تبليغاتX
پندارهای آرایه

توي تاريكي دستم را به ديوار ميگيرم و آهسته پيش ميروم بين راه چند باري اشيائ نامعلومي كه كف هال پهن بوده اند و حاصل تنبلي و شلختگيهاي هماره من است دست و پاگيرم ميشوند و سعي ميكنم به خاطر آورم هر كدام چه چيزي ميتوانسته باشد.همان ابتداي راه برخورد آرنجم با دستگيره در سوزشي دوچندان نثارم ميكند وقتي كه درست نقطه تلاقي اش ميشود كوفتگي مختصر قبلي كه آن هم احتمالن توي همين شبگرديهاي توي هال نصيبم شده بوده. سرماي بطري آب را با كف دست داغم ميربايم و جرعه اي مينوشم و سپس روانه ميشوم.چشمم اينبار با تاريكيها خو گرفته گو اينكه ديگر محل همه اين پراكندگيها را ميدانم و ميتوانم كه كمتر برخوردشان كنم.باز روي بالش اينطرف آنطرف ميشوم.دقيقه نميكشد كه بالشم داغ ميشود و وادارم ميكند به سمت ديگر برگردانمش. تا خنكي اش را براي دقايقي بمكم و آرامم كند.باز هجوم افكار قبل از پي آب رفتن ميپيچد به من.تلخي و سياهيش ميرود توي پوستم و با ز توي رگهايم ترس و دلچوره ميدود و ناخوشي چنگ ميكشد.راه ميروم...دراز ميكشم...با چشمان باز با چشمان بسته از اين شانه به آن شانه از اين پهلو به آن پهلو...به ساعت خيره ميشوم...دستم ميرود روي گوشي كه لا اقل يك اس ام اس بزنم...ميترسم...حساب كتاب ميكنم...ميدانم كه خودخواهيست تنها براي دل خودم زابراه كنم ديگري را....كاش اين ساعت لعنتي دوي نيمه شب را نشان نميداد تا راحت ميتوانستم دست ببرم شماره بگيرم صدايش را بشنوم و آرام بگيرم...كاش....دلم براي بچگي ام تنگ ميشود.همان وقتهايي كه با يك رعد و برق ميپريدم و راه اتاقش را پيش ميگرفتم...ميدويدم توي آغوشش....واي چه محبت نابي....چه عشق بي دريغي....چه عاشق صبوري....با اينهمه بدهيبتي هاي من...با اينهمه ناراستيهاي من...با اينهمه ناهنجاريها....بيماريها....كميها....كاستيها....خون و دل خوراندنهاي من...باز هميشه آغوشش پرمهر و بيدريغ آشيانه ام بود.....كاش ميشد....مثل همه شبهايي كه از خواب ميپريدم و خوابي بس هولناك كه در آن مادر نبود....مادر رفته بود....و ابليس مرگ مادر  را برده بود و من توي خواب فريادها ميزدم و ضجه ها ميكردم و التماسهاي بيصدا و دادهاي بي غريو...و بعد خوشحال از اينكه كابوسي بيش نبود ميدويدم سمت اتاقش و زل ميزدم توي صورتش وقتي بالاي سرش مي ايستادم و حتي گاهي اينقدر ترسيده بودم كه نبضش را با همه كودكي ام ميگرفتم و حتي بيدارش ميكردم:"مامان....نفس بكش...."اشك توي چشمهايم ميپيچد همين لحظه كه اين جمله را نوشتم همين لحظه كه اين كابوسها برايم زنده شد همين لحظه كه يادم افتاد چقدر نبودن مادر عذابم ميداد.....فكر اينكه مادر نباشد با همه آن سالها بيماري اش سر كردن....با همه ترسها و دلشوره ها....باز بود سرپناهي كه كنارش بودم....با هر خيال شومي و كابوسي ميدويدم سمتش و در آغوشش داشتم و نفسي راحت ميكشيدم و خدا را شكر ميكردم بابت بودنش و سلامتي اش...اما اين بار....اينبار اين لحظه هاي شوم شب تمام نميشود و من با كابوسها و كجفكريها تنها مانده ام و نيست اتاقي كه نزديكم باشد و بروم سمتش و در را باز كنم و خود را در آغوش مادر بيندازم....كاش اين ساعت لعنتي دوي نيسمه شب را نشان نميداد تا زنگ ميزدم و از نگراني نبودنت در مي آمدم مادر.....مثل همه آن چند شبي كه توي شوك بودي و من خوابنما شدم....نكند اينبار هم؟نكند....نكند....نكند....مادر من غير از تو هيچكس را ندارم...حالا كه نوشتمشان اين شوميها را كمي آرامترم...ساعت هم شده سه نيمه شب....ماني هم با من بيدار نشسته....و من در انتظار سر صبح هستم....درست ساعتي كه بشود صدايت را شنيد....كه كابوس منحوس چادر سياهش را به سر گيرد و از من برود....
.................................
بعدنوشت:هفت صبح:مامان.....مرسي كه هستي....قول ميدم دختر خوبي برات باشم...
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:17 | لینک  | 

درست نميدونم دردم چيه و چرا تا اين حد عصبانيش ميكنم.نميدونم ميخوام از اين عصبانيت به چي برسم.نميدونم چرا ميخوام با خراب شدن همه پلهاي پشت سرم به جلو برم.شايد فكر ميكنم اينطور راحت تر باشم.شايد فكر ميكنم اگه يك گالن بنزين بريزم روي گذشته ها و بسوزونمشون خيالم راحته كه ديگه چيزي نيست.كاش همينطور بود.كاش خاطرات از جنسي سوختني و دود شونده و فاني بودند.كاش ميشد گذشته ها رو به قيمت يك دل شكسته فروخت.كاش ميشد اينقدر سنگ دل نباشم و فكر كنم دارم لطف ميكنم.
كاش هيچ كس هيچ جا هيچ تعلقي به من نداشت.
دلم ميخواد برم.همين حالا.بدون هيچ واهمه اي از گذشته.بدون هيچ شكسته گي.بدون هيچ دلبستگي.دلم ميخواد خطر كنم ولي نميخوام توي اين خطر كردن آدماي ديگه اي بازنده بشن.ميخوام خوب و بدش پاي خودم باشه.ميخوام برنده و بازنده اش خودم باشم.ميخوام بفهمه كه اگر حتي نصف نصف احتمال برنده شدنم ميرفت اون رو هم قاطي ماجراهام ميكردم.اما نميخوام آرامشي كه هميشه طالبشه؛آرامشي كه عمري صرف ساختنش كرده با زياده خواهيهاي من خراب شه.اما من چيكار كنم؟خسته شدم از يكنواختي.دلم تغيير ميخواد.به هر شكل و هر قيمتي.....اما نه....نه به  هر شكل و قيمتي.وقتي فرصت پيش رومه آيا بايد ازش بگذرم؟دلم نميخواد بد باشم و براي بهترينم بدترينم.
......................................
ميدونم تو هم مثل من هي ميري صفحه ي ايميلتو باز ميكني و ايميلي كه برات زدم رو ميخوني....يك جاش عصباني ميشي...يك جاش دلگير ميشي...يك جاش بغض ميكني....يك جاش ازم متنفر ميشي... ولي نميدونم تو هم آخرش مثل من منتظري زودتر عصر بشه برگردي خونه؟تا محكم بغلت كنم و بگم همه اون چيزهايي كه گفتم و نوشتم و خوندي چرت و پرته؟بگم ميخواستم حرصتو دربيارم....بگم توي درگيري و دعوا كه نقل و نبات پخش نميكنن....حتي شايد تصميم گرفتم تهش بگم معذرت ميخوام و اين عصبانيت و جني شدن دست خودم نبود....حتي دارم فكر ميكنم اينبار اين از كوره در رفتانمو سر يك چيز بيخود تقصير چي بندازم؟تقصير اين بيماري لعنتي؟تقصير مشكلات كاري؟تقصير جر و بحثي كه با مامان داشتم؟تقصير حرفهاي پدربزرگ؟ تقصير پريود؟بندازم گردن همه چيز بجز اين منه خودخواهي كه خودشم نميدونه چي ميخواد؟كه ميخواد پا به فرار بذاره از بهشتي كه تو براش ساختي؟كه شايد جهنميه و طاقت اين بهشت رو نداره؟شايد هم لياقتش رو؟منم هي ميرم ايمليتو ميخونم...هي چيزي كه براي تو نوشتم...چقدر خودخواهانه و مغرورانه و طلبكارانه...چقدر بي مهر و محبت و اولش كه نه با سلام شروع شده و آخرش كه نه با خداحافظ و وسطش هم دريغ از يك نمه نرمي....اما تو....از اول تا آخر گلايه و مهر....محبت و گله....خشم و مهربوني...اينقدر لعنتي هستي كه حتي آخرشم اينطور تموم ميكني:
"به اميد خوشبختي آينده تو چونكه در هر شرايطي كه باشيم و در هر كجاي دنيا كنار هم و يا دور از هم به خاطر تمامي چيزهاي كه بوده و هست دوستت خواهم داشت 
--- On Sun, 10/19/08,"
تو همينقدر لعنتي هستي....همينقدر لعنتي...

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:57 | لینک  | 

گیرم دختر باهوشی باشی که یک جا بودن و آرام بودن و «زن خانه » بودن، آرامت نکند... گیرم همسری داشته باشی که خوب و مهربان بودنش برایت بس نیست... گیرم دوستی داشته باشی که زمانی عاشقت بوده و حالا یواشکی به آپارتمان دوست داشتنی اش بروی تا آرمش بگیری... گیرم مطمئن باشی که باید بروی... که دوست نداری کسی دلش برایت تنگ شود... که صبح که از خواب بلند می شوی صدایی بشنوی... که نمی خواهی کسی منتظرت باشد...
زن ای. لحظه ای هست که مستاصل ای و صدا میزنی :« مرتضی... مرتضی ...»  و می دوی به طرف آغوش اش تا نوازشت کند و در گوشت زمزمه کند :« گریه نکن عزیز دلم...آروم باش...»و می فهمی که چقدر بودنش دلنشین است.

 ممنون آقای مانی حقیقی. یکی از زنانه ترین لحظات سینما را نشان داده بودی.
......................................
پ.ن:اين عزيز رو از دست نديد.محشر ميكنه.نمونه اش رو ديدي.
پ.ن:كنعان رو وقتي ديدم دلم خواست يكبار ديگه با "تو" ببينم.هنوز هم دلم ميخواد.
پ.ن:مينا يا من؟من يا مينا؟چقدر وضعيت مشابه....

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:35 | لینک  | 

از تقویم گذشته ام و هنوز من را نمیشناسی.
این را که تکرار میکنم زیر لب؛
خودم را میبینم با موهای آشفته
سر به سینه ات فشرده
و آستان نگاهم چشمهای تو.
میگویم و به چشمهایت خیره می مانم
و به لبهایت بوسه میزنم.
بوسه هایت معطل می مانند لا به لای جمله های بریده ای که لبهایم مچاله میکنند
میان آنهمه عجله برای ربودن طعم لبهایت.
مثل قهوه تلخ میشوی.
من اما مثل غبار آلوده ی تیره شبانگاهی؛
از لا به لای چشمهایت میچکم.
میگویم و میچکم.
میخواهم افتادنم را ببینم.
از چشمهای تو.
متوجه بودی آنهمه فشار سرپنجه هایت را روی پشتم؟
متوجه بودم حالت استیصال نگاهت را
و غافلگیری مهربانیت که نمیدانست نثارم شود یا نه؟
بی نگاهی که بنگری؛
کلماتت سعی میکنند ناشکیب نباشند
و مهربانانه زخمی ام کنند.
وا میروی
مثل بستنی کاکائویی میهن(بعدن).
شاید هم میشکنی
مثل بستنی کاکائویی میهن(بعدن).
نمیدانم.
حالتی بین این دو که فقط میدانم شیرین نیست مثل بستنی کاکائویی میهن.
آوایی از درونم بی آنکه بداند مینالد.
داستان را شاخ و برگ میدهم تا نردبانت را ببافم.
میسرانمت تا اوج قصه.
انتظار رها شدن دارم؟شاید هم ندارم.
به لب می آوری:"من دیگر نیستم"
تو نیستی و من میترسم
حرفهایم شاپرک میشود و دنبال سرگردانی خود پرواز میکند
چیزی میگویمت؛لبخندت ژرف میشود.
و ناگهان نامهربانیت نزدیک دورترین ستاره غروب میکند.
بوسه هایت شعله میکشد
فشار سرپنجه هایم کم میشود
نیازی به چنگ زدن گریبانت ندارم:
مرا گرفته ای سخت در آغوشت
و در مذاب چشمانت حل میشوم
....................................................

