تبليغاتX
پندارهای آرایه


پندارهای آرایه





















ميدونين چرا بايد بهار با بقيهي فصلها تفاوت داشته باشه حتي اگه نخواهيم؟

هميشه ميشه از اين دسته گلها به آب داد:

اما فقط توي بهار ميشه از اين گلها به آب داد:

و اين شكوفه ها رو:

فقط ميشه تو بهار ديد(امروز ديدم!)

اگه دوست نداريد حتي ميتونيد بيخودي شاد باشيد:

اگر مثل من هر وقت از جلوي اينا رد ميشيد دلتون ميخواد همشونو بخريد و بندازيد توي حوض آبي رنگ وسط حياط بچگي هايتون:

عيدتون مبارك!

اما من تصميم گرفتم علي رغم همه ي ناخوشيها؛خوش باشم:

(خوشي اين لحظه ام دليل داره؛منتظر عزيزم هستم با هم بريم خريد!)


در هر صورت زت زياد!مارفتيم!يعني بلاخره از بهار هم رد ميشيم...

و از بهاران ديگر هم............

.......................................
پ.ن:از همين الان تا 16 روز ديگه مسافرم.
پ.ن:هميشه نبايد واسه دل خودت كاري كني....بعضي وقتها هم بايد براي دل عزيزانت يك كارايي بكني...
پ.ن:ميرم دل مامانمو شاد كنم...
پ.ن:و دل مامان باباي ماني رو....
پ.ن:و ماني رو....
پ.ن:پس خودم چي لعنتي؟
پ.ن:تو امروز دلت شاد ميشه!بسِته ديگه!
پ.ن:اينجا بريد حالشو ببريد.ما هم رفتيم و برديم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 13:16 توسط آرایه| |

يكي از مشتريهاي كره اي شركت ديروز آمده بود و آخرين قرارداد اينور سال را امضا كرد و به پاس تشكر هم براي مديرعامل محترم يك بسته سوغاتي از اون ور آب آورده بود.اين مدير عامل برعكس ساير مديرعاملهايي كه كارمندشون بودم خيلي طفلكيه.يك جورايي مظلوم و بي دست و پا.البته از نظر سوادي هم زياد بالا نيست.بنده خدا بعد از رفتن طرف؛طبق عادت اومد جلو و گفت بچه ها بياييد سوغاتي كره اي.من كه نميدونم چيه اما علاقه اي به آدامس و شكلات ندارم بياين اينو بين خودتون تقسيم كنيد.همه حمله ور شديم و نفري يك بسته برداشتيم.به عبارتي ده بسته توي جعبه بود.قوطيهاي شبيه سيگار البته مقواي عالي و طلايي رنگ زيبايي هم داشت.به نظر چيز ارزشمندي ميومد.از اونجايي كه همش كره اي نوشته بود نتونستيم بفهميم چي به چيه.چند نفري همون لحظه باز كردند و مشغول خوردن.چيزي شبيه برگه ي هلو يا قيسي خودمون توش بود.چهارتا.تعريف كردند كه مزه اش اول نعنايي و بعد تلخه.روش دستور مصرفي داشت بر اين معنا:روزي سه بار اول جويده و سپس بلعيده شود.همين.تنها جمله ي انگليسيش هيمن بود.خلاصه من كه بهش مشكوك شده بودم نه بازش كردم نه خوردمش.شركت كه تعطيل شد و همه رفتند رفتم سرچ كردم ببينم اين چيه.به نتيجه ي جالبي رسيدم!آقاي كره اي براي مدير عامل يك بسته تق ويت كننده ي قواي جن .سي مخصوص كره كه خيلي هم معروف هست آورده بود!!نوشته بود خاصيت كلف.ت كنندگي آل.ت ! و بهبود حالت نعو.ذ! و برطرف كننده ي مشكل انزا.ل زودرس داشت!زنگ زدم به يك يك دوستان كه ديدم نه تنها خودشون خوردن بلكه اعضاي خانواده رو هم ازش بي نصيب نذاشتن!تنها موند يك همكار آقا كه امروز نيومده ببينيم چه بلايي سرش اومده!حالا هم از صبح اين دختراي شكمو رو دست ميندازم ميگم واي!ببين!دماغت بزرگ و كلفت شده!گمانم هيچ جاي ديگر دنيا لنگه ي اين اتفاق نيفتد.به همين سادگي.
..........................................
پ.ن:يك نفر خواسته بود لينكشو بذارم نميدونم كي بود لطفن دوباره بگه.
پ.ن:ديروز بلاخره نامه ي اتمام پروژه رو براي چهارتا سازماني كه باهاشون درگير بوديم زديم.نميدونيد چه لذتي داشت وقتي پولهاي باقيمانده رو كه بايد بهمون ميدادن حساب ميكرديم!بلاخره تمام شد!اينش بيشتر لذت داشت!واقعن خسته نباشم!
پ.ن:نميدونم چرا امروز اينقدر افسرده ام.بي هيچ دليلي.

پ.ن:اين سايت corbis هم براي من شده يك همدم.يك مونس.وقتي دلم گرفته ميرم روش سرچ يمكنم.بعد از ديدن عكسهاش روحيه ام شاد ميشه.مثلن يكبار ميزنم جدايي.اين عكس رو ميبينم و آه ميكشم.يا دوري.يا سرچ ميكنم انتظار.اين مياد.يا love hug!بعد از ديدن اين و اين و اين خوش خوشانم ميشه!يا وقتي ميزني نااميدي...اينا كه مياد ميبيني اين حسيه كه همه ي انسانهاي دنيا اسيرش ميشن!و فقط اين تو نيستي كه داريش!

پ.ن:براي ماني دو تا تيشرت خريدم هيچكدوم اندازه اش نبود.يادم رفته سرشونه هاي ماني چقدر پهنه.يارو هم پس نميگيره.هيچي ديگه صد و خورده اي رو بايد بريزم دور.اينم از سورپرايز من!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 10:4 توسط آرایه| |

