تبليغاتX
پندارهای آرایه

ببین؛امروز دیگه میخوام توی همین صفحه که باعث آشنایی من و تو و موندن من با تو هم بوده؛همه حرفهامو بزنم.هی خواستم نادیده بگیرم بدیهایی رو که در حق من کردی.هی خواستم به روم نیارم.هی تو بدی کردی و هی من ندیده گرفتم و کوتاه اومدم و بخشیدمت. ولی تو نه تنها سعی نکردی بدیهاتو جبران کنی؛بلکه از این ملایمتی که من به تو نشون دادم؛روز به روز سو استفاده کردی.اون اوایل خوب بودی.نمیخوام از حق بگذرم.جدای از تازه بودنت، تو اون اوایل از همه گزینه های پیش روم بهتر و مناسب تر به چشمم اومدی. البته اگر دقت کنی در بیشتر روابط،همیشه اون اوایل همه چیز مرتب و منظمه.وگرنه همون اول جنین اون رابطه سقط میشه و رشد نمیکنه و اونقدر بزرگ نمیشه که بشه وبال گردنت یا بوی تعفنش دور و برتو پر کنه و تو کاری هم نتونی بکنی.مدت زیادیه که من همراه تو هستم.مدت زیادیه که هر روزمو با تو آغاز میکنم،هر شبمو با تو یا حداقلش فکر کردن به تو به پایان میبرم.حتی وقتی هم توی مسافرت باشم،یک لحظه از یادت غافل نمیشم.همیشه بهترینها رو برات خواستم.همیشه سعی کردم تو بهترین باشی و احساس کمبودی نکنی و چیزی کم نداشته باشی.خواستم که تو حرف اول رو بزنی.اگه جایی کسی ازت تعریف کرده به این تعرف بالیدم.اینا رو میگم که بدونی من چطور تو رو میخواستم.و تو در عوض چیکار کردی؟درسته که من نباید توقع زیادی ازت داشته باشم چون مهمون ناخونده توام.البته نمیشه خودتو تبرئه کنی و بگی واقعا ناخونده بودم.تو یک جورایی منو به خودت خوندی.شاید خودت دقیقا یادت نیاد که چطوری از من خواستی و دعوت کردی تا باهات باشم؟ولی مطمئنا اگه این دعوت تو؛با اون لحظه ای که من توی انتخاب گیج و سر درگم بودم؛هم زمانی نداشت،الان من اینهمه از دست تو زجر نکشیده بودم تا این حد که بیام اینجا از بدیهات بگم.و الان هر کاری بکنم نتونم ازت دل بکنم.نتونم بند و بساطمو جمع کنم و از دل خونه تو برم جای دیگه.که دل کندن اینقدر برام سخت و مشکل باشه.که این دل بستن اینقدر باعث آزارم بشه.که مجبورم کنی به ترکت برخلاف میل باطنیم.امیدوارم لا اقل خجالت بکشی از رفتاری که این چند وقته با من داشتی و ذره ای شرمنده بشی از بازیهایی که این مدت سر من در آوردی.البته میدونم با خیلیهای دیگه هم از این بازیها کردی و هنوزم داری ادامه میدی.نمیدونم کی میخوای دست از این کارات برداری؟چرا همش با وعده و وعید خوب شدن منو سرکار میذاری؟فکر میکنی تا چند وقت دیگه من پای تو بمونم با این قولهای الکی که بهم میدی؟که خوب میشی،که همه چیز درست میشه؟تا کی با این دروغهای الکی میتونی منو واسه خودت نگه داری؟ من و حتی امثال منو؟چرا نمیخوای ما بدونیم که دیگه تو اون توی قدیمی و صمیمی نیستی؟تا کی من هی بخوام با تو ارتباط داشته باشم و از طرف تو ریجکت بشم؟تا کی هی پنجره ارتباطی خودتو با من میبندی و نادیده میگیری؟چرا برات اهمیت نداره که من مدتهاست نتونستم با تو هر وقت که دلم خواست تماس برقرار کنم؟چرا از هر ده بیست تا تقاضای من برای بودن با تو کی دو تاش بیشتر جواب داده نمیشه؟اوایل یادته؟ یادته روی هوا همه تماسهای منو میقاپیدی؟تو حتی تازگیها دریچه تماس دیگران رو هم به روی من بستی.حتی از تماس اونای دیگه به هر نحوی که بتونی با من جلوگیری میکنی.درسته من نباید توقع زیادی بابت محبتهایی که به من کردی داشته باشم،ولی اینم یادت نره که این من بودم که باعث رشد و بالندگی تو شدم.نمیتونی نقش منو توی پر طرفدار شدن خودت بی تاثیر بدونی و انکار کنی.خیلیها از طریق من با تو آشنا شدن.خیلی از همین خاطرخواههایی که الان داری و بابت داشتنشون خودتو گم کردی و نمیشناسی.اگه همین سر زدنهای مداوم من به تو شکوه و عظمت نداد بگو؟اگه میخوای انکار کنی که من و امثال من تو رو بالا کشوندیم بگو؟اگه الان میتونی با افتخار بنویسی که به مرز چهار میلیون پست رسیدی،نباید شک کنی که دلیل نزدیک به هزارتاش من بودم.پس نمیتونی فقط خودتو مهم بدونی.چرا اگه قراره اتفاقی بیفته به من نمیگی؟چرا نمیگی که سر فروختنت دعوا شده؟چرا نمیگی کار به دادگاه کشیده؟چرا نمیگی داری تمومش میکنی؟داری تموم میشی؟تا کی دروغ؟ تا کی وعده وعید؟خسته شدم دیگه.خسته ام کردی.نه میگذاری بنویسم نه میگذاری برایم بنویسند نه میگذاری ببینمت.تا کی سرور ارور؟تو مدتهاست دیگه بلاگفا نیستی.بلکه به قول یه بنده خدایی بلاگفاک هستی.یک مطلبی بود تحت این عنوان:که توی هر کشوری اگه به رییس جمهورش بگی fu*ck you  چه اتفاقی میفته؟حالا هم تو به من گفتی fu*ck you! من هم به تو میگیم fu*ck you!  و تموم!کاش همه اونایی که روت حساب کردن همینو بهت بگن!اگه اون موقعی که من به سرم زد با تو باشم،اون persianblog لعنتی بازی در نیاورده بود،من مهمون ناخونده دل سنگ و دست خالی توی وطنی! نمیشدم!که حالا مجبور بشم بر خلاف میل باطنیم جمع کنم دلمو و دل بکنم و برم.کاش مجبور نمیشدم.
.........................................
پ.ن:میدونید که....میدونم...


نوشته شده توسط آرایه در ساعت 21:12 | لینک  | 

به شهادت آمار، فقط يك چهارم شاغلين حرفه‌هاي مربوط به كامپيوتر و رياضيات، زن هستند. اما با اين وجود در زمانه وب ۲/۰، شمار زيادي از زناني را مي‌توان فهرست كرد كه در دنياي اينترنت تأثيرگذار شده‌اند. fastcompany، در اين زمينه فهرست جالبي منتشر كرده است:

۱- ليا كالور: ليا كالور ۲۵ ساله، يكي از مؤسسان شبكه اجتماعي Pownce است، اين سايت كه ژوئن ۲۰۰۷ راه‌اندازي شد و از ژانويه ۲۰۰۸، در دسترس عموم كاربران اينترنت قرار گرفته است، يك شبكه اجتماعي و يك سايت ميكروبلاگينگ (سايت‌هايي مثل توييتر) است. به علاوه به كمك سايت Pownce، كاربران مي‌توانند فايل‌هاي چندرسانه‌اي با حجم زياد را به راحتي رد و بدل كنند.

جالب است بدانيد كه كالور به عنوان يك دانشجوي هنر، تا مدت‌ها هيچ دانشي از برنامه‌نويسي نداشت، اما از زماني كه مجبور شد يك كلاس ضروري برنامه‌نويسي را بگذراند، شيفته كامپيوتر و اينترنت شد. او كه عقيده دارد سن كم مانعي براي شروع كردن يك شركت نيست، سايت Pownce را با كمك دوستانش با زبان برنامه‌نويسي Python نوشته است.

وبلاگ خانم كالور

۲- راشمي سينها: راشمي سينها كه PhD در دانش علوم عصبي شناختي از دانشگاه براون دارد، معتقد است كه وب ۲/۰، نسبت به ديگر شاخه‌هاي فناوري، جاي مناسب‌تري براي فعاليت زنان است، به عقيده او، از آنجا كه وب ۲/۰ آميزه‌اي از مسائل اجتماعي و فناوري است، زنان در آن مي‌توانند به جايگاه مناسبي برسند.

راشي سينها، بعد از فارغ‌التحصيلي، مدتي به عنوان يك پژوهشگر در بركلي كار كرد. و بعد از آن در زمينه بهينه‌سازي موتورهاي جستجوو سيستم‌هاي «توصيه» مطالعه كرد تا اينكه سرانجام سرويس اينترنتي SlideShare را راه‌اندازي كرد.

