تبليغاتX
پندارهای آرایه

1- خب دیگه آخر سالی همه خسته اید؛ میدونم؛پس خسته نباشید؛از خرید کردن؛از خونه تکونی؛از حرص و جوش بیخود خوردن؛از دور خودتون چرخیدن و هیچ کاری انجام ندادن؛میدونم؛میدونم...خیلیهاتون از صبح تا شب توی خیابونا چرخیدین و آخر شب خسته و کوفته با پاهای تاول زده و بار شلوغی جمعیتی که توی خیابون وول میزنن؛داغون و دست از پا درازتر برگشتید خونه.خیلیهاتون بچه ها رو بهونه کردید و رفتید واسه خودتون رخت و لباس نو خریدید.خیلیهاتون توی ترافیک موندید و مشت زدید روی فرمون.خیلیهاتون در طول روز سه؛چهار؛پنج مورد اعصاب خوردی توپ برای خودتون ساختید و خودتونو و اهل و عیال مردم و هموطنان عزیز و ملت شهید پرور  رو به رگبار خار مادر بستید.خیلیهاتون پولای زبون بسته رو دادید جنسای بنجل خریدید؛خیلیهاتون هم از خیر خرید گذشتید و شلوغی و همهمه بازار را رو خلوتی خونه بخشیدید.
2- میگم خرید عید مال اون وقتایی بوده که جد بزرگامون سالی یکبار حموم میرفتند و ایضن سالی یکبار خرید عید میکردن و رخت و لباس نو میخریدن.نه ما که از هفت روز هفته شیش روزشو سری به یک پاساژ میزنیم.پدربزرگ میگه :خفه!(با ضم خ و فتح ف به لهجه صمد وقتی داره از قول ا م ا م میگه :خفه خفه!شاید خنده دار باشد! بخونید) اون بابای پدرسوخته ات سالی یکبار حموم میرفته و خرید عید میکرده! اولن جد بزرگت هفته ای دو روز حموم به کل براش غرغ(قرق؟) بوده.دومن بچه که بودیم دو ماهی یکبار یک تاجر هندی و یک تاجر کشمیری جنسای جدید بازار رو میاوردن تو خونه و ما گل سر سبداشو انتخاب میکردیم.خلاصه اینقدر میگه و میگه و میگه تا من میفهمم این پز پزی بودنم رو از کی به ارث بردم!
3- در راستای تاکسی گیر نیومدن این روزها و دلسوز شدن من؛وقتی پیش میاد با مانی میریم جایی اصرار میکنم که مگه نمیبینی زن و بچه مردم تو خیابونا الاف موندن؛از انصاف به دوره؛سوارشون کن برسونیمشون.خلاصه مردم ما اینقدر خنگولانسن که نگاه به شخص شخیص راننده و همراهش نمیندازن و هی کرایه تعارف میکنن.مانی نزدیک بود منو توی خیابابون پیاده کنه از شدت عصبانیت!
4- یک مورد دیگه هم بود یک پیرزن بیچاره با یک گاری خرید.تا دیدمش گفتم تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهنگ! آدمی!مانی زودباش بنده خدا رو سوار کن برسونیم.این بنده خدا هم با اون پیری و بار و بندیل همچین زبر و زرنگ بود و تند میرفت که نگو!گفتم مانی یک کم بگاز یارو با گاریش داره از ما تند تر میره!خلاصه بعد یک مدت تعقیب و گریز واستاد  ما هم بهش رسیدیم و در ماشین رو باز کردم فوران نوع دوستیمو نثارش کنم که دیدم پیرزن جان شیرجه زد تو کانتینر آشغال کنار خیابون و یک تیکه هایی در آورد و گذاشت توی کیسه روی گاری خریدش!جان شما نباشه جان خودم ترجیح میدادم کیفمو بردارم و بزنم به چاک تا اینکه اون نگاه خشم آلود مانی رو ببینم!تا من باشم دیگه نخوام به زور آشغال دزدها رو به مقصد برسونم!حالا فکر کن خونه یارو کجا میتونسته باشه!
5- از بند بالایی دلم هم گرفت....کلن وقتی تو تاکسی میشینم میبینم راننده یک پاش لب گوره با خودم میگم خدایا این الان وقت استراحتشه نباید با این سن بشینه پای رانندگی به این خسته کنندگی.یا مواردی که خیلیها مخصوصن جوونامون راضی به کارهای چیپ میشن...
6- برای عیدی دادن به آبدارچیمون اول دو تا 5 تومنی نو گذاشتم توی پاکت کارت پستالی که خریده بودم.آقای همکار میگفت چه کلاسی براشون میذاری.ولشون کن بابا همینجوری بده دستشون.اولن به نظر من اینکه تو برای کسی مایه بذاری روی شخصیت خودت باید حساب کنی نه طرف.دومن با خودم فکر کردم تا به حال شاید هیچ کس اینقدر و اینجوری تحویلشون نگرفته این قشر خاص رو و چرا من این کار رو براش نکنم؟و این کار چقدر میتونه طرف رو خوشحال کنه.یک کارت تبریک عید دوهزارتومنی میتونه یک شادی بدون قیمت برای اون بیاره.البته شاید.بعد سر عیدیشون هی با خودم کلنجار رفتم:چقدر خسیسی...ده تومن هم شد پول؟یکی دیگه اضافش کن...واقعن که؟تو فکر میکنی با 15 تومن چی میشه خرید؟یک کیلو گوشت فقط.دوتا دیگه بذار روش . خلاصه این وجدان بی پدر مادر خِر ما رو ول نکرد تا عدد مورد نظر به پنجاه نرسید.
7- یک آبدارچی دیگه هم داریم که بنا به دلایلی نمیخواستم زیاد بهش لطف بشه.از جمله پررو بودنش و مارمولک بازیهاش.خلاصه یک عدد 5تومنی هم برای اون گذاشتم و گفتم تا این وجدان نیومده باز خِر ما رو بچسبه و کیف خالیمونو خالیتر کنه؛در پاکت رو ببندم.وقتی پاکتها تقدیم شد.دیدم این آبدارچی مذکور دومی خیلی تشکر میکنه.هی راه مرفت هی تشکر میکرد.هی راه میرفت هی تعظیم میکرد.دیگه داشتم شرمنده میشدم و گفتم کاش به این بنده خدا هم یک کمی بیشتر عیدی میدادم.خلاصه عصر که بسته پستی برام رسید و باید قیمتش رو تقدیم میکردم هر چی دنبال پنجاه تومن چک پولم گشتم نبود که نبود!کور نشه چشمایی که پنجاه تومنی رو پنج تومنی دیده بود!
8- در یک مناقصه هم که اسنادش رو بنده تنظیم کردم مبلغ خالص و نهایی رو به جای 600 میلیون ریال 60 میلیون ریال زدم و یک صفر ناقابل از تهش انداختم و خدایا خودم رو به خودت سپردم با این سوتی وحشتناک!در راستای همین کوری و بی دقتی بند 4 و 7 و 8 بعد ازعید قراره ما هم با ثابت شدن نمره چشممون به جرگه عملی ها بپیوندیم.برای سلامتی روح پر فتوحمون دعا بفرمائید لطفن.
9- جدا از اینکه خیلی از کارهام توی دو تا شرکتی که بنده مسئولشم موند؛و حتی به خونه تکونی آخر سال اتاقم هم نرسیدم و کثیف و شلخته و ریخته و پاشیده و ژولی پولی انداختمش اومدم بیرون؛آخرین کار سال 86 من توی شرکت این بود که برم دیلیت فایل و دیلیت کوکی و دیلیت هیستوری بزنم تا احیانن توی این هشت روزی که بنده نیستم و همکاران محترم لحاف تشک اونجا پهن کردن؛یک وقت نرن سر کامپیوتر بنده و شیطون بره تو جلدشون و ما رو کشف کنن.چه از روی رد پاها توی اینترنت و چه از روی فایلهایی که یادم رفته هیدن کنم!و خلاصه که این کار یادم رفت و الان وجدانم ناراحته جون شما!و البته کالیبر ناهمگون بنده اجازه نمیده اینهمه راه پاشم برم و به این کارام سر و سامون بدم.
10- معمولن همه قرصها عوارضی دارن اما من حاضرم بمیرم و قرصهایی که یکی از مهمترین عوارضش چاقی هست رو نخورم.توی این هشت روز میخوام از توی استخر بیرون نام تا این اضافه وزنه نره.
11- از دیده بوسی دم عید آی بدم میاد؛آی بدم میاد؛آی بدم میاد هی بغلت کنن و بغل کنی و ماچ مالی بشی و فشار داده بشی...اههههههه....و حرفای تکراری آی سال خوبی داشته باشی و آی پر از موفقیت و شادکامی باشه و آی نمیدونم چی چیک...حالا توی تموم سال جواب سلام یارو رو هم نمیدی ها بعد فکر میکنه چون دم عیده میتونه بپره ماچت کنه.در همین راستای دیده بوسی همکاران خانم با هم دیگه(انجمن لزبین ها) اعتراض آقایون همکار در اومد که شاید اونا هم دلشون بوس بخواد!گفتم چیه بابا؟دارین وصیت میکنین؟فاصله فقط هشت روزه.باورتون شده یک ساله؟چه اتفاقی قراره بیفته؟الحمدلله توی این مملکت روزای کارش هیچ اتفاقی نمی افته چه برسه به روزای تعطیلش که شماها فکر میکنید دنیا زیر و زبر میشه!
12- ولی بدم نیست ها!دیدی بعضیها! میرن خودشون رو 180 درجه تغییر ظاهری میدن؟
13-شوق سفره هفت سین چیدن ما هم بروزیده و به زودی عکسشو میذارم براتون!
12-با بهاری که می آید از راه....چی باش؟ بقیش چی بود؟
.........................................................
پ.ن:هر کی اومد اینجا عیدشم مبارک و خودشم مبارک و روزهای خوبی براش رقم بخوره توی این سال نویی و خلاصه که ما از هر کی بدی دیدیم بخشیدیمش به بهونه سال نو حتی تو که  کینه ما رو به دل گرفتی و اوووووه!

پ.ن:دیروز یک لحظه سرم رو چرخوندم و از پنجره بیرون ماشین رو نگاه کردم دیدم ای وای! همه جا سبز شده!سبز!
پ.ن:کاش میدونستم که نگاهت یه فریب عاشقانه است....شعر آشنایی ما پر بغض این ترانه است...

پ.ن:همه چیز ساده شروع شد...ساده مثل دل سپردن...مثل عاشق شدن تو...مثل عاشق شدن من...هر قدم که با تورفتم هنوزم به خاطرم هست...کوچه ها تموم نمیشد...حتی کوچه های بن بست....

