تبليغاتX
پندارهای آرایه

مدتی بود زیادی توی نخ تینا رفته بود و هی حال و احوالشو میپرسید.تینا رو سری آخری که با همکارا کوه رفته بودیم با خودم برده بودم و همونجا هم زیادی دور و برش میپلکید.امروز سر ناهار بحث رو کشوند به تینا و اینکه چیکار میکنه و بازم برنامه داشتیم اونم بیاد.جریان طلاق گرفتن تینا رو نمیدونم از خودش یا خانم فضول همکار شنیده بود.با من و من و بازی با کلمات بهم گفت: میشه تینا رو با من جور کنی؟ یا ترتیب یک ملاقات دیگه من با تینا رو بدی؟ گفتم چطور مگه؟اون بچه نیست که من اونو با تو جور کنم خودش تصمیم و اراده داره.اختیارش دست خودشه نه من.دومن من علاقه ای به آشنا کردن کسی با کسی ندارم.گفت چشمم بدجوری گرفتتش.اون هم بلاخره "زن"جوونه و شاید بدش نیاد با من دوست بشه.مرذ هم که تو خونشون ندارن.منو با مادرش آشنا کنه و من برم خونشون و بیام و کاراشونو براشون انجام بدم.خودم رو به نفهمی زدم و گفتم یعنی میخوای باب آشنایی قبل ازدواج رو باز کنی؟گفت نه.منکه اهل ازدواج نیستم.همینجوری مدتی باهاش باشم.حالم داشت ازش بهم میخورد.دلم میخواست تف بندازم توی صورتش.گفتم چطور فکر کردی اون به این رابطه با تو حاضر میشه؟اون هم به این شکل که مثلن من معرفیش کنم به تو؟اینقدر براش ارزش و شخصیت قائل نشدی که خودت باهاش مطرح کنی این موضوع رو.چرا فکر میکنی اون لیاقت یک آشنایی و ازدواج خوب رو نداره؟چرا فکر میکنی حاضر میشه به خاطر یک بدبیاری و اشتباه توی ازدواج دو ساله قبلیش؛با اونهمه زیبایی و کمالات؛تن به همچین رابطه نکبتی با تو بده؟تویی که حتی اون رو قابل فکر کردن در مورد ازدواج هم نمیدونی؟چرا فکر میکنی اون با داشتن یک سابقه ازدواج دو ساله "فرصت یک ازدواج خوب" مثل سایر دخترهای همسن و سال بیست و یکی دو ساله اش؛ رو از دست داده؟که افرادی مثل تو فکر کنن اون به این دلایل باید بقیه عمرش رو صرف خدمت رسانی به امثال شما بکنه و فکر یک زندگی دوباره جدید رو از سرش بیرون؟ارزش یک زن از نظر کثافتهایی مثل تو به همون پوسته نازکه؟در همین حد؟دست و پاشو گم کرده بود و فکر نمیکرد اینقدر دریده باهاش برخورد کنم.گفت ازدواج کجا بود خانم؟الان برای دخترای ازدواج نکرده اش هم شوهر پیدا نمیشه.امثال این خانمها که "بیوه" هستند باید بشن "معشوقه مخفی" بقیه آقایون متاهل و مجرد.تازه الان دخترای ازدواج نکرده هم "آب روی آتیش" "شوهرهای بقیه زنها" هستند.

بعد نوشت:

رضاي عزيز پرسيده:
چنین رابطه ای چه اشکالی داره؟ اگه تینای شما با علم به این مساله دوست داشته باشه رابطه رو ادامه بده چه اشکالی داره؟
الناز عزيز هم پرسيده:
چرا فکر کردی اگه با این آدم برای یه مدت کوتاهی دوست می شد یعنی اینکه لیاقت ازدواج خوب رو نداره؟؟؟اون یه دوستی مقطعی میتونسته باشه و وقتی هم یه موقعیت خوب برای ازدواج پیش میومد خوب می تونه ازدواج کنه دیگه اینطور نیست؟؟؟


ببينيد؛دخترهاي زيادي هستند كه به قصد ازدواج هر يك هفته يا يك ماه با يك پسر دوست ميشن؛بعد ميبينن به درد هم نميخورن؛بهم ميزنند و رابطه ديگري از سر ميگيرند تا به مقصد برسند يا نرسند.اين دخترها دو دسته اند:يكي اونايي كه با هر مسافر اين راه ميخوابند؛يكي اونايي كه نميخوابند.خب.حالا اين رو مقايسه كنيد با يد دختر 23 ساله مطلقه.خوب؟فكر ميكنيد شرايط اين دخترهاي  مورد بالا با تيناي قصه ما برابره؟نه!به جرات ميگم نه.به جرات ميگم نود و نه درصد پسرهايي كه باهاش ميخوان ارتباط بگيرند به خاطر سو استفاده از شرايطي مثل:سهل الوصول بودن؛آزادتر و بدون سرخر بودن؛سرخورده بودن؛آمادگي پذيرش هر خري رو داشتن و با هر شرايط و كمي و كاستي ساختن و راه اومدن؛بهش نزديك ميشن.ببين؛دختري كه تا ديروز در قيد و بند يك ازدواج بوده؛ و حالا آزاد ميبينه خودش رو؛و طبعن افراد زيادي هم دورش ميپلكند؛آمادگي دوست شدن رو به راحتي در خودش ميبينه.مشكل ايجاد ارتباط نيست؛اين ارتباط به نحوي بايد آغاز بشه حتي اگر اون دختر بخواد يك ازدواج خوب داشته باشه.مشكل درصد فول هايي هستش كه توي اين ارتباطات به وجود مياد.وقتي مجبور بشه از جامعه صد در صدي پسرهايي كه نود و نه درصدشون قصد ازدواج با "اون" رو به خاطر بيوه بودنش ندارن؛كسي رو انتخاب كنه؛نود و نه بار شكست خورده.ميتونه نود و نه بار با نود و نه آدم خوابيده باشه؛بي نتيجه؛ و بد نتيجه؛چرا كه هدف اونها اون چيزي نيست كه اين تيناي قصه تو ذهنش ترسيم كرده..ميتونه هم هيچ ارتباطي با هيچكدوم به صورت باز نداشته باشه.در هر حال من ميگم؛دختري كه مطلقه شده و جوونه؛ با پاسخ به افراد نامناسبي كه از همون اول هدفي براي آينده ندارند و قصدشون گذري بودن و لذت بردنه مقطعي هستش؛يك قدم از "شانس يك ازدواج خوب داشتن" دور ميشه.چرا؛ ارتباط بگيره؛ اما با كساني كه همراستا با هدفش هستن نه قصد سو استفاده دارندكسي كه اون رو لايق حتي فكر كردن در مورد ازدواج باهاش نميدونه؛فقط يك قدم اون روو از چيزي كه هست و آينده اي كه ميخواد بشه دور ميكنه.كي و كدوم مرد يا پسري حاضره با دختر بيوه اي كه ارتباط با سه؛چهار؛پنج مرد و يا بيشنتر رو از سر گذرونده؛ نه تحت عنوان ازدواج ؛براي همسري مناسب بدونه؟يك كم چشماتونو باز كنيد و واقع بين باشيد.حقيقت تلخيه پيرامونمون...اما هست و كاريشم نميشد كرد.اين حقيقته كه دختري كه مطلقه شده بايد توي ارتباطاتش خيلي محتاط باشه چون طعمه لذيذي براي آب روي آتيش بودن هوس مردهاست .دختري كه يك؛دو؛سه و...ارتباط اينجوري رو توي اين شرايط بگذرونه؛به نظر من چيزي ازش نميمونه كه بخواد خرج زندگي آينده اش كنه و شانس خيلي چيزهاي خوب رو در آينده از دست داده.اگر من اشتباه ميكنم؛خواهش ميكنم دو خط بنويسيد و از اشتباه درم بياريد؛خصوصن آقايون عزيز.
....................................
پ.ن:زنها توی هر موقعیت سنی و هر وضعیتی باشند حق دارند که با اونها رفتار انسانی بشه هضم این نکته به این آسونی چقدر برای این جور مردهای نامرد سخته آخه؟
پ.ن:یادتون نره امشب ساعتهاتون رو به خاطر تغییر ساعت رسمی کشور یک ساعت عقب بکشید:
"ساعت رسمی كشور، از ساعت 24 امروز، سی شهریور 87 یك ساعت به عقب كشیده می‌شود."
یک خاطره از اولین سال ازدواجمون دارم:اون موقع یک ماهی میشد رفته بودیم زیر یک سقف و هیچی نداشتیم.از قوری و استکان بگیر تا رادیو و تلویزیون و هیچی.اونموقعها مانی ساعت 5:30 میرفت سوار سرویس میشد بره سر کار.در نتیجه بی اطلاعی از تغییر ساعت و کلن بیخبری از دنیا بواسطه نداشتن هیچ وسیله ارتباط جمعی! و رسانه ای!بیچاره ساعت 4:30 رفته بود منتظر سرویس شده بود و دیده بود هیچ خبری نیست و خوذش ذربست گرفته بود رفته بود کارخونه.
پ.ن:اون ماجرای تبدیل شدن وبلاگ به یک وبلاگ قرآنی هم یک نوع خداحافظی و تخته شدن وبلاگ بود که دوستی مانعش شد.یک زمانی یکی از دوست پسرام یک نوار نوحه بهم داد و گفت یک جای این نوار من برات یک پیغام گذاشتم!من ساده هم شیش هفت بار با دقت پشت و روی نوار رو گوش کردم و هیچی نیافتم!!حالا سر عوض کردن وبلاگ گفتم شاید شمام هی خوندین گفتین حتمن پشت این وبلاگ پستی چیزی مخفیه!!!
پ.ن:دیدین بچه کوچولوها رو بعضی وقتها با یکی دو تا اشاره قلقلک از دور قش قش میخندن؟یکی از دوستان این احساس رو به من میده وقتی باهاش حرف میزنی!
پ.ن:کیبردم دیگه روزای آخر عمرشو میگذرونه واسه همینه که حروف خیلی جای همدیگه تایپ میشن.مووسم هم دیگه مرخصه.سیستم مال ده سال پیشه!بیاین همتی واسه من یک سیستم بخرید!
پ.ن:این دیکشنری آنلاین خیلی با حاله. امتحانش کنید: http://www.farsi123.com/clip/
پ.ن:مرسی از همه جوابهای با دقت و حوصله تون توی پست قبل.حسابی استفاده بردم.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 21:0 | لینک  | 

