تبليغاتX
پندارهای آرایه

آآوازها خوانده شد

همه چیز خورده شد

یک بزم درست و حسابی دو نفره!

من و آقای همسر....

آقای همسر....

چه اسم غریبه ای...

دارم با آقای همسر آشنا میشم...

کم کم

و

گول خوردی
من واقعی با اين چيزی که اينجا مي بينی
يه دنيا توفير داره ...!
من ِواقعی م نه روشن فکره؛نه راستگوئه؛نه عاشق پيشه اس!
نه آنقدر مدعي و از اين حرفا...!
پ.ن:هپلی تر از اين حرفام؛بخّــُُُُـــُـــُـدا!(تشديد دار تلفظ بشه لطفا)

پ.ن:اینم درددلیه!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 2:44 | لینک  | 

درستش را نميدانم.وقتي احساس نياز به نوشتن مثل خوره اي به جان رگهاي حياتم مي افتد و وادارم ميكند كلمات را در هم بتابانم و جمله شان كنم؛حقيقتن به اين نمي انديشم كه انگيزه اي؛هدفي؛آرماني؛آرزويي چيزي پشت اين حس نوشتن هست يا نه؟

ئ

ئ

ئ

بگذریم...

همه ی امروزم توی این ترانه حل شد...همه ی مژه هایم خیسی آن روزی را تجربه میکرد که گذاشتی توی گوشم زمزمه کند:

من از پشت شبهای بی خاطره من از پشت زندان غم آمدم من از آرزوهای دور ودراز من از خواب چشمان نم آمدم تو تعبير رؤيای ناديده ای تو نوری كه بر سايه تابيده ای ...تو یک آسمان بخشش بی طلب.....تو بر خاک تدبیر باریده ای.... تو یک خانه در کوچه ی زندگی..... تو یک کوچه در شهر آزادگی.....تو یک شهر در سرزمین حضور....تویی راز بودن به این سادگی

مرا با نگاهت به رویا ببر
مرا تا تماشای فردا ببر
دلم قطره ای بی تپش در سراب
مرا تا تکاپوی فردا ببر

مدتي است كه كلمه هايي جلوي پنجره ذهنم رژه ميروند و به هم ميپيوندند و ميخواهند كه جمله بشوند.اين مدتي كه ميگويم درست 72 ساعت به علاوه شش ساعت و سي دقيقه ديگر است.

درست 72 ساعت به علاوه شش ساعت و سي دقيقه از اولين جمله هايي كه از رابطه مان گفتي و درست از اولين هجوم افكاري كه به ذهنم راندي و درست از اولين بارقه هاي نا اميدي كه به ريشه رابطه مان زدي و درست از اولين رگه هاي تلخي كه به كامم دواندي و درست از اولين ضربه هايي كه بي رحمانه و بي غرضانه و بي توجهانه و غير متعهدانه؛بر ريشه نهال تازه پا گرفته تو ومن شده؛زدي؛ ميگذرد.ميبيني؟هنوز تازه اند زخمهايي كه بر من و بر خود ساخته من از خودت زدي.هنوز خون ميچكد از لطافت و نرمي رگهاي هستي رابطه مان و هنوز طعم شوري ميدهد اين نبضهاي از جريان افتاده.نه.نميخواهم كه مقصرت بدانم؛كه گله ات كنم؛كه شكوه سر دهم؛كه ناله كنم؛كه خودم را به نفهمي بزنم و بخواهم كه تلاش بي ثمري را كنم و دست و پايي بيهوده بزنم و تلخ بگريم و تند ضجه بزنم.

نه.هيچكدام از اينها نه اينكه حالا؛هيچوقت در قاموس رابطه هايم نبوده و نيست.قبل از هر چيز صميمانه و در عين حال؛در اوج استيصال؛از صداقتت؛در مورد خودم و خودت و رابطه مان؛متشكرم.ميخواهم بداني كه بسيار تلاش كردم.بسيار سعي نمودم كه بشود آن چيزي كه ميخواهم بشود. ونشد.شايد اشتباه بود اين خواستن و شايد كه نبايد خواهشش وجودم را پر ميكرد و به وجود تو سعي در قلمه زدنش نبايد كه ميداشتم.اما كردم؛داشتم و خواستم.

حال اينكه خواستي يا نخواستي به كنار.حال اينكه مقاوت كردي و نكردي به كنار.حال اينكه سد شدي يا پله به كنار.حال اينكه بال شدي يا وبال به كنار.به كنار همه اين تلاشهايم و همه اين بي تفاوتي هايت.مگر من چه خواسته بودم؟مغرورانه و خودخواهانه و مجدانه خواستم از وحشت تنهايي برانيم و به تنهاييت رنگ خاموشي بگيرانم.ميگويم وحشت تنهايي؛چون فقط يك وحشت كاذب بود اينكه گمان ميكردم بي حضورش سخت خواهم شكست و تلخ خواهم نشست.وحشت روزهايي كه فكر

ميكردم مي آيند و شايد هرگز هم نمي آمدند و شايد بدتر هم مي آمدند.اما هر چه بود يك ريسك بود.ترس از نيامده ها و نشناخته ها.ترس از روزهايي كه بي او خواهم ميداشت و شايد هم نه.

هيچگاه نمي آمدند سراغم كه زمهرير روياهايم را تيره گون رنگي بزنند.هر چه بود؛چونان پرنده اي شكسته بال پناهت آوردم.بي معرفتي نميكنم؛بارها مرا متهم كردي به چشم يك ابزار دارم نظاره ميكنمت؛بارها متهمم كردي به بي ارزشيهاي بي مقداري كه از اين رابطه ميجويم؛بي

معرفتي نميكنم؛با همه اين تصورات نا درستت از من و مقصودم؛پناهم دادي.مهربانانه بال گستراندنت را روي زخمه هاي تنهايي ساز بي آواز دلم؛از ياد نخواهم برد.از ياد نخواهد رفت تلاش مهربانانه دستانت براي در بر گرفتن رنج تنهايي دستانم.از يادم نميخواهد رفت هم صداييهايت.هم

نواييهايت.همه و همه تا حتي برسم با لحظه هاي شوقي كه با تو داشتم.از يك sms بگير و برو تا لحظه هاي بي خودي مان.

منتي بر سرت ندارم اما يادت رفت يك بار بينديشي كه شايد اين دستها در پس مهربانيهاي دستهاي تو دوست داشتن را ميجويد. حتي اگر ميدانستي و نخواستي باز هم گله اي نيست.تو حق داشتي كه محبت بيافريني و بي توجهي چاشني اش كني و حق داشتي نياز بيافريني و خودت را به ندانستن بزني و حق داشتي دوست داشتني شعله وركني و دورترها به نظاره بايستي و حتي و حتي و حتي حق هم داشتي آتش بزني و خاموشش كني.حق هم داشتي كه با شعله هاي سوختن غرورم؛ غرورت را رنگ بزني و اعتماد بزرگتري را بر نفست گره بزني و ميثاق آشتي دوباره اي با خودت را جشن بگيري.حق داشتي با من فكر بال و پر تازه كني و چشمت بگيرد آسمانهاي تازه تر پرواز را.و حق داشتي يادت بيايد روزگاري دو بال بر روي شانه هايت بوده و حالا هنوز هم جايشان روي شانه هايت مانده و قلقلكت ميدهد.

آهان يادم رفت؛حق داشتي رو به رويم بنشيني و هرم دستهايم را به سردي دستهايت بسپارم و برايم توضيح بدهي هيچ چيزي ديگر قلقلكت نميدهد.حق داشتي دستهايم ناخونهايت را نوازش كند و بي تفاوتانه به سقف چشم بدوزي.حتي حق داشتي در جواب تماسهايم پوزخندي كنج لبت بنشيند و كمي فكر كني و كمي به خطهاي نوشته شده نگاهي بكني و برايت خيلي عادي جلوه كند و يادت برود و خيالت هم نباشد كه اين همان كسي است كه لا اقل تو يكي خوب ميداني چه حسرتها را به بازي گرفته و چه محبتها را پس زده و چه نواختنهايي را با  گوشه چشمي رد شده و بي پاسخ گذاشته چه تمناهايي را. منتي بر سر تو عزيز نيست.ميگويم عزيز؛چون هنوز هم رنج پس زدنت و درد پشت سر نهادنت و محنت اينكه بي تفاوتانه گذارمت و رها كنمت و رد شومت؛مثل تندبادي دور ياخته هاي صورتي رنگ قلبم ميپيچد و نفس كشيدن را سختم ميكند.

سختم ميكند اينكه بخواهم بگذارم و برومت.چنگم ميزند اينكه رها كنم و بروم.نفسم بريده بريده ميشود و پاي دلم ميلنگد وقتي كه بخواهم دو راهي را ترسيم كنم كه در آن بي تو قدمي خواهم زد و روزهايي كه بيايند و من بي تو رنگ خاكستري و بگو حتي هفت طيف رنگين كماني اش بزنم.

رنگ تلخ اندوهم ميزند اينكه بگذارم روزها بيايد از پي هم و برود از پشت هم و من بي تو تو بي من بمانيم و برويم و باشيم و انگار كه نيستيم هم.چه فرقي ميكند؟ميداني؟من مي انديشم اگر روزهايي بيايد كه من ياد تو نباشم و حتي همان يك ثانيه هم فكر تو آذين نكند خيال كج و بي

حوصله ام و ياد تو رنگم نزند روزهاي ساده خاكستري ام ؛گو؛تو بگو سپيدم را؛يا رنگارنگ روياهايم را تر نكند خيال بي خيالي تو؛و به هيجانم ندارد روزهاي بي خبري از تو در شوق يك رينگ ساده و مبهم كه از دستگاه كذايي شخصي ام برخيزد و فرونشيند و تپشهاي دلي كه بدرقه اش شود ؛اگر اين روزها بيايد من به راستي چه بردي داشته ام؟آيا غير از اين خواهد بود كه خيال خيسي روياهايم را خشني خشك و زبرمانند بي آرزويي و بي خبري و بي اهميتي و بي همه چيزي فرا خواهد گرفت؟جز اين خواهد بود كه سردي چهره ام و ماتي روياهايم بيشتر و بيشتر خواهد شد و گرفتگيهايم تند تر و نمايان تر و بي حوصلگيهايم و خميازه هاي روزهاي كشدارم كش آمده تر و بي رمق تر؟اينها همه به من بر ميگردد و بس.اينكه دارم ميبرم نه خواسته من كه گفته توست.

با همه اينها كه داستانت كردم؛من هنوز هم نميتوانم يا بهتر بگويم نميخواهم كه رنگ رنج پايان بزنم بر قصه بودن و نبودنت. هنوز گيجم بابت اينكه مبتذل خواندي رابطه مان را.

