تبليغاتX
پندارهای آرایه

1-ديشب داشتم نوشته هاي قبليتو ميخوندم...يك جاهايي گريه ام گرفت....به اينهمه سوئ تفاهم احمقانه...به اينهمه كج فهميت...به اينهمه منم منم كردنت به اينهمه راههاي احمقانه اي كه داري ميري و به ف.اك فنات ميده.به اينكه چي شد از  اونهمه محبت به اينهمه كينه و نفرت رسيديم؟صرف يك علاقه ي مشترك؟خيلي حماقت ميخواد ولي ديگه براي همه چيز دير شده.حتي براي يك فرصت ديگه بهت دادن.گاهي فكر ميكنم نبايد يك بار ديگه به خودم راه مي دادمت.ميدوني؟بخوايم نخوايم چهار ساله همديگه رو ميشناسيم.من توي لعنتي رو چهار ساله دارم تحمل ميكنم.جوجوه اردك زشتي كه هيچ دلم هم نميخواد باهاش توي يك خط راه برم!حتي دنبال مامانم.انديشه ات بچگانه تر از اونيه كه بتونم تحملش كنم.يا با خودم يدك بكشمت.حالا تو هي خودت را بچلون تا حرفاي قلمبه سلمبه ازت بيرون بياد.براي اينكه زياد هم باهات رودربايستي ندارم:دست از سرش بردار.به چه زبوني بهت بگم؟

2-ميدوني؟گاهي احساس گناه ميكنم در قبال تو.اينكه من ميدونم تو كي هستي و شايد تو نميدوني من كي هستم.فكر ميكنم دارم بهت خيانت ميكنم.البته آشنايي ما ظاهرن مال قبل ازآشناييمون بوده.يعني سالها بعد از اينكه تو آرايه رو ميدونستي و ميخوندي؛من و تو كنار هم در يك قدمي هم هر روز و هر روز و هر روز همديگر رو ميديديم.بعد اينهمه اشتراك؛كه توي دنيا فكر نميكنم دختري اينهمه به من نزديك باشه.و تعجبم چرا اينهمه شباهت؛اينهمه علاقه به مجازيتمون؛اينهمه اشتراك دو سال تموم نتونست ماي حقيقي رو حتي ذره اي به هم نزديك كنه.حتي ذره اي!تعجب ميكنم چرا؟شايد هم تو منو ميدونستي.ميدونستي چهار سال پيش داري كيو ميخوني؟مني رو كه تازه دو سال بعد باهات آشنا ميشدم؟دنياي خيلي كوچيكيه عزيزم.ميدوني؟از اينكه وقتي نوشته هاتو ميخونم؛مجسمت ميكنم؛درست اون چهره اي رو كه پشت اون نوشته هاست؛احساس خوبي دارم.اينكه حالا جداي از غرور حقيقيمون؛توي مجازيت با هم خيلي دوستيم دوستم!

3-امروز گذشته هاي تو رو ميخوندم.روزهايي كه من نبودم و تو بودي.دوستات بودن.از اونهمه كامنت پشت هر نوشته ات لجم ميگيره و حسوديم ميشه من توي اون صد نفري كه بعد از هر جمله ات ميومدن مينوشتن برات نبودم.ميدوني؟از گذشته ات بدم مياد.همون گذشته اي كه منو اسير خودش كرد.از تو بدم مياد.از تويي كه اينهمه متفاوت بودي با همه ي بچه ژيگولوهايي كه رفيقه شون بودم.گاهي از بودن با تو زده ميشم.گاهي دلم ميخواد نبودي.درست همون وقتايي كه توي قديمي رو ميخونم.اينهمه تفاوت...اينهمه اختلاف...اينهمه جدايي و فاصله منفك و اينهمه نرديكي چه همخوني با هم داره؟گاهي به دستهاي پينه بسته ات فكر ميكنم و گاهي به فرار از خودت.گاهي به تقلا براي شناسوندن خودت به ملت.شناسوندن چيزي كه نيستي.نبودي.هيچوقت نبودي.اصرارت به لودگي و اينهمه روابط و كارهاي احمقانه توي زندگي يكنواختت.اما دوستت دارم.همه ي اين تفاوتها رو دوست دارم.همه ي اون حرارت رو وهمه ي اون محبت رو.

...................................

پ.ن:ميخواستم بيشتر و بهتر بنويسم؛اما يك همكار اضافه اتاقم شده كه صبح تا شب موبايل توي ك...نشه و دهن ما رو مورد عنايت قرارداده فك كن من بايد توي اين سكوت و آرامش بعد از ظهري بنويسم و اين داره پاي تلفن عربده هاي خاله زنكي ميكشه.

پ.ن:اين روزهامو دوست دارم.همسرم رو.عشقم رو و دوست پسرم رو دوست دارم.حتي دوستامو دوست دارم.شايد كمي هم دشمنامو!الان كه رقيق القلبم آسيب پذيرم.بيا به من نزديك شو!

پ.ن:آقاي پدرام از هرات....خانم نیکو از تهران و همچنین خانم نی نی نیکو...لينك آر اس اس وبلاگت رو ميخوام!خانم CO2 ريخت وبلاگمو به هم زدي! اسم وبلاگتو درست كن! همچنين آقاي روزانه ها مهدي خان لطفن اسم وبلاگتون رو از انگلیسی به فارسی تغییر بدید! یا لااقل راست چینش کنید!!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:44 | لینک  | 

اپیزود یک:امروز مانی اولین جلسه ی کلاسهای دانشگاهی رو تجربه کرد.البته نه در مقام پشت صندلی همیشگی؛پشت میز یا تریبون یا هر چی که بهش میگن ما میگفتیم جا استادی یا استاددونی.کیفشو براش واکس زدم؛کفشهاشو مرتب کردم؛کت و شلوار نو اتو کشیده راه راه سورمه ایش رو دادم دستش و پیرهن بنفش متمایل به مشکیشو پوشوندم تنش و جزوه هایی رو که ساعتهای متمادی تا صبح بیدار نشسته بود و تهیه کرده بود و داده بودم براش تایپ کنن؛توی یک کلاسور زیبا و با وقار گذاشتم.موهاشو مرتب کرد و عطر سنگینی زد و با بوسه ای عمیق راهی اش کردم.بهش امیدواری دادم که جلسه ی اول همه ی دانشجوها دودر هستن و کسی نمیاد.اما محاسباتم غلط از آب در اومد چرا که من مال نسل دهه ی پنجاه بودم و نسل دهه ی شصت میخ مغز تشریف دارن و یک کمی جفت پنج میزنن.از شصت تا دانشجو چهل و نه تاشون اومده بودن!فک کن!خب لابد مانی با خودش گفته بود اینم که سرش با چیزش پنالتی میزنه با این اطلاعات غلطی که به من داده و متعاقبن بقیه ی حرفهامم که شامل دلداری دادن؛دل محکم کردن؛با اراده تر کردن و ساده انگاشتن جلسه ی اولیه ی استادیت رو که به عنوان مشاوره روانشناسی در اختیارش قرار داده بودم به پشمشم حساب نکرده.خلاصه بعدها گفت کلاس رو خوب در دست گرفته و ارتباط خوبی با بچه ها گرفته و این منو خوشحال کرد و خوشحال تر شدم وقتی رضایت و خوشی از سر و روش میبارید.برام خوشایند بود که تصمیم خوبی بود هل دادنش به این ورطه و اینکه وادارش کنم بپذیره و وارد این مرحله بشه به عنوان یک دیدگاه جدید در کار؛حرفه و البته زندگی. کمک میکنه به جدایی از روزمرگیهای مهندسی و کمی فرصت شکوفایی و بلوغ بهش میده.محیط جدید دانشگاه رو تجربه میکنه و کمی از فضای فسیل آلود کاریش دور میمونه.براش یک پرزنت خوب تهیه کردم تا جلسه اول چنانچه کلاس شلوغ بود از خودش ارائه بده و یک فیلم آموزشی جذاب رو با بچه هاش به تماشا بشینه.هر ذوتا رو اجرا کرده بود و کلی خاطرخواه پیدا کرده بود توی این جوجه های سرتق کوچولو موچولوی دانشجو.میدونم که موفق خواهد بود.مثل همیشه.دوباره دارم ایمانمو بهش به دست میارم.

اپیزود دو:به عمرم اینهمه آدم کله گنده مملکتی یک جا جمع ندیده بودم.چرا؛تک و توک چرا.جلسات پراکنده با کله گنده های سازمانهای بزرگ چرا؛داشتم.اما اینهمه وزیر و معاون وزیر یکجا ندیده بودم.جلسه هیات مو..سسان برگزار شد و اعضای هیات مدی...یره با رای اعضا انتخاب شدن و هرچند که یک لابی بزرگ بود بین بچه های دانش علیه بچه های سپ ..اه اما باز هم رای گیری و انتخاب استصوابی لذت بخش بود.گفتم؛برنده ها تقریبن از قبل مشخص بودن و طبق لیست من با کمی پس و پیش اینطرف آنطرف شد.در نهایت هم همانی شد که میخواستیم و این شیرینی دسته جمعی لذت بخشی داشت که دقیقن نقطه ی مقابل سکوت بی معنای ممتد بعد از انت...خابات ریاست جم....هوری و اون بهت و غم هولناک پشتش بود.اسا...س نامه هم با گیر دادنهای خط به خط بعضیها که خود را خدا میدانستند شروع شد و تصحیح شد و عوض شد و در نهایت تصویب شد.نوبت رسید به انتخاب سرپرست تیمها.چاره ای جز کاندید شدن نداشتم و به کل برای بازیابی خودم؛ناچار بودم رقابت کنم؛حتی با دو تا دکتر و دو تا فوق لیسانس هم رشته ای ام.گاهی دلم به لابی خوش بود که شاید از آن طریق بتونم رایهای بیشتری به خودم اختصاص بدم و گاهی دلم میریخت که نکنه...نکنه...نکنه... مثلن من از مجموع 200 رای دو سه تا رای بیارم و باعث آبروریزی و شرمندگی خودم بشم؟اونم اینکه یکی از رای ها رو خودم به خودم دادم!عجیب آرام بودم ولی.عجیب دل قرصم.شاید از حضور بهمن اینگونه خوشم.اینگونه با اعتماد به نفس و اینگونه متهورانه و شجاع دل به دریا میزنم.در که باز شد و بیست سی تایی خانم وارد جلسه شدند؛باز هم کمی کاهشی فرسایشی عمل کردم...مطمئن بودم هیچکدام از این دخترها به من رای نخواهند داد(دلیلش مشابه همین دلیل تنفر خیلی از خانمهای وبلاگ نویس دوستتان از من است؛بی سر و ته؛بی معنی اما وجود دارد و کاریش هم نمیشود کرد)بین آنهمه خانم کارمند شلخته ی دولتی که درز مقنعه هایشان روی فرق سرشان چرخیده بود منِ طفلکی که مقنعه ام را سر کار گم کرده بودم و مجبور به حضور با روسری شده بودم توی چشم میزدم.و این کمی اعتماد به نفسم را پایین آورده بود.البته موقع پرزنت خودم و ارائه ی رزومه ام؛از چهره های علاقه مند و گوشهای شنوا و لبهای بسته و سکوت توی سالن فهمیدم نه...اینقدرها هم از مرحله پرت نیستم.به خصوص که یاد گرفته ام در چه مکانهایی؛پیش چه آدمهایی؛کدام دسته از اسکیلها و سوابق اجرایی ام را بلد و پررنگ کنم.با مجموع 96 رای خودم را به زور چپاندم میان سرپرستها و به قول مدیر جلسه؛در را که باز کنم؛قبل از اینکه وارد شوم؛دریایی از کار روی سرم خواهد ریخت و مواظب باشم این امواج نبرتم و بعد از آن میرسم به ساحل آرام اهداف.یعنی میرسم؟ترسی شفاف یا سیال یا بی اراده را نمی دانم؛اما دارمش.این ترس نیم خورده را دارم.درست است که از لابی هم استفاده کردم ولی بیشتر بیشترش با تواناییهای خودم جلو رفتم.لابی چیزی حدود چهل رای برایم در نظر گرفته بود و بقیه اختلاف را با توجه به سوابق کاملن مرتبطم به دست آورده بودم.با توجه به تواناییهای خودم.اما خب؛این کار یک اشکالی دارد؛اول اینکه بلاخره مجبوری با یک فامیل نزدیک کار کنی و آن هم فامیل نزدیکی که اغلب اوقات با هم کنتاکت داریم و کل کل سر هر موضوعی و هیچوقت هم یکی به نفع دیگری کوتاه نمی آید.و البته این فامیل نزدیک جای پدر من است.اما خب؛مهری پنهان به هم داریم از آن مهرهای پدر دختری که شاید در این بخش ماجرا کمکمان کند برای بهتر شدن اوضاع و شرایط.دیگر اینکه سازمان بسیار نظام یافته و تشکیلاتی است و منِ زهوار در رفته ی تنبل مشکل توی این قالبها بگنجم.فعلن زیر چارت سازمانی ام ده نفر هستند و به نسبت چهار سال پیش که پنجاه و اندی تیمم بود؛تقریبن یک شکست مفتضح حساب می آید اما؛تازه این اول کار است!چرا ترسم را پشت این کلمات میخواهم مخفی کنم نمیدانم...شاید حقیقتن چیز ناخوشایندی در این موضوع هست...
...............................................................
پ.ن:گاهی زندگی ورق میخورد؛فرقی هم نمیکند؛گاهی تو اینقدر دنبال تغییر میدوی و نمیشود؛گاهی هم از تغییر فراری هستی و می افتی توی ورطه اش.شاید وقتش بود من مهربانی وقف کرده ام را باز پس بگیرم و بیشتر از هر کسی و هر چیزی دلم برای خودم بسوزد؛نه برای آدمهایی که نقش گربه کوره را توی زندگی کاری ام داشته اند.یعنی درست زمانی که باید؛زندگی ات ورق میخورد.یک ماه پیش نه من نه مانی تصور نمیکردیم زندگی حرفه ایمان توی یک روز اینگونه رقم بخورد و انگار دیگر زمانش رسیده که بادی بوزد خلاف همیشه و بادزنگ زندگی ما هم به صدا درآید.
پ.ن:شاید دلیلش بادزنگ پر سر و صدایی است که بهمن برایم گرفته و آویزانش کرده از دریچه ی کولر...با آن قد درازش...که برای برداشتنش نیاز به نردبان است!
پ.ن:هر چه که هست میخواهم با روی خوش به استقبالش برویم.نمیخواهم این تغییرات فردا روزی باعث پشیمانی ام شود.البته اگر شد و آمدم اینجا ونگ زدم قول بدهید سرم را روی شانه هایتان صبورانه نگه دارید تا جایی که جا دارم غرغر و نق نق کنم!قول بدهید!در عوض اگر خوش خوشانم شد هی می آیم اینجا از حرفهای خوب خوب و موفقیتهای دراز دراز مینویسم!
پ.ن:عادتم است ماهی n تومن به دایه ی زمان بچگی هایمان میدهم.ته مسعودیه زندگی میکند با شش هفت تا پسر بچه شرور که هر روز یکیشان به جمع معتادین اضافه میشود.حالا این خانم شش برابر این n تومان را که مبلغ کمی هم نیست؛بابت نذر اربعین قیمه کرده ریخته توی شکم فک و فامیلش که اتفاقن خیلی هم وضعشان رو به راه است.رفتم برایش چیزی ببرم؛دیدم کلی برنج و مثلن قیمه ی نیمخورده از اوایل کوچه ولو شده بود روی زمین.میدانم؛میدانم :هر چه بخشی به کسی باز مجوی...اما حقیقتن وقتی خودش اینهمه به آن پول نیاز دارد؛چرا اینگونه هدرش میدهد؟میدانم شاید به من ربطی نداشته باشد اما خیلی سوالها در این رابطه توی ذهنم میچرخد و  برایش جواب ندارم...