1) ناتـوردشـت / جي دي سلينجر
2) كــــوري / ژوزه ساراماگو
3) بادبادك‌باز / خالد حسيني
4) شازده كوچولو / آنتوان دو سنت اگزوپري
5) سـووشـون / سيمين دانشور
6) مرشد و مارگـريتا / بولگاکف
7) عطرسنبل عطر كاج / فيروزه جزايري دوما
8) جــان‌شيفتـه / رومن رولان
9) هـــري‌ پـــاتر / رولينگ
10) خداحافظ گـاري كـوپر / رومن گاري
11) كليــدر / محمود دولت‌آبادي
12) همسايه‌ها / احمد محمود
13) بابا لنگ دراز / جين وبستر
14) چراغها را من خاموش مي‌كنم / زويا پيرزاد
15) خــرمگس / اتل ليليان وينچ
16) غرور و تعصب / جين آستين

17) سمفوني مرد‌گان / عباس معروفي
18) هزار خورشيد درخشان / خالد حسيني
19) ورونيكا تصميم مي‌گيرد كه بميرد / پائولو کوئليو
20) دفتر ممنوع / آلبا دسس پدس
21) عقايد يك دلقك / هانريش بل
22) بار هستي / ميلان كوندرا
23) عشق سالهاي وبا / گابريل گارسيا ماركز
24) صد سال تنهايي / گابريل گارسيا ماركز

25) مترجم دردها / جومپا لاهيري
26) برادران كارامازوف / فئودور داستايفسکي
27) استخوانهاي دوست‌داشتني / آليس سبالد
28) راز داوينچي / دن براون
29) خاطرات يك گيشا / آرتور گلدن
30) همنام / جومپا لاهيري
31) مرغان شاخسار طرب يا پرنده خارزار / کالين مک کالو
32) ارباب حلقه‌ها / جي آر آر تالكين
33) استخوانهاي خوك و دستهاي جذامي / مصطفي مستور
34) هيس / محمد رضا کاتب
35) زندگي در پيش رو / رومن گاري
36) يازده دقيقه / پائيلو كوئيلو
37) كيمياگر / پائيلو كوئيلو

38) تاج خار / مسيح علي‌نژاد
39) چهار اثر از فلورانس اسكاول شين
40) وضعيت آخر
41) ماندن در وضعيت آخر
42) داستانهاي صمد بهرنگي
43) بلنديهاي بادگير / اميلي برونته
44) برباد رفته
45) راز فال ورق / يوستين گوردر
46) دنياي سوفي / يوستين گوردر
47) انجمن شاعران مرده / كلاين بام
48) ديوانه بازي / كريستين بوبن
49) لبه تيغ / سامرست موام
50) دلبركان غمگين من / گارسيا ماكز
51) دايي جان ناپلئون ايرج پزشكزاد
52) خاطره‌هاي پراكنده / گلي ترقي
53) اسفار كاتبان / ابوتراب خسروي
54) ساربان سرگردان / سيمين دانشور
54) هشت كتاب ( سهراب سپهري )
56) چه كسي باور مي‌كند رستم / روح انگيز شريفيان
57) هكلبري فين / مارك تواين
58) انگار گفته بودي ليلي / سپيده شاملو
59) سرخي من از تو / سپيده شاملو
60) مكتوب / پائلو كوئيلو
61) نزديكي / حنيف قريش
62) مادام بواري / گوستاو فلوبر
63) سيماي زني در ميان جمع
64) مجنون ليلي / ابراهيم نبوي
65) چشمهايش / بزرگ علوي
66) آنا كارنينا / لئو تولستوي
67) نيمه غايب / حسين سناپور
68) زن بودن / توني گرنت
69) فرني و زويي / جي دي سلينجر
70) بيگانه / آلبر كامو
71) 1984 / جرج اورول
72) شوخي / ميلان كوندرا
73) بازي آخر بانو / بلقيس سليماني
74) اعتماد / دورفمن
75) ضرورت تغيير / كريشنا مورتي
76) يک عاشقانه آرام / نادر ابراهيمي
77) جنگل واژگون / جي دي سلينجر
78) تيستوي سبز انگشتي
79) فريدون سه پسر داشت / عباس معروفي
80) جاودانگي / ميلان كوندرا
81) مدير مدرسه / جلال آل‌احمد
82) غرش طوفان / الكساندر دوما
83) من او / رضا اميرخاني
84) جهالت / ميلان كوندرا
85) به کودکي که هرگز زاده نشد / اوريانا فالاچي
86) جاناتان مرغ دريايي / ريچارد باخ
87) قصه‌هاي مجيد / هوشنگ كرماني
88) مسخ / كافكا
89) مسيح بازمصلوب / کازانتزاکيس
90) سه کتاب / زويا پيرزاد
91) منطق ‌الطير / عطار
92) تذكره الاوليا / عطار
93) غير منتظره / كريستين بوبن
94) سيذارتا / هرمان هسه
95) روياي تبت / فريبا وفي
96) بازيها / اريك برن
97) عادت مي‌كنيم / زويا پيرزاد
98) لطفاً گوسفند نباشيد / محمود نامني
99) گرگ بيابان / هرمان هسه
100) پيامبر / جبران خليل جبران
101) آتش بدون دود/ نادر ابراهيمي
102)سينوهه پزشک مخصوص فرعون/
103)بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم /نادر ابراهيمي
104) روي ماه خداوند را ببوس/ مصطفي مستور
106)دن کيشوت /سروانتس

107)محاکمه / قصر / آمريکا /فرانتس کافکا
108)اسرار/کنوت هامسون
109)خاطرات پس از مرگ براس کوباس/ماشادو دِ آسيس/
"كجا ممكن است پيدايش كنم" هاروكي موراكامي
درخت زيباي من (ژوزه مائورو دِ واسکنسلوس)
تصوير مرد هنرمند در جواني (جيمز جويس)
سري کتاب هاي تن تن و ميلو (هرژه)
زندگي جاي ديگري ست / بار هستي (ميلان کوندرا)
سقوط / سؤتفاهم / بيگانه (آلبر کامو)
دراکولا (برام استوکر)
فاوست (گوته)
بارُن درخت نشين / شواليه ي ناموجود (ايتالو کالوينو)
جنايت و مکافات (داستايفسکي)
عقايد يك دلقك (هاينريش بل)
بلنديهاي بادگير (اميلي برونته)
انجمن شاعران مرده (كلاين بام)
قصه هاي هزار و يک شب
تاريخ بيهقي (ابوالفضل بيهقي)
قصه هاي شيخ شهاب الدين سهروردي
من تا صبح بيدارم / گاوخوني / شاه کليد / شريک جرم (جعفر مدرس صادقي)
برهنه در باد (محمد محمدعلي)
بوف کور / وغ وغ ساهاب (صادق هدايت)
سال مرگ ريكاردوريش / ژوزه ساراماگو
 همه مي ميرند / سيمون دوبوآر
سال هاي سگي/ ماريو بارگاس يوسا
گفتگو در كاتدرال / ~
بوف كور / صادق هدايت
ترجمان دردها / جومپا لاهيري
در جستجوي زمان از دست رفته/ پروست
سقوط / كامو
دميان / هرمان هسه
پوست انداختن / فوئنتس
تهوع / سارتر
دوبليني ها /جويس

ريچارد براتيگان ؛هاي بورخس و ايتالو کالوينو و جيمز جوسي و ويليام فاکنر (گوربه گور) يا کريستوفر فرانک ( ميرا) يا کارلوس فئونتس ( آئورا) کتابهاي وولف مثل موجها..... کافکا در کرانه

 داستایوسکی جنایات و مکافات، ابله، تسخیرشدگان و برادران کارامازوف
تولستوی جنگ و صلح، آناکارینا و مرگ ایوان ایلیچ 
 شکسپیر هملت، شاه لیر و اوتلو
ساموئل بکت  مولوی، مالون می میرد و نام ناپذیر

اين ليست مدتها پيش برام ايميل شده بود.گويا كتابهاي پرطرفدار معرفي شدند. يا چند اثر رمان برتر دنيا يا صد كتاب برتر. يك براندازي كردم و اونايي رو كه خوندم آبي كردم.فاجعه است.كلي كتاب مونده كه من هنوز نخوندم.
پ.ن:اين ليست كمكتون ميكنه كه كتابخونه منو تكميل كنيد!!!
پ.ن:از بين اينايي كه من نخوندم كدوما رو توصيه ميكنيد؟
پ.ن:هنوز وقتي يك ماشين؛يك مرد؛ و يك كتاب ميبينم؛اشتياق ديدارها و هديه هاي كتابي تو برام زنده ميشه.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 10:56 | لینک  | 

توي سريال لاريجاني مرد قصه خوش و خرم ورشكست شده و ميره محل كار زنش و ازش ميپرسه پول داري بهم قرض بدي؟ هجده ميليون؟!!
خب ديگه! اينا مال توي فيلمهاست!
مدتيه دارم فكر ميكنم چرا من همه چيزن رو براي ماني رو كردم.چرا از همه خرد و ريز حساب كتابهاي من اطلاع داره؟چرا ميدونه من چقدر حقوق ميگيرم؟چرا ميدونه چقدر پروژه دستمه؟چرا بايد دقيقن بدونه من بابت هر پروژه چقدر و چه زماني ميگيرم؟چرا در لحظه ميدونه من چقدر پول توي كدوم حسابمه؟
اون روز خودمو مثل گربه توي بغلش پخش كرده بودم گفتم بابايي چرا تو از همه چيز من باخبري؟لبامو ورچيدم و گفتم دلم ميخواد مستقل باشم!با تعجب نگام كرد و گفت فكر نميكنم هيچ زني استقلالي رو كه تو داري داشته باشه!گفتم نخيرم!ندارم!مثلن تو چرا از حساب كتاباي من خبر داري؟بر تعجبش افزوده شد و چشماش گردتر شد و گفت عزيزم آخه من چيكار كنم؟تقصير من چيه؟خودت ميگي حسابمو چك كن ببين فلان پول تومده به حسابم؟خودت هميشه ميگي اينو ببر بريز به اين حسابم؛اونو از اين حسابم بردار؛اينقدرشو بده بابت اين؛اونقدرشو نگه دار و از اين حرفها.منكه هميشه ميگم خودت هرجور مييدوني!ميدونم درست ميگه!آخه راست ميگه بيچاره!خودمو تو بغلش مچاله ميكنم و ميگم حالا از اين به بعد نميخوام تو بدوني من چقدر پول دارم!بلكه خواستم يك زماني بهت قرض بدم!بلكه خواستم سورپرايزت كنم!مثلن براي سالگرد ازدواجمون چرا تو فهميدي يك تومن برات كادو خريدم؟چرا حسابمو چك كرده بودي؟اصلن الان اون دو ميليون رو از اين حسابم وردار بده ميخوام بريزم به يك حساب مخفيم!بهت زده از حرفاي عجيبي كه ميشنوه ميگه تف به اين سريال ايرانيها! باشه!بيا بگير اين پولت! فردا هم حساب كتاب ميكنم هرچي از حسابت برداشتم بهت ميدم برو مخفي كن!فردا باز نگي بابايي برو حسابمو چك كن!فردا نياي بگي بابايي فاز اول پروژه رو به خاطر ندونم كاري يكي از بچه هاي تيم عقب افتادم پولمو يك هفته ديرتر ميريزن به حساب!فردا باز نياي بگي بابايي بابت فلان پروژه دو تومن لازم دارم بده!اگه بگي واي به حالت.خب!منم ميگم باشه نميگم!اما زير قول زدن خيلي آسونه!
1- نميدونم كار كردن زن خوبه يا بد؟
2- نميدونم اينجور از جيك و پيك هم با خبر بودن خوبه يا بد؟
................................
پ.ن:گاهي دلم ميخواد برم ايروبيك و به خودم برسم...صبح تا شب براي خودم بيكار و ولنگار باشم..اما اين خواستن حتي يك روز هم عمر نداره.
پ.ن:فكر ميكنم گاهي لازمه كه يك مخفيهاي كوچولو تو اين زمينه ها داشته باشي.اما ماني دلش ميشكنه اگه ازش مخفي كنم و بفهمه.چون با من خيلي نداره.
پ.ن:آهنگ تزریقی این روزها: حالا، خارجکی بوس کن منو! خودت ‌رو ملوس کن، نرو! بیا کنارم بشین و دل رو بلوتوث کن، نرو! ××× دلم به هیچ سمتی نرفت، هیچ طرف، آخه چقدر خوشگلی تو بی‌شرف؟ ××× بین همه باز بیست تو میشی، واسه‌ات می‌خرم یه میتسوبیشی! ××× تو پیشی من و میاووو.. پس عشوه نریز و بیاووو! با تو دلم رسید به آرامش، تو خوشگلی بی‌لوازم آرایش!با تو وجود تو رفت تو اوج
فدات میشم تو روزهای فرد و زوج تو من رو دوست داری آره لبات گرایی داره فدات بشم دوباره این قلب من تازه کاره اینم لینک دانلود آهنگ پارمیدای ساسی مانکن!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 16:55 | لینک  | 