امروز....
نی نی چشمهات....
یک ایستگاه قطار متروک رو می مونست....
یک ایستگاه قطار متروک....
یک ایستگاه قطار متروک....


.....................................................
پ.ن:برای پرسه زدن دیگر حیاط هم ندارم.
پ.ن:هنوز سخت در آغوشت هستم.
پ.ن:بعد از مدتها توانستم دست به قلم طرحواره ها ببرم.

*تیتر:علیرضا عاشوری

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:58 | لینک  | 

اولين بار كه با اين مورد برخورد كردم؛حدود سال 77بود كه نوزده بيست سال داشتم.يك شب  كه مامان اينا رفته بودن مسافرت و من شايد امتحان داشتم يا چيز ديگه اي كه الان يادم نيست؛خونه موندم و براي اينكه تنها نباشم؛خاله ام كه اون وقتا هنوز مجرد بود اومده بود شب پيشم بمونه.با اين خاله ماجراها داشتيم.هميشه دوست پسراشو واسه بابايي و ماماني لو ميدادم و بابت جاسوسي دو جانبه ام كلي كاسب بودم.اون شب مثل هميشه من پاي اينترنت بودم؛هنوز اين دنياي عجيب و گسترده ي تازه كشف شده برام تازگي داشت و هرچي بيشتر ازش مينوشيدم بيشتر تشنه ميشدم.رسم هم بود تا كسي تازه وارد دنياي اينترنت ميشد؛اول يك اكانت ياهويي واسه خودش مي ساخت و بساط چت مت راه مي انداخت و كم كم ايميل بازي و بعد چند تا سايت رفتن و بعد هم كه بساط وبلاگ اومد.منم تازه وارد و گيج بودم و نميدونستم چيكار كنم.خلاصه گاهي يك سري به اين سايتهاي خارجكي ميزدم و همينطور لينك تو لينك سر از يك جاهايي در مي آووردم بلاخره.توي همين وبسابوووووم!!!كانگرجوئيشن!تو نميدونم بعد از999999999999بازديد كننده وارد سايت شدي و شدي نفر 10000000000 بازديد كننده و برنده شدي! بله! به همين دليل برنده يك تور يك هفته اي رايگان به فرانسه شدي!!!اوووه! فكرشو بكن! اين ميتونه روياي هر دختر نوجوووني توي اون سن باشه!و واسه من مفت مفتي به واقعيت پيوسته بود!!خب اول دلم  با همون بوم يك لرزش خفيف پيدا كرد و بعد انگار فهميده باشم ماجرا زياد مرموز مياد؛بي خيال شدم.ثانيه شمار صفحه هم منتظر بود تا من برم مراحل ثبت نامم رو انجام بدم!باز هم بي خيال شدم و صفحه رو بستم.اما باز يك صفحه ديگه باز شد كه واقعن چطور ميتوني از همچين جايزه اي صرف نظر كني؟دليلت برامون جالبه!ميشه بگي به چه دليلي نميخواي اين جايزه رو استفده كني؟بازم صفحه رو بستم و باز پيغوم اومد:لگد به بخت خودت نزن!اصلن بيا با اين شماره تماس بگير بگو مشكلت چيه برات حلش ميكنيم تا از اين فرصت بتوني استفاده كني!يا خدا!حالا نصفه شبي با اين انگليسي دست و پا شكسته چي بگم آخه؟كك بود ديگه!!!كه اينام تو شلوار!!!! من انداختن.خلاصه شماره رو گرفتم و يك چيزايي بلغور كردم و يك آقايي اونور برداشت و گفتم اينجوريه و گفت آره و اسمممو گفت و خلاصه داشت صحبت ميكرد كه من نميفهميدم چي ميگه.گفتم:"گوشي"!!!بدو بدو پريدم خاله بيچاره رو از خواب بيدار كردم كه پاشو بيا پاي تلفن ببين اين يارو چي ميگه!!!حالا اونم سكته زده فكر ميكنه چه خبر شده!چي شده؟ماماني حالش بده؟ها؟؟دو نصفه شب كي زنگ زده؟نكنه واسه مامانت اينا اتفاقي افتاده؟واي خدا.....هر چي هم ميخوام كوتاه براش توضيح بدم نميذاره و هي حدس و گمان رديف ميكنه.خلاصه شيرفهمش كردم گوشي رو دادم نيم ساعتي با يارو چك و چونه زد و آخرش گفت ميگه چون ايراني هستيد نميشه.بايد بياين هنگ كنگ كه خودشونم اونجا بودن؛بعد از اونجا بهمون ويزا و اينا بدن!!!خلاصه كه نشد و دستمون موند توي پوست گردو.حالا نميدونم هم كه واقعيت داشت اين برنده شدن يا يك چيز صوري بود.
از اون  شب كذايي سالها ميگذره و من بارها كليكهايي كردم و بارها نفر 20000000 و يا نفر 1500000000000 يا خلاصه يك عدد رندي از يك سايتي شدم و تبريك خوردم و ازم خواستن جايزه بگيرم و من بيخيال از كنارش گذشتم.
مدل ديگه اي كه اين روزها خيلي باب شده اين هستش كه ايميلتو باز ميكني و از طرف microsoft ايميل داري كه از بين اينهمه آدرس ايميل به مناسبت نميدونم چي چيك سالگرد ياهو آدرس ايميل تو برنده يك ميليون دلار شده و تنها 17 نفر برنده اين جايزه شدن يكيش تويي!!بيا و مراحل ثبت نامتو پر كن و جايزه ات رو بگير!
يا يك مدل خيلي باحالش! اينكه يك يارويي بهت ايميل ميزنه و با عنوان "سلام عليكم"!!! ازت ميخواد كمكش كني.چطوري؟اون الان يك بيوه ي خيلي پولداره كه براي انتقال حسابش نياز به كمك شما داره و اتفاقن اين حساب خيلي هم زياده و چون كسي رو نداره شانسي شما رو انتخاب كرده و اميدواره شما آدم خوب و مطمئني باشيد و كمك اين بيوه ي بينوا كنيد تا به ارثيه ي چند ميليون دلاريش برسه و البته بخش وسيعي رو به شما خواهد داد!
حالا كجاي اين قضيه كلاه برداريه؟اولن اينكه شما يكسري اطلاعات خصوصيتون رو براي اين كلاهبردارها شير ميكنيد توسط همون فرمي كه براتون ميفرستن.نهايتش چي ميشه؟نهايتش به شما ميگن براي اينكه يك ميليون دلار رو براي شما بريزيم به حسابتون يا با فلان چيز نقدي يا چكش رو بفرستيم براتون؛بايد بيمه ي اون مبلغ رو بپردازي! و البته اين بعد از معرفي شدن و دست به دست چرخيدن شما بين چندين و چند منشي و مشاور و اينا(كه همه هم صوري و ساختگي هستند) ميسر ميشه.ناگهان سيل ايميهايي كه ميخوان به شما "برنده ي خوش شانس كمك كنن به جايزه تون برسيد سرازير ميشه.ميدوني آخرش چي ميشه؟اينكه توي وسوسه بيفتي براي رسيدن به يك مبلغ زياد همون چندرغازي رو هم كه داري تقديم آدمايي توي يك كشور ديگه كني كه نميشناسيشون!!
آخرين باري كه تو دام اينا افتادم با تصوير يك چك از طرف شركت كوكا كولا به اسم خودم بود كه برام فرستادن و گفتن آدرس ايميل تو برنده شده و جايزه يك ميليون دلاري از طرف شركت كوكا كولا بهم تعلق گرفته! با زنگ زدن و تماس و اينا رسيد به اينجا كه براي اينكه برام بفرستن؛دو سه هزار دلاري حواله كنم تا بيمه حمل و نقل پولم بشه!!! گفتم اهكي!زرنگي؟اگه راست ميگي پولمو بده بعد من دو برابر اون حق بيمه رو بهت ميدم!!خلاصه آخرش يارو ميگفت تو ديگه چه آدم خسيسي هستي!! واقعن احمقي!!! يعني حاضر نيستي براي رسيدن به يك ميليون دلار پول چند هزارتايي هزينه كني؟ گفتم نع!
خلاصه هنوز هم كه هنوزه هر چند ماهي چندين و چند ايميل با خبرخوشي برنده شدن به ما ميرسه و من تنها كاري كه ميكنم كليك روي دكمه ي spam هستش و بس!!!
............................................
پ.ن1:ديشب تولد يكي از بچه ها دعوت بوديم آي مي خوشگواري داشت...چه ميكنه اين مك...ور!!!!تازشم يك موزيك فوق العاده كشف كردم با نام "اورجينال" از هادي نجاري كه خدا بود بسكه ميرقصونتت!
پ.ن2:تا حالا با خودكار روي دستمال كاغذي مطلب نوشتيد؟ محشره....آي حال ميده.يادمه قديما اينجوري با بهمن نامه نگاري ميكرديم سر كلاس!
پ.ن3:به شدت هوس قورمه سبزي كردم اونم با سبزيهاي مامان....واي دلم غش كرده....دارم ميميرم.امشب هر طور شده ميپزم!
پ.ن4:همين الان زنگ زدم به مامان سفارش دادم برام بار بزاره عصري ميايم پيشش!
پ.ن5:
ببينيد مردم خرافه پرست ما رو....واقعن آدم اينقدر احمق؟
پ.ن6:خلاصه اينو ببينيد و حواستون بيشتر جمع كنيد!!! 
پ.ن7: امروز روز فقره و ما بايد درباره اش بگيم؟"هان؟فقر؟فقر چيه؟ما اصلن اينجا فقر نداريم!
پ.ن8:كرم گوش ميدونيد چيه؟خارش مغزي چي؟قابل توجه اونايي كه يك آهنگ ميره رو نروشون و ولشون نميكنه!:"تحقيقات تازه در آمريکا نشان داده که دليل در خاطر ماندن برخي آهنگها و ترانه ها اين است که باعث "خارش" مغز مي شوند که تنها با تکرار همان نغمه برطرف مي شود.در آلمان، اين نوع آهنگها که به "کرم گوش" معروفند معمولاً داراي مضموني شاد و ترجيع بندي تکرار شونده اند و حالتي ميان گيرا و عصبي دارند.".بقيه اش اينجاست جالبه بخونيد.
پ.ن9:يك وقتايي ميشه يك خبر هيجان انگيز ميشنويد؟مثل قبولي تو دانشگاه يك شهر ديگه...يا هر چيزي كه امكان داره به كل زندگيتونو عوض كنه....من وقتي از اين خبرها ميشنوم...دست و پام يخ ميكنه.دستام لرزش محسوس و ساير سلولهاي بدنم لرزش نامحسوس ميگيرن...
پ.ن10: خدايي خيلي خنده دارن آدمايي كه فكر ميكنن بسيار فهميده و عاقل و روشنفكر هستند و البته بدي كار اينه كه فقط "فكر ميكنن"!!!همينطورم آدمايي كه فقط خودشن فكر ميكنن "خيلي باحالن" :)) !!!
پ.ن:يه ضرب المثل ايتاليايي هست كه ميگه دو زن هيچوقت با هم متحد نميشن و دوستي نميكنن مگر وقتي كه عليه زن سوم متحد بشن!!!
پ.ن:راستي اين شماره زني توي كامنتا چيه اين شيرازي راه انداخته؟خوشمان نيامد خب.
بعد نوشت:همچنان دست و دلم ميلرزه!
..........................
جا نوشت:گلچين ايتاليايي آريا(مهدي) سر سرو شام خيلي طرفدار پيدا كرد.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:54 | لینک  | 