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:49 | لینک  | 

از طرف آرايه به همه ي اونايي كه:

و یادتون اومد روزی برای کسی نامه های این شکلی با طرح لب میفرستادید!

یا یک عشق این مدلی رو تجربه کردی... 

یا اگه اینقدر خوش شانس بودید که امروز رو کنار هم بوده باشید؛با اینهمه عشق؛عاشقانه...

یا خیلی خیلی خیلی عاشقانه تر تر تر!

 یا.....

بقیه اش توی ادامه مطلب....

از آرایه به همه ی شماها که توی یک دسته ازینا بودید حداقل:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:53 | لینک  | 

چیزی را که من دنبالش بودم از نوشتن آن پست کذایی؛آرمیتا با چند جمله ی زیبا و روان بهش رسیده بود و پرسیده بود:
"وقتی زنی در روز با 5 مرد بخوابد چی؟ چه اتفاقی می افتد؟ چه چیز خاصی رخ میدهد؟ چی میشود که اگر نخوابد نمیشود؟ آسمان به زمین میرسد/ زمین به آسمان/؟ هووم؟

از کجامیشود قضاوت کرد که کدامیک ازاین ه م خوا بگی ها درست ترند یا کدام اشتباه بوده اصلا؟ این را تو مشخص میکنی؟ من؟ شرع؟ عرف؟ دیگرانی که این صفحات را میخوانند؟ کی..هان؟"

1-وقتی زنی با همسرش...:یک ارتباط معمولی که نه تنها خرده ای بهش وارد نیست؛بلکه مورد تاکید هم واقع میشه.این ارتباط معمولی و بدون مشکل میتونه هزاران مشکل رو در لفافه داشته باشه:
این ارتباط میتونه خیلی ایده آل برگزار بشه؛میتونه خیلی لذت بخش باشه برای طرفین.
میتونه خیلی سرد و از روی وظیفه باشه
میتونه ناجور از آب در بیاد:تو حال نداری اون حال داره؛اون حال داره تو حال نداری؛روی مدش هستی و نیست؛نیستی و هست؛...
میشه جای دیگه تامین شده باشه
میشه علاقه و هیجانش رو از دست داده باشه
و هزاران اما و اگر و میشه ی دیگه که یک نتیجه اش ایجاد رابطه از روی اکراه هست که زنهای زیادی رو میشناسید که درگیرشن.منکه میشناسم.خیلی هم نزدیک.زن همسایه که همیشه به شوهرش به چشم یک متجاوز نگاه میکنه.
"اما این رابطه هیچ ایرادی نداره چون عرف؛شرع و فانون توصیه اش میکنه."

2-وقتی زنی با دوست پسرش....:کاری ندارم در چه صورتی؛معشوقهای قدیمی؛عاشقهای جدید؛دوستیهای شکل گرفته؛آشناییهای تناسبی؛سببی و نسبی؛و خیلی چیزهای دیگه گاه پیش میاد که آدمی رو سر راه آدم دیگه ای میکاره.اما نه یک آدم معمولی....شاید درکش برای مردها آسون نباشه....اما هم ب س ت ر شدن با یک مرد برای زن خیلی ساده نیست.مرد مذکور باید دارای فاکتورهای زیادی باشه و هفت خان رو از فیلتر احساسات زن رد کرده باشه.اینها هم به کنار و اگر فقط از دریچه ی لذت ج ن سی بهش اشاره کنیم؛در زندگی یک زن نرمال مردهای کمی خواهند بود که میتونند کلید لذت بخشیدن به اون زن رو داشته باشند.برای خود من شاید در کل این سی سال؛سه یا چهار نفر بودن که بهشون"حس" داشتم.خب؛تفکر من اینه:چون این تعداد اندکند و خیلی کم میشه آدم خوش شانس باشه و به پستش بخورند؛با سنجییدن شرایط؛یک بله سفت و سخت میدم.چرا بذارم بره و از دستش بدم؟مگه توی زندگی آدم چقدر اتفاق می افته؟یا اصولن چرا باید از دست بدم و از کنارش بگذرم؟صرف یک تعهد؟که مثلن ده سال پیش دادم؟نه.ساده ازش نمیگذرم.

3-وقتی زنی با معشوقش....:یک رابطه ی عشقی شدید.طولانی و مداوم و مستمر.شاید اون عشق لای زمان از بین رفته و توی دست اندازها تکه هایی ازش پریده؛اما نمیشه انکارش کرد که نیست.وجود نداره.شاید از روی عادت عشق ورزیدن یا عاشق بودن؛یا هر شاید و دلیل دیگه ای که داشته باشه؛از این عشق به سادگی نمیشه گذشت.توی فیلمها خیلی باهاش موافقیم.توی رمانها طرفدار زن و مرد عاشق قصه ایم و بچه و شوهر و همه ی عرف و قانون رو کناری میگذاریم و ملتمسانه منتظر صحنه ای هستیم که عاشق و معشوق به وصال هم برسند.توبیخ نمیکنیم."درک" میکنیم.میفهمیم و جانبداری میکنیم.اما در حقیقت؛نمیتوان اینگونه راحت بود.ساده بگویمتان؛خیلی از مردهایی که من را میدانند؛وصال من و بهمن را با دیده ی تحسین خواهند خواند.خیلی از زنهایی که اینجا می آیند؛باز هم"درک" میکنند و جانبدار ما هستند.تنها عده ی کمی ساز مخالف میزنند که یا در گرو اخلاق هستند یا از همین ناحیه ضربه خورده اند.اما نود و نه و نه دهم درصد از ما؛در دنیای خارج و وافعی و ورای فیلم و نوشته و داستان افراد مجازی؛هیچ پسندیده نمیدانیمش."درک" ش نخواهیم کرد و توبیخ و تنبیه و اخ و تف و لعن و نفرین نثارش میکنیم.بخصوص که نقشهای داستان یکی از نزدیکان ما باشند:زن؛شوهر؛خواهر؛عروس؛زن برادر...غیر از این است؟

4-وقتی زنی برای پول....:این روزها تمامی زنها و دخترها در معرض وسوسه های مردان اطراف خود هستند.از بقال و چغال و مهندس و دکتر و همکار و هر که بگویی.حال میگذرم از محارمی که قصد سواستفاده و تجاوز دارند که در این گفتگو نمیگنجد.میدانی؟به بد یاخوب بودن تو هم ربطی ندارد.شاید تو آرایه را بشناسی و حقش بدانی که از دربان بانک گرفته تا عمله ی سر کوچه تا راننده ی تاکسی و دکتر مخصوصش و مدیرعامل و همه و همه جرات کنند به او "پیشنهاد"بدهند.به خاطر لحن عریان آرایه در اینجا و همه ی مگوهایش که حالا تو میدانی اش.اما خالق آرایه نه.آنهایی که میدانند و برخورد داشته اند میتوانند شهادت بدهند حداقل سر کار من چقدر جدی و خشک و مبادی آداب هستم.و تمام سعیم بر این است که رفتارم طوری رسمی باشد که احدی به خودش جرات ندهد حرف غیر عرفی بزند.اما عجیب این روزها مدام پیشنهاد دوستی است که سرازیرم میشود.هر چه توی رفتار و گفتار و سکنات خودم ریز میشوم و دقیق دنبال یک روزنه امید و یک تکه از چراغ سبز میگردم هم نمی یابم.پس به این نتیجه رسیده ام اشکال من نیست.مخصوصن وقتی از سایر خانمهای هم سن و سالم هم رفتارهایی مشابه را میشنوم.مثلن من که ساده میپوشم و ساده رفتار میکنم؛چرا باید وقتی منتظر تاکسی هستم مدل به مدل ماشین جلوی پایم ترمز بزند؟نه اصولن چرا؟ و منتظر بشوند که حتم هم دارند گویا که من بلاخره با یکیشان کنار می آیم و در این راه شانس مثلن سوناتا و آزرا و کمری بیشتر است یا بی ام دبلیو سری فلان یا جیپ سهیل یا دویست شش هاچ بک؟بعد بین اینهمه ماشین که ایستاده اند و ترافیک حاصله از آنها و فحشی که از دیگران نثار من میشود!!!سوار یک تاکسی خط نارنجی بشوم که راننده اش را انگار همین الان از پشت کوه آورده اند و دو سه دست بکس هم به گونه و چک و چالش زده اند و لباسهایش را عید به عید که حمام میکند عوض میکند و میشوید و بعد هنوز دنده را دو نکرده و در حال دهن کجی به ماشینهای ایستاده است؛بگوید:"خانم میشه با شما آشنا بشم؟!!!!"غرض اینکه از این برخوردها زیاد برای خانمها پیش می آید و نیایید من را متهم کنید.و  حقیقتن اشکال از خانم نیست.البته در پنجاه درصد مواقع نیست.حال با همه ی اینها داشته باشد که یک روز خیلی شیک یک sms از مدیرعامل فلان شرکت همکار در پروژه دارید با این مضمون:"فقط یکبار با من باش!"خب حتمن میگذارید به حساب اشتباه.اما وقتی سه روز بعد دوباره تکرار میشود و با کمال پررویی میگوید چون تو خیلی چیز هستی و من احساس عحیبی به تو دارم بیا یکبار با من باش....هر چیزی راهی دارد راهش را به من بگو...و به تو مبلغ پایه ای پیشنهاد دهد که مثلن بدجوری وسوسه ات کند...خب؛خوب و ایده آل هست.جذاب و خوش پوش و خوش تیپ.پول هم فراوان دارد؛میتواند و به قول خودش هم دور و برش پر است از دخترکان عاشق و هم کارش را با 20 هزار تومان هم میتواند راه بیندازد! اما تو را میخواهد.میخواهد بداند چقدر میتواند بابت خریدنت بپردازد؟و گمانش سه تومان چیز خوبی است....وسوسه کننده و راضی کننده....خب؛من نه؛ایکس نه؛ایگرگ نه؛بلاخره زد حتمن رضایت میدهد با این مبلغ خودش را بفروشد.مهم هم نیست در چه گزاره ای باشد.و اینها دامن میزند به اعتماد به نفس آقای فلان که خوب پول دارد.و مجالش میدهد پیشنهاد خود را فارغ از فرد مخاطبش به راحتی بیان کند.چون آزمون و خطا نتیجه ی خوبی برایش به ارمغان داشته.صد تو آدم جدی و خشک و مبادی آدابی باشی؛این آقا نود درصد در برخورد با زنهایی مشابه تو برنده بوده.پس به همین راحتی تو را میخرد یا نهایتن یک نه بزرگ میشنود.چه کار دیگری از تو بر می آید؟سوالم این است با آن پول چه میشود کرد؟جز آنکه آتشش بزنی؟

5-وقتی زنی ازروی دلسوزی....:بوده اند کسانی که از بداقبالی خواهان تو میشوند و تو دریغ از کوچکترین تمایلی.روزی دلم برای یکی از اینها سوخت.چهار سال و اندی سوخت بدجور سوختنش را شاهد بودم.حاضر شدم یک قرار دوستانه با او بگذارم تا بتواند راحت همه چیز را فراموش کند و با خودش کنار بیاید.یک روز سرد زمستانی بود.خیلی سرد.یک متر برف نشسته بود و ما با هم رفتیم توی کوچه پس کوچه های اطراف دانشکده تا مثلن حرف بزنیم.یک جور دلجویی و دلنوازی.میدانی؟شاید چون درکش میکردم و نمیخواستم بیشتر از این رنج ببرد.بعد در انتهای صحبت موقع بازگشت اجازه خواست ببوستم.ابتدا پیشانی و بعد داغی لزجی روی لبهایم حس کردم.اینقدر سرد بود که کاملن یخ و بی حس باشم؛اما شاید باورت نشود از آن بوسه در حد یک خرده تجاوز بیزار شدم.حتی یادش که می افتم چندشم میشود.نه اینکه پسرک بیریخت و زشت و درب و داغان بوده باشد ها.اتفاقن نه.خوب بود.اما من چندشم شد.و به قول یکی از کامنت گذارهای همان پست مرتبط؛SHERYما زنها همیشه داریم احساس خود را فدای مردها میکنیم"دیگه اینکه، برای دلسوزی به کسی لذت دادی! خوب که چی خیلی از ما زن ها همچی حماقت هایی رو انجام می دیم. شاید هم حماقت نباشه، اما خوب من اینجوری نگاهش می کنم. چون خودم خیلی دلسوز دیگران هستم، و در طی سال ها به این نتیجه رسیدم که دل سوزوندن برای دیگران فقط به صرف ترحم و دلسوزی خیلی احمقانه است. حالا فرق نمی کنه یکی مثل داستان تو، ۳کص می بخشه یکی مثل من اعصاب، احساس، پول و وقت حروم دیگران می کنه."