اپیزود سه:

مکان:خونه همسایه؛ داخلی اتاق خواب.

زمان:12 ظهر

-         بگو سه ملیون رو چیکار کردی؟هان؟جواب من رو بده؟من صد تومن ندارم برم برای خودم مانتو بخرم اونوقت تو سه  ملیون رو بذل و بخشش میکنی؟چیکارش کردی؟(با فریادهای عربده و جیغ قاطی مانند)زود باش بگو چه غلطی کردی؟

-         کدوم سه ملیون؟(با خنده کشدار و عصبی کننده)توهم زدی خانم؛ هر هر هر هررررررر...اصلن به توچه؟ مالمه؛دلم میخواد.مال خودمه هر کاری دلم بخواد باهاش میکنم.به تو هم هیچ ارتباطی نداره.

-         آره؛دادی به اون زنیکه ج.ده بخوره؟یا دادی به خواهر مادر و برادرات کوفت کنن؟بگوووووووو چیکااااااار کردی؟بگووووووووووو

-         چاقو رو بکش کنار....(اینبار خبری از قهقهه های وحشتناک نیست و جاشو صدای عربده مانند آقا گرفته)کوتاه بیا...دست بردار این چیز شعرا چیه میگی؟نذار اون صدای ان من بالا بیاد(؟؟!!!) صداتو ببر؛جیغ نزن؛ بی آبرو...

-         بابا....مامان....مامان.....مامان.....(صدای گریه و ناله و التماس بچه 4 ساله توی این شلوغی گم میشه)....تو رو خدا دعوا نکنید الان زنگ میزنم 110....

-         خفه شو...برو زنگ بزن...با اون مامان دیوونه ات...چه چرت و پرتها یادت داده.

سر و صداها بالا میگیره و صدای کتک کاری و بعد رفتن مرد از خونه.

اپیزود دو:

مکان:خونه همسایه؛ داخلی اتاق خواب.

زمان:ساعت 12 نیمه شب.

-         شاهین...بیا و این خونه و ماشین رو به اسم من کن....به خدا من برای خودم که نمیگم...برای خاطر این بچه طفل معصوم میگم...فردا بیفتی بمیری(!!!)هر چی داریم و نداریم رو خانواده ات بالا میکشن...درست نیست بدیم حق این طفل معصوم رو مادر و برادرات بالا بکشن...بیا هر چی داریم رو به اسم من و بچه بزن تا خیالمون راحت باشه..

-         عزیزم قوبونت برم من هر چی دارم مال شماست...نگران نباش هیشکی کاری به مال شما نداره من هم به این آسونیها نمیمیرم..بذار دیگه....بذار...خیلی وقته حال نکردم....چراغ رو خاموش کن بذار....

-         شاهین...بمیرم برات منکه تو دنیا هیچکسی رو مثل تو دوست ندارم...منکه همه امیدم و تکیه گاهم تویی....بیا فردا بریم محضر همه چیز رو به اسم من بزن...نذار حقمون پایمال بشه...حق من و این بچه رو بخورن یک آب هم روش...بیا بریم فردا همه رو به نامم کن...هر چی من دارم به نام تو...هر چی تو داری به نام من..

-         باشه عزیزم؛حالا از این حرفا نزن....حرفای خوب خوب بزن...

ساعت 3 نیمه شب: با صدای وحشتناک زوزه مانندی از خواب میپریم....جفتمون...چارچنگولی....حال کردنشونم از خلق خدا بدره!صدای جیر جیر تخت و جون و ناز و فیس خانم و آقا یک ساعتی طول میکشه.ظاهرن مباحثه تا همین حالا ادامه داشته.

اپیزود یک:

مکان:داخلی اتاق خواب ما.

زمان:یک نیمه شب.

-         برو گمشو دست به من نزن ازت بدم میاد.چیه باز اومدی سراغ من؟اون ج.ده خانم تغذیه ات نکرده؟سیرت نکرده؟اومدی سر به جون من گذاشتی که چی؟برو گمشو...بهم دست نزن...

-         قربونت برم....من تو رو میخوام...من تو رو دوست دارم...ج.ده خانم کجا بود؟من فقط با تو حال میکنم...واستا بذار کارمو بکنم...الان تموم میشه...

-         گمشو کثافت....(با گریه و التماس و پرخاش)...دست به من نزن....برو گمشو پیش همونی که همیشه میری...

-         (با خنده و لوس بازی)....صبر کن...حالت میارم...الان تموم میشه...غلط کردی نمیذاری....
صحنه یک تجاوز علنی و زنده پشت دیوار اتاق ما داره اتفاق میفته و من جز اینکه مچاله بشم و به ناله ها و فحشها و التماسها و گریه های زن گوش بدم کاری نمیتونم بکنم.دلم میخواد برم در بزنم مرذه بیاد در رو باز کنه و یکی بخوابونم توی گوشش.
...............................................
پ.ن:به این فکر میکنم که این سرنوشت محتوم چند تا زندگیه؟چند تا زن توی سرزمین من اینطور گرفتار افکار و حرقهای پوچ و غوطه خوردن توی بدبختی اند؟
پ.ن:بدبختی که شاخ و دم نداره....خوشبختی هم همینطور....مثل طعم لزج فالوده کرمانی میشه حسش کرد زیر زبون.
پ.ن:بند این زندگی برای چی باید بمونه و گسسته نشه؟وقتی بندی اینطور پوسیده؛اگر قطعش نکنی یک جایی بدجور کله ات میکنه.چه ملاحظه ای باعث میشه بمونن با هم؟

پ.ن:

هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیماری       نماند مر ورا ناله نباشد مر ورا زاری

نباشد خامشی او را از آن کان درد ساکن شد       چو طاقت طاق شد او را خموش است او ز ناچاری

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:2 | لینک  | 

اتفاق شماره یک:

....
Yadete roze aval mah ramezon toye ...... baraye avalin bar kenaret rah raftam. Hamon lahze bood ke boye to gereftaram kard.
Hich vaght oon roz ro yadam nemire
To chi?
Yadet mire?
Delam barat tang shode
Nemitonam sare gholam basham.
Nemitonam sedato nashnavam.
Nemitonam faramosh konam.
Hata age inhame azam door bashi.
Hata age hame behem nazdik bashan.
Man hamishe to ro kam daram.
Chera mikhaye khodamo gool bezanam?
Nemitonam , BEFAHM.


ايميلتو چك كني و درست وقتي كه فكر ميكني رها شدي؛رها كردي؛رها شده؛رها كرده؛همين چند خط كافيه تا باز ويروون بشي؛...باز ويرون بشي؛...باز به هم ات بريزه....همين چند خط...

 اتفاق شماره دو:
امروز همینجوری یک هوسی به سرم زده بود.دلم میخواست برم از توی خیابون دست یکی رو بگیرم و باهاش بخوابم.یکی که ازش خوشم بیاد.داشتم فکر میکردم کسی رو گیر بیارم که فقط یکبار باهاش باشم و بعد هم نه اون نه من.ظهر به مقصد جایی رفتم سر خیابون شرکت سوار تاکسی بشم.نرسیده به خیابون؛پسری رو دیدم که تو مایه های تیپ و قواره مورد علاقه من بود.(مشخصاتشو برای دوستی تعریف کردم و اون گفت بگو شبیه بهمن بود دیگه! و البته بهمن من کپی برابر اصل شاهکار بینش پژوه هستش.).همینطور که نزدیک میشدم دیدم رفته تو نخ من.البته یک عینک آفتابی تیره بزرگ روی چشمام بود و اون ابدن نه نگاه و نه حالت نگاه من رو نمیتونست ببینه.بعد از چندی که منتظر تاکسی ایستادم؛خودش رو بهم نزدیک کرد و پرسیذ از اینجا هفت تیر هم میبرن؟صدامو عشوه ای کردم و یک عشوه خرکی هم براش اومدم و گفتم:بله! آقاهه همینجور نگام کرد بر و بر.خودمو بیتفاوت نشون دادم.به چند تا تاکسی مسیرمو گفتم.اون اما ایستاده بود و هیچی نمیگفت.به تاکسیهایی که یک نفر جا داشت مسیرم رو نمیگفتم.اون هم همینطور.به تاکسی هایی که یک نفر جلو  و یک نفر عقب جا داشت هم! به تاکسیهایی که مسیرم رو نمیگفتم؛مسیرش رو نمیگفت.خلاصه خوب هوای همو داشتیم.من مخفیانه و اون آشکارا دلش میخواست شرایط طوری بشه که هم مسیر بشیم.همسفر توی یک مسیر کوتاه.همینطور هم شد.وقتی نشستیم؛از تماسش با خودم یک احساس خوب بهم دست داد.درست مثل وقتی که اولین بار با بهمن سوار تاکسی شدیم.از لا به لای حرفهاش با موبایل فهمیدم مسافره و یکی دو ماه بیشتر ایران نیست.مدارکشم که توی کیف پلاسکوی آبی دستش بود تابلو بود.هر دو خوب نگاه هم رو میخوندیم.خوب میفهمیدیم چی میخوایم.یکی دوبار سرمونو برگردوندیم و نیمرخ به هم نگاه کردیم.داشتم فکر میکردم چه جالب که به چیزی که توی ذهنم بود رسیدم!کارتم رو درآوردم و همزمان هر دو کارتمونو به سمت هم گرفتیم.ذهنم رو از رویا کشیدم بیرون.دست اون به سمت من بود و کارتش توی دستش.هاج و واج نگاش کردم و اخم ریزی کردم.معذرت خواهی کرد و کارتشو گذاشت توی جیبش.به مسیرش رسید.از تاکسی پیاده شد.نیم نگاهی به من انداخت.تا هرجا دور میشد هی برمیگشت پشت سرش و به تاکسی که ازش پیاده شده بود نگاه میکرد.مردد بود.بین رفتن و برگشتن.مردد نبودم.میدونستم که باید برم.
.................................................
پ.ن:میدونی؟من زن خیلی محترمی نیستم.هیچوقت نبودم.
پ.ن:مواظب خواسته ها و افکارت باش....هر آن ممکنه رویات رنگ واقعیت بگیره.
پ.ن:موقع خوندن این مدیونی اگه بگی ح.شرش زده بوده بالا.
پ.ن:میدونی؟میگم مگه توی زندگی من چند بار پیش میاد که از مردی اینقدر خوشم بیاد که بخوام باهاش همخوابه بشم؟توی این سی سال فقط 5 بار.از ازدواج به خاطر همین "دربند وجدان و متعهد بودنش" خیلی بدم میاد.دلم میخواست مجرد بودم و به این سیگنالها خیلی راحت جواب میدادم.نه اینکه دلم بخواد و لگد به خواسته و موقعیت بزنم.
پ.ن:البته عزیزانم از حرف تا عمل یک دنیا فاصله است!!
پ.ن:اتفاق شماره یک و اتفاق شماره دو چه ارتباطی با هم داشتند؟

