تبليغاتX
پندارهای آرایه


پندارهای آرایه





















پ.ن:با تشکر از کلیک رنجه های شما؛پاسخ به کامنتهای پست قبل داده شد. ؛)

بعد نوشت: خوبه که امثال هادی ساعی ها هنوز هستند که سهم ایران از طلای المپیک رو بگیرند.
اینم از آرش کمانگیر!!!: همه اون آرش اسمائيل ميری بود که افتخار ن ظام بود و امت ش هيد پرپر. و اون پدرش اون ميری بود که لهجه داشت و فيلم و تاتر بي ن اموس بازی می کرد ولی اسماعيل در آغوش اس لام گسترش يافت و هيچ وقت تحت الشعار طا قوت نشد. تبارک الله و احسنو الخالقين به اسماعيل که با اون اسرا ئيل بي ن اموس فوتبال نکرد و اسهال گرفت. و اون يک اسهال استراجتيک بود که همه  ن ظام را شاد کرد و خيلی هم آبکی بود. پس اين اسهال يک گام گنده بود برای آرمان فل سطين و استشهادی و نوار  غ زه و من دعا می کنم از خدا که ای اسماعيل انشالا درد و بلات بخوره به سر اين عر فات بی ن اموس که چندين ساله که يبس شده.
برگرفته از برما چه گذشت؟

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 3:26 توسط آرایه| |

ترکیب میوه؛تماشای ژیمناستیک المپیک؛مبل چرم راحتی را برای مانی میگذارم و خودم میروم با دلخوشی هایم؛سیگار؛قهوه تلخ؛ و کتابی که دوستی به امانت داده.

به گمانم اشکالی نداشته باشد زیر یک سقف باشی با تنهاییهای مختص به خودت و حالش را ببری.
.....................................
پ.ن:دستیار دندانپزشک تازه مان دو تا کتاب داده بخوانم.یکی کیمیا خاتون؛یکی ماری نا.کیمیا خاتون مثل یک پاورقی می ماند.و متنفرت میکند از شی.خ مولانا. البته هیچوقت در شخصیت و ذات مولانا غور نکرده ام؛و جز یک شاعر چیزی از او در ذهن ندارم.ترغیب شدم برم بخوانم ببینم این موجود چه عرفانی داشته که سنگش را به سینه میزنند؟
پ.ن:دیروز دو نفر بهم زنگ زدند گفتند خواب دیدیم عروس شدی.صبح با شوق و ذوق رفتم تعبیرشو نگاه کردم.دیدم نوشته هر کی عروس بشه تو خواب یعنی آخرش رسیده!حالا دارم فکر میکنم شاید زوده و هنوز آماده نیستم!اما کمی مهربون شدم.با همه.حتی به دختری که به شدت خودش رو ساخته بود و اومده بود پاساژگردی جای اینکه حسودی کنم و بگم اینو باش؛لبخندی از روی تحسین و  رضایت زدم؛یعنی به به! آفرین بابت اینهمه تلاش جهت زیباسازی مناظر شهر!
پ.ن:راستش.....حالم خیلی خوش نیست.شاید تا فردا بهتر شده باشم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 0:50 توسط آرایه| |

سالها بعد من خواهم نوشت روز بعد از رفتن تو.مثل يك تاريخ.مثل يك واقعه.سرخ و روشن.روشن توي لحظه هاي زندگي من.يكي از آن گپ ها.يكي از آن نقاط درخشش.از آنها كه توي ريسمان زندگي ات بُلد ميشوند.مثل يك گره.سالها بعد من خواهم نوشت روز بعد از رفتن تو.يا يك هفته قبل از رفتن تو.اين رفتن هميشه تو ميشود يك تاريخ پر رنگ براي من.يك نقطه عطف.كه از آن به بعدش ميتواند تابع سينوسي باشد؛كسينوسي باشد؛ اوج بگيرد؛نزولي شود و حتي مستقيم بي هيچ حركتي به مسير خودش ادامه دهد.آنوقت ديگر آن هم نقطه عطف بودنش را از دست ميدهد اگر زندگي من بخواهد بعد از نقطه عطف رفتن تو به همان شكل دادمه يابد.ميبيني؟بايد تغييرش داد.بايد چيزي عوض شود.سالها بعد؛ من بايد حرفي داشته باشم وقتي مينويسم بعد از رفتن تو.يا مينويسم يك هفته قبل از رفتن تو؛گوشي پدرسوخته موبايلم بيخود و بيجهت سوخت و صد توماني خرج برايم تراشيد.يا مثلن بنويسم؛شش روز قبل از رفتن تو؛اسپيكرهاي گران قيمت كامپيوترم تقش درآمد و باز هم بيخود و بيجهت.يا بگويم درست پنج روز قبل از رفتن تو؛درد كليه اي گرفتم كه آنسرش ناپيدا.يا چهار روز قبل از رفتن تو؛ همه قرار مدارهاي دو سه روز آينده مان به طرز عجيبي به هم ريخت.يا بنويسم درست روز رفتن تو؛مثل طاق كسري كه شكست؛طاق خانه من هم فرو ریخت.به اين طرز فجيع.و روز رفتن تو؛چنان موقع رد شدن از اتوبان و پريدن از روي گارد ريل زمين خوردم كه مويي مانده بود يك ماشين از رويم رد شود و پشت سرش لهيده من بماند و بس.يا بگويم روز رفتن تو؛اينقدر اتفاقات ريز و درشت و ناهمگون افتاد كه نگو.يا بگويم درست روز رفتن تو بود كه ساعت 12 شب؛بعد از آنهمه بلا و اتفاق؛زنگ زدند كه مادربزرگ فوت شده.و من نفسي از روي حسرت و ترس و اضطراب  كشيدم و گفتم خدا كند اين آخري اش باشد.درست روز بعد از رفتن تو؛من همه اش به رفتن تو فكر ميكردم و اينكه دم آخري توي فرودگاه چرا نشد كه ببوسمت و فقط با نگاه از هم خداحافظي كرديم.چنان سرگرم ترسها و اضطرابهاي نديدن هم بوديم كه فقط پشت گيت كه بودي يادمان آمد.خب اين مي ماند طلبم.طلبت.تا روزي شايد من بيايم.يا يك چيز باشد براي باز هم با هم بودن.يك گرو.يك بهانه.يك فريب براي اينكه باورمان بشود چيزي پيش هم داريم.چيزي براي رو كردن براي هم.كه بشود به بهانه اش چنگ و چغانه را كوك كرد و آهنگ سفر زد.درست روز بعد از رفتن تو من نشسته ام و اتفاقهايي كه بر من رفته است را ميشمارم.گمانم براي اين سالم بس باشد.
..............................

پ.ن:هر چه  ميخريد بخريد؛اين گوشي موبايل سامسونگ را نخريد.اين گوشي u700  يا u600 sumsong را به هيچ عنوان نخريد.اصلن سامسونگ نخريد.اين را مني ميگويم كه تا به حال سه تا از گوشيهايم سامسونگ بوده است.از r220 بگير تا n100 و n620 و اين آخري.اولن اينكه فقط و فقط اگر اتفاقي برايش نيفتد؛نهايتن يك سال عمر ميكند.بعد هم اينكه يازده ماه پيش من خريدم 350 و حالا شده 180. و بعد هم تعميرش شده صد تومان.به لعنت خدا نمي ارزد اين گارانتي ها.به خاطر گارانتي اصلي مثلن سي تومان بيشتر دادم.اما هميشه همين است.وقتي براي تعمير ميبري يا ضربه خورده9 يا آب تويش رفته.هيچكدام از اينها هم نباشد به زور اينها را توي پاچه ات ميكنند.مردك برد را به من نشان داده ميگويد امضا كن كه نفوذ مايعات مسجل شد! آخه لامذهب كو؟از كجا مسجل شد؟منكه به تو نگفتم؛ اما خودم كه ميدانم از دستم افتاد و ضربه خورد!بعد تو هي بيا بگو آب خورده اتصالي كرده.مملكت همه دزد تشريف دارند.بعد از يك هفته هر بلايي دلش خواست  بر سر گوشي بي صاحاب آورد و تحويلم داد.
پ.ن:يك چيز ديگر هم بگويم؛اينكه هر عكس الكي را محض شوخي هم شده نگيريد.اينكه زمانهاي قديم كه از اين دوربين فيلمي ها و حلقه سي و شش تايي ها بود؛بعضي وقتها يكي دو تا فيلم اضافه تهش جايزه بود و كلي حال ميداد.يك روز بين جمع دوستان دبيرستاني نشسته بوديم و تولد بود.آخرش ميترا گفت به گمانم اين يكي ديگر داشته باشد علاوه بر 36 تا عكسي كه گرفته بوديم.سارا  شلوارش . را . كشيد. پ.ايين. و ك..ونش را نشان داد و گفت آره داره! بيا از اين بگير.ميترا هم عكس را انداخت و بلاخره متوجه نشديم كه گرفت يا نه.تا وقتي كه با ميترا براي چاپ عكسها رفتيم عكاسي و طرف وقتي خواست عكسها را به ما بدهد لبخند كشدار و موزي و معنا داري زد و تحويلمان داد.وقتي بازش كرديم؛ديديم بله! ك...ن ساراي عزيز  هم چاپ شده.يا همين يك ماه پيش دوستم با دوربين موبايلش از باس. ن لخ. ت خواه.رش براي شوخي عكس ميگيردو همان لحظه موبايلش هنگ ميكند و ناچار براي تعمير ميبرد.و بعد از تعمير از آن لبخندهاي موزي كشدار نصيبش ميشود و حالا هر لحظه منتظر است كه ك.ون. خ.اهرش با بلوتوس برايش تحت يك عنواني ارسال شود!

پ.ن:میگویم بی موبایلی هم عجب نعمتی هست ها.این را منی میگویم که ده سال مستمر این ماسماسک را توی دستم داشته ام و جز چند ساعتی که جا میگذاشته ام جای؛ از خودم جدا نمیکرده ام.حالا دو هفته یا میشود "دارم نفس میکشم".فکر کنم خوشم بیاید از وضع موجود هر چند گاهی کلافه میشوی از اینکه تلفنت به تو آویزان نیست.

پ.ن:هی پرپرنده....تو چرا؟تو کجایی؟خوبی؟سلامتی؟

پ.ن:باران(بارانگاه) هم مامان شده.فکر کنم کم کم ما هم وقتمان میرسد.

پ.ن:پاسخ کامنتهای دو پست قبل عرضه شد.
....................................
لحظه اي با من باش...