به كمك اسلايدشير، كاربران بدون نياز به برنامه‌هاي دسكتاپ آفيس يا برنامه‌هاي مشابه، مي‌توانند، به صورت آنلاين اسلايد بسازند و آنها را با يكديگر به اشتراك بگذارند.

وبلاگ راشمي سينها

۳- ماريسا ماير: ماريسا ماير در وب آدم شناخته‌شده‌اي است، او ۱۰ سال است كه در گوگل كار مي‌كند، سمت او معاونت بخش محصولات جستجو است. به علاوه او نقش زيادي در راه‌اندازي محصولات گوگل مثل جي‌ميل، اركات و iGoogle داشته است.

او كه نخست در استنفورد شيمي و زيست‌شناسي مي‌خواند با چرخشي در تحصيلات، در زمينه كامپيوتر و سيستم‌هاي «سمبليك» تحصيل كرد و مدرك گرفت.

۴- دينا كاپلان: دينا كاپلان يكي از مؤسسان سايت blip.tv است. blip.tv، يك سايت اشتراك ويدئو است. خانم كاپلان كه معتقد است، هنر شنيدن رمز موفقيت است، قبل از اشتغال در blip.tv مدتي در بخش اخبار شبكه MTV كار مي‌كرد، مدتي هم گزارشگر NBC بود.


5- مؤسسان سايت BlogHer: BlogHer جامعه آنلاين زنان وبلاگ‌نويس است. مؤسسان اين سايت سه زن به نام‌هاي اليسا پيج، جوري دس جودينز و ليزا استون هستند. BlogHer علاوه بر اينكه به صورت آنلاين ۸ ميليون زن وبلاگ‌نويس را گردآورده، سالانه همايشي برگزار مي‌كند كه زنان در آن در مورد تجارب مختلف وبلاگ‌نويسي گفتگو مي‌كنند و يكديگر را به صورت آفلاين مي‌بينند. تحصيلات اصلي پيچ، جوردنيز و استون، به ترتيب در تئاتر، ادبيات و علوم سياسي بوده است.


6- آريانا هافينگتون: Huffington Post كه يك وبلاگ جمعي خبري متمايل به جناح چپ است، وبلاگي است كه به وسيله «آريانا هافينگتون»، در سال ۲۰۰۵ راه‌اندازي شد و به زودي آنقدر توسعه پيدا كرد كه روزنامه‌نويس‌ها و مشاهير زيادي را جذب خود كرد. خبرهايي كه كه Huffington Post روي آنها تمركز مي‌كند، بسيار متنوعند: سياست، اخبار سرگرم‌كننده، اقتصاد، رسانه‌ها، محيط زيست و …

سال‌هاي ۲۰۰۶ و ۲۰۰۷، اين وبلاگ، عنوان بهترين وبلاگ سياسي را كسب كرد، وبلاگي كه آن قدر معتبر است كه رقيب خبرگزاري‌هاي مشهور شده است.

آريانا هافينگتون با نام اصلي آريانا استاسينوپولوس در سال ۱۹۵۰ در يونان به دنيا آمد، در ۱۶ سالگي به انگلستان رفت و وارد دانشگاه كمبريج شد و در رشته اقتصاد فارغ‌التحصيل شد. سپس با لندن رفت و در آنجا مدتي با ستون‌نويس سياسي مشهوري به نام «برنادر لوين» زندگي كرد و در آنجا نخستين رمانش را نوشت. وي در سال ۱۹۸۰ به نيويورك رفت و در سال ۱۹۸۶ با ميليونر محافظه‌كار فعال در تجارت نفت به نام مايكل هافينگتون ازدواج كرد. در اين سال‌ها او يك جمهوري‌خواه دو آنشه بود ولي افكار سياسي‌اش در اواخر دهه ۹۰ تغيير اساسي كرد. او بعد از جدايي از همسرش، همچنان اسم خانوادگي او را حفظ كرد. در مي ۲۰۰۵، او سايت Huffington Post را تأسيس كرد.

 

۷- سيان بانيستر: بر خلاف ديگر زناني كه تا اينجا معرفي شدند، سيان بانيستر، كسي است كه تحصيلات چنداني ندارد او كه دوره دبيرستان را هم به اتمام نرسانده است، سايت Zivity.com را با كمك چند شخص ديگر راه‌اندازي كرد، بدون اينكه تجربه قبلي در امور اقتصادي داشته باشد يا تحصيلات چنداني داشته باشد. اين سايت بر معرفي مدل‌ها تمركز دارد.


8-جينا بيانچيني: جينا بيانچيني مؤسس و مدير سايت شناخته‌شده «نينگ» است، سايتي كه به هر كس اجازه مي‌دهد، شبكه اجتماعي اختصاصي خودش را راه بيندازد. در حال حاضر حدود ۵۷۵ هزار شبكه اجتماعي در نينگ ساخته شده است و روزانه دو هزار شبكه بر شبكه‌هاي موجود در آن اضافه مي‌شوند.بيناچيني در علوم سياسي در استنفورد تحصيل كرده است.


9-كاترينا فيك: چه كسي است كه سايت فليكر را نشناسد؟! پيش از فليكر كاربران اينترنت براي اشتراك عكس‌ها مبجور بودند كه عكس‌هاي جالب وي يا عكس‌هاي گرفته شده توسط خودشان را به هم ميل كنند. تا اينكه در سال ۲۰۰۴، خانم فيك به همراه شوهرش، استيوارت باترفيلد، سايت فليكر را بنا نهادند، سايتي كه بعدا ياهو آن را به مبلغ ۳۵ ميليون دلار از اين زوج خريداري كرد.


10-منا ترات: بسياري از وبلاگ‌نويس‌ها بايد ممنون منا ترات و همسرش باشند، چون اگر اين زوج شركت سيكس اپارت را راه نمي‌انداختند و سيستم مديريت محتواي «مووبل تايپ» را نمي‌نوشتند، داشتن يك وبلاگ كار چندان ساده‌اي نبود. شركت سيكس اپارت محصولات ديگري مانند TypePad ، Vox  و LiveJournal هم دارد.

پيش از اين در وبلاگم پستي در مورد سيكس اپارت و خانم منا ترات نوشته بودم.

كاليا هملين: كاليا هملين در زمينه سيستم‌هاي هويت در اينترنت OpenID كار مي‌كند. همچنين او يكي از سازمان‌دهنده‌هاي سايت She’s Geeky است، سايتي كه خانم‌هاي گيك را گرد هم مي‌آورد.

.............................................
پ.ن:بيشتر اينا رشته شون كامپيوتر نبوده و از رشته هاي طبيعي افتادن تو اين خط.
پ.ن:بيشتر اينا اتفاقي افتادن تو خط برنامه نويسي.
پ.ن:همين اتفاق براي من داره به زور ميفته.
پ.ن:كاش موقع انتخاب رشته اونطور بيرحمانه از كنار رشته هاي برنامه نويسي رد نميشدم.
پ.ن:ايمان دارم كه من تو برنامه نويسي حتمن يك پخي ميشدم!
پ.ن:حداقل ميتونستم جاي معاون جستجو تو گوگل رو بگيرم و ار كات رو بنويسم!
پ.ن: مرجع اينجا شايدم اينجا!
پ.ن:ديدي اين GPRS اومده؟خب براي اينكه نسخه موبايلي وبسايت يا وبلاگتون رو تهيه كنيد بريد اين سايت. و حتمن نوشته هاتونو جاستيفاي يا همون تراز خودمون بكنيد تا طويل و دراز نشن از كادر بيرون نزنن.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 9:14 | لینک  | 

خب ديگه...بعد از اينهمه سال زبان انگليسي بلغور كردن؛يك روزم ميرسه كه تو براي نشون دادن كمالاتت!! از نظر انگليسي دان بودن! و به رخ كشيدن دانش نامه نگاري انگليسيت!مياي براي رئيس يك شركت بزرگ بين المللي نامه بسيار رسمي از طرف مدير عاملت ميزني و امضا و مهر ميكني كه اولش نوشته:

Deer Mr Flelani!
و اگه نميدوني بدون كه:
deer
deer or deers
۱- (جانورشناسی) آهو، گوزن (انواع نشخوارگران تیره‌ی Cervidae
از قبیل آهو و غزال و الک و موس و گوزن شمالی) ۲- (مهجور)
حیوان، جانور

مجيد جان اون dear مي باشد...آخه اين چه سوتي بود؟چطور از خجالتش دربيام؟عرررررررررررر عررررررررررر
..................................................
پ.ن:اينم نتيجه ي اينترو درس دادن واسه بچه ها!
پ.ن:خدايي چطور ميشه اينو ماست مالي كرد؟ايميل بزنم به مدير عامل شركت بزرگه بگم من عاشقم!
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:11 | لینک  | 

بعد نوشت:جواب کامنتهای پست قبل عرض شد.