شاعر میگه:

ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی      
از کار خود افتادی در کار دگر رفتی
صد بار ببخشودم بر تو به تو بنمودم      
ای خویش پسندیده هین بار دگر رفتی
صد بار فسون کردم خار از تو برون کردم      
گلزار ندانستی در خار دگر رفتی
گفتم که تویی ماهی با مار چه همراهی      
ای حال غلط کرده با مار دگر رفتی
مانند مکوک کژ اندر کف جولاهه      
صد تار بریدی تو در تار دگر رفتی
گفتی که تو را یارا در غار نمی‌بینم      
آن یار در آن غار است تو غار دگر رفتی
چون کم نشود سنگت چون بد نشود رنگت      
بازار مرا دیده بازار دگر رفتی

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:54 | لینک  | 

بعدنوشت:ملت توجه داشته باشن پاسخ کامنتهای دو پست قبلی عرض شد/

بیست و هشت ساله بود.جوان و با چهره ای گندمگون و ظریف.چشمهای رنگی و موهای مشکی.دو سالی از ازدواجش می گذشت.خودش هم نمیدانست چرا و چطور شده بود که تصمیمش عوض شده  و تن به ازدواج داده بود.درد توی کمرش میپچید و رهایش میکرد؛اینقدر این پیچ و تابها تکرار شد و به هم نزدیک و ریتم هم آهنگی گرفت که عرق ریزان و دردآلود خودش را روی تخت آمبولانس دید.همسرش از دو شب پیش توی بیمارستان دیگری بستری بود و اکنون پدر همسرش و مادر خود را کنارش داشت.زمزمه‌هايي كه از چند روز قبل و بخصوص از صبح ديروز در شهر شنيده مي‌شد حاكي از تعطيل عمومي و راهپيمايي امروز بود. به همين منظور فروشگاه‌هاي تهران ديروز شلوغ‌ترين روز خود را پشت سر نهادند. در كليه نانوايي‌ها و قصابي‌ها و ماركت‌ها ازدحام غريبي وجود داشت و مردم آذوقه دو روزه خود را تهيه ديدند. اين حركت نشان دهنده اين بود كه خبر تعطيلي عمومي امروز و راهپيمايي كه قرار بوده است از مسجد قبا در قيطريه آغاز شود چندان هم صورت شايعه نداشته است. اما آنجه به تعطيل عمومي و راهپيمايي امروز كه به خاطر حرمت خون كشته شدگان روزهاي اخير صورت گرفت قوت ميداد اين بود كه از ديشب و از نخستين ساعات بامداد امروز مأموران گارد و شهرباني در ميادين مختلف و نقاط حساس شهر مستقر شدند و از سوي دستگاه هاي انتظامي تداركات لازم براي جلوگيري از تظاهرات انجام گرفت."
ضد اطلاعات ژاندارمري هم در اين مورد به ساواك چنين گزارش مي‌دهد:‌ خبر واصله حاكي است تظاهر كنندگان خيابان كوروش كبير [شريعتي]‌ و سه راه تخت جمشيد [طالقاني]‌ به وسيله نوشته،‌ قرار ملاقاتهاي بعدي خود را به شرح زير تعيين مي‌نمايند: فردا صبح محل ملاقات منزل آقاي نوري واقع در آب سردار میدان ژاله.
ساعت هشت صبح ميدان ژاله ،‌ارتش و نيروهاي امنيتي كاملا در ميدان مستقر گشته‌اند و تمام راه‌هايي را كه به ميدان متصل مي‌شود بسته‌اند. ماسك‌هاي ضد گاز ،‌ كلاه كاسك‌ها ،‌سرنيزه‌ها و تفنگ‌هاي نشانه رفته در پرتو نور خورشيد مي‌درخشيد. راه پيمايان و تظاهركنندگان كجا هستند؟ بله اينجا هستند. در ميدان و كوچه‌ها طوري موضع گرفته‌اند كه به سختي ديده مي‌شوند و در حالتي جدي و فريب دهنده اما كاملا هوشيار و آگاه از ريسكي كه در پيش دارند،‌آن هم بدون كوچكترين سلاحي و تنها با دست خالي همراه با فريادها و پلاكاردهايي كه در دست دارند. در ساعت 15/8 از قسمت فرماندهي نظامي صدايي كه با بلندگو تقويت شده است چنين ميگويد:‌ حكومت نظامي است. به شما دستور داده مي‌شود كه متفرق شويد ، ما را مجبور به تيراندازي نكنيد.
30/8 هيجان و اضطراب بيشتر شده و جمعيت فشرده‌تر مي‌گردد . فريادهاي جمعيت حاكي از ورود آيت‌الله نوري است. وي به طرف نيروهاي امنيتي مي‌رود و پس از مختصري گفت و گو با يكي از افسران باز مي‌گردد و با اشاره سر از جمعيت مي‌خواهد تا به آهستگي روي زمين بنشينند و جمعيت نيز بدون كوچكترين واكنشي به دعوت وي لبيك ميگويد 15/9 از قسمت ديگر ميدان به يكباره صداي رگبار مسلسل‌ها شنيده مي‌شود.ناگهان‌ صدای‌ رگبار از خیابان‌های‌ منتهی‌ به‌ میدان‌ بلند و همین‌ که‌ جمعیت‌ از چهار طرف‌به‌ سوی‌ میدان‌ هجوم‌ آوردند، نیروهای‌ مستقر در میدان‌ نیز از چند سو مردم‌ را به‌ رگبارمسلسل‌ بستند. در مدت‌ چند ثانیه‌ صدها نفر در خاک‌ و خون‌ غلطیدند. تيراندازي مدت 30 ثانيه به طول انجاميد. خياباني كه تا دقايقي قبل از انبوه جمعيت سياه مي‌زد،‌ اكنون پر از اجساد ،‌ كفش‌هاي خونين ، پلاكاردهاي پاره و زخمي‌هايي كه كشان كشان خود را به طرف زخمي ديگر مي‌رساندند . در آن طرف پياده‌رو و خيابان فريادها شديدتر ميگرديد.
مردم‌ بی‌مهابامجروحین‌ و شهدا را بر روی‌ دست‌ به‌ سوی‌ بیمارستان‌ها حمل‌ می‌کردند. اطاقها،راه‌روها و حیاط‌ بیمارستان‌ها مملو از مجروح‌ و جنازه‌ بود. مردم‌ اطراف‌ بیمارستان‌هاخانه‌های‌ خود را برای‌ پذیرش‌ مجروحین‌ مهیا می‌کردند. هر کس‌ هر چه‌ از لوازم‌پزشکی‌، پنبه‌، پانسمان‌ و ملافه‌ داشت‌ به‌ بیمارستان‌ می‌آورد.
از کوروش کبیر تا بیمارستان اکبرآبادی در یکی از نقاط جنوبی تهران درد کشید و از درد به خود پیچید.چندین و چند بار آمبولانس متوقف شد و توسط نیروهای امنیتی مورد بازرسی قرار گرفت.چندین بار هم پدر همسرش با اشاره به آشنایی هایی که از سران رژیم داشت مانع از توقف و گشت شد.روی کف آمبولانس خون خشکیده بود و بوی خون و دود از همه جا به مشام میرسید.
بلادرنگ پس از آغاز برخورد در ميدان ژاله ، مجروحين حادثه به سه بيمارستان واقع در ناحيه روانه شدند. منابع پزشكي كشته شدگان را بين 200 تا 400 نفر برآورد كردند. پزشكاني كه مدت 36 ساعت كار كرده بودند عقيده داشتند كه رقم 300 تا 400 كشته و 3000 تا 4000 مجروح كه در بيمارستانها و مراكز درماني درمان سرپايي شده‌اند برآوردي منطقي است. "‌
در پي تصويب قانون حكومت نظامي و اعلام بي‌موقع و با تأخير آن ،‌
مردمي كه بسياري از آنان بدون اطلاع از مقررات منع آمد و شد به محل راه‌پيمايي روز هفدهم شهريور آمده بودند، به خاك و خون كشيده شدند.