هنوز گيجم كه چطور اين بوسه هاي رنگ علاقه گرفته ريز ريز و كوچك كوچك و مهربان مهربان و صورتي صورتي را؛آنقدر با محبت و آنقدر خواستني و آنقدر پر احساس را كه چونان دري بايد كه گردن آويزت ميشد؛به پشيزي فروختي و انگ ابتذال زدي اش؟درك نكردنت از عمق فاجعه دلريختگي ام؛ناگوارم مي آيد.ناگوارم مي آيد اينكه بي تفاوت رد شوي از اينهمه بند رنگ علاقه گرفته و بگويي اين بند علاقه به پوسيدگي ابتذال رسيده.نه.از صداقتت هنوز هم سيرابم.و خشنود.وراحت و معتمد هم.صداقت بزرگي ميخواهد اينكه در آغوشم بگيري و بگويي كه برايت سياهم.كه بگويي رابطه اي كه مبتذل باشد خودش رو به خاموشي ميرود.خرسندم كه چشم در چشمم ميدوزي و ميگويي كاريش نداشته باشم و بگذارم اين رابطه كم كمك و خوش خوشك خودش رو به ميرايي و خاموشي گذارد و رابطه اي كه تلخ و بي فرجام و بد سرشت به قول تو و يك بعدي به قول من باشد؛بگذاريم كه آرام آرام خودش بميرد و برود و تلخ و شيرين و هر چه كه هست و باشد خاموش شود.نميشود.نميشود نميشود اينكه رها كنم تا ميرا شود.نداشته ام.حقيقتش نداشته ام از اين دست ناملايمتي ها با روانم.آن هم از نوع پريشانش.نميتوانم كه بدهم زهر را بنوشد و دم نزنم و دم نزند.بسيار تلاشش كردم.تلاشش كردم كه رابطه ميرا نباشد و بتواند كه بال بگستراند و بال بال زند و يك مشت پروانه بي تاب درونش بال باز كنند و بال هم بزنند و پلكهاي دلم روي هم نيفتد و چشمه هاي احساسم از جوشش لبريز شود و بجوشد و بخروشد و رودهاي جاري شادي را روان سازد از ديدگانمان.نخواستي.نخواستي و همياري ام نكردي و تنها فرسودي ام در اين راه.بارها غرورم را به كناري راندم خواستم كه راههاي بودن با هم را؛جاده هاي سبكبالي را؛ساده و بي تكلف؛تجربه كنيم.خواستم پاي تنهاييهايم باشي.پاي تنهاييهايت باشم.گفتم و شايد گفتن من را شنيدن تو شعارگونه اي بيش مپنداشته باشد.اما گفته بودم كه براي احساس تو را كردن؛نه خلوت دنج و مي ناب و لب آبي؛كه تري خيالي و روياي محالي هم كافيست.نبخشيدي ام حتي محال گونه رويابافي ام را.نگذاشتي كه سلانه سلانه به مقصد رويا برسم اگر كه دوان دوان و پران پران نميرساني ام

حتي.اينهمه كناره گيري و اينهمه اشتياق را رنگ پيوستگي و آهنگ همبستگي نپايد.

نشد كه به راهت آورم و نشد كه بگويمت حرف دل و نشد كه بداني خواستنم از تو نه آن گوشه ابتذاليست كه به هم رسيده ايم؛نه آن ناملايمتيهايي كه نشانم دادي؛نه آن بي مهريهايي كه نمايان ساختي و نه آزارهايي كه در پس حقيقتي مذاب از روي خنكاي خيالبافي هايم رداندي.

گله اي ندارم از اينكه خواستي به خيال خودت پرده هاي مجاز را به كناري بزني تا ببينم كنه قضيه را.تا ببينم آن حقيقت تلخي را كه ريشه دوانده و خشكم دارد كه ميكند.ميخواهي تشكرت كنم؟باز هم متشكرم مرد و رفيق راهم.ممنونم كه بچگيهايم را بهانه هايم را و درد دلهايم را به پشيزي نخريدي و محلي از اعراب براي دلگيريهايم نگذاشتي و نخواستي كه بدهي سينه ات كمي آرامگاه خواسته هاي كوچك كوچك كوچك بي مقدارم باشد.ميبخشي ام به قول گفتني اگر نقش من تو قاب رويايي كه ميبافتي نبود.ميبخشي ام اگر عريان و گريخته سر به خلوت زندگي ات زدم و  خيمه بر خراب اعتقاداتت. مي بخشي ام اگر خودخواهانه و رذيلانه سر از راه بدرت بردم و اگر كه مصرانه و بچگانه خواستمت و خواستم كه راهم دهي به حريم شخصي ات.ميبخشي ام اگر سركي كشيدم از روي ناداني به خلوت حضورت و اگر كه خواستم و پافشاري ات كردم كه همراهم شوي و همگامم شوي و هم صدايم باشي.ببخش اگر نخواستي و خواستم.اگر نبودي و بودم.اگر نداشتي و داشتم.براي همه بودنهايم و همه نبودنهايت عذر ميخواهم.براي همه باهايي كه بودم و بي هايي كه بودي صميمانه معذرت عرضه ات ميكنم.

ميداني؟نميتوانم.دست خودم نيست و نميتوانم كه جنازه متعفن يك ابتذال را بر دوش بكشم.شايد براي كسي زياد هم مهم نباشد كوله باري از بي ريشگي و بي مقداري را بر دوشش ساليان سال بكشد.اما من نميتوانم.حتي اگر آن گوشه مبتذل متعفن مقداري از قلبم باشد؛مجبورم كه جدايش كنم و بكنم و دورش بيندازم.ناچارم كه رها كنم آن تكه از وجودم را كه بخواهد دانسته يا نادانسته رنگ ميرايي و مبتذل بر روياها؛آرزوها؛خواسته ها و داشته هايم بزند.مجبورم و گريزي بر ناگزيرم نيست.اگر تو نخواهي كه ميرايي ام را خاموشي بخشي؛اگر قبول نميكني كه فرمت گونه ناپايدار و متعفن شده اين رابطه را دگرگونه كني؛تا آنجا كه لا اقل خودت اين حس ابتذال بين خودم و خودت را نداشته باشي؛اگر همياري ام نميخواهي كه بكني و نميخواهي كه كمكي كني و دستي بدهي تا اين رابطه از سقوط به صعود برود؛حتي اگر ميخواهي و ميخواهم و نميشود كه بشود؛شايد بهتر است براي هميشه همين حالا بخشكد.بارها پشت اين جمله خشكيدن؛نميتوانم نميتوانم را هجي كرده ام و ضجه اش زده ام.ميخواهي بداني بدان.ميخواهي بشنوي بشنو باز هم اين اعتراف گونه ام را.گفته امت كه در جواب سوال اينكه ميتوانم بي تو باشم؛سكوتي تلخ و معني دار بر قلبم سايه مي افكند و تلخ و بي مايه ام ميكند.

 

حقيقتي است اينكه نميتوانم.نميتوانم روزم را شب كنم بي آنكه به بخشي از قلبم بنگرم و گوشه چشمي حتي اگر شده داشته باشم.اما اگر تو اينگونه بخواهي؛يعني آن گوشه قلبم براي هميشه طردم كرده و تركم گفته.اگر كه تو اينقدر بي مقدار ميبيني علاقه ام را؛اينقدر كم اهميت ميپنداري وابستگي ام را و اينقدر خار و سخيف ميداني دلخوشي ام را به خودت؛هر طور كه ميخواهي ادامه اش بده.نميتوانم.نميتوانم ديگر آن نگاه سرد و غمبار و بي اهميتت را بر خودم تاب بياورم.رنجم ميدهد آن خطهايي كه برايم بنويسي و كلمه هاي دوست داشتني كه برايم هجي كني و من تازه بخواهم بيايم پيش خودم بدانم و فكر كنم كه اين كلمات چقدر از دلت برخواسته و به جواب هيچ و پوچ و منفي برسم در زواياي پنهان فكرم.آزارم ميدهد اينكه خودم را چونان كودكي لوس و بهانه گير آويخته بر گردنت و وبال شده بر بالهايت ببينم و تو نخواهي كه تحملم كني و من بخواهم كه در آن شرايط برايت درد دل هم بكنم و علاقه هم بخواهم و تعيين تكليفت هم كنم و خط و نشانت هم بكشم.تصور كن چه شخصيت مزخرفي خواهم شد در اين شرايط.تصور كن چه آويزاني خواهم بود.و اين يعني مرگ هويت و شخصيت من زير بار بي تفاوتي تو.

براي همه چيزهاي خوبي كه برايم ساختي ممنونم.مي بخشي ام اگر تمناهايم بي رحمانه بود و خواسته هايم خودخواهانه بود و دستوراتم خصمانه.ميبخشي ام اگر تحملم كم بود و ممنونم به خاطر اينهمه صبر زيادت كه كودكانه هايم را نوازش كردي و خم به ابرو نياوردي.

