سيگاري آتش زدم و با حوله تنم چمباتمه زدم روي مبل.همان مبل سه نفره اي كه هميشه خدا موقع فيلم ديدن من و ماني در دو سويش ولو ميشويم و گاه گاهي با اشاره هاي انگشت پا همنوازي ميكنيم.يادم نيست بي بي سي پرژن ميديديم يا يكي از كليپهاي ليلا فروهر بود يا هر چه.ماني از كلاسش حرف ميزد و اينكه امروز بچه ها نيم ساعت مانده به كلاس هي خسته نباشيد ميگفته اند و نيم ساعتي بيشتر نگهشان داشته تا زهر چشمي بگيرد و صدا از بچه هايش در نمي آمده بسكه اخم آلود بوده و من يادآوري اش ميكردم يادت رفته وسط كلاسهايم دو در ميكردم مي آمدم به تو زنگ ميزدم از باجه ي تلفن جلوي در حراست دانشگاه و اينكه خودت هم براي من كلي از كلاسهايت ميزدي...سخت نگير...و ماني داشت متقاعدم ميكرد تا زمانيكه در موقعيت خاصي قرار نگيري نميتواني عكس العملت را در آن زمان پيش بيني كني.توي همين گير و دار بوديم كه صداي ناله و جيغ و فريادي بلند شد و اولين كاري كه كردم صداي تلويزيون را قطع كردم تا ببينيم جريان چيست.زياد مشخص نبود و ما گمان كرديم شايد باز هم برخورده ايم به
يكي از آن دعواهاي خانوادگي-زناشويي زن و مرد همسايه.صداي موزيك را بلندتر كردم و به ماني يادآوري كردم كه يادت نيست گفت شايد ما متوجه نيستيم صدايمان شما را آزار ميدهد و بايد ميگفتي؟حالا هم زنگ بزن نگهبان يادش بياندازرد كه صدايش لرزه بر ساختمان انداخته. اما اين ناله و فرياد انگار مثل هميشه نبود و فقط صداي ضجه زدنهاي زن مي آمد.به طرز مضحكي ناچار شدم بايستم روي مبل و گوشم را بچسبانم روي ديوار ببينم موضوع از چه قرار است؟همان جايي كه از آثار چسباندن گوشهايم به ديوار چرب و چيلي شده و نشان دهنده ي اين است كه اين كار به كرات توسط من و يا ماني انجام ميشده است.زنك ناله ميكرد و زار ميزد و آن سو تر هم دختر بچه ي شش هفت ساله اش همپاي مادر احتمالن اشك ميريخت و گريه ميكرد.هرچه بود خبري تلفني شنيده بود و يا با كسي آن سوي تلفن مشاجره داشت.كم كم صداهايش به زوزه و ناله بيشتر شبيه شد و اسم كسي را صدا ميزد.به خودم آمدم و ديدم من با همان حالت مضحك پشت به ديوار نشسته بودم روي پشتي مبل و تكيه ام به ديوار بود و دستهايم در هم گره شده و شديدن متفكر و ماني هم بغ كرده و مستاصل.از آن فضاي بگو بخند چند دقيقه قبل توي خانه ي ما بي هيچ دليل موجهي خبري نبود.آه هاي كوتاه و چشمهاي دوخته شده به زمين و لب و لوچه هاي آويزانمان حتي نتوانست ماني را كه سوژه ي اذيت كردنش همين خوراكهاست وادار كند نيم اشاره اي براي تغيير فضا بكند.هراسان چشم به هم دوختيم و صداي ضجه هاي زن را كه حالا با گريه اي فروخورده و كلماتي بلند و در هم تنيده بي آنكه نيازي به چسباندن گوش به ديوار باشد؛ به گوش ميرسيد ؛ميشنيديم.ماني گفت برو يك سر بزن ببين چه اتفاقي برايش افتاده است؟نميخواهي بروي؟توي همين فكر بودم اما تصور اينكه من توي اين يك سال حتي يك سلام عليك كوچك هم با اين زن كه در خانه اش با من به اندازه ي سي سانت فاصله دارد نداشته ام؛مانع بزرگي بود.جداي از تضادهايي كه بين ما بود و دلخوريهاي به وجود آمده؛نميوانستم اين كار را بكنم.