تبليغاتX
پندارهای آرایه

اين يك پست قديمي با كامنتاش:


من او ندارم.... - 46 نظر

نویسنده: حاج باران
جمعه 23 تیر1385 ساعت: 16:19
سلام. آرایه عزیزم. اول: در مورد پست خودم بگم. من نگفتم که هیچ وقت عاشق هیچ کس نشدم. اتفاقا بر عکس. من از این ناراحتم که چرا هیچ وقت احساس نکردم کسی من رو عاشقانه دوست داره. دوم: من مثل اینکه خودم رو باید چس کنم و بگم: اووووووووووووووووول سوم: بند 3 رو باهات هم دردم. چهارم: برات آف میذارم.

نویسنده: رضا
جمعه 23 تیر1385 ساعت: 16:35
سلام.
1. ممنونم آرایه جان که به دعوتم پاسخ مثبت دادی. چند روز بود که فکر می کردم اصلا به من سر نمی زنی. اما انگار می آمدی و رد پا به جا نمی گذاشتی.
2. به جای جمله ی (نمیتونم بگم)، کلی حدس و گمان برای من باقی موند. شاید کلیت را فهمیدم، اما خیلی از جزئیات را با این جمله پنهان کردی.
3. راستش اگر من هم می خواستم بی پروا بنویسم، شاید خیلی مفصل می شد. من بزرگترینش را نوشتم. با مقایسه ی مشکل تو با مشکل خودم به خیلی چیزها رسیدم. شاید روزی بیاید که بتوانم همه را عنوان کنم. شاید هم فقط به تو بتوانم بگویم. باز هم شاید در محیطی خصوصی و نه در وبلاگ.
4. اگر با این طرح موافقی، یعنی با یک تیتر همه بنویسند، تو هم پیشنهاد بده. تا اینجا که بد نبوده. نوشته ی دکتر باران به کلی با نوشته ی من و تو و اقلیما متفاوت است. شاید بقیه هم از نقطه ای دیگر به این موضوع نگاه کنند. همین خوبی این طرح است. دیشب که با دکتر صحبت می کردم، می گفت که من شش ماه پیش چنین پیشنهادی دادم. شاید اون روز ظرافتهایش را نمی دانستم.
 
.....................
دلیل این نبش قبر این کامنت پست فبلی بود:
نویسنده: عاقل
یکشنبه 29 دی1387 ساعت: 18:56
باز افتاد به کُسشِر نویسی یکی بیاد جمعش کنه

ميدوني؟متاسفانه اين مسئله ايه كه براي هممون پيش مياد.چيز خوبي هم نيست.من نميدونم تو چه بلايي سرت اومده كه درباره ي غم انگيز ترين لحظه اي كه اينقدر ذهنمو مشغول كرده بود كه اينجا نوشتمش اينطور نظر ميدي.تاسف خوردم.همين.ناراحت نشدم.دلم شكست.
يك زماني رضا53 پستي نوشت به اسم من او ندارم...توي اون پستي كه نوشتم بود كه براي اولين بار نوشتم پدرخونده دارم و نه پدر.بعد يك دختر كه حالا واقعن دركش ميكنم كه بيماره؛از همين به ظاهر دوستان وبلاگ نويس اومد اينطور نوشت:
"من مطمئنم تو پدر داري و اين احساسات تصنعي هستش".
خب؟من چه حالي شدم؟...
مهم نيست....ميخوام بگم وقتي كسي اينطور بيرحمانه به من حمله ميكنه....درسته كه قلبم ميشكنه و احساس سرحوردگي تلخي ميكنم...اما به حالش تاسف ميخورم....بيشتر از حال بد خودم در اون لحظه.
لطفن ديگه نگيد كامنتهاتو تاييدي نكن.بذاريد خجالت خواننده هاي اين مدلي پيش خودم بمونه...

ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 18:2 | لینک  | 

روی مبل دو نفره چرمی ولو شده بودم.رنگ و رویش رفته و کمی هم پوسته پوسته شده.داشتم آلبوم عکسهای قدیمی را که بنا به علتی هیچگاه خانه خودم نبردم و گه گاه همینجا خانه ی مامان سری بهش میزنم ورق میزدم.الناز مثل همیشه با موبایلش صحبت میکرد و همزمان از لای درزی که ازتفاطع ستون هال با اپن آشپزخانه ساخته شده بود نیم نگاهی به هال می انداخت و ریز ریز میخندید و غرق خودش بود.برادر یکی یکدانه هم یکی از آن کتابهای قطور سیالات توی دستش بود و یک چشم به رقص شکیرا و بیانسه و نیم حواس دیگرش به ادامه حل مسئله ی دور و دراز دو صفحه ای اش.مانی توی اتاق الناز خواب بود.مامان برای همه مان میوه پوست میگرفت.بوی خورشت به آلو توی فضا پیچیده بود و من عاشق این آرامش و بو هستم.صدای زنگ در آپارتمان آمد؛دو تا....ذو بار زنگ خورد...با مکث دو ثانیه ای بین شان...آلبوم را گذاشتم و به مامان خیره شدم...مامان پرتفال نیم پوست گرفته را  توی بشقاب گذاشت و بهت زده سرش را اطراف اتاق چرخاند....برادرم بی آنکه یادش باشد طبق عادت مداد را لای صفحه بگذارد لای کتابش را بست و عینکش را از چشمش درآورد...الناز گوشی را از گوشش دور کرد و همه به هم مینگریستیم....من....مانی....مامان...الناز...داداش...همه بودیم....پس که بود؟این که بود که زنگ علامت دار خانوادگی مان را میزد؟پریدم در را باز کردم...پدر بود....خریدهایش را داد دستم ...بغلش کردم...بوسیدمش...بوییدمش...دست روی صورتش کشیدم....اشکهایم امان نمیداد...گفت به همین زودی قولت یادت رفت؟اینطور میخواهی مواظب خانواده ات باشی؟بگذاری بروی؟گفتم بیا بنشین خیلی حرف دارم...نیستی کمکم کنی...گفت بروم بیرون هنوز هم چند تا نایلون خرید مانده بیاورم....پایش هنوز درد میکرد...از آهسته قدم برداشتنش فهمیدم...گفتم نرو....بمان....میدانم بروی نمی آیی...برگشت یک نگاه غمگین به من کرد....از آن نگاههایی که عمق دارد....گفت اگر نگران نیامدنم هستی چرا نمی آیی ببینمت؟التماسش کردم نرو....کمی بمان....میدانم دیگر نمی آیی...با تکانهای مامان از نیمه خواب و بیداری ام پریدم....فضا عجیب بوی پدر را گرفته بود...بوی عطر همیشگی اش را...صورتم غرق اشک بود ....مطمئن بودم پدر آن شب بین ما بود.بین جمع کوچک خانواده ی کوچکش.
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:23 | لینک  | 

چيه؟ميدونم كه هيچ وقت حتي فكرشو نميكردي بتونم ازت ببرم.فكر ميكردي اينقدر منو به خودت وابسته كردي كه نتونم روزي بدون تو سر كنم.شايد فكر ميكني نميتونم بدون لمس خيسي بوسه لبهام بهت سر كنم و اگه روزي نبينمت ميشم يك ديوونه ي تمام عيار عصبي.ميشم يك سگ هار كه ميخواد پاچه ي همه رو بگيره.دپرس ميشم و افسرده ميفتم يه گوشه.فكر ميكردي اگه حضور هميشگيت ازم دريغ بشه؛ديگه زندگيم گرما نداره.توي اين روزاي سرد يخ ميبندم و از غصه و حسرت نداشتن گرمات يخ ميكنم.فكر ميكردي نبودنت داغونم ميكنه و نميتونم تاب بيارم.مطمئنم كه تمام اين 22 روز منتظر بودي يك روزي بيام سراغت و التماست كنم كه دوباره داشته باشمت.اينقدر به خودت مطمئن بودي كه من برميگردم سمتت كه هيچ تلاشي براي برگردوندن اوضا و بهتر شدن خودت نكردي.حتم داشتي اونقدرها صبور نيستم و اراده ندارم كه بتونم بي خيالت باشم.فكر ميكردي تمام اين روزها از نبودنت و نداشتنت ماتم گرفتم و مستاصل شدم.
اما اشتباه ميكردي.ديدي كه با همه ي وابستگي كه به وجودم ريخته بودي تونستم و الان 22 روزه كه ازت بريدم و حتي وسوسه نميشم بهت فكر كنم.حتي وقتي با ديگرون ميبينمت هم ذره اي احساس ناراحتي نميكنم.حتي دلتنگت هم نشدم.اينا رو نوشتم كه به تو ثابت بشه كه ميتونم بدون تو هم حتي سر كنم.سر كنم و دق نكنم.سر كنم و فراموش كنم همه اين سالهايي كه باهات بودم.همه ي اين همنشينيها.همه ي بوسه زدنها.همه ي گرم شدنها.همه ي حس خوب زير رگهام دووندنها.همه رو ريختم دور.ديگه فراموش كردم.
........................................

لحظه اي با من باش...