دوش گرفته ام و با حوله اي كه به تن دارم روي كاناپه ولو شده ام. دارم مجله ماشيني را كه با ذوق و شوق فراوان خريده ام ورق ميزنم. آخ كه چندين وقت است به خودم نرسيده ام. به علايقم. مدتهاست مال خودم نبوده ام. آنوقتها حتي روزهاي نزديك به كنكور هم دست از خواندن  كتاب و مجله برنداشته بودم.و حالا؛ نميدانم از آخرين كتابي كه خوانده ام چندين ماه گذشته؟ توي اين افكار غرق بودم كه صداي كليد انداختن آمد. نميگذارد؛ نميگذارد لحظه اي مال خودت باشي. زود خود را جمع و جور كرده و به اتاق ميروم تا لباسهايم را بپوشم. نبايد كم بياورم. اگر بيايد  من را اينطور يله و آزاد و دراز به دراز و خونسرد ببيند؛ پر رو تر از هميشه ميشود. يادم نرفته كه مثلا قرار است ژست قهر كرده ها را به خود بگيرم. ژست ناراحتها. از همانها كه جرات نكني بهشان نزديك شوي. خوب؛ تا حدودي در اين وضعيت استاد شده ام. از هفت روز هفته شش رورش را در اين حالت بودن؛ از تو حتي اگر اصلا هنرپيشه خوبي هم باشي؛ يك خبره ميسازد. دو روز است كه جز چند تا حرف معمولي؛ هيچ چيزي بين ما رد و بدل نشده است. البته تا دلت بخواد آواهايي از قبيل: ايش؛ و پيش!! به من تحويل داده. از همان لحظه اي كه مهرداد توي جشن نامزدي سهراب؛ به شوخي(شايد هم جدي!) بهش گفته بود اين چه شوهريست تو داري؛ مشروب نميخورد؟ نگاه غضب آلودش را ديدم. و تا ته ماجرا خواندم. وقتي از مهماني آمديم؛ همين كه پايش را توي ماشين گذاشت؛ و با همه خداحافظي كرديم؛ و ديگر كسي نبود كه بخواهد جلويش حفظ ظاهر(!) كند؛قهر و اخم و تخمش را شروع كرده بود. به پاركينگ كه رسيديم؛ زود؛ قبل از اينكه من كاملا ماشين را جا به جا كنم؛از ماشين پاده شد و در را به هم كوفت و با قدمهاي محكم و عصباني رفت به سمت آسانسور. بي مرام منتظر من هم نشد. لابد به درك كه من بايد چند دقيقه صبر كنم تا آسانسور از طبقه مثلا دهم برگردد. باز خوب است قدش به چرخ آسانسور نميرسد!! حتي با آن كفشهاي پاشنه چند سانتي اش! وگرنه حتما ناك اوتش ميكرد تا من از پله ها بالا بيايم.اين هم يكي از آن نظريه هاي مسخره اش است. فكر ميكند من كه از پله بالا بيايم؛ تا به آن بالا برسم؛ يك پنج كيلويي كم كرده ام. تقصير خودش نيست. رشته انساني خواندن اينطور بارش آورده. آخ كه لجم ميگيرد وقتي نظريه هاي پزشكي؛ بهداشتي؛ سلامتي ميدهد!! گوشي تلفن را ميسوزاند تا بخواهد به آن نوشين خنگ و مچل حالي كند كه ضربان قلب!! از چند قسمت تشكيل شده؛ و تو وقتي ورزش ميكني؛ چه اتفاقهايي روي هر بخش مي افتد!! يا كدام قسمت مغز(!) كار يادآوري خاطرات را به عهده دارد! و چگونه گاهي با يادآوري خاطرات؛ همان قسمت مغز، كمكت ميكند، تا بوي آن خاطرات را هم حس كني! بايد ببيني اش! چه حسي دارد وقتي احتملا چشمهاي نوشين آنطرف گوشي تلفن گشاد و تنگ ميشود! به خاطر تاثير حرفهاي خانوم! در را هم برايم باز نميكند. بايد برم پايين از توي ماشين كليد بياورم. نه؛ دلش انگار به رحم آمد! اگر ميدانستم اينقدر كينه اي هستي! ميدانم كه در را ببندم، غرغرهايش شروع ميشود. تا ميتوانم جلوي در معطل ميكنم. بله؛ شروع شد، مثل آتشفشاني كه منفجر ميشود، حق هم دارد، خيلي خودخوري كرده و خودش را نگه داشته!: تو كي ميخواي آدم بشي؟ آبروي منو بردي جلوي همه! همه به خاطر نماز خوندنت مسخره ام ميكنند!! همه به خاطر مشروب نخوردنت مسخره ام ميكنند! من كه موضوع بحث را ميدانستم. خودم را هم آماده كرده بودم. يك مشت حرفهاي بيهوده و تكراري كه هيچوقت به هيچ نتيجه اي نميرساننت! براي دفاع از خودم هيچ نميگويم. ادامه ميدهد؛ در حاليكه به وضوح عصباني تر شده و تقريبا دارد ميلرزد.
مجبور ميشوم باز هم بگويم كه: توي اين دانشكده بايد يك چيزي براي حفظ سلامتي حداقل خودم ياد گرفته باشم يا نه؟ داغ ميكند! مگر رضا متخصص نيست؟ مشروب هم فراوان ميخورد. مگر رامين متخصص مغز و اعصاب نيست؟ چقدر علاقه دارد؟ يا همين سارا؛ نصف تو است. دختر است. متخصص زنان است. آهان؛ مشكل اصلي همين است. تو بي سوادي هنوز(!!!!). اگر مثل آنها تخصص گرفته بودي!!! الان اينهمه از دست تو بدبختي نميكشيدم! خجالت ميكشم بگويم شوهرم پزشك است(!).اصلا نميخواهد بفهمد كه اگر من بروم دنبال تخصص، او ديگر نميتواند هر ماه دوره هاي آنچناني با دوستانش بدهد، و خرجهاي آنچناني و بريز بپاشهاي آنچناني هم. نميفهمد كه اگر من بيشتر كارم ربطي به رشته و تخصصم ندارد، كه اگر وارد تجارت لوازم پزشكي شده ام؛ به اين خاطر بوده، كه هيچوقت احساس كمبود نكند. اصلا تقصير اين مامان و بابا است كه هميشه از او و كارهايش دفاع ميكنند. هميشه هديه هاي آنچناني اش ميدهند. هميشه به كارهايش صحه ميگذارند. مخصوصا آن مدتي كه وكالت ميكرد! همه جا مينشستند و پز عروس وكيلشان را ميدادند. حالا كه يك دفتر زده براي خودش و با چند تا همكلاسي مشنگ يك كارهايي ميكند. حالا هم هر جا مينشينند ميگويند عروسمان سردفتر است!!!
از سر كار آمده و كمي خريد كرده. به سمت خريدها ميروم تا جا به جايشان كنم. اين بخشي از وظيفه من در امور خانه داري است. خنده ام ميگيرد! ميداند مگنوم موزي چقدر دوست دارم! آنوقت همه اش بستني عروسكي براي خودش خريده. دريغ از يك مگنوم. به سمت مجله كه ميروم، او رسيده و دارد با بي احترامي وراندازش ميكند. يك اهوم مسخره اي تحويل من و مجله ام ميدهد و با دست سعي دارد يك مقدار پرتش كند. تقصير من است كه يك بار هم كتابهايي را كه ميگيرد مسخره نكرده ام: زندگي پس از مرگ!! طالع بيني چيني! طالع بيني هندي! طالع بيني افغاني! و لابد بعد هم پاكستاني! احضار ارواح! چگونه مدير موفقي باشيم!! هفت عادت مردمان موثر! اعتماد به نفس در يك دقيقه!(خدا به دادم برسه اين يكي رو؛ همينجوريشم زيادي داره). مجله را بر ميدارم و به سمت اتاق خواب ميروم. روي تخت لم ميدهم و مثلا ميخوانم. خيره نگاهم ميكند! با چندين جفت چشم! فكر كنم تمام عكسهاي عروسي مان را قاب كرده و زده به در و ديوار اين اتاق بخت برگشته. بر و بر نگاهت ميكند. انگار دارد به تو دهن كجي ميكند. علاوه بر اينها، عكس خانوادگي از پدر پدر بزرگ تا مادر مادر بزرگش! حتي اين برادر تخس و شيطانش كه از دستش آرامش نداريم! تا دلت بخواهد از اينها به ديوار اتاق مطالعه زده؛ و جا كه كم آورده است، رفته سراغ ميز توالت. و صد البته آينه. هر كار كه ميخواهي بكني، هزاران جفت چشم با نگاههاي تيز و خيره شان، تعقيبت ميكنند. اصلا موقع هم آغوشي هم انگار داري جلوي چشم اينهمه آدم كار ميكني! دلم ميخواهد يك دعوايي درست كنم و به بهانه آن؛ همه اين عكسها را آتش بزنم. تا خيال خودم را راحت كنم. آنوقت گير داده به تابلو يكي از خواننده هاي غربي مورد علاقه من. نميدانم چرا نميتواند تحملش كند؟ همه پوسترهايي كه داشتم را به اين بهانه كه ديگر اينجا اتاق مجردي خودت كه نيست، و بد است و زشت است و مثل اتاق پسر بچه ها ميشود، بخشيد به اين و آن. آخ آتيش ميگيرم وقتي پوسترهامو به در و ديوار اتاق دادشش! يا پسر خاله اش ميبينم! حالا اين يكي را كه هيچ رقمه پايين نمي آمدم؛ هم چشم ديدنش را ندارد.خيلي از خود راضي است. حدود ده تا عكس تكي فقط از خودش پرتره كرده و به همه جا آويزان كرده. نميدانم چه كسي به او گفته كه خيلي خيلي خوشگل است. البته هست. و همين خوشگلي وبال گردن من شده. بدبختي من از وقتي بيشتر و بيشتر شد، كه دوربين ديجيتال خريدم! خانوم از صبح تا شب مشغول عكس گرفتن از خودشان هستند. اين از صبح تا شب مخصوص روزهاي تعطيل است. و بقيه روزها هم از عصر تا نيمه شب! اصلا تا هر وقت كه پاي همان ژستهايي كه براي عكس گرفته خوابش ببرد! عادات غير قابل تحمل زياد دارد. مثلا يكيش همين كتاب آشپزي خريدن و مواد غذايي خراب كردن است. يكيش همين ميوه گنداندن است. يكيش همين تنبلي و بي حالي اش در مورد غذا پختن است. يكيش هم همين سبزي نخريدن. حالا هم نشسته پاي كانالهاي ماهواره. يك كمكي با احتياط توي كانالها ميگردد. همينكه رنگ زمين چمن فوتبال را ميبيند، زود كانال را عوض ميكند. من كه ميدانم، در نهايت به همان pmc ميرسد. نه به خاطر اون چندتا رون و لنگ و پاچه و سينه اي كه ميلرزند و ميرقصند(احتمالا اين دليل براي آقايون موجهه).به خاطر تبليغهاي مسخره اي كه از توي اين كانالها ميكشد بيرون. خدا نكند عطري ادكلني؛ ريميلي چيزي معرفي شود. فردايش ميتواني توي خانه ببيني.خودش هم ميداند كه همه اينها آشغال است، ولي فقط و فقط به خاطر پز دادن به پري و سوسن و سولماز و ساناز اينها را ميخرد. لوازم آرايش! نه، اين يكي را بهتر است حرفش را نزني. كلافه ام ميكند. از قيافه بكر و طبيعيش خوشم مي آيد. ولي وقتي آرايش ميكند هم طور ديگري قشنگ ميشود. اما مشكل اين است كه نبايد به او دست بزني: نبوس، رژم خراب ميشه، نازم نكن؛ رژگونه ام خراب ميشه، دست به موهام نكش، تازه براشينگ كردم! و تو را در حسرت خودش ميگذارد. خودش را در ويترين به تو عرضه ميكند تا بيشتر حسرت بخوري. لباس خرسي اش را پوشيده و روي كاناپه دراز كشيده. موهايش مثل ابريشم ميدرخشد. اين يكي را به خاطر گير دادنهاي من كوتاه آمد و ديگر رنگ نكرد. برقي كه از موهاي مشكي اش بيرون ميجهد، دلم را ديوانه ميكند. دستهايش را هم خيلي دوست دارم. همان دستهايي كه الان يك ليوان آلبالو خشك دستش گرفته و با ملچ مولوچ فراوان ميخورد. بي معرفت تعارف هم نميكند. شايد آدم دلش بخواهد. ترشي چهره اش را در هم ميريزد. و چهره اش دل من را هم. دوستش دارم. از همان لحظه اولي كه توي آن كتاب فروشي نگاهش به نگاهم افتاد، دوستش داشتم. موهاي مشكي اش را. پوست سفيدش را. حالت لبهايش. طرز راه رفتنش. همه را دوست دارم. آخ كه چقدر دلم ميخواهد بروم در آغوش بكشمش و ببوسمش. و بعد هديه اي را كه به مناسبت تولدش برايش خريده ام به او بدهم. دلم ميخواهد زنگ بزنم و كيكي را كه سفارش داده بودم، بياورند، تا بداند، كه چقدر دوستش دارم. چقدر گرسنه ام. دلم ميخواهد مثل پارسال همين موقع غذاي عجيب غريبي را كه به همين مناسبت و براي اولين بار پخته بود، بخورم. حتي اگر خودش هم نتواند لب به غذايش بزند! دلم ميخواهد برگردد و يك نگاه به من بياندازد. فقط يك نگاه. تا دوباره زندگي شيرين شود. ولي نه. حتي زير چشمي هم نگاهم نميكند. خيلي دلش پر است. ولي توپش نه.به سمت يخچال ميروم و يك ليوان آب ميخورم. مثلا به گلويم ميپرد، سرفه پشت سرفه. اول توجهي نميكند. بعد نيم نگاهي دزدانه مي اندازد، بعد با ترديد به سمتت مي آيد. و بعد خم ميشود به سمت تو كه روي زمين نشسته اي، و بعد، دستش را ميگيرم.... و ميبوسمش...
دوستش داذم. دوستش داشته ام. از همان لحظه اولي كه توي آن كتاب فروشي نگاهش به نگاهم افتاد، دوستش داشتم.

این مطلبتو خیلی دوست داشتم...با من قهر نباش...

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 2:2 | لینک  | 

صبح از خواب نازت ميزني...حرص و جوش ميخوري كه برسي سر كار...دير ميرسي...زود ميرسي...جا پارك گير مياد...گير نمياد...تاكسي به پستت ميخوره؟....نميخوره....ناز و غمزه و چشم و ابرو اومدنهاي رئيس رو زير چشمي رد ميكني...پشت ميز خميده ميشيني...قوز در مياري...از چشمات مايه ميذاري...آرتروز گردن و كتف و صورت! مي گيري...ايده هاتو تقديم ميكني...فكرتو براي ديگرون به كار مي اندازي...براي ديگرون جون ميكني...اونا رو بالا ميبري...صد تا دستور ميشنوي...كارايي كه به تو ربطي نداره انجام ميدي...حرص و جوش انجام شدن كارها رو ميخوري...به موقع ميرسوني؟...تموم ميشه؟...تموم نميشه؟....بعد اون لحظه اي كه انتظار تشويق و يك دستت درد نكنه جانانه داري...هيچ....و واقعن هيچ...

...................................