سيگاري آتش زدم و با حوله تنم چمباتمه زدم روي مبل.همان مبل سه نفره اي كه هميشه خدا موقع فيلم ديدن من و ماني در دو سويش ولو ميشويم و گاه گاهي با اشاره هاي انگشت پا همنوازي ميكنيم.يادم نيست بي بي سي پرژن ميديديم يا يكي از كليپهاي ليلا فروهر بود يا هر چه.ماني از كلاسش حرف ميزد و اينكه امروز بچه ها نيم ساعت مانده به كلاس هي خسته نباشيد ميگفته اند و نيم ساعتي بيشتر نگهشان داشته تا زهر چشمي بگيرد و صدا از بچه هايش در نمي آمده بسكه اخم آلود بوده و من  يادآوري اش ميكردم يادت رفته وسط كلاسهايم دو در ميكردم مي آمدم به تو زنگ ميزدم از باجه ي تلفن جلوي در حراست دانشگاه و اينكه خودت هم براي من كلي از كلاسهايت ميزدي...سخت نگير...و ماني داشت متقاعدم ميكرد تا زمانيكه در موقعيت خاصي قرار نگيري نميتواني عكس العملت را در آن زمان پيش بيني كني.توي همين گير و دار بوديم كه صداي ناله و جيغ و فريادي بلند شد و اولين كاري كه كردم صداي تلويزيون را قطع كردم تا ببينيم جريان چيست.زياد مشخص نبود و ما گمان كرديم شايد باز هم برخورده ايم به يكي از آن دعواهاي خانوادگي-زناشويي زن و مرد همسايه.صداي موزيك را بلندتر كردم و به ماني يادآوري كردم كه يادت نيست گفت شايد ما متوجه نيستيم صدايمان شما را آزار ميدهد و بايد ميگفتي؟حالا هم زنگ بزن نگهبان يادش بياندازرد كه صدايش لرزه بر ساختمان انداخته. اما اين ناله و فرياد انگار مثل هميشه نبود و فقط صداي ضجه زدنهاي زن مي آمد.به طرز مضحكي ناچار شدم بايستم روي مبل و گوشم را بچسبانم روي ديوار ببينم موضوع از چه قرار است؟همان جايي كه از آثار چسباندن گوشهايم به ديوار چرب و چيلي شده و نشان دهنده ي اين است كه اين كار به كرات توسط من و يا ماني انجام ميشده است.زنك ناله ميكرد و زار ميزد و آن سو تر هم دختر بچه ي شش هفت ساله اش همپاي مادر احتمالن اشك ميريخت و گريه ميكرد.هرچه بود خبري تلفني شنيده بود و يا با كسي آن سوي تلفن مشاجره داشت.كم كم صداهايش به زوزه و ناله بيشتر شبيه شد و اسم كسي را صدا ميزد.به خودم آمدم و ديدم من با همان حالت مضحك پشت به ديوار نشسته بودم روي پشتي مبل و تكيه ام به ديوار بود و دستهايم در هم گره شده و شديدن متفكر و ماني هم بغ كرده و مستاصل.از آن فضاي بگو بخند چند دقيقه قبل توي خانه ي ما بي هيچ دليل موجهي خبري نبود.آه هاي كوتاه و چشمهاي دوخته شده به زمين و لب و لوچه هاي آويزانمان حتي نتوانست ماني را كه سوژه ي اذيت كردنش همين خوراكهاست وادار كند نيم اشاره اي براي تغيير فضا بكند.هراسان چشم به هم دوختيم و صداي ضجه هاي زن را كه حالا با گريه اي فروخورده و كلماتي بلند و در هم تنيده بي آنكه نيازي به چسباندن گوش به ديوار باشد؛ به گوش ميرسيد ؛ميشنيديم.ماني گفت برو يك سر بزن ببين چه اتفاقي برايش افتاده است؟نميخواهي بروي؟توي همين فكر بودم اما تصور اينكه من توي اين يك سال حتي يك سلام عليك كوچك هم با اين زن كه در خانه اش با من به اندازه ي سي سانت فاصله دارد نداشته ام؛مانع بزرگي بود.جداي از تضادهايي كه بين ما بود و دلخوريهاي به وجود آمده؛نميوانستم اين كار را بكنم.حتي اگر به تصور اينكه خبر مرگ عزيزي را به او داده اند و عنان اختيار از كف داده و تنها روي سنگفرش خانه اش ولو شده باشد.بعد اندكي سكوت بود و دوباره شروع به ضجه هاي به شدت با گريه آميخته كرد.اينبار مخاطبش معلوم بود.خدايش را صدا ميزد و به بدي و بي عدالتي متهمش ميكرد.خدايش را صدا ميزد و از او ميپرسيد چرا و به چه گناهي بايد اينقدر سختي بكشد؟اينقدر عذاب را تحمل كند و چرا خدا دست برنميدارد؟ميپرسيد آيا اينهمه رنج و عذاب بس نيست و تا كي بايد ادامه داشته باشد؟خدايش را با جمله ي تو خداي بدي هستي خطاب قرار ميداد.اينكه يك مونس و همدم ندارد.اينكه اينقدر تنهايست و تنهايي ميكشد.اينكه يك نفر نيست حتي در خانه اش را بزند و حالش را بپرسد.اينجا كه رسيد ماني نگاه پرسشگري به من انداخت و گفت شايد مخاطبش تويي؟راستش از خودم بدم مي آمد.از اينكه من بعد از يك سال حالا ميفهميدم اين زن 26 سالش است و آن هم از لا به لاي درد دلهايش با خدايش.ماني ميپرسيد يعني او چهار سال از تو كوچكتر است؟و من نيز نميتوانستم از آن چهره ي تكيده به چنين چيزي برسم.بابت تنهاييهاش افسوس ميخوردم و مي انديشيدم به راستي من بايد خودم را سرزنش كنم؟گريه هايش شديدتر ميشد و ماني گفت ببين اگر به صلاح است برو پيشش.گفتم ماني يادت رفته من توي اين يك سال دو سه بار بيشتر نديده امش.حتي توي خيابان ببينم نميشناسمش.اسمش را نميدانم.سنش را نميدانم.مشكلش را نميدانم.دردش را نميدانم.سابقه ي دلخوري از هم را هم داريم.آنوقت يه كاره بروم در خانه اش را توي اين بلبشو بزنم بگويم چه شده است؟و او هم مرا در آغوش ميگيرد و ميگويد آه اي فرشته ي نجات اي مونس اي همدم من منتظر تو بودم و بعد سرش را ميگذارد روي شانه ام و به پهناي صورت اشك ميريزد و برايم درد دل ميكند؟نه...خيلي شانس بياورم كه ليچار بارم نكند و از خود نراندم.خب؛من تا حالا براي آدمهاي ديده و نديده ي زيادي نقش سنگ صبور را بازي كرده ام؛پناه اشكهاي زيادي شده ام؛حرفهاي زيادي را شنيده ام؛توي درددلهاي زيادي غوطه خورده ام و هميشه سعي داشته ام هر زمان كسي به كمكم نياز داشت حاضر باشم.اما در اين باره چرا تعلل كرده بودم؟و آيا من واقعن وقت و اعصابش را داشته بودم تا براي اين زن نقش يك همسايه را حتي بازي كنم و ميتوانستم حتي بار كمي از غصه هايش را به دوش بگيرم؟تا زمانيكه در موقعيت خاصي قرار نگيري نميتواني عكس العملت را در آن زمان پيش بيني كني .خلاصه اين نيز گذشت.ما رفتيم قاطي همهمه ها و مهمان بازي خودمان و زندگي ر هر دو خانه؛چه يكي سرد و يكي گرم ادامه يافت بي آنكه بفهم چه بر سر زن آمده بود.ساعت از دوي نيمه شب گذشته بود و تازه چشمهايم گرم شده بود كه با صداي جيغ و داد و فريادي از خواب پريدم.صداي گرومپ گرومپ دويدن كسي در خانه ي بغلي.و بعد فحش و فضيحت كه از دهان زن بيرون مي آمد و به هيكل همسر گرامش كشيده ميشد و همزمان سكوت حريري شب را ميدريد.بعد از چند دقيقه اي كه از تپش قلبمان كم شد و لرزش دست و دلمان كمي رامتر شد ميشد از لا به لاي صحبتهاي زن فهميد كه شوهرش را بي وفا و دروغگو و خائن و معتاد معرفي ميكرد.احتمالن قصه قصه ي هميشگي پريدنهاي مرد همسايه بود و گويا به طريقي لو رفته بود اينبار هم.
