اگه نميخواهيد از قافله ي علم و تکنولوژي عقب بيفتيد و توي جمعي وقتي اسم twitter مياد؛و همه در موردش حرف ميزنن؛شما مثل بز اخوش فقط زل بزنيد به دهن اين و اون؛درست مثل چند وقت پيش که کلماتي مثل فيد (feed) ؛ فيد برنر(feed burner) فرند فيد (friend feed) لينکدوني گوگل ريدري (Google reader blog rolls) و چيزهايي از اين دست رو ميشنيديد؛ اين مطلب رو از دست نديد.
خدايي کلي خاک اينترنت خوردم تا تونستم از اينا سر در بيارم! اندازه ي يک برنامه نويس کد زدم و ساختم و پلاگين کشف کردم و اندازه ي تموم امسال که درباره ي سخت ترين پروژه کاريم تحقيق و گوگل کردم(آها همين گوگل کردن : to Google ؛ هم جزو همين اصطلاحاته يعني سرچ با موتور جستجو علي الخصوص گوگل!) در اينباره خوندم و ترجمه کردم.خلاصه يک چيزايي دستم اومد و بعدها که توي هر مبحث وارد تر ميشدم؛ميديدم واي! من چقذر لقمه رو ذور دهنم ميچرخوندم! البته بگم که اين تحقيق خيلي جذاب و شيرين بود برام و با دنياهاي جديد و نويي روبه رو شدم که از شناختنشون حداقل احساس خوبي دارم.تمام سعيم اينه که توي اين زمينه ها بتونم خودمو آپ تو ذيت نگه دارم تا يکزماني اگر پسري دختري چيزي خدا زد پس کله اش و بچه ي ما شد؛نتونه با تکنولوژِيهاي جديد منو بپيچونه و دورم بزنه!البته اينو از مامان ياد گرفتم که زودتر از ما رفت ياهو مسنجر و چت کردن رو ياد گرفت بعد اجازه داد اين مسنجر مهمون خونه مون بشه!
حاشيه رو بذاريم کنار و شروع کنيم:
1- فيد (feed) چيست:فيد (يا همان خوراک) يک آدرس است که شما با رفتن به آن آدرس مطالب وبلاگ را با قالب سفيد بخوانيد. يعني شما مطالب وبلاگ را بدون استفاده از امکانات قالب و ظواهر قالب بخوانيد. براي همين طبيعي است که شما مطالب را سريعتر بخوانيد. ولي فيد يک قابليت ديگر هم دارد و آن چيزي جز استفاده از قالب سفيد است. در حقيقت شما با استفاده از فيد مي توانيد مطالب را در فيدخوان خود بخوانيد. فيد رو ميتونيد توي وبلاگها و سايتها به راحتي تشخيص بديد.حتما در وبلاگها و وبسايت هاي مختلف تصاويري مانند تصاوير زير را مشاهده کرده ايد که در هر وبگاهي نامي را به خود اختصاص داده اند: Rss Feed، خبر خوان ، خوراک ، خوراک فيد ، Rss خوان ، آر اس اس خوان ، Rss Reader و ... . آيکون Rss يک وبگاه ميتواند به سليقه طراح آن به هر شکلي طراحي شود : دايره، مربع، مثلث، کتاب، مکعب و ... ولي يک تصوير در ميان همه آيکونهاي Rss Feed مشترک است و آن يک دايره و دو نيم دايره که بر روي آن قرار گرفته است ميباشد مانند اين تصوير.

چگونه فيد وبلاگ را پيدا کنم:خروجي خوراک وبلاگها معمولاً يکي از موارد زير است:
وبلاگهاي وردپرس: http://yourblog.wordpress.com/feed
وبلاگهاي بلاگر: http://yourblog.blogspot.com/feeds/posts/default
وبلاگهاي بلاگفا: http://yourblog.blogfa.com/rss.aspx
وبلاگهاي پرشين بلاگ: http://yourblog.persianblog.ir/rss.xml
وبلاگهاي موويبل تايپ: http://yourblog.com/index.xml
براي بلاگفا روي مربعي که نوشته rss کليک نيد.آدرسي که مشاهده ميکنيد همون خوراک هستش.
فيدبرنر(Feed burner ):امروزه اکثر سکوهاي وبلاگ نويسي مانند بلاگر، وردپرس، بلاگفا و… خودشان داراي خروجي خوراک هم هستند. پس ديگر چه نيازي است به ابزارهايي مثل فيدبرنر؟معمولاً سيستم هاي توليد و مديريت محتواي تحت وب از جمله سکوهاي وبلاگ نويسي، تنها به توليد خروجي خوراک مي پردازند و پس از آن شما هيچ نظارتي بر خروجي توليد شده نداريد و حتي نمي توانيد آمار درستي از افرادي که از طريق خوراک به مطالب تان دسترسي پيدا مي کنند، بدست آوريد.اين در حالي است که سرويس هايي مانند فيدبرنر امکان ترکيب چند خروجي خوراک مختلف و ارائه يک خروجي واحد، امکان آمارگيري از خوانندگان خوراک، امکان شکل دادن به خروجي خوراک، و… را براي شما فراهم مي کند. بطور خلاصه شايد بتوان اينگونه گفت که فيدبرنر مديريت خوراک تان را به خود شما مي سپارد! اصولن اگه ميخواهيد حرفه اي تر عمل کنيد و از امکانات جديدتر بهرمند بشيد؛به اين سايت www.feedburner.com بريد و آدرس فيد وبلاگتون رو وارد کنيد و مراحل ثبت نام رو به اين صورت (اينجا ببينيد) انجام بديد.
فيدبرنر به شما تبريک مي گويد! خروجي جديد وبلاگتان با موفقيت فعال شد. حالا شما مي توانيد خروجي خوراکتان را بهبود ببخشيد و آمار خوانندگان آنرا دنبال نمائيد.
اينجا و اينجا.
فوايد : فرض کنيد وبلاگ شما به هر دليلي مسدود شد و شما يک وبلاگ ديگر ثبت کرديد. آن هنگام ميتوانيد از صفر شروع کنيد يا اينکه اگر فيد فيدبرنر داشته باشيد با عوض کردن آدرس فيد ارجينال همه مشترکين فيدبرنرتان را به وبلاگ بعدي راهنمايي کنيد و تقريبا هيچکدام از خوانندگانتان را از دست ندهيد.
اينجا.
فيدخوان چيست: فيدخوانها دو دسته اند»آفلاين و آنلاين.نميدونم چيزي بهتر از google reader هم ميشه پيدا کرد يا نه؟ اما من ترجيحش ميدم.براي عضو شدن هم ميتونيد از حساب کاربري gmail يا همون ايميل gmail خودتون استفاده کنيد.اگر اکانت نداريد بسازيد و sing up کنيد؛اگر هم داريد که وارد اکانت بشيد و سمت چپ بالاي صفحه گزينه reader رو انتخاب کنيد.(براي آموزش کامل اينکه چطور يک فيد رو به google reader خودتون اضافه کنيد؛اينجا رو بخونيد.
از فوايد فيدخواني:
اگر يک وبلاگي به روز شود شما از طريق فيد خوان متوجه مي شويد. لازم نيست شال و کلاه کنيد و تا دم در وبلاگ برويد و ببينيد خبري نيست.
شما مطالب را در يک جا مي خوانيد. براي خواندن مطالب لازم نيست آدرس 2200 سايت و 14785 تا وبلاگ را حفظ کنيد. فقط کافي است تا يکبار فيدشان را به فيدخوان اضافه کنيد و خلاص. آنچه همه خوبان دارند اين فيدخوان همه را يکجا دارد!
مسلم است که مطالب را بسيار سريعتر مي خوانيد. اين دليل برتري فيدخوان در ايران عزيز است. شما که نمي خواهيد اين همه وبلاگ را از خود وبلاگ بخوانيد. اصلا خسته نمي شويد اين همه راه مي رويد به اين همه وبلاگ سر مي زنيد؟
خوبي فيد اين است که اگر شما از فيدبرنر يک وبلاگ استفاده مي کنيد اگر وبلاگ مورد عنايت مسئولين مخابرات قرار گرفت شما باز هم وبلاگ را از دست نمي دهيد. اين تنها راه قطعي دور زدن اين مسئله است. شما هم که ماشالله از هر 10 وبلاگي که مي خوانيد 11 تا مسدود است!
اگر شما از فيدخوانهايي مانند گوگل ريدر استفاده کنيد مي توانيد با دوستانتان مطالب را به اشتراک بگذاريد.
شما مي توانيد انواع اقسام شکلک هاي ممکن را مانند علامت گذاري به هزار و يک مدل و دسته بندي هاي خاص خودتان را همه در فيدخوانتان اعمال کنيد.
اينجا.
1- اگه تا به حال عضو فرند فيد نشديد؛عجله کنيد:با فرند فيد زندگي آنلاين اجتماعي خود را متمرکز کنيد:
اينجا.
در لابه لاي سرويس هايي همچون توييتر، فليکر، Digg، وبلاگتان، فيس بوک، خوشمزه و ساير سرويسهاي وب دويي که ممکن است در آنها شب و روز مشغول فعاليت باشيد و خدا را شکر جميعا از جانب اداره ي مبارزه با وبلاگ ممنوع اعلام شده اند، دنبال کردن مجموعه ي فعاليت هاي شما بسيار دشوار است و اگر شما هم بخواهيد فعاليتهاي دوستي را به همين ترتيب دنبال کنيد تقريبا بيچاره مي شويد! پس به همين منظور فرند فيد اختراع شد تا شما بتوانيد زندگي اجتماعي آنلاين ديگران را دنبال کنيد و ديگران نيز بتوانند زندگي آنلاين اجتماعي شما را دنبال کنند.