حتي اگر به تصور اينكه خبر مرگ عزيزي را به او داده اند و عنان اختيار از كف داده و تنها روي سنگفرش خانه اش ولو شده باشد.بعد اندكي سكوت بود و دوباره شروع به ضجه هاي به شدت با گريه آميخته كرد.اينبار مخاطبش معلوم بود.خدايش را صدا ميزد و به بدي و بي عدالتي متهمش ميكرد.خدايش را صدا ميزد و از او ميپرسيد چرا و به چه گناهي بايد اينقدر سختي بكشد؟اينقدر عذاب را تحمل كند و چرا خدا دست برنميدارد؟ميپرسيد آيا اينهمه رنج و عذاب بس نيست و تا كي بايد ادامه داشته باشد؟خدايش را با جمله ي تو خداي بدي هستي خطاب قرار ميداد.اينكه يك مونس و همدم ندارد.اينكه اينقدر تنهايست و تنهايي ميكشد.اينكه يك نفر نيست حتي در خانه اش را بزند و حالش را بپرسد.اينجا كه رسيد ماني نگاه پرسشگري به من انداخت و گفت شايد مخاطبش تويي؟راستش از خودم بدم مي آمد.از اينكه من بعد از يك سال حالا ميفهميدم اين زن 26 سالش است و آن هم از لا به لاي درد دلهايش با خدايش.ماني ميپرسيد يعني او چهار سال از تو كوچكتر است؟و من نيز نميتوانستم از آن چهره ي تكيده به چنين چيزي برسم.بابت تنهاييهاش افسوس ميخوردم و مي انديشيدم به راستي من بايد خودم را سرزنش كنم؟گريه هايش شديدتر ميشد و ماني گفت ببين اگر به صلاح است برو پيشش.گفتم ماني يادت رفته من توي اين يك سال دو سه بار بيشتر نديده امش.حتي توي خيابان ببينم نميشناسمش.اسمش را نميدانم.سنش را نميدانم.مشكلش را نميدانم.دردش را نميدانم.سابقه ي دلخوري از هم را هم داريم.آنوقت يه كاره بروم در خانه اش را توي اين بلبشو بزنم بگويم چه شده است؟و او هم مرا در آغوش ميگيرد و ميگويد آه اي فرشته ي نجات اي مونس اي همدم من منتظر تو بودم و بعد سرش را ميگذارد روي شانه ام و به پهناي صورت اشك ميريزد و برايم درد دل ميكند؟نه...خيلي شانس بياورم كه ليچار بارم نكند و از خود نراندم.خب؛من تا حالا براي آدمهاي ديده و نديده ي زيادي نقش سنگ صبور را بازي كرده ام؛پناه اشكهاي زيادي شده ام؛حرفهاي زيادي را شنيده ام؛توي درددلهاي زيادي غوطه خورده ام و هميشه سعي داشته ام هر زمان كسي به كمكم نياز داشت حاضر باشم.اما در اين باره چرا تعلل كرده بودم؟و آيا من واقعن وقت و اعصابش را داشته بودم تا براي اين زن نقش يك همسايه را حتي بازي كنم و ميتوانستم حتي بار كمي از غصه هايش را به دوش بگيرم؟تا زمانيكه در موقعيت خاصي قرار نگيري نميتواني عكس العملت را در آن زمان پيش بيني كني .خلاصه اين نيز گذشت.ما رفتيم قاطي همهمه ها و مهمان بازي خودمان و زندگي ر هر دو خانه؛چه يكي سرد و يكي گرم ادامه يافت بي آنكه بفهم چه بر سر زن آمده بود.ساعت از دوي نيمه شب گذشته بود و تازه چشمهايم گرم شده بود كه با صداي جيغ و داد و فريادي از خواب پريدم.صداي گرومپ گرومپ دويدن كسي در خانه ي بغلي.و بعد فحش و فضيحت كه از دهان زن بيرون مي آمد و به هيكل همسر گرامش كشيده ميشد و همزمان سكوت حريري شب را ميدريد.بعد از چند دقيقه اي كه از تپش قلبمان كم شد و لرزش دست و دلمان كمي رامتر شد ميشد از لا به لاي صحبتهاي زن فهميد كه شوهرش را بي وفا و دروغگو و خائن و معتاد معرفي ميكرد.احتمالن قصه قصه ي هميشگي پريدنهاي مرد همسايه بود و گويا به طريقي لو رفته بود اينبار هم.