6-وقتی زنی از روی بی هویتی....:میدانی؟یک زن وقتی از چند پرده حیا عبور کرد و گذشت...تمام این مسائل بغرنج برایش عادی خواهد شد.و وای به حال و روز آن زن.میگوید منکه با فلانی و فلانی و فلانی بودم؛این یکی هم روی آنها.و گمانم هیچ چیز بدتر از این نیست که یک زن به این نتیجه ی زشت و تلخ برسد.کاش اگر هم با فلانی و فلانی و فلانی بوده؛برای هر کدامش توجیهی داشته باشد دست کم.بگذار رازی را با تو بگویم؛ازعمده دلایلی که بهمن حاضر نشد علیرغم اصرار من رابطه ی نزدیکتری با هم داشته باشیم این بود که قبح و زشتی این کار برای من از بین خواهد رفت و او خودش را نخواهد بخشید در برابر زنی که عاشقانه دوستش داشته و تبدیل به یک زن رها از قید و بندها شده.معتقد بود اگر بند اول را گره بگشاید دیگر این کفش به هیچ پایی نخواهد نشست و به هیچ مقصدی نمیرساند هیچ احدی را.

........................................................................
پ.ن:اگر زنی مورد 1 را مشکل داشته باشد؛تا مورد 6 به راحتی میتواند برود و هیچکس هم بر او خرده نخواهد گرفت جایی که به توضیح خودش برخیزد.
پ.ن:به قول آرمیتا این مسائل مسائل خصوصی هر کسی است و به هیچ کدام شما ارتباطی ندارد که من رابطه ام با همسرم چگونه است.اما اطمینانتان میدهم که مانی در رابطه ایده آل است.اگر شک دارید میتوانم بدهم نشانتان دهد!هرچند که شاید مشکلی از من باشد.و در هر حال خیالتان را راحت کنم که مشکلی نیست و تمامی اینها حدس و گمانها و گزاره هایی است که بر نهاد یک زن با توجه به محیط و اطرافیانش میرود و هیچکدام را انجام نداده ام حتی اولی.پس زحمت زیادی بابت پیشنهادهای آنچنانی به خودتان ندهید لطفن!
پ.ن:شاید اگر زن مورد نظر در این پست تعهدی به کسی نداشته باشد راحت تر بتوان هضمش کرد؛اما مشکل زمانی بسیار حاد میشود که طرف متاهل باشد.ضمن اینکه ورای تعهد و تاهلش؛اگر زنی چهار یا پنج مورد از موارد زیر را تجربه کرده باشد؛حتم بدارد که فقط مردان هرزه را به خود جذب خواهد کرد و بس.چون حتی رابطه ای که ذره ای بوی محبت توی شریانش باشد هم نمیتواند چنین زنی را یک طرف قضیه بداند.به تو قول میدهم جز این نیست.

 

بعد نوشت: اگه دوست داريد به دعاهاتون ادامه بديد اما ميسي!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 2:16 | لینک  | 

از تمام لحظه های امروزم وقتی را که در آرامشی عمیق چانه ام را به شانه ات تکیه داده بودم دوست داشتم.صدای نفسهایت می آمد و چقدر هم نزدیک.چشمانم را میبستم یا باز میکردم فرقی نمیکرد.حتی اگر تا اتاق دیگر میرفتم و عطری میزدم و می آمدم باز هم فرقی نمیکرد.تو بودی.با همان چهره ی شیرین و دوست داشتنی.با همان نگاه نافذ مشکی.همانی که تا عمق جانم را هنوز هم؛بله؛ هنوز هم آتش میزند.حتی اگر سیگاری روشن میکردیم و چایی حاضر میکردم تا برایت بیاورم؛باز هم تو آرام روی همان مبل کرم نشسته بودی و مثل رویایت زود نمیرفتی.محو نمیشدی.خیالی نبودی.بوی عطرت توهم و رویا نبود.صدایت که میپیچید در عمق جانم؛رویا نبود.انگشتهایت که با سرانگشتانم بازی میکرد؛لبهایت که خودش را به گونه ام میرساند و فشار اندکش روی پوستم...همه و همه رویا نبود.نوازشهایت حس کردنی بود و دوستت دارم گفتنهایت ملموس.دلم دیگر برایت تنگ نبود.حتی حس میکردم چقدر همه چیز تکراری است.چقدر داشتنت ساده است و چقدر پیش من ماندنت معمولی.چقدر من این نیم عشق و نیم هوس را دوست دارم.چقدر تو را با همان ساده بودنهایت دوست دارم.با همه ی رازهایی که از من نمیدانی.با همه ی کنجکاویهای گاه و بیگاهت.با همان چشمان مورب و بادومی ات. حتی با همان موهای پر و ژلناکت و خشک.که توی دست نمی آیند.با آن ریش نصفه نیمه ات.با همه ی شیطنتهایت.پنهان کاریهایت و ترسهایت.دوستت دارم.وقتی پیش من هستی ترمیم میشوم.از چه نمیدانم.اما ریست میشوم.گویی هر 108 دقیقه تو باید دستهایم را در دست بفشاری و در آغوشم بکشی و با هم بنشینیم چای و سیگار مهمان شویم.بعد من تمام میشوم.و بعد از نو ساخته میشوم.دیگری میشوم.رویاهایم نو میشود و خواستنهایم جدید.دوستت داشتنهایم اوج میگیرد و اطمینانم به تو فزونی می یابد.بعد مینشینیم به نوشته های دخترک بیچاره میخندیم...اینجا را ببین....آنجا را....بعد اگر حالم خیلی خوش باشد مثل امروز؛میگویم نترس....برایم اعتراف کن...و تو قیافه ی آدمهای حق به جانب را میگیری و او را رویاپرداز محالهایش میدانی.باور میکنم.تو را باور میکنم.جلوتر از خودم و شعورم.چون دوست دارم تو را باور کنم تا بتوانم لحظه های چای و سیگار و خنده را با "تو" داشته باشم.لحظه هایی که یواشکی به مکانهای هم میخزیم و یواشکی در لحظه های هم شریک میشویم و یواشکی دوستت دارم میگوییم و یواشکی دعوا میکنیم و یواشکی میخندیم و یواشکی غمگین میشویم.یواشکی از همه ی کارهای یواشکی هم خبر داریم و یواشکیهایمان رو به روز رو تر میشود.دوست دارمت وقتی میخواهی از سیاه چال سوال پیچ کردنهایم خلاص شوی...دوست تر دارمت وقتی اعتراف میکنی و من حمایتت میکنم.و خنده هایت...شدید و تلخ.مثل زهرابی پشت عسل پنهان.گمانت نمیبینمشان؟همه ی تلخی اش را میچشم وقتی بلند سر میدهی شان.اما دوستش دارم.دوست دارم صدای قهقهه هایی را که هیچکس مانندش را نمیداند بشنوم.حتی اگر تلخ باشد و به شوری اشک آغشته.دوست دارم گوشم را بگذارم روی گودی سینه ات و صدای کج و کوله ی قلبت را بشنوم.تمام دل نگرانیهایت را بشنوم.دوستت داشته باشم و بگذارم حس کنم نیمی عشق به تو دارم و نیمی عشق به من داری.لذت ببرم از چرخیدنت پای گاز و آشپزخانه و مهمان شدنم به سیب زمینی سوخاری دستپخت عشق نصفه نیمه کاره ام!بعد از هم قول بگیریم یک روزی یک جایی همدیگر را مهمان کنیم.هر کس هر چه دوست داشت.میخواهم ببینم برایم چه رو میکنی؟منتظرم!من منتظرم.حتی آن نور نارنجی آمیحته بر سورمه ای طلایی هم منتظرت است!
میدانم که یادت رفته امروز چه روزی بود...مهم نیست! مهم این است که امروز من تو را داشتم و دستهایت دور شانه هایم حلقه بسته بود.مهم این است که تو امروز اینهمه نزدیک بودی.
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:49 | لینک 

تو مطب نشسته ام و كلافه ام از اينهمه انتظار.زنك وارد ميشود.پف  آلوده و به دنبالش يك دختر بچه سه ساله و پشت سرش مردش.شكمش آنقدر برآمده است كه ميتواند بدون هيچ تكيه گاهي سرش را رويش بگذارد و بخوابد.لجم ميگيرد....از زنها و مردهايي كه تر و تر و پشت سر هم توليد ميكنند فقط.آن هم از نوع بچه.هنوز نگذاشته اند عرق رقص عروسيشان خشك بشود؛عرق زايمان روي تنشان مينشيند.نميتوانم هضمشان كنم.
آنقدرها هم ضد بچه نيستم.يعني لااقل الان نيستم.تا همين چند وقت پيش بودم.يعني اصولن شايد در كل سه يا چهارتا بچه بوده كه خوشم آمده بروم سمتش و در آغوش بگيرمش و نازي و نوازشي.همين.البته يكي از آنها پسر بهمن است كه من جدن اين پسر بچه را دوست دارم از نوع حس مادرانه اش!مخصوصن كه بچه به خودم رفته!ظاهري خيلي شبيهيم!
اما اين روزها كمي قلقلك ميشوم.كمي دلم بچه يمخواهد.كمي دوست دارم كسي باشد كه زياديه عشقم را بپاشم به وجودش.البته كمي ها.مثلن همين ديشب هر چه دكترم اصرار كرد و زير گوشم خواند كه بجنب حالا ديگر وقتش است هم زير بار نرفتم و گفتم جان مادرت سه چهار بسته ياسمين ديگر بنويس بخورم بعد يك فكري ميكنم.
ميدانيد؟عاشقانه ترين جمله اي كه يك مرد (بخصوص هنگام اجراي نقش عشق بازي توي رخ ت خواب)به زبان مي اورد چيست؟نميدانيد؟ "دوست داري از من بچه دار شوي!"
به جان خودم مردي وقتي اين را ميگويد حداقلش اين است كه يك رابطه صك3ي معمولي با شما ندارد.
و بعد من فكر ميكنم با خودم كه آدم اصولن چه وقت بايد بچه دار شود؟اگر پانزده سال پيش از من ميپرسيدي ميگفتم همان مواقعي كه با پسرك همسايه رابطه برقرار كردم و به شدت دلم ميخواست از او كه تنها عشقم بود!عشق جاويدان بچه دار شوم!اما حالا هي ميگويم سه چهار سال بعد...پنج شش سال بعد...و بعد فكر ميكنم اصولن به دنيا اوردن يك بچه كار درستي است؟
سوالم اين است؛آدم بهتر است از معشوقش بچه دار شود يا از همسري كه با او زندگي ميكند؟اينجا كه ميرسد به تمام مادرهاي مجردي كه با عشق بچه دار شده اند؛به كلير سريال لاست حتي؛حسودي ام ميشود.
يك وقتي؛همان هجده سالگي به سرم ميزد بچه را ببرم جايي بزرگش كنم...مثل فيلم فارسيها...اما ميداني من با انهمه خريت چرا اينكار را نكردم و تا پاي از دست دادن جانم براي نابودي اش پيش رفتم و نابودش كردم؟چون آن بچه حاصل عشق نبود.چرا دوست داشتن شديد اما عشق نه.شايد اگر عشق بود خريتهاي زيادي هم همراهش بود.
دلم گاهي گاه گاهي خيلي گاهي غنج ميرود براي يك كله شلغمي مثل بچه كلير توي لاست و مثل این یا این!
به گمانم مي ارزد ادم از معشوقش بچه دار شود وقتي قرار است اينهمه سختي براي بچه بكشد!
و البته دلم ميخواهد از ماني بچه داشته باشم چون ماني بچه هاي باهوش و زيبا و دوست داشتني نصيبم خواهد كرد!تو چه فكر ميكني؟واقع بين باش...ميداني كه خيلي كم خيلي كم پيش مي آيد عشقت و همسرت يكي باشد.بايد خيلي خوش شانس بوده باشي.

اينها را بايد از باران پرسيد كه تازگيها صاحب يك ني ني ناز شده.

 

...................................
پ.ن: امروز با دو تا دختر لوس لوسي رفتيم يك رستوران دنج كه دختر پسرا نشسته بودن داشتن لاو ميتركوندن.روز قشنگي بود.از ديدنشون خوشحال شدم.خوش هم گذشت چون تمام مدت تعريف كرديم و خنديديم بدون اينكه از كسي غيبت كنيم!خوشحالم كه الناز باعث شد من و احسانه كه دو كوچه با هم فاصله داريم بلاخره بعد از چند سال همديگرو ببينيم!احسانه رو دوست داشتم....شخصيت دوست داشتني داره.محكم و راسخ.و البته اين الناز اينقدر خودش رو به موش مردگي زده بود كه ما كم اورديم!شايدم از حرفاي خاله زنكي بيزنسي اقتصادي ما خسته شده بود!تا ساعاتي ديگر عكس اين جلسه ي خوشگل روي وبسايت قرار خواهد گرفت!


نوشته شده توسط آرایه در ساعت 16:39 | لینک  | 

می گفت که با سایه ی خود در جنگم    می خواست که ثابت بکند از سنگم

از سنگم و سنگ ها مرا می فهمند          دلتنگم ، از دوری تو دلتنگم...

می خواست بگوید که... [شب و گریه ی مرد]   می خواست بگوید که... [سکوتی از درد]

گفتند به ما که لال مادرزاد است            آن قاصدکی که باد با خود آورد

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:4 | لینک 

نميخوام كه كار اشتباهي بكنيم...اگه برات مشكلي پيش مياد كه همو ببينيم اين كار رو نكن...من زياد از عكس العمل مردم نميدونم....اگه برات شرايط سختي رو رقم ميزنه بهتره كه نيام...

خيلي خوبه كه اينطور فكر ميكني..اما من ميخوام بياي...

..................................................................................