با تو ميگويم از،
رنگ بي رنگ وداع.
از تو تنها يک اشک
مانده با من امشب،
مي چکد اشک و
تو را پاک
از خاطر من خواهد شست
از تو تنها يک حرف
مانده با من امشب
که بگويم با تو،
که فراموش شوي
لاي اين خاطره ها
از تو تنها يک حس
مانده با من امشب
که تو را گم بکنم
پاي بيهودگي احساسم

آخرين بار سلام
آخرين بار خدا حافظ تو

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 15:37 توسط آرایه| |

در آغوشم میکشد و زیر گوشم نجوا میکند؛آرام و آهسته به نام میخواندم:"با من حرف بزن".و من سکوت میکنم....سکوت میکنم...سکوت میکنم....دلواژه هایم مثل اشکهایم مسکوت میماند.این چه رازیست خوب من؟
.................................

میسپارد
نام بیرنگ تو را،
بر کاغذ.
دست من حس تو را مینوشد
آنچنان محو فروریختنی،
که تن واژه به من می خندد.
که سپید کاغذ،
پر از خط خطی حس من است.
اندکی تاب بیار،
تا تو را رسم کنم.
تا تو را نه
بودن پیش تو را وصف کنم.
وحشی کوچک من تاب بیار،
تا من عاشق بشوم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 10:1 توسط آرایه|

چقدر صبر کردم تا به ابن لحظه برسم.چقدر لبخندهای دروغین را بزک کردم تا روی افتادگی لبهایم بنشیند و سرخی اجباری به صورتم پاشیدم تا بگیرد جای آنهمه زردی پریده رنگ را.چقدر همه حواسم رادادم یک سد نامرئی بسازم بگیرم جلوی سیل اشکهایم تا نریزد و قسمشان دادم به همه مقدسات که بمانند تا جایی برای عقده گشایی بیابم.زندان مگر چیست؟بند یعنی چه؟مگر همین اشک خوردنها و ناله قورت دادنها نیست از ترس چشمانی که میکاوند تو را؟مگر همین این در آن در زدنها نیست همین پاییدنها که از 2 ظهر تا دوازده شب جایی برای ریختن اینهمه اشک زاییده غصه های کهنه شده ات نداشته باشی؟تا کی صدای اشکها را زیر خنکای دوش آب سرد خفه کردن؟تا کی از غصه سوختن و لبخند به لب راندن؟زندانی مگر به اعتبار آن زنجیر در پایش زندانیست؟ یا به قطوری میله های اتاقش؟ یا به بند خزیده بر دستانش؟زندان همیشه نباید سقف و دیوار داشته باشد.تمام فاصله سر کار تا به خانه؛تمام فاصله ساعت 2  ظهر تا دوازده شب را زندانی بودم.من زندانی بودم.غمم زندانی بود.حرفهایم زندانی بود.اشکهایم زندانی بود.کسی چه میداند شاید اگر مجالم بود فریادهای بزرگ زندانی هم داشتم که منتظر بودند هر لحظه بندها را بدرند.چقدر محتاج یک شانه غریبه بودم که از هویدا شدن اشکهایم توی نی نی چشمانش ابایی نداشته باشم.یک غریبه وقتی آشنایت نمی آید شانه هایش را به زخمی قلبت قرض بدهد.نمی آید گرمی دستانش را به سرمای دستهای کرخت شده ات بسپارد.وقتی آشنایت از سر کشته تو میگذرد و نمی آید بیرون بکشد پیکان فرو رفته بر دیوانه ای که سمت چپ قلبت پاشیده.از خرداد بدم می آید با همه اتفاقهای ریز و درشت این سالهایش.از پارسالش.از امسالش.از تک تک روزهایش بدم می آید.بوی غربت و تنهایی میدهد روزهای خردادی.بوی استیصال.بوی آوار هر چه ساخته ای در تمامی فصول.آن هم روی سرت.بوی خون جاری از فرق سرت و چکه های ریخته روی مزار سینه ات.روی آوار خرابت.میگویم خدایا کاش اینهمه سال اینهمه مهربانم نبودی.کاش زهر این لحظه هایی که باید میداشتم را زودتر میچشاندی ام.زودتر میدانستم رها شدن یعنی چه؟کاش بند به پا و دست و قلب و روحم نمیزدی و توی برهوت رهایم نمیکردی تا نشانم دهی زخمهای تنهایی و فاصله ها را.کاش سر غرور سرکشم را به سنگی اینچنین خاره نمیزدی.جایی که حتی ندانم و حتی نتوانم که چه باید بکنم؟بین منطقی که ندارم و احساسی که دارم چگونه انتخاب کنم؟بین آنچه نمیخواهم و آنچه توان رهایی اش را ندارم چگونه برگزینم؟بین همه نداشته ها چگونه داشته باشم؟چگونه بخواهم؟چطور صدایش کنم که التماس صدایم سنگی نامهربانیهایش را بشکند؟چگونه به غصه بخوانم که به شادی اش بلرزد؟چگونه دربند بودنش را خواهش کنم؟به چه بهایی؟بهایی که ندارم؟با چه اعتباری؟به چه عشقی و به چه محبتی؟آزادی اش را به یک مشت اشک و بوسه و آه میفروشد؟چقدر کوچک شوم تا توی کوچک قلبش جا شوم و آنقدر جا نگیرم که بخواهد بیرونم کند؟چطور بفهمانم؟به چه زبانی؟ به پرخاش؟به عشق؟به التماس؟به چه بخوانمش که برگردد؟خدایا به دستان خالی من چه سپرده ای تا بتوانم به جنگش بروم؟یک کوه خودخواهی؛یک خروار غرور؛یک اقیانوس خود شیفتگی که هیچ به کارم نمی آید توی این نبرد نابرابر و وبال گردنم میشود و بار روی دوشم در این کارزار که بازنده اش هستم و بوده ام.حقم نبود که به پاس مراعاتهایم محکوم شوم به بی عشقی؟به پاس رها گذاشتنش خارج از بند بداندم؟کاش به حکم تلقینات نامنصفانه اش توی صف همیشه بازنده ها نبودم.کاش فکرش کمی و فقط کمی بازتر از این بود و نه خودخواهی اش به این فراخی که هست.کاش کمی می اندیشید.به بهایی که برایش دادم.به همه کوچکهایی که به چشمش نمی آید.به همه ریزهایی که برایم گران آمد.کاش میفهمید اگر عشق نبود هیچ چیز در ادامه نبود.کاش کمی مهربانی میدادی اش تا با چوب بی علاقگی نراندم.با چماق فراموشی.میدانم میدانم خودخواهم و تعجبم از اینهمه انحصارطلبی که دارم و میگوید نمیتوانی تمامیت خواه باشی.بین تمامیت خواه بودن و نتوانستن که تمامیت خواه بودن خیلی فرق است.حتمن نباید یک دیوار فاصله باشد.یا یک اقیانوس یا یک دره.بین خواستن و نتوانستن که داشتن فاصله غم انگیزی است.تلخ و غم انگیز.اگر او درکش نکند انتظارم از کیست؟به چه کارم می آید درک خروار خروار آفریده دیگرت وقتی او نفهمد؟و من چگونه میتوانم دوستش داشته باشم و در بند خودخواهی ام بدانمش؟چطور دلم یک شاهین سبکبال میخواهد در قفس کوچک خانگی ام؟چطور دلم دل دل کردنهایش را میخواهد وقتی نمیخواهم دست و دلش برای دیگری بلرزد؟چطور او را اینگونه تنگ برای خودم میخوام؟چطور محصور میخواهمش؟چطور مقهور میخواهمش؟چطور حتی بازنده میخواهمش؟چطور دلم میخواهد عقاب تیز پرواز من پر بر زمین بساید؟چطور راضی ام برود و سرش به سنگ بخورد و یک نه پر طمطراق بشنود؟چطور دلم رضاست به اینهمه خفیف شدنش؟به پاس اینهمه خودخواهی که تو به من دادی؟نه.......نمیگذارم...مقهورت نمیشوم.....اگر عقاب میخواهم میگذارم برود...اوج بگیرد....تا هر کجا که خواست....شاید یک روز کسی هم بالهایش را به من قرض داد تا به اوجی که او هست برسم و بار دیگر کنارش تجربه کنم پرواز را و شاید هم.....شاید هم دیگرش هرگز نخواهم داشت....
..........................................
پ.ن:اين روزها هر كي به ما ميرسه از بقال و چغال و كدخدا و دكتر و مهندس و مرده شور و نعش كش و...يك فكر به سرش ميزنه:"ترتيبشو بديم".نميدونم چرا جميعن ملت عزم كردن ما رو كردن.ميگم نكنه روي پيشونيم چيزي نوشته شده؟به قول شراره پنجاه و چهاري بايد برم يك فكري به حال پاك كردنشون بكنم.فرقي هم نميكنه ها؛با پي‍ژامه و بدون آرايش و ژولي پولي و خاكي خولي و خندون و گريون و هر جور كه باشي؛اين جماعت منتظر يك راه نفوذن تا راست راست مقصودشونو برسونن.
پ.ن:بهارك- س- شاهين-سپيده و هاناي عزيز؛كامنتهاي خصوصيتون رو خوندم.
.........................................
لحظه اي با من باش...

راست میگفتی تو،
دستمان فاصله داشت
و مردد بودیم،
من نمی فهمیدم.
راست میگفتی تو،
شب ما خسته و بیحوصله بود،
خانه مان،
کوچه مان،
من نمی فهمیدم.
من ندیدم،
لب تو خنده نداشت
و فقط،
طرح لبخند بر آن پیدا بود.
من ندیدم،
صبح آن روز دلت،
مرغ پرکنده و بی تاب،
پی راه فرار،
از من و از ما بود.
دیدم ام،
دل من نخواست باور بکند،
که سفر رفتن تو،
آخر قصۀ عشق ما بود.
راست میگفتی تو،
من ندیدم،
من نمی فهمیدم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 9:56 توسط آرایه| |

