پندارهای آرایه
پستهایی با مضامین: اسلام!!!! **پ.ن:این اشکان هم مورد دوم را برگزید.وقتی دختر وزیر را بگیری و از ترس او جرات آب خوردن هم نداشته باشی یعنی آزادی ات را به یک ماشین دویست میلیونی فروخته ای. از بوي عطرهاي ارزون قيمت مردونه مثل دريك و الپاسو و اپن خوشم مياد از نگاه كردن به تو وقتي داري حرف ميزني خوشم مياد از دست همو گرفتن موقع عوض كردن دنده خوشم مياد از هديه گرفتن خوشم مياد از خريد و يا حتي ويندو شاپينگ خوشم مياد از رستوران رفتن خوشم مياد از رستورانها و كافي شاپهاي تاريك و دنج خوشم مياد ........................................................................ از زنايي كه عطر مردونه ميزنن و همينطور مردايي كه عطر زنونه ميزنن يا اينا رو از هم تشخيص نميدن.بدم مياد از رستوران و كافي شاپ شلوغ و روشن بدم مياد از انتظار بدم مياد اين پست به دعوت صدف(پرپرنده) و الناز بود. ....................................... پ.ن: در سال يكي دوبار بدجور ديوونه ميشم.امروز از اون روزا بود.توي جلسه امروز طرف كاريمون خيلي راحت من رو جلوي مدير عامل و رئيس قر (غر؟)زد.گفت شما ميخواي با سازمان ما كار كني؟بي مقدمه بي فكر و بي هيچ چيزي نيشم تا بناگوش باز شد و اخم تخم مديرعامل به چيزمم نبود.ظهر باهام تماس گرفت و اكي نهايي رو دادم.به همين سادگي به همين خوشمزگي كاري رو كه بايد ميكردم و هزارتا اما اگر توش بود انجام دادم.كاري كه يك سال بود نتونسته بودم.گاهي ديوونگي هم خوبه ها.باورم نميشد اينطور ساده اين كابوس رو از سرم باز كرده باشم.... پ.ن:نفس عمييييييييييق ميكشيم....... پ.ن:از تغيير لذت ميبريم..... ...................................................... ده سال پيش اين موقع رو يادت مياد؟چه حس و حالي داشتيم؟درست همين موقع؛همين لحظه.همه چيز به سرعت و بدون اينكه مهلتي داده بشه پيش رفت.از يك مسافرت دو روزه تو شروع شد و يكهو ديديم سر از آزمايشگاه و محضر و بنگاه معاملات ملكي درآورديم.درست ده سال پيش همين لحظه؛چي تو دل من و تو ميگذشت؟خوب يادمه.نفس به نفسش رو.لحظه به لحظه اش رو.اونهمه اضطراب رو.اونهمه ناخوشي رو.اونهمه مدارا.اونهمه دوستي عميق و اونهمه مهر و اونهمه صبوري و اونهمه غم و بي كسي رو خوب يادمه.هر چي كه يادم رفته باشه؛دستهاي تو هم گره كردمون خوب يادمه.نگاههاي دلگرم كننده مون به همديگه.دنبال يك نگاه همراه گشتنمون.دنبال كسي كه همراهيمون كنه.كسي كه ساز ناكوك مخالفتش رو تو گوشمون شيپور نكنه و كسي كه بياد و بخواد كه كمك كنه ما با هم باشيم.دريغ از يك نفر.حتي اونايي كه قبلش هلمون دادن؛بعدش پشتمونو خالي كرد.اما كم نياورديم.چي شد كه كم نمياورديم ماني؟چي ميشد كه من دست از همه چيز شستم تا پيمان هميشه كنارت بودن رو امضا كنم؟چي شد كه تو دست از دنيا شستي تا من رو كنار خودت داشته باشي؟چي شد كه تو برام شده بودي تنها تكيه گاه؟چي شد كه شونه هاتو كردي پناه خستگيهام و پرشكستگيهام؟ چي باعث ميشد من و تو دو گل سرشته از خاکهاي مختلف بيايم و بخوايم كه با هم باشيم؟خوب يادمه برعكس بيشتر همجنسهام؛ تو رو براي ازدواج نخواستم.ازدواج رو براي تو خواستم.خوب يادمه منو براي خودم و فقط خودم خواستي.ميدوني اين چه ثروت بي انتهايي هست؟ ميدونم اين چه ثروت بي انتهايي هست.خوشبختي كه نصيب كمتر كسي ميشه.توي اين ده سال چه لحظه ها كه با هم نداشتيم.چه لبخندها؛چه اشكها؛چه دلگرفتگيها و چه خوشبختيها.و اينقدر خوشحالم از اين تو رو داشتنها؛كه ميدونم اگر روزي دوباره بخوان سرنوشتم رو رقم بزنن؛به التماس از خدا خواهم خواست كه تو رو تو كفه خوشبختي من بذاره.اينقدر مسرورم از اين محبتت چشيدنها كه حاضرم باز هم به خاطرت دست از همه چيز بشورم.حاضرم باز هم دنيا رو بدم تا دنياتو بگيرم. میبخشمت بابت همه ماکارونیهای رشته ای که تو سبد خرید پای صندوق تبدیل به شکلی میشن!میبخشمت بابت همه آهنگای مزخرف که از خواننده های مزخرف تر میذاری و میخوای باهاشون ذوق کنم!میبخشمت بابت همه کتاب نخوندنات!از مطالعه فراری بودنات!از نوشتن بیزار بودنات!میبخشمت بابت همه از زیر بار سینما رفتن در رفتنات.میبخشمت بابت همه هیچوقت ظرف نشستنات!میبخشمت بابت همه شریک شدنات و "همه سهم غذامو تو خوردی"گفتنات!میبخشمت بابت همه دفعاتی که رفتیم رستوران لازانیا سفارش دادی.میبخشمت بابت روزای اول ازدواجمون که ناخونامو از ته ته چیدی!میبخشمت بابت روزای اول ازدواجمون که وادارم میکردی چای نخورم یا اگه میخورم روزی نصف استکان چای پررنگ با شکر فراوون و البته یخ بخورم!میبخشمت بابت سال دوم ازدواجمون که هر روز با یک کیک بزرگ خامه ای وارد خونه میشدی و هر روز سالاد الویه و ماکارونی با سس فراوون مایونزمون به راه بود و اون سرخکن سیب زمینی که در یک هفته هفت کیلو اضافه وزن بهمون داد!میبخشمت بابت سال سوم ازدواجمون که برنامه مسافرت خارجیمونو لحظه آخر کنسل کردی.میبخشمت بابت سال چهارم ازدواجمون که هر پنجشنبه مامانت اینا دعوت خونه ما بودن.میبخشمت بابت سال پنجم ازدواجمون که الکی الکی یک بچه گذاشتی رو دستم!همینطور بابت اون سه تا بچه ای که تا حالا بهم دادی!میبخشمت بابت سال ششم ازدواجمون که یک راهنمایی اشتباه کاری بهم کردی و مسیر زندگیمون عوض شد!میبخشمت بابت اون اشتباه مالی وحشتناکی که داید و همه جمع کرده هامونو به باد دادی!میبخشمت بابت همه بی سلیقه گیهات توی خرید گل!