يك آبجو ميخواي؟براي حمامت؟

ميدونستم كه اون چند دقيقه قبل اينجا بوده....من به جايي كه آب ريخته بود روي بدنش دست ميكشيدم و لذت ميبردم .همه چيز درباره ي اون برام لذت بخش و شهوت انگيز بود.

 

اگه ميخواي ادامه ندم الان بگو...

هيچ كس ازت نميخواد...

......................................................

بهم گفت به خاطر اتفاقاتي كه افتاده معذرت خواهي نميكنه.

........................................................

من رو ببر به بهترين جايي كه تا حالا بودي...

اون كافه سر نبش چطوره؟با صندليهاي قرمز نايلون كشيده...اولين ميز گوشه ي سمت راست پنجره....كنار در نشستيم...قهوه اش بيمزه بود و ما نفهميديم كه شير و شكر نريختيم.

تو باعث شدي داستان خودم رو فراموش كنم

من خيلي خوش شانسم...

من بهش فكر ميكردم و نميدونستم دارم چيكار ميكنم.اون همه چيز رو ميدونست هر احساسي رو كه من كه داشتم...هر چي كه ميخواستم اون ميفهميد...هر چيزي رو كه فكر ميكردم حقيقت داره از بين ميرفت.....من مثل يك زن ديگه عمل ميكردم...انگار بيشتر از خودم بودم

تصميم گرفتيم دور باشيم از مناظر و مردم آشنا...و خاطرات تلخ...گذاشتيم روز تا هر كجا ميخواد ما رو ببره....رفتيم جايي كه منو متقاعد كرد كسي ما رو نه ميبينه نه ميشناسه

before you go

ممكنه كه هيچوقت همديگر رو نبينيم...قبل از اينكه تو بري...دوباره اين لحظه رو شيرين كن.....ما به هم شب بخير نميگيم...تا آخرين لحظه....من دستهامو روي سرم ميذارم....و قلب من اوي اونه...براي تمام چيزهايي كه ميدونيم...اين فقط يك روياست...تا آخرين لحظه

 

 

خوب خوابيدي؟

قهوه؟اميدوارم برات مهم نباشه اما بايد بپرسم...تمام اين دوستات در سرتاسر دنيا چطورين؟فراموششون ميكني؟بعضي از اونها رو دوباره ميبيني؟يا اجازه ميدي به يادت باشنيا بعضي وقتها براشون نامه مينويسي؟چطوري هماهنگش ميكني؟

منظورت چيه؟

من فقط ميخوام شرايط معمولت رو بدونم و بعد شرايط عاديت رو حدس بزنم بدونم كه تكليف چيه همين.

در مورد چي حرف ميزني؟شرايط معمول وجود نداره.فكر ميكني چي باشه؟به من هم بستگي داره؟ تو كسي هستي كه ازدواج كردي و نميخواي همسرت رو ترك كني.

كه چي بشه؟با كسي برم كه همه رو دوست داره اما شخص به خصوصي رو نه؟

من باهات صادق بودم

بله البته بودي

تو هميشه احتياج داري و نميشه از بينش برد

من نميخواستم هيچوقت به تو نيازي داشته باشم.

خب پس چرا ميخوري؟ چرا ميخوابي؟تو كه به هيچي نياز نداري...من تو رو ميشناسم..تنها چيزي كه برات اهميت نداره اينه كه...چه ر ازي تو وجودت هست؟

تمومش كن....

بعد از اينكه تو بري من مجبورم تا پايان عمر همينجا بشينم و ببينم چي پيش مي ياد و البته اگه چيزي پيش بياد و فكر كنم تو با يك خانم ديگه توي يك كشور ديگه آشنا ميشي و از دوستهاي قبليت كه منم جزوشونم ميگي؟

ميخواي كه من الان چي بگم؟

من نيازي ندارم تو چيزي بگي هيچي نيمخوام بگي

من معذرت خواهي نميكنم

هيچكس از تو نميخواد

باشه...من فكر نميكنم كار اشتباهي كردم

تو هيچوقت چيزي احساس نميكني...شما مردا زندگيتونو محدود كرديد به لذات جنسي و يا گوشه نشيني عاشقونه با هر كس ديگه اي هر جا كه حسش كني.در حاليكه بقيه ما بايد ممنون اين لحظه باشيم.برو دور شو...آدم نبايد اينهمه ترسو و تنها باشه...همه حرفات دروغه

من فقط نميخوام به تو نياز داشته باشم

چرا؟

چون من نميتونم تو رو داشته باشم

چون نميتونم تو رو داشته باشم

تو همه ي حرفات دروغه...چه فرقي بين اين دو تا هست؟

نميفهمي؟نميفهمي منو؟من فقط ميخوام حقيقت رو بدونم و حقيقتن اگه ندونم ديوونه ميشم....خب پس لااقل به من بگو اين چه احساسيه كه دارم؟من هيچوقت اينجوري نبودم و نميتونم نشون ندم چه احساسي دارم در حاليكه فردا همه چيز تموم ميشه

من از تو معذرت ميخوام...كه باعث شدم تو فكر كني چيزي كه بينمون بوده يك چيز عادي و معمولي بوده و چيز جديدي نبوده

چي متفاوتش كرده؟

وقتي كه راه ميرم وقتي كه مينويسم وقتي عكس مي اندازم وقتي هر كاري ميكنم فقط به اين فكر ميكنم تنها دليلي كه در موردش فكر ميكنم به به نظر ميرسه من فقط راهم رو اينجا ساختم ...به نظر مياد كه هر كاري كه من توي زندگيم كردم اين بوده كه آخرش به تو برسم...و وقتي فكر ميكنم فردا از اينجا ميرم بدون تو...نذار برم...

خداي من ما داريم چيكار ميكنيم؟

......................................

ماشينت كجاست؟

پشت كوچه

....................................

با من بيا

با من بيا

...........................................

يه آبجو ميخواي؟

تو با من نمياي مگه نه؟

برام مهم نيست كه چندبار فكرش توي ذهنم اومده اما فكر نميكنم كه كار درستي باشه

براي كي؟

براي همه...اون هيچوقت نميتونه از شدت حرف و حديث زندگي كنه... اون هيچوقت نميتونه سرش رو بالا بياره...من اون رو ميشكنم...اون حقش اين نيست...اون هيچكس رو تو كل زندگيش زندگيش آزار نداده...نميتونه از جاش پا شه...خانواده اش صد ساله كه دارن اينجا زندگي ميكنن...اون نميدونه چطوري جاي ديگه زندگي كنه...اگه من برم چي از عشق و اعتماد ميمونه؟

پس ما چي؟

تو مجبوري كه بدوني كه اگه ما بريم به محض دور شدنمون از اينجا همه چيز تغيير ميكنه

آره شايد بهتر بشه

مهم نيست كه چقدر از اينجا دور ميشيم من اين ترس رو با خودم ميارم هر لحظه اي كه كنار هم هستيم من حسش ميكنم و من از عشق نسبت به تو زده ميشم و سپس اين لحظه ها اين روزها اين حادثه ها....حتي اين چند روز...اين روزهاي زيبا تبديل به روزهاي كثيف و آلوده ميشه

فكر ميكني اين اتفاقي كه براي ما افتاد براي همه مي افته؟اين احساسي كه ما به هم داريم؟ما سخت خيلي سخت ميتونيم از هم جدا بشيم....بعضي از مردم تمام زندگيشونو دنبال همچين چيزي ميگردند. اما پيداش نميكنن...بعضيها فكر ميكنن اصلن وجود ندارهميخواي به من بگي كه كار درستيه كه از دستش بديم؟از دستش بديم؟

ما اسير انتخابهايي هستيم كه كرديم...تو نميفهمي...نميبيني...هيچكس نميفهمه كه وقتي زني انتخابي رو ميكنه؛ ازدواج و بچه دار شدن؛ از يه طرف زندگيش شروع ميشه و از طرف ديگه تموم ميشه....تو زندگي جديدي رو شروع ميكني و بايد ثابت باشي و محكم تا بچه هات بتونند رشد كنند و وقتي ميرندغ تموم زندگي تو رو هم با خودشون ميبرن..تو ميخواي حركت كني اما يادت نمياد به چه انگيزه اي چون هيچكس ازت نپرسيده حتي خودت.اما هيچوقت فكر نميكني كه همچين عشقي در همچين موقعيتي هم حتي ممكنه براي تو به وجود بياد...اما حالا داريش... من ميخوام براي هميشه حفظش كنم...اگه بريم...از دستش ميديم...من نميتونم اجازه بدم دو تا زندگي نابود بشه تا يكي آغاز بشه از بين بره...تنها كاري كه ميتونم بكنم اينه كه هر دوشو با هم حفظ كنم..

من ميخوام تو رو به شيوه ي خودم براي هميشه دوست داشته باشم ...تو يه گوشه اي از وجودم حفظت كنم...تو مجبوري به من كمك كني

نبايد همديگرو از دست بديم...نبايد از همديگه دور بشيم...شايد حسش كني شايد نه ... ولي به خاطر اينه كه تو توي اين خونه هستي ....شايد اگه فردا اون برگرده...نظرت عوض بشه...احساست فرق كنه

نميدونم

نگاه كن...من چند روز ديگه اينجا ميمونم

اين كار رو نكن

ما بعدن حرف ميزنيم لازم نيست الان تصميم بگيريم...شايد نظرت عوض بشه....شايد همديگه رو ببينيم و نظرت عوض بشه...

شايد براي تو اينطور باشه....اما من نميتونم...

من فقط يكبار همچين حرفي رو زدم ...قبلن همچين حرفي رو نزده بودم......اما چنين اطميناني فقط يكبار تو زندگي به آدم دست ميده...

 Hmm, he-he
Oh, hey
Doesnt matter (it doesnt matter)
Doesnt matter at all

Doesnt matter what your friends are telling you
Doesnt matter what my familys saying too
It just matters that Im in love with you
It only matters that you love me too

It doesnt matter if they wont accept you
Im accepting of you and the things you do
Just as long as its you
Nobody but you, baby, baby

My love for you, unconditional love too
Gotta get up, get up
Get up, get up, get up and show you that it

Doesnt really matter what the eye is seeing
Cause Im in love with the inner being
And it doesnt really matter what they believe
What matters to me is youre in love with me

Doesnt really matter what the eye is seeing
Cause Im in love with the inner being
And it doesnt really matter what they believe
What matters to me is youre nutty-nutty-nutty for me

(youre so kind)
Just what I asked for, youre so loving and kind
(and youre mine)
And I cant believe youre mine

Doesnt matter if youre feeling insecure
Doesnt matter if youre feeling so unsure
Cause Ill take away the doubt within your heart
And show that my love will never hurt or harm

Doesnt matter what the pain we go through
Doesnt matter if the moneys gone too
Just as long as Im with you
Nobody but you, baby, baby

Youre love for me, unconditional I see
Gotta get up, get up
Get up, get up, get up and show you that it

Doesnt really matter what the eye is seeing
Cause Im in love with the inner being
And it doesnt really matter what they believe
What matters to me is youre in love with me

Doesnt really matter what the eye is seeing
Cause Im in love with the inner being
And it doesnt really matter what they believe
What matters to me is youre nutty-nutty-nutty for me

(youre so kind)
Just what I asked for, youre so loving and kind
(and youre mine)
And I cant believe youre mine

Doesnt matter what they say
Cause you know Im gonna love you anyway
Doesnt matter what they do
Cause my love will always be with you

My love for you unconditional love too
Gotta get up, get up
Get up, get up, get up and show you that
My love is true, and its just for you, uh

Doesnt really matter what the eye is seeing
Cause Im in love with the inner being
And it doesnt really matter what they believe
What matters to me is youre in love with me

Doesnt really matter what the eye is seeing
Cause Im in love with the inner being
And it doesnt really matter what they believe
What matters to me is youre nutty-nutty-nutty for me

Nutty-nutty-nutty my love for you
I cant believe my dreams come true
Ive finally found somebody whose heart is true
And best of all you love me to
And nutty-nutty-nutty my love for you
I cant believe my dreams come true
Ive finally found somebody whose heart is true
And best of all youre nutty-nutty-nutty for me

بعد نوشت:
the bridge of madison county؛ فيلمي كه دو هفته اي رفته روي اعصابم.خيلي قشنگه.متن بالا هم يك قسمتهايي از ديالوگهاي اين فيلم بود.بهتون توصيه ميكنم ديدنش رو اگر تا به حال نديديد.اينجا هم لينك قسمتهايي از فيلم و آهنگها رو براتون گذاشتم.

http://www.imdb.com/title/tt0112579/
http://www.youtube.com/watch?v=VYMePF2CCcQ&NR=1
http://www.youtube.com/watch?v=E1mPsTp8jno

http://www.facebook.com/video/video.php?oid=12567015515&v=45075686636

http://www.youtube.com/watch?v=VYMePF2CCcQ
http://www.rhapsody.com/album/the-bridges-of-madison-county-ost/ill-close-my-eyes/lyrics.html
http://www.rhapsody.com/album/the-bridges-of-madison-county-ost
http://mp3.rhapsody.com/album/the-bridges-of-madison-county-ost/doe-eyes-love-theme-from-the-bridges-of-madison-county
http://www.sing365.com/music/lyric.nsf/Doesn%27t-Really-Matter-lyrics-Janet-

Jackson/07BF6D35ED4D16CF48256916000618A6

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 16:45 | لینک  | 

باز هم بعدتر نوشت: بهمن باشه و بهمن و برف و بهمن....نمیشه که نمیشه که....دیوانگیست بشینم اینجا پست بنویسم...پیش عزیزانم بودم ...هستم...همین.

