تبليغاتX
پندارهای آرایه

از حموم اومدم بيرون و حوله تنم كردم.بوي عطر شامپو و آب روي سرم غوغا ميكنه.بادي ميلك سفارشيمو برميدارم و ميمالم به تنم.پوستم تمام بادي ميلك رو ميبلعه و نرمي خاصي پس ميده.روي تخت دراز ميكشم و بدنم رو كه زير دوش آب گرم ماساژ دادم كش و قوس ميدم.لباس خواب قرمزم رو ميپوشم و زير سيگاري و فندكم رو ميارم روي تخت.با خودم فكر ميكنم الان چي ميچسبه؟....درسته....يك مرد.....يك مرد خوش هيكل....چهارشونه.....قدبلند.....كمي تپل.... با موهاي مواج.....پنجه هاي قوي و قدرتمند....لبهاي برجسته و موهاي مواج....بازوهاي عضلاني و باسن خوش تركيب....يك مرد اينجوري....با يك تيشرت استرچ و ش .ورت كلوين كلاين استرچ.....كه يك تي برداره و با قدرت تموم بيفته به جون سنگهاي كف هال و هي بسابه....هي بسابه....اينقدر بسابه كه برق بيفتن و گچ و خاكش بره....من هم توي اتاقم موزيك گوش كنم و قهوه بنوشم و مطالعه كنم و خوش باشم....بعد كه كف پاي بدون دمپاييمو ميذارم روي سنگ ديگه اثري از خاك نباشه كه بچسبه كف پام...راحت و نرم راه برم...خيلي ميچسبه....اگه يك مرد با باسن خوشتركيب و پنجه هاي قوي همين الان از توي چراغ جادو درميومد....
......................................................
پ.ن:خوشيم...هستيم....خسته هم نيستيم....تو را هم دوست داريم.
پ.ن:خوشيم...هستيم...و زندگيمان هم در گذر است.
پ.ن:خوشيم....خوشيم كه هنوز ميتوانيم باشيم.
پ.ن: هم نامه نانوشته خواني...هم قصه ناسروده داني...
پ.ن:مرسي...بابت همه چيز....همه چيزي كه براي من همه چيزه....
پ.ن:باز هم مرسي.....بابت همه چيز....
پ.ن:واقعن من بايد بابت يك تماس اينقدر تشكر كنم!!!بي جنبه!!!!

غول چراغ جادو

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:16 | لینک  | 

"چيزي كه در مورد يك زن متاسفم ميكند: عدم روشنفكري و روشنگري است.عدم اطلاع از تكنولوژيها و علوم روزمره جاري زندگي.اينكه يك زن اينقدر غرق در لباس شستن؛شوهر داري؛ اتو كشيدن؛ بچه داري؛ آشپزي؛ خياطي؛ خريد رفتن؛ پارتي رفتن و زيورآلات و ظواهر و ماديات بكند كه از رسالت انسان بودنش باز بماند.زني كه لازمه تحرك و پويايي را نداشته باشد و مثل يك مرداب راكد "بگذارد" كه زندگي اش آرم و راكد بگندد متاسفم ميكند.فداكاريهاي بي مورد؛ يا بهتر بگويم تنبليها و حركت نكردنها و از حق خود دفاع نكردنها و لذت زندگي را بر خود حرام كردنها تحت عناوين شوهر داري بچه داري و زن زندگي بودن متاسفم ميكند"

اين كامنت من در مورد اين پست پروانه بود.

سعي ميكنم با هيچكس درباره اين مسائل وارد بحث نشوم.چون خودم را خوب ميشناسم.خودم را و افكارم را و آن بريدگي افسارم را.هيچوقت افكار و عقايد خود را به كسي تحميل نكرده ام و نخواهم كرد.ممكن است بسيار سخت كسي را با افكارش درك كنم و يا بپذيرم و معمولن هم نشان ميدهم كه خوشم نيامد از اين تكه گفتارت يا رفتارت يا از اين گوشه به نظرم كرم خورده ذهنت؛اما هيچوقت نميخواهم كسي بيايد عينن من رفتار كند.بارها بوده كساني بوده اند كه ابراز كرده اند جسارت(؟؟!) من را دوست دارند و شايد ته دلشان غبطه خورده اند به اين حالت گسيختگي و لا ابالي گري(من اسمش را ميگذارم) كه داشته ام و دارم.اما بارها هم گفته ام آسان نيست اينگونه انگ بي قيدي را با خود يدك كشيدن.ساده بگويم؛ از هر كسي برنمي آيد افكاري را كه من در رابطه با زن؛ آزادي اش؛ مرامش و رفتارش دارم فرياد كند.پس اينطور مواقع  ترجيح ميدهم سكوت كنم.نه اصراري به ترويج افكارم دارم نه ترجيهي به بهتر بودنش.مدعي نيستم.ادعاي خوب "تر" بودن و به "تر" بودن خودم و افكارم را ندارم چرا كه خودم و افكارم را هيچوقت در مقام مقايسه نمي آورم.شأن خودم را بسيار فرهيخته تر از مقايسه با افكار از نظر خودم سطح پايين ديگران ميدانم.همه اين جمله هاي بالا داد ميزد كه" من ادعايي بر بهترين و كاملترين بودن ندارم".(هرچند اين دليل بر آن نميشود نظر خودم در مورد خودم همين باشد)..
"ما چرا فکر مي کنيم همه ما بايد درک و تجربه يکسان داشته باشيم .. " بگذار اينگونه بپرسم؟تو چرا فكر ميكني ما (؟؟) اينگونه فكر ميكنيم و بعد بر مبناي آن متهممان ميكني؟ كجاي نوشته من اين را ميگفت؟آيا به نظرت چنين ايده اي داشتن از يك آدم سالم العقل بر مي ايد؟
"لذت هر کسي از ديد خودش است "...بر منكرش لعنت....موقع تشييع جنازه پدر دو تا مرده چال كن(نه قبر كن يا گور كن) بودند كه سنشان فكر ميكردي بالاي شصت يا هفتاد باشد.دهانش را كه باز ميكرد توي كل دهانش سه تا دندان آن هم كرم خورده بيشتر نداشت.شاااااااد بود.ميخنديد.ميگفت روزي ما دست مرده هاست.خدا كرم كنه بيشتر باشه مام بيشتر پول ميگيريم.شاد بودند.از ته دل ميخنديدند.ژوليده و پلاسيده و با جنازه سر و كار دارند.اما چنان شادي توي چشمهايشان موج ميخورد كه نگو.خوشحال بودند كه ماهي چهارصد پانصد درآمد دارند.ميگفتند خوشبختند و از زندگي راضي.به نظرت من بايد آنها را خوشبخت بدانم و به خوشبختيشان احترام بگذارم و حتي تحسينشان كنم؟ اينجا اين بينايي وسيع من كه از نظر من موهبت است وبال گردنم است.هر چه بيشتر بداني غمگين تري.صبحها كه خسته و پر از كوله بار استرس سر كار ميروم دو تا خانم هم سن و سالم را ميبينم كه با لباس ورزشي يا گاهي ساك استخر خوشحال و خندان و سرزنده بچه ها را به مهدكودك سپرده و شوهر را راهي كار كرده؛از در ساختمان خارج ميشوند.بارها و بارها و بارها حسودي كرده ام به اين همه خوشبختي از ديد خودشان.فكر ميكني من نميتوانم جاي آنها باشم كه اينگونه به حالشان غبطه ميخورم؟كاري دارد همين امروز فردا بچه اي دست و پا كنم و بنشينم توي خانه و شوهرم بياورد من بخورم و كوچكترين دغدغه اي درباره مسائل مالي زندگي ام نداشته باشم و صبح با دوستان به تفريح و گردش و شب به پارتي و مهماني و نهايتن اين وسطها خيلي خوب عمل كنم كلاسي دست و پا كنم؛ كلاس رقصي و نقاشي و مهماني دو سه نفري غيبتانه با دوست يا دوستاني و تا لنگ ظهر خوابيدني و  خوردني و دوباره تا شب خوابيدني؛فكر ميكني برايم كاري دارد؟نه.هيچ زحمتي نميخواهد..آنچه زحمت دارد پا به پا رفتن است....سعي در بالا كشيدن خود است وگرنه تنبلي و بي عاري كه...اما اين زندگي از نظر من پسنديده نيست و مردود است.صد هزار بار بيايند به من بگويند خوشبختند؛من توي كتم نميرود.چون قبولش ندارم.چون عين خوشبختي انها براي من عين ذلت است.شايد آنها هم پيش خودشان ميگويند اين را ببين.سر صبحي ميزند بيرون ميرود سر كار شب خسته و داغان  بر ميگردد خانه و چقدر احمق است؟از زندگي چه ميفهمد؟اما اينگونه است كه من احساس خوشبختي ميكنم.پس هم من با اين شرايطم خوشبختم هم آنها با همان شرايطشان.در اين هيچ بحثي نيست.
"درباره گرفتن حق و پويا بودن .. ميشه رختشور بود و پويا بود .. ميشه خانه دار بود و به جلو حرکت کرد ... "
كاملن با تو هم عقيده ام...وقتي ميگويم چيزي كه من را در مورد يك زن متاسف ميكند: تنبليها و حركت نكردنها و از حق خود دفاع نكردنها  است؛ يعني نه آشپزي زن متاسفم ميكند؛ نه خانه دار بودنش؛ نه كلفت بودنش؛ نه رختشور بودنش.نه حتي بوي پيازداغ دادنش كه نگارنده وبلاگ مورد انتقاد تو كه آن جمله كذايي را گفته؛هميشه عنوان ميكند.من به زني كه بچه هايش را به دندان ميكشد و تك و تنها سرپرست خانوار است؛حتي اگر سواد خواندن نوشتن ندارد؛ نه تنها افتخار ميكنم؛ دستش را ميبوسم.
پرسيده اي:"الگوي زن روشنفکر و روشنگر تو بر اساس کدام انسان واحد است ؟ " ساده بگويمت....همين سي سال معلمي....به نظرت سي سال معلمي روشنگري نيست؟ يا روشنفكر نيست معلمي كه سي سال صبحها براي تربيت و رشد فرزندان اين مرز و بوم شال و كلاه كرده؟ باز هم روشنت كنم؛ جده پدري من ( مادربزرگ پدرم ) جزو اولين معلمهاي زن اين مرز و بوم بوده است. مفتخرم كه مادرم؛ مادربزرگم نيز افتخار سي سال معلمي را داشته اند.
الگوي زن روشنفكر و روشنگر؟ كمي اطرافت را نگاه كن....واقعن يافتنش اينقدر تلاش ميخواهد؟ زن نويسنده؛ زن هنرمند كه با هنرش جاودانه ميشود و جاودانه ميكند و فرياد ميزند؛زن خياط؛ زن كارگر؛ و هر زن ديگري كه چرخي ميچرخاند و ابراز وجودي در اجتماعش ميكند؛ زن راننده؛ زن پزشك؛ زن استاد دانشگاه؛ پژوهنده؛ زن تربيت كننده؛ كه همه هم و غمش تربيت صحيح فرزندانش باشد؛ آنقدر مطالعه كند و خود را با امور جاري علوم زندگي تطبيق دهد كه مبادا چيزي براي تربيت فرزندش كم بگذارد؛ مبادا فرزندش كوچكترين كوتاهي از او به ياد آورد؛...اينها قابل ستايش و عرضه به عنوان الگوي زن روشنفكر و روشنگر نيست؟
لزومي نميبينم بگويم از زن تنبل و بخور بخوابي كه پشت شوهرش مخفي ميشود؛ جز حرفهاي پوچ و سطحي چيزي از او بيرون نميتراود؛ مطالعه اش و تماسش با كتاب؛ در حد يك بز كتابخوار هم نيست؛ تنبلي و سهل بارگي عادتش شده؛ توي خانه نشيني را بيشتر از هر چيزي دوست دارد و از اجتماع ميترسد؛چقدر منزجرم.همان متاسف ميشومي كه گفتمت. نديده اي؟ نميشناسي؟ بيا تا هزاران هزار زن ايراني بدين گونه گذران زندگي كن نشانت دهم. شايد توي ينگه دنيا يافت نشود؛ كه بعيد هم ميدانم؛ اما اينجا توي مرز و بوم من فراوان است...تا دلت بخواهد...شايد نشود همه تقصيرها را به پاي آنها بست...اما بي تقصير هم نيستند توي ايجاد اين شرايط.
گفته ام:"و لذت زندگي را بر خود حرام كردنها تحت عناوين شوهر داري بچه داري و زن زندگي بودن متاسفم ميكند" بله....ميكند....متاسفم ميكند زني كه خودش ميداند همه اين رنجها حقش نيست؛ ميداند زندگي اين چيزي نيست كه الان دارد؛ بايد چيز ديگري باشد؛ ميداند كه حقش لذتهايي بالاتر از اين است؛اما صرف ايفاي نقش زن خوب بودن در تعريف اجتماعش را تعبيري از فداكاري ميداند.فرو رفتن در منجلاب قوانين خود ساخته اجتماعش را افتخار ميداند و دامنش ميزند.زني كه با وجود شوهر معتاد و مفنگي و دست بزن دارش؛ صرف اينكه سايه(؟؟!!) پدر بالاي سر بچه هايش باشد با اين اقسام خود را به ناداني زدنها بار تنبلي و بي تدبيري اش را در قالب "فداكاري" روانه اجتماع ميكند و انتظاز تشويق هم دارد.
ديري نيست كه فرياد دختري را شنيدم بر سر مادرش كه تو فداكاري نكردي پاي آن شوهر از خدا بي خبرت ايستادي....حماقت كردي....ميخواست نكني...اگر عقل و شعور داشتي ما را از آن محيط تشنج و دعوا و مرافعه هميشگي؛ از آن محيط تنش زا جدا ميكردي و با اينكه نيازي به بودن پدر مانندي مثل او نداشتيم؛ بيست سال استرس و اعصاب خوردي را به جانمان نميخريدي...ديري نيست....

