...............................................................
ميگويي گريه نکن براي چشمهايت خوب نيست و با پشت دست اشکهايم را ميگيري و بعد دو ساعتي است خيابان را رفته ايم و برگشته ايم.وارد پاساژ که ميشويم همه نگاهها به سمت ماست.بعد از کلي چرخيدن و خريد کردن يادمان مي آيد پاسي از ساعت نه شب گذشته و عينکهاي بزرگ آفتابيمان را بايد که برداشته باشيم.
ياد خريد قبلي توي اين تنديس مي افتم.تو و ماني.چقدر چقدر چقدر احساس خوشبختي ميکردم.و چقدر دلم ميخواست زمان همانجا متوقف ميشد.ميدانستم هيچ لحظه عمر ديگر اينچنين احساس گيج خوشبختي را مزمزه نخواهم کرد.
ایشون در باب دیو ...... بودن مردها میفرمایند:

و جالب است که در باب خیانت آقایون میفرمایند:

مدیرعامل: من اصلن نمیخوام توی این مناقصه شرکت کنم
رئیس: من عمرن این پروژه رو با شما کار نمیکنم.
من: من از فرداپامو توی این شرکت نمیذارم.
.
.
ساعت هشت شب همون روز:
مدیرعامل:یک ساعت پای موبایل مخ منو میخوره که خلاصه اش میشه غلط کردم! شکر خوردم!فردا بیا اسنادو آماده کنیم!
رئیس: ساعت ده شب: بعد از یک ساعت که مخ مدیر عامل رو تیلیت کرده مخ منو میخوره که فردا منتظرتیم ها!
من:فردا روز تعطیله و سر صبح توی شرکتم!
مواد لازم برای این سالاد:

1-تخم مرغ چهارعدد (600 تومان)۲- سیب زمینی دو عدد (300 تومان)3-ماکارونی شکیل تک (ازماکارونیهای دیگه متنفرم) یک بسته (70۰ تومان)4-ژامبون گوشت(مرغ هم میشه) سیصد گرم (3000 تومان) 5- کنسرو نخود فرنگی نصف قوطی (200 گرم) (200 تومان) 6- کنسرو ذرت شیرین نصف قوطی (200 گرم) (چهارصد تومان) 7-قارچ سیصد گرم (1500 تومان) 8- جوانه ماش یک بسته (600 تومان) 9- کاهو دو عدد متوسط (1000 تومان) 10- خیارشور سیصد گرم (1500 تومان) 11- سس مایونز کم چرب نصف یک شیشه کوچولو (800 تومان) 12-لیموی تازه چهار عدد کوچولو یا آبلیمو (500 تومان) 13- چاشنی لیمو و فلفل همیشک به مقدار لازم. 14- چاشنی شوید و موسیر گرندیس به مقدار لازم. 15- فلفل دلمه ای رنگارنگ سه عدد(میتونید نریزید).15- روغن زیتون به مقدار لازم.
روش تهیه:
ماکارونیها رو میپزید و آبکش میکنید.توی سبد میریزید و بعد آب سرد رو از روش عبور میدید.روغن زیتون رو کف دست میریزید اندازه یک قاشق و رشته ها رو باهاش ورز میدید.آهسته آهسته نه اینکه بچلونید.تا تمامی رشته ها آغشته به روغن بشه.بعد چاشنی لیمو فلفل سیاه رو میریزید به هر مقدار که دوست دارید معمولا اندازه یک قاشق سرپر خوبه.چاشنی شوید موسیر هم همینجا اضافه کنید و کمی ورز بدید.کمی هم نمک اضافه میکنید اندازه قاشق چایخوری.میذارید بمونه.قارچها رو خرد میکنید؛میتونید با کمی روغن
زیتون کمی تفت بدید؛یا موقع آبکش کردن ماکارونیها بریزید یک قل بخوره یا خام استفاده کنید.کاهو و فلفل دلمه رو شسته و خرد میکنید.سیب زمینی و تخم مرغ رو آب پز میکنید و به صورت مربعی میبرید.ژامبون رو به صورت نوارهای باریک میبرید.اگر غذاساز دارید اینجا خیلی به دردتون میخوره.در ظرف جداگونه ای جوانه ماش رو که شسته و خشک کردید با کاهو و فلفل دلمه و ذرت و نخود فرنگی آماده و آبلیمو و دو قاشق سس و ژامبون و سیب زمینی و تخم مرغ و خیارشور مخلوط میکنید.جالا رشته ها رو هم به این مواد اضافه کنید.کمی هم بزنید تا مخلوط بشه.حالا اگر سسش کمه میتونید کمی سس اضافه کنید.اگر تمایل دارید کمی سس هزارجزیره روی رشته ها اضافه کنید یا کمی سس فرانسوی ساندویچ؛ اون هم خوشمزه میشه.حتی کمی پنیر معموبلی هم میتونید روش رنده کنید.اگه دوست دارید چند پر گوجه فرنگی هم مخلوطش کنید.برای تزئین هم که خودتون اوستایید.از زیتون سیاه و سبز و جعفری و خیارشور و ذرت و نخود فرنگی و لبو استفاده کنید.برشهای میوه خشک هم به خصوص سیب و هلو جلوه و طعم ویژه ای بهش میده ازش غافل نشید.سالاد شما آماده است اون رو توی ظرف بکشید و خنک سرو کنید!نوش جون!چاشنی عشق فراموش نشه لطفن!
..........................................................
پ.ن:وای که از امررررررررررررررررررررررررررروز غم فردا رونخور عزيزم غصه دنيا رو نخور هر چی میشه بذار بشه بگو که فردا رو خوشه عزیزم یک دم دنیا رو خوشه
پ.ن:از امروز دنیا رو بهتر خواهم دید....رنگی تر....زیباتر....دوست داشتنی تر...
پ.ن:خنده ام میگیره چقدر این در اون در زدم امروز رو با تو نباشم و خوشحالم که بودم....که بودی....
پ.ن:شاید من پرتوقعم...نمیدونم....ولی دوست داشتم حالمو بپرسی....توقع نیست...فقط یک دوست داشتنه بچگانه بود و بس.مثل اینکه از تو یکی هیچ انتظاری نمیشه داشت.
پ.ن:یک مدت از خوندن و نظر دادن معافم کنید.لطفن.
................................................................
روی بال قاصدک گمت کردم
میدانم روزی روی بال قاصدک خواهمت یافت....میدانم....