فرند فيد در حالت کلي دو کار خاص و مجزا را انجام مي دهد. اول کليه فعاليتهاي اجتماعي آنلاين شما را در يک مکان گردآوري مي کند، وقتي که اين مجموعه فعاليتها در يکجا متمرکز شد مي توانيد فيد يا خروجي اين مجموعه را به دوستان خود بدهيد تا آنها با افزودن آن به فيد خوانشان بدون حتي ورود به فرند فيد فعاليتهاي شما را دنبال کنند، در اين مقاله به اين قابليت فرند فيد، "فرند فيد شخصي" مي گوئيم.
و البته فرند فيد به شما اين امکان را مي دهد تا با استفاده از خود اين سرويس فعاليتهاي اجتماعي آنلاين ديگران و يا دوستان تان را نيز دنبال کنيد. بله مي توانيد فيد يا خروجي فرند فيد دوست تان را داشته باشيد و آن را به فيد خوان خود بدهيد، اما خود فرند فيد که يک سرويس تحت وب است اين امکان را براي شما فراهم آورده تا با استفاده از آن دوستان تان در فرند فيد را بيابيد و فعاليتهايشان را شروع به تعقيب نمائيد. هر بار که شما دوستي را بيابيد و شروع به تعقيب يا در اصطلاح حرفه اي ترش subscribe کنيدش مجموعه ي فعاليتهاي وي شروع به نمايش داده شدن در برگه يا تب Friends در اشتراک فرند فيد شما مي شود. پس با مراجعه ي به برگه ي Friends مي توانيد فعاليت کليه دوستان و کساني را که Subscribe کرده ايد را دنبال کنيد.اينجا.
اگر باز هم دوست داريد در باب فرند فيد و اهميت کارش اطلاعات کسب کنيد توصيه مي کنم نگاهي به اين پست از وبلاگ وب 2 با عنوان فرندفيد چه فايدهاي دارد؟ نگاهي بياندازيد.
فرند فيد قابليت يکپارچه سازي و گردآوري بوک مارکهاي شما، توييت هايتان، موسيقي هايي که گوش مي دهيد، مطالبي که برايتان جالب است و هر چيز ديگري که فکرش بکنيد را در کنار هم دارد در اصل اين سرويس مي تواند فعاليتهاي شما را در بيش از 28 سرويس يکپارچه سازي کند و به ديگران ارائه نمايد. و اگر روزي روزگاري چيزي پيدا کرديد که دوست داشتيد آن را در فرند فيد شخصي خود با ديگران به اشتراک بگذاريد و خارج از مجموعه سرويسهايي که مي توانيد در فرند فيد وارد کنيد بود کافي است به اشتراکتان در اين سرويس برويد و روي گزينه ي Share something کليک کنيد و مورد مذکور را به اشتراک بگذاريد.
براي ثبت نام به اين آدرسhttp://friendfeed.com/ بريد و بعد شما صاحب يک آدرس فرند فيدي شديد:آدرس هاي فرند فيد شخصي بسيار ساده است،:http://friendfeed.com/your name. مراحل ثبت نام رو اينجا گام به گام دنبال کنيد.
دو تا از مواردي که توي فرند فيدم فعالشون کردم:
1-محبوب ترين و معروف ترين ميکروبلاگ دنيا در حال حاضر سرويس تويتر (twitter) است.
تويتر که محدوديت 140 کاراکتر را براي هر پست در نظر گرفته از طريق وب، پيامک، گوگل تاک و يکي از افزونه هاي فايرفاکس قابل مديريت است.کاربرد اوليه ميکروبلاگ ها بيشتر به اعلام وضعيت و احساسات شخصي نويسنده آن محدود مي شد. ديدن جملاتي از قبيل «الان دارم فلان فيلم رو مي بينم»، «امشب اصلا حالم خوب نيست و حوصله ندارم»، «کارا تموم شد، دارم مي آم خونه» در پست هاي تويتري عادي است.
اما اگر تصور مي کنيد کاربرد ميکروبلاگ ها به همين جملات به ظاهر ساده محدود مي شود اشتباه مي کنيد. خبر اول از نقش تويتر در آزاد شدن يک دانشجوي مصري از زندان حکايت مي کند.اين دانشجو که مشغول تصويربرداري از يک تظاهرات بوده، توسط پليس دستگير مي شود ولي در آخرين لحظه قبل از دستگيري فرصت مي کند کلمه «arrested» را با تلفن همراه به تويتر خود بفرستد. به اين ترتيب شبکه دوستان او به سرعت متوجه قضيه مي شوند و با علني شدن ماجرا و فشارهاي رسانه اي او آزاد مي شود.
خبر دوم درباره پوشش اخبار زلزله چين توسط کاربران تويتر است.
در زلزله بزرگ چين که چند ماه پيش رخ داد، مردم در بخش هاي مختلف کشور، از موبايل براي ارسال پيامک در مورد وضعيت خود به تويتر و ديگر شبکه هاي اجتماعي استفاده مي کردند و اين نقش مهمي در اطلاع رساني در زمان بحران داشت.
به اين ترتيب مي بينيد که ميکروبلاگ ها نقش برجسته اي در روزنامه نگاري شهروندي (citizen journalism) پيدا کرده اند.
تب تند تويتر در ايران
استقبال کاربران ايراني و مخصوصا اجتماع آنلاين وبلاگ نويسان ايراني از تويتر بسيار گسترده بوده است. اگر روزگاري استفاده از چت روم هاي ياهو، ايام ديگري داشتن وبلاگ و مدتي پس از آن حضور در «اورکات» در بين کاربران ايراني «مد» شده بود، امروز حضور در تويتر «تب» جديد جامعه آنلاين ايراني است.
کاربران ايراني علاوه بر کابردهاي جهاني تويتر، براي اين سرويس قابليت جديدي تعريف کرده اند و از آن به عنوان اتاق گفت وگوي عمومي استفاده مي کنند.
ايراني هاي «تويترباز» حالا زبان مخصوص خودشان را دارند و اصطلاحات جديدي را براي استفاده از تويتر ايجاد کرده اند. «توئيتيدن» و «فالو کردن» از جمله اين اصطلاحات هستند. هر تازه واردي به دنياي تويتر بايد مدتي را صرف کند تا براي برقراري ارتباط با ديگر کاربران، علاوه بر زبان فارسي اصطلاحات تويتري را هم ياد بگيرد.
http://وبلاگ-نويسان-ايراني.iranictnews.ir/T_68228_____تب-تند-تويتر.htm
چگونه عضو (twitter) شويم: به سايت www.twitter.com بريد.مراحل ثبت نام رو طبق اين آموزش انجام بديد.بعد به اکانت توئيتر خودتون وارد شيد و به سادگي آپ کنيد!
اينم سايتي که کلي ابزار ميده براي تويتربازها: twitter tools
http://www.usrbingeek.com/a/000902.php
توضيحات بيشتر:
اينجا و اينجا
نتيجه اش ميشه اين سايد بار سمت چپي توي وبلاگم که عنوان تويت نوشت رو بهش دادم.براي گذاشتن تگ توي وبلاگ هم راههاي زيادي هست از جمله پلاگينهايي که فارسي هم هستند؛اما من ساده ترين راه يعني رفتن به قسمت اکانت تويترم و ساختن و کپي کردن تگ براي اضافه کردن تويت هام به وبلاگ استفاده کردم.همه اين کارها رو که کرديد؛حالا بيايد صفحه ي تويتر من رو عضو بشيد!
2-چه کسي ، چه چيزي گوش ميدهد؟
تويتر ، پاونس ( و نمونه ايراني اون يعني جاکس بلاگ ) و … اشاره کرد . که در آنها هر فرد کاري که در آن لحظه مشغول به انجام آن بود اعلام ميکرد و بقيه بدين ترتيب از کارهاي يکديگر مطلع ميشدند .
حال http://www.last.fm.com اين سايت در همين ضمينه امکان جالبي را در اختيار کاربران قرار داده ، بدين ترتيب که شما ميتوانيد بفهميد چه کسي هم اکنون مشغول گوش دادن به چه چيزي است ، بدين ترتيب که با رفتن بر روي صفحه هر يک از دوستانتان ميتوانيد ببينيد در آن روز چه آهنگ هايي گوش داده اند .
.....................................
بعد نوشت: خب؛حالا به سمت چپ وبلاگ من يه نگاه بكنيد.اين قسمت فرند فيد رو ميبينيد؟اين آدرس فرندفيد http://friendfeed.com/araie منه.ميدونم بسيار دوست داريد منو add كنيد! پس بجنبيد ديگه!
اين هم من در تويتر http://twitter.com/araie كه چند وقتيه مينويسم.ميتونيد اند احوالات عمومي من اينجا بخونيد.مثلن الان چه مرگمه؟خوشحالم؟ناراحتم؟!رفتم مهموني؟دسته گل جديد به آب دادم؟ندادم؟
توی راه همش با خودم فکر میکردم آیا این بهترین راهی بود که انتخاب کردم؟
...............................................
پ.ن:به خدا فقط نوزده سالش بود...