.....................................
پ.ن:خدا شاهد است پروانه يك بار ديگر چيزي را سر سري بخواني و داغ كني و بدون اينكه منظور طرف را متوجه شوي به صلابه اش بكشي من ميدانم و تو.
پ.ن: نوشته اي: "من به شخصه از اينکه نظرات بقيه را مخصوصا مخالفين را بشنوم لذت مي برم ... ممنونم " نميدانم منظورت من هم بودم يا نه؟ اگر من بودم بايد بگويم اين نظر صد در صد موافق پست تو بود.
پ.ن:نميدانم چرا....اما وبلاگت براي من فيل تر شده است.با فيل تر شكن هم كه باز كردم نظر نميتوان نوشت.اين بود كه اينجا جوابت را نوشتم.

پ.ن: شوكاي عزيز درمورد ترجمه دن آرام (میخائیل آلکساندروویچ شولوخوف)پرسيده بود. اين كتاب رو در ادامه مرض روسنامه خونيهام خوندم.و از طرفي آشنايي ام با قزاق چشم و ابرو مشكي ام بيشتر كشاندم سمت اين كتاب.از طرفي توهم نويسنده بودن هم برم داشته بود و فكر ميكردم اگر اين كتاب حدود 2000 صفحه اي را نخواني قاطي آدم نيستي.راستش با افرادي ميچرخيدم كه اعتقادشان بر اين بود.من هم نوجوان و بادي در كله. خلاصه از كتابخانه دايي امانت گرفتم(از آن امانتهايي كه هيچوقت پسش نميدهي! دايي بابت اين كار من ميخواهد سر به تنم نباشد كه نصف كتابخانه شخصي اش را در خانه دوستانم جاي داده ام!). با ترجمه م. الف به آذين(محمود اعتماد زاده ؛فكر ميكنم؛) انتشارات نيل (به نظرم) سال 56(باز هم مطمئن نيستم). ترجمه روايي خوبي دارد.من كه خوشم امد و با فضاي نوشته خوب ارتباط برقرار كردم.تازگيها هم شاملو ترجمه اي روانه بازار كرده كه شنيده ام تخريف زيادي رو نثر ايجاد كرده.مخصوصن ترجمه اشعار كه به سبك و سياق و سليقه خودش برگردان رو انجام داده.حالت روايي بيشتري داره و بعضيها معتقدن به روح نوشته ناخنك زده. شاملو گفته ترجمه به آذين كامل نيست.اما من چون جفتش رو نخوندم نميتونم نظر بدم.

پ.ن:چهل روز گذشت....هنوز وقتي بيف ميپزم نگرانم نمك و سسش زياد نشه تا تو هم بتوني ازش بچشي....ماكاروني رو جعفري خرد كرده ميريزم....چون تو دوست داري....وقتي ميخوام زنگ بزنم خونه تون ميگم الان وقت استراحت توئه....هنوز اون ربدوشامبر آبي رو كه ميبينم ميگم  ميام براش ميخرم....بوي عطرت رو كه ميشنوم فكر ميكنم الان صدام ميزني....تبليغ دايره زنگي رو كه ميبنم...همه چيز پتك ميشه توي سرم. هر چي مامان زنگ زد كه پا شو بيا زشته تو نيستي زير بار نرفتم...جواب تلقن ندادم...نميخواستم از تو يك سنگ قبر جلوي شم نقش ببنده.رفتم خودمو گم و گور كردم....آخر شب خسته و غمزده و با صورت اشك و خاك گرفته اومدم خونتون.مهمونات شاد و خوش قيافه و شيك و ژيگول  گوش تا گوش نشسته بودن و زنها زيورآلاتشونو به زرخ هم ميكشيدن و الناز هم اون لباس مشكي رو كه همه تهران رو براي پيدا كردنش زير پا گذاشته بود پوشيده بود. چقدر قشنگ شده بود و اون لباس مشكي و اون رز بولگاري توي گردنش چقدر بهش مي اومد.موهاشو با ظرافت سشوار كشيده بود و مثل هميشه حسابي به النگ دولنگ مراسمت رسيده بود.خونه دوباره پر از عطر گل شده بود.تو دوست داشتي پدر....تو زيبايي و شكوه و جلال رو دوست داشتي.منو ببخش كه با مانتوي چروكيده سر كارم اومدم توي مراسمت.ببخش كه ريمل پاي چشمام ريخته بود و صورتم خاك و دود گرفته و موهام شونه نشده.ببخش كه تموم اون بعد از ظهر رو گوشه اون نيمكت نشسته بودم و اشك ميريختم.....دست خودم نبود....ببخش كه شدم كاسه از آش داغتر...ببخش كه نتونستم مادر و برادر و خواهرم رو دلداري بدم...سرشونو بگيرم روي شونه ام و آرومشون كنم....من از همه داغون تر بودم پدر....انگار قصه اين جور غصه خوردنها فصلش گذشته بود.....همه شاد بودن و با شادي و خنده از خاطراتت ياد ميكردن...تو همينجوري دوست داشتي پدر....من قوي نبودم فقط.

پ.ن:جواب كامنتها تا فردا.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:59 | لینک  | 

مسئول سخت افزار و شبكه شركت از راه ميرسه و مياد توي اتاقم و ميگه خانم فلاني من با شما يه صحبتي دارم؛يك وقتي بهم بديد تا در مورد يه مسئله اي يك چيزايي بپرسم.ميگن چوب رو كه برميدارن گربه دزده حساب كار خودشو ميكنه؛منم مثل بز ميترسم؛ رنگم به صورتي ميل ميكنه و دستام  لرزش خفيفي پيدا ميكنه.؛ دهنم خشك ميشه و آب دهنم رو نميتونم قورت بدم.فرصت كمي دارم تا تمامي رد پاها رو از بين ببرم.زور ميرم سمت internet properties و زود همه كوكي ها و فايلها و تمپرري ها رو ديليت ميكنم.هيستوريها رو پاك ميكنم.ميرم توي download manager و همه mp3 هايي رو كه دانلود كرده بودم پاك ميكنم.كلي از فايلهامو هيدن ميكنم؛ياهو مسنجرم رو برميدارم و آن اينستال ميكنم؛و همه اش ميگردم ببينم سوتي جا نذاشته باشم.ميميرم و زنده ميشم.سوالهايي رو كه ميخواد بپرسه مرور ميكنم:
خانم آرايه؟ شما وبلاگ مينويسيد؟
خانم آرايه؟ شما توي زندگي زناشوييتون مشكل داريد؟
خانم آرايه؟ اين چرت و پرتا چيه توي وبلاگتون مينويسيد؟
خانم آرايه؟ شما اينجا كار ميكنيد يا چت يا وبگردي(ولگردي)؟
خانم آرايه؟شما چقدر بي تربيت و بي چاك دهن هستيد؟
خانم آرايه؟ شما به اخلاقيات پايبند نيستيد؟
خانم آرايه؟شما درمورد من اين چيزا رو نوشتيد؟
خانم آرايه؟شما و همكاراتون همچين برنامه هايي با هم داشتيد؟
واااااااي.نه!كم مونده اشكم دربياد.همه رو انكار ميكنم.ديوار حاشا بلنده.چي؟ آرايه كيه؟ من چيم؟ نه بابا؟ وبلاگ چيه؟ محاله.من و اين حرفها؟ فقط يكسري مشابهت اتفاقي بوده.من؟من اينا رو نوشته باشم؟  اصلن در شان و شخصيت من هست اين وبلاگ مال من باشه؟ با اين اراذل اوباش!!! مراوده داشته باشم؟نه...اصلا و ابدا!
يا اصلن اينها هم نباشه؛ نكنه سيستم من رو مونيتور كرده باشن؟واي....گندش بزنن....از صبح وبلاگ خوني...هي يه وبلاگ باز كن...هي يك صفحه سرچ علمي كن...هي آهنگ عوض كن....آخ آخ آخ...هي گزارش بنويس...يعني اگه سيستم منو مونيتور كرده باشن آبرو برام نميمونه....آخ آخ آخ....اون ايميلي كه براي بهمن زدم رو بگو....وااااااي خدايا چيكار كنم الان من؟
نه...اينا فايده نداره....اون بديهياتي كه من نوشتم نميشه زيرش زد.قلبم تالاپ تالاپ ميزنه و ديگه قادر به قورت دادن آب دهنم نيستم.تصميم ميگيرم يك جورايي يواشكي با توجه به اينكه آخر وقت هم هست بزنم به چاك.دستاي لرزونم ميره سمت گوشي و ببهش زنگ ميزنم ميگم با من كاري داشتيد؟ من منتظرتونم توي اتاقم.مياد توي اتاق و طوري مثل مجرمها نگام ميكنه.انگار سرشم بابت تاسف تكون تكون ميده....خالم خوش نيست...رنگ گچ مانندم كه آبرو برام نذاشته و جايي هم براي انكار....نفس نفس ميزنم...نه.....نميشه از زيرش در رفت...آبروم رفته ديگه...بعد ميشينه كنارم و ميگه شما تو زمينه ....اينجا ديگه گوشامم نميشنونه....تو زمينه خريد عطر اطلاعاتي داريد كه منو راهنمايي كنيد؟ اينقدر به اين صورت فيگور استرس دادم كه ديگه نميشه برگردونمش شكل و خالت اوليه رو بهش بدم و رنگشو رو به بهبود ببرم و مثل يك جان سخت از نفس افتاده مثل ماست وا ميرم....حتي نميتونم به خودم بخندم!همينطور نگاش ميكنم و ميشنوم كه ميگه خانم آرايه؟ حالتون خوبه؟
........................................................................