چيزهايي را که از کفمان ميرود؛و باز نميگردد؛حق است که به خاطره تبديل کنيم و در حافظه نگه داريم؛اما نگذاريم که عشق در حد يک خاطره حقير و مصرفي شود.ترک عشق کنيم بهتر از آن است که عشق را به يک مشت ياد بي رنگ و بو تبديل کنيم؛يادهاي بي صدايي که صدا را در ذهن فرسوده خويش و نه در روح؛به آن مي افزاييم تا رياکارانه باور کنيم؛ که هنوز فريادهاي دوست داشتن را ميشنويم.باز هم صبر ميکنم.کمي ديگر.اما يکروز بايد به تمام حرفهايم گوش بسپاري؛يک خانه تکاني کاملن جدي؛يک خانه تکاني تا تمامي آنچه را که کهنگي پذير است؛دور بريزيم.دور دور دور.کهنه شده ها را؛نه قديمي ها را.من تسليم اين گردباد کوبنده ضد زندگي که اسمش را زندگي روزمره گذاشته اند نميشوم.زندگي روزمره همه زندگي است.ما اگر تمامي لحظه هاي زندگيمان را زندگي کنيم؛ديگر چندان جايي براي خاطره هاي عاشقانه احساسي رقت انگيز باقي نمي ماند.يک بار بايد عاشق ديگري شد.اما يکبار نبايد زندگي کرد.و زندگي را نبايد يک قطعه کامل غير قابل تقسيم به اجزا فرض کرد:يک گلدان؛يک کوزه؛ يک کاسه؛... نه....زندگي به اجزا بي شماري قابل تقسيم است که هر جز به تنهایی زندگیست.و کل زندگی باز هم زندگی.چه کنیم که نام جزئ و کل یکیست؟چه کنیم؟اما اگر قرار باشد که ما فقط یکبار زندگی کنیم؛زندگی چیزی بسیار زشت و مبتذل خواهد شد.همانطور که اگر دوبار عاشق شویم عشق چیزی بی اعتبار و بی معنی میشود.مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود.عشق؛عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست؛پیوسته نو کردن خواستنی است که خود پیوسته خواهان نو شدن است و دیگرگون شدن.تازگی ذات عشق است و طراوت بافت عشق.چگونه میشود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
از شباهت بیزارم.شباهت میان این آواز و آن آواز؛این کلام عاشقانه و آن کلام؛این نگاه و آن نگاه؛دیروز و امروز.از شباهت به تکرار میرسیم و از تکرار به بیهودگی و از بیهودگی به خستگی و نفرت.
نامه های عاشقانه پرشوز نوشتن؛از متداول ترین بازیهای مبتذل عصر ما شده استچرا که عشق را محک نمیتوان زد.و هیچ معیاری در کار نیست.عشق آنگاه که به واژه تبدیل شد و به نگاه و به آواز؛ و به نامه و به اشک و به شعر و درربسته بندیهای کاملن مشابه؛به مشتریان تشنه عرضه شد؛در هر بازار مسقفی هم میتوان آن را خرید و به معشوق هدیه کردو همین عشق را تحقیر کرده است.تولید انبوه راه را مدتهاست که بر نامکرر بودن عشق بسته است....
این بخشی از کتابی است که مدت سه ماه روی پاتختی خاک و البته دود میخورد و مهلت و انگیزه و اشتیاق تمام کردنش را ندارم..."یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی".روی صفحه اول این کتاب نوشته شده به دستخط خود آقای ابراهیمی:"این یک کتاب مسافر است؛خواهشمند است پس از مطالعه آن را در مکانی جا بگذارید؛یا به کس دیگری هدیه بدهید تا عشق به خاطره تبدیل نشود..." منکه این کار را نکرده ام،اینجا مینویسمش تا عشق به خاطره تبدیل نشود خدای ناکرده با این عمل شنیع من.
اين رو سيزده اسفند ۸۶ نوشته بودم.اينجا.حيف شدي.ميتونستي بازم عاشقانه هاي آرام بنويسي. مرگ براي تو زود نبود نادر؟
..................................................
چند ساعتی زودتر رفتیم تا برسیم به مراسم شمالستان.روزی که قرار بود روی تخت بیمارستان بگذرونم توی جاده بودم و این معجزه های عجیب و گاه گاه رو مثل یک هدیه آسمونی میپذیرم.توی جاده بودم و تمام بوهای رویایی برام زنده میشد.مثل یک بچه هیجان رفتن شمال رو داشتم.کم کم بوی جنگل جاشو به بوی خزه نمناک میداد و بعد هم بوی دریا.جای همیشگی نرفتیم اما بسی خوش گذشت.ضمن اینکه خیلی از بچه ها نبودن و از برنامه کنسل شدن و البته شب آخری همه دور هم بودیم.آخه دلشون طاقت نیاورده بود و ننه باباها رو دودر کرده بودن و پیچیده بودن سمت پاتوق همیشگی.
من و مانی خونسرد و بیخیال کوله ها رو پر از خوراکی و خرت و پرت کردیم و طبق معمول تنها چیزایی که جا گذاشتیم شونه و لباس زیر و شامپو و لیف و کیسه و قدیفه و زیر انداز و منقل و صندلی ساحلی و پتو و ملافه و دفترچه های بیمه بود.این عادتمونه.از همون لحظه اول بیرون رفتن میشمریم به ترتیب چی یادمون رفته!البته این مال وقتاییه که مسافرت یهویی پیش میاد و میخوایم بزنیم به دریا.
از چی بگم که شما زیاد دلتون نسوزه؟
اگه دختری رو دیدید که لباس اس÷رت نایک قرمز پوشیده و موهای ژولی پولیشو توی یک دستمال سر آبی پیچیده و شلوارش کنار خط داره با یک خط پهن نقره ای و داره توی جنگلای النگدره که هواش به غایت لطیفه و مه خفیفی روی زمینه و درختهاش روسری نقره ای مه رو سر کردن و پرنده هاش با چه چهشون سکوتش رو شکستن و ساعت هم شش صبحه و خونسرد و بیخیال با معشوق سابق میدوه؛ اون من بودم.
اگه دختري رو ديديد كه روي خط سفيد وسط جاده نشسته و داره از هيجان نزديك شدن يك دويست و شش با سرعت صد و بيست تا رو ميچشه؛ اون من بودم.
اگه دختری رو دیدید که لب آب نشسته و مانتوی سفید داره و روش سویشرت صورتی پوشیده و قلاب انداخته تو آب و خیس رویاهاشه و ماهیها هی قلابشو تک میزنن و از اینکه نمیکشتشون بالا کلافه میشن میذارن میرن؛ اون من بودم.
اگه دختری رو دیدید که سوار تاب فلزی پارک جنگلی شده و یک نفر محکمتر و محکمتر هلش میده و اونم هوای صاف جنگل رو میده توی ریه هاش با ولع تموم؛ اون من بودم.