تا ته قصه چه پیدا و چه پنهون با توأم
زیر آوار مصیبت یا که بارون با توأم
دل به دریا زدم و کاری به دنیا ندارم
تو سکوت سنگی دنیا غزل خون با توأم
هر چی تنهاتر بشی دنیا تو رو کمتر می خواد
خودت اونوقت میبینی چقدر فراوون با توأم
سخت گرفته همه دنیا که تو رو رها کنم
تو هجوم سختی ها ببین چه آسون با توأم
تو زمستون سیاه و سینه سوز روزگار
سخته باور مثل جنگل تو بهارون با توأم
غرق موج عشقتم هرجا بری باهات میام
تو سکوت برکه و خروش کارون با توأم

........................................
پ.ن:اين ترانه هم تقديم به تو براي همه ي سخت كوشيهات و به پاس همه ي رسيدنهات عزيزم...من كه دارم با اين تزريق ميكنم اين روزا...
پ.ن:جواب كامنتهاي پست قبل و يكي قبل داده شد.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:19 | لینک  | 

و سرانجام من هم خوره lost به جونم افتاد و همه اش هم تقصير اين تعطيليهاي پشت هم بي پدر مادر شد.فكر نكنم هيچ كدوم از شماها ركورد دو دي وي دي در يك شبانه روز رو داشته باشيد!البته اين سريال تا اينجا آنچنان كه تعريفش رو شنيده بودم نبود و يكي از عوامل اصلي كه باعث ميشه زياد به دلم نشينه اضافه شدن مرموزيت هاي پي در پي و زيادي و نچسبيده به ماجراهاي گمشده هاست.به نظر بدون وصله كردن هيولاها و دستگاهها و آدمهاي عجيب و غريب ساكن در جزيره باز هم همين روابط عادي بين انسانهاي با دست سرنوشت يكجا جمع شده و كنار هم قرار گرفته ميتونست جالب و به اندازه كافي هيجان انگيز باشه.مگر اينكه اين سريال نخواسته باشه فقط حكم روايي ماجرايي داشته باشه و پيامي رو پشت خودش يدك بكشه.شايد اين گم شدن و دوباره ساخته شدن رو با دارا بودن همان سابقه و گذشته؛خيلي از ماها خواهان باشيم.جزيره و سقوط اين فرصت رو شديدن در اختيار آدماش قرار ميده كه چيزي باشن كه آرزو داشتن يا چيزي باشن كه تا حالا نبودن.اين يك پوئن مثبت هست براي آدمهاي درگير در اين ماجرا.اينكه آدم به اين سوال خودش جواب بده:آيا اگر شرايط به گونه اي ديگر بود؛من ميتونستم آدم ديگه اي باشم؟ و آيا واقعن اينكه هميشه كمي ها و كاستيهاي خودمون رو طوق گردن شرايط و اتفاقها كرديم درست بوده يا نه؟همه ي آدمهاي اون جزيره ميتونند و فرصت اين رو دارند كه يك شروع دوباره داشته باشند.اما به نظر من اين اتفاق نمي افته و خيلي زود همه ميشن هموني كه قبلن بودن.با همون خصوصيات.با همون وي‍ژگيها.مثل خيلي از ماها كه به جاي پل كردن شكستها و استفاده از تجربيات گذشته؛همون حوادث و تجربيات رو وسيله اي ميكنيم براي نرسين.ميذاريم مدام نتايج اتفاقهايي كه در گذشته رخ داده از رسيدن به موفقيتهاي آينده جلوگيري كنه و طناب گذشته ها رو از ترس تجربه هاي جديد رها نميكنيم.غاقل از اين هستيم كه وقتي اينهمه اشتباه جديد براي مرتكب شدن وجود داره چرا يك اشتباه رو بارها و بارها تكرار ميكنيم؟
دلم ميخواد اگر قراره توي يك جمع باشم؛مفيد؛رهبر؛متفكر و به اندازه كافي قوي باشم.از آدمهاي منفعل به شدت فراري ام.
ساوير رو دوست دارم؛از كيت بدم مياد؛جك خودسري هاش رو نميپسندم و به شدت بهمن رو مياره جلوي چشمام و حتي اينهمه حس فنا شدن رو دليلي براش نميبينم مگر عذاب وجدان گذشته هاش،چارلي شخصيتي داره كه حالا حالاها براي شكل گرفتن وقت داره و هارلي بسيار صلح طلبه.سان اون زن كره ايه شخصيت جالبي برام داره.از شانون خوشم نمياد و سعيد رو به خاطر جسارتها و شجاعتهاش دوست دارم.لاك هميشه منو ياد پدر ميندازه...شايد توي اون جزيره ترجيح ميدادم همراه لاك باشم
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:39 | لینک  | 

چند وقت پیش بود یا همین حالا نمیدانم اما یکی پرسیده بود "حالت چطور است؟".سوال عجیبی نیست و بارها و بارها میان همه ی مکالماتمان پرسیده میشویم.اما هیچوقت حقیقت را نمیگوییم.یا شاید برای کمتر کسی رغبت کنیم جزئ به جزئ از حال و روزمان بگوییم و اغلب با کلمه ی خوبم مرسی سر و ته قضیه را هم می آوریم گو اینکه شنونده در نود درصد مواقع انتظاری جز این ندارد و این احوال پرسیها هم رفته لای تعارفات بیخود همیشگی ما.این روزها کمی متفاوت گذشت و بدترین قسمت ماجرا همین"گذر" است.زمان درمان خوبیست گاهی و جاهایی هم دلت میخواهد کندتر پیش برود تند و تند پیش میرود.دلم میخواست گوشی را بردارم و برای تو از حال و احوال این روزهایم بگویم.اما نه؛دوست داشتم زیر گوشت نجوا کنم بگویم: راستش الان حدود 12 روز است که من از محیط کاری دور بوده ام.مرخصی و تعطیلات و مریضی را پای هم حساب کنی کمی هم بیشتر میشود شاید نزدیک دو هفته.و حالا نقش کودکی را دارم که سیزده بدر را گذرانده و تکالیف نوروزی اش همه مانده.کودکی که هیچکس جز خودش نمیتواند تکالیفش را انجام دهد.استرس کارهای عقب افتاده و این مدت طولانی نبود و دوری یک جورهایی آزارم میدهد.میدانی؟احساس ضعف و ترس میکنم.از اینکه شاید فکر میکردم بروم بیایم همه چیز عوض شده است و نشد.این رفتنهای نیمه کاره می کاهدت.کمت میکند و لای این عبور و مرورهای بی نتیجه جسم و جانت را جا میگذاری.وقتی تکلیفت با خودت یکسره نباشد و هی کش بیایی بین منفی و مثبت و بودن و نبودن و رفتن و ماندن؛یک وقت به خودت می آیی که میبینی چیزی از تو برجای نمانده.رنده شده ای توی آسفالتهای جاده.وقتی قرار است متعلقاتی را از خودت جدا کنی و قیدشان را بزنی؛بی گمان رفتارت نسبت به آنها متفاوت میشود.کم کم یک هاله ی بی تفاوتی نسبت به همه ی آن چیزهایی که روزی دغدغه ات بود دورت را میگیرد و طناب تعلقت میگسلد.بعد لذت میبری.از این بیخیالی مفرط لذت میبری و از این نو شدن و رهاشدگی از عادتهای دیرینه و روزمره ای که مثل هرز گیاهی پیچیده بود به ساقه هایت و نمیدیدی اش.ناجوانمردی اش و تلاشش را برای کاهیدنت برای تباه شدنت و برای از بین رفتنت را نمیدیدی.چونان زهری قطره قطره و ناپیدا به گوشت و خونت آمیخته و خو گرفته ای با همه ی این ذغذغه های پوچ بیهوده.اسمش را بگذار تلاش برای بقا.راستش مدتها منتظر بودم یکی بیاید من را بکشد از لای اینهمه روزمرگی بیرون.تار و پودم را اگر شده بگسلد و از ریشه های خویش پیوندم دهد.دلم یک زندگی تازه میخواهد.با گلچینی از آدمهای دور و برم.حال اما به این نتیجه رسیده ام که فقط یک نفر میتواند کمکم کند؛رهایم کند؛تار و پودم را بگسلد و پیوندی جدید بزند.خودم.آستینهایم را میخواهم که بالا بزنم.تلاشم را بکنم.و از همه مهمتر بخواهم.بخواهم که چیز دیگری باشم ورای این بودنها.
این روزها هر چه به شنبه نزدک تر میشوم؛قلبم فشرده تر میشود و حال بچگیهایم را دارم وقتی معلم مشقها را هفتگی خط میزد و من جمعه شب تا صبح شنبه شروع میکردم از اول هفته گذشته نوشتن.عجیب این رویه ی دقیقه نود بودن در من ریشه گرفته و کاریش هم نمیشود کرد.حضور فردا همه چیز را عوض خواهد کرد و من فقط باید ساعاتی بیشتر تاب بیاورم.یاد قرصهای چندسال پیش می افتم که به شدت به من کابوس میداد.اوایل هفته ای یک شب و آن آخریها هفته ای هفت شب و هر شب هفت بار.طول کشید تا فهمیدم دلیلش آن قرصهای مسکن لعنتی بود.مثل حالا که طول کشید تا فهمیدم دلیل اینهمه بی تابی چیست.این روزها قرصهایم را میچینم لب تاقچه و از روی رنگشان میدانم کی وقت خوردن کدامشان است.بماند توی این مدت یک بار که باید همه را از دم تیغ بگذرانم؛قرص ضدبارداری یاسمین را هم بی نصیب نگذاشتم!روزی دوبار نوش جانش کردم همراه سایر قرصها و حتی یکبار بسته نارنجی رنگ یکی دیگر از قرصهایم را به جای قرص سرماخوردگی نوش جان کردم و یکی هم نه دوتا.دنبال یک جعبه قرص هستم!
دلم میخواهد یک روز بیایی دستم را بگیری برویم شهرکتاب برایم کتاب انتخاب کنی و من روی تخت لم بدهم و بخزم زیر پتو و بخوانم و آن لحظه که میخوانم از دنیا فاصله بگیرم.یعنی کتاب اینقدر خوب باشد که بشود جذبش شوم.پازلم دارد تمام میشود و پشت دستم را داغ میکنم دیگر از این غلطهای زیادی نکنم.هشت ماهی میشود یک میز را علاف این تکه های مقوا کرده ام.حالا فقط دلم میخواهد زود تمام شود جمعش کنم بکوبمش دیوار برود پی کارش.هی بهزاد یادت نرود قابش با تو!آهان بگذار همینجا بگویم که آفهایت را میبینم و جواب هم میدهم اما گویا به تو نمیرسد.حالم هم خوب است مرسی!!تو چطوری؟دلم تنگ شده برای شبهایی که بنشینیم از مریضیهایمان بگوییم و قرصهایمان را با هم مقایسه کنیم!پیرمرد یادت باشد یک پایت لب گور است ها!
جدای از این دلم برای شیرین تنگ شده.نمیانم چرا نمیتوانم گوشی را بردارم و زنگ زنم حالش را بپرسم؟دلیل اینهمه فاصله را هم تنبلی بگذارم یا چیز دیگری؟و تو....تو که اینهمه آف میگذاری و حال میپرسی و زنگ میزنی و نگران شده بودی...ببین برایت گفتم که...این گوشی ذلیل مرده بعد از تعمیر آنجا توی کشور غریب دستم را گذاشت توی پوست گردو.یعنی سی ثانیه بیشتر روشن نمیماند.در حد خواندن نصفه نیمه ی یک مسیج.تازه تقصیر خودت بود که بی دقتی.تو که از برنامه رفتن من خبر داشتی و تاریخت را هی به میلادی میچینی تقصیر من نیست که!تازه اینهم که گفتی نمیشود رفت پارک آبی و سرد است دیدی شد؟خیلی هم خوب بود و گرم!البته فقط همان روز اینطور بود!خب طبیعت هم گاهی باید لطفش را به من نشان دهد دیگر! ضمنن مانی به تو حساس شده و وقتی زنگ میزنی و حرف میزنیم زیر چشمی می پایدم!خودش میگوید برایم قابل هضم نیست این دوستی و این تماسها!
نوشا....نوشا....نمیدانم هنوز هم اینجا را میخوانی یا نه؟من خیلی وقتها به تو فکر میکنم.به تو و آن لبخند مهربان صمیمی ات توی آن لباسهای صورتی.به تو و خانواده ی کوچک خوشبختت.به تو که توی کتابخانه مینشینی و چیز میخوانی.گاهی فکر میکنم الان چه کار میکنی؟دختر کوچولویت چطور است؟
و تو...به تو که این روزها بیشتر از هر کسی با هم حرف میزنیم.دیگر برایم مهم نیست کیستی و چیستی...از صحبت کردن با تو لذت میبرم.
از تو هم دیگر اینجا نخواهم نوشت.چه سطور زیبایی از نوشتن از تو اینجا میتوانست شکل بگیرد و ناچارم که دیگر از تو ننویسم.ننویسم که کشف کردم از بازی با سرانگشتانت همانقدر میتوان غرق لذت شد که از عشقبازی با ت.ک ممه ها!ناگزیرم از قیچی زدن لحظه هامان.جغدهای بافنده همیشه دنبال یک نخ میگردند برای اتصال و بافتن.برای وصل کردن توهماتشان و من نمیخواهم این نخ ظریف خواستنی تو را بدهم دستشان به دیگری پیوندت بزنند.اما اگر ننویسمت و از یادم برود چه؟از یادم برود همه ی این ناب لحظه هایی که با هم میگذرانیم؟همه ی آن لبحندها و همه ی آن حرفها؟میشود بیایم توی صفحه ی تو بخوانم...همه ی لحظه هامان را به یاد آورم.چونان مفصل که انگار تکراریست من و تو را.
...................................................
بعدنوشت: چقدر خوبه هميشه يكي هست به خوبترين حالت ممكن حالتو دگرگون ميكنه و كاراتو جفت و جور....مرسي خداجونم...يكي از بهترين روزاي كاريم بود با وجود سختيش.
...................................................
لحظه ای با من باش...