اکنون درد و ضعف جسمانی با هم معجون تلخی را به کامش میریخت.سر تا سر راهروی بیمارستان و تمامی اتاقها پر از مجروحین و اجساد بود.خونهای ماسیده به در و دیوار و زخمهای خون آلود مجروحانی که پایین تخت او روی زمین ناله میکردند.سه تخت بیمارستان پر بود.دو ا از تختها دو نفری و سر و ته مریض خوابیده بود و کف اتاق هم جای پا گذاشتن نبود.نمیدانست از چیزی که میبیند یا از دردی که میکشد مدام بالا می آورد و از هوش میرفت و باز چشم باز میکرد و بوی خون شامه اش را می آزرد و بیخبری و تنهایی و نبود همسرش هم مزیذ بر علت اینهمه علل.
خبر قتل‌عام‌ مردم‌ در میدان‌ ژاله‌ در تهران‌ پیچید وسرتاسر تهران‌ به‌ جنب‌ و جوش‌ درآمد. مردم‌ بی‌اعتنا به‌ حکومت‌ نظامی‌ به‌ خیابان‌هاریختند و با مأمورین‌ فرمانداری‌ نظامی‌ درگیر شدند. به‌ هر چه‌ از مظاهر دولتی‌می‌رسیدند حمله‌ می‌کردند. طبق‌ گزارش‌ ساواک‌، تظاهرات‌ از میدان‌ ژاله‌ به‌ «خیابان‌های‌دیگری‌ از قسمت‌ شرق تهران‌» کشیده‌ شد، سپس‌ تظاهرات‌ به‌ جنوب‌ تهران‌، خیابان‌های‌مولوی‌، میدان‌ خراسان‌، میدان‌ شوش‌ و میدان‌ راه‌آهن‌ سرایت‌ کرد و در مدت‌ کوتاهی‌خیابان‌های‌ فردوسی‌، منوچهری‌، خیابان‌ سعدی‌ شمالی‌، خیابان‌ نظام‌آباد، خیابان‌فرح‌آباد، منطقه‌ی‌ نارمک‌، میدان‌ سپه‌، خیابان‌ لاله‌زار، به‌ صحنه‌ی‌ درگیری‌ تبدیل‌ شد.تظاهرات‌ و درگیری‌ تا پاسی‌ از شب‌ ادامه‌ داشت‌.
توی همین ضعف و درد و بیماری؛فرزندش را به دنیا آورد و وقتی ملغمه ای از خون و درد را توی پارچه سفید پیچیده و در آغوشش گذاشتند؛حتی نای یک نظر نگاه را هم نداشت.

فردا صبح توی همین گیر و دار پسرش را در آغوش داشت که دولت وقت طي بيانيه هاي شديدي از مردم خواست كه مقررات حكومت نظامي را رعايت كنند. مردم، گروه گروه براي اهداي خون به بيمارستان ها رفتند. همچنين در اين روز مأموران نظامي تهران در صف اهداي خون داوطلبان را كه در مقابل يكي از بيمارستان هاي جنوب شهر تهران ايجاد شده بود، به گلوله بسته و چند نفر را کشتند.دستهای کوچک نوزاد را در دست داشت و نوزاد کوچک انگشت مادر را توی مشت محکم گرفته بود.توی آن حال و هوا و آن جنگ و خونریزی و بکش بگیرها؛مادر یاد "آرش کمانگیر" افتاد و نام "آرش "بر او نهاد.روز سوم اقامت در بیمارستان بود و همسرش علی رغم بهبودی و مرخصی از بیمارستان نتوانسته بود به دیدنش بیاید.کمی دلگیر بود و حتی با اینکه دلیل این تاخیر را می دانست؛باز هم نمیتوانست از توقعش چشم بپوشد. تنها دلخوشی این چند روزه اش شیر دادن به پسر کوچکش بود و بیصبرانه در انتظار روزی که همسرش را کنارش داشته باشد.

در چهارمین روز همسرش با کلی سفارش توانسته بود از بند حکومت نظامی بگذرد و خود را آماده رساندن به همسر و فرزندش میکرد که دوباره درد مجالش نداد و راهی بیمارستان شد.. پرستاران نوزاد را برای ترخیص آماده میکردند و او که اکنون شاد و خرسند بود در انتظار ديدن همسرش لحظه شماری میکرد. مادر و نوزاد به خانه منتقل شدند و ساعاتی بعد قرار بر این بود که پدر جدید به آنها بپیوندد. مادر سعی در تمیز کردن نوزاذ داشت.ابتدا دستبند چسبی کوچک نوزاد را که روی آن اسم نوزاد و مادر و شماره پرونده ثبت شده بود برداشت و بعد...باورش نمیشد.از ترس جیغ کوتاهی کشید...مادر خودش و همسرش به سمتش دویدند و آنچه را میدیدند باور نمیکردند.لاجرم مادر و نوزاد به بیمارستان ارجاع داده شدند تا علت تغییر جنسیت فرزند را بدانند.شک نبود که اشتباهی رخ داده بود.به طور حتم توی آن آتش و دود و خون و شلوغی و مجروح و اجساد و هاگیر واگیر اشتباهی رخ داده بود.رئیس بیمارستان و سایر پزشکان وارد شور شده بودند و مشغول بررسی پرونده اي که هیچ جوابی برایش نداشتند.پدر جدید وارد شد.از موضوع بیخبر بود.بعد از بوسیدن همسرش و رفع دلگرفتگی از او ؛ آرش خود را درخواست کرد.سکوت پرستاران و پزشکان و خانواده اش برایش بی معنا بود.رئیس بیمارستان با طمانینه و ترس و اضطراب موضوع را شمرده و آهسته برای پدر تعریف کرد.پدر جویای نوزاد شد.پارچه پیچیده به او را باز کرد.نوزاد را کمی از خودش فاصله داد و بعد در آغوشش کشید و اشک شوق ریخت و گفت:"نه؛....اشتباهی نشده؛...این فرزند خودم هست.ببینید؛دست و پاهایش کاملن شبیه خودم هست".همه پرستارا و دکترها که توی این چند روز به حد كافي در  استرس و ناراحتی بودند شاد شدند و صدای مبارک باشدشان همه جا را فرا گرفت.موضوع از نظر پدر تمام شده و حل شده بود: "توی آن شلوغی دستبند اشتباهی به نوزادش زده بودند."
پدر جديد همه جا گفت كه تولد اين دختر مدتها قبل از اين با همين شكل و شمايل به او الهام شده بود.گفت بارها و بارها خواب اين لحظه كه دخترش را براي اولين بار در دست ميگرفته ديده و اين همان كودك روياهاي اوست.
كودك متولد جمعه سياه؛ هفده شهريور پنجاه و هفت؛ در آغوش پدري اينچنيني وارد جمع خانواده اي شد كه همه چشم و چراغشان همين نوزاد كوچولوي اشتباهي مسلك شده بود.عشق پدر به دخترش بينظير بود.مثل خيلي از پدرها به دخترانشان.دختر قصه من زياد طعم اين خوشبختي يادش نيست .دختر قصه من خيلي زودتر از آنچه بايد تنها شد.توي همه مشكلات بعد از تنهايي رشد كرد.سالهاي عذاب و شكنجه فراواني را تجربه كرد.توي غصه هاي فراواني غرق شد و تنهايي ها كشيد و سكوتها كرد و دست آخر پذيرفت.زندگي را با همه ناملايماتش پذيرفت.با خيلي حسرتها.حتي حسرت اينكه يك هفته كامل توي اتاقش بماند.حسرت اينكه توي يك سال تحصيلي سه يا چهار بار مدرسه اش عوض نشود.حسرت اينكه دو تا زندگي مجزا نداشته باشد.شايد حسرت اينكه مثل خواهر برادرش يك هفته كامل را با پدر و مادر زندگي كند.دختر قصه رسيد به هجده سالگي.فقط خدا ميداند هجده سالگي او چقدر آبستن اتفاقهاي غير منتظره شد.چقدر متلاطم؛چقدر سردرگم؛چقدر ياغي و چقدر بي فكر بود.توي نوزده سالگي وارد دانشگاه شد و در بيست  سالگي يك سال از روزي كه اولين حقوقش را گرفته بود ميگذشت..درست روز تولد بيست و يك سالگي اش تجربه زير يك سقف زندگي كردن با همسرش را داشت.دختر قصه هيچ برنامه مدوني براي زندگي اش نداشت.زندگي اش يلخي يلخي و بي هدف ميگذشت.هر چه پيش آيد خوش آيدي شده بود كه آن سرش ناپيدا.دمدمي مزاج و هر لحظه به تصميمي.تنها هدفي كه براي چندين سال مداوم توي ذهنش باشد؛ازدواج با ماني بود و چيزي جز آن يادش نمي آيد.البته يكي دو سالي براي دلخوش كردن ماني هدفش  پزشك شدن بود.چند صباحي هم براي دلخوشي پدر و مادر مهندسي.بعد هم براي خودي نماياندن رفته بود سركار و هيچوقت به پستهاي مديريتي و رده بالا نينديشيده بود.اصولن هميشه در حال زندگي كرد جز چند سالي كه به عمد خواست توي گذشته زندگي كند.
دختر قصه من اين روزها شصت پايش را توي دايره سي سالگي ميگذارد..آهسته و پاورچين و انگار كه كسي هلش بدهد و او نخواهد كه وارد اين دايره شود.دختر قصه من توي اين سي سال سه تا دو سال سخت را تجربه كرد.اتفاقاتي از سر گذراند كه باورش و توضيحش بر رنج مبلغ افزايد و باورش ناممكن.اما دختر قصه من زندگي كرد.عاشق شد؛خائن شد؛وفاداري كرد؛شادي كرد؛خنديد؛گريست؛و گردونه زندگي اش گرديد و گرديد تا رسيد به اينجا.الان هم جز چند تا هدف تكه پاره كه زياد هم مهم و تاثيرگذار نيستند چيز ديگري در چنته ندارد.شايد كمي حس مدير بودنش ارضا شد؛شايد كمي حسهاي خودخواهي اش و كمي جاه طلبي اش را به منصه ظهور رساند؛اما حال كه به عقب برميگردد ميبيند خيلي از آنچه توي اين سن ترسيمش ميكرده عقب است.اول اينكه مطمئن بود تا قبل از سي سالگي تمامي سفرهاي داخلي و خارجي كه در برنامه اش داشته را اجرا كرده است.مطمئن بود توي  چنين روزي مدير عامل يك شركت خوب و موفق است.مطمئن بود كه از نظر مادي و اقتصادي زندگي اش به حد كافي استيبل و تامين است.مطمئن بود كه خانه و اتومبيلي را كه دوست داشته خريده و مطمئن بود كه مدارج بالاي تحصيلي و علمي را طي كرده.دختر قصه من به هيچ كدام از اين اطمينانها نرسيد.شايد درست از لحظه اي كه درگير ازدواج شد همه اينها به نقطه پايان آرزو بودنشان رسيد.ازدواج دست آويزي براي گذشتن از بقيه لذتهاي زندگي شد.دختر قصه من اكنون به تنها چيزي كه مي انديشد يك هدف است.اينكه زندگي كند؛همانگونه كه "دلش" ميخواهد.مثل هميشه.و باقي ديگر هيچ.
....................................................
پ.ن:ديگر معني مسافرتها هم عوض شده.قبلن ميرفتيم مسافرت استراحت كنيم و اين روزها مسافرت با تني خسته و كوفته برت ميگرداند خانه.كجاي قاموس استراحت ساعت 4 صبح خوابيدن و 6 صبح بيدار شدن و تا شب ورجه وورجه كردن است؟!
پ.ن:توي كلبه اي جنگلي بالاي يك كوه بودم.جايي كه از يك پنجره ابرها مي آمدند و  از پنجره روبرو خارج ميشدند.معلق ميان اينهمه قطره ريز و تميز.
پ.ن:اينكه اولين تبريك گوينده هاي تولدت از دوستان واقعي به دوستان مجازي شيفت داده شده اند بد است يا خوب؟فكر كنم هيچ سالي اينقدر پيام تبريك نداشتم.امسال همه تولد من را يادشان است.تا كنون ركورد سالهاي پيش را هم زده ام!اووووه.....آدمهاي فراموش شده ي زندگي ام حتي!
پ.ن:پيش خودمان بماند از سي سالگي هيچوقت خوشم نمي آمده.يكي از دلايلش همين است كه تا ديروز سنت را كه ميپرسيدند ميگفتي بيست و .... و حال يك كلمه:سي!بخواهي يا نخواهي وارد دهه سوم زندگي ات شده اي!
پ.ن: خانم و آقاي محترم همكار؛اينكه من مدام به مسافرت ميروم و در حال گشت و گذار هستم چه ارتباطي به تو دارد؟چرا اينقدر حسادت ميكني و اينقدر هر جا مينشيني اين مسئله را با غيظ عنوان ميكني؟تو از مشكلات زندگي من خبر داري؟يا فقط همين دو سه روز شمال رفتنم چشمانت را از حدقه درآورده است؟ مگر من مسئول عدم ازدواجت هستم كه چشم ديدن من را نداري؟
پ.ن:جواب كامنتهاي پست قبل و قبل تر توي همون كامنتدوني تا فردا.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:59 | لینک  | 