وارد جزئيات نميشوم اما فكرم مشغول بود كه صرف بيوفايي مرد و خيانت ميتواند منجر به بروز چنين عكس العملي شود كه زن نيمه شب همسرش را با كتك و جيغهاي بنفش و بي آبرويي از خانه بيرون بيندازد؟پرسيدم ماني من اگر توي چنين موقعيتي گرفتار شوم آيا چنين عكس العملي بروز خواهم داد؟طبيعتن اكنون و به پاس داشتن يك دوست عزيز كاملن ميتوانم درك كنم چه زجري متوجه يك زن ميشود وقتي مورد خيانت و دروغ واقع ميشود.درد دارد.حقيقتن دردناك است.اما مطمئنن اين عكس العمل من نخواهد بود.ماني اما نظري جز اين دارد.ميگويد تا زمانيكه در موقعيت خاصي قرار نگيري نميتواني عكس العملت را در آن زمان پيش بيني كني.از كجا ميداني؟شايد اين زن اينقدر مورد تهاجم و تخاصم رفتارهاي ناجوانمردانه اين مرد قرار گرفته و اينقدر با دلش بازي شيشه و سنگ شده كه ديگر هيچ چيز برايش مهم نيست.من اما قبول نميكنم.معتقدم اين زن ذاتن كولي است.چه بسا همين رفتارهايش مردش را از او فراري داده.يعني اصولن اگر خميرمايه اش را نداشته باشد نميتواند چنين رفتاري نشان بدهد.من حتي توي بدترين شرايط روحي؛موقع شنيدن خبر فوت پدر؛در اوج غم و ناراحتي باز هم خود دار بودم.حتي اشكهايم بعد از سه روز يادشان آمد بايد ببارند.خب ماني معتقد است همه مثل هم نيستند.
از شرايط زندگي اين زن و مرد نميدانم اما ميدانم كه خيلي از شبها زن ناخواسته تن به هم آغوشي با شوهرش ميدهد و با اكراه و تكفير ميپذيرد.يعني پروسه به اين صورت است كه يك ساعت مرد التماس ميكند و زن طفره ميرود.بعد براي خلاصي از شر التماسهايش تن ميدهد و بعد با طولاني شدن ماجرا اشك و گريه و ناراحتي اش شروع ميشود و اصرار بر تمام شدن قضيه دارد.يعني اگر به واقع زن اينقدر عاشق مردش است كه از خيانتش عميقن و به اين شدت آزرده خاطر ميشود؛پس چرا نميتواند هم آغوشي با او را تاب بياورد حتي؟
اصولن اين زندگي چرا ادامه دارد؟احتمال اول اينكه زن عاشق است؛رد ميشود؛چون نيست.مطمئنم نيست.شايد درصدي براي اين حساسيتهاي بيجا در مورد همسرش بتواند بگويد كه شايد هم هست.اما به نظرم نيست.دوم اينكه زن مجبور است.به خاطر فرزندش و اينكه هيچ كار و درآمد و پولي ندارد و ناچار است بسوزد و بسازد و به اين زندگي نكبتي تن دهد.زندگي كه شبهايش با تجاوز همسر ميگذرد و روزهايش خدا ميداند با چه دردها و حسرتها.يا اصولن چرا مرد اين زندگي را تحمل ميكند؟او كه دغدغه ي مالي ندارد پس چرا زني  كه نيمه شب با كتك از خانه بيرونش ميكند را تحمل ميكند؟چرا كوتاه مي آد؟چرا دو دستي به اين زندگي چسبيده؟و در نهايت آيا ايندو فكر ميكنند به خاطر فرزندشان دارند مرتكب چنين جناياتي در حق خود ميشوند؟حقيقتن اين بچه از اين زندگي كوفتي و لعنتي چه ميفهمد؟چرا يك دختربچه ي چند ساله بايد توي چنين شرايطي بزرگ شود؟چون پدر و مادرش در حقش لطف كرده اند؟. اينك اوست كه بايد توي فحشهاي زشت و ركيك و فرياد مانند مادرش نيمه شبها و صداي ضجه ي مادرش زير شهوت پدرش؛و كتك و پرخاش و خشونت اين دو  فرداي خود را بيابد.
...................................................................
پ.ن 1:يك مرتيكه ي هونگ همكار ما شده كه از  هفت روز هفته هشت روزش را ماهي ميخورد براي ناهار.فك كن!ماهي پلو؛تن ماهي؛سالاد ماكاروني با ماهي؛قليه ماهي،كوفت ماهي و حالا امروز هم كتلت ماهي!جدي ميگويم ها غلو نيست.حتي وقتهايي هم كه ناهار سفارش ميدهد باز يك زهرماري با ماهي است.آخرش توي روزنامه ميخوانيد:زني با بيل همكار خود را كشت!
پ.ن 2:اصولن عقيده اي به خريد عيد ندارم ولي از آنجايي كه خريدهايم افتاد براي مسافرت خارجي مان مثلن و از آنجا كوفت هم نخريديم و هنوز هم وقت نكرده ام بروم كوفت بخرم؛ديشب ناچار شدم سري به سرخه و ميلاد و بازار الهيه بزنم.صد رحمت به بازار سيد اسمال.ميداني چرا؟آخر ميگويند آنجا همه چيز يافت ميشود ولي توي اين پاساژها كوفت هم يافت نشد.احتمالن مجبور شوم بروم از حسن آباد خريد كنم چون عيد دوتاي مسافرت در پيش دارم.
پ.ن 3:به مناسبت روز زن ميخواهم يك رژيم پروتئين دو هفته اي به خانمهاي عزيز بدم تا دم عيدي حسابي روي فرم بياييد البته اگر مثل من نيستيد و قرص هورموني مصرف نميكنيد.با اين رژيم طي دو هفته بسته به استعدادتان 3 تا 5 كيلو وزن كم ميكنيد:
تاریخچه:این رژیم که در بین عوام(!) به اسم رژیم پروتئین معروفه و در اصل به نام رژیم دکتر اکتینز توی دنیا مطرحه.این آقای دکتر تلاشهای زیادی کرد که فرضیه اش رو مبنی بر اینکه مصرف فقط و فقط پروتئین باعث کاهش سریع وزن میشه به اثبات برسونه.اما پزشکان و محققان دیگه به شدت بهش انتقاد کردند که این روش با بالا بردن کلسترول خون باعث آسیب شدید به قلب میشه اما دکتر اکتینز با آزمایشات فراوان ثابت کرد که اینطور نیست.حرف اصلی این رژِم اینه که هر چی میخواهید و هر زمانی که خواستید بخورید اما فقط پروتئین.توی این رژیم حتی ذره ای قند و کربوهیذرات نباید مصرف بشه چون اگر اینطور باشه؛اصول رژیم به هم میریزه.رابطه مواد دریافتی به این شکله که تا زمانی که فقط پرئتوین به بدن برسه چربیها مورد استفاده قرار میگیرن و میسوزن و ماهیچه ایجاد میشه.این رژیم ممکنه وزن رو زیاد کم نکنه اما در طی دو هفته حداقل دو سایز کم میکنید.پس زیاد دور و بر ترازو نرید برید سمت متر!بعضیها معتقدند حتی میوه سبزی هم نباید خورد چون قند و کربوهیدرات دارن.اما من مخالفم و توی رژیم آوردمشون و البته نتیجه هم رفتم.اگر میخواین خیلی سریعتر و بیشتر نتیجه بگیرید فقط پروتئین بخورید؛نون و برنج و ماکارونی و سیب زمینی به کلی حذف میشه حتی یک ذره.اما با این اوصاف باید زیاد آب بخورید و فعالیت بدنی هم داشته باشید تا دچار یبوست نشید!
توصیه های پزشکی:  این رژیم برای کسانی که کار فکریه زیادی دارن - قند خون پائین دارن- و کسانی که قرص متفورمین می خورن اصلا و اصلا توصیه نمیشه.
حالا:
صبح:ساعت 7-8 :اندازه کف دست فیله مرغ آب پز شده همراه کمی ماست و یا صد گرم پنیر و یا دو عدد تخم مرغ آب پز بدون نان.یک لیوان شیر
ساعت 9 صبح:یک عدد گریپ فروت
ساعت 10 صبح یک عدد سیب قرمز یا ده عدد توت خشک یک لیوان چای(البته تلخ بخورید بدون توت بهتره)
ساعت 12 ظهر یک بشقاب سالاد کاهو خیار گوجه با آبلیمو و روغن زیتون.
ساعت 12:30 ظهر ناهار شامل: یک سیخ کباب برگ و یا یک سوم سینه مرغ و یا دو عدد تخم مرغ یا دویست گرم ماهی توی روغن کم سرخ شده یا گوشت خورشی و یا هر نوع گوشتی که به هر شکلی کبابی یا آب پز شده باشه.
ساعت 2-3 بعد ازظهر یک عدد سیب سبز یا یک عدد کیوی
ساعت 6-7 عصر یک بشقاب سالاد به همون طریق قبل
ساعت 7-8 شب: یک سیخ کباب برگ و یا یک سوم سینه مرغ و یا دو عدد تخم مرغ یا دویست گرم ماهی توی روغن کم سرخ شده یا گوشت خورشی و یا هر نوع گوشتی که به هر شکلی کبابی یا آب پز شده باشه. یا سبزیجات آب پز  و بخارپز مثل کلم بروکلی(کمی آب پزش کنید زیاد نه؛) هویج کدو قارچ لوبیا سبز نخود سبز و...(اینها رو با چاشنی سالاد همیشک بخورید محشر میشه).یک لیوان شیر یا ماست یا دوغ.
هر روز یک ربع بدوید.