وارد جزئيات نميشوم اما فكرم مشغول بود كه صرف بيوفايي مرد و خيانت ميتواند منجر به بروز چنين عكس العملي شود كه زن نيمه شب همسرش را با كتك و جيغهاي بنفش و بي آبرويي از خانه بيرون بيندازد؟پرسيدم ماني من اگر توي چنين موقعيتي گرفتار شوم آيا چنين عكس العملي بروز خواهم داد؟طبيعتن اكنون و به پاس داشتن يك دوست عزيز كاملن ميتوانم درك كنم چه زجري متوجه يك زن ميشود وقتي مورد خيانت و دروغ واقع ميشود.درد دارد.حقيقتن دردناك است.اما مطمئنن اين عكس العمل من نخواهد بود.ماني اما نظري جز اين دارد.ميگويد تا زمانيكه در موقعيت خاصي قرار نگيري نميتواني عكس العملت را در آن زمان پيش بيني كني.از كجا ميداني؟شايد اين زن اينقدر مورد تهاجم و تخاصم رفتارهاي ناجوانمردانه اين مرد قرار گرفته و اينقدر با دلش بازي شيشه و سنگ شده كه ديگر هيچ چيز برايش مهم نيست.من اما قبول نميكنم.معتقدم اين زن ذاتن كولي است.چه بسا همين رفتارهايش مردش را از او فراري داده.يعني اصولن اگر خميرمايه اش را نداشته باشد نميتواند چنين رفتاري نشان بدهد.من حتي توي بدترين شرايط روحي؛موقع شنيدن خبر فوت پدر؛در اوج غم و ناراحتي باز هم خود دار بودم.حتي اشكهايم بعد از سه روز يادشان آمد بايد ببارند.خب ماني معتقد است همه مثل هم نيستند.
از شرايط زندگي اين زن و مرد نميدانم اما ميدانم كه خيلي از شبها زن ناخواسته تن به هم آغوشي با شوهرش ميدهد و با اكراه و تكفير ميپذيرد.يعني پروسه به اين صورت است كه يك ساعت مرد التماس ميكند و زن طفره ميرود.بعد براي خلاصي از شر التماسهايش تن ميدهد و بعد با طولاني شدن ماجرا اشك و گريه و ناراحتي اش شروع ميشود و اصرار بر تمام شدن قضيه دارد.يعني اگر به واقع زن اينقدر عاشق مردش است كه از خيانتش عميقن و به اين شدت آزرده خاطر ميشود؛پس چرا نميتواند هم آغوشي با او را تاب بياورد حتي؟
اصولن اين زندگي چرا ادامه دارد؟احتمال اول اينكه زن عاشق است؛رد ميشود؛چون نيست.مطمئنم نيست.شايد درصدي براي اين حساسيتهاي بيجا در مورد همسرش بتواند بگويد كه شايد هم هست.اما به نظرم نيست.دوم اينكه زن مجبور است.به خاطر فرزندش و اينكه هيچ كار و درآمد و پولي ندارد و ناچار است بسوزد و بسازد و به اين زندگي نكبتي تن دهد.زندگي كه شبهايش با تجاوز همسر ميگذرد و روزهايش خدا ميداند با چه دردها و حسرتها.يا اصولن چرا مرد اين زندگي را تحمل ميكند؟او كه دغدغه ي مالي ندارد پس چرا زني كه نيمه شب با كتك از خانه بيرونش ميكند را تحمل ميكند؟چرا كوتاه مي آد؟چرا دو دستي به اين زندگي چسبيده؟و در نهايت آيا ايندو فكر ميكنند به خاطر فرزندشان دارند مرتكب چنين جناياتي در حق خود ميشوند؟حقيقتن اين بچه از اين زندگي كوفتي و لعنتي چه ميفهمد؟چرا يك دختربچه ي چند ساله بايد توي چنين شرايطي بزرگ شود؟چون پدر و مادرش در حقش لطف كرده اند؟. اينك اوست كه بايد توي فحشهاي زشت و ركيك و فرياد مانند مادرش نيمه شبها و صداي ضجه ي مادرش زير شهوت پدرش؛و كتك و پرخاش و خشونت اين دو فرداي خود را بيابد.
...................................................................