1- این روزهای اخیر همه اش توی خانه بود و کمتر پیش می آمد سری به بیرون بزند و بخواهد که بداند خارج از این چهار دیواری چه خبر است.احتمالن مینشست و با خودش فکر میکرد.از گذشته تا حال.همه اتفاقهایی را که از سر گذرانده بود؛بودیم؛مرور میکرد و شاید پکی به سیگاری میزد و نود درصد اوقات تنهایی اش را روی تخت دراز کشیده بود و سرش را زیر پتو برده بود و دلش میخواست جهان از این حفره زیر پتو هم کوچکتر باشد و لابد آرزو میکرد همه دنیا همینقدر کوچک میشد که میتوانست توی تاریکی نادیده اش بگیرد.احتمالن میخواست فکر کند و فکر کند و فکر کند تا راه حلی بلکه بیابد.سر کار که میرفتم مدام نگرانش بودم و مثل این بود که کوذکی نوپا را تنها به حال خود رها کرده باشی.توی جلسات برعکس همیشه موبایلم را همراه میبردم و تقریبن نود درصد مواقع مشغول چک کردن یا ور رفتن با آن بودم.مدام دل نگران میشدم و مدام دلواپس.وقتی ساعت ذه صبح زنگ میزدم و بعد از هشت تا ده تا زنگ گوشی را صدای کشدار و خوابآلود و گرفته آنور خط جواب میداد؛نمیدانی چه حالی میشدم.
2-نمیخواستم سرکوفت چیزی یا اتفاق افتاده ای را بزنم؛اما یکبار که برگشت در کمال خونسردی گفت چیزی نشده؛عنان اختیار از دست دادم و بسته سیگار و فندک توی دستم را به سمتش پرت کردم و داد زدم تقریبن با صدایی که برای خودم نا آشنا بود بسکه از بلندی و خشم میلرزید؛"دیگه چی میخواستی بشه؟".نتوانستم ببخشمش.هر کاری کردم نتوانستم و این عیب بزرگی بود که به رفتارش چسبیده بود و مثل یک سیاهی زشت هر وقت که ذهنم به سمتش میرفت خود نمایی میکرد.مثل یک چشمه که خزه های سبز و قهوه ای احاطه اش کرده بودند؛دیگر برایم نوشیدنش گوارایی نداشت.مشکلات زیادی به بار آورده بود و تقریبن همه چیزی که توی این ده سال ساخته بود را سر یک قمار ساده بر روی هیچ باخت.ابلهانه باخته بود و این احمقانه باختن هیچ رقمه توی کتم نمیرفت.اینقدر با هم بحث کردیم و به نتیجه نرسیدیم و اینقدر خودم و خودش را اذیت کردم و اینقدر خودخوری و اعصاب خوردی به راه انداختم که نهایتن یک روز که از سر کار برگشتم؛جای خالی خودش و مقداری از وسایلش شوکه ام کرد.بعد همان گوشه اتاق نشتم و مثل بهت زده ها چشم دوختم به سقف و نمیدانستم چه باید بکنم.نمیدانستم گریه کنم یا عصبانی باشم یا چطو جای خالی مانی را توی زندگی ام پر کنم؟یک ساعتی میشد نشسته بودم و بعد کم کم داشتم خودم را جمع و جور میکردم و به این فکر میکردم که کجا رفته؟پیش پدر و مادرها که میدانم نرفته و خود دار تر از آن است که مشکلش را باآنها بخواهد که در میان بگذارد.دوستی که برای این مواقع به درد آدم بخورد هم خودش یک پای ماجرا بود و سر این ماجرا دوستی برایشان نمانده بود.به این فکر کردم که حتمن گرسنه است و تمام طول روز چیزی برای خوردن نداشته و شک دارم غذایی هم سفارش داده باشد.جای خالی اش ناجور آزارم میداد.
3-اینقدر نتوانستم ببخشم و اینقدر از او دلسرد شدم و اینقدر مسئله را بزرگ و بزرگتر کردم که دیگر هیچ کدام تحمل دیگری را نداشت و در یک لحظه بد و ویرانگر که پر از حس منفی نسبت به هم بودیم تصمیمی گرفتیم و به یکباره از هم رها شدیم.پانزده سال برای پدر و مادرم زندگی کردم و پانزده سال برای مانی و حالا میخواهم اگر پانزده سالی مانده برای خودم زندگی کنم.بزنم برود قید همه ملاحظات و فداکاریها و وفاداریها و خوشیها و بدیها و همه با هم بودنها را توی قبرستان چال کنم و یک بستر خاک هم روی همه این خاطرات بدهم برود و خلاص.همیشه دنبال بهانه بودم و حالا مانی به راحتی این بهانه را برای پشت پا زذن به همه چیز به من داده بود.
4-گفته بودم و میدانید که توی زندگی همه از این مسائلی که آرام زندگی را دچار تلاطم میکند پیش می آید.چیزی که توی زندگیها متفاوت میشود و داستانهای مختلف پیش می آورد؛ما آدمهای این اتفاقها هستیم.ما و عکس العملهایمان.اینکه توی آن شرایط مخصوص هر کدام از ما چه تصمیمی خواهد گرفت و چگونه عمل خواهد کرد؛این ما را قهرمان زندگی و داستان خودمان میکند یا به عکس میشویم بازنده این ماجرای زندگی نام.هر چه فکر کردم دیدم با دست روی دست گذاشتن و زانوی غم بغل گرفتن و مستاصل شدن و از همه مخفی کردن و توی خود فرو رفتن چیزی درست نمیشود.این ماجرا شده بود مثل دندان شیری لق هفت سالگیهایمان که نه کنده میشود و نه میچسبد و وادارت میکند هی زبانت را سیخ کنی و بچسبانی به سمتش و هی انگولکش کنی و هی اذیتت کند و هی اذیتش کنی.توی بد بلاتکلیفی بودیم.این مانی همان مانی بود که بارها و بارها برای من فداکاریها کرده و بارها و بارها برای من از خودش گذشته و بارها و بارها من را به همه مفدساتی که توی دنیا داشته ترجیح داده.من هم اشتباه کرده ام؛برای اشتباهم این مانی همان مانی است که هرگز توبیخم نکرده.میدانم که اگر بدترین کار دنیا را هم مرتکب شوم دریای بخشش بیکرانش از من دریغ نخواهد شد.نگار درست میگوید.درست است که دگم و دون پایه ام و رفتار انسانی ام کمی به سمت صبعیت میل میکند و به شدت صفر و یک هستم و زمخت تصمیم میگیرم و نرمی توی کردار دیگران به خرج نمیدهم؛اما با همه اینها گاهی وقتها میشود برای بعضیها استثنا قائل شد.میشود بخشید و بخشیده شد.میشود یک فرصت دوباره داد و میشود ندید گرفت همه آن چیزی که دارد مثل خوره وجودت را میخورد.بی شک توی این مدت مانی بیشتر از هر کسی اذیت شدوتوی این ماجرا او بیشتر از هر کسی متضرر شد و بیشتر از هر کسی این ماجرا گوش او را پیچاند که:آهای....حواست باشد....زندگی به همین کشککی ها هم نیست.دست از دست برداشتم و فکر چاره.عصرها توی دفتر مینشستم بعد از رفتن همه و از سکوت دلپذیر آنجا که با صدای ضجه موره کولر مخلوط میشد؛برای اندیشیدن استفاده میکردم.مصمم شدم برای مانی وکیل بگیرم و کارش را از پیش ببرم و مشکلش را حل کنم.هنوز هم نمیتوانستم مشکلم را با کسی در میان بگذارم و این وسط بیشتر از خود مانی در مخفی کردن رازش مصر بودم.هنوز دقیقن نمیدانستم چه باید بکنم و نمیدانستم کدام رویه صحیح است و چون تجربه نداشتم امکان داشت هر بدی را بدتر کنم.دوستی توصیه کرد برای حل مشکلم نذر خاصی داشته باشم؛برای انجام آن نذر رفته بودم.مسیر برگشت دوستی از دوستان پدر را دیدم.سوار ماشینش شدم و نتوانستم در برابر اصرارش بر علت اینهمه پریشانی سکوت کنم.مخصوصن که گفت من را مثل پدر خودت بدان.تو دو سالت بود که روی زانوی من مینشستی و موهایم را توی مشتهایت میکشیدی و از شوق جیغ میزذی.دیگر اینقدر تو را میشناسم که بدانم توی عمق چشمانت نگرانی موج میزند.موضوع را برایش تعریف کردم و غرورم را کنار گذاشتم و قول داد که کمکم کند.حداقل این بود که وکیل حاذقی بود.و همین دیدار باعث شد مشکل حل شود و او از نفوذ خودش برای برگرداندن موضوع استفاده کرد و معجزه آسا درست مثل همیشه؛خدا جای پس گردنی که به ما زده بود را نوازش کرد.عجیب همه چیز راست و ریست شد و مسئله به بهترین شکل ممکن همانجا مسکوت ماند و شاید بگویم بهتر از پیش هم شد.برایش خیلی این در آن در زدم؛رو انداختم؛نذر کردم؛نیاز کردم و بلاخره پاسخ گرفتم.آستین بالا زدم و به حرف دلفین گوش کردم"زن باید زندگی را اینطور مواقع جمع و جور کند".برایش چندجایی صحبت کردم و قرار شد بهترینها برای مانی باشد.خوشحالم که توانستم از عهده همه اینها برآیم.هم به خاطر دوستان خوبم هم به خاطر خدای خوبترم.رفتم برای مانی کلی خرید کردم؛همه آن چیزهایی که میدانم دوست دارد داشته باشد و مراعات میکند.از همان چیزهایی که همیشه با داشتنشان ذوق میکند.هر طور که خودش دوست دارد برایش خرید کردم.با وسواس زیاد بسته بندیشان کردم و در یک فرصت مناسب همه خبرهای خوب را با هم به او دادم.توی تمام این مدت از گل بالاتر به او نگفتم و نگذاشتم احساس تنهایی و بی پناهی کند.نگذاشتم غصه روی دلش رسوب کند و سعی کردم مثل یک کوه پشتش باشم و عیبش را به رویش نیاورم و قصورش را کوچک جلوه دهم و دستش را بگیرم و کمکش کنم دوباره همان مرد مغرور و دوست داشتنی من بشود.و امروز و همین لحظه میدانم که کم عاشق مانی نیستم.میدانم که نه من و  نه او طاقت یک لحظه دوری و جدایی از همدیگر را نداریم  چه خوب شد که بند دو و سه و چهار (چهارمی اتفاق افتاد؛مرسی بازم دلفین) این پست هرگز اتفاق نیفتاد و جز در تصور من ترسیم نشد اینکه کار را به جایی برسانم که نه من مانی را بتوانم و بخواهم که تحمل کنم نه مانی من را.
.......................................
پ.ن:شاید به قول دوست پدر هنوز تجربه ای نداریم و اول راهیم و این تجربه برای هر دوتایمان لازم بود.
پ.ن:توی همه این مدت یک چیز را مدام زمزمه میکردم:پدر...کاش بودی...کاش بودی پدر...
پ.ن:ممنونم از همه کامنتها؛خصوصی و غیر خصوصی؛همه ایمیلها؛همه تماسها و همه دلنگرانیها و همراهیهایتان.
پ.ن:نمیدونم اگه راهنماییهای خیلی از شماها نبود من چقدر سر این مشکل خودم رو میباختم و زندگیمو به قهقرا میکشوندم؟
پ.ن:تشکر ویژه هم از همه اونایی که به هیچ جاشون نبود من و مشکل من.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:38 | لینک  | 

