تبليغاتX
پندارهای آرایه

اگه نميخواهيد از قافله ي علم و تکنولوژي عقب بيفتيد و توي جمعي وقتي اسم twitter مياد؛و همه در موردش حرف ميزنن؛شما مثل بز اخوش فقط زل بزنيد به دهن اين و اون؛درست مثل چند وقت پيش که کلماتي مثل فيد (feed) ؛ فيد برنر(feed burner) فرند فيد (friend feed) لينکدوني گوگل ريدري (Google reader blog rolls) و چيزهايي از اين دست رو ميشنيديد؛ اين مطلب رو از دست نديد.
خدايي کلي خاک اينترنت خوردم تا تونستم از اينا سر در بيارم! اندازه ي يک برنامه نويس کد زدم و ساختم و پلاگين کشف کردم و اندازه ي تموم امسال که درباره ي سخت ترين پروژه کاريم تحقيق و گوگل کردم(آها همين گوگل کردن : to Google ؛ هم جزو همين اصطلاحاته يعني سرچ با موتور جستجو علي الخصوص گوگل!) در اينباره خوندم و ترجمه کردم.خلاصه يک چيزايي دستم اومد و بعدها که توي هر مبحث وارد تر ميشدم؛ميديدم واي! من چقذر لقمه رو ذور دهنم ميچرخوندم! البته بگم که اين تحقيق خيلي جذاب و شيرين بود برام و با دنياهاي جديد و نويي روبه رو شدم که از شناختنشون حداقل احساس خوبي دارم.تمام سعيم اينه که توي اين زمينه ها بتونم خودمو آپ تو ذيت نگه دارم تا يکزماني اگر پسري دختري چيزي خدا زد پس کله اش و بچه ي ما شد؛نتونه با تکنولوژِيهاي جديد منو بپيچونه و دورم بزنه!البته اينو از مامان ياد گرفتم که زودتر از ما رفت ياهو مسنجر و چت کردن رو ياد گرفت بعد اجازه داد اين مسنجر مهمون خونه مون بشه!
حاشيه رو بذاريم کنار و شروع کنيم:
1- فيد (feed) چيست:فيد (يا همان خوراک) يک آدرس است که شما با رفتن به آن آدرس مطالب وبلاگ را با قالب سفيد بخوانيد. يعني شما مطالب وبلاگ را بدون استفاده از امکانات قالب و ظواهر قالب بخوانيد. براي همين طبيعي است که شما مطالب را سريعتر بخوانيد.  ولي فيد يک قابليت ديگر هم دارد و آن چيزي جز استفاده از قالب سفيد است. در حقيقت شما با استفاده از فيد مي توانيد مطالب را در فيدخوان خود بخوانيد. فيد رو ميتونيد توي وبلاگها و سايتها به راحتي تشخيص بديد.حتما در وبلاگها و وبسايت هاي مختلف تصاويري مانند تصاوير زير را مشاهده کرده ايد که در هر وبگاهي نامي را به خود اختصاص داده اند: Rss Feed، خبر خوان ، خوراک ، خوراک فيد ، Rss خوان ، آر اس اس خوان ، Rss Reader و ... . آيکون Rss يک وبگاه ميتواند به سليقه طراح آن به هر شکلي طراحي شود : دايره، مربع، مثلث، کتاب، مکعب و ... ولي يک تصوير در ميان همه آيکونهاي Rss Feed مشترک است و آن يک دايره و دو نيم دايره که بر روي آن قرار گرفته است ميباشد مانند اين تصوير.

اينجا

چگونه فيد وبلاگ را پيدا کنم:خروجي خوراک وبلاگها معمولاً يکي از موارد زير است:
وبلاگهاي وردپرس: http://yourblog.wordpress.com/feed
وبلاگهاي بلاگر: http://yourblog.blogspot.com/feeds/posts/default
وبلاگهاي بلاگفا: http://yourblog.blogfa.com/rss.aspx
وبلاگهاي پرشين بلاگ: http://yourblog.persianblog.ir/rss.xml
وبلاگهاي موويبل تايپ: http://yourblog.com/index.xml
براي بلاگفا روي مربعي که نوشته rss کليک نيد.آدرسي که مشاهده ميکنيد همون خوراک هستش.

فيدبرنر(Feed burner ):امروزه اکثر سکوهاي وبلاگ نويسي مانند بلاگر، وردپرس، بلاگفا و… خودشان داراي خروجي خوراک هم هستند. پس ديگر چه نيازي است به ابزارهايي مثل فيدبرنر؟معمولاً سيستم هاي توليد و مديريت محتواي تحت وب از جمله سکوهاي وبلاگ نويسي، تنها به توليد خروجي خوراک مي پردازند و پس از آن شما هيچ نظارتي بر خروجي توليد شده نداريد و حتي نمي توانيد آمار درستي از افرادي که از طريق خوراک به مطالب تان دسترسي پيدا مي کنند، بدست آوريد.اين در حالي است که سرويس هايي مانند فيدبرنر امکان ترکيب چند خروجي خوراک مختلف و ارائه يک خروجي واحد، امکان آمارگيري از خوانندگان خوراک، امکان شکل دادن به خروجي خوراک، و… را براي شما فراهم مي کند. بطور خلاصه شايد بتوان اينگونه گفت که فيدبرنر مديريت خوراک تان را به خود شما مي سپارد! اصولن اگه ميخواهيد حرفه اي تر عمل کنيد و از امکانات جديدتر بهرمند بشيد؛به اين سايت  www.feedburner.com  بريد و آدرس فيد وبلاگتون رو وارد کنيد و مراحل ثبت نام رو به اين صورت (اينجا ببينيد) انجام بديد.
فيدبرنر به شما تبريک مي گويد! خروجي جديد وبلاگتان با موفقيت فعال شد. حالا شما مي توانيد خروجي خوراکتان را بهبود ببخشيد و آمار خوانندگان آنرا دنبال نمائيد.
اينجا و اينجا.

فوايد : فرض کنيد وبلاگ شما به هر دليلي مسدود شد و شما يک وبلاگ ديگر ثبت کرديد. آن هنگام مي­توانيد از صفر شروع کنيد يا اينکه اگر فيد فيدبرنر داشته باشيد با عوض کردن آدرس فيد ارجينال همه مشترکين فيدبرنرتان را به وبلاگ بعدي راهنمايي کنيد و تقريبا هيچکدام از خوانندگانتان را از دست ندهيد.
اينجا.

فيدخوان چيست: فيدخوانها دو دسته اند»آفلاين و آنلاين.نميدونم چيزي بهتر از google reader هم ميشه پيدا کرد يا نه؟ اما من ترجيحش ميدم.براي عضو شدن هم ميتونيد از حساب کاربري gmail يا همون ايميل  gmail خودتون استفاده کنيد.اگر اکانت نداريد بسازيد و sing up کنيد؛اگر هم داريد که وارد اکانت بشيد و سمت چپ بالاي صفحه گزينه reader رو انتخاب کنيد.(براي آموزش کامل اينکه چطور يک فيد رو به google reader خودتون اضافه کنيد؛اينجا رو بخونيد.

از فوايد فيدخواني:
اگر يک وبلاگي به روز شود شما از طريق فيد خوان متوجه مي شويد. لازم نيست شال و کلاه کنيد و تا دم در وبلاگ برويد و ببينيد خبري نيست.
شما مطالب را در يک جا مي خوانيد. براي خواندن مطالب لازم نيست آدرس 2200 سايت و 14785 تا وبلاگ را حفظ کنيد. فقط کافي است تا يکبار فيدشان را به فيدخوان اضافه کنيد و خلاص. آنچه همه خوبان دارند اين فيدخوان همه را يکجا دارد!
مسلم است که مطالب را بسيار سريعتر مي خوانيد. اين دليل برتري فيدخوان در ايران عزيز است. شما که نمي خواهيد اين همه وبلاگ را از خود وبلاگ بخوانيد. اصلا خسته نمي شويد اين همه راه مي رويد به اين همه وبلاگ سر مي زنيد؟
خوبي فيد اين است که اگر شما از فيدبرنر يک وبلاگ استفاده مي کنيد  اگر وبلاگ مورد عنايت مسئولين مخابرات قرار گرفت شما باز هم وبلاگ را از دست نمي دهيد. اين تنها راه قطعي دور زدن اين مسئله است. شما هم که ماشالله از هر 10 وبلاگي که مي خوانيد 11 تا مسدود است!
اگر شما از فيدخوانهايي مانند گوگل ريدر استفاده کنيد مي توانيد با دوستانتان مطالب را به اشتراک بگذاريد.
شما مي توانيد انواع اقسام شکلک هاي ممکن را مانند علامت گذاري به هزار و يک مدل و دسته بندي هاي خاص خودتان را همه در فيدخوانتان اعمال کنيد.
اينجا.

1- اگه تا به حال عضو فرند فيد نشديد؛عجله کنيد:با فرند فيد زندگي آنلاين اجتماعي خود را متمرکز کنيد:
اينجا.
در لابه لاي سرويس هايي همچون توييتر، فليکر، Digg، وبلاگتان، فيس بوک، خوشمزه و ساير سرويسهاي وب دويي که ممکن است در آنها شب و روز مشغول فعاليت باشيد و خدا را شکر جميعا از جانب اداره ي مبارزه با وبلاگ ممنوع اعلام شده اند، دنبال کردن مجموعه ي فعاليت هاي شما بسيار دشوار است و اگر شما هم بخواهيد فعاليتهاي دوستي را به همين ترتيب دنبال کنيد تقريبا بيچاره مي شويد! پس به همين منظور فرند فيد اختراع شد تا شما بتوانيد زندگي اجتماعي آنلاين ديگران را دنبال کنيد و ديگران نيز بتوانند زندگي آنلاين اجتماعي شما را دنبال کنند.
فرند فيد در حالت کلي دو کار خاص و مجزا را انجام مي دهد. اول کليه فعاليتهاي اجتماعي آنلاين شما را در يک مکان گردآوري مي کند، وقتي که اين مجموعه فعاليتها در يکجا متمرکز شد مي توانيد فيد يا خروجي اين مجموعه را به دوستان خود بدهيد تا آنها با افزودن آن به فيد خوانشان بدون حتي ورود به فرند فيد فعاليتهاي شما را دنبال کنند، در اين مقاله به اين قابليت فرند فيد، "فرند فيد شخصي" مي گوئيم.
و البته فرند فيد به شما اين امکان را مي دهد تا با استفاده از خود اين سرويس فعاليتهاي اجتماعي آنلاين ديگران و يا دوستان تان را نيز دنبال کنيد. بله مي توانيد فيد يا خروجي فرند فيد دوست تان را داشته باشيد و آن را به فيد خوان خود بدهيد، اما خود فرند فيد که يک سرويس تحت وب است اين امکان را براي شما فراهم آورده تا با استفاده از آن دوستان تان در فرند فيد را بيابيد و فعاليتهايشان را شروع به تعقيب نمائيد. هر بار که شما دوستي را بيابيد و شروع به تعقيب يا در اصطلاح حرفه اي ترش subscribe کنيدش مجموعه ي فعاليتهاي وي شروع به نمايش داده شدن در برگه يا تب Friends در اشتراک فرند فيد شما مي شود. پس با مراجعه ي به برگه ي Friends مي توانيد فعاليت کليه دوستان و کساني را که Subscribe کرده ايد را دنبال کنيد.اينجا.
اگر باز هم دوست داريد در باب فرند فيد و اهميت کارش اطلاعات کسب کنيد توصيه مي کنم نگاهي به اين پست از وبلاگ وب 2 با عنوان فرندفيد چه فايده‌اي دارد؟ نگاهي بياندازيد.

فرند فيد قابليت يکپارچه سازي و گردآوري بوک مارکهاي شما، توييت هايتان، موسيقي هايي که گوش مي دهيد، مطالبي که برايتان جالب است و هر چيز ديگري که فکرش بکنيد را در کنار هم دارد در اصل اين سرويس مي تواند فعاليتهاي شما را در بيش از 28 سرويس يکپارچه سازي کند و به ديگران ارائه نمايد. و اگر روزي روزگاري چيزي پيدا کرديد که دوست داشتيد آن را در فرند فيد شخصي خود با ديگران به اشتراک بگذاريد و خارج از مجموعه سرويسهايي که مي توانيد در فرند فيد وارد کنيد بود کافي است به اشتراکتان در اين سرويس برويد و روي گزينه ي Share something کليک کنيد و مورد مذکور را به اشتراک بگذاريد.