پ.ن:خوبم خوب! و آروم و بی دغدغه و خدا رو شکر بابت این همه حس خوب.خدایا به همه آرامش ببخش....آرامش و آرامش و آرامش...

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:10 | لینک  | 

 اگه سال كهنه از اون سالايي بوده كه با اميد شروع كردين ولي...

 

 

با كمي دلخوري و ... 

 

 

و احساس همه تنهاييهاي عالم و... 

 

 

 

با چين و چروكهاي بيشتر و ...

 

 

 

 و با كمي اضافه وزن بيشتر ... 

 

 

 

اگه در سالي كه گذشت يكي از قولهاي مهمتون رو فراموش كرده بودين و ... 

 

 

 

يا با رئيستون اختلاف نظر داشتين و...

 

 

 

 اگه نتونستين به بعضي از خواسته هاتون دست پيدا كنيد...

 

 

 

 

 اگه اون سالي نبوده كه تصورش رو داشتين...

 

 

 

 

 

سال جديد از راه ميرسه....

 

 

 

 

 

پس به بهترين شكلي كه براتون ممكنه اون رو جشن بگيريد...

 

 

 

 

 با گرمترين استقبالها....

 

 

 

 

 

دوست داشتني ترين محبتها...

 

 

 

 

 و بزرگترين شاديهاي ممكن....

.......................................................

از بهار به همين نو شدنش دلخوشم...به همين تازه شدن...به همين ديدن و به فكر رفتن...ديدن و خواستن كه تغيير يافتن....از بهار همين تازگي رو دلخوشم...دوست دارم نو بشم...و بهار يك بهانه....

 

چي؟كم بود؟ميل شكفتن تو وجودتون بيدار نكرد؟بريد اينجا!بازم نه؟بريد اينجا!يا اينجا...ديگه اگه بازم بگي نه مجبورم بفرستمت اينجا!

بعد نوشت:

اتفاقن عيد شما هم مبارك!!!!

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:24 | لینک  | 

1-خودم رو به شدت به کار سرگرم کردم و بقيه زندگي رو يک خط بزرگ قرمز گرفتم و گذاشتم براي روز مبادا.جز  اهداف و برنامه هاي کاري؛اون هم کوتاه مدت هيچ هدفي نداشتم.نميدونستم چرا دارم صبح رو شب ميکنم و شب رو صبح.توي بحران بدي بودم و خودم خوب ميدونستم شرايطم به گونه ايه که بايد از خيلي چيزها فاکتور بگيرم.مثل روز وضعيت بغرنجم برام روشن بود و بايد هوشمندانه ميدون ميدادم به اين مني که ميخواست دستش رو به زانوش بگيره و بلند شه.نميدونم دقيقن چي باعث شد به اين روز بيفتم؛اما به کلي خودم رو از دست داده بودم و براي پس گرفتن بخشي از خودم بايد تلاش ميکردم.هر طور که ميشد و هر جوري که امکان داشت.با هر حقه و نيرنگي و با هر اميدي و با هر باريکه نوري که بر دالان تاريک درونم ميتابيد.

2-ترسو و محافظه کار شده بودم و به هيچ وجه تن به تغيير حاضر نبودم بدم و در برابر هر تغييري به شدت مقاومت ميکردم؛براي هر تغيير به سوگ مينشستم و درياچه کوچکي رو ميمونستم که با افتادن يک ريگ کوچيک متلاطم ميشد و نميشد جلوي موجهاي تخريب کننده اش رو گرفت و اين تخريب در نود درصد مواقع روي خودم بود.

3-اخلاقم با اطرافيانم و به خصوص کساني که خيلي ملاحظه ام رو ميکردند به شدت بد شده بود و هميشه دنبال يکي بودم که ناکاميهامو بهش نسبت بدم و سنگي کنم و به کوزه سفالي مهربونيها و حمايتهاش بکوبم.تقريبن غير قابل تحمل شده بودم و جايي براي نرنجوندن عزيزانم نذاشته بودم و بدتر از همه اينکه خودم به وضوح وضعيتم رو درک ميکردم و قدم از قدم براي بهبود شرايط  بر نميداشتم.

3- تحمل دردهاي ديگران و سنگ صبور شدن براي اونها رو کار کاملن بيهوده اي ميدونستم و بيرحمانه فکر ميکردم کسي که نميتونه اوضاعش رو در کنترل بگيره لايق دلسوزي و حمايت نيست.خيلي از دوستهامو به خاطر مشکلاتي که گريبان گيرشون بود کنار گذاشتم.ديگه هيچ گوش شنوايي براي دردها و هيچ دل مهربوني براي تسلا دادن ديگران نداشتم.ديگه غم ديگرون دغدغه من نبود و بي تفاوت مثل يک رود از کنار سنگ غمهاشون ميگذشتم.به بيرحمي تمام گاهي.

4- از خيلي از دوستهام فقط به دليل بي حوصلگي و غرق شدن در نهر تنهايي خود ساخته خودم و با کمال تاسف لذت بردن از اين وضعيت؛گذشتم.چشم باز کردم ديدم حوصله هيچ کس و هيچ جا رو ندارم.بهترين لحظاتم خلاصه شده بود توي لحظات تنهايي که حتي صداي زنگ تلفن هم تهديدي براي شکسته شدنش بود.

5- اقتصاد رو توي سال 86 به کل به گا دادم.نکبت ترين سال مالي تمام عمرم بود و اشتباهات مکرر و بدبياريهاي معمول پشت سر هر اشتباه؛بدجور گريبانم رو گرفت.سوختنم به خاطر اينه که من تاجر نبودم اما به اندازه تاجري که هشت تا کشتيش غرق شده باشن ضرر اقتصادي دادم.

6- به طرز باورنکردني تصادفات رانندگي وحشتناک داشتم و نميدونستم دليل اينها واقعن چيه؟هر چند بي مهابا و نترس بودم اما اين سرعت زياد و دقت کم رو توي تمام سالهاي رانندگيم داشتم و اين سال عجيب تقاص همه اون سالها رو پس دادم.اعتراف غمگينيه؛اما کمي ترسو شدم و ديگه رانندگي رو مثل قديم دوست ندارم و استقبال نميکنم ازش.

7- بي هدف؛ بي برنامه؛بي حوصله؛کدر؛تنبل؛ و نه حتي خوش گذران؛که به بطالت گذران شده بودم.حقيقتن از لحظه هاي متمادي که پامو بذارم روي ميز و سيگار بکشم و قهوه ام هم دم دستم باشه يا نهايتن قوري چاي؛لذت ميبردم.همين و سکوت هم البته همراهش باشه.

...........................................
1- توي کاري درگير شدم که برام خيلي مزايا داشت.نميتونم دقيقن بگم نهايتن به نفعم بود يا مانعي شد براي موفقيت هاي بهتر.اما کار رو به گونه اي ديگر تجربه کردم.اينکه مبدع باشم و خلاق.اينکه از کپي شده هاي ديگران الگو نگيرم و خودم بشم سازنده يک ايده.متاسفانه يا خوشبختانه اوضاع به گونه اي پيش رفت که من با تمام شونه خالي کردنم از مسئوليتها؛شدم همه کاره اون کار و چشم باز کردم ديدم اين کاري که قراره به سرانجام برسه شده مثل بچه ام و من هي دارم رشد ميدم و پر و بالش ميدم.ناخواسته بار مسئوليتهاي سنگين يکي پس از ديگري روي دوشم گذاشته شد و من تنهاي تنهاي ناباورانه شاهد به بار نشستن تواناييهايي که هميشه ديگران توي وجودم ميديدن و خودم يافت نميکردم شدم.اما هيچ حس غرور و سرخوشي بهم دست نميداد.با اين حال باورم که از خودم فرو ريخته بود برگشت و افقهاي جديد توي کار برام باز شد.اين عجيبترين و غير قابل پيش بيني ترين اتفاق سال 86 من بود.شرايط يکي پس از ديگري به گونه اي پيش رفت که دست کم من رو از پيله ي کاري که قصد داشتم دور خودم بتنم بيرون کشيد و اگر چه پروانه زيبايي نشدم هنوز؛لا اقل ديگر کرم و شفيره زشت و پرخور و بي مصرف هم نيستم!!!

2- روابطم با پدربزگ خوب و خوبتر ميشه و امسال بي خيال خيلي چيزها شدم.اوايل به دلايل مادي بود و شرم ميکنم حالا هرچند قبل ترها کاملن به انگيزه مادي بهش نزديک شدم؛اما اکنون يکي از خلا هايي که احساسش ميکردم و نميدانستم چيست پر شد.ضمن اينکه محبتم بهش بيشتر شده و اون مهر رخت بر بسته بين ما؛برگشت.اين مثبت ترين نقطه ارتباطي توي سال 86 براي من بود.

3- به طور عجيب و غريبي صاحب ملک شدم!در باورم نبود و عجيب دارم تنهايي از پسش بر ميام.شايد نقشه هاي کودکانه اي که براش ميکشم هم به خاطر بهت و ناباوريمه هنوز!

4- دو سه تا کار نيمه کارم رو به انتها رسوندم و دو سه تا تصميم مهم گرفتم و اراده ام رو خرجشون کردم و بارهايي رو از روي دوشم برداشتم.

5- همچنان کلاس زبان رفتنم رو ادامه دادم اما از تدريس کشيدم بيرون و فکر ميکنم حالا ديگه به اون درجه اي که ميخواستم تقريبن رسيدم.

6- دوستي از نوعي ديگر رو بلاخره تجربه کردم و با ديدن چند تا از دوستهاي ناديده تجربه جديدي داشتم که خوش خوشانم ميشه ازش.

7-مهمترين اتفاق سال 86 من بي شک تصميمي هست که در روزهاي پاياني سال و بر حسب يک اتفاق و تنها در يک ديدار دوستانه باعث شد بگيرمش."رفتن".و نه ماندن.بر اين اساس سال 87 براي من سالي بسيار پر تلاش و پر تکاپو خواهد بود و لازم به يادآوري نيست که اين تصميم روال کلي و ساختار زندگيمون رو تغيير ميده و مهمتر از همه اينها دور انداختن ترديد بود که هميشه در اين زمينه داشتم.و خلاص.

خارج از دستور:مهمتر از همه اینکه "تو" رو دارم هنوز.
.........................................................................