دارم به خواب نارس خود فکر مي کنم
به اين هواي از پس خود فکر مي کنم
از سوختن کنار  تو و باز يخ زدن
در گرم گرم آتش سرباز يخ زدن
تب داشتم که برف بپوشم خنک شوم
يک استکان داغ بنوشم خنک شوم
بغضم گرفته بود صدايم گرفته بود
يک مشت ابر توي هوايم گرفته بود
من  داشتم درون خودم حيف مي شدم
چون لخته هاي خون خودم حيف مي شدم
دارم به خواب نارس خود فکر مي کنم
به روزگار بي کس خود فکر مي کنم
تو آمدي بهار به گيسوي من زني
يک شاخه ي انار به گيسوي من زني
بر روزگار لال خودم خنده مي زدم
بر گوشه ي جمال خودم خنده مي زدم
ابرو شدي و حرف اشاره شدم تو را
شب استعاره هاي ستاره شدم تو را
گفتي بگير دست مرا دورتر شويم
گفتم بگير دست مرا...دورتر شديم
نبض مرا گرفتي  و گفتي نمي زند
چيزي ولي شنفتي و گفتي نمي زند
من تشنه بودم و لبي آورد باده بود
و چشمه بوي مردگي قوي ماده بود
از آب رد شديم ، دلم ريش ريش بود
گفتي مرا ببوس ولي آخريش بود
گفتي : شب است ،کاسه ي نفتي بياوريد
و چند تا کبوتر آتش زده پريد
از باد و خاک و آتش و آبي که داشتي
من مانده ام دو چشم مذابي که داشتي.

اینجا

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:4 | لینک  | 

 
سفر؛من و تنهایی
با چندبار اينطرف آنطرف کردن بلاخره جور ميشه و درست دقيقه نود همه چيز جفت هم ميشه و ميپرم.همه چيز رو چک ميکنم که جا نذارم.خب؛دلهره ي بار اول بودن هم هست.حال گو اينکه براي شماها مثل آب خوردن باشد و اي بابا دو ساعت مسير اينور يا آنور بودن که اين حرفها را ندارد.در هر حال براي من که داشت.کمي سخت به نظر مي اومد.اون هم به خاطر نداشتن آگاهي و بار اول بودنش.کلي جستجو ميکنم تا هتلي بگيرم که دست کم ايراني توش کم باشه.اينجا نميشه جايي بري که ايراني نداشته باشه.لاجرم به کم بودن تعدادشون رضايت ميدم.ميخوام تو سکوت مطلق باشم.سرصدا نباشه.طبقات بالايي هتل رو انتخاب ميکنم.ميخوام تو تنهايي روي تخت لم بدم و فکر کنم؛لم بدم و کتاب بخونم؛لم بدم و بخوابم.براي هتلي با اين مشخصات خيلي ميگردم؛ و بعداین هتل انتخاب ميکنم.دقت بيش اندازه ام باعث ميشه که موبايل و دوربينها رو جا بذارم و همون اول حسابي بخوره توي پر و پوزم.کلي برنامه ي سير و سياحت چيده بودم.و براي مني که دوربين جزئ جدانشدنيه وجودمه توي مسافرتها؛اين يعني فاجعه.قسمت غم انگيز ماجراي سفر به دوبي؛زنهاي ايراني سرگردان بين مانتو و پالتو و روسري و آزاديه.آش شله قلمکاريه.اکثرن به همديگه نگاه ميکنن و نميدونن کي حجابشونو بردارن و چقدر از حجابشون کم کنن؟اما ديري نميگذره که به قسمت غم انگيزتر ميرسم:eye scan که مخصوص ايرانيها و شايد پاکستانيها و افغانهاست.اون هم اين دوبي که ما آدم حسابشون نميکنيم. اما يک قسمت خوب هم داشت اينهمه بدي:free shop فرودگاه.اگه ميذاشتنم همونجا خودمو توي مشروباش خفه ميکردم و همه ي پولاي همراهمو ميدادم بابتشون.چاره ای نیست جز اینکه یک باکس 6 تایی آبجو و یک دونه مارتینی و یک باکس سیگار روچستر میگیرم و میرم هتل.
صبح ميرسم و کارهاي اوليه رو انجام ميدم؛نواقص مدارکم رو جور ميکنم و قبل از نهار تنی به آب میزنم توی استخر روباز هتل. نهار ميخورم و وقت دارم سري به يکي دو تا بازار اطراف هتل بزنم.تصميم گرفتم اگه چيز مناسبي به تورم خورد؛حريدهامو همينجا انجام بدم.همون خريدهايي که به خاطر نداشتن وقت ازشون عقب مونده بودم.مغازه هاي اطراف هتل که به درد ما درآمد رياليها نميخورد با اينکه بيشترشون توي تخفيف بودن.يک شلوار چرم پير گاردين پسنديدم که حدود يک ميليون و خورده اي بود که با نصف شدن بازم ميشد 600 دلار ناقابل.حيف که اينقدر پول مفت نداشتم وگرنه حتمن ميخريدمش.بعد سري به مرکز خريد برجمان زدم.چيزي درحد مزخرف تر از مزخرف.از اينکه باد لاي موهام ميپيچيد احساس خوبي داشتم و هم از اينکه آزادانه توي خيابونها ميچرخيدم و کسي کاري به کارم نداشت؛ده تا ماشين جورواجور جلوي پام ترمز نميزد و هزارتا ليچار از عابر پياده ها نميشنيدم و بيست تا مرد بوگندو بهم تنه نميزدن و سي تا مرد سبيل کلفت دنبالم نمي افتادن.متاسفانه تمام سعيمو کرده بودم که ايراني به نظر نيام.نميخواستم قاطي ايرانيها بر بخورم.آرايش صفر و پوشش متين و موقر.طوري که خودم هم لذت ميبردم.حتي حساسيت موهاي به هم ريخته ام رو هم نداشتم.هتل سشوار داشت و من اين وسيله ي مهم رو با خودم نياوردم و نميدونستم منظورشون از سشوار يک فوت گرم هستش که موهاي شته ها رو هم نميشه باهاش خشک کرد.