غير از هفت هشت سال اول زندگي؛كه تحفه گلابي بودم و هر سال هر سال دو تا دو تا برام تولد ميگرفتن و مراسم پوز زنون بين پدربزرگ و مامان بود؛ بقيه سالها ضريب پنج هاي تولدمو جشن ميگرفتن برام.خب ديگه شده بوديم حكايت نو كه اومد به بازار و اين حرفا.بنابرين بعد از ازدواج هم مراسم بيست و پنج سالگي رو جشن گرفتيم و تا الان كه رفتيم روي قله سي سالگي.راستش براي  جشن تولد گرفتن يك جورايي بي انگيزه بودم. ضمن اينكه خوبي جشن تولد به اينه كه برات تولد بگيرن.نه اينكه خودت براي خودت تولد راه بندازي؛خودت آهنگ تولد مبارك بزني؛خودت شام سرو كني؛خودت بپزي بشوري بسابي.خدايي اين يك كار يدي به جون خريدن بي جيره مواجبه و بس. براي اين جشن گرفتن چند تا انگيزه داشتم.يعني انگيزه ها بعدن به وجود اومد.اول اينكه اين خونه جديده يك سالن مجزا براي جشن و مهموني داره كه آدم رو وسوسه ميكنه هي مهموني بگيري تند تند.دوم اينكه خيلي وقت بود بچه ها پنجاتا شصتا نريخته بودن خونه ما و كلن دو سه تا اكيپ بيست سي نفري بودن كه مدتها بود منتظر مهموني دادن ما بودن و يكجورايي وظيفه و نوبتمون شده بود ديگه.آره ديگه آدم وقتي ميره خونه مردم ميخوره مينوشه ميرقصه ميشنگه و به هيچ جاشم نيست طرف چه چيزي ازش پاره شده اين بساط رو چيده و همه غصه اش خستگي عضلاني بعد از اونهمه رقص ميشه و شب راحت ميره خونش تا فردا لنگ ظهر ميخوابه؛يك جايي هم بايد تقاص پس بده ديگه!
انگيزه دوم هم وجود شخص شخيص بهمن خان در ايران بود.كه اينم خودش انگيزه هاي متفاوتي به وجود مياره و زير شاخه هاي انگيزشي اش زياده.مثلن اين مهموني تولد ميتونست بساط خوبي براي حسابي با هم بودن باشه.از يك هفته قبل از جشن تا يك هفته بعد از جشن!و البته در حين جشن هم كه خوب ديگه تولد منه و هيچ اشكالي نداره ما همش آويزون هم باشيم و برقصيم و توي اون شلوغ پلوغي ماچ و بوسه اي اضافه تر از معمول رد و بدل بشه.يكي ديگه از انگيزه هاي وجود بهمن هم اينه كه آقا بسيار مدير و مدبر هستند.يعني تمام زواياي يك مهموني رو در نظر ميگيرن و هيچ چيز رو از قلم نميندازن.از خدمتكاري كه براي جمع كردن شلوغيهاي حين جشن بايد باشه تا عذر و معذرت خواهي قبلي از همسايه هاي طبقات اول كه احتمال رسيدن صدا از سه طبقه زير زمين به گوش اونها ميره و ساختن نگهبان و سرايدار براي داشتن هواي مهموني مربوطه و مهموناي مربوطه تا سفارش كيك و غذا و دسر و نوشيدني و مشربه هاي مختلف و تهيه كادوي ني ني ها و تهيه سورپرايز براي  دوستان و خوش و بش كردن با مهموناي غريبه تر و هي حال و احوال مهمونا رو پرسيدن و هواشونو داشتن كه مبادا چيزي احتياج داشته باشن و خلاصه از اين آداب و رسوم زيبا و دلنشين و خوشايند و البته لازم تا تهيه ليست مهمونها و تعداد حضار هميشه در صحنه و موزيك ناب و مي خوشگوار و انواع ماكولات و مشروبات قبل و بعد از غذا و توجه به سبزي خوردن موجود با جوجه و ريحون كنار كباب و سماق و ليمو و كرم كارامل و ژله و خلاصه حواس اين بشر به همه چيز هست مخصوصن به چيزايي كه آدماي معمولي مثل من و ماني به فكرمون هم قد نميده.خب.حق بدين با بودن چنين فردي آدم هوس مهموني دادن هم ميكنه.و بعد از همه اينها دلم كلي عكس توپ و جديد با بهمن ميخواست كه اين مهموني بهونه خوبي بود.بنابراين اومدم تولدم رو قبل از ماه رمضون برگزار كنم تا هم بهمن باشه و هم حال و حوصله.اما برنامه بهمن به طور غير منتظره تغيير كرد و درست يك هفته مونده به جشن دستم موند توي پوست گردو و شعر بدرقه خونديم براش.بهمن كه رفت؛ ماه رمضون هم كه رفت؛هر چي انگيزه و شور و سرور براي برگزاري مهموني بود از وجود من رفت.يعني تو بگو يك  ابسيلون حال و حوصله و تمايل براي برگزاري اين مهموني كه همه منتظرش بودن و يك سري هم كنسلش كرده بودي و قول بعد ماه رمضون رو داده بودي.خلاصه بعد از يكي دو هفته دوندگي به ماني گفتم ميشه اين مهمونيئ كنسل بشه؟اصلن حال ندارم!ماني با ذچشاي گشاد شده گفت حالا ميگي؟حالا كه همه رو دعوت كرديم و كلي كارا انجام شده؟گفتم آخه ماني جان من يك ماه و نيم پيش گفتم حال و حوصله دارم نه الان!!!اون مال يك ماه و نيم پيش بود!و ماني ادامه داد بله:كه انگيزه هم داشتي.خلاصه كه چنان تنبل و گشاد كارا رو انجام ميدادم و با اكراه كه خودمم توش مونده بودم.روزي ده بار به غلط كردن افتاده بودم.با اين حال اين مهموني توي پاچمون رفت و برگزار شد.

قبلنا وقتي ليست مهمونا رو مينوشتيم؛حدود صد نفر توي ليست بودن كه الك ميشدن حدود هشتاد تا ميموندن؛باز الك ميشدن شصت تا و باز به علت كمبود جا يك بيست تايي هم اينجا از اينور اونرش ميزديم با كلي دلخوري و ناراحتي كه بعدن به وجود مي اومد.اما امروز روز اسم هر كي رو به قلم آورديم در ديار غربت سكنا گزيده بود.به زور شصت تا رديف كرديم.از اين شصتام كه ده تا شون اكي  نبودن يا دودر كردن يا واقعن جايي برنامه داشتن.از پنجاه تاي بعدي هم پنج تايي ريزش داشتن كه روز آخر و ثانيه هاي آخر همينطور يهويي براشون كار پيش اومده بود.البته جالب بود كه بيشتر اين بي ادبايي كه رو.ز آخر براشون ييهو كار پيش اومده بود جناب دختر مجردهايي بودن كه خونه خالي پنج شنبه شب رو به هر چيزي ترجيح داده بودن.و البته بي سياستن چون هميشه فرصت آشناييهاي توپ توي اين مهمونيها هست.در عوض يك عده از خدا بي خبر دست يك عده رو بي دعوت گرفته بودن آورده بودن مهموني.خدا رحم كرد چيزي كم نيومد با اينكه كلي اضافه تر گرفته بوديم همه چيزو؛من و ماني هم هيچي نخورديم.
خلاصه ما كه خواستيم چيزي كم نذاريم يكسري فلش و رقص نور سفارش داديم كه جاتون خالي انگار ا ك س پارتي بود.يك زماني همين جمع سرشون درد ميكرد واسه اينجور جينگولك بازيها و اما امروزه روز مثلن دختر شاد و شنگول ده سال پيش يك بچه در شكم و يكي تو بغل مشغول شير دادن بود و خلاصه هيچكدوم اعصاب اين شلوغ پلوغيهاي جوونا رو نداشتند و ميگفتن: ننه خدا خيرت بده پير شي ايشالا اين فلشتو چند ميگيري خاموش كني؟!خدايي هم اين فلش سياه سفيده عجب چيزي بود.من كه سالم بودم و هيچ نوشيدني هم تو رگ نزده بودم؛مثل اين اكس زده ها حركت ميكردم.تعادل نداشتم.قلبم روي 180 ميزد و دلم ميخواست خودمو برم از پنجره زير زمين پرت كنم پايي!!خدا به داد اونايي كه هم قرص ميخورن و هم از اين فلشا هست و حركتاشونو ميزون ميكنه و هم آهنگاي اكس طلب ميذارن  برسه.خيلي فاز ميده.جوري بود كه توي فيلم از حركتاي بر و بچ ميخنديديم.اين دختر پسراي توي مهموني هم چنان زود جفت و جور شده بودند كه فكر ميكردي سالهاست همو ميشناسن.خدا رو شكر آدم بي جنبه توي مهموني نداشتيم.از اونايي كه از تاريكي براي بمال بمال استفاده كنن!
خب ديگه فكر كنم به اندازه كافي پز دادم؛بذار چك كنم چيزي از قلم نيفتاده باشه:بهمن؛سالن جدا براي مهموني؛تولد گرفتن؛ پنجاه تا مهمون داشتن؛ رقص نور؛خوراكيهاي خوشمزه؛و؟و؟...نه فكر كنم همه رو گفتم و حسابي دلتون بسوزه!آها يادم رفت بگم فقط 100 تومن پول آرايشگاهم شد.خوبه؟كافيه؟چشاي اونايي كه ميگن آرايه همش پز ميده از خودش تعريف ميكنه در اومد؟
....................................
پ.ن:هر وقت ميرم آرايشگاه لجم ميگيره از عمري كه پاي درس و كتاب حروم كردم.خانوم يه سايه معمولي و يك خط چشم زد هر چشم رو 5 تومن گرفت!همون كارايي كه خودم بهترشو هميشه انجام ميدم.
پ.ن:از تركيب جديد موهام راضي نيستم و وقتي خودمو تو آينه ديدم هري دلم ريخت پايين.البته براي خاطر يه نفر اينجوريش كردم كه ميگن خدا راضي باشه ما چيكاره ايم!!!
پ.ن:يكسري آهنگاي تولد هست كه از همه اش شاهكارتر اين جلال همتي(1 ) و (2)هستش و عهديه كه تولدت مبارك رو خوندن.خيلي شاهكاره و حال ميده موقع كيك بريدن.
پ.ن:براي سورپرايز كردن دوستان؛رفتم دادم يكسري عكسهاي جالب از پانزده سال پيش تا كنون  رو بزرگ پرينت گرفتن بين بچه هاي تقسيم كردم.همه خاطره انگيز و عمومن هم شيطنت از سر و روي عكس ميباريد.خيلي حال كردند دوستان.براي بچه ها هم ازين لپ لپ جوجو ها گرفتم.اين گنده ها.توش تيشرت و روسري داره ها!!!خدايي عجب خدايي هستن!
پ.ن:بيشتر از همه هم با اين آهنگ جهان رقصيديم:
عشقمو پس میگیرم .. غصه هامو پس میگیرم .. از روزای با تو بودن گریه هامو پس میگیرم .. تو واسم هیچی نذاشتی .. میدونم دوسم نداشتي .. هر چی توو زندگیت بود پای دشمنات گذاشتی .. عشقمو پس میگیرم ...غصه هامو پس میگیرم .. از روزای با تو بودن گریه هامو پس میگیرم .. گریه هامو پس میگیرم .. شعرای عاشقونه .. قصه های شبونه .. هر چی که گفتا بودم گفته هامو پس میگیرم .. گفته هامو پس میگیرم .. دیگه آرزوم تو نیستی .. نمیخوام که با تو باشم .. میرم و واسه همیشه از دست تو رها شم .. تو واسم هیچی نذاشتی .. میدونم دوسم نداشتی .. هر چی توو زندگیت بود پای دشمنات گذاشتی .. پای دشمنات گذاشتی .. اون همه دعات میکردم .. روز و شب صدات میکردم .. ولی حالا از تهِ دل من دعامو پس میگیرم .. من دعامو پس میگیرم .. دیگه آرزوم تو نیستی .. نمیخوام که با تو باشم .. میرم و واسه همیشه از دست تو رها شم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:16 | لینک  | 