یک نکته مهم یادم رفت؛باوری که امسال بهش رسیدم:

از تو حرکت؛از خدا برکت!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 19:27 | لینک  | 

گاهی لازم نیست بنویسی تا همین دو دقیقه پیش روی زمین نبودی....گاهی لازم نیست جایی بنویسی همین الان از اوج آسمون رسیدی زمین....گاهی لازم نیست بنویسی....این فقط یک خواب نیست....خواب نیست....خواب نیست....گمان نمیکنی تا ابد از یاد دلت برود...که در چنین لحظه هایی خوشبخت ترین بودی....از آن خوشبختیهای تعریف نشده که فقط مال توست...از آن خوشبختیهایی که میترسی و شاید نمیخواهی باور کنی عمرش کوتاه است و شاید و شاید و شاید باز هم خوشبخت ترین باشی ولی نه به آن کیفیت که الان بودی و نه به این عظمت که همین حالا شیرینی اش روی دلت نشسته و شاید مستیهای بسیار بیاید و برود اما گمان نمیکنی هرگز از یاد دلت برود....از یاد دلت برود این لحظه ها...
.......................................
وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه....همه غصه های دنیا توی سینه منه...توی قطره های بارون میشکنه بغض صدام...دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمیخوام...پشت این پنجره میشینم و آواز میخونم...منتظر واسه رسیدنت تو بارون میمونم...زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره....منم عاشق ترم انگار وقتی بارون میباره....بعضی وقتا که میای سر روی شونم میذاری....تموم غصه ها رو از رو دلم بر میداری...اما این فقط یه خوابه....خواب پشت پنجره....وقت بیداری بازم.....
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:25 | لینک 

خندون خندون میاد کنار میزم و میگه فهمیدی چی شده؟آقای فلانی رفته فلان شرکت فلان حرف رو زده و....بعد هم قاه قاه میخنده و دستشو میزنه رو شونه من...و هی کمرشو دولا راست میکنه.نگاش میکنم و میگم برو سر کارت.فلان داکیومنت رو آماده کردی؟چشاش از حدقه میزنه بیرون و لبخند رو لبش سیمانی میشه.نه اینکه موضوع خنده دار نبوده باشه؛یا جای ناراحتی داشته باشه؛این منم که مثل همیشه نبودم و چنان غافلگیرش کردم که بهتش روی صورتش آوار میشه.
خیلی جدی داریم یک بحث طولانی رو جمعش میکنیم و کم کم به نتیجه میرسیم؛جلسه خسته کننده ای که حدود چهار ساعت طول کشیده و حالا داره ختمش اعلام میشه.آقای همکار رو به من میکنه و خیلی جدی میگه من همیشه از این راه رفتم و موفق بودم و به نتیجه رسیدم.منو داری؛شلیک خنده رو سر میدم و میون قهقهه هام میگم تو؟تو؟تو کی موفق بودی؟یکهو جو جلسه که اتفاقن چند تا آدم بیرون شرکتی رودربایستی دار هم اونجان عوض میشه و همه هاج و واج نگام میکنن!!اما این دلیل نمیشه من پته این همکار رو به آب ندم....و قاه قاه مسخره اش نکنم و نخندم.
مثل همیشه با مامان و خانواده نشستیم داریم عادی حرف میزنیم.حرف کشیده میشه به پدربزرگ من و اینکه حالشم زیاد خوب نیست و فقط روحیه اش خوبه و بعد مامان شروع میکنه گلایه های همیشگی رو ازش کردن؛گوشم عادت داره به این حرفهاش؛حتی گاهی خودمم همکلامش میشم و حسابی پدربزرگ رو ترور شخصیتی میکنیم؛اما اینبار میزنم زیر گریه و نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم.....درست وسط مسخره بازی و لودگی و خندیدن؛اشکام امونم نمیده...مامان؛بابا؛مانی؛و خواهر براردر؛ناباورانه و بهت زده نگام میکنن و من برای اینکه صورت خیسمو از جلوی چشم اونا دور کنم میرم توی اتاق و در رو محکم به هم میزنم.

توی همه این اتفاقات نمیدونم چی میشه که من یکدفعه یک آدم دیگه میشم.یکدفعه وسط سختی نرم میشم؛وسط شادی غمگین؛وسط غم شاد.اون لحظه یا نمیخوام به روم بیارم که رفتارم ناباورانه بود؛یا واقعن حالیم نیست که رفتارم ناباورانه بوده.فکر میکنم من لایه های شخصیتی متفاوتی دارم که گاه گاه اطرافیانم رو غافلگیر میکنه و وقتی همپوشانی و تعادلش به هم میخوره؛ یک لایه بدجور میزنه بیرون و تعجب همه و خودم رو انگیخته میکنه.

آرایه ای که با مانی هستش: بداخلاق؛نق نقو؛سختگیر؛حساس؛کله شق؛مغرور؛یکدنده؛قوی؛کمتر احساساتی؛بی حوصله؛ترسناک؛دمدمی مزاج؛غر غرو.سخت ترین کلمه برای گفتن:معذرت میخوام.چیزی که هیچوقت نمیپذیره:حق با تو بود.همیشه دنبال اینه که اشتباهاتشو طوق گردن مانی کنه.همیشه دنبال اینه که ثابت کنه توی فلان مسئله اون بهترین نظر رو ارائه داده و مانی نپذیرفته و اونم به خاطر مانی هیچی نگفته و به همین خاطر الان مثلن توی گل مثل چی گیر کردن.

آرایه ای که سر کار هستش:سختگیر؛جدی؛به کسی نمیخنده؛رک و راست حرفشو میگه و نگران احساسات و شخصیت طرف نیست و یکهو دیدی پی پی کرد به هیکل طرف و کار نداشت الان بیست تا آدم غریبه اونجان.اگه کار رو درست انجام ندن؛دادش در میاد و اگر بی انضباطی ببینه و اگه کسی بخواد زیرآبی بره؛جلوی همه رسواش میکنه و لهش میکنه و کوچکترین انعطافی نداره و طوریه که وقتی راه میره صدای پاش رعب و وحشت به دل همکاراش میاره.دلش میخواد همه کارها کامل و دقیق باشه و همیشه هم فکر میکنه خودش بهترین و با کیفیت ترین هر کاری رو انجام میده و همه ضعیفن.فکر میکنه هر کاری خودش میکنه کامله و دیگرون همیشه پر از اشکالن و اگه روی کار اون نظری بدن؛ولو درست؛بدجور لهشون میکنه و روی ایده و عقاید خودش پافشاری میکنه با اینکه میدونه بیشتر وقتها حق با اون نیست.

آرایه ای که با مامانش جر و بحث میکنه:همیشه وسط هر بحثی میزنه به صحرای کربلا:مامانش میگه فلان پارچه رو دیدم خوشم اومد برات خریدم دادم خیاط برات فلان مدل بدوزه؛بیا برو پرو. آرایه خوشحال میشه و میگه وای مامان تو چه خوبی؛مدتها بود کسی برای من چیزی نپسندیده بود؛اصلن یعنی چی؟تو همیشه ایده خودتو به من تحمیل کردی؛بلکه من وقت نداشته باشم برم پرو؛بلکه من از اون مدل و رنگ بدم بیاد؛بلکه من نخوام سلیقه تو رو بپوشم؛همیشه حرف خودتو خواستی به کرسی بنشونی،فکر میکنی خودت بهترین نظر رو داری؛این بلا رو هم همیشه سر من آورد؛سر بچه های دیگه ات که جرات نمیکنی؛همین الناز خانم رو جرات نمیکنی بگی بالای چشمت ابروست؛....و آخرش با گریه!!!!از خونشون میزنه بیرون!!!! بعد توی ماشین که میشینه خودش خندش میگیره و از خودش میپرسه چته؟چرا باز شلوغش کردی؟ولی هیچوقت بیان نمیکنه که من اشتباه کردم.

آرایه ای که با صمیمی ترین دوستشه:همش میخواد طرف رو نصیحت کنه و ایده های اونو با هزار و یک منطق خام و پخته رد کنه و بگه که تو نمیتونی؛تو بلد نیستی؛تو ضعیفی؛تو تجربه نداری....

آرایه ای که تو اکیپ دوستاشه:شاد....سرخوش...زنده دل...با روحیه....شلوغ....دلچسب...دلقک...مهربون...پایه هر شیطنت و سرچشمه هر گونه شادی و هیجان....

آرایه ای که با بهمن هست: ساکت و سر بزیر؛آروم؛رام؛مثل یک بره؛هر چی میگه مثل وحی منزل میپذیره؛قبولش داره و اگه بگه ماست سیاهه روی حرفش حرف نمیزنه.شیطون و کله خر میشه.شاده شاده شاده و خنده از روی لبش دور نمیشه.همه چیز رو آسون میگیره و عینک خوشبینی از روی چشمش دور نمیشه.تحملش بی سابقه در برابر هر سختی و مشکلی بالا میره و حرفهایی رو رد و بدل میکنه که از شنیدنشون لذت میبره.ساعتها بحث و مناظره شیرین داره.برای اینکه جلوش کم نیاره حسابی مطالعه میکنه و وقتی میخواد توی موضوعی خاص حرف بزنه حواسش هست که یک وقت سوتی نده که این یکی نه اون یکی ها و نمیشه ماست مالی کرد و به آسونی ازش گذشت.پدرتو در میاره اگه چرت و پرت بگی.علایقش به شدت تعقیب میشه و خواسته هاش همه خواست اون هم هست.حرفهاش به شدت روش تاثیر میذاره و میشه مریدش.

آرایه ای که با تو هست:گنگ....مبهم...ساکت...بچه...ننر...لوس...بی خیال....پوچ....بیهوده....خالی...بدون حرف....هیچی برای گفتن نداره....حرفش نمیاد...نمیدونه ازت چی میخواد...نمیدونه ازش چی میخوای....بهونه گیر...کوچیک....شاید هم حقیر....بی خیال....ساده....شاید هم مچل.....دلش خوش....خودشو برات حاضره به هر آب و آتیشی بزنه....وقتی احساس کنه بهش کم توجه میشه بی مهابا گریه اش میگیره....تلخ میشه....دنبال سوژه است تا با تو دعوا کنه....تا حالتو بگیره....تا بهت بفهمونه که حالیشه....بهت اثبات کنه تو نمیتونی....نمیتونی عزیز من زیرآبی بری و من متوجه نشم...نمیتونی با دروغات و پنهون کاریهات آروم نگهم داری....نمیتونی وقتی فلان کار رو کردی بگی نکردم...دلش میخواد بچه باشه و تو مثل آدم بزرگها باهاش رفتار کنی...بهونه های بچه گونه بگیره و تو براش دلیل بیاری و قانعش کنی اشتباه میکنه...دلش میخواد نق بزنه...زر بزنه...تلخ بشه و تو آرومش کنی...تو حتی با دروغات آرومش کنی...بی هیجان...منتظر....همه دنیا به کنار و آویزون به تو...دلش میخواد تو تحملت بالا باشه اونقدر که بتونی نازشو بخری و بگی حق با اونه....بگی هواشو داری و حواست به احساساتش هست....بگی دوستش داری حتی اگه واقعن نداری...حتی اگه با خودت فکر میکنی این چرا اینجوریه؟چرا اون چیزی که قرار بود باشه نیست؟چرا اینقدر متفاوته...دلم میخواد با تو متفاوت باشم...و از اینکه اونطور که باید بهم توجه نمیکنی دلگیر نشم...دلم میخواد همه گناهاتو نادیده بگیرم و همیشه تبرئه ات کنم و برای هر کارت یک دلیل خوب بتراشم....دلم میخواد تو بهترین باشی...