 هميشه  مردهاي باهوش و باتدبير  من رو به وجد مي آوردند و ترجيح ميدادم اگر ميخوام با مردي ولو مدت كوتاهي باشم؛فاكتور اصليش هوش و درايتش باشه نه ثروت و ظاهر.بهمين خاطر ماني كه مرد اول زندگي منه بيشتر از همه از نظر اين فاكتور سنجيده شد و بارها و بارها بي اونكه خودش بدونه از تستهاي مختلف من سربلند بيرون اومد.اون روزيكه به عنوان همسر اجازه دادم اسمش بياد توي شناسنا مه ام؛ مطمئن بوم كه با خيال راحت ميتونم سكان زندگيمو بدم دستش. آدم به شدت ايده آليستي هستم.دلم ميخواد همه چيز تا اونجايي كه امكان داره به حد كمال پيش بره.ممكنه خودم بنابر دلايلي مثل تنبلي؛بي خيالي؛ و ولنگاري گاهي تا حد يك رئاليست بيچاره تن به سرنوشت  و فرجام يك كار بدم؛ اما متاسفانه به شدت انتظار دارم ديگران بدون اشتباه و دقيق باشند.ميدونيد؛يك آدم زود براي من ميشكنه.خيلي زود.توي اين شكستنها هم ترك برداشتن و خط افتادني در كار نيست.پودر ميشه.همه چيز خرد و خاكشير ميشه.واسههمين آدمايي كه براي من و با من ميمونن براي مدت طولاني؛حتمن لياقت حفظ كردن اين سنگر رو داشتن و به ندرت به كسي امون ميدم كه خطايي رو دوبار تكرار بكنه يا اشتباه فاحشي ازش سر بزنه و با اين حال همونطور جايگاه قبليشو پيش من حفظ كرده باشه.افتادن آدمها از چشم من توي صدم ثانيه اي اتفاق مي افته و اين افتادن هرچند بيشتر از همه خودم رو آزار ميده و درگير ميكنه؛با اين حال كمتر ميتونم نرمي توي اين رفتارم داشته باشم.
ماني توي اين پونزده سال به عنوان همسر هميشه عالي و ايده آل بوده.تقريبن ميتونم بگم عاري از هر خبطي.هميشه به توصيه هاش اگه گوش ميكردم بهترين بودند و تصميمهاشو اگه اجرا ميكرديم بيشترين فايده رو ميبرديم.امنيت خاطري كه از اين موضوع داشتم غير قابل وصف بود.تا به حال هميشه همه چيز مرتب و اونطور ايده آل كه من خواستم پيش رفته.جز يكي دو مورد كه خب؛خطاي كمي هم نبود و البته پيكان تقصير آنچنان به سمت ماني نشونه نميرفت.يعني مجموعه اي از عوامل دست به دست هم دادند تا به نتيجه اي كه بايد در اون يكي دو مورد خاص؛نرسيم و حساب كتابش اشتباه از آب دربياد.خوشبختانه هر دو دفعه اشتباهها منجر به خسارتهاي مالي شدند كه خب؛بر حسب نوع زندگيمون؛چيز عجيبي نيستند و ميشه گذاشتشون توي عنصر بدشانسي  هاي دوره اي و هضمش كرد.اما اين بار....اين بار اتفاقي كه نبايد افتاد.آدمهاي بزرگ اشتباهات بزرگ ميكنند.شايد هم اشتباهات كوچيك آدمهاي بزرگ؛فاجعه هاي بزرگ به بار مياره.ماني بي نقص من اينبار راهي رو رفت كه هيچ عاقبتي اينچنيني در تصور نميگنجيد.راهي كه من  بارها و بارها بهش گوشزد كرده بودم: اين آخر و عاقبتشه؛اين خط و اين نشون؛به اينجا خواهي رسيد؛ و هر بار بهم اطمينان داده بود كه اينطور نيست و اين خونه پر بدبينييه كه من تصور ميكنم و هرگز اتفاق نخواهد افتاد.بر همين استدلال من هم زياد پيگير نشدم كه رويه اش رو تغيير بده.چون بهش اطمينان داشتم.ازش مطمئن بودم و به درستي انديشه اش اينان زايد الوصفي داشتم.تا دو روز پيش بعد از ظهر ساعت سه كه بهم زنگ زد و گفت چي شده.تا همين دو روز پيش بعد از ظهر ساعت سه بهش ايمان زايد الوصفي داشتم و همه چيز بخوبي پيش ميرفت.....تا اينكه اون خونه پر بدبيني پيش بيني شده من اتفاق افتاد....از همون لحظه هنوز بند بند وجودم ميلرزه و نميتونم باور كنم....باورم نميشه اتفاقهايي كه داره بر من ميره....اتفاقهايي كه داره به ماني ميره و اتفاقهايي كه داره به زندگيمون ميره.شايد زيادي شلوغش كردم و آخر دنيا كه نشده.اما براي مني كه خرده اشتباهات نيز بدجور خط به بلور باورهام ميندازه؛اتفاقي از اين بدتر امكان نداشت.اونهم به دست خودمون.به دست ماني.از دور كه نگاه ميكنم ميبينم چه آواري شده رومون و چه كشتي شكسته اي شده اين زندگي.و فقط اين منم كه ميبينم چه خرابي به آباد پايه هاي زندگيمون افتاده.شايد رهگذري؛ يا خود ماني نميدونه دقيقن چه اتفاقي افتاده؛اما من دارم ميبينم.همونطور كه پايان رو ديدم.شايد احمقم؛شايد سنگدلم؛شايد زيادي شلوغش ميكنم؛اما از ماني انتظار سوتي به اين وحشتناكي رو نداشتم.ميدونم خودش خيلي ناراحته؛خيلي دلگيره؛خيلي ضربه خورده و خيلي شكسته؛ميدونم كه بايد اينطور مواقع هواشو داشته باشم و كمكش كنم به حالت نرمال برگرده و كمي روح و روانشو صيقل بدم؛ميدونم نبايد دهن به نصيحت و گلايه باز كنم؛ميدونم بايد حمايتش كنم و پشت و پناهش باشم،ميدونم كسي جز من رو نداره كه توي اين شرايط كمكش كنه اوضاع رو كمي رو به راه كنه و به شرايط اوليه نزديك كنه؛ميدونم نبايد خطاهاشو بهش يادآوري كنم و الان وقت اين نيست كه بگم من بهت گفته بودم اينجوري ميشه؛بهت آلارم داده بودم مواظب باش؛گفته بودم اين قسمت كارت ميلنگه؛گفته بودم اينجاي كارت اصولي نست و هزار گفته بودم گفته بودم ديگه.ميدونم الان به هيچ وجه وقت اينا نيست.ماني هم انسانه.من هم انسانم.وقتي خطايي ميكنيم هيچ كس مثل ما دوتا به كنه اشتباهمون وارد نيست.هيچ كس رگ و پي و ريشه اشتباه و مشكلمون رو اونطور كه ما همو ميفهميم نميفهمه.در شرايط مشابه حتمن من از ماني میخواستم حمايتم كنه؛رازدار باشه و به عنوان تنها محرم و تنها حامي كمكم كنه تا خودمو پيدا كنم تا بعد با پيدا كردن خودم كليد مشكلمو پيدا كنم.ميدونم.همه اينها رو ميدونم.اما نميدونم چرا يك چيزي توي درونم شكسته كه تكه شكسته هاش هي به دلم زخم ميزنه.هي سوهان روحم ميشه و هي نميذارهكه ساده بگيرم؛ساده بگذرم و ساده خويشتنداري كنم.نميتونم وقتي به ماني نگاه ميكنم نگاههم همراه شماتت نباشه.نميتونم اون بي اعتمادي آتي رو از نگام بدزدم.نميتونم.....نميتونم مدام به ماني لبخند بزنم و بهش اطمينان خاطر بدم كه پشتش هستم و كمكش ميكنم و ميتونه روي كمك من حساب كنه.اون اشكهاي لعنتي رو نميتونم مخفي كنم.حتي شده با نشون دادن برقي خودشونو از مخفيگاهشون ميارن بيرون.حتي شده هق هق هاي بلند درونم گاه يك هي كشدار و آه طولاني ممتدي ميشن كه ماني رو ناراحت ميكنه.تك تك اجزاي صورتم مقاومت ميكنن در برابر ساده انگاريهايي كه ميخوام بروز بدم و نيمتونم.
هر بار كه ميخوام به خودم دلداري بدم چيز مهمي نيست و نشده؛ندايي درونم فرياد ميكشه كه چرا شده....شده و از اين بدتر هم امكان نداشت.انگار هنوز توي ناباوري ام.ميگم.ميخندم.ميرم خريد.بهش زنگ ميزنم؛دستشو ميگيرم؛ميبوسمش؛دلداريش ميدم؛اطمينان ميدم همه چيز درست ميشه؛اما....اما اين وسط يك چيزي درونم ميشكنه.يك چيزي زخم ميزنه به باورهام.چيزي متلاطمم ميكنه و من از رشد اين غده سرطاني كه داره  متلاطمم ميكنه ميترسم.ميترسم تا حل شدن اين مشكل همه وجودم همين غده شده باشه و بس.خيلي مهمه كه زن و شوهر توي شرايط سخت بتونن دوشادوش هم باشن و همديگرو پوشش بدن و ياري كنن.خيلي مهمه.چون توي شرايط خوبي و خوشي و آسوني كه كسي كم نمياره.همه كم گذاشتنا و كم آوردنا توي سختيها و ناكاميها مشخص ميشه.اما اين يك موضوع حيثيتي مهم براي جفتمون بود و هربار به ماني  از اون لبخندهاي مصنوعي دلداري بخش و اميدوار كننده و دلگرم كننده تحويل ميدم؛دلم يك كنج خلوت ميخواد كه زار بزنم و داد بزنم و بگم ماني؟آخه تو چي رو با چي عوض كردي؟ با چه منطقي؟ با چه استدلالي؟به چه اعتماد به نفس كاذبي و با چه غرور بيجايي از سرمستي شرايطي كه توش بودي؟ظاهرن اشتباه رو ماني كرده و حالا هر دو با هم ميسوزيم.به حكم زن و شوهر بودن.
...................................
پ.ن : اميدوارم براي هيچ كس چنين مسئله اي كه واسه ما پيش اومده نياد؛فكر كنم بعد از خداي نكرده فوت اطرافيان كه خدا نصيب هيچكس نكنه؛دومين يا سومين مسئله اي باشه كه ميتونه ناراحت كننده باشه و توي زندگي يك فرد پيش بياد.قضيه رو عشقي و ناموسي و پليسي و جناييش نكنيد.قضيه فقط يك اشتباه ساده بوده كه فاجعه بدي پشتش به بار آورد.