برای همه لحظه هایی که اجازه میدهم خرج تو شود؛خوشحالم.همه از کار زدنها؛مرخصی گرفتنها؛دودر کردنها؛ پیچاندنها و تو را در اولویت هر چیزی گذاشتنها خوشحالم میکند.میدانی؟احساس میکنم فقط لحظه های زیبایی که با دست تو ترسیم میشود جای آنهمه خوبی را که باید در زندگی من جریان داشته باشد پر میکند.چه انتظاری میرود بیش از نوشتن همین چند جمله ساده؛از خماری که مستی لحظه های با تو بودنش هنوز توی رگهایش جریان دارد؟هنوز نمیتواند فکر کند به چشمهایی که همین چند ساعت پیش از عشق بازی برگشته اند؟وقتی هنوز در باورش نیست همه لحظه هایی که با تو از سر گذرانده و اگر نبود این شاهد؛این دستش که عطر تو را گرفته؛آنهمه آرامش توهمی بیش نمیبود.
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:26 | لینک 


بعضي وقتها يك راهي رو ميري و نميدوني اشتباهه.نميدوني از چاله به چاه افتادنه.نميدوني آخرش برده يا باخته.نميدوني چي ميشه.نميدوني دست پر از انتهاي مسير برميگردي يا نه.حتي نميدوني مسيرت روشنه يا تاريك.اما ميدوني كه ميري تا به هدفي برسي.همه ندونسته ها و سختيهاي راه رو به جون ميخري تا به اون هدف برسي.بلكه برسي.شايد برسي.ممكنه مجبور بشي از خيلي چيزا بگذري.ممكنه مجبور باشي خيلي چيزها رو پشت سر بذاري و حتي مجال نگاه به  اونها رو هم ديگه نداشته باشي.اما براي رسيدن ميري.
بعضي وقتها ميدوني آخر اين راه هيچ رسيدني نيست.اما بازم ميري.حتي ميدوني آخر اين راه نرسيدنه اما بازم ميري.ميدوني مسيرت
اشتباهه.ميدوني اون چيزي كه ته اون مسير انتظار تو رو ميكشه حتي چيزي نيست كه ارزش اينهمه سختي و سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور رو.اما باز هم ميري.درست مثل افسانه من.من خودخواهي كه دست از اشتباهاتش تا آخرين لحظه بر نميداره.تا آخرين لحظه نميپذيره كه شايد اون هم خطاهايي داره.حتي وقتي به چشم خودش ميبينه اشكالاي كارشو؛باز هم همون رويه قبلي رو ادامه ميده.چه فرقي ميكنه اسمش چي باشه؟از روي غرور يا خودخواهي يا لجبازي.چه فرقي ميكنه.مهم اينه كه از نعمت چشم باز و تصميم گشاده محرومه.از نعمت انعطاف پذيري.
خب؛من الان اینقدر مستم که حروف و کلمات رو به کندی میبینم و هر کلمه رو مجبورم چند بار ریویو کنم...از خودم به خاطر این اخلاق گنده دماغیم بئم میاد....اینکه زود جوش میارم و زود همه چیز رو زمین و زمون رو به هم میدوزم.اینکه بیشترین لیچارام بار اوناییه که بیشتر دوستم دارند....اینکه هر کی بهم میدون بده میشه آماج تیر و ترکشای ناز و غمزه ام و بیشتر اذیت میشه....اینکه وقتی جوش میارم نگاه نمیکنم کی کیه و چی چیه....اینکه خاضر نیستم اشتباهامو بپذیرم و حتی وقتی ظاهرن پذیرفتم ازشون معذرت بخوام بابتشون شرمنده بشم....اینکه اینقدر به همه بی اعتمادم و تا خلافش ثابت نشه عینک بدبینیمو کنار نمیذارم...اینکه بارها و بارها و بارها از همین تریبون دل خیلیها رو شکستم و خیلیها رو رنجوندم...اینکه زبونم تنده و خیلیها بابتش ازم دلخور میشن...مخصوصن اوناییکه با حسن نیت جلو میان و نیش من بدجور گزنده است....اینکه انگار همش دنبال دو میگردم تا دعوا مرافه راه بندازم...نه....به خدا نه.....اینجور نیست....اینها همه رو ببخشید به دختری که همه از بچگی مجیزش رو گفتن و نذاشتن آب تو دلش تکون بخوره....همه اینها رو ببخشین به دختری که الان لخت لخت؛مست مست؛عریان عریان؛گریان گریان؛صادق صادق؛اینجا نشسته و هی کامنت خصوصی میخونه و هی اشک میریزه.دلش نمیخواد یانقدر بد جلوه کنه و کرده.اینکه هی میخونه تو هم یک انسانی که میتونی مورد دوست داشتن واقع بشی و هی مورد غضب واقع شدی...هی صدای دوستش میاد جلوی گوشاش که فلانی من همه چیزو مرور کردم تو اول شرو کردی و هی میگه هیمنه که هست...تقصیره اونه....اینکه هی آدما هی بهش نزدیک شدن و هی ازش بدشون اومد.اینکه هی خودشو گرفت هی نق زد هی غر زد هی همه بده بودن و اون خوبه....الان که چشاش از شدت مستی قیلی ویلی میره....الان که نمیتونه کلمات رو درست تای÷ کنه....الان میتونه صادقانه پیشت اعتراف کنه واقعن هنر میخواد از خودش تصویر به این بدی اراءه بده.هنر میخواد آرایه بی نقاب دوست دشاتنی اصلی رو با این روتوش کثیف تحویلت بده.که تو و امثالهم ازش بدتون بیاد.این صاحاب آرایه ای که میبینید رو هیچ کس نیست توی دنیای واقعی دوست ندشاته باشه چه برسه به اینکه کینه ازش به دل بگیره.خیلیها هستن که ناخواسته برداشت غلط از من دارن...شاید باعث و بانیش خودم بودم...اما این انصاف نیسش که آرایه اینقدر بد تو نظرها ضبط بشه.شاید همین همکاری که الان رقیب من به نظر میاد توی دنیای آرایه ای بیاد همه اسرارشو بذاره کف دست من....همین همکاری که نمیخواد به من آتو بده یا با من صمیمی بشه توی دنیای واقعی توی دنیای مجازی بشه مرید من...رازهاشو بگه....دردهاشو بگه....دوستم دشاته باشه....جانم خطابم کنه....باهاش مشورت کنم...باهام مشورت کنه....اما شاید توی دنیای واقعی به واقع نخواد به من نزدیک بشه حتی.یا هیمن دوست بلاگری که چشم دیدن هم رو نداریم شاید توی دنیای واقعی سرش رو روی شونه ی من گذشاته باشه و با گریه درد دل کرده باشه....شاید من یخلی کارا توی دنیای واقعی براش انجام داده باشم....شاید اون خیلی کارا برام انجام داده باشه اما سایه ی منو توی دنیای مجازی با تیر بزنه....وقتی برای تو اون حرفهای بد رو نوشتم....با خودم فکر کردم همش تقصیر این دنیای مجازیه....پر هست از سوئ تفاهم...آخه یمدونی؟ناخواسته عصبانیم کرده بودی.بعدش فکر کردم شاید هیمن تویی که اینقدر منو رنجوندی توی دنیای واقعی یکی از همین پسرهایی باشی که من عاشقش میشم...یا یکی از همین دخترهایی که خیلی همو دوست داریم....میای برام درد دل میکنی و من دلداریت میدم...دقیقن فکر کردم شاید اگه این دنیای پر از سوئ تفاهم مجازی نبود ما با هم درگیر نمیشدیم...بلکه شاید دوستای خوبی بودیم...میدونم خیلیها از آرایه دلگیرند...میدونم آرایه اخلاقش تنده....میدونم خیلیها میخوان سر به تنش نباشه....به هیچ کدوم اینا کاری ندارم...اما شدیدن از تو معذرت میخوام....کاری که با هیچ کس نکردم...اینکه همیشه به عزیزترین و بهترین کسانم آزار رسوندم و صبورانه تحملم کردن و فقط توقع یک معذرت خواهی ازم داشتن و هیچوقت لیاقت جبران و ارائه عذر تقصیر نداشتم....بیشترش هم همین مانی خودم....نمیخوام آدم سو استفاده گر بی منطق خودخواه به نظر بیام...خقیقتن اینطور نیستم....به خدا نیستم....
میدونید رفقا....هر کی رو رنجوندم....هر کی رو اذیت کردم...هر کی رو زخم زبون زدم...به بزرگی خودش ببخشتم....فقط ببخشید ....بدون غرض و مرض بوده....همین...خدا نگهدار همتون باهشه...وسلام...

پ.ن"شاهکار ....بهمن .... عشق .....حسرت ... ازدواجی فقط از سر دوست داشتن ... قمیشی .....هایده......داریوش.........فروووووووووووووووووغ !!!
تو .....من .......این همه تشابه دیوانه کننده !!
فقط کافیه بگی از فیلم یا رمان بربادرفته .....شخصیت اشلی...رت....و...اسکارلت .. هم میشه با تو ساعت ها حرف ها زد ... حرف ها شنید !
یا شایدم از " کازابلانکا ".... !
wooow !!
i'm a bit of crazy .....now !
tell me for the sake of god
who the hell are you ???!!

or better to say
who am i ??
damn it.........!!