اگه دختری رو دیدید که توی حیاط ویلای کناریتون کنار منقل شيشليك گل در کف و می در بر و معشوق به کام است و چشاشو از فرط مستی نمیتونه باز بذاره و میخونه و میرقصه و شمع محفل دوستاش شده ؛ اون من بودم.
اگه دختری رو دیدید که حمید عسکری گذاشته توی ضبط و تا درجه آخر بلندش کرده و بارون ریز و ملس و نم نم میزنه و یک چوبشور بر لبشه و با سرعت صد و بیستا میره نه کمتر نه بیشتر؛ اون من بودم.
اگه دختری رو دیدید که شب رو چادر برداشته برده توی جنگل که همین بغلدستشه تنها به علاوه یک عدد معشوق سابق و به دلخوری شوهرش توجه نکرده آتیش به پا کرده و از بارون خیس شده و تا شب سگ لرز زده؛ اون من بودم.
فهمیدم خوشبختی چه ساده است.اونقدر ساده که توی مشتام جا میشد.توی یک ترانه از حمید عسکری و اون عقب ماشین نشستن و دو تا مرد زندگیتو کنار هم جلوی ماشین نشوندن و دستتو از پنجره ماشین بیرون بردن و اجازه دادن که خنکای باقیمونده از بارون شب قبل صورتت رو نوازش کنه.
مدتها بود نمیتونستم و دست و دلم نمیرفت از مسافرتهامون بنویسم.شاید درست از آخرین باری که منو لای خاطره ها جا گذاشتی و بیرحمانه رفتی.میدونم با این جمله ام آتیش میگیری.واسه همین هی تکرارش میکردم.کم بودی.برای هزاران هزار بار اشاره انگشت به جوجه شاهین روی س÷ید دال کم بودی.برای هزاران نگاه مخملی مشکی به آبی دریا ÷اشیدن.برای هزاران اشاره ابرو و زمزمه لب.کم بودی.برای هزار بار دیگه فشردن دستم و برای هزار بار دیگه توی چشمام نگاه کردن.کم بودی.فرصت هزاران خندیدن به یورتمه رفتن من با اسب سیاه چموش کم بود.فرصت هزاران نت شیش و هشت. کم بودی برای هزاران زیر باران رفتن و خیس شدن.کم بودی برای هزار بار تقلبهای ریز بازی.برای هزاران بلوف رو کردن پوکر.کم بودی.برای هزاران شب بیداری و شب زنده داری.کم بودی برای هزار بار دیگر رویا.برای سکوت جنگل هزاران بار تو را کم خواهم آورد.برای بوی نمناک خزه هزار بار تو را کم دارم.برای حس لزجی شب رو به س÷یده تو را کم دارم.برای تو تو را کم دارم.برای هزاران سلام.به فرصت هزاران سخن و به خاطر هزاران مژه بر هم زدنهای مهربانت کم دارم.به فرصت هزاران سحرخیزی تو را کم دارم.برای هزاران اطراق.روی کف ÷وش جنگل.زیر آبی ستاره ها.توی دامن شب.برای هزاران بار چشم بر هم گذاشتن و زمزمه کردن که چه دیر زمانیست که ستاره ها سقف چشمانمان نبوده.برای هزاران اعترافت به دلتنگیهای گاه و بیگاهت.کم بودی برای فرصت دوباره داشتن دستهایت هزاران بار.کم بودی برای بخشایش هزاران نوازش از حریر دستانت بر خواب موهایم.كم بودي.به اندازه هزاران وهم كم بودي.براي هزاران جرعه مي نوشيدن با حسرت؛ براي هزاران بار نگاه آبي نقره فام كم بودي.براي هزاران هزار اشاره هاي بي پايانت به نبودنهايم توي بودنهايت.كم بودي براي هزاران بار لمس سرانگشتانم.کم بودی برای هزاران لحظه اخم های گاه و بیگاه.کم بودی برای هزاران هزار بار شانه شدن بر هق هق اشکهایم.کم بودی برای اعتراف سنگینم.هزار بار کم بودی.برای هزار فرصت سلام و فقط یک خداحافظ.
.....................................
پ.ن:بعضی حسها رو برای قاب گرفتن باید نوشت.باید همون لحظه قابشون بگیری.زود تموم میشن.بعضی نوشته ها توی لحظه زندگی میکنن.احساس میکنم چقدر اکنون زبونم برای نوشتن و به زنجیر کشیدن اونهمه حس الکنه.خستگی و گرسنگی مزید بر علت اما قول داده بودم دیگه.
پ.ن:تو راه رفتن خانواده آقای روانشاد(همون گل گیج خودمون)از آوردن ماشین امتناع کرده بودن هوار ما شده بودن.آقای گل گیج که مدام توی ماشین سیگار میکشید و ماشینو به گند کشید.بچه روانشاد که پیله کرده بود سی دی چیه و چرا رو بذاریم توی ماشین و بلندش کنیم و هیشکی حرف نزنه که اون میخواد گوش کنه!خانم روانشاد هم هی دستور ترانه درخواستی میداد و یک باکس سی دی با خودش آورده بود که توش پر از آهنگای جواد یساری و امثالهم و آهنگای هندی و نانسی عجرم و این چیز شعرا بود که بلندشم میکرد و من و مانی از خجالت آب میشدیم!اصرار هم داشت که هی سی دیهای اونو بذاریم و نذاشت خود بیچاره ام که یک سی دی با مشقت سلکت کرده بودم رو گوش بدم.اینا هم جهنم؛از همه بدتر این بود که هر وقت نگاش میکردی میدیدی هدفون توی گوششه و داره آهنگای موبایلشو گوش میده و اصرارش به اینکه برینه توی اعصاب ما نمیدونم چی بود آخه؟خدایی بعضی آدمها خیلی بی ملاحظه اند.
پ.ن:همگی بچه های اکیپ با اجازتون یکی دو دور شکار دوربینای پلیش شدن!یک جا مانی خواست سبقت غیر مجاز بگیره یک لباس سبز شبرنگ رو دید وسط بلوار جفت کرد زد روی ترمز نگو طرف باغبون بود که با پلیس اشتباه گرفته بود!!!حلاصه پلیس محترم از جانب ما فقط سیصدتایی کاسب شد.