جلسه مهمی دارم که باید باشم....اما دلم تاب نمیاره و میزنم زیر همه چیز....کیفمو برمیدارم و میزنم از اتاق بیرون...جلوی در اتاق چشمای حیرون دکتر رو میبینم که با نگاه متوحش و متعجب دنبالم میکنه....میگم باید برم...نمیدونه چی بگه...شاید قیافه ام اینقدر سرخ و ژولیده و درهمه که میترسه چیزی بگه....پیش خودش فکر میکنه حتمن چیزی شده که من دارم این موقع و اینجوری میرم...خودمو به سر خیابون میرسونم...اولین ماشین رو دربست میگیرم و میام...میام که برسم به تو...وارد حیاط میشم...تا به تو برسم انگشتات رو گذاشتی  لای کرکره ها و منو نگاه میکنی...از پشت پنجره؛ پازل مانند میبینمت...تکه تکه شده به خطهای افقی...حیاط پر دار و درخت رو میگذرونم و میرسم به تو...نمیدونم چند دقیقه است که توی آغوشتم...هنوز وسط هال ایستادیم و من که سرم به شونه ات نمیرسه....همونجا روی سینه ات گوش خوابوندم....نبض آهنگ قلبت رو میشمرم...نگات میکنم...سرت رو بهم نزدیک میکنی...گونه هام رو میبوسی...نگات میکنم...اینقدر واقعی تا به حال در آغوشت نکشیدم...اینقدر عاشقانه خیلی وقته نگات نکردم...اینقدر دقیقِ خطوط مهربون زیر چشمهات نشدم...اینقدر واضح حضور اون خال ریز گوشه لبت رو ندیدم...اینقدر نرم و شفاف لمست نکردم...لمسم نکردی...اینقدر داغ نبوسیدمت....اینقدر داغ نبوسیدیم...در حیاط باز میشه....خانمت و بچه هات میان تو...شالم رو از روی مبل برمیدارم...راهنماییم میکنی به سمت طبقه پایین....وقتی میرسم اونجا یادم میاد کیفم رو جلوی پنجره جا گذاشتم...یاد کارتم میفتم....و اینکه کیفم برای خانمت چه آشنا خواهد بود...دارم داستان ردیف میکنم که چی به هم ببافم تحویل خانمت بدم....بگم کیف من اینجا چیکار میکرده....من اینجا چیکار میکردم؟...دلم نمیخواد این دم آخری همه چیز خراب بشه...مستاصل و آشفته ام....داغ و بی حواس...هر چی اس ام اس میزنم و زنگ میزنم نمیشه بگیرمت....آنتن ندارم....میبینمت که توی حیاط داری قدم میزنی...بهت اشاره میکنم...برمیگردی سمت من....تو نیستی...یک غریبه است...میترسم...هق هق میزنم زیر گریه....گریه....گریه....اونقدر بلند و ترحم انگیز که باز مانی با تکون تکون دادنم از خواب میگیرتم....بالش خیس از اشکامه...نه آب آرومم میکنه نه سیگار نیمه شب...نه مانی نه بوسه هاش...نه حتی یک خیال....یک رویا....یک تصور....یک یاد...
بالای اون تپه همیشکی ایستادیم....اینجا چقدر هواش رقیقه....چقدر نفس کم میارم...دستام توی دستاته...میگی بیا با هم بمیریم....میگم دیوونه...میگی بیا با هم بمیریم...میگم دیوونه....میپری پایین...همراهت کشیده میشم....روی تپه سر میخورم....سر و صورتت زخمی میشه...بعد همه چیز تاریکه....منم توی تاریکی سیال اتاق....چشمام بازه...زل زدم به سقف....هی یک پرده از اشک دیدمو تار میکنه....هی یک پرده از اشک دیدم رو میگیره....هی قلپ قلپ خیسی داغ از روی گونه هام سر میخوره....
زنگ میزنی میگی بیا پایین منتظرتم...از پنجره بیرون رو نگاه میکنم....میام پایین پله ها رو سه تا یکی...با هم میریم...سیگار آتیش میزنی...میگی اینطور نمیشه...من خیلی فکر کردم....همین امروز بهشون میگیم....ظرف میوه رو که میذارم روی میز دستمو میگیری و میشونیم روی مبل....میگی دیگه وقتشه....هرچند دیر....اما این آخرین فرصته....آخرین فرصت زندگی کردن....میخوام زندگی کنم....میخوام باهاش زندگی کنم...من نگام به زمینه ....به تپه ماهورهای گبه....نمیخوام نگام بیفته تو چشمای مانی و همسرت....میترسم....ترس تاریکی وجودمو میگیره....منقبض میشم...سرد میشم....عرق میکنم....داغ میشم...عرق میکنم...میگم شوخی میکنه....میگم دروغه....میگم باور نکنید ها....من نگام به پایینه....به تپه ماهورهای گبه...نمیخوام نگام به نگاه ناباورت بیفته...نمیخوام اینقدر درمونده نگامو ببینی...میگی بگو که راسته....میگی بگو که تصمیمت همینه....میگی بگو که میخوای زندگی کنی....میگی به هیچ چیز فکر نکن...به هیچ چیز....به هیچ چیز....خیسم...از عرق....ملافه رو دور خودم میپیچم و غلط میزنم....اشکام از کاسه چشمم سرریز میشه روی بالش...
این روزها شاید خیلیها منو دیدن...با مرد قد بلند و چهارشونه ای که موهاش رو سرشونه هاشه...سایه به سایه اش میرم....این روزها منم و مردی که دستم توی دستهاشه....هر روز عصر....هر روز صبح....چند وقت گذشت؟کی این یک ماه و اندی به ته رسید؟کی سریال همنفسیهام با تو به قسمت آخر پرید؟کی فصل آخر رسید؟کی دوباره اومدی که زهر رفتن بهم بدی؟چندبار؟چقدر؟کی من که از خیال تو پر کشیده بودم اسیر لحظه های پرخطر پرخاطره شدم؟کی باز خیالت منو به چنگ آورد؟کی من رو از فرارم گرفت مهربونیهات؟عاشقیهات؟همنفسیهات؟چرا دوباره همه چیز دست به دست هم داد تا دو سال پیش زنده زنده تموم پیله های منتظر پروانه شدنم رو به آتیش بکشه؟کی باز نگاه تو شد آتیش بیار معرکه خرابیهای من؟
اینقدر توی تنهاییهام رهام کرد درست اون لحظه که بهش احتیاج داشتم...درست اون وقتی که میخواستم دوست داشتنش بشه تموم نیازم..بشه تموم اونچه میتونست من رو از من بگیره...من رو از دیروزها...من رو از خاطرات...من رو از دلتنگیها و من رو از عشقها و پیوند بزنه به دوست داشتنیهای آرومش...به محبتهای کمرنگش....به بودنهای ناپدیدش....اینقدر این سیل تنهایی رو روانه ام کرد درست وقتی که سد مقاومتی نداشتم...درست وقتی که میخواستم "اویی" باشه تا بهمنی نباشه که اینطور ویرانم کنه....اینقدر بهانه دست دل سرگردون من داد تا ترک برداره دوباره همه حباب رهاییهام.تا دوباره خالی بشم از هر چیزی که دوسال براش تقلا کردم.تا دوباره بتونن که آوارم بشن بهمنانه ها.چنان بی وقت رهام کرد و تنهام گذاشت و گذاشت که بشکنم که در باور سادگیهام نمیگنجه.نمیگنجه در باور سادگیهام که دو سال تلاشم چه بی مقدار نقش بر آب شد و چه بیهوده به هیچ انگاشته شد.
رهایی از خود نتوانستن.فرار به فرداها تا کی؟تا کی هی بخندم و یک مرگیم باشه و ندونم که چیه یا بهتر بگم خودم رو به ندونستن بزنم.خودم رو گره بزنم به سست محبتهای بی بنیادی که گدامنشانه به التماسشون نشستم؟تا کی در انتظار دستی و اشاره محبتی که غرق بشم باهاش؟تا کی در انتظار صدایی که مرگ پذیر بشن خاطره هام؟در انتظار لحن و آوایی که میدونی هیچگاه از آن تو نیست و نخواهد بود؟تا کی التماس وار نگاهت رو به دیده هاش بدوزی و بنشینی به انتظاری تا شاید دوباره بهاری....شاید محبتی...شاید اشاره ای...تا کی خواسته هاتو تیغ کنی و روی غرورت بکشی و بریزی زیر پاش تا ببینه اونچه ازش میخوای چیه و خودش رو به ندونستن بزنه؟چی شده که من در آستانه چنین بلوغی چنین خریت به خرج میدم برای داشتنش؟و چنین لگد بر صندلی عزت نفسم زدم تا غرورم رو دار بزنم؟چطور تونستم خواهشم رو طناب کنم و گردن خاطرات بندازم و روی زمین بکشمش؟چطور من تا این حد کوچیک میشه که بزرگی یک خاطره رو به سر حد مرگ برسونه و چموشانه به انتظار لب باز کردنی از تو باشه؟چطور کی و کجا من اینقدر حقیر شدم؟
این دم آخری همه چیز ردیف میشه تا نه من نه تو.مهمونی که من میرم تو نمیای.مهمونی که تو میری من نمیام.برنامه مسافرتامون باورنکردنی به هم میریزه.اما همه اینها دلیل نمیشه این مهمونی آخری وسط شلوغی دست منو نکشی و والس گونه رقصمون به بغض ختم نشه و اشک نریزیم آروم و بی مهابا و بی ترس و بی ملاحظه.کی میدونه من چه حسی رو تجربه کردم از لمس دستهای مهربونت روی پشتم و فشار لحظه ای و چند ثانیه ای به آغوشت زیر هرم نفسهات...
.........................................
پ.ن:
نه آنچنان عاشق باش که هيچ چيز نبيني، نه آنقدر ببين که هرگز عاشق نشوي

پ.ن:تو نمیدانی چه حس بدی است وقتی به جای کلمات و قرار مدارهای دوستانه و پر مهر و محبت چشمان زائر وارت را روی ضریح کلمات تند و نامهربانانه "او"بچرخانی....نمیدانی چه حس بدی است وقتی چندین و چند بار ردیف کلمات و جمله هایی که بویی از محبت نبرده اند را چشم چرانی میکنی فقط به این خاطر که تولید کننده این سطور اوست.اوست که برای تو نوشته.حالا عاشقانه نه؛یک مشت نامهربانه.

پ.ن:پاسخ كامنتهاي پست قبل عرض شد.
..................................
لحظه اي با من باش...

آسمان،
کوچ نکن،
خاطره اش با من نیست.
کوچه باغ شب تنهایی من،
روشن نیست.
قاصدی،
رفته که پیدا بکند،خانۀ او
آسمان،باش،
چراغ ره شب روشن نیست.
اگر امشب نرسد،
امیدم،
به شبی دیگر و فرداشب نیست.
آسمان،
گریه نکن،
بغض دلم میترکد.
نگذار اشک بریزم،
آبرویم کم نیست.
اندکی باش،
که در تیرگیت سربکنم.
تا ندانند غریبان،
که دلم با من نیست.
آخرین،فرصتم اینجاست،
نگو صبح شده،
آخر قصۀ من،
تن به سفر دادن نیست.

سوزان يگانه


 
................................
مرا به تشویش نشانده ای آخر
 و قرارم را
به بیداری و خواب
 گرفته پرسه هایت

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:45 توسط آرایه| |

بعد نوشت:تصویری شد!
................................
معمولن خيلي كم پيش مياد كه من و ماني كار محير العقولي ازمون سر بزنه چون يا من بي حالم اون حوصله نداره يا من حوصله ندارم اون بي حاله يا هر دو بي حاليم و حوصله نداريم يا اصلن مدل تعريفي كار محير العقولمون زمين تا آسمون با هم فرق ميكنه.