آره این آهنگیه که بهمن خان دو هفته است فرستاده ما رو داده به ف .اک فنا...!

http://www.sepehr.biz/music/2008/november/hami-boghz-yademanbash/Hami%20-%20Boghz.mp3



شبها که بغض مي کني دنيا سکوت مي کنه
زمان به صفر مي رسه زمين سقوط مي کنه
شبها که بغض مي کني به مرز مرگ مي رسم
به گريه کوچ مي کنم ببين چقدر بي کسم
دريايي از آرامشي من طرحي از خروش رود
زيباترين شعر جهان چشماي غمگين تو بود
ما از کدوم ساعت شب درگير اين تولديم
که دير به هم رسيديم و بي وقفه شکل هم شديم
تو که به غنچه کردن گلاي باغچه دلخوشی

از عمق خاکستر شب چگونه شعله مي کشي
فرصت بده گريه کنم که بي نهايت عاشقم
فکر گريز از شب و توفان اين دقايقم
بگو کجاي زندگيم گم شده بودي عشق من
که خاطرات من همه در تو خلاصه مي شدن

شبها که بغض مي کني دنيا سکوت مي کنه
زمان به صفر مي رسه زمين سقوط مي کنه
شبها که بغض مي کني به مرز مرگ مي رسم
به گريه کوچ مي کنم ببين چقدر بي کسم

بعد نوشت: چیه؟ چرا میزنین؟ خب تقصیر خودتونه اطلاعات غلط میدین دیگه! هی من میگم میشینه یا نمیشینه احسانه خانم میاد میگه عمرن! اینم نتیجه اش که من بعد از کار برم ورزش وقتی بیام بیرون ببینم همه ی شنا و نمکا خالی شده توی جاده ها و آی موندم! آی گیر کردم! آی یخ زدم!حالا منم خیس عرق و تیلیک تیلیک میلرزم!کلی هم آدم خیر اومدن برسوننم.ای تو روح این طرح ترافیک کنن.نتیجه اینکه ساعت ۱۰:۳۰ توسط مینی بوس شهرداری از ماشینا پیاده شدیم و به مقصد رسونده شدیم! خوب بود با جرثقیل حملمون نکردن.بعدشم اینقدر خسته بودم که روی مبل خوابم برد و در حالیکه مانی منو با خاک انداز جمع میکرد ببره روی تخت بریزه...یک دستم به سمت کامپیوتر اشاره میکرد و با چشای بسته میگفتم نه....من باید...باید....قول دادم....باید...خُر خر خر!حالا هم چیزی نشده! میرم خریدامو میکنم باید کادو تولد بگیرم بعدش میام! با فراغ بال با شیر داغ و کیک خوشمزه مینویسم! اصلن هم سر کار تشریف ندارید!ما بیشتر از ایناشم میتونیم!!!خلاصه نفس کش!

به سبك حاج رضا مرحوم الدوله 53:

اول:رضا جون جون هر كي دوست داري اگه در جواب اس ام اس هاي زيبام اس ام اسي نداشتي؛جون روح جدت اون اس ام اس مرديكه اسهال بوده ريسك كرده و گو...ده... رو نفرست!!!

دوم:دو هفته است يك باروني درون پشم ياسي بسيار زيبا و فشن(از اونا كه پايينش چين داره و جمع ميشه تو!!)خريدم از حراجي به قيمت 50 تومن و با عشق خريد خوشگلي كه كردم و 100 تومن سود!!! دارم با اشتياق و به اميد ذره اي برف و بارون ميپوشمش و هوا آفتابيه و گرم!...اما انگار هوا با من لجه....امروز كه اونو نپوشيدم و دلمو زد و خسته شدم ازش....بايد اينجور برف بياد؟كه هم خودم يخ بزنم خيس شم هم ك. ونم بسوزه؟آي هوا چرا با من لجي آخه؟

سوم: وقتي كه بهمن بود و بهمن بود؛اينطور مواقع....ميومد دنبالم برام چتر و پالتو و باروني مياورد...يا پياده يا سواره....نهايتش يك آژانس ميفرستاد دنبالم

چهارم: امسال سه جفت دستكش به دستكش هام اضافه شد:يكي دستكش پشمي خيلي قشنگي كه آبي آسمونيه و ست با كلاه و شالشه.هديه ي بهمن به مناسبت زمستون!دومي دستكش چرمي مشكي كه خيلي با بوي چرمش حال ميكنم و گويا چرم گوزنه چون چهل تومن تو پاچه ام كردند.سوم يك جفت ازين دستكشهاي چرم سفيد به عشق اون پالتوي بنفشي كه خريدم!اونوقت من موندم چرا هميشه نوك انگشتام بايد يخ بزنه و يادم بره و تنبلي كنم بپوشم؟

پنجم: ديروز رفتيم شيرين فروشي هي جلوي كيكها و شيريني خامه اي ها رژه رفتيم هي اينو ميخوايم واي اين چه خوشگله واي اين چه نازه...اوخي اينو ببين...اينا به نظر خوشمزه ميان...اون به نظر شيك تره راه انداختيم و  بيچاره فروشنده هه آب از لب و لوچه اش راه افتاده بود ما الان يك وانت شيريني و كيك ميخريم ازش! اما وقتي شنيد آقا!!! دو تا نون خامه اي بده! وا رفت! نميدونم چرا حس كردم ميخواد با ملاقه بكوبه تو سرمون؟!

ششم:پست قبل يادتون نره تو حال و هواش باشيد امروز ميگم چي به چيه.

هفتم: ميخواستم بگم به نظرتون اين برف بلاخره ميشينه يا نميشينه؟كجاش مهم نيست اما معمولن ميگن روي بالا شهري ها ميشينه!درسته؟

هشتم: امروز به زن برادر شوهر مان گفتيم: ميگن دكترا خوب ميكنن درسته؟آخه همكارم ميگه دكتر فلاني منو خوب كرد!

.........................

بعد نوشت:

اي تو روح هر چي پروژه نت و بهره وري سازماني! اي تو روح تعميرات و نگهداري و تو روح تايم تيبل.....

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 9:51 | لینک  | 

..............................................................
درست ميگن كه 13 نحثه؟

جواب كامنتهاي پست قبلتو رو هم دادم.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 9:59 | لینک  | 

اگه همين الان 100 ميليون بهت بدن؛ فارغ از تخصصت چه بيزنسي راه مي اندازي؟

...............................................................
بعد نوشت:عزیزان من ازتون مشورت خواستم میخوام یه کار و بار راه بندازم دو قرون ازش دربیارم برو مسافرت چیه دیگه؟؟!! به نحوی دارم ایده میدزدم! یاریم کنید دیگه!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 18:6 | لینک  | 

هميشه فکر ميکني يک نفر مي آيد؛خيلي وقتها دوست داري خواب ببيني يک نفر مي آيد؛و خيلي وقتها علاقه عجيبي به پراندن پلک راست چشمت داري.حتي لحظاتي که روزمرگي زندگي در لفافه پر مهرش ميگيرتت؛يک عطر؛يک صدا يک لحن؛يک کلمه ميگرد ميبرتت؛کشان کشان؛حتي دوان دوان؛بي آنکه خود بداني کي با چه سرعت به اينجا رسيدي؟مرور ميکني؛برميگردي؛برميگردي و برميگردي؛توي اتاقت نشسته بودي که موباليت زنگ خورده و يک شماره ناآشنا؛برميداري و صدايي ناآشناتر ميشنوي؛بس غريبه؛گويي اشتباهي رخ داده و جز اين نميتواند که باشد و لحظه خواهش ميکنم گفتنت؛ پس زمينه اين هوا و اين صدا؛صداي بلند شدن هواپيما؛رهايت نميکند و تو پنج دقيقه اي ميشود که گوشي توي دستت ماسيده و نگاهت به چهارچوب در؛روي ورقه کاغذي که موقع آمدن به اتاق از دستت افتاده و چقدر دنبالش گشته بودي؛خشکيده.آن روز خيلي درگير کار بودي و نفهميدي کي عصر شد و کي بايد بروي و کي بليطهاي رزرو شده به دستت رسيد و کي پول پيک را پرداحت کردي و حال از آنهمه کار انجام شده سه ساعتي گذشته و بعد چند ساعتي ديگر ميگذرد و ساکي که بسته اي و دلهره شيريني و عجيب و غريبي که به دل داري و قليان احساساتي که نميداني از کجا هي ميجوشد و چشمه مصدرش کجاست؟و تو هي پر ميشوي؛هي رو مي آيي؛هي بالا ميروي؛هي روي زمين بند نيستي.
آن روز خودت نبودي...چرا خودت بودي در قالب يک دختر بيست ساله هيجان زده.چقدر دلت نميخواست هواپيما به زمين بنشيند و چقدر ميخواستي اين سفر طولاني تر از آني که هست باشد.دلت ميخواست تو باشي و آنهمه لذت سکرآور و آن دستها و آنهمه گرمي و حرارت .ميخواستي تا آخر دنيا روي همان دو تا صندلي باشيد و جهان بچرخد و بچرخد و بچرخد و چه فرقي ميکرد؟تو و او که از دنيا بي خبر بوديد.به تمام معناي کلمه توي آسمانها بوديد.ميخواستي تا آخر دنيا تو باشي و دستهايت توي دستهايش باشد و  نگاهش ناز و نوازش بي پاياني را مدام به چشمهايت بريزد.ميخواستي تو باشي و زمزمه هايش زير گوشت بهترين آواهاي هستي را مرورت کند.(اين روزها همه تپش نگاه ميکنند شما چطور؟!)دلت يک آغوش گرم و يک خلوت دنج ميخواست و داشتند ميدادندت. اگر چه آغوش نبود؛اما کنار بود و اگر چه بوس نبود اما نوازش گونه هاي دستانش بود و اگر چه خلوت نبود و دويست و چهل نفر ديگر آن موقع شب توي آن آسمان زيباي مشکي پر ستاره و پولکي شريک اين تنها و تنها و تنها خاطره دلخواهت از تنها و تنها و تنها عشق زندگيت بودند؛اما تو خوش بودي.رها بودي.آزاد و دلشاد.توي آسمانها سير ميکردي و نه خيال بود اين و نه رويا. تا لحظه اي که چرخها به زمين رسيد و تو را کندند و جداکردند از اينهمه لذتي که بي پايان مي پنداشتي اش. از آنهمه مستي چه ماند جز تلخي خاطره هايش.حتي مرور کمرنگ خاطره آن نگاه ممتدي که دلت نمي آمدش بگيري اش از چشمانش هم ديگر تسلايت نيست.آن نگاه ممتد و شيرين.آن نگاه گرم و رونده که ميرفت تا مغز استخوانت ميسوزاند و هزار حرف نگفته دل را بر ملا ميکرد.حتي نبش قبر آن نگاه هم ديگر دلت را نميلرزاند.اينقدر خاکستر و خاکستر و خاکستر روي آن چشمها دادي که ديگر آتشش نگيرانتت...به اينجا که ميرسم اشکم مي آيد...هميشه تا همينجايش بيشتر نميتوانم بروم...توي همه روياهاي قبل از خواب شبانه امبه اينجايش که ميرسم استپ ميخورم.به اينجا که ميرسم گو کم مي آورم.


پ.ن:.....مال پارسالها بود...خیلی وقتها هم عطرش می آید و خودش نه......و تو فقط توهم میزنی... اینجانوشتمش...

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:48 | لینک  | 

شاید وقتش بود بنشینیم پشت یک میز و به چشمهای هم زل بزنیم و حرفهایی که اینهمه وقت از دورها و ندیده برای هم گفته بودیم دیده بگوئیم...شاید واقعن وقتش بود....مرسی از گل سرخ زیبایی که دادی دستم و خاراش رفت تو دست و بالم!یکبار دیگر هم برای تولد یکی دیگر همین هدیه را دادمش....دیدارم!خودخواهم نه؟خب باشم!این مگر دوست داشتنی ترین و لج آور ترین خصوصیت آرایه نیست؟اصولن از آرایه بدون خودشیفتگی و بیرون ریختن لوس بازیهایش چه می ماند؟شباهتهایمان....سلیقه مان و همه و همه چیزهای جالب را از دست میدادم اگر باز هم در برابر دیدارت مقاومت میکردم...متاسفم از اینکه باز من به حال مرگ افتادم و آخر مهمانی را تقریبن کوفت کردم...میبخشی که مجبور شدی جنازه ی روی پا بند نشده ی من را تا در شرکت برسانی...میبخشی وسط حرفهایت شرشر عرق ریختم و داغ شدم و نفسم بالا نیامد...میبخشی که نتوانستم حتی برای ساعاتی خودم را از این ریغویی که هستم منفک کنم و تو فهمیدی حقیقتن این آرایه چقدر زپرتی است....و مرسی بابت پیگیریت برای بیماری ام...الان خوب که نه؛ اما بهترم!

.........................................................

پ.ن:ببین.....تقصیر من نیست....زیادی کمکت کردم...زیادی به تو فرصت دادم...زیادی خواستم کوتاه بیایم...اما نمیتوانم اصلن نمیتوانم یک مرد دروغگوی هرزه را حتی برای دوستی تحمل کنم.مرد خودخواهی که فقط به منافع خودش بیندیشد و بس.برو با دروغهایت و آدمهای چیپ اطرافت خوش بگذران که حیف دقیقه ای از وقت من که صرف تو شود.

پ.ن:پدربزرگ همیشه میگوید اگر میخواهی لگد بخوری لااقل لگد اسب بخور نه لگد قاطر یا خر.برایت متاسفم که تو اینگونه ای.اما من نمیخواهم اینگونه باشم.شاید لیاقت تو دیوانه ایست که اراجیف خنده دار توی گوشت زمزمه میکند و رویاهایش ساده و دست نیافتنی اند و خودش را پهن میکند توی سفره ای که تو دمی کنارش بیاسایی....بروی پهن شوی وسط خانه و یک بالش بگذاری زیر سرت و به علایقت!!! بپردازی.

پ.ن:اين روزا حس مي کنم هيچ کلمه اي نمي تونه حسايي رو که دارم؛توصيف کنه!فقط مي دونم که از اينکه با موضوعات کوچيک تمام روابط آدما بهم مي ريزه؛ شاکي هستم!

پ.ن:همه چيز ساکت و آرام دارد اتفاق مي افتد؛بهتر است زياد حرف نزنم!!

پ.ن:ببینم یعنی تو الان به من کتاب معرفی کردی بلاخره؟ای تو روحت دیر میشه زود بگو دیر میرسه دستش....آقا یکی بیاد یه ادبیات معاصر از سال ۸۵ به اینور معرفی کنه که ارزش خوندن داشته باشه...یکی بیاد منو ببره شهر کتاب....نزدیک است...!