شب ژانویه؛من و مارتین+ی
هتلي گرفته بودم که سالن بيليارد؛استخر؛ديسکو؛داشته باشه.شب ژانويه بود و ديسکوي هتل برنامه ي مفصلي داشت.عصر خودم رو به هتل رسوندم و آماده شدم براي ديسکوي 800 درهمي ببينم چي به چيه و کي به کيه؟جلوي در ديسکو سه چهارتا بادي گارد غول پيکر سياه ايستاده بودن که به اندازه ي سگاي سياه ژرمن شپرد ازشون وحشت کردم.هنوز وارد نشده بودم که يکي از مسئولاي هتل به سمت من دويد و گفت خانم اينجا مناسب شما نيست؟!منم که انگار بهم برخورده بود با نگاه خشمناک مگه من چشمه؟نگاهش کدم و گفت براتون توضيح ميدم و منو کشوند گوشه اي و توضيح داد که امشب مراسم بالماسکه توي ديسکو برقراره و شيوخ عرب ميان اينجا و البته خود جنسها هم از طرف ديگه و برنامه ي انتخاب بازاره.يک جورايي گفت مال خانوماي اينکاره است و منم که وا رفته بودم و کلي هزينه کرده بودم و شکمم رو صابون زده بودم که شب ژانويه برنامه خاص شرکت کردم؛مجبور شدم کنار بکشم.البته پولمو پس دادن و منو به ديسکوي ديگه ي هتل ارجاع دادن که ظاهرن قرار بود کمي خانوادگي تر باشه و قيمتش نصف اين يکي بود اما باز هم همون آقا پيشنهاد کرد بي خيال ديسکوهاي هتل بشم؟درصورتي که به من گفته بودن اگه ميخواي بري ديسکو حتمن ديسکوي خود هتل برو.عجب ها...آخه مرتيکه به توچه که مياي به من ميگي اونجا اين خبراست؟بلکه من خواستم برم مشتري پيدا کنم و با اين حرفاي تو رودربايستي بمونم!بعد از اين توضيحات اضافه ي يارو؛چنان کنجکاو شدم و فضوليم گل کرده بود که بدونم پشت اون در چه خبره که نگو.بخصوص که مدام خانومهاي بسيار جالب با ماسکهاي عجيب غريب و لباسهاي جالب توجه ميرفتن اونجا.اصل ماجرا این بود که این هتل یکی از محلهای اصلی چیز بازی هستش و گرونیش و پرطرفداریش واسه همین برنامه هاشه و بله!منم ریدم با این انتخابم!بعد از همون آقاهه پرسيدم ميتونه ديسکوي مناسبي بهم معرفي کنه يا حداقل جشنهاي خيابوني کجا برگذار ميشه که من اين شب کريسمسي دق مرگ نشم و وقتي برگشتم شهرم بهم نخندن؟گفت نميدونم به خاطر عزاي عمومي که اعلام شده تقريبن نود درصد ديسکوها و همه ي جشنهاي خيابوني تعطيل هستش.گفتم هي....اونوقت من ميگم بدشانسم بهم ميخندن.يک سال ما اومديم اداي مرفهين بيدرد رو دربياريم و شب ژانويه بازي کنيم.چاره ای نبود جز اینکه در سکوت و تنهایی مارتینی رو بغل کنم و بخوابیم.تقریبن دلم برای تنهاترین تنهای شب ژانویه ی دبی سوخت.
اون؛من و دبی گردی
فردا برنامه ی صحرانوردی چیدم.اما تاظهر وقت داشتم.زنگ زدن گفتن پایین کسی منتظرته.متعجب بودم و فکر کردم اشتباه میکنن.با دیدنش تو بهت موندم. اصرار داشت بیاد.نذاشتم بهش گفتم به کسی که شب ژانویه کنار زن و بچه اش نباشه چی میگن؟گفت بهمن.میگفت همه ی شبهای عید و یلدا و ژانویه و همه ی شب خوب خوبای من مال تو بوده که به زور غصب شده.ازت دریغ شده حالا یکی دو شبش بهت برگردونده بشه خیلیه؟کمی رفتیم توی شهر گشتیم و ظهر تنی به آب زدیم و ناهار رو با هم خوردیم و استراحت کردیم و آماده شدیم برای صحرا.دوتامون عاشق شنهای روانیم و صحرا اینقدر که برامون جذبه داره جنگل نداره.قبل از برنامه برای خودمون خرید کرده بودیم.تاپ و شلوارک تقریبن ست هم.تو ماشین هم موقع بالا پایین رفتن توی شنها کلی جیغ و ویغ کردیم و هیجان سازی و جوسازی تا راننده تشویق بشه و بیشتر خطر کنه.کلی هم توی شنها غلت زدیم.از این موتورهای چهارچرخ هم با کلی بدبختی تهیه کرد تا سوار بشیم و هوسم فروبشینه و ناکام از دنیا نرم.همه ی چشمها به ما بود و از شادی و ذوق کردنمون ذوق میکردن.شب هم رفتیم جایی برای عصرونه و شام.و البته رقص عربی.تجربه جالبی بود.رقاصه چند نفری رو انتخاب میکرد که روی سن باهاش همراهی کنن.یکیش من بودم.به محض اینکه اومد سمت من و دستمو گرفت بلندم کنه؛چنان اخمی نثار اون بدبخت از طرف بهمن خان شد که زهره اش داشت آب میشد.حتی نیشهای تابناگوش باز من هم مثل ک.ون مرغ بسته شد.به من هم توپید که چیه؟جدی میخواستی پاشی بری روی سن برای اینا برقصی؟اونم عربی؟باورم نمیشه اینهمه سبکی و بی خردی رو؟

اون؛من و wide wadi
این بهترین برنامه ی سفر بود.نمیدونم چرا اما با مایو گشتن توی اونهمه آدم برام خیلی راحت بود.شاید به خاطر اینکه همه مثل هم بودیم.حتی با ایرانیهایی که توی مسیر پارک آبی همسفرمون بودن هم رودربایستی نداشتم.به اصرار بهمن مایو یسره رو پوشیده بودم.من گیج میزدم از کدوم سمت و کجا برم.بهمن کشوندم و رفتیم سمت موج سواریش.من همون اول مثل بز چپه شدم و آبرو واسم نموند.موجا پس زدنم کنار آب.اما بهمن پنج دقیقه ای باهاش ور رفت.جالب بود و بعد افتادیم سمت تیوبها.قایقای بادی توی کانالای آب.لذتش وصف ناپذیر بود.طوریکه هر کدوم رو شیش تا هفت دفعه سوار شدیم.از کانالای مختلف.توی مسیر هم اوناییکه عکس میگرفتن و برچسب میزدن و اونایی که توی آب بهت مسیر میدادن مارو حفظ شده بودن.نزدیگ 12=13 تا برچسب عکس داشتیم.نوبت سرسره آبی رسید.اول رفتم ببینم اونایی که میان پایین چطورن؟هنوز اونجا ایستاده بودم که دیدم یک چیزی مثل گوله شلیک شد تو آب.نگو آدم بود!همین کافی بود منو بترسونه.اول به قصد همراهی بهمن رفتم تا اون بالا بهمن کلی مسخره ام کرد که میترسم و بعد هم به زور فرستادم اون رو و هلم داد پایین...واقعن داشتم سکته میزدم...احتمالن قیافه ام خیلی دیدنی بود.کنار آب روی تختها دراز کشیدیم توی آفتاب و مثل خارجیها کولا با سیب زمینی و همبرگر خوردیم!!!!!!بعد هم رفتیم توی موجا و آب و تا راه داشت ورجه وورجه کردیم.

اون؛من و خريد
مراکز خريدشو از قبل ميشناخت و رفتيم دوري زديم.خريد غيرمعمولي نداشتيم و تقريبن به قصد گردش رفته بوديم.تقريبن توي مغازه ها به سمت يک چيز جذب ميشديم و کلي با انداختن زلم زيمبو و النگ دولنگ به هم خنديديم.جایی که یک سوتین برداشت گذاشت روی سینه اش چندتایی از این توریست آلمانیها داشتن رد میشدن و چنان با تمسخر نگاش کردن که خنده روی لب جفتمون ماسید اما من همینو بل گرفتم و تا حرف میزد باهاش فکشو پایین میاوردم که مسخره بازی هم حدی داره آقا!این کارهای غیرقابل پیشبینی هیچ ازش بعید نیست و گاهی واقعن بهت زده ات میکنه.یعنی با همه ی جنتلمنی و حواس جمعیش یک جاهایی یکدفعه یک کاری میکنه که باورت نمیشه این همون پسر سگ اخلاق چند دقیقه پیش هستش.

اون؛من و ابوظبی
کارهامو راست و ریست کرد و لباس پوشوندم و دکتر برد و دارو گرفت و کمی حالم رو بهتر کرد و من که توی پارک آبی درب و داغون شده بودم از مچ درد گرفتن دسته تیوبها گرفته تا کوبیده شدن باس.ن مبارک به سرسره آبی و سرما خوردن حسابی و زخم و زیلی شدن و این آخری احساس سنگ کلیه دفع کردن؛نیاز به تیمار اساسی داشتم تا برای مصاحبه آماده بشم.شب تا صبح هی آبجو خوردم تا بلکه اگه چیزی هست زودتر بره گورشو گم کنه و درست در بدترین وضعیت جسمانی که نایی برام نمونده بود رفتم مصاحبه.پر از تردیذ بودم و خودم نمیدونستم چی میخوام؟چرا میخوام؟
کفشهای رسمی ترم جلوباز بود و من هم که توی مهمونیهای قبلی به خاطر اون کفشهای ناراحت مزخرف یکی از ناخونهای شست پام رو از دست داده بودم دیدم نمیشه اینطور پوشید و خواستم یک ناخن مصنوعی بچسبونم روی اون شستم که جاتون خالی تا اومدم با دهن بازش کنم؛همه اش ریخت روی سر و صورت و دست و لباسم.و نمیدونم تجربه اش رو دارید یا نه؟پوستم مثل جذامیها مچاله شد.هیچ چیزی هم برای پاک کردنش نداشتم ناچار همون مارتینی رو برداشتم ریختم تو مشتم و دست و صورتم رو باهاش شستم.تو این فاصله بهمن روی جلد چسب رو خوند و گفت من درستش میکنم و چند لحظه بعد با یک استون برگشت و همه اش رو پاک کرد و آرومم کرد و لباسم رو عوض کردم و بهم دلداری میداد که دیر نمیشه و ماشین رو نگه داشته و عجله نکنم و خونسرد باشم.با هم راه افتادیم و رسیدیم به صف نسبتن طولانی پشت در سفارت.در تمام مدت هم سعی کرد اضطراب رو ازم دور کنه گو اینکه من زیاد هم دلواپس نبودم و برام بگیر نگیرش اونقدر تفاوت نمیکرد.
راستش به نوشتن این متن خیلی فکر کرده بودم و توی فکرم خیلی ساخته پرداخته و زیبا بود اما چون هم مشمول گذر زمان شده و هم الان به شدت مریض و خسته و خواب آلودم؛نمیشه خوب نوشتش.پس شاید دوباره این متنو از اول بنویسم.اما در هرذ حال بذارید این نوشته کامل بشه.خیلی حقایق روشن میشه.برای خودم که سناریوی جالبی داشت.

