جای همکار خام و نابخرد ما بیرون کشیده بود.بهش گفتم نگران نباش.درست میشه.یکی رو پیدا میکنیم یک کاری بکنه دیگه.مسئله ی مهمی نیست.فقط خیلی مواظبش باش و بهش ثابت کن که همراهشی و جا نمیزنی.با دختره صحبت کرده بود و قرار شد یک روز پاشه بیاد تهران درستش کنیم بره.اما سه روز بعد وقتی که قرار بود بیاد نهرران و پسره براش بلیط هواپیما هم خریده بود؛زد زیرش و گفت که نه!!! من میخوام بچه رو نگه دارم!!! با پدر مادرت صحبت کن بیا خواستگاری!!باید منو بگیری!یا خدا!حالا بیا و درستش کن.دیده بچه ساده است و مثبت و خونواده دار و تحصیل کرده و خونه زندگیم که به راه؛تست جنسی هم ازش گرفته احتمالن همه چیز اکی بوده؛گفته چی از این بهتر که چترمو باز کنم روش؟خلاصه به هیچ صراتی مستقیم نبود و فقط میگفت منتظر تلفن باباتم وگرنه خودم زنگ میزنم بهش.منم اینجا دیگه مطمئن شدم برنامه ریزی شده بوده واین بیچاره در راه یک عدد آلت تناسلی زندگی و آینده و آبرو و حیثیت و همه چیز رو داره به باد میده.بهش گفتم اینبار که زنگ زد عین جمله ی من رو با تحکم بهش بگو:"یا پا میشی میای تهران؛یا دیگه من کاری باهات ندارم.من اصلن با تو نه رابطه ای دارم نه داشتم.همین.تهران منتظرتم.وقتی اومدی از یک تلفن عمومی زنگ میزنی بدونم اینجایی؛جوابتو میدم.وگر نه برو هر کاری دلت میخواد بکن".البته از اونجایی که بسیار ترسیده بود زیر بار نمیرفت و صداشتم نه تحکم که لرزش زیادی داشت.مطمئنش کردم که این تنها راهه و معمولن جواب میده.گفتم اگر بدتر شد گردن من.میترسید که دختره بره شکایت کنه و چمیدونم از این چرت و پرتها.گفتم برو همینو بهش بگو به دست و پات میفته که درستش کنی.خلاصه شیرش کردم رفت گفت و از همه ی اینا گذشته من به این موضوع بچه دار بودن حتی مشکوکم.نتیجه این شد که قبول کرد مثل بچه آدم پاشه بیاد اینجا و اگر موردی هست برطرف شه بره پی زندگیش.از پسره پرسیدم تو مگه قول ازدواجی چیزی داده بودی؟گفت نه به خدا.البته بیاد اینجا براش برنامه دارم.گفتم ببرتش سونوگرافی ترانس واژی نال که سن جنین رو به ساعت و دقیقه هم معلوم میکنه.اگر حق با اون بود و بچه از قبل نبود و مال این بنده خدا بود؛که یک جورایی ازش دلجویی کنه و خسارت بده.اما اگر نبود؛پدرشو در بیاره.خلاصه این بنده خدا ساعتی یک بار به من زنگ میزنه و آه و ناله میکنه و من دلداریش میدم.توی اینهمه مشکل و گرفتاری این دیگه قوز بالا قوزه.
...............................................
پ.ن:درگیر اثاث کشی ام.مال خودم نیست اما جونم در اومده.تو این یک ماه برای دیگران اینقدر دنبال خونه گشتم که حالم از بنگاهی به هم میخوره.این یکی که فردا پسفردا میشه یکی دیگه هم هفته دیگه.چیکار کنم...کسی رو جز من نداره...دلم براش میسوزه...احساس میکنم تنهایی باری رو بدوش میکشه که فقط خمیده اش میکنه و حتی یک قدم به جلو نمیبرتش.

پ.ن:دنبال یکی دو هفته استراحت مطلقم.بزنم برم لب آب.جت اسکی.شنا.ماسه.اما اینقدر خودم رو درگیر و گرفتار کار کردم که جم نمیتونم بخورم.

پ.ن:همچنان نوشتن رو ادامه میدم.از نوشته های اخیرم راضی نیستم و حتی گاهی میگم من اینکاره نیستم و نمیشم؛بی خیال بذارمش کنار.مانی خب ذوق بخرج میده از نوشتن من.یعنی یکجورایی دوست داره و با علاقه میخونتشون.اما دست گذاشت روی یک نوشته و چنان گفت این چیه چرت و پرته که حسابی خورد توی ذوقم.اما مهم سردبیره که فعلن هنوز تشویقم میکنه!یعنی هنوز به اون درجه نرسوندمش که عذرمو بخواد!یا شایدم رسیده و رودربایستی میکنه و اصرار داره از من نویسنده بسازه.