دیشب پریشب داشتم از خیابون اصلی میرفتم که یک یارویی از خیابون فرعی با سرعت خر داشت میپیچید تو اصلی.ترمز زد و مکثی کرد و منم یک نیش ترمزی زدم و بعد دیدم قصد ایستادن و راه دادن داره؛به مسیرم ادامه دادم که یارو مثل گاو دوباره پاشو گذاشت رو گاز و  خلاصه داشتم صاف میرفتم تو درش که با یک حرکت آرتیستی چنان سر خرمو کج کردم که میلی متری از بغل هم رد کردیم و البته هر دو ایستادیم.صدای برخوردی هم شنیدم و گفتم لابد زدیم به هم.پیاده شدم و گویا سنگی از زیر لاستیک در رفته بود و خورده بود تو ماشین وگرنه هیچ تماسی نبود.یارو یک جوون 18-19 ساله بود.مسافرکش.پرایدشم پر مسافر.اومد پایین و شروع کرد به فحاشی.فحشهای چارواداری که به عمرم نشنیده بودم.جالب که در همه حال مقصر خودش بود.من که تا اون لحظه داشتم از دست فرمونم کیف میکردم ریده شد به ذوق و شوقم.یارو ازین جوون عقده ای عصبانی ها بود.این تیپ آدمها رو خوب میشناسم.علیرغم تمام عصبانیتم سعی کردم آروم باشم.ذور و بر ماشینشو چک کرد و دید چیزی نشده و باز هم همینطور زر میزد و اومد سمت من و فحاشیهاش بیشتر شد.بهش گفتم چرا بوق نزدی؟با هوار میگفت من بوق ندارم...ماشینم بوقش خرابه...گفتم تاوان بوق نداشتن تو رو من باید بدم؟گوشش بدهکار نبود که.نمیدونم به اون سرعت اونهمه آدم چطور جمع شدن.خلاصه رفت سوار ماشین کوفتیش شد که بره.بی نهایت حرصم گرفته بود.خودم رو تحقیر شده یافتم.نتونستم آرامشم رو حفظ کنم و در حین راه افتادن ابوطیاره اش یک لگد زدم تو ماشینش.قصدم لاستیکش بود اما خورد تو درش.یارو دوباره ایستاد و اومد پایین و دید جای لگد من اندازه ی سم یک اسب رفته تو!خودم به خودم همه کار کرده بودم!مثل بز ترسیده بودم و پشیمون از این حرکت.اما کم نیاوردم و خیلی خونسرد رفتم بشینم تو ماشین که حمله کرد بهم به قصد زدن!صورتش رو با پرخاش در فاصله میلیمتری صورتم آورده بود و مشتش بالای سرم بود و من فقط تو صورتش گفتم برو گمشو...برو گورتو گم کن...(چه بی دفاع بودم)که مردم گرفتنش و یکی دو تا جوون برومند یکی دو تا کتکش هم زدن و خلاصه یارو فحشای دست اول تری کشید به من و میخواست هر جور شده بیاد منو بگیره زیر مشت و لگد.تو همین گیر و دار شانسم زد و یک جناب سروانی سوار بر موتور داشت رد میشد که مردم صداشزدن جناب سروان بیا این آقا مزاحم این خانم شده...یارو هم دید هوا پسه و همه دارن از من طرفداری میکنن و یکی شماره اش رو برمیداره یکی کتکش میزنه یکی ناسزا بهش میگه حلاصه سوار ماشین شد زد به چاک.منم یک کم ننه من غریبم بازی درآوردم و یکی بادم میزد و یکی 110 خبر میکرد و خلاصه حسابی لوسم کردن و طرفداریمو.بعد که داشتم برمیگشتم خونه هی خنده ام میگرفت...گفتم آخه کوفت گرفته این چه کار احمقانه ای بود تو کردی؟ماشینو داشتی به گا میدادی که یک خط رو ماشین یارو نیفته بعد با سم زدی درشو نفله کردی؟!مانی همیشه به من سفارش میکنه اینجور مواقع شیشه ها رو بکشم بالا درو قفل کنم و از ماشین پیاده نشم.اما کو گوش شنوا؟تنها چیزی که اون لحظه یادم نبود حرف مانی بود!
موضوعی فکرمو مشغول کرده بود.مسافرای اون ماشین سه تا دختر هم سن و سال خودم و یک آقا بودن.همینجور حین درگیری نشسته بودن تو ماشین و عین خیالشون نبود.یعنی ها اینقدر شخصیت نداشتن که لا اقل ماشین یارو رو ترک کنن.خدایی من بودم حتمن این کار رو میکردم.چه فرقی میکنه؟ممکنه هر کدوم از اون دخترا جای من باشن.یا مادر خواهر اون مرتیکه که لمیده بود رو صندلی جلو.مردم چه بی غیرت شدن.
..............................................
پ.ن:همه چیز در حین گذره.مثل همیشه.من با دلتنگیها؛دلگرمیها؛امیدها؛آرزوها و خستگیهام سر میکنم.گاهی نگاهی به پشت سر و گاهی نگاهی به جلو.خودم رو سپردم دست طوفان حوادث.حوادثی که خواهند آمد و با اینکه هنوز برای هیچکدومشون آمادگی ندارم.گاهی زمان به نظرم خیلی طولانی و کشدار میاد و گاهی چنان زود از کفم سر میخوره که فقط خاطره ی شیرین چند ثانیه ایش میمونه.فعلن برای سرگرم کردن خودم چند تا برنامه ی ورزشی و غیر ورزشی چیدم تا ببینم تا کی بهشون پایبندم.مثل دیروز که استخر خونم اومده بود پایین و الان تمام تنم درد میکنه.بعد از اینهمه بی خرکی اونهمه وول خوردن همینه دیگه.نمیدونم چرا دیرباور شدم؟چرا به هیچ چیز اعتماد ندارم و همه چیز برام پوچ و توخالیه؟همه برام مثل یک خوابه.مثل یک رویا.اتفاقهایی که میفته.اون روز وقتی با خارهای تمشک وحشی باغچه ی مورد علاقه ام دستم زخمی شد؛تازه فهمیدم که نه...خواب نیست.سوزش خار با همه کوچکیش شوک ناگهانی به تمام اعضای بدنت وارد میکنه.شاید چند صدم ثانیه.اما برای بیداری خوبه.خوبه که چشم باز کنی ببینی کجایی.ببینی دیگه از این خونه بدت نمیاد و خاطرات سیاهشو فراموش کردی.ببینی حتی گاهی دوست داری بیای این خونه و با میزبانش بشینی چایی بخوری و اون با اشتیاق همه کاراشو جزئ به جزئ برات تعریف کنه.و تو گوش ندی.چشمات به لبها و چشمهاش باشه و ابروهات بالا پایین بره و لبات تکون بخوره و اما همه ی حواست پیش اون لبخند دیروزی باشه.به این فکر کنی که چرا اینقدر از شادی این غریبه شاد میشی؟چرا این غریبه اینقدر آشنات میشه؟بعد میزبان بگه من اگه نوه ام رو نشناسم که حواسش با همه فیلم اومدناش اینجا نیست که بهم نمیگن پدربزرگ!جای مادربزرگ با اینکه کمتر حضور داشت خالیه.خونه یک جورایی سوت و کوره.گلخونه قشنگ شده.توش احساس خوش آرامش میکنم.میرم یک مدت توی اون فورد اقیانوسی رنگ میشینم.دست به دنده اش میکشم.سرمو میذارم روی فرمونش.خوابم میبره.بیدار که میشم یک لبخند پهن روی لبامه.نمیدونم چی بود؛رویا بود یا خواب یا واقعیت؟خیلی شیرین بود...همینجوری برای خودم خوشم.به هیچ چیز مطلقن فکر نمیکنم.فقط میگذرونم.منتظرم.منتظر و اما نمیدونم منتظر چی؟گیرم همه ی این اتفاقها بیفته...آیا اینا واقعن اون چیزی که من میخوام هست؟و آیا در توان خودم میبینم با این اتفاقها رو در رو بشم؟به دوش بکشمشون؟نمیگم سخته اما با این ولنگاری که پیشه کردم جور در نمیاد.
پ.ن:دلم این روزها فقط به یک چیز خوشه.
پ.ن:تو که نیستی منو حیرون تو خیابون ببینی...
پ.ن:یک اشتباه استراتژیک کردم و دارم پس لرزه های اون میگذرونم.خیلی مزخرف! بود.مدتها اعصابم به هم ریخت.بابتش مدام دارم خودمو شماتت میکنم.هرچند شاید واقعن من مقصر نبودم.بعضی مردها چقدر بی شخصیتند.
پ.ن:از تو مهربونم چطوری تشکر کنم؟