 

سفر؛من و تنهایی

هر کاری کرد برنامه اش جور نشد که بتونه تو این سفر همراهم باشه.قدری مشکوک میزد و من فکر میکردم به خاطر نارضایتیش از سفر منه که نمیخواد همراهیم کنه و به نظرم رسید که داره منو میپیچونه.برای رفتن و نرفتن و موندن و نموندن خیلی با هم بحث کرده بودیم و در لحظه ای من متقاعد میشدم و لحظه دیگه ای اون.اما در نهایت کسانی که تشویق به رفتن و آزمودن بخت میکردنم بیشتر از کسانی بودند که منعم میکردند.در واقع جبهه ی مانی خالی بود و فقط سعی میکرد با آخرین سلاحهای گرم محبت و مهربونیش منو منصرف کنه.نهایتن بهش گفتم حتی اگه بشه فعلن من قصد موندن ندارم و میخوام برم یک چرخی بزنم ببینم چه خبره؟و البته خودم از اینکه این اتفاق بیفته هم چشمم چنان آب نمیخورد.یعنی اصلن هم و غم من این نبود که وای اگر نشه چی و حتمن باید بشه.از درون هم یک نیرویی منو میکشید و نمیگذاشت از صمیم قلبم بخوام.شاید احمقانه بود اما از اعماق دلم نمیخواستم این اتفاق بیفته و مهر سبز بگیرم.اون من شرور و شیطنت بازم میخواست و قند توی دلش آب میشد اما از طرفی من مظوم و آرومم که تن به زندگی متاهلی سپرده بود و مانی رو دوست داشت دلش نمیخواست موفق بشم.جدالی درون خودم داشتم و مثل یک داور بیطرف به نظاره نشسته بودم و برام فرقی نمیکرد که بشه یا نشه و از هر دوتاش خوشنود میشدم و برای هر کدوم از برنده ها هورا میکشیدم و می انداختم گردن تقدیر.
اینقدر مانی یادآوری کرد چیزی جا نذاری جا نذاری که نهایتن دوربین و موبایل رو جا گذاشتم.نداشتن موبایل اون هم توی یک کشور غریب کمی به آدم احساس ناامنی میده و اعتماد به نفست از بین میره.برای من یکی که اینطور بود.
از فرودگاه که خارج میشم یک آقای سیاه توی لباس سفید اسمم رو روی تابلو گرفته دستش.میدونم خیلی معطلش کردم و زیادی توی فری شاپ چرخیدم.اما اینطور به استقبال اومدن هم دلگرمی خاصی به آدم میده.سوار ماشین میشم و هیچ احساس خارج بودنی ندارم.گو اینکه دوبی واقعن خارج حساب نیشه حتی با همه ی ساختمونهای بلند و سر به فلک کشیده اش.موندم که ما سنگ اسلام رو چه وحشیانه به سینه میزنیم و همینها چه جالب هم از اسلام میخورن و هم از خاکشون.عربهای مقیم که به شدت شبیه همون عصر جاهلیت هستند چه فرقی میکنه قبلن شتر سوار میشدن و حالا پروشه؟در هر حال زنانشون با روبنده و لباسهای یکسر مشکی و بلند در اماکن عمومی ظاهر میشن و توی هیچ روس.پی خونه ای نمیتونی دختر عرب پیدا کنی اما تا دلت بخواد ایرانی فراوونه.دوش میگیرم؛ناهار میخورم و میرم کمی بیلیارد.فضاش سنگینه و تنها کسانی که به سمتت میان و نگاه ازت برنمیدارن همین عربهای کثافت هستند.با یک دختر روس همبازی میشم و به شدت سوسک میشم و تصمیم میگیرم تا عربه همونجا با چشماش ترتیبمو نداده برم.از نظر شخصیتی در زمینه جن.سی هنوز هم صفر هستند.بعد میرم سر و گوشی آب میدم ببینم استخرش مناسب هست یا نه؟با اینکه کوچیک و جمع و جوره اما فضای دلنشینی داره و مدتی بعد با وسایل شنا میام و تنی به آب میزنم.برگشتن لیدر تور باهام تماس میگیره و میگه داره میاد اونجا برنامه ام رو بچینه.ناهار میخورم و مسرور از لذت غذاهای بسیار باب طبع و خوشمزه و متنوع هتل؛میرم برنامه ام رو میچینم.خدمه هتل تمامن کلاههای بابانوئل سرشون گذاشتن و این جالب بود.عصر کمی اطراف رو میچرخم و میرم سمت ابن بطوطه.با مبلغی حدود 18 هزار تومن کرایه.معماری جالبش جذبم کرد و به خصوص از قسمت ایتالیاییش خوشم اومد.تند تند قدم میزنم تا برسم جاهای بیشتری رو ببینم.کلن چون دبی فرهنگ قدیمی و آثار باستانی نداره؛از فرهنگهای سراسر دنیا کپی برداری کرده.هیچ بعید نیست تا چند وقت دیگه یک تخت جمشید مفصل هم بسازه.ضمن اینکه یک پروژه ای هست که تمامی عجایب هفتگانه دنیا رو در اشل خیلی بزرگتر دارن بازسازی میکنن توی دوبی.یک انگلیسی فضول همصحبت و همقدمم میشه و میپرسه کجائیم؟و بعد میگه عجیبه آخه خانمهای ایرانی متفاوت به نظر میرسن اما تو اینطور نیستی.مجبور میشم کلی از ایران خوب بگم و تعریف کنم و کلاس بذارم و آخرش میگه به اینایی که میگی اعتقاد داری؟میگم چطور؟میگه دوستای من با خاطره ی بدی ایران رو ترک کردند.میمونم چی بگم.دفاع از کشوری که خودتم بهش اعتقادی نداری دیگه؛سخته و متقاعد کردن به چیزی که باورش نداری سخت تر.

شب ژانویه؛من و مارتین+ی

شب خسته و کوفته با پاهای دردناک میرسم هتل.میرم توی وان و آماده میشم برای برنامه شب ژانویه ی دیسکوی هتل که برنامه کنسل میشه و با دلسوزی منو برمیگردونن.فکر میکنم اگر مانی بود میشد رفت اما میگه نه؛اونجا که بری دیگه زن و شوهر و نامزد معنی نداره و هر عملی آزاده.در هر حال به خاطر اینکه من لب دریا هم که میرم دریا میخشکه؛امسال هم شب ژانویه عزای عمومی توی دوبی بود به طوریکه من از صدای نوحه ی محرم توی تاکسی های تهرون فرار کردم و اومدم اینجا همه توی تاکسیهاشون قرآن گذاشته بودن.همه جشن و مشن کریسمس هم فقط یک کاج تزئین شده بود و بس و هیچ خبر دیگه ای نبود.شب رو تنها سر کردم؛بدون موبایل و بدون هیچی.تصمیم داشتم یه سر برم نت که همون روی تخت با لباس خوابم برده بود و وقتی چشم باز کردم داشت وقت صبحونه هم دیر میشد.صبحونه های هتل های 4-5 ستاره عشق منه.انگار ولم کردن توی باغ کیت کت.اصولن میز متنوع غذاهای مختلف و آماده بیشتر از هر چیزی برام لذت بخشه.اینکه از هر غذایی یک نوک قاشق بکشم و آماده باشه بخورم و بریزم و بپاشم و بیان جمع کنن.اینکه بیان برات چایی و قهوه بریزن و هی دورت بچرخن ببینم چیزی لازم داری؟مخصوصن که منوی ناهار و صبحانه و شامش به شدت مفصل و خوشمزه و باب دندون من و مخصوص روزهای عید بود.غیر از این من از غذاهای توی هواپیما هم خیلی خوشم میاد و از بچگی مامان اینا وقتی میرفتن مسافرت اگه راه داشت پک غذاشونو واسه من میاوردن.صبحها بیشتر خودم رو با بیکن و املت مخصوص سرآشپز خفه میکردم و ظهرها هم نمیتونم نام ببرم چیا بودن چون یه لیست بلند بالا میشه!اما لازانیاهاش با طعم سیر بی نهایت لذیذ بود.ماهیهای طعم دار شده اش هم محشر بود و خاویار طبخ شده مخصوص که برای کریسمس بود.

مانی؛من و دبی گردی

بعد از صبحانه بهم گفتن باید اتاقم رو عوض کنم و من ناراحت و گیج نمیدونستم چرا آخه؟و اتاق دو تخته ای بهم دادن.با خودم فکر کردم ای داد و بیداد.اینا میخوان یک جوری بلاخره ترتیب منو بدن!رفتم برای خودم چرخیدم و دوری زدم و منتظر موندم تا عصر بشه برم برنامه تور صحرا.سیتی سنتر نزدیک بود و میشد پیاده رفت.به نظرم همون بازارهای کیش خودمون خیلی بهتر بود.برگشتم هتل؛دوباره استخر چون دیگه آبزی آرایه شده بودم و بعد ناهار و بعد هم آماده رفتن که دیدم در اتاق رو میزنن.باز کردم دیدم به! اینکه مانی خودمونه!گفت مگه سورپرایز ذوست نداشتی؟گفتم چرا اما نمیگی من برنامه ای چیزی داشته باشم چرا یه بوقی زنگی چیزی نزدی!اولین بار نبود که از دیدن مانی اینقدر خوشحال میشدم و محکم به آغوش میگرفتمش.برنامه رو با هم هماهنگ گردیم و رفتیم صحرا.چیزی بیشتر از خوش گذشت برای من بود و برای مانی برعکس.از شن و خاک و خل فراری بود و از اینکه شنها راه پیدا میکردند توی کفشاش شاکی.یک گوشه مثل موش آب کشیده ایستاده بود و هیچ قاطی جماعت خوشحال و خندون نمیشد.من اما میدویدم توی این تپه های شنهای روان و کلی خودمو سیر کردم باهاشون.بعد هم که سوار لنکروز شدیم چنان وای آخ اویی راه انداخته بود که راننده میترسید یک کم تندتر بره یا از مسیرای سخت تر.همش میگفت احتمال چپ شدن داره؟تا حالا شده توی صحرا بذارتت؟بعد هم موتور چهار چرخه یکی از این عربهای خوش تیپ رو با ناز و عشوه و غمیش اومدن گرفتم و دلی از عزا درآوردم.مانی مدام داد میزد یواش....دور نشو...تند نرو...زود بیا...بسه...میفتی...موتوره چنان سرعتی داشت که حس میکردی الان از زیر با.سنت در میره و با ک.ون میخوری زمین.البته همینطور هم شد و با اینکه سفت چسبیده بودمش؛روی شنها سر خورد و از زیرم در رفت.بعد غرغرهای مانی اضافه شد به زخم و زیلی شدنهای خودم.گفتم نکن...گفتم نرو...گفتم بشین!ماجرایی داشتیم.من دلم هیجان میخواست و مانی احتیاط.از موتور سواری به شتر سواری رسیدیم و رقاصه ی عربی که میرقصید.البته این تصور ما بود که عرب بود اما اسم "سوسن" هیچ تردیدی نمیذاره.عربها مگه اجازه میدن دختراشون اینکارها رو بکنن؟این دخترای ایرانی ما هستند که مفت مفت به عربها فروخته میشن.شرف و ناموس ماست که زیر هوس عربها له میشه.توی دیسکوی همین هتل دختر باکره ایرانی به قیمت هزار درهم معامله میشد.یعنی مفت.یعنی تف به غیرت هممون.یعنی حقمونه وقتی میایم اینجا به چشم بد و بی احترامی نگامون کنن.ازمون اسکن چشم بگیرن و لاینمونو جدا کنن.البته این برام تجربه شد که دیگه با پروازی که توی فرودگاه شماره 2 میشینه نرم.دست کم کمی باعث مسرت بود که ایرانیها اینجا به جای اینکه راننده تاکسی و گارسن و نظافتچی باشن؛بیزنس من هستند.اما اون بخش غم انگیز دخترکان ایرانی فاجعه ای عظیم هستش.موقع رقص هم رقاصه منو بلند کرد باهاش همراهی کنم.مانی ذوق کرده بود و انگار از این کار خوشش اومد.من هم برای اینکه ضدحال نباشم و دل طرف رو نشکنم یک ادایی در آوردم و نشستم سر جام.اینکه همه چیز اونجا فراهم و مجانی بود خیلی حال میداد!ساندویچ عصرونه و نوشیدنی و چای و نسکافه و قیلیون برای ما ندید بدیدها این برنامه حس خوبی داشت.