همه اینا به مستی امشب در که مجبورم کردی خماری اون عکس رو توی وبلاگت با این رنجاب تلخ سپری کنم....میدونی نیم ساعت زل زدن به اون عکس و اشک ریختن و به بهونه سرماخوردگی جلوی چشم حریص همکارا مدیون توام؟و آره....چرا که نه....کازابلانکا....همین دیروز داشتم یک شو از موسیقیش میدیدم...کاش میشد یکجوری برات بفرستم...راستی تو چرا یانقدر متفاوتی؟اینقدر منزجر کننده و اینقدر دوست داشتنی؟

پ.ن:شاعر میگه:گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من، آنچه البته به جايي نرسد فرياد است

پ.ن:گفتی من به خیلی حرفهایی که میزنم اعتقاد ندارم یا وقتی در عمل قرار میگیرم واقعن عمل نمیکنم.راست میگی....اینو سر پستی که نوشته بودم منم آرایه فخمیدم...سر منم آرایه اصلی....گفته بودم که اگه حتی بهمن بیاد دیگه نیمخوام آسمون دلم آفتابی بشه....اما همش چرت بود....هم آفتابی شد هم مهتابی....انگار خودمو خوب نشناخته بودم....بیرون گود گفته بودم لنگش کن...یعنی شاید واقعن هم نباید انتظار داشت آرایه سال ۸۳ با آرایه سال ۸۷ یکی باشه....خیلی تفاوت دارم....گاهی از خودند پستهای ۴ سال پیشم خجالت میکشم....خجالت....میفهمی؟

پ.ن:
در میخانه ببستند خدایا مپسند که در خانه تزویر و ریا بگشایند

 

نه من نمی هراسم از خود

تمام هراس من به خاطر توست

دزدان دریایی امروز به خیابان ها آمده اند

هر دو چشمشان هم سالم است

می ترسم که طمع تو کنند

و لنگرشان را در جزیره ما بیندازند

این روز ها آنقدر سوزان شده ام

که تمام جزیره را به آتش بکشم

هر چشم سالمی را که طمع بهشت من کند

سزاوار جهنم من است

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:10 | لینک  | 

میدونید؛ قول بدید خجالتم ندید.حدود ساعت ۹ تا ۶ بعد از ظهر از..... میام خونه هاتون.حدود ساعت ۸ شب تا ۳ صبح فردا ..... هستم!
..........................
پ.ن:هی تو که حالا منو شناختی و مطمئن شدی؛ نیشتو ببند لطفن!
پ.ن:ببخشید اگه برای بعضیهاتون تکراریه.
پ.ن:همسایه کذایی رو که یادتونه؟امروز پای کامپیوتر نشسته بودم با صدای ریز آهنگ گوش میکردم به سرایدار چغولی کرده بود به ما زنگ بزنه بگه صدای ضبطمون بلنده!!! حالا این اتاق کامپیوتر کلی دور از دسترسه ها!مردم چقدر عوضی و پررو تشریف دارن.به مانی گفتم برو در خونش بهش بگئ تو ۴ ماهه آسایش رو ازمون گرفتی؛۴ ماهه کوچکترین صدایی از خونه ما در نیومده؛ اعتراض میکنی به همچین چیزی اونم بیجهت؟بفرمائید ما نفس نکشیم دیگه؟میدونی چند شبه نذاشتی ما بخوابیم؟که مردک پررو با شنیدن این جمله دیگه خفه شده بود و به عذر و معذرت افتاده بود.
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:41 | لینک  | 

دو سال پيش فرصتي دست داد تا مدتي همکارش باشم.توي اين مدتي که کار ميکرده ام؛سعادت(؟) آشنايي با آدمهاي نخبه زيادي را داشته ام.مثل همان چهار سال پيش که ناگهان افتادم توي جمع بچه سال هفده هجده تا رتبه يک و دو رقمي کنکور رياضي.آدم کيف ميکند.آدم سرشار ميشود از اينهمه استعداد و چشمه جوشان و پشتکار فوق العاده.به خصوص که آدمهاي تک بعدي نبودند که همه وجودشان مظروف مطالعاتشان باشد و بس.به سه يا چهار زبان مسلط بودن و چندين و چند کنفرانس بين المللي مقاله داشتن و خيلي داشته هاي ديگر بهره هر کسي از زندگي نميشود.خب؛حالا هر کدام توي يک کشور؛ايميل که ميزنند؛دعوت که ميکنند؛آدم دلش پر ميکشد براي آن روزها.فاصله سني ام با آنها بيش از چهار - پنج سال هم نبود؛اما مثل پسرهايم بودند.براي آن روزها که توي هير و وير و گير و دار رفتنشان؛مردد بين انتخاب کدام دعوتنامه از کدام دانشگاه معتبر دنيا؛عاشقيتهايشان را با من در ميان ميگذاشتند و من سنگ صبور.داشتم ميگفتم؛دو سال پيش همکارش بودم.مثل همه زنجانيها لفظ قلم صحبت ميکرد و هنوز به "ق" ميگفت "گ".مخصوصن که توي جلسات توي هر جمله يک کلمه "قانون" يا "گانون" بود.پر تلاش بود.ديده بودم صبح تا شب و شب تا صبح از اينترنت شرکت براي دانلود مقاله هاي خارجي استفاده ميکرد و از مستر کارت دکتر پرداخت ميکرد.به رويش نمي آوردم.
بعد با وسواس به هم وصلشان ميکرد اين مقاله ها را يا ايده ميگرفت و سر مي انداخت و تا ته ميبافتشان به هم و تافته اي جدا بافته ارائه ميکرد؛يا واقعن وقتي ميگذاشت و طرحي نو در مي انداخت نميدانم.به نظرم يک جاي کارش ميلنگيد.آخر ماهي يک کتاب ارگونومي نوشتن؛ مقاله هاي رنگين به جهان ارائه دادن؛به تند تند چاي خوردن و سيگار کشيدن و خانم بازيها و قد و پاچه ظريف و صداي زيرش نمي آمد.اما به آنهمه مارمولکي اش خوب مي آمد.حالا زنگ زده خداحافظي کند.پذيرش در مقطع دکتري در يک دانشگاه معتبر انگليس.ميدانم از آن بچه هاييست که پدر دم کلفتش هي کوه کوه پشتش شده و هلش داده.اما از حق نبايد گذشت که خودش هم خوب تلاشي به جان خريده و جربزه اش را داشته.بعد اسمش را که توي گوگل سرچ ميکنم؛حال به نشانه دلگيري؛ يا حسادت مخفي؛ يا لجاجت يا کنجکاوي يا هر چه؛ميبينم ده صفحه اول گوگل را به خودش اختصاص داده ان هم با عناويني مثل: پژوهشگر و مبتكر ايراني برنده اولين دومين سومين و...برترين مقاله در دنيا و....خلاصه مثل برق گرفته ها ميشوم.ميداني؟آدم توي موقعيتهاي خوب رشدهاي خوب ميكند.كنار درختهاي افراشته يا درخت افراشته اي ميشوي يا از بين ميروي.من كنار اين آدم؛ اعتراف اگر باشد؛ رشد كردم.با همه لجبازيها و لجاجتهايم رشد كردم.آن روزها بر سر ارائه مقاله اي كه مشتركن روي پروژه اش كار ميكرديم دعوايمان ميشد.ر كدام ميخواست گوي سبقت بربايد.براي اولين بار حس رياست و جاه طلبي را همين آدم كه به "ق" ميگفت"گ" و چاي و سيگار از لبانش نمي افتاد در من بيدار كرد.همين آدم يادم داد خيلي چيزهاي خوب را.رقابت بر سر "برتري يافتن" را نه فقط برتري جستن.يادم داد خلاق باشم.يادم داد حقم را بگيرم.يادم داد پرتوان باشم و يادم داد هر كاري را ميتوان واردش شد و شروعش كرد.آن روزها دعوا بينمان بر سر سوگلي رئيس بودن و مدير پروژه شدن زياد بود.راستش كم مي آوردم و حسادت هم ميكردم.تعارف كه نداريم؛خوب مديري بود.تواناييهاي زيادي هم داشت.اما من به واسطه يك ماهي كه زودتر از او آمده بودم و سني كه از او بيشتر داشتم فكر ميكردم همه بالاتر بودنها حق من است.
حالا كه پشت سر مينگرم....خيلي از او ممنونم.به خاطر آموخته هايي كه به من داد.بعد آدم اينها را كه ميبيند با خودش فكر ميكند مگر چند سال گذشته از زمانيكه او با دهان و دستاني كه بوي سيگار ميداد براي استخدام آمد دانشجوي ليسانسي بيش نبود؟حدود دو سال...توي اين دو سال او پذيرش مقطع دكتري و من درجا....درجا....درجا....بعد از خودم بدم امد.از طرز زندگي ام.از مدل زيستنم.از اينكه اسم يك انسان را يدك ميكشم و مردابي بي سكون بيش نيستم.از اينكه خواسته هايم را دم در ورودي دالاني به نام ازدواج به چوبرختي مندرسي آويزان كرده ام و حتي بر نگشتم برشان دارم؛خاكي بتكانم؛نگاهي بيندازم؛بپوشمشان ببينم هنوز هم بر قامتم راست مي آيد يا نه؟شايد ازدواج دست آويز خيلي ناكاميها و تلخ كاميها و نكردنها و نخواستنها و تنبليهاي من شده ناخواسته..وگرنه ماني سد كه نشد پل هم بود هميشه.به خودم قانع نيستم تازگيها.شايد بايد كمي ياد بگيرم به خودم قانع باشم.
از او كه ادبياتي خاص و دوست داشتني هم داشت از قضا اين خط يادم هست:"عادت این پشت سر نِگهیدن، خانم زیبا! هیچ نمیافتد از سرم"
چند وقت پيش بهمن تماس گرفت و كارهاي كرده و نكرده من را چك كرد و گرفتم به باد فحش و فضيحت.كه تو كي مي خواهي بزرگ شوي؟كي ميخواهي براي خودت و آينده ات تصميم بگيري؟چرا نميروي اين ielts لعنتي ات را روبه راه كني؟چرا سر قرارهايت با وكيلت حاضر نميشوي؟چرا مداركت را براي ترجمه نيمه تمام گذاشته اي؟چرا زندگي را به مسخره ميگيري؟پس از گذاشتن گوشي نيازي نيست بگويم چقدر دپرس و از زندگي سير و از همه عصباني بودم.مثل يك لاستيك پنچر شده روي ميز ولو شدم.لاجرم اين غرغرها را به ماني منتقل كردم.: ماني ببين كجاي كارمان ميلنگد.هيچ برنامه خاص و مشخصي براي دنبال كردن نداريم و با اين حال صبح تا شب گرفتاريم.آخر نتيجه و آوت پوت اينهمه گرفتاري بايد يك چيزي باشد يا نه؟پس كو؟چرا نيست؟خودمان را بيهوده درگير چه چيزي كرده ايم؟
از اينهمه ندانم كاري خسته ام.گاهي اینقدر خسته ام كه دلم ميخواهد بروم جايي خودم را از دست خودم مخفي كنم.بروم جايي كه كسي نباشد و نداند من را.چند شب پيش ماني موقع برگشت از كارخانه رفته بود يك سر به پدر و مادرش بزند و كاري داشت.من كمي ديرتر از سر كار آمدم خانه.حوصله هيچ چيز و هيچ كس را مطلقن نداشتم.بعد ماني زنگ زد مامان بابا ميگويند بيا دلمان برايت تنگ شده.لاجرم نتوانستم نه بگويم و توي تاريكي و خلوتي كوچه ها راه رفتن پيش گرفتم.با خودم فكر ميكردم الان فرصت خوبيست كه براي هميشه ناپديد شوم.بروم جايي كه كسي من را نداند.ماني ناگزير خواهد پذيرفت كه من دزديده شده ام توي اين خلوتي دم افطار خيابانها.دلم خواست بروم خودم را گم كنم.از دست ناكاميهايم.دلتنگيهايم.تنبليهايم.ندانم كاريهايم.از دست تنهاييهايم.از دست بي هدفيهايم.بروم گم شوم تا بلكه جديد شود همه زندگي ام.تغيير كند همه مسيرم و از اين روزمره پيچيده به تنم و جانم رهايي يابم.از اين هر صبح يك مسير پيمودنها و هر شب به همان مسير رسيدنها.از اين تلاش بيهوده و دست پا زدن عبث در مرداب تكراريهايم.دلم براي خودم سوخت.براي اين مني كه هي ميخواهد تغيير كند و هي پاهايش در قير زندگي فرو ميرود و هي نميتواند.بعدها اين قضيه رفتنم را براي ماني گفتم.گفت تو حق نداري تنهايي براي خودت تصميمي بگيري.تصميماتت و اهدافت بايد با محوريت من و خودت باشد.ما نه خودت تنهايي.وقتي كاري  انجام داده اي پايش بايست.اگر با آنهمه سختي با من ازدواج كردي و ده سال ادامه اش دادي بقيه اش را هم بمان.بايد بماني.ماني هم خوب ميداند من از شرايط زندگي خسته ام و خودم حتي و نه او.زندگي برايم لوث شده.يحتمل اگر به واقع من را بدزدند ماني گمان ميكند خودم گذاشته ام رفته ام و پي ام نميگردد.
اين بيهوده هاي تكراري را هيچ خريداري نيست حتي خودم.تغيير در انتظار من است و من در آرزوي تغيير.بايد بدانم اين بند در پا گرفته از كجاست پس؟چيست كه رهايم نميكند؟
ديروز رفتم پاساژ انديشه و يك وقت چشم باز كردم ديدم چند دقيقه اي است پشت ويترين مغازه اسباب بازي فروشي ايستاده ام و زل زده ام به آن ماشين استرچ قرمز رنگي كه لنگه اش را از هيمنجا براي پسرت خريديم.چند دقيقه است دستم مشت شده و دارم توي دلم با تو حرف ميزنم.حرفهايم مفهوم نيست اما لبخند كنج لبم بدجور شيرين است.كف دستم را نگاه ميكنم؛رد انگشتانت و طرح ناخونهايت نقش بسته از فشاري كه دستهاي از عشق بازي برگشته به هم داده اند.از تو هم فرار ميكنم.
دلم بهانه روزهاي خوش دانشجوي ام را ميگيرد.هرچند آنوقتها هم هميشه غرغري براي عرض كردن داشتم.بوي مهر كه ميخورد زير دماغم بدجور هوايي آن روزها ميشوم.روزهاي بوي كاج خشكه هاي حياط دانشگاه.ياد ليلا مي افتم كه الان پنج سالي هست رفته آخر دنيا.لاي دست كانگروها.دستم ميرود روي موبايلم و شماره اش را ميگيرم.نميدانم كدام موبايلش است و كدام يكي خانه اش.يكي را ميگيرم.صداي غريبه اي هلو ميگويد.صدا طوري است خاص.غريبه نيست و هست.انگار خانه را گرفته ام.دستپاچه ميشوم و ميگويم
:This is ... . calling, Can I Hi,
 speak with lili Please is lili in
طرف يا از لهجه افغاني ام يا هر چيز ديگري ميفهمد ايراني هستم!ميگويد ليلا خواب است...ديروقت است...هم اتاقي جديد ليلا باشد گويا.از شرمندگي نميدانم چه بگويم.ساعت را به وقت كاناداي بهمن چك كرده بودم.چه افتضاحي.پيغام ميدهم كه بداند كدام دوست بي فرهنگ لیلا بوده كه زنگ زده.گوشي را كه ميگذارم؛اينبار لیلاست من را گرفته.ميگويد از صبح بدجوري يادم بوده.عجيب با اينهمه فاصله هنوز هم تله پاتي بازيهايمان ادامه دارد.مروري بر خاطره هايمان ميكنيم.از زندگي آنجا ميگويد و من خوشحال به اينكه ليلايي كه پشت من قايم ميشد چه خانم همه تن حريفي براي خودش شده.به اينجا كه ميرسد براي كارهايت چه كرده اي...باز سكوت و شرمندگي.او هم يك فصل مفصل دعوايم ميكند.
نميدانم....از نميدانم خسته شده ام.دلم دوستان جديد؛كار جديد؛فعاليت جديد؛دلمشغولي جديد؛عشق جديد و اميد جديد ميخواهد.دلم حق دارد سرگرمي جديد بخواهد و نخواهد كه بپوسد.دلم دلمشغولي جديد ميخواهد.
چرا نگويم امروز هي يادت مي افتادم و هي دلم غنج ميرفت برايت؟چرا نگويم گاه گاهي ميبينم  دست خيالي و موهوم تو را گرفته ام و بر كوچه هاي اين شهر گذر ميكنم؟نگويم كه دلم لحن خنده هايت را دلتنگ ميشود زياد.نبايد بگويم كه دلم زمزمه هاي زيرگوشي را ميخواهد كه از تو باشد.ريز ريز و پچ پچ حرف زدنمان را آن لحظه كه ميداني.چرا نگويم امروز زياد بيمار تو هستم؟و آن اس ام اس كذايي دليلي بر لوس شدن دلم براي دلت بود؟
........................
پ.ن:معلقم بين نوشتن و ننوشتن.خداحافظي نميكنم چون ميدانم كه تاب مقاومت براي ننوشتن را ندارم.
پ.ن:کمی آرام، مخاطبم خواب است...
پ.ن:چه بوي خوب تو را ميدهد تكه كاغذي كه از تو رسيده و به سينه چسبانده امش!طرح دستت هم روي آن پيشكش!
پ.ن:خب؛كسي ميدونه كدوم موسسه براي گذروندن دوره هاي IELTS خوبتر و سريعتر جواب ميده؟آي كي معلم خصوصي ماهر سراغ داره خب؟اين ايران كانادا خوبه؟
پ.ن:راستي لينكها را سر و ساماني داده ام.لينكهاي تاريخ مصرف گذشته را برداشتم خداي نكرده مسموم نشويد و گمراه!در عوض لينكهايي اضافه كردم.بيشترش هم از روي وبگذر كه ديدم خيليها بي صدا به من لينك داده اند.اگر كسي هست كه لينك داده و نداده ام مديون است نگويد!