اما توي اين ده سالي كه با هم هستيم تا حالا دو بار پيش اومده كه دوتايي با هم زده به سرمون و تعريفامون از تفريح و سرگرمي به هم نزديك شده.يكي همين چند سال پيش بود؛ يكي هم همين چند روز پيش.ماني شديدن تو محل كار آچمز شده بود و يكي دو تا درگيري سر يكي دو تا كار خنس پيدا كرده بود و اعصاب مصابش در حد خورد و خاكشير بود كه سر ظهر زنگ زد بهم كه بيام دنبالت سر كار بريم خونه.به سرم زد بهش بگم ساك رو جمع كن بزنيم بيرون يك هوايي عوض كنيم.اما بي خيال شدم چون هم به شدت كار داشتم هم تازه مسافرت بوديم هم بايد براي جلسه مهمي صبح روز شنبه آماده ميشدم.بعد از اينكه تا شب تو بغل هم وول خورديم و درددل كرديم ماني پيشنهاد مسافرت رو داد و منم كور از خدا چي ميخواد؟ تصميمي كه ساعت 12 شب گرفتيم ساعت 4 صبح به مقصد غرب عملي كرديم.ساك مسافرتيم از مسافرت قبلي چندتايي لباس زير و رو و آب معدني و راني ماني و اينا داشت و مسواكهامونم گذاشتيم تنگش و ياعلي.

هگمتانه ای در راه:

تا اسم همدان مياد آدم ياد بوعلي سينا و غار عليصدر ميفته.من كه تا حالا سه  بار رفته بودم همدان و اون خاطره انگشت پيچ سوغات همدان رو هم اگه يادتون باشه كه آب شده بود از گرما و راه افتاده بود تو سر و كول بچه ها و چه گندي به تموم اتوبوس زده بود آخرين باري بود كه با اكيپ دانشجويي رفته بوديم.ماني هم وقتي بچه بود رفته بود حدود 30 سال پيش.توي اين برنامه فقط غار عليصدر و سفال سازي لالجين رو قرار داديم.غار عليصدر اون زيبايي چشم نوازي رو كه ميگن ديگه نداره.نميدونم من بچه تر بودم يا واقعن قبلن خيلي قشنگ تر بود و استالاگميت و استالاگتيت هاي بيشتر و جذاب تري داشت.اولن اينكه شهر و مخصوصن غار عليصدر به شدت شلوغ بود.خدا پدر مخترع اين چادر كره ايها رو بيامرزه كه مردم سفر ددر دوست ما همه يكي يك چادر زده بودن زير بغلشون و وسط بلوار و خيابون و بيابون هتل صحرايي راه انداخته بودن واز دستشويي بچه شون تا فين كردن دماغشون پاي چادرشون كه ديوار به ديوار چادر بغلدستي بود انجام ميدادن.اگه به هواي تعريفهايي كه از غار شنيديد بريد؛دست از پا درازتر برميگرديد.اما نيم ساعتي توي آبهای شفاف و سرد غار چرخيدن و توي اون فضاي ساكت و تاريك گوش به صداي برخورد پارو با آب دادن و جاي مردن از گرما ؛ از سرما فين فين كردن خيلي لذت بخشه.يعني به اون 5 تومنش مي ارزه والا.كلن صف غار و غارنوردي حدود دو ساعت وقت برد.اما چي بگم كه نگفتنش بهتره از  فرهنگ صف و صف كشي ما ايرانيها.من كه خودم از قماش همين مردم بودم مدام سري بابت افسوس به رفتارهاي ناهنجار و بي فرهنگ و زشت هموطنان تكون ميدادم.شكر خدا اگه تا پارسال پيارسال توريستي ميومد ايران؛ امروزه روز دريغ از يك خارجي كله زرد! و خدا رو شكر! چون ما خودمون نميتونيم خودمون رو تحمل كنيم و چنان بي رفتاريم كه خودمونم از خودمون وحشت داريم.خدايي احساس ميكردم توي يك قبيله آدمخوار گير افتادم.ربطي هم نداره طرف آزرا سوار ميشه يا رنو.همه فرهنگ رو قورت دادن يك آبم روش.احساس شرم توام با ترحم و افسوس داشت خفه ام ميكرد.ورودي غار يك حالت رستوران كافي شاپ مانندي داره كه هرچند آش بسيار آبكي تحويلت ميده اما نشستن اونجا توي دل غار و يك آش داغ توي فضاي سرد سر كشيدن و حالشو بردن خالي از لطف نيست.

بعد هم سري به گنجنامه زديم.دو تا كتيبه نوشته شده به خط ميخي مربوط به دوره     . از خاطرات پدرم اين يادمه كه اونجا دختر بچه اي دستشو ميكشه و فالشو ميگيره و ميگه يك دختر بچه تو بغلت ميبينم سال ديگه.ميگه اين دختر عشق ابدي تو خواهد بود.اسمش رو بذار .... مامان ميگه ما خيلي تعجب كرديم چون پدرت خيلي به اين اسم علاقه داشت و همين تو نظرش بود.دو سه تا چيز ديگه هم ميگه كه درست از آب درمياد.ولي ميگه يك چيز مهم رو  دو سه سال بعد بيا اينجا بهت بگم.نميدونم اون چيز مهم همون تلخي همزاد زندگي من بود يا نه.وقتي رسيديم اونجا مثل دو تا مريخي بوديم.همه دست از همه كارشون كشيده بودن و سر تا پاي ما رو ورانداز ميكردن.نميدونم چرا و به چه علت و چه فرقي توي ما با ساير مردم بود.ولي حتمن يك تفاوتي بود.سيل فالگيرهاي كولي به سمتمون سرازير شدن و من ياد پدر افتادم.زني حدودن چهل و خرده اي ساله يك گوشه نشسته بود و از دور بهم اشاره كرد كه بيا.اسمش همانه بود.نميدونم چرا با اينكه ازشون فراري بودم رفتم پيشش.دستمو گرفت و نوازش كرد و نوازش كرد و نوازش كرد.تو چشمام نگاه كرد و گفت نميتونم الان فال بخونم.اما سال بعد يك پسر بچه تو دامنته.دو  سه تا چيز هم پروند كه از قضا بيربط نبود.مخصوصن اون حرف "ع" كه بهش اشاره كرد. گفت بقيه اش رو بيا سال بعد بهت ميگم.ازش پرسيدم چند وقته اينجا فال ميگيره؟گفت زياد نيست.تو نگاش يك چيز عجيبي بود.من دلم ميخواست باور كنم كه اون همون دختر بچه اي بوده كه دست پدرم رو سي سال پيش گرفته و فالشو خونده. هزاري رو گرفتم به سمتش پسم داد و گفت دو تا از همون فال گردوهايي كه ميخوري بده كافيه.سال بعد يادت نره.

لالجین بوی خاک خیس خورده:
بعد هم سري به لالجين زديم و كارگاههاي كوزه گري.لذتي كه از شكل گرفتن  خاک بوی نم گرفته توی سر انگشتهای ظریفت نصیبت میشه....هوووووم.....با هیچی نمیشه مقایسه کرد.اگر مثل من چشماتو ریز کنی و با حسرت به دستگاه که زیر پای کوزه گر میچرخه نگاه کنی...اونوقت چشمهای کوزه گر پیر برقی میزنه و دعوتت میکنه به تکرار تجربه جوونیهات و بعد اوندر تشویقت میکنه که چشمات اشک شوق بگیره.

کرمانشاهان:
بعد تصمیم گرفتیم بریم کرمانشاه.اول تو مسیر بیستون.شما فکر نمیکنید اسم این کوه چیزی غیر از بیستون بوده و با اسلامی شدن اسم از پ...تون به بیستون تغییر پیدا کرده؟اگه اینو ببینید با من همعقیده خواهید شد بیشک.من نمیدونم چرا آثار باستانی مثلن تاریخی ما باید اینطور محجور رها بشن؟و اینطور بیرحمانه تیغ بیفرهنگیمونو به روش آخته کنیم؟چرا این اثرنباید توی یک شیشه مکعبی باشه؟ (ببینید من چه بزکوهی خوبی هستم!تا کجا بالا رفتم!)سنگتراشیهای فرهاد کوهکن!از خودکامگی های پادشاهانی که خواستند موندگار بمونند؟به مانی میگم اگه اونزمون دوربین دیجیتال و فیلم و اینا بود؛فرهاد چنین طرحی روی کوه نمیزد.مانی میگه من یک سوال فنی دارم؟به نظرت فرهاد وقتی جیشش میگرفت کجا میرفت؟!!و من فهمیدم که مثل همیشه این پسر شاشوی ما جیش داره.مثل همیشه که تا میریم خرید و وارد پاساژ میشیم جیشش میگیره!مثل نی نی ها من قبل رفتن باید وادارش کنم بره دستشویی جیششو بگیره!تا وقتی میخوایم یکی دو ساعت بچرخیم آقا در مرحله انفجار اتمی نباشه!اما باز هم همون آش و کاسه!و بعد کرمانشاه. اینجا هم چیز زیادی و تازه ای برام نداشت و جز خاطره اقامت توی اون اتاق بالای تخت دو طبقه که ویوش به میدون آزادی باز میشد و اون شب به یاد ماندنی به یاد ماندنی و بوی بارون و سیگار و صدای گاز دادن شدید ماشینی که از جلوی چشمم با سرعت برق و باد رفت و اونهمه خنده و خروش نگارین نقش دیگه ای نداشت.رفتیم مثل همه قاطی شلوغی جمعیتی که میلولیدند و بعضیهاشون سنگهای اونجا رو با امامزاده های خود ساخته اشتباه گرفته و مثل ضریح لمس میکردن و دست میکشیدن.بعد هم رفتیم برای تل....هتل....هتل؟نه....همه جا پر!حتی مسافرخونه ها!زنگ زدم به پدربزرگ که دوستی اینجا داشت.سپرد برامون اتاق بگیرن.رفتیم هتل آزادگان.یک اتاق مخفی داشت.سفارش شده بودیم.به جای 70 تومن 100 تومن ازمون گرفت.برای ساعت 11 خوابیدن و ساعت 7 اتاق رو تحویل دادن!دمه با پررویی تقاضای انعام میکردند و هر چی میدادی بازم کمشون بود.بعد هم یکیشون عنوان کرد نوه های آقای فلانی هر وقت میان اینجا دلار میدن.شما چرا ریال میدید؟گفتم جان من اونا درآمد دلاری رو به ریال خرج میکنن.من درآمد ریالی رو به دلار خرج کنم؟فهمیدند از این نوه آقای فلانی آبی براشون جوش نمیشه!خسته و ژولیده بودیم.قبل از هرچیز پریدیم بریم دوش بگیریم.هر چه بود برای ما وان ندیده ها خیلی خوش اومد.گاهی دزدکی دوتایی توی وان مامان اینا رفتن و گاهی هتلی رفتن و توی وان خزیدن عقده بی وانی ما رو خالی نکرده بود!مثل از قحطی دراومده ها با دیدن وان چشمامون برق زد و من از برق نگاه مانی تفکر شیطنت بارشو خوندم.شمعهایی که از لالجین خریده بودم رو چیدم کنار وان با نسکافه سفارشی و کیک شکلاتی.وقتی آب رو باز کردم دیدم خیال گرم شدن نداره.زنگ زدم رزروشن و جویای آب گرم شدن که گفت موتورخونه اشکال داره و از آب گرم خبری نیست!انگار یک تی ان تی نیم تنی توی ماتحتمون فرو کردن.عصبانی لباس پوشیدم و رفتم دعوا.آخه مردک ناحسابی من بابت چی اومدم هتل و قیمت خون باباتو ازم گرفتی؟دست آخر هم گفت من معذرت میخوام و همین الان پولتون رو پس میدم.خلع سلاح شده بودم.اون وقت شب نمیشد جایی رفت.جایی نبود که بشه رفت.خسته؛عصبی؛با دندون قروچه و زهرمار روی تخت ولو شدیم و خوابیدیم.برنامه وان بازی موکول شد به فردا صبح.و الحق که خوش گذشت.شب برای شام رفتیم دنده کباب جایی که بهمون معرفی کرده بودن.حیدری.طرفهای طاق بستان.این هم از اون معرفیهای بیخود بود.اینقدر سرشون شلوغ بود که از نظر سرویس و رفتار بسیار سطح پایین بودند.غذاشم تعریفی نداشت.مزخرف بود در حقیقت.هرچند خودم هم یک رگ و ریشه ام بر میگرده به کردهای اصیل کرمانشاه و شاهزاده ارمنی شیرین اما حقیقتن مردم کرمانشاه به شدت خرده شیشه دارن و اصلن جالب نیستن.همه جا فقط ما رو تیغیدن بدون اینکه تسهیلات یا امکاناتی که باید در اختیارت بذارن.البته همه جا خوب و بد داره اما متاسف شدم بابت اینکه از کرمانشاهی بودنم باید فاکتور بگیرم با این وضعیت اسفناک.