تقریبن سعی کردم با هر کسی؛توی هر جمعی؛مطابق رفتار همون طرف رفتار کنم.این رویه کلی من بوده.مشکل وقتی ایجاد میشه که مثلن صمیمی ترین دوستم رفتار من رو با "تو" میبینه و باورش نمیشه این همون آریه است.باورش نمیشه این همون آدم محکم و مغروره که اینطور کم میاره.یا وقتی مانی من رو با بهمن میبینه.اینهمه انعطاف و خوش اخلاقی براش باعث تعجبه.یا وقتی یکی از همکارام منو توی جمع دوستام ببینه....نمیتونه هضم کنه این همون آرایه خشن و جدیه که اینطور لوده و مسخره است...بعدش با خودم میگم نکنه من یک آدم متظاهر و چند شخصیتی شدم و خودم خبر ندارم؟
توی همه این آرایه ها از آرایه سر کار خیلی خوشم میاد و از آرایه تو خیلی بدم میاد.
...................................................
پ.ن:میگه سفره هفت سین ات رو چه مدلی میخوای بچینی؟من میگم مدل؟ من که هفت سین نمیچینم.حوصله این لوس بازیها رو ندارم.
پ.ن:میگه خونه تکونی کردی؟میگم خونه تکونی؟چرا باید این کار رو بکنم؟میگه آخه عیده.میگم خب چه اتفاقی قراره بیفته؟خونه من همیشه تمیزه!
پ.ن:میگه آجیل و میوه ات رو از کجا میخری؟میگم چرا باید آجیل و میوه بخرم؟میگه خوب دید و بازدید عیده.میگم ما که نداریم.فقط یک روز همه دوستا یک جایی جمع میشیم.همین.بعدشم اگه مهمون یکی باشیم که هیچ وگرنه دنگمونو خودمون میدیم همگی.
پ.ن:میگه برای عیدت چی خریدی؟میگم خرید؟چیزی لازم ندارم.میگه نمیخوای نو بپوشی؟میگم خب دارم.لخت که نیستم.میگه نه؛مخصوص سال نو.میگم نه که فکر کنی من همیشه مشغول خریدم؛اما فعلن همه چیز دارم و احساس نیازی نمیکنم.
پ.ن:نمیدونم این ولوله و شلوغی توی شهر چیه.ما دیگه عادت کردیم حتی از جنازه شادیهای باستانیمون هم تیکه های رنج و مصیبتشو میکنیم و باهاش خوشیم.
پ.ن:این روزای آخر اسفند خیلی مزخرفه.چیزی بیشتر از خیلی.
پ.ن:ببینم؟مگه فراره چیزی تغییر کنه؟
پ.ن:چرا جواب نمیدی؟خدای نکرده برای تو کلی این در اون در زدم ها.اصلن ولش کن.به جهنم.
.....................................................
لحظه ای با من باش...

همبستر غربت وشب وسنگ شده
سيلي خور لحظه هاي نيرنگ شده
دلگير دوباره هاي ديدار شماست
وقتي که دلم براي((من))تنگ شده
يک عمر فقط از همه پرسيد تورا
در غربت غمگين غزل ديد تورا
تو جاري انديشه ي باران بودي
لب تشنه دلم ماند ونفهميد تورا

برگرفته از :میرآقایی

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:25 | لینک  | 

زنگ ميزند و ميگويد از پنجره اتاقت يک نگاهي بيرون بنداز. تا تهش را ميخوانم.کيفم را بر ميدارم و حتي منتظر نميشوم کامپيوترم خاموش شود؛يک راست پايم را فشار ميدهم روي شاسي محافظ برق و در آني سکوتي مطلق فضاي اتاق را ميگيرد و ديگر از آنهمه داميول ديمبول فن کامپيوتر خبري نيست.نميشود اين سيستم را با آنهمه رازهاي شخصي؛ نيمه کاره خاموش کرد و از خاموش بودنش مطمئن نشده زد بيرون.لحظه اي بعد انگشتهايش لاي انگشتهايم پيچيده و ترانه دلخواهمان فضاي کوچک اتاق ماشين را پر کرده و صداي او که همنوا ميشود و منکه همه گوش شده ام مبادا لحني از صدايش را از دست بدهم و از ريتمي جا بمانم؛ريتمي که به زيبايي همراه خواننده بالا و پايينش ميکند و من دوست دارم که بشنومش.همه اش را.در جواب پرسشهايم که ميپرسم کجا ميرويم ميگويد فقط با من بيا.بعد يکراست ميپيچد ته يک کوچه بنبست.مدتي بعد توي يک سينماي خانگي نشسته ايم.به اسم سينما تاتر گلريز.جز من و او هفت هشت نفر ديگري هم هستند و وقتي فيلم شروع ميشود و يکجاهاييش ميخواهي بزني زير خنده نميشود !چون همه آن هفت هشت نفر برميگردند نگاهت ميکنند!!!بيشتر از فيلم به حقه اش ميخندم که سينماي دلخواه خودش را يافته؛کوچک و خلوت و دنج!طوري که بشود دستت را هر جايي دلت ميخواهد ببري!و چشمهايت يواشکي اينور آنور را بپايد و بوسه اي يواشکي و گاه عميق روي لبهاي هم بگذاريم.حتي ميشود سراسر فيلم سرت روي شانه اش باشد و موهايت را نوازش کند و کسي هم نبيند.بعد از فيلم بوي نان داغ و برشته مشاممان را نوازش ميدهد و به سمت نانوايي همان نزديکي ميرويم.يکدانه پيراشکي و چندتايي نان ميخريم و راه مي افتيم سمت ماشين.توي از خيابان رد شدنهايمان تا ميتوانيم شيطنت ميکنيم و رانندگاني که باذوقند را خنده بر لب مينشانيم.قبل از سوار شدن به ماشين؛پشت يکي دو تا ويترين مي ايستيم و دوتايي با هم پيراشکي گاز ميزنيم.بعد به لب و لوچه کاکائويي هم ميخنديم و با شيطنت ميگويد حالا حتم دارم لب گرفتن از تو خيلي شيرين است.دستش را ميگيرم و کشان کشان ميبرمش سمت پارکي که چندتا يي وسيله بازي دارد.مثل بچه ها از همه وسايل استفاده ميکنيم حتي آن مارپيچي که قرار است تويش گم شوي!ماجراي دنبال سبد خريد گشتنمان خيلي خنده دار ميشود.مثل دو تا شکارچي نيم ساعتي منتظر پيدا کردن گاري خريد ميشويم و بعد دنبال يک زن و شوهر که قصد خروج دارند ميرويم و بعد از کلي پيچ و واپيچ رفتن؛مردک از اين ديوانه ها در مي آيد که يک ساعت وسايلش را توي همان گاري چک ميکند.رو به زنش که کلافه شده هم ميکنم و ميگويم خدا به رويت رحم کند با اين شوهر وسواسي ات!و ميزنيم به چاک و بي خيال خريد و شهروند ميشويم.بعد توي اين پاساژها ميگرديم و يکدفعه از آن بالا يک چيزي ميبينيم که برق به چشممان مي آورد:يادت هست بعد از ازدواجمان اولين جايي که آمديم غذا خورديم اينجا بود؟درست يادم هست يک پيتزاي خانواده که رويش يک پنبه الکلي با شعله آبي توي ظرفي از فلفل دلمه اي زرد ميسوخت....آن وقتها من خيلي از اين حالت آتش روي غذا ذوق ميکردم...و حالا هم؟موقع برگشت شهروند خلوت تر شده و وسوسه خريدمان ميگيرد و خانه اي که اتيوپي شده را رونقي بدهيم.او مواظب من است که سمت سراميکيها و گل و گلدانها نروم؛من مواظب او که سمت شکلاتها و ابزار نرود.توي شامپو و صابون و خمير دندان که خودمان را خفه ميکنيم و با اينکه هنوز انبارمان پر است؛باز هم يک سبد پر از اينطور خرت و پرتها داريم.به قسمت کيک و بيسکويت که ميرسيم غوغا ميکنيم.نگاه به خريدهاي هم کرده و  هي بيشتر و بيشتر سبدهايمان را پر ميکنيم و خنده دارش اين است که هر دو ميدانيم  عاقبت اينهمه کيک و تيتاب و بيسکويت چيست و در اصل براي همکاران هميشه ضعف کرده مان خريد ميکنيم!!!اوايل که تعريف ميکرد فلانيها هميشه براي خوردني سر کار سراغ من مي ايند موعظه اش ميکردم که يعني چه؟خودشان بخرند بخورند تو مگر مسئول تامين اغذيه آنها هستي؟و حالا عين همان مسئله و بدترش را خودم در محل کار دست به گريبانم.سر خريد اين ماکارونيهاي شکلي و خطي معرکه اي داريم.من هي ماکاروني خطي به سبد اضافه ميکنم؛ماني هي برش ميدارد و جايش از اين شکلي ها ميگذارد.آخر ماکاروني شکلي که نشد ماکاروني!ميشود برنج!به درد سالاد ميخورد فقط.و بعد از کلي رل پلنگ صورتي را بازي کردن زور من ميچربد انگار و سبد نيمه پر از ماکاروني خطي ميشود.بعد هم قسمت مورد علاقه مان ميرسد تا درو کنيم!"کنسروجات!"غذاهاي آماده و نيمه آماده و حاضري!!!از ناگت مرغ که نگو....بيست تايي بر ميدارم...راستش به عنوان آجيل ازشان استفاده ميکنم!بعد سر خريد گوشت و پاي يخچال عين منگلها مي ايستيم و نگاه ميکنيم...من همه حواسم به خريد و انتخاب زنهاي مسني است که مي آيند آنجا گوشت بخرند....بعد از اينهمه وقت هنوز نميتوانم گوشتي جز گوشت چرخ کرده بخرم!نميدانم کدام قسمت گوشت مناسب چه چيزي است و گيج و مبهوت ميشوم!رويم نميشود از کسي هم بپرسم!تا مدتهاست زحمت خريد اين قلم جنس را پدر مادر شوهر ميکشند.بعد يواشکي سوار گاري خريد ميشوم و يواشکي من را هل ميدهد و يواشکي کيف ميکنم.يکجايي دلم ميخواهد از اين اسفنجهاي ده سانتي جذب آب بخرم براي دور ظرف شويي.اما قيمتش را که ميبينم پشيمان ميشوم.هر کاري ميکنم زورم مي آيد  شش تو مان پول بي زبان بدهم بالاي يک اسفنج ناقابل.ميگويد برش دار؛ميگويم نه؛ نمي ارزد؛ميگويد چند مي ارزد؟ميگويم مفت!!!وقتي خريدها را توي صندوق عقب و صندليهاي عقب جا ميدهيم و هرهرکنان ذرت ميخوريم ميگويد يک نگاه به ليستت بنداز ببين اسفنج چند برايت آب خورد؟دو سه باري ليست را بالا پايين ميکنم و ميبينم نيست!و اين يعني همان مفتي که گفته بودم!!! برايم مفتش کرده و من ناباورانه نگاهش ميکنم!!!ميگويد نگران نباش اينها حداقل سي درصد روي اين خريد دويست توماني ما خورده اند و گرانتر داده اند.اين هم تخفيفش بود!بعد هم ميگويد تو خيلي تابلويي و الان صورتت لبو شده و خوب بود من اين پيشنهاد را با تو مطرح نکرده بودم!!!گفتم اگر گفته بودي لوت ميدادم!و هر دو ميخنديم و مدتي بعد بر فراز پارک فراز نشسته ايم و توي آن هواي سرد و با سينه چرک کرده من و سرماخوردگي شديدم بستني ميخوريم.تيليک تيليک هم ميلرزم.توي تمام مسير برگشت از اين آهنگ خرکيهاي هوي متال ميگذارد و گوشخراش هم.بعد من جاي اينکه اعصابم خرد شود همراه جيغ و ويغش ميشوم و او هم هي ويراژهاي بدفرم ميدهد و هر دو قاه قاه ميخنديم.آن وسطها هم هي به شيرکاکائو و کيک و کلوچه و ساير خوردنيها ناخونک ميزنيم و نميگويد مواظب باش توي ماشين خرده خوراکي نريزي و آشغال نريزي.من هم با کيف تمام همه دور و بر دنده را پر از تيکه هاي کيک و خرده تيتاب و نرمه پفک ميکنم.بعد سر يک پيچ ميگويد لبت را بيار نزديک و يک بوسه شاعرانه وسط يک پيچ تند از هم ميگيريم.عميق و خيس.وقتي هم ميرسيم توي پارکينگ من خودم را به دل درد ميزنم و بدو بدو ميروم توي آسانسور و او ميماند و آنهمه نايلون خريد که بايد حملشان کند!خوش شانس است لامصب؛سرايدار سر ميرسد و کمکش ميکند.موقع جا به جا کردن هم که من پاي اينترنتم و دارم چت ميکنم و او بدون اينکه غر بزند و فقط با کمي غرولند و دلخوري همه چيز را سر جايش ميگذارد.خودم شرمنده ميشوم و به قولي در ديزي باز است و حياي گربه کو ميشوم و با يک قهوه داغ ميروم سراغش.از شمعهاي روشن توي اتاق خواب و نگاههاي شيطنت آميزش ميفهمم که باز ميهمان يک آغوش گرم هستم...
..............................................
پ.ن:فقط دارم شمارش معكوس ميكنم...
..............................................
لحظه اي با من باش...