پ.ن:وسط میدون اصلی شهر شمالی دو تا پیکان و سه تا پراید حرکات ژانگولربازی از خودشون در آورده بودن.ازین جلف بازیا که دور پلیسی بزنی و دور خودت چند بار بچرخی و البته خیلی هماهنگ بودن.خیلی صحنه باحالی بود.منم که عشق این چیزا دوربین رو درآوردم زود صحنه رو شکار کردم.مانی و اطرافیان هی به اونا فحش میدادن که راه مردم رو بند آوردن و مانی هی به من میگفت فیلم نگیر اینا خوششون میاد پررو میشن و از این حرفا.منم گوشم بدهکار نبود و دلم رو برای بساط یوتیوب صابون میزدم.ده دقیقه با غرغرای مانی و زرزرای بقیه که مخالف این حرکت من و کار اونا بودن با مشقت فیلم گرفتم و بعدش آخرش دیدم ای دل غافل!بلایی که سر لنگ دراز اومد سر منم اومده!از ذوقم اصلن دکمه ریکورد رو نزده بودم!ا(لبته لنگ دراز میگه دکمه پلی رو نزده!).خلاصه که ریده شد تو حالم و بقیه هم میگفتن مانی راضی نبود حقته و قاه قاه میخندیدن.
پ.ن:یک کامنت خصوصی از طرف پرشین بلاگ برای ما اومده که "یکشنبه 12 خرداد1387 ساعت: 12:18 توسط:پرشین بلاگ
با سلام
وبلاگ شما در بین 100 وبلاگ برتر نظر سنجی پرشین بلاگ قرار دارد از شما دعوت میکنیم در مراسمی که به همین مناسبت برای تقدیر از وبلاگ نویسان برتر ترتیب داده شده است شرکت فرمائید . برای ثبت نام و دریافت اطلاعات بیشتر می توانید از روز یکشنبه یازدهم خرداد بین ساعات 16 تا 20 با تلفن های زیر تماس حاصل فرمایید . "
مام که ببو گلابی نیستیم همچین چیزی رو باور کنیم!به فرضم که شوخی نباشه و اینطور باشه(که بود هم!با اجازه گویا چهل و هشت شدیم!!!!زنگ زدیم و ته توشو درآوردیم)؛ کی جرات میکنه بره؟داشتم با دوستی که اونم گویا جزو صد وبلاگ برتر شده!!صلاح مشورت میکردم مرده بودیم از خنده.گفتیم آره خلاصه ما ژیگول پیگول میکنیم بریم جایزه مون رو بگیریم از این در میایم تو و از اون در سر -دار را-دان( به قول مانی سر-دار ریدن!) مینی بوس گذاشته و هممون رو میریزن توش میبرن!فردا هم میشه تیتر روزنامه ها که صد تا از اراذل و اوباش وبلاگ نویس پر.نو نگار رو گرفتیم! (خدایی وبلاگهای برگزیده ای که من و سهیل و لنگ دراز و ....باشیم غیر اینه؟!!!من که همش دارم از اون آقاهه مینویسم!سهیل که طرف رو میچسبونه س-ینه دیوار!لنگ دراز هم که هی عکس صکسی از خودش و بر و بچ میذاره!هی ر به ر!)اونوقت دیگه حتی جامعه روشنفکرا هم ازمون حمایت نمیکنه و برای آزادیمون امضا هم جمع نمیکنه! آخه کدوم روشن فکری با پای خودش میره توی تله؟با همه اینها؛من تصمیم گرفتم برم.مثل یک بچه خوب ثبت نام کردم و اسم و مشخصات دادم.هر کی هم میخواد بیاد و دعوت شده یک ندا بده با هم بریم.همینجوری دور هم باشیم خوش میگذره!خلاصه هنوز هم ناباورم به این مسئله؛ با این حال از حمایت همتون متشکرم.برام ارزشمنده واقعن.
پ.ن:دیگه با اجازه بریم بخوابیم.زیاد وراجی کردیم.آخه شما نمیدونید وقتی آدم پنج شبانه روز نه خواب داشته باشه نه خوراک یعنی چی؟!پ.ن:تصاویر رنگی فردا!لحظه اي با من باش...
.................................................
آغاز من ، تو بودي و پايان من تويي
آرامش پس از شب توفان من تويي
حتي عجيب نيست، که در اوج شک و شطح
زيباترين بهانه ايمان تويي
احساسهايي از متفاوت ميان ماست
آباد از توام من و ، ويران من تويي
آسان نبود گرد همه شهر گشتنم
آنک ، چه سخت يافتم :" انسان " من تويي
پيداست من به شعله تو زنده ام هنوز
در سينه من ، آتش پنهان من تويي
هر صبح ، با طلوع تو بيدار مي شوم
رمز طلسم بسته چشمان من تويي
هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگي است
تنهاي من ! نهايت عرفان من تويي.
................................................
پ.ن:مال يك ماه پيش بود.
پ.ن:خوبم!از هميشه خوب تر!خيلي خوب تر!
پ.ن:پست بعدي
پ.ن: بذاريد يك جك بگم حالتون جا بياد.حتمن شنيديد؟ يك آقاي جنوبي عزيزي ميرفته باشگاه بدن سازي.از اونجايي كه خيلي زپرتي و پيزوري بوده؛ كسي تحويلش نميگرفته و بنده خدا داشته به حالت دپرسي ميفتاده از شدت عدم توجه اطرافيان و دچار حس هيشكي منو دوست نداره شده بوده.لذا ميره با آرنولد كه از قضا توي همون باشگاه ورزش ميكرده صحبت ميكنه و ميگه آره جريان اينجوريه كسي ما رو تحويل نميگيره و من دارم افسرده ميشم؛ تو بيا و آقايي كن و به من كمك كن.آرنولد هم آخر مرام و دلش ميسوزه براي اين بنده خدا و ميگه چيكار كنم برات؟آقاي جنوبي عزيز ميگه من بر و بچز رو جلوي باشگاه جمع ميكنم ميگيرمشون به صحبت اونوقت تو بيا رد شو؛ منو صدا بزن حال و احوال كن تا اينا فكر كنن تو با من خيلي صميمي هستي و اينا.آرنولدم ميگه باشه.خلاصه آقاي عزيز جنوبي جمع ميكنه بچه ها رو و مشغول صحبته كه آرنولد رد ميشه دست تكون ميده ميگه هي....جاسم....سلام....چطوري؟ اونوقت اين آقاي جنوبي عزيز يك نيم نگاه به آرنولد ميندازه ميگه: " اَه! بازم اين سريش اومد!" خلاصه بگم كه اين حكايت شده حكايت ما با يكي از اين بلاگرهاي محترم!!!!بدجور دچار توهم هستند ايشون!!!
-تو چرا خودتو گول ميزني؟تو كه ميدوني عشق يعني تماميت خواهي.يعني همه وجود يارو مال تو.آيا اصلا اين داستان براي من و تو امكان پذير هست؟من چطور مي تونم به حسي كه نسبت به تو دارم.. بگم عشق.. وقتي تو هر شب پيش كسي ديگه اي هستي؟تو هم همينطور... چطور مي توني به حسي كه نسبت به من داري بگي عشق... وقتي من هر شب پيش يكي ديگه هستم؟
-و وقتي نتوني اين بودنشو داشته باشي؛نه تنها شب كه روز؛كه حتي گوشه اي از ذهنش رو؛ كه نتوني تصاحب كني فكرش رو؛ببين چه راه سختيه.چه اشكهاي بسياريه و چه دردهاي ناهمواريه.