پ.ن:ميدونم....زندگي قرار نيست همش فراز باشه همش صعود باشه همش خوشي باشه...همش لبخند باشه....همه اينا رو ميدونم...اما وقتي ميندازيمون توي سرازيري سقوط ديگه بدجور ميندازي....ديگه يادت ميره شايد يك جايي ترمز ببريم...شايد از كنترل خارج بشيم  و از همه مهمتر شايد كم بياريم...شايد خيلي كم بياريم....اونقدر كه ديگه  نتونيم افسار زندگي رو به دست بگيريم و بهش مسلط بشيم....ميدونم براي همه زندگي ملغمه اي از خوشي و ناخوشيه....اما اينم درست نيست كه خوشيها رو جمع كني يك جا و ناخوشيها رو يكجا و بعد پله پله بخواي روش لي لي كنيم....آخه بي انصاف خوشي و ناخوشي لا به لاي همه.....نه اينكه از بهشت صاف بفرستيمون جهنم و از جهنم صاف بفرستيمون بهشت....پس كو اون برزحت؟اين وسط بايد يك استراحتي باشه يا نه؟
پ.ن«هنوز هم گيج و مبهوتم و نميفهمم چرا اين يك ماه اينهمه بلا و اتفاق از سرم ميگذره؟آخرش ميخواد چي بشه و به كجا برسه نميدونم...
پ.ن:برامون دعا كنيد بلكه به خواسته دل شما مشكلمون حل بشه.
پ.ن: زخم اون چيزي كه در من شكسته شايد هيچوقت خوب نشه و من از اين ميترسم...
...............................................

لحظه اي با من باش...

مرا ببخش...
نبودم
آنجا که باید ستاره میشدم
آسمان به ریسمان دلم بسته بود.
تمام زمزمه ها را
شنیدم
اما
صدا نبودم
آنجا که باید فریاد میشدم.
و
تو را به کوچه سپردم
آنجا که باید
کوه
کوه
کوه

کنار تو می ماندم
ستاره را به تو می بخشم
آسمان را به تو می بخشم
فریاد را به تو می بخشم
مرا ببخش

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:58 | لینک  | 

هي جناب! خيلي خوشحالم كه توي اين يك ماه گذشته تخ.مم هم حسابت نكردم!پشت بهت كردم و براي "تو" و صدات كوچكترين اهميتي قائل نشدم.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 9:47 | لینک  | 

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:26 | لینک 

خورشيد گرم تابستون مثل هميشه ولو بود روي ايوون...دخترك؛ نوجوون تازه به بلوغ رسيده؛شيطون و سر به هوا؛كه يكدفعه چشم باز  كرد ديد ديگه نبايد با پسر عموهاش توي يك تخت بخوابه؛نبايد با اونا تنهايي بره استخر؛نبايد با پسر دايي كشتي بگيره؛و خيلي نبايدهاي جديد ديگه كه قانونهاي تعريف نشده اي بودند كه وارد زندگيش شده بودند و بي اونكه بخواد داشت شكل و فرم اونها رو ميگرفت.بي اونكه بخواد آروم آروم داشت از اون دختر بچه تخس و شيطون و بيش فعال كه هيچي سرش نميشد و ديوار راست رو بالا ميرفت تبديل ميشد به يك خانم كه بايد مراقب خيلي چيزها باشه.شايد تا يكي دو سال پيش دليل اخم و تخمهاي مامان رو موقعي كه بدون روسري و با تاپ و شلوار سوار دوچرخه ميشد و با پسر همسايه مسابقه ميداد رو نميفهميد؛اما خوب ميدونست كه حالا همه چيز فرق ميكنه.نميتوسنت اون تابستان عشق ناگهاني پسر همسايه رو نديد بگيره.بعدها كه دو سال تجربه عاشقي رو از سر گذروند؛يكي از همين روزهاي معمولي كه هنوز حس ميكرد نصفه نيمه به پسرك تعلق داره؛دلش شيطنتهاي تازه ياد گرفته اش رو بهونه كرد.يكي از روزهاي گرم تابستون؛ صبح از توي پشه بند توي تراس اومد بيرون و رفت سراغ باغچه و نيلوفرهاش. مثل هميشه آب پاشي سر صبح و لذت بردن از عطر خاك و لطافت شسته شده ي گلبرگها و درختان مو و  احوال پرسي با آفتابگردونها و رسيدگي به پيچكها . سرش رو فرو برد توي آب استخر حوض  مانندي كه ميشد اندازه ي دو تا كرال توش دست و پا زد.گاهي چنان هوايي ميشد كه همون لحظه با لباس ميپريد توي حوض.بعد از ريزش صداي آب بقيه اهالي خونه هم بيدار ميشدند و شايد بچه ها هم به اون ميپيوستند.و مامان كه زير لب غر ميزد بياين بيرون سرما ميخوريد.زندگي اون دخترك توي پونزده سال پيش اين شكلي بود.صبح با دار و درخت و آب و رود و جك و جونوراش لاس ميزد.بعد يكي دو تا فيلم ميديد.ناهار ميخورد.كمي سگا يا ميكرو بازي ميكرد.دزدكي با پسر همسايه روي پشت بوم يا با تلفن يا با تاكي واكي كه ساخته بود حرف ميزد.يك كتاب دستش ميگرفت و مينشت روي تاب چهارنفره فلزي  توي سايه خنكي كه از نسيم روي حوض ميومد و مشغول خوندن ميشد.اون روز مثل همه روزها ي معمولي ديگه بود.دخترك مو به مو همه كارهاشو انجام داده بود.بعد رفت از پنجره آشپزخونه گل نيلوفري رو كه چيده بود بدرقه راه پسرك همسايه كه ميرفت امتحان تجديدي شهريور رو بده كرد. بعد رفت خزيد توي اتاقش.مشغول ساختن يك وسيله الكتريكي سرگم كننده ديگه.ماژيك ضد آب رو ميكشيد روي برد مسي و بعد نقشه مدار رو ميكشيد و بعد مينداخت توي اسيد  تا جاهايي كه ميخواد حل شه.مثل هميشه ماملن از بوي اسيد پيچيده توي اتاقها شاكي ميشد و بعد كه در اتاق رو باز ميكرد و ميديد بدون روپوش مشغوله؛داد و هوار راه مي انداخت كه وسايلتو ميندازم تو كوچه.اين كاراتو ببر توي زير زمين.و  دخترك خنده تحويل ميداد.اون روز گرم تابستوني معمولي؛دخترك همه اين كارها رو تا بعد از ظهر انجام داده بود.كتابش رو هم به اتمام رسونده بود و روي تاب داشت فكر ميكرد چيكار كنه؟شايد از بيكاري رفت سمت تلفن.پسرك كه نبود.زنگ زد به يكي دو تا از دوستاش.اونا هم نبودن.دستش رفت شماره پسر فاميلي رو كه از بچگي حس و حالي و رمز و اشاره اي با هم داشتند رو بگيره.شايد دنبال يك ماجراي تازه بود.يك روز تابستوني تب كرده معمولي.اونور خط صداي پسر پخته تر از آنچه انتظار ميرفت.و بقيه ماجرا كه رفت.بايد ميشد و بايد ميرفت.اين ماجرا بايد بر من ميرفت.ما اشتباهي بوديم.من اشتباهي بودم.تو اشتباهي بودي.زندگي مان اما؛سرنوشتي كه از آن روز گره خورد گويا اشتباهي نبود.اشتباهي نبود كه من عشق طوفاني نوجواني ام را با پسرك همسايه كناري نهادم و دست دوستي پسري بزرگتر و غريبه را در دست فشردم با همه ترسهايم؛ با همه ناخواسته هايم؛با همه آنچه برايم قانونهاي نانوشته بودند.اشتباهي نبود اينكه تو آن لحظه برگشتي كه فقط باشي.خدا تو را آفريد و بعد من را تا در يك تماس اشتباهي دستمان را توي دست بگذارد.خدا اشتباه نكرده بود.من را از دنياي نوجواني و بچگي و خامي و بي تجربگي و كله شقي و ندانم كاري گرفت؛صاف سپرد دست تويي كه اشتباهي نبودي.براي من توي آن عصر تب كرده تابستاني اشتباهي نبودي.بعد از پانزده سال ميدانم كه اشتباهي نبودي.ميدانم مكث تو در رفتن؛ و تصميمت بر برگشتن اشتباهي نبود.ميدانم كه آن  اتفاق عصر تابستاني آن اتفاق تب كرده عصر تابستان؛ اشتباهي نبود.خوشحالم كه بودي.مرسي كه بودي. مرسي كه هستي.من همچنان خودم هستم.با تغييراتم.با تنوع طلبيهايم.با غرورم و با خودخواهيهايم.ممنونم كه هستي و خودت هستي.همچنان خودت هستي.با حمايتهايت.مهربانيهايت.عشقهايت و گرمي دستهايت.مرسي به خاطر آغوش پر مهر و محبتت كه گمانم هيچ جايي به اين امني توي دنيا براي من نباشد.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 16:56 | لینک  |