براي ثبت نام به اين آدرسhttp://friendfeed.com/ بريد و بعد شما صاحب يک آدرس فرند فيدي شديد:آدرس هاي فرند فيد شخصي بسيار ساده است،:http://friendfeed.com/your name. مراحل ثبت نام رو اينجا گام به گام دنبال کنيد.

اينجا و اينجا و اينجا


دو تا از مواردي که توي فرند فيدم فعالشون کردم:

1-محبوب ترين و معروف ترين ميکروبلاگ دنيا در حال حاضر سرويس تويتر (twitter) است.
تويتر که محدوديت 140 کاراکتر را براي هر پست در نظر گرفته از طريق وب، پيامک، گوگل تاک و يکي از افزونه هاي فايرفاکس قابل مديريت است.کاربرد اوليه ميکروبلاگ ها بيشتر به اعلام وضعيت و احساسات شخصي نويسنده آن محدود مي شد. ديدن جملاتي از قبيل «الان دارم فلان فيلم رو مي بينم»، «امشب اصلا حالم خوب نيست و حوصله ندارم»، «کارا تموم شد، دارم مي آم خونه» در پست هاي تويتري عادي است.
اما اگر تصور مي کنيد کاربرد ميکروبلاگ ها به همين جملات به ظاهر ساده محدود مي شود اشتباه مي کنيد. خبر اول از نقش تويتر در آزاد شدن يک دانشجوي مصري از زندان حکايت مي کند.اين دانشجو که مشغول تصويربرداري از يک تظاهرات بوده، توسط پليس دستگير مي شود ولي در آخرين لحظه قبل از دستگيري فرصت مي کند کلمه «arrested» را با تلفن همراه به تويتر خود بفرستد. به اين ترتيب شبکه دوستان او به سرعت متوجه قضيه مي شوند و با علني شدن ماجرا و فشارهاي رسانه اي او آزاد مي شود.
خبر دوم درباره پوشش اخبار زلزله چين توسط کاربران تويتر است.
در زلزله بزرگ چين که چند ماه پيش رخ داد، مردم در بخش هاي مختلف کشور، از موبايل براي ارسال پيامک در مورد وضعيت خود به تويتر و ديگر شبکه هاي اجتماعي استفاده مي کردند و اين نقش مهمي در اطلاع رساني در زمان بحران داشت.
به اين ترتيب مي بينيد که ميکروبلاگ ها نقش برجسته اي در روزنامه نگاري شهروندي (citizen journalism) پيدا کرده اند.

تب تند تويتر در ايران
استقبال کاربران ايراني و مخصوصا اجتماع آنلاين وبلاگ نويسان ايراني از تويتر بسيار گسترده بوده است. اگر روزگاري استفاده از چت روم هاي ياهو، ايام ديگري داشتن وبلاگ و مدتي پس از آن حضور در «اورکات» در بين کاربران ايراني «مد» شده بود، امروز حضور در تويتر «تب» جديد جامعه آنلاين ايراني است.
کاربران ايراني علاوه بر کابردهاي جهاني تويتر، براي اين سرويس قابليت جديدي تعريف کرده اند و از آن به عنوان اتاق گفت وگوي عمومي استفاده مي کنند.
ايراني هاي «تويترباز» حالا زبان مخصوص خودشان را دارند و اصطلاحات جديدي را براي استفاده از تويتر ايجاد کرده اند. «توئيتيدن» و «فالو کردن» از جمله اين اصطلاحات هستند. هر تازه واردي به دنياي تويتر بايد مدتي را صرف کند تا براي برقراري ارتباط با ديگر کاربران، علاوه بر زبان فارسي اصطلاحات تويتري را هم ياد بگيرد.

http://وبلاگ-نويسان-ايراني.iranictnews.ir/T_68228_____تب-تند-تويتر.htm
چگونه عضو (twitter) شويم: به سايت www.twitter.com  بريد.مراحل ثبت نام رو طبق اين آموزش انجام بديد.بعد به اکانت توئيتر خودتون وارد شيد و به سادگي آپ کنيد!
اينم سايتي که کلي ابزار ميده براي تويتربازها:  twitter tools
http://www.usrbingeek.com/a/000902.php
توضيحات بيشتر:
اينجا و اينجا

نتيجه اش ميشه اين سايد بار سمت چپي توي وبلاگم که عنوان تويت نوشت رو بهش دادم.براي گذاشتن تگ توي وبلاگ هم راههاي زيادي هست از جمله پلاگينهايي که فارسي هم هستند؛اما من ساده ترين راه يعني رفتن به قسمت   اکانت تويترم و ساختن و کپي کردن تگ براي اضافه کردن تويت هام به وبلاگ استفاده کردم.همه اين کارها رو که کرديد؛حالا بيايد صفحه ي تويتر من رو عضو بشيد!

 

2-چه کسي ، چه چيزي گوش ميدهد؟

تويتر ، پاونس ( و نمونه ايراني اون يعني جاکس بلاگ ) و … اشاره کرد . که در آنها هر فرد کاري که در آن لحظه مشغول به انجام آن بود اعلام ميکرد و بقيه بدين ترتيب از کارهاي يکديگر مطلع ميشدند .

حال http://www.last.fm.com اين سايت در همين ضمينه امکان جالبي را در اختيار کاربران قرار داده ، بدين ترتيب که شما ميتوانيد بفهميد چه کسي هم اکنون مشغول گوش دادن به چه چيزي است ، بدين ترتيب که با رفتن بر روي صفحه هر يک از دوستانتان ميتوانيد ببينيد در آن روز چه آهنگ هايي گوش داده اند .

اينم من در موزيكهام!

 .....................................
بعد نوشت: خب؛حالا به سمت چپ وبلاگ من يه نگاه بكنيد.اين قسمت فرند فيد رو ميبينيد؟اين آدرس فرندفيد http://friendfeed.com/araie منه.ميدونم بسيار دوست داريد منو add كنيد! پس بجنبيد ديگه!

اين هم من در تويتر http://twitter.com/araie  كه چند وقتيه مينويسم.ميتونيد اند احوالات عمومي من اينجا بخونيد.مثلن الان چه مرگمه؟خوشحالم؟ناراحتم؟!رفتم مهموني؟دسته گل جديد به آب دادم؟ندادم؟ 


نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:38 | لینک  | 

سر و وضعش شیک بود اما شلخته.لباسهای مارکدار و موهایی که معلوم بود روزگاری به مدل جدید آرایش میشدن.ژولی پولی و کثیف.هیجده نوزده ساله میزد.عینک مد روزی داشت که روی شیشه اش پر از جای انگشت بود.دور دهانش کف کرده بود.خوش قد و قامت و تقریبن خوش بر و رو بود.اومد نزدیکم و گفت خانم من میخوام برم ونک کیفمو گم کردم،هزار تومن میدی بهم؟با تاسف و اندوه بسیار نگاهش کردم.بهش گفتم چی میکشی؟سکوت کرد.گفتم چقدر کارتو راه میندازه؟با انگشت نشون داد:پنج هزار تومن.پنج هزار تومانی رو چپوندم توی دستش و با خوشحالی رفت توی پارک بغل خیابون.با پسری همسن و سال خودش دست داد و خوشحال به سمت دیگه ای رفت.
توی راه همش با خودم فکر میکردم آیا این بهترین راهی بود که انتخاب کردم؟
...............................................
پ.ن:به خدا فقط نوزده سالش بود...
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 2:45 | لینک  | 

پنجشنبه الناز زنگ زد و گفت چند تا بليط كنسرت دارم مياي بريم؟منم كه برنامه ي خاصي نداشتم؛يعني داشتم؛اما بدم نميومد بپيچونم؛اكي دادم.بماند كه بعد پشيمون شدم و  نه حال حاضر شدن داشتم و نه هيچ و فقط دلم خواب ميخواست و بس!ماني كه اومد جريان كنسرت رو براش گفتم و با بي حوصلگي تمام موافقت كرد به طوريكه حتي نپرسيد كي هست؟چي هست؟البته اگر هم ميپرسيد فرقي نميكرد! چون من هم نميدونستم و ايضن  الناز هم!!!بعد زنگ زدم به الناز كه بليطهات رو جاي ديگه اي خرج كن حالش نيست و اين كاليبر گشاد اجازه نميده.گفت نه نميشه الا و بلا بايد بيايي.گفتم حالا كنسرت چي هست؟گفت نميدونم.رفتم تموم اينترنت رو زير و رو كردم و به يمن اطلاع رساني دقيق!!! و آپ تو ديت ايرانيزه شده؛فهميدم كنسرت احسان خواجه اميري است.زياد راغب نبودم و به قولي كنسرت خواجه اميري آدم ميرود سينه بزند يعني؟معني ندارد.در هر حال دلم نيامد روي خواهرم رو زمين بزنم و شال و كلاه كرديم و رفتيم.بعد متوجه شديم گويا كنسرت اركستر بزرگ گروه كارما است.باز هم چيزي دستگيرم نشد تا اينكه دفترچه ي برنامه هاي جشنواره موسيقي فجر رو برداشتم و مشغول ورق زدن بودم ديدم اي واي! اينكه همون "حامي" خودمونه!!باورم نميشد.خيلي خوشحال شدم.همه ي بي ميلي و بي علاقه گي من تبديل شد به خوشحالي و شادي.رفتم به سلامتي اش دو تا آيس پك گنده هم خريدم.شارژ شدم.دوتا ماچ گنده هم از الناز جونم گرفتم و او همچنان با نگاه مرموز و لبخند خبيثانه رفتار ها و عكس العملهاي منو ورانداز ميكرد.حامي رو به چند دليل دوست دارم.يكيش همين دليلي كه خودش گفته:"خيليها با آهنگهاي من خاطره دارند" و من حداقل با آهنگ ساده نبود و ليلاي من كو صدها بار خودم رو دار زدم و حلق آويز كردم.يكي هم اينكه حامي يك جورايي همكلاس من بود.يكي ديگه هم بماند.خلاصه اينكه وقتي اومد روي سن ديدم واي چقدر كچل و لاغرتر از گذشته شده! و همچنان تمام رخش خيلي زيباتر از نيمرخش هست.هنوز ترانه ي اولي شروع نشده بود كه موبايلم زنگ خورد و با ديدن شماره ي بهمن داشتم از تعجب و ترس و دلهره ميمردم.حامي "ستاره" رو ميخوند و بهمن گفت چطوره؟خوشت مياد؟تازه گوشي اومد دستم كه جريان چي بوده!اين يكي از همون سورپرايزهايي بود كه هميشه تو چنته داشت.اما اين يكي ديگه واقعن سورپرايز بود.من اينجا اينقدر گرفتار زندگي روزمره شدم كه اصلن خبر نداشتم همچين كنسرتي هست اما بهمن اون سر دنيا يادش بود كه من به حامي علاقه دارم.اون جاي ويژه هم انتخاب خودش بود.درست چند سال پيش با هم همينجا نشسته بوديم.همون رديف a5 .سر دوستيش با حامي برنامه هاشو ميدونست و اين برنامه رو براي من انتخاب كرده بود و الناز خائن تا اون لحظه به من هيچي بروز نداده بود.بهم سفارش كرد ترانه هاي "فقط نگاه ميكنم"؛"غزل"؛"احساس"؛"دونيمه" و ماهي دلتنگ رو سفارشي گوش بدم.
نميتونم بگم اون شب چه حسي داشتم؛فقط اينقدر احساساتي شده بودم كه نتونستم اشكهامو نگه دارم و سر زمزمه ي ماهي دلتنگ اشك نريزم:

همزبون خوب من يه ماهي قشنگ بود
ولي امروز ميدونم دلش هميشه تنگ بود
ماهي تنگ بلور سنگ صبور من بود
زندون تنگ ماهي تنگ بلور من بود
چشماش يه حرفي ميزد انگار يه چيزي كم داشت
اون پولكاي روشن رنگ غبار غم داشت
واي كه نميدونستم تاب قفس نداره
يه روز رفتم سراغش ديدم نفس نداره
براش گريه ميكردم ولي چشماش نميديد
انگار تو اون لحظه ها خواب دريا رو ميديد
انگار ميگفت كه ماهي توي دريا قشنگه
ماهي تنگ بلور يه ماهي دل تنگه

نه...نه....نميشد اينا رو شنيد و اشك ها رو مخفي كرد:

کو آشناي شبهاي من؟ کو؟
ديروز من کو؟ فرداي من کو؟
شهزاده من . روياي من کو؟
کو همقبيله؟ ليلاي من کو؟