سعی نکنید با نخوردن لاغر بشید چون بدنتون خیلی باهوش تر از شماست و در صورت نرسیدن مواد غذایی لازم شروع به ذخیره سازی چربی میکنه!پس برای فرار از چربی و حوش تیپ شدن:نون و برنج و نشاسته جات و فندها حذف؛فقط گوشت و پروتهین های گیاهی و حیوانی.اگر بیشتر از دو هفته رژیم رو ادامه بدید ممکنه باعث ریزش مو یا شکستن ناخونها بشه که برای جلوگیری از این مورد میتونید ویتامینهای مکمل گروه ب یا سنتروم استفاده کنید.استرس بیخود هم شکم میاره.بعد از ورزش یک لیوان شیر بخورید چربیها رو سریعتر میسوزونه.
پ.ن 4:خب...چشم بر هم زدم اين يك ماه و اندي هم تمام شد و بهمنمان رفت.عصر دلگيري است امروز.حقيقتن اين شهر بي او به مثابه ي قلاده اي است كه دور گردن بيندازند.خفقان آور.اما به هر حال باز هم ميتوان به زندگي ادامه داد.تا كي باز بتواند يك بهانه اي براي دور شدن از ديار و زن و زندگي جور كند و بيايد اينجا عصرهايم را طلايي كند .چند بعد از ظهر رخوت انگيز را بشمرم؟
پ.ن 5:مشكلات همچنان به قوت خودش باقيست...يعني براي عزيزترين آدم زندگيم احمقانه ترين كار دنيا رو كردم...
پ.ن7 :اگر دوست دارید یک سر و سامانی به بلاگرول blogroll خود بدهید و از این پس وبلاگهایی که آپ کرده اند خودشان را به شما کت بسته معرفی کنند یا نمایش عنوان یک پست یا قسمتی از یک پست در وبلاگی که بروز شده است را داشته باشد؛تقریبن چیزی مشابه اتفاقی که توی وبلاگ من افتاده؛این گوشه سمت چپ!این مطلب رو از دست ندید.