مانی؛من و wide wadi

بعد از اینکه کلی گیج زدیم؛اول رفتیم سروقت سرسره و منکه از همون اول دیده بودم چقدر وحشتناکه؛اصلن قصد سوار شدنش رو نداشتم.مانی بهم میگفت ترس نداره و هی قوت قلب میداد.دلش میخواست من سوار شم.شاید هم خودشم تسیده بود و میگفت اگه تو نری من هم نمیرم.در هر حال تصمیم گرفتیم بریم ببینیم اون بالا چه خبره؟نمیدونم وضعیت روحیم مناسب نبود یا هر چی؛به شدت ترسیده بودم.توی عمرم از چیزی اینطور نترسیده بودم.به آخراش که میرسیدیم دستام به وضوح میلرزید.اونجا که رسیدیم گفتم مانی من نمیام.اصلن نمیام.بیا برگردیم.باز کلی سعی کرد آرومم کنه و بی قایده بود.یک آلمانی اونجا بود با پسر ده ساله اش و بهم گفت اگه این میتونه بره و نترسه پس حتمن تو هم میتونی.این دلگرمی خیلی زیبا بود و بعد از جمله اش رفتم که برم!گفتم اگه الان بترسی و نری هر دقیقه که به عمرت اضافه میشه از این درجه ای که الان هستی ترسوتر و ضعیفتر میشی.پریدم رو سرسره و رفتم...مشکل اینجا بود که اینا برای خانمها تعبیه نشده و با.سن خانمها و قوس کمرشون رو ندید گرفتن!چنان این با.سن شده بود محل تماس و اصطکاک و چنان بلند میشد و کوبیده میشد روی سرسره که گفتم هیچی ازش نموند!نفسمم بند اومده بود و خوشبختانه اینکه تا بیای داد بزنی و بفهمی چیه زود تموم میشه.اما مشکل این بود که احساس میکردی یک جریان آب سفت و چوب مانندی رفته یک جاییت!البته من فکر کردم مشکل از طرف من بوده اما وقتی از زبون سایر خانمها هم شنیدم دیدم نه!اشکال از سیستمه که همچین حسی بهت میده!لنگ لنگان و با قدمهایی گشاد گشاد از سرسره دور شدم!
با مانی کلی قایق بادی سواری کردیم و از کانالهای مختلف عبور کردیم و حسابی بهمون حال داد.کلی هم عاشقونه روی آب رفتیم و من روی تیوبم لمیده بودم و مانی با شنا میکشیدیش.خلاصه کلی رومانتیک بودیم و لاو ترکوندیم.این قسمتش خیلی قشنگ بود و بهمون چسبید.ضمن اینکه مدام وری نایس وری نایس نثارمون میشد!شب برگشتیم هتل و آماده شدیم بریم پاساژگردی.اینبار لامسی پلازا . یکی دو تای دیگه.اعنتی از کل اینهمه جنس یک چیزی پسندیدم که یارو فروشنده اش نبود.هنوز حسرتش به دلمون مونده!لاجرم از اینجا هم فقط یک جفت جوراب خریدیم و برگشتیم هتل!البته یک گردنبند جالب هم خریدم به قیمت 300 درهم که مامان نگه خسیسی و از اونجا هیچی نخریدی!با اینکه میدونستم اینو حداقل با اختلاف قیمت سی هزار تومن میتونستم همون تهران بخرم!بعد هم اومدیم وان رو آماده کذدیم و شمعهایی که خریده بودم رو چیدم دورش و ویسکی و سیگار و خلاصه یک فضای فوق رمانتیک مانی رو مهمون کردم.به نظرم بهترین برنامه از نظر مانی همین بخش بود!!

اون؛من و ابوظبی
همیشه مقاومت کرده بودم  هیچ خوشم نمیومد برم دوبی.چه برسه به اینکه اولین مهر پاسپورتم بخوره دوبی.اما بلاخره تقدیر این کار رو کرد.مدارکم رو آماده کردم تا برم سفارت.از همه مهمتر برگه I-20 که همینجوری از آسمون جور شده بود و البته به این راحتی ها هم نمیشه داشتش اونم از دانشگاه USA.گفتم بختمونو بسنجیم.حالم خوب نبود.درب و داغون بودم سنگ کلیه اذیت میکرد و آخر سر هم که چسب ناخون پاشید روی سر و دستم که پوست دستم مثل جذامیها جمع شد.مانی جای دلداری دادن و یافتن راه حل همش نق میزد که گفتم نمیخواد گفتم نکن.گفتم خوبه.حالا توی اون شرایط دارم از ناراحتی منفجر میشم؛دیر شده؛اینم واستاده به غرغر کردن.گفتم برو لااقل یک کاری بکن.نشسته بود و منو نگاه میکرد.روی جلدشو خوندم و رفتم از پایین هتل استون بخرم نداشت.اومدم ویسکی ریختم روش پاک نشد.با حالت زار و نزار و مچاله و داغون که ریغم در اومده بود حاضر شدم بریم.نوبت شدنم مصاف شد با شروع عرقهای سرد دفع سنگ.نیمه جون بودم و البته شانس هم نیاوردم و به پست زنیکه ی عقده ای افتادم که نود درصد رو اون روز دست خالی فرستاده بود.خلاصه نشد.به همین سادگی.گفت یه تردید بزرگ توی چشمات میبینم؛اون چیه؟میدونستم هست اما نمیدونستم چیه؟شانس ما یارو گشت ارشاد از آب دراومده بود و میگفت بهتر نیست پیش همسرت بمونی و به زندگی متاهلیت ادامه بدی و بچه دار بشی؟!!!اشکالی نداره.هنوز برام مهر نزده و میشه کاریش کرد.اگه بخوام البته.اگه بخوام میتونم.

مانی؛من و برنامه گشت کشتی
این تیکه زیاد خوشایند نبود.جمعیت کم بود و من تو قسمت باز بودم و کلی عرق کرده بودم و سردم شده بود.اصولن برنامه ای که تنظیمش دست ایرانی جماعت بیفته مدیریتش افتضاح خواهد بود.

...............................................................
بعد نوشت: میتونست هر کدوم از اینها باشه.من و مانی یا من و بهمن.میتونه اینا رویاهای تبدیل شده به کلمه باشه تا دل خیلیهایتون خنک بشه.خیلیهاتون که نمیتونید خوشیهای کوچولو و ریز ریز و ساده ساده ی دیگرون رو تو باورتون بگنجونید.خواستم امتحان کنم ببینم کدومش به رویا نزدیکتره؟میتونم واقعن رویا رو ملموس و اونقدر قابل حس به تصویر بکشم که تشخیصش از هم سخت باشه؟دیدم نه....من حتمن باید عینی دیده باشم تا بتونم توصیف کنم....نگارنده ی تخیلات رویایی خیلی ماهری نیستم...این نسبت میچسبه به همونایی که خودشون اینکاره اند....غرقه در رویاها...آرزوهای مرده و دنیای تعفن انگیزشون.

........................................
پ.ن:دلم برای همتون تنگ شده و ممنون از پیگیر شدنتون...میام بهتون سر میزنم خوشگلای من!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 22:52 | لینک  | 

 I-20,what,why,where,helth,wealth,age.wage,
how?
why?
what?
.
.
.
i see the deep doubt in your eyes, what is it?
i think its better for you to stay near your kind familly and support by them in the bad conditions of your illness.....

the eyes are bigger than the stomach

just this....


 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:14 | لینک 

چه اصراریست رفتن را؟!
علیه کفش‌ها کودتا کنیم یا خود را از پا حلق آویز ....

پ.ن:فاصله فقط "يه حرفِ"....بين آغوش تو و من...