يه روز تويي . روزي که شب نميشه/يه روز منم . ابري تر از هميشه/يه روز منم . اسير خاک تبعيد/يه روز تويي . اونور خواب خورشيد/تو چشم من . تويي که آسموني/تو خواب من . تويي که مهربوني/تويي که واژه واژه دلنشيني/هنوز عزيز . هنوز عزيزتريني/هنوز صدام عطر صداتو داره/فقط نذار شاعر شب بميره/نذار صدام رنگ عزا بگيره/اگر ميسوزه شب شاعرانه/فقط نذار بميره اين ترانه

آهنگ ستاره حامي رو تقديم ميكنم به ستاره عزيزم:

تو با اين لباي بسته . تو با اين دل شكسته
تو با اين بغض قديمي . كه پر و بالتو بسته
چرا مي خندي ستاره
تو با اين سينه ي داغون . تو با اين فال پريشون
تو با اين زخماي رنگي . توي اين شام غريبون
چرا مي خندي ستاره
از نگاه اين شب خيس دل چرا نمي كني تو
تن چرا به اين سياهي بي گلايه مي زني تو
دل چرا نمي كني از نگاه اين شب خيس
بي گلايه جون سپردن آخه اسمش زندگي نيس
از نگاه اين شب خيس دل چرا نمي كني تو
تن چرا به اين سياهي بي گلايه مي زني تو
اين شب خسته و تاريك واسه تو خونه نمي شه
شب رفيق جاده ها نيست موندگاره تا هميشه
تو با قلب پاره پاره چرا مي خندي ستاره
تو با اين بغض دوباره چرا مي خندي ستاره

....................................
وقتي شب از کوچه رد شد....حکم خنده تا ابد شد....وقتي گل صد تا سبد شد.....ياد من باش ياد من باش...وقتي غم خونه نشين شد.....وقتي سايه نقطه چين شد....روزگار بهتر از اين شد...ياد من باش ياد من باش....هرجا راه بسته ديدي....آينه ي شکسته ديدي....يا يه مرد خسته ديدي....ياد من باش ياد من باش...سر پيچ هر ترانه...پشت هر حرف و بهانه...تا هميشه عاشقانه....ياد من باش ياد من باش....جاي من رو خالي کن...اگه خورشيد در اومد....اگه جادوي سياهي بي اثر شد ياد من باش...جاي من رو خالي کن....اگه غصه سر اومد...اگه قاصدک دوباره خوش خبر شد ياد من باش


دو نيمه خاموش/دو نيمه خسته/دو شعر نخوانده/دو بغض شکسته/تويي که گذشتي/منم که نشستم/تويي که تکيدي/منم که شکستم/منم که نگفتي/اسير ملالم/بهار سکوتم ./خزان خيالم/منم که نگفتي/چگونه بخوانم؟/چگونه بميرم؟/چگونه بمانم؟/چگونه نشستي/در آن شب ماتم؟/به سوگ هميشه ./به بغض دمادم/گذشتي و گفتي/دو نيمه سيبيم/اگر چه جداييم ./اگر چه غريبيم
................
پ.ن:بر عكس ساير كنسرتهاي برگزار شده توي تالار كشور؛هر چي چراغ بود روشن گذاشته بودن.هر چي هم حامي تيكه مينداخت و ميگفت خاموش كنيد؛در مصرف برق صرفه جويي كنيد ....فايده نداشت.وقتي همصدايي ميكرديم ميگفت ميدونم چراغا روشنه روتون نميشه بخونيد.اما من با اينكه رديف جلو بودم حسابي از خجالت خودم در اومدم طوريكه ديگه صدام در نميومد.تازشم كلي انتظامات مثل جغد بالاسرمون بودن يك وقت ما با ترانه هاي حامي جوگير نشيم حركت اضافي انجام بديم.
..................................
.پ.ن:رفت پست قبل!
...................................


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 18:11 | لینک  | 


بروم قهوه را بياورم؛بايد داغِ داغ باشد وقتي که انگشتهايم روي کيبرد است؛سر راه سيگار را بردارم و تکه اي از سوهان عسلي را؛بعد خودم را پرت کنم روي اين صندلي بلند و لم بدهم؛مديا پلير را خفه کنم با هر آهنگي که زمزمه اش ميکند؛نه....بايد سر راه تلفنها را قطع کنم؛موبايل را خاموش کنم؛شايد هم بايد پرده ها را بکشم؛خانه تيره و تار شود بعد آن نور قرمز و نارنجي را روشن کنم؛بگذارم بتابد روي دستهايم؛بعد درست وقتي که انگشتهايم تقه ميزند به کيبرد با کليدهاي مشکي وسوسه انگيزش؛و نور نارنجي پاشيده روي دستهايم؛قهوه را هورت بکشم و از خلق اين صحنه ي 3ک3ي لذت ببرم؛شهوت نوشتن توي خونم بدود و هوس بافتن حروف به هم بشود دقدقه ام؛بعد سيگاري بگيرانم و بگذارم کنج لبم؛عکست را بياورم جلوي چشمهايم و آنوقت از تو بنويسم.
بعد به نقطه اي دور خيره شوم و ندانم از کجا بر خورده اي توي لحظه هايم؟رشته ي کلاف سر درگمي را که به هم متصلمان کرد بيابم؛سرش را بگيرم؛تا برسم به انتهايش که همين لحظه اي باشد که سيگاري گيرانده ام و قهوه اي خورده و نارنجي طيفي به مشکي کيبرد و سرانگشتانم تابانده ام و دارم از تو مينويسم.
بعد همين شش روز پيش را بيابم؛شفاف و روشن؛همان روز که کشف کردم آن دو تا چشم مورب اگر چه زيبا نيست؛ اما يك دنيا حرف دارد و اگر از همين لحظه تا آخر عمر فقط نگاهشان كنم؛هر لحظه چيزي براي دانستن يافت ميشود.باز برسم به دوازده روز قبلش؛مهربانيهايت؛نواختنت با کلماتي که اغلب در کاربردشان خست نشان ميدهي؛مهمان ناخوانده ي سفره ي کلامهاي ناگفته ات کني مرا شايد براي دلجويي از دو روز قبلش؟ياد آنهمه دوندگي با آنهمه خستگي و مخلوط آنهمه يواشکي براي تو.اينکه تو لحظه اي بفهمي من به فکرت هستم.و بعد هيچ شدن همه ي آنها و خراب شدنش به دست يک ميمون معرکه.برسم به همه ي روزهاي يکشنبه؛شنبه و پنجشنبه و دوشنبه و جمعه و چهارشنبه اي که نگاهت را مهمان بودم.توي همه ي اينها ميرسم به آن روزهايي که بد بودي.از آنها زود رد ميشوم؛پک عميقي به سيگار ميزنم؛خصمانه مچاله اش ميکنم روي سي دي بينوايي که روي ميز است و دلم انگار هيچ نميخواهد ياد آن نامهربانيهايت زنده شود.انگار زخمي که تازه شود؛يا عطري که با گنداب آغشته شود؛يا خوشي که به زهراب بيالايد.دوست نداشتم آن روزها را.هرچند اعترافت ميکنم؛لذت رنجهايي که چشاندي ام؛ناب و بينظير بود.قبل از آن کسي برايش پيش نيامده بود که جرات رها کردن من را در خودش بيازمايد؛لاجرم؛رنجاب تلخ فاصله ها را که خودخواسته نبود و از خواسته ي خودخواهانه ي تو نشات ميگرفت ميچشيدم.رنج آميحته به لذت.مانندش را تجربه اي نداشتم و از داشتنش و تجربه کردنش لذت ميبردم.و اين برميگشت به طبع من که دلش ميخواهد هر موقعيتي را تجربه کند.گمانم نميرفت ؛هربار اين موضوع فکرم را پوسته پوسته ميکرد؛گمان ميکردم کو؟کي و کجا؟کي بيايد که اينقدر مرا در چنگالش داشته باشد که چنين حسي را به من القا کند؟آخرين جرعه ي قهوه را هورت ميکشم و گرمم که ميشود؛ميروم به آن ديدار سه نفره.آن شب رفتارت زننده بود.ناشيانه با من لاس ميزدي و انگار بازي را از ابتدا شروع کرده بودي.من هم همينطور.همه ي سعيم را کردم که يک وقت اضافه ي ديگر داشته باشم.تا بتوانم همبازيت شوم.شايد عميقن ميخواستم انتقام بگيرم و به تو بفهمانم بازي واقعي يعني چه؟و تو با تمام اعضاي وجودت درک کني که اگر من همه ي بازيکنان اصلي ام را به ميدان بياورم؛بايد توپ را بگذاري و زمين را ترک کني.بعد به خودم فهماندم که هر رفتار من با تو ميشود گل به خودي.ناجوانمردانه احاطه ام کرده بودي و  مشتاقانه برنده بودنت را ميخواستم.
تا فبل از آن؛مهربان نبودي؛حتي نامهربان هم نبودي.من بودم و خودم و بازي يکنفره اي که همبازي ام نبودي.آسان ميگذشت.آرام گرفته بودم.بعد از آنهمه طوفان حوادث رفتنها و آمدنها و عشقها و لبخندها؛آرامم کرده بودي.ديگر خبري از ماجراجويانه ترين لحظات زندگي ام نبود و من ماهي افتاده بر ساحل؛حتي دست از جست و خيز هم برداشته بودم و نيمه جان چشم به دريا داشتم.به آنهمه زندگي و تکاپو که در همين نزديکي ام بود و من تن به مردن و بي بالندگي ميساييدم.

دوست داشتنت را آنچنان كه كسي را تا به حال نداشته ام؛ دوست دارم.اين نوع خاص خواستن را؛ اين نيمه عشق و نيمه دوستي و نيمه هوس را دوست دارم.اين ملغمه اي كه براي قالب روحم ميسازي را دوست دارم.دوست دارم خودم را توي اين قالب جا كنم.مثل وقتهايي كه اجازه ميدهي سرم را روي سينه ات بگذارم و نفسهايت را بشمارم.مثل آرامشي كه آن لحظه نصيبم ميكني.مثل خنده هايت كه شادم ميكند.مثل لحظه هاي پر حرفي ات كه دوستشان دارم.مثل راه رفتنت و يكريز حرف زدنت و با حركت دستها و چهره ات ماجرا تعريف كردنت.حالا حتي عصباني شدنم را از كارهايت دوست دارم.مثل آنروز كه يكي را مهمان خانه ات كرده بودي.بي آنكه به من بگويي.با چه خشمي مي نگريستمش.برايم مهم نبود كيست و جريان چيست؛مهم اين بود كه از خشم ميلرزيدم و تو با ديگراني آميخته بودي كه من نميشناختمشان.يا مثل همين مزاحمتهاي گاه و بيگاه اين دختر وصله پينه شده به ماجراهايت.خوشحالم كه همه ي بديهاي تو به من خلاصه ميشود در خوبيهاي ديگران به تو!

خوشحالم كه هستي.شايد نه آنچنان كه بايد باشي؛ يا دلم ميخواهد باشي؛اما همينگونه كه هستي خوشحالم.بعضي هستها را بايد پذيرفت.بايد پذيرفت و دوستشان داشت.اين را وقتي ميفهمي كه اين هستها نيست شوند.ميداني كه تحمل لحظه اي اين نيست بودن را ندارم.همين خوب است.تا همينجا بس است.سهم من از تو همين بس است. شايد زياد هم باشد.همينكه من احساس بهتري از خودم دارم.همينكه تغييرات خوب تو به چشم مي آيد.همينكه تو هستي براي همه ي ناگفته هايي كه فقط براي تو ميتوان گفت.
..................................................
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:7 | لینک  | 