پ.ن 6:نميداني چقدر با ديدن مجدد اين كليپ خنديديم و خنديديم و از آن خنده هايي كه تهش وصل ميشود به زهرخندهاي تلخ بي آبرو. مگر ميشود از يادمان برود من و تو و مه و آن كلبه ي صميمي ميان دشت خوابيده وسط جنگل و بوي چوب نيم سوخته ي تر و صداي شرشر آب بي پرواي گستاخ رسوخ كرده در دل اين جنگل و طراوت مرطوب صبح روي پوست صورت و دست و لقمه هاي عسل و خامه و جلز و ولز تخم مرغها توي آن روغن داغ و چاشني اش كره محلي و شير داغ سرشير بسته و قلمدوش كردن پسرت و خنده هايش طنين انداخته در اين پهنه و مني كه نشسته ام روي صندلي چوب ساخته اي كه روزگاري شالوده اش همين درختهاي سبز تنومند بوده اند؟راست ميگويي...اينها ميراث ماست كه با خودمان به گور خواهيم برد و تا ابد با مرورشان با مزه مزه كردنشان آرامش خواهيم گرفت...راست ميگويي...براي ترسوهايي مثل من و تو كه نخواستيم حاشيه ي امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن به خطر بياندازيم...

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 17:9 توسط آرایه| |

سبب منم که مي شکنم
اما حرفي نميزنم
اگه هيچ کس برام نموند
واسه اينه که سبب منم
کاش بدوني ماتمه دنيام
بي تو فقط گريه مي خوام
کي ميدونه اين حسرتها
چه کرده با روز و شبام
تو زندگيم یه دنیایی
يه کابوسم تو رويايي
يه پاييزم تو بهاري
من يه مرداب تو دريايي
از اين گريه چه ميدوني
نه دردمي نه درموني
به چه اميد مي خواي باشي
که پيش دردام بموني

........................................

بعد نوشت:وقتی اسپنیش میزنی و میخونی و صدات میپیچه تو فضای اتاق....و من که به زور میخوام خودم رو لای بازوهات جا بدم...میدونی به چی فکر میکنم؟آرومترین و بی دغدغه ترین آدم دنیام...

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 21:55 توسط آرایه|

باید خیلی حالت خراب باشه که بشینی یک کلیپ از سیاوش قمیشی رو تا ته ببینی...
................................................
بعدنوشت:ببین اصلن حال و حوصله و اعصاب سابق رو ندارم ها...اینکه کی چیکار کرد منم کردم خیلی چرت و پرت تکراری هستش...کارهای من هیچ ربطی به هیچ احد دیگه ای توی بلاگستانی که شما میشناسید نداره.اون پست رو هم من بعد از پست خودم خوندم.حالا میخوای بدونی چرا پستمو حذف کردم برو بخونش توی کامنتها ببین آرمیتا چی گفته.دیدم راست میگه.برش داشتم.حالا گذاشتم که تو فکر و خیال برت نداره.تو رو خدا دست بردارید از این بچه بازیها...فکر میکنم کمی بزرگ شدیم دیگه...
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 0:57 توسط آرایه| |

به اصرار مادر بود.اينکه خودم چرا تسليم شدم را نميدانم.اما ميدانم در پي کش و قوسهاي بيشمار و کلنجار رفتنهاي بي نتيجه؛يک روز تسليم شدم.مادر اصرار داشت من زودتر از اينکه گندي بالا بياورم ازدواج کنم و با اين وضعيت مسئوليت خودش را در رابطه با به دوش کشيدن دختري حرف نشنو و لجوج و البته سر به هوا و تخس به پايان ببرد.اينکه چرا در آن زمان گزينه ي بهتري از پسر حاج آقا...براي من پيدا نشد؛نميدانم از بد اقبالي ام بود يا از بخت بدي ام.در هر صورت بي آنکه متوجه باشم؛مراسم خواستگاري و بله برون و بعد از آن هم عقدکنان برگزار شد و من يک شب خودم را آراسته در لباس عروسي در آغوش مردي ديدم که ناشيانه سعي در سر حال آوردنم داشت.مردي که تا آن لحظه حتي دقيق به چهره اش نگاه نکرده بودم.گردن و گونه هايم را ميبوسيد و من به 12 سال اختلاف سني ام با او مي انديشيدم.ناشيانه در آغوش کشيدم و طوري که انگار بار اولش بود؛کار را تمام کرد.بعد از آن تماسي با هم نداشتيم.زير دوش نشسته بودم و او براي خودش فوتبال ميديد.حتي يک کلمه حرف بين ما رد و بدل نشد.زندگي خوبي فراهم کرده بود و هيچ کمبود مادي نداشتيم.پشتوانه ي ثروت زيادي داشت و توي بازار با پدرش يک کارهايي ميکرد.کارخانه اي هم همين حوالي داشتند که درآمد سرشاري نصيب پدر و پسرها ميکرد.موهايش فرفري و کمي بور بود.صورت لاغري داشت از اينها که خط مي افتد روي لپشان.قدبلند و ترکه اي بود.اسمش آرش* بود.يک روز متوجه شدم ده دوازده روزي از اولين رابطه ي زناشويي ما ميگذرد و هيچ تماس دومي در کار نبود.قلبن ناراحت شده بودم و از درون شکسته بودم.مدام اين سوال توي سرم گيج ميخورد که نکند خوشش نيامد؟يا من برايش جذاب نبودم؟چرا هيچ حرفي نميزند؟چرا علاقه اي به تکرار يا ادامه ندارد؟چرا اينقدر ساکت و بي روح و بي علاقه کنار من زندگي ميکند؟بعد پيش خودم فکر کردم حتمن فهميده که من با.کره نبودم و از اين لجش درآمده و نميداند چطور با اين موضوع کنار بيايد.پس چرا هيچ سوالي نميکند؟به راستي فراتر از دو بيگانه زير يک سقف بوديم.از اين وضعيت خسته شده بودم.گويي همانطور که او را به زور به خصوصي ترين بخش زندگي من سنجاق کرده بودند من را هم همينطور.يک ماهي ميگذشت و من به اين زندگي نکبت بار خو نگرفته بودم.يک روز که از دبيرستان برميگشتم؛تصميم گرفتم تن به زندگي بدهم.هر چند اين زندگي تحميلي بود و هيچ دوستش نداشتم و اين مردي که بايد همدم و مونسم ميبود از هزار بيگانه بيگانه تر بود؛اما تصميم گرفتم دوستش داشته باشم و همه ي تلاشم را براي گرمي بخشيدن به زندگيمان بکنم.
............................................................
پ.ن:فقط برایم دعا کنید.خواهش میکنم؛توضیح اضافه ای چه اس ام اسی چه تلفنی چه ایمیلی نخواهید که بدانید.ممنونم.
پ.ن:ببخشید روزتان را خراب کردم.
پ.ن:خدانگهدار.
بعد نوشت:تا وقتی اینجا نوشته باشمش هی میبینم و یادم نمیرود.پس میبرمش توی ادامه.

با تو گل بود و ترانه
با تو بوسه بود و پرواز
گل و بوسه بی تو گم شد
بی تو پژمرده شد آواز


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 18:30 توسط آرایه| |

American dream:

ديشب فيلم جاده ي انقلابي (Revolutionary Road) كه به نظرم همون آرزوهاي دست نيافتني براش بهتره؛رو ديديم.این فیلم بر اساس رمانی با همین عنوان ساخته شده است. کتاب را Richard Yates در سال ۱۹۶۱ نوشته بود.چيزي كه توي لحظه لحظه ي ديدن اين فيلم مجذوبم كرده بود نگاههاي معنا دار ماني سر هر جمله ي كيت وينسلت بود.عجيب باهاش همذات پنداري كردم و عجيب ماني ميگفت چقدر مثل تو فكر ميكنه.رويايي و متهورانه.با اينكه زندگيش چندان شباهتي به من نداشت؛اما خيلي حس كردم منم.

Valentine:

این و این واین كادوهاي پارسال و امسال.قرمزه خيلي بهم مياد.

