.....................................................
پ.ن:هی!با تو ام!حواست باشه!من خیلی مواظبت بودم و سعی کردم برات کرم نریزم اما انگار بدجور پشت و پهلوت میخاره ها؟گفتم که نگی نگفته بودی؛بعد از این هیچ ارفاقی در کار نیست. :)
يكي از بچه ها واسه موفقيتش سور و ساتي آنچناني به پا كرده بود.البته خوبيش اين بود كه غريبه اي موجود نبود و فقط اراذل اوباش خودمون بودن.مدتي بود همه گي دور هم جمع نشده بوديم.يا اين بود اون نبود يا اون بود اين نبود.اما اينبار همه بوديم. آخر مهموني كه بلك اند وايت اثر خودش رو كرده بود چنان كله ام داغ شده بود كه ياد ايامي كنم و باز بذارم در لودگي و مسخره بازي.به قول بچه ها مدتها بود صد در صد نشده بودم!و حالا هيچ ابايي نداشتم وسط خوندناي خيلي جدي و حس رفتن گونه ي بچه ها ؛وسط خوندن گل گلدون من هي درخواست "بوسه ي بيشرم تو يادم نميره" بدم و اينقدر بگم كه چند بار برام بخونن،بعد باز ميون اوج همخوني بچه ها؛وقتي دارن ميخونن اول آشناييمون حرفا چه عاشقونه بود؛ اون لحظه اي كه يك مكث كوچيك ايجاد ميشه؛آهنگين و بلند و سوزناك بگم:اگه ميشه برگرد!اگه ميشه برگرد! و بعد فرامرز با اون نگاه نيمه مخمور شراب زده اش؛از اون نگاههاي اي ناکس،اي بي شرف؛اي پست فطرت؛که يعني من ميدونم باز چه مرگته و هوايي شدي بهم بندازه.که من زل بزنم با اعتماد به نفس به چشاش؛به دوربين لعنتي موبايل که گرفته رو به من و با آواز سوزناکم؛با صداي سياه مستم؛بخونم:اگه ميشه برگرد..........اگه ميشه برگرد......و بچه ها به خاطر من باز اين آهنگو زمزمه کنن چرا که يار غارشون باز زده به سرش و شيدايي رو به چشماش ريخته و رنج داره از صداش ميزنه بيرون که نميتونه توي اين جمع ديگه کسي رو تحمل کنه بي اون.و بخونن:من آن غريب خسته ام.......که منتظر نشسته ام.......غرور خود شکسته ام..........اگه ميشه برگرد..........اگه ميشه برگرد......و اينجا من فقط اگه ميشه برگردها رو با سوز زيادي بلند همراهيشون کنم و زل بزنم به نگاه معنا دار فرامرز که ميدونم همين امشب نه؛حتمن فردا شب اين کليپ رسيده دست اون و حالشو خراب کرده و باز چغلي کرده که ايندفعه داغون تر از سري پيش بود......بعد بچه ها هنوزم بخونن:ديگه خطا نمي کنم.......تو رو رها نمي کنم......بجز وفا نمي کنم.......اگه ميشه برگرد......اگه ميشه برگرد.......به حقيقت قسمت ميدهم....بگو گناه من چه بوده اشتباه من....فقط تويي پناه من....اگه ميشه برگرد...اگه ميشه برگرد....و من فرياد بزنم تقريبن:اگه ميشه برگرد!بعد آروم بگيري گيلاستو پر کني،ماست و خيارتو بريزي تو بشقاب؛چيپس ساده نمکي بريزي روش؛کنارش کشک بادمجون؛با يک عالمه پياز داغ و نعنا؛دو تا هم ازون سوسيس فينگيلي هاي شياردار برداري؛سامي به زور کنار بشقابت از فسنجوني که زير دندونش خيلي مزه کرده بذاره؛تشويقت کنه از دستش ندي؛کمي لازانيا بکشي،قد يک بند انگشت؛دو لول ژامبون مختلف؛و در آخر تا بشقابت جا داره بيکن خوک بريزي و فرو بري توي مبل قرمز چرمي؛از اينايي که تا خودتو ول ميکني ميري تو دلش مثل يک جنين مچاله ميشي و عجيب مثل رحم يک زن راحت و امن و گرم و نرم به نظر مياد.