وقتي در را بست؛نگذاشتند صداي قدمهايش دور شود و هر دو پشت در پلاس شدند و زدند زير خنده.زن صاحبخانه آمده بود اجاره ماهيانه اش را بگيرد.سنش حدود هفتاد سال را داشت.شيرين زبان بود.روحيه ي فوق العاده و بوي عطر شنلش چشم ما را درآورده بود.بوتهاي مخمل بلندش را به پا كرده بود و سگك نگيندارش كه روي غوزك پايش جا خوش كرده بود؛چشم را مينواخت.بادي گيپور مشكي زيبايي به تن كرده بود و از اين گردنبند مدل جديد كه درشت و غلطان هستند و تا روي شكم مي آيند و شيشه اي هستند و همرنگ لباس انداخته بود.از پشت اگر مي ديدي اش؛گمانت بيشتر از چهل سال نميبرد.توي بحث يك ربعه اش با ما دنبال مارك خوب خط چشم ميگشت .پول را كه گرفت گفت ميخواهم بروم براي شوهرم كت و شلوار بولگاري بخرم!شوهرش را ديده بوديم.مردي چهل و اندي ساله.از ازدواج اولش يك دختر بيمار داشت.جوانتر از سنش ميزد و شغل درست و درماني هم نداشت.براي پيرزن شوهري ميكرد و لابد پيرزن براي او و دخترش مادري.ميگفت وقتي به پسرم كه در انگلستان وكيل است گفتم ميخواهم زني را تمام وقت براي تنهايي ام بياورم خانه؛پسرم گفت چرا زن؟برو شوهر كن.توي ايران زن به يك مرد بالاي سرش نياز دارد!دخترهايم اما بعد از ازدواجم فقط يك تبريك خشك و خالي گفتند و ديگر پايشان را توي خانه ي من نگذاشتند.مهم است مگر؟من با شوهر تازه ام خوشبختم.
سي و دو سال داشت.سه سال پيش با زني كه دوست مادرش بود ازدواج كرد.زن با اينكه چهل و سه سالش بود هنوز ازدواج نكرده بود.ميگويد من هم مثل همه.زنم را دوست دارم اگر هم آثار پيري جسمش را دچار كند؛آنچنان كه نتوانم تحمل كنم؛خب مشكلي نيست كه.پولش را ميدهد و جوان ميشود.كاري ندارد كه.اين هم عادي است و همه ي زنها اعمال جراحي زيبايي انجام ميدهند.
قبلن همسايه شان بود و حالا شده همسر دوم آقا.اگر بپرسي چرا با داشتن زن زيبا و زندگي خوب با اين خانم ازدواج كردي؟ميگويد:"چون اين معلم است و حقوق خوبي دارد.خرجم را ميدهد."اختلاف سني اش با او بيست سال است.
بيست و هفت ساله بود.خوب ميپوشيد.اين اواخر ماشين چهل ميليوني زير پايش بود.هر دفعه ميديدي اش يك دختر جوان هجده نوزده ساله توي پارتيها آويزانش بود.كادوهاي گرانقيمت ميداد.همسرش پنجاه سال سن داشت.تقريبن دوبرابرش.همسن مادرش.تازگيها از شهرستان آمده بود.مدتي سرايدار يك مجتمع در حال ساخت بود.در شمال شهر.تا روزيكه همسر فعلي اش براي خريد يكي از آپارتمانها آمده بود آنجا.طي اين رفت و آمدها شد شوهر خانم.به گفته ي خودش همسرش خيلي هم دلش بخواهد كه شوهر به اين جواني تور كرده.همسرش به نوعي با خريدهاي گرانقيمت و بريز بپاشهاي بيمورد به او باج ميدهد.ميگويد من هم مثل شوهرهاي ديگر.هم زيرآبي ميروند هم با همسرشان زندگي ميكنند و هم ميگويند همسرمان را و زندگيمان را دوست داريم و خوشبختيم.چه فرقي بين من با اين شوهرهاست؟بيخودي شلوغش نكنيد.همسرم از روابط من آگاه است و خودش حتي پيشنهاد زن صيغه اي به من داده است.
انگار سال به سال كه ميگذرد؛عجايب خلقت توي مملكت اسلامي ما زياد و زيادتر ميشود.قديمترها؛ دخترها  تا به سن بلوغ ميرسيدند؛برايشان خواستگار مي آمد و بسته به شانسشان كه توي چه خانواده اي بودند؛يا مناسب يا نامناسب بلاخره ازدواج ميكردند.بعدها كه كارتون سيندرلا ميديدند؛دلشان ميخواست روزي پايشان توي كفش طلايي برود؛يا توي تخت زيباي خفته بخوابند و شاهزاده اي سوار بر اسب سفيد از آن سوي مه ها بيايد و با بوسه اي آنها را به سرزمين خوشبختي ببرد.
اين منتهاي آرزوي دخترهايمان بود .
بعدها از جريان فيلمهاي فارسي شروع شد.همسفر يا ممل آمريكايي.چه فرقي ميكند.مهم دختر پولداره ي فيلم بود كه با پسر فقيره آشنا ميشد و او را به اوج مكنت ميرساند.شايد دهه ي پنجاه؛تخم لق سيندرلا شدن پسرها توي دل جوانهاي آن زمان با همين فيلمها افتاد و جوانه كرد.باز هم اشكال زيادي بر آن وارد نيست.هر دو جوان بودند و با شرايط زندگي متفاوت.ميشود يكجوري جوشش داد به هم اين زندگي را و از تويش سنخيت خلق كرد.اما بعدتر كه انقلاب شد؛اين خرده فرهنگ دوباره رنگ عوض كرد.دوباره دختران ما شدند درهاي نايابي كه براي به دست آوردنشان بايد كفش طلاي روي دست پسرها مانده به پاي دختر ميخورد.دخترها آنچنان پرمدعا بارآمدند كه آثارش هنوز هم توي سند ازدواج و جلوي مهريه ي سنگين تاريخ تولد گونه و هم وزن طلا و جواهر و ....به وضوح خودنمايي ميكند.تا همين پيش پاي شما.يعني تا همين پنج سال پيش دخترها خدا را روي زمين بنده نبودند.حالا دليل؛شايعات تعداد سه برابري دخترها نسبت به پسرها بود يا هر چيز ديگري؛بازار داغ دخترها رو به كسادي گذاشت.شايد يك دليل ديگرش در دسترس بودن و سهل الوصول شدن دخترها بود.شايد دليل ديگرش جنگ و جدال دخترها بر سر شاهزاده هاي سوار بر اسب سپيد بود.هر چه كه بود ديگر خبري از قطار قطار خواستگار براي دخترها نبود.حتي فيلمهاي آبكي صدا و سيما هم به زور آب بندي كردن و ساختن سريالهايي از اين دست كه يك دختر چندين خاطرخواه آماده ي دوئل با هم داشت ؛ هم كاري از پيش نبرد.
اينجا ديگر پسرها دلشان نميخواست تن به ازدواج بدهند.دوران دودره بازي و خيانت و هر هفته با يكي بودن شروع شد.دوران ناز كردن پسرها.ورق برگشت.همين پيش پاي شما.اينجا ديگر در اين مرز و بوم دخترها سر پسرها دعوايشان ميشد و دوئل ميكردند.اما باز هم ميشود چشم پوشي كرد و گفت اشكالي ندارد.حتي وقتي از نود درصد پسرها ميشنوي اگر روزي خر شدم و ازدواج كردم حتمن با يك دختر اسم و رسم دار پدر با نفوذ و البته پولدار ازدواج خواهم كرد.آري.به همين سادگي معيارها تغيير يافت و پسران سبيل كلفت ما به بهاي با جمالات بودن خودشان دنبال خواستگار ميگردند.دنبال سيندرلاهايي از جنس گوگوش همسفر.باز هم مشكلي نيست.هنوز هم بايد اميدوار بود.
مشكل وقتي پديدار ميشود كه سيندرلاهاي جوان شهر ما زياد نباشند.دختراني با خصوصيات دلخواه پسرهاي ما زياد نيستند.اگر هم باشند؛خودشان معيارهايي دارند كه فقط يك مريخي ميتواند برآورده شان كند.يعني درست هم هست ها؛چون انسانها هميشه دنبال كاملتر از خود ميگردند.حال چاره چيست؟
خيلي ساده!پسرها قيد سيندرلاهاي جوان را با آنهمه خواسته هايشان زده اند و به سمت "خانم هاويشان ها" سوق داده شده اند.تصور سيندرلاهايي با سبيل كلفت و صداي ضخمت اگرچه ناهنجار است اما به شدت دارد توي جاي جاي شهر ما عادت ميشود.

نبوديد حالت انزجار همكار گرامي را ببينيد ؛وقتي فهميد همسر سي و دو ساله اش تا همين دو سال پيش شوهر يك پيرزن پنجاه و شش ساله بوده.خوش به حالتان كه نبوديد و نديديد كه همسر گرامي اش با سركيسه كردن پيرزن بدبخت به بهاي اندكي توجه و محبت؛زندگي جديدش را ميگذرانده.


نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:1 | لینک  | 

16 ساله بودم هلیا ی "باردیگر شهری که دوست می داشتم " نادر را شناختم...اشک روی اشک می آمد بر صورت دردمندم.....دخترک قصه نادر کودکیی را پر از عطر بهار نارنج و راز نوارهای رنگین دامن زنان محلی ، گذرانده بود...از کودکی عاشق بود.....اما با نگاه خودش عاشق بود عشق را از طبقه بالای خا نه اش می دید نه از روی زمین... عاشق باغچه ای بود که روزی به دستور پدر تمامش را بیل زدند و سنگ به جای عشق کاشتند!!! و هلی هیچ نتوانست بکند چرا که همان وقت هم مشقهایش را دختر باغبان می نوشت چه رسد به حالا که بزرگ شده بود!!!

هلی داستان بزرگ شد و رویاهایش را در کودکی جا گذاشت....... رجعتی دوباره به ساحل مهربان و غمگین چمخاله را به باد سپرد... و مرگ رویاهای یک مرد را به نظاره نشست...هلی ماجرا به عاشق مهربان و منتظرش گفت" تمام شد"

اما " هلیا هیچ چیز تمام نشده بود. هیچ پایانی به راستی پایان نیست.در هر سرانجام ،مفهوم یک آغاز نهفته است. چه کسی می تواند بگوید * تمام شد * و دروغ نگفته باشد؟؟؟ "

هلیا آن مرد را درقلب یک انتظار به پوسیدگی کشاند....

"همانگاه که می توانستی روز را در من برویانی. در تو نگریستم و صدای فریاد سگ ها شب را در اعماق من بیدار کرد. هلیا! در آن لحظه های عذاب آفرین کجا بودی؟ "

هلیا را خواندم و گمان بردم همیشه این دخترهای ثروتمند داستان ها هستند که به عاشق پشت می کنند چرا که برق رفاه و تمول خیره کننده تر از برق عشق است......اما زمان زیادی نگذشته بود که شنیدم پسری از آشنایی دور در خارج از ایران دوست دخترش را که اتفاقا حامله هم هست رها می کند چون با دختری دیگر آشنا شده ، سرشار از امکانات!!! فکر کردم حتما این آقا آنجا باد غرب به کله اش خورده!!! گذشت تا زمزمه هایی از انواع مختلف این نوع رها کردن عشق به خاطر............. در ایران هم بالا گرفت ............. رنگ و بوی عشق عوض شد...عشق نشست در قالب چرتکه های قدیم و خیلی زود در ترازوی تمام دیجیتالی با ماشین حسابی کاملا الکترونیکی ارزش گذاری شد......... مردان عاشق به شیوه هلیا رفتند...هلیا های زیادی عاشقانشان را رها کردند...حالا هر کدامشان زیر یکی از این سقفهای ایران زندگی می کنند..آنها که هنوز هم یادشان هست کفشدوزک کودکیشان را...یا نجواهای شبانه عاشقیشان پای تلفن دور از چشم پدر مادر را...گاهی همدیگر را به یاد می آورند...بعضی هاشان از این رها کردن ها بسیار غمگین هستند...بعضی ها حاضرند برگردند به عقب تا شاید جبران کنند......بعضی ها از آنچه به دست آورده اند سرمستند و گمان می برند این بهترین کار است.... بعضی ها هنوز هم رفتن ها را باور نکرده اند.... اما یک دل را به چه بهایی معامله می کنند؟؟؟ کدام عیاری هست برای سنجش قیمت همه آن لحظه های ناب که بین یک عاشق و معشوق می گذرد؟؟؟ چند سرویس جواهر سند ویلا و خانه...ماشین و مقام شغلی می تواند آن همه بی آلایشی دست در دست هم داشتن و دلگرم کردن را به ما برگرداند؟؟؟ آیا هیچ گاه یاد آن بوسه های یواشکی نمی افتیم؟؟ یاد آن آغوش که طعم خوب در کنار هم بودن را زیر دندانمان گذاشت؟؟؟ روحمان را کجا جا گذاشته ایم که نا خودآگاه اشک می نشیند بر صورتمان با تک اشاره ای؟؟؟

کاش قاصدکها یادشان نرود برای عاشقان پیغام ببرند .....
......................................................
شمیم

بعد نوشت:این نوشته رو از لا به لای نوشته های محرمانه ی همکارم برداشتم که توی وبلاگ خصوصیش مینویسه.دیدم قشنگه حیفم اومد.اسمشم مستعاره و خودم گذاشتم شمیم.پس نوشته ی من نیست!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 2:42 | لینک  | 