پ.ن:تمام شد.تصويه تسويه  P: كردم.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:5 | لینک  | 

مرا به بازي قوانين دعوت كرده.ميگويد بيا قانونهاي خودت را بنويس.قانون؟از مني كه ساختار شكني و قانون گريزي با ذاتم عجين شده؟من كجا و قانون كجا؟باز نميشود منكر اين شد كه قانون هميشه خواسته و ناخواسته در تار و پود زندگي هر كس تنيده شده.راستش را بخواهيد براي خودم قانونهايي دارم.قانونهايي به تعداد عكس العملهاي تمامي آدمهاي دنيا.اولين قانون نانوشته ام اين است:با كسي كه بخواهد با من بازي كند؛بازي ميكنم. مهم نيست برد يا باخت.من از كسي كه جسارت همبازي شدن با من را در خودش ديده خوشم مي آيد.پا به پايش اداي عاشقها را در مي آورم.پا به پايش دروغ ميگويم براي رسيدن به هدفم.همپايش قصه مي بافم.همپايش اطلاعات غلط به خوردش ميدهم.همپايش خودم را به خريت ميزنم.گاهي زرنگ ميشوم و گاهي كودن.فقط آخر بازي ميتواند بفهمد كه همه اش يك بازي بود.نه در روابط احساساتي عاشقانه.در همه ي روابطم؛كاري؛اجتماعي؛سببي و نسبي.هر كس بخواهد با من بازي كند؛بايد بدجور بازي بخورد. يك قانون ديگر هم دارم.شايد احمقانه و غيرمحتاطانه به نظر بيايد.اما هست:با هر كس مثل خودش رفتار كن.آيينه نميشوم،بلكه ميروم توي قالب خودش.هرطور با من بود همانطورم با او.اگر صاف و ساده و بي شيله پيله بيايد؛همه ي رندي هايم را پشت در رابطه ام جا ميگذارم.خورده شيشه هايم را ميتكانم و بي شيله پيله در برابرش ظاهر ميشوم.اين آدم هرگز زرنگ بازيهاي معمول مرا نخواهد ديد.هرگز بهش خيانت نميشود و هرگز دروغ نميشنود.اما اگر خواست با من دو رو باشد؛من هم تمامي داشته ها و نداشته هايم را براي پيچاندنش به كار ميبرم.يعني آدمي نيستم كه در هر صورت خائن و بد ذات باشم. قانون سومم:به همه ي آدمها بدبينم مگر اينكه خلافش ثابت بشود.ميداني؟از خوشبيني مفرط فراري ام.آدمها براي اينكه وارد دايره دوستيهاي من بشوند؛بايد خيلي پشت و رو شوند و امتحان پس بدهند.حتي به گونه اي نيست وقتي از سرند گزينشهاي من رد شدند؛ديگر شده اند.قانون ديگرم:اگر يك اشتباه غير قابل جبران از كسي سر بزند؛براي هميشه پيش من تمام شده.اين آدم خودش را بكشد ديگر مورد اعتمادم نخواهد بود و سايه ي شك و بد بيني بدجور با او عجين ميشود.قانون نانوشته ي ديگرم:تا حد امكان با همكار؛رئيس؛ و هر كسي كه مناسبات كاري با او دارم قاطي نميشوم.خودتان ميدانيد كه.نود و نه و نه دهم درصد از مردم بي جنبه اند.عكس اين قانون هم جز امسال كه دارد ميشكند با اين كار جديدم حاكم بود.با فاميل؛دوست و آشنايي كه نميخواهم از دستش بدهم وارد مناسبات كاري نميشوم.قضاوت عجولانه نكنم.درمورد آدمهايي كه نميشناسم بگويم نميدانم.پيش آدمهايي كه درست و حسابي برشان اشراف ندارم؛از آدمهايي كه از نسبتشان با همديگر بيخبرم حرفي نزنم.يك قانون معنوي هم دارم.مثل يك الهام كه از ابتداي خلقتم شده.از همان روزهاي اوليه كودكي كه بهترين اسباب بازيهايم را تقديم هر كس درخواست ميكرد ميكردم.هيچوقت دست نيازي را كه به سويم دراز ميشود رد نكنم.درست و غلطش را نميدانم.حتي وقتي ضرر هم متوجه ام باشد نميتوانم از اين قانونم طفره بروم.ديگر قانونم:به بزرگترها احترام بگذارم.ميخواهد رئيس باشد يا كارگر.فرا باشد يا فرو.البته بهتر است بگويم براي هر كس به قدر و قيمت خصوصيات رفتاري بارزش احترام ميگذارم.نه به صرف ويژگيهاي ممتاز اجتماعي-طبقاتي اش.در همين راستا هرگز تملق كسي را نگويم.چاپلوسي در قاموس من جايي ندارد.چه بسا حتي تعاريف واقعي را هم به زور در مدح كسي بر زبان برانم.بديهي است از كسي كه تملقم را بگويد؛حتي اگر درست و البته به تكرار خوشم نمي آيد.
يكسري قانون هم بين من و ماني بود كه همه اش را نقض كرده ام.مثلا هيچوقت رفتارمان طوري نباشد كه نتوانيم با هم يك گفتگوي منطقي داشته باشيم.راستش اين روزها اينقدر زود از كوره در ميروم كه مادر و خواهر هرچه منطق را با هم پيوند ميدهم.صداقت را پيشه ي خود كنيم حتي اگر به ضررمان تمامش شود و به قيمت ناراحتي ديگري.اين يكي را كه حرفش را نزن.تقريبن اين قانون را نموده ام.قهرمان نبايد بيشتر از يكي دو ساعت به طول انجامد.خدايي اگر كوتاه آمدنهاي ماني نبود اين يكي هم ميرفت لاي دست بقيه ي قوانين مشتركمان.ديگر چيز بيشتري يادم نمي آيد.من هميشه قانونهاي خاص خودم را دارم و قانونهاي خاص من به گونه اي است كه راحت ميتوان هر جا لازم شد و در برابر هر آدمي يك جور برگذارشان كرد:نقضشان كرد؛پاپيچشان شد؛يا تبصره ساخت.
.............................................................................
تازگيها يك روزهايي از هفته مقنعه سر ميكنم و با مانتوي رسمي ميروم سر كار جديد.بعد يادم مي آيد چقدر دلم براي با مقنعه (به قول رئيس حجاب اسلامي)جايي رفتن تنگ شده.فضا به شدت مهندسي است و خب تو وقتي مجبور باشي با دكترهاي واقعي!كه جاي پدرت هستند مراوده داشته باشي؛مجبوري رفتارت را به شدت رسمي كني.ضمن اينكه از همين حالا كل كل هايم با مدير عامل آشنا شروع شده.اين را بخريم اين را نخريم.اين را ببريم اين را نبريم.اين نيرو خوب است آن يكي بد است.اين آقا فقط علمي است اين يكي اجرايي است.ديروز ميز جديدم را تحويل گرفتم.اتاقم كوچك است و شبيه زندان مي ماند.پنجره ندارد و خوشم نمي آيد از اين وضع.در عوض يك منشي مخصوص دارم.خودم انتخابش كردم.خوشگل و خوشتيپ.از همه مهمتر خوش صدا!واي وقتي با آدم حرف ميزند دلت نميخواهد گوشي را بگذاري.صدايش توي جانت ميپيچد.چقدر هم لفظ قلم سخن ميگويد.هر روز با يك تريپ جديد مي آيد سركار.در عين حال مقنعه اش را مثل ما قديميها سر نميكند.از اين مدلهاي پف دار كه يك چتر و شيرواني روي سرشان ميسازند با مقنعه.منكه هيچوقت نتوانستم با اين مدل كنار بيايم! اما سر بقيه كه ميبينم خوشم مي آيد.يادم باشد يك روزي فضاي جلسات خسته كننده و به شدت جدي شركت جديد را با آدمهاي جديد توصيف كنم.قول داده ام هرگز از آنجا هيچ كانكتي با دنياي بلاگ انجام ندهم.صحبت آبرو و آشنا و فاميل در ميان است.نميشود كه.شوخي كه نيست.از همين ابتدا سه چهار بار بابت دير كردنهايم توبيخ شدم.اولي را به بهانه نمايشگاه كتاب و مسير شلوغش رد كردم.دومي را اينكه ميداني كه ديشب مهمان خودتان بوديم تا ديروقت!سومي را جايي كار اداري داشتم!خلاصه بگرديد براي من بهانه هاي رنگارنگ جديد گير بياوريد.

سه شنبه  با ماني دارم ميروم نمايشگاه كتاب.يكسري كتاب كاملن علمي براي تخصصم و كارم در شركت جديد لازم دارم.ضمن اينكه كلي هم سفارش خريد از مديرعامل نو دارم.نميدانم چرا من هر مجا پا ميگذارم نميتوانم مثل يك كارمند عادي بنشينم پشت ميزم و كارم را بكنم.از اتو كشيدن شلوار آبدارچي تا پخت و پز براي رئيس مربوطه را هم مي اندازند گردنم.لابد چون بلدم و از عهده اش بر مي آيم!حقوق اين ماهم را بايد صاف بدهم برود.تصميم دارم كتابخانه ام را تجهيز كنم.قيد كتابهايي كه يكي دوتا سه تا سه تا داده ام دست دزدان دوست نما!و ديگر رنگش را نديده ام بزنم و از نو بخرم.البته آنهايي را كه ميشود گير آورد.بخصوص حالا كه توي نمايشگاه كتاب بطور شفاهي فروش يكسري از كتابها را ممنوع كرده اند.البته ناشران و نويسندگان نگران نباشند.همچنين قشر روشنفكر مآب هم نگران اينكه اي واي اين كتابها فروشش كم شد و ممنوع شد نباشند.چون بحمد الله اينقدر اينجا و آنجا برايشان تبليغ شد كه چوپان پشت كوههاي لرستان هم به گوشش برسد و قلقلك بشود برود اين كتابها را بخرد ببيند چيست؟مثلن فقط كافي است سرچ كني گلشيري و يا نيمه غايب يا عاشقيت در پاورقي و يا عقرب روي پله هاي راه آهن انديمشك!!!به صادق ه دايت هم كه چوب ممنوع از پيشترها زده شده.(ببينم صادق ه دايت جزو ممنوعيات و ليست  في ل ...خيسينگ نيست يك وقت كه؟).داده ام يك كتابخانه برايم بسازند.گور پدر خانه مستاجري.چنان ميخ بارانش كنم تا آن شش توماني كه امسال ارزانتر شده و با وعده ي سيستم تصفيه آب و اينترنت وايرلس براي ساختمان پسمان ندادند از حلقومش بيرون كشيده شود.

اين روزها من و ماني هي مينشينيم حساب و كتاب ميكنيم؛هي دراز ميكشيم حساب و كتاب ميكنيم؛هي راه مي رويم حساب و كتاب ميكنيم؛وسط حساب و كتابها دعوا ميكنيم؛دلخور ميشويم؛به هم تيكه مي اندازيم؛سركوفت ميزنيم؛همديگر را به بي عرضه گي متهم ميكنيم؛غد بازيهايمان را به رخ ميكشيم؛پس اندازهايمان را جمع ميكنيم؛پهن ميكنيم؛رو ميكنيم؛آدمهايي را كه ميشود روي كمكشان حساب كرد رديف ميكنيم؛خط ميزنيم؛ماشين را ميفروشيم؛هي طلا و جواهرات!! را چوب حراج ميزنيم؛هي اين وام آن وام ميكنيم؛تا بلكه بشود يك چهار ديواري درخور تهيه كنيم.ميدانيد؟پارسال ديگر قيد داشتن خانه را زديم.يعني گفتيم ديگر رفت قاطي آرزوهاي محالمان.يعني امكان ندارد ديگر بتوانيم حتي فكر خريد را هم بكنيم.اما امسال به يكباره تمامي آن اميدهاي واهي برگشت.يعني الان طوري شد كه حقيقتن ميشود فكر خريد خانه كرد.اما خب!باز هم مثل هميشه يك پنجاه ميليوني كم داريم!آخر شماها به چه درد ميخوريد؟خدايي من پنج سال است دارم براي سرگرمي شما زندگي ام را چوب نوشتن ميزنم!آنوقت يكدفعه نيامديد بگوئيد بياييم يك مراسم گلزيراني چيزي تدارك ببينيم اين آرايه بنده خدا هم صاحب خانه شود و خيالش از بابت سرپناه راحت باشد تا ني ني اش را توي خانه ي خودش دنيا بياورد؟!اگر پنجاه تا خواننده ي مخلص داشتم و سالي 200 هزارتومن از چيتان پيتانشان كم ميكردند و براي من كنار ميگذاشتند!!الان اين پنجاه ميليون كم و كسري را نداشتم!!!ميدانيد اين فكر از كجا به فكرم رسيد؟ديروز همكارم گفت خانم فلاني ما داريم براي يك عمر(تو را خدا میبینید!امر را چطور نوشته بودم!) خيري پول جمع ميكنيم؛دوست داري قاطي بشي؟منم گفتم بدم نمياد.گفت از نفري پنجاه هزار تومان داديم تا چند ميليون!!گفتم بابت چي؟گفت اينكه براي يك خانواده ي مستحق يك خونه بخريم بنده خداها مستاجري نكشن!!!منو ميگي!!!توي رودربايستي مونده بودم كه پنچاه تومنو بدم از طرفي هم لجم گرفته بود!!!آخه من خودم مستاجرم!اين چه مدل كمك كردنه؟!!