به مقصد سنندج:
صبح زود اسبمون رو زین کردیم و روندیم به سمت سنندج.جایی نداره.اما مردمان خوبی داره.خوب یعنی عالی.کردهای دوست داشتنی.تخته نردی برای بهمن خریدم تا ببره به یادگار توی همون بهشتی که دیگه برنمیگرده به این جهنم.سر خریدش اینقدر وسواس به خرج دادم که حسادت مانی که اول همراه من در خرید بود رو برانگیختم و دست آخر موقع خرید با.سن مبارکش رو به من کرده بود و حتی نگاه نکرد چی خریدم چه برسه به نظر دادن.تخته طرح هخامنشی داشت و به شدت زیبا بود.تا ماشین در آغوشش کشیده بودم و به روزهایی که دستهای غریبه ای مقابل او خواهد نشست و به جای من تاس خواهد ریخت و مهمان آن نگاه بیریا و قشنگ و مشکی خواهد شد فکر کردم.فکر کردم او به آن غریبه هم آوانس خواهد داد و تقلبهایش را مهربانانه و با لبخند نادید خواهد گرفت؟آری...هر چیزی ممکن است.

به مقصد بانه:
نمیدونم چی شد که دوستی در این مسیر سر راهمون سبز شد و دعوتمون کرد بریم خرید از بازار مرزی بانه.دردسرتون ندم.رفتیم سقز و بعد(جهت اطلاع بعد از دو ساعت توقف در سقز منظور بودوگرنه تا بانه ۴۵ دقیقه راهه.) دو ساعتی تا بانه.در مسیر سقز تا بانه لندکروزهای قاچاقچیها رو میدیدم که آزادانه بار کولر گازی و ال سی دی تی وی رو میبردن.و ماشینهای سواری که روی باربند و توی صندلی عقبشون پر بود از یکی از این دوتا با باری از خریدهای گوناگون.بعدها فهمیدم اون خریدها عمدتن شامل پودر یا قرص ماشین ظرفشویی کالگونیت نمک و ایضن جرمگیر ماشین ظرفشویی...صابون...نواربهداشتی always و aldays ... صابون خرچنگ و میگو و دورو و شامپئهای خارجی و انواع وسایل لاغری مثل شلوارک و کمربند ویبره حرارتی کنترلی لاغری و این خرت و پرتهایی که توی ماهواره تبلیغ میکنن بود.خب وقتی مثلن نواربهداشتی always رو بسته ای 2700 بخری اینجا و اونجا بسته ای 700 چرا که نه؟وقتی ال سی دی که از اونجا بیاری حداقل سیصد چهارصد تا برات ارزونتر دربیاد چرا که نه؟یا کمربند لاغری که اینجا 100 و اونجا 40 چرا که نه؟! البته موقع برگشت کمی اذیت میکنن و عمدتن باید شب حرکت کنید به سمت سقز.

برگشت به سمت زنجان:
هیچ و هیچ و هیچ فکر نمیکردم زنجان چنین شهر بزرگی باشد.چنین نزدیک به فرهنگ تهران و چنین شیک و قابل.خوشمان آمد ها!و عجب مردم لفظ قلمی!چه مودب و با اخلاق.کیف کردم.رفتیم رستوران فست فود البرز و نوشیدن چای با صدای گرم گوگوش و تصویر شوهای ماهواره ای مثلن مجاز حالمان را جا آورد و خستگی را از تنمان بدر کرد.
......................................
پ.ن:دلم میخواست بیشتر روی این نوشته وقت بذارم...تصویریش کنم...اما به شدت گرفتارم...این هفته خیلی خیلی فشرده و سنگین بود...برمیگردم هم تصویریش میکنم هم رنگ و لعاب میدم.ایشالا برای 5شنبه.
پ.ن:داشتم میگفتم هیشکی سراغی از ما نمیگیرد! حتی این الناز قربون یو! که کامنتهای پست قبل را نگاه کنی خنده ات میگیرد! کاش چیز دیگه ای گله کرده بودم!


 

نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 16:24 توسط آرایه| |

نامش صدیقه است. در مقطع کارشناسی علوم قرآنی فارغ التحصیل شده. پدرش حجره ای شش میلیاردی در کنج بازار دارد و به کسب و کار شریف پولشویی مشغول است.خانم حسینی دوست مادرش در آخرین جلسه ختم انعام موجبات استخدام او را بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی در سازمان گفتگوی ادیان مهیا میکند.بعد از سه سال او  در آن سازمان پست خوبی دارد.زبان انگلیسی را با هزینه سازمان و با ماموریت ویژه آموخته و زین پس سفیر گفتگوی ادیان ایران است.یک ماه مالزی؛دو ماه انگلستان؛یک ماه سوئد؛یک ماه کانادا.بابت ماموریتهایش پول خوبی میگیرد.درآمدش را با یک استاد معتبر دانشگاه معتبر دولتی ایران حتی مقایسه هم نمیکند.ماهی سه میلیون را که راحت و بی دغدغه دارد.حق ماموریت هم بچسبان کنارش.خب لابد استعداد داشته است.لابد حقش است.

نامش پانته آ ست.از رشته الکترونیک یکی از دانشگاههای معتبر دولتی فارغ التحصیل شده است.فوق لیسانسش را در رشته هوش مصنوعی کسب کرده است.معدلش الف بوده است.پدرش کارمند ساده مخابراتی بوده که در دوران جنگ شهید شده است.پانته آ به دو زبان فرانسه و انگلیسی مسلط است.پانته آ خوش مشرب و باهوش است.یک سال دنبال کار میگردد.در یک شرکت خصوصی کوچک با شغلی که چندان ارتباطی به تحصیلاتش ندارد.با حقوق کمی بیشتر از آبدارچی شرکت.چقدر؟ سیصد و پنجاه تومان.بعد از سه سال سابقه کار.خب حقش است.لابد استعدادش را ندارد.