ديروز رفتم آزمايشگاه تا آزمايشي رو كه دو هفته قبل قرار بوده بدم انجام بدم.مثلن به حساب خودم هم زرنگي كرده بودم و سر صبحي زودتر از همه رفتم.اولن توي چنان ترافيكي مونده بودم كه باورم نميشد الان ساعت 7 صبحه!وارد پاتوبيولوژي مركزي كه شدم ديدم اي داد دويست نفر آدم سر صبحي تو صفن.تو فاصله اي كه داشتم تصميم ميگرفتم بمونم يا برم؛بيست سي نفر از من جلوتر نسخه شون رو دادن.ديدم ميروم جايز نيست و بايد بروم جايز است.از طرفي سر صبحي از خواب ناز زده بودم و خلاصه كلي دنبال جاپارك گشته بودم و كفري شده بودم اونم كجا پارك وي.تو اوج ترافيك.انگار مردم همزمان اومده بودن چكاب كنن.بي خيال شدم و تصميم گرفتم بمونم و كارم رو انجام بدم.يك نگاهي به آزمايشام انداختم ببينم نكنه ادرار هم شاملشون بوده و من طبق معمول مثانه رو خالي كردم؟خوشبختانه نبود.بعد كاشف به عمل اومد اين آزمايشگاه ساعت كاريش 6 صبحه و من به خيال خودم محاسباتم با 7 صبح بوده و يك ساعت از برنامه ي ساير زرنگان عقب افتادم.براي آزمايش خون؛قسمت خانما و آقايون جدا بود و براي مني كه بايد پالتومو در بيارم تا دستم لخت بشه؛اين موهبتي بود.روي صندلي خونسرد نشسته بودم كه يك دختر بچه ي زير ده سال صدام كرد.وقتي ديدم داره دستكش دستش ميكنه گفتم تو ميخواي خون بگيري؟گفت آره!داشتم پالتومو برميداشتم كه در برم كش انداخت دور بازوم و مثل جلادا كشيد.بعد هم سوزن رو آورد با نه تا لوله آزمايش باريك و كوتاه و چاق و لاغر.سر سوزنشم خيلي كلفت بود و من اينجا ديگه داشت عرم در ميومد.از همه بدترش گفت رگات نازكه مگه نه؟گفتم نه!گفتم هميشه براي پيدا كردن رگ مشكل داشتي مگه نه؟گفتم نه!گفت سخت رگ گير مياد مگه نه؟تا اومدم بگم نه سوزن رو تا ته كرد تو امحا و احشاء من.حالا هي فشار ميده ميچلونه ميكشه؛هيچ خوني نمياد تو شيشه.خدايي خون تو شيشه كردن هم هنريه كه هر كسي نداره!بعد گفت واه واه چرا كم خوني؟گفتم زدي تو ماهيچه ميخواي خون بگيري؟ديگه آب تو چشام جمع شده بود و اونم كلافه كه بهش گفتم جهنم بيا يك سوزن ديگه حروم كن دست از اين بكش.تا فردا هم بماليش چيزي ازش بيرون نمياد.رضايت داد و همه ي شيشه هاشو پر خون كرد.موقع رفتن يك قوطي گرد پلاستيكي بد رنگ بهم داد كه تو مشت جا ميشد.گفت نمونه مدفوع ميگيري مياري.يك دستور بلند بالا هم داد بهم كه شامل رعايت كردن يك سري چيزا بود تا سه روز:گوشت؛سوسيس؛كالباس؛هويج؛شلغم*؛ترب؛تربچه؛موز و يكسري داروها نبايد ميخوردم بعدش نمونه ميگرفتم.مجبور شدم برم خونه چون توي اين يكفهته من فقط گوشت و هويج خورده بودم و عزاي اينو گرفته بودم كه اگه اينارم نخورم چطور زنده بمونم؟كلي هم از خواهر و مادر دكتر كه بهم نگفته بود براي اين آزمايش بايد اينجوري آماده بشم به نيكي ياد كردم.سر رفت و برگشت از اون آزمايشگاه به قدري معطل شده بودم كه حاضر بودم هر چي دارم بدم ديگه نرم اونجا.آخه مسيرش بينهايت شلوغ و دور بود.خلاصه از ديروز فكرم مشغوله اينه كه چطور نمونه رو به آزماشگاه برسونم؟!دوست و همكار ماني خونه اش چسبيده به اون آزمايشگاهه.يك پسر مجرد سي و چند ساله.بيشتر راه حلها دور اين مسائل ميگشت:ماني؟بيا بده دوستت ببره!ماني:چي؟!!!چي بهش بگم؟بگم اين پي پي خانممه ببر آزمايشگاه؟؟!!!من:مااااااني!اون كه نميفهمه! بسته بنديش ميكنم كادو پيچش ميكنم ببر!ماني:جدي داري ميگي؟اونم هالوقنبر نفهميد!من:ماني!توي يك بسته ي بزرگ ميذارم شك نكنه!:ماني: دست از سر رفيق من بردار!من:پس ميدم پيك ببره!ماني: :)) ميخواي بگي توش چيه؟!!!

خلاصه من موندم و يك نمونه روي دستم!
..........................................................

*بعدنوشت:حالا من سال تا سال شلغم نميخورم ها!مثلن آخرين باري كه خوردم سه سال پيش بوده چون اصولن دوست ندارم!اما درست همين دو سه روز كه نبايد بخورم؛آبدارچي براي خودش شلغم بار گذاشته بود و به زور تو حلق من ريخت!منم خواستم دستشو پس نزنم خوردمش!حالا دوباره از امروز سه روز بايد اين رژيم مسخره رو بگيرم!خدايي توي شركت توي همين يكي دو روز بايد شلغم پيدا بشه منم بخورم؟خدا رو خوش مياد؟

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:14 | لینک  | 

ديروز جلسه اول ايروبيک بود.ديدم نميشه اينجور خودم رو ول کنم و خميده و قوزي بشينم پشت ميز.افت داره براي مني که روزي تنيسور بودم.تنيس هم که ميدونيد چقدر فرزي و چالاکي و نفس ميخواد.حالا چي؟يا اسکي.حتي تصور اسکي رفتن هم ميترسونتم!مني که روزي به عشق پا در رکاب برادران شمشکي داشتن ميرفتم ديزين.حالا ميگم با اين هيکل حتي نميتونم سر بخورم! يا وزنم ميفته روي مچ پام استخونش از سه جا ميشکنه! يا اگه لگنم بشکنه چيکار کنم سر پيري!!!حالا شما دوست داري منو يک فيل دويست کيلويي تصور کني بکن!خلاصه رفتم سمپاشي دوستان.به اولي گفتم:ببينم؟تو تا کي ميخواي بخوري و بخوابي؟خجالت نميکشي؟عين توپ شدي!خر عذاب وجدانشو گرفتم و بعد هم گفتم منکه دارم ميرم ورزش! تو هم خواستي بيا!واسه خودت ميگم! بعد رفتم سراغ دومي.از بيماريهايي که از بيتحرکي مياد سراغت گفتم.از فوايد ورزش.اينکه روحيت خوب ميشه!خوشتيپ ميشي!اينقدر به وجدش آوردم که طرف همون لحظه دلش ميخواست دراز نشست بره!خلاصه دو سه تا از دوستامو جور کردم که بشن پايه براي مني که هم تنبلم و هم بي انگيزه.البته هماهنگي چند نفره اونم از مکانهاي گوناگون و بعد از ساعت خسته کننده ي کاري؛کار سختيه ولي فعلن اولشه و با انگيزه ايم!خدايي اگه پا نباشه اصلن نميشه رفت!
جلسه ي اول ورزش خيلي سخت بود.همه ي نگاهم به لنگ و دست مربي بود که چطور حرکات رو انجام بدم.حرکات ريتميک و هارمونيک رو که نگو!همه به راست ميرفتن من به چپ!همه ميشستن من پا ميشدم!همه دراز ميکشيدن من مي ايستادم!مربيه هي ميومد بالاسر من و ميگفت بالا؛بالا؛بالاتر!منم عين آدم آهني!مگه لنگ و دستم از هم باز ميشد؟!هر چي ميکشيدم نميشد که نميشد!اون زاويه ي نود درجه ميخواست و من منتهاي زور زدنم ده درجه بود!به حال مرگ افتاده بودم!ديگه وسطاش هي تقلب ميکردم! مخصوصن ورزشايي که روي تشک انجام ميشد!همه در حال پا زدن تو هوا بودن و يک نقطه ي کوچيک کمر با تشک تماس داشت؛من همه ي با*سن و کمر رو چسبونده بودم به زمين و به زور زانوهام تو آسمون بود!بعد از اين حرکات سنگين!!!حرکات کششي ميداد!من پايه ي حسابي اين حرکات کششي بودم!در تمام طول مدت فقط روي تشک غلت (غلت؟) ميزدم و تا ميگفت حرکات کششي انگار کوه کندم زود عمل ميکردم و خودمو کش ميدادم!يک وقت ضرب نخورم!اينقدر هم با لگد و جفت پا و يه پا و نمي وري و دو وري و يک وري توي سر و هيکل اطرافيان فرود اومده بودم که همه ازم وحشت داشتن!بعد نوبت رسيد به حرکاتي که با يک چوب يک متري انجام ميشد!يا خدا! اين چوب واسه چيه ديگه؟تا مربيه گفت چوب رو ببريد پشتتون؛گفتم نه ديگه!ايندفه نه اوندفه ها! ميخواد به معناي واقعي چوب تو آستين ما کنه!اينقدر با چوب تو سر و کله و چشم و چال اطرافيان زده بودم که همه ازم فاصله گرفته بودن!ياد اون عکس احم*دي نژ*اد افتادم!که جلوي سر در سازمان ملل همه ازش فاصله گرفته بودن!به شدت باهاش همذات پنداري کردم و حال و روزشو درک کردم!اونم احتمالن اينقدر چوب تو همه جاي کشوراي ديگه کرده بود که کسي جرات نميکرد بهش نزديک بشه!بعد هم سعي کردم مثل خودش توي همون عکس يک لبخند مليح و پيروزمندانه بزنم!

ده دقيقه ي آخر رقص بود و مربي رقص هندي آموزش ميداد.منم که به شدت از اين نوع متنفر!!مخصوصن اون تيکه اي که گردنتو بايد تکون بدي!تايم که تموم شد همه گفتن تا حالا حرکات به اين سنگيني انجام نداده بودن!کفتم بهه!بيا!شانس من بود که جلسه ي اولم بود!بدي اينجا اين بود که کار نداشتن تو از گرد راه رسيدي يک کم ملايمت به خرج بدن!بايد ييهو بري قاطي اونايي که چند ساله دارن ورزش ميکنن!يه بدي ديگه هم داشت.همه انگار قبل از سالن ورزش سالن مد بودن!نه مثل من و دوستام که ژولي پولي و خسته و داغون و جنازه  از سرکار اومده بوديم!همه موها آرايش شده و لباسها مرتب!يک بدي ديگه هم داشت!يک ياروي مسئول اونجا يه نموره لز ميزد.ضمن اينکه دو سه روز اول به شدت به استخون درد گذشت.يک مورد ناهمگون ديگه اش اين خانماي بدن ساز بودن که اومده بودن س*ينه و با*سن کوچيک يا بزرگ کنن.جلوي روي تو با دستگاهها ور ميرفتن و حواستو پرت ميکردن.اما از بديهاش بگذريم؛کلن خيلي خوبه.يک حس خيلي خوبي به آدم ميده.آخه ايروبيک ورزش خيلي شاديه و تمام مدت لبخند به لب و با جيغ و داد حرکات موزون ميکني و اين خيلي لذت بخشه!تو هم اگه خيلي وقته فقط دلت ميخواد بري ورزش،بهتره کاليبرتو جمع کني و يکي دوتا آدم رديف کني و بري ورزش.باور کن انرژي که بهت ميده غير قابل وصفه.تازشم 5شنبه رفتم استخر و تونل مه و خلاصه حالي به خودم دادم اساسي.يک کم که بدنم نرمتر شد ميخوام تنيس بساط کنم!آي نفس کش!