پ.ن1:يكي از خواننده هاي اينجا ايميلي زده بود كه هر چي ميخونمش بيشتر خوشم مياد.نه تعريف و تمجيدي از من بود.بلكه طرف خودش رو معرفي كرده بود.يك خانم  دكتر 42 ساله.باورم نميشد خواننده هايي با اين طيف سني داشته باشم.افتخار ميكنم به داشتن چنين خواننده هايي كه هم از نظر فرهنگي هم تحصيلي هم اجتماعي بالا هستند.حس خوبي به آدم ميده اين طور!در اولين فرصات برات مينويسم عزيزم.
پ.ن2:اين محصول چاكاچاك منو خفه كرد.يعني من خودمو باهاش خفه كردم!
پ.ن3:دلم برات تنگ شده...براي بيرون رفتن.كي يك ناهار مياي مهمون من بشي؟يادته قرار بود با هم بريم يك جاي خوب كه پاستاي خوب داشته باشه؟چهار ماه گذشت و هنوز...

پ.ن4: مدتها بود كاري رو با عشق انجام نداده بودم.دومين مطلبي كه قرار بود بنويسم رو با عشق تا 6:30 صبح نوشتم.مدتها بود از سر عشق بخاطر چيزي شب بيداري نكشيده بودم.

اين هم براي حسن ختام!!!

.......................................

 

لحظه اي با من باش...

دعا کن این قفس از آسمان من برود
نیافریده شدن از جهان من برود!
دعا کن آب در آیینه محترم باشد
کلام مردن ماه ، از دهان من برود
دعا کن این نفس غرق در شکوفه ی سیب
به خواب باغچه ی نیمه جان من برود!
خدا بهار شد و توی گوش باران گفت:
" مباد ابر تو از آستان من برود!
مباد بنده ی این گنبد کبود شوی
کلاغ عاشقت از داستان من برود"
تو حرف اول روزی، تلفظت صبح است
نخواه رمز شبت از زبان من برود
اگر دعا نکنی شاید این دقیقه ی بکر
تلف شود، بپکد ، از زمان من برود!

حديث غلامي*
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 16:16 | لینک  | 

من تاريكي مبهم و مه آلود را دوست دارم.خيال وهم گرفته را.من اين فضا را دوست دارم.اين ديوارهاي كرم رنگ و رو رفته را.و آن دود سفيد از عود برخواسته را.حتي آن شمعهاي كوچك پر نور را و آن نارنجي پاشيده  توي اتاق را.ملغمه ي بوي قهوه و سيگار را دوست دارم و عطر ريخته بر هوا را.ديد زدنت را از  پس تارك و روشن سياه و نارنجي.وقتي دستهايم را دور صورتت هلال ميكنم .دوست دارم وقتي افق ديدم ميشود چشمهاي تو.و تو در جوابم لبخند ميزني.من اين لبخند را دوست دارم.اين نگاه عميق بي بته را.اين نديده اي كه از چشمت ميجهد؛شيطنت وار و ميريزد به جانم را دوست دارم.راه رفتنت را دوست دارم.آهسته و باوقار.سينه جلو دادنت را.شانه عقب انداختنت را.اين ولنگاري توي حركاتت را دوست دارم.من سوختن از گرماي تنت را دوست دارم.دست كشيدن روي گودي سينه ات را.رج زدن سرانگشتانت را دوست دارم.گم شدن توي عطر موهايت را دوست دارم.من شنيدنت را دوست دارم.آويختنم به سرشانه هايت را.نوشيدن زمزمه هايت را.لب بر لب گذاشتن هايت را.بوسه هاي عميق و طولاني ات را دوست دارم.فشار دستهايت را.تنگي آغوشت را دوست دارم.من اين فقط تو،فقط تو گفتن ها را خيلي دوست دارم.من از اين فقط ها خيلي خوشم مي آيد.من مال تو بودن را به انتخاب دوست دارم.با تو سر كردن را.كنارت غنودن را.بيدار شدن را و خوابيدن را.رد بوسه ي طولاني ات روي سرشانه ي عريانم ميسوزد.مثل يك گرخه آتش چشبيده به بازويم.از سوختنش بوي عود و سيگار و ادكلن مي آيد.از گر گرفتنش بوي آغوش تو مي آيد.ميسوزد و دستهايت دور تنم حلقه ميشود.ميسوزد و پيكرت دور بدنم ميپيچد.ميسوزد و اين سوختن صداي آواز ميدهد....تو ، نمی دونی ، که صداتو ، گریه هاتو جا گذاشتی.......تو ، نمی دونی ، که هواتو ، نفساتو جا گذاشتی.....عطرت میونه اتاقم ، عکست تو آینه مونده......شال گردن خیس تو باز ، پهلوی شومینه مونده .....بوسه ات روي سرشانه ي عريانم جا مانده.نميداني چقدر سنگيني ميكند.زخم ميزند.بيتابي ميكند.من اين فضا را دوست دارم.كه يكي بخواند و سكوت باشد و من و تو و دستهايت.سكوت و من و تو و لبهايت روي سرشانه ام.سكوت و من و تو و لبهايم روي موهايت.سكوت و من و تو و در آغوش فشردنهايت.من دوست دارم يكي بخواند ....تو ، تو رو دوست دارم و گریه ، شب ها بیدارمو گریه.......تا شدم عاشق چشمات ، گریه شد کار ما گریه....و تو باشي و من و سكوت و يك عالمه نارنجي ريخته بر سياهي و بوي عود و عطر و سيگار و قهوه.دوست دارم سرم توي سينه ات گم باشد.بگويم نميداني من از اين مردك چقدر خاطره دارم...تمام لحظه هاي آن دو سال سوختن مي آيد جلوي چشمم و ميرود.تو نميداني من از اين مردك چقدر بدم مي آيد.تو...تو ،‌ نمی دونی ، که صداتو ، گریه هاتو جا گذاشتی....تو ، نمی دونی ، که هواتو ، نفساتو جا گذاشتی....سرت را سخت به سرشانه ام مي فشارم.فكر ميكنم توي ذهنت چه چيزي دارد وول ميخورد؟براي كه دلتنگي؟اين فكر كردنها را دوست دارم.دوست دارم به اينها فكر كنم و تو غرق خودت باشي و نداني من حتي فكر كردم به روزي كه نباشم.كه نباشي.كه فضا مبهم و مه آلود باشد و نارنجي و تاريك.بوي عود بيايد و سيگار و قهوه و عطر.و سرشانه اي كه از داغي لبهايت بسوزد و صدايي كه بخواند...اما هنوزم تو هستی ، انگار همین جا نشستی.....انگار که هستی هنوزم ، نگذشته حتی یه روزم.....تو ، تو رو دوست دارم و گریه ، شبا بیدارمو گریه....تا شدم عاشق چشمات ، گریه شد کار ما گریه....دوست دارم اينكه آن لحظه با همه ي كم حافظه گي ات چاره اي جز به ياد آوردن من نخواهي داشت.دوست دارم شانه اي باشد تا سرم را رويش بگذارم و فضا مبهم و مه آلود باشد و نارنجي و تاريك.بوي عود بيايد و سيگار و قهوه و عطر و صدايي بخواند تو ، نمی دونی ، که صداتو ، گریه هاتو جا گذاشتی.......تو ، نمی دونی ، که هواتو ، نفساتو جا گذاشتی.....عطرت میونه اتاقم ، عکست تو آینه مونده......شال گردن خیس تو باز ، پهلوی شومینه مونده .....و بگويم تو نميداني من از اين مردك چقدر خاطره دارم...ميداني؟عادت كرده ام به خاطره هايي كه با من زندگي كنند...با من نفس بكشند...با من گريه كنند و با من بخندند...خاطره هاي دور....خاطره هاي خيلي دور...و خاطره هاي نزديك...خيلي نزديك...آنقدر كه رد بوسه اي باشد كه روي سرشانه ات ميسوزد.
..................................................................................
پ.ن:تنم بومي تنت شده.مرسي كه بي نيازم ميكني.مرسي از اينكه نميشود بهت خيانت كرد.مرسي كه نميشود قالت گذاشت.مرسي كه نميتوانم رهايت كنم.مرسي كه نميتوانم قهر كنم يا دلگير شوم.
پ.ن:به جان خودتان اينبار مجاز مجاز بود.
...................................................................................

لحظه اي با من باش...

بهترین روزهای عمرم را ، توی آیینه ها تلف کردم
مثل لبخند در خودم بودم ، خنده را بی صدا تلف کردم
ابر شکل صدای پای تو بود ، توی خوابم مدام می بارید
ابرها را به آسمان بردم ، آسمان را چرا تلف کردم؟
من پر از بیست سالگی بودم ، من پر از بیست سالگی هستم
روزهای گذشته را بی تو ، مثل این روزها تلف کردم
تو به من خیره می شدی اما ، مردمک های من هوایی بود
با همین چشم های بی فردا ، چشم های تو را تلف کردم
نوجوانی پر از هوای تو بود ، روزهای بدون رژْ گونه
گونه هایم بدون تو پوسید ، صورتم را کجا تلف کردم؟
من قُرُق می شدم در آینه ها ، لنزهای شبم عوض می شد
نقره ی دوست دارمت را با ، حلقه ای از طلا...عوض کردم!

*حديث غلامي

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:8 | لینک  | 

.راننده مردي حدودن چهل-پنجاه ساله.گرگوري.به تمام معنا زاغارت.ژولي پولي و فرسوده.ظاهرش هم از پپه گي چيزي در حد پشندي سيب زميني. مسافرش را به مقصد ميرساند و به محض اينكه تنها ميشود بدون هيچ مقدمه اي؛اهمي؛اوهومي؛نگاه از توي آينه اي؛حرف از ترافيكي و هيچ چيز ديگري شروع ميكند:خانم بر من ماجرايي گذشته كه اگر برايت تعريف كنم هرگز باور نخواهي كرد كه چطور يك مرد ميتواند اينقدر احمق باشد و چنين كلاهي سرش برود.منتظر تاييد من مبني بر تعجب؛تمايل به ادامه ي بحث يا هيچ چيز ديگري نميشود و ادامه ميدهد:روزي موباليم زنگ زد و خانمي پشت خط بود كه با مهندس فلاني كار داشت و من عنوان كردم كه اشتباه گرفته.تلفنهاي اين خانم مدام  هر روز تكرار ميشد و بعد از يك هفته كه با اعتراض من مواجه شد از در صحبت درآمد كه آقا شما از صدايتان به نظر ميرسد آدم خوبي باشي؛من يك مشكلي دارم؛توي دردسري افتاده ام ميخواهم از شما كمك بگيرم.من هم دلم سوخت و خواستم مشكلش را بگويد كه اينطور ادامه داد:شوهر من با خانمي طرح دوستي ريخته و زندگي من دارد از هم مي پاشد شما بيا برو با اين خانم دوست شو!!!تا دست از سر شوهر من بردارد!!من هم گفتم اين راهش نيست و كمي نصيحتش كردم و او تهديد كرد كه اگر كسي به دادش نرسد يا خودش را ميكشد يا به تلافي خودفروشي ميكند!در نتيجه مجبور شدم با او صحبت كنم و او را نصيحت كنم.گاهي جايي اگر ميخواست به مقصد مي رساندمش و حكم برادر(!!) را برايش پيدا كرده بودم.روزي به من گفت نياز مالي دارد و دو ميليون به او قرض دادم.يك هفته بعد پسم داد.يك ماه بعد گفت پدرش عمل قلب كرده و به پول نياز دادر چهار ميليون برايش فراهم كردم.يك ماه بعد دوباره و چندباره از من درخواست پول كرد و ديگر هيچكدام از پولها را به من پس نداد.چيزي حدود شانزده ميليون به او دادم.نه اينكه فكر كنيد من با او سر و سري داشتم؛به خدا حتي دستم به او نخورده بود و گاهي حتي اگر او حرف را به جاهايي ميكشاند من نصيحتش ميكردم!با همه ي اينها كلاه سرم گذاشت.با خواهرم رفت در خانه اش و گفتم پولم را بدهد.گفت به او پيغام بده حلال كند من پول نميدهم.ميخواهم شكايت كنم نميدانم چه بگويم؟چطور بگويم كه حرفم را باور كنند؟كه متهم نشوم؟(ياد جمله اي مي افتم كه ميگويد اگر ميخواهي متهم نشوي به مكانهاي بد نرو.).بعد همينطور با خودش غرغر و نك و ناله ميكند و ميگويد اين زن جادوگر بود.با حرفهايش من را جادو كرد و وادار كرد به او اعتماد كنم.همسرم هم قهر كرده رفته و نميدانم چه كار كنم.پسر دايي ام وكيل است و ميگويد اين زن و شوهر يك باند تبهكاري هستند.اگر هم جلو بروي شكايت كني به جرم ارتباط نام شروع دستگيرت ميكنند.گو اينكه شوهرش پيغام داده اين طرفها پيدايت شود ميكشمت!به مقصد ميرسم.پانصد توماني را بهش ميدهم و از تاكسي پياده ميشوم.همينطور زير لب با خودش ادامه ميداد.جالب بود كه گوش مفتي عقب ماشينش گير آورده بود و مشغول شده بود.به درددلش گوش دادم شايد بازگو كردنش براي ديگران كمي آرامش كند.در راه به ماجراي عجيبش فكر ميكنم.اينكه خب طبيعي است يك زن مثلن حالايي يا امروزي به مردي اينچنيني گير بدهد ماجرا به كجا ختم ميشود ديگر.با ماني موضوع را مطرح ميكنم.ميگويد:من تعجب ميكنم مردم چه ساده گول ميخورند؟چطور گول ميخورند آخر؟خب ماجرا كه ساده است.مشخص است.ميگويم ماني جان!آن زن كه نميتواند تو را گول بزند.ميگردد طعمه هاي خاص خودش را مي يابد.مردان ساده و گرسنه.و البته معتقد به شانس!!