ایران در حال حاضر به شکلی در اومده که مثل جامعه هند داره تقسیم میشه به دو طایفه پولدار و فقیر.درآمدهای میلیاردی راحت و آسان قشر مرفه در مقابل درآمدهای بخور نمیر پر از حرف و حدیث و حاشیه و اعصاب خوردی قشر فقیر یا همون متوسط قبلی.بافت اجتماعی شهر کاملن به هم خورده.بی کفایتهایی که یکشبه ره چندین صد ساله پیمودند و آدمهای شریفی که در زیر خط فقر دسته بندی شدند.صبح روزهایی که منتظر تاکسی هستم؛انواع و اقسام ماشینهای گرانقیمت جلوی پایم نیش ترمزی میکنند.سانتافه؛سوناتا؛ویتارا؛بنز و بی ام و مثل پشکل توی شهر ریخته.عجیب سرخوشند هم.سر صبحی چقدر حشری هم تشریف دارند.چقدر هم فول اعتماد به نفس.میگم این قشر مرفه میخوان به عینه ترتیب این قشر فقیر رو بدن.همینجوری هم که دارن میدن؛حالا میخوان به معنای تمام کلمه ترتیبشونم بدن.تصور کنید توی خونه ای هستید که هیچی سر جای خودش نیست....در حموم رو باز میکنید کیف و کفشتون اونجاست.لباساتون توی یخچال چیده شده.خوراکیها تو قفسه کتابخونه.چه حسی دارید؟خفقان؛خفقان و خفقان.
....................................
پ.ن:مردم توي اداره هاي پست براي گرفتن فرمهاي مشخصات درآمد خانوار(اسمش همينه؟؟)سر و دست ميشكنن.من موندم توي مملكتي كه شوهر به زنش درآمد واقعي و داراييها و ملك و املاكشو درست و حقيقي نميگه؛ مياد به دولت ميگه؟يا فلان آدم كه با تلفن ماهي ده ميليون گردش جاري حساب براي خودش درست ميكنه مياد ميگه؟اينو از كجا ميخوان بفهمن؟اولين كسايي هم كه سينه شونو براي يارانه بيشتر گرفتن چاك ميدن همين جماهت پول پارو كن هستند.يا مثلن فلان كارمند شهرداري مياد بگه من براي يك امضاي كوچيك زدن ده ميليون گرفتم توي يك دقيقه؟يا سرايدار شهرداري ميگه كه براي خارج كردن يك نامه از يك پرونده تا حالا يارو رو بيست ميليون تيغيده؟تو همه جاي دنيا گزارش تمام دارايي هاي فرد فرد جمعيت دست سازمانهايي مثل دارايي و ماليات و امثالهم هستش.اما اينجا نه كه خيلي صداقت بين امت و دولت موج ميخوره و جو معتمدي هستند همه؛ ميان از خود امت ميپرسن تا دولت منتخب تصميم گيري هاي اساسي بگيره.يكي دو ماه هم هست كه پايين قبض برق دارن برامون ميزنن فلاني! برق شما با يارانه شده ۳ هزار تومن و بدون يارانه ميشه سي هزار تومن! حواست باشه ها! حالا اين ۵۰ تومن صد تومني كه ميخوان به عنوان يارانه بدن به قشر آسيب پذير؛كجاي اين هزاران قلمي كه ميخواد اينجوري حذف بشه رو خواهد گرفت فقط خدا ميدونه.من با اصل اين موضوع كه نبايد مرفه و متوسط و فقير به يك نسبت از يارانه دولتي برخوردار باشن مشكلي ندارم و به نظرم طرح خوبيه.اما طرح خوب يك چيزه و اجراي بدون بررسي و بدون برنامه يك چيز.
پ.ن:امروزه روز من شدم يك بادبادك دست حوادث يك لحظه اوج ميگيرم و لحظه اي بعد سقوط...
پ.ن:تا همين لحظه با سه نفر دعوا مرافعه شديد داشتم.خدا تا شب رو بخير كنه.
پ.ن:تو ميدوني دلتنگي يعني چي....؟ ....نه.....نميفهمي....
پ.ن:اگر لجبازي من نبود...اگر لجبازي تو نبود....اگر ....اگر....اگر....الان به شدت دلم ميخواست با تو عازم اون جزيره گرم دوست داشتني ميشدم...مهم نبود همراه يك لشكر آدم ديگه....مهم اين بود كه دلم نشستن لب اون ساحل ماسه اي داغ و خيس شدن اون شلوار سفيد رو ميخواد...وقتي لباي گرم موجا براي بوسه به پاهات خودشو بهت ميرسونه...مهربون دوست داشتني من؟چرا من دق نميكنم بميرم از اينكه ديگه شايد هيچوقت نبيمنت و اين آخرين ساعتهاست؟من چطور ميتونم هنوز اميد به روزهاي خوش نيومده داشته باشم وقتي تويي نيستي...وقتي چون تويي رو ندارم...
پ.ن:نمی توان امید داشت ، آدم های کوچک محبتهای بزرگ را درک  کنند

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 17:32 توسط آرایه| |

بنده خدا اين وزارت بهداشتيها ميان اعلام ميکنن که "رشد جمعيت در كشور همچنان روبه كاهش است و اين نشان دهنده اين امر است که امكانات پيشگيرى از باردارى موجود در كشور كافى و استاندارد مي باشد"حالا نميگن که شرايط اقتصادي و اجتماعي که رقم زدن اينجور به ملت فشار آورده وگرنه يکي مثل من بدش نمياد جوجه کشي راه بندازه و اين زياد ربطي به کافي و استاندارد بودن وسايل پيشگيري از بارداري نداره.در ضمن اين آقا يادش رفته آمار سقط جنينهاي عمدي رو هم بياره که نمونه اش خود من؛ با سه تا رکورد.

ببينيد؛ روشهاي پيشگيري از بارداري بسيار متنوع و زيادن.همه جا هم ميتونيد بخونيد و اطلاعاتتون رو زياد کنيد.من به عنوان يک زن ايراني که تو شرايط فعلي ايران زندگي ميکنه و ده سال هم هست ازذواج کرده و همواره بارداري ناخواسته يکي از ذغذغه هاش بوده؛راههايي رو که بشخصه استفاده کردم براتون تشريح ميکنم.

اول بريم سر مسائلي که هممون حفظيم و اين درس تنظيم خانواده که با ترس و لرز لاي دروس دانشگاهي جاش زدن و خدا خيرشون بده يه کار مثبت انجام دادن؛برامون تشريح کرده.همون کلاسايي که با شنيدن اسم کاندوم يک عده سرخ ميشدن و يک عده سفيد و يک عده نيششون تا بناگوش باز ميشد و زل ميزدن عکس العمل ساير همکلاسيها رو ببينن.يادمه ما اولين دوره اي بوديم که اين درس تو واحدهامون اومد و چقدر سر اين کلاس همه مشتاق بودن که دودر نکنن و حاضر باشن!شوح چشميهاي بهمن و لبخندهاي زير زيرکيش خوب يادمه...هرچند من معتقدم اين درس بايد تو دبيرستان تدريس بشه و دانشگاه ديره براي آموزش و حدود 50 درصد دختر پسراي ما وقتي وارد دانشگاه ميشن که حداقل چندين رابطه جنسي رو تجربه کردن و متاسفانه حدود 50 درصد از اين جمعيت به خصوص دخترامون با کوله باري از صدمات جبران ناپذير وارد اين مقطع ميشن.راه دور نريم؛همين خود من تا 18 سالگي نميدونستم براي باردار شدن لزومن نبايد بکارت از بين بره و اسپرم خيلي راحت ميتونه از همون منافذي که در سطح پرده بکارت وجود داره و خون پريود رو به بيرون هدايت ميکنه وارد رحم بشه و باعث بارداري بشه.يعني روشي که خيلي از دختر پسراي دهه 50 استفاده ميکردن؛شايد هم دهه شصتيها؛و شامل ريختن اسپرم در نواحي کشاله ران و روي آلت زنانه بود؛خطر خيلي زيادي رو به همراه داره و بعضي از واژنها قدرت مکندگي زيادي دارند که مايع مني رو به داخل ميکشن.مامان من یا مامان تو یا مامان اون عمرن بیان به دختر تازه بلوغشون همچین مسائلی رو توضیح بدن.پس این نوجوونای طفلکی چطور از این مسائل آگاهی پیدا کنن؟ مسائلی از این دست:

1- اولين مقاربت نيز مي تواند منجر به حاملگي شود.

2- دوش گرفتن و شستشو پس از نزديکي نمي تواند از حاملگي جلوگيري کند.

3- حاملگي حتي با داشتن پرده بکارت ( در دوران عقد) نيز احتمال دارد.

4-او رال ص ک3(خوردن آلت مرد و قورت دادن اسپرم) و آنال صکص(3ک ص مغع دی) منجر به بارداری نمیشود!

 که خیلی از جوونای ما نادانسته آمیزش جنسی برقرار میکنن.نخندید به خدا نمیدونن!

اون چيزايي که تئوري هستش ايناییه که در ادامه میاد.چیزایی که واسه ما ایروونی جماعت در حال حاضر کاربرد داره و حاصل تجربه های شخصی و غیر شخصیمه براتون با رنگ آبی نوشتم:

 

الف: روش هورموني: ممانعت از آزاد شدن تخمک زن

قرصهاي خوراكي پيشگيري از بارداري:

قرصها داراي هورمونهاي ساختگي زنانه شبيه استروژن و پروژسترون طبيعي است. قرص اگر به قاعده خورده شود در جلاين وگيري از حاملگي تاثير فراوان خواهد داشت. و بهترين و مطمئن ترين روش پيشکيري از حاملگي در ابتداي ازدواج استفاده از قرصهاي خوراکي جلوگيري از حاملگي است.

*درصد موفقيت:

9/99 درصد از زوجهايي که اين شيوه را براي جلوگيري از حاملگي انتخاب کرده اند و از آن به طور منظم و درست استفاده مي کنند. در طول يک سال از حاملگي نا خواسته مصون بوده اند.

*مکانيسم عمل:

 قرص را بايد هر روز و معمولا در ساعتي معين خوردبهتر است قرص پس از شام و قبل از خواب خورده شود. در خوردن قرص اولين روز قاعدگي روز اول محسوب ميگرددو بر اين اساس در روز پنجم قاعدگي خواه خونريزي تمام شده يا ادامه داشته باشد اولين قرص خورده مي شود. پس از 21 روز قرص ها به پايان مي رسد .7 روز کامل خورده نمي شوداز روز هشتم به بعد خوردن قرص آغاز ميشود.در هفته اول براي اطمينان بيشتر علاوه بر قرص بايد از روش ديگري نيز مثل کاندوم استفاده کرد.در صورت فراموشي احتمال حامله شدن در ميان است.اگر زني يک شب خوردن قرص را فراموش کند به محض اينکه متوجه اين نکته شد بايد قرص را بخورد. اگر تا شب بعد به يادش نيامد شب بعد دو قرص بخورد. اگر دو شب پشت سر هم فراموش کرده باشد در دو شب بعد هر بار دو قرص بخورد در مجموع 4 قرص و براي اطمينان تا تمام شدن قرص هاي آن بسته از روش ديگري استفاده کند.اگر سه شب پشت سز هم يا بيشتر خوردن قرص فراموش شده باشد بايد از خوردن بقيه قرص ها خودداري گردد و از روش ديگري براي جلوگيري از حاملگي استفاده شود تا قاعدگي آغاز گردد سپس از روز پنجم قاعدگي خوردن قرص هاي بسته جديد آغاز شود. در خانمهايي که به طور مرتب قرص مي خورند معاينات باليني مثل اندازه گيري وزن و فشار خون ، معاينه پستان ، معاينه لگن و لمس کبد ابتدا سه ماه پس از شروع قرص و پس از آن هر سال يک بار ضرورت دارد.

 

LD،HD و ديان پرمصرف ترين قرص‌هاي ضد بارداري تو ایران عزیز اسلامیمون هستن.با اینکه همگی از عوارض قرصهای LD و HD آگاهی دارین از جمله همون مسئله چاق کنندگی و حالت رخوت و سستی که به آدم میده ضمن اینکه همیشه در حالت یک زن حامله در سنین بارداری تا سه ماه به سر میبرید.

جدیدن یکسری قرصها به این لیست اضافه شدن و متنوع تر هستند. دو تا از بهترین نوع این قرصها «مارولون» (Marvelon)  و «یاسمین» yasminهستند که قیمت اولی رو دقیق نمیدونم و دومی حدودن بسته ای پانزده هزار تومن عرضه میشه که هر بسته معلومه که برای یک ماهه.این قرصها قراره عوارض کمتری داشته باشن و حاوی ویتامینهای لازم مکمل برای بدن یک زن هستند و از همه مهمتر اون افزایش وزن رو با اینها نخواهید داشت.