کم کم دارم به علف خوري عادت ميکنم.وضعيت جسمانيم خيلي بهتره و ديگه از ورم وحشتناک چند وقت پيش خبري نيست.احساس سبکي ميکنم و شايد به علت از بين رفتن آبهاي جمع شده بين سلولهام بود.اوايلش سخت بود که ظهر شست نفر جلوت انواع و اقسام پلوها رو بخورن و بوش بپيچه و تو جوجه کباب خالي سق بزني!اما خوبيش اينه آدم زود عادت ميکنه.عادت کردم که سهم من ظهرها استيک و گوشت خاليست.نه نوني و نه برنجي.مشکلم فقط با شامهاي مزخرفي است که بايد بخورم.نميدونم اين کلم بروکلي چرا اينقدر بدمزه و له ميشه وقتي بخارپزش ميکني؟يا هويج چرا اينقدر چندش آور ميشه؟يا کرفس چرا مزه ي آشغال سبزي ميده؟سبزيجات بي نمک و بي مزه و بخار پز شده....معجونيه که دماغمو ميگيرم و به زور قورت ميدم.تصور سالاد خالي هم که روزي دور مينمود؛حالا مورد علاقه ام شده.اگر ماني رو نداشتم خدايي کي ميخواست اينهمه پخت و پز من رو انجام بده؟کي ميخواست هي منو چک کنه؟سيبتو خوردي؟سالادتو خوردي؟قرصاتو خوردي؟صبح صبحانه ام رو آماده کنه؛غذاي ظهرمو بسته بندي کنه؛ميوه هامو بشوره و به فکر اين باشه که من بايد سه تا سيب در روز بخورم؛بره بگرده سه رنگ سيب بخره؟سبز و زرد و قرمز تا متنوع باشه؟يا وقتي از ورزش ميام ماساژم بده؟اينروزا خيلي آويزونشم واسه ماساژ دادن!هر چند گاهي عواقب خطرناکي داره!
همزمان با علفخوري من؛ماني امشب بلاخره آخرين بقاياي بوقلمون باقيمانده از اين ضيافت رو هم خورد!خدايا شکرت که تموم شد!بعد از خوردن غذا اومد منو ببوسه؛گفتم دهنت بوي بوقلمون ميده!ممنوعي!
امروز به مرتب کردن آلبومها گذشت.تعداد زيادي از عکسها رو به يخچال و در و ديوار آويزون کرده بودم که چسبي و داغون شده بود.تميز کردم و گذاشتم تو آلبوم.اندازه ي يک مرد و زن نود ساله با دو جين نوه و نبيره عکس داشتيم.تازه از صفر سالگي تا هجده سالگي هيچ عکسي ندارم.به خاطر دزد ناشي که سر اثاث کسي کارتوني رو که روش نوشته بوديم :"خيلي مهم" رو دزديده بود.همه ي عکسها و فيلمها.و همينطور بگير از پنج سال پيش که هيچ عکسي نداريم به خاطر ديجيتالي شدن دوربين.اين کار واقعن وقتگير و البته لازم بود.
................................................
پ.ن:احساس ميکنم موهايم پر پشت تر شده.شايد هر رشته ي طويل آن از فکرهاي توي سرم بيرون زده.يک فکرهايي توي سرم هست....
پ.ن:راستش را بگويم خودم هم نميدانم دارم چه کار ميکنم.
پ.ن:چند روزي بايد بروم ماموريت.توي همين هفته است هر چه باشد.
پ.ن:نميدونم چطور به مديرم حالي کنم من مسئول بيعرضگي ساير کارمندات نيستم....آخه من يه نفر آدم نميتونم به صرف اينکه مسئوليت پذيرم و خوب کار انجام ميدم کار شيش تا پروژه ي متفاوت رو به گرده بکشم....
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 22:25 | لینک  | 

بيست و يک ساله بودم.قد تمام دخترهاي بيست و يک ساله ده سال پيش آرزوها و روياهاي قد و نيم قد داشتم.قد همه ي دخترهاي توي آن سن ياد گرفته بودم بايد دنيال يک نيمه براي باقي راه گشت.سر به هواتر از اين بودم که بفهمم زندگي يعني چه.با اين حال خيليها معتقد بودند بيشتر از سنم ميفهمم و زندگي را درک ميکنم.همه چيز برايم بازيچه بود.همه چيز.درس خواندن؛کنکور؛دانشگاه؛عاشق شدن؛پسربازي؛کار؛پدر؛مادر؛خواهر؛برادر...همه را از دم تيغ بي خيالي رد ميکردم.دستي دستي زندگي ام را به تاراج گذاشته بودم.اما آن ته ته هميشه يک بند مانده به سقوط؛حواسم جمع ميشد و مثل يک مرده ي دم آخر؛نفسي دوباره برم ميگرداند توي شرايطي که بشود فرصتي براي جبران خريد.خريتهايم تمامي نداشت همانطور که وسعتش انتها نداشت.ماني را از چهارده سالگي داشتم و انگار که توي آن عصر تابستاني سرنوشت محتوم من همين ماني بود که بماند و اين رشته ي اتصال بمانَد تا به حال.شيطنت با روحم عجين بود.از همان کودکي.از همان تجربه ي اولين خيانت به پسرک؛که گذاشتمش و رفتم پي ماني. توي آن شب پر ستاره که روي مرز بام خانه ي من و او؛اشکهايش را روي شانه هايم جا گذاشت و صداي التماس و گريه ي مغرورش که کلمه ي رقت انگيز بمان را زمزمه ميکرد؛گذاشتمش و رفتم.آنقدر نامرد نبودم که نگويم چرا ترکش ميکنم ولي دلي را شکستم که هنوز هم صداي شکستنش سردسته ي خيلي از کابوسهاي شبانه ام است.آن وقت نميتوانستم؛حالا ميتوانم خودم را جاي او بگذارم؛رقيبي چغر و قدرتمند مثل ماني سر راه پسرک آمده بود و باورش شده بود چاره اي جز تسليم ندارد.
همان شب که از آخرين آغوش و گريه مان ميگذشت؛پيش من بودي.حالم هيچ خوش نبود و اشک امانم نميداد و تو آمده بودي مرا دلداري بدهي.ميدانستم زياد از کارم خوشت نيامده و مرا متهم به خيانت ميکردي.نمک روي زخمي که از جدالم با دلم و وجدانم برداشته بودم ميپاشيدي و مرا هوسبازي بيش نميدانستي.آن روزها تو هنوز عاشقيت نميدانستي و کم کم از لا به لاي رفتارهاي من و پسرک داشت چيزهايي دستگيرت ميشد.حتي فردا هم توي مدرسه زنگ تفريح خودم را با دوستانم سرگرم کردم که تو باز نيايي و خاطر آزرده ام را مکدرتر کني.هي نيايي کاري را که با پسرک ميکردم به يادم بياوري و همه ي آن آهها و اشکها که سعي در فراموشي شان داشتم  تکرار شود.کم کم به حضور ماني توي زندگي ام عادت کردي و همه ي اتفاقهاي شورانگيز من و ماني اتفاقهاي قبلي من و پسرک را از يادت برد و گاهي عصرها به بهانه ي حل تمرين به خانه مان مي آمدي و ميگفتي بگو...تعريف کن...ماني چه گفت؟کجا رفتيد؟انگار ازمن بيشتر شوق داشتي.و بعد من با هيجان برايت ميگفتم که در آخرين مکالمه مان ماني چه گفت و من چه ها شنيدم و ديروز رفتيم سينما ايران يا فردا قرار است برايش کادوي تولد بخرم.از گشاد شدن چشمهايت و لبخند پهن شده روي صورتت خوشم مي آمد.
چهار سال بعد ديگر مثل قديم با هم دمخور نبوديم و بينمان فاصله افتاده بود.خانه را عوض کرده بوديم و ديگر نه تو و نه من هيچکدام دختر همسايه هم نبوديم.بعد براي من پيش آمد.مثل ماني که براي پسرک پيش آمد.براي من پيش آمد که توي دانشگاه يکي که بوي خودم را ميداد يافتم.چيزي از او نميدانستم جز صورت باندپيچي شده اش و کفشهاي کلارک موزي و قد بلند و موهاي مجعد؛بلند و مشکي اش.بعدها شد همه چيزم....چيزي نبود که از همديگر ندانيم.در جريان بهمن بودي.گاه گاهي سه تايي با هم ميرفتيم تفريح و گردش و من براي دودر کردن ماني تو را بهانه ميکردم.ماني توي زندگي ام کمرنگ شده بود و تو گاهي گوشه کنايه اي ميزدي که هر چهار سال يکبار دلت هوايي ميشود و کاريت هم نميشود کرد.بعدترها اعتراف کردي عاشق شده اي.عاشق استادت که زن و بچه داشت.برايت تاسف ميخوردم که عاشقيت اولت را به چه چيزي تجربه ميکني.شده بودي جغد روي بام خانه ي همسر معشوقت.چقدر هم بابت اين قضيه ناراحت بودي.
اولين بار که آمدي توي خانه من و ماني يک سال بعد از ازدواجم بود.يک سال از زماني که موبايل را دور انداخته بودم و ايميلها را معدوم کرده بودم و اينقدر غرق زندگي شده بودم که ديگر هيچ از بهمن يادم نباشد.اما تو که آمدي؛به يکباره همه ي آن خاطرات سطلي گل شل شد و ريخت روي سرم.کاريش نميشد کرد.جمع شدنِ من و تو و تنهايي؛ من را ياد همه ي خاطرات سه نفره مان انداخت.ياد همه ي حرارتي که دستهاي بهمن به دستهايم ميداد.ياد اتفاقاتي که بر من رفته بود.ياد خواب سنگين زمستاني که به درازا کشيده بود.بازي کودکانه ي لي لي که منِ بازنده ته تهش مانده بودم و همه ي همبازيهايم رفته بودند سر خانه زندگيشان؛گويا وسط گرگ و ميش عصري تابستاني؛وقت بازي تمام شده بود و من؛منِ بازنده به خيال خودم فرصتي دوباره داشتم و هي پايم ميرفت روي خط و هي ميباختم و هي کسي نبود خطايم را بگيرد.داشتم ميگفتم؛تو آمدي و من خراب شدم.خرابِ آنهمه خاطره.آخرين شماره ي خانه اش را گرفتم و گوشي را دادم دستت و گفتم بپرس ببين هست؟(اعتراف است اين که پيش از اين بارها اين شماره را گرفته بودم بلکه صدايي از بهمن بشنوم؛ردي؛نشاني و هيچ...و اين اتفاق ديري نبود که افتاده بود شايد يک ماه پيش از اينکه تو بيايي).گوشي را از دستم گرفتي و پرسيدي و شنيدي که بهمن شهري دور را براي زندگي برگزيده و در کارگاهي در حومه ي شهر به تنهايي زيورآلات نقره ميسازد.خودش را در سرماي استخوان سوز تبريز گم کرده بود.لابه لاي آنهمه فالب و فلز و آتش.
ميان گريه و هاي هاي اشک ريختنم بود که بعد از دادن خبر؛کيفت را برداشتي و کلي ليچار بارم کردي که:"قدر زندگي ات را بدان؛لياقت ماني را داشته باش و اين پسره را فراموش کن؛بفهم که ديگر دختر سر به هواي ديروز نيستي و حق نداري چنين رفتاري داشته باشي".سرم را روي مبل گذاشته بودم و اشکهايم سرازير شده بود توي گوشهايم و چيز زيادي نميشنيدم.اما ميان اشکها و بغضها و آههايم،شنيدم که ليچار بارم کردي و با نفرتي غريب ترکم کردي.بعد از آن ماجرا فهميدم که هرگز نبايد چيزي از اين ماجراهاي مخفي قلبم نه با تو که با هيچ محرم و نامحرمي بگويم.بعد از آن دانستم بهمن برايم شده سيب سرخ حوا.تا قبل از آن؛که دختري سربه هوا بودم همين تو سربه هواييهايم را دوست داشتي و غبطه اش را ميخوردي و اکنون؛منِ زنجير در پاي را چنان بر زمين رسوايي کوبيدي که تا مدتها از خودم خجالتزده بودم که حتي زمزمه اي کنم نامش را يا فکري براي جستنش؛يا حتي مرور کنم روياهاي کال نيمه شبانم را براي روزي گنگ و بخارآلود که بهمن دوباره مي آيد.