پ.ن 1:يك مرتيكه ي هونگ همكار ما شده كه از هفت روز هفته هشت روزش را ماهي ميخورد براي ناهار.فك كن!ماهي پلو؛تن ماهي؛سالاد ماكاروني با ماهي؛قليه ماهي،كوفت ماهي و حالا امروز هم كتلت ماهي!جدي ميگويم ها غلو نيست.حتي وقتهايي هم كه ناهار سفارش ميدهد باز يك زهرماري با ماهي است.آخرش توي روزنامه ميخوانيد:زني با بيل همكار خود را كشت!
پ.ن 2:اصولن عقيده اي به خريد عيد ندارم ولي از آنجايي كه خريدهايم افتاد براي مسافرت خارجي مان مثلن و از آنجا كوفت هم نخريديم و هنوز هم وقت نكرده ام بروم كوفت بخرم؛ديشب ناچار شدم سري به سرخه و ميلاد و بازار الهيه بزنم.صد رحمت به بازار سيد اسمال.ميداني چرا؟آخر ميگويند آنجا همه چيز يافت ميشود ولي توي اين پاساژها كوفت هم يافت نشد.احتمالن مجبور شوم بروم از حسن آباد خريد كنم چون عيد دوتاي مسافرت در پيش دارم.
پ.ن 3:به مناسبت روز زن ميخواهم يك رژيم پروتئين دو هفته اي به خانمهاي عزيز بدم تا دم عيدي حسابي روي فرم بياييد البته اگر مثل من نيستيد و قرص هورموني مصرف نميكنيد.با اين رژيم طي دو هفته بسته به استعدادتان 3 تا 5 كيلو وزن كم ميكنيد:
تاریخچه:این رژیم که در بین عوام(!) به اسم رژیم پروتئین معروفه و در اصل به نام رژیم دکتر اکتینز توی دنیا مطرحه.این آقای دکتر تلاشهای زیادی کرد که فرضیه اش رو مبنی بر اینکه مصرف فقط و فقط پروتئین باعث کاهش سریع وزن میشه به اثبات برسونه.اما پزشکان و محققان دیگه به شدت بهش انتقاد کردند که این روش با بالا بردن کلسترول خون باعث آسیب شدید به قلب میشه اما دکتر اکتینز با آزمایشات فراوان ثابت کرد که اینطور نیست.حرف اصلی این رژِم اینه که هر چی میخواهید و هر زمانی که خواستید بخورید اما فقط پروتئین.توی این رژیم حتی ذره ای قند و کربوهیذرات نباید مصرف بشه چون اگر اینطور باشه؛اصول رژیم به هم میریزه.رابطه مواد دریافتی به این شکله که تا زمانی که فقط پرئتوین به بدن برسه چربیها مورد استفاده قرار میگیرن و میسوزن و ماهیچه ایجاد میشه.این رژیم ممکنه وزن رو زیاد کم نکنه اما در طی دو هفته حداقل دو سایز کم میکنید.پس زیاد دور و بر ترازو نرید برید سمت متر!بعضیها معتقدند حتی میوه سبزی هم نباید خورد چون قند و کربوهیدرات دارن.اما من مخالفم و توی رژیم آوردمشون و البته نتیجه هم رفتم.اگر میخواین خیلی سریعتر و بیشتر نتیجه بگیرید فقط پروتئین بخورید؛نون و برنج و ماکارونی و سیب زمینی به کلی حذف میشه حتی یک ذره.اما با این اوصاف باید زیاد آب بخورید و فعالیت بدنی هم داشته باشید تا دچار یبوست نشید!
توصیه های پزشکی: این رژیم برای کسانی که کار فکریه زیادی دارن - قند خون پائین دارن- و کسانی که قرص متفورمین می خورن اصلا و اصلا توصیه نمیشه.
حالا:
صبح:ساعت 7-8 :اندازه کف دست فیله مرغ آب پز شده همراه کمی ماست و یا صد گرم پنیر و یا دو عدد تخم مرغ آب پز بدون نان.یک لیوان شیر
ساعت 9 صبح:یک عدد گریپ فروت
ساعت 10 صبح یک عدد سیب قرمز یا ده عدد توت خشک یک لیوان چای(البته تلخ بخورید بدون توت بهتره)
ساعت 12 ظهر یک بشقاب سالاد کاهو خیار گوجه با آبلیمو و روغن زیتون.