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:40 | لینک  | 

چندي پيش  كليدهاي لمسي گوشي تلفن همراهم بي دليل از كار افتاد  و با توجه به اينكه يك ماهي از گارانتي اش باقي مانده بود از نمايندگي اصلي تعميرات گوشي SAMSUNG   آدرس و تلفن نمايندگي مجاز تعميرات گوشي تلفن همراهم را گرفتم.با از كار افتادن كليدهاي لمسي احساسم اين بود كه اتصال بالا به پايين گوشي به طريقي قطع شده؛و با كمي بالا پايين كردن گوشي؛شارژش هم رو به اتمام رفت و گوشي خاموش شد و چون دكمه پاور در قسمت بالايي قرار داشت و اتصال بالا به پايين قطع شده بود؛حتي با شارژ مجدد نتوانستم گوشي را روشن كنم و اين در حالي بود كه علامت شارژ روي lcd مي آمد و صبحها هم علامت آلارم ساعت باعث روشن شدن lcd و گوشي ميشد.وقتي به نمايندگي مجاز گارانتي مراجعه كردم؛در نهايت شگفت زدگي برد گوشي را نشانم داد و گفت به علت آب رفتگي؛گوشي شما سوخته و بايد ببينيم چقدر هزينه دارد.با توجه به اينكه مطمئن بودم گوشي من در تماس با آب نبوده؛ بد نديدم بگذارم موضوع را با دقت بيشتري بررسي كنند و لابد خودشان به نتيجه ميرسيدند كه تشخيص اوليه اشتباه بوده است..بعد از چند روز با من تماس گرفتند و اعلام كردند LCD ؛پاور؛برد و چند قطعه ديگر گوشي نياز به تعويض دارد و هزينه اي معادل صد هزار توملن براي گوشي SAMSUNG U600 كه قيمت نوي آن در بازار حدود 160 تومان است از من طلب كردند.با توجه به هزينه غيرمتعارفش؛بي خيال گوشي كه سال پيش سيصد هزارتومان پولش را داده بودم شدم و از قيد تعميرش گذشتم.اعلام كردم گوشي را آماده كنند تا ببرم.ترس تعويض قطعات كه به كرات شنيده بودم باعث شد كه يكروز سر زده براي تحويل گوشي بروم و با اينكه مرخصي گرفته بودم و از كار خود زده بودم؛گوشي را به من تحويل ندادند و اعلام داشتند بايد يك روز جلوتر اطلاع بدهي ميخواهي گوشي ي را ببري تا آماده اش كنيم!دليلي بر آماده سازي گوشي در صورتيكه هيچگونه تعميري نخواسته ام نديدم.اما پافشاري آنها باعث شدكه نتوانم گوشي را پس بگيرم.دو روز بعد ابتدا زنگ زدم و باز همان ابرام هميشگي كه حالا نميشود و دو سه ساعت ديگر بياييد.كه با داد و قال متوجه شان كردم كه بايد گوشي ام را پس بدهند..براي پس گرفتن گوشي رفتم و چون گوشي را به علت تمام شدن شارژدر وضعيت خاموش تحويل داده بودم؛در همان وضعيت خاموشو بدون تعمير تحويل گرفتم.گوشيهاي SAMSUNG U600يك سيستم ضد سرقت جالب دارد و آن اينكه ميتواني توي پروفايل گوشي شماره يا شماره هايي را اعلام كني كه در صورت سرقت گوشي و داخل شدن يك سيمكارت غريبه توي گوشي؛به آن شماره ها پيغام مخصوصي را بفرستد كه اين پيغام شامل شماره شناسايي گوشي و پيغامي كه خود شما مينويسيد مي باشد.من شماره همسرم را وارد كرده بودم.با يك پيغام فارسي مبني بر سرقت گوشي.چندي پس از گرفتن گوشي از تعميرگاه مدام به موبايل همسرم از يك شماره خاص sms مي امد با يك سري اعداد و ارقام طولاني و حروف به هم ريخته فارسي.روزي 5-10 تا از اين sms به موبال ارسال ميشد و معني آن را نميدانستيم.يعني ميدانستم شايد پيغام سرقت گوشي باشد اما چون گوشي ام دست خودم بود؛فكر ديگري نميكردم.تا اينكه از همان شماره با موبايل خودم تماس گرفتند و آقايي ادعا كرد اطلاعات گوشي من روي گوشي ايشان كه براي تعمير به نمايندگي برده بودند است.چند وقت پيش گوشي u600 اين آقا توي دريا افتاده و براي تعمير به همان تعميرگاه ميبرد.با دريافت هزينه اي معادل 100 هزارتومان گوشي را تعمير ميكنند.البته از گوشي من به عنوان اوراقي استفاده كرده و قطعات سالم گوشي را براي تعمير گوشي اين آقا استفاده ميكنند.حال چون من كد رمز داده بودم طرف نتوانسته بود گوشي را ريست كند تا لااقل اطلاعات من پاك شود و مچشان گرفته نشود.خيلي راحت نمايندگي مجاز كه اجازه دادن گارانتي معتبر هم دارد؛برد؛اي سي دي و ساير قطعات گوشي من را دزديده بود.و همه وسايل خراب گوشي آن آقا را براي گوشي من گذاشته بود.غافل از اينكه همه چيز روزي مشخص ميشود و همين آقا از روي بيزنس كارت گوشي كه اسم و شماره ام را داده ام من را پيدا ميكند و دست آنها رو ميشود.با هم قرار گذاشتيم و رفتيم سروقتشان.منشيهاي پر روي اين نمايندگي حسابي دست و پايشان را گم كرده بودند.مثل بيد ميلرزيدند و واضح بود كه ميدانند موضوع از چه قرار است.وقتي موضوع را عنوان كرديم؛گفتيم كه قصد شكايت داريم.يعني مصمم بودم كه بايد شكايت كنم.حالا نه براي خودم؛براي هزاران نفري كه مثل من گير اين شيادها مي افتند.خلاصه آقاي مسئول اين شركت كلاهبردار تلفني با ما صحبت كرد و گفت يك كارمن بيگانه!!اين كارها را كرده و آبروي آنها را برده و معذرت خواهي ميكند و مجاني قطعات آك روي گوشيهاي ما ميگذارد و تحويل ميدهد.با عجز و لابه و التماس خواست كه از شكايت صرف نظر كنيم.من هم كه نه وقتش را داشتم و نه حوصله اش را به ناچار رضايت دادم.ضمن اينكه هيچ تضميني نيست اين شكايت به جايي هم برسد.بايد ميرفتم تعزيرات و هر چه توي اينترنت جستجو كردم شماره اي از تعزيرات نبود.خلاصه بي خيال شديم و قرار شد گوشي را بار تعمير رايگان و شش ماه گارانتي تحويل بدهد.ضمن اينكه فلت گوشي من ضربه خورده بود و هزينه اش چيزي حدود ده هزار تومان ميشد.بعد از تحويل گوشي از دادن گارانتي طفره رفتند و عنوان كردند صدهزارتومان بده تا گارانتي بدهيم.قسمت غم انگيز ماجرا اينكه گوشي مذكور بيشتر از چند روز كار نكرد و براي هميشه خاموش شد.بماند كه در مدت رفت و آمدم به آنجا هر بنده خدايي براي تعمير گوشي مي آمد عنوان ميكردند ال سي دي اش سوخته و بايد تعويض شود!
از اينكه شكايت نكرده بودم بسيار پشيمان شدم و در واقع كاري جز اينكه از اين رودست خوردن عصباني شوم نميشد كرد.حال براي آگاهي شما آدرس اين نمايندگي دزد را برايتان ميگذارم تا هشيار باشيد و  گذارتان به آنجا نيفتد.راستش اين حداكثر كاريست كه توي اين مملكت گل و بلبل در برابر اين نوع تخلفات ميشد انجام داد:

آدرس نمايندگي دزد:ميدان وليعصر؛ اول كريم خان جنب پاساژ سرمه؛پاساژ كيميا طبقه سوم.

بعدنوشت:کامنت محمد به نظرم جالب اومد اینجا اضافه اش میکنم:
توی ایران گوشی های سونی اریکسون یک نمایندگی مجاز بیشتر نداره که به اسم کامتل...هرچند بهتون میگم که این گارانتی هم یه جورایی هیچیه.
گوشی های سامسونگ و ال جی هم به همین منواله.
گوشی های نوکیا 2 تا گارانتی اصلی داره به اسم های نیا و اتصالات...توجه کنید که اسم هایی مثل خدمات طلایی نیا و یا اسم هایی نزدیک به این همه به طور کل کلاه برداریه.تازگی ها گوشی های نوکیا یه بروشور 3 لت آبی رنگ که شامل اطلاعات گوشی خودتون(از جمله مدل و شماره سریال)داخل جعبه گوشی های با گارانتی اصلی میزاره که نبود اون یعنی سوخت شدن گارانتی.بقیه گارانتی ها هم کارت های خامشون توی بازار دونه ای 300 تا 500 تا تک تومنیه.

تقریبا من با اکثر گارانتی های سر و کار داشتم و بهتون میگم غیر از اون 2 شرکت نوکیا بقیشون یه جورایی الکیه.

مشکل گوشی تو هم مربوط به فلتش بوده که همون 10هزار تومن میشه.معمولا ایراد اکثر گوشی های(اسلاید) کشوئی همین فلته.اون پیغام هم به این دلیل بوده که برد گوشیت رو گذاشتن روی اون یکی گوشی.
بهتون پیش نهاد میکنم که تا می تونید از علاالدین به خصوص طبقه اول خرید نکنید.اگر خیلی حواس جمع باشید وگوشی دست دو رو جای نو نخرید بدونید که باطری یا هندزفری گوشیتون با یه طرح اصلی عوض شده.برای 3هزار تومن ارزون تر کلی ضرر میکنید.حال باز خود دانید.

اگر هم تو خواستی گوشی جدیدی بخری بگو آدرس چند تا سایت رو بدم تا متوجه بشی گوشی که میخری کار کرده اس یه نه...یا حتی کجا و توی چه ساعتی ساخته شده.

.....................

خب چرا معطلی زودباش دیگه؟میخوام گوشی بخرم....چی بخرم؟فقط ۳ روز وقت دارید تو رنج تا ۴۰۰ تومن پیشنهاد بدید!لطفن فقط نوکیا باشه.همین دفعه هم گفتم فقط نوکیا میخرم اما گول خوردم!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:57 | لینک  | 

خالکوبی چارلی به این مضمون است که "زندگی با چشمان بسته راحت تر است". این بیت مربوط به آهنگ "مزرعه های توت فرنگی" تا ابد از بیتل ها می باشد.
خالکوبی روی بازوی جک واقعی بوده و به معنای " عقابها آسمان را می شکافند " در اصل از یکی از شعرهای مائو گرفته شده است.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 16:43 | لینک  | 

اين روزها اينقدر كلافه و سردرگمم كه نميدونم واقعن كي قراره اين وضعيت به آخر برسه و آيا اصلن قراري مبني بر اين هست يا نه؟گاهي فكر ميكني اگه بري ريخت و شكل ظاهريتو عوض كني يه آدم ديگه اي ميشي؛يه شرايط ديگه برات پيش مياد و يك حال و  هواي ديگه خواهي گرفت.حقيقتش اينه كه نه با لباس نو پوشيدن نه با كوتاه و بلند كردن مو و ناخن و نه حتي با عوض كردن محيط كار و آدمهاي دور و برت؛هيچ تغييري به زندگيت داده نميشه.حتي اگه همه سلولهاي بدنتم عوض كني باز هم اين "من" تو عوض نميشه.باز هم همون "من" از درون غمگينه."مني" كه اين روزها فكر ميكنه هيچ چيز شادش نميكنه.عوض كردن محيط كار هم حتي چيزي رو عوض نميكنه. دارم فكر ميكنم مني كه اينهمه موطن موطنم كردم الان وطن دارم يا اونايي كه به ظاهرجلاي وطن كردن؟

نوشتنم نمي آيد.يك ساعتي است اين صفحه سفيد رو به رويم باز است و هيچ نوشتنم نمي آيد.هيچ كلمه اي كه قلقلكت دهد براي واژه شدن نمي آيد.مطلقن هم به هيچ چيز فكر نميكنم.صامت و ساكت نشسته ام اين كنج و براي خودم زل زده ام به اين صفحه سفيد.دلم اكنون يك بازي ميخواهد.يك بازي كه سرگرمت كند.يادش به خير شهر گناه.با آن cj دوست داشتني اش.مدتي بود بدجور معتادش شده بودم.از كتك كاري خوشم مي آمد.سي جي هر جا پول كم مي اورد مي افتاد به جان مردم و كتك كاري ميكرد تا آن حدي كه طرف جانش در مي امد و پولهايش را برميداشت.البته سخت بود از ظاهر پياده ها تشخيص دهي كه كداميك پول بيشتري دارد.يك وقت مرد زپرتي ژنده پوشي را ميكشتي و دهها دسته اسكناس گيرت مي آمد و يكبار زن سانتال مانتالي را ميكشتي كه يك اسكناس هم ته جيبش نبود.درست مثل مردم ايران كه نميشود از روي ظاهر داراييشان را تخمين زد.مدتي دلم ميخواست هر كس را كه به من نه ميگويد هموانطور cj وار بگيرم زير مشت و لگد.يا وقتي نياز به ماشين داشت راننده را لت و پار ميكرد و ماشينش را بلند ميكرد.دلم ميخواست cj بودم.يا لا اقل چيزي شبيه آن.آزاد.....يله.....بي مقدار.دلم ميخواست روز به روز وارد مكانهاي جديدتر شوم؛ با آدمهاي جديدتر برخورد كنم و از همه مهمتر برنامه و هدف براي بودنم داشته باشم.

اينجا نشسته ام و هيچ حرفم نمي آيد.حتي با شماهايي كه سه سال و انديست همراهيم با هم.گاهي زيادي نزديكم شده ايد و گاهي زيادي فاصله گرفته ايد.مهم نيست.ميدانيد؟اين نزديكي و دوري خاصيت ما آدمهاست.آدمهايي كه نميخواهيم بگنديم مثل يك مرداب.و تغيير را به جان ميپذيريم.

.................................
پ.ن:عادت بد چيزيست لامصب!دلم براي دينگ دينگ و بيز بيزت تننگ شده!براي ايميلهات!براي حال پرسيدنهات هرچند گاهي كلافه ميشم!اما حالا انگار تمام بند بند وجودم درد ميكنه!

پ.ن:مرسي بابت همه چيزهاي خوب ديشب...اون بارون نم نم و اون نگاه مهربون...

پ.ن:ميدونيد كه كامنتهايتونو چند پستيه جواب ميدم كه؟

پ.ن:ميدوني؟آلپاچینو توی فیلم صورت زخمی می­گفت مرد باید فقط به دستور دو فرمانده عمل کند؛ اولی حرفش دومی تخمش. من كه عقل رو طلاق دادم و مرد هم نيستم اما ميدوني كه تخم انجام هر كاري رو دارم!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:1 | لینک  | 

از عوارض آشنايي با آدماي جديد و وارد فاز فعاليت اونا شدن؛رفتن به مكانهاي جديد و برخورد با پديده هاي جديده.در راستاي همون طرح "آشنايي با افراد جديد" ديشب يك برنامه جديد برامون رقم خورد.البته اين افرادي بودند كه يك دوره زماني با هم بوديم؛ و حالا دوباره سعي در امتحانشون كردم.دوستان دوران دانشجويي.صد البته ياد اردوهاي دانشجويي بخير كه البته فكر نكنيد از اين اردو بسيجيها بود كه بچه بسيجيها ميرفتن؛نخير؛اردوهايي كه ميرفتيم هتلهاي پنج ستاره و خلاصه حالي به حولي چون نه آشپز و نگهبان و حراست با خودمون ميبرديم و نه حتي گاهي استاد!
خلاصه گفتيم بذار برنامه شب يلدامون امسال متفاوت باشه و البته نبود پدر(خدايي شالوده ي خانواده به هم ميخوره وقتي نيست) و اصرار خاله براي بردن مامان اينا خونه خودشون و رفتن مامان باباي ماني به مسافرت هم باعث شد ما بي برنامه بمونيم.القصه رفتيم دسته جمعي از اين تورهاي شب يلدا ثبت نام كرديم.برنامه هاي كاملن آييني سنتي كه توش انار و آجيل و هندونه بخوري و فال حافظ برات بگيرن.برنامه ريز اصلي مازيار بود و در نهايت هشت نفري اعلام آمادگي كرديم.البته مازيار پيشنهاد يك برنامه ديگه هم اد كه به نوعي پارتي بود و بزن برقص كه البته اونم از طريق تور بود.ولي همگي اين برنامه رو كه قرار بود آقاي شهاب.ب و محسن.چ و ايمان.ش و خلاصه يك چندتايي از اين خواننده ها برنامه اجرا كنن و كنارش دعوت از هنرمندان و بازيگران سينما و تلويزيون بود و اين جور چيزها ترجيح داديم.
اول اينكه يك ساعت و نيم ما رو توي سرما كاشتن تا اتوبوس بياد.البته ما ماشين رو برده بوديم محل قرار و پارك كرده بوديم كه با دوستامون توي اتوبوس شلوغ كنيم.باز هم ياد ايام دانشجويي كه اتوبوس ما تمام مدت ميرقصيد توي جاده.بعد هم راه افتاديم سمت ويلايي در مهرشهر.اوايل جمع ناآشنا بودن و ليدر تور به شدت يخ و لوس بود.اما مازيار مثل هميشه جمعيت رو گرم كرد و خلاصه فضا اجتماعي شد!حالا نياز به كسي بود كه اين جماعت شيطوهن و رقصنده رو سر صندليهاشون بنشونه.
همزمان به محل كه رسيديم؛ برنامه هم شروع شد.اركستر معمولي در كار بود و يك عده از بازيگرا و بازيكنها.اوايل يك پسر ريزه ميزه ميومد وسط سن قري ميداد و بندري ميزد و ميرفت.بعد دو تا دختر پسر كوچولو.رفته رفته حجابها همه برداشته شد و اونايي كه واردتر بودن كفش و كلاه و پالتو رو عوض كردن و مثل پارتي شد.همه ريختن وسط روي سن و حالا برقص كي نرقص.اين وسط مردم تكليف خودشون رو نميدونستند.يك عده با پالتو و شال و روسري چنان باباكرم ميرقصيدن اون وسط و يك عده هم با تاپ و شلوار مشغول بودن.از همه جالبتر زن و شوهرهاي جوون نيمه متعصب بودن كه نميدونستن بايد چيكار كنن؟اول همون سر صندلي قر دادن كفايت ميكرد براشون.بعد ديدن نميشه اينهمه آهنگ و بزن برقص و رقص نور و دود و مه رو رها كنن و رفتن وسط دوتايي و تمام مدت شوهره مواظب بود كسي به زنش نماله.
خلاصه خدمت تموم اونايي كه ميگن ايران آزادي نيست عرض كنم كه خيلي راحت ميتوني سي تومن بدي و بري تور پارتي ثبت نام كني.من به عينه يك ديسكوي ايراني رو در همين نزديكي ديدم.اصلن هم خوشايندم نبود.حتي با اين آهنگهاي قرقري و فضاي رقصي هم نتونستم خودم رو حاضر كنم قاطي بشم.اولن كه از هر سطح اجتماعي بودن توي مهموني.و هيچ خوشم نميومد قاطي آدمهايي بشم كه نميشناسمشون.چه برسه به اينكه برم وسط قر هم بدم!آدم مذهبي نيستم اما اصلن نتونستم خودم رو راضي كنم حتي شالم رو از سرم بردارم.خيلي رسمي و خشك و ترخت نشسته بودم.خيلي از بازيگراي عزيزمون هم همينطور نشسته بودن و معلوم بود با كلي ترس و لرز و دلهره شركت كردن.مرتب هم اعلام ميشد كه با موبايل فيلم نگيريد و البته منم گوش كردم و با دوربين عكاسي گرفتم!
كلي هم تذكر ميدادن كه خانمها"سرلخت!!" نباشن و خانمها روي سن نرقصن اگه ميخوان برقصن سر جاشون برقصن.چون هنرمندان معذوريت دارند و چهره شون مخدوش ميشه و براشون مشكل ساز ميشه توي اين مراسم باشن.رعايت كنيد و اگه نكنيد هنرمندامون ترك ميكنن جايگاه رو و از اين حرفها.خيليها هم اعتراض ميكردن اصلن اين هنرپيشه ها رو چرا دعوت كرديد.جز اينكه جاي ما رو تنگ كنن هيچ فايده ديگه اي ندارن.ما ميخوايم بزنيم برقصيم.و در نايت هم همينطور كه ميبينيد؛اين به يك ديسكوي قاطي پاتي خيلي شبيه بود.
آقاي شهاب.ب خواننده ي ايران موزيك ! شما كه ميدونيد توي اين مراسم چه خبره؛چرا قبول ميكني بياي برنامه اجرا كني ولي بعدش به علت رقص و آواز موجود در سالن؛برنامه رو به هم ميزني و ميري توي ماشينت ميشيني؟همچين هم قيافه گرفته بود انگار كه كي هست!
در پايان هم برنامه ريزي تور "سراغ "خيلي افتضاح بود.از نظر دودر كردن شام و دسر و هندونه و اين برنامه ها.مديريت هم كه حرفش رو نزن.صفر.

ميون همه ي اينها اين حياي ايراني منو كشته بود.زنهاي رقصنده با پالتو! پرنده با مانتو و خورنده با كنياك!

.................................................
پ.ن:حالم هيچ خوب نيست...شايد هيچوقت اينهمه بيماري با هم نداشته ام.گويي تمام سلولهاي بدنم عليه من قيام كرده اند.
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:40 | لینک  |