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:26 | لینک  | 

  اين ترانه هم تقديم به پريشونيهاي اين روزات مسافر :
باید تو رو پیدا کنم .. شاید هنوزم دیر نیست .. تو ساده دل کندی ولی .. تقدیر بی تقصیر نیست .. با اینکه بی تاب منی .. بازم منو خط میزنی .. باید تو رو پیدا کنم .. تو با خودت هم دشمنی .. کی با یه جمله مثل من .. میتونه آرومت کنه .. اون لحظه های آخر از .. رفتن پشیمونت کنه .. دلگیرم از این شهر سرد .. این کوچه های بی عبور .. وقتی به من فکر میکنی .. حس میکنم از راه دور .. آخر یه شب این گریه ها .. سوی چشامو میبره .. عطرت داره از پیراهنی که جا گذاشتی میپره .. باید تو رو پیدا کنم .. هر روز تنهاتر نشی .. راضی به با من بودنت .. حتی از این کمتر نشی .. پیدات کنم حتی اگه .. پروازمو پرپر کنی .. محکم بگیرم دست تو .. احساسمو باور کنی ..
...........................................
پ.ن: ميخوام از امروز صبحمون فقط خاطره ي اين آهنگ بمونه با اين بيتش:"وقتی به من فکر میکنی .. حس میکنم از راه دور .." و براي همه روزهاي دوست نداشتني كه شايد برسند و من تو را نخواهم داشت...
پ.ن:تا ابد يادم ميمونه: آهنگ تقدير شادمهر... و تو...
پ.ن:حيف كه نتونستيد سايت پست قبل رو باز كنيد!حيف شد!
..........................................
بعد نوشت:
سفید پوشیده بودی...سفید پوشیده بودم...شیشه ها رو کشیدی بالا تا فارغ از هیاهوی دنیای بیرون باشیم....درست مثل چند لحظه قبل که دنیا محصور بود به سرانگشتای من که روی لبهات گذاشته بودم....و دوتا نگاه....نگاه مخملی گر گرفته... مثل تنهایی هایی که آتیش گرفته بود و سوخته بود...خاطره هایی که رنگ باخته باخته بود...و قلبهایی که حالا دلشون میخواست کمی بتپند...شاید کمی برای همدیگه....میخندیدم و فارغ...فارغ....فارغ از همه ی مصیبتهایی که اون بیرون اون خیابونها؛اون شهر؛اون بارون نصیبمون کرده بود....همین پیش پای دنیا...همین چند سال پیش....تو همچین هوایی بودیم که یارو اومد کنارت و شیشه رو دادی پایین و گفت حالت خوبه؟نمیدونم از اون قاب شیشه ی ماشین چی میدید؟به نظرم من و تو که سفید پوشیده بودیم و میخندیدیم...میدونی؟خندمون یکجورایی مصنوعی نبود...خنده ی تو عمق داشت...روح داشت...گفتی خوبم...با همون خنده...میدیدمت...برگشته بودم سمت تو...مثل همون نگاههای هر از گاهی که به هم مینداختیم...گفت چرا نمیتونی مستقیم بری؟یه جوراییت میشه؟میخندیدیم...حتی یک لحظه ته دلم نترسیدم...نه از خودش...نه از لباسش...نه از هیچ چیز دیگه...چون کنار تو من دیگه من نبودم...من یک دختر سر به هوای بازیگوش شیطون عاشق پیشه ی پانزده سال پیش بودم!تو کی بودی؟تو کی هستی؟
یادم هست.....یادت نیست....؟
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:24 | لینک  | 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:32 | لینک  | 

چشماش ميشي بود؛رنگ پوست سبزه؛موها خرمايي؛باريك و بلند؛انگشتها كشيده؛موسيقي:پيانو مينواخت.تحصيلات؟ارشد بيوشيمي.كار؟كارخونه ي دايي جان.درآمد؟بالاي يك و نيم.مسافرت خارجي؟چين و ماچين و اروپا و اوراسيا و آفزيقا و آمريكا.مانده دهات استراليا كه آن را هم گذاشته براي ماه عسل.شغل پدر:پزشك

چشماش مشكي بود؛رنگ پوست سبزه؛موها مشكي؛باريك و كوتاه؛انگشتها معمولي؛موسيقي:ميونه اي نداشت.تحصيلات؟دكتر داروساز.كار؟تازگي داروخونه اش رو افتتاح كرده.درآمد؟ميتوني بشمري؟مسافرت خارجي؟دبي و تركيه.درس ميخونده وقت نداشته.شغل پدر:دبير بازنشسته

چشماش سبز بود؛رنگ پوست سفيد؛موها زيتوني؛لاغر و ريزه؛انگشتها لاغر و ريزه؛موسيقي:گيتار ميزنه.تحصيلات؟ليسانس مكانيك.كار؟شركت خارجي ني...ل.درآمد؟بالاي يك و نيم.مسافرت خارجي؟هيچ.شغل پدر:كارمند مخابرات

*چشماش سياه بود؛رنگ پوست گندمي؛موها خرمايي؛باريك و بلند؛انگشتها كشيده؛موسيقي:هيچ.تحصيلات؟ارشد عمران.كار؟شركت مهندسين مشاور آت...ز.درآمد؟بالاي يك و نيم.مسافرت خارجي؟دبي.تايلند.تركيه.مالزي.آفريقاي جنوبي.شغل پدر:بساز بفروش

چشماش طوسي بود؛رنگ پوست سفيد؛موها طلايي؛تپل و كوتاه؛انگشتها تپل؛موسيقي:سه تار.تحصيلات؟ليسانس روانشناسي.كار؟سازمان دولتي....درآمد؟نزديك 800.مسافرت خارجي؟هند و چين و آمريكا.شغل پدر:وزير ...

چشماش عسلي بود؛رنگ پوست گندمي؛موها زيتوني؛باريك و بلند؛انگشتها كشيده؛موسيقي:هيچ.تحصيلات؟پزشك.كار؟تو بيمارستان.درآمد؟خوب.مسافرت خارجي؟دبي.شغل پدر:بنگاه معاملات ملكي

چشماش مشكي بود؛رنگ پوست سبزه؛موها مشكي؛باريك و بلند؛انگشتها معمولي؛موسيقي:هيچ.تحصيلات؟ارشد كامپيوتر.كار؟پروژه اي.درآمد؟عالي.مسافرت خارجي؟فرانسه.شغل پدر:بازاري.

وقتي موضوع ازدواج با ندا رو با خانواده اش مطرح كرد؛بيست و سه سالش بود.با ندا سه سالي ميشد دوست بود.خانواده اش به شدت مخالفت كردند:"اين دختره ي آسمون جل به درد ما نميخوره".چشماش سياه بود؛رنگ پوست سبزه؛موها مشكي؛باريك و بلند؛انگشتها كشيده؛موسيقي:گيتار.تحصيلات؟هم رشته خودش.برق.كار؟تازه فارغ التحصيل شده بود.درآمد؟تدريس زبان و رياضي.مسافرت خارجي؟هيچ.شغل پدر:معلم بازنشسته.هر چي بود دنياي اون بود و نشد كه به دنياش برسه.بعد از يك ماه جنگيدن با پدر و مادرش با دختري ازدواج كرد كه به درد اونا بخوره.بيست روز بعد از جدايي:طلاق.علي؟يعني ميگيد نميفهميد؟نشونه ها رو ببينيد!همه جا دنبال دختر گمشده ي قلبش ميگرده.
چهار سال بعد از اون ماجرا دختري* بهش معرفي شد.باهاش گشت.چرخيد.خوشش اومد.نامزد كرد.بعد از نامزدي سر يك كل كل مزخرف با خانواده دختره همه چيز رو به هم زد.شكسته تر از هميشه.
الان سي و پنج سالشه.دلش سر و سامون ميخواد.هفته اي يك دختر بهش معرفي ميشه.مامانش براش كانديد ميكنه.نه اينكه امل باشه ها اما ديگه نميدونه چطور با كسي آشنا بشه.از كجا گير بياره؟خلاصه دو سه ماهه اين شده كارش.كلي پول كافي شاپ و رستوران.با اجازه ي خاواده ها هم هست.دخترا هم خوششون مياد و فكر ميكنن شاهزاده سوار بر ماكسيماي سفيد اومده.يكي دو هفته اي باهاش ميچرخن؛شايد به مراحل بمال بمال و شديدتر هم ميرسه.و بعد اينجاست كه آقا پسر قصه ي ما يكهو يادش مياد اين خانم ايني كه اون ميخواد نيست.حالا مامانه هم مشكوك شده كه نكنه توي تخم  سگ از اين شرايط خوشت اومده؟مذاق آقا تنوع طلب شده.توي اين هفته اين بيست و چهارمين دختريه كه اين مدلي رد شد.

اين برنامه سه شنبه شب gem tv  رو ميبينيد؟ماهواره ميده.من اتفاقي ديدم.همونكه يك آقاي خوشتيپ مك كوئين پولداري مياد از بين 20 تا دختر هي باهاشون صحبت ميكنه و 5 تا 5 تا حذف ميشن تا يكي بمونه و اون يكي هم مرد رو به دست مياره و شوهرش ميشه و هم جايزه يك ميليون دلاري رو ميبره؟خدايي اون صحنه ي حذف شدن خيلي غم انگيزه.بدجوري اعتماد به نفس ادم ميشكنه و جسارت زيادي ميخواد.اينم يك نوع انتخاب همسره ديگه!
آخه من موندم آدم تا عاشق نباشه مرض داره پيه ازدواج رو به تنش بماله؟
....................................
لحظه اي با من باش...