*يكي به من بگه چيكار كنم كه وقتي سرتا پا شادي ميشم قلبم تند تند و تالاپ تالاپ نزنه و گونه هام گل نندازه و چشام برق نزنه و نيشم دور تا دور كله ام باز نشه و اون شكل احمقانه خنده داري رو كه ميخواد لبخندشو بخوره نگيرم؟

*يكي به من بگه چيكار كنم كه وقتي سرتا پا غم ميشم ؛ حالت چشمام عوض نشه و لبهام ورچيده نشه و نلرزه و پلكم
نپره و ابروهام افتاده نشه و نگام آتيش نزنه و اشك توي چشمام خودنمايي نكنه و آب دماغم راه نيفته و صدام مثل آجر خورده ها نشه؟

*يكي به من بگه چيكار كنم كه وقتي سرتا پا عصبانيت  ميشم ؛
گوشام سرخ نشه و چشمام ازدهايي نزنه بيرون و بخواد طرف رو قورت بده و دندونام قرچ قرچ به هم فشار نخوره و صدام شبيه پارس سگ آقاي پتيول نشه و ابروهام توي هم گره گره نشه و صورتم كبود نشه و مغزمم همزمان هنگ نكنه؟


*يكي به من بگه چيكار كنم كه وقتي سرتا پا خجالت ميشم ؛ صدام شبيه بچه گربه نشه و چشمام كج رو به پايين نشه و روي پيشونيم چين نيفته و آتيش از صورتم نباره و دستام نلرزه و لبمو گاز نگيرم و پوست لبمو نكنم و مهر شيم آن مي روي سر و صوتم نخوره؟




.........................................................
پ.ن:آهنگ انتخابي اين هفته:  كاري نكن دوباره مجبور شم (دانلود)  محسن چاووشي و جعفري.اين آهنگيه كه اين هفته بهمن برام ايميل كرده.
پ.ن:آهنگ انتخابي خودم:همينكه توي وبلاگ گذاشتم: توي شهري كه تو نيستي دانلود بازم چاووشي.کاری نکن دوباره مجبور شم   از تو و دوست داشتن تو دور شم کاری نکن که عهد و پیمونمو بشکنمو مثل تو مغرور شم   بشکنمو مثل تو مغرور شم    دروغ چرا ، من به تو وابسته ام    کور شم اگه دروغ بگم ، کور شم    بدون عزیزم نمیخوام یه لحظه     تو زندگیت وصله ی ناجور شم
پ.ن:آهنگ انتخابي ديمبولي شاد و شنگولي اين هفته:مهره مار داري دلبري!سعيد آسايش!
پ.ن:آهنگ ترانس رپ اين هفته خدايي محشره فاز ميده اساسي به درد خر حمالي ميخوره:همينه كه هست! دني قاف!
 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:15 | لینک  | 

1- مكان: اتوبان همت
زمان: 8 صبح
چند نفري هستيم و بارون نم نم و گاهي با شتاب ميگيره به پر لباسمون.كف خيابون كمي گل شده. هيچ تاكسي يا مسافر كش شخصي محترمي نگه نميداره ما رو سوار كنه سر كار برسونه.يك ربعي هست اينجا الافيم.من؛ آقاي لاغر و اخمو؛ خانم چاق و غرغرو؛ آقاي سيگاري.يك پرايد نيش ترمزي ميزنه و مسيرمون رو ميگيم و ميپريم توي ماشين.همگي كارمند به نظر ميايم ازون كارمند بي نظمهاش كه ديرشون هم شده. آقاي سيگاري سيگار روشن ميكنه.راننده ميگه لطف كنيد خاموش كنيد.غر غري ميكنه و خاموش ميكنه.بعد هم زير لبي چندتايي فحش به راننده ميده.خانم غرغرو مدام با موبايلش صحبت ميكنه و هي استرساي ناشي از دير رسيدن به جلسه مهم كاريشو ميريزه تو حلق مسافرا و راننده. آقاي غرغرو هي به رانندگي بقيه و ترافيك گير ميده و نق نق ميكنه.من هم كه جلو نشستم هر يك دقيقه به ساعتم نگاه ميكنم و ميگم ايش!!!بعد راننده تصميم ميگيره از يك مسير ديگه بره.و ميندازه تو مسير ديگه.داد همه درمياد...اي آقا اين چه كاري بود كردي؟ ما كه الاف شما نيستيم.اينجا ترافيكه دير ميرسيم.هرچي هم راننده ميگه هيچ فرقي نميكنه اينجا بهتر نباشه بدتر نيست فايده نداره و هر كسي يه مسير ميده و اصرار داره مسير اون بهتره.خلاصه تا اين سر و صداها ميخوابه باز ميرسيم يك جايي كه مسير دوشاخه ميشه و هميشه دودستگي بين مسافرا هست كه از كدوم بريم.معلومه ديگه هر كسي اصرار داره از جايي بره كه دو قدم كمتر پياده روي داشته باشه.راننده از دوتا آقاهه ميپرسه از كجا برم؟ اونا هم مسيري مخالف مسير من رو ميگن.اينم ميره.حالا نوبت منه كه دادم در بياد و راننده رو بگيرم به فحش و فضاحت! ببينم آقا؟شما چندتا مسافر داري؟ بهتر بود چشماتو باز ميكردي ميديدي كه غير از اين دو تا آقا دوتا خانم هم مسافرتن.بايد از ما هم سوال ميكردي از كجا برم.كلي مسيرم رو دور كردي.همه رو بايد دوباره تاكسي بگيرم برگردم.به خاطر اين كار تو من يك دقيقه دير ميرسم و بايد مرخصي رد كنم و....آقاي راننده بيچاره هيچي نميگه.آخر سر وقتي به مقصد ميرسيم و موقع كرايه دادن ميشه؛ ميگه من مسافركش نيستم!مسيرم بود همينجوري سوارتون كردم!يعني ببين ميخواستم زمين دهن باز كنه قورتم بده!!يا لااقل دود بشم برم هوا!يا آب بشم برم زمين!اما كم نياوردم و گفتم اما من همينجوري سوار نشدم!و پولشو گذاشتم روي صندلي.ولي خيلي زشت بود رفتارمون!خدايي تا يك هفته دپرس بودم!

2-گاهي آدم توي اين تاكسيها چيزايي ميشنوه كه تو دكون هيچ عطاري پيدا نميشه.يك راننده تاكسي بود درباره كمالات و خواص ميوه جات صحبت ميكرد و اظهار فضل ميفرمودند.مثلن ميگفت از روي شكل ظاهري هر ميوه ميشه تشخيص داد اون ميوه يا ماده غذايي براي كدوم قسمت بدن مفيده.مثلن گردو چون شكل مغزه؛براي مغز مفيده؛سيب شكل قلبه براي قلب خوبه؛پرتقال چون شكل پوسته براي پوست خوبه!....خيار....خيار....براي....براي....حالا ما چهار نفر هم زل زديم به دهن راننده محترم! من و مني كرد و گفت چون شكل انگشته براي انگشتاي دست خوبه!!!!!همين كيوي....كيوي...اصلن ساخته شده براي....براي....(متوجه هستيد كه كيوي شبيه چيه؟!!!)بيچاره فهميده بود چه گندي زده و ما هم از خنده داشتيم روده بر ميشديم!!!بعد من تموم راه فكر ميكردم مثلن موز تا حالا براي يك چيز ديگه خوب بود اما با اين فرمول جديد براي چي ميتونه خوب باشه؟يا بادمجون؟يا هويج؟آيا اينا ميتونن كاربردهاي مشابه داشته باشن و براي يك جاي به خصوص خوب باشن؟!!يا مثلن اين وسط تكليف هندونه چيه؟براي شكم خوبه؟پس ليمو ميتونه خيلي خاصيت داشته باشه واسه سينه؟
.........................................
پ.ن:من نباشم كي تحمل ميكنه كار تو رو...با رقيب رفتن و اذيت آزار تو رو...تو خودت داور ميدون شو بگو...كيه كه جواب نده تلخيه رفتار تو رو...
پ.ن:جواب كامنتهاي پست قبل توي همون كامنتدوني...
پ.ن:معلومه كه خسته ام نه؟
پ.ن:دونت بي سورپرايزد!لاو تركس د وانز هوم دير هرتز بيت سام هاو ديفرنت.دير آيز سي سام هاو ديفرنت.
ترجمه: تعجب نكنيد! عشق سراغ كساني ميرود كه قلبشان جور ديگري ميزند.كه چشمشان جور ديگري ميبيند.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:52 | لینک  | 

ماليخولياي يك:ميگم ما انسانها كلن بي جنبه ايم.تصور كن اگه همين الان وارد دنيايي ميشديم كه بهمون اجازه ميدادن هر آرزويي داريم برآورده بشه.همسرتو باب ميل خودت انتخاب كني؛ كارتو خودت انتخاب كني؛ خونه ات رو؛ محل زندگيت رو؛ ماشينت رو؛مقدار حساب بانكيتو؛ و خلاصه خيلي چيزاي ديگه.چي ميشد؟
هيچي.دنيا پر از پروشه و فراري و ماشينهاي اخرين مدل ميشد.همه بچه ها خوشگل و چشم آبي يا خاكستري و يا چشم و ابرو مشكي و سفيد بودن.هاوايي و جزاير قناري جاي سوزن انداختن نبود.آژانسهاي مسافرتي غلغله بود.تو آسمون پر از هواپيماي شخصي بود.و....