به خصوص اون دسته گل آفتاب گردونی که بیست تا هزاری بی زبون بابتش داده بودی برای تولدم!!!میبخشمت بابت همه یک سوال رو سیصد بار پرسیدن تا جواب دلخواهتو گرفتنت!میبخشمت بابت اینکه منو از ایتالیا گرفتی و چسبوندی به انگلیس!میبخشمت بابت اینکه مجبورم کرده بودی امضامو شبیه امضای تو کنم و منم جوجوه جغله و جوگیر شده؛تموم سی چهل تا امضای پای عقدنامه رو یک امضای عجق وجغ کج و کوله زدم!میبخشمت بابت همه مسافرتها و مسیرهایی که با ماشین میریم و نمیذاری من هایده بذارم!یا لااقل حمیرا!یا دست کم اندی! ميبخشي ام بابت اینهمه بهونه گیری و نق زدن تو خرید هر چیزی از جمله خونه که دیگه مگه خوابشو ببینیم!ميبخشي ام بابت همه کم گذاشتنهام.ميبخشي ام بابت همه خودخواهیهام.ميبخشي ام بابت همه ناسازگاریهام.ميبخشي ام بابت همه بهونه گیریهام.ميبخشي ام بابت همه تنبلیهام.ميبخشي ام بابت همه نبودنهام. کم بودنهام.ميبخشي ام بابت همه بدیهای ریز و درشتم.ميبخشي ام بابت همه سر قرار کاشتنهات.ميبخشي ام بابت همه پنهان کاریهام.ميبخشي ام بابت همه حقیقت نگفتنهام.ميبخشي ام بابت همه "بی" های که دارم و "با" هایی که داری. ممنونم؛میبخشی؛می بخشم؛ بابت همه چیزهایی که یادم نیست و یادت هست.میدونی چی دلم میخواد؟سالهای سال کنارم باشی.شاد و خوشبخت و سلامت. پ.ن:جواب کامنتای پست قبل امشب. لحظه ای با من باش... و گونه هایت بجوشيد بجوشيد كه ما اهل شعاريم * بجز عشق بجز عشق دگر كار نداريم درين خاك درين خاك درين مزرعه پاك * بجز مهر بجز عشق دگر تخم نكاريم چه مستيم چه مستيم از آن شاه كه هستيم * بياييد بياييد كه تا دست برآريم چه دانيد چه دانيد كه ما دوش چه خورديم * كه امروز همه روز خميريم و خماريم مپرسيد مپرسيد ز احوال حقيقت * كه ما باده پرستيم نه پيمانه شماريم شما مست نگشتيد وزان باده نخورديد * چه دانيد چه دانيد كه ما در چه شكاريم نيفتيم برين خاك ستان ما نه حصيريم * برآييم برين چرخ كه ما مرد حصاريم ميگم آدم تا اونور آب زندگي نكرده باشه نميتونه عمق بدبختي ما اينور آبيها رو حس كنه.اينهمه تنفر اين آقا از اينجا و اصرارش براي نموندن اونايي كه حيفن اينجا بمونن؛و نفس تنگي كه از مدت يك سال اينجا موندن بهش دست ميداد آه كشداري كه از تحمل اين لحظه ها ميكشيد؛ به اضافه اصرار ليلا براي كشوندن و بردن ما از اين بيقوله به اضافه اصرار بهمن به نموندن ما همراه با ترديد و ارعاب و پرخاش و عصبانيت و عصبيت به اضافه تمامي شرايطي كه الان توش قرار داريم؛عمق فاجعه رو برامون نمايان كرده و به نظرم وقتشه.احتمالن به اين آقاي دكتر در آينده نزديكتر خواهيم بود.حيف كه نامزد داشت!نميدونيد كه چقدر آقا بود! ميبينيد؟همه تعريف كردنام از روزگارم شده دندون و دندونپزشكي.زندگيم به همين مزخرفي داره ميگذره.به همين مزخرفي... ....................................... *یادته؟نميدوني چقدر دلم برات تنگ شده....نميدوني كه اگه ميدونستي... برگرد عزيزم که مرا هم نفسي نيست آی!!! یکی بیاد منو بیگیره! هيچ حال خوشي نداشتم.استرس شديدي وجودم را گرفته بود و نفسهايم وسط راه کات ميشد.بريده بريده مي آمد و بريده بريده بر ميگشت.انگار کسي وسط راه بدراهي شان ميداد و از ترسِ ندانم چه؛ زود از راهي که آمده بودند تا نيمه؛ برميگشتند. بعضي هم همانجا نابود و تمام ميشدند.شايد که از ناراحتي قالب تهي ميکردند.ماني زنگ زد و گفت آماده اي؟نميدانستم چه بگويم.سکوت کردم.گفت مدارکت را بردار مي آيم دنبالت برويم.حواست باشد چيزي جا نگذاري که دوباره مجبور شويم وقت ديگري براي اينکار بگذاريم.نه وقتش را دارم نه اعصابش را.مدت زيادي بود صدايش را نشنيده بودم.احساس کردم چقدر دلم براي صدايش تنگ شده.و چقدر دلم براي خودش تنگ شده.آمد دنبالم و پوشه مدارک را گذاشتم روي داشبرد و مثل هميشه اخمي کرد و گفت نگفتم آنجا نگذار حواسم پرت ميشود؟برش داشتم و پرت کردم صندلي پشتي.بعد به اين فکر کردم که شايد اگر اين زندگي روي روال پيش ميرفت الان آن پشت کودکي با صندلي ماشين نشسته بود و با کنجکاوي خيابان را نگاه ميکرد.بعد من و ماني نيم نگاهي به عقب مي انداختيم و لبخندي عميق و پر مهر به هم ميزديم.مثل همه احمقهايي که بچه دار ميشوند تا زندگيشان محکم شود. ميپرسد چرا رنگت پريده؟ميگويم نه؛طوري نيست.ميپرسد پشيمانم يا نه؟ميگويم کاريست که بايد بشود.چه من بترسم و ناراحت باشم چه نباشم.خيلي زودتر از اين بايد اين اتفاق مي افتاد.و خوشحالم که بلاخره دلش را پيدا کردم انجامش دهم.ميپيچيم توي کاج جنوبي.تابلو را که ميبينيم ميگويد خودش است و پارک ميکند و پياده ميشويم.ناي بالا رفتن از پله ها را ندارم.زانوهايم تا ميشود بي اراده اي که بخواهم.توي اتاق انتظار مينشينيم تا نوبتمان ميشود.يک جفت زن و شوهر تازه تازه چنان چيک در چيک هم آمده اند پرونده شان را تکميل کنند که نميتوانم خنده ام را پنهان کنم به اينهمه ساده دلي.ميپرسد هنوز هم ترس داري؟ميگويم ته دلم يک کم آشوب است.کمي بعد رو به روي مرد محترم نشسته ايم و فرمها را پر ميکنيم و امضا ميدهيم. مرد ميپرسد چرا دستت ميلرزد؟ناراحتي؟ميگويم نه؛کمي ترس مخصوص اينطور موارد است فقط.شما که بايد بيشتر آشنا باشيد با اين وضعيت ها. و بعد.....تمام.چهارده سال يگانگي تمام ميشود ميرود پي کارش.به همين سادگي.چنانت ميکند اين لحظه ها که هيچ نميفهمي.نميفهمي چه فاجعه اي پيرامونت دارد اتفاق مي افتد.مثل شروعش که نميفهمي کي چرا و چگونه اتفاق مي افتد.فقط يک حال کمي ناخوش داري.