بعد بچه ها هنوز نا دارن که بخونن و بعد گيلاستو که تا ته رفتي بالا ترانه ي درخواستي بدي:بوسه ي بيشرم تو بخونيد!و همه با هم همصدا بشين: توي شهري که تو نيستي خيابون شده خالي ديگه هر چي ميبينم دارن رنگ خيالي با من يه همصدا نيست با من يه آشنا نيست ديگه يه همزبوني با من غير از خدا نيستبي تو غمگينم از اين فاصله ي تار زمونها تا تو برگردي ميشم دود و ميرم تو آسمونا اون نگاه گرم تو يادم نميره بوسه ي بي شرم تو يادم نميره و بشيد بيست و خورده اي ساله و بيفتيد تو اون خاطرات پر از بوسه هاي بيشرم و آواز و داغي دستها و کوچه پس کوچه هاي عاشقي پر از عشقهاي ممنوعه ي شيرين؛پر از قهرهاي مغرورانه و جداييهاي ناخواسته که خاطرشان رنگ ملايم لبخند را بعد اين همه سال مينشونه روي لبهاي کمي چين خورده ي پير.جداييهاي ناخواسته....جداييهاي ناخواسته....عين بارداري ناخواسته ميمونه...ممکنه بعدها از اتفاق افتادنش خرسند بشي؛سالها بعد که در پشت سر به اتفاق جدا شدن نگاه ميکني؛اما همون لحظه غمي سنگين حواله ات ميکنه...يکجوري ميخواي ازش خلاص شي....آرزو ميکني کاش اتفاق نيفتاده بود.
....................................................................................
پ.ن:گاهی دلم تنگ میشود برای روزهایی که به این امید از خیابانهایی میگذشتم که همان خیابانی باشد که تو دیروز از آن عبور کرده ای یا فردا از آن عبور خواهی کرد.
پ.ن:تقصیر من نیست....از چیزهایی خوشم میاد که نباید بیاد...
پ.ن:این روزها همه اش دلم تنگ میشود....میدانی؟از عاقبت این دلتنگیها میترسم.
پ.ن:این روزها یک بعد خفته ی من دارد از خواب ده ساله اش بر میخیزد.دارم به خودم برمیگردم.
پ.ن:این روزها پر از گفتنی ام ولی مجال نوشتن نیست.
....................................................................................
لحظه ای با من باش...
به درد دل من، تو اصلا نخوردی
تو اصلا به درد دل من نخوردی
دلم خواب باران، تنم رقص گندم
تو یک دانه از هفت خرمن نخوردی!
گل مخمل ِ باغ آیینه بودی
به این سبزه ی تُرد ساتن نخوردی
تو پیراهنی بودی از جنس رویا
به هر تن نشستی، به این تن نخوردی!
به این تن که تنها تو را می شناسد
به تنهایی تلخ این زن نخوردی
زنی طرح یک چشمه سار بهشتی
که از آب آن چشمه اصلا نخوردی
تو یک چکه رویا ازین زن ندیدی
تو یک جرعه ی پاک و روشن نخوردی
به نفرین شیرین سیبی دچاری
همان سیب سرخی که عمدا نخوردی!
حدیث غلامی
میدونید؟بعضی وقتا هم اینقدر گیر میدیم به فرعیات که اصل موضوع از یادمون میره...
پ.ن:هی!اگه اهل مراقبت از ریسکت نیستی بیخودی خطر نکن!
....................................................................
پ.ن:حالا میشه امروز یعنی ۲۵ فروردین رو که صبح چشم باز کردم و دیدم برف میاد و خواستم به این بهونه پای دلم زندگی کنم؛برای دلم؛و نرفتم سر کار و تو رو دیدم و باهات بودم و برات سوپ پختم و شب هم یک مهمونی تولد که قرار بود سورپرایز یکی از بچه ها باشه با کلی شیطنت و خوش گذرونی رفتم رو به عنوان یک روز واقعن عالی ثبت کنم.