نميخواي قبول كني اما چيكار كني وقتي در برابر همچين مسئله اي اختيار از دستت خارج ميشه و جلودار گريه ات و اشكهاي داغ سرازير شده به گونه هات نيستي؟ اين اسمش چيه كه ميخواي منطقي باشي و شونه هاتو با بي تفاوتي بالا بزني اما نميتوني؟ اين اون چهره تلخ عشقه....اينكه مجبوري مجبور باشي.و اين مجبوريتو تاب بياري.وقتي مجبوري.ناچاري خيلي از ناخواستنيها رو بخواي و بپذيري جزو ديفالت يك رابطه.
.............................................
بحث طولاني بود؛نميدونم چرا از اينهمه حرف فقط به اين نتيجه رسيد:
"اقا.... من غلط كردم...من گه خوردم....خوبه؟همه اين ها باعث ميشه... هر وقت هر اتفاقي واسه من افتاد..به تو نگم"
............................................
پ.ن:كاش به زبان التماس آشنا بودم شايد ميشنيدي:
لطفآ به دستهاي زني مرده فکر کن
لطفآ به من،به من که زمين خورده فکر کن!...
بعد نوشت:دیشب که رسیدم خونه مامان اینا؛تا در رو باز کردم مامان یک سیلی خوابوند روی گوشم.جعبه شیرینی که به خاطرش کلی مسیرم رو دور کرده بودم تا از اون شیرینی فروشی مخصوص بگیرم از دستم افتاد.با بغض و گریه میون بهت من بغلم کرد و گفت چرا اینقدر بد رانندگی میکنی؟نصفه جون شدم....قضیه اون ۲۰۶ که راننده اش خانم بود و از روی پل یادگار افتاده بود پایین رو جسته گریخته دیده بود و هرچی با من تماس گرفته بود موبایلم خاموش بوده.ترسیده بود نکنه من بوده باشم....شاید مادر نیستم و نمیدونم...نمیدونم یک بچه چموش داشتن که همیشه خدا نگرانش باشی یعنی چی...
.........................................................
يک بستني آب شده ميز چوبي ات
از خاطرات دورتري رفته خوبي ات
ترديدهاي مسخره يا قابل قبول
عکس دو مرد پشت به هم توي کيف پول
تو انتخاب يک هيجان دوباره اي
چسباندن دوباره ي يک عکس پاره اي
تکرار...يک شماره ي از ياد رفته را...
يک مرد پاي يک تلفن کل هفته را...
از پشت گريه ي تلفن...
بوق بوق بوق..........................
وقتي به جانت مي افتد تا به قهقرا نبرتت ولت نميكند.ول كنت نيست تا تو را به دست تو ندهد و دمار از روزگار ابريشمي آرامشت درنياورد و زمختي نخراشيده اش را به نرمي بزک کرده ات نمالد.شك يعني موريانه اي كه مي افتد به جان نهال همبستگيهايت.شك يعني اسيد.ميپاشد به روح هم اتفاقيهايت و ميخورد همه سهل راههايي كه به جان كنده اي شان. شك مثل كلاه نمدار حوله ات مي افتد روي صورتت و راه نفس كشيدنت را؛ديدنت را؛ و خوب انديشيدنت را ميگيرد. شك ميكشتت به پرده نقاشي اي كه هر چه تيره تر نقشش ميكني.سياه و بي پندار.سياه و گزنده.به پرده اول....به نوازش و بوسه هايي كه با تو بوده و حالا با ديگريست.كلماتي كه نجوا وار به گوش تو روانه ميشده تا به پرده آخر آن كنار سخت و آن هم آغوشي دلدارانه. و حالا توي اين پرده نقاشي موهوم؛تصويرگرش ترديد؛ براي ديگري سروده ميشود.شك نرمي اعتمادت را به تيزي خشابه اي زنگار بسته ميسپارد.نه ميبُرد كه خلاصت كند و نه رها ميكند كه جانت دهد.برزخ گونه ايست تقلايت؛برهانهايت و دل دل كردنهايت بين آنچه تا كنون مي انديشيده اي چه نيك و آنچه ديگر نميتواني بينديشي با آن همه خوش بيني وافر.شك زنجير زنجير فاصله برايت رج ميزند.دورت ميکند.از او و دوست داتشتنش دورت ميکند.ميبرد به سرزمين بيگانگيها مهمانت ميکند.شك ميگزد؛ميبرد و به بادت ميدهد.نميگذارد در خيالت سخت در آغوشش بگيري و زير گوشش زمزمه كني دوستت دارم ؛اين آواي هزاره را كه بي تغيير در سينه هاي بشري گشته است.شك از خيالت ميرهاندش آندم كه به چشمهايش خيره ميشوي و مي انگاري جز صداقت چيزي نديده اي از وراي آنها.