ماليخولياي دو:ميتوني...ميتوني ديروز دست يكي ديگه رو تو دست داشته باشي و امروز دستت تو دست يكي ديگه باشه و فردا پنچه تو پنجه يكي ديگه...ميتوني جاي اينكه بشيني زانوي غم بغل بگيري و از غم دوري ناله سر بدي و اشك و شمع و حافظ و عود و سيگار و قهوه تلخ تلخ همراهان جاودانيت باشن؛ با اشاره سر انگشتي شماره يكي ديگه رو بگيري تا برات بهترين لحظه ها رو بسازه....ميتوني دعوتش رو به شام يا ناهار قبول كني و از ادا اطوارهاش اينقدر بخندي كه يادت بره اونيكه مدعي بود عاشقته تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت...ميتوني وقتي دلت تنگ تنگ تنگ شد جاي اون شماره هميشگي يك شماره ديگه رو بگيري و بهش بگي دلم براي صدات تنگ شده بود..بهش بگي خيلي خوش ميگذره وقتي با توام.ميتوني جاي همه اشكهايي كه نداشتي؛ خنده هايي رو كه نداشتي بخري و جاي همه حسرتهايي كه خزيده رو پر و بالت هواي تازه بريزي و بخندي.از ته دل بخندي.اون لبخند هميشه غمگينت رو برداري اون لبخند يخيتو آب كني از گرماي خنده هاش.ميتوني جاي لمس يك خيال گرمي دستهاشو بچشي.ميتوني تو چشماش غرق بشي و فكر كني چقدر اين چشمها رو دوست داري....چقدر اين صدا آشناته....چقدر از داشتنش خوشبختي...
ببينم؟ميتوني؟
...........................................
پ.ن:بيشتر از اونيكه فكرشو بكني شناختمت.
پ.ن:ايندفعه نه اوندفعه ها رفيق.
پ.ن:هيچ ميدوني از اين شوخيهاي مسخره ات حالم بهم ميخوره؟
پ.ن:تازه مطمئن شدم كه حرف ديگران چقدر ميتونه ويرونت كنه....خيلي سستي...خيلي...
پ.ن:تازه دارم حسرت روزايي رو ميخورم كه ميشد مثل امروز باشه...
پ.ن:دلم يك عالمه روزهاي امروزي ميخواد
پ.ن: و نگران روزهاي باقيمونده زيادي هستم كه نميشه امروز رو تكرار كرد
پ.ن:لعنت به فاصله ها.
پ.ن:اينقدر خسته شدم كه آمادگي پذيرش يك عشق ناگهاني يك دقيقه اي رو دارم.دارم؟
پ.ن:عشقي كه بكشونتت!اينجوري!
پ.ن:دلمم از اين يواشكيها ميخواد!
پ.ن:دلتنگ اين لحظه هام!
پ.ن:با اجازه بزرگترها اشكال داره ما امروز صبح اينجا بوده باشيم؟

با اجازه بزرگترها صبح همچين كاري كردم!!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:9 | لینک  | 

شنبه
از صبح عينهو جنازه بودم.خسته و بي انگيزه.اين خيلي بده ولي شنبه هاي اين مدليم داره زياد ميشه.هيچ خوب نيست در شروع هفته اينقدر مرده باشم.بايد يك فكري كرد.البته كمي هم حق دارم.شرايط حال حاضرم كاملن به هم ريخته است.توي سه چهار مورد اصلي كاملن بلاتكليفم.دو سه تا تصميم هم بايد بگيرم كه متاسفانه نميتونم.هنوز اونقدر قوي نشدم كه بتونم بگيرم.

دوشنبه
صبح منتظر يک خبر بودم.خسته بودم و از اين انتظار لعنتي بيشتر از هميشه درمونده.سعي کردم زود برسم سر کار...اما بازم نشد.وقتي رسيدم تو اتاقم ديدم روي کيبردم يک گل سرخ گذاشتن...همون لحظه؛بدون اينکه بدونم اين کار کي بوده و به چه منظور؛قلبم پر از شادي شد؛سرمست شدم...به نخي بنده اين افسردگي مزمن ما هم!اما خداييش خيلي چسبيد...هيچي مثل اون کار نميتونست دلمو شاد کنه.رفتم تو اتاقش ديدم يک گلدون کوچولوي بلوري تو دستشه.گفت بذار اين تو خشک نشه.ديدم ديروز حالت بد بود و ناراحت بودي؛اينو برات گرفتم.بوسيدمش و ازش تشکر کردم.اينجور محبت خالصانه بدور از ريا کلي انرژِي مثبت ميده.امروز عصر که برميگشتم؛به شدت هوس قدم زدن توی عطر بهار نارنجها رو داشتم...به شدت دلم شمال و بهارنارنجهاشو میخواست...با تو یا بی تو...

سه شنبه
صبح از بار استرسم كمتر شده بود.كمي آروم بودم؛كمي سبكبار.كاش اين كارها نبود و ميشد يك هفته برم مسافرت.نياز مبرم بهش دارم.خيلي نياز دارم.امروز فهميدم من چه آدم مزخرفي هستم.خيلي مزخرف.پيغامهاي تلفنيمو ميبينم؛ اس ام اس هايي كه ازم سراغ ميگيرن؛ميسد كالهايي كه دارم؛ اما هيچوقت پي پاسخ دادن بهشون نيستم.واقعن گند و مزخرف و بي شعور هستم.ديشب كسي كه اندازه مامانم گردن من حق داره و دوسش دارم(شايد بيشتر از اون!)بهم زنگ زد و گفت ده بار بهت زنگ زدم و پيغام گذاشتم.موبايلتم كه جواب نميدي.يا خونه جا ميذاري؛ يا ميذاري توي اتاقت ميري پي كارات؛ يا ته كيفت ميندازي صداشو نميشنوي.بيچاره برامون خونه پيدا كرده بود.چقدر شرمنده شدم.خلاصه از ديشب اعصابم سر اين موضوعات به هم ريخته.اين شبا تا ميرم پاي كاميپيوتر؛ ماني مياد پيشم ميشينه و با تعجب ميپرسه تو چيكار ميكني اينجا؟ميگم وبلاگ ميخونم؛چت ميكنم؛ ايميل ميبينم؛ چيز مينويسم.خيلي عادي كارايي كه هميشه ميكنم رو ميكنم.اونم ساكت ميشينه و نگام ميكنه.گاهي هم برام ميوه پوست ميگيره.گاهي بستني كافه گلاسه اي دوغي چيزي مياره برام.گاهي وسط خوندناي من پارازيت ميده و حرف پيش ميكشه.گاهي هم من براش يك مطلبي از شماها ميخونم.همه تون رو تقريبن ميشناسه.البته بعضي وقتها ميپرسه احسانه همون النازه؟ يا مشتي ماشالا همون فريداست؟ يا نيكو با آقاي پاك چه نسبتي داره؟گا هم بهونه گير ميشه ميگه من تنهام چرا نمياي پيشم؟و من از خودم ميپرسم واقعن چرا نميرم پيشش؟بعدش يه آهنگ ميذارم؛ ملايم و عاشقونه و ميرم پيشش.با هم حرف ميزنيم.دلم نميخواد ازم دلگير بشه.اي روزگار اونم حروم شد رفت.خبري رو كه منتظرش بودم بازم دريافت نكردم.احتمالن مدت بيشتر ديگه اي فقط به انتظارم اضافه شد.تف به اين انتظار.راستي...اين روزا تماسم با بهمن و بهمن با من خيلي كم شده.ديگه هر روز هر روز نيست.شايد ديگه دوري هم داره ما رو از ياد هم ميبره.مام ميشيم از دل برود هر آنكه از ديده برفت.اما اين دليل نميشه گاهي شديدن بيتاب هم نشيم و به خواب هم نيايم...تقريبن هر شب...تقريبن هر شب.....جالب نيست؟شديدن رفتم تو نخ Vوژإّ نعمت اللهي . آلبوم داده هيوج.عشق.ماه.عسل.با اون صداي دوست داشتنيش.با اون صداي دورگه اش كه آتيش ميزنه به جونم.با اون آهنگايي كه پسرم ساخته باشه.با اون شعرها.با اون لحن خوندنش.محشره: با تو قصه گفتنم هی....به تو زنده بودنم هی....با تو قصه گفتنم زنده بودنم دل سپردنم هی....نه نگو نیستی با این دل...نه نگو از عشق چه حاصل...عمر ما طی شد به تعارف......نه نگو بنده چه قابل ميميرم براي اين تيكه اش. يا وقتي ميخونه : منم از تو دل گرفته....منم اون كه رفته از ياد...منم اون گشته فراموش...با تو از عبور مي گفتم...با تو از مسير پرواز...حالا اما سرد و خاموش....نكنه تو باغ بميرم...بشم اون قناري لال....يا بيفتم از درخت و....بپوسم چو ميوه ي كال بايد مرد.به جان خودم بايد سرتو بذاري بميري وقتي اين رو بلند تو گوشت فرياد ميكنه و تو مثلن پشت ميزت مشغول تهيه صورت وضعيت هستي. اونجايي كه ميخونه: شما مست نگشتید وزان باده نخوردید ....چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم مرگ هم كم مياره. اينجا رو بگو :سزاواری اگه با تو ، توی این قصه بد کردم ....چقدر خوشحالم از اینکه گل عشق و لگد کردم ....تو از اون لحظه اول فقط فکر خطا بودی.....همیشه آشنا بودی    همیشه بی وفا بودی....دروغ هایی که می گفتی تن دنیا رو می لرزوند....فقط آینه بود هر شب توو چشمام قصه رو می خوند...دل زود باور عاشق نباید از تو بت می ساخت....نباید باورت می کرد....نباید عمرش و می باخت ...نباید عمرش و می باخت ..  ديگه تلف ميشي.همش تو گوشم پر بود امروز و سرم آروم تكون ميخورد و مثل ديوونه هاي آوازه خون راه ميرفتم تو شركت و زمزمه ميكردم و پرسنل عزيز از اينكه سرخوشم ذوق ميكردند.جديديها هم از تعجب شاخ درآورده بودند.خب مثل اينكه امروز كله گنجشك ناهارم بوده!شب با ماني زديم به چاك جعده و رفتيم جايي كه سالهاي دور پاتوقمون حساب ميشد.قليون و چاي و لرزيدن! و اون آب سرشار و اون سكوت دهشتناك.و اون فوران خاطرات.و اون توي گوشم زمزمه شدنها.اون بوي خوش نفسهاي آشنا.بعد هم جيگري زديم به سيخ تا جبران مافات بشه!شب هم اومديم تا كي مشغول ريخت و پاش بوديم.كلي همه چيز رو گذاشتيم بديم اينور اونور.خودمونو سبك كرديم.نصف زندگي رو داديم بره.چه همه وسايل زيادي داشتيم دو نفر آدم.دلم براي وسايلم تنگ ميشه.حتي اونايي كه گوشه انباري خاك ميخوردن و سال به سال سمتشون نميرفتم و با اين حال دل كندن اشون سخت بود.ميدوني؟اون وسايل گوشه انباري خيلي به تو شباهت دارند.همينكه ميدونم هستند دلم خوش ميشه. حتي اگه سودي به من نرسونند.

اينم آلبوم روزبه نعمت اللهي. اينم سزاوار اينم با تو قصه گفتنم هي! اينم دل گرفته اينم سايه سپيدار

................................
پ.ن:میگم ها؟روزمره نویسی هم خیلی چیز مبتذلیه.
پ.ن:فک کن یکی نوشته های این پست رو هفته قبل بهم میداد.چه اتفاقی می افتاد تو روند روزانه های من؟
پ.ن:جواب کامنتهای پست قبل و قبلتر توی همون کامنتدونی.
..................................
لحظه ای با من باش...

 ليلا دلش پر است...خيابان نرفته است...
مجنون دلش گرفته ... بيابان نرفته است
من هم به فال تلخ خودم گريه مي کنم ...
که تا هنوز از ته فنجان نرفته است
مشکوک مانده ام به خودم،نه!به طالعم..
به هر چه رفته است ، به ... نرفته است 
سرد است،سرد...سرد...و اين شعر،سرد تر
 از من هنوز فصل زمستان نرفته است
 تلقين بکن به چشم خودت که:نه هيچ گاه
با چتر زير نم نم باران نرفته است
ديگر برات شعر نخواندم که خوش کنم ...
دل را به زيره اي که به کرمان نرفته است
 مي خواستم خيال کنم رفته از دلم ...
اما نرفته است ! به قرآن نرفته است !