پ.ن:مرسی از تو که همیشه حامی من بودی و کمکم کردی تا این صفحه برام بمونه.مرسی بابت تلاشهات بابت پس گرفتنش.ببینم موقتی که نیست یک وقت؟
پ.ن:لبها مي لرزند. شب مي تپد.جنگل نفس مي كشد.
پرواي چه داري! مرا در شب بازوانت سفر ده.
بعد نوشت:لطفن اون بازوها استخونی و کشیده باشه!ترجیحن هم پر از مو!
بعد از چند روزي اينچنيني گذراندن؛عزم طبس گلشن و يزد و اصفهان كرديم.جاده ي مشهد اصفهان بي گمان لخت و عور ترين جاده ي ايران است.اين را مني ميگويم كه نزديك نود و نه درصد جاده هاي ايران را رفته ام.كوير منحصر به فردش و آن صحنه هاي نابي كه هيچ جاي دنيا به گمانم نشود نظيرش را ديد.بيشمار لذت بردم و بيدريغ خودم را به شنهاي نارنجي داغ كه به پس تا نهاي بي شير زائويي بينوا ميمانست؛خالي از هر ماده ي مغذي كه امكان رشد و رويشي بدهد؛ماليدم؛غرق شدم؛لذت بردم.غرق در مستي شدم كه من را با مشتي خاك نارنجي آفتاب خورده هم ميشود شاد كرد.من را ميشود با يك نگاه محبت آميز شاد كرد؛من را ميتوان با حالي و احوالي جويا بودن شاد كرد.شادي ام در گروي چيزهاي بزرگ نيست؛همين شاديهاي ريزه و كوچك شعفهاي بزرگم را ميسازد.(درياچه نمک در منطقه خور وبيابانک ميباشد که در محور خور طبس واقع شده.اين محدوده کويري به هنگام بارشهاي تند و آب گرفتگي در کوير بوجود آمده و جذاب و ديدني است.) طبس عكس آن چيزي به ذهن مي آورد بسيار سرسبز و فراوان آبناك است.باغ گلشنش مثل نگيني سبز در كوير نارنجي ميدرخشد و طراوتي بينظير هديه ات ميكند.از بوي اقاقيا مست ميشوي و لطافت هوايش و گرماي مطبوعش ذهنت را به كلمات پيوند ميزند؛كلماتي كه دوست داري جمله شان كني و عجيب عطش اين داري خودت را به كنجي خلوت برساني كه بشود دست برد و چيزهايي نوشت و براي خود به يادگار نگاه داشت و يا حتي به عزيزي هديه اش كرد. عجيب دوست داري بنشيني كنجي مثلن زير سايه ي اقاقيا و مست از بويش و مدهوش از سايه ي لطيفش اين تراوش ذاتي و آرايش زيباي كلمات را در اين فضاي رويايي اس ام اس كني و برايش بفرستي...اس ام اس كند و برايت بفرستد.قبلترها باز هم آمده ام به اين ديار و جز گرماي استخوان سوزي كه توي اين باغ محو شد و نارنجهاي توي سبد ميوه ي همكلاسي طبسي ام چيز ديگري يادم نمانده.جز سرماي دلكش خانه اي به سبك قديم با گنبد گلي و دالانهاي خنك و طويل چيزي به ياد ندارم.جز نگاه شرر بار مشكي تو.جز لبخندهاي زير زيركي ات و جز كاويدنهاي بي چون و چرايت.آري جز آن نگاه پرسشگر كه تيغ ميكشيد روي صورتم و گونه هايم خون مي انداخت چيزي به ياد ندارم.
يزد هم با بادگيرها و آتشكده هايش دل هر تازه واردي را آب ميكند.جز من كه دلم فقط خون ميشود.ياد آن شش روز اقامت در آهن شهر مي افتم؛كه انگار نميكردي وسط كوير سربرآورده اين مجتمع هاي ويلايي با آن درياچه ي مصنوعي و آن نخلهاي سر به فلك كشيده اش؛كه غلط انداز توي شمال خودت را تصور ميكردي و دنبال صداي امواج گوش تيز مي داشتي.ياد آن نخستين سيگارهاي روي لج و لجبازي.ياد آن نگاه مخفي و تيره.ياد صداي گيتارت.ياد آن آيينه خانه.من...تو...آيينه خانه...نگاهي كه هزار تكه شده بود.