ميگيرد از خيالت ميبرتش آن هنگام كه تنگ در برش گرفته اي و تقلاهايش را براي خط زدن به اينهمه ناباوري ميشنوي.از دستت به در ميبرد آنهمه خاطره خوب لحظه هاي با هم بودنتان را و چون بندي رهيده شده حقيقت ترديد آلود را از لاي انگشتهايت بيرون ميكشد و ردي زخمناك و خونين از آن تلاش بي پشتوانه تو براي زاييدن باوري دوباره مي ماند.ردي خونين كه ميسوزانتت.و تو آبستن تلخترين روياهايي.که نه زايشي هست و نه ميتواني که جدايش باشي.ترديد ميدود توي رگهايت وقتي كه کمي و فقط کمي از حال و روزش بيخبري.کمي و فقط کمي مهربانتر ميزند و تو مشکوکش ميشوي.ترديد ميدود به جانت وقتي در جواب پرسشهاي وسواسانه طراحي شده ات همان يک جمله کوچک هميشگي را ميگويد.از تک تک هجاهايش بوي خيانت بيرون ميزند و مهار اين چشمه بي اعتمادي محالت مينمايد.اينکه تو دوست داري باورش کني و چشم ببندي و يک نفر از اعماق چشمانت هي نهيبت ميزند ساده مگذر....چيزي هست....چيزي که سر جاي خود نيست؛ساده مگذر.و تو بين ملغمه اي از اعتماد و ناباوري مي ماني.بين رفتن به پناه خيال آغوشش و دادن دستت به اعتماد به نفست؛ به اعتماد به او و به اعتماد به لحظه هايتان؛و يا رها کردن دست اعتمادش و سر به دامان ناباوري ساييدن.مي ماني.چيزي مثل يک دشنه فرو رفته.مانده و کار از کار گذشته.شک ميکشتت.آنقدر سريع و آنقدر در لفافه دلسوزي که دوست از دشمن نميشناسي.حتي به چين پيراهنت هم مشکوک ميشوي.به شيار روي انگشتانت که مبادا ذره اي از او را لا به لاي خودش مخفي کرده باشد.مبادا دور از چشم تو با بوي دستهايش عشق بازي ميکند.ميترسي.ترسي موهوم.از آن ترسهاي شفاف.شك مي گيرتت وقتي ميشنوي آن دختر از كنار كشيدن دست او ميگويد موقع
بوسه يا نوازشش.شك ميبرتت به دنياي سياهي ها وقتي از اتاق تاريكي ميگويد كه او را در بر داشته.او را و خودش را.تنهاي تنها.و شک زخم ميزند بر قلب اعتمادت.بر ريشه باورت.و ميخشکاند نبض دوست داشتنت را.شک ميگيرتت وقتي توجهي مداوم را ميبيني.سماجتي بي دليل.شک برت ميگرداند به پرسش او.به دليل اينهمه سماجت عاشق خسته دلش؟شک قد يک چراي بزرگ مهر ميزند روي موم محبتت.سوال ميشوي براي خودت.گيج ميخوري در رفتارت.به صلابه ميکشي تک تک مهربانيهايت را.بوسه هاي توي خيالت را و وسوسه شنيدن صدايش را.شک با تو آنچنان بازي ميکند که چشم باز ميکني و خودت را در قعر ناخواستني ها ميبيني.چنان به تيزاب سيرابت ميکند که خود سوختنت را نميفهمي.چنان ترديد به جانت ميپيچد که هر تاخيري؛هر سکوتي؛هر بيخبري و هر نفس نفس زدني بعد از برداشتن گوشي را نشان تاييد خودش ميکند.چنان چيده ميشود اين پازل سخت و يکرنگ و چنان مهره ها سر جاي خودش جا خوش ميکند و چنان صداقتي ميپوشد اين ترديد بي پدر مادر که جز به ماتم نشستن هيچ نداري.جز زانوي غم بغل کردن و جز در خود فرو رفتن و جز صداي نخراشيده چاووشي را هي و هي و هي گوش کردن.شک از عشق به تنفر ميبرتت.آهسته.ملايم.يک نفس.مستي بي خبري ميدهدت.لاجرعه و يک نفس.چقدر لايق دلسوزي هستي وقتي رفته رفته رنگ و لعاب اعتمادت شسته ميشود و به سنگ بي اعتمادي ميرسي.چقدر مستحق اشکي و آه.چقدر غمگيني....کاش می آمد و به پیغامی از این برزخ نجاتت میداد....به پیغامی از جنس بوسه....به پیغامی از جنس نگاه....به پیغامی از جنس مهربانی که از چشمش بیاید و دل ریشت را آرام کند...به پیغامی...
شک را
بر شانه های خمیده ام
جای نشین ضد بالی کرد
که دیگربارش
به پرواز
احساس نیازی نبود.
.....................................
پ.ن:شعر بالا از وبلاگ قدغن(میم)
پ.ن: یک چیز خونه نوساز داشتن خیلی حال میده!!!همه چیز نوه!!نایلون همه چیز رو خودت میکنی!!!از در گرفته تا لبه کابینتها....
پ.ن:یک چیز دیگه اش هم خیلی حال میده!این خونه جدیده رو میگم!!دور تا دورمون خالیه و خونه ای نیست!!! منم تا درجه آخر هر ترانه ای رو که دوست دارم بلند میکنم و دوبس دوبس!!آخی!! عقده ای شده بودم!!!فردا میرم ساب وفر بهمن رو از انباری میارم وصل میکنم!!!
پ.ن:اگه میرفتم رشته دوچرخه سواری یک پخی میشدم!امروز عصر با برادران دوچرخه سوار تیم ملی همرکاب شدم!!!
پ.ن: این پست لنگ دراز رو بخونید....یک حالیه....شبیه بحثای چند روز پیش من و بهمنه. به سایت ویکیمپیا هم سر بزنید.حتمن خیلیهاتون میشناسینش.امروز بعداز ظهر ازش دل نمیکندم.رفتم تموم کوچه پس کوچه ها و عشقخونه های زندگیمو ؛تموم کوچه هایی که روزی تماشاگه روزهای پرخاطره ام بودن به نام ثبت کردم.خیلی با حال بود.رفتم همه خونه هایی که من و مانی توش زندگی کردیم رو هم به اسم خودمون ثبت کردم.مرسی لنگ دراز!
پ.ن:این شعر رو هم از دست ندید؛بازم از لنگ دراز :
دم صبح خواب ديدم همه جا را آب گرفته
و من میخواهم فرار کنم.
دنبال صدای تو میگشتم
که با خودم ببرم.
در راه گفتم
نخواه برای سهم کوچکی از صدای تو
اينقدر دلم بلرزد.
کجايی؟
پ.ن:ماجرای من و دلدار مرا پایان نیست...آنچه آغاز ندارد نپذیرد پایان... تابلو بود داره میاد؟؟ P :
پ.ن:رفتم دو سه دست از این مانتو جدیدا خریدم!کپ خودمه!انگار واسه من دوختن!دوسیه فرانسوی و کاپ کالکشن انگلیسی....محشرن....مثل سارا توی جزیره پرنس ادوارد شدم!
پ.ن:امروز حاضر بودم یک سال بردگی کنم و بدم و دوباره برم توی نوزده سالگی.یک هفته برم توی نوزده سالگیم...اون هفته هم هفته آخر تیر ماهه.
..................................
لحظه ای با من باش...
پس شاخه هاي ياس و مريم فرق دارند؟!
آري اگر بسيار اگر كم فرق دارند
شادم تصور مي كني وقتي نميداني
لبخندهاي شادي و غم فرق دارند
بر عكس مي گردم طواف خانه ات را
ديوانه ها آدم به آدم فرق دارند
من با يقين كافر،جهان با شك مسلمان
با اين حساب اهل جهنّم فرق دارند...
بر من به چشم كشته ي عشقت نظر كن
پروانه هاي مرده با هم فرق دارند...