..............................................................

پ.ن:بلاخره این پازل کوفتی را به یک جاهایی رساندم!


نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:18 | لینک  | 

... midooni...
 ye vaghtai, shaba ke tanha mishamo hamsaram mire lala,..
 shisheye viskio mizanam zire baghal,.. hedfon too goosh .. seda molayem.. moosighi light.. viski 20 ..
 barhao barha shode ke bad az ye koli sokoone fekri, yeho noghteye shorooe fekram mishe ye sahne az filme TITANIC 
kodoom sahne ?
" va az mioone cheshmash mire be javooniash"

 


پ.ن:دلم هری میریزه پایین....کی فکر میکردم یکبار دیگه یک مدل از این مدلای اینجوری حرفای بهمن رو بشنوم...

پ.ن:رفتم تندیس و قائم و میلاد نور و ونک و تیراژه خودمو خفه کردم...به نظرم هیچ سالی مثل امسال حراج به این مفتکی نبوده...یک پالتوی چرم نشون کرده بودم که چهارصد تومن بود اولای فصل...وسطای فصل رسیده بود به سیصد و ده ....هفته ی پیش شده بود دویست و پنجاه و آخر هفته که رفتم بخرمش شده بود ۱۵۰ تومن...مفت!اما یک ک.ونی ازم سوخت! سایز منو تموم کرده بود! ای تف به این حراجی که آدمو به طمع میندازه...نمیخوام....من پالتوی چرم بنفش میخواااااااام.

پ.ن:اگه میخواین برید خرید الان دقیقن وقتشه...بوتهایی که ۲۸۰ بود الان ۱۰۰ التماست میکنن.بلاخره نمردیم و ما هم برای فروشنده های لباس و پوشاک و کفش و کیف افه اومدیم!خلاصه گفته باشم اگه تا تابستون با من کسی قرار گذاشت وبا بوت و پالتو ظاهر شدم بدونید که همه ی پلام رفته بابت لباس حراجی زمستونی و بلاخره اینا رو باید پوشید دیگه! سال دیگه کی زنده کی مرده!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:10 | لینک  | 

بعدتربعدتر نوشت: لينك آخر پست اشتباه بود دوباره گذاتمش.

به تو پناه می برم که مبادا چیزی را که به آن آگاهی ندارم از تو بخواهم (آیه 47 سوره هود)

تب بود يا سرما....داغي يا سردي...هرم بود يا خراشه ي برف....عشق بود يا اميد....اجبار بود يا دلخواسته....عقل بود يا احساس...معجزه بود يا نفرين....بكر بود يا راه شخم زده....صاف بود يا ناهموار...درد بود يا خوشي....انتظار بود يا دلواپسي...خوب بود يا بدي....ترس بود يا اطمينان...كوري بود يا بينايي...رهايي بود يا دربندي....اشتياق بود يا اكراه....بوسه بود يا خداحافظي....آغوش بود  يا كوره ي داغ خورشيد...نگاه بود يا وداع....گناه بود يا گناه؟


-مشكلت چيه؟
-مدتيه قطع شده.پريود نميشم.
-شوهر داري؟
-نه.
-با كسي رابطه داشتي؟
-نه.
-برات پروژسترون مينويسم بزن اگه نشد يكي دو هفته ديگه بيا...

ساده انگارانه؛كودكانه؛ و ناآگاهانه پروژسترونها رو ميبرم بهم تزريق كنن.روغني و دردناك.اما اتفاقي نمي افته.يعني نبايد انتظار مي داشتم كه بيفته.با اون سرگيجه ي چهار ماه قبل و تهوع نصفه نيمه و دل دل كردنهاي توي دلم؛همه چيز معلوم بود.

-زدم....نشدم.
-مطمئني با كسي رابطه نداشتي؟
-نه! نداشتم....اما...
-اما چي؟
-چند وقت قبل حالم بد شد توي تاكسي....بيهوش شدم....بعد راننده منو رسونده بود بيمارستان...رفته بود....نميدونم چه اتفاقي افتاده بود.
-بعد كه به هوش اومدي لباس زيرت خيس بود؟
-نه...يادم نيست....نميدونم...
-بيا بخواب معاينه ات كنم.
معمولن دخترها از اولين بار معاينه شدن از شدت خجالت آب ميشن و من بابت چه چيزي هم داشتم معاينه ميشدم...
-سالمي...دست نخورده است...كاملن عادي.
-برات تست HCG مينويسم.
-چي هست؟
-تست بارداري.

-اسمتون؟...-نگار....-چند سالته؟ -....18....شما رو جايي نديدم؟-...نه...

سرده....سرده درست مثل امروز...سوز مياد....نوك انگشتهام با اينكه توي دستكشه يخ زده...پالتوي كوتاه چهارخانه ي قرمز با رگه هاي مشكي محو رو بيشتر به خودم ميپيچم و سرم رو توي شال سفيد فرو ميبرم...از توي كلي برفاب ميگذرم و يكجا سر ميخورم و گل و يخ آب شده ميره توي نيم بوتهام.زود خودم رو ميرسونم سردر آزمايشگاه و بلافاصله ميچپم اون تو.ميلرزم...رنگم پريده....دهانم خشك شده...جواب رو ميذاره روي ميز...بر ميدارم...هر چي نگاه ميكنم چيزي نميفهمم...ميترسم حتي بپرسم...موقع بيرون رفتن همكار مامان رو ميبينم...آزمايش تو دستمه...نگاش ميكنه و ميگه خدا بد نده....ميگم مال من نيست مال دوستمه....وقت نداشت من براش گرفتم....پرستاري كه همين دو روز پيش از من خون گرفته بود چپ چپ نگاهم ميكنه...همكار مامان سرشو مياره توي برگه ميگه اي واي....مثبته....ني ني داره؟لبخند يخي ميزنم ...سرم گيج ميره...ضعف ميكنم...جنازه ي خودم رو به زور از آزمايشگاه ميكشم بيرون و به اولين كيوسك تلفن ميرسم...دوزاري رو مي اندازم و دو تا بوق كه ميخوره صداي زنونه اي ميپيچه توي گوشي...به عادت هميشه قطع ميكنم...تا كيوسك بعدي يك ربع فاصله است...پياده...با كفشهاي خيس و پاهاي يخ زده ميرم...شايد تلو تلو هم ميخورم...شايد موهامم لاخ لاخ و شلخته پاشيده توي صورتم و ناي كنار زدنش رو هم ندارم....دوزاري رو مي اندازم...باز هم بوق و اينبار صداي مردي ميپيچه توي گوشي...رسيدم خونه....پاهام يخ زده...مامان شير داغ بهم ميده...تبم بالاست...از كنار بخاري بلند ميشم ميرم توي اتاقم...نميدونم چه مدته زير پتو بودم... چشم كه باز ميكنم سنگيني يك پتوي اضافه رو روي خودم احساس ميكنم و چشمم به بخار سوپي كه روي ميزمه مي افته...با يك برش نارنج...چهار ساعته خوابيدم.از داغي تب خبري نيست....آرامش عجيبي دارم كه ياد ساعاتي پيش مثل پتك خردش ميكنه...زنگ ميزنم گوشي رو برميداره....پر از دلشوره و نگراني... ميگه چي شد؟ميگم نميدونم ولي يك جاييش نوشته: positive... سرم دوباره گيج ميره...

-ميدوني الان چهار ماه و انديست كه بارداري؟
-نه....
-هيچ حالت تهوعي...حال بدي...علامتي...چيزي نديدي؟
نه فقط از قورمه سبزي بدم ميومد...
.
.
-چرا اينقدر ليمو ميريزي توي قورمه سبزي؟مگه نميدوني من از ليمو بدم مياد؟....اه....چرا هفته اي هشت روز اين غذا رو ميپزي؟....چرا اين برنجها بوي برنج ميده؟
-مادر اين همونيه كه هميشه ميپزم و لا اشتها ميخوري...تو چت شده؟
-چرا تو وقتي پريود ميشي اينقدر بوي گند ميدي؟ميشه اين عطرتو نزني؟دارم بالا ميارم...ميشه آبها رو توي اين بطري نريزي؟
-تو چته؟خيلي بي ملاحظه شدي....من كي بو ميدادم؟اين همون عطريه كه براي تولدم خريدي...

تمامش همين بود...همين بد قلقيهاي كوچولو...تمام مدت هم فقط يكبار حالم به هم خورد...اونم همون سه ماه پيش...يك كوچولو سرم گيج رفت...و ديگه هيچ...
-وزنت اضافه نشده؟
-زياد نه...دو كيلو...
وقتي رفتم خياط هميشگيمون برامون پيرهن شب بدوزه؛گفت چرا دور شكمت زياد شده؟بعدها كه اون لباس رو ميپوشيدم يك جاشكمي اضافي داشت.انگار كن گيلاس قورت داده بودم!
-بيا بخواب روي تخت...صداي قلبشه...ميشنوي؟
-بوم...بام....بوم...بام....بوم...
-........
-ميخوام كمكت كنم اما نميشه....بايد دنياش ياري...هيچ جاي دنيا جنين سه ماه به بالا رو سقط نميكنن...
-برگه بنويس برم بيمارستان...تو رو خدا...
-نه....بيمارستان هم تازه اگه خلاف نياشه هم نميكنن....يا زايمان بايد بكني اگه بچه مرده باشه...يا سزارين...
-يعني هيچي؟
-دلش به حالم سوخت....از اونهمه استيصال...گفت فقط...
-فقط چي؟

از من داغون تر اون بود.تا عصبي ميشد بالا مي اورد....آورهاي پشت سر همش ديگه براش هيچ نايي نذاشته بود...ماشين رو برداشتيم دو تا دوست صميمي و من و اون هم با اتوبوس...يكي از اين مطبهاي درب و داغون...روي موزائيكاش چرك سياه نشسته بود....پله هاي باريك و بلندي داشت....معاينه ام كرد...با دست فشار زيادي روي شكمم آورد...ناگهاني...نفسم بند اومد...
-چند وقته؟
-فكر ميكنم دو ماه و نيم...
-؟اين خيلي درشته...حداقل چهار ماه...
-خب؟
-كار من نيست...
-خواهش ميكنم...گفتند اگه كسي بتونه فقط تويي....
-كار شما خلاف اندر خلافه...
-التماس...خواهش...درد...ضجه...ناله....آخرش هم تهديد كردم در هر حال من ميميرم.
-باشه.امضا بدين اگه اتفاقي افتاد به من ربطي نداره....من فقط دستكاري ميكنم بتوني بري بيمارستان...بقيه اش با خودتون...

يك ساعت و چهل و پنج دقيقه سپري شده بود...به ترس هميشگيم از آمپول فكر ميكردم...و اينكه ساعتي قبل 10 تا آمپول به حساسترين جاهاي بدنم و به جنين توي شكمم زده بود...هر بار آمپول ميزد بهش يك تكون بد ميخورد...براي اولين بار بود كه حسش كردم...ناله هاي بي نايم ديگه تواني برام نگذاشته بود...اينقدر درد كشيده بودم كه ناي ناله نمونده بود برام....هر بار چيزي مثل پمپ فضاي درونم رو از باد پر ميكرد و بعد تكه هايي با قيچي بريده ميشد و توي سطلي كه تا نيمه زير پام از خون مملو بود سقوط ميكرد...توي اتاق انتظار اون از ندونستن و صداي ناله يمن چي ميكشيد؟ و اون زمان يك ربعي كه اينقدر طولاني شده بود؟

-ديگه نميتونم....نشست روي صندلي و سرش رو روي زانوهاش خم كرد و سرش رو ميون دستهاش گرفت و دستهاي خونيش روي موهاش كشيده شد و گفت به عمرم چنين عمل سختي نداشتم...نميتونم...بهم دروغ گفتي...اين نزديك پنج ماهشه...استخون داره...اس
-خواهش ميكنم...اينطور رهام نكن....تمومش كن...هر اتفاقي كه ميفته....تمومش كن....من بهت ايمان دارم...
دستهاش ميلرزيد و ناتوان بود...انگار ته خط بوديم....
-بقيه اش رو برو بيمارستان...
-نه...تو كه شرايط ما رو ميدوني...خواهش ميكنم...تمومش كن...
-ميميري دختر...مي ميري....متوجهي؟ميميري...تعجبم تا الان چطور زنده اي؟چطور حرف ميزني؟نكنه مردي؟...
-نه....من درد ميكشم...پس نمردم...تمومش كن....خواهش ميكنم...

آلوچه رو توي مشتم گرفته بودم و ميخوردم...تكونهاي ماشين اذيتم ميكرد اما اين در برابر دردهايي كه كشيده بودم هيچ بود...چند ساعتي از زماني كه بايد ميرفتم خونه ديرتر شده بود و اون و دوستان ما رو تا سر كوچه اسكورت كردند و من مشت مشت داروهامو توي كيفم مخفي كردم و رفتم خونه.قرمزي آلوچه قرمزي ته سطل فلزي رو يادم آورد...
تشتك رو گرفت جلوي چشمم....يك تكه گوشت لخم صورتي برداشت...لاي دو تا انگشتش لمسش كرد و گفت ببين...انگشتاي دستاشه...جوونه زده بود...يك تكه بيضي پاره پاره مثل توپهاي پلاستيكي چند لايه ي بچه گيمون رو بر داشت.....كف دستش برگردوند....گفت ببين:....چه چشماي قشنگي داره....طرح صورتشو ببين...چه خوشگله...چه پسر خوشگليه....چقدر هيكلي و ورزشكاره....حيف بود...و اشك توي چشماش ميشينه...
عق ميزنم...چيزي توي معده ام نيست و روده هامو بالا ميخوام بيارم.چرا...آلوچه ها...ترشك آلبالو...يك توده ي قرمز رنگ ميريزه روي سفيدي سراميك سينك دستشويي...يك سطل فلزي پر از مايعات و محتويات قرمز گوشت و خون خالي ميشه توي چاه توالت...همه خوشگلي خالي ميشه توي فاضلاب....همه ي جوونه ها به گه ميشينه...طرح اون صورت توي چشامه...چشاي قلمبه ي بسته...لبهاي برجسته و بيني كوچولوي صورتي...