والا مانی ما دیگه از اینکه حدود سه سالی داره با کت شلوار میره تو استخر(استفاده از کاندوم)خسته شد و امر فرمودن قرص بخوریم.حالا که فعلن یک ماهه دارم «یاسمین» yasmin استفاده میکنم و بعدن عوارض و فوایدش رو براتون میگم.خلاصه این مانی ما حساب کرد دید اگه هر روز نزدیکی صورت بگیره میتونه این قرصا رو نقد کنه و ماجراهای بعد از آن!بهش گفتم آقای عزیز اون پونزده هزار تومن رو به داروخونه دادی به من ندادی که میخوای منو نقد کنی! برو اونو نقد کن!ضمنن قرص ضد بارداری یاسمین پر فروش ترین قرص تو اروپا و آمریکا هستش.

*زمان بازگشت باروري: پس از قطع قرص.

چسبهاي ضد بارداري(PATCH):

مانند چسب زخم بوده اما مربعي شكل بوده وابعاد آنها 5*5 سانتي متر است. تنها مارك موجود اورتو اورا(ORTHO EVRA) نام دارد و از 3 چسب تشكيل يافته است.*درصد موفقيت:97%*مکانيسم عمل:آغشته به دو هورمون استروژن و پروژستوژن بوده كه به تدريج از طريق پوست به جريان خون وارد ميگردد.

نكته:البته مشروط به اينكه بطور صحيح و طبق دستورالعمل استفاده شوند.

نكته:چسبهاي ضدبارداري براي زنان با وزن بالاي 80 كيلوگرم موثر نميباشد.

نكته:در هر  ناحيه از پوست بدن كه خشك و فاقد مو باشد. همچنين نبايد روي سينه ها چسبانده شود.

نكته:محل قرار دادن بايستي هر هفته تغيير كند تا تحريك پوستي ايجاد نگردد. *زمان بازگشت باروري:همزمان با کنده شدن چسب.

ايمپلنت ها و يا كپسولهاي كاشتني(IMPLANTS):

ازيك يا چند استوانه كوچك و قابل انعطاف تشكيل يافته اند كه زير پوست و بروي قسمت فوقاني بازو كاشته ميشوند.ايمپلنت ها روزانه و به تدريج هورمون پروژستين از خود آزاد ميكنند. *درصد موفقيت:بيش از 99 درصد. *مکانيسم عمل:ايمپلنت ها روزانه و به تدريج هورمون پروژستين از خود آزاد ميكنند. مكانيسم عمل و موارد منع مصرف مشابه روشهاي تزريقي ميباشد. *زمان بازگشت باروري:بازگشت باروري پس از خارج ساختن كپسولها فوري است.

حلقه هاي مهبلي و يا واژينال(VAGINAL RINGS)Lیا دیافراگم؟

جديد ترين نوع ابزار پيشگيري از بارداري هورموني ميباشند.تنها مارك موجود نووارينگ نام دارد. استفاده از رينگ‌هاي واژينال عوارض قرص‌هاي ضدبارداري را ندارد*سيكل استعمال: 3 هفته درون مهبل و يك هفته استراحت.(3-1 روز پس از خارج ساختن قاعدگي روي مي دهد)

*درصد موفقيت:بيش از 99 درصد. *مکانيسم عمل:از يك حلقه قابل انعطاف به قطر خارجي 5.4 سانت و ضخامت 4 ميلي متر تشكيل يافته است. سطح اين حلقه از هورمون پوشيده شده است. مانند ديافراگم درون مهبل قرار داده ميشود و هورمونها با دوز كم به تدريج توسط ديواره مهبل جذب ميشوند.*زمان بازگشت باروري:بازگشت باروري پس از خارج ساختن حلقه فوري است.

روشهاي تزريقي پيشگيري از بارداري و يا آمپول(INJECTABLE):

_آمپولهاي ترکيبي(پروژسترون و استروژن):تزريق ماهانه-

_پروژسترون تنها:تزريق دو يا سه ماه يکبار-

*درصد موفقيت:بيش از 99.7 درصد است. يعني از هر 100 زن كمتر از يكي پس از يكسال باردار ميشود. *مکانيسم عمل: جلوگيري از تخمك گذاري با:افزايش غلظت مخاط دهانه رحم (که کمي توي ترشحات لازمه هنگام sکs اثر منفي ميذاره)و جلوگيري از پيشروي اسپرم و باروري سازي تخمك. با تغيير در پوشش رحم از لانه گزيني و رشد تخم بارور جلوگيري ميكند.(يک حالت بارداري کاذب ميده).*زمان بازگشت باروري:80 درصد زنان ظرف 12 ماه پس از توقف تزريق باردار ميشوند. 90 درصد زنان ظرف 2 سال پس از توقف تزريق باردار خواهند شد. حداقل 5-4 ماه طول ميكشد تا باروري بازگردد.

ب: روشهاي مکانيکي:

_کاندوم:

يكي از روشهاي پيشگيري از بارداري كاندوم (پوشش يا غلاف ) است كه توسط مردان مورد استفاده قرار مي گيرد و از وارد شدن مايع مني به داخل مجراي تناسلي زن جلوگيري مي كند . اين وسيله از پلاستيك نازك تهيه شده و از قابليت ارتجاعي زيادي برخوردار مي باشد .*درصد موفقيت:75%

*مکانيسم عمل:

 پيش از شروع نزديكي ، بايد كاندوم را بر روي آلت در حال نعوظ كشيد زيرا ترشحاتي كه مردان پيش از انزال كامل دارند ، حاوي سلول نطفه بوده و از اين رو ممكن است باعث ايجاد حاملگي شود.بايد كاندوم را طوري استفاده كرد كه فضاي خالي كوچكي در انتهاي آن باقي بماند تا مايع مني در آن جمع شود .كاندوم بايد تمامي طول آلت تا قاعده را بپوشاند. بلافاصله پس از انزال ، در حالي كه هنوز در حالت نعوظ قرار دارد ، بايد براي خارج نمودن كاندوم اقدام نمود . عمل خروج بايستي با گرفتن لبه كاندوم صورت گيرد تا  از سر خوردن كاندوم و نشت مني جلوگيري شود. لطفن موقع استفاده از این پلاستیک دوست نداشتنی نازک از هرگونه فتیش و ژانگولر بازی به شدت بپرهیزید!جون عمه هاتون نیاید از بغل ش.ورت آلت پلاستیک کشیده رو راهنمایی کنید تو!نتیجه:پارگی کاندوم و سرویس شدن دهن شما.که البته اونم راه داره که تو پیشگیری اورژانس براتون نوشتم.کاش اون موقع هم یکی پیدا میشد و به ما این روش رو توضیح میداد تا فرزند ناخواسته سوم با این روش ناجوانمردانه مهمون ما نمیشد!

*زمان بازگشت باروري:

هر زمان که وسط رابطه جنصی و احساس مزاحمت این پلاستیک کاندوم رو از روش کشیدی و انداختی یه گوشه و به فعالیت لحت و عورت ادامه دادی!!!!

استفاده از اسپرم کش‌ها: مواد اسپرم کش به صورت کرم، ژل، کف و شیاف تولید می‌گردند.اکثر این مواد حاوی nonoxynol-9 هستند که کشندة اسپرم است. مواد اسپرم کش می‌توانند به تنهایی به کار روند امّا اثر بهتر را زمانی دارند که همراه با یک روش دیگر پیشگیری از بارداری مانند کاندوم یا دیافراگم بکارگرفته شوند.این مواد اسپرم‌ها را پیش از آنکه بتواند به سمت رحم شنا کنند، می‌کشد. برای تأثیر مناسب، اسپرم کش‌ها باید در عمق واژن و در تماس با دهانه رحم ریخته شوند. کرم، ژل و کف با استفاده از اپلیکاتور (اعمال کننده) به درون واژن ریخته می‌‌شود. اسپرم کش‌ها را می‌بایستی قبل از رابطة جنسی به داخل واژن ریخت. بعضی از انواع مانند کف و ژل بلافاصله پس از مصرف، اثر اسپرم کشی دارند. همة انواع اسپرم کش در صورتیکه کمتر از 1 ساعت قبل از انجام رابطة جنسی به داخل واژن ریخته شوند اثر دارند. در صورتیکه یک ساعت از زمان مصرف بگذرد و هنوز رابطة جنسی بر قرار نشده باشد، می‌بایستی مجدداً مصرف شوند. مواد اسپرم کش نباید برای حداقل 6 ساعت پس از رابطة جنسی شسته و خارج شوند.

دوش واژن: پس از انجام رابطة جنسي  روشي است که توسط بعضي زوجين به عنوان پيشگيري از بارداري و يا حتي پيشگيري از ابتلا به بيماريهاي مقاربتي بکار مي رود. در اين روش پس از انجام رابطة جنسي، واژن با آب يا محلول ديگري (پوویدین آیوداین یا بتادین) شسته مي‌شود. دوش واژن نه تنها هيچ کمکي براي پيشگيري از حاملگي نمي‌کند، بلکه فشار مايع حتي مي‌تواند اسپرم را سريعتر به رحم برساند. همچنين خطر انتقال بيماريهاي مقاربتي از اين طريق افزايش مي‌يابد. در واقع در اکثر مواقع بسياري از اسپرم‌ها که شناگران بسيار سريعي هستند پيش از آنکه دوش واژن انجام شود به سرعت خود را به رحم رسانده‌اند. دوش واژن همچنين باکتريهاي مفيد واژن را از آن خارج مي‌کند و قدرت دفاعي در مقابل ميکروبهاي بيماريزا را از واژن مي‌گيرد. به همين دليل اين روش نه تنها قابل توصيه نيست بلکه پزشکان به شدت با استفاده از اين روش مخالفند.

دستگاه داخل رحمي (IUD): آي . يو .دي وسيله كوچكي از جنس پلاستيك است كه گاه در بدنه آن مس يا هورمون نيز تعبيه شده است. كاربرد اين وسيله روشي مطمئن ، مؤثر و طولاني مدت براي پيشگيري از بارداري مي باشد كي از جديدترين انواع IUD است كه برخلاف انواع سابق آن نيازي به تعويض سالانه ندارد و براي مدت پنج سال ماندگاري دارد..برای اونایی که دیگه قصد بچه دار شدن ندارن و بچه دارن توصیه میشه.البته یکی از آشناهای ما با داشتن آی یو دی هم دوقولو باردار شد!

*درصد موفقيت:75%

ج: روشهاي جراحي:

الف / بستن لوله ها در زن (توبکتومي):توبكتومي يكي از روش هاي دائمي پيشگيري از بارداري است.در اين روش لوله هاي رحمي مسدود مي شود و به اين ترتيب از برخورد تخمك زن با نطفه مرد در داخل لوله رحمي جلوگيري به عمل آمده و در نتيجه لقاح صورت نمي گيرد.