 
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:21 | لینک  | 

از این به بعد هر وقت بر اثر تنبلی از رفتن به مراسمی که باعث شادی من میشن سر باز زدم؛حتمن حتمن حتمن یک نمره منفی به خودم میدم.
در راستای تصمیمی که من و مانی گرفتیم؛رفتن به جمعهایی جدا از جمع ایزوله ی خودمون؛این سومین مهمونی این مدلی بود که رفتیم.ده پونزده سالی هست که مهمونی و مسافرت و رفت و آمدمون فقط منوط به همین جمع خودمون شده.چند وقت پیش احساس کردم این روش درستی نبوده و آدم نباید خودش و معاشرتهاشو محدود به یک جمع همیشه ثابت بکنه.درسته که محوریت باید بر مبنای همچین جمعی باشه و این جمعی که اینهمه سال با خوبی و خوشی و بدون هیچ مشکلی با هم بودند و بهترین لحظه هاشونو با هم گذروندن؛از دوست بودنهاشون تا ازدواجاشون تا بچه دار شدنشون؛نصیب هر کسی نمیشه و ما خیلی خوش شانسیم بابت داشتن همچین گروهی؛اما اینم که همیشه همین جمع از آشناییهای جدید؛آدمای جدید؛فرصتهای جدید؛ماجراجوییهای جدید؛محروممون کرده رو هم نمیشه نادید گرفت.تا حالاش که راضی هستیم شاید چون اولشه و همیشه اولین بارها خیلی به مذاقها خوش میان!خب دیگه...این اکیپ ما هم همه بچه دار شدن و دیگه توی جمع آنچنان که باید مثل گذشته به ما خوش نمیگذره.این دو سه سالی که تا بچه دار شدن فرصت داریم میخوایم همه ی کارهایی که تو جوونی میشه کرد و نکردیم رو بکنیم.می خوایم این دو سه سال به معنای واقعی"زندگی" کنیم.
این مهمونیه پر از جوونایی بود که خشتکشونو میندازن سرشون میرقصن.پر از این رقص آدم آهنیها!آدم اینا رو میبینه میگه هی هی ...دوره ما دیگه گذشته...دور دور ۶۵-۶۶-۶۷ هاست.تازشم توی مهمونی اینقدر دخترای تیکه و مدل بودن که من دپرس شدم.دلم اون آرایه ی بیست و یکی دو ساله رو میخواد.آی دخترانی که توی این سن هستید قدر خودتونو بدونید که دیگه کم کم به قول لنگ دراز پروسه ی قزمیت شدن میاد سراغتون!

......................................................
پ.ن:پست قبلی فقط برای تشکر از حضور وبلاگی سه ساله ی حاجی بود و برای کیک خور سایت حاجی و همچنین دادن سوژه برای چتهای شبانگاه وبلاگیان عزیز و هیچ ارزش دیگری ندارد.
پ.ن:لطفن کمی با جنبه باشید شما مثلن قشر تحصیلکرده و با فکر این جامعه هستید.حداقل فکر میکردم طوری باشه که دوستیهای اینجا فارغ از هرگونه جنسیت در نظر رفته بشه.البته خب این کمی مشکل من هم هست که توی همین دنیای واقعی هم احساساتم رو خیلی روشن و واضح بروز میدم و فکر میکنم بقیه هم جنبه شنیدنش رو دارن.برای من همه دوستای وبلاگی در زمره دوستای وبلاگی هستند؛بدون اینکه مرد باشن یا زن؛صرف علاقه کافیه که ابرازش کنم.حالا حتی میگم نکنه خود حاجی هم برداشت غلط داشته باشه.
پ.ن:از قدیم میگن نترس از آنکه های و هوی دارد....

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 10:54 | لینک  | 

تقديم به تو مهربونم؛
و تقديم به همه با احساساي دنيا؛اونايي كه هنوز يك بند انگشت چيزي به نام دل تو سينه شون ميزنه:

اگه ميري و دلم تنها ميشه....چشام از گريه مثل دريا ميشه...اگه خورشيد ميميره تو آسمون....اگه هم بارون اين ابرا ميشه....برو يادت رو ببر...برو يادت رو ببر....قاصدكها رو بگو...نيارن از تو خبر....خاطراتتو ببر وقتي ميري...بذار تنهاييمو باور بكنم...با خودت ببر صداي خنده ات رو....بذار من با گريه هام سر بكنم...روز رفتن همه عكساتو ببر ....همه نامه ها و حرفاتو ببر...اگه اون غريبه دنياي تو شد....برو و تموم دنياتو ببر....برو يادت رو ببر...برو يادت رو ببر.....قاصدكها رو بگو....نيارن از تو خبر....همه احساسمو كشتي اما....واسه گريه كردن اشكامو نبر....ديروز و امروزمو دادي به باد...لااقل اميد فردامو نبر....برو يادت رو ببر...برو يادت رو ببر...

...............................
پ.ن:نميدونم كي خونده؟اما اين آهنگ رو روي وبلاگ گذاشتم.دانلود كنيد!يك هفته است روي مخمه.
پ.ن:جواب كامنتهاي دو پست قبل عرض شد.

بعد نوشت:يك خانم يا آقايي با سرچ اين مطلب اومده اينجا :"او موهايش را با نارضايتي كوتاه كوتاه كرد!!!" آخه يعني چي؟حالا اونيكه با اين عنوان:"چگونه ميتوان با زن همكارها رابطه برقرار كرد" رو مياد ميشه يك توجيهي براش گذاشت!اما اين يكي!نوبره والا!

آي يكي بياد منو از اين وبگردي جدا كنه...خودمو دار زدم!كلي كار دارم به خدا...عر...عر...عر
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 9:55 | لینک  | 

گ.ز و .س .از اون كلمه هايي هستند كه هر كي ميشنوه يا تا بناگوش سرخ ميشه؛يا تا بناگوش علامت تعجب ميشه؛ اما در هر حالتي از اين دو حتمن حتمن نيشش تا بناگوش باز ميشه.همين خودتو الان نگاه كن!نيشتو ببين!خلاصه حتمن شماها هم داشتين آدمايي دور و برتون كه مرتب از اين فيوضات الهي  بهرمندتون ميكردند.سالها پيش يك همكاري داشتيم كه به لقب دهن پر كن "اسكانك" مفتخر شده بود.البته صد رحمت به اسكانك! طرف از اينور ژامبون گوشت ميلمبوند و از اونور در قالب گاز تقديم ملت ميكرد.خلاصه اين بود تا اينكه يكبار توي اوج برف و سرما طرفاي ميدون وليعصر؛ عين ديشب سرد و مثل موش آب كشيده شده؛خوردم به پست اين آقا.گويا منو ديد و خودشو به نديدن زد!اما من سمج تر از اين حرفا پريدم روي كاپوت و براش دست تكون دادم.حداقل ميتونست منو تا يه مسيري برسونه!جاتون خالي تا نشستم توي ماشين فهميدم اي بابا اين گرما نه مال بخاري بلكه مال محصولات گازي بوده كه آقا توي فضا متصاعد كرده بود.باور كن داشتم دلپيچه ميگرفتم!مسموم شده بودم!نه ميشد چيزي گفت نه ميشد تحمل كرد.
اين بود تا اينكه پريشب آقاي اسكانك كه حالا دوره ي دكتري مكانيك رو توي بهترين دانشگاه كانادا ميخونه؛و بورس شده؛اومده بود ايران و براي ماها تعريف ميكرد كه اونجا يك اتاقي توي دانشگاه داره و دم دستگاه و تشكيلاتي.البته اتاق ها! مثل سوييت ميمونه.بعد داشت تعريف ميكرد كه يك روز توي اتاق تنها بوده و خلاصه حسابي از خجالت معده اش در اومده بوده كه رئيس گروه بيخبر مياد تو اتاقش و بله ديگه!!!خلاصه كه آبروي هر چي ايرانيه اونجا برده.جالبش اين بود كه گفت اونجا بهم لقب اسكانك دادن!!! ما رو ميگي! زديم زير خنده كه اهههه!چه تفاهمي!!!مام بهت لقب اسكانك داده بوديم! و بعد ماجرا پشت ماجرا بود كه از اسكانكي اين آقا تعريف و اعتراف ميشد!!
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 16:7 | لینک  | 

چند وقت پيش رفتم مسافرت سمت جنوب..نزديك مسير بهشت زهرا كه ميشي؛انواع و اقسام پسركهاي گل فروش رو ميبيني؛با انواع مختلف گلها؛رنگ به رنگ؛ مدل به مدل؛ پخش شده روي كف آسفالت.اما بايد خيلي چشات تيز و حواست جمع باشه تا بتوني گلهاي رز غنچه رو تشخيص بدي و كنارش واستي و بخري:60 تا بده.همه اش رو سر خاك بشيني و روي اون سنگ سياه پرپر كني.چيكار كنم؟نميخوام بپذيرم اينجا خونه ي پدرمه.نميخوام قبول كنم اوني كه زير سنگه بابامه.ميخوام همون لبخند آخرش يادم باشه.همون كه منو بوسيد و  واسه رنگ جديد موهام گفت:خانم خانما ماهواره اي شدي.من اون خنده رو ميخوام تا ابد توي ذهنم مترادف كلمه پدر باشه.ديگه هيچوقت نميرم.