و آسمان كوير...آسمان هزار نور پاره ي كوير ...كه ميگيرتت چنان توي خودش غرقت ميكند گويي تو هم يك نور لامتناهي هستي قاطي همه ي ستاره هايي كه ميليونها سال است خاموشند و هنوز سوسويي از حضورشان را به رخت ميكشند.
جمع خانوادگي آن راحتي و صميميت همراهان دوست را ندارد و با اين حال باز هم ميشود خوش گذراند.در اصفهان سر گرفتن اتاقهاي رزرو شده كمي مشكل ايجاد ميشود و بلاخره مشكل حل ميشود.گو با كمي دلخوري از جا به جايي اتاقهايمان.بگو مگوي مفصلي هم با پدر ماني كردم و داشتم بچه گانه به مقصد تهران تركشان ميكردم.اما سعي كردم بر خودم مسلط باشم.پدر ماني چون من تند گو است و درشت مي پراند.مثل خودم لجباز است و مثل خودم هر حرفي را كه نبايد ميزند.زياد با هم كل كل ميكنيم اما در عين حال نميشود گفت بيشتر از هر كسي همديگر را درك نكرده و دوست نداريم.نتيجه ي برخورد دو آدم از جنس هم ميشود همين!بوم!به قول خواهر ماني وقتي هميشه با هم شوخي ميكنيد يك وقتهايي هم شوخي ميكنيد و يا طرف حال ندارد يا خسته است يا هر چه به مذاقش خوش نمي آيد و به پر و پاي هم ميپيچيد.راست ميگويد.از اينكه خواهر شوهري به اين فهميدگي دارم به خودم مي بالم.حقيقتن لذت ميبرم از نظريات منطقي اش و آرامشي كه از كلام و گفتارش مي بارد.خب من هم ديدم بهتر است اينبار نيم من شوم و لج بازي و تخس شدن و هوچي گري را بگذارم براي وقتي مناسب تر.پس پيش قدم شدم و آشتي كردم.در اصفهان به ديدن كليساي وانك رفتم.براي چندمين بار نميدانم و باز هم از فضاي منحصر به فرد در كليسا به وجد آمدم.از رستوران گردان هتل آسمان و ديد زيباي زنده رود و كوه ص فه خوشمان آمد و رستوران خان گستر را با آنهمه تعريف زياد نپسنديدم. زاينده رود تقريبن خشك شده بود و چيزي از آنهمه زيبايي نبود.جز در مكانهاي عميق تر آبي وجود نداشت و آن آب هم به طرز باورنكردني مملو از ماهيهاي ريز بند انگشتي بود به طوريكه يك بند انگشت بيسكويت در صدم ثانيه روي سطح آب غيب ميشد.البته اين را هم ميگذارم تا هنر عكاسي ام را به رخ بكشم!اينقدر دلم براي اين ماهيان يتيم بي پدر و مادر(طبعن بلايي سر پدر مادرشان آمده بود! من كه هر چه قلاب انداختم خبري از ننه باباي اين بي پدر و مادرها نشد! دريغ از يك گاز ناقابل!)سوخت كه رفتم براي دومين بار در عمرم صف نانوايي ايستادم يك نان خريدم و تكه تكه انداختم توي آب و از محو شدن يكباره ي آن لذت ميبردم! ياد مرغ تام و جري ميفتادم كه در آني فقط استخوانهايش مي ماند.(اين را هم توي پرانتز بگويم يك بنده خدايي براي من اس ام اس زد :قلابها علامت كدام سوالند كه ماهيها پاسخشان ميشوند؟ و بعد يك بنده خدايي همان لحظه دوباره اين رو اس ام اس كرد.ميدانيد؟پشت اين كار هزار حرف است اگر اهلش باشم).كوه ص فه يك جاي تفريحي و گردشي دارد كه خدا نصيبتان نكند توي نوروز و آن هم جمعه برويد.به عمرم اينهمه غريشمار يكجا نديده بودم.پر از آدمهاي گرگوري و هپلي كه هيچ رقمه نميشود با آنها بر بخوري.به يمن تلاشهاي سازمان گردشگري كه يك زماني خودم هم عضوشان بودم و اصرار بر اجراي اين طرح رويايي داشتم؛ و اين چادرهاي مسافرتي برزنتي رنگارنگ؛هر ايراني فقط با يك چادر ميتواند برود دور ايران را بگردد(جايي خارج از ايران هم شايد!