....................................................

پ.ن: كشف جديد بهمن خان...از يك ساعت پيش كه ايميلش كرده تو گوشم ميخونه...

پ.ن:اما من از اين يكي بيشتر خوشم اومد...

مربوط به آلبوم جديد فرهاد جواهر كلام(به قول بعضيها جواد كلام) هست... بازي در نيار و بي تو دنيا رو نميخوام. اين آهنگ شم قشنگه.چيكار كنم بي تو كم ميارم.دانلود كنيد حالشو ببريد.


لينكا هم درست شد!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 16:57 | لینک  | 

كلافه ام...سردرگم...حوصله ي هيچ كس و هيچ چيز رو ندارم...غم عجيبي تو چشمام لونه كرده...اونقدر عجيب و وحشي كه ميترسم نگاهم به چشم كسي بيفته...ميترسم غم تبديل به اشك بشه و اونوقت نشه پشت پلكا مخفي اش كرد...اين غم اينقدر بي چشم و رو هستش كه حتي صدامم درگير كرده...دست رو پيشونيم ميكشم داغم...دردهاي مبهمي دارم...مجموعه اي از دردهاي ناشناخته اي كه نميتوني تشخيص بدي از كدوم نرون عصبي ات سرچشمه ميگيرن...هر كي از جلوم رد شده يك اخم و تحمي ديده؛يك غرولندي شنيده؛يك متلكي يك نارضايتي يك شكوه شكايتي نصيبش شده.دلم يك جاي دنج براي گريه كردن ميخواد.اينقدر اين دلخواسته ضروريه كه ميترسم اگه دير بشه همينجا پشت ميزم؛دستهامو بگيرم روي صورتم و هاي هاي زار بزنم...داغ و خيسم...چشمهام تبدار و بيمار ميزنه...دست ميبرم تو كيفم و بسته ي نايلوني صورتي رو برميدارم و ميرم سمت دستشويي...چيزي نيست...باز به يك مدرسه خون دعوت شدم....
..................................................
پ.ن:اين آقايون كي ميخوان بفهمن يك روزايي توي ماه هست كه خانمها حساس ترن و بايد كمتر سر به سرشون بذارن آخه؟
..................................................
لحظه اي با من باش...

پای کسی به سمت اتاقم نیامده
خواب تو مدتی ست،سراغم نیامده!
در خشکسال لعنت اردیبهشت ها
دیگر گلی به دیدن باغم نیامده!
هی دُم تکان نده که حلالت نمی شوم
روباه تو به چشم کلاغم نیامده!
شب ها شب است و روز من از صبح، شب تر است

انگار روشنی به چراغم نیامده!

...............................................

بعد نوشت:

آقا بگردين ببينين توي دست و بالتون آدم مجردي؛آبروداري؛خانواده داري نداريد كه بخواد يك يخچال بخره؟قيمتشم چيزي نيست...پنجاه تومن ناقابل...آزمايش موتور ايتاليايي...فني سالم...اسپرت...16 فوت...سفيد يخچالي...ظاهر تر و تميز...مال يك پسر مجرد بوده روزا ميرفته كارخونه شبا هم خونه نميومده!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:36 | لینک  | 

دستهام عرق ميكرد.بدنم منقبض ميشد و قلبم يكعالمه تندتر ميزد.صورتم سرخ ميشد و داغي از سر و رويم ميباريد ويك گوله آتيش ميشدم.حالم بد بود.اين من بودم سر كلاسهاي انشا.در تمام سالهاي تحصيلم.با اينكه هميشه بهترين انشاها رو داشتم؛بيشترين ترس و اضطراب را براي خواندن آن تجربه ميكردم.مرسوم بود؛تقريبن توي تمامي سالها و براي تمامي معلمهاي انشا كه من هميشه پاي ثابت انشا خواني باشم.بعد از خواندن تعدادي؛هميشه يك ربع آخر مال من بود.معلمها دستشان را زير چانه ميدادند و با خوشرويي به كلمات لرزاني كه از دفترم بيرون ميراندم گوش ميدادند.حتي يكبار از روي صفحه ي سفيد مجبور شدم انشاي خيالي بخوانم.همان لحظه.بعد يك جايش را كه خواستند ايراد بگيرند پيدا نميكردم و معلم خواست دفترم را ببرم پيشش تا نشانم بدهد.هيچوقت يادم نميرود.صفحه ي سفيد را كه ديد؛دفتر را برداشت و بي هيچ حرفي رفت توي دفتر پيش مدير مدرسه.خدا ميداند آن لحظه چه بر من گذشت اما روز بعد كه به شدت مورد تشويق قرار گرفتم سر صف فهميدم چيز شري نبوده.
با اينكه حرف اول را توي انشا ميزدم؛اما اين ترس از خواندن انشاها ديواانه ام ميكرد.ميكشتم.از اينكه درونياتم را بريزم روي داريه ترس داشتم.از همه بيشتر اين ترس را از مادر داشتم كه نكند نوشته هاي من را بخواند.توي گنجينه ي مخفيات من غير از دفتر خاطرات دفتر اانشا هم بود.هيچ نبايد تعجب ميكردي اگر دفترهاي انشايم از زير تخت و فرش و لاي لباسهاي كاور كشيده ي كمد پيدا ميشد.
امروز اين ترس شكست.امروز نسحه هايي از نوشته هايم را براي مادر و ...خواهم برد.كاش پدر بود.ميدانم چقدر خوشحال ميشد.هميشه ميگفت دلم ميخواهد نوشتن را جدي بگيري.ميدانستم گوشه كنارها انشاهايم را گير آورده و ميخواند.اين اواخر بعضي از نوشته هاي وبلاگم را برايش ميبردم.خيلي ذوق ميكرد.ميگفت دلم ميخواهد با اسم خودت بنويسي.

ممنونم.به خاطر اين حس قشنگي كه امروز صبح از  تماس صفحه 6 با نوك انگشتانم دويد زير پوستم و لبخند پت و پهني را همراه با حسي شيرين هديه ام كرد.ممنونم به خاطر اين تجربه ي شيرين.ميخواهم بداني براي من خيلي مهم بود.خيلي مهم و خيلي قشنگ و زيبا.اگر ادامه دار باشد تو براي هميشه ابتدا و آغاز اين ماجراي شيرينم بوده اي و اگر ادامه هم نداشته باشد؛باز هم تو خالق تجربه اي شگرف و دوست داشتني برايم بوده اي.هميشه هم اول استاد من باقي خواهي ماند و هر جا بخواهم از نوشتم بگويم تو اول و آخرش خواهي بود.آقاي ع؛به خاطر محبت بي شائبه ات ممنونم و اميدوارم بتوانم روزي بار جبران تكه اي از ايمن محبت وسيع را بر دوش بكشم.ممنونم كه گذاشتي يكي از خواسته هايم را در آغوش بگيرم.از كمكت؛همراهي ات؛همياري ات و توجه ات ممنونم.شايد هيچوقت ديگر هيچ كجاي ديگر اين فرصت را نميداشتم.ممنونم بايت اين فرصت دوست داشتني.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:47 | لینک  | 

اینم از محل جدید کار من!عجب چیزای صحنه د ا ری اینجاست!

..........................................

پ.ن:توضیحی بر پست قبل:مگر من چه چیزم از کیشلوفسکی کمتر است که سناریوی سه گانه را در یک صدم ثانیه توی ذهنم نسازم؟مورد اول یعنی اینکه من معشوقه ی شوهر این زن باشم؛مورد دوم اینکه من همکار شوهر این خانم باشم؛که بیخود بهم مشکوک شده؛سومی هم اینکه زن قصذ نقشه ای داشت و یا داستان کلن سر کاری بود!بدیهی است که فقط سومی امکان درست بودن داشت.طرف فامیل من را هم نمیدانست.نه اسمم را!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:6 | لینک  | 