Dingy : 

دوست پسرمون فرمود خونمون خيلي شلخته است.گفت حداقل اين تيكه اي كه به خاطر دل خودته مرتب نگه دار و بهش برس.ماني هم اگه تنها غري كه به من بزنه سر همين شلختگيم باشه.نامرتبي و بي حالي تو كار خونه.حالا كثيفي ماشين هم كه خوراك غر مانيه.بعدن من ماشین دوست عزیزمون رو ديدم عکسشو گرفتم كه برم بگم ببين!ببين كه از من شلخته ترم هست!و نميگم اون دوست چيكاره است و كيه!!چون احتمالن مشتريهاشو از دست ميده!

Decoration:

این شبها فقط با یک چیز به خواب میرم.رویای یک خونه ی زیبا که مال خودمون باشه که مجبور نباشم سال به سال اثاثمو بذارم روی پشتم و کوچ کنم.دلیل این رویا سر کردن هر شبه قبل از خواب با این مجله است.اگر دنبال یک مجله دکوراسیون مفید با کلی مطلب خوندنی و عکسهای هیجان انگیز میگردید؛حتمن مجله منزل رو ببینید.نون به دوستم قرض میدم؟براش تبلیغ میکنم؟خوب کاری میکنم!اون هم برای من همین کار رو میکنه!میگید نه ببینید:

اما خدایی ضرر کردید اگه از دستش بدید.من که کلی باهاش حال میکنم.البته احسانه جون زحمت کشید و چند شماره رو به رسم یادبود به من داد ولی مخصوصن این ویژه نامه اش چیز دیگری خواهد بود که از دستش نخواهم داد.


 Candy :

مانی این و بهمن این رو برام کشف کردن تازگیها.

........................................................
پ.ن:جیم رفتن ما هم از اون دسته ی سرشار انرژِ هفت هشت نفره تنها باقی مونده خودم!هرچند دیگه حذف آهنگهایی مثل جیگیلی از ورزش زیاد حس و حال نمیذره...اما همچنان ادامه دادم!و این تنها کاریه که من سه ماه مداوم ادامه دادم!

پ.ن:مرسی عزیزم....میدانی دیگر....حکایت همان مرسی که هستی...هستی و من مهمان جملات پرمهر و استادانه ی توام...همه چیز درست میشود...قول میدهم و اگر نشد....بدان همیشه کنارت هستم
...........................................

لحظه ای با من باش...

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
هنگامي كه عزت نفس را در خود بكشيم
هنگامي كه دست ياري ديگران را رد بكنيم
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر بنده ي عادتهاي خويش بشويم
و هر روز يك مسير را بپيماييم
اگر دچار روزمرگي شويم
اگر تغييري در رنگ لباس خويش ندهيم
يا با كساني كه نمي شناسيم سر صحبت را باز نكنيم
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر احساسات خود را ابراز نكنيم
همان احساسات سركشي كه
موجب درخشش چشمان ما مي شود
و دل را به تپش در مي آورد
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نكنيم هنگامي كه از حرفه يا عشق خود ناراضي هستيم
اگر حاشيه ي امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن به خطر نياندازيم
اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم
اگر به خودمان اجازه ندهيم
براي يكبار هم كه شده
از نصيحتي عاقلانه بگريزيم
بياييد زندگي را امروز آغاز كنيم!
بياييد امروز خطر كنيم!
همين امروز كاري بكنيم!
اجازه ندهيم كه دچار مرگ تدريجي بشويم!
شاد بودن را فراموش نكنيم!


نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 17:56 توسط آرایه| |

*دلم يك شام متفاوت ميخواد كه تا حالا نخورده باشم.براي يك شام رومانتيك چيزي داري؟

1-غذا سنتي و كوفته تبريزي و اينا نباشه.
2-زياد زمان بر نباشه پختش.
3-تصوير جالبي داشته باشه.
4-خوشمزه هم باشه!

هنري داري معرفي كن!

*تعداد زيادي از همكاران گرامي رو تعديل كرديم و نميدونم چرا همه به من به چشم كسي كه باعث اخراج اونا شده نگاه ميكنن.ميدونم شرايط تلخ و سختيه كه براي كسي پيش بياد اما حقيقتن چاره اي نبود و نميدونم چرا درك اين موضوع براي يك عده اينقدر سحته كه من كاره اي نبودم؟

* رئيس امروز برنامه ي كاري فروردين رو كه ميچيد هزارتا كار مختلف برام ليست كرد و چند تا برنامه ي اساسي كه بايد انجام بدم.و من هنوز نتونستم بهش بگم كه ديگه منو نخواهي داشت.تقريبن روزهاي آخر كاريمو اينجا ميگذرونم و هنوز هم راهي پيدا نكردم كه بگم دارم ميرم.چجوري بگم؟آروم آروم يا يكدفعه؟

*slum dog millionaire رو ديدم.خوشم اومد و اسكار حقشه. Vicky Cristina Barcelona (2008) Movie Trailer رو هم ديدم.به قضيه ي جالبي اشاره كرده و خيلي روون و ساده پيش برده.اما من نقش اين پنلپه كروز رو درك نكردم و بسيار ازش فاصله گرفتم.به نظرم حقش هيچ جايزه يا هم نبود.

همه ي اين فيلمهاي اسكاري رو يك ماه پيش داشتم و اما وقت نكرده بودم يك نگاه بهشون بندازم!حالا وقتشه!

در همين رابطه عكسهاي اسكار 2009 رو اينجا ببينيد:

اينجا!

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 16:36 توسط آرایه| |

حقیقتن گاهی فکر میکنم مدیون این صفحه ام.با 416 تا نظر مخفی از طرف خواننده های این صفحه....میونش هم لطف هست هم کم لطفی...میونش شمات هست و هدردی....میونش محبت هست و خشم...میونش آلارمهای کم محبتی من هست...میونش باب آشناییهای جدید هست...میونش لحظه هایی هست که مربوط به من و نویسنده نظره...خصوصی و مشترک.
میدونید؟نهم دی ماه امسال آرایه وارد پنجمین سال نوشتنش شد و من اینقدر غرق کارهای مهمتر بودم که یادم نبود...مثل بچه ام میمونه و بابت فراموش کردن تولدش بهش بدهکارم و شرمنده.

پ.ن:جواب كامنتاتون عرض ميشه ها!!!
پ.ن:تعطيلات خوبي داشته باشيد!

..................................................................
بعدنوشت:خب این قضیه ی اریک مرده هم چرت و پرتی بیش نیست.لطفن آدرسشو پیش خودتون نگه دارید. :(بعدنوشت:و اینکه سر لنگ دراز خانم ما چی اومده؟
بعدنوشت:چَه کار می کنی؟دارم همه ی اسکاریها رو از دم تیغ میگذرونم...

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 16:40 توسط آرایه| |

توي تهران دو نوع مسافركش داريم:

*مسافركشهايي كه برات ناز ميكنند:عبارتند از آندسته از پيكانهاي 53 قراضه و داغون و اكثر ماشينهاي شبيه نعشكش كه نه بوق دارن نه صندلي و براي مسافر ناز كرده با ويراژ و پاشيدن آب و گل به مسافر ؛عرض اندام كرده و بايد دنبالشان بدوي و منتشان را بكشي تا سوارت كنند.اين دسته اغلب تا دسته تو پاچه ات ميكنند و كرايه رو دولا سه لا پنلا حساب ميكنند.

*مسافركشهايي كه براشون ناز ميكني:دسته دوم عبارتند از ماشينهايي از قبيل بنز  بي ام دبليو و كمري و زانتيا و ماكسيما و 206! كه راننده هاش آدماي خوش پوش و اتوكشيده اي هستند.چند قدم جلوتر از تو ميزنند روي ترمز و التماس گونه از آينه جلو عقب رو نگاه ميكنن تا ببينن بلاخره با هزار ناز و صلوات ميري سوار شي تا مقصد برسوننت؟اين دسته توي راه برات آبميوه و كيك و معجون ميخرن و يك پرزنت كامل از خودشون ارائه ميدن و سعي ميكنن به شدت هاي كلاس و بامزه به نظر بيان.فقط وقتي 200 تومني رو ميگيري جلوشون بدجور وا ميرن!

......................................................
پ.ن:بدبختي عظيم اينه كه يك ماشين و راننده نوع اولي كه ميخواد نقش راننده نوع دومي رو برات بازي كنه به پستت بخوره!
پ.ن:نميدونم همه ي آدمهاي اين شهر چرا به تازگي ويلاشون چسبيده به خونه ي امين حيايي تو لواسونه و امين وقتي هديه تهراني مياد خونش؛زنگ ميزنه بهشون كه بيا تنها تو خونه نشين!بيا دور هم خوش ميگذره!يا نميدونم با نيوشا ضيغمي راندوو ميذارن و از اخلاقش خوششون نمياد به هم ميزنن!


نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 12:2 توسط آرایه| |

دردیست غیر مردن...کان را دوا نباشد...
..............................................................................

پ.ن:پس من چگونه گویم این درد را دوا کن؟

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 2:13 توسط آرایه| |

اگر دوست دارید یک سر و سامانی به بلاگرول blogroll خود بدهید و از این پس وبلاگهایی که آپ کرده اند خودشان را به شما کت بسته معرفی کنند یا نمایش عنوان یک پست یا قسمتی از یک پست در وبلاگی که بروز شده است را داشته باشد؛تقریبن چیزی مشابه اتفاقی که توی وبلاگ من افتاده؛این گوشه سمت چپ!این مطلب رو از دست ندید.

مواد لازم:

۱- یک اکانت در google  یا همون gmail خودمون.
2- یک اکانت یاهو.
3-آدرس rss تمامی وبلاگهایی که به وبلاگتون لینک هستند.
4-دنبال کردن نکات زیر.
5-سر سوزن هوشی!!

1-چطوری ایجادش کنم؟
(برای این کار نیاز به یک حساب کاربری گوگل دارید. اگر آدرس ایمیلی در جی‌میل دارید، نام کاربری و کلمه عبور جی‌میل شما، همان نام کاربری و کلمه عبور اکانت گوگل شماست.)
وارد www.google.com شوید!یا مستقیم اینجا  sign up کنید!!!یعنی ثبت نام کنید!یک دقیقه زمان میبره و مثل یاهو هستش!!!حالا وارد اکانت گوگل خودتون که میشید؛روی گزینه ی my account کلیک کنید!یا مستقیمن روی  گوگل‌خوان  قسمت reader شوید:


۲- مشترک وبلاگ‌های مورد علاقه‌تان شوید.
برای این کار کافی است که در قسمت اضافه کردن اشتراک (Add Subscription) نشانی خوراک رسان آن را وارد کنید. می‌توانید از خوراک رسان زمانه شروع کنید.
اگر آدرس خوراک رسان را نمی‌دانید، کافی است آدرس خود وبلاگ (یا حتی اسمش) را وارد کنید تا خود گوگل‌خوان برایتان آدرس وبلاگ مورد نظر را پیدا کند.

3-حالا به قسمت پایین ستون سمت چپی که نام وبلاگهای اضافه شده توسط شما را دارد بروید: Manage subscriptions » و همه وبلاگ‌هایی را که می‌خواهید در بلاگ چرخان وبلاگتان داشته باشید، در گوگل‌خوان در یک پوشه (Folder) بگذارید:


در قسمت SETTING، دومين TAB مربوط به SUBSCRIPTION هست، انتخاب كنيد، و مقابلش دكمه اى كه ميگه ADD TO A FOLDER رو DROP DOWN كنيد، ميگه NEW FOLDER، انتخابش كنيد و هر اسمى كه دلتون ميخواد براش بگذاريد، من گذاشتم گو گورى مگوريها.


یک فولدر مخصوص لینکدونی درست کنید و همه فیدهای وبلاگ‌هایی را که می‌خواهید در لینکدونی‌تان نمایش داده شوند، وارد آن کنید:
وارد setting شوید:google reader linkdooni (3).gif

4-روی Folder and Tags کلیک کنید:فولدر فیدهای لینکدونی را از حالت private درآورید و public‌ کنید:

google reader linkdooni (5).gif 
اولاً پیشنهاد می‌کنیم که نام این پوشه را انگلیسی انتخاب کنید؛ مثلاً «blogroll»
در ثانی هر کدام از اشتراکاتتان را می‌توانید در چند پوشه بگذارید.
سوم این که در گوگل‌خوان، پوشه با برچسب (Tag) یکی است.
توضیحات بیشتر:حالا به قسمت تنظیمات (Settings) بروید و روی «Tags» کلیک کنید. جلوی نام برچسب/ پوشه مربوطه، یک علامت شبیه این می‌بینید. روی آن کلیک کنید تا به این شکل در بیاید. با این کار، شما این پوشه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید.

۵- حالا جلوی نام این پوشه یک لینک به نام «add a clip to your site» نمایان می‌شود. روی آن کلیک کنید تا پنجره یا برگه (Tab) جدیدی باز شود.
در این پنجره یا برگه جدید، کدی به شما داده می‌شود. چیزی شبیه به این:از کل این کد، فقط به دو قسمتش نیاز داریم. یکی آن قسمتی که به رنگ قرمز مشخص شده که شماره کاربری شما نزد گوگل است. دیگری قسمتی که به رنگ سبز مشخص شده و نام همان پوشه‌ای است که می‌خواهید لیست وبلاگ‌های داخل آن را در وبلاگتان بگذارید.حالا شماره کاربری‌تان و نام پوشه را عیناً کپی کنید و در کد این پایین، جایگزین دو قسمت قرمز و سبز نمایید.آن عدد ۲۵ هم که به رنگ آبی در آمده، تعداد وبلاگ‌هایی است که می‌خواهید در صفحه‌تان نشان داده شود. 

اما از آنجا که این روش برای وبلاگ من فقط دو روز کار کرد؛این بلاگ چرخوان رو پیشنهاد میکنم:

در نسخه حاضر سعی شده هر چهار مشکل برطرف شود. البته دیگر سخت است به این بلاگ‌چرخان گفت بلاگ‌چرخان گوگلی، چون این بار بخش مهمی از کار در Yahoo Pipes اتفاق می‌افتد. به نظر من این نسخه به مراتب از نسخه قبلی بهتر است، پس اگر از بلاگ‌چرخان قبلی استفاده می‌کنید بد نیست با این یکی جایگزینش کنید.

کد شناسایی یاهو پایپس yahoo pipes

برای استفاده از بلاگ‌چرخان جدید نیاز به داشتن یک کدشناسایی از یاهو دارید. تهیه این کد بسیار ساده است. اول با شناسه یاهوی‌تان در اینجا لاگین کنید. بعد از لاگین کردن این صفحه را باز کنید. حالا روی لینک clone کلیک کنید:

به یک صفحه تازه می‌روید. حالا در این صفحه تازه کدشناسایی یاهو که لازم دارید را پیدا می‌کنید. این کد را در جایی برای خودتان نگهداری کنید و هربار خواستید بلاگ‌چرخان بسازید از آن استفاده کنید. (برای دیدن تصویر واضح‌تر روی آن کلیک کنید)

ساختن بلاگ‌چرخان

به این صفحه بروید، کدی که ساخته می‌شود را جایی که قبلا کد بلاگ‌رولینگ قرار داشت قرار دهید.برای وبلاگهای بلاگفا داخل همان تنظیمات وبلاگ در جایی که سایر کدها را قرار میدهید هم بگذارید حله. تمام!
.....................................................
با تشکر از همه ی اونایی که راضی بودن دانسته هاشون در اختیار دیگرون قرار بگیره یا نبودن:

ایشون و  ایشون و ایشون و ایشون و ایشون وبه خصوص ایشون و با تشکر ویژه از ایشون .

..........................................................
یک چیز دیگه...برای گذاشتن آهنگ در وبلاگ چه کنیم؟!!! به خدا ازم درخواست شده و قول دادم! نزنید!

یک روش استفاده از کنترل Media Player در وبلاگ است . یکی از دلایل استفاده از این شیوه قرار دادن امکان کنترل در نحوه پخش موسیقی است بطورکه بازدیدکنندگان میتوانند بطور دلخوه موسیقی را قطع با وصل کنند و صدای آن را کم یا زیاد کنند برای استفاده از کنترل فوق از کدهای زیر در قالب وبلاگ یا کدهای اختصاصی کاربر در بخش تنظیمات وبلاگ استفاده کنید.



این کد رو در قسمت تنظیمات وبلاگ یا توی کدهای فالب وبلاگتون کپی کنید.آهنگی که توی هارد دارید باید یک جایی آپلود بشه.اما این آهنگ مادرمرده حتمن قبل از اینکه شما کشفش کنید توی اینترنت پدر و مادر داره و شناسنامه.مگر اینکه خالقش شما بوده باشید.برای اینکه خودتونو راحت کنید نام خواننده نام آهنگ رو توی گوگل سرچ کنید و بزنید دانلود +جمشید+تنهاتر!بعد لینکی رو که میزنید و لینک دانلوذ ترانه هست رو کپی کنید بذارید جای آدرس موزیک توی کدی که بالا دارید.بین دوتا " ".میبینید چه ساده است؟یاد بگیرید و نذارید ازتون سواستفاده علمی !!بشه و به جای اینکه بهتون ماهیگیری یاد بدن ماهی بذارن دهنتون!و خوش خوشانتون بشه!

بقیه اش هم اینجا بخونید!
..................................................................
پ.ن:نمیدونم این آقای علیرضا شیرازی چرا این امکانات رو فراهم نمیکنه ما اینهمه جون نکنیم باسواد شیم؟!

پ.ن:الان ساعت ۶صبح جمعه است.یک کله از 8 صبح پنج شنبه تا همین حالا بیدار بودم.نمیدونم چی تو سِر این پسر هست که خواب از چشمم میبره!پس از این فرصت استفاده کنید و سطح دانشتون رو افزایش بدید و تا من دوباره میام ایشالا تمامی وبلاگاتون لینکدونی گوگل ریدری یا گودری یا بلاگ چرخانی با نمایش وبلاگهای آپدیت شده و نمایش عنوان هر پست!داشته باشه!آمین!

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 4:38 توسط آرایه| |

روزهایم را نمینویسم؛تا تو دلت نگیرد.منتی هم ندارم.تو.تویی که نمیخواهی مسئولیت یک عشق را بپذیری.حتی از نوشتن اینها هم غرورم میشکند.اما من میدانم و تو که تو برای چه گره خوردی به زندگی من و مسئولیتت چه بود.از مسئولیت خودت شانه خالی نکن.اگر باورم میشد درست روزهایی که حضور تو را محتاج خواهم بود؛پشت صدها اما و اگر و شاید تنهایم میگذاری و رهایم میکنی توی مصیبتی به نام عشق که فراری اش شده ام؛هرگز دست دوستی ات را نمیفشردم.اگر تو را جز برای خودم میخواستم هم باز نمیتوانستم با تو باشم.اگر تو را ماهها و ماهها محک نمیزدم که ببینم مرد راهی یا نه؛باز هم باکم نبود از روزهای نیامده ای که توی نیمه راهش تنهایم بگذاری.ترسو هستی عزیز من وترسو و خودخواه و زیاده خواه و گمشده توی رویاهای بی حد و حصرت.من چه بی نوایم که نشان راه از تو میجویم عزیزکم.هیچوقت نخواستم مقایسه ات کنم با اویی که پیشترها داشتم؛خواستم ترجیحت بدهم به هر کس دیگری که بویی از محبت و آشنایی دارد و تو همیشه خود را پس کشیدی.حضور خودخواهانه و کمرنگت را نمیخواهم.اگر مفتول فلزی را هم کنار اینهمه حرارت من میگرفتی قرمز میشد و تغییر رنگ میداد اما تو محوی.تو نیستی.تو نمیخواهی باشی.از این نخواستنت دلم میگیرد و دوست دارم روزی برسد که به واقع نباشی.برای همیشه نباشی.پس برمیگردم.ممنونم از بدرقه ات.کفشهایم را جفت کردی گذاشتی لب دره ای که همیشه بیم پرت شدن از آن را داشتم و با یک قدم؛فقط با یک قدم رساندی ام به آنچه نباید.برای همیشه خدانگه دار.


نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 15:14 توسط آرایه|


Design By : Night Skin