فصل فصل جا به جاييه و نميدونم کي اصلن گفته اين فصل بايد خونه عوض کرد؟زياد هم فرق نميکنه ها؛ مستاجر و صابخونه نداره.ميگن فصل امتحانا که تموم ميشه ديگه بايد يه فکري براي ساکن شدن يک جاي ديگه کرد.حالا ما نه که قلي و تقي و نقيمون امتحاناي ثلث سوم(هنوز داريم؟!!) رو دادن و ديگه ميشد تغيير محل داد؛ اين بود که خونه رو عوض کرديم.از حاشيه هاش بگذريم.بگذريم که چقدر اون خونه رو دوست داشتم؛بگذريم که درز به درزش بوي بهمن رو ميداد؛بگذريم که دکوراسيونش رو اون چيده بود؛بگذريم که چه لحظه ها؛ چه خنده ها و چه گريه هاي رو شاهد بودن سقف و ديوار و در و پنجره اون خونه.آره؛ بگذريم که قصه بلند ميشه.از اين هم بگذريم که بهمن دو سال درگير ساخت اين خونه بود و دو سال از سر کوچه قبلي ما رد ميشد و اينقدر خوش شانس نبوديم به پست هم بخوريم و اون چند ماه با هم بودنمون بشه چند سال.بگذريم که ديگه همه چي گذشته.خلاصه جونم براتون بگه اگه خودتونم مثل ما دستتون تو کار باشه ميدونيد که اين اساس کشي چه دماري از روزگار درمياره.خرحماليهاي جانبيش يه کنارغ خرج و خورج اضافه اي که ميذاره روي دوشت يه کنار.از چاه بست توالتش بگير تا لوستر و آباژور و غيره.آره؛ اول منت بنگاهي کشيدن و چند تا محله دور و بر رو سر زدن و دست از پا کوتاهتر برگشتن؛هي زنگ بزنن آي بيا خونه اکازيون تو رو پيدا کرديم همونيه که ميخواي و بري ببيني کم مونده خونه اکازيونت سقفش خراب شه رو سرت.آره.نه پولت کمه نه قيافت شبيه معتادا؛اما ميبرن يک دخمه هايي بهت نشون ميدنن و يارو بنگاهيه دهنشو باز ميکنه و چنان توصيفي از خونه در پيت مذکور ميکنه که تو فکر ميکني تو قصر ملکه اليزابت هستي.حالا همه اينا رو بذار تنگ يک آرايه سختگيري که آي خونه هه اونجا نباشه؛ اينجا نباشه؛ ال نباشه؛ بل نباشه؛ رنگ ديواراش گلبهي باشه؛ کفش سنگ اين رنگي باشه؛ درش اين شکلي باشه؛ فول امکانات باشه؛ کسي هم تاحالا توش زندگي نکرده باشه و به قول ماني توي توالتش نر.... باشه.آره.اين وسطا پدربزگي داري که ميخواد بهت لطف کنه.ميبرتت يک کوچه زير پارک جمشيديه يه خونه آنچناني توي اون کوچه هاي شيب عمودي تودرتو نشونت ميده؛ميگه خوبه ديگه.بگير بشين تا وقتي خونه خريدي.حساب ميکني ميبيني اين خونه واسه قشلاق خوبه.سه ماه از اون بالا پايين نياي.تازه زمستون چوب اسکي هاتم به دردت ميخورن و بيکار نميمونن.عطاي پدربزرگ رو به لقاش ميبخشي.بعد خونه هه رو پيدا ميکني.همونيه که ميخواي؟نميدوني.شايد هم باشه.فقط ميخواي ديگه از اين بنگاه گشتنا خلاص شي.مگه اعصابتو از سر راه آوردي هر شب هر شب بري بگردي و با دپرسي شديد ناشي از به فلک رسيدن قيمتا برگردي خونه؟آره.خونه اي که براي خريدش ناز ميکردي و خوشت نميومد رو براي اجاره آرزو ميکني.کاري ندارم چي شد که اين شد.اينم حاشيه زياد داره.لابد يکي از دلايلش اين بود که نخواستي اون مبلغ قرضي رو از پدر و مادرتون داشته باشي و بابتش نتوني بگي ما زندگيمونو خودمون ساختيم و هيشکي يه يک قروني کمکمون نکرد.شايد.کي ميدونه.البته اگه يک کم هم اون فيس و افاده ات رو کم ميکردي و رضايت به خونه زير صد متر ميدادي باز هم الان صابحونه بودي.آره.خيلي کارا ميشد کرد که الان چون نکردي حق نداري بياي بابتش غرغر کني.بعدش کارتن کارتن مياري توي خونه و وسايلتو ميريزي توش.از کجا کارتن بياري؟ها....توي جاده مخصوص کرج یکسری کارخونه کارتن سازی هست.یا نه؛به مارکت محله تون بسپرید براتون کنار بذاره.از اون سفت و محکماش که اگه مثل ما تموم اسباب اساسیه با ارزشتون چندین جلد کتاب بود؛بتونید بریزید اون تو جا به جاش کنید.اگه مارکت هم دید شما که دیگه دارید میرید و تحویلتون نگرفت؛میتونید یک سری به تره بار محل بزنید.از کارتنهای موز غافل نشید!آره.بعد نیاز به دو عدد همکار دارید برای جا کردن وسایل توی کارتنها.ما این کار رو با الناز و دوست عزیزمون و مانی توی دو روز کاری انجام دادیم.آره.سرتو جلوی رییس کج میکنی و مرخصی میگیری.بعد الناز میاد کمکت و همش با موبایل حرف میزنه.دقت کن که این پروسه با موبایل حرف زدن خیلی توی پیشبرد کارهای اساس کشی تو موثره.مثلن میتونی حین حمالی گوشاتم تیز کنی ببینی چی میگه؟و حسابی سرگرم بشی.دوست عزیزت هم که بند به بند چایی میخواد و میوه و هی گشنه اش میشه.مانی بیچاره هم تند تند وسایلو میچینه توی کارتنها.اونایی که مخصوصن و اونایی که نیستن.تو هم فقط دور خودت میچرخی و نیمدونی چه غلطی بکنی.توی وسایل میلولی و هر کاغذ مچاله ای که پیدا میکنی یک ساعت سرش مرور خاطرات میکنی.تازه وسایلی که تو جمع کردی رو مانی میاد بازبینی میکنه و اون هم یکی دو ساعت این پروسه مرور خاطرات رو انجام میده.یادتون باشه این مرحله خیلی مهمه توی اساس کشی.اصولن نباشه اساس کشی انجام نمیشه!مثلن آلبومهای دوران دانشجوییتو یکی یکی و با دقت ورق میزنی و سعی بسیار میکنی اسم یکی یکی جک و جوادایی که باهاشون خندیدی رو به یاد بیاری.از تیپهای قزمیت اون دوران خنده ات میگیره و از اینکه با پوشیدن مانتوی پیچ اسکن بنفش فکر میکردی خدای فشن شدی.