احتمالن با يک درد خفيف شروع ميشود روزهاي بعد که ميفهمي چه در انتظارت است.اينکه از اين به بعد يکي هميشه با تو خواهد بود.تا کي را نميداني.شايد تا همين يک هفته بعد يا شايد تا آخر عمر.چقدر از حضورش احساس عميق عاقلانگي ميکردي و خود را عاقله زني ميپنداشتي که زين پس حرفي برايگفتن دارد چون تو را مثل مهر بلوغ فکري با خودش داشت.چشم باز ميکني و ميبيني چهارده سال از حضورش در لحظه هايت گذشته و بعد يادت مي آيد همه محبتهايش.همه مهربانيهايش.از همه ناديد گرفتنهايت لجت ميگيرد.شرمي غمگين سنگيني ميکند روي دلت وقتي يادت مي آيد يکبار هم از او تشکر نکرده اي بابت اينهمه خدمت.اينهمه همراهي.بي اينکه گاهي حتي حضورش را حس کني.چنان خدمتت کرده و خودش را کنار کشيده که تو راحت و آسوده به کارهايت برسي که حالا همين از خودگذشتگيهايش وبال گردن بي عاطفه گيهايت ميشود.با خودت فکر ميکني کاش ميشد يک تشکر نه خشک و خالي به زبانت مي آمد و کاش زبان همراهيهايش را بلد بودي.ميپيچي اش لاي گاز استريل و کمي نوازشش ميکني.سفتي و سفيدي زخم خورده اش دلت را به رحم مي آورد.بعد ميبوسي اش آرام و بيصدا و آهسته ميگويي ممنونم.چهارده سال با هم خنديدن؛گريستن؛ خوردن؛ آشاميدن و هزاران لحظه اي که همراهش بوده اي و همراهت بوده.زياد است؟ زياد است چهارده سال هم آهنگي؟ با هم خوابيدن با هم بيدار شدن؟گفتن و شنيدنهاي با هم؟دست ماني را ميگيري و روي صورتت ميگذاري...مثل هميشه هنوز هم درمان است بر هر دردت.بعد ميبوسي اش آرام و بيصدا و آهسته ميگويي ممنونم. ...................................... اينم واسه روز مادر! تنبلانه: زیست محیطانه: مهندسانه: دل روشنی دارم ای عشق پ.ن:این برق رفتنا هم عجب نعمتیه! فرصت یک محیط کار مفرح با لنگ روی لنگ انداختن و چایی خوردن و ور زدن و آشنا شدن با همکاران آقای خوشتیپ و خانم باکلاس که تا حالا ندیده بودیشون!اون هم به مدت سه-چهار ساعت....به به ! خیلی هم ممنون!
هر از چند گاهي عادتم شده؛طعم گس تلخي را هوس باره ميشوم.آستينها را بالا ميزنم.ژاچه هاي شلوار را تا ميزنم و ميزنم به دل موج.خب اين امواج هميشه كه مهربان نيستند.راستش را بخواهي هيچوقت نيستند.از كشاندنت اين طرف آن طرف و پرت كردنت به اين سو و آنسو و در نهايت انجام وظيفه كوبيدن سرت به سينه صخره ها ابايي ندارند.
تدبير جديدي انديشيده ام.گاه گاهي كه دلم ميگيرد سر به جان پستهای مرداد و شهریور سال گذشته میزنم.بعد دلم برای خودم میگیرد.کمی دلم برای خودم میسوزد و باورت نمیشود شیارهای شور مورب روی چال لبهایم خط میکشد.به همین سادگی سبک میشوم.
عصیان
وقتی به ما نیامده چشمان بی فریب...
و راستي، سنگها اشک ندارند....
انگار بند بند وجودم گسسته است
افسوس که قصه مادربزرگ راست بود؛همیشه یکی بود یکی نبود...
اين لپ تاپ هم خوب چيزي ست.توي اين مسافرت آخري غير از آن لحظه هايي که خواب بودم؛بقيه اش در آغوشش گرفته بودم و به تو زل ميزدم.توي آنهمه شلوغي من يک گوشه آرام نشسته بودم و با تو حرف مينوشتم.يک صبح تا ظهري با تو بودم و ديدم که پاي دستگاه خوابت برد.ديده از تو برنميتوانستم دارم. و نه اينکه با دينگي يا دونگي بيدارت کنم.شب پر ستاره اي داشتي و سکوت محضي و خستگي روزانه غير قابل توصيفي.شايد اين بود که تا اشکان آمد؛بغضم شکست و اشکم سرازير شد.نوازشم کرد و سر تکان داد و آه کشيد.مثل من نشست و تو را نگاه کرد.آن روز با اشکان خيلي حرف زدم.احساس کردم چقدر با او صميمي و راحت هستم و به قول تو چه در گرانبهايي را کشف کردم.بعد اشکان از اينکه شايد بخواهد گوشهايش را مخملي کند گفت.نصيحتهايي درباره ازدواج کردمش و چنان داد سخن ميدادم که يک لحظه وسط حرفهاي جدي هر دو خنده مان گرفت.گفت ميترسد با کسي ازدواج کند که دلش جاي ديگر گرو باشد.گفت ميترسد سرنوشتش مثل من و تو بشود.با خودم فکر کردم يعني سرنوشت ما اينقدر فلاکت بار و کابوس گونه است؟تازه اشکان ميخواست طرفش احساساتي نباشد چون او دارد با منطق انتخابش ميکند.گفتم با اينهمه خودخواهي که من از تو سراغ دارم اشکان جان؛بهتر است دور ازدواج را خط بگيري.تو آدم زندگي متاهلي نيستي.يا بايد يک زن پپه بگيري که هر را از بر تشخيص ندهد و شبها برايت فسنجان بپزد و وقت آمدنت شربت دستت بدهد؛يا يک زن که بتواند تو و افسار زندگي ات را در دست گيرد.که تاييد کرد حالت اول را اصلا و حالت دوم را هرگز زير بار نميرود.
**
يادت مي آيد چه روزهايي با اين اشکان داشتيم؟انگار يک قرن از آن روزها گذشته.زندگي خالي من همينطور ادامه دارد و همينطور بيخوديها را خواهم شمرد و روزها با عجله خواهند آمد و هي خواهند رفت و هي خواهند آمد؛راستي اين روزها خسته شان نميشود هي؟باز هي روزهايي مي آيد که تو هستي و باز هي لحظه هايي که پر از تو خواهد شد.نه اينکه ناراحت آمدنت باشم؛نه؛نگرانم.نگراني ام را که درک ميکني؟نگرانم از اينکه نگرشم به تو عوض شده دلگير خواهي بود يا خشنود؟نگرانم از اينهمه عوض شدنم دلخور خواهي شد يا خوشحال؟نگرانم از اينکه بگويم تجربه ام را و تو دستهايت را ميان سرت بگيري و به ديوار تکيه کني و با چشمها و دهاني باز نظاره ام کني.نگرانم تو چه خواهي کرد با صورتکي که حتي آينه نيز بازش نميشناسد؟
پ.ن:شما نمیدانید وقتی انسان حس میکند که دارد بد بازی میکند، چه احساسی دارد....مثل روز برایم روشن است که بازی دیروز را فردا هم ادامه میدهی... و شاید هم امروز....اما بازیکنت تکراری نخواهد بود...و فردا ها هم....