چند وقت پيش عروسي ات بود.تا قبل از آن من و تو بارها رفته بوديم شريعتي و مبلهاي مورد علاقه ات را يافته بوديم و ريزه ريزه و رنگ به رنگ همه ي وسايلت را با هم ست کرده بوديم.چه چيدماني هم شده بود.لباست را با وسواس هميشگي ات انتخاب کردي و کراوات ياسي از نوع و رنگي که براي دوست پسرم خريده بودم؛براي تازه داماد خريديم.همه چيز را با ظرافت خاصي انتخاب ميکردي.ته چشمانت رازي بود که از من مخفي اش ميکردي.ميدانستم.وقتي با هم روي مبل مينشستيم و قهوه ي توي فنجان را شيرين ميکردي؛توي آن سکوت سرشار از صداي زنگ قاشق و فنجان؛رازت عريان از چشمهايت شعله ميکشيد.چقدر اداي آدمهايي که به وصال محبوب خود رسیده اند را در می آوردی.دلم برایت میسوخت.عشق سوزان استاد به دلت مانده بود و ناچار و خسته و بیرمق تن به ازدواج با دیگری داده بودی.شاید هیچ دختری در موقعیت تو فرزاد را رد نمیکرد.چیزی عایدت نمیشد از سالها عشق استاد را با سنگینی زن و بچه اش به روی گرده ات کشیدن و به هیچ چیز نرسیدن.حالا این فرزاد بود و زندگی مادی ایده آل و همسری خوشتیپ و زیبا و تحصیلکرده که میشد با پولهایش خوابهای خیلی رنگی دید.دوستش داری.فرزاد را میگویم.درکت میکنم.خیلی بیشتر از آنهمه درکی که تو مرا نکردی.اما سوزنده اخگر عشق استاد چیز دیگریست.
آن روز توی آن لباس سفید کریستالی عروسی؛میان آنهمه گل و رقص و آواز و بوی عطر و ادکلن و هلهله های آمیخته به هم؛بغض غمگینی توی نگاهت بود.بغضی از جنس بغضهای عروسهای بچگیهامان.همان عروسهایی که آخر شب اشک میریختند و مامانها در جواب سوال تعجب برانگیزمان میگفتند "چون دلشان برای مامانشان تنگ میشود اشک میریزند".آن روزها من و تو دختر بچه های مو خرگوشی قرمز پوش کوچکی بودیم که راز گریه ی آخر شب عروسها را نمیدانستیم و به فریبی باورمان شده بود این اشکها مال آن دلتنگیهاست.اشکهایی که از جنس دلتنگی نبود.اشکهایی از جنس رها کردنِ خودخواسته ی همه چیز بود.همه ی شیطنتها؛دخترانه ها؛عشقها و معشوقها.رها کردن همه ی عاشقیت ها به حکم ناعادلانه ی ازدواجی که انگار دختران میدانند که باید بر آنها برود.
قدیمترها با زور و اصرار خانواده لباس عروسی میپوشیدیم؛حالا با زنجیرهای تافته ی دستان خودمان.خودمان ساخته ایم که لباس عروسی میشود منتهای آرزوی هر دختری از بچگی همان روزها که با عروسکهایش بازی میکند و لباس سفید میپوشاندشان و روزی ده بار عروسشان میکند؛تا سی؛چهل؛پنجاه ... سالگی که هر چه بالاتر میرود سنمان از این منتهای خوشبختی و آرزو دورتر میشویم و اجازه ی گذاشتن عناوینی چون ترشیده؛پیردختر؛و...را به روی خود میدهیم.پذیرفته ایم این آرزوی نادوست داشتنی غیر منصفانه را.اینکه سرنوشت محتوم هر دختری باشد این.آن هم از نوع خیلی خوشبختش!که برایش کل بکشیم هر دختری که توی لباس سفید دیدیم.که روی سرش نقل بپاشیم؛که بیرحمانه به رویش لبخند بزنیم.بیرحمانه قضاوتش کنیم که چه شب خوشبختی.که دل به آتش کشیده ی بعضی از این عروسکان غمگین را زیر آنهمه رنگ و روغن و تزئینات و زیورآلات و بزک دوزک نبینیم.
حس میکردم.تا آن روز که آمدم خانه ات.موبایلت مرتب زنگ میخورد و من متاسفانه توی این موارد زیرک تر از آن بودم که بفهمم این که دم به دقیقه سراغت را میگیرد و به سوی گوشی پرواز میکنی؛فرزاد؛نوداماد نیست.اینکه مرا با قهوه ام تنها میگذاری و به اتاق خواب میروی و یک ربعی بعد می آیی؛اینکه مرا با عکسها و فیلمهایت سرگرم میکنی تا به زمزمه هایت با استاد عزیزت بپردازی.
میدانی؟مقصرت نمیدانم.حتی وقتی مجبور به اعتراف شدی و گفتی "آهت مرا گرفته"؛تنگ در آغوش فشردمت و برای آنهمه بدبختی ات اشک ریختم.ترکت نکردم.طردت نکردم.تکریهت نکردم.درکت کردم.برایت از روزهایی گفتم که باید عشقت را خفه کنی و عشقت هی زبانه بکشد و هی به جرم عاشقی از خودت بیزار شوی و هی نتوانی جلوی آنهمه احساس به غلیان آمده را بگیری.هی خودت را به زنجیر میکشی؛چنگ میگیری؛به دندان میکشی؛و هماره خسته ای از جنگ مخفی و نابرابر با خودت؛با عروس آرزوهای همسرو با عاشقیت ممنوعه ی خودت.
از روزهایی که حتی اجازه ی فکر کردن به "او" را به خودت نمیدهی و عهد میکنی باخودت؛بارها و بارها عهد میکنی که دیگر؛هرگز یادش نکنی حتی و همان لحظه آوار درد میشوی و گویی سالهاست او را از خودت گرفته ای.از روزهایی که از محبتهای همسرت "دلگیر" خواهی شد.روزهایی که به عاشقانه بوسیدنت و در آغوش کشیدنت؛غبطه میخوری و حسودی ات میشود وقتی با اشتیاق و حرارت در آغوشت میکشد و لبهایت را میبوسد.چرا که او را به عشق خود رسیده میبینی و خود را فرو رفته در باتلاق حسرت....

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:9 | لینک  | 

احساس پرنده ای را دارم که بالهایش را چیده اند....هرچقدر هم فکرش آسمان باشد؛پروازش نمی آید....همین...

..............................................
پ.ن:میدونم که دو سال پیش در چنین روزی درست ترین تصمیم زندگیمو روی اون تخت سفید توی اون اتاق آبی گرفتم...اینکه تو رو داشته باشم...(حتی به هر قیمتی)

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 22:51 | لینک  | 

1-فرصتي پيش اومد تا برم نمايشگاه عكس لاله اسكندري كه از سفرهاي خارجه اي كه رفته بود گرفته بود. نزديك به نود درصد تابلو عكسها فروش رفته بود.حتي يكي رو كه من پسنديده بودم.قيمتها از يك ميليون و دويست به بالا بود.از همان قيمتهايي كه خيليها فكر ميكردند به ريال نوشته شده.امال حقيقت اين بود كه نود درصد تابلوهايي كه اتفاقن قيمت بالايي هم داشت فروش رفته بود.به قول يكي از دوستان ميگفت من جاي اينكه 2,800,000تومان پول بدم عكس كليساي سن پيترو بخرم؛خودم ميرم اونجا عكس ميگيرم.دريچه نگاه لاله رو دوست د اشتم.خودش هم دختر خوب و موجهيه.بازيهاشم قشنگه.كلن هنرمنده.اما طفلي خودشم گفته بود براي اينكه من بازيگرم نياين نمايشگاه عكاسي من.اما اينطور نبود به گمانم.اين عكسها با هزاران هنر بيشتر از اين مال هر كس ديگه اي غير از لاله اسكندري بود؛بعيد ميدونم از اين استقبال بهره ميبرد.بعيد ميدونم.البته شايد هم من اشتباه ميكنم.

 

2-تو مسير برگشت طولاني از آجودانيه تا تجريش توي اوج ترافيك ساعت 6 بعد از ظهر سوار تاكسي شدم.جلو نشستم.راننده همسن و سال خودم بود با حلقه ي اسپرت سفيد رنگي كه لاي انگشتاش خشكيده بود ميشد فهميد جوون سالهاي دور بوده مثل من!عقب هم سه تا پسر بچه 14-16 ساله نشسته بودن.شيطون و تخس.از ماجراهاشون تعريف ميكردن:
*يادته ماشين باباي تو رو ظهر جمعه برداشتيم رفتيم پيست آزادي كاپوت ماشين آتيش گرفت؟آره....هاهاهاها....چه كتكي خوردم از بابام!
*يادته اون روز ماشين مامانتو كش رفتيم با ماشين خواهر من بعد توس شاسكول زدي روي ترمز زانتياتون هاچ بك شد من زدم بهش؟هاهاهاها....چه روزي بود....من تا يه هفته خونه ي مامان بزرگم مونده بودم نميرفتم خونه...هاهاهاها....
*اون دختره بود توي كتاب فروشي.....اسمش چي بود؟خانم دارياني...آها آره...شماره اش رو داري؟ولش كن بابا گفت بهش زنگ نزنيم...بي خيال بده من شمارشو...الو سلام منو شناختي؟هموني ام كه پشت پيشخون كتابفروشي دستتو بوسيدم ديگه....ميخوايم برنامه بذاريم مياي؟!!!جمعه ديگه مامان ايناي آرمان مهموني اند!....من و راننده كه از حرفاي اينا اول به وجد اومده بوديم و هيجاني شده بوديم و ياد جوونيهامون افتاده بوديم و حسرت ميخورديم ديگه اينجا مثل ميخ شديم!مثل سيخ شديم!برگشتم يه نگاه دوباره بهش انداختم كه ببينم توي تخمين سن و سالشون اشتباه كردم آيا؟(یاد پسرک و خودم می افتم!سیزده ساله بود!)ديدم نه!پسره موهاش چتري روي پيشونيش شبيه  شوئيچي عينك گرد و دور مشكي عين پسر مدرسه ايها!لبخند گشادي بهم زد كه ترسيدم!بعد هم شعراي رپرها رو براي هم ميذاشتن و اونايي كه فحشاي بيب و سانسور شده داشت رو گوش ميكردن و ميگفتن زكي! اصلن اينجاش معلوم نبود چي ميگه!يا زنگ زده بودن به يه دوست ديگه شون همون اول جاي سلام عليك ميگفت:آقا سامان فحش محش ندي زدم روي آيفن!فك كن!خدايي اگه همون لحظه يك غول چراغ جادو ميومد ميگفت يه آرزو كن آرزو ميكردم جاي يكي از اينا باشم!ميميرم واسه پسر بچه هاي شيطون تخس!
3- اگه پسر اوليمو نگه د اشته بودم؛الان من هم صاحب يك پسر همسن و سال اينا بودم!اونوقت اون براي مامانش جديدترين آهنگاي ساسي مانكن رو مياورد و مامانش مجبور نبود سرچ كنه و دانلود كنه!با هم ميشستيم گوش ميكرديم...مامان اينو شنيدي!!!با هم ميرفتيم سينما!ميرفتيم اسكي!!!فك كن!
4-پايين شركت ما يك فروشگاه عرضه محصولات فرهنگي از جمله آلبوماي جديد خواننده ها هست.من هر  روز صبح ميرم بيلبورداشو نگاه ميكنم...مثلن نوشته آلبوم جديد فرزاد فرزين! با نام شوك! زود ميرم بالا..گوگل رو باز ميكنم و ميزنم آلبوم جديد فرزاد فرزين + دانلود!ايراني هستيم  ديگه!!چه ميشه كرد؟
...................................................
پ.ن:از زیر اسکن که میام بیرون خوشحال برگه رو میگیره دستش و میگه گرفتمش!یاد یافتم یافتم ارشمیدس میفتم و دکتر رو تجسم میکنم که لخت داره دور مطب میدوه!میگه بستریت کنم یا قول میدی رعایت کنی؟به اونهمه کاری که فقط و فقط من باید انجامشون بدم فکر میکنم و میبینم کارام یتیم میمونن و انگار که چرخ مملکت واسته؛نبودنم خیلی ضرر خواهد داشت.میگم قول میدم رعایت کنم.خب؛پس اینو بگیر: ساندویچ؛ژامبون؛پیتزا؛سس قرمز و سفید؛نون؛برنج؛غلات؛شیرینیجات؛شکلات؛نسکافه؛خامه؛کره؛سرشیر؛ماکارونی؛لازانیا؛بیسکویت؛
کیک؛بستنی؛شکر؛مربا؛لوبیا؛باقالی؛پنیر؛به هیچ عنوان نمیخوری.لیست دراز و طویل ممنوعیات رو میذاره جلوم و میگم لطفن بگین چی بخورم؟میگه فقط کاهو؛خیار؛...تا دو هفته.بعد یک لیست دراز آزمایش برام مینویسه و میگه دو هفته دیگه میبینمت.اگه علائم بهبودی نداشتی دیگه برای بستری شدنت انتخابی عمل نمیکنم.
پ.ن:خوشحالم!هنوز می ناب محبوبم و قهوه تلخ ازم دریغ نشده!هرچند امشبم با کلم بروکلی آب پز گذشت!
پ.ن:وقتی فکر میکنم به آخر خط نزدیکم خیلی خیالم آسوده میشه.دیگه نیازی نیست حرص خیلی چیزها رو بخورم.
پ.ن:میگه چک کردی؟درست بود؟میگم آره.دستت درد نکنه پشت گوشتو دیدی پولاتو دیدی!میگه دیوونه ای دیگه.من میگم دنیام تو هستی حاضرم به خدا حاضرم همه اش رو بدم برگردم دستتو بگیرم برم؛تو منو به چندرغاز میفروشی؟اصلن هم قابلتو نداره جدی میگم.نگران هیچ چیز هم نباش تا آخرش پشتتم.پشت همه ی کله خرابیهات.فقط....این سکوت شیرین بین این "فقط "و "خداحافظت باشه "ی بعدش؛خوش یمن ترین لحظه ی این روزهام بود.
پ.ن:بعد از حادثه ی شکستن کیبرد امروز بلاخره اومدم خورده ریزهاشو جمع کردم و سر هم کردم دیدم میشه هنوز تایپ کرد.چند وقت پیش از این موسها خریدم؛از اینا که کلید *2 دارن.این *4 هم داره که نمیدونم واسه چیه.البته هنوز به *2 عادت نکردم.از این glaser هاست.بوی اسید سولفوریک روی کیتش خفه ام میکنه. البته برعکس اون چیزی که میخواستم تپل و چاقه و تو دستام جا نمیشه.این glaser ها انگاری همشون خرسن.همون روز که اینو خریدم یک کیبرد هم پسندیدم همین قیمت.یارو گفت خوب اینم بخر.مانی هم پیله که بخر.گفتم مانی جان کیبرد حیوونیم داره کارشو میکنه مشکلی که نداره.چرا بیخود برای چیزی که دارم هزینه کنم؟تازشم یک تیکه آشغال به محیط زیست اضافه کنم؟حالا نمیدونم برم به فروشنده هه بگم بعد از دو روز چه اتفاقی افتاد که حیوونی کیبرد دیگه کار نمیکنه؟!
پ.ن:من اگه نخوام هر روز صبح تو با اس ام اس بهم سلام و درود بدی و حالمو بپرسی کیو باید ببینم؟
پ.ن:امروز یک هزینه ی هفتاد تومانی برای شرکت میخواستیم بکنیم که من هی پیشنهاد دادم هی پیشنهاد دادم....هزینه هه شد 5 میلیون!فک کن!رئیس نفهمید از کجا خورده!از همون مدلایی که حالا که داری 70 میدی بیا 100 بده حالا که داری 100 میدی بیا 500 بده!
پ.ن:آخه عزیزکم....چرا اینقدر توی کارات سمبل کار و بی مسئولیتی؟واقعن تعجب میکنم از مدل کار انجام دادنت.حیف اونهمه وقت و تلاش جفتمون نبود؟با یک سهل انگاری کوچولو همه اش رو به باد بدی؟فردا صبح یادت نره ها!قول دادی!

پ.ن:جواب کامنتها فردا
پ.ن: هی! راستی! نیکومونم برگشته!
پ.ن:فردا یه هدیه میدم به همه ی اونایی که با زحمت میان وبلاگ ف ی ل تر شده ی من و با ایمیل و آف گلایه میکنن! اينم از هديه من! ديگه مشكل فيل ترينگ نخواهيد داشت!شخصن اينو ترجيح ميدم!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:36 | لینک  | 

ظهر جمعه بود.ديشب ديروقت از مهموني برگشته بوديم و تا لنگ ظهر خوابيده بوديم.ساعت طرفاي 11-12 بود.بعد از اينكه نيم ساعتي از بيدار شدنمون گذشته بود و درجا هي غلت و ملت ميزديم؛يك چايي زديم تو رگ و نشستيم به تماشاي ماهواره.داشتيم براي صبحونه نقشه ميكشيديم.مامان زنگ زد كه من دارم ميرم خونه دايي.حالش چند وقتيه خوش نيست.گفتم بهت خبر بدم اگر ميخواي بيا.خب؛من دايي رو خيلي دوست دارم.نگرانش شدم.گفتم ماني پاشو بريم.ماني گفت ولش كن.الان بريم اونجا با اصرار تا شب نگهمون ميدارن.گفتم ماني كسي نميتونه ما رو با اصرار وادار به كاري كنه كه نميخوايم.پاشو بريم يه سر بزنيم بيايم به كارامون برسيم.گفت حالا باشه عصر.گفتم مامان الان داره ميره ميخوام مامان رو هم ببينم.باز يك بهونه ديگه آورد.
يك ساعتي از اون برنامه رد شد و ما همچنان نشسته بوديم.نه صبحانه خورده بوديم و نه كار خاصي انجام داده بوديم.ماني داشت شوهاي خواننده هاي مورد علاقه اش رو نگاه ميكرد.از همينايي كه اينقدر هدبنگ ميزنن سرت گيج ميره.منم رفتم پاي كامپيوتر كه يك رديف آهنگ دلخواه واسه خودم بريزم روي سي دي براي ماشين.هنوز سيستم رو روشن كردم اعتراض آقا بلند شد:چرا نميشيني پيش من؟باز رفتي توي اون يك متر جا؟گفتم آخه تو داري به علايقت ميپردازي منم رفتم به علايقم برسم.مگه من به تو اعتراضي كردم كه چرا اينا رو نگاه ميكني؟حالمم داره ازشون به هم ميخوره.ميگفت اما من كيف ميكنم.گفتم پس يعني ميگي من مجبورم بشينم با تو كيف كنم؟اونم به زور؟ميگه هزاران مورد اينجوري پيش اومده.آهنگاي درپيت ميذاري ذوق ميكين به من ميگي بيا ببين؛بيا گوش كن؛بيا بخند؛بيا حظ كن.اكي؛به خاطر اون نشستم.نيم ساعت شد.گفتم ماني بيا بريم بيروني جايي.من دلم نميخواد روز تعطيل بشينم خونه.ماني:باشه عزيزم؛بگو هر جا دوست داري بريم.ماني بيا بريم همون برنامه ي دوچرخه سواري هميشگي.بعد هم بريم يه فيلم ببينيم.بعدش هم بريم نمايشگاه ...باشه ميريم.منكه خوشم نمياد اما به خاطر تو ميام.يك ساعت از اين ماجرا هم گذشت.ماني هنوز نميخواي بريم؟آقا ماني در حاليكه رو تخت خوابيده بود و پتو رو تا زير چونه اش بالا برده بود گفتن حالا چه عجله ايه.....نشون به اين نشون كه اين برنامه هر روز تعطيلي كه خونه باشه است.همينطور وعده وعيد و من هم كه تنبل و اون هم كه تنبلتر از من و خلاصه روزامون يا به ولو شدن تو خونه ي مامان من يا مامان خودش ميگذره و ديگر هيچ.
رفتم سمت كامپيوتر و آقا فرمودن ول كن اون دستگاهو؛بيا پيش من.زدم كيبرد رو پرت كردم روي سراميكها.فكر نميكردم اما خورد و خمير شد.گفتم چهار ساعته منو مسخره كردي دور خودت ميچرخي.چرا همه چيز رو اينقدر سخت ميگيري؟خب پاشو بريم يك گوري يك چارتا كار انجام بديم ديگه.يك روزم كه خونه اي بگير بخواب تا شب.عصباني شد لباس پوشيد و گفت بيا بريم.منم لباس پوشيدم و گفتم با تو هيچ جا نميام.ميخوام برم براي خودم بگردم.كي گفته ما حتمن بايد با هم هماهنگ كنيم جايي بريم وقتي علايقمون يكي نيست؟چه الزاميه كه من بشينم ور دل تو و اوقات فراغتم رو با علايق تو هدر بدم؟هر كسي سي خودش.باورش نميشد و من توي بهت و ناباوري اون لباس پوشيدم و از خونه زدم بيرون.دم در گفت مطمئني ميخواي تنها بري و من نيام؟گفتم البته.چرا فكر ميكني من حتمن بايد هر جا ميرم با تو باشم؟ازت خسته شدم ميخوام تنها باشم.ميخوام خودم باشم.دلش شكست.حتي صداي شكستنش رو شنيدم.اما اين برخورد لازم بود.خيلي پيش از اين بايد اين وابستگيهاي ماني به من كم و كمتر ميشدوبايد قيچي ميشد.همين وابستگي بيش از حدش نذاشت من با آسودگي خاطر انتخاب كنم.نذاشت من تصميم بگيرم ميخوام با اون ازدواج كنم يا نه؟اصلن ميخوام اون موقع ازدواج كنم؟گفتم من خسته شدم.تو نه ميذاري من به كارام برسم و نه به كاراي خودت ميرسي.خيلي تنبل شدي و من هميشه دنبال يك آدم پايه ي همه چيز بودم.تو حتي من رو هم تنبل كردي و كم كم داره يادم ميره اون چيزي كه بودم رو.بهمن كمك ميكرد من خودم باشم؛علايقمون مثل هم بود؛تفريحامون؛عقايدمون؛افكارمون؛ديدگاهمون؛همه چيزش مثل من بود و من از اين خودم بودن لذت ميبردم.بيشتر از اينكه از بودن با اون لذت ببرم؛از اين فرصتي كه براي مرور و رشد خودم بهم داده ميشد حظ ميكردم.اما تو چي؟شدي يك چكش و منيت منو ميكوبي توي زمين.عصباني و دلشكسته روي مبل نشسته بود با افسوس گفت اگه ميخواستي تنها باشي و خودت باشي چرا ازدواج كردي؟گفتم تو مجبورم كردي.در رو بستم و از خونه اومدم بيرون.
داغون بودم.داغون.خراب.داغ و ضرباندار و تبدار.ناراحت.نميدونستم از كدوم طرف برم.رفتم كنار خيابون ايستادم.ظهر جمعه اي سيل ماشيناي مزاحم بود كه جلو پام ترمز ميزد و من كلافه تر از اين حرفا كه بتونم حركتي انجام بدم.عينك آفتابيمو زدم تا اشكام ديده نشه.راستش دلم گرفته بود.قلبم داشت از جاش كنده ميشد از اينكه ماني رو توي خونه با اون دل شكسته و اون حرفاي نيشدار رها كردم و دارم واسه خودم ميرم نميدونم كجا.دلم ميخواست زود بياد دنبالم.قبل از اينكه سوار تاكسي بشم.ميشمردم و تمام قوامو جمع كرده بودم و زير لب ميگفتم بيا ديگه...زودباش....زود بيا....وقتي جلوي پام ترمز كرد گفتم خيلي خوش شانس بودي!هيچ تاكسي مسيرش به من نميخورد با اينكه من مستقيم ميرفتم!چرا دير كردي كره خر؟!
اون روز خيلي خيلي به جفتمون خوش گذشت.اونقدر كه شب هر دو با يك عالمه انرژي برگشتيم خونه و به خيلي از كارامون رسيديم.
.............................................
پ.ن:گاهي فكر ميكنم توي ازدواج فقط مهم اينه كه دو نفر همو بفهمن.زبون من و ماني مشترك نيست.خيلي جاها همو نميفهميم و فقط به احترام هم با هم همراهي ميكنيم.اگه يكي بود كه همو ميفهميديم؛حتي اگه مثل ماني نبود و اخلاق خوبي نداشت، مثل خودم؛حداقلش اين بود كه يكي دو سه ساعتي از روز با هم خوش بوديم.حالا مهم نيست بقيه ي روزا و اوقات ميخواست كاسه بشقاب تو سر هم بشكنيم.به نظرم لحظه هايي كه به دوست داشتنيهات ميگذره؛به دعوا و كتك كاري بعدش مي ارزه!
پ.ن:من:خشن؛بد اخلاق؛ بي حوصله؛احساساتي؛بي منطق؛كله خر؛شلوغ؛رك و راست؛بي كله؛احمق؛خودخواه؛مغرور؛زبون نفهم؛بي ثبات؛دمدمي مزاج؛...
ماني اما:خوش اخلاق؛مهربون؛مردم دار؛مغرور؛منطقي؛دوست داشتني؛با اراده؛ با ثبات؛صبور؛با حوصله...
آخه پسر من و تو با اينهمه اختلاف چطور به هم رسيديم و داريم ادامه ميديم؟
پ.ن:چگونه HEADER ايميل yahooخود را فعال كنيم؟اول بگيم اين به چه درد ميخوره؟ميتونيد آي پي طرف آي اس پي كه ازش استفاده ميكنه و همچنين خيلي اطلاعات ديگه كسي كه به شما ايمل زده رو ببينيد.فكر كنم بشه bcc ها رو هم ديد.براي فعال كردنش ايميل مورد نظر رو باز كن.بيا پايين پايين سمت چپ.نوشته full header.كليك كن و ببين.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 10:25 | لینک  |