.................................................
لحظه اي با من باش...


اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو
گفتم که یک غزل بنویسم برای تو
احساس می کنم که کمی پیرتر شدم
احساس می کنم که شدم مبتلای تو
برگرد و هر چقدر  دلت خواست بد بگو
دل می دهم دوباره به طعم صدای تو
از قول من بگو به دلت   نرم تر شود
بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!
دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :
یک آسمان ،  بهانه ی باران برای تو
ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم
رخصت بده نفس بکشم در هوای تو

...

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:39 | لینک  | 


آره از زندگي هيچي نميفهميدي و فكر ميكردي خداي راهكار دادن واسه اين و اوني و ديگه نيازي نيست به هيچكس توجه كني.اينقدر بهت توجه شده بود و اينقدر لي لي به لالات گذاشته بودن كه يا بدون جنگ و دعوا حرف حرف تو ميشد و يا اگه نميشد چنان زمين و زمون رو به هم ميدوختي كه حرف تو بشه اول و آخر هر مسئله اي.يك ذره انتقاد پذير نبودي.مغرور و يكدنده.خدام اين وسطا يا دلش به حالت ميسوخت يا هواتو داشت يك كاري ميكرد زياد تو پر و پوزت نخوره.از من بپرسي ميگم خيلي خوش شانس بودي.دختر همسايه؛همكلاسيت؛پسر دوست مامانت؛ خواهر برادرت دختر داييها همه و همه گوش به حرفت بودن.حتي معلمات بعدنا استادات بعدنا حتي رئيسات.كسي بهت نه نميگفت.بهت ياد نداده بودن نه بشنوي.ياد نگرفته بودي دنيا خيلي بزرگه؛ ياد نگرفته بودي دنيا همينجور نميمونه.يه جايي برميخوري به يه آدمايي كه نه تنها هواتو ندارن بلكه منتظرن يه زيرپايي بزنن بهت و با كله زمين خوردنتو تماشا كنن.منتظرن يك جا خسته بشي؛ يه جا كم بياري؛ يه جا بگي آخ تا همون لحظه گورتو بكنن.برنخورده بودي به آدمايي كه زبون نفهمن و هر چي بگي توي كله پوكشون فرو نميره.به آدمايي كه براي يك قرون بيشتر حاضرن همديگرو تيكه پاره كنن.به اونايي كه منتظر بودن روتو برگردوني از پشت بهت خنجر بزنن برنخورده بودي.خدا بازم دوستت داشت.يواش يواش دستتو گرفت و از بين اين آدما ردت كرد.نشونت داد چه جونورايي در قالب انسان خلق كرده و نشونت داد چطور بايد بشناسيشون و مواظبشون باشي.اما همه اينا دليل نميشه كه بازم اشتباه نكني.كه بازم زورت زياد باشه و بتوني اينا رو كله كني.بتوني از پسشون بربياي.خيلي دلت ميخواد بدوني توي كله پوك اين احمقايي كه فكر ميكنن همه چي حاليشونه و هيچي حاليشون نيست چي ميگذره.خيلي دلت ميخواد بدوني اين آدماي كله گچي با چه اعتماد به نفسي خودشونو جلو ميبرن؟دلت ميسوزه به حال مافوقي كه با دو تا دروغ و چاخان پاخان اين جور آدما ازشون بت ميسازن و اندازه يك الاغ قبراق بهشون سواري ميدن.ميدوني.ميدوني يك روزي همين مافوق عزيز كه هميشه از بعد دلسوزي بهش نگاه كردي دو دستي دامبي ميكوبه توي سرش و كاسه چه كنم چه كنم دستش ميگيره.ميدوني.كاري هم نميتوني بكني.چون نميخواي.چون حال و حوصله قاطي شدن توي حواشي رو نداري.چون ديگه حوصله اينكه دلت براي كسي بسوزه و طرف خودش دلش براي خودش نسوزه رو نداري.چون گريه ات ميگيره وقتي ميبيني پيرمرد اندازه يك بچه پنج ساله هم نميخواد شعور به خرج بده و جلوي چشمشو ببينه.از عصا بودن خسته شدي.از اينكه سر هر چيز كوچيكي دستشو بگيري و بگي اين چاهه اين راهه.از اينكه هر چي جلوتر ميري دريغ از يك ذره عقل و شعور و تدبير كه از اين مافوقت ببيني.خسته شدي از اينكه كوچكترين مسائل رو هم نميفهمه.خسته شدي از اينهمه چشم شدن براي نابيناييهاش.عادت كرده.عادت كرده به اينكه هر جا مثل چي تو گل موند صدات بزنه توي دفترش و قيافه هراسونشو نشونت بده.اونوقت تو مثل ماماني كه ميخواد بچه خطا كردشو دعوا كنه نگاش كني و سر تكون بدي و بگي مگه نگفتم اين كار رو نكن؟خسته شدي از اينكه همش اشتباه پشت اشتباه ازش ببيني.از حواشي مسائلش خسته شدي.چشم باز كردي ديدي افتادي تو چاه مشكلات شخصي اين آقا.چشم باز كردي ديدي شدي دست راستش.دست راستي كه همه وزنشو روش انداخته.داري له ميشي.از اينهمه آدم دورو و متظاهر و احمقي كه يك شاهي نمي ارزن و دور خودش جمع كرده خسته شدي.از اينهمه آدم كه پشت سرش مسخره اش ميكنن.از اينهمه آدمي كه كم مونده فقط سينه اش رو جر بدن و قلبشو دربيارن بندازن جلوي سگ بخوره.خسته اي از  اينهمه دورويي. از اينهمه نيرنگ.از اينهمه آدمايي كه فكر ميكنن زرنگن.بار منفي كه اينهمه نكبت دور و اطرافت بهت ميده اينقدر زياده كه نميدوني چيكار كني.داري خفه ميشي.نميدوني چيكار كني.گير كردي.نه پاي رفتن داري نه پاي موندن.فقط ميدوني جاي تو اينجا نيست.فقط ميدوني نميتوني با اين آدما كنار بياي.فقط ميدوني از قماش اين آدما نيستي.هرچند ازت بترسن.هرچند ازت حساب ببرن.هرچند اينقدر توي اين سازمان قدرت داشته باشي كه لب تر كني كسي رو به زمين بكوبي و لب تر كني كسي رو به آسمون ببري.و اين قدرت رو نه با زبون بازي به دست آوردي؛ نه با دروغ و دغل و رياكاري.اما برات سخته.برات سخته با همچين آدمايي همپياله شدن.وقتي نه مال برات مهمه نه منال و نه مقام و نه جاه و نه هيچي.
.............................................
پ.ن:آره....خیلی وقته درگیرم...این پست مال سوم خرداد بود و حالا این دمل دوباره سر باز کرده.
پ.ن:اینارو در جواب نامه پر مهر و مفید تو نوشتم؛گفتم اینجا هم بذارم نگار:
در هر حال من فردا برای روشن کردن تکلیفم با خودم و کارم و رئیسم میرم شرکت.
میدونی؟توی شرایطی گیر کردم.فرض کن یک سال و نیم از وقت با ارزشت رو صرف آدمی بکنی که خودشم نمیدونه میخواد چیکار کنه.توی این شرکت خیلی اذیت شدم.خیلی خفتها رو به جون خریدم چون میخواستم اون کار پا بگیره.خیلی تلاش کردم.خیلی کوتاه اومدم.خیلی مبارزه کردم و خیلی چشم پوشی کردم.رئیس هم با همه نادونیش اما؛حمایتهای گاه و بیگاهی ازم کرد  و خلاصه یکجورایی باهام راه اومد.اما همه چیز اونطور که من میخواستم پیش نمیرفت دیگه.تو کار قبلیم مهره کلیدی مهمی بودم و اینجا با اینکه عملن همه کارها روی دوش من بود؛اما برای نگه داشتن و به دوش کشیدن و به جایی رسوندن چیزی که خیلی به خوب بودن و مفید بودنش اعتقاد داشتم؛تن به خیلی سختیها دادم.خیلی کم و نادید گرفته شدنها حتی.اما حالا شرایط گذشته و فرق کرده.الان ایستادم جایی که تو ایستاده بودی.مدیر نه یک که چند بخش.رئیسمم توی هرکاری با من مشورت میکنه.اما یک باوری به شدت در من شکسته:مدیر قوی ندارم.دقیقن حالم گرفته میشه که چشم میدوزه به دهن من که من بگم چیکار کنه.تمام استرس شرکت روی دوش منه.من فقط میخواستم توی حوزه خودم فعالیت کنم و حالا طوری گرفتار شدم که درگیر خیلی چیزهای نامربوطی که ازشون فراری بودم همیشه شدم.میدونی؟حواشی کار خسته ام کرده.حواشی آدمها؛حواشی رئیس؛حواشی شرکت.....دلزده ام کرده.هربار هم میخوام کناره بگیرم به طریقی نرمم میکنه و  دلم رو با اضافه حقوق بیشتر و یا پستهای قلمبه سلمبه بیشتر خوش میکنه.اما کار از بیخ و بن اشکال داره و این اصلن اون هدفی که من میخواستم بهش برسم نیست.ضمن اینکه کاری که مثل بچه ام رشدش دادم؛داره به نتیجه میرسه و درست الان موقع رها کردنش نیست و موقع بهره مندی از مواهبشه و تلاشهایی که به ثمر نشوندم.تک و تنها.میدونی؟یکبار دیگه هم توی همین اوج جایی رو گذاشتم و رفتم.اون بار اشتباه کردم؛اما اینبار نمیخوام اشتباه کنم و به طرز عجیبی شرایط داره به سمت و سویی مثل سابق سوق پیدا میکنه.چهار سال پیش داره تکرار میشه و کاری از دست من بر نمیاد.گیج و مستاصل شدم.میخوام بزنم به دریا و خیس هم نشم.و این نمیشه.حالا فردا همه چیز مشخص میشه.ببینم اینهمه من با اینا راه اومدم؛اینا چطور میخوان با من راه بیان؟میترسم از اخلاق گندم که یکهو میزنم تو نخ دعوا و جنگ و جدل و همه پلهای پشت سرم رو هم خراب میکنم.برام دعا کن که بهترین و به صلاح ترین راه رو انتخاب کنم.