پ.ن:بهمن میگه وقتی تو داری یک پروسه رو تعطیلش میکنی؛این خیلی طبیعیه که عکس العملهای متضاد ببینی.وقتی میخوای بچه ات رو که ساعت ده شب میخوابیده وادار کنی هشت شب بخوابه؛این طبیعیه که بچه در برابر این عمل مقاومت کنه و بی تابی نشون بده و عکسش رو عمل کنه و گاه گاه تا دوازده شب هم بیدار بمونه.وقتی کار جدیدی رو و درآمد جدیدی رو شروع کردی؛یکهو میبینی یک چاهی باز شد و مقدار زیادی از اون درآمد رو باید بریزی توش(دقیقا عین چهارماهی که من کار کردم و با تصادف وحشتناک ماشین همش پرید!)؛وقتی بیشتر به سلامتیت میپردازی؛مریض میشی؛وقتی یک رابطه رو با چنگ و دندون میخوای حفظ کنی؛بیشتر ازش دور میشی؛اینا همه نشونه اینه که اون پروسه درست داره انجام میشه و سیستم داره کار خودش رو میکنه.پس بیخود نگران نباش.من نمیدونم؛اما بهمن حرف مفت زیاد نمیزنه!
پ.ن: پسوورد را وارد میکنم و مثل علی بابا و چهل دزد بغداد انگار که سسمی باز شویی گفته ام و وارد یک گنجینه اسرار شده ام....چند صباحی سیر میکنم....چیزهایی دلگیرم میکند؛خط و نشانهایی جدید میکشم و دلم میخواهد بعضیها سر به تنشان نباشد.
از بوي عطرهاي ارزون قيمت زنونه مثل مگزي و بلو ليدي و مگنوليا و حتي هاوايي! خوشم مياد
از آدامس FIRST طعم نسكافه خوشم مياد
از آب انبه ؛ آب انار؛آب پرتقال؛ خوشم مياد
از كري خوندن تو تخته؛ورق خوشم مياد
از شنا؛ اسكي؛تنيس؛ توپ بازي توي دريا؛واليبال لب ساحل؛ماهيگيري؛شكار؛تير اندازي؛تخته؛رامي؛پوكر؛حتي حكم!خوشم مياد
از خياطي خوشم مياد
از توت فرنگي؛پرتقال؛هلو؛طالبي خوشم مياد
از خوشم مياد تكنولوژيهاي جديد
از ياد گرفتن يك مورد جديد خوشم مياد
از خلق كردن يك اثر علمي فرهنگي هنري خوشم مياد
از همصحبتي با آدماي خيلي پر خوشم مياد
از تلفنهاي هر از گاهي بدون غرض و مرض!خوشم مياد
از مرغ پختناي خواهر شوهر؛شيرين پلوهاي مادر شوهر؛خورش ماست و قورمه سبزي مامان؛كشك بادمجوناي ماني؛سلف سرويس هاني؛پيتزا ناپولي؛پيتزا كاكتوس؛پيتزا ميخوش؛ شيشليك با استخون پورياي ولي فشم؛ديزي دربند خونه؛ كله پاچه ساعي؛ همبرگر رويال در خونمون؛ته چينهاي خودم خوشم مياد
از منقل درست كردن؛آتيش به پا كردن؛چادر زدن؛چاي آتيشي خوردن خوشم مياد
از يكدفعه و بي بهونه دل به جنگل و دشت و دريا زدن و واسه خودم گم و گور شدن خوشم مياد
از دستور دادن به ديگرون خوشم مياد
از مدل سيگار دست گرفتن تو خوشم مياد
از ملغمه اي ازصداي گيتار و بهمن خوشم مياد
از لب ورچيدنهاي ماني و بهمن و تو خوشم مياد
از مهموني رفتن خوشم مياد
از چادر بدم مياد
از مردايي كه عطراي ارزون قيمت مثل دريك و الپاسو و اپن ميزنن بدم مياد
از زنايي كه عطرهاي ارزون قيمت زنونه مثل مگزي و بلو ليدي و مگنوليا و حتي هاوايي بدم مياد
از صداي اين دختر جديده كه اومده تو شركت مثل سابيدن مس ميمونه بدم مياد
از ميوه پوست كندن بدم مياد
از سر پخت غذا بيشتر از ده دقيقه ايستادن بدم مياد
از كل كل كردن بدم مياد
از بازي دادن و به بازي گرفته شدن بدم مياد
از مرداي لاغر بدم مياد
از لبنيات بدم مياد
از صبح زود بيدار شدن بدم مياد
از ظرف شستن بدم مياد
از حماقت به هر نوعي بدم مياد
از آدماي خيلي خشك و رسمي؛آدماي خيلي هر هرو؛آدماي خيلي بي رحم و بي احساس؛آدماي خيلي احساساتي؛آدماي خيلي تنبل و باري به هر جهت و هپلي؛آدماي بيشعور؛سواستفاده چي؛عقده اي؛جانماز آبكش؛آدماي بي ملاحظه بدم مياد
از خانمهاي بي سليقه؛بي شخصيت؛سبك رفتار؛خيلي جلف؛عشوه خركي؛خاله زنك؛شوهر چك كن؛چشم و همچشم بدم مياد
از مردايي كه وقتي باهات حرف ميزنن به پر و پاچه و سر سينه ات نگاه ميكنن بدم مياد
از مردايي كه زيادي اعتماد به نفس دارن و به خودشون اجازه ميدن بيهوا دستت رو بگيرن و ببوسن بدم مياد
پ.ن:جواب كامنتهاي پست قبل توي كامنتدوني.
حالا كه وارد دهمين سالروز با هم بودن هميشگيمون شديم؛ميخوام همينجا براي چند مورد ازت تشكر كنم.براي چند مورد طلب بخشايش كنم. و براي چند مورد ببخشمت!