از چشم تان آن قدر دورم تازگي ها
آن قدر دلتنگ حضورم تازگي ها
مثل خياباني پر از حس زمستان
چشم انتظار يک عبورم تازگي ها
تو روبرويم هستي و دلتنگ هستم
يک قاب سرد سوت و کورم تازگي ها
عادت ندارم ساکت و سنگين بمانم
زخمي تر از زخم غرورم تازگي ها
از تو چه پنهان... تازگي ترديد دارم
از جنس سنگم يا صبورم تازگي ها
تو در اتاق ساده اي از کودکي ها
غرق عبوري و مرورم تازگي ها
گفتي صبوري کن،صبوري کن،صبوري
کو " طرفه خاکي " من صبورم تازگي ها

مهدي ميرآقايي 

 

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:10 | لینک  | 

چيزهايي را که از کفمان ميرود؛و باز نميگردد؛حق است که به خاطره تبديل کنيم و در حافظه نگه داريم؛اما نگذاريم که عشق در حد يک خاطره حقير و مصرفي شود.ترک عشق کنيم بهتر از آن است که عشق را به يک مشت ياد بي رنگ و بو تبديل کنيم؛يادهاي بي صدايي که صدا را در ذهن فرسوده خويش و نه در روح؛به آن مي افزاييم تا رياکارانه باور کنيم؛ که هنوز فريادهاي دوست داشتن را ميشنويم.باز هم صبر ميکنم.کمي ديگر.اما يکروز بايد به تمام حرفهايم گوش بسپاري؛يک خانه تکاني کاملن جدي؛يک خانه تکاني تا تمامي آنچه را که کهنگي پذير است؛دور بريزيم.دور دور دور.کهنه شده ها را؛نه قديمي ها را.من تسليم اين گردباد کوبنده ضد زندگي که اسمش را زندگي روزمره گذاشته اند نميشوم.زندگي روزمره همه زندگي است.ما اگر تمامي لحظه هاي زندگيمان را زندگي کنيم؛ديگر چندان جايي براي خاطره هاي عاشقانه احساسي  رقت انگيز باقي نمي ماند.يک بار بايد عاشق ديگري شد.اما يکبار نبايد زندگي کرد.و زندگي را نبايد يک قطعه کامل غير قابل تقسيم به اجزا فرض کرد:يک گلدان؛يک کوزه؛ يک کاسه؛... نه....زندگي به اجزا بي شماري قابل تقسيم است که هر جز به تنهایی زندگیست.و کل زندگی باز هم زندگی.چه کنیم که نام جزئ و کل یکیست؟چه کنیم؟اما اگر قرار باشد که ما فقط یکبار زندگی کنیم؛زندگی چیزی بسیار زشت و مبتذل خواهد شد.همانطور که اگر دوبار عاشق شویم عشق چیزی بی اعتبار و بی معنی میشود.مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود.عشق؛عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست؛پیوسته نو کردن خواستنی است که خود پیوسته خواهان نو شدن است و دیگرگون شدن.تازگی ذات عشق است و طراوت بافت عشق.چگونه میشود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
از شباهت بیزارم.شباهت میان این آواز و آن آواز؛این کلام عاشقانه و آن کلام؛این نگاه و آن نگاه؛دیروز و امروز.از شباهت به تکرار میرسیم و از تکرار به بیهودگی و از بیهودگی به خستگی و نفرت.
نامه های عاشقانه پرشوز نوشتن؛از متداول ترین بازیهای مبتذل عصر ما شده استچرا که عشق را محک نمیتوان زد.و هیچ معیاری در کار نیست.عشق آنگاه که به واژه تبدیل شد و به نگاه و به آواز؛ و به نامه و به اشک و به شعر و درربسته بندیهای کاملن مشابه؛به مشتریان تشنه عرضه شد؛در هر بازار مسقفی هم میتوان آن را خرید و به معشوق هدیه کردو همین عشق را تحقیر کرده است.تولید انبوه راه را مدتهاست که بر نامکرر بودن عشق بسته است....
این بخشی از کتابی است که مدت سه ماه روی پاتختی خاک و البته دود میخورد و مهلت و انگیزه و اشتیاق تمام کردنش را ندارم..."یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی".روی صفحه اول این کتاب نوشته شده به دستخط خود آقای ابراهیمی:"این یک کتاب مسافر است؛خواهشمند است پس از مطالعه آن را در مکانی جا بگذارید؛یا به کس دیگری هدیه بدهید تا عشق به خاطره تبدیل نشود..." منکه این کار را نکرده ام،اینجا مینویسمش تا عشق به خاطره تبدیل نشود خدای ناکرده با این عمل شنیع من.
زندگینامه فروید؛کتابی که یک سالی در جستجویش بودم و نیمه تمام ماند.تا وقت خواندنش را پیدا کردم؛علاقه ام به آن موضوع از بین رفته بود.
"نه برای لقمه ای نان" نوشته کونوسوکی ماتسوشیتا.کتاب بسیار مفیدی که به شدت داشت کمکم میکرد توی مسائل کاری و برخورد با آدمها؛که بعد از رفتن بهمن و پیش آمدن باقی قضایا؛دل و دماغی برای خواندنش نماند.
استفان کاوی: "هفت عادت مردمان موثر".به نظرم چرت و پرت آمد.زیاد خوشم نیامد شاید چون با مبادی جامعه ما همخوانی نداشت آنچنان که باید و شاید.
چندین بار این کتاب کوچک و ظاهرن مفید و پر خواننده از مجراهای گوناگون به دستم رسید و نمیدانم چرا هر وقت تصمیم گرفتم بخوانم بیشتر از چند صفحه آن هم سرسری جلو نرفتم."قورباغه را قورت بده"عنوان این کتاب افتخار آمیز است.متاسفم آقای برایان تریسی!باید من را ببخشید که باکتاب پر مخاطبتان اینگونه برخورد میکنم!
"پرنده خارزار" هم کتابی بود که به علت گم شدن یا کف رفتن همان اوایل مهجور خواندنم شد.اما فیلمش که بد نبود.
بر "خرمگس" معرکه لعنت!با اینهمه تعریف و تمجید و معروفیت نمیدانم چرا نمیتوانم پای خواندن و تمام کردن این کتاب اتل لیلیان وینچ بنشینم؟
"RUN AWAY JURY" هم کتاب نیمه تمام انگلیسی بیچاره غریب افتاده است.
این آخری هم "خاطرات روسپیان سودازده من" کابریل گارسیا مارکز میباشد که با عرض شرمندگی فقط فصلهای صحنه دارش را خوانده ام!!!
............................................................
پ.ن:پیشنهاد سرآشپز به شما:
"دشنه": بورخس.
"رهیدن از قانونهای کهنه" : مارکوس باکینگهام و کورت کافمن. راه برترین مدیران جهان.نیاز نیست حتمن مدیر باشد؛یک کارمند دون پایه مثل بنده هم میتونه استفاده های زیادی ازش ببره.اینم از همون خاطرات عشقی است که به خاطره تبدیل شده و دست من نبود این تبدیل شدنش.واقعن نبود...

پ.ن:تاثیر گذار ترین رمان :"دل کور" اسماعیل فصیح.نمیدانم چرا...شاید چون در عنفوان 16 سالگی خواندمش...هنوز رج به رجش یادم می آید....تا مدتها دلم میخواست فرشته امجد باشم!!!