پ.ن:خودمم نمیدونم چی میخوام...اما میدونم این مدل زندگی کردن اغنام نمیکنه.تموم بیست و چهار ساعتم پره اما باز هم احساس پوچی و بطالت دست ازم بر نمیداره.نمیدونم چرا من هر جا که میرم سرکار باید مشکلات و حواشی کاری اون شرکت رو هم به دوش بکشم.حتی توی شرکت بهمن هم که کار میکردم نشد که یک کارشناس معمولی بمونم.اینجا هم باز بند رو آب دادم و مسئولیتها همینطور پشت هم آوار میشه روم.حسابی خسته شدم.باید از یک جاش بکنم.باید بطور کامل قبلی رو کنار بذارم.اما نمیشه.چنان توی همه ی کارها ریشه دووندم که کندنم سخته.خیر سرم مدیر پروژه ام و اگه نصفه نیمه رها کنم؛یک کار خراب بزرگ توی رزومه ام میمونه.چون اطمینان دارم اینا نمیتونن و از عهده انجام کار بر نمیان.تو محل کار جدید هم مشکلات خاص خودشون هست.کارمندهای بی کفایتی که برحسب آشنا داشتن وارد گروهت میشن و تو مجبوری حین انجام کار به اونا هم ابتدایی ترین چیزهای کار رو حتی یاد بدی.خسته ام.معلومه نه؟

پ.ن:خونه به شدت بهم ریخته و نامرتب و کثیفه.فکر کنم آخرین بار دو ماه پیش جارو کشیدم و گردگیری؟نه....اصلن یادم نمیاد!بسکه مرتب هستم و هر چیزی رو از هر جایی بر میدارم سر جاش میذارم!!!اصلن شلوغی و نامرتبی هم بوجود نیومده! که بخواد مرتب شه!میز کامپیوترم رو که یادتونه؟اون روزای خداییش بود تازه! مانی رفته سر کار و انتظار داره عصر که برمیگرده خونه بوی دسته گل بده و بوی غذا بیاد! گفتم نه جونم! کارگر بیار.من حوصله ندارم.میگه آخه کارگر بیاد لباسها و کاغذهای تو رو جمع کنه و مرتب کنه؟الان ساعت 3 بعد از ظهره و من هنوز هیچ کاری جز چایی خوردن و سیگار کشیدن نکردم.توی همین اتاق پر از کاغذای جورواجوره که روی زمین پخشن.تازه باید مطلب این هفته ام رو هم بنویسم.کارامم یواشکی آوردم خونه دور از چشم مانی انجام بدم.تصمیم دارم برای تولدش یک کادوی خیلی بزرگ!بخرم.ازاونجا که حساب قرون قرون درآمد من رو داره؛ مجبور شدم یک کار یواشکی قبول کنم تا حسابی ذوق زده بشه.

پ.ن:یکی از بهترین لحظات دنیا وقتیه که سرم رو میذارم روی س ینه اش و موهای س ینه اش رو به دندون میگیرم و میجوم!میبینم چقدر دوست داره این کارمو.بدیش اینه که من میخوام در همین حد بمونه اما معمولن مانی نمیذاره و حتمن کار به جاهای باریک میکشه.

پ.ن:از یک هفته به امتحان؛شاگردای مانی پاشنه ی در موبایلشو از جا کنده بودن.وقت و بیوقت زنگ میزدن و مثلن سوال داشتن.اما معلوم بود که یمخوان سوالها رو لز زیر زبونش بکشن. با بهونه هایی مثل وای خیلی سخته استاد...وای ما این قسمتشو نفهمیدیم...وای من ترم آخرم گناه دارم...منم تند تند اسم اونایی رو که 10 شب زنگ میزدن میپرسیدم تا زهرمو بهشون بریزم.خدایی عجب پر رو اند دانشجوهای این دور و زمونه.استاد به ما شماره موبایل میداد زنگ بزنید یکی دو روز به امتحان سوالا رو بهتون بگم؛ من هیچوقت روم نمیشد.

پ.ن:این روزا یک فرشته تو زندگی ما اومده...یک فرشته....نه...هر چی فکر میکنم میبینم فقط میتونه یک فرشته باشه از جانب خدا.مرسی فرشته...

پ.ن:میدونی؟ وقتی میون حرفهای عادیمون یکهو میگی "جان دلم"...دلم هری میریزه پایین...فکر کنم به اون چیزی که میخواستی رسیدی.من دوست داشتنتو دوست دارم.حیف که اینجا رو نمیخونی.

پ.ن:ببین...همیشه فکر میکردم تو با دخترای دیگه؛ با همه ی دخترای معمولی دیگه که تا حالا دیدم فرق میکنی...یک جورایی هم زیادی دوستت داشتم.نه....من مثل تو نیستم با یک رنجیدگی کوچولو که بی غرض هم بوده؛همه چیز رو خراب کنم و برام بمیری!نه...من میفهممت.اما همیشه فکر میکردم تو اونقدر دختر قوی هستی که تلقینات همنشینات نتونه واقعیت رو جلوی چشمات تیره و تار کنه...هیچکس اینجا نیست که بتونه ادعا کنه من بهش زنگ زدم و حالشو پرسیدم...اما برای تو اینکار رو کردم....فکر میکنم اگر دلگیری بوجود اومده بود اینقدر ارزش داشتم که مستقیم بگی...تا بهت بگم که نه....اشتباه میکنی...منظوری نداشتم....با لحن شوخی خنده باید میخوندیش...که مغرضانه خوندیش.خیلی وقته هیچی نگفتم و به روی خودم نیاوردم...گفتم شاید من هم اشتباه میکنم...اما مجبورم کردی که بگم...اگر از کسی چیزی دیدی به نظرم باید به خودش بگی نه پشت سرش و به دشمناش!
......................................
لحظه ای با من باش...
تو اين تقويم دلمره...
کسي اشکاشو نشمرده...
کجا ديدي که تنهايي غماشو با خودش برده....
يه کاري کن از اين بيشتر...نيفتم تو غم آخر..
نذار شمع حضور من يه شعله شه تو خاکستر...
نگو دوره...نگو ديره...نگو اين قصه دلگيره...
يه عمري رفته از دستم...
نياي عشق تو ميميره...
يه کاري کن که ميتوني...
يه خونه شو تو ويروني...
از اين بيشتر نپرس از عشق....
نميدونم......نميدوني......
پ.ن:مال شادمهره به اسم یه کاری کن.اینم دار جدید بهمن که برای منم فرستاده با هم خودکشی کنیم!منم برای یکی دیگه فرستادم که با هم خودکشی کنیم!هر کی میخواد به خودکشی دسته جمعی ما بپیونده؛ایمیل بذاره براش سانور بفرستم!
پ.ن:چقدر ور زدم!
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:48 | لینک  | 

داشتم تو آگهی های یک سایت دنبال دفتر کار میگشتم....غر میزدم...نق میزدم...کلن کلافه بودم...رسیدم به یه آگهی با این مضمون:

پسری 21 ساله سالم و ورزشکار هستم و به علت مشکلات فراوان مالی مایل به فروش یک کلیه خود می باشم.گروه خونی O+....

وسوسه شدم بهش زنگ بزنم...شاید مجبور بشم کلیه اش رو پیش خرید کنم...
............................................
پ.ن: خدایا شکرت....شکرت....شکرت و ممنونم به خاطر همه ی چیزهای خوبی که بهم دادی.
پ.ن:کاش زنگ نزده بودم...از ظهر اشک تو چشام خیمه زده.
پ.ن: دلم میخواست گردن کلفت اونایی رو که میگن بیکاری نیست و مردم تو رفاهن و روز به روز خوشبخت تر میشن رو بچلونم زیر پاهام و کله اش رو بکوبم توی مانیتور و بگم ببین...یا گوشی رو بزنم توی گوشش بگم گوش کن...

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:0 | لینک  | 

سلام

Friday, July 3, 2009 6:32 AM
From:

To:
araie_aria@yahoo.com

salam
mikhstam bedoonam ke dokhtari 24 sale ke daraye ghade 163-164 va vazne 60 kiloogeram ast va az sootiane size 75 estefade mikonad.aya sineye oo koochak-motavaset ya bozorg ast.
mamnoon az javabetoon
.....................................................
جواب: متوسط!!!
پ.ن: نه خدایی طرف چی با خودش اندیشیده که برداشته همچین ایمیلی به من زده؟!!!!
پ.ن:نظر شما چیه؟از هر دو لحاظ!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:44 | لینک  | 


اين آهنگ محمد اصفهاني هواي تو رو دانلود كنيد خيلي محشره....

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:0 | لینک  | 

آدم کمي پرنده کمي پَر که مي­شود / پرواز نه! رها نه! سبکتر که مي­شود / با تکه­هاي مانده­ي بعد از شکستنش / سرگرم يک تجسم ديگر که مي­شود / نقش بر آب مي­شودش نقشه­هاي قبل / بر نقش­هاي بعد شناور که مي­شود / از پشت زخم­هاي زمستاني دلش / طرح گلي عجيب مصور که مي­شود / حواي روزهاي اساطيري­اش... هوا / از سيب گاز خورده مکدر که مي­شود / باور نمي­کند که فريبش نداده­اند
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 16:6 | لینک  | 

ای....
ای.......
ای مثل من تک و تنها.....
دستامو بگیر که عمر رفت.....
همه چی تویی؛ زمین و آسمون هیچ....
.......................................................
پ.ن:نور تو بودی...کی منو از تو جدا کرد؟
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 2:29 | لینک  |