ممنونم به خاطر اون عصر تابستوني كه كفشاتو پوشيده بودي دم در آماده رفتن و برگشتي گوشي رو برداشتي(احتمالن اگه ميدونستي اين سلام چه آتيشي به جونت ميزنه هيچوقت اين كار رو نميكردي!).ممنونم به خاطر اون عطري كه درست چند روز بعد از آشناييمون بابت تولدم بهم دادي(همين باعث شد ازت خوشم بياد و تو دامت بيفتم!).ممنونم به خاطر اون اسكورت كردنهات از دم در تا دبيرستان و از دبيرستان تا دم در.ممنونم به خاطر اونهمه آژانس رايگان شدنات!ممنونم به خاطر اون عصري كه در خونه رو باز كردم و ديدم تو و دوستت دارين با پسر همسايه صحبت ميكنين.ممنونم به خاطر با همه دونسته هات باز هم خواستنم.ممنونم به خاطر اون عصرهاي شاد تابستوني.ممنونم به خاطر اون هشتاد هزار تومني كه سيزده سال پيش بابت تلفن برام اومد!ممنونم به خاطر اون بيست تا نوار كاستهاي زنون ترانه هاي گلچين ايراني كه بهم دادي و من با چه عشقي گوش كردم و بعدش گفتي چون مال خواهرم بود ازشون بدم ميومد دادم به تو تا ديگه نذاره!ممنونم به خاطر اون شبي كه با من اونهمه راه رو تا اون شهرستان اومدي و برگشتي!ممنونم به خاطر اون روز توي هتل شرايتون كه منو پشت بستني فصل ويژه در آغوش كشيدي بوسيدي و باعث شدي نگهبان بهمون تذكر بده!ممنونم به خاطر اون ظهر برفي كه با پسري كه دنبالم افتاده بود درگير شدي بعدش رفتي خونه ات و باعث شدي تا دم در خونه بياد و قضيه بوسه هاي ما توي كوچه بغلي دبيرستانم رو براي مامان توضيح بده!ممنونم به خاطر اون شش دفعه اي كه اومدي خواستگاري و بابا بيرونت كرد.ممنونم به خاطر اون دسته گل پلاسيده رنگارنگ هردمبيلي كه سر آخرين خواستگاري برام آوردي و گفتي گل فروشيها بسته بود!!ممنونم به خاطر اون روزهاي قشنگ و توي فضا بودن مقدمات عقدمون.ممنونم به خاطر اون شب قشنگ بعد از عبور از قله اونهمه غم.ممنونم به خاطر اون صبحانه منحصر به فرد اولين روز با هم بودنمون روي موكت هاي كثيف اون زيرزمين توي شلوغترين جاي شهر.ممنونم به خاطر اون روز توي مطب دكتر متخصص زنان آشناي مامان اينا و پرسيدن اين سوال كه چند بار در روز ميشه صكص داشت و آب كردن من از خجالت!ممنونم به خاطر فروختن ساعت مچيت به يك چهارم قيمت و خريدن اون كاپشني كه چشم منو گرفته بود.ممنونم به خاطر اون مسافرت اتوبوسي ماه عسل اسم به شمال درست عين عبدالله ها!ممنونم به خاطر رفتن زير بار اونهمه قسط (قست؟ غسط؟غست؟) براي ماشين دار شدنمون.ممنونم به خاطر ترجيح دادن من به همه چيز و همه کس حتي پدر و مادر و پري و حوري.ممنونم به خاطر اينهمه وقت صبوري و مريض داری و خم به ابرو نياوردنت.ممنونم به خاطر زمزمه هاي شيرين هر روزه ات زير گوشم که"تو بهتريني هنوز هم".ممنونم به خاطر همه ناز و نوازشهات.ممنونم به خاطر همه کوتاه اومدنات؛ناديده گرفتنات؛راه اومدنات؛همراه بودنات؛سازگاريهات؛مهربونيهات.ممنونم به خاطر رکورد هفت بار در يک شبانه روز!ممنونم به خاطر از خودگذشتگيهات.ممنونم به خاطر اين در اون در زدنهات تا منو به خواسته هام برسوني.ممنونم به خاطر اونهمه يک قرون دوزار کردنات براي خودت وقتي ميخواستي چيزي بخري تا بلکه بشه يک جاي اين زندگي رو باهاش گرفت و هيچوقت هم نشد.ممنونم به خاطر اون آرامش و بخشيدنات بابت تصادف هاي مسخره هر از چند گاهي من.ممنونم به خاطر احترام و وجهه اجتماعي خوب و شخصيتي که شخصيت تو بهم ميده.ممنونم به خاطر وقتي که با غرور تو خيابون دست تو دستت راه ميرم.ممنونم به خاطر همه حسادتهايي که اطرافيان بهم ميکنن.ممنونم به خاطر ميدون دادنات تا من بشم اون چيزي که دوست دارم.ممنونم به خاطر پل شدنات؛نردبون شدنات و نه سد شدنت.ممنونم به خاطر همه اون يک سالي که ساعت 10 شب ميومدي دنبالم سرکار.ممنونم به خاطر اون روز که چند تا تیکه طلای خرد و ریزمو فروخته بودی و یک نیم ست طلای زشت و بیقواره جاش خریده بودی!ممنونم به خاطر همه ساکهاي مسافرتي که توسط تو بسته ميشه و از ش.ورت . س.وتين و خط لب وسايل من توسط تو جمع ميشه.ممنونم به خاطر همه ميز شام و ناهار و صبحانه رو جمع کردنات.ممنونم به خاطر همه درک کردنات.ممنونم به خاطر همه تنهاييهايي که ميخواستم بخشيدنت.ممنونم به خاطر حس رهايي که با تو دارم.ممنونم به خاطر عشق بدون زنجيرت.ممنونم به خاطر احترامي که بهم ميذاري.شخصيتي که بهم ميبخشي.محبتي که نثارم ميکني.ممنونم به خاطر همه هميشه من در اولويت بودنها.
ممنونم به خاطر اینهمه پا بودنت تو خرید و بازار نوردی!ممنونم به خاطر حتي يکبار سرم داد نکشيدن؛يک بار دست بلند نکردن؛يکبار تند گفتن و دلم رو سوزوندن.ممنونم به خاطر نگذاشتن که قهرمون حتي يکبار از دو ساعت بيشتر بشه.ممنونم به خاطر مثل بچه ات به دندون کشيدنم.ممنونم به خاطر اينهمه باب دلم راه اومدنها.ممنونم به خاطر آرامشي که از حضورت دارم.ممنونم به خاطر اينهمه همنفست شدن.ممنونم به خاطر اینهمه سال وفاداریت و پاک بودنت.ممنونم به خاطر بودنت.
..............................................
پ.ن:باورم نیست؛ ده ساله شدیم!راستش رو بخواین 15 ساله!عجب جوجه ای بودیم ازدواج کردیم!دیروز به همکار بیست و نج ساله ام میگفتم چقدر کوچولویی ازدواج داری میکنی!!!در عوض امروز که شیرینی دادم همکارا میگفتن فلانی رو از شیر گرفتن شوهرش دادن!گفتم مرد حسابی من سی سالمه!داشت دو تا شاخ در میاورد. منم خوش خوشانم شد!
........................
با دو شیار مّورب
که غرور ترا هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سبیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده م
و آغوشت؛اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر؛که به هزار انگشت
به وقاحت؛پکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضورت بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ؛شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود
................................
پ.ن:مدتيه ماني افتاده تو خط نوشتن.ميدونم كه خودش اهلش نيست و به خاطر من و شايد چون فكر ميكنه من اينطوري دوست دارم داره تن به اين بازي مزخرف ميده.نوشتن توي محيط مجازي همونقدر كه براي من دوست داشتني هست و شده جزئ لا ينفك سرشتم؛براي اونايي كه ميونه اي با نوشتن ندارن زجر آور ميتونه باشه.سر انتخاب اسم كه كلي فكر كرد و كلنجار رفت و بيچاره هر پيشنهادي داد با لب و لوچه آويزون من و نگاه عاقل اندر سفيه(سفي؟) و اين چيه بابا و اين خيلي بچگونه است و اين خيلي رسمي و از اين ايراداي بني اسرائيلي مواجه شد.آخرش هم ما رو خوابوند و براي خودش اسم انتخاب كرد.همين برنامه رو سر انتخاب اسم وبلاگش داشت و من فهميدم بابا اين اينكاره نيست!