البته اگر راهشان بدهند).بعدها سر اين بحث خواهيم كرد كه ثروت ارتباط مستقيم(نه كاملن مستقيم)با فرهنگ دارد و همين بنده ي حقير كه اينجا مي بينيد كمتر پيش مي آيد آدمهاي فقير به خصوص انهايي كه فقر فرهنگيشان بيشتر مشهود است را در جرگه ي آدم به حساب بياورم.گو اينكه نه كسي صرف ثروتمند بودنش برايم اهميت ميابد نه كسي صرف فقير بودنش ميتواند برايم نا خوشايند باشد.اما تا جايي كه شده از فقيرهاي فرهنگي روبرگردانده ام.تمايلي به دقيق شدن در رفتارشان و برخوردن با آنها را هيچ وقت نداشته ام.بگذاريد پاي از خود راضي بودنم.حتي شماتتم كنيد.اما براي من آدمهاي پولدار پسنديده ترند از فقيرها.داشتم ميگفتم؛توي يك ربعي كه رفتم دستشويي توي آن مجتمع تفريحي و برگشتم؛ماني حالت تهوع گرفته بود.ميگفت هزار نفر از كنارم رد شدند و يك آدم معمولي تويشان نبود.گفتم كجا را ديده اي كه توي دستشويي اگر بودي حتمن تا به حال مرده بودي.اصلن دلپيچه گرفته بودي.گو ابنكه دستشويي هاي زنانه از مردانه به مراتب كثافت خانه تر است.در تمامي دستشويي هاي بين راه حتي آنهايي كه مدرن و امروزي و با امكانات دستمال و دست خشك كن و سيفون و سطل زباله ي نايلون دار بودند؛مشاهده ي نوار بهداشتي كثيف؛كهنه ي بچه ي گهي و هزار كثافت و نجاست ديگر امري عادي بود.خب اينها مشخص است كه طرف شعور يا آگاهي طرز استفاده از اين امكانات را نداشته است.دور تا دور دستشويي ها از اين آثار زينتي تزئين شده بود.كسي كه شعور چنين چيز ساده اي را ندارد؛حق مسافرت به جاهايي كه ساير افراد جامعه ميروند را هم نبايد داشته باشد.با خودم فكر ميكردم بچه هايشان هم از خودشان كثافت تر.آخر از كي ياد بگيرند؟حتم كه بچه هاي بچه هاشان هم از آنها بدتر و اين چرخه ادامه دارد.بگذريم.برويم جاهاي خوب خوب.اين كوه ص فه تله كابين دارد.ميتواني از فراز آن بزرگي اصفهان را كه مثل يك تريلي شن بر كناره ي زنده رود خالي شده ببيني.توي همين مجتمع تفريحي بولينگ هم ميتواني بروي.اين بولينگ ما هم حكايتي دارد.توي همان ضربه ي اول توپ سه تا ناخن نازنينم از بيخ شكست چه شكستني!يعني ناجوانمردانه از بيخ شكست.شكستن با كوتاه كردن فرق دارد ها.از آن شكستنهايي كه ميگذارد درست كمر خود ناخن را از گوشت ميكند.حكايت طرف و اره اش ميشوي. نه راه پس داري نه راه پيش.خون از سر انگشتانم فواره ميزد.اما شوق بازي و كم كردن روي ماني نميگذاشت دست بردارم گو اينكه ناخنهايم را از دست داده بودم.توپها سنگين بود و سايز دستهاي ظريف من نبود.ضمن اينكه كلي عمله پشت در شيشه اي جمع شده بودند و اين باسن ما را كه بايد هزارتا قر و قمبيله بهش ميدادي تا با ادا و اطوار خاص توپ چرخشي بزني ديد ميزدند.در نتيجه نميشد درست فيگور بگيرم و ماني خان تا توانست از اين لوس بازيها در آورد؛مي دويد؛ميجهيد؛ك .ونش را هوا ميكرد؛خم ميشد؛قنبل مي كرد و عين خيالش هم نبود.همه ي اينها را گفتم تا نتيجه ي 288-59 خودم را طوري توجيه كرده باشم!حالا توجيه شد؟حالا جالبش اين است كه توي هيچ ورزشي حتي همين بولينگ هم اينقدر كه اينبار عرق ريختم نريخته بودم.احتمالن اينها عرق شرم بوده!منم كه خجالتي و شرمناك!