ساعت 12:30 ظهر ناهار شامل: یک سیخ کباب برگ و یا یک سوم سینه مرغ و یا دو عدد تخم مرغ یا دویست گرم ماهی توی روغن کم سرخ شده یا گوشت خورشی و یا هر نوع گوشتی که به هر شکلی کبابی یا آب پز شده باشه.
ساعت 2-3 بعد ازظهر یک عدد سیب سبز یا یک عدد کیوی
ساعت 6-7 عصر یک بشقاب سالاد به همون طریق قبل
ساعت 7-8 شب: یک سیخ کباب برگ و یا یک سوم سینه مرغ و یا دو عدد تخم مرغ یا دویست گرم ماهی توی روغن کم سرخ شده یا گوشت خورشی و یا هر نوع گوشتی که به هر شکلی کبابی یا آب پز شده باشه. یا سبزیجات آب پز و بخارپز مثل کلم بروکلی(کمی آب پزش کنید زیاد نه؛) هویج کدو قارچ لوبیا سبز نخود سبز و...(اینها رو با چاشنی سالاد همیشک بخورید محشر میشه).یک لیوان شیر یا ماست یا دوغ.
هر روز یک ربع بدوید.
سعی نکنید با نخوردن لاغر بشید چون بدنتون خیلی باهوش تر از شماست و در صورت نرسیدن مواد غذایی لازم شروع به ذخیره سازی چربی میکنه!پس برای فرار از چربی و حوش تیپ شدن:نون و برنج و نشاسته جات و فندها حذف؛فقط گوشت و پروتهین های گیاهی و حیوانی.اگر بیشتر از دو هفته رژیم رو ادامه بدید ممکنه باعث ریزش مو یا شکستن ناخونها بشه که برای جلوگیری از این مورد میتونید ویتامینهای مکمل گروه ب یا سنتروم استفاده کنید.استرس بیخود هم شکم میاره.بعد از ورزش یک لیوان شیر بخورید چربیها رو سریعتر میسوزونه.
پ.ن 4:خب...چشم بر هم زدم اين يك ماه و اندي هم تمام شد و بهمنمان رفت.عصر دلگيري است امروز.حقيقتن اين شهر بي او به مثابه ي قلاده اي است كه دور گردن بيندازند.خفقان آور.اما به هر حال باز هم ميتوان به زندگي ادامه داد.تا كي باز بتواند يك بهانه اي براي دور شدن از ديار و زن و زندگي جور كند و بيايد اينجا عصرهايم را طلايي كند .چند بعد از ظهر رخوت انگيز را بشمرم؟
پ.ن 5:مشكلات همچنان به قوت خودش باقيست...يعني براي عزيزترين آدم زندگيم احمقانه ترين كار دنيا رو كردم...
پ.ن7 :اگر دوست دارید یک سر و سامانی به بلاگرول blogroll خود بدهید و از این پس
وبلاگهایی که آپ کرده اند خودشان را به شما کت بسته معرفی کنند یا نمایش
عنوان یک پست یا قسمتی از یک پست در وبلاگی که بروز شده است را داشته
باشد؛تقریبن چیزی مشابه اتفاقی که توی وبلاگ من افتاده؛این گوشه سمت
چپ!این مطلب رو از دست ندید.
پ.ن 6:نميداني چقدر با ديدن مجدد اين كليپ خنديديم و خنديديم و از آن خنده هايي كه تهش وصل ميشود به زهرخندهاي تلخ بي آبرو. مگر ميشود از يادمان برود من و تو و مه و آن كلبه ي صميمي ميان دشت خوابيده وسط جنگل و بوي چوب نيم سوخته ي تر و صداي شرشر آب بي پرواي گستاخ رسوخ كرده در دل اين جنگل و طراوت مرطوب صبح روي پوست صورت و دست و لقمه هاي عسل و خامه و جلز و ولز تخم مرغها توي آن روغن داغ و چاشني اش كره محلي و شير داغ سرشير بسته و قلمدوش كردن پسرت و خنده هايش طنين انداخته در اين پهنه و مني كه نشسته ام روي صندلي چوب ساخته اي كه روزگاري شالوده اش همين درختهاي سبز تنومند بوده اند؟راست ميگويي...اينها ميراث ماست كه با خودمان به گور خواهيم برد و تا ابد با مرورشان با مزه مزه كردنشان آرامش خواهيم گرفت...راست ميگويي...براي ترسوهايي مثل من و تو كه نخواستيم حاشيه ي امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن به خطر بياندازيم...