ب/بستن لوله ها در مرد (وازکتومي):وازكتومي يا بستن لوله هاي مني بر در مردان يك عمل جراحي سرپايي است كه به عنوان روشي ساده ، مطمئن ، سريع و بي خطر براي پيشگيري از بارداري به كار مي رود .

شکر خدا خیلی از مردا و زنای ما از این عمل ساده و راحت گریزونن و حیفشون میاد از تخم و ترکه ای که دیگه نشه کاشتش!حتی اونایی که شیش الف بچه قطار کردن هم با اکره تن میدن یا نمیدن اصلن.

د: روشهاي طبيعي:

روش طبيعي بر اساس ريتم قاعدگي: تخمک و اسپرم ، عمر محدود دارند. اگر در روزهايي که تخمک آزاد شده از تخمدان حيات دارد نزديکي صورت نگيرد بديهي است که لقاحي در کار نخواهد بود و از حاملگي جلوگيري مي شود. اساس روشهاي طبيعي

همين نکته است. این روش مال پشت کوهیهاست.مال اونایی که نه دکتر میرن نه تو شهر زندگی میکنن نه میدونن دوا و درمون بارداری ناخواسته چیه.مخصوصن برای اونایی که ریتم پریود منظمی ندارن اصلن توصیه نمیشه. من و مانی دو سال دوم ازدواجمون از این روش رفتیم که با توجه به اختلال تیروئید من که اثر شدید رو نظم پریود میذاره؛خداوند فرزندی ناخواسته به ما عطا کرد(با لحن حاج محسن نوحه چیان بخونید و بکوبید تو سر و صورتتون!) که البته بعد از یک ماه دربدری پیش اون دکتر و این دکتر سقطش کردیم رفت.توی این روش مبنا بر اینه که از روز اول پریود میشمرن و میگن از روز 12-19 باید مواظب بود و نزدیکی خطرناک نکرد.که البته من به خیال خودم روز بیست و اندی ام بودم و خلاصه نکنید این کارا رو آخر عاقبت نداره!

عزیزان من!پيشرفتهاي تکنولوژيک امروز ، خوشبختانه دسترسي به وسايل و روشهاي متنوع تر و موثر تر براي جلوگيري از حاملگي را ميسر ساخته است.

مقاربت منقطع:

مقاربت منقطع و روش طبيعي با وجوديکه بصورت تاريخي در ميان عوام به عنوان روش پيشگيري از بارداري ناخواسته شناخته مي شود و بکار مي رود، اما از نظر علمي به دليل کارآيي پايين و غيرقابل پيش بيني  بودن، به هيچ زوجي پيشنهاد نمي گردد.به نظر من این غیر انسانی ترین روشیه که بشر اولیه توصیه کرده.خدایی هیچ چیز شکنجه تر از این نیست که تو اوج لذت جنسی با پتک بکوبن تو سرت.همه اش میپره خدایی.مخصوصن برای اون مرد بیچاره ای که از این روش استفاده میکنه.این خودخواهی یک زن رو میرسونه که اصرار داشته باشه مردش از این روش ناکارآمد و انرژی تخلیه کن استفاده کنه.حالا این وسطا ممکنه زن به ارگاسم رسیده باشه و نیازی به ادامه نداشته باشه و اینه که فشار اصلی روی مرده.ضمن اینکه عزیزان من چه در استفاده از کاندوم و چه در استفاده از این روش به یاد داشته باشید که همیشه اسپرمهای آماده و جان برکفی در مایعی که همون ثانیه های اول برای لیز کردن مجاری تناسلی ترشح میشن وجود دارند که قادرند با یک یا دو یا سه فرزند ناخواسته شما رو فیتیله پیچ کنن.

*درصد موفقيت: 50-50 خیرشو ببینی! جرات داری ریسکشو بکن!

*مکانيسم عمل:موقع برقراری رابطه جنسی قبل از انزال (قبل از اینکه آب مرد بیاد!!) آلت رو از واپن میکشن بیرون! (این حجب و حیا منو کشته!)خدایی چی گفتم!یعنی مرد به محض اینکه احساس کرد مایع منی داره میاد بیرون نزدیکی رو قطع میکنه و واسه خودش یه گوشه یه قل دوقل بازی میکنه!از این واضحتر هم میشه گفت؟

*زمان بازگشت باروري:به محض اینکه اراده مرد کامل و قوی نباشد یا در اوج رابطه عقل زایل گردد و تمایل به پذیرایی از اسپرمها داشته باشید!

 

پيشگيري از بارداري اورژانس:

پيشگيري اورژانسي  همانگونه که از نامش مشخص است تنها در موارد اضطراري  (مثلا پاره شدن اتفاقي کاندوم) کاربرد دارد و نبايد به عنوان روش پيشگيري  در مقاربت هاي عادي مورد استفاده قرار گيرد.

اگر مقاربت تقریباً زمانی صورت گیرد که زن در دوره تخمک گذاری باشد، احتمال بارداری ٪٢٠ است. اگر در چنین زمانی بدون استفاده از وسایل ضد بارداری اقدام به مقاربت کرده باشید، می توانید قرصهای ضد بارداری اضطراری را بدون نسخه پزشک از داروخانه تهیه کنید.همچنین می توان با قرار دادن یک حلقه ظرف پنج روز بعد از مقاربت جنسی، از بارداری جلوگیری نمود. .خب؛این مال خارجیهاست نه کشور جهان سوم عقب مونده ای مثل ایران.حالا ما چه کنیم؟
هورمونهای استروژن با دوز بالا (مقدار زیاد
) (HD) می‌توانند از حاملگی بعد از برقراری رابطه جنسی پیشگیری کنند
.تعداد قرص مورد نیاز بستگی به نوع قرص دارد. اولین دوز باید در طی 72 ساعت پس از رابطة جنسی مصرف شود. دوز بعدی 12 ساعت بعد مصرف می‌شود. هر چه سریعتر از این قرص‌ها استفاده شود، احتمال حاملگی کمتر است. در صورتیکه اولین دوز در طی 72 ساعت اول استفاده شود، خطر حاملگی 89-75% کاهش می‌یابد. امّا در صورتیکه لقاح اتفاق افتاده باشد دیگرمؤثر نیست. بعد از مقاربتی که احتمال بارداری وجود دارد، در اولین فرصت 2 قرص خوراکی HD را باهم همراه با شیر یا آب زیاد مصرف نمایید. 12 ساعت پس از خوردن قرصهای نوبت اول، 2 قرص HD دیگر با هم مصرف کنید. اگر فرد در طی 2 ساعت پس از مصرف قرصها در نوبت اول یا دوم، دچار استفراغ شد، در اولین فرصت باید 2 قرص HD دیگر مصرف کند. اگر این اتفاق بعد از خوردن قرصها در نوبت اول رخ دهد، قرصهای نوبت دوم کماکان باید 12 ساعت بعد از نوبت اول مصرف شوند. تزریق یک آمپول ب 6 بصورت عضلانی می تواند در کاهش تهوع مؤثر باشد. استفراغ اگر بعد از 2 ساعت از مصرف قرص رخ دهد، اهمیتی ندارد زیرا دارو جذب شده است. در صورتیکه از قرصهای جلوگیری از بارداری نوع LD (نوع با دوز پایین دارو) استفاده می‌کنید بایستی 4 قرص ابتدا و 12 ساعت بعد 4 قرص دیگر باهم خورده شود.

توصیه سرآشپز:کاندوم!و نهایتن قرص!

 

جدول درصد موفقیت هر روش ضد بارداری.

.................................

پ.ن:این آموزش به قصد دختر پسرهای نوجوون بین 13 تا 18 سال تهیه شده بود.ببخشید اگه برای شما کمی پیش پا افتاده و کهنه بود.

پ.ن:شما هم از تجربه هاتون بگید.خجالت نکشید!
پ.ن: در همین راستا حتمن یه سر به اینجا بزنید!میگم مردم کار و زندگی تعطیلن ها!

 پ.ن:جواب کامنتهای دو پست قبل تا فردا.

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 15:25 توسط آرایه| |

ميدوني؟

بعضي فهميدنها درد داره.مثل آمپول.اول يك سوزش خفيف و بعد يك درد آماسيده.

ميدوني؟

بعضي نفهميدنها هم درد داره.البته نه براي خود طرف.براي اطرافيانش.مثل درد مردن.

ميدوني؟

بعضي خودت رو به نفهمي زدنها دردش از همه اينها بيشتره.باور كن.

بعضي طعمها رو چشيدي؟بهشون چي ميگن؟اولش شيرينه و رفته رفته چنان زهر مار ميشه و تلخ كه دلت ميخواد دهنتو بكني بندازي دور.ميگم نميشه گاهي به جاي اينكه از شيريني لذت ببريم از تلخي لذت ببريم؟نميخواي امتحان كني؟

......................................
پ.ن:نترس از هجوم حضورم....چيزي جز سايه با من نيست...
پ.ن:بذار اون اعتمادي كه بين ما شكل گرفته بود به قوت خودش باقي بمونه.مطمئن باش هيچوقت پشيمون نميشي.اينو بهت قول ميدم و ميتونم برات ثابت كنم.ميدوني؟بيشتر براي اين حس تلخ و بدي كه الان دويده زير پوستت ميگم.دلم نميخواد ناراحت باشي و غمي بشم رو غصه هات.چون دوستت دارم.خودتم ميدوني.برات احترام قائل بودم و هستم.خودتم ميدوني.منو كه مقصر نميدوني؟ميدوني؟

پ.ن:ميدوني؟دو همدرد ميشن محرم.نگران نامحرميت من نباش.هر چي تو دادي همونقدر و شايد هم بيشتر گرفتي.تازه تو از اوايل روشن شدن چراغ اينجا منو زير نظر داشتي.فك كن؟تو سالها قبل از اينكه ببينيم كامل ميشناختيم.من بعد از اينكه رفتي مدتها بعد شناختمت.حالا كي جلوتره؟ميدونم اين آشنايي اتفاقي صورت خوشي نداره....اما...ميشه ناديدش گرفت؟نميشه؟اما به نظرم اينقدر اين اتفاق نادر و قشنگه كه حيفم مياد نديدش بگيرم.تو چي؟من كه بدي در حقت نكردم.انتظار داشتي چيكار كنم؟برونمت؟پَسِت بزنم؟بي دليل؟وقتي فهميدم كه وسط راه بودم.نميشد.باور كن فكري به نظرم نرسيد.حتي بعد از اينكه روزي قرار شد بهم ايميل بزني فهميدم آشناي ديرينه هستيم.
پ.ن:سعي كن راز نگهدار خوبي باشي.چون من هم براي تو هستم.آدرس اين خونه پيشت امانت.هرچند تو چراغ خونه ات رو خاموش كردي.شايد هم حق داري.

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 10:11 توسط آرایه| |


Design By : Night Skin