بعد هم رفتيم سمت شيراز.اين بار فكر ميكنم بار هشت يا هفتمي بود كه توي اين 15 سال اخير رفته بودم شيراز.اولي اش و آخري اش بسيار برايم ماجرا داشت.آخري را از شما مخفي كردم.شايد يك روزي نوشتمش.بي شك اگر مينوشتم زيباترين پست اين وبلاگ ميشد.بس كه هيجانات روحي بالا و پاييني داشتم.بسكه نميدانم خوش گذشت يا بد گذشت يا چگونه گذشت؟يك سفر وحشتناك يواشكي.
هر چه از شيراز بگويم كم گفته ام.اثري از شهرستان بودن توي اين شهر نميبيني.كيف ميكني.با مردمي كه به خوشگذراني معروفند.همه چيز را ساده ميگيرند؛زندگي به كامشان است و تنها مهمان نوازاني هستند كه به واقع درست به اين نام شهره شده اند.يعني طوري است كه اگر يك روزي بخواهم خارج از تهران شهري را براي زيستن برگزينم بي شك همين شهر معدن لب لعل و كان حسن است.شهري كه هرچه زير و بالايش را بگردي باز هم جايي براي ديد زدن و تفريح و گردش دارد.هم اينكه بعضي جاهايش را مثل قهوه خانه ي دروازه قرآن(كه عطر صد خاطره مي پيچد توي اين كنج برايم)ميشود چند بار رفت ؛ميشود امشب رفت؛فردا شب رفت؛شبهاي بعد هم؛اصلن ميشود يك پاتوق باشد.حقيقتن به سليقه ي حافظ ايمان آوردم انجا كه ميگويد:شهري است پر كرشمه ي خوبان ز شش جهت.... حقيقتن اين دختروهاي شيرازي ايقدر لوند و كرشمه اي و خوشگل و چشم و ابرو مشكي و ناز و شيطون و خوش تيپ بودن كه ما دختر تهرونيها ها دپ زديم.فال خافظ هم كه نميشود رفت آرامگاهش و نگرفت.هرچند انگار توي ان شلوغي و جمعيت حافظ من را با دوستم اشتباه گرفته بود!از همه ي اينها گذشته اين پاساژ يا مجتمع ستاره فارس بود توي خيابان عفيف آباد.يعني سرمان را ميزدي تهمان را ميچيدي؛توي اين پاساژ ولو بوديم.انگار از پشت كوه آمده بوديم و به عمرمان خريد نكرده بوديم.گويي ولمان كرده بودند توي شانزه ليزه و ما يك حساب بانكي پر داشتيم و هي مرض خريد.كلن فضاي پاساژ خوب بود و يك جوري بود كه اگر هر روز هم به اونجا سر ميزدم تابلو نميشدم.هرچند من انگار هميشه گاو پيشاني سفيد هستم و همينها هم من را كاملن شناخته بودند و با صفتهايي مثل همون خانمه كه عطر خريد...همون خانمه كه شوهرش ازم لباس خريد.. پيش هم از من ياد ميكردند و پچ پچشان به گوشم ميرسيد.اينجا به بعد را با عطسه و سرفه و لرز و تب برايتان ميگويم.من كه هر جا بروم بلوا و آشوب دنبالم مي آيد.مثل همان بارانهاي سيل آسايي كه دنباله ي من بود.خلاصه كه تا به حال هرچه گرماي شيراز يادم بود رفت و سرما و خيسي استخوان سوزش خصوصن اينكه من با لباس بهاري بودم ؛يادم ماند.