نميتونم بگم اون شب چه حسي داشتم؛فقط اينقدر احساساتي شده بودم كه نتونستم اشكهامو نگه دارم و سر زمزمه ي ماهي دلتنگ اشك نريزم:
همزبون خوب من يه ماهي قشنگ بود
ولي امروز ميدونم دلش هميشه تنگ بود
ماهي تنگ بلور سنگ صبور من بود
زندون تنگ ماهي تنگ بلور من بود
چشماش يه حرفي ميزد انگار يه چيزي كم داشت
اون پولكاي روشن رنگ غبار غم داشت
واي كه نميدونستم تاب قفس نداره
يه روز رفتم سراغش ديدم نفس نداره
براش گريه ميكردم ولي چشماش نميديد
انگار تو اون لحظه ها خواب دريا رو ميديد
انگار ميگفت كه ماهي توي دريا قشنگه
ماهي تنگ بلور يه ماهي دل تنگه
نه...نه....نميشد اينا رو شنيد و اشك ها رو مخفي كرد:
کو آشناي شبهاي من؟ کو؟
ديروز من کو؟ فرداي من کو؟
شهزاده من . روياي من کو؟
کو همقبيله؟ ليلاي من کو؟
يه روز تويي . روزي که شب نميشه/يه روز منم . ابري تر از هميشه/يه روز منم . اسير خاک تبعيد/يه روز تويي . اونور خواب خورشيد/تو چشم من . تويي که آسموني/تو خواب من . تويي که مهربوني/تويي که واژه واژه دلنشيني/هنوز عزيز . هنوز عزيزتريني/هنوز صدام عطر صداتو داره/فقط نذار شاعر شب بميره/نذار صدام رنگ عزا بگيره/اگر ميسوزه شب شاعرانه/فقط نذار بميره اين ترانه
آهنگ ستاره حامي رو تقديم ميكنم به ستاره عزيزم:
تو با اين لباي بسته . تو با اين دل شكستهتو با اين بغض قديمي . كه پر و بالتو بسته
چرا مي خندي ستاره
تو با اين سينه ي داغون . تو با اين فال پريشون
تو با اين زخماي رنگي . توي اين شام غريبون
چرا مي خندي ستاره
از نگاه اين شب خيس دل چرا نمي كني تو
تن چرا به اين سياهي بي گلايه مي زني تو
دل چرا نمي كني از نگاه اين شب خيس
بي گلايه جون سپردن آخه اسمش زندگي نيس
از نگاه اين شب خيس دل چرا نمي كني تو
تن چرا به اين سياهي بي گلايه مي زني تو
اين شب خسته و تاريك واسه تو خونه نمي شه
شب رفيق جاده ها نيست موندگاره تا هميشه
تو با قلب پاره پاره چرا مي خندي ستاره
تو با اين بغض دوباره چرا مي خندي ستاره
....................................
وقتي شب از کوچه رد شد....حکم خنده تا ابد شد....وقتي گل صد تا سبد شد.....ياد من باش ياد من باش...وقتي غم خونه نشين شد.....وقتي سايه نقطه چين شد....روزگار بهتر از اين شد...ياد من باش ياد من باش....هرجا راه بسته ديدي....آينه ي شکسته ديدي....يا يه مرد خسته ديدي....ياد من باش ياد من باش...سر پيچ هر ترانه...پشت هر حرف و بهانه...تا هميشه عاشقانه....ياد من باش ياد من باش....جاي من رو خالي کن...اگه خورشيد در اومد....اگه جادوي سياهي بي اثر شد ياد من باش...جاي من رو خالي کن....اگه غصه سر اومد...اگه قاصدک دوباره خوش خبر شد ياد من باش
دو نيمه خاموش/دو نيمه خسته/دو شعر نخوانده/دو بغض شکسته/تويي که گذشتي/منم که نشستم/تويي که تکيدي/منم که شکستم/منم که نگفتي/اسير ملالم/بهار سکوتم ./خزان خيالم/منم که نگفتي/چگونه بخوانم؟/چگونه بميرم؟/چگونه بمانم؟/چگونه نشستي/در آن شب ماتم؟/به سوگ هميشه ./به بغض دمادم/گذشتي و گفتي/دو نيمه سيبيم/اگر چه جداييم ./اگر چه غريبيم
................
پ.ن:بر عكس ساير كنسرتهاي برگزار شده توي تالار كشور؛هر چي چراغ بود روشن گذاشته بودن.هر چي هم حامي تيكه مينداخت و ميگفت خاموش كنيد؛در مصرف برق صرفه جويي كنيد ....فايده نداشت.وقتي همصدايي ميكرديم ميگفت ميدونم چراغا روشنه روتون نميشه بخونيد.اما من با اينكه رديف جلو بودم حسابي از خجالت خودم در اومدم طوريكه ديگه صدام در نميومد.تازشم كلي انتظامات مثل جغد بالاسرمون بودن يك وقت ما با ترانه هاي حامي جوگير نشيم حركت اضافي انجام بديم.
..................................
.پ.ن:رفت پست قبل!
...................................
ادامه مطلب
بعد به نقطه اي دور خيره شوم و ندانم از کجا بر خورده اي توي لحظه هايم؟رشته ي کلاف سر درگمي را که به هم متصلمان کرد بيابم؛سرش را بگيرم؛تا برسم به انتهايش که همين لحظه اي باشد که سيگاري گيرانده ام و قهوه اي خورده و نارنجي طيفي به مشکي کيبرد و سرانگشتانم تابانده ام و دارم از تو مينويسم.
بعد همين شش روز پيش را بيابم؛شفاف و روشن؛همان روز که کشف کردم آن دو تا چشم مورب اگر چه زيبا نيست؛ اما يك دنيا حرف دارد و اگر از همين لحظه تا آخر عمر فقط نگاهشان كنم؛هر لحظه چيزي براي دانستن يافت ميشود.باز برسم به دوازده روز قبلش؛مهربانيهايت؛نواختنت با کلماتي که اغلب در کاربردشان خست نشان ميدهي؛مهمان ناخوانده ي سفره ي کلامهاي ناگفته ات کني مرا شايد براي دلجويي از دو روز قبلش؟ياد آنهمه دوندگي با آنهمه خستگي و مخلوط آنهمه يواشکي براي تو.اينکه تو لحظه اي بفهمي من به فکرت هستم.و بعد هيچ شدن همه ي آنها و خراب شدنش به دست يک ميمون معرکه.برسم به همه ي روزهاي يکشنبه؛شنبه و پنجشنبه و دوشنبه و جمعه و چهارشنبه اي که نگاهت را مهمان بودم.توي همه ي اينها ميرسم به آن روزهايي که بد بودي.از آنها زود رد ميشوم؛پک عميقي به سيگار ميزنم؛خصمانه مچاله اش ميکنم روي سي دي بينوايي که روي ميز است و دلم انگار هيچ نميخواهد ياد آن نامهربانيهايت زنده شود.انگار زخمي که تازه شود؛يا عطري که با گنداب آغشته شود؛يا خوشي که به زهراب بيالايد.دوست نداشتم آن روزها را.هرچند اعترافت ميکنم؛لذت رنجهايي که چشاندي ام؛ناب و بينظير بود.قبل از آن کسي برايش پيش نيامده بود که جرات رها کردن من را در خودش بيازمايد؛لاجرم؛رنجاب تلخ فاصله ها را که خودخواسته نبود و از خواسته ي خودخواهانه ي تو نشات ميگرفت ميچشيدم.رنج آميحته به لذت.مانندش را تجربه اي نداشتم و از داشتنش و تجربه کردنش لذت ميبردم.و اين برميگشت به طبع من که دلش ميخواهد هر موقعيتي را تجربه کند.گمانم نميرفت ؛هربار اين موضوع فکرم را پوسته پوسته ميکرد؛گمان ميکردم کو؟کي و کجا؟کي بيايد که اينقدر مرا در چنگالش داشته باشد که چنين حسي را به من القا کند؟آخرين جرعه ي قهوه را هورت ميکشم و گرمم که ميشود؛ميروم به آن ديدار سه نفره.آن شب رفتارت زننده بود.ناشيانه با من لاس ميزدي و انگار بازي را از ابتدا شروع کرده بودي.من هم همينطور.همه ي سعيم را کردم که يک وقت اضافه ي ديگر داشته باشم.تا بتوانم همبازيت شوم.شايد عميقن ميخواستم انتقام بگيرم و به تو بفهمانم بازي واقعي يعني چه؟و تو با تمام اعضاي وجودت درک کني که اگر من همه ي بازيکنان اصلي ام را به ميدان بياورم؛بايد توپ را بگذاري و زمين را ترک کني.بعد به خودم فهماندم که هر رفتار من با تو ميشود گل به خودي.ناجوانمردانه احاطه ام کرده بودي و مشتاقانه برنده بودنت را ميخواستم.
تا فبل از آن؛مهربان نبودي؛حتي نامهربان هم نبودي.من بودم و خودم و بازي يکنفره اي که همبازي ام نبودي.آسان ميگذشت.آرام گرفته بودم.بعد از آنهمه طوفان حوادث رفتنها و آمدنها و عشقها و لبخندها؛آرامم کرده بودي.ديگر خبري از ماجراجويانه ترين لحظات زندگي ام نبود و من ماهي افتاده بر ساحل؛حتي دست از جست و خيز هم برداشته بودم و نيمه جان چشم به دريا داشتم.به آنهمه زندگي و تکاپو که در همين نزديکي ام بود و من تن به مردن و بي بالندگي ميساييدم.
دوست داشتنت را آنچنان كه كسي را تا به حال نداشته ام؛ دوست دارم.اين نوع خاص خواستن را؛ اين نيمه عشق و نيمه دوستي و نيمه هوس را دوست دارم.اين ملغمه اي كه براي قالب روحم ميسازي را دوست دارم.دوست دارم خودم را توي اين قالب جا كنم.مثل وقتهايي كه اجازه ميدهي سرم را روي سينه ات بگذارم و نفسهايت را بشمارم.مثل آرامشي كه آن لحظه نصيبم ميكني.مثل خنده هايت كه شادم ميكند.مثل لحظه هاي پر حرفي ات كه دوستشان دارم.مثل راه رفتنت و يكريز حرف زدنت و با حركت دستها و چهره ات ماجرا تعريف كردنت.حالا حتي عصباني شدنم را از كارهايت دوست دارم.مثل آنروز كه يكي را مهمان خانه ات كرده بودي.بي آنكه به من بگويي.با چه خشمي مي نگريستمش.برايم مهم نبود كيست و جريان چيست؛مهم اين بود كه از خشم ميلرزيدم و تو با ديگراني آميخته بودي كه من نميشناختمشان.يا مثل همين مزاحمتهاي گاه و بيگاه اين دختر وصله پينه شده به ماجراهايت.خوشحالم كه همه ي بديهاي تو به من خلاصه ميشود در خوبيهاي ديگران به تو!

..................................................
سي و دو سال داشت.سه سال پيش با زني كه دوست مادرش بود ازدواج كرد.زن با اينكه چهل و سه سالش بود هنوز ازدواج نكرده بود.ميگويد من هم مثل همه.زنم را دوست دارم اگر هم آثار پيري جسمش را دچار كند؛آنچنان كه نتوانم تحمل كنم؛خب مشكلي نيست كه.پولش را ميدهد و جوان ميشود.كاري ندارد كه.اين هم عادي است و همه ي زنها اعمال جراحي زيبايي انجام ميدهند.
قبلن همسايه شان بود و حالا شده همسر دوم آقا.اگر بپرسي چرا با داشتن زن زيبا و زندگي خوب با اين خانم ازدواج كردي؟ميگويد:"چون اين معلم است و حقوق خوبي دارد.خرجم را ميدهد."اختلاف سني اش با او بيست سال است.
بيست و هفت ساله بود.خوب ميپوشيد.اين اواخر ماشين چهل ميليوني زير پايش بود.هر دفعه ميديدي اش يك دختر جوان هجده نوزده ساله توي پارتيها آويزانش بود.كادوهاي گرانقيمت ميداد.همسرش پنجاه سال سن داشت.تقريبن دوبرابرش.همسن مادرش.تازگيها از شهرستان آمده بود.مدتي سرايدار يك مجتمع در حال ساخت بود.در شمال شهر.تا روزيكه همسر فعلي اش براي خريد يكي از آپارتمانها آمده بود آنجا.طي اين رفت و آمدها شد شوهر خانم.به گفته ي خودش همسرش خيلي هم دلش بخواهد كه شوهر به اين جواني تور كرده.همسرش به نوعي با خريدهاي گرانقيمت و بريز بپاشهاي بيمورد به او باج ميدهد.ميگويد من هم مثل شوهرهاي ديگر.هم زيرآبي ميروند هم با همسرشان زندگي ميكنند و هم ميگويند همسرمان را و زندگيمان را دوست داريم و خوشبختيم.چه فرقي بين من با اين شوهرهاست؟بيخودي شلوغش نكنيد.همسرم از روابط من آگاه است و خودش حتي پيشنهاد زن صيغه اي به من داده است.
انگار سال به سال كه ميگذرد؛عجايب خلقت توي مملكت اسلامي ما زياد و زيادتر ميشود.قديمترها؛ دخترها تا به سن بلوغ ميرسيدند؛برايشان خواستگار مي آمد و بسته به شانسشان كه توي چه خانواده اي بودند؛يا مناسب يا نامناسب بلاخره ازدواج ميكردند.بعدها كه كارتون سيندرلا ميديدند؛دلشان ميخواست روزي پايشان توي كفش طلايي برود؛يا توي تخت زيباي خفته بخوابند و شاهزاده اي سوار بر اسب سفيد از آن سوي مه ها بيايد و با بوسه اي آنها را به سرزمين خوشبختي ببرد.
اين منتهاي آرزوي دخترهايمان بود .
بعدها از جريان فيلمهاي فارسي شروع شد.همسفر يا ممل آمريكايي.چه فرقي ميكند.مهم دختر پولداره ي فيلم بود كه با پسر فقيره آشنا ميشد و او را به اوج مكنت ميرساند.شايد دهه ي پنجاه؛تخم لق سيندرلا شدن پسرها توي دل جوانهاي آن زمان با همين فيلمها افتاد و جوانه كرد.باز هم اشكال زيادي بر آن وارد نيست.هر دو جوان بودند و با شرايط زندگي متفاوت.ميشود يكجوري جوشش داد به هم اين زندگي را و از تويش سنخيت خلق كرد.اما بعدتر كه انقلاب شد؛اين خرده فرهنگ دوباره رنگ عوض كرد.دوباره دختران ما شدند درهاي نايابي كه براي به دست آوردنشان بايد كفش طلاي روي دست پسرها مانده به پاي دختر ميخورد.دخترها آنچنان پرمدعا بارآمدند كه آثارش هنوز هم توي سند ازدواج و جلوي مهريه ي سنگين تاريخ تولد گونه و هم وزن طلا و جواهر و ....به وضوح خودنمايي ميكند.تا همين پيش پاي شما.يعني تا همين پنج سال پيش دخترها خدا را روي زمين بنده نبودند.حالا دليل؛شايعات تعداد سه برابري دخترها نسبت به پسرها بود يا هر چيز ديگري؛بازار داغ دخترها رو به كسادي گذاشت.شايد يك دليل ديگرش در دسترس بودن و سهل الوصول شدن دخترها بود.شايد دليل ديگرش جنگ و جدال دخترها بر سر شاهزاده هاي سوار بر اسب سپيد بود.هر چه كه بود ديگر خبري از قطار قطار خواستگار براي دخترها نبود.حتي فيلمهاي آبكي صدا و سيما هم به زور آب بندي كردن و ساختن سريالهايي از اين دست كه يك دختر چندين خاطرخواه آماده ي دوئل با هم داشت ؛ هم كاري از پيش نبرد.
اينجا ديگر پسرها دلشان نميخواست تن به ازدواج بدهند.دوران دودره بازي و خيانت و هر هفته با يكي بودن شروع شد.دوران ناز كردن پسرها.ورق برگشت.همين پيش پاي شما.اينجا ديگر در اين مرز و بوم دخترها سر پسرها دعوايشان ميشد و دوئل ميكردند.اما باز هم ميشود چشم پوشي كرد و گفت اشكالي ندارد.حتي وقتي از نود درصد پسرها ميشنوي اگر روزي خر شدم و ازدواج كردم حتمن با يك دختر اسم و رسم دار پدر با نفوذ و البته پولدار ازدواج خواهم كرد.آري.به همين سادگي معيارها تغيير يافت و پسران سبيل كلفت ما به بهاي با جمالات بودن خودشان دنبال خواستگار ميگردند.دنبال سيندرلاهايي از جنس گوگوش همسفر.باز هم مشكلي نيست.هنوز هم بايد اميدوار بود.
مشكل وقتي پديدار ميشود كه سيندرلاهاي جوان شهر ما زياد نباشند.دختراني با خصوصيات دلخواه پسرهاي ما زياد نيستند.اگر هم باشند؛خودشان معيارهايي دارند كه فقط يك مريخي ميتواند برآورده شان كند.يعني درست هم هست ها؛چون انسانها هميشه دنبال كاملتر از خود ميگردند.حال چاره چيست؟
خيلي ساده!پسرها قيد سيندرلاهاي جوان را با آنهمه خواسته هايشان زده اند و به سمت "خانم هاويشان ها" سوق داده شده اند.تصور سيندرلاهايي با سبيل كلفت و صداي ضخمت اگرچه ناهنجار است اما به شدت دارد توي جاي جاي شهر ما عادت ميشود.
نبوديد حالت انزجار همكار گرامي را ببينيد ؛وقتي فهميد همسر سي و دو ساله اش تا همين دو سال پيش شوهر يك پيرزن پنجاه و شش ساله بوده.خوش به حالتان كه نبوديد و نديديد كه همسر گرامي اش با سركيسه كردن پيرزن بدبخت به بهاي اندكي توجه و محبت؛زندگي جديدش را ميگذرانده.

هلی داستان بزرگ شد و رویاهایش را در کودکی جا گذاشت....... رجعتی دوباره به ساحل مهربان و غمگین چمخاله را به باد سپرد... و مرگ رویاهای یک مرد را به نظاره نشست...هلی ماجرا به عاشق مهربان و منتظرش گفت" تمام شد"
اما " هلیا هیچ چیز تمام نشده بود. هیچ پایانی به راستی پایان نیست.در هر سرانجام ،مفهوم یک آغاز نهفته است. چه کسی می تواند بگوید * تمام شد * و دروغ نگفته باشد؟؟؟ "
هلیا آن مرد را درقلب یک انتظار به پوسیدگی کشاند....
"همانگاه که می توانستی روز را در من برویانی. در تو نگریستم و صدای فریاد سگ ها شب را در اعماق من بیدار کرد. هلیا! در آن لحظه های عذاب آفرین کجا بودی؟ "
هلیا را خواندم و گمان بردم همیشه این دخترهای ثروتمند داستان ها هستند که به عاشق پشت می کنند چرا که برق رفاه و تمول خیره کننده تر از برق عشق است......اما زمان زیادی نگذشته بود که شنیدم پسری از آشنایی دور در خارج از ایران دوست دخترش را که اتفاقا حامله هم هست رها می کند چون با دختری دیگر آشنا شده ، سرشار از امکانات!!! فکر کردم حتما این آقا آنجا باد غرب به کله اش خورده!!! گذشت تا زمزمه هایی از انواع مختلف این نوع رها کردن عشق به خاطر............. در ایران هم بالا گرفت ............. رنگ و بوی عشق عوض شد...عشق نشست در قالب چرتکه های قدیم و خیلی زود در ترازوی تمام دیجیتالی با ماشین حسابی کاملا الکترونیکی ارزش گذاری شد......... مردان عاشق به شیوه هلیا رفتند...هلیا های زیادی عاشقانشان را رها کردند...حالا هر کدامشان زیر یکی از این سقفهای ایران زندگی می کنند..آنها که هنوز هم یادشان هست کفشدوزک کودکیشان را...یا نجواهای شبانه عاشقیشان پای تلفن دور از چشم پدر مادر را...گاهی همدیگر را به یاد می آورند...بعضی هاشان از این رها کردن ها بسیار غمگین هستند...بعضی ها حاضرند برگردند به عقب تا شاید جبران کنند......بعضی ها از آنچه به دست آورده اند سرمستند و گمان می برند این بهترین کار است.... بعضی ها هنوز هم رفتن ها را باور نکرده اند.... اما یک دل را به چه بهایی معامله می کنند؟؟؟ کدام عیاری هست برای سنجش قیمت همه آن لحظه های ناب که بین یک عاشق و معشوق می گذرد؟؟؟ چند سرویس جواهر سند ویلا و خانه...ماشین و مقام شغلی می تواند آن همه بی آلایشی دست در دست هم داشتن و دلگرم کردن را به ما برگرداند؟؟؟ آیا هیچ گاه یاد آن بوسه های یواشکی نمی افتیم؟؟ یاد آن آغوش که طعم خوب در کنار هم بودن را زیر دندانمان گذاشت؟؟؟ روحمان را کجا جا گذاشته ایم که نا خودآگاه اشک می نشیند بر صورتمان با تک اشاره ای؟؟؟
کاش قاصدکها یادشان نرود برای عاشقان پیغام ببرند .....
......................................................
شمیم
بعد نوشت:این نوشته رو از لا به لای نوشته های محرمانه ی همکارم برداشتم که توی وبلاگ خصوصیش مینویسه.دیدم قشنگه حیفم اومد.اسمشم مستعاره و خودم گذاشتم شمیم.پس نوشته ی من نیست!
خلاصه من موندم و يك نمونه روي دستم!
..........................................................

*بعدنوشت:حالا من سال تا سال شلغم نميخورم ها!مثلن آخرين باري كه خوردم سه سال پيش بوده چون اصولن دوست ندارم!اما درست همين دو سه روز كه نبايد بخورم؛آبدارچي براي خودش شلغم بار گذاشته بود و به زور تو حلق من ريخت!منم خواستم دستشو پس نزنم خوردمش!حالا دوباره از امروز سه روز بايد اين رژيم مسخره رو بگيرم!خدايي توي شركت توي همين يكي دو روز بايد شلغم پيدا بشه منم بخورم؟خدا رو خوش مياد؟
جلسه ي اول ورزش خيلي سخت بود.همه ي نگاهم به لنگ و دست مربي بود که چطور حرکات رو انجام بدم.حرکات ريتميک و هارمونيک رو که نگو!همه به راست ميرفتن من به چپ!همه ميشستن من پا ميشدم!همه دراز ميکشيدن من مي ايستادم!مربيه هي ميومد بالاسر من و ميگفت بالا؛بالا؛بالاتر!منم عين آدم آهني!مگه لنگ و دستم از هم باز ميشد؟!هر چي ميکشيدم نميشد که نميشد!اون زاويه ي نود درجه ميخواست و من منتهاي زور زدنم ده درجه بود!به حال مرگ افتاده بودم!ديگه وسطاش هي تقلب ميکردم! مخصوصن ورزشايي که روي تشک انجام ميشد!همه در حال پا زدن تو هوا بودن و يک نقطه ي کوچيک کمر با تشک تماس داشت؛من همه ي با*سن و کمر رو چسبونده بودم به زمين و به زور زانوهام تو آسمون بود!بعد از اين حرکات سنگين!!!حرکات کششي ميداد!من پايه ي حسابي اين حرکات کششي بودم!در تمام طول مدت فقط روي تشک غلت (غلت؟) ميزدم و تا ميگفت حرکات کششي انگار کوه کندم زود عمل ميکردم و خودمو کش ميدادم!يک وقت ضرب نخورم!اينقدر هم با لگد و جفت پا و يه پا و نمي وري و دو وري و يک وري توي سر و هيکل اطرافيان فرود اومده بودم که همه ازم وحشت داشتن!بعد نوبت رسيد به حرکاتي که با يک چوب يک متري انجام ميشد!يا خدا! اين چوب واسه چيه ديگه؟تا مربيه گفت چوب رو ببريد پشتتون؛گفتم نه ديگه!ايندفه نه اوندفه ها! ميخواد به معناي واقعي چوب تو آستين ما کنه!اينقدر با چوب تو سر و کله و چشم و چال اطرافيان زده بودم که همه ازم فاصله گرفته بودن!ياد اون عکس احم*دي نژ*اد افتادم!که جلوي سر در سازمان ملل همه ازش فاصله گرفته بودن!به شدت باهاش همذات پنداري کردم و حال و روزشو درک کردم!اونم احتمالن اينقدر چوب تو همه جاي کشوراي ديگه کرده بود که کسي جرات نميکرد بهش نزديک بشه!بعد هم سعي کردم مثل خودش توي همون عکس يک لبخند مليح و پيروزمندانه بزنم!
ده دقيقه ي آخر رقص بود و مربي رقص هندي آموزش ميداد.منم که به شدت از اين نوع متنفر!!مخصوصن اون تيکه اي که گردنتو بايد تکون بدي!تايم که تموم شد همه گفتن تا حالا حرکات به اين سنگيني انجام نداده بودن!کفتم بهه!بيا!شانس من بود که جلسه ي اولم بود!بدي اينجا اين بود که کار نداشتن تو از گرد راه رسيدي يک کم ملايمت به خرج بدن!بايد ييهو بري قاطي اونايي که چند ساله دارن ورزش ميکنن!يه بدي ديگه هم داشت.همه انگار قبل از سالن ورزش سالن مد بودن!نه مثل من و دوستام که ژولي پولي و خسته و داغون و جنازه از سرکار اومده بوديم!همه موها آرايش شده و لباسها مرتب!يک بدي ديگه هم داشت!يک ياروي مسئول اونجا يه نموره لز ميزد.ضمن اينکه دو سه روز اول به شدت به استخون درد گذشت.يک مورد ناهمگون ديگه اش اين خانماي بدن ساز بودن که اومده بودن س*ينه و با*سن کوچيک يا بزرگ کنن.جلوي روي تو با دستگاهها ور ميرفتن و حواستو پرت ميکردن.اما از بديهاش بگذريم؛کلن خيلي خوبه.يک حس خيلي خوبي به آدم ميده.آخه ايروبيک ورزش خيلي شاديه و تمام مدت لبخند به لب و با جيغ و داد حرکات موزون ميکني و اين خيلي لذت بخشه!تو هم اگه خيلي وقته فقط دلت ميخواد بري ورزش،بهتره کاليبرتو جمع کني و يکي دوتا آدم رديف کني و بري ورزش.باور کن انرژي که بهت ميده غير قابل وصفه.تازشم 5شنبه رفتم استخر و تونل مه و خلاصه حالي به خودم دادم اساسي.يک کم که بدنم نرمتر شد ميخوام تنيس بساط کنم!آي نفس کش!

همزمان با علفخوري من؛ماني امشب بلاخره آخرين بقاياي بوقلمون باقيمانده از اين ضيافت رو هم خورد!خدايا شکرت که تموم شد!بعد از خوردن غذا اومد منو ببوسه؛گفتم دهنت بوي بوقلمون ميده!ممنوعي!
امروز به مرتب کردن آلبومها گذشت.تعداد زيادي از عکسها رو به يخچال و در و ديوار آويزون کرده بودم که چسبي و داغون شده بود.تميز کردم و گذاشتم تو آلبوم.اندازه ي يک مرد و زن نود ساله با دو جين نوه و نبيره عکس داشتيم.تازه از صفر سالگي تا هجده سالگي هيچ عکسي ندارم.به خاطر دزد ناشي که سر اثاث کسي کارتوني رو که روش نوشته بوديم :"خيلي مهم" رو دزديده بود.همه ي عکسها و فيلمها.و همينطور بگير از پنج سال پيش که هيچ عکسي نداريم به خاطر ديجيتالي شدن دوربين.اين کار واقعن وقتگير و البته لازم بود.
................................................
پ.ن:احساس ميکنم موهايم پر پشت تر شده.شايد هر رشته ي طويل آن از فکرهاي توي سرم بيرون زده.يک فکرهايي توي سرم هست....
پ.ن:راستش را بگويم خودم هم نميدانم دارم چه کار ميکنم.
پ.ن:چند روزي بايد بروم ماموريت.توي همين هفته است هر چه باشد.
پ.ن:نميدونم چطور به مديرم حالي کنم من مسئول بيعرضگي ساير کارمندات نيستم....آخه من يه نفر آدم نميتونم به صرف اينکه مسئوليت پذيرم و خوب کار انجام ميدم کار شيش تا پروژه ي متفاوت رو به گرده بکشم....
همان شب که از آخرين آغوش و گريه مان ميگذشت؛پيش من بودي.حالم هيچ خوش نبود و اشک امانم نميداد و تو آمده بودي مرا دلداري بدهي.ميدانستم زياد از کارم خوشت نيامده و مرا متهم به خيانت ميکردي.نمک روي زخمي که از جدالم با دلم و وجدانم برداشته بودم ميپاشيدي و مرا هوسبازي بيش نميدانستي.آن روزها تو هنوز عاشقيت نميدانستي و کم کم از لا به لاي رفتارهاي من و پسرک داشت چيزهايي دستگيرت ميشد.حتي فردا هم توي مدرسه زنگ تفريح خودم را با دوستانم سرگرم کردم که تو باز نيايي و خاطر آزرده ام را مکدرتر کني.هي نيايي کاري را که با پسرک ميکردم به يادم بياوري و همه ي آن آهها و اشکها که سعي در فراموشي شان داشتم تکرار شود.کم کم به حضور ماني توي زندگي ام عادت کردي و همه ي اتفاقهاي شورانگيز من و ماني اتفاقهاي قبلي من و پسرک را از يادت برد و گاهي عصرها به بهانه ي حل تمرين به خانه مان مي آمدي و ميگفتي بگو...تعريف کن...ماني چه گفت؟کجا رفتيد؟انگار ازمن بيشتر شوق داشتي.و بعد من با هيجان برايت ميگفتم که در آخرين مکالمه مان ماني چه گفت و من چه ها شنيدم و ديروز رفتيم سينما ايران يا فردا قرار است برايش کادوي تولد بخرم.از گشاد شدن چشمهايت و لبخند پهن شده روي صورتت خوشم مي آمد.
چهار سال بعد ديگر مثل قديم با هم دمخور نبوديم و بينمان فاصله افتاده بود.خانه را عوض کرده بوديم و ديگر نه تو و نه من هيچکدام دختر همسايه هم نبوديم.بعد براي من پيش آمد.مثل ماني که براي پسرک پيش آمد.براي من پيش آمد که توي دانشگاه يکي که بوي خودم را ميداد يافتم.چيزي از او نميدانستم جز صورت باندپيچي شده اش و کفشهاي کلارک موزي و قد بلند و موهاي مجعد؛بلند و مشکي اش.بعدها شد همه چيزم....چيزي نبود که از همديگر ندانيم.در جريان بهمن بودي.گاه گاهي سه تايي با هم ميرفتيم تفريح و گردش و من براي دودر کردن ماني تو را بهانه ميکردم.ماني توي زندگي ام کمرنگ شده بود و تو گاهي گوشه کنايه اي ميزدي که هر چهار سال يکبار دلت هوايي ميشود و کاريت هم نميشود کرد.بعدترها اعتراف کردي عاشق شده اي.عاشق استادت که زن و بچه داشت.برايت تاسف ميخوردم که عاشقيت اولت را به چه چيزي تجربه ميکني.شده بودي جغد روي بام خانه ي همسر معشوقت.چقدر هم بابت اين قضيه ناراحت بودي.
اولين بار که آمدي توي خانه من و ماني يک سال بعد از ازدواجم بود.يک سال از زماني که موبايل را دور انداخته بودم و ايميلها را معدوم کرده بودم و اينقدر غرق زندگي شده بودم که ديگر هيچ از بهمن يادم نباشد.اما تو که آمدي؛به يکباره همه ي آن خاطرات سطلي گل شل شد و ريخت روي سرم.کاريش نميشد کرد.جمع شدنِ من و تو و تنهايي؛ من را ياد همه ي خاطرات سه نفره مان انداخت.ياد همه ي حرارتي که دستهاي بهمن به دستهايم ميداد.ياد اتفاقاتي که بر من رفته بود.ياد خواب سنگين زمستاني که به درازا کشيده بود.بازي کودکانه ي لي لي که منِ بازنده ته تهش مانده بودم و همه ي همبازيهايم رفته بودند سر خانه زندگيشان؛گويا وسط گرگ و ميش عصري تابستاني؛وقت بازي تمام شده بود و من؛منِ بازنده به خيال خودم فرصتي دوباره داشتم و هي پايم ميرفت روي خط و هي ميباختم و هي کسي نبود خطايم را بگيرد.داشتم ميگفتم؛تو آمدي و من خراب شدم.خرابِ آنهمه خاطره.آخرين شماره ي خانه اش را گرفتم و گوشي را دادم دستت و گفتم بپرس ببين هست؟(اعتراف است اين که پيش از اين بارها اين شماره را گرفته بودم بلکه صدايي از بهمن بشنوم؛ردي؛نشاني و هيچ...و اين اتفاق ديري نبود که افتاده بود شايد يک ماه پيش از اينکه تو بيايي).گوشي را از دستم گرفتي و پرسيدي و شنيدي که بهمن شهري دور را براي زندگي برگزيده و در کارگاهي در حومه ي شهر به تنهايي زيورآلات نقره ميسازد.خودش را در سرماي استخوان سوز تبريز گم کرده بود.لابه لاي آنهمه فالب و فلز و آتش.
ميان گريه و هاي هاي اشک ريختنم بود که بعد از دادن خبر؛کيفت را برداشتي و کلي ليچار بارم کردي که:"قدر زندگي ات را بدان؛لياقت ماني را داشته باش و اين پسره را فراموش کن؛بفهم که ديگر دختر سر به هواي ديروز نيستي و حق نداري چنين رفتاري داشته باشي".سرم را روي مبل گذاشته بودم و اشکهايم سرازير شده بود توي گوشهايم و چيز زيادي نميشنيدم.اما ميان اشکها و بغضها و آههايم،شنيدم که ليچار بارم کردي و با نفرتي غريب ترکم کردي.بعد از آن ماجرا فهميدم که هرگز نبايد چيزي از اين ماجراهاي مخفي قلبم نه با تو که با هيچ محرم و نامحرمي بگويم.بعد از آن دانستم بهمن برايم شده سيب سرخ حوا.تا قبل از آن؛که دختري سربه هوا بودم همين تو سربه هواييهايم را دوست داشتي و غبطه اش را ميخوردي و اکنون؛منِ زنجير در پاي را چنان بر زمين رسوايي کوبيدي که تا مدتها از خودم خجالتزده بودم که حتي زمزمه اي کنم نامش را يا فکري براي جستنش؛يا حتي مرور کنم روياهاي کال نيمه شبانم را براي روزي گنگ و بخارآلود که بهمن دوباره مي آيد.

چند وقت پيش عروسي ات بود.تا قبل از آن من و تو بارها رفته بوديم شريعتي و مبلهاي مورد علاقه ات را يافته بوديم و ريزه ريزه و رنگ به رنگ همه ي وسايلت را با هم ست کرده بوديم.چه چيدماني هم شده بود.لباست را با وسواس هميشگي ات انتخاب کردي و کراوات ياسي از نوع و رنگي که براي دوست پسرم خريده بودم؛براي تازه داماد خريديم.همه چيز را با ظرافت خاصي انتخاب ميکردي.ته چشمانت رازي بود که از من مخفي اش ميکردي.ميدانستم.وقتي با هم روي مبل مينشستيم و قهوه ي توي فنجان را شيرين ميکردي؛توي آن سکوت سرشار از صداي زنگ قاشق و فنجان؛رازت عريان از چشمهايت شعله ميکشيد.چقدر اداي آدمهايي که به وصال محبوب خود رسیده اند را در می آوردی.دلم برایت میسوخت.عشق سوزان استاد به دلت مانده بود و ناچار و خسته و بیرمق تن به ازدواج با دیگری داده بودی.شاید هیچ دختری در موقعیت تو فرزاد را رد نمیکرد.چیزی عایدت نمیشد از سالها عشق استاد را با سنگینی زن و بچه اش به روی گرده ات کشیدن و به هیچ چیز نرسیدن.حالا این فرزاد بود و زندگی مادی ایده آل و همسری خوشتیپ و زیبا و تحصیلکرده که میشد با پولهایش خوابهای خیلی رنگی دید.دوستش داری.فرزاد را میگویم.درکت میکنم.خیلی بیشتر از آنهمه درکی که تو مرا نکردی.اما سوزنده اخگر عشق استاد چیز دیگریست.
آن روز توی آن لباس سفید کریستالی عروسی؛میان آنهمه گل و رقص و آواز و بوی عطر و ادکلن و هلهله های آمیخته به هم؛بغض غمگینی توی نگاهت بود.بغضی از جنس بغضهای عروسهای بچگیهامان.همان عروسهایی که آخر شب اشک میریختند و مامانها در جواب سوال تعجب برانگیزمان میگفتند "چون دلشان برای مامانشان تنگ میشود اشک میریزند".آن روزها من و تو دختر بچه های مو خرگوشی قرمز پوش کوچکی بودیم که راز گریه ی آخر شب عروسها را نمیدانستیم و به فریبی باورمان شده بود این اشکها مال آن دلتنگیهاست.اشکهایی که از جنس دلتنگی نبود.اشکهایی از جنس رها کردنِ خودخواسته ی همه چیز بود.همه ی شیطنتها؛دخترانه ها؛عشقها و معشوقها.رها کردن همه ی عاشقیت ها به حکم ناعادلانه ی ازدواجی که انگار دختران میدانند که باید بر آنها برود.
قدیمترها با زور و اصرار خانواده لباس عروسی میپوشیدیم؛حالا با زنجیرهای تافته ی دستان خودمان.خودمان ساخته ایم که لباس عروسی میشود منتهای آرزوی هر دختری از بچگی همان روزها که با عروسکهایش بازی میکند و لباس سفید میپوشاندشان و روزی ده بار عروسشان میکند؛تا سی؛چهل؛پنجاه ... سالگی که هر چه بالاتر میرود سنمان از این منتهای خوشبختی و آرزو دورتر میشویم و اجازه ی گذاشتن عناوینی چون ترشیده؛پیردختر؛و...را به روی خود میدهیم.پذیرفته ایم این آرزوی نادوست داشتنی غیر منصفانه را.اینکه سرنوشت محتوم هر دختری باشد این.آن هم از نوع خیلی خوشبختش!که برایش کل بکشیم هر دختری که توی لباس سفید دیدیم.که روی سرش نقل بپاشیم؛که بیرحمانه به رویش لبخند بزنیم.بیرحمانه قضاوتش کنیم که چه شب خوشبختی.که دل به آتش کشیده ی بعضی از این عروسکان غمگین را زیر آنهمه رنگ و روغن و تزئینات و زیورآلات و بزک دوزک نبینیم.
حس میکردم.تا آن روز که آمدم خانه ات.موبایلت مرتب زنگ میخورد و من متاسفانه توی این موارد زیرک تر از آن بودم که بفهمم این که دم به دقیقه سراغت را میگیرد و به سوی گوشی پرواز میکنی؛فرزاد؛نوداماد نیست.اینکه مرا با قهوه ام تنها میگذاری و به اتاق خواب میروی و یک ربعی بعد می آیی؛اینکه مرا با عکسها و فیلمهایت سرگرم میکنی تا به زمزمه هایت با استاد عزیزت بپردازی.
میدانی؟مقصرت نمیدانم.حتی وقتی مجبور به اعتراف شدی و گفتی "آهت مرا گرفته"؛تنگ در آغوش فشردمت و برای آنهمه بدبختی ات اشک ریختم.ترکت نکردم.طردت نکردم.تکریهت نکردم.درکت کردم.برایت از روزهایی گفتم که باید عشقت را خفه کنی و عشقت هی زبانه بکشد و هی به جرم عاشقی از خودت بیزار شوی و هی نتوانی جلوی آنهمه احساس به غلیان آمده را بگیری.هی خودت را به زنجیر میکشی؛چنگ میگیری؛به دندان میکشی؛و هماره خسته ای از جنگ مخفی و نابرابر با خودت؛با عروس آرزوهای همسرو با عاشقیت ممنوعه ی خودت.
از روزهایی که حتی اجازه ی فکر کردن به "او" را به خودت نمیدهی و عهد میکنی باخودت؛بارها و بارها عهد میکنی که دیگر؛هرگز یادش نکنی حتی و همان لحظه آوار درد میشوی و گویی سالهاست او را از خودت گرفته ای.از روزهایی که از محبتهای همسرت "دلگیر" خواهی شد.روزهایی که به عاشقانه بوسیدنت و در آغوش کشیدنت؛غبطه میخوری و حسودی ات میشود وقتی با اشتیاق و حرارت در آغوشت میکشد و لبهایت را میبوسد.چرا که او را به عشق خود رسیده میبینی و خود را فرو رفته در باتلاق حسرت....
..............................................
پ.ن:میدونم که دو سال پیش در چنین روزی درست ترین تصمیم زندگیمو روی اون تخت سفید توی اون اتاق آبی گرفتم...اینکه تو رو داشته باشم...(حتی به هر قیمتی)
2-تو مسير برگشت طولاني از آجودانيه تا تجريش توي اوج ترافيك ساعت 6 بعد از ظهر سوار تاكسي شدم.جلو نشستم.راننده همسن و سال خودم بود با حلقه ي اسپرت سفيد رنگي كه لاي انگشتاش خشكيده بود ميشد فهميد جوون سالهاي دور بوده مثل من!عقب هم سه تا پسر بچه 14-16 ساله نشسته بودن.شيطون و تخس.از ماجراهاشون تعريف ميكردن:
*يادته ماشين باباي تو رو ظهر جمعه برداشتيم رفتيم پيست آزادي كاپوت ماشين آتيش گرفت؟آره....هاهاهاها....چه كتكي خوردم از بابام!
*يادته اون روز ماشين مامانتو كش رفتيم با ماشين خواهر من بعد توس شاسكول زدي روي ترمز زانتياتون هاچ بك شد من زدم بهش؟هاهاهاها....چه روزي بود....من تا يه هفته خونه ي مامان بزرگم مونده بودم نميرفتم خونه...هاهاهاها....
*اون دختره بود توي كتاب فروشي.....اسمش چي بود؟خانم دارياني...آها آره...شماره اش رو داري؟ولش كن بابا گفت بهش زنگ نزنيم...بي خيال بده من شمارشو...الو سلام منو شناختي؟هموني ام كه پشت پيشخون كتابفروشي دستتو بوسيدم ديگه....ميخوايم برنامه بذاريم مياي؟!!!جمعه ديگه مامان ايناي آرمان مهموني اند!....من و راننده كه از حرفاي اينا اول به وجد اومده بوديم و هيجاني شده بوديم و ياد جوونيهامون افتاده بوديم و حسرت ميخورديم ديگه اينجا مثل ميخ شديم!مثل سيخ شديم!برگشتم يه نگاه دوباره بهش انداختم كه ببينم توي تخمين سن و سالشون اشتباه كردم آيا؟(یاد پسرک و خودم می افتم!سیزده ساله بود!)ديدم نه!پسره موهاش چتري روي پيشونيش شبيه شوئيچي عينك گرد و دور مشكي عين پسر مدرسه ايها!لبخند گشادي بهم زد كه ترسيدم!بعد هم شعراي رپرها رو براي هم ميذاشتن و اونايي كه فحشاي بيب و سانسور شده داشت رو گوش ميكردن و ميگفتن زكي! اصلن اينجاش معلوم نبود چي ميگه!يا زنگ زده بودن به يه دوست ديگه شون همون اول جاي سلام عليك ميگفت:آقا سامان فحش محش ندي زدم روي آيفن!فك كن!خدايي اگه همون لحظه يك غول چراغ جادو ميومد ميگفت يه آرزو كن آرزو ميكردم جاي يكي از اينا باشم!ميميرم واسه پسر بچه هاي شيطون تخس!
3- اگه پسر اوليمو نگه د اشته بودم؛الان من هم صاحب يك پسر همسن و سال اينا بودم!اونوقت اون براي مامانش جديدترين آهنگاي ساسي مانكن رو مياورد و مامانش مجبور نبود سرچ كنه و دانلود كنه!با هم ميشستيم گوش ميكرديم...مامان اينو شنيدي!!!با هم ميرفتيم سينما!ميرفتيم اسكي!!!فك كن!
4-پايين شركت ما يك فروشگاه عرضه محصولات فرهنگي از جمله آلبوماي جديد خواننده ها هست.من هر روز صبح ميرم بيلبورداشو نگاه ميكنم...مثلن نوشته آلبوم جديد فرزاد فرزين! با نام شوك! زود ميرم بالا..گوگل رو باز ميكنم و ميزنم آلبوم جديد فرزاد فرزين + دانلود!ايراني هستيم ديگه!!چه ميشه كرد؟
...................................................
پ.ن:از زیر اسکن که میام بیرون خوشحال برگه رو میگیره دستش و میگه گرفتمش!یاد یافتم یافتم ارشمیدس میفتم و دکتر رو تجسم میکنم که لخت داره دور مطب میدوه!میگه بستریت کنم یا قول میدی رعایت کنی؟به اونهمه کاری که فقط و فقط من باید انجامشون بدم فکر میکنم و میبینم کارام یتیم میمونن و انگار که چرخ مملکت واسته؛نبودنم خیلی ضرر خواهد داشت.میگم قول میدم رعایت کنم.خب؛پس اینو بگیر: ساندویچ؛ژامبون؛پیتزا؛سس قرمز و سفید؛نون؛برنج؛غلات؛شیرینیجات؛شکلات؛نسکافه؛خامه؛کره؛سرشیر؛ماکارونی؛لازانیا؛بیسکویت؛
کیک؛بستنی؛شکر؛مربا؛لوبیا؛باقالی؛پنیر؛به هیچ عنوان نمیخوری.لیست دراز و طویل ممنوعیات رو میذاره جلوم و میگم لطفن بگین چی بخورم؟میگه فقط کاهو؛خیار؛...تا دو هفته.بعد یک لیست دراز آزمایش برام مینویسه و میگه دو هفته دیگه میبینمت.اگه علائم بهبودی نداشتی دیگه برای بستری شدنت انتخابی عمل نمیکنم.
پ.ن:خوشحالم!هنوز می ناب محبوبم و قهوه تلخ ازم دریغ نشده!هرچند امشبم با کلم بروکلی آب پز گذشت!
پ.ن:وقتی فکر میکنم به آخر خط نزدیکم خیلی خیالم آسوده میشه.دیگه نیازی نیست حرص خیلی چیزها رو بخورم.
پ.ن:میگه چک کردی؟درست بود؟میگم آره.دستت درد نکنه پشت گوشتو دیدی پولاتو دیدی!میگه دیوونه ای دیگه.من میگم دنیام تو هستی حاضرم به خدا حاضرم همه اش رو بدم برگردم دستتو بگیرم برم؛تو منو به چندرغاز میفروشی؟اصلن هم قابلتو نداره جدی میگم.نگران هیچ چیز هم نباش تا آخرش پشتتم.پشت همه ی کله خرابیهات.فقط....این سکوت شیرین بین این "فقط "و "خداحافظت باشه "ی بعدش؛خوش یمن ترین لحظه ی این روزهام بود.
پ.ن:بعد از حادثه ی شکستن کیبرد امروز بلاخره اومدم خورده ریزهاشو جمع کردم و سر هم کردم دیدم میشه هنوز تایپ کرد.چند وقت پیش از این موسها خریدم؛از اینا که کلید *2 دارن.این *4 هم داره که نمیدونم واسه چیه.البته هنوز به *2 عادت نکردم.از این glaser هاست.بوی اسید سولفوریک روی کیتش خفه ام میکنه. البته برعکس اون چیزی که میخواستم تپل و چاقه و تو دستام جا نمیشه.این glaser ها انگاری همشون خرسن.همون روز که اینو خریدم یک کیبرد هم پسندیدم همین قیمت.یارو گفت خوب اینم بخر.مانی هم پیله که بخر.گفتم مانی جان کیبرد حیوونیم داره کارشو میکنه مشکلی که نداره.چرا بیخود برای چیزی که دارم هزینه کنم؟تازشم یک تیکه آشغال به محیط زیست اضافه کنم؟حالا نمیدونم برم به فروشنده هه بگم بعد از دو روز چه اتفاقی افتاد که حیوونی کیبرد دیگه کار نمیکنه؟!
پ.ن:من اگه نخوام هر روز صبح تو با اس ام اس بهم سلام و درود بدی و حالمو بپرسی کیو باید ببینم؟
پ.ن:امروز یک هزینه ی هفتاد تومانی برای شرکت میخواستیم بکنیم که من هی پیشنهاد دادم هی پیشنهاد دادم....هزینه هه شد 5 میلیون!فک کن!رئیس نفهمید از کجا خورده!از همون مدلایی که حالا که داری 70 میدی بیا 100 بده حالا که داری 100 میدی بیا 500 بده!
پ.ن:آخه عزیزکم....چرا اینقدر توی کارات سمبل کار و بی مسئولیتی؟واقعن تعجب میکنم از مدل کار انجام دادنت.حیف اونهمه وقت و تلاش جفتمون نبود؟با یک سهل انگاری کوچولو همه اش رو به باد بدی؟فردا صبح یادت نره ها!قول دادی!
پ.ن:جواب کامنتها فردا
پ.ن: هی! راستی! نیکومونم برگشته!
پ.ن:فردا یه هدیه میدم به همه ی اونایی که با زحمت میان وبلاگ ف ی ل تر شده ی من و با ایمیل و آف گلایه میکنن! اينم از هديه من! ديگه مشكل فيل ترينگ نخواهيد داشت!شخصن اينو ترجيح ميدم!
يك ساعتي از اون برنامه رد شد و ما همچنان نشسته بوديم.نه صبحانه خورده بوديم و نه كار خاصي انجام داده بوديم.ماني داشت شوهاي خواننده هاي مورد علاقه اش رو نگاه ميكرد.از همينايي كه اينقدر هدبنگ ميزنن سرت گيج ميره.منم رفتم پاي كامپيوتر كه يك رديف آهنگ دلخواه واسه خودم بريزم روي سي دي براي ماشين.هنوز سيستم رو روشن كردم اعتراض آقا بلند شد:چرا نميشيني پيش من؟باز رفتي توي اون يك متر جا؟گفتم آخه تو داري به علايقت ميپردازي منم رفتم به علايقم برسم.مگه من به تو اعتراضي كردم كه چرا اينا رو نگاه ميكني؟حالمم داره ازشون به هم ميخوره.ميگفت اما من كيف ميكنم.گفتم پس يعني ميگي من مجبورم بشينم با تو كيف كنم؟اونم به زور؟ميگه هزاران مورد اينجوري پيش اومده.آهنگاي درپيت ميذاري ذوق ميكين به من ميگي بيا ببين؛بيا گوش كن؛بيا بخند؛بيا حظ كن.اكي؛به خاطر اون نشستم.نيم ساعت شد.گفتم ماني بيا بريم بيروني جايي.من دلم نميخواد روز تعطيل بشينم خونه.ماني:باشه عزيزم؛بگو هر جا دوست داري بريم.ماني بيا بريم همون برنامه ي دوچرخه سواري هميشگي.بعد هم بريم يه فيلم ببينيم.بعدش هم بريم نمايشگاه ...باشه ميريم.منكه خوشم نمياد اما به خاطر تو ميام.يك ساعت از اين ماجرا هم گذشت.ماني هنوز نميخواي بريم؟آقا ماني در حاليكه رو تخت خوابيده بود و پتو رو تا زير چونه اش بالا برده بود گفتن حالا چه عجله ايه.....نشون به اين نشون كه اين برنامه هر روز تعطيلي كه خونه باشه است.همينطور وعده وعيد و من هم كه تنبل و اون هم كه تنبلتر از من و خلاصه روزامون يا به ولو شدن تو خونه ي مامان من يا مامان خودش ميگذره و ديگر هيچ.
رفتم سمت كامپيوتر و آقا فرمودن ول كن اون دستگاهو؛بيا پيش من.زدم كيبرد رو پرت كردم روي سراميكها.فكر نميكردم اما خورد و خمير شد.گفتم چهار ساعته منو مسخره كردي دور خودت ميچرخي.چرا همه چيز رو اينقدر سخت ميگيري؟خب پاشو بريم يك گوري يك چارتا كار انجام بديم ديگه.يك روزم كه خونه اي بگير بخواب تا شب.عصباني شد لباس پوشيد و گفت بيا بريم.منم لباس پوشيدم و گفتم با تو هيچ جا نميام.ميخوام برم براي خودم بگردم.كي گفته ما حتمن بايد با هم هماهنگ كنيم جايي بريم وقتي علايقمون يكي نيست؟چه الزاميه كه من بشينم ور دل تو و اوقات فراغتم رو با علايق تو هدر بدم؟هر كسي سي خودش.باورش نميشد و من توي بهت و ناباوري اون لباس پوشيدم و از خونه زدم بيرون.دم در گفت مطمئني ميخواي تنها بري و من نيام؟گفتم البته.چرا فكر ميكني من حتمن بايد هر جا ميرم با تو باشم؟ازت خسته شدم ميخوام تنها باشم.ميخوام خودم باشم.دلش شكست.حتي صداي شكستنش رو شنيدم.اما اين برخورد لازم بود.خيلي پيش از اين بايد اين وابستگيهاي ماني به من كم و كمتر ميشدوبايد قيچي ميشد.همين وابستگي بيش از حدش نذاشت من با آسودگي خاطر انتخاب كنم.نذاشت من تصميم بگيرم ميخوام با اون ازدواج كنم يا نه؟اصلن ميخوام اون موقع ازدواج كنم؟گفتم من خسته شدم.تو نه ميذاري من به كارام برسم و نه به كاراي خودت ميرسي.خيلي تنبل شدي و من هميشه دنبال يك آدم پايه ي همه چيز بودم.تو حتي من رو هم تنبل كردي و كم كم داره يادم ميره اون چيزي كه بودم رو.بهمن كمك ميكرد من خودم باشم؛علايقمون مثل هم بود؛تفريحامون؛عقايدمون؛افكارمون؛ديدگاهمون؛همه چيزش مثل من بود و من از اين خودم بودن لذت ميبردم.بيشتر از اينكه از بودن با اون لذت ببرم؛از اين فرصتي كه براي مرور و رشد خودم بهم داده ميشد حظ ميكردم.اما تو چي؟شدي يك چكش و منيت منو ميكوبي توي زمين.عصباني و دلشكسته روي مبل نشسته بود با افسوس گفت اگه ميخواستي تنها باشي و خودت باشي چرا ازدواج كردي؟گفتم تو مجبورم كردي.در رو بستم و از خونه اومدم بيرون.
داغون بودم.داغون.خراب.داغ و ضرباندار و تبدار.ناراحت.نميدونستم از كدوم طرف برم.رفتم كنار خيابون ايستادم.ظهر جمعه اي سيل ماشيناي مزاحم بود كه جلو پام ترمز ميزد و من كلافه تر از اين حرفا كه بتونم حركتي انجام بدم.عينك آفتابيمو زدم تا اشكام ديده نشه.راستش دلم گرفته بود.قلبم داشت از جاش كنده ميشد از اينكه ماني رو توي خونه با اون دل شكسته و اون حرفاي نيشدار رها كردم و دارم واسه خودم ميرم نميدونم كجا.دلم ميخواست زود بياد دنبالم.قبل از اينكه سوار تاكسي بشم.ميشمردم و تمام قوامو جمع كرده بودم و زير لب ميگفتم بيا ديگه...زودباش....زود بيا....وقتي جلوي پام ترمز كرد گفتم خيلي خوش شانس بودي!هيچ تاكسي مسيرش به من نميخورد با اينكه من مستقيم ميرفتم!چرا دير كردي كره خر؟!
اون روز خيلي خيلي به جفتمون خوش گذشت.اونقدر كه شب هر دو با يك عالمه انرژي برگشتيم خونه و به خيلي از كارامون رسيديم.
.............................................
پ.ن:گاهي فكر ميكنم توي ازدواج فقط مهم اينه كه دو نفر همو بفهمن.زبون من و ماني مشترك نيست.خيلي جاها همو نميفهميم و فقط به احترام هم با هم همراهي ميكنيم.اگه يكي بود كه همو ميفهميديم؛حتي اگه مثل ماني نبود و اخلاق خوبي نداشت، مثل خودم؛حداقلش اين بود كه يكي دو سه ساعتي از روز با هم خوش بوديم.حالا مهم نيست بقيه ي روزا و اوقات ميخواست كاسه بشقاب تو سر هم بشكنيم.به نظرم لحظه هايي كه به دوست داشتنيهات ميگذره؛به دعوا و كتك كاري بعدش مي ارزه!
پ.ن:من:خشن؛بد اخلاق؛ بي حوصله؛احساساتي؛بي منطق؛كله خر؛شلوغ؛رك و راست؛بي كله؛احمق؛خودخواه؛مغرور؛زبون نفهم؛بي ثبات؛دمدمي مزاج؛...
ماني اما:خوش اخلاق؛مهربون؛مردم دار؛مغرور؛منطقي؛دوست داشتني؛با اراده؛ با ثبات؛صبور؛با حوصله...
آخه پسر من و تو با اينهمه اختلاف چطور به هم رسيديم و داريم ادامه ميديم؟
پ.ن:چگونه HEADER ايميل yahooخود را فعال كنيم؟اول بگيم اين به چه درد ميخوره؟ميتونيد آي پي طرف آي اس پي كه ازش استفاده ميكنه و همچنين خيلي اطلاعات ديگه كسي كه به شما ايمل زده رو ببينيد.فكر كنم بشه bcc ها رو هم ديد.براي فعال كردنش ايميل مورد نظر رو باز كن.بيا پايين پايين سمت چپ.نوشته full header.كليك كن و ببين.