دوازده سال پيش درست همين ساعت...يك معجزه اتفاق افتاد.من از اون عمل سخت و دشوار و دهشتناك جون سالم به در بردم بدون كوچكترين عوارضي... و درست در همون لحظه دوازده سال بعد اينجام و پشت ميز نشستم و به جاي جديد وارد شدم.شايد اين هم يك معجزه ي ديگر در زندگي ام باشد يا لااقل يك نقطه ي عطف صعودي كه به جاهاي خوب خوب بكشاندم....شايد اين يك شروع دوباره است كه به يك خوب منجر شود....شايد خدا جاي آن طرح صورت حوشگلي كه از من گرفت دارد يك جايزه ي خوب ميدهد.
پس سعي ميكنم اين محيط غريبه را دوست داشته باشم.



بعد نوشت:امشب میشود دوازده سال و دو روز که من زن شده ام.فردا برایت مینویسم چگونه.
امشب با مانی رفتیم کله پاچه خوردیم و پشت بندش چای و بعد هم آمدیم سیگار و تحریمم را گذاشتم کنار...و جای دیشب را خالی کردیم که یکی روی مبل و آن یکی روی صندلی روم آفیس خوابش برد و با هم قهر بودیم تا همین هشت شبی که آمد و در را که باز کرد نتوانستیم برای هم شکل آدمهای احمقی را که سر هیچ و پوچ با هم قهر میکنند در بیاوریم و یک لبخند کافی بود تا قهر یک روز و نیمه مان تمام شود.


آهان....ماجرای من بود.خیلی دهشتناکتر....خیلی روتوش کرده ام . کلی سانسور.....ماجرا به این سادگیها هم نبود...اما تصمیم گرفتم کامل برایت بازگو کنم.

آهای!اینها را تا به حال اینطور کامل برای احدی تعریف نکرده ام...بعد تو میبینی من چه ماجراجویی بوده ام و این دنیا چقدر لجن است اینقدر که اگر یک آدم دیگر اضافه اش کنی جنایت کرده ای.

آهای خدا.....این روزها بیشتر از هر روزی هر وقتی هر ثانیه و هر لحظه ای به حمایتت نیاز دارم....لطفن من را روی دستهایت بگیر....بگذار خودم را روی بازوانت رها کنم و بدانم که نمی افتم....مثل آن وقتها که پدر دستانم را میگرفت و میچرخاندم دور خودش....

میدانی؟....نه.....گفتنش بیهوده است اینکه با تمام وجودم دارم حضور یک غریبه ی منفور را بو میکشم...مثل سگ....و وای به روزت اگر چنین باشد...ببین....هم تهدید میکنم...هم اجبار و هم زور....میدانی جای جایش برسد حتی خواهمت کشت.با تو هم هستم غریبه ی منفور.من با دروغ هیچ میانه ی خوبی ندارم.دروغگو ضعیف است؛آدم ضعیف نفرت انگیز است همانقدر که آدم دمدمی مزاج و هرزه  می تواند باشد.یادت باشد من فقط با یک "مرد"پای میز قمار میشینم.فقط میخواهم بدانم لحظه ای به من؛احساس من؛شخصیت من و دوستی من و خودت؛فکر کردی وقتی توی ماشین هر هر نشستی با آنها خندیدی؟آن هم به ریش من؟


بعدتر نوشت : يادم رفته بود كه نوشته بودم...برويد همه اش را اينجا بخوانيد....فقط يك چيز را ننوشته بودم....دكتري كه عمل را براي من انجام داد آن هم توي يك شهر ديگر؛همكلاسي پدر ماني بود و همان اول ماني را از شباهت بسيار زياد به پدرش شناخت و موفع عمل گفت فاميل اين آقا فلاني است فكر نكن گولم زديد اما به خاطر دوستي چندين ساله ام با همكلاسي ام هم كه شده نجاتت ميدهم...نترس....اما اين پسر تو را نخواهد گرفت...هر وقت خواستي بيا برايت ترميمش كنم...

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:45 | لینک  | 

1-با وارد شدن به بخش سه سریال لاست؛انگار که کاملن فضا عوض میشه.دلچسب نیست و حداقل تو اولین قسمتهاش جذبت نمیکنه.گو اینکه من سر زیاد تخیلی بودن ماجرا ها هم گیر هستم و هی نق میزنم که چرا؟چرا؟چرا؟یکی از چراهام اینه:چطور توی اینهمه آدم چند تا نقش اینقدر برجسته میشن و بقیه فقط سیاهی لشکرن؟کارگردان یادش رفته بقیه هم آدمن و میتونن روابط انسانی با سایر آدمهای بلد شده ی اون سریال داشته باشن؟انگار یک مشت گوسفند برای خالی نبودن جزیره ریخته بین شخصیتهای اصلی.از همه بدتر این سیاهی لشکران که توی هر قسمت عوض هم میشن!آدمای متفاوت توی قسمتهای متفاوت!دقت کردید؟
چرای بعدی:مگه دنیا خلاصه شده توی همین آدمها؟این برخورد آدمها که همشون توی دنیای به این بزرگی با هم در تماس بودن با بیل میریزه تو کله ات که :"دنیا خیلی کوچیکه".و این بعضی جاها مشمئز کننده است.
چرای بعد:کنجکاوی این آدما چیزی در حد صفر هستش.یعنی خیلی چیز برای کشف شدن هست و اینا بی تفاوت ازش میگذرن.انگار کارگردان داره بهشون میگه از کنار این و این و این ساده بگذر.اینشم خیلی غیر طبیعیه.مثلن کشف هر کدوم از دریچه ها که بی تفاوت و عادی ازش رد میشن.من بودم تا همه ی دیواراشو سوراخ نمیکردم ازشون نمیگذشتم!

پ.ن:از لاست میگفتم:این آزادی رو دوست دارم....آزادی که میتونی هر جور دوست داری زندگی کنی رو...انگار رسیدی به اون American dream یا همون مدینه فاضله.همه چیز مهیا برای زندگی واقعی.برای انسان بودن بدون هیچ دغدغه ای.و اما دیگران....دقت کردید؟دیگران همیشه برای دیگران دیگران هستند.فهمیدید چی شد؟دیگران میتونند گاهی گناهکار باشن گاهی بیگناه....نسبت به بعضی دیگران دیگران بی گناه و به بعضی دیگران دیگران گناهکار...یکی از دلایلی که جذبت میکنه اینه که هر کسی میتونه با یکی از شخصیتها همذات پنداری کنه...باهاش همراه بشه و به مکاشفه بپردازه....توی همون موقعیتها قرار بگیره و مجبور به تصمیم بشه....اگه میخواهید بدونید به چه شخصیتی توی سریال لاست نزدیک هستید این تست رو بدید.اگه گفتید من به کی نزدیکتر بودم؟
اين هم
اطلاعات بيشتري از اين مجموعه.

پ.ن:خالکوبی چارلی به این مضمون است که "زندگی با چشمان بسته راحت تر است". این بیت مربوط به آهنگ "مزرعه های توت فرنگی" تا ابد از بیتل ها می باشد.
خالکوبی روی بازوی جک واقعی بوده و به معنای " عقابها آسمان را می شکافند " در اصل از یکی از شعرهای مائو گرفته شده است.
البته بعضی دوستان می گویند: هوا را از من بگیر, سایر را بده ...


2-یادمه اولین روزهایی که سام (مشتی ماشالا)وارد دنیای مجازی من شد؛یک جایی مینوشت به اسم "کارما".با سلوچ-نگارنده ی دوم این وبلاگ ایاغ تر بودند و من کم کم و گاه گاه بیشترک به وبلاگش سر میزدم.درباره ی قوانین کارما میگفت و یک چیزهایی یادم داد.به قول یکی از بچه ها سام یک اقیانوس وسیعه که اطلاعاتش از هر چیزی به عمق سه چهار سانته و از بعضی چیزها بسیار ژرف تر.من از این کارما یاد گرفتم که هر عملی از ما یک عکس العملی داره.قوانین کارما خیلی وسیعه و در این نمایه نمیگنجه؛اما همینقدرشو بدونید که هر وقت کار بدی انجام بدی بالاخره دیر یا زود بازخورد این کار به تو برمیگرده و پسش میدی.کارهای تو مثل بومرنگ میمونه.همینطور هم کار خوب.من مرام خاص خودم رو فارغ از هر دین و آیینی دارم.این پایه ی مرام منه که اگه کار بدی بکنم(بد هم فقط تو قاموس خودم تعریف شده)زود نتیجه اش بهم برمیگرده.و اگر کار خوب بکنم باز هم زود برمیگرده به خودم.فیدبک کارهای من مجال نمیده.زود اتفاق می افته معمولن.طوری که حقیقتن گاهی با همه ی تجربه و دونستنم غافلگیرم میکنه.خب؛کارما پیام اصلی این سریال اگه باشه چی؟


کارمای 1:
بارها و بارها و بارها بهم ثابت شده دنیا کوچیکتر از اونه که ما تصور میکنیم.شده تا حالا سالهای بعد با کسی آشنا بشید که مثلن سالهای خیلی ذور قبل باهاش یکجورایی نزذیک بودید؟از کنار هم رد شدید؟توی یک بیمارستان روی دو تا تخت توی یک اتاق بودید و هشت سال بعد همکار شدید؟یا از توی اینترنت همدیگرو پیدا کردید و رفتید همو دیدید و میبینید دختر همسایه های قدیمی بودید؟و یا شاید شیش ساله یک وبلاگی رو میخونید و نویسنده ی اون وبلاگ سه سال بعد میشه همکارتون؟به خدا دنیا خیلی کوچیکه.اینو باور کردم.میتونم توی لاست هم هضمش کنم.نمونه اش رو زیاد داشتم.توی آرایشگاهی رفتم که دختر همسایه ی شانزده سال پیشمو دیدم.توی رختکن یک استخر دوست کلاس اول ابتداییمو پیدا کردم و....!   

کارمای 2:
قانون کارما....باورش دارم....این پست نیکو چنان اومد جلوی چشمم که هنوز توی بهتم آخه چطور و چرا به این زودی؟از چیزی ناراحت بودم؛خسته بودم و تمام پنجشنبه جمعه ام صرف پدیرایی از مهمون شده بود.ماشین رو  داشتم میبردم کارواش.گه گرفته بود دیگه.سر یک چهار راه ایستادم پشت چراغ.اسفند دودی و فال فروش و دعا بده و جوراب و کبریت و گل ریختن سرم.هرچی هم نگاتو اونور میکنی فایده نداره.دو تا چشم رو دیدم که خودشو چسبوند به شیشه ی جلوی ماشین  و داشت لنگ آلوده اش رو میکشیر روی چشای پشت شیشه ی من.هر چی با دست بهش اشاره کردم نکن؛فایده نداشت؛بوق زدم،ممتد و اعصاب خرد کن؛با شال گردن آبی رنگش بینی و دهانشو پوشونده بود و دست بر نمیداشت.همشن و سال خودم میزد.تمام عصبیتم رو سر اون بیچاره خالی کردم؛شیشه رو کشیدم پایین و گفتم:اه....برو دیگه...مگه نمیفهمی؟نمیخوام تمیز کنی...چراغ سبز شده بودو اون آویزون شیشه بود و همه بوق میزدن....جز 5 هزار تومنی هم چیزی نداشتم بدم بهش...با عصبانیت کوبیدم روی فرمون و طوری گاز دادم رفتم که نزدیک بود بره زیر ماشین.
رفته بودم خونه ی دوستم.ماشین رو پارک کردم.چند ساعتی بودم.وقتی رفتم که بروم؛دیدم شیشه جلوی ماشین و سمت راننده خرد خاکشیر شده.گمانم اومد که بخار گرفته چون چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم...باور نمیکنم هنوز...حالا موندم چون تو ذهنم این بود این شد؟یا همون بازخورد رفتار زشت من با پسرک شیشه پاک کن بود که تمام مدت اعصابم رو به هم ریخته بود و وجدانم یقه ام رو باهاش هی میپیچوند و میکشید پای میز محاکمه؟شاید مثل من که حالم از غلو شدن اتفاقها و رازها  و نشانه ها توی لاست بد میشود شما هم بگوئید این را باش...ولی ناگهان وسط مهمانی توی ذهنم گذشت کسی زد به ماشین.ناگهان و بی مقدمه وسط حرفهای جنجالی دوستم.اما فقط مثل یک شهاب زود گذشت.علت؟نامعلوم؟واقعن عجیب...مثل همیشه....مثل همیشه که همه چیز بی علت است برایم یا علتش برای منه لعنتی نا آشنا.هیچ ردی...هیچ نشانه ای...هیچ خط و خشی....هیچ....با چی زده بودن؟کی زده بود؟چطور  سوپری رو به رویی هیچی متوجه نشده بود؟مدتی مات ایستادم....موبایلم را درآوردم...به دوستم زنگ بزنم....به مانی؟به مامان؟به کی؟و بعد از چند تماس که نمیشد وصلش کرد و انگار شک زده و مشاعرم را از دست داده بودم... هاج و واج و ناموفق منصرف شدم.دیوانه ای را میدیدی که یک چوب برداشته و میزند روی شیشه های خرد شده....اشک میریزد و نمیداند برای چه....شیشه ها را ریختم و توی برف راه افتادم.خرده یخها میخورد توی صورتم و یخ زده بودم.دستهایم از کنار زدن شیشه ها خط و خون افتاده بود.به یاد همه ی آنهایی افتادم که از ناداری و ناچاری زن و بچه را میگذارند پشت موتور و توی سوز و سرما و گرما و دود با چه وضعیت اسفناکی...بعد یاد جنتوی قرمز افتادم....بعد یاد خودم....و چشمهای پسرک که بدجور توی آینه ی چشمانم جا مانده....کاری ندارم...مقصر منم...مملکت است....آن پسرک است که نمیرود یک کاری پیدا کند که اینچنین روز مردم را خراب نکند و لگد نکند احساس زخم خورده ی مردم را ....کاری ندارم....اما همیشه جواب کارهای بدم را زود پس میدهم....و جواب کارهای خوبم را زود میگیرم...
...................................................
پ.ن:فردا مرا خواهی دید که دیرتر میروم سر کار تا بروم پسرک شال گردن آبی را بیابم و از او عذرخواهی کنم...چرا من یادم میرود همیشه سواستفاده ای در کار نیست؟شاید چاره ای جز این ندارد که بچسبد روی شیشه ی ماشین مردم و تحقیر شود...شاید آن یک قران دو قران من برود خرج خانواده ی نه نفری فقیرش بشود؟شاید هم نه...حئاقل نیازش را اینطور تامین میکند و یک دزد و جانی کم شود و خیلی چیزهای دیگر....

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:39 | لینک  | 


-تعجب ميكنم؛من اينهمه توي زندگيم زحمت كشيدم اينهمه دغدغه ي تحصيل داشتم؛دغدغه ي كار؛دغدغه ي مفيد بودن ؛اينهمه تلاش؛ از خيلي چيزا گذشتم تا آينده ام رو بسازم؛ دستم رو گرفتم روي زانوم و بلند شدم؛تقريبن كسي نبود كمكم كنه،خودم و تنها خودم زندگيمو ساختم؛الان ده ساله دارم كار ميكنم؛خدايا آخه اين چه انصافيه تو داري؟
-باز شروع كردي به نك و ناله؟ببين امروز اصلن حوصله ندارم ها نق و نوق نكن....
-من با تو حرفي زدم؟از تو چيزي پرسيدم؟ سوالي كردم؟به تو چه آخه؟داشتم با خدام حرف ميزدم.نگه دار پياده شم؛برم بشينم گوشه ي خيابون بلند بلند داد بزنم....ميخوام داد بزنم ناله كنم غر بزنم گريه كنم ....ميخوام سرش داد بزنم...نگه دار.
-دو ساله داري ناله ميكني و شكايت.خسته ام كردي ديگه.زماني كه اون اومد و  احساس كردي ميتوني بري توي آسمونا و من رو روي زمين جا بذاري تا وقتي كه رفت و از وقت رفتنش تا حالا مدام داري نق ميزني.آرزو به دلم گذاشتي يك خنده ي واقعيتو ببينم؛يك شادي از ته دل؛ يك محبت حقيقي؛يك لبخندي كه شبيه دهن كجي نباشه؛كه هي نبينمت داري پژمرده ميشي.يك كم به كارات فكر كن.يك كم شاد باش.يك كم زندگي رو ساده بگير.به داشته هات راضي باش.
-از يك چنگ ناكوك نبايد انتظار داشته باشي برات نغمه هاي شادي بزنه.
-سالمترين و بهترين چنگ رو هم بدي دست يك آدم ناخوش و ديوونه نميتونه صداي خوش ازش در بياره.please change your mind.
-من اون آدم نيستم؛ من اون چنگم اين تويي كه بايد كوكم كني.تو بلد نيستي كوك كني.هيچوقت ياد نگرفتي.
.
.
.
تموم راه برگشت تا خونه به سكوت ميگذره.يكي دو هفته است كه از هم دوريم.دور و دور و دورتر.زياد به كار ميبريم كه"حرف همو نميفهميم".ميدونم مقصر فقط منم و بس.من كه دهانمو باز ميكنم و هر چي لايق ماني نيست بدون فكر بهش ميگم.مقصر اونه كه سكوت ميكنه.مقصر اونه كه مدام جلوي من كم مياره.مقصر اونه كه زيادي بهم بها ميده.مقصر اونه كه نميدونه مدل محبت كردنش بايد تغيير كنه.مدل دوست داشتنش.مدل ابراز عشقش ديگه نبايد هموني باشه كه براي يك دختر بچه ي چهارده ساله ميگفت.
ميدونم همه ي ناراحتي من از چي بود.ميدونم و اينقدر احمقانه است اين دونستن كه از بازگو كردنش پيش خودم حتي خجالت ميكشم.اما اينجا ميگم كه شماتتم كنيد.كه خجالت بكشم.كه بخونم و از رفتارم شرمنده بشم.
مهموني خونه ي خاله بوديم كه شيوا دختر خاله ام اومد.صحبت از كادوي تولدش شد.از جنتوي قرمز رنگ جديدي كه بوتها و پالتوشو باهاش ست كرده بود.ماها تقريبن همسن هستيم.مامان ن هيچ از اين عادتها نداره كه از بچه هاش جايي تعريف كنه.اما تا دلت بخواد تخريب ميكرد.مثلن اگه همين شيوا يك هيجده ميگرفت توي رياضي براي همه ي فك و فاميل و دوست و آشنا تعريف ميكرد كه بچه ي خواهرم همچين درس خونه كه نگو!باهوشه! با استعداده!هزار بار جلوي خودش ميگفت و تشويقش ميكرد.اونوقت همون امتحان رو من بيست شده بودم هم انگار نه انگار.كلن مامان من هميشه مبلغ و غلو كننده ي بچه هاي مردم و بخصوص فك و فاميل بود.در حاليكه همه غبطه ي بچه هاي اونو ميخوردن.از اين شيوا ميگفتم.از همون اول يك تن لش تنبل بيخود بود.با هزار بدبختي يك ليسانس فكستني از دانشگاه آزاد گرفت و بعد هم رفت خارج ادامه بده كه با يك پيشنهاد ازدواج خوب برگشت و دوباره همينجا ادامه داد و فوق ليسانس دانشگاه آزاد شد.توي عمرش دست به سياه و سفيد نزد و هيچ وقت كار نكرد و تنها كاري كه بيشتر از ده ساعت توي عمرش انجام داده بود خوابيدن بود و بس.بعد همچين آدمي مياد اينجوري مفتد و مجاني صاحب ماشين ميشه.نه....به خدا نه....حسوديم نميشه.دلم ميخواد اما حسوديم نميشه.هميشه ميگم حتمن لياقتشو داشته بهش رسيده.گو اينكه اين هيچوقت نداشته.مگه به زن بهمن حسوديم ميشه كه بي ام دبليو سري هفت زير پاشه و توي خيابوناي فلانجا جوللن ميده؟نه نميشه....كيف ميكنم....مدت چند ماهيه كه تو ذهنم يك جنتوي قرمز رژه ميره.شده آمال من.كه بخرمش.خيلي هم براش اين در اون در زدم.ولي نشد.بعد ماني ميگه جرا بيخودي سخت ميگيري؟چرا شاد نيستي؟آخه ماني؟من الان ده ساله دارم پا به پات جون ميكنم.چهار سال پيش همه ي پس اندازمو كه پونزده تومن بود دادم بهت.بيست تومن كردي بهم برگردوندي.بعد يك سرمايه گذاري اشتباه توي اون بورس لعنتي كاري كردي كه تبديل شد به هفتصد و پنجاه هزار تومن الان.خب؛اين از كار و زحمتكشي خودم.جهنم.پيش مياد.جونت سلامت باشه.
-نگه دار....دلم ميخواد برم كنار اتوبان تاريك توي دل شب سر خدا داد بكشم...چرا حق منو داده دست كساني كه با منت و زور هم نميتونم ازشون بگيرم؟چرا من بايد جون بكنم و آخرش هيچي؟
-ديوونه بازي در نيار....
-آره....باشه....توي اينهمه سال چيكار كردي؟با غرور بيخودي كه به خرج دادي خونه رو از دست دادي.آدم وقتي براي حفظ غرورش تلاش ميكنه كه ابزارشم داشته باشه.فقط بلد بودي همه چيزو خراب كني.....خسته شدم....چند ساله نتونستي خونه بخري؟نميخوام با كسي مقايسه ات كنم...اما وادارم ميكني....وادارم ميكني...
-مگه من برات ال ايكس نخريدم؟مگه نگفتي نميخوام؟مگه نزدي نفله اش كردي گفتي ببر بفروشش دو تا ماشين لازم نداريم؟
-اون مال سه سال پيش بود.تو چرا نميخواي قبول كني آدما تغيير ميكنن؟
-آره مثل تو كه عوض شدي...
-معلومه كه عوض ميشم....بايد عوض بشم...من مرداب نيستم كه بگندم...تو هم بايد عوض بشي...اما چند ساله هيچ تغييري يا تلاشي براي هيچ تغييري ازت نميبينم...چرا اينقدر بي انگيزه اي؟تنها چيزي كه توي اين مدت زياد كردي عشق و علاقه ات به منه...اما اينا ديگه مال الان نيست....الان اين مدل جواب نميده....من يك زن كاملم....نميخوام مثل يك دختر بچه ي نوجوون زندگي كنم...ميخوام كاري كني بهت افتخار كنم...ميخوام مثل گذشته ها قهرمان من باشي...ميخوام هي بري بالا و بالاتر...اما انگار تو دلت نميخواد...
-من الان از زندگيم توي همين مقطعي كه هستم راضي ام اگه تو بذاري...
-من نيستم....من احساس ميكنم چهار پنج سال از زندگيم حروم شده....تو چهار پنج ساله فريز شدي....هيچ كار جديدي....اقدام متهورانه اي....هيچ....
-اين نظر توئه چون دلت ميخواد من مثل بقيه ي آدماي كه قبولشون داري باشم.ديگه كاراي من برات جالب نيست...همه چيز رو يادت رفته...شايد هم حق داري...من نتونستم تو رو وردارم ببرم هر جايي كه دوست داري.
-حرف مفت نزن من نميخواستم جايي برم من تو رو به همه ي اون آدمايي كه ميگي ترجيح دادم اما مدتهاست ديگه متوقف شدي....من از اين توقف بدم مياد من از اين سكون ميترسم...چطور ميخواي توي درياي خروشان من با يك الك ساده ي فكستني طي مسير كني؟از هم دور ميمونيم؛از هم دلگير ميشيم؛از هم عصباني ميشيم.

ميدونم...ميدونم...ميدونم همه اش تقصير منه.يكي درونم هست كه اينطور مواقع هي ميخواد دامن بزنه به آتيش جر و بحث ها....هي به خودم ميگم آرايه....آرلايه....آرايه....بيدار شو.....اين تو نيستي كه اين حرفها رو ميرني....اين تو نيستي كه اينطور رفتار ميكني...اين تو نيستي كه از مهربونترينت سو استفاده ميكني و اين تو نيستي كه محبتهاي اونو ناديد ميگيري...اما اوني كه درونمه ميگه نه....حقت داره ضايع ميشه....ماني يم منعه....ماني نميذاره....ماني نگهت ميداره...ماني پاابندت ميشه....با اينكه ميگه من همه كار برات ميكنم اما  در عمل يك نوع تنبلي و سستي خاص اجرا ميكنه...

شب منتظر ميشم بخوابه.ميشينم پاي چت و با دوستم درباره ي مسئله ي پيش اومده صحبت ميكنم...ميدوني؟من به ندرت با كسي از مسائل خصوصي زندگيم حرف ميزنم.خيلي به ندرت به خاطر برداشتهاي اشتباهي كه ممكنه بشه.به خاطر حرمتهايي كه از بين خواهد رفت و به خاطر شخصيتي كه شايد لا به لاي حرفهاي عصباني ام از همديگه خرد كنيم.اما اون شب اون فهميد كه من حال خوشي ندارم.با اينكه خيلي سعي كرده بودم عادي نشون بدم اما گفت چرا پكري؟ و همين شد كه بعد از سالها يكي باشه باهاش درد دل كنم.حرف كه ميزني با كسي...اونوقت لا به لاي حرفهات پي به اشتباهات مكررت ميبري...شايد هم چون آرومتري...بازگو كردن اتفاقات كليد رد دلخوريها و عصبيتهاست.چقدر خوبه كسي باشه باهاش حرف بزني و گوش بده و جايي كه لازمه حرفي كه لازمه بزنه.

بعد ميفهمم كه چقدر بدم...چقدر چيپ شدم...يعني حقير شدم...يعني كوچيك شدم...چرا شدم مثب زنهاي سطحي؟چرا تا اين حد تنزل كردم كه دغدغه هام اين چيزاي بي ارزش باشه؟من كجا و اين قهر و دعوا و خرف و خديثها كجا؟مني كه با هيچ ساختم و عاشق از هيچ ساختن بودم؛مني كه هيچوقت هيچ چيز مادي برام مهم نبوده؛چرا اينطور شدم؟به قول دوستم سحر دچار بحثهاي زنيكه اي شدم!از خودم به شدت بدم مياد.

اما دلم ميخواد ماني قدر بدونه...ماني عادت كرده بعه زني كه هيچوقت بهش سخت نگرفته...زني كه ازش نخواسته ك.ون خودشو پاره كنه تا زندگي مجلل داشته باشه...زني كه پا به پاش كار كرده و هيچوقت نميدونه توي حسابش چقدر پول داره؟رمز همه ي كارتهاش دست اونه و هيچوقت نخواسته بدونه ماني با پولهاش چيكار كرد؟نه كه قدر ندونه...اما انگار براش عادي شده.به جاي اينكه منو تشويق كنه بابت اين كارها زنهاي برعكس من رو شماتت ميكنه.يك نوع تشويق منفي.

نه....ماني بهترينه....بهترين...شايد ديگه دوره ي قهرمان بازيهاش سر اومده اما مهربون ترين و قابل اعتماد ترين و دوست داشتني ترين شوهر دنياست...

نزديكاي صبحه كه ميرم بخوابم.خوابه خوابه...خودمو مثل جوجه لاي پشماي سينه اش مخفي ميكنم . صورتمو ميمالم توي سينه اش.محكم بغلم ميكنه و ميبوستم و ميگه كه خيلي دوستم داره.با خودم ميگم حتمن يادش رفته من چقدر امشب بد بودم.شايد خوابه و يادش نيست چون خيلي ازم دلخور بود.نتيجه اش اين شد كه صبح باج ديشب رو ازم گرفت و هر دو بيخيال كار شديم تا كام دل از هم بگيريم.مهر بعد از قهر خيلي خيلي ميچسبه و زيباست.و بعد ساعت 12 هر دو سر كار بوديم با يك عالمه عشق و تصميمات تازه.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:39 | لینک  |