هميشه كشته ي آسمان آبي رنگ سيراز بودم كه توي عكسها آبي اش ميخواست بخورتت(به قول لنگ دراز آبيت تو حلقم!).اما اين آسمان آبي اين بار چيزي نشانمان نداد.توي تخت جمشيد هم باران گل باريدن گرفت و نميدانم از كجا پودر گل رويمان مي پاشيد.شايد داريوش بود كه ميگفت اي مردم بي فرهنگ من؛برويد يك گلي به سرتان بگيريد با اين گندي كه زده ايد اينقدر از من و آبا اجدادم مايه نگذاريد.يا شايد كمبوجيه بود كه ميگفت خاك بر سرتان ملت بي لياقت من.باغ ارم و بازار وكيل هم كه پشت قباله ي شيراز گردي است.توي دومي كلي خرت و پرت خريدم.از فندك و جعبه هاي ميناكاري بگير تا منبت كاري و گليم و لباس شيرازي.براي لج بازي به رستوراني كه قبلن حمام وكيل بود نرفتم.در عوض رفتم بهترين رستورانهاي شيراز و حسابي خركيف شدم.بيشترشان توي همان خيابان عفيف آباد بود.مثل رستوران سنتي صوفي.با چند تا پيرمرد هنرمند كه سنتي ميزنند و ميخوانند.فضاي خيلي عالي نداشت يك كمكي خفه بود اما بد نبود.غزايش هم خوب بود اما لطفن ميگويش را سفارش ندهيد!ولي استيك سه طبقه اش شاهكار بود.شيشليك با استخوانش هم خوب بود.رستوران لوتوس توي همان پاساژ ستاره كه يك آسانسور جداگانه مثل رفتاري شهرك غرب دارد هم محشر بود.فضاي عالي؛موسيقي خوب و گارسنهاي خوش برخورد و خوش منش.فست فود هم هات توي همان خيابان عجب پيتزاهايي دارد.يك عالمه هم سيب زميني توي پاكت ميريزد كه دلت ميخواهد بپاشي روي ميز و با دست بخوري.اما اينقدر غلغله و شلوغ بود كه جانمان داشت در مي آمد.اما غذايش چسبيد.يك فست فود ديگر هم بود نارون كه هات داگ تنوري با سس مخصوص محشري داشت.فالوده بستني مخصوص هم كه رفتيم تپه تلويزيون بابا بستني.صفي بود ها.اما محشر بود!بعد از شيراز مستقيم رفتيم سمت بوشهر و بندر عباس و بعد هم قشم وكيش!يعني ك.ون ايران گردي را پاره كردم به عبارتي!
پ.ن0: اينجا بودم وقتي پرسيدي الان كجايي؟
پ.ن1:گه ملحد وگه دهري وکافر باشد....گه دشمن خلق وفتنه پرور باشد....بايد بچشد عذاب تنهايي را....آنكس که زعصر خود فراتر باشد
پ.ن2:« اللهم ارحم من لا يرحمه العباد و اقبل من لا يقبله البلاد » خدايا رحم کن بر آنکه بندگانت بر او رحم نمي آورند و بپذير آن را که هيچ سرزميني نمي پذيردش
پ.ن3:تنم ز رنج، عطر و بو گرفته است...رخم به سيلي زمانه خو گرفته است
پ.ن4:تو ديوونه ترين ديوونه ي دنيا هستي وقتي گفتي تهران بدون من برايت جاي نفس كشيدن نيست و آمدي خودت را به جنوبي كه من تويش بودم برساني تا بتواني نفس بكشي به قول خودت!!