پ.ن: معمولن اگر کتاب جذبم کند همان اول؛تا نخوانمش زمین نمیگذارمش.این عادت نوجوانیهایم بود البته و گمان نمیکنم با بی حالی و خستگی این روزهایم بخواند.

پ.ن:این هم اعترافات تکان دهنده من به دعوت حاج باران.مرسی حاج باران.
...................................................
پ.ن بی ربط:امروز دودر کردم و تا لنگ ظهر خوابیدم.کی میدونه لنگ ظهر کی هستش؟ساعت 3 میشه لنگ ظهر؟چشم که باز کردم یاد تو افتادم.پتو رو تا زیر چونت کشیدم بالا و گذاشتم پشتت رو به من کنی و بخوابی.مثل یک بچه خوابیده بودی.نه عمیق؛که حواست به همه چیز بود.مثل داغی اون روز تو؛امروز توی تب سوختم.یک تب بی دلیل.
پ.ن:به شدت دارم میجنگم باهاش...باید بره ازم دور بشه....من خیلی کار دارم...حالا نه....خیلی کار دارم...خدایا خودت که میدونی چقدر کار دارم...خواهش میکنم دوباره نه...
پ.ن:یک "امید" دوباره میخوام...برای بودن....
پ.ن:باید تن به سفر بدیم.ما هم باید تن به سفر بدیم.انگار نمیشه با سرنوشت شاخ به شاخ شد.
....................................................
لحظه ای با من باش...

دير سالي است که در من جاري است
عاشقي نقليِ استمراري است
عشق را –اين غزل حافظ را-
مي توان گفت مگر تکراري است
به گمانِ تو و آيينه يِ تو
در من اين شيفتگي بيماري است
به يقينِ من و خشتي چون من
باورِِ آينه ات زنگاري ست
در چنين دغدغه هاي غم ساز
که همه زير و بَم اش بي زاري ست
- تو به بي دردي خود شنگي و من
شوق ام اين است که دَردم کاري ست

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:23 | لینک  | 

فارغ از اينهمه هياهويم و نميدانم اين خوب است يا بد.خودم را طوري تراشيده ام كه انعطاف عبور از مرزهاي سخت و صعب العبور هنجارها را داشته باشم.در اين سالها هر  چه بيشتر پيشتر رفته ام؛انعطافم را زياد و زيادتر كرده ام و مثل يك سپر نرم در برابر ناملايمتهاي روحي ام استفاده اش كرده ام.نميدانم هنوز هم نميتوانم به قطعيت بگويم خوب است يا بد؛ اما هر چه بيشتر  كنكاش ميكنم؛خودم را يك تافته جدا بافته با روحياتي كاملن بيگانه با هر كه در اطرافم پرسه زده يافته ام.الگويي سراغ ندارم كه شبيه آن بسازم خودم را و نخراشيده و نتراشيده در نيايد اين بت خود ساخته دوست داشتني ام.آزادش گذاشته ام اميالش را تا ناكجا آباد بي انتهايي پرواز دهد و هر جا مجالي بود؛محدوديتي اعمال بشود يا نشود.دريافته ام اگر كه خودم را در قالب غالبهاي امروزي بگنجانم؛جايم نميشود.نميتوانم مثل هزاران و بلكه ميليونها جنبنده ديگر دوپاي انسان نام باشم.آرزوي دست نيافتني ندارم كه محدودم كند؛متاسفانه يا خوشبختانه اين من نيستم كه دارم من را رقم ميزنم.خودش مرحله به مرحله شكل ميگيرد و كامل ميشود.حالا اين كمال ميرود كه به اوج برسد يا حضيضم شود را هم نميدانم.فقط مانده ام اين هنجار شكني تا كجا پيش ميرود و تا كجا يقه بي مبالالتيهايم را خواهد گرفت.در قبال اينهمه شكستگي آرامشي يافته ام سترگ.آرامشي كه اكنون ميتوانم به واسطه بيش بودنش به ديگران نيز بجشانم.آرامم.....آرام...آرامتر از نبض هر مرده اي....نه احساسي....نه دلتنگي...نه شوري و نه شرري....و بد هم نيست....چرا بد باشد؟شايد لازم است كه  از اينهمه شور و شررم كم شود...لازم است كه كمي خودم نباشم...كمي خودم را بتكانم و بگذارم آهسته آهسته شكل گيرم....آهسته آهسته خميرمايه ام ورز داده شود و بلكه لا به لاي اين عمل؛ اينهمه شرر زدوده شود از روح بيمار و آواره ام.آماده ام...آماده هر تغيير سترگي كه پيشترها ميترسيدمش...شجاعت از دست رفته ام به من بخشيده ميشود در خلال اين تراشيدگيها...در خلال اين مصائب و در كنار اين آرامشها...من باز ميگردم....باز ميگردم به فصلي گرم...و رقم ميزنم زندگي را آنگونه كه دوست دارمش....آنگونه كه براي همه زشت است چون نميداننش و براي من زيباست چون ميدانمش....كندن از تعلق خاطري كه دارم اگر چه برايم سخت است چون تيغ بر رگ لطيف احساس كشيدن؛يا تلخ است چون هلاهلي رنگ سياهي گرفته؛اما دارم مينوشمش؛تيغ را آخته ام بر قلب  عادتها و تعلقاتم....سخت است....ميخواهم وقتي اينها را ميخواني بداني كه سخت بود....بداني اين كندن چقدر ناتوانم ميكرد و چقدر فرسودم تا تن به آن دادم.ميخواهي مقصرم بدان؛اما ترجيح ميدهم بيمارم بداني و بيماري ام را با رگ و پي ات درك كني.ترجيحم سري بابت افسوس تكان دادن توست و نه سر بر ديوار كوفتنت.چه فرق ميكند.جدايي جدايي است.چه فرسنگها كوه و دريا بينمان باشد ؛چه خروارها راز ريز و درشتي كه نميتوانم بگويمت.هر رازي كه بر من ميپيچد و من نتوانم كه بازگويش كنم و تو بيخبر از آن بماني؛به اندازه چند كوه و دريا فاصله بينمان مي اندازد؟من چقدر دور و دور  و دور ميشوم از تو آن لحظه كه شمار رازهايم بر تو از انگشتان دست و پا فراتر ميرود؟ميگويم تنهايم؛به راستي تنهايم.دليلش هم خودم هستم و بس و نميخواهم دست هيچ بني بشري را توي اين تنهايي بفشارم.هرچقدر اسرارت بيشتر باشد؛تنهاييت بيشتر ميشود؛تو به تعداد رازهايي كه داري تنهايي.به تعداد رازهايي كه با آدمهايي داري تنهايي؛و من اكنون تنهايم.گفته بودي آرام باش و اين در آن در نزن.مگر من ميتوانم من آن پرنده نازك و احساساتي و عاشق پرواز؛ ميتوانم روي ميله رو به روي آب و دانم بنشينم و با سروري تمام ناشدني بخوانم؟چاره ام چيست جز خود را بر در و ديوار كوفتن.به اميد روزنه اي؛ رهايي بخش.و در آخر چه ميماند جز همين خستگيهايي كه مانده؟زندگي هرچقدر رنگارنگ و الوان باشد و مرواريدهاي غلطان بر گردنم بياويزد؛هر چقدر حسرت و رشك ديگران را برانگيزد و هرچقدر ديگران را آرزوي داشته هايم باشد و حسرت  داراييهايم فكر شب و روزشان باشد؛وقتي نتواند سيرابم كند به چه كارم مي آيد؟گيرم خوب؛گيرم پر حرارت؛گيرم شيرين؛....وقتي شيريني اش را نميخواهم؛ وقتي تلخي اش سكر آورتر از هر شهدي است برايم؛ وقتي دلم خطر ميخواهد نه آسايش و امنيت؛به چه كارم مي آيد؟خسته ام....مدتهاست خسته ام و اين را خوب ميداني و دلم ميگيرد وقتي هم مستاصل مينشيني نگاهم ميكني و دستت را لاي موهايت ميبري و ميگويي من براي تو چه كنم؟دلم ميگيرد از حالت مغموم چشمهايت و از موهايت كه تار به تارش نغمه استيصال سر ميدهد و لبهايت كه ميلرزد و اگر كه "مرد" نبودي همانجا چشمهايت هم ميزد زير گريه و نافرم آتش به دلم ميريخت.كه اگر "مرد" نبودي...چه واژه سنگيني كه فقط لايق تو ميدانمش و بس.ميخواهم اين را هم بداني....بداني كه هميشه برايم تنها "مرد" بودي.بزرگمردي بودي.....باور كن دست از آينهمه شستن سخت است....دست از ...
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:22 | لینک  | 

 

این پست حاصل عذاب وجدان پروانه  است:مرسی پروانه از دعوتت.
 

ترانه های معاصر مورد علاقه ام:

1- شادمهر: میخوام برم:

http://www.yemahal.com/song/148.htm

مي خوام برم پا ندارم...مي خوام نرم جا ندارم ....گريه كنم دل ندارم ...داد بزنم نا ندارم...

بودنم با تو حرومه...ديگه همه چي تمومه...آخ که اين لحظه چه شومه....چه شومه....من دلم تنگ ميشه ....

تو دلت سنگ ميشه....نذار اين تنگ بلور ....بشكنه با اين غرور
و:

دفترخاطراتشو رو طاقچه جا گذاشت و رفت

آی نميدوني....که باد پاييز ميسوزونه آدما رو...

بي تو بي خاک و ريشه ام...

دل من سياس ولي آبي رو خيلي دوست دارم...

ای غم انگیزترین خوشحالی...من و عشق تو و دستی خالی...

تو که نیستی تا ببینی...گریه های هر شب من...

 

به طور کل یکجورایی عاشق شادمهرم...دو سه تا دلیل ریز و درشت دارم...که بماند...

 

2- رضا یزدانی: آلبوم هیس ترانه شمال:

http://www.yemahal.com/song/24973.htm

بیا بازم‌ مثل‌ِ قدیم‌ ، با هم‌ دیگه‌ بریم‌ شمال‌ !....دلم‌ گرفته‌ ! راضی‌اَم‌ به‌ این‌ خیالای‌ محال....‌ !من‌ُ بِبَر !

تا آخرِ جادّه‌ی‌ چالوس‌ بِبَرَم‌ !....تا شیشه‌ی‌ بارونی‌ُ خیس‌ِ اتوبوس‌ بِبَرَم‌ !.......تا جای‌ پات‌ رو

ماسه‌ی داغ‌ِ مُتل‌قو بِبَرَم‌ !...تا آخرین‌ دلهره‌ی‌ نگاه‌ِ آهو بِبَرَم‌ !...من‌ُ بِبَر...تا گُم‌ شُدن‌ تو اون‌ چشای

‌ بی‌قرار !...تا ساختن‌ِ قصرِ شنی‌ رو ساحل‌ِ دریاکنار !....دِلَم‌ پُرِ بیا بازم‌ با هم‌دیگه‌ بِریم‌ سفر !....جای‌ ما اون‌جا

خالیه‌ !

من‌ُ بِبَر ! من‌ُ بِبَر !...یه‌ عمره‌ جادّه‌ی‌ شُمال‌ ، منتظرِ عبورِ ماس‌ !...نمی‌دونه‌ یکی‌ از اون‌ دوتا قناری‌ بی‌صداس‌ !....یادش‌ به‌ خیر لحظه‌ای که ، چشمای ما دریا رُ دید !...نورِ چراغ‌ِ زنبوری‌ ، رستوران‌ِ

اسب‌ِ سفید !....یادش‌ به‌ خیر شنای‌ ما ، میون‌ِ موجای‌ بَلا !....خاطره‌های‌ مشترک‌ ، وقت‌ِ سفر تو جنگلا

!....دِلَم‌ پُرِ بیا بازم‌ با هم‌دیگه‌ بِریم‌ سفر !.....جای‌ ما اون‌جا خالیه‌ ! من‌ُ بِبَر ! من‌ُ بِبَر !....یه‌ عمره‌ جادّه‌ی‌ شُمال‌ ، منتظرِ

 عبورِ ماس‌ !....نمی‌دونه‌ یکی‌ از اون‌ دوتا قناری‌ بی‌صداس‌ !
اونجایی که میگه "نمی‌دونه‌ یکی‌ از اون‌ دوتا قناری‌ بی‌صداس..."نمیشه آروم موند! نه؟دست کم باید سرتو بکوبی به دیوار!


3-  احسان خواجه امیری:نه ميشه باورت کنم....نه ميشه از تو رد بشم....نه ميشه خوبه من بشي

...

نه ميشه با تو بد بشم....نه دل دارم که بشکني ....نه جون دارم فدات کنم.....نه پايه موندنه مني...

نه ميتونم رهات کنم....نه ميتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تورو....نه ميتونم بگم بمون..نه ميتونم بگم

برو....کجا برم که عطره تو نپيچه تو يه لحظه هام...قصمو از کجا بگم که پا نگيري تو صدام....چه جوري

 از تو بگذرم تويي که معنيه مني....تويي که از مني اگر تيشه به ريشه ميزني....نه ساده اي نه خط

 خطي....نه دشمني نه همنفس...نه با تو جايه موندنه...نه مونده راهه پيشو پس....نه ميتونه تو

خلوتش دلم صدا کنه تورو....نه ميتونم بگم بمون..نه ميتونم بگم برو....کجا برم که عطره تو نپيچه تو

 يه لحظه هام....قصمو از کجا بگم که پا نگيري تو صدام.......نميشه با تو باشمو اسيره دسته غم نشم..فقط ميخوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم

این دقیقن حسیه که بهت دارم....

4- آصف: رعنا: جه خبر از اون آدم های بی نشون که نیمه شبها واسه دلشون توی کوجه های شهر می خوندن "رعنا،

تو

کجایی؟ رعنا، جه بلایی! "تو عالم مستی بغض رو می شکوندن و قصه بهار رو می خوندن "رعنا، های های! رعنا، آخ، گل

مایی! رعنا! "تسکین دلم باش ای ماه! تو که توی دل من جا داری! من آیینه بیدارم، تو سایه

 روشن این بیداری حرفی بزن ای سنگ صبور، که تیرگی رو ازم بر داری حالا من هم اینجا

 واسه دل تنگم توی کوچه های شهر می خونم یه گوشه دنیا یاد تو هستم و مثل شمع

نیمه جون می مونم یا بار سفر را بر دار، یا که بی تو بی نشون می مونم جه خبر از اون آدم های

 بی نشون که نیمه شبها واسه دلشون توی کوجه های شهر می خوندن "رعنا، تو کجایی؟ رعنا، آخ سیاهی! "تو عالم

مستی

 بغض رو می شکوندن و قصه بهار رو می خوندن "رعنا، های های! رعنا، آخ، گل مایی! رعنا! "من از تو جدا بودم

من

 بودم و ما بودم ای مونس دل تنهای من اشک شد، فغان شد تو شب های مثل یلدای من

ای کاش خبری داشتی ای کاش سخنی داشتی ای مونس دل تنهای من اشک شد، فغان

 شد تو شب های مثل یلدای من کاشکی بی خبر یه روزی برام جاده ها رو پشت سر می

 گذاشتی عقده م رو از دلم بر می داشتی جه خبر از اون آدم های بی نشون که نیمه شبها واسه دلشون

توی کوجه های شهر می خوندن "رعنا، تو کجایی؟ رعنا، جه بلایی! "تو عالم مستی بغض رو می شکوندن و قصه بهار رو

می خوندن "رعنا، های های! رعنا، آخ، گل مایی! رعن

بارها شنیده بودمش اما از حدود شش ماه پیش که رفتم تو بهرش...یک چیز دیگه است!

خداست!

http://www.yemahal.com/song/1501.htm

 

 

5- محمد علیزاده: خداحافظ :خداحافظ همين حالا همين حالا كه من تنهام....خداحافظ به شرطي كه

بفهمي

 تر شده چشمام....خداحافظ كمي غمگين به ياد اون همه ترديد…  به ياد اسموني

كه منو

 از چشم تو مي ديد….اگه گفتم خدا حافظ نه اين كه رفتنت سادست….نه اين كه مي شه

باور

كرد دوباره اخر جاده ست…خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به رويا ها….بدوني بي تو با تو همينه

رسم

 اين دنيا

مجموعه ای از حسهای متضاد بهت میده و بیشترش هرمان...

 

6- حامی : ساده نبود گذشتن از تو برام....ساده نبود کوچ تو از لحظه هام......ساده نبود قصه

ی بی تو بودن..... ....ساده نبود هق هق شب گریه هام.....چه ساده دل بریدی ، اشک منو ندیدی.....

خطی رو خاطرات قشنگمون کشیدی....اما به انتظار برگشتنت می مونم.....شب تا سحر به یادت غزل غزل می خونم

....من بی

 تو و تو تنها از تو چی مونده برجا....جز مشتی خاطرات هم رنگ خواب و رویا.....اما به انتظار

برگشتنت می مونم....شب تا سحر به یادت غزل غزل می خونم...    و     "مهتاب با شب راه نیومد خزون که کوتاه.....نیومد...اونکه غم بغضمو دید اونکه به دادم نرسید...."

حامی رو در حد پرستیدن دوست دارم...مخصوصن تریپ و شخصیتش رو...راستی

همکلاسیمم بوده ها!

7- محمد اصفهانی آلبوم نون و دلقک ترانه شب آفتابی:

 http://www.yemahal.com/song/96.htm

من از پشت شبهای بی خاطره......من از پشت زندان غم آمدم ...من از آرزوهای دور

ودراز

 ...من از خواب چشمان نم آمدم ....تو تعبير رؤيای ناديده ای ...تو نوری كه بر سايه

تابيده ای

 ...تو يك آسمان بخشش بی طلب ...تو بر خاك ترديد باريده ای ...تو يك خانه در كوچه

زندگی

 ...تو يك كوچه در شهر آزادگی ...تو يك شهر در سرزمين حضور...تويی راز بودن به اين

سادگی ....مرا با نگاهت به رؤيا ببر ...مرا تا تماشای فردا ببر ...دلم قطره ای بي تپش

در سراب .....مرا تا تكاپوی دريا ببر:   و   " هر چی آرزوی خوبه مال تو"

خاطره ای که تا ابد از یاد دلم نمیره...من...تو....ظرفهایی که دارن شسته میشن...یه

 mp3 player که یک هدفونش تو گوش من و یکیش تو گوش توئه...یکبار...دوبار....بیست بار...نه...هزار بار گوشش میدم...میگی گوش کن...این آهنگ فوریت منه...گوش کن...

گوش کن...و من جز صدای تو نمیشنوم...نگاهم میکنی و میخونی: مرا با نگاهت به رؤيا

ببر

 ...مرا تا تماشای فردا ببر ...دلم قطره ای بي تپش در سراب .....مرا تا تكاپوی دريا ببر...

 

8- حبیب:من با تو پر بسته شدم گریه آهسته شدم..برو که خوب شناختمت از دروغات خسته شدم....

از دروغات خسته شدم...

همینجوری یاد جاده های طالقان میفتم و یک اکیپ شیطنت....

9- معین: طلوع:

پس از آن غروب رفتن.....اولین طلوع من باش....من رسیدم رو به آخر...تو بیا شروع من باش
...شبو از قصه جدا کن...چکه کن رو باور من....خط بکش رو جای پای...گریه های آخر من
...اسمتو ببخش به لبهام....بی تو خالیه نفسهام...قد بکش تو باور من...زیر سایه بون

دستام....خواب سبز رازقی باش...عاشق هميشگي باش...خسته ام از تلخی شب...تو.....طلوع زندگی باش...

من

پر از حرف سکوتم...خالیم رو به سقوطم...بی تو و آبی عشقت....تشنه ام کویر لوتم....

نمیخوام آشفته باشم....آرزوی خفته باشم...تو نـذار آخـر قصه....حرفـمو نگفته باشم

یاد تو ام...اون اتاق آبی تاریک...تو...داغی دستات...من....گرمی نگاهم....تو...اون لحظه

 راس راسی عاشقت شدم...این ترانه تا ابد تو رو یاد من میاره...

http://www.yemahal.com/song/23535.htm

10- محسن چاووشی: اون روزا که تنها بودی......گمشده دریا بودی. ....قایقتو شکسته بود....تننت نحیف و خسته

بود ...

فانوس دریاییت شدم...عشق اهوراییت شدم ...گذشتم از هر هوسی...تا تو به مقصد

برسی ...تا تو به مقصد برسی ...اما بجاش تو بد شدی...از منو عشقم رد شدی ...به من یه

پشت پا زدی....تهمت ناروا زدی....تهمت ناروا زدی...اون روزا که تو جنگلا....ترسیدی بودی بی صدا....بین

درختا بزرگ....میونه گله گله گرگ...گذشتم از جون خودم...طعمه دشمنات شدم.....با تکه پاره

های من.....روزهای تو ساخته شدن....روزهای تو ساخته شدن....اما بجاش تو بد شدی....از منو عشقم

رد شدی

قصه غریبی نیست...به سرم نیومده...اما وقتی بهش گوش میدم حس کسی رو میگیرم

که از عشقش رد شدن...که به جاش بد شدن..

http://www.yemahal.com/song/25088.htm

من با زخم زبونات رفیقم...