جمعه مهمون داشتم.نميدونستم چي بپزم.اومدم يك بوقلمون درشت خريدم و به هزار مدل پختمش.اول كه روش پخت بوقلمون رو نميدونستم.بعدش سرچ كردم توي لخخلمث : روش پخت بوقلمون؟ چطور يك بوقلمون درسته را بپزيم و جلوي مادرشوهر بگذاريم؟چگونه از اين بوقلمون لندهور يك غذاي خوشمزه تهيه كنيم؟خلاصه هر چي تو گوگل سرچ كردم نشد.مرده شور گوگل يك يا دو دستور مسخره بيشتر تحويلم نداد.خلاصه اول آب پزش كردم توي زودپز و بعد سرخش كردم با ادويه فراوون.اين اون چيزي بود كه از بهمن يادمه و روش پخت بوقلمونش.البته زنگ زدم و از خواب بيدارش كردم نصفه شبي:يادته بوقلمون پخته بودي خوشمزه شده بود؟...بابايي؟نصفه شبه ها؟...ميدونم...بگو ديگه...باشه....خلاصه يك چيزي سر هم كرديم به اسم بوقلمون شكم پر به خورد ملت داديم خوردن و به به چه چه كردند و من خودم فقط پلو با سيب زميني برشته خوردم!از اون روز هم از هر چي مرغه بيزارم! از هر چي پرنده.راستش خوشمزه نبود.انگار داشتي كاه ميخوردي.بيمزه بود.يك جوري بود.گوشتش شكل رون و ماهيچه گوسفند اشتها آور بود اما مزه اونو نميداد.واسه همين يك چيز بي ربطي شده بود.خلاصه ماني بيچاره يك هفته است داره باقيمانده ي شاهكار آشپزي منو ميخوره.آخه خونت خراب؛مگه تو قول ندادي ديگه غذاهايي كه براي اولين بار ميپزي رو براي مهمونا امتحان نكني؟خدايي اگه اين بوقلمون قرار بود چيز خوشمزه اي باشه؛ از اون قديم نديما نميومدن مرغ و جوجه اي كه يك هشتم هيكل بوقلمونه پرورش بدن و همون بوقلمون رو پرورش ميدن كه چهل پنجاه روزه ميشه اين هوا!

توي مغازه كه بوديم يك هو ديدم يكي دستمو گرفت.برگشتم ديدم يك پسر بچه سه ساله است.دستم ميكشيد و ميگفت ماما و بعد جمله هايي كه نميفهميدم.نشستم رو به روش و گفتم اشتباه گرفتي.من مامانت نيستم كه.ميخنديد و با شادي دستمو و خودمو اينور اونور ميكشيد.پسر بچه بور و خوشگل و شيطوني بود.گفتم مامانت كو؟يك خانم و آقاي روسي اومدن اونو ازم جدا كنن و معذرت خواهي كردن.پسرك دستمو ول نميكرد و بهونه ميگرفت.وقتي هم ميخواستيم بريم ولم نميكرد.ميخواست با ما بياد.با هزار دوز و كلك و دلخوري در رفتيم.ماني ميگفت حالا چرا بين اونهمه گير داده بود به تو؟ميگم لابد با كسي اشتباه گرفته.ميگم ماني دستش خيلي گرم و كوچيك بود...يك حس خاصي داشتم...ابروهاشو ميده بالا و ميگه چشمم روشن؟ديگه چي؟هوس بچه كردي؟

امروز يكي از همكارا فيلم مهموني تولد دخترشو آورده بود؛كه منو ماني هم بوديم.هيچ از كارش خوشم نيومد.دلم نميخواست زيردستام ببينن.هر جايي حرمت خودشو داره.نميدونم شايد من زيادي خشكم اما حس بدي بهم دست داد و از دستش عصباني شدم.اون كارمندي كه تو رو در اون حالت لوده ميبينه ديگه چطور ميخواد ازت حساب ببره؟

بعضي لباسها يك خاصيت جالب دارن.مثل همين روسري كه من الان سر كردم.امروز چهار تا پيشنهاد دوستي داشتم.از توي خيابون تا جلسه كاري بيرون شركت.تازشم كلي خيرين مدرسه ساز بودن هي ميخواستن به زور منو برسونن.حالا نه اينكه مثلن با اين روسري خوشگلي چيزي شده باشم ها.يا جيغ باشه يا تابلو.نه.اتفاقن خيلي ساده و ژولي پولي بود.خودمم همينجور.با لاك پريده كه خيلي هم ازش بدم مياد.يكي دوبار ديگه هم اين روسريه ما رو تو دردسر انداخته بود.ديگه نميپوشمش.

نميدونم با اينكه اين هوا رو اينقدر دوست دارم چرا اينقدر دپرس بودم.هواي ابري و ملايم و خنك و بين شب و روز و گرگ و ميش...شايد به اين خاطر كه اين هوا واسه نشستن پشت ميز سر كار و سر و كله زدن با كارمنداي خنگ نفهم نيست...اين هوا واسه رفتن بيرون و قدم زدنه.

ميدوني؟پيشنهاد خوبي دادي...اما حيف كه نشد اجراييش كني...وقتي توي اون حال و هوا ميگي ميومدم دنبالت با هم ميرفتيم ميگشتيم...فقط منو هوايي تر و دپرس تر ميكني.ميدوني؟هيچوقت از تو انتظار نداشتم كار و زندگيتو ول كني و بياي بريم با هم بگرديم.قبلنا بيشتر با هم بيرون ميرفتيم يادته؟دلم براي بلند ترانه خوندنامون توي ماشين تنگ شده.

آهان؛فهميدم چمه....دلم براي تو تنگ شده.تموم اين حرفا بهونه است....