پ.ن5:بهمن كه اينجا بود بردمش مثلن شهر كتاب كوچكي كه همين نزديكي ام است.پيرمرد ساكتي صاحب آنجاست.جالبش اين است بيش از هشت تا نه دفعه از او كتاب خريده ام و هميشه فكر ميكردم پيرمرد علاقه اي به مطالعه ندارد و از روي اجبار كتاب ميفروشد.اما اين بار بهمن چنان با او سر صحبت را باز كرده بود كه كف بر شدم!پيرمرد كلي كتاب خوب و تازه و همچنين كتابهاي مورد علاقه اش را به ما معرفي كرد.كلي هم سر كتابهايي كه در جواني خوانده بود برايمان گفت.عجيب بود كه من فكر ميكردم پيرمرد عنق و كم حرف است!تعطيلاتم با كافه پيانو؛خداي چيزهاي كوچك؛چراغها را من خاموش ميكنم؛عقايد يك دلقك؛ناتور دشت؛مردي كه گورش گم شد و اپراي شناور گذشت.آهان فقط در مورد چراغها را من خاموش ميكنم:حالا ميفهمم خيلي از وبلاگ نويسهاي محترم كه عاشق كلمات و جمله هاي قلمبه سلمبه اند و به وفور و با خودكشي كردن توي نوشته هاشون جا ميدن از كجا نشات ميگرفته!فقط با يك جمله ي كتاب حال كردم:آخرش كه ميگه نگفته بود پروانه ها هم كوچ ميكنند...
پ.ن6:هي......دربدري هم عالمي دارد!تف تو روختون با اين موج جديد ف ي ل ترينگ تون!آخه بي پدر مادرا من بعد پنج سال و اندي كجا برم آواره شم؟
پ.ن7:ك .ون لق هر كي سراغ منو نگرفت!
پ.ن8:سر راه برگشت براي پدر از اين دشت شقايق شقايق بردم....فهميدم امسال عيد من و مامان اينا از چي فرار كرديم...اينكه بشينيم سر سفره اي كه پدر كنارش نيست با همون لبخند مهربون...

لحظه اي با من باش...
اي شب به پاس صحبت ديرين خداي را
با او بگو حکايت شبزندهداريام
با او بگو چه ميکشم از درد اشتياق
شايد وفا کند بشتابد به ياريام
اي دل چنان بنال که آن ماه نازنين
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تو از دل نميرود
هر چند بسته مرگ، کمر بر هلاکِ من
اي آسمان به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بيابان گريختم
داري خبر که شب همهشب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ريختم
................................................
بگذار سر به سينهي من تا که بشنوي
آهنگ اشتياق دلي دردمند را
شايد که بيش از اين نپسندي به کار عشق
آزار اين رميدهي سر در کمند را
بگذار سر به سينهي من تا بگويمت
اندوه چيست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خستهجان
عمريست در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم آنچنان که اگر ببينمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شايد که جاودانه بماني کنار من
اي نازنين که هيچ وفا نيست با مَنَت
تو آسمان آبي و روشني
من چون کبوتري که پَرَم به هواي تو
يک شب ستارههاي تو را دانهچين کنم
با اشک شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمهي شراب
بيمار خندههاي توام بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني گرمتر بتاب
اينجا رو ميذارم براي احساسات ناخوشم.
حالا كه ف ي ل ت . ر هم شدم.دل كندن از اين خونه ي صميمي سخته.خيلي هم سخته.شايد يكي از انگيزه هاي نوشتنم همين خونه و قدمتش بود.الان ديگه فكر ميكنم توي بلاگستان چيزي ندارم از دست بدم.
تلخم.ميدونم.اين انزواي من رو نميشه هيچ رقمه برطرف كرد.صبح رفتم سر خاك پدر.الان كه كلي آدم براي مراسم سال پدر اونجان من اينجا نشستم.مامانم كه ازم شاكيه اميدوارم پدر نباشه.
اگه دنبالم ميگشتيد يك سري به اينجا بزنيد.اميدوارم موقتي باشه و باز برگردم خونه.فعلن كه آواره ام.
آرواره(آرايه آواره)
....................................................
میترسم بخوابم....از صبح فردا می ترسم...میترسم....میترسم...
میترسم پدر....
می ترسم چشم باز کنم و نباشی....