بعد نوشت:

جونم براتون بگه من صد تا اخلاق بد داشته باشم یک اخلاق خوب دارم اونم اینکه وقتی پاش برسه حرفهامو راحت و بی رودربایستی میزنم.البته این صریح و رک بودن و بی پرده حرف زدن گاهی به مذاق خیلیها خوش نمیاد ولی حداقلش اینه که زبونم دینشو نسبت به من ادا کرده و نگرانی از این بابت نذاشتم.
قبل از این جلسه بارها و بارها حرفهایی رو که میخواستم به رئیس بزنم مرور کردم.جوابهایی هم از طرف اون به خودم دادم.بدبینانه ترین حالت و خوشبینانه ترین حالت مکالمه مون رو مرور کردم.هی دوباره از اول چیدم و ماجرا رو به شکلهای مختلف مطرح کردم و پیش بردم.تو بدبینانه ترین حالت؛یکجاهایی خودم رو میدیدم که داد و بیداد میکنم؛بغض میکنم؛ادای دلشکسته ها رو درمیارم؛قیافه حق به جانب میگیرم ولی هیچکدوم از اینا تو رئیس اثری نمیذاره که حتی اثر معکوس هم میذاره.
ممکنه حتی پنجاه درصد حرفهایی رو که باید به رئیس نگفتم؛اما اونقدر گفتم که هم خودم خالی شم و هم مسئله ای که باعث خودخوری بشه و رئیس هم ازش خبر نداشته باشه نمونه.خیلی از مسائل فقط سوئ تفاهم بود.خیلیها به خاطر اطلاعات دروغ دیگرون بود که از روی غرض و مرض بهم داده بودند.خیلیهاشم خواسته های من بود در رابطه با ادامه کار.خوشبختانه رئیس همه چیز رو پذیرفت و در مواردی هم میگفت تو که منو میشناسی چرا اینطور فکر میکنی.البته همه اینا مسئله ضعیف بودن رئیس رو توی مدیریت نقض نمیکنه ها.در هر حال من باید کمکش کنم که راه و چاه رو بدونه و در همین حد.دیگه نه اصرار و نه انکار.
همیشه یک برگ برنده برای روز مبادا داشته باشید.من امروز قبل از صحبت با رئیس برای ادامه همکاری؛یک جلسه توپ گذاشتم و یک کار مثبتی رو که تقریبن به نتیجه رسیده بود براش پرزنت کردم و معلومه توی این شرایط رئیس حسابی از من خوشش اومده و به این باور رسیده که حیفه من از دستش برم.
یک چیز دیگه هم یاد گرفتم؛اینکه مرام پرام رو بیخیال بشم.شاید خیلی چیزها که اسمش زیرآب زنیه در مورد بعضیها باید انجام بشه و خیلی حرفها باید که گفته بشه وگرنه از این سکوت و نجابت تو تحت عنوان خریت استفاده یا بهتر بگم سواستفاده میشه توسط همون آدمهای مشکل دار.درسته؛زیرآب زنی برای بالا رفتن خودت ممکنه نکوهیده باشه؛اون هم به ناحق؛اما بعضی وقتها خیلی فاز میده.
مرسی از راهنماییهاتون دوستای گلم.
پ.ن:ببین!من یکی بهم بگه یک کاری رو بکن؛لج میکنم نمیکنم!!!تقصیر این حاج بارانه دیگه.سر هر خط حرفش یادم میاد اما باهاش لج میکنم!نمیتونم اینتر بزنم خب!

پ.ن:با" تو "خوشبخت ترین انسانم...
 

 

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:22 | لینک  | 


نويسنده: مهم نیست تو که وجدان نداریچهارشنبه 24 آبان1385 ساعت: 16:49تو یک زن الکی خوشی هستی که در رفاه و تجمل و محبتی که لیاقتش را نداری غرق شده ای.بی نهایت بی طاقت و غیر منطقی و بی وجدان هستی.حالم به هم میخوره وقتی هرزگیهات رو میخونم.اونوقت می ایی افتخار هم میکنی.دارم به حرفهای دلقک ایمان میارم که یک دختر لو کلاس بی فرهنگ دهاتی بیشتر نیستی.حالا تقی به توقی خورده و وضعت خوب شده فکر میکنی کی هستی.