از مجموعه ي هواي غزل آلود : ندا هدايتي

بعد نوشت: آها راستی؛ اینجا دارن واسه وبلاگای محبوب رای گیری میکنن. خب مسلم هستش که مثل همه کارای دیگه ایرانیها هیچ نتیجه درستی نداره؛ چون مثلن من میرم به خودم و دوست پسرم رای میدم؛ دوست پسرم میره به خودش و دوست دخترش رای میده و این برنامه ها خلاصه.در هر حال مام رفتیم رای دادیم! به شراگیم کوفت گرفته و سهیل و لنگ دراز و دو تای دیگه.خب دیگه؛ من مثل یه روستایی میمونم که با اینکه وبلاگ گوشزد رو خیلی سطح بالا میدونم اما ترجیح میدم از دهکده خودمون و به همین سهیل قزمیت رای بدم تا غریبه.آخه نه؛ خداییش من با نوشته های انا بیشتر خندیدم و خوش خوشانم شده یا بقیه؟آدم باید منصف باشه! دارن نظر تو رو میپرسن نه دیگرون رو!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:13 | لینک  | 

همه چيز ساده شروع شد. نميدونم چرا شد و چرا بايد ميشد و اصلن اين شدن درست بود يا نبود.اصولن من روي خيلي چيزا فکر نميکنم و روي بعضي چيزها اصلن فکر نميکنم.يکيش همين شروع شدن تو. نميدونم توي کدوم ثانيه منو کشيدي سمت خودت.نميدونم توي کدوم سطر نوشته ات دلم مکث کرد؛موند؛و خواست که بمونه.نميدونم کدوم حس حزن انگيزي منو کشوند به شبونه هاي با تو سر کردن. تا خود صبح. تا طلوع.و بعدها از طلوع تا طلوع يا از غروب تا غروب.چه فرقي ميکنه؟بگو همه عمر.همه لحظه.
ببين؛روي خيلي چيزها اصلن فکر نميکنم.اصلن فکر نميکنم من نبايد بيام همه مسائل خصوصيمو اينجا بنويسم تا چشمهاي غريبه و آشنا بخونن.من حتي فکر دل خودمم نميکنم.حتي فکر فکرها رو.فکر آدمهايي که منو ميشناسن رو.اونايي که نميشناسن رو.فقط فکر خودم هستم.آره.بارها به من ميگي خودخواهي و فکر خودتي.انکار نميکنم.هستم.حتي خواستن تو هم از روي خودخواهيهاي هميشه ام بود.نه عاشق خط و خالت شدم هيچوقت نه عاشق ادا و اطوارت و نه انديشه ات و نه چشمهات و نه دستهات و نه هرم نفسهات.عاشق نشدم.تو دوست داري با عشق اشتباهش بگير.اشتباه بگير تا آخرش ببيني کي باخته.عاشق نشدم که گفتم بهت ديوانگيهاي عاشقيت هام رو خوب ميشناسم.دوست داشتن تو نه بازي بود.بازي نبود که عشق هم نبود.خواستنت نه به جرات بگم هوس نبود؛ که احتياج هم نبود.بدون تو هم داشتم زندگي ميکردم.مدتها قبل از اينکه نبودي.اما وقتي بودي؛فکر کردم.به نوع حضورت فکر کردم.اينبار فکر کردم.فکر کردم تو از جنس مني.فکر کردم اون شيار روي انگشتهاتم که ميگن مال هر آدمي مختص خودشه هم مثل مال منه.حتي اون نگاه غمگين مرموزت انگار که از غار چشمهاي من تنوره ميکشه.فکر کردم.فقط فکر کردم تو از تار و پود مني.يا خواستم فکر کنم تو بخشي يا همه مني.شايد هم نبودي.حتي ذره اي.اما من خواستم فکر کنم به نوع حضوري از تو که از جنس خود خود منه.به حضورت عادت نکردم.ديوانگيهاي عادتهامم خوب ميشناسم.نميتونم عادت کرده باشم و ماه تا ماه چشمهام با چشمهات تلاقي نکنه و دستهام تو دستهات نباشه و دينگ دينگ و بيز بيز مسنجرت رو توي گوشم نداشته باشم هر شب هر شب.پس عادت هم نکردم.محتاج؟نه...نبودم.ميدوني که نيستم.حتي اگه بهت بگم هستم.بايد زرنگتر از اين حرفها باشي که بفهمي حرف احتياج نيست.فقط فکر کردم.فکر کردم به اينکه دلم ميخواد باشي.دلم ميخواد حضورت مال من باشه.دلم سايه وارِ بودنت رو ميخواست.دلم حضور و هجوم بي امان لحظه هاتو روي لحظه هام ميخواست.دلم خواست.ميفهمي؟دلم خواست.دلم خواست گاهي که هستي؛سرم رو از صفحه مانيتور بگيرم و به چشمهاي تو بدوزم.دلم ميخواست گاهي که هستي هيجانهاي نوجوونيمو باهات بچشم.دلم تاپ تاپ حضورت رو توي اون اتاق اون شرکت ميخواست.دلم ميخواست از روي عطرت بفهمم اون روز اومدي يا نه.دلم ميخواست توي اون اتاق جلسه جلوي اونهمه آدم اشاره هاي بي پايان داشته باشم با تويي که دلت نميخواست.اين رو بعدها فهميدم.که از جنس من نيستي.شايد هفتاد و دو ساعت پيش فهميدم که نيستي.من فکر نميکردم.و تو فکر ميکردي.تو ميترسيدي و من نميترسيدم.من به فکر ديگران ابدن فکري نميکردم و تو به فکر ديگران فکر ميکردي.تو ميترسيدي.اون روز که توي اتاق دکتر....نشسته بوديم؛و يک لحظه اون رفت بيرون و بهم خنديديم و يواشکي دستت رو رسوندي به من و دستم رو لمس کردي و لذت اين يواشکي رو ميبرديم؛و اونوقت اون ناغافل وارد شد و تو بعدش با من قهر کردي.از من طلبکار بودي.اون روز فهميدم که ميترسي.نه خيلي.اما فهميدم.اندازه کمي دلگير شدن فهميدم.
خيلي چيزها رو نميدونم.اما ميدونم که خودم خواستم که باشي.که بموني.خواستم بهت اين فرصت رو بدم که خامم کني.خواستم اين فرصت رو بدم که لگدمالم کني.که بشکنيم.خودم خواستم تو کمي منو بشکني.خواستم بمونم و بخواي که نموني.خواستم دوستت داشته باشم و دوست داشتنت رو به تکرار بگم.خواستم مرورت کنم روز و شب و شب و روز.خواستم اینقدر به خودم تلقین کنم تو رو و اینقدر به قلبم بخورونم دوست داشتنت رو که خودم هم باورم بشه.اونقدر وحشی و داغ دوستت دارم.باورم بشه که بدون تو مردم.خب.من به این بند از بودنت احتیاج داشتم.احتیاج داشتم به صداهایی از جایی بپرم؛ به صداهایی از رویا بیرون بیایم و با صداهایی به رویا بروم.احتیاج داشتم رنگ چشمت را بگیرم و به شب جنگلهای سبز شمال برسم.احتیاج داشتم داغی دستت را بگیرم و بروم تا کویر تب کرده.حتی صدایت.آن صدای معمولی و عاری از هر چیزت.دوستش داشتم ها؛نه که بگویم برایم جذبه ای نداشت؛ که اگر داشت هم هنر تو نبود و هنر تلقین خودم بود.من فقط خیال کردم در مسیر پروازم تو خوب بالی میشوی.فقط خیال کردم تو چه بی اهمیتی به مردم اطرافت؛به حرفهایشان؛ به نگاههایشان و به ایما و اشاره های بی مقدارشان.گفتم شاید همه اینها را بگذاری پای حسودیهای گاه و بیگاهشان.دروغ میگویم؟نه.میدانی و میدانم که پر بیراه نمیگویم.نمیخواهم برایت دلیل و برهان بتراشم که همه صاحبان آن گوشه کنایه ها و ایما اشاره های نامطلوبت؛ اگر که جایگاه تو را داشتند همینی بودند که تو بودی.میگویم بودی چون دیگر نیستی.یعنی دیگر اجازه نداری که باشی.فاصله بودن و نبودن یک مو است و آن موی بین من و تو گسسته.نمیشود.من و تویی که مسیرمان زمین تا به آسمان است توی یک خط جایمان نمیشود.اینکه بترسی از حرف بی مقدار مردم بی مقدار و بابتش من را خرده بگیری؛نه که نادیده گرفتنش سخت باشد که چشم پوشی اش محال است.دلم میخواست مثل خودم بودی.مثل فکرم.مثل آرایه ای که زمانی آنقدر دوستش داشتی که شاید راحت تر میتوانستی ناهواریهای دشوار با او بودنش را تحمل کنی.دوست داشتی تحمل کنی.مثل آن وقتهایی که چشم در چشم همکارت دوختی و با نگاه فهماندی که من و تو را سر و سری هست.نگفتمت.اما آن روز جای خجالت کشیدن از غروری بی پایه سرشار شدم.آرایه خجالت نمیکشد.خودت خوب میدانستی.با حرف مردم زیر و زبر نمیشود و همانی که هست را نشان میدهد و ترسی از آبرو ندارد.همین حالا؛فکر میکنی چند نفر مرا رودر رو و خیلی نزدیک میشناسند و اینها را میخوانند؟یک تا دو نفر؟نه جانم.بیست سی نفری میشوند.پس چرا هنوز همینقدر وقیحانه خودم را بیرون میریزم؟عریان بودن من زمانی خوشایندت بود و حالا به سبب همان آشنایان مشترکی که بویی از ما ببرند شاید؛عریانی ام وقیحانه به نظرت می آید.این روزها ترسهای مداومت از اینکه نجوایی بکنندت که شاید من و تو را پیوستنی است؛آزارم میدهد.نگاههای سر بزیر و سر زدنهای کوتاه کوتاه و بریده بریده ات توی محل کار؛ آزارم میدهد.اصرارت به اینکه موبایلم را توی شرکت همینطوری ولو نکنم بروم؛ اصرارت به اینکه به اسم و فامیل سیوت نکنم؛اصرار اینکه با تو رسمی؟؟!!سلام احوال پرسی کنم؛فقط حالم را به هم میزند.مسئله ای نیست.دیگر نیازی به آن نیمچه نوشتنهایت از من هم نیست.نیازی نیست از من بنویسی و نشانیهای دیگر بدهی.آن پستهای عاشقانه رومانتیکت را هم حذف کن که خاطره ام هم نماند و آزارت ندهد.انگار که دزد مخفی کرده ای.یا جرم.یا لکه ننگ.حالم را به هم میزند محافظه کاری بی حد و حصر و اغواگرانه ات.دوروییهایت.من اگر اعلامت کردم که هستی؛ پای این بودنت ایستاده ام.اگر کسی اشاره ای به رابطه ای فراتر از دو همکار به من کرد؛گفتم بله بله....من ایشان را بیشتر از یک همکار دوست دارم.موقع گفتن نه سرخ شدم نه خجالت کشیدم نه عرق ریختم نه رنگ به رنگ شدم.تنها احساسات درونی ام را نمایان کردم.نمیگویم میخواهم جار بزنم؛ نه.میدانی که آنقدرها هم بی آبرو نیستم.میدانی که نیستم.اینجا شاید؛ اما آنجا نیستم.یک دوستی میگفت آمده این اینجا راحت باشیم.چرا مخفی کاریهایمان را اینجا هم ادامه دهیم؟و ترسهایمان را؟لزوما اگر قرار است اینجا هم نقاب تقدس بزنیم و ترس و دلهره هایمان؛ حرف آزاریهایمان؛ فضولیهایمان؛نفهمیهایمان کج فهمیهایمان و نبایدهایمان را یدک بکشیم؛ چه نیازی به دنیای مجازی؟برویم توی همان دنیای حقیقی پر طمطراق خودمان.راست هم میگفت.حالا میفهمم راست میگفت.اما نمیشود.همه آنهایی هم که ادعای همراهی و فهمیدنت را میکنند؛ جای جایش تنهایت میگذارند و عاشق چرند و پرند بافتن برای سوژه شدنت میشوند.نمیگویم آمده ام توی دنیای مجازی؛ پس لزومن میتوانم هر گهی دلم میخواهد بخورم.یا لزومن بی آبرویی را با آزادی اشتباه بگیرم.نه.صحبت این حرفها نیست جانم. میدانی؟خسته شدم از اتفاقات مشترک فاکتور گرفتنها؛ننوشتنها؛که مبادا با مطالب تو مشترک در آید و خانم چاق و چله منشی ات که خانه مجازی هر دومان را میداند سر از کارمان دربیاورد.خسته شدم از حرفم را خوردنها.از پرهیزها؛ از مزه مزه کردن حرف در دهانم موقع بیرون راندنش؛از جویدن هزارباره جمله ها موقع صحبت کردن با همکارهایت؛خسته شدم.از آن نگاه هول زده و نگرانت وقتی رو در روییم؛از دو دو زدنهای چشمانت که میمیرند از نگرانی و از مردمک گشاد شده چشمانت؛خسته شدم.از اینکه هی یکی را با تو اشتباه بگیرند و بیایند اینجا برای من و آن دیگری از همه جا بیخبر چرند و پرند بنویسند خسته شدم.هرچند تو خوشحال بودی از اینکه دیگری را جای تو اشتباه گرفته اند و به بیراهه میروند.اما من یاد گرفته ام اگر خربزه میخورم؛ پای سگ لرزه اش هم بنشینم.تو این اصل ساده را نیاموخته ای و متاسفم که تاوانش تمام شدن همه آن هیجانات و تازگیها و دوست داشتنها و دوست داشته شدنها و با هم بودنهاست که باید بپردازیم.میدانی؟من خیلی راحت میتوانم بگویم که نه میخواهم ببینمت؛ نه صدایت را بشنوم؛ نه بنویسمت؛ نه بخوانمت.نه کامنتی؛ نه آف لاینی؛ نه دیداری و نه شنیداری.هیچ.نه به سراغت می آیم نه به سراغم بیا.نه مینویسم برایت نه بنویس.ببین.از ما به خیر و از تو به سلامت.به همین سادگی هم تمام شد.
..........................................
پ.ن:هوووووم!نگران من نباشی یک وقت.خوب خوبم.
پ.ن:یاد گرفته ام از پایان نترسم.تو یادم دادی.یادت هست؟
پ.ن:دلم هیچ بازگشتی نمیخواهد.این را به ترسهایت اضافه کن که اگر برگردی...
..................................
لحظه ای با من باش...

فکر کردم می شود فهمیدت اما...
آرزو کردم که می شد دیدت اما...
فکر کردم می شود با دست خـالی
از میان بوته خـاری چیدت اما...
خوشۀ انگور نارس بودی ای عشق
دسـتی از باغ دلـم دزدیـدت ام
ا:
می شود حالا به نامی ارغوانی
توی ذهن جامها نامیدت امشب
شب نمی خواهد بگوید رازها را
از که باید بیشتر پرسیدت امشب؟

دلاهه(الهه روزگار دور)

 

 

بعد نوشت:خوبم به خدا.ناراحت نيستم.فقط گله مند بودم كه اون هم برطرف ميشه.احساس هم نميكنم باختم يا زيادي مايه گذاشتم و اون كم گذاشت؛چون اينطور نبود.نه اينكه چون اينجا رو ميخونه اينا رو بگم؛ نميخوام ناعادلانه رفتار كرده باشم.خوب بود.هنوز هم هست.اما من با اين ترسهاش نميتونم بسازم.چرا هم خودم و هم اون رو اذيت كنم؟ازش به خاطر اينهمه روزها و لحظه هاي قشنگي كه برام ساخت و وقتهايي كه برام گذاشت هم ممنونم.فقط ديگه نميشه ادامه داد.و اين اخلاق بد منه كه صفر و يك هستم.واسه همينه نميتونم اين رابطه رو به طور منطقي ادامه بدم.يا بايد ايده آل باشه كه نميشه باشه؛ يا اينكه تمومش كنم.تصميم گرفتم بهد كل دورش رو خط بكشم.عاشق نيستم كه نتونم.پس لزومي به كشدار شدن هيچ چيز نيست.برميگردم به يك سال پيش.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:15 | لینک  | 

شنوندگان عزیز توجه فرمائید؛شنوندگان عزیز توجه فرمائید؛ علامتی که هم اکنون میشنوید آژیر خطر می باشد و معنا و مفهوم آن اینست که:
1- خانم عزیز؛وقتی میدونی نزدیکه پریودته و همین امروز فرداست که وارد مدرسه خون بشی؛لطف کن ش ورت بک لس نپوش!اونم از نوع نخ در بهشتش! که نشه یک نوار بهداشتی بچسبونی روش!یا لا اقل اگر نوار بهداشتی نیاوردی با خودت سر کار؛بتونه دستمال کاغذی رو نگه داره تا سر و پات رنگی نشه.(مخاطب:خودم)

2- آقای عزیز!لطف کن وقتی توی جلسه نشستی؛پاهاتو با زاویه 90 درجه از هم باز نکن و فاقتو نمایش نده.هرچند زیر میزه؛اما اون خانم محترمی که از بخت بد نشسته بغل دستت؛شاید دلش نخواد جمال فاقتو ببینه!از همه بدتر؛اون زاویه 90 درجه فاقتو هی 20 درجه نکن هی 90 درجه؛ آقا اون خشتکه؛آکاردئون که نیست!مجبوری اون بوی تهوع آور اسپرم گندیده و صابون گلنار رو پخش کنی و به اثبات برسونی؟واااااای به روزی که عرق و اسپرم ماسیده بده و چیزای دیگه.عق!(مخاطب:شماها!)

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:46 | لینک  | 

چند وقت پیش رفتیم جشن فارغ التحصیلی چندتا از فامیلای نزدیک که مثلن هفت سال پیش با کلی تلاش و  کوشش و گرفتن رتبه های دو رقمی یک دانشگاه خیلی خوب قبول شده بودند.انگار که همین دیروز بود...بگذریم.حالا رفتیم تا توی اون لباس با شکوه و اون کلاههای خنده دار و اون بندینک آویزون خوشگل؛دست روی قلبشون بذارن و سوگندنامه رو بخونن.تمام هماهنگیها و هزینه جشن رو توی اون دانشگاه دولتی خوب؛ با اونهمه بودجه و امکانات؛توی ملکتی که روی میلیاردها دلار ثروت خدادادی خوابیده؛دانشجوهای نخبه اون دانشگاه به عهده گرفته بودن.بدون هیچ کمکی حتی ریالی و حتی معنوی.با کلی سنگ اندازیها و موش دوونیها حتی.دانشجوهایی که تازه اول راهن و جوونن و پر انرژی و نیاز به حمایت دارن.دانشجوهایی که مسلّمن هنوز کاری ندارند که از قبالش درآمدی داشته باشند و خیلیهایشون هنوز نون خور پدر مادرشون هستند و مطمئنن همه اشون بابا پولداری نیستند.دانشگاه فقط لطف بیکران کرده بود و اگه ذره ای خجالت نمیکشید؛حتی سالنش رو هم در اختیارشون نمیذاشت.
مراسم خیلی زیبا و خودمونی برگزار شد.طوری برنامه ریزی شده بود که احساس میکردی توی ایران دوره هخامنشی هستی.از سرود ای ایرانش (از سرود سراسر دروغ این روزهاش حالم به هم میخوره)تا همه طراحیها و اجراها.چه حس خوب و قشنگی به آدم میداد اون شکوه گم شده فرّ ایرانی.یکی از مجریهای آشنای تلویزیونی هم برنامه رو اجرا میکرد.این آقا تا میومد برنامه رو کمی شاد کنه و از اون حس حزن انگیز بیرون بکشه؛حراست دانشگاه میدوید روی سن و جلوی دهنش رو میبست.انگار اومده بودیم مراسم ختم.بنده خدا هم مجبور بود کلی عذر و بهانه بیاره و کلی خودشو نگه داره و حرفاشو سبک سنگین کنه تا مبادا ریشه های اسلام به خطر بیفته.نه که اونجا مجلس عیش و نوش یک عده تبهکار بود؛پس باید اونجور حفاظت میشد که مبادا اقدام علیه براندازی بشه.قریب به هشتاد درصد از مدعووین و دانشجوها با کروات حاضر شده بودند و من که سالها از محیط دانشگاه دور بودم برام جای تعجب داشت.یادمه چند سال پیش که توی یکی از همین دانشگاهها کار میکردم؛برای مراسمی یکی از استادای خیلی قدیمی کروات زده بود و بنده خدا رو جلوی جمع کشیدن بیرون و گفتن کرواتشو باز کنه.خب؛میشه امیدوار بود به این سادگیها هم نمیشه جلوی مردم رو گرفت.یکی دو تا از اساتید بایکوت شده هم بدون برنامه ریزی قبلی(مثلن؛چون توی برنامه نبود ولی زیرآبی قرار بود برن) اومدن یک چند جمله ای سخنرانی کردند.عجیب بود؛مردم چه شوق و ذوقی داشتند.یک دقیقه بی وقفه براش دست میزدند.اینقدر جلوی دهن ملت رو گرفتن که تا یکی از این حرفها بزنه؛گوشها همه تیز میشه و قلبها میتپه و نیشا تا بناگوش باز میشه و میگن عجب ناجی!!!خلاصه کلی مسائل دل درد آور توی اون مراسم بود.از ریز و درشت.کلی جیگرت میسوخت.همه با چشمهایی که کورسوی امیدی بسته شده بود به دنباله نگاهش؛همدیگر رو و این قشر نحبه باقیمونده جوون رو نگاه میکردند.منتظر یه معجزه اند این روزها مردم.و به هر طناب پوسیده ای ممکنه چنگ بزنن.
خب؛توی مراسمی که صد نفر از تمام قشرهای جامعه حدود ده دوازده نفر از فک و فامیلاشون رو آوردن؛مسائل زیادی پیش میاد.طبیعیه که جمع یکدست نبود.از کسایی که چادر و روبنده داشتند بودند تا کسایی که دامن و مانتوی کوتاه پوشیده بودن و ساق پاهاشون بیرون بود.از پولدارترین خانواده ها بودن تا فقیرترین خانواده ها.از خانواده اون دکتری که ماهی چهارصد پانصد میلیون فقط از طریق بیمارستان و حرفه اش درآمد داره بودن تا کشاورزی که فقط یک مزرعه شالیکاری توی شمال داشت.شاید تا حالا توی همچین جمعی با این محدوده وسیع یکجا نبودم.تداخل جالبی بود.به خود دانشجوها هم که نگاه میکردی از روی شکل و تیپ و قیافه میشد حدس بزنی کی میره یک متخصص پوست و زیبایی میشه؛کی میره یک دکتر عمومی از اینایی که نمیشه به طبابتش اعتماد کرد! میشه.دانشجوها هم خیلی متفاوت بودن.از اونایی که موقع معارفه میکروفن رو میگرفتن و به روح ا .مام  فاتحه میفرستادن و از روحش تشکر میکردن! تا اونایی که نوید آینده ای درخشان با براندازی فلانیان میدادن.
خب؛توی این جمعی که یکدست نیست؛برخورد تمدنها هم شدیدتره.چند موردی بود که رفت روی نروم؛نمیخوام بگم من خیلی متمدنم و این حرفها؛ اما لااقل یک چیزهایی برام ارزشه.شخصیتم رو به راحتی به باد نمیدم.نه اجازه میدم کسی لگدمالش کنه؛نه اجازه میدم کسی رو لگدمال کنم.از خیلی چیزها فاکتورمیگیرم و یکسری چیزهایی که شماها هم زیاد دیدین میگم.موقع رفتن توی سالن همایش.چنان حمله کردن که انگار یک کانتینر تراول اونجا خالی کردن.بعضیها اینقدر شعور نداشتن که ببینن یک خانواده سیزده چهارده نفری که میخوان توی یک ردیف بشینن؛مزاحمشون نشن و یک در میون نیان بشینن اونجا و بعد هم که ازشون خواهش کنی اونهمه جا برن یک جای دیگه انگار با دیوار حرف میزنی باشن.بعدشم مراسم پذیرایی.خودتون که اوستا ترین.اگه حمله نکنی پاتک میخوری!ما که از پذیراییش فقط چون تشنه بودیم رفتیم مت آبمیوه هاش که سرو شدنی بود.مثلن صف ایستادیم.چنان یک نفر که جلوی ما بود پشت صف رو تغذیه کرد که دیگه من حالم به هم خورد و از صف اومدم بیرون و گفتم لا اقل توی یک محیط فرهنگی حفظ ظاهر کنید اگر تربیت درست و حسابی ندارید.نه؛برای یک لیوان آبمیوه یا نمیدونم شام و این چیزا نیست.حس بدیه.باور کنید حس بدیه توی صف ایستادی و کسی ارزشی به این ارزشگذاری تو نمیده.چنان هم نیششون باز بود و میخندیدن که صف رو دور زدن به قول خودشون که نگو. مهم نیست اون شب نه شام خوردم نه هیچی.مهم اینه که آدم تا مدتها احساس میکنه توی جنگل زندگی میکنه.وقتی محیط فرهنگیش اینجوریه وای به بقیه جاها.آخر سر هم از اونهمه غذای اصراف شده توی بشقابها آدم سرش سوت میکشه.انگار یه گله گرگ گرسنه چشم حریص اینجا مهمونی بودن.سعی کنیم نکنیم این کارها رو.زشته.به جان خودم زشته.من و تو واون باید فرهنگمون رو درست کنیم.جامعه ما مگه کیه؟همین ماهاییم دیگه.یک کم تجدید نظر کنیم توی یک رفتارهای ضایعمون.مثل اون عروسی که شوهر دوستم آمریکایی بود و بیست نفری از فامیلاشو آورده بود عروسی و چنان قوم ایرانی آبروداری کرد که نگو.بیچاره ها چسبیده بودن به دیوار و با تعجب تکاپو و دوندگی و حرص ماها رو برای کشیدن غذاهای رنگارنگ تموم نشدنی نگاه میکردن.اینکه توی همون اول شام میز دسر که قرار بود پس غذا باشه غارت شد براشون فوق تصور بود.بعد از اینکه قوم ایرانی دو سه باری کشیدن؛و خسته از جنگ بلعیدن شکمهای پرشون رو برداشتن و رفتن؛این بیچاره ها تازه جرات کردن بشقابی بردارن و برن سمت میزها.زشته.به خدا زشته.
.........................................
پ.ن: دل نازک شدی.این جمله ایه که همه این روزا دارن بهم میگن.از بیرون اومدنم از صف آبمیوه و عصبانی شدنم گرفته تا کم کاری همکارم؛ تا رفتار زشت بعضیها؛ همه به من میگن دل نازک شدی.درسته؛نمیدونم توی این یکی دو هفته چی شده که تقی به توقی میخوره اشکم درمیاد و از کوره در میرم و عصبانی میشم و بغض میکنم؛درسته که این روزها وقتی میخوام از حقم دفاع کنم گریه ام میگیره و با صدای گریه اویی که نمیشناسمش حرف میزنم؛اما همش به خاطر دل نازک شدن من نیست.چقدر بده...چقدر بده وقتی داری حرف میزنی و اونجایی که باید محکم باشی یک بغض لعنتی بچسبه ته گلوت و یک آدم ضعیف رو نشون همه بده.یا یک آدم دل نازک...چه فرقی میکنه.مهم اینه که دیگه اون آدمی که گذشته بودی نیستی....این بغض لعنتی که میدونم از کجا آب میخوره...حالا میفهمم بودنت چقدر برای من قوت قلب بود...
پ.ن:من و مانی این روزا یک بازی جدید داریم.شبا که از سر کار میایم تا ده شب میریم سر این بازی.بعدش خرد و خسته و داغون میایم خونه.کی میگه توی این مملکت تفریح نیست؟تفریح از این بیشتر که یک ماه همه وقت بعد از ظهرتو بذاری دنبال خونه بگردی با قیمتهای ت  ... خ تخیلی و امکانات زیر صفر؟
پ.ن:به شدت مشکل پسند شدم.خیلی.خیلی.گاهی خودم از خودم عصبانی میشم.مثلن سر خرید عینک؛واااااای؛هزار دفعه مغازه های فلسطین و بقیه رو زیر و رو کردم.یادم باشه سر فرصت یک پست واسه خرید عینک آفتابی بنویسم.شاید بتونید از تجربه های من استفاده کنید.
پ.ن:جواب کامنتهای پست قبل شنبه.
پ.ن:اسیران عشقهای؟؟!! اینترنتی و چتی؛اینو ببینید و خوش باشید.
پ.ن:با آهنگ
مشکوکم ؛ مانی رهنما خودمو این هفته دار زدم.
پ.ن:پروانه ای؟نمیای دنیای بلاگستان رو پروانه ای کنی؟
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:59 | لینک  | 

عزيزم؛ دوست ندارم ديگه هيچوقت اون صحنه تکرار بشه و تو رو با سيگار ببينم.اين يک خط از طومار چند صفحه ايه که نوزده شهريور سال يکهزار و سيصد و هفتاد و چهار براي ماني نوشتم.بر اين باور بودم که هيچوقت نبايد سيگار بکشه و به شدت جزو مخالفان سيگار بودم.از آدماي سيگاري بدم ميومد و هميشه يک نکته منفي در نظرم حساب ميشد.شايد به خاطر اينکه توي خانواده هيچ سيگاري نداشتيم.البته اين اواخر دايي چندتايي ميکشيد در روز.و کلن هيچوقت سيگاري به اون شکل نداشتيم.توي خانواده ماني که سيگار کشيدن در حد خانوم بازي در ملاء عام هستش!و مجازاتش چندين و چند چشم غره وحشتناک و پيف و پف کردن و در و پنجره رو باز کردن و در مضرتهاي سيگار مقاله ارائه دادن و اگه روشون بشه و با طرف رودربايستي نداشته باشن(که معمولن هم ندارن!) گوش طرف رو گرفتن و مودبانه با تيپا بيرون انداختنه!حالا چطور ميشه آرايه اي که از دود سيگار فراري بود و اينطور دوست پسرش رو چون با دوستش و پشت بند مشروب سيگار روشن کرده؛توبيخ ميکنه و دهنش رو ماههاي متوالي سرويس ميکنه؛تبديل ميشه به آرايه سيگاري داستانيه واسه خودش.وقتي آرايه شونزده سالش بود؛دوستاي کلاس نقاشيش يک هفت هشت سالي ازش بزرگتر بودن.رفت توي اکيپ اونا و خودتون ميدونيد اغلب هنر همراه با دود و دمه.مخصوصن وقتي پارتيهاي شبانه کشدار نيمه خصوصي هي و هي و هي تکرار بشه و هي چند تا دختر و پسر بيکار بشينن پاي ورق بازي و حرفاي آنتيک و هنر و آرت و چرت و پرت؛که ديگه سيگار پاي اصلي اين مراسمه.اما آرايه اون موقع و در جمع مهمونيهاي ممتد چندتا دوست سيگاريش هيچوقت سيگار نکشيد و لب به سيگار نزد.حتي بعدها وقتي دختر خاله ها و دختر داييها يواشکي توي اتاقشون سيگار ميکشيدن هم هيچ ذوق نکرد و سر شوق نيومد و باز هم لب بهش نزد.اما وقتي نوزده سالش شد؛اولين اردويي که از طرف دانشگاه رفتن؛(البته از اون اردوهاي معارفي که بچه بسيجيها و فاطي کماندوهاي دانشجو ميرن نبود ها؛مربوط به يک بازديد علمي(مثلن!) بود)؛با يک استاد خر حزب اللهي بوديم که همون اول اومد نشست بين پسرا و دخترا و کم مونده بود اتوبوسو مردونه زنونه کنه. مخصوصن هم به من خیلی گیر بود.این شد که روی لج و لج بازی توی یک لحظه غافلگیری که خواب بود؛همه رفتیم ته اتوبوس و شروع کردیم به شعر حوندن و حرف زدن و در آخر هم مازیار بسته سیگاری رو که برای اولین بار خریده بود رو کرد و همه ده دوازده نفرمون یکی یکی برداشتیم و آتیش کردیم.اونموقع هیچکدوم از پسر دخترا سیگاری نبودیم و فقط سیاوش گه گاهی پیپ میکشید و بوی کاپیتان بلک هنوز هم منو یاد اون میندازه اهل دود بود.همه با سرفه و اهن و اهون و اخ و تف سیگار دود میکردیم.من اما بار اول برعکس تصورم خیلی راحت کشیدم.بدون سرفه.اون گرفتن بار اول تازه کارها کار خودشو کرد و شیفته شدم.استاد گرامی بیدار شد و با دست دودا رو کنار زد و دید بله!نسل انقلابی تربیت کرده!توی اون مسافرت بارها سیگار کشیدم.نه به خاطر هوسش یا خوبیش؛مثل همه کارهای دیگه ام فقط از سر لج بازی.بارها کشیدم تا ببینه و لجش دربیاد؛وقتی توی اون پارک شهر نگه داشتن و من و لیلا و مازیار و سیاوش پشت توالت عمومیهای اون پارک توی تاریکی ایستادیم و شعله قرمز نوک سیگار رو میدید  که بالا پایین میشد و دودهای سفیدی که توی تاریکی مثل ابر سفیدی دیده میشد.حتی توی ویلایی که چندین اتاق داشت و  با همکلاسیهای غیر همگونمون که اکثرن از روستاها بودن(مثل همه دانشگاههای دولتی اون سالها) و دیدن ما با آرایش و کشیدن سیگار اسطوره جن.ه ای براشون ساخته بود؛من و لیلا و مینا در اتاق رو قفل کردیم و سیگار به سیگار روشن کردیم.شاید این کار مصادف با اخراجمون میشد هم.  بعد از اون مسافرت؛فرجه های امتحان بود و بعدش سر اولین امتحان یکی یک دونه سیگار لای دست پسرای اکیپ دیدیم.توضیح دادن که موقع درس خوندن مسابقه دادن ببینن کی زودتر یک بطری زمزم خانواده رو پر از ته سیگار میکنه؟
این شد ماجرای اولین سیگار من.بعد از اون که الان حدود ده سال ازش میگذره؛تا همین دو سال پیش فقط پشتبند مشروب میکشیدم.یکی یا نهایت دو تا.کمک میکنه خوب بگیرتت و گرمت کنه.و در سایر موارد فقط موقع صکص.من و مانی که اون هم دوازده سیزده ساله هفته ای یکی میکشید یا همونم نمیکشید؛این اواخر رسونده بودیم به هر روز عصر یکی.همه شوقمون این بود که عصر بیایم خونه و با هم قهوه و سیگار بزنیم.بعدش از خودمون بدمون اومد.تصمیم گرفتیم نکشیم.به همین سادگی.و نکشیدیم.حالا گاهی عصرها که من بدقلقی میکنم؛مانی یواشکی دوتا سیگار رو میکنه و نیش من تا بناگوش باز میشه و خر میشم!
نه اینکه اعتیاد به سیگار داشته باشم؛ولی بیشتر ژست و عادت سیگار کشیدن رو دوست دارم.عادت کردم به اینکه زل بزنم به دود سفیدرنگش و بخوام که دیر تموم بشه و بشمرم هی کی تموم میشه؟چند پک دیگه؟
فکر نکنم تحت هیچ عنوانی بتونم از سیگار پشتبند مشروب بگذرم.(تبصره دارد!)
فکر نکنم تحت هیچ عنوانی بتونم از سیگار  کنار دریا؛اونم تو هوای شرجی بگذرم.
فکر نکنم تحت هیچ عنوانی بتونم از سیگار  کشیدن با لیلا؛ مانی؛ تو؛ و دو سه تا دیگه از دوستام بگذرم.
فکر نکنم تحت هیچ عنوانی بتونم از سیگار  کشیدن پای پست خوندنم پای کامپیوتر در حالیکه پاهام روی میزه و لم دادم به صندلی و یک قهوه تلخ کنارمه؛ بگذرم.
فکر نکنم تحت هیچ عنوانی بتونم از سیگار  کشیدن توی صبح یک روز تعطیل؛ بگذرم.
فکر نکنم تحت هیچ عنوانی بتونم از سیگار  کشیدن بعد از صکص بگذرم.
فکر نکنم تحت هیچ عنوانی بتونم توی خیابون؛پشت فرمون ماشین سیگار بکشم.
فکر نکنم تحت هیچ عنوانی بتونم جلوی مامان بابای مانی سیگار بکشم.(نفی قضیه پشتبند مشروب!)
فکر نکنم تحت هیچ عنوانی بتونم توی رستوران یا کافی شاپ و جلوی چشم مردم غریبه سیگار بکشم.
...........................................................
پ.ن: بهتره وقتی عصبانیم کردی چیزی نگم...اینجوری بهتره....باشه واسه وقتی که آروم شدم.
پ.ن:گاهی توی بهت میمونم از رفتار؛حرکات؛و سکنات بعضیها؟!
پ.ن:شنیدی میگن بشت خندیدم پررو نشو؟آره داداش!همون!
پ.ن:چقدر لمس تو مثل خیال و رویاست....مثل همون خوابی که برات تعریف کردم..انگار همه چیز با تو توی رویاست...حتی اون دو ساعت با هم بودنمون...و من هنوز توی یک رویای شیرین غوطه ورم...
پ.ن:هی نیمولی!حضورت خیلی تاثیر گذار بود!دلم میخواست بنویسم سوژه نداشتم!ممنون!
..........................................................
لحظه اي با من باش...

بستری از درد دارم، از جراحت
درد دارم زیر سقف ِ سـرپـناهـت
خسته‌ای و چشم بر هم می‌گذاری
مانده‌ام در حسرت ِ حرفت، نگاهت...
خواب می‌بینی و شب سر می‌رود از
اشک‌هایم، خنده‌های قـاه قـاهـت
خواب می‌بینی زنی هم‌چشم ِ آهو
می‌دود در دشت‌های سر به راهت...
برنیامد از من و شب‌بو که باشیم
بیشتر از چند روزی دل بخواهت؟!...
می‌روم با ماه دردم را بگویم
می‌روی آهسته در آغوش ِ ماهت...
آه در حالی که می‌خندی به رویات
گریه‌ات می‌گیرد از عمر تباهت
باز چیزی در درونم بی‌قرار است
باز می‌سوزد دلم از سوز آهت...
ای شب از امشب نمی‌خواهم بگیرد
رنگ و روی روزهایم را سیاهت
خسته پلک ِ درد را بستم عزیزم!
تـا بیفتم در مدار اشتباهت...

دلاهه


نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:57 | لینک  | 

درست مثل يه بچه گنجشك تو سينه ام ميزد.هيجان ديدنش قلپ قلپ خون به وجودم ميريخت و من سرشار ميشدم از حسي كه خيلي وقت بود نداشتمش.بود؛با خودش بود؛اما خيلي كم.و حالا دوباره توي وضعيتي قرار گرفتم كه براي ديدنش لحظه شماري كنم؛كه شب خوابم نبره؛كه شب تا صبح خوابشو ببينم؛كه لحظه ديدارش رو هزار بار پيش چشمم بيارم و يكي يكي مرور كنم بايد بهش چي بگم و چي بشنوم.دوباره وقت ديدنش لال بشم.و محو تماشاش؛كه چطوري غذا ميخوره؛چطوري نگاه ميكنه؛چطوري حرف ميزنه و چطوري سيگار رو ميگيره لاي انگشتاش.و دوباره دل دل كنم براي همه اينها.و دوباره دلم غرق بوسيدنش بشه.و دوباره دستش رو توي دستم بگيرم.حس غريبي بود كه داشتم.اينهمه شوق و هيجان از كجا اومده بود و من نميدونستم.هيچ نميدونستم جز اينكه دلم ميخواست تا خود شب كنارش باشم.يعني ميشد دنيا رو داشته باشم اگه باهاش ميموندم و ميشد كه بمونم.نگاهم مثل نگاه نگاه كردنهاي ني ني چشماي بچه اي بود كه مادرش داره ميره و اونو با خودش نميبره.عجيب دوستش داشتم.عجيب اين موجود عجيب اما دوست داشتني رو ميخواستم.عجيب عطرش به وجودم پيچيده.و حالا چاره اي نيست جز اينكه بشينم و هدفون توي گوشم تا آخرين درجه بلند باشه و بخونم : منو اينهمه خوشبختي محاله....محاله....محاله....
...................................

پ.ن:اول صبحی شنیدن صدای تو هم خیلی دور از انتظار و جالب بود.ممنونم.
پ.ن:امروز درست دم رفتن مدیرعامل خرم رو گرفت که بیا جلسه.هر چی التماس که بابا من یه کار مهم دارم و باید برم بیرون شرکت نذاشت.گفت بعدن برو.گفتم قرار دارم!یه قرار خیلی مهم!گفت حالا که قرار داری حتمن باید بیای جلسه!!!خلاصه مجبور شدم کلی اخم و تخم کنم که یعنی کارم خیلی مهمه و اینا!جاتون خالی هنوز ناهار از گلومپایین نرفته بود که چشمم به جمال ایشون و دوستاشون روشن شد!کجا؟میز روبه روی من!
پ.ن:این خبر رو هم بخونید:

«احمدرضا رادان» فرمانده انتظامی تهران بزرگ امروز چهارشنبه ۲۸ فروردين‌ماه درنشست مشترك با اصناف تهران گفت: پليس باتوجه به اجرای موفق طرح ارتقای امنيت اجتماعی، با بدحجابی در شركت‌های خصوصی به شدت برخورد می‌كند.

وی در تشريح اين طرح افزود: در راستای اجرای اين طرح، پليس برخورد با بدحجابی درشركت‌های خصوصی و مراكزی همچون كافی‌نت‌ها، كافی‌شاپ‌ها، تالارها؟ و رستوران‌ها را باشدت ازسرگرفته و برابرمخلان امنيت و قانون‌‌شكنان اعمال قانون می‌كند.
پ.ن:جواب کامنتهای پست قبلی توی همون کامنتدونی!
پ.ن:مدتيه سيگار رو گذاشتم كنار.
اين پست رو توي وبگرديهام ديدم.جالبه.شمام ببينيد:

وقتی سيگاري باشي

مي توني وقتي يکي که خيلي دوسش داري ناراحته يه سيگار ازش بگيري! يه سيگار هم براي خودش! روشن کنين دونفري با يک ژست اساسي و هاليوودي بکشين! بدون اينکه نياز به هيچ حرفي باشه!
مي توني وقتي توي يه شب سرد زمستوني روي يه نيمکت توي پارک نشستي به آتيش قرمزش نگاه کني که چطور موقع حرکت يه رد سفيد توي هوا جا ميگذاره!
مي توني وقتي زير بارون يقه اورکتت رو تا زير گوشهات بالا کشيدي ازکنار يه غريبه رد شي و ازش بپرسي داداش آتيش داري!؟
مي توني وقتي پشت ميز کارت نشستي و خيلي سرت شلوغه به اولين کسي که داره از خونه بيرون ميره بگي:
" يه بسته سيگار هم براي من بخر!"
و روت رو برگردوني بگذاري هر جوري دوست داره نگاهت کنه!
مي توني وقتي يه خبر بد مي شنوي، توي چشم گوينده خبر نگاه کني و بدون هيچ حرف و واکنشي يه سيگار روشن کني و بزرگترين کام دنيا رو ازش بگيري!
مي توني لبه پنجره باز بشيني! پات رو روي فن بگذاري! چراغ رو خاموش کني. موزيک مورد علاقت رو بگذاري و به دور دست نگاه کني! تا صداي تقه تموم شدن نوار از جا بپرونتت!
مي توني هر وقت از دم در خونه کسي که دوسش داري رد ميشي يه سيگار روشن کني! و دودش رو جوري بيرون بدي که از روي ديوار بره توي خونه طرف!
مي توني در حاليکه ليوان چاييت رو به سمت دهانت مي بري با خاکسترها و ته سيگارهاي جاسيگاري بازي کني! و بخار روي ليوان رو فوت کني!
مي توني وقتي داري با دوستت راه مي ري يه مرتبه وايسي پشت به باد کني، سيگارت رو گوشه لبت بگذاري، فندکت رو بالا بياري و سيگارت رو روشن کني! در حاليکه سعي مي کني باد آتيش فندکت رو خاموش نکنه!
مي توني تا وقتي آخرين دونه سيگارت رو نکشيدي توي کارگاه کار کني بدون اينکه يادت باشه که دو روزه نه غذا خوردي نه خوابيدي!
مي توني وقتي سينه ات خس و خس مي کنه يه نگاه عاشقانه به سيگارت بندازي و با زبون بي زبوني بهش بگي:
" دوستت دارم هر چند پدرم رو در آوردي!"
مي توني يه صبح زود، قبل از اينکه اعدامت کنن يا خودت رو بکشي، آخرين سيگار عمرت رو بکشي و به صداي کلاغها گوش کني!
•  اگر سيگاري نباشي
مي توني وقتي مي بيني دو تا دوست موقعي که ناراحتن همزمان سيگارشون رو روشن مي کنن و بدون هيچ حرفي توي سکوت دود سيگار همديگرو نگاه مي کنن! اشک تو چشمات جمع شه!
مي توني ببيني که دو نفر ناشناس با هم سر يه نخ سيگار يا يه قوطي کبريت دوست مي شن و دوستيشون به اندازه سوختن يه سيگار طول مي کشه!
مي توني وقتي با دل گرفته از زير يه پنجره باز رد شدي و يه آتيش سرخ ديدي بدوني که يه نفر ديگه هم تنهاست!
مي توني وقتي يه نفر موقع رد شدن از در يه خونه سيگارش رو روشن مي کنه فکر کني هنوز هم يه عده اي عاشق مي شن!
مي توني وقتي صداي يه سرفه خس دار رو شنيدي، لبخند يارو رو مجسم کني و با خودت بگي عشق اينطوريه و آروم شي!
مي توني هر وقت يک نفر سيگاري رو ديدي منتظر يکي از صحنه هاي بالا باشي و از ديدن يه ماجراي ساده و بي شيله پيله لذت ببري! و بگي اي کاش خودش هم ميديد!!

http://www.kaghazi.com/blog/blog.asp?code=62#3054



 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:21 | لینک  |