بعد عکسای دوران دوستی تو میاری.با مانی میشینی و هی مرور خاطرات میکنی.خب.روز به پایان میرسه و میبینی فقط دو تا آلبوم جمع کردی.بعد پدر و مادر مانی سر میرسند و وادارت میکنند بجنبی و در عرض چند ساعت همه چیز بسته بندی میشه.خب.اینجا یک نکته مهمه.یادت باشه یک کارگر بفرستی خانه جدید رو تمیز کنه.اگه نوسازه زحمتت چند برابر میشه.اول باید بدی نخاله های ساختمانی و گچ و خاکش رو بسابند و بعدن یکی بیاد ترگل ورگلش کنه.معمولن بند اول با صاحبونه است.حدود 50 تومن هم هزینه داره.بند دوم با خودتونه و حدود 15 تومن هزینه داره.یادت باشه سرایدار قبلیتو و کلن آدمهایی رو که بعدن چشمشون به چشمت نمیافته رو برای این کار کاندید نکنی.چون بعدن میبینی که همه اون کارها رو خودت دوباره باید انجام بدی و طرف چنان سمبل کرده که فقط بیس سی تا ته سیگار نجار محترم رو ازتوی کابینتا درمیاری.آره قربونت.سعی کن کسی رو به کار بگیری که همیشه باهات سر و کار داره.خلاصه ما که دادیم از این یاروهای روزنامه ای اومدن و طرف یک نی قلیون فس فسوی کت و شلواری بود.اینقدر مودب و بانزاکت و سوسول!که آدم مجبور میشد جارو رو از دستش بگیره و خودش مشغول شه!خلاصه آقاهه جونمون رو به لب آورد تا خونه یکبار تمیز شده نوساز رو تمیز کنه.من که فکر میکردم دو ساعت بیشتر کار نداره؛ آقا قشنگ هشت ساعت لفتش داد.آخر سر هم کلی جاهای مهم رو ماست مالی کرد و رفت.بماند که هی باید شونه هاشو میمالیدیم کار کنه و دو نفر آدم رو الاف خودش کرده بود.تازه سه بار هم هر دفعه به مدت نیم ساعت تشریف بردن توالت که به نظرم توالت رفتن یک هفته اش رو گذاشته بود واسه اینجور مواقع.بعد هم اساس کشی.ببین؛اصلن ماشینها همشون یک اندازن.گول بزرگ و کوچیک رو نخورید.مثل ما که هر جا زنگ زدیم گفتن ماشین بزرگمون 18 تومنه؛یکجا گفت اونا دروغ میگن کوچیکه رو میارن دو تا سرویس میشه و این زرت و زورتا.خلاصه بابت ماشینی که همه 18 تا 22 قیمت داده بودن ما 36 تومن دادیم و همون اندازه اونای دیگه بود و کلک زد بهمون و مام گفتیم لابد یک چیزی هست که دو سه برابر اونای دیگه میگه؟بعد هم جوری چیدن که چس مثقال اثاثیه ما شد دو تا سرویس به اضافه شیش تا سرویس وانت دویست و شیش.واسه کارگر هم دو تا بسه.چون عملن نفر سوم فقط وول میخوره و اضافه است و کاری از پیش نمیبره.پس یادتون باشه هر چی برای حمل و نقل و کارگر تخمین میزنید حداقل دوبرابر میشه.یادتون باشه موقع اساس کشی یکی دو نفر از آشناهاتون باشن.یکی پایین پیش ماشین؛یکی هم بالا موقع حمل وسایل.این کارگرای کرد عجب زوری دارن.یخچال به اون عظمت رو میذاشت روی کولش؛این دستشم یک پاتختی میگرفت؛اون دستشم یک چمدون!هر دفعه اینا باری میبردن من میگفتم الانه که بشکنن!خلاصه اگه زرنگ باشید مثل ما جایی خونه میگیرید که رو به روتون پیتزایی و رستورانای جور واجور باشه و غذای یک هفته به راه.وگرنه هی باید تلپ شید خونه مادر شوهر و مادر خودتون و تا زنگ میزنید بگن ایش....باز این کنه ها اومدن!البته دفعه پیش که یکی بود هوای ما رو داشته باشه زود وسایل به راه شده بود.مثلن سه ساعت بعد از اساس کشی همه چیز چیده شده بود سر جای خودش.من که خونه نبودم. عرفان هم پیله کرده بود به مانی که پاشو تنبلی نکن؛ تو مریض داری.باید زود خونه رو آماده کنی بریم بیاریمش.البته ظاهرن بهمن با لحن بدی به مانی توپیده بود که مانی سر این موضوع تا مدتها ازش شاکی بود.این دفعه هم هی بهمن تماس میگرفت که چی شد؟خونه رو چیده یا نه؟منم الکی میگفتم آره.همه چیز مرتبه.برعکس همیشه که کامپیوتر آخرین چیزی بود که جمع میشد و اولین چیزی بود که وصل میشد؛اینبار زمان رو کش دادم.وصلش نکردم.بعدش دیدم بد نیست شبام مال خودم باشه تا مال کامپیوتر.مال خودم و مانی.یعنی از این وضعیت خوشم اومد و دیدم میتونم تحمل کنم و اونقدرها هم که فکر میکردم معتاد اینترنتی نیستم.البته با توجه به شرایط و دوری که هست؛دلم تنگ میشد.چون یکی از راههای ارتباطی و پر رنگ ترینش بین ما همین چته.و به طبع کمی از این نظر دلتنگ میشدم.ضمن اینکه میخوان اینترنت پر سرعت بگیرم.adsl. یکی بیاد بگه چی بگیرم؟هان؟ داتک؟ پارس آنلاین؟شاتل؟128 خوبه؟خلاصه این پست در کمال خستگی نوشته شده و جونم داره به لبم میاد.یک ماساژ اساسی میخوام.
...........................................
پ.ن: محله ام زیاد جدید نیست اما دلگیره.احساس غربت میکنم اینجا.
پ.ن: متراژ خونه در مقایسه با خونه قبلی سی متر کم شد؛ در عوض 18 میلیون ناقابل بیشتر دادیم.
پ.ن: نمیدونم اساس کشی درسته یا اثاث کشی....فکرم کار نمیکنه.بیخودی گیر ندین.
پ.ن: شبا با ماني ميريم دوچرخه سواري.خيلي لذت بخشه.
پ.ن:امروز داديم ماهواره رو هم نصب كردن بعد از مدتها دلي از پي ام سي دربياريم؛هنوز روشنش كرديم.اين شادمهر عزيزمون بعد از سالها خوند سبب منم!ميگم اين برنامه ها نميخواد آپديت شه؟
پ.ن: میدونی؟ این خیلی مهمه که کلماتی رو که برای یک فرد مثلن خاص به کار میبری؛برای هر ننه قمری به کار نبری.آره.خیلی مهمه.
پ.ن:جواب كامنتهاي پست قبل داده شد.