نوشته هاش....اي بدك نيست.بيشتر طنزگونه است.نميدونه چي بنويسه.صاف و ساده همون اول خودشو معرفي كرده.نوشته هاش درست به طويل و عريضي نوشته هاي منه!بيشتر از سه خط نميشه!راستش سر جريان نوشتنش زياد خوشحال نيستم.دليلشم واضحه.اولن سر از وبلاگ من درمياره.كاري داره وبلاگ حاج باران رو بزنه و اون لينكاي كناريشو كليك كنه؟حاجي صدامو داري؟لينك منو مخدوش كن توي وبلاگت!نه كه برش داري ها! مخدوشش كن نشه رفت توش!آدرسشو بردار.دومن خوشم نمياد شوهرمو ول كنم توي دنياي نت مثل بعضي از آقايون بلاگر سر و گوشش بجنبه!اصلن خوش ندارم كسي بياد قوربون صدقه اش بره و بخواد كه عاشقش بشه يا براش بنويسه!و حتي به خودش اجازه بده عنوان كنه ميخواد زن دومش بشه!
همون پست اولشو كه نوشته بود كلي خورده بود توي ذوقش كه چرا كسي نيومده براش كامنت بذاره؟بعدشم ميخواست وبلاگشو تخته كنه!بين خودمون بمونه اوايل به كامنت ميگفت پست!!مثلن ميگفت اين وبلاگ چه همه پست براش گذاشتن! :)) پست بعديشم يكهو ديدم ده تا كامنت داره! رفتم ديدم يك يارو مرتيكه نره غول براش شيش تا كامنت گذاشته با يك دختر ۱۵ ساله!اينم از تفريح اين شبهاي ما!به ليست علاقه منديهاي صبحم سر زدن به وبلاگ ماني در اسرع وقت اضافه شده!ديدم ديشب نوشته از من دلخوره.از مجموع ده تا پستش هشت تاش واسه منه!خيلي باحاله كسي برات بنويسه ها!مزه شيريني داره.
.........................................
*دلاهه
پ.ن:کامنتای پست قبلیمو دوست داشتم.نه به خاطر تعریف یا تمجید؛به خاطر حس خاص آشنایی قدیمی که زنده شد.
پ.ن:کی بجز من میتونه نگفته هاتو دغدغه هاتو از تو نگاهت بخونه
کی بجز من میتونه بیاد دوباره به یک اشاره غم و از دلت برونه
من فقط من وارث تموم دلتنگیاتم
مرهمی برای خستگیاتم
میگفتی که هراسون شدی از بی اعتنایی
یا از سادگیای اول هر آشنایی
من فقط من هم گریه و هم اندوه وهم سوز
هم غصه ی غصه های هرروز
من فقط من...
پ.ن: آلبوم بی تو با تو آرین رو دانلود کردم و بلاخره گوشیدم.میدونی؟اصلن هیچوقت از این مدل خوندن حال نمیکردم و نمیکنم.میدونی؟اسم آلبومشو از اسم یکی از ÷ستای من دزدیدن!


*کجایی مرد؟عشق را ای کاش ای کاش ای کاش زبان سخن بود...
آهان؛داشتم تصور ميکردم چقدر خوب بود الان زنگ ميزدم صدايش را ميشنيدم.نه به احساساتي دوران بلوغ که آدم عاشق تمامي پسرهاي کوچه ميشود و از هر ايما و اشاره اي دلش هري ميريزد پايين؛بلکه از روي يک احساس نرم و لطيف دوست داشتني که يادم آورد چقدر وقت است صدايش را نشنيده ام.بعد تمام طول برگشت از شرکت را به اين فکر ميکردم که زود برسم خانه و يک بستني تگري بخورم و از تلفن ثابت به او زنگ بزنم تا آن قطع و وصليهاي مزاحم و آن خش خشهاي بي موقع نباشد و صاف و رسا و نزديک بنوشم صدايش را.ميتواني تصور کني اين ايمجينيشن زيبا چه اکسپندد اسمايلي ريخته بود روي ماي ليپز!(ميداني قضيه چيست؟امروز که با دکتر صحبت ميکردم گفت تته پته زياد ميکني لهجه ات هم شبيه افغانيها شده!گفت دست کم فارسي ات را با اينگيليش مخلوط کن گاهي براي خودت؛من هم ديوار از ديوار وبلاگ کوتاهتر گير نياوردم).داشتم ميگفتم؛اينقدر در فکر شيرين شنيدنش بودم که از خوش شانسي من برقها دم رفتن همراهي کرد و رفت و من هم زود زدم به چاک جاده.قبلش هم ناهار با معشوق سابق بودم.يعني آن بيچاره نگاه ميکرد و من هايداي بوقلمون گاز ميزدم و مزه اش را برايش تعريف ميکردم.سي تا هم گل رز خوشبوي سرخ هلندي برايش بردم که نگذاشتند ببرم بالا.عکسش را گرفتم تا از پشت شيشه نگاهشان کند.
بعد از آن مکالمه ناراحت کننده که فکرش شيرين و خودش تلخ چون هنزل بود؛پرده اتاق را کشيدم و سرم را فرو بردم توي نرمي و سردي بالش و ملافه را تا روي پيشاني ام بالا کشيدم.بعد زير ملافه انگار کسي نيست نیست نگاهت کند این اشکهای شور مجال افسار گسیختگی یافتند.دلیلی هم برایشان نیافتم.یحتمل به خاطر فشارهای این دو سه روز اخیر بوده و بس.
میگویم تا به حال تماس سر انگشتانی که آتش سیگار تعارفت کند با دستت گزگزی به یاخته های انگشتانت داده؟شده تا به حال چنین برخوردی ویرانت کند؟بعد فکر میکنم این گزگز به خاطر تصورات پشت صحنه طرف بوده یا یک اتفاق نیمبند عاشقانه؟شاید هم دلیل بر گیر افتادن روحت در لخت ترین و حساس ترین لحظه اش باشد.
گاهی بی آنکه بخواهی عریانی روحی اسیر چموشی نیمه مست چشمانت میشود.بی آنکه بخواهی نمیدانی چه آتشی میریزی به کام آن روح عریان شده از همه جا بی خبر جا افتاده پشت در مانده.بعد از این قصه هم رنج و عذاب این روح ورپریده میشود؛هم قصه ناراحتی تو بر این عشق یکطرفه بی موقع ناخواستنی.بعد ناخواسته میشوی مایه آزار.مایه ستم و خمیرمایه بی معرفتی و میشوی معشوقی که حتی یادش را هم به تو عاریه نمیدهد.به گمانم معشوقها بیشتر از عاشقها متضرر میشوند در این بازی.معشوق چیزی نمیگیرد و باید که چیزی بدهد.چه بخواهد چه نخواهد.
تا به حال دقت کرده ای؟هیچ چیز مضحک تر از قیافه یک پسر؛وقتی میخواهد با حرفهای صد تا یک غاز دختری را رام کند نیست؟اینقدر حرفها چندش آور و تکراری میشود که حالت را بر هم میزند.
..............................................