ساعت ده شب بود.گوشيم از يك شماره 937 زنگ خورد.معمولن علاقه اي به جواب دادن تلفنهاي غريبه كه توي گوشيم ثبت نيست ندارم.تجربه ي پشت هربار پاسخ دادن به اونها فقط دردسر بوده و بس.از آخرين تلفن ثابت غريبه اي كه خير بوده پشتش هم دو سالي ميگذره.اينقدر به شماره نگاه كردم و لفتش دادم كه قطع شد.يك ساعت بعد وسط خوندن داستان خاله اناري گلي ترقي؛دوباره زنگ زد.اين بار براي اينكه ماني بيدار نشه زود جواب دادم.صداي نفسهاي غريبه ي پشت خط مي اومد.حتي بعد صداي خش خش دستش روي دهانه ي گوشي.اما حرفي نميزد. دوباره هم تكرارش كرد.پنج دقيقه اي گذشته بود.باز هم در جواب تنها الوي من سكوت كرد.مدتي با سكوت به هم گوش داديم.بعد گوشي رو خاموش كردم و خوابيدم.فردا صبح ساعت ده سر كار بودم كه يك شماره ي ثابت غريبه زنگ زد.حرفي نزد.باز توي سكوت بهم گوش داد.يك ساعت بعد سكوتش را دوباره با زنگي هديه ام كرد.آنوقت بود كه پازل ماجراي ديشب را هم كنار اين به ياد آوردم.نميدانستم شماره تلفن ثابتي در مركز شهر  مي تواند ارتباطي به شماره ي ايرانسل داشته باشد؟تنها وجه اشتراكشان سكوت مبهمشان بود.آدم؛ پشت اين سكوتها هزار و يك فكر ميكند.شايد اين عادتي از ده سال گذشته ام بوده كه توي تار و پودم مانده؛اينكه نميتوانم گوشي را به روي غريبه اي كه با سكوت به نفسهايم و گاهن الوهايم گوش ميكند ببندم.هميشه لرزشي ناگهاني وجودم را ميگرفت و با ثانيه ثانيه ي اين سكوت قلبم كش مي آمد.نفسهام منقبض ميشد و حبسشان ميكردم و با عمق جانم گوش ميكردم به فضاي اطراف آنسوي سيمها تا بلكه از اسرار سكوت آنطرف خط چيزي كشف كنم.بند بند انگشتانم روي گوشي ميلرزيد.رنگم بيگمان سفيد ميشد چون خون از صورتم با سرعتي مضاعف جمع ميشد توي سرچشمه اش و همانجا همراه نفس حبس ميشد.مهم نبود پشت آن خط كه بود؟مهم سكوت مبهمي بود كه من را ياد آشناي غريبه ام مي انداخت.ياد گمشده اي كه شايد به طريقي مرا يافته بود. اينبار آنسوي خط همراه با سكوتش به مكالمه ي همكاران و صداهاي اطراف من گوش ميداد.دهانه ي گوشي را گرفتم تا بازي جوانمردانه باشد.فقط بشنود؛فقط بشنوم.بعدتر كنجكاوتر شدم.همكارانم مشكوكانه و كنجكاوانه به حركات من و زنگ و گوشي ام گوش ميكردند.نگاهشان كردم و شانه هايم را بالا انداختم و گفتم من هم بيشتر از شما چيزي نميدانم.يك ساعت بعد به سمت خط مخفي تلفن شركت رفتم.شماره ثابت را گرفتم.صداي گوشخراش فكس توي سكوت گوشي پيچيد.طرف فكر همه جايش را كرده بود.به شماره ي 937 زنگ زدم.خاموش بود.يك ربع بعد همان شماره ثابت زنگ زد.اينبار بعد از دو الو مكرر من و مقداري سكوت صدايي توي گوشي پيچيد.درست لحظه اي كه خواستم خشاب گوشي را پايين بكشم؛از لحن الوي خسته و كلافه ام فهميد كه دارد اين فرصت هم تمام ميشود.الوي مرددي گفت.صداي مرتعش و لرزان و خشني داشت.الوي كمي مضطرب و عصباني زني توي گوشي پيچيد.قبل از هرچيزي گفت سلام خانم من يك واسطه ام لطفن قطع نكنيد؛و قبل از اينكه به من فرصت حلاجي جمله ي شتاب زده اش را بدهد ادامه داد: حقيقتش برادر من از شما خوشش اومده و با هزاااااااااااار بدبخخخخخخخخخخختي (به همين شدت كشيد و كش و قوسش داد تا عمق فاجعه بدبختي كشيدن برادرش! را براي من توصيف كند) شماره شما  رو پيدا كرده و از من خواسته كه زنگ بزنم بهتون ازتون بپرسم ببينم شما متاهليد يا مجرديد؟!!والا من از اينهمه اصرارش تعجب ميكنم برام خيلي عجيبه برام قابل درك نيست؛اما ميخوام ببينم اگه متاهليد كه هيچي،اما اگر مجرديد فرصت آشنايي بيشتر به ما بديد چون برادرم!!خواب و خوراك نداره و هممون رو كلافه كرده زندگي رو به همممون زهر كرده!!!(حقيقتن خواهرها اينگونه براي برادرانشان پا پيش ميگذارند؟!!من اگر مجرد بودم پنجاه سال هم توي خانه ميماندم از غم بيشوهري هم ميمردم؛هرگز پا به خوانواده اي كه چنين زن خشني خواهر شوهرم باشد نميگذاشتم!).گوشي دستم آمده بود.خوب ميدانستم.شناختمش.نيازي نبود حتي يكبار صدايش را مستقيم شنيده باشم.گاه گاهي كه "او "كنار من بود و همسرش زنگ ميزد؛صدا آنقدرها بود كه بشنوم و در خاطر بسپارمش.همينطور براي خودش اراجيف ميبافت و حاشيه ميرفت.خيلي ناشيانه ميخواست از من اطلاعات بگيرد.شما چند سالتونه؟و اين در حالي بود كه من در جواب اينهمه داستان فقط گفتم :نه؛من متاهلم.خودم را جمع و جور كردم و گفتم ماشالا عجب برادر باهوشي داريد شما كه با هزار بدبختي(اين را چندين و چند بار با كش و قوسهاي متفاوت ميان جمله هاي شتاب زده اش به كار برد)شماره موبايل من را پيدا كرده اما نتوانسته بفهمد من متاهلم يا مجرد!اشتباه گرفته ايد خانم!...نه...اشتباه نگرفتم....اگر نه لااقل فاميل من را كه ميدانيد؟بله بله...فاميل را گفت و توي اسم درماند.نميخواستم بيش از اين عذابش بدهم....كمي مكث كردم و بيصبرانه منتظر بود...نميدانستم انتظار شنيدن چه چيزي را دارد؟...خودم را گذاشتم جای زنی که معشوقه ی شوهرش رایافته است؛گوشی زا برداشته و با او حرف میزند....چه چیزی انتظار دارد بشنود؟...ادامه اش رو یک ساعت دیگه مینویسم.......
باشد....شما برديد؛درست است.اما ديگر نگران نباش.يعني راستش تو دير متوجه ماجرا شدي.ديرتر از آن چيزي كه بايد فهميدي.چيزي در حدود يك سال ديرتر فهميدي.نميتوانم بگويم اين آگاهي تو از ماجرا؛درست زماني كه تمام شده به نفعت است يا ضررت؟كدامش آرامت ميكند؟بگو همان را بگويم.حالا اما نگران نباش.همه چيز تمام شده.شوهرت براي من يك اتفاق بود.من هم براي او يك اتفاق بودم.اتفاقهايي كه در مكان و زمان مشابه افتاديم.من براي شوهرت يك معما بودم.پازل بهم ريخته اي كه كنجكاوش ميكرد كنار هم بچيندش تا بلكه كشف جديدي كند.شايد فكر ميكرد پشت اين پازلها يك تصوير شگرف و بديع منتظرش است.پازل را ساخت.كمكش كردم تا بسازد.تكه پاره هايش را به هم دوخت.شدم من.بعد از دور به حاصل تلاشش نگاه كرد.چيز تازه اي در آن نديد.همه هر آنچيزي بود كه قبل ترها ديده بود.توي اين مدت اخير هم تلاش ميكرد با جلا دادن به تصوير از دلزدگي اش كم كند.نشد.براي من هم به همين گونه.كنجكاو بودم.به درونش رفتم.بيرون آمدم.ميخواستم ببينم زير پوست اين آدم چه چيز وول ميخورد؟توي ياخته ياخته ي مغزش چه ميگذرد؟چطور فكر ميكند؟چطور حرف ميزند؟چطور 3 ك س ميكند؟ديدم.كنجكاوي ام برطرف شد.دلم را زد.مدتي است دور و بر آدم جديدي ميپلكم.به آدم جديدي دقيق شده ام.ميخواهم بروم زير پوست آدم جديدي.شوهرت را نميدانم.اما من از او بريده ام....
معشوقه ی جدید و لوند تو نیستم....من توی شعر های بلند تو نیستم!.....من توی طعم چایی هل دار احمدت....حتی به قدر حبه قند تو نیستم!....حتی به قدر یک جوک " اس ام اسی" ی لوس.....در حرف های چرت و چرند تو نیستم!.....هرچند ، من مسافر این جاده بوده ام....آن زن که رفت توی سمند تو نیستم.....من در نگاه خیره مانکن پسند تو....آن قدر ساده ام که پسند تو نیستم!......تهران ، هواش با نفست دود می شود...من در هوای مانده و گند تو نیستم!
من...می روم....به سمت....هوایی... سپیدتر....
در جستجوی منظره هایی جدیدتر!.....هرچند حس من به تو خیلی شدید بود......من می روم به دیدن حسی شدیدتر!.......از توی خواب های تو هم می روم که باز....از این که هست پیش تو هم ناپدیدتر...ایمان می آورم به شیاطین مهربان....تو،معتقد به ذات خدایی پلیدتر...هر لحظه ای که شعر مرا پلک می زنی....از چشم های قهوه ای ات نا امیدتر...*
زن اما مردد بين سوالي كه بپرسد يا نپرسد؛لابد ميخواد بداند رابطه ي ما به چه شكل بود؟باهم تا كجاها رفتيم؟آيا شوهرش به من علاقه هم داشت يا نه؟هفته اي چندبار با هم بوده ايم؟چرا من به او و بچه اش رحم نكرده ام؟من چه آدم كثيفي هستم؟از كي شروع شده؟بعد با خودش زمان را مرور كند....يعني سالگرد ازدواجمان كه مرا عاشقانه بوسيد و گفت بدون تو دنيا برايم تيره و تار است؛همزمان با تو نرد عشق مي باخته؟يعني تمام اين مدت كه در آغوش من ميغنوده؛از آغوش ديگري سيراب بوده؟يعني تو را بيشتر از من و فرزند و زندگي اش دوست دارد؟..و هزاران سوال و چراي ديگر كه توي سرش موج ميخورد را ميخواهد بداند.ميخواهد بداند چرا؟چرا من؟چرا او؟چرا همسرش؟...خانم...اشتباه گرفته ايد...اينقدر به شوهرتان مشكوك نباشيد.اينگونه آبرويش را جلوي همكارانش نبريد.درست نيست شماره هايش را چك كنيد.اگر شوهرت نيمه شب به من اس ام اس زده و يا من در call list او هستم آن هم به مقدار زياد؛يك درصدي هم بگذار كه شايد كار مهمي در بين بوده است.درصدي هم بگذار كه شوهرت در اجتماع است.همكار خانم دارد.با همكار خانمش مراوده دارد.البته از نوع كاري.خب اگر 12 شب به من اس ام اس زده لابد چيزي؛نكته اي براي جلسه ي مهم فردا صبح يادش رفته بوده؛خواسته به من بگويد.اصلن ميداني؟شوهرت اينقدر زرنگ هست كه توي محل كار جنگولك بازي نكند و خودش را و شخصيتش را زير سوال نبرد.ميداني؟من او را چندين بار با يك دختر تين ايجر ديدم.دخترك شايد كه دانشجوي سال اول باشد.شايد هم دبيرستاني.اصلني ميداني؟لنگ مرغت را ببند و همسايه ات را دزد نخوان!پرنده است ديگر!يك وقت ديدي ميپرد روي پشت بام و ديوار در و همسايه....زن مضطرب و عصباني نفس نفس ميزند.ميگويد فاميل شما همين است ديگر نه؟..ميگويم دست بردار خانم!درازگوش خودتان تشريف داريد.و گوشي را ميگذارم.رئيس و همكارم به دهان من با بهت زل زده اند.ميگويم هيچ.ميگويند برايت خواستگار پيدا شده؟و لبهايشان زير سبيلهايشان ميلرزد.يعني ميخندند.هيچ هم خنده دار نيست.ميدانيد؟جديدن زياد شده اند مردمي كه از نقطه ضعفهاي ديگران سواستفاده ميكندد.فرض كن من دختري مجرد و در آرزوي شوهر بودم...ببين چه اتفاقهايي كه نمي افتاد.چه سواستفاده ها كه نميشد از اين طريق از من كرد.ديگر خبري از زن و برادرش نشد!

توي مهماني نشسته ايم.ماني زير گوشم ميگويد امروز يك دختري به من زنگ زد.گفتم خب؟چه گفت؟گفت من يك مشكلي دارم ميخواهم با شما حرف بزنم شما من را راهنمايي كنيد.گفتم مگر من مشاورم؟از 118 شماره يك مشاور را بگير.گفت نه...شما صدايتان خيلي مهربان و گرم است!ميدانم كه ميتوانيد مرا راهنمايي كنيد.شما متاهليد؟چند سال است ازدواج كرده ايد؟(اينجا من به ماني پريدم كه چرا اطلاعات دادي مگر يارو كه به من زنگ زد من اطلاعات دادم؟ماني هم قهر كرد گفت ديگر بقيه اش را برايت تعريف نميكنم.يك ساعت نازش را كشيدم تا به حرف آمد).گفت من يا يك آقاي متاهلي دوست بودم و عاشقش بودم اما اين آقا بعد از يك سال من را كنار گذاشته ميگويد تو زيادي احساساتي هستي و زندگي من و خودت را خراب ميكني.حالا ديگر جواب تلفنم را هم نميدهد.دارم ديوانه ميشوم.چه كار كنم فراموشش كنم؟به نظرت با يكي ديگر دوست شوم او را فراموش ميكنم؟....من!!!!!....ماني!!!!!!!!! جفتمان همينقدر علامت تعجب شديم!ديگر خبري از دخترك نشد.
.........................................
پ.ن1:از يك دختري در همكاري ام بدم مي آيد.بدفرم اين موجود روي نِروَم است.بيشعور بيتربيت سلام بلد نيست.با اينكه من مافوقش هستم.زل ميزند بر و بر نگاهت ميكند.چه از خجالت باشد؛چه از بيحيايي؛چه از بي خانوادگي و بيشعوري؛من از اين حركت غير قابل فهم اين موجود متنفرم.يعني تا جا داشته باشد دهانش را هم سرويس ميكنم توي كار.حتي چند باري خودم بهش سلام داده ام.ولي باز افاقه اي نكرده.خلاصه خانم امروز با آن دماغ سربالايش و فين فين هاي مداومش پيش دوستان و همكاران اياغش داشت عنوان ميكرد جنيفر لوپز خيلي زيباست!!! اوغ!بيخود نيست از همان الست من از اين موجود بدم مي آمده!سليقه اش هم مثل خودش مزخرف است.
پ.ن2:دلم كرفس ميخواهد...ميخواهم برايت خورش كرفس بپزم...دوست داري؟با كرفس تازه...يا اينكه باقالي پلو ميخواهي با شويد تازه؟هووووم...فردا يك خروار كار دارم...اما گور باباي كار!من برعكس تو به خود آدمها؛نيازها و عواطف و احساساتشان بيشتر اهميت ميدهم تا به شغلشان!عزيزم...نگران هيچ چيز نباش؟اكي؟باشد؟بسپارش به من.
پ.ن3:ميداني بزرگترين ضربه ها را از ساده ترين راهها آدمهايي ميخورند كه فكر ميكنند خيلي زرنگ هستند و حواسشان به همه چيز هست؟آهان....با تو بودم...ببين!اون بنده خدا هم فهم و شعور داره.اينقدر دست كمش نگير زبل خان.
پ.ن3:دعا كنيد گيرهاي اين پروژه آخري هم رفع شود زود بروم پي كار خودم...شديدن دلم تغيير ميخواهد.خسته شدم..اما رئيس انگار نه انگار....هر روز استعداد تازه اي از من كشف ميكند و برايش برنامه ميريزد...خداياي يكي بيايد چارت كاري من را براي خودم و اينها تعريف كند!بي انصافها آخر 86 آيتم فكر نميكنيد كمي زياد است؟آنهم از نوع بسيار متغيرش؟تازه براي من بدبختي كه دو جا كار ميكنم؟
..............................................
بعدنوشت:مگر من چه چیزم از کیشلوفسکی کمتر است که سناریوی سه گانه را در یک صدم ثانیه توی ذهنم نسازم؟مورد اول یعنی اینکه من معشوقه ی شوهر این زن باشم؛مورد دوم اینکه من همکار شوهر این خانم باشم؛که بیخود بهم مشکوک شده؛سومی هم اینکه زن قصذ نقشه ای داشت و یا داستان کلن سر کاری بود!بدیهی است که فقط سومی امکان درست بودن داشت.طرف فامیل من را هم نمیدانست.نه اسمم را!
لحظه اي با من باش...
 
گوشی پر از ترانه ی خاموشی است
چه رازها که توی همین گوشی است!
لب هام در sms تو غرق است
گوشی ،  پر از هوای همآغوشی است...
موهام ، روی موج" عزیزم "هات
امشب شبیه خواب تو خرگوشی است...
تک زنگ می زنی که" ببین هستم"!
زنگ تو قرص ضد فراموشی است......
چه عاشقانه های خوش آهنگی
در خاطرات کهنه این گوشی است!
*حديث غلامي
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:0 | لینک  | 

امروز صبح که صفحه ی گوگل رو باز کردم این شکل رو دیدم:

 

فکر کردم چرا گوگل خودش رو سانسور کرده؟اما جالب این بود که به مناسبت تولد مورس این شکلی شده بود! :)

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 22:55 | لینک  | 

آدم حسودي نيستم.هيچوقت نبوده ام.جز در مواردي كه دلم ميخواسته معشوقم را تمام و كمال به بند داشته باشم و احدي نه خوبش را بگويد نه بدش را نه حتي گو جمله اي در وصفش قرقره كند.در اين زمينه اعتراف ميكنم بدجور خرخره ي طرف را خواهم جويد و دهانش را به ف اك خواهم داد. بخش دوم حسادتي كه ميگويم نبوده و نيستم برميگردد به غبطه خوردن به موفقيتهاي ديگران.البته نه كه به كل نقش يك سيب زميني را بازي كنم و به هر ننه قمري در قبال رسيدن به موفقيت و كاميابي؛لبخند تا بناگوش در رفته همراه با چشمان تنگ و ريز شده تحويل دهم و خوش خوشانش شود.بلكه از نظر من آدمها دو دسته اند:دسته اي كه لياقت رسيدن به موفقيتهايي كه نصيبشان شده را داشته اند؛و دسته اي كه لياقت نداشته اند. بي شك دسته دوم را در شمار آدمهاي قابل بحث براي خود نميدانم پس مسئله حل است.و حقيقتن براي آمهايي كه به حق؛با تلاش؛با كوشش و  پشتكاري خود به جايي يا چيزي رسيده اند خوشحال ميشوم.خوشحال ميشوم كه نتيجه ي زحماتشان را ديده اند و بيهوده تلاش نكرده اند. غبطه هم نميخو.رم حتي.اينكه مثلن بگويم كاش جاي فلاني بودم.نه.هر كسي مشكلات مختص خودش را دارد.با همه ي موفقيتها و بيمها و اميدهاي مال خودش. اين بود كه وقتي دختري كه ميتواند شايد رقيب من باشد تخصص چشم قبول شد نه تنها ناراحت نشدم خوشحال هم شدم.جان شما خوشحال شدم...راستش از ديروز هي از خودم ميپرسم حقيقتن خوشحالم؟بعد به جواب بله از اينكه موفق شده خوشحالم و حقش بود و زحمت كشيد و حيف بود اگر نتيجه نميداد  يرسم.و  اينكه يادم نرفته دقيقن روز امتحان به يادش بودم و برايش دعا هم كردم كه بتواند موفق شود.دليل دلگيري و افسردگي امروزم چيزي به عنوان حسادت و غبطه و اينها نيست.ميداني؟موفقيت ديگران مثل يك تلنگر ميخورد به حباب بي خياليها و غفلتهايت.شايد سالها سرت را كرده اي توي آخور خودت و متوجه نيستي چقدر از آن چيزي كه بايد ميبودي و ميخواستي كه باشي فاصله گرفته اي.اين موفقيت و اين به ديده ي تحسين نگريسته شدن ديگران؛جاي اينكه حسودي ارمغانم كند؛ تيزي ميشود و مي افتد به جان حرير منيت من. بعد مينشينم به نقد خودم.بيرحمانه.يقه ي منيتم را ميگيرم و بلندش ميكنم و هلش ميدهم سمت ديوار.دستم را روي گلويش فشار ميدهم و به چشمانش زل ميزنم.با اخم.مواخذه اش ميكنم.ببينم توي اين مدتي كه از زير بار زندگي و مادر شدن در رفتي؛چه غلطي كردي؟چي به خودت اضافه كردي؟چقدر بار علمي ات را زياد كرده اي؟كدام كار شاق را به سرانجام رسانده اي يا شاخ كدام غول را شكسته اي؟غير از آن سال اول كه خواستي مقطعي بالاتر بروي و با اختلاف دو رتبه جزو قبوليها نشدي؛چه تلاش ديگري براي بالابردن خودت كرده اي؟حال گيرم دهها پروژه را دستي برده باشي و دخالتي.گيرم همين سال پيش چهار پروژه را پيش برده باشي؛گيرم از نظر علمي كمي بالاتر رفته باشي؛كمي بيشتر مقاله خوانده باشي و كمي بيشتر از علم روز دنيا ترجمه كرده باشي؛خب اينها به چه دردي ميخورد؟
حقيقت اين است كه دلم ميخواهد كاري فراتر از "كار" انجام دهم.تمامي چيزهايي كه منِ به ديوار كوبيده شده در برابر دفاع از سستيها و تنبليهايش ارائه ميكند؛ربط مستقيم به كار دارد .مثلن نميتواني انجام پروژه هايت را براي ديگران به عنوان يك نكته ي مثبت و موفق عنوان كني؛چون تحسيني اضافه نخواهي شد.راستش نياز به انجام كاري دارم كه منجر به تحسين شود.دلم آفرين ميخواهد.دلم منِ ده سال پيش را ميخواهد.دلم يك دلمشغولي جديد فراتر از هيجانات روزمره كاري-شغلي-شخصي-خانوادگي ميخواهد.احساس ميكنم بايد كاري ميكردم و نكردم.و اين نكردن ها اكنون وبال گردنم شده.گناه اين لحظه هاي سوخت شده يقه ام را گرفته و ولم نميكند.ميدانم تا راهش را نيابم و تا قدم در مسيرش نگذارم آرام نخواهم گرفت.اين آن بعد وجودي من بود كه گفتم دارد دوباره بيدار ميشود.دلم دوباره زنده شدن ميخواهد.از نو رستن.ميدانم كه كار جديد نيز راضي ام نخواهد كرد و اين چيزي كه من ميخواهمش فارغ از روال عادي شغلم است.شايد برنامه اي جديد براي زندگي چيدم.برنامه اي كه ناچارم خيلي حرفها را نشنيده بگيرم برنامه اي كه نياز به جسارت دارد؛نه از آن جسارتهاي معمول كه در چنته ي هر آدمي يافت ميشود.ميخواهم خودم بودن را تمرين كنم و پا به سنگ هيچكس ندهم.نه گوش به حرف ديگران.ميخواهم براي دلم باشم.آنطوري كه دلم ميخواهد.ميخواهم دست و پايي بزنم شايد از اين قير زندگي رها شوم. شايد برسم به شاهراه رفتن ها و خسته نشدنها. ميدانيد؟از بيهودگيهاي خودم خسته ام.از سهل انگاريهايم به تنگ آمده ام.از دنيا را يك بعد ديدن. از تن به بند روزمرگيها سپردن.از مشغول كردن خود به بيخوديها.از ترس از بر هم خوردن آرامش.از ترس از دست رفتن تفريحات مكرر.ترس كنار گذاشتن سردرگميها و خودت را به نفهمي زدنها.دلم دنياي بهتري ميخواهد.براي رسيدن به آن از همه ميگذرم.مثل يك قايق چوبي سرگردان ساكن مانده ام وسط اين آبهايي كه تهش به هيچ كجا نميرسد؛با بادبانهاي برافراشته ي قامت گرفته؛و بيهوده.
................................................
پ.ن1:وقتي بهش تصميم رو گفتم مكثي كرد؛آه كوتاهي كشيد كه نصفه نيمه قورتش داد؛بعد گفت خوشحالم...برات تجربه جديدي ميشه.دوستم بود.
پ.ن2:وقتي بهش تصميم رو گفتم كمي نگران شد؛واي خفيفي كشيد؛سكوت كرد و گفت نميتونم ازت بخوام نكني چون ديگه اونقدرها اعتبار ندارم پيشت كه از خودت براي خواسته هام بگذري.معشوقم بود.
پ.ن 3:وقتي بهش تصميم رو گفتم؛ با ناباوري نگام كرد.ميدونست زود پشيمون ميشم يا انجامش نميدم.ميدونست در حد حرفه.دلش ميخواست خودش رو با اين دونسته ها تسكين بده.باورش نميشه ميدونم.و ميدونم همه ي تلاشش رو مثل هميشه براي منصرف كردنم ميكنه.شوهرم بود.

پ.ن1:بيشتر از هر چيزي جاي دستهايي كه روي شونه ام بمونن دستهايي رو ميخوام كه يكي بخوابونه زير گوشم از خواب بپرم...

بعدنوشت:پست قبلي هم عين واقيعيت بود.شايد به خاطر ادبيات غريبه اش زياد قابل هضم نبود براتون.آخه اين دوست عزيز هموطن و همزبون ما نيستند.


...............................................
لحظه اي با من باش...

مراقبت کن ازین ماه بی رمق، در باد
ازین پریچه ی سردرگم دمغ، در باد
قطار می رسد از دور و سرد می گذرد
تو می روی و صدای تلق تلق در باد...
چقدر بی جهتم، سمت هیچ می چرخم
شبیه بودن خورشید، بی فلق در باد
هنوز زنده ام و سینه خیز می رویم
میان این همه اجساد شق و رق در باد!
به باد می دهم این روزهای سنگین را
و نامه های تو را هم، ورق ورق در باد...

 *حديث غلامي
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:47 | لینک  |