من کی ام؟من چطور آدمی هستم؟آرایه کیست؟ آرایه چطور آدمی است؟چندین و چند بار پیش آمد که بحث رو به رو شدن با افرادی توی این مجازخانه برایم سر باز کرد.یک چیزی بین همه اینها مشترک است:همیشه گفته ام تو اگر من را میخواهی ببینی؛باید یادت باشد که من را میبینی نه آرایه را.نه اینکه آرایه چیزی جدا از من باشد؛ولی هر چه باشد آرایه بخش عریان احساسات من است.مثلا تو نمیتوانی توقع داشته باشی من اینقدر راحت با همه چیز برخورد کنم که آرایه میکند.یا مثلا من اینقدر رویایی باشم که آرایه هست.نمیدانم چرا در مدت این دو سالی که اینجا مینویسم؛همه سعی کرده اند شخصیت من را به نوعی تحلیل کنند.گاهی تجلیل و گاهی تکذیب.نمیدانم این اتفاق برای دیگر وبلاگ نویسان هم پیش می آید یا نه.البته یک چند جایی به طور خفیف این موارد را مشاهده کرده ام.ولی به این صورت حاد!نه!آن اوایل پستهای من کمی عمومی تر بود.با این فضا احساس انس به آن صورتی که بتوانم تمام زوایای روحی ام را در آن بنمایم نداشتم.این اولیت تجربه وبلاگ نویسی من نبود.ولی وبلاگ قبلی من در مدت دو سال حدود دویست نفر زیر مجموعه دوستی را به خود کشیده بود.خیلی خصوصی مینوشتم.از تو مینوشم.از همه روزهایمان.نامه های من و تو.نامه های من و مانی.خوب رتبه من در گوگل خیلی کم بود و من آنجا احساس امنیت و راحتی خاصی داشتم.تا اینکه چندین مورد پیش آمد و مجبور به پاک کردن و رفتن شدم.اما اینجا من خصوصی نمینویسم.پس چرا بیشتر نظرها سعی در نقد شخصیت من دارند؟ میخواهم یک چیزهایی به تو بگویم.میخواهم یک خاطراتی را با تو به اشتراک بگذارم.دوستی میگفت تو از نوشته هایت بر می آید که زندگی سختی را پشت سر گذاشته ای.میگفت وقتی پستهای قبلی ات را میخوانم؛انگار که یک زن چهل ساله از پس سالهای دور ایستاده و دارد به گذشته ای خوب با حسرت نگاه میکند.میگفت تو شاید یک زن مطلقه باشی حتی.البته این نظر او بود.لزوما هم قرار نیست درست باشد یا نباشد یا با نظر تو یکی باشد یا نباشد.خوب خود من چنین حسی ندارم نسبت به نوشته هایم.بس است دیگر فریب بس است.......
و اما آرایه که بود؟
آرایه؛دختری حدود بیست و پنج ساله.هیچ وقت عاشق کسی نشده بود.و نشده.هیچ وقت هم کسی علاقه ای به او ابراز نکرده.مدت هفت سال است که پشت کنکور مانده ام.وضع خانوادگی خوبی هم ندارم؛لاجرم یا باید دانشگاه دولتی قبول شوم یا قید درس و دانشگاه را بزنم.بی گمان تو وقتی پول نداری؛آنقدر هم قابلیت و توانایی نمیتوانی داشته باشی که کار خوبی به دست بیاوری.مخصوصا اگر از فیزیک و چهره خوبی هم برخوردار نباشی(این دلیل تمام تعریفهای بیمورد از خودم بود).بدون شک؛تو وقتی یک چیزی را نداری و از یک ناحیه احساس کمبود میکنی؛هی دوست داری داشتنش را فریاد کنی و بگویی؛فلانی!من خیلی خوشگلم!فلانی!من خیلی خوشتیپم!فلانی!من الم من بلم!وگرنه وقتی آدم یک چیزهایی را دارد؛نیازی به هوار زدن ندارد.به قول معروف چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.داشتم میگفتم.من یک خانواده پر جمعیت دارم.با پدری که بیکار است.و مادری که هر کاری برای سیر کردن شکم بچه هایش انجام میدهد.تمام تفریح و دلخوشی و کار من هم همین است که بنشینم فکر کنم و خیالها و تصوراتم را تایپ کنم و برای شما توی این وبلاگ بنویسم.از اینکه شماها می آمدید و میخواندید و احساس میکردید با چه دختری طرف هستید و چقدر زندگی خوب و پرماجرایی دارد؛احساس شعف میکردم.همین که عده ای به من توجه کرده اند و توانسته ام عده ای را ولو نمیشناسمشان و نمیدانم که هستند و از کجایند و چه هستند؛دور خودم جمع کنم و به نوشته هایم مشغول کنم؛مرا ارضا میکرد.شاید بگویی چرا کار تایپ قبول نمیکنم؟باید بدانی که من توی خانه کامپیوتر ندارم.من خیلی امکانات دیگر هم ندارم.مثلا اتاق خصوصی ندارم.ما توی یک خانه هفتاد متری یک خوابه در یک محله فقیر نشین زندگی میکنیم.فکرش را بکن!شش نفر آدم توی یک خانه.من فرزند سوم خانواده هستم.یک خواهر بزرگتر از خودم دارم که در سن 16 سالگی شوهر کرد و در سن 18 سالگی با دو تا بچه برگشت سر خانه پدری اش.شوهرش یک عملی عوضی از کار در آمد.خوب فکر میکنی چه کسی می آید خواستگاری یک دختر فقیر با چنین وضعیتی؟همینهایند دیگر.البته مادرم اینطور مواقع میگوید خاک بر سرت.او لا اقل خواستگار داشت.تو که محض رضای خدا یک نفر هم در خانه را به خاطرت نزد.از نظر مادر و همسایه ها و فک و فامیل؛من یک دختر ترشیده ام که تمام شده رفته و پرونده ام بسته شده.هر چه مرد زن مرده و پیرمرد هوس ران هم هست می آید خواستگاری خواهر بزرگترم.حتی آنها هم من را نمیخواهند.احتمالا تو الان منتظری من بگویم همه اش چاخان و داستان بود؟!ولی نه.نبود.داستان نبود.چیزی جز واقعیت نمیتواند باشد.یک کم حسش کن.حس بگیر...خوب؟حالا به نظرت واقعی نمی آیند؟اینها واقعی ترند یا نوشته های قبلی ام؟یک برادر بزرگتر دارم که پیک موتوری است.نمیدانی با چه بدبختی پول موتور قراضه ای را برایش جور کردیم تا بتواند برود سر کار.خوشبختانه او زندگی سالمی دارد.یعنی معتاد نیست و مثل اکثر پسرهای هم محله ای اش قاچاق مواد مخدر نمیکند.لااقل من و مادر و پدر اینطور فکر میکنیم.شاید هم میکند.همین برادر من را خیلی دوست دارد.پول کافی نت رفتن را او تامین میکند.هر دفعه هم که از کافی نت برمیگردم میپرسد آیا کسی خر نشد من را بخواهد؟فکر میکند من میروم آنجا چت میکنم که شوهر پیدا کنم.شبها هم پیش زن همسایه بغلی که هم سن و سال خودم است و صبحها سر کار میرود در یک جایی که کارش بسته بندی قطعات ماشین است؛میمانم.آخر همسرش همیشه شیفت شب است.این است که گاهی میتوانم از کامپیوتر او استفاده کنم.یک خواهر هم دارم که محصل ابتدایی هست.فلسفه به وجود آمدن هر کدام از ما خیلی جالب است.هر دفعه پدر و مادرم با هم دعوا کرده اند؛کتک کاری کرده اند؛همسایه ها وساطتت کرده اند؛آنها را آشتی داده اند و ماحصل هر بار قهر و دعوا و کتک کاری بزرگ آنها؛و احیانا چند ماه دوری و سپس نزدیکی آنها؛و در اصل میوه شیرین آشتی آنها!هر کدام از ما بوده ایم.این هم از فلسفه وجودی ام.هیچ هدفی برای آینده ام ندارم.به انتظار معجزه هم ننشسته ام.من نه آنقدرها باهوش بودم که بتوانم با درس به جایی برسم؛نه آنقدرها محسنات دیگر داشتم که آنها را دستاویز رسیدن به جایی بکنم.مدت زیادی است به حال خودم رها شده ام.من کارهای خانه خودمان را انجام میدهم.مادر همینکه خسته از کار روزانه سنگینش به خانه می آید و میبیند من بچه های خواهرم را تمیز و مرتب راهی مدرسه شان کرده ام و خانه هم تمیز است و همه جا گرد گیری شده و بوی آبگوشت هم همه خانه را از جا برداشته؛و برای نهار مساله ای نداریم و یکی هست سفره را پهن و جمع کند و ظرفها را بشور بساب کند؛راضی است.پدر هم یک آدم پوچ و بیخود است که حتی همان خواهر کوچکم هم برایش تره هم خورد نمیکند.در اصل هیچکداممان پدر را تحویل نمیگیریم و او را یک نانخور اضافی میدانیم.خواهر بزرگترم توی یک بیمارستان کار میکند.خوب تو میتوانی حدس بزنی با نداشتن کمترین تحصیلات؛چه کاری میتواند آنجا داشته باشد؛جز لگن بردن زیر بعضی از بیماران.ما همان خانواده فقیری هستیم که سگ و باغبان و راننده و همه چیزمان فقیر و بدبخت هستند.این است آن آرایه ای که شما نمیشناختید.من توی عمرم ازدواج نکرده ام؛عاشق نداشته ام؛توی عمرم توی یک پارتی شرکت نکرده ام؛هرگز سوار ماشینی غیر از پیکان که آن هم تاکسی بوده نشده ام؛دروغ چرا حالا؛یک بار تاکسی سمند و یک بار هم پراید سوار شدم.رانندگی هم اصلا نمیدانم.آرزویم هم این بوده که یک کاری گیر بیاورم بتوانم حقوق بخور نمیری داشته باشم؛هرگز میسرم نشده.هیچ کس حتی دلش به حال من نمیسوزد.خدا هم فراموشم کرده.احتمالا تو الان منتظری من بگویم همه اش چاخان و داستان بود؟!ولی نه.نبود.داستان نبود.چیزی جز واقعیت نمیتواند باشد.یک کم حسش کن.حس بگیر...خوب؟حالا به نظرت واقعی نمی آیند؟اینها واقعی ترند یا نوشته های قبلی ام؟من اصلا حرف زدن بلد نیستم نمیتوانم از این کارهای بازاریابی تلفنی شرکتهایی مثل آتروپات داشته باشم؛مادر مدام سرکوفت دختر همسایه را که توی این کار خبره شده به من میزند.میگوید تو عرضه هیچ کاری را نداری.دست و پایت همه جایت مانده.یک آدم بی عرضه و دست و پا چلفتی بیشتر نیستی.به درد همین میخوری که توی همین خانه جان بکنی تا بمیری.به همین هم راضی ام.من آرزوهای دور و دراز ندارم.یک گوشه دنج میخواهم که مال خودم باشد.آرزوی من داشتن سه متر جا با یک کامپیوتر است.که اکانت اینترنت مجانی هم داشته باشد.البته هم سر ماه کسی از من پول تلفن مطالبه نکند تا من مجبور نباشم پول تلفن زن همسایه را از پولهایی که مادر برای خرید سبزی و میوه و کوفت و زهر مار روزانه به من میدهد کش بروم؛کلی پیاده گز کنم تا به جایی که دورتر است ولی ارزانتر میتوانم مایحتاج خانه را تامین کنم بروم.بعد آنهمه خرید را بار بزنم و دستم از تیزی و سنگینی لبه نایلنهای خرید ببرد و پاهایم توی آن کفشهای میرزانوروزم تاول بزند تا به خانه برسم.بعد هم بدون دستکش با همان دستهای بریده بریده ظرفها را بشورم و خانه را تمیز کنم و پیاز خرد کنم.تا تهش روزی پانصد تومان پس انداز کنم.من دلم هیچوقت نخواسته که کسی پیدا شود من را دوست داشته باشد و خواسته باشد با من ازدواج کند.باورم شده که من لیاقت چنین چیزی را ندارم.این را مادر و خواهر و پدر بارها به من گفته اند.فقط برادرم هنوز امیدوار است که شاید بتوانم یک کاری بکنم برای خودم.او میگوید اگر کمی به ظاهرم برسم؛میتوانم امیدوار باشم که کسی به من پیشنهاد ازدواج بدهد.او گاهی دستنوشته های من را خوانده و با اینکه سواد درست حسابی هم ندارد؛همیشه تشویقم کرده و به من روحیه داده.مثلا گفته اگر نمیدانستم این را تو نوشته ای حتما فکر میکردم یک نویسنده آدم حسابی نوشته.ببین!من عادت کرده ام از خودم تعریف کنم!حتی اینجا هم که دارم اعترافات دردناک برایت میکنم.زندگی سختی را از سرگذرانده ام.یا هنوز هم نگذرانده ام.ببین!اینها را اینجا ننوشتم که دلت برایم بسوزد یا کاسه گدایی دست گرفته باشم؛گفتم که بدانی.چون این حق تو هست که بدانی.من خیلی بدی کردم و مدتها این حق را از تو گرفتم.ولی حالا وقتش است که بدانی.نیا توی نظرها بنویس باز داری سر کار میگذاری.نیا بنویس من میدانستم اینجوری هستی.نیا اینها را بنویس.اصلا هیچ چیزی برایم ننویس.هر چند من گاهی به اینجا سر میزنم تا ببینم چه چیزی برایم نوشته ای.خوب؛من مثل شماها نیستم که دنیایتان مملو از آدمهای دور و برتان باشد و پر از سرگرمیهای مفصل.من تنهایم.به شدت تنهایم و احساس تنهایی ام این مدت با شماها پر میشد.حالا احتمالا دوباره تنها خواهم بود.از هر کسی هم که تا به حال به خاطر آن آرایه ای که به تصویر کشیده ام به اینجا سر میزده؛معذرت میخواهم.از هر کسی که به خاطر زیبایی؛خوشتیپی؛تحصیلات؛شغل؛کلاس و پرستیژ ساختگی آرایه به اینجا سر میزده؛معذرت میخواهم.از این به بعد به خاطر این چیزها اگر اینجا می آمده اید نیایید.این همان غمی است که پشت نوشته هایم بود و بعضیها به آن اشاره کردند.من را به خاطر همه آرزوهایی که اینجا با شما به اشتراک گذاشتم ببخشید.ممنونم؛که همراهی ام کردید.یک چیز دیگر هم بگویم و بروم؛به خاطر اینهمه محبتتان؛اینها را گفتم که درس بگیرید و بدانید به هیچ چیز نباید "اعتماد" کنید.حتی اعتماد به یک مشت نوشته.شاید فکر کنید چیز مهمی هم نبوده و فقط یک مشت داستان خوانده اید و تمام.ولی نه.نمیتوانید انکار کنید که آرایه تا به حال روی شما اثری نداشته.نمیتوانید انکار کنید که گاهی برخی تصمیمات خود را با الهام پذیری از آرایه انجام داده اید.نمیتوانید انکار کنید که ........  ........ .......   ........ .///////

خب؛اینم ادای دین ما به رضای ۵۳ که حسابی حاج باران رو تحویل گرفته.یک پست تکراری .سخت بود انتحابش؛اما به نظرم اون روزها خیلیها رو تو شک برده بود!

نظرهای آن موقع را هم میخواهی بخوانی روی همان تیتر خدای دشت نیلوفر کلیک کن!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 19:30 | لینک  |