پ.ن: من که عادت کرده ام هی از لنگ دراز چیز بلند کنم؛خدایی این لینک دهانم را سرویس کرد.گویا تاریخ تولدت را که به میلادی بدهی میگوید در زندگی قبلی ات چه کسی بوده ای و کجا زندگی میکرده ای.رفتم تست کردم دیدم ای بابا توی زندگی قبلی هم شانس نداشته ام! باز هم زاده آسیا بوده ام!نکته جالب این بود که گفت شاید باورت نشود اما توی زندگی قبلی مرد بوده ای!دقیقن همان چیزی که فکر میکنم!(از کجا میدانست که الان زن هستم؟؟!!!)حوالی چین زندگی میکرده ام.به راه سازی و پل سازی مشغول بوده ام!من رهبر خوبی میتوانسته ام باشم!اینها همه به کنار؛چیزی که مو بر تن راست میکرد و فک من و مانی را تا زمین کش آورد این تکه بود: "The lesson that your last past life brought to your present incarnation:
You are bound to solve problems of pollution of environment, recycling, misuse of raw materials, elimination of radioactivity by all means including psychological methods."!!!!!!!!!!!!!
یعنی چطور ممکن است؟مردم از ترس!جالبتر اینکه حوالی دو روز تولدم را زدم باز همین می آمد!!!جالبتر اینکه برای مانی هم خیلی دقیق زد توی خال!گاهی این سرگرمیها بدجور سر کارت میگذارند ها!
پ.ن:میدانی؟دلم یک مسافرت میخواهد.اگر تعبیر مسافرت این باشد که از عادتهای همیشگی فاصله بگیری و به چیزهای جدید برسی؛دلم میخواهد از خودم به خودم سفر کنم.....فقط تو میدانی من چه گمشده ای هستم.
پ.ن:امروز سوالی پرسید که من را یادآوری تمام خاطرات تلخم کرد.همان اشتباه بزرگی که قبلن هم در پست آرزوهای محال گفته بودم دلم میخواست به هجده سالگی برگردم و جبرانش کنم.ماجرایش اینقدر غیر قابل باور و احمقانه است که خودم هم از تعریف کردنش میترسم!
پ.ن:امروز که آمده بود شرکت نگاهی نافذ توی چشمهایش کردم.از چشمهایم خواند گویا چیزهایی که نگاهش را با ترس دزدید.خدا مرا ببخشد که وبلاگش را و اسرارش را بی اجازه میخوانم و روحش خبر ندارد.اما اینطوری کلی هوایش را دارم و نمیگذارم توی این شرایط بحرانی سخت بریدن از معشوق سختش بگذرد.
پ.ن:بعد از سه سال از من میپرسد تو چه کاره هستی؟!!!چه درسی خوانده ای؟!!!کجا خوانده ای؟!!!خنده دار است آدم با کسی اینقدر قاطی باشد و این سوالها را از او بشنود.خب دیگر؛خوشمزگی این دوستی به همینش است.به اینکه اگر پنجاه سال دیگر هم بگذرد هنوز هم "ناشناسی واسه منِ" هم هستیم.
پ.ن:جالبیش اینه که انریکو واسه فینال خوند. پ.ن: اول بازی قربون چشم و ابروی بالاک رفتم گفتم چه چشمای خوشرنگی! وسط بازی خون از چشمش جاری بود!تازه طفلی کارت هم گرفت!مانی میگه عجب چشم شوری!نگاه کردن فوتبال با مانی هم عالمی داره.میکشتت از خنده وقتی حرکات مربیها رو تفسیر میکنه و تبدیل به جمله میکنه!آقا من شرط بستم روی اسپانیا.گفتم گل اول رو هم میزنن.دو بر؟!! :))
در خونه ويرونه دل جز تو کسي نيست
نه يادي زکسي ميکنه
نه بي تو هوسي ميکنه
دل ديوونه اي که زدي شکستي
صدا صداي پاي تو شد هوا همش هواي تو شد
خداي او فقط تو شدي و هستي
رسم روزگار همينه
درد انتظار همينه و
من ميدونم و تو ميدوني
که باز ميمونم و هستم
تمام عاشقا ميدونند تو کار عاشقي ميمونن و
من ميدونم و تو ميدوني
که باز ميمونم و هستم
بيا تا که درين خونه براي تو کسي هست
بيا تا که دلم بدونه که فرياد رسي هست
بيا اي که به غير از تو مرا هم نفسي نيست
بيا تا که دلي هست و در اون دل نفسي نيست
فرياد زدستت بيداد زدستت
رهايي که ندارم من از چشماي مستت!!!!!
.....................................
پ.ن:مرسي از بيژو بابت جواب به درخواستم و راهنماييش.
خسته و گرما زده به انتهای مسیر محل کار تا خانه میرسم و باید که این پل را عبور.پلیست بس طولانی و درازای به طول نردبان آرزوهای دست نیافتنی ات.از ابتدای پل درست آن بالا که رسیده ای و همینطور که غرق افکار پیچ پیچ کوتاه کوتاه خل خل و چل چل خودت هستی یک آقای جنتلمنی را میبینی که از آن سوی پل به تو نزدیک میشود.پیش خودت تصور میکنی الان مناسب سکانس عشقولانه و رمانتیک آخر این فیلم هندی فارسی هاست که دو نفر از دو انتهای یک چیزی با حرکت اسلو موشن به سمت هم می آیند تا مثلن تاثیر پذیری لحظه های هجر قبلی و وصال حالا را شدیدتر توی حلق تماشاچی بریزند.تصورت توی چشمهایت زیر عینک آفتابی ات است و همینطور تو به آقای جنتلمن و آقای جنتلمن به تو نزدیک میشوید.به شدت جنتلمنی اش را میبینی که با کیف چند صد هزار تومانی اش و عینک مارکدارش و کت و شلوار فابیانی اش چشمت را چال میکند.در کسری از ثانیه به هم میرسید و اینجا قرار است از هم عبور کنید که دردی سوزناک میپیچد توی قفسه سینه ات .آقای جنتلمن چنان پنجه انداخته و سینه ات را توی مشتش چلانده که رنگ از رخسارت و نفس از قلبت و برق از چشمت یکجا و سه فاز میرود.در کسری از ثانیه و تو خشکت زده.نه توان عکس العملی و نه هیچ.آچمز شده ای.باورت نمیشود.توقعش را نداشته ای.انتظارش را که هیچ.مدتی مثل یک مترسک روی پل می ایستی و بعد به خودت می آیی و میفهمی چه بر تو گذشته که میبینی آقای به شدت جنتلمن سه تا خیابان را رد کرده.دلت میخواهد از همان روی پل فریاد بزنی و هر چه فحش چارواداری بلدی نثارش کنی.دستت که به او نمیرسد تا حداقل با پاپیون زدنش دلت خنک شود.
خشک و تلخ میشوی.گس مثل طعم گس یه تجاوز.
توی مسیر تازه ام از سر کار تا خانه یک اتوبان است که باید ردش کنم. دو تا پل هوایی هست که مکان مورد نظرم درست فاصله وسط این دو پل است.محض رضای خدا نه یک بند انگشت تفاوت فاصله برای تشویقی و تردیدی و چیزی! هر وقت میخواهم از زیرش رد شوم عذاب وجدان خفنی یقه ام را میچسبد.همیشه فکر میکنم این آخرین پشیمانی عمرم خواهد بود که با خودم گفته ام "ای کاش از روی پل رفته بودم!"به شدت تنبلی میکنم سر رد شدن از روی پل و نه زیرش!