طرحی که از تو دارم شبیه یک پرنده است...

 

7 تا ترانه خاطره انگیز و موندگار و نوستالوژیکم:

 

1- تاک :سیاوش قمیشی:

تو یه تاک قد کشیده ...پا گرفتی روی سینه‌ام .....واسه پا گرفتن تو ....عمریه که من زمینم ...راز قد کشیدنت رو ...

عمریه

دارم میبینم....داری میرسی بخورشید ....ولی من بازم همینم ...نه دیگه پا میشم این بار، ....خالی از هر

 شک و تردید ....میرم اون بالا ها مغرور، ...تا بشینم جای خورشید  ....بذار آدما بدونن ...

.میشه بیهوده نپوسید

میشه خورشید شد و تابید ....میشه آسمونو بوسید

اونجایی که میگه نه دیگه پا میشم اینبار دوست داری به احترام صدا و لحن خواننده

هم که شده بایستی...اینطور نیست؟

http://www.yemahal.com/song/577.htm

ترانه : گره ی گم

با هر که سخن گفتم در خود گره ای گم بود....چون کرم شبان تابان میتابی و میتابم.....بر هر که نظر کردم گریان و

 پریشان

بود....چون ابر سبک باران میباری و میبارم......من درد محبت را هرگز به تو نسپردم....این عقده دیرین را میدانی و

میدانم

....بر مرثیه ام بنگر نقش رخ خود بینی ....این قصه غمگین را میخوانی و میخوانم

http://www.yemahal.com/song/581.htm

 

http://www.yemahal.com/song/617.htm

خسته شدم بس که دلم ....دنبال يک بهونه گشت ...بس که ترانه خوندمو ...برگ زمونه برنگشت
حادثه عزيز من ....تنها تو موندنی شدی ...بين همه ترانه هام ....تنها تو خوندنی شدی ... من آخرين رهگذرم

.....تو اين خيابون بلند .....دير اومدم که زود برم ...دل به صدای من نبند ....يه روز توی

برق چشات ....خورشيد رو پيدا مي کنم ....در شب تار و سوت و کور .....به آروزی من نخند

2- داریوش: رو می کنم به آينه ... رو به خودم داد می زنم....ببين چقدر حقير شده ... اوج بلند بودنم ......رو می

کنم

به آينه ... من جای آينه می شکنم.... رو به خودم داد می زنم.... اين آينه ست يا که من.....من و ما کم شده

ايم

٫ خسته از هم شده ايم......بنده خاک، خاکِ ناپاک ٫خالی از معنای آدم شده ايم......

دنيا همون بوده و هست ٫حقارت از ما و منه.. ...وگرنه پيشِ کائنات ٫ زمين مثل يه ارزنه

... ...زمين بزرگ و باز نيست ٫دنيای رمز و راز نيست... ...به هر طرف رو می کنم ٫راهِ

 رهايی باز نيست دنيا کوچک تر از اونه ٫که ما تصور می کنيم... ...فقط با يک عکس بزرگ ٫چشمامونو پُر می کنيم

... ...به روز ما چی اومده ٫من و تو خيلی کم شديم... ...پاييز چقدر سنگينی داشت ٫که مثل ساقه خم شديم

http://www.yemahal.com/song/1130.htm

کـجــاي ايـن جــنـگـل شــب.... پنهون مي شي خورشيدکم.... پشـت کدوم ســد ســکـوت.... پـر مـي

 کــشــي چــکـاوکم.... چرا بـه من شک مي کنی.... مـن کـه مـنـــم بـرای تــو.... لبـریـزم از عـشــق تــو و....

 سـرشــارم از هــوای تــو..... دسـت کدوم غزل بـدم.... نـبــض دل عـاشـقـمـو... پشت کدوم

 بهانه باز..... پنهون کنم هق هقـمو ....گـریه نمی کنم نـــرو.... آه نمی کـشـم بشین... حرف نمی زنـم

 بمـون.... بغض نمی کنم ببیـن.... سفر نکن خورشیدکم.... ترک نکن منو نرو ....نبودنت مرگه منه.... راهییه این سفر

 نشو..... نزار که عشق من وتو ....اینجا به اخر برسه... بری تو و مرگ منم... رفتن تو سر برسه.... گـریه نمی کنم نـــرو ....

آه نمی کـشـم بشین.... نـوازشــم کــن و بـبـیــن..... عشق می ریزه از صدام..... صدام کــن و ببـین که باز.... غنچه

می

دن تـرانه هام... اگر چه من به چـشـم تو....کمـم قـدیمی ام گمـم.... آتشـفشـان عـشـقـمـو

.... دریـــای پــر تـلاطــمــم

اونوقتا که این ترانه تازه باب شده بود...همش به یاد تو میخوندم بهمنم...

http://www.yemahal.com/song/11974.htm

3- شهره: "غم رو قلب خسته ی من خزه بسته... طاقتم مثل دلم در هم شکسته.... دوست دارم جاری بشم

مثل تو اما....نمیتونم خسته ام خستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــةخسته..... کاش یه

جوری من و ازمن میگرفتی.... کاش منو به دست موجا میسپردی......من تو این خسته

گیها دارم میپوسم...... کاشکی این خسته رو با خود ت میبردی....نمیدونی چه غمه سختی موندن

... موندن

و به روی خود درا رو بستن... رفتن ازیادهمه مثل یه قصه.... تو فراموشی به مرگ خود نشستن

وقتایی که از دنیا سیرم گوشش میدم...

4- عارف :حالا باز دو باره من تو کلام و قصه هاتم...من دلشکسته بازم رو پناه شونه هاتم...

حالا با بغض تنم باز دلیل گریه هاتم....بارون و هق هق گریم اشک روی گونه هاتم...خیلی

 وقته عاشقم عاشق سادگیاتم...تو بتی برای من من بت شکن فداتم...شبا آغاز میشن...نغمه ها ساز میشن....

پریایگوشه گیر...فکر پرواز میشن...باز تولد منه ...توی انتظار تو ...اولین فصل منه اولین بهار تو...منو میشناسی عزیزم

...من همون عاشق خستم.....اسم من مونده به یادت...یا که از یاد تو رفتم....بیا امروزو سفر کن....واسه فردایی

دوباره....خستگیهامو تو در کن...توی دنیایی دوباره
لحن صمیمی خوندنش دیوانه کننده است...سحرت میکنه...
 
 http://www.yemahal.com/song/4518.htm

 

 

5- شهیار قنبری :"   روز پاييزي ميلاد تو در يادم هست.....روز خاکستري سرد سفر يادت نيست....ناله ي نا خوش

از شاخه جدا ماندن من...در شب آخر پرواز خطر يادت نيست...تلخي فاصله ها نيز به يادت ماندست....نيزه بر باد

نشسته

 ست و سپر يادت نيست...يادم هست ..... يادت نيست .........خواب روزانه اگر درخور تعبير نبود...

پس چرا گشت شبانه در بدر يادت نيست...من به خط و خبري از تو قناعت کردم....قاصدک کاش نگويي

 که خبر يادت نيست...يادم هست ...... يادت نيست ......عطش خشک تو بر ريگ بيابان ماسيد...کوزه اي دادمت اي

 تشنه مگر يادت نيست...تو که خود سوزي هر شب پره را ميفهمي...باورم نيست که مرگ

 بال و پر يادت نيست...تو به دلريختگان چشم نداري بي دل....آنچنان غرق غروبي که سحر يادت نيست
صدای شهیار رو دوست دارم...خشک و رسمی و در عین حال یلخی میکشه سرش!

6- معین: "  ای خالق هر قصه من.این من و این تو....بر ساز دلم زخمه بزن.این من و این

 تو

....هر لحظه جدا از تو برام ماهی و سالی ...با هر نفسم داد می زنم جای تو خالی.....تو اون ابر بلندی.که دستهات.

 شبهای شوره زاره...تو اون ساحل دوری.که هر موج. به تو سجده میاره....تو فصل

سبز عشقی.که هر گل.بهار و از تو داره...اگه نوازش تو نباشه گل گلخونه خاره.....تو آخرین کلامی که شاعر.توهرغزل میاره....

بدون تو خدا هم تو شعراش . دیگه غزل نداره....بمون که شوکت عشق بمونه.که قصه گوی عشقی ....نگو که حرمت

عشق

 شکسته.تو آبروی عشقی

ریتم..ریتم و ریتم...خیلی قشنگه...

7-نبی زاده:" دوباره در سرم فکر سفر دارم....هوای سرزمینهای دگر دارم...من از بیهوده

موندن خسته ام خسته ....هوای رفتن و رفتن به سر دارم .....همیشه یک جا موندن

خستگی داره......همش یک قصه خوندن خستگی داره.....همش یک آرزو رو اینور و

اونور....به دنبالت کشوندن خستگی داره ...دیگه از شور هر گریه نمیگری... دیگه با شوق هر خنده

نمیخندم.... میرم

همراه

 کولیهای آواره...... به اینجا و به اونجا دل نمیبندم.... من از موندن دیگه هیچی نمیدونم... من آواز قدیمیمو ژ

نمیخونم... درسته که دل من پیش

 تو بنده.... ولی پیش تو هم حتی نمیمونم... تو ای رخت سفر بر تن.... بخون با من بخون با. من.... بخون از

فصل دل کندن..... بخون از جاده و رفتن.....

قسمت آخرش که میخونه تو ای رخت سفر بر تن....دیوونم میکنه....

خواننده هایی که حداقل یک ترانشونو به شدت دوست دارم:

هایده: "  شبا همش به میخونه میرم من...

از همین خواننده بیتهایی که میبرن به اوج:" تو از عشق یه عاشق آخه هیچی نمیدونی نمیدونی نمیدونی..."

" به چشمای تو سوگند که عشقت واسه من رنگ جنونه به چشمای تو سوگند" سیاه چشمون بگو...."

 

گوگوش: " با تو  زلال میشوم....از پر پیراهن تو پر پر و بال میشوم...باید از سنگر بی سنگ تو برمیگشتم...نجاتم بده

....در پي آهوي عشق صياد آواره شدم..."

فریدون فروغی: " دیگه فریاد رسی نیست...میخوام از دست تو از پنجره فریاد بکشم...طعم بی تو بودنو از لب سردت

 بچشم...نطفه باز دیدنت رو توی سینم بکشم..... ديگه خار و خسي نيست...دل من زندون داره تو میدونی....

 

فرامرز اصلانی:کو یارم یارم کو نازنین نگارم کو برده او قرارم کو....کو...

از همین خواننده بