تبليغاتX
پندارهای آرایه

يكي رو سه روزي نخود آش شديم و رفتيم نمايشگاه نفت و گاز و پتروشيمي.البته يكي از شركتهاي همكار اونجا غرفه داشت و منم به عنوان بازديد و نظارت يك سري ميرفتم.البته هم كه همش كف نمايشگاه ولو بودم و يك جا بند نميشدم.روش كاري غرفه دارها به اين صورته كه هميشه چندين نوع پكيج دارند و بسته به اهميت فرد و ارتباطش با بيزنس و به قول خودموني خرش چقدر ميره و چقدر ميتونه براي شركت مفيد باشه اين پكيجها تقديم ميشه.معمولا از چندتا بروشور و كاتالوگ خالي با يك خودكار ناقابل گرفته تا ساعت روميزيهاي خوشگل و كريستالاي ماماني و كيف چرم پنجاه شصت تومني متغيره.و طرف بايد اونقدر شامه اش قوي باشه كه بتونه تشخيص بده طرفش كدوم يكي از اين پكيجها رو بايد نوش جون كنه؟و البته تازگيها كار خيلي آسون شده و از بازديدكننده ها ميخوان اسم و مشخصات رو پر كنند. روز اولي كه رفتم ديديم زياد تحويل نميگيرن و اونقدر كه بايد هداياي تبليغاتي خوب خوبشون رو در طبق اخلاص نميذارن و تقديم نميكنن.دست و بال ما پر شده بود از سررسيد و خودكار و بروشوراي رنگارنگ و بدرد نخور كه هيچ تو حوزه تخصصي من نبود.البته چندتاييش رو ميشد به زور وصل كرد؛و چون تو يك شركت ديگه هم بودنم؛ كه كارش كمي مربوط ميشد به نفت و گاز؛ميشد يك پلهايي زد.فردا زرنگ شدم.كارتهاي خودمو گذاشتم كنار و بيستايي كارت چاپ كردم واسه خودم با يك سمت كت و كتلفت توي يك ارگان كت و كلفت دولتي.مثلن شدم مهندس اشتباهيان از وزارت نون توي روغن.و كمي هم مطالعه روي كاتالوگهاي قبلي و خلاصه دست پر رفتم سمت غرفه ها.اول زياد جدي نميگرفتنم ولي وقتي دو سه تا سوال تخصصي ازشون ميكردم و ميگفتم كارمون در اين زمينه است؛زود چشم و ابرو به هم ميومدن كه اين خود جنسه و خلاصه پكيج اعلا رو رو ميكردن و ما هم كارت  رو تقديمشون ميكرديم و فرم رو هم پر ميكرديم و جلوي عنوان ميزديم مدير عامل!!! و چشاشون چارتا ميشد و احتمالن زير لبي كلي ليچار بارمون ميكردن كه اين فلان آقا زاده است و از اين برنامه ها.منم خيلي جدي اون پوزخند هميشگي گوشه لبم رو ميخوردم و باورم شده بود شغل و سمت جديدم.خلاصه كه حالي اساسي بهغرفه داران عزيز شركتهاي كت و كلفت داديم.و  اين هيچ؛بشنويد از دردسرهاي بعدش!آقا از اونجايي كه ما تا حالا نجيب زندگي كرديم!اين عذاب وجدانه خر ما رو چسبيده بود و شيريني و حلاوت هداياي تبليغاتي و عزت و احترام مديران فروش كه به كنار رفت؛تا صبح خوابم نبرد و هي خواب ميديدم اومدن جلو در شركت و بهم دستبند زدن و دارن ميبرنم و همكارامم هو ميكنن منو و خلاصه مدير عامل ميگه از تو انتظار نداشتم و منم گريه و زاري كه من فقط اشتباهي بودم!
يكبار ديگه هم خودمو جاي يكي ديگه جا زدم كه خدا منو ببخشه!داشتم يك مسيري رو ورود ممنوع ميرفتم كه افسره جلومو گرفت و خواستن ماشينو بخوابونن و منم گفتم بيخود؟من. نميشناسيد مگه؟من دختر سرهنگ فلانيان هستم!الان هم حال بابام بد شده دارم ميرم بيمارستان.اگه نذاريد برم پدرتونو در ميارم.از اونجايي كه ميدونستم سرهنگ دو تا دختر داره كه فلاني خانومش همسن منه و كمي هم بهش شباهت ميدادم؛اين بلوف رو زدم و اونا هم به پرسيدن اسمم اكتفا كردن و منم كه از امتحان سربلند بيرون اومدم و گازو گرفتم و رفتم!خلاصه كه دختر سرهنگ فلانيان بايد منو ببخشه!
خلاصه اين دو سه روز ديدم اين مملكت به همون هرت و پرتيه كه محمود شصت چي الان جوگير شده توش!ولي نميدونم چرا اين آقاي اشتباهي عذاب وجدان نميگيره؟شايد اون هم خيلي قدرت جوگير شدنش از من بيشتر بوده!
.............................................
پ.ن:يك خوابمون عين آدميزاد بود و تا سرمون رو ميذاشتيم ميرفتيم هپروت كه اونم به ف اك فنا رفت.ديشب تا صبخ بيدار خوابي كشيدم و صبح شنبه اي مثل يك جنازه از گور بلند شده اومدم سركار با لب و لوچه آويزون و دماغ پف كرده و چشاي ورم دار!
پ.ن:يك وقتايي ميري حموم و تا شيرو باز ميكني اون دوش لامروت  كه يك بي همه چيز قبلن باز گذاشت هچنان شوكي بهت وارد ميكنه ودرست وقتي هنوز آماده نيستي و ميخواي آب گرم و سرد رو تنظيم كني؛يك جريان مستقيم آب يخ ميگيره روي هيكلت و مثل اينكه بهت برق وصل كرده باشن.توي اين شرايط چه ميشه كرد؟شوكي بهت وارد ميشه كه آماده اش نبودي و يك بي همه چيز مقصرش بوده.اينا رو داشته باش و بشنو اينو كه وقتي خونه 150 متري نوشاز و شيكي كه به قيمت 20 تومن ميشستي رو بايد با يك خونه 50 متري ده سال ساخت و بي همه چيز عوض كني تازشم شيش هفت تومنم بذاري روش!تا بتوني يك مستاجر ارجمند باشي.اين همون شوكيه كه ميگم...
پ.ن:اون بي همه چيزه ماني نيست ها؛اوني كه هميشه خدا دوش رو نميبنده خود منم.اين دوشه يك زماني خودش قطع ميشد اما مدتيه كه نميشه.
پ.ن:امروز از اون روزائيه كه پر از انرژي منفي ام....غمگينم...
پ.ن:دلتون ميخواست همين الان در همچين موقعيتي بوديد؟من كه خيلي....چقدر به اين هيجان نياز دارم...


نوشته شده توسط آرایه در ساعت 16:9 | لینک  | 

دله ديگه...آدم بعضي وقتها دوست داره يک جور ديگه باهاش تا بشه.بعضي وقتها دلت ميخواد مورد توجه واقع بشي؛يا دلت ميخواد بيشتر از هميشه برات وقت بذارن؛دلت ميخواد دستهايي باشه که بگيريشون و شونه هايي که اشکهاتو بهشون ببخشي يا صدايي که همدردي کنه باهات و نگاههايي که بهت اطمينان بده ميشه روي سينه اش غمهاتو ولو کني.دله ديگه....بعضي وقتها خيلي نازک ميشه....خيلي...اونقدر که همه وجودت رو احساسات رقيقي ميپوشونه و منطق کمرنگ و کمرنگ ميشه.دله ديگه....خسته بودم خسته بودي سرش نميشه.گاهي دلت ميگيره و پرتوقع ميشي....گاهي نياز داري که براي چندمين بار بهت بگن که حواسشون بهت هست.که تنهات نميذارن.که پشتت هستن.واي به اون روزي که دل نازک بشه و زخم بي محبتي هم ببينه.
به بازي دعوت شدن هم بد نيست ها.مخصوصن بازي که دوسش داشته باشي.مخصوصن اينکه منتظر باشي دعوتت کنن.مخصوصن اينکه تو ذهنت زياد اين بازي رو کرده باشي.نيکوي عزيز هم منو دعوت کرده به بازي آرزوها.نميدونم آرزوهام چقدر حقير و پيش پا افتاده است يا چقدر بزرگ و ارجمند.من کلن خیلی خوشبینم وخیلی امید دارم به خیلی چیزاییکه تو ذهنمه برسم.پس یه بخش زیادی از آرزوهام توی این قسمتن.آرزوهای محالی که فکر میکنم محال نیست.اونا رو بعد از شصت سالگی ازم بپرسید.

بخشي از آرزوهاي محالم برميگردن به گذشته.يعني همه اش با يک برگشت به زمان گذشته درست ميشه.سه تا مقطع زماني هست که آرزومه جور ديگه اي رقمش ميزدم. يکيش هفده سالگيمه.ربطي به کنکور و اينجور چيزا نداره.نميدونم در اون صورت دومي که ميخواستم باشه خوشبخت تر بودم يا نه.اما بايد مسير کلي زندگيمو يک جور ديگه رقم ميزدم.چون مطمئنم اشتباه تر از اون کارهايي که توي اون سن کردم ممکن نبود.دوميش نوزده سالگيم.دلم ميخواد برگردم به اون روز پاييزي و کلاس معارف رو نميرفتم.مثل اینهمه کلاسی که دودر کردم.درسته که مزه عشقی اینچنینی چشیدن نصیب هر کسی نمیشه و خیلی هم لذت بخشه؛اما همیشه احساس میکنم اگه با بهمن آشنا نمیشدم الان از زندگیم بهترین لذت رو میبردم.بهمن اون خیلی ایده آل من بود و چون اون خیلی ایده آلم رو دیدم و با هم بودیم؛دیگه هیچوقت نتونستم در زندگیم اون خوشبختی رو که باید حس کنم.هیچوقت نتونستم آنطور که باید خوشبخت باشم.سومیش هم 24 سالگیم.دلم میخواد به 24 سالگیم برگردم و جبران کنم...باید یک چیزی رو جبران کنم...هیچوقت بابتش خودم رو نمیبخشم...هیچوقت.

بخش دوم آرزوهای محالم برمیگرده به شخصیت شکل گرفته خودم:آرزومه که برای یک ماه هم که شده سر وقت برم سر کار.یکبار هم شده سر قرارها دیر نکنم. قول الکی ندم و وقتی قول میدم فراموش نکنم و سعی کنم در اسرع وقت بهش عمل کنم. میدونم جزو محالاته.میدونم.

بخش سوم:دلم میخواست اولین زن خلبان ایران میشدم.دلم میخواست جنجالی ترین نویسنده زن دنیا باشم.با ماندگارترین رمانها.دلم میخواست اینقدر پول داشتم که به هر بینوایی که اطرافم میدیدم کمک کنم و دستشو بگیرم.اینم محاله.نه؟
.........................................................
پ.ن:نمیدونم چطور از تک تک کلیک رنجه هاتون بابت تسلا دادنم تشکر کنم؛از تک تک کامنتها؛ از تک تک کامنت خصوصی ها؛ از تک تک ایمیلها؛ از تک تک تلفنها؛ از تک تک اس ام اسها؛ از تک تک حضورها؛ و از نهایت همدلی و همراهیتون؛نمیدونم چطور میشه تشکر کرد؟
پ.ن: شادی که به جای خود؛اما وقتی آدم غمگین و اندوهگین و دلشکسته است این نواختنها و محبتها خیلی به دلش میشینه.خیلی آرومش میکنه.خیلی خوشحالش میکنه.خیلی خیلی حسهای خیلی خوب بهش میده.باز هم از همتون ممنونم.میبخشید اگه تک تک نیمتونم بیام تشکر کنم.میبخشید اگه تلفن جواب نمیدادم.نمیدونید این تلفنی صحبت کردنها توی این شرایط چه انرژی از آدم میگیره.چون همه اش بغض کرده بودم؛با شنیدن تسلای تلفنی بغضم میترکید و چون اون موقع نیستید که آدم سرش رو بسپره به نوازش دستاتون؛برای چند لحظه حس میکنه غمش سنگینتر شده.کلن تلفن هیچ کس رو جواب ندادم و بیشتر مواقع هم تلفنم دست خودم نبود.باز هم معذرت میخوام و میدونم که درکم میکنید.
پ.ن:شاید تشکر ویژه بعضیها رو دلخور کنه؛بعضیهایی که زیادی به من لطف کردن و شاید من متوجه نشدم؛پس همینجا از همتون که ویژه بهم لطف کردید تشکر ویژه میکنم.مخصوصن تویی که از ینگه دنیا چندین و چندبار باهام تماس گرفتی.و تویی که اون ایمیل قشنگ رو برام نوشتی.وتویی که اون ecqrd رو برای من فرستادی و چقدر آرامش بخش بود این کارت.و شمایی که قدم رنجه کردید و اومدید.و تویی که ازم یاد کردی و به یادم بودی.و باز هم تک تکتون که واقعن شرمنده اینهمه مهربونیتون شدم.همیشه میگم؛آرزو دارم توی شادیهاتون بتونم جبران کنم.
پ.ن:نمیدونم شما به کسی که از دو سالگی بزرگتون کرده و بابای خواهر و برادر کوچیکترتونه چی میگید؟من بهش میگفتم پدر.
پ.ن:عجب خوابی بود....دقیقن تعبیرش همین میشه که دیدی.و مرسی که توی خوابت از من دفاع کردی!از اون یکی که بعید میدونم بخاری دربیاد!و البته تو هم به عجب کسی سپردی بودی بپا باشه!
.......................................
لحظه ای با من باش...

دلم بی تو صبور کوچه ها نیست
و یـا آن عـابـر بی ادعــا نـیست
دلم بی تو پرازخوناب درد است
دلـم را جـز نگــاه تـو دوا نیست
دلـم بی تـوغریـب شهرغمهاست
دلـم جـزبـاغــم تـوآشـنـا نـیست
دل من که غروبی سرد وخسته است
افـقـهـای غـمـش را انـتـهـا نـیـست
دلی که شوره زار حسرت توست
به خاکش ذره ای هم رد پا نیست.

 

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:9 | لینک  | 

پارسال كه رفته بوديم ماهيگيري و فيلم و عكسها رو ديدي ديدم چه ذوقي تو نگات بود؛اون عكسي كه من جاي يكي دو تا گرفته بودم؛بغلم كردي و گفتي بهت افتخار ميكنم؛مثل خودمي.وقتي روشش رو برات توضيح ميدادم مثل يك بچه كه دارن براش قصه ميگن با دقت و شوق و ذوق گوش ميكردي و ميدونستم توي برق نگاهت داري خودتو مشغول ماهيگيري لب اون سد ميبيني...آخرش گفتي يكبار با هم بريم.گفتم باشه....اما الان فصلش نيست...ارديبهشت ميريم...حتمن....گفتي حتمن....

گفتي دوست داري مثل قديما يكبار بريم جنگل كمپينگ.من هم دوست داشتم...خيلي گرفتار شدم...وقت نكردم...گفتم ميريم...بذار تابستون بشه...

گفتي كتاب دن آرام رو ميخوام يكبار ديگه بخونم...الناز گفت من برات ميخرم...گفتم من توي كتابام دارم فقط ته انباريه بايد برم بيارم...هر جمعه كه ميديدمت يادم ميفتاد چي ميخواي و تا جمعه بعد يا وقت نميشد يا يادم نبود...

گفتي اون عكسهايي كه زمستون تو برف بازي گرفتيم يكيشو خيلي دوست دارم؛بده چاپ برام بيار...هموني كه درختو روت تكوندم و يك مشت برف درخشان داره ميريزه رومون...گفتم دارم يكسري عكس انتخاب ميكنم با هم بدم چاپ...اونم ميدم...

گفتي يك روز بيا با هم بريم سينما....اين فيلم دايره زنگي رو خيلي خوشم مياد...وقتي رفتم كه تو مهمون داشتي و نميشد بياي...گفتم سي ديشو برات ميخرم...

اينبار كه از آزمايشگاه برگشتيم گفتي تو يه قولي به من داده بودي...يكهو مثل برق گرفته ها يادم افتاد...قول شام بيرون...دفعه پيش گفته بودم و يادم رفته بود و هيچي به روت نياورده بودي...چقدر خوب شد كه يادآوريم كردي...وگرنه اين هم ميرفت لاي همه حسرتهام و من ميموندم با كوله بار حسرتهاي بزرگ و بزرگ و بزرگ كه مثل خوره بخورتم...رفتيم فشم...دو سه ساعتي روي اون تخت نشستي و گفتي دارم نفس ميكشم...فكر كنم هواي خونه خيلي خفه است...
شش ماهي بود كه قرار بود ببرمت استخر و هر دفعه يك چيزي پيش اومد...يا حال نداشتم...يا خسته بودم يا بي حوصله...توي عيد دو بار اومدم رفتيم...ميگفتي سبك شدم..ببين...روي پام ايستادم و راحت دارم راه ميرم...وقتي برگشتيم گفتي خيلي خسته ام كردي....تنت درد ميكرد....بار دوم اما خيلي بهتر بودي...آروم بودي....سبك بودي...مثل يك پر....چه خوب شد اين تعطيليها بود...
اون شبايي كه ماني نبود اصرار داشتي بيام پيشت...يكبار گفتي برات غذاي مورد علاقه ات رو پختم...مرغ طعم دار شده....كباب شده...داشتم زنگ ميزدم بهت بگم نميام...به خاطر اينكه ميخواستم با يكي ديگه باشم...يك تكزنگ هم به موبايلت زدم وقطعش كردم...زنگ زدي گفتي كار داشتي؟گفتم نه...مرغ من آماده است؟گفتي بدو بيا ديگه....چقدر خوب شد كه اومدم پيشت...
اون شب عيد كه خونه من مونديد...تا ديروقت پاي كامپيوتر بودم...وقتي پاورچين رفتم سمت اتاقم...توي هال خوابيده بودي...آهسته صدام كردي و گفتي حال داري يه تخته بزنيم؟حتي نپرسيدم چرا بيداري؟و تو چقدر درد داشتي....دست به هر جات ميزدم ميگفتي آخ...گفتي بريم توي حياط...ميخواستم درخواستتو رد كنم...اما يه پتو دورت گرفتم و رفتيم...اينقدر گريز زدي به گذشته و اينقدر به گذشته و اينقدر به گذشته كه من اگر احمق نبودم بايد شك ميكردم...گفتي همه تلاشتو كردي و سعي كردي هميشه بهترينها مال من باشه...گفتي اگه جايي كوتاهي كردي و كم گذاشتي بذارم پاي نادونيت....حتي باز هم نتونستم قضيه رفتنم رو برات بگم...گفتم باشه براي بعد...
اون روز صبح يه سر اومدم پيشت...حالت خوب بود...يا تظاهر ميكردي خوبي...ازت خداحافظي كردم...ظهر بهت زنگ زدم گفتم خوبي؟گفتي آره...چيزيم نيست كه....گفتن تا عصر دستگاهها رو ازت جدا ميكنيم...عصر دستگاهها ازت جدا شده بود....ازت جدا شده بود...
پدر...پدر...پدر....آخ پدر....چقدر دلم برات تنگ شده....دلم براي صدات تنگ شده....پدر تنت خسته بود...گفتي تنم خسته است....تنم ديگه خسته است...پدر تو عشق بودي....محبت بودي...حيف بودي پدر....خيلي حيف بودي...
دلم نميخواست زمينگير ببينمت پدر....دلم ميخواست اون واكر لعنتي ميرفت كنار و تو راحت راه ميرفتي...هر روز منتظر اين صحنه بودم...هر روز و هر روز...اون روز ميدويدي ميدويدي پدر.....اون روز روي دستها ميرفتي...سبك شده بودي مثل يك پر...پركشيدي....پا ميخواستي چيكار...پريدي....پريدي....اونروز من بودم كه پا نداشتم...من بودم كه رو پا بند نبودم...تو ميدويدي...پدر ببين چه روزگار لعنتي مزخرفيه...اونوقت هي به من دلداري بده...هي بگو من ميخوام نوه ام رو ببينم....هي بگو دلم براي بچگي تو تنگ شده يه عروسك مثل خودت كي بهم ميدي...پدر....اونروز اسم تو شده بود جنازه....ديگه پدر نبودي....جنازه رو آوردن....جنازه رو بردن.....ميخواستم داد بزنم اين اسمش پدره....پدر....اسمت عوض شده بود پدر...اونروز همه چشمم به اون ترمه روي تنت بود...همه آرزوم اين بود كه اون ترمه روي تنت بالا پايين شه....چشمم بهش بود و هي ميديدم داره بالا پايين ميشه....ميخواستم داد بزنم پدرم داره نفس ميكشه...اشتباهي آوردينش اينجا...مثل اونوقتها كه روت پتو ميكشيدم و پتو ملايم ميرفت بالا پايين...و من از اين آهنگ و آرامشي كه بهم ميداد چقدر لذت ميبردم...
پدر...شايد خيلي خودخواهم....اما تو رو ميخواستم...ميخواستم تا باشي....ميدونستي كه كم طاقتم....ميدونستي حجم غم نبودنت فراتر از طاقت شونه هاي نحيف منه....ميدونستي نميتونم كوله بار دلتنگي نبودنت رو به دوش بكشم....پدر دخترك نحيف تو پاي قطعه 48 بهشت زهرا قوي نبود...قوي نبود....قوي نبود...حالا چطور پا به خونت بذارم وقتي ميدونم تو نيستي...وقتي ميدونم نيستي كه زنگ بزني بگي خوشگل خانم من كجاست...چرا يه سر به باباش نميزنه....وقتي ميدونم ديگه هيچ كسي رو پدر صداد نميكنم...وقتي ميدونم براي اين واژه هيچ كسي رو ندارم...ميدونم خيلي خودخواهم....درد داشتي و شايد من خيلي بدم كه از خدا ميخواستم برامون نگهت داره....خودخواهم كه با دعا و نيايش ميخواستم نگهت داره برامون...و تو درد داشتي پدر....خسته بودي پدر....گفتي خسته ام....خسته....چقدر صبور بودي...چقدر صبوري كردي....
...........................................................
پ.ن:فكر ميكني همه اش  يك كابوس وحشتناكه...وقتي به موبايلت نگاه ميكني و ميبيني اسم پدر تو ليست تماسهاي گرفته شده ات هست...باورت نميشه....باورت نميشه ديگه اگه تا ابد هم اين شماره رو بگيري نميتوني صدا بزني پدر...چطور ميشه كه ديروز به من زنگ بزني و فردا سينه خاك خوابيده باشي؟
پ.ن:از مراسم وحشيانه شست و شو و اون محل وحشتناك غسالخانه متنفرم...پدر اگه ميتونستم نميذاشتم بهت دست بزنن...اونطور آب گرفتن و اونطور شكلات پيچ كردن و اونطور روي چوب گذاشتن بي احترامي كامله...كاش ميشد بهترين لباستو بپوشونم و توي قشنگترين تابوت دنيا جا بگيري...نه توي اون بلوك سيماني....نه اون بلوكهاي سيماني اونطور محبوست كنه....پدر سردت ميشه...سردت ميشه...جورابهاتو بپوش تا سردت نشه....دلم ميخواست اون پارچه سفيد رو بدم كنار تا نفس بكشي...مثل وقتهايي كه ملافه روي سرت بود و نفست تنگ ميشد....نميذاشتن پدر....نذاشتن...
پ.ن:دلم نميخواست ببينمت اونجور و با اون وضع....دلم ميخواست تصوير آخرين باي باي تو باشه توي ذهنم...برات مثل بچگيم پنجه ام رو باز و بسته كردم و چشمك زدي كه زود برگرد و گفتم ايندفعه كه بيام با هم ميريم اونجايي كه دوست داري...پيش همون درياچه آروم...وقتي از من گرفتنت و سپردنت به خاك من دورتر و دورتر ايستاده بودم...نميخواستم ببينمت...
پ.ن:طلسم من هم شكست و بعد از 23 سال رفتم بهشت زهرا....تشنجهاي بعدش رو گرفتم اما رفتم...چطور بايد با رغبت برم به محلي كه دوبار دو تا عزيزم رو از من گرفته و تو دامن خودش جا داده؟ خدايا...چيزي رو كه نداشتم دوبار از دست دادم...دوبار...بعد از تشييع تو رفتم پيش پدري كه 28 سال پيش همين خاك ازم گرفته بود...آرامگاه خانوادگي... چه آروم خوابيده بود اونجا...سرم رو چسبوندم به شيشه...دستامو سايه بون كردم...سنگ قبرش برق ميزد....اونجا هم فقط يك عكس بود از او و هزاران خاطره اي كه نداشتم...چيزي نداشتم براي او به جا بذارم...هيچ حسي هم....غريبوار بودم....چرا بايد خونه پدر اونجا ميبود؟جايي كه 23 سال جرات نكردم پا بذارم توش...خاطره اي كه نداشتم...جز خاطره مبهم كودكي كه فكر ميكرد پدرش رفته پيش خدا...بهترين لباسشو ميپوشوندن تا بياد مهموني خونه پدرش...و بعدها كه پرسيد چرا خونه پدرش اينقدر دوره؟چرا قشنگ نيست؟چرا  و چرا و هزاران چراي ديگه كه ديگه هيچوقت نه پرسيد و نه رفت و نه ديد...
پ.ن:پدر همونطور كه خواسته بودي هيچ آخ وندي براي مراسمت نيومد...هيچ قرآني خونده نشد و هيچ كاري كه باعث آزار و اذيت همسايه ها بشه نكرديم...مهمونات همه شيك و ترتميز بودن...از بهترين رستورانها غذا گرفتيم و توي بهترين رستورانها پذيراييشون كرديم...آخه مهموناي تو بودن...پدر ديدي...ديدي چه گلباروني شدي...ديدي تمام مجتمع رو عطر گلها از جا برداشته بود....ديدي خونه رو برات گلخونه كردن....ديدي اينقدر خوب بودي كه هر كي شنيد پركشيدي گفت حيف بودي...اينقدر خوب بودي كه آزارت به احدي نرسيده...اينقدر خوب بودي كه نياز به طلب مغفرت نداشتي...پدر....همه كارهايي كه دوست نداشتي رو نكرديم...و همه اونهايي رو كه دوست داشتي كرديم...
پ.ن:موقع تشييعت اوني كه ميخوند خداحافظ همين حالا رو پرسيد از اون مرحوم چند تا فرزند به يادگار مونده....گفتند دو تا.....پدر....من ....من...من چي بودم پس؟من اگه فرزندت نبودم تو اگه پدرم نبودي....من چيم پس...
پ.ن:دلم خيلي گرفته....از بوي گلاب و گل و صداي حزين و آهسته تسليتها....دلم گرفته...
.............................................
.........
لحظه اي با تو....با سكوت....:

آن مرد در باران رفت.....

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:56 | لینک  | 

و اما بعد...امروز شنبه مقدر شد من جای آقای همکاری که زنش زاییده برم ماموریت جنوب.ای بترکه چشم شورم توی پست قبلی هی!

اینقدر بدم میاد برم ارزیابی با چک لیستهای یکی دیگه....احتمالن دو روزشو توی کشتی باشم!تا حالا درباره لوله کشی زير دريا چيزي شنيديد؟ نشنيديد؟ ميرم ميام براتون تعريف ميكنم...

میشه لطفن وقتی توی جلسه نشستید پاهای خوشبوتونو از توی کفشتون نیارید بیرون؟اخه میدونید؟بلکتم یکی مثل من هیچ راه فراری نداشته باشه....واقعن یک خانم چطور میتونه همچین پای بوگندویی داشته باشه؟

ميگم ها؟چقدر خوبه آدم اول سالي اينقدددددر انگيزه داشته باشه واسه كار!!!!!موندم چي شد اونهمه اولدوروم بلدوروم قبل عيدم؟

خلاصه اگه رفتیم و مردیم حلالمان بفرمائید...تا مدتی بعد زت زیاد....

.........................
اگه ميخواين از تاريخ دقيق مرگتون مطلع شيد يك سر اينجا بزنيد!مال منو ببينيد!زيادم وقت ندارم ها!

Armageddon's day is Jul -6 2054

پ.ن:و من چقدر ساده ام؟؟

«قطار مي‌رود

تو مي‌روي

تمام ايستگاه مي‌رود

و من چقدر ساده‌ام

كه سال‌هاي سال

در انتظار تو

كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌هاي ايستگاه رفته

تكيه داده‌ام!» 

 

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:26 | لینک  | 

سرت که بر نازبالشت مماس میشود؛سنگینی یک کوه را بر تنه ضعیف و خسته ات احساس میکنی.کوهی که یکطرفه خوابانده ای تا ببینی بعد با اینهمه سنگینی چه کنی.شاید بهتر باشد برگردی و به سقف چشم بدوزی و ستیغ کوه کنی.اولین چنگک را به دامنه اش بزنی و راه را ادامه بدهی...دلم برای پدر و مادر مانی تنگ شده....بعد فکر کنی آنها چه؟ آنها هم دلشان برای تو تنگ شده؟حتمن شده...هرچند پدر مانی با آن قیافه مرموزش بخواهد علاقه قلبی اش را به تو تا جایی که میتواند مخفی کند؛اما موفق هم نشود و گاه گاهی بدر آغوشت بگیرد یا عروس گلم خطابت کند؛یا مادرش که شاید نتواند کلمه دوستت دارم را به زبان بیاورد؛اما همیشه و همه جا مدافع تو بوده و هست و وقتی دو سه روز نمیبینتت زنگ میزند کجایی چرا به ما سر نمیزنی؟یا وقتی بعد از چد روز وارد خانه اش که میشوی در آغوشت میکشد و میگوید خوش آمدی و آن برق چشمانش چقدر برایم ارزش دارد...حتمن دلش برایت تنگ شده.به همین شدت که تو دلت تنگ شده.کاش زودتر از این مسافرت طولانی برگردند.و بروی...میخ دوم را در پای کوه بزنی و طناب را بیندازی و بروی بالا...یاد غر زدنهایت به مانی:چرا من و تو که جوانیم وقتمان را باید مثل پدر و مادرت که بازنشته و پیر هستند بگذرانیم؟بحثم سر پوکر بازی کردنهای هر شبانه مان است.درست که هر چهار پنج نفرمان به شدت بازیگوشیم و علاقه مند و پای بازی؛اما گاهی فکر میکنم ما نباید اوقات فراغتمان مثل پدر و مادر مانی که بلاخره زندگی شان را کرده اند بگذرد.این میشود که با تمامی این دانسته ها که هم خودم علاقه مندم وقتم اینگونه بگذرد و هم میدانم تفریح دیگری هم نمیتوانیم برای شبانه هایی که خسته از کار بازمیگردیم داشته باشیم؛وقتی آلبوم عکس پدر و مادر مانی را ورق میزنم و گشت و گذارهای آنچنانی شان را میبینم کمی لجم در می آید که جوانی شان جوانی کرده اند و ما را بگو که جوانی مان دارد مثل اوقات بازنشستگی آنها میگذرد و اینها هی اعصام را به هم میریزد.مانی هم بیچاره میگوید تو یکی دوتا تفریح بگو تا من ببرمت و من چون کم می آورم میگویم تو باید بلد باشی من را سرگرم کنی!تو باید بلد باشی چگونه برایم تفریح بسازی.میدانم خیلی بی منطق میشوم اما خب؛اینها همه گاهی اوقات است.سنگینی این کوه با طی کردن کم نمیشود.هر چه از تهش بالا میروی به پایت بند میشود و اضافه میشود.برمیگردم روی شانه راستم.توی تاریکی ابروهای پرپشتش را نوازش میکنم.دستم به لبهایش میرسد؛میبوسمش.فکر می کنم اگر چشمهایم را ببندم شاید بهتر بشود خواب را ربود.یک چنگک دیگر برای ستیغ....نگران پدر هستم...با آن وضعیت بغرنج جدیدش...دلم نمیخواهد زمینگیر ببینمش.شاید من نمیتوانم به اندازه الناز و بقیه غصه بخورم و شاید غصه من از جنس دیگری باشد.نه...نه....این یکی را زود رد میشوم.جای خواب اشک به چشمم آورده.وقتی شب خوابت نمیبرد صدای تیک تیک ساعتی که همیشه هست و همیشه نمی شنوی اش راست میرود روی نرونهای عصبی ات و هی سوهانش میکشد...تیک تاک...خرت...چرت....ساعت بیچاره را زیر بالش میکنم تا صدایش در نیاید.باز هم فایده ندارد.برمیخیزم و باطری ساعت توی حال را هم در می آورم.باز دراز میکشم.کمی سکوت بیشتر است و چشمانم از همیشه آماده تر برای بیداری.از این بلند شدن و دو تا کار انجام دادن بدم می آید چون خستگی را در بدنت جا به جا میکند و تو گمش میکنی.خستگی که برای خواب لازمش داری را گم میکنی.به شانه چپ میخوابم.حالا آن چراغ کوچک چشمک زن محافظ برق هی افکارم را بر هم میریزد.هی گلویم را میگیرد و ول میکند.حتی وقتی پلک هم میگذارم هی شمشیری از جنس نور سبز رنگ توی چشمم میزند و هی درش می آورد.مطمئنن آن نور به من کاری ندارد و این زائیده تفکر و اوهام من است.با این حال آن را هم قطع میکنم.میروم سر یخچال و چشم بسته یک بطری آب برمیدارم و چشم بسته برمیگردم مبادا نور اضافی چیزی اذیتم کند.شاید از ستیغ کوه افکارم خسته شده ام و نیاز به آب برای تر کردن گلوی خشکم دارم.شاید هم اینقدر با خودم حرف زده ام و بلند بلند فکر کرده ام گلویم خشک شده.آب کمی آرامم میکند ولی خوابی به چشمم نمیدهد که نمیدهد که بیداری بیشتری هم حواله ام میکند.چشمهایم را به هم فشار میدهم.میگویم چرا نمیشود با چشم باز رویا دید؟اینجا سخت ترین جای صعودم به کوه افکارم میرسم....کار....محیط کار...آدمهای نفهم و لا ابالی....وای که از فکر کردن به آن هم دچار تشنج میشوم...خودم را توی آن مانتوی آبی میبینم که رفته ام توی اتاق مدیرعامل و نغمه رفتن سر داده ام.میدانم پیرمرد همه تلاشش را خواهد کرد که نگهم دارد.با این حال هیچوقت اهل سواستفاده نبوده ام.میگوید فکر کن یک نفر تو را اینجا بورس کرده که برای خودت مطالعه و تحقیق کنی.من تخصص تو را دوست دارم.همینکه وقتی توی قسمتی از کار گیر میکنم و فقط تو هستی که میتوانم برای داشتن اطلاعات رویت حساب کنم برای من که رئیست هستم کافیست و یعنی تو کارت را انجام داده ای.بمان همینجا همه چیز هم در اختیارت برای من بیزنس بساز.یا اصلن برای خودت.مثل همیشه شرمنده لطفش میشوم و همه حرفهایی که ردیف کرده بودم از یادم میرود.از یادم میرود که من الان در جایگاهی که باید نیستم و دارم همه غلطی میکنم جز آنچه که باید.شاید این جایگاه به نظر خیلیها خیلی بزرگ و بیش از لیاقتم؟!! بیاید.اما چیزی نیست که من را راضی کند.راست میگفت.همه چیز در اختیارم گذاشت و دلش نمی آید کاری سنگین به من بدهد و به قول خودش از هر کاری که پیشنهادم میکند هر کدام را دوست داشتم انجام میدهم.اما درد واقعی چیز دیگریست...شاید من خیلی احمقم....نمیدانم...شاید اینطور کار کردن آرزوی خیلیها باشد اما اصلن ایده آل من نیست.درست است.باید کند.سخت است؛اما من که حواسم بود اینجا ریشه نزنم؛پس میشود کند و رفت با کمترین آسیبی.رئیس شرکت دیگری که نیمه وقت برایش کار میکنم تقاضای تمام وقت شدنم را داده.با مزایای خیلی خوب.شاید از جهاتی به اندازه خوبی اینجا نباشد؛اما از جهاتی دیگر حتمن هست.اینطوری من پیش خودم لااقل شرمنده نیستم و نگاههای حسود دیگران و فحشهای زیرلبی شان را با تمام حسن نیتم نخواهم شنید.غیر از آن هم دارم میزنم توی یک شاخه دیگر و اگر اولین کار نون و آب داری که قرار است بگیرم را با موفقیت انجام دهم کلن این چند وقتی که اینجا هستم را میروم توی آن کار و دیگر بقیه را بی خیال.نمیدانم.شاید همین روزها به سرم زد و به کل از کار کردن افتادم.شاید بروم استعفا بدهم و فکر سکته کردن رئیس را هم به خاطر از دست دادن بیزنس چندین میلیون تومانی اش را نکنم و خشن بشوم و پشت پا بزنم به همه چیز.شاید یک لحظه خر بشوم و این کار را بکنم.بعدش هم اصلن بی خیال کار بشوم.بنشینم توی خانه و شنبه و یکشنبه و دیگر روزهای تعطیل و غیر تعطیل برایم فرقی نکند.تا لنگ ظهر بخوابم و شب مانی بیاید و یکی دو ساعتی با هم باشیم و بعد باز بخوابم و باز بیایم یکسری به اینترنت بزنم و بعد بخوابم و باز هم بخوابم و بخوابم و بخوابم.اصلن بگذار کنار شغلم بنویسند خانه دار.مثل هزاران و میلیونها زن خانه دار دیگر که توی چهاردیواری خانه هاشان بهترین لحظات عمرشان را میسوزانند.حوصله آشنا شدن با آدمهای جدید را ندارم....با رئیس جدید با همکار جدید با میز جدید و با اتاق جدید...وااااای.....وقتی شب خوابت نمیبرد همین است دیگر....افکارت را دو نیم میکنی و به صلابه شان میکشی....میگذاری روی تشتک تشریح و به بیرحمانه ترین حالت تشریحش میکنی و غیرمنصفانه ترین تصمیم ها را میگیری و جسد بافت مربوطه را به نزدیکترین سطل آشغال پرت میکنی و خسته و خونین و مالین از کلنجار رفتن با افکارت گوشه ای می افتی و خسته ای و پلکهایت روی هم میرود و همزمان سپیده میزند و همزمان صدای زنگ موبایل که پاشو برو سر کارت....اصلن برای چه کسی اهمیت دارد که تمام شب را توی رختخواب غلت(قلت؟) زده ای و هنوز ثانیه ای بیشتر نشده که خواب چشمت را ربوده؟و کسی نمیداند سر صبحی تو چرا خسته ای و از کوهپیمایی نامرادی برگشته ای بدون فتح قله و زخمی و پاهای آبله زده و تنی خسته و روحی خموده....وقتی شب خوابت نمیبرد....
....................................................
پ.ن:گفتی شریک غم و غصه هامی....حتی جهنمم برم باهامی...گفتی که دنیا اگرم بد بشه...یکسره پر غصه ممتد بشه....دستای ما با همدیگه پل میشه...دلا پر از صبر و تحمل میشه....گفتی کنار من و نون و پنیر حتی دیگه تکه چوب حصیر....میمونی و میخونی و میتونی....که خستگی رو از صدام برونی...گفتی تو تاریکی تو ماهم میشی....جاده ها رو فانوس راهم میشی....غصه ها رو پس میزنی با دستات...پشت غمو میشکنه شور حرفات........اما حالا گذشته روزگاری....گذشته اون دوره بیقراری....پلا دیگه شکسته و ول شده....آب سر چشمه ببین گل شده....رفتی  من موندم و کلی دروغ....اشکای سرد و سفره بی فروغ....سفره خالی و آبم به راست....رفتی و تازه اول ماجراست.....................دلم میخواد فقط به قشنگی خوندنت فکر کنم....نه به اینکه تو چرا به این سوزناکی اینو برام خوندی؟چقدر زدنت بهتر شده....چقدر غم تو لحنته....خرابم میکنه اون لحن غمگینت یه روزی آخر.
پ.ن:بیداری آرایش چایی سر صبح خرید نون باگت پفک و چیپس و ماست موسیر تخمه و شیرینی و پشمک ذرت و نخودفرنگی و کاباس و سوسیس آش و جوجه کباب و ته چین قلیان نعنایی و مشروب اسمیرنف و مستی و رقص و شباب.سیزده بدر خوبی بود...توی خانه یکی از دوستان دور هم جمع شدیم.خوب بود.نه به خوبی وقتهایی که....اووووووه....ولش کن...جز رنجاب هیچ ندارد این حسرت خوردنها و یادآوریها.
پ.ن:خب.تعطیلات هم آمد و رفت.بعدش چه؟همه آنهایی که این سیزده روز را برنامه های متفاوت داشتیم الان یکجاییم.تویی که سیزده روز رفتی ینگه دنیا؛تویی که سیزده روز رفتی مهمانی و آمدند مهمانی ات؛تویی که سیزده روز خوردی و خوابیدی؛تویی که سیزده روز رفتی سر کار؛تویی که سیزده روز بهترین مسافرتها را داشتی؛همه مان باز توی همین جهنمی هستیم که بودیم.دوباره همه چیز مثل اول است.چه چیزی تغییر کرد؟میپرسم آخرش چه؟
پ.ن:مثل اینکه امروز از دنده چپ بیدار شده ام!
پ.ن:وقتهایی مثل حالا که گه گیجه میگیرم و نمیدانم چه کار کنم گوشی را برمیدارم و یک سوژه پیدا میکنم و با بهمن حرف میزنم.آرامش لعنتی توی صدایش هست.حرفهایش...مهربانیهایش....نوازندگیهایش....آخ که این آرامش را با دنیا عوض نمیکنم...میگوید چند روز دیگر تحمل کن...شاید سه تا 365 روز دیگر...گریه ام میگیرد....نه از روی ناراحتی نه از روی خوشحالی...دل نازک شده ام...
..................................................
لحظه ای با من باش...

و اعتراف قشنگ ست اگر چه با تاخير
پرنده بودم اما پرنده‌ای دلگير
پرنده بودم اما هوای باغ زمين
از آسمان بلندم کشيده بود به زير
پرنده بودم اما پرنده‌ای بی‌پر
پرنده بودم آری ولی عليل و اسير
چقدر منتظرت بودم ای چراغ مراد
که خط گمشده‌ام را بياوری به مسير
و آمدی و مرا زين خرابه پر دادی
به سمت باز افق‌های روشن تقدير
ميان اين من حال و تو ای من پيشين
تفاوتی است اساسي، قبول کن بپذير
گذشت آنچه ميان من و تو بود گذشت
ترا نديده گرفتم، مرا نديده بگير
به راز عشق بزرگی وقوف يافته‌ام
مرا مجاب نمی‌کرد عشق‌های حقير
پرنده‌ام اينک يک پرنده آزاد
پرنده‌ام آری يک پرنده ....

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:32 | لینک  | 

توی تاکسی نشته ایم و از سر کار میرویم آرایشگاه.اینقدر خوش صحبت است که دلم نمی آید رهایش کنم و با اینکه قصد آرایشگاه رفتن ندارم؛و مسیرمان اتفاقی یکی شده همراهش میروم.شاد هم دلم نمی آید تنها توی تاریکی غریب این محله رهایش کنم.به مانی زنگ میزنم و میگویم من با فلانی میروم آرایشگاه نزدیک فلان محل کمی دیرتر می آیم.مانی میپرسد اسم آرایشگاه چیست؟از این سوال بیموردش عصبانی میشوم؛مثل همه این روزها که زود خونم به جوش می آید و این حالت و عصبیتهای همراه آن و  کابوسهای بی مروت رهایم نمیکند.با اعتراض میپرسم حالا اسم آرایشگاه به چه درد تو میخورد؟میگوید میخواهم بیایم دنبالت.حتی شرمنده هم نمیشوم و معذرت خواهی هم نمیکنم.بعد که تماسم قطع میشود رو به من میگوید نباید اینطور نامهربان صحبت میکردی؛شاید میخواسته بیاید دنبالت.تایید میکنم.میگوید چقدر خوب است شوهر آدم بگوید می آیم دنبالت.توی تمام مدت زناشوییمان که نزدیک ده سال طول کشید یکبار هم نگفت بیایم دنبالت.بیشتر شرمنده میشوم.تمام طول مسیر هم قبل از این تماس مانی اس ام اس بازی اش گرفته بود و حرفهای سوزناک عاشقانه میفرستاد و من هم نمیتوانستم گوشی را از چشمهای او دور کنم و نهایتن با یک یا دو کلمه جواب میدادم که به او هم طبیعتن برمیخورد.احساس میکردم درست نیست جلوی زنی زخم خورده مثل او اینطور لوس بازیها را در بیاوریم.شاید دلش بخواهد و غصه دار شود هم.داستان زندگی اش اینقدر تکراری است که شاید به گفتنش نیرزد.در پی یک ماجرای عشق و عاشقی همسر مردی میشود که از مردانگی بویی نبرده و همسرداری را نمیداند که چیست.مثل همه زنهای قصه این ازدواجها فکر میکند با بچه دار شدن اوضاع شاید بهتر شود.بهتر میشود هم.کمی البته و موقتی هم.و در نهایت با  بچه جدا شدن میکشاند.میگوید نمیتوانستم تحمل کنم.همیشه یک کیلو تریاک در ختنه داشتیم.رنج حال حاضرش نه از دماغ و دنده های شکسته اش لای کتکهای مردش؛که از دوری بچه هایش است.تمام دل دل کردنهایش تهیه یک سرپناه است که بتواند بچه هایش را از جهنم خودساخته پدرشان نجات دهد و زیر بال و پر بگیرد.خودش که در خانه پدری است و شاید کمی تا قسمتی سربارشان.با اینهمه میگوید هنوز دوستش دارد و رنج بین متنفر بودن و عاشق بودن را میکشد.میگوید هنوز دلم برایش تنگ میشود و هنوز گاهی با اینکه میدانم حماقت محض است دلم میخواهد به زندگی اش برگردم.شاید به خاطر بچه هایم که بی سرپرست رها شده اند.ولی اینبار اگر برگردد و دوباره همان آش و همان کاسه شود که میشود هم؛چون چیزی مطمئنن عوض نشده و بهتر هم نمیشود؛در خانه پدری هم جایی برای ماندن ندارد و حمایت پدری را هم باخته است.وضعیت بغرنجی دارد.با این حال مدتی است آشنایی دورادوری با مردی خارج از ایران دارد که گمان میکند این مرد بتواند منجی او شود.عکس سه در چهارش را به من نشان میدهد.عاقله مردیست که با آن موقعیت و اوضاع و احوالش بعید میدانم دم به تله ازدواج با زنی با شرایط او بدهد.هر چند این زن اینقدر خوب و خوش برخورد و خانم باشد.حرف به این میکشد که شک دارد به علاقه مرد به خودش.دنبال راهی میگردد که بتواند تشخیص دهد مرد اینویزیبل آن لاین میشود یا نه؟شک دارد که گاهی هست و invisable  و با چراغ خاموش می آید.آدرس سایتی که توسط آن بتواند تشخیص دهد طرف آن لاین هست یا نه را می دهم و مثل یک ورد جادویی حفظش میکند.شاید بهتر باشد گاهی که بدانیم حقیقت وجودی طرف چیست و بر طبق آن از رویابافی و خیال پردازی دوری کنیم.میدانم به هر که داده ام پشت بندش دعوا و دلخوری بوده.اما در این مورد شاید واقعن بتواند به او کمک کند تا با این شرایط و سن و سال دیگر بازیچه یک خیال خام و اشتباه نشود.
بعدش من از خودم خجالت میکشم.از اینکه چنین همسری دارم که به جرات میتوان گفت آرزوی میلیونها زن در دنیاست؛و با این حال دست از ناسازگاری و غر زدن برنمیدارم.هر چند همه این نق نق کردنها ظاهریست اما باز هم سعی میکنم اخلاقم را بهتر کنم تا مانی هم از بودن با من احساس خوشبختی و آرامش واقعی را داشته باشد.
...................................
پ.ن ها و جواب کامنتهای پست قبل بعدددددددددددددددددا!!!!

پ.ن:جواب کامنتهای پست قبل و همین پست را دادم!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:24 | لینک  | 

كت شلوار راه راه ايتاليايي دست دوز ميپوشه و با دمپايي ابري صورتي توي راهرو لخ لخ كنان راه ميره.
هميشه يكي دو تا از اين عطرهاي پر شده توي جيب و كيفش داره.ديدن قيافش وقتي ميماله زير بغلش خيلي خنده داره.
ناخون انگشت كوچيكش بلنده و بقيه رو از ريشه ميچينه.
وقتي از در شركت مياد تو يك كتاب از ساموئل بكت دستشه و سرش تو كتابه.
چايي رو با شكر و قهوه رو تلخ ميخوره.
موهاش روي سرشونه هاش لخت ريخته و جا به جا گلوله هاي ژل سبز رنگ ديده ميشه.
سيگار رو با چوب سيگار و تا نيمه ميكشه.
اكثر اوقات انگشتاش روي قوطي سيگارش كه عكس يك زن برهنه داره رو ماساژ ميده.
توي جلسه ها ابروهاشو ميده بالا و انگشت ميذاره زير چونه اشو يك وري لم ميده و به دهن بقيه خيره ميشه.
وقتي صداي آهنگي ميشنوه؛با انگشت به نشانه زدن نت با پيانو روي رونش ريتم ميگيره.
وقتي شلوار جين ميپوشه دستاش مدام با درز ك.نش درگيره.
روي پشماي مشكي سينه اش يك زنجير طلاي زرد انداخته.
اصرار به استفاده از كلمات انگليسي با تلفظ و معاني غلط داره.
كنفرانسهاي طولاني در رابطه با اينكه شلوار كريستين ديورش به اين دليل و اين دليل و اين دليل اصله ميذاره.
نداشتن موبايل رو آخر باحالي و كلاس ميدونه.
اونوقت دقيقه اي سه بار زنگ ميزنه به تلفن منشي دار خونش پيغاماشو بشنوه.
علاقه زيادي به خمار جلوه دادن چشمهاش داره.
از كلمات خواهش دارم استدعا دارم در حد تنفر و تهوع استفاده ميكنه.
پلاستيكاي ماشين صفر كيلومترشو بعد از چهار ماه هنوز نكنده!

......................................
پ.ن:یک سری به اینجابزنید جالبه.نظرتون چیه؟کدوم وسوسه انگیزتره؟
پ.ن:توی وبگذر دیدم یکی با سرچ کلمه"حودتو شل کن"!!! اومده بود وبلاگ من.کلی این گوگل احمق رو فحش دادم و گفتم آخه من امکان نداشته اینقدر بی حیا بوده باشم حرفای بی ناموسی نوشته باشم!رفتم دیدم اتفاقن هم نوشتم و همون سینه گوگل چسبونده شده!اینم عکسش!خدایی اینا فکر میکنن با جستجوی جمله هایی که حشریشون میکنه به جای مربوطه میرسن؟!!!
پ.ن:گاهی اوقات عشق ممنوع است گاهی اوقات زندگی ممنوع...دلم میخواهد اگر زندگی را ممنوع نکرده ام عشقی هم ممنوعم نباشد...
پ.ن:حتم دارم این بو که میکشتم به چند ساعت پیش عطر خود خود توست نه آن عطر فرانسوی...عطر خود توست که در من پیچیده...مثل هاله ای از نور که احاطه ات کند یا مثل یک بند نامرعی مهر...بند دلت را با هر تکانی بلرزاند...حتم دارم...

 ..........................................

لحظه ای با من باش...

ازمن دریغ مدار
شکوه لحظه های زیبارا
زیستن مجال تکرارنمی یابد
و تو دریا راازمن گرفته ای
آی چه حسرتی ...
گیسوی رها بر موج آبی آب
پروازسرخوش پرندگان ٬ درفصل بهار
وآوازباران بر چهره گندمگونم
آن هنگام که عریان وخیس
ازسنگفرش سردخیابان عبورخواهم کرد
ازمن دریغ مدار
عشق را و زیباترین لحظات بودن را
رهایی ٬ سرنوشت انسان است
ای ناشناس !
 زیستن مجال تکرارنمی یابد
بیهوده دریغش مدار.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:52 | لینک  | 

یکی از همین روزای بهاری بود درست مثل حالا شکوفه های نارنجی و سفید و بنفش و صورتی دلبری میکردند و پرنده ها از بابت اینهمه زیبایی مست مست میخوندند.خطش رو بهرام رو ذهنمون انداخت و این شیار هی عمیق تر شد.تازه داشتیم سال سوم رو تموم میکردیم و من که اصلن هدفی برای آینده جز ازدواج با مانی نداشتم؛نمیدونم چطور قاطی ماجرا شدم.شهره و بهرام مدتها بود گرفتار هم بودند و برای بهرام مهم نبود شهره یک دختر پاپتی غربتی بود که از یکی از شهرهای اطراف لرستان اولین باری که پاش به تهران رسید مصادف با گرفتن کارت دانشجوییش بود.حتی براش مهم نبود که مادر و پدر با دیسیپلینش رو کنار بذاره و کمر همت رو ببنده و خودش کار رو شروع کنه.و من هنوز نمیدونم چطور قاطی ماجرا شدم.من ِ سر به هوای سالهای 78 و من سر به هوای عاشق پیشه ای که هیچ چیز جز یللی تللی برام مهم نبود و هر جا بساط عیاشی به راه بود من هم بودم و پای ثابت همه مسافرتهای شیطنت آمیز و کمپینگهای خارج از خانواده.بهرام اصرار داشت که من و اون میتونیم این کار رو راه بندازیم و برای شروع نفری یک تومان سرمایه گذاری کنیم و اطمینان میداد که میتونه این شرکت رو به عرش ببره تا ما جزو یکی از بهترینها باشیم و اولینها توی ایران.هنوز هم این دو تا کلمه آخری پشت هر بیزنسی بیاد من مشتاقشم و براش سینه چاک.من رو به خاطر روابط حسنه ای که با یکسری استادها داشتم میخواست و نه برای اون یک تومانی که سرمایه گذاری کنم.از کارخونه پدرش اومد بیرون و پدرش هم نامردی نکرد و همه چیز رو ازش گرفت و دستش رو خالی کرد و اما ما شروع کردیم.روز اول وارد اون اتاق کذایی شدیم و هر هر خندیدیم.برای دستشویی رفتن باید میرفتیم در خونه همسایه رو میزدیم و اما دل خوش بودیم.وسایل رو چیدیم و سر هم کردیم و یک دفتر آبرومند از آب در اومد.بهرام گفت برای چند ماه اول سخته و بعد از اون دیگه خدا رو روی زمین بنده نیستیم.پسر زرنگ و باجربزه ای بود و من هم تا وارد گود نشدم شل و بی انگیزه ام و به محض اینکه با آدمهای با انگیزه و زرنگ دمخور بشم تا به نتیجه نرسیدن کار دست از تلاش بر نمیدارم.کارها خیلی بهتر از اونی که من فکر میکردم پیش رفت.در عرض چهار ماهه اول سرمایه اولیه برگشت و همه چیز رو به روال بود.شاید؛شاید؛شاید بدترین تصمیم که بهرام در تمام عمرش گرفت لینک عوض کردن بود.یک روز صبح اومد شرکت و مثل جن زده ها میگفت الا و بلا باید سویچ کنیم روی ایتالیا.از اونجا قطعات مورد نیاز رو تهیه کنیم و یک فلسفه چرندی هم به هم بافت و من هم چون بهش ایمان داشتم باورش کردم.حتی با استادمون که توی اینهمه وقت بهترین مشاوره ها رو بهمون داده بود مشورت نکردیم و نمیدونم اینجور مواقع غرور بیجاست؛نخوته؛و نمیدونم اسمش هر چی که هست بدجور لنگت میکنه و پشت پات میزنه.تمام دارایی و سرمایه رو دادیم دست یک نفر که وعده های رنگی بهمون داده بود و بعد از یک ماه دوندگی فهمیدیم بدجور رو دست خوردیم.شب با شهره رفتیم و بهرام رو دراز به دراز و مست و لایعقل توی تاریکی دفتر پیدا کردیم.شب فراموش نشدنی من.هر سه با قیافه های بهت زده و مغروری که نمیتونست زار زار گریه کنه نشسته بودیم کف دفتر روی سردی سرامیکها و هر کدوممون یک گوشه از سقف و در و دیوارو نگاه میکردیم.بهرام تصمیم گرفت برگرده سمت پدر مادرش و این ضرر رو یکجوری جبران کنه و بعد دوباره با هم جمع شیم.سنگینی این ماجرا روی شهره بود.درسش تموم شد و ناگزیر به برگشت بود.شاید اگر اوضاع به گونه دیگری پیش میرفت سرنوشت ما هم چیز دیگری بود.بهرام به سرنوشت میلیونها جوان ایرانی گرفتار شد و برای راست و ریست کردن کارها و مسافرتهای خارج از ایرانش مجبور شد بره سربازی و نمیدونم کدوم کوفت و زهرماری از این مخدرها سوغات سربازی شد براش.شهره رو دورادور خبر داشتم که ازدواج کرده بود و یکی دوتایی هم بچه داشت و دیگر هیچ.گاهی ندونستن به کمکت میاد تا روی پست روزگار رو نبینی.تا دیشب که توی اون مهمونی کذایی شیرین همشهری شهره رو دیدم و از شهره پرسیدم و گفت مگه خبر نداری؟دو سال پیش خودسوزی کرد و با هشتاد درصد سوختگی نتونست برگرده به زندگی.توی اون اطراف این کار یک کار عادی برای زنان زجر کشیده و کم آورده اونجا محسوب میشد.بهرام رو دورادور خبر داشتم که بارها و بارها و بارها ترکش داده بودند و باز هم چسبیده بود به این اعتیاد لعنتیش.
در هم و داغون بودم.حتی نتونستم قطره ای اشک بریزم.دیشب خواب اون دفتر رو دیدم.وارد دفتر شدم؛بر عکس همیشه که تاریک بود دو سه تا پنجره داشت که به دشتهای سبزی باز میشد.خوشحال بودیم.هر سه.شهره لبخند میزد و بهرام میوه شست و روی میز گذاشت و ترانه های دوست داشتنی فضا رو پر کرده بود.شهره لبخند میزد و تمامی زوایای صورتش میخندید.بهرام سرحال تر از همیشه بود و موهای بلند و مواجش من رو یاد پدر می انداخت.حس خوبی داشتم.یک خلصه بی انتها.شیرین بود.بهرام گفت همه کارها درست شده و از فردا دوباره کار رو از سر میگیریم.ترانه ای رقصی شروع شد و بهرام و شهره با هم میرقصیدند مثل همون وقتها که بهرام ادای شهره رو در می آورد و من دو سه تا حرکت قشنگ رقص رو از بهرام یاد گرفتم.من میخندیدم.میخندیدم.بلند میخندیدم.داشتم قهقه میزدم.حس کردم مدتهاست اینطور خوشحال نبودم.و چقدر منتظر این روز بودم که همه چیز درست بشه.که ما بهترین و اولین توی ایران باشیم.و حالا شده بود.و هر سه خوشحال بودیم و میخندیدیم.چشم باز کردم.هوا روشن بود.مانی روی صورتم خم شده بود و لبهامو بوسید و گفت نیم ساعته دارم نگات میکنم؛مثل بچه ها توی خواب لبخندهای دوست داشتنی و شیرین میزدی.اون حس خوب هنوز زیر پوست صورتم بود و من با لبهای لبخندآلود و سرخوش از شیرینی اون حس خوب؛اشک میریختم.غم تموم دنیا توی چشمام لونه کرده بود . باید که این بغض آب میشد.
....................................................
لحظه ای با من باش...

یک شهر ِ پر از عاطفه درد است کسی نیست
آغوش دوبازوی توسرد است؟ کسی نیست؟
تلخ است که آن خاطره ها خاطرم آورد
جز بودن من خاطره زرد است کسی نیست
درشهر شبت کوچه هراسان امید است
باهر وزشی،چرخش گرد است، کسی نیست!
این آخر راه است که یک آینه پیداست
تصویر تو در آینه فرد است کسی نیست!!
انگار کسی نیست که از غصه نترسد
این غصه چرا حسرت مرد است، کسی نیست
دنبال کسی باش که عاشق شده باشد
هرچند که عاشق شده طرد است کسی نیست

سهیل-پرنده

 بعد نوشت: نظرخواهی رو بستم...خیلی نوشته تلخیه....خودم هر بار میخونم گریه ام میگیره....تو حال بدی نوشتمش...دلم خیلی گرفته بود و حس تلخ اون خواب باهام بود...بهتر دیدم لا اقل از شما نظر نخوام.

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:47 | لینک  | 

برعکس همیشه که اگر شب بیدار باشم حتمن پای اینترنت هستم؛اون شب بعد از رفتن مهمونهای بی محلی که اومده بودند؛توی تختخواب موندم و برعکس همیشه که اینطور مواقع یا کتاب میخونم یا از دی وی دیهایی که دارم یک فیلم انتخاب میکنم؛اینبار تلویزیون رو کانال به کانال کردم و باز روی یک صحنه آشنا میخکوب شدم"آهای...روسری آبی...."شاید بیشتر از دوازده دفعه جسته و گریخته این فیلم رو دیدم.و هر بار نمیتونم و توان این رو نداشتم که از روش ساده و بی تفاوت رد شم.بی شک اگر رخشان بنی اعتماد یک شاهکار توی زندگی هنریش داشته باشه همینه و بس.و فاطمه معتمد آریا که چقدر این زن رو دوست دارم من.که هر چه معصومیت و صمیمیته توی وجودش جمع شده و چقدر خانم مآبانه است.بارها و بارها پای اون صحنه ای که انتظامی می ایسته و میگه "رسول مرد و اینی که اینجا واستاده میخواد با نوبر کردانی یک دختر غربتی پاپتی بمونه تا بمیره" ایستادم و فکر کردم.به اینکه چی درسته چی غلط؟به اینکه چرا همیشه عشق یک عده رو دلخور میکنه؟به اینکه چرا عشق شادی و غم رو به شدت با هم میاره؟چرا ارمغانش به یک نفر شادی و به اطرافیان اون آدم غمه؟خودم رو میذارم جای رسول و میبینم که نه!در احساساتی ترین لحظه های عاشقیت هایم باز هم رگه هایی از منطق نذاشته اونقدر دیوانه بشم.اونقدر که طبل رسوایی رو بردارم و بی رحمانه روش بکوبم.شنیدید که میگن عشق پیری گر رسد سر به رسوایی زند.نکته همیه.آخر عمری آدم دلش میخواد یک کار خارق از عادت همه عمرش انجام بده.یک جسارت که بهش طعم خوش هنوز زنده بودن بوده.آخر عمری آدم میدونه که دیگه چیزی برای باختن نداره.میفهمه که فقط باید برای دل زندگی کرد.شاید هم میفهمه که همه عمر راه رو اشتباه رفته.
به دو سال پیشم برمیگردم.به لحظه هایی که نشسته بودیم کنار هم و جلوی اونهمه چشم که خودشون رو به ندیدن میزدن موهاتو برات میبافتم و به قیافه بامزه ات میخندیدم.به شونه ای که به موهات میکشیدم.به نوازش موهات و گفتن اینکه چقدر نرمه.به وقتهایی که طره موهاتو میگرفتم و میدادم پشت گوشت.به لحظه ای که روی زمین دراز کشیده بودی و سرت رو بلند میکردم و زیر سرت بالش میذاشتم.جلوی اونهمه چشم.به اون نگاههایی که با حسادت و یکجور تحسین پنهان نگاهمون میکردند.به نگاههایی که شاید از این کارامون غمگین میشدن و اما لبخند میزدند.به تا صبح بیدار نشستنامون و تا خود صبح چشم از هم برنداشتنامون.به زیر نظر گرفتن کوچکترین حرکت و رفتارمون.به بلعیدن اونهمه لحظه های خوش وقتی که میدونی تکراری در کار نیست و میدونی که یک مشت خاطره برات میمونه.یک مشت لحظه های ناب تکرار نشدنی که عشق رو تبدیل به خاطره میکنه.به منی که سنجاق شده بود به تو.منی که جز تو رو نمیدید. و چه خودخواه بود این من.به شررهای چشمت توی اونهمه سیاهی های شب.به لبخندهای یواشکی و به همه لحظه هایی که فکر میکردیم آخر دنیاست.
عیدی تو به من یک دست لباس تنیس سفیده مارک کالکشن.این یعنی اینکه میخوای من دوباره شروع کنم.راکت خاک خورده ام رو بر میدارم و کاورش رو تمیز میکنم و توی دستم میچرخونم و آماده زدن توپ میشم.باد همه توپهام خالی شده و باید یک بسته توپ جدید بخرم.یادم میاد چقدر برای زنده کردن زمین تنیس دانشکده دوندگی کردم.توی بروکراسی آموزش عالی و دانشکده و ارشاد و حراست چرخیدم و مجوز و بودجه براش گرفتم.و بعد که همه چیز آماده شد؛زمین شن ریزی دوباره شد و علفهای هرزش رو هرس کردند و خط کشی جدیدشو با چه وسواسی بالاسر کارگرا ایستادم تا تموم شد؛گفتن خانمها حق ندارند استفاده کنند و این دستور حراست کله.و تنها مجوز استفاده از استخر روباز رو بهمون دادن.نمیدونم با مایو توی استخر بودن و توسط پسرا از پشت بوم خوابگاه دانشکده با دوربینهای شکاری دید زده شدن و ایضن توسط لات و لوتهای گذری که قلاب میگرفتند و نوبتی روی شونه هم از پشت دیوار نگاه میکردند بدتر بود یا ورجه وورجه کردن با مانتو و مقنعه توی زمین تنیس.منکه هیچوقت حاضر نشدم برم توی اون استخر و فرداش کاریکاتورم با مایو روی تخته کلاس باشه.کاری که بارها و بارها با لیلا و مینا شد.و چقدر هم خندیدیم.

میگن لحظه تحویل سال در هر وضعیتی باشی تا آخر سال توی همون وضعیت میمونی!!! من حوله تنم بود و آب گرم که نبود و با سیستم قابلمه فرنگی حموم کرده بودم و مانی هم توی حموم مونده بود و سر و صورتش پر از کف و منتظر که من آب جوش بهش برسونم.سال که داشت تحویل میشد رفتم با همون کفها بغلش کردم و با دست کفهای چشم و صورتشو زدم کنار و همدیگر رو عمیق بوسیدیم.و این یعنی اینکه دلم میخواد با مانی باشم.همیشه و تا آخر عمر.
یک چیز جالب دیگه هم پیش اومد.در آخرین ساعات شب قبل از عید دستم خورد به کف ریش مانی که روی دستشویی بود و افتاد زمین و قل خورد و رفت زد به چاه بست توالت و تالاپ و غلفتی افتاد توش.مثل همینه یکی دو ساعتی با سیخ کباب و لوله و انبر و هزار و یک اختراع و ابتکار دیگه تلاش کردیم از ته چاه بیرونش بکشیم و نشد که نشد.بعد لجنی و خسته رفتیم خوابیدیم.به امید اینکه فردا آب گرم برای حموم باشه.و دعای سال تحویلمون این بود که خدایا بذار تا این یک ماهی که ما هنوز اینجاییم این چاه بند نیاد و کار دستمون نده و بعدش هم به ما چه مربوط دیگه.اما صبح نمیدونم چی شده بود که بدجور بالا زده بود.یعنی زندگی ما رو اول سالی شت از جا برداشته بود.گرفتاریهای بعدشم که میتونید حدس بزنید.اینهمه تخلیه چاه زدن رو در و دیوار وقتی لازمشون داری هیچ کدومشون نیستن.
با همه اینها درست لحظه تحویل سال یک حس خیلی خوب اومد زیر پوستم دوید و دوید دوید و رفت توی قلبم.میدونید؟من معتقدم وقتی توی اون لحظه حدود صد میلیون نفر دارن انرژی مثبت ساطع میکنن و و تلقینهای مثبت و خوب میشه تو هم از این منبع انرژی در امان نیست و ناخودآگاه حس میگیری.خدا کنه که همینطور باشه.برای هممون قشنگ باشه و پر از تلاشهای نتیجه بخش.
..................................................
پ.ن:خب دیگه....بخور بخوابی ما هم تموم شدو خوشحالم که از این وضعیت بغرنج سیکل بخور بخواب و قهوه و سیگار و تخمه و فیلم و تنهایی رها شدم.
پ.ن:یک جایی خواندم:"حفظ رابطه با شخصی که تنها منبع ارتباطاتشان "والد " است .کار آسانی نیست" بیبین من چه سختیها دارم میکشم...

..............................................
لحظه ای با من باش...

درمن بریزهرچه ندارم نه بیشتر
با ابراتفاق ببارم ... نه بیشتر
پاییزعاشقانه ی اردیبهشتم و ...
امشب خیال کن که بهارم نه بیشتر
من هرچه می دوم به توهرگزنمی رسم
یک گام با تو فاصله دارم نه بیشتر
شیرین من! تو را به لبم تلخ می کنند
نزدیک لب، تو را که بیارم نه بیشتر
برگرد حس و حال مرا عاشقانه کن
بنشین تو صاف و ساده کنارم نه بیشتر
باور کنید قصد جسارت نداشتم
افتاده با خودم سر و کارم نه بیشتر

میر آقایی

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:13 | لینک  |