یادمه چند وقت پیش آب زاینده رود خشکیده بود و ما اکیپ بچه های دانشجو پاچه ها رو زده بودیم بالا و از زیر سی و سه پل عبور کردیم.تا آن موقع فکر میکردم فقط پل هواییها برای این ساخته شده اند که مردم از زیرشان عبور کنند.
جوان که بودم حدود ده سال پیش توی یک کمیته ان جی اوی شهرداری کار میکردم.هر ماه جلسه ای بود و تو باید طرحی از خودت ول میکردی تا عضویتت پایدار بماند.روزی بین آنهمه دکتر مهندس منه نیمچه دانشجو طرح تکریم پلهای هوایی را مطرح کردم.چه داکیومنت رنگ و لعابداری هم دادم.کوفتشان شود پول آن پرینتها که از جیبم رفت!اینکه جذاب باشند.سایبان داشته باشند.پله برقی داشته باشند.حتی امکاناتی نظیر آب سرد کن! قابها و نقاشیهای زیبا روی دیواره داخلی پل باشد.حتی اگر بشود از گلدانهای شمعدانی و کاغذی برای زیبا سازی و طراوتش استفاده شود.شیشه ها و طلقهای رنگی داشته باشد.خلاصه طوری باشد که طرف رغبتش بر تنبلی اش بچربد و برود روی پل.همه سیبیل در سیبیل و مژه در مژه به ما خندیدند.در اصل به ریش نداشته ما.معنی خنده شان این بود که برو جوجه! اینم چه دلش خوش است ها! حالا ده سالی میگذرد از آن روز.خوشحالم که میبینم طرحم هرچند گمنام و بی جیره مواجب اجرا شده است.مثل همان طرح تکریم ایستگاههای اتوبوسی که داده بودم.نقشه...سایبان...شیک...لوکس...و آن هم همینطور به منصه ظهور رسیده است.
.............................................
پ.ن:خيلي احمقانه است که فکرکني شخصيت بی شخصیت شکل گرفته چندين ساله يه نفر،تا حجم تخيلات آرماني توانعطاف پذيره.....اونهم به خاطر خرج کردن حجمی از مهربونیت.
پ.ن: این روزا تفاوت فرهنگی خیلی فکرمو مشغول کرده.چه فاجعه ایه ها!دقت کردید؟
پ.ن:هی رفیق؛اون بدبختي که مياد پيش تو درددل ميکنه حوصله شنيدن نصيحت تو رو نداره!
پ.ن:words have impact for those who pay attention at them
words have impact for those who pay attention at them
words have impact for those who pay attention at them
پ.ن:خدمت آبجیها و داداشای گرامی عرض شود که جواب کامنتای پست قبل عَرضَه گردید!
..............................................
لحظه ای با من باش...
صدایم کن از هر کجا می توانی
صدا کن مرا از صدفهای سرشار باران
صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن
صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو
بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازیست؟
بگو با کدامین نفس می توان تا کبوتر سفر کرد؟
بگو با کدامین افق می توان تا شقایق خطر کرد؟
دل تشنه ای دارم ای عشق
صدایم کن از بارش بید مجنون
صدایم کن از ذهن زاینده ابر
مرا زنده کن زیر آوار باران
مرا پل بزن تا نسیم نوازش
مرا پل بزن تا تکاپوی خورشید
مرا پل بزن تا ظهور جوانه
مرا پل بزن تا سحر
تا سبد های بارآور باغ
........................................
پ.ن:هي بچه پر رو برو از اول تا آخر پست رو بخون بعد بيا سراغ پينوشتها تا بفهمي چي به چي بود.اهه!
پ.ن:حتمن همتون خوب يادتونه؛دوره اركات بازي رو ميگم.يادش بخير.چه هيجاني داشت.گرفته بود دامن همه رو لامصب.من اينقدر فن دارم من اونقدر فرند دارم؛نيكي كريمي جزو ليست دوستاي منه؛خداداد عزيزي منو اد كرده!جل الخالق!عجب دنيايي بود.ريز و درشت گرفتارش شده بوديم.
پ.ن:بعد از اينكه اركات هم تحريم شدم و نوشتن اسمش توي وبلاگها مثل بردن اسم اعضاي كاف دار توي وبها تحريم و في ل تر بود؛يكسري چيزاي ديگه هم اومدن.مثل تمام سايتهای مشابه مثل hi5-گزك-اوركات-مای اسپيس و … ؛ و خيلي چيزهاي ديگه.اما هيچكدوم طعم اركات رو ندارن.هيچكدوم اينقدر ريشه نزدن.ميكشت از فضولي آدم رو.از چيز اين دوست دربياي بري توي چيز اون دوست؛از مسائل خصوصي اين دوست سر در بياري؛از مسائل خصوصي اون دوست بفهمي...آي حال ميداد و فضولي ارضا ميكرد!
پ.ن:كلن من در برخورد با تكنولوژيهاي جديد خيلي بيجنبه ام.مثلن يادمه اوايل كه ويدئو خريده بوديم و چهار-پنج سالم بود از پاش تكون نميخوردم.خودمو با كارتن و حتي شو هندي حفه ميكردم.شبا هم بغلش ميخوابيدم.و بعدها كه از شر اون تلويزيون كمد دار پارس رنگي خلاص شديم و يك تلويزيون رنگي با تصوير شفاف تر و خارجكي تر جاشو گرفت؛ باز هم حتي اجازه نميدادم شبا خاموش باشه!يادم مياد جيشمو نگه ميداشتم و تا چشام كه بالا ميومد ميپريدم دستشويي و نصفه نيمه زودي برميگشتم.بعدها كه آتاري اومد توي خونمون.....مگه كسي ميتونست دسته خلباني رو از دستم جدا كنه؟شستم هميشه تاول و زخم بود!
بعد هم ميكرو و سگا...اوخ اوخ....يادمه بچه مهمونامون بيچاره ها ميومدن دورم ميشستن و تموم مدت مهموني چيز مالي منو ميكردن بلكه يك ثانيه دسته رو بدم دستشون و اونام نينجا بازي كنن!اما دريغ و صد افسوس!در تمام طول پنج شيش ساعت مهموني اونا زل ميردن به من با نگاههاي التماس گونه و من چشم از تلويزيون برنميداشتم!كامپيوتر كه اومد....زود پريدم رفتم داس ياد گرفتم و باز هم چشمم همه جا رو صفحه سياه با خطهاي سفيد ميديد!براي هر كاري اول تو ذهنم می آوردمش بعد سمي كالن ميذاشتم و بعد اجراش ميكردم!مثلن دمپاییتو بپوش؛ سمي كالن .برو دستشويي .نيفتي توي چاهسمي كالن .بعد هم كه پديده جاكش اينترنت اومد و اووووووووووه.اين لعنتي به مدت 12-13 ساله گريبان ما رو چسبيده و ول نميكنه.تف به اين ياهو مسنجر!اين مال قديما نيست ها!اينو يك دوست وبلاگي عزيز كك كرد انداخت تو شلوار!!!! ما!ولي قريب به دو ساله گريبانمونو سفت چسبيده!ول هم نميكنه لامصب!
| Design By : Night Skin |