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 16:0 | لینک  | 

دستم مثل ماهي از لاي انگشتهايت سر ميخورد درست مثل آنوقتها كه براي اولين بار كنارم راه رفتي و تماس دستهايمان با هم منجر به اين شد كه تو احساس كني حالا وقتش است سر انگشتانم را توي مشت بگيري و من نميدانم چرا با همه خواستني ام انگشتانم را جلدي از توي دستهايت بيرون كشيده بودم.بعدها گفته بودي بدت آمده و مي خواسته اي بدجوري انتقام اين حركت مغرورانه ام را بگيري.يك ساعت دست توي دست بودن خيسي مطبوعي را به دستهايمان هديه كرده و نه من و نه تو تمايلي به رها كردن دست هم نداريم.گويا ميخواهيم توي همين يك ساعت همه ي خطوط كج و معوج انگشتهاي هم را به خاطر بسپاريم.
سه ساعت پيش نيازي به صحبت نبود و چشمهايمان قرارشان را با هم گذاشته بودند.لب آب توي آن قايق فكستني قو شكل.نميدانم چه اصراري به فيلم بازي كردن ميان آنهمه آدم بود كه مثلن اصراري به با هم نشستن نداريم ها...اما ميدانم تمام تشويشت همين بود كه نكند طوري بشود كه از هم جدا بيفتيم.همينطور كه همه دلواپسي من اين بود كه فرصت از دست برود و من ديگر شايد هيچوقت نتوانم زانو به زانويت توي آب بنشينم و شب باشد و رود و تو برايم بخواني.توي گوشم.توي قلبم.توي تك تك سلولهاي بدنم آواهايي از تو جاري باشد.عطر تو اينقدر شامه نواز هست كه آرزو كنم كاش تمام باقيمانده ي عمرم توي همين قايق فكستني قو شكل بگذرد كنار تو و من سر در گريبانت.و همه ي دغدغه مان اين باشد كه چشمهاي موزي و مزاحم رد دستهاي ما را كه زير كوله ي من گم ميشوند نگيرند.جرياني از سرانگشتانت روانه ام ميشود  و چنان ويرانم ميكند كه بيم آن ميرود همان لحظه بميرم اگر دستت را رها كنم.ميپرسم چه حسي داري؟"يك چيزي از نگاهت به قلبم خنجر ميكشد".توصيف ابتدايي و ساده از عشقي كه توي رگهايمان دويده بود.
پا ميزنم....پا ميزنم...با سرعت....با شدت....هوا كمي  سرد است و من كمي لرزم ميگيرد.سكوت زيبايي دارد اين آب با آنهمه  طاق واژگون و ويرانه توي آب.با آنهمه پرنده هاي عجيب براي كشف شدن.پرنده هاي عجيب در كمين براي گرفتن ماهي.سكوت سرشار و سبزي دارد اين آب.اين شب.اين عشق.اين دستها.اين چشمها.اين آسمان پرستاره.هيچ چيز كم ندارد اينجا.تويي.منم.و همه دنيا كه توي دستهايمان مچاله شده.
من كسي رو دارم...خيلي وقته باهاشم....منم كسي رو دارم...خيلي وقته باهاشم...."ما فقط دوست عادي هم خواهيم بود"."آره درست مثل دو تا دوست".من به طرف تو احترام ميذارم.منم هواي طرف تو رو دارم.رابطه هاي قديمي تو براي من قابل هضم و احترام خواهند بود.ما كاري نخواهيم كرد كه به رابطه هاي دوست داشتني قديمون خللي وارد بشه."ما فقط دو تا دوست عادي هستيم".
د لامصب....اگه فقط دو تا دوست عادي هستيد اين فشار بدن و آغوش چيه؟اين دستي كه دلت نمياد رهاش كني؟اين چشمهايي كه چشم ازشون برنميداري؟اين احساسي كه تا به حال انگار تجربه اش نكردي؟اينهمه اصرار به ثانيه اي از هم جدا نيفتادن؟اين شب و اين خلوت و اين تپش چيه اگه دوست عادي هم هستيد؟اين نوازشها چرا ميكشتت اگه فقط يك دوست هستيد؟چرا نميتوني خودت رو راضي به كمتر ديدنش كني؟چرا قلبت از شنيدن صداي پاش مچاله ميشه؟چرا نميتوني جلوي اون تالاپ تلوپ لعنتيشو بگيري وقتي بهش نزديكي؟چرا محوريت تموم حرفهايت و آسمون ريسمون بهم بافتنات شده اون؟
بازهم شب.باز هم سکوت.باز هم آب ملايم.باز هم من و تو و بيشتر از آنهمه عشق.آنهمه عشقي که نميشود جايي جايش داد.لبريز شده ايم.از نگاهمان زده بيرون.پخش ميشود روي سطح آب.آب طلايي.يک سال گذشت و من و تو و باز هم اين آب.جفت دستهايم را توي دستهايت گرفته اي.به طرز مالکانه اي.سرم روي شانه ات ولو شده و داغي لبهايت را با سردي گونه ام تماس ميدهي.صدايم ميکني...همانطور زمزمه واري که من دوست دارم.صدايت ميلرزد.قلب من هم.شانه هايم را توي مشت ميگيري و مي چرخاني ام  سمت خودت."قول بده هيچ چيزي نميتونه ما رو از هم جدا کنه".نميدانم.الان که ميخواهم يادم بيايد هيچ چيزي از آن لحظه يادم نمي آيد.همه چيز را ساده و سرسري مي انگاشتم.ساده مثل استارت زدن يک ماشين.که بعد همه چيز خودش ميشود.کافيست چند حرکت کوچک انجام دهي.بعد پايت روي گاز است و ميراني.شايد از پيچ و خمهاي جاده يادم رفته بود.شايد اکنون بايد شکرگذار باشم که با مغز کوبيده نشدم توي ديوار بتني.يا از روي يک پل سقوط نکردم.توي اين ساده انگاريها خيلي اتفاقها ممکن است بيفتد.و مي افتد هم.يادم نمي آيد آن لحظه چقدر از اين قول و قرار خوشحال شدم يا غمي سنگين روي دلم نسشت.يادم نمي آيد مثل بدمستي کردنهاي توي مهماني که حتي مزه غذاهايي که خوردم يادم نمي آيد.نه يادم نمي آيد که حتي همان لحظه هم قدرت تشخيص ندارم.شايد آن شب که شانه هايم توي مشتهايت بود به همين سادگي به تو قول داده باشم.فقط يادم مي آيد بعد از آن من با دو تا شوهر زندگي کردم.يادم مي آيد از آن به بعد هميشه بين احساساتم درگير بودم.يادم مي آيد هيچ عشق و بوسه اي آنطور که بايد به دلم ننشست.هميشه تشويش.هميشه ترس.هميشه هراس.
شب رفته رفته سردتر ميشود.من داغ تر.صورتم شايد برافروخته تر.صدايم لرزانتر.کار سختيست خوردن اينهمه بغض و فرو کشتن اينهمه اشک.پا ميزنم.عرق ميکنم.قطره هاي درشت عرق از سر و رويم مي بارد.ميلرزم.صداي برخورد دندانهايم را هيچ رقمه نميتوانم کنترل کنم.مثل آن شب که خيس بودم.خيس خيس.و تو کاپشنت را به من پوشاندي.روي آنهمه خيسي گرماي تنت حس ميشد.گرم ميشدم.گرم.داغ.و داغ تر. در آغوشم گرفته بودي و تمام مسير رود تا هتل را سر به سينه ات بودم.ميلرزم.سردم ميشود.دستش را روي پيشاني ام ميگذارد و ميگويد چرا تب داري؟ بيا برگرديم.چشم باز ميکنم."پدر شوهرم".پا ميزنيم.قايق دارد به کناره ميرسد.ترس برم ميدارد.بعد از ده سال ميفهمم چه بر سرم آمده؟ده سال....چطور اين زمان را سپري کردم؟چه خواب سنگيني.کاش بيدار نميشدم.ميترسم.هراس برم ميدارد.جاي خالي تو که با آدمهاي ديگر پر ميشود.آنقدر پر که ديگر براي يادت هم جايي نيست.جايي براي ياد آن روز که مثل نوعروسها آمدم دانشگاه؛|آن روز که دادم موهايم را قرمز کنند و آرايش نسبتن غليظي کردم تا تو از دور ببيني که واقعن ازدواج کردم.آن روز.روز امتحان مواد و مصالح.خوب يادم هست.حالا کم کم همه پُري ها کنار ميرود و جا براي خاطراتت باز ميشود.ميدوي توي روزهايم.روزي که من را با موهاي قرمز ديدي و دوستانم که تبريک ميگفتند و جعبه شيريني که پخش ميشد و کلاسوري که از دست تو افتاد و چقدر باورت نميشد....چقدر مطمئن بودي همه اش يک بازي جديد است.بعد يک جايي تنها گيرم آوردي و بين خنده و گريه پرسيدي واقعن ازدواج کردي؟يعني رفتيد محضر؟يعني تمام شد؟دلت ميخواست يک نه کوچک و کوتاه بشنوي.خودت بعدها گفتي "دلم يک نه کوچک ميخواست تا همه بزرگي دنيا بيايد توي مشتم".بعدها گفتي "اگر ميدانستم آن قهر مسخره ي يک هفته اي به قيمت تمام زندگي ام تمام ميشود...".بعدها گفتي:"ميدانستم با تو نبايد دربيفتم...کاش فهميده بودم از اول هم تمايلي به برد من نداشتي".اينها را که ميگويي دلم آتش ميگيرد.دلم ميسوزد.به حال تو.به حال خودم.به حال شرايطي که تويش گير کرده بودم.به حال همه لحظه هايي که دود شد رفت هوا.
حالا که به گذشته برميگردم؛هزار و يک راه نرفته مي آيد توي ذهنم.ميشد...ميشد...ميشد زندگي را طور ديگري رقم زد.اما مگر چند سال داشتم؟چه توقعي از من داشتي؟که هنوز هم وقتي عصباني ميشوي؛وقتي دلت تنگ ميشود،وقتي يادت مي آيد من مال تو نيستم؛فرياد ميزني :"همين بچه بازيهاي تو هم خودت هم من را نفله کرد".
سردم ميشود.ميلرزم.چشمهايت مي آيد توي چشمهايم مينشيند.لبهايت از خشم ميلرزد.درست مثل همان لحظه اي که ميخواستي از من يک "نه" کوتاه بشنوي و به جاي يک خنده ي مضحک با يک بله ي مغرورانه شنيدي.
دلم ميخواهد روي همين پل دوباره کنارت بنشینم.درست مثل ده سال قبل.نه....مثل 15 سال قبل.کاش از 15 سال قبل تو مال من بودي.ميداني؟ما از ابتدا هم آخر خط بوديم.نه تو پذيرفتي نه من.بگذار یک ای کاش دیگر هم بگویم:"کاش آنروزها که باید برای تمام روزهایم تصمیم میگرفتم تنهایم نمیگذاشتی".آزارم میدهد اینکه من اینهمه سردم باشد و گرمای تو فاصله فاصله دشت و دریا و کوه دور از من؛کنار دیگران پرسه بزند و خودش را تقدیم دستهای غریبه و آشنایی که دشمن میدانمشان بکند.تو نمیفهمی.تو فقط میدانی من حالم خوب است.بیماریهایم ته کشیده.صبح با اکراه میروم سر کار و شب با خوشحالی برمیگردم و هراسم از صبحی دیگر است.فقط میدانی من پنجشنبه ها را خیلی دوست دارم و هیچوقت نمیفهمی چرا.نمیفهمی گاهی به طرز غریبی به یادت می آورم؛کسی را که انگار سالیان سال پیش درون من میزیسته و اکنونتابوت خاک گرفته ای بیشتر از خاطراتش نمانده و من به آنها هم رحم نمیکنم.توی نطفه خفه شان میکنم تا من را با بغضی که آبستنم میکنند خفه نکنند.نمیدانم این چه توهمی است که تو همیشه اینجایی همینجا پشت این تیره های استخوانی توی آن دیوانه ی سمت چپ سینه ام؛ و من پشت چراغ قرمز توی رویاهای کال فوری ام میبینمت.ساکت؛خاموش؛و مثل همیشه با غمی مبهم.میدانی؟دیگر اینها گرمم نمیکند.
................................................................
پ.ن:بعضي مکانها ساخته شده اند تا ويرانت کنند.هر جايي هرطوري هر زماني که در بروي؛باز تا پايت ميرسد آنجا تک تک آجرهاي بناهايش آوارت ميشود.پرتت ميکند توي خاطراتي که عمري فراري شان بوده اي.
پ.ن:يادش بخير...مثل چسب به هم چسبیده بودیم!همه جا!
پ.ن:كي ميدونه بليت كنسرت ماني رهنما رضا يزداني مهران مديري عصار رو از كجا ميشه تهيه كرد؟
..........................................................
لحظه ای با من باش...

از قهوه خانه ي سر ميدان شروع شد
از شکل هاي داخل فنجان شروع شد
مي آمدي و بافه ي گيسو به دست باد
و عشق از اين فضاي پريشان شروع شد
گنجشک تو شدم ،همه ي جفت بازي ام
از سيم هاي لخت خيابان شروع شد
- رحمت رساد شيخ اجل را – که بوسه مان
از باب " عشق و شور " گلستان شروع شد
پرسه شدي به باد ، هوا گردباد شد
بوسه زدي به ابر ، و باران شروع شد
حوّاي مينياتوري گيس گندمي !
از هيکل تو شوخي شيطان شروع شد
راضي شديم مثل دو تا گل به خاک هم
پيوند ريشه ها ، ته گلدان شروع شد
تو نور و آب خوردي و من غصه ي تو را
در تو شکوفه هاي فراوان شروع شد
 پژمرده بودم از خود  و لاغر ، هرس شدم ــ
ــ از تو (هوا و خاک) ، و شب گريه هام در
گلدان نه ــ اين سفالي زندان ــ شروع شد
گفتي بهار مي رسد و مي رسم به تو
اما بهار رفت و زمستان شروع شد
بگذر از اين بهار که نارس رسيده است
گنجشک کشته است وَ کرکس رسيده است
بگذر از اين بهار شکوفه فروش نحس
از خون «لاله» شيک و ملبّس رسيده است
بگذر از اين بهار که يک بار جا نشد
گلدان خاک پوش مرا. پس رسيده است ـ
ـ داغ مرا شکوفه دهد، تازه تر کند ؟!
از قهوه خانه سر ميدان شروع شد
از" دور بوسه دادن پنهان" شروع شد
نه فال و نه کتاب خدا ، سرنوشت ما
از شکل هاي داخل فنجان شروع شد 
 "شهرام میرزایی"

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:34 | لینک  | 

-الان میتونی از خونه بیای بیرون؟-یه بهونه ای جور کن دیگه.من نمیدونم تو باید جورش کنی.-بیا دم در-من میخوام برم بنزین بزنم.میام برت میدارم.میریم یه دور میزنیم.سیگار و بارون و صدای برف پاک کن ماشین و تاپ تاپ قطره های بارون به شیشه.و رد بوسه های داغ. و تاریکی.و سکوت.چه معجونی میشه.مزه اش تا ابد یاد آدم میمونه.-نه خره...پارک میکنیم.ته یک کوچه ی خلوت.-ضمن اینکه من بارها این کارو کردم و نرفتیم توی گارد ریل!البته همیشه راننده دیگران بودن!حالا میخوای امتحان کنی؟آماده شو؛ده دقیقه دیگه اونجام.فکرشو بکن....از من تا تو....فقط ده دقیقه.

 

+به چه بهانه ای؟+بیام کجا؟+بعد چی بشه؟+بعدش میریم توی گارد ریل اتوبان.
......................................
پ.ن:باروونی میپوشم....چتر برمیدارم....میخوام برم زیر این بارون به این لطیفی!!هی دختر...اینهمه سپر برای چیته؟
پ.ن:زمان: همین الان: 2:05 نیمه شب.

بعد نوشت:هیشکی مثل تو بلد نیست....نه قدیما و نه حالا....

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:6 | لینک  | 

اگر چه سينه بدون نفس نمي ماند
پرنده تا به ابد در قفس نمي ماند
به شعر زاده و عاشقانه باور کن
به فکر عاطفه باشي هوس نمي ماند
دو دست را به طواف نسيم جاري کن
بدان که صومعه بي دادرس نمي ماند
شبيه کاج بمان چون به باغ ثابت شد
بهار رد نفس خار و خس نمي ماند
براي بال گشودن تلاش بايد کرد
قطار منتظر هيچ کس نمي ماند

علي سليماني / همدان

 

........................................
پ.ن: وقتی صک ص از روی نیاز عشقی باشد نه نیاز ج نسی ؛.....هوم.......مزه اش بدجور زیر دندان می ماند.
پ.ن:خوشحالم که زن هستم و نیاز عشقی ام به صک ص بسیار بیشتر و والاتر از نیاز ج نسی ام است.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:49 | لینک  | 

I'm callin' U
With all my goals, my very soul
Ain't fallin' through
I'm in need of U
The trust in my faith
My tears and my ways is drowning so
I cannot always show it
But don't doubt my love  

I'm callin' U
With all my time and all my fights
In search for the truth
Tryin'a reach U

See the worth of my sweat
My house and my bed
Am lost in sleep
I will not be false in who I am
As long as I breathe

Oh, no, no
I don't need nobody
& I don't fear nobody
I don't call nobody but U
My One & Only

I don't need nobody
& I don't fear nobody
I don't call nobody but U
all I need in my life

I'm callin' U
When all my joy
And all my love is feelin' good
Cuz it's due to U 
 
See the time of my life
My days and my nights
so it's alright
Cuz at the end of the day

I still got enough for me and my

I'm callin' U
When all my keys
And all my bizz
Runs all so smooth
I'm thankin' U
See the halves in my life
My patience, my wife
With all that I know
Oh, take no more than I deserve
Still need to learn more


I don't need nobody
& I don't fear nobody
I don't call nobody but U
all I need in my life

Our relationship, so complex
Found U while I was headed straight for hell in quest
You have no one to compare to
'Cause when I lie to myself it ain't hidden from U
I guess I'm thankful
Word on the street is U changed me
It shows in my behaviour
Past present future
Lay it all out
Found my call in your house
And let the whole world know what this love is about


I love you, I miss you, I forget you
Even though you never let me down and always are by my side
For all the times I've failed and hurt you deeply
Better later than never to give you a 1000 apologies
I'm shouting silently, callin' you, I'm listening to you, I'm tryin'
You nourish me

When the air that I breathe is violent and turbulent
I'm forgettin' you, I'm callin' you, I'm feelin' you

I don't need nobody
& i don't fear nobody
I don't nobody but you
all i need in my

پ.ن: تقصير من نيست كه هنوز كه هنوزه وقتي اين آهنگ رو ميشنوم دنبال تو ميگردم...
پ.ن:این صدای زنگ موبایل معشوق سابق است و هیچ اعتبار دیگری ندارد.

پ.ن:کی میدونه توی این روزایی که رفت چی به من گذشت...وقت نوشتنشو ندارم...احساسات و اتفاقاتم که مشمول زمان میشن زبون من از توصیفشون الکن میشه....نصفشو نوشتم همون روز یکشنبه...اما بقیه اش هنوز فرصت نشده و لحظه به لحظه بیشتر از دهن میفته...میترسم وقتی بیارمش توی این صفحه که از خوندنش دلپیچه بگیرم هم خودم هم شما...راستشو بخوای حتی الان میبینم چقدر مسخره میتونه باشه همه اون اتفاقاتی که با اون غلظت احساسات بر من رفت...

پ.ن:حذف شد.

پ.ن:امروز درست وقتی به فکرت بودم؛درست لحظه ای که میخواستم بیام برات بنویسم چه حال چه خبر کجایی؟اس ام زدی.اما من چون با فامیل یکی از همکارام سیوت کرده بودم؛فکر کردم اونه.به اس ام اسش حندیدم و گوشی رو پرت کردم جای دیگه.جالب این بود که درست همون لحظه میخواستم باهات حرف بزنم.درست همون لحظه.شب فهمیدم چه سوتی دادم!

پ.ن:از همه اونایی که امروز تو مسنجر قیافه چپندر قیچی منو زیارت کردن معذرت میخوام.داشتم با لیلا چت میکردم گفت عکسمو بذارم منم بیسواد واسه همه شیر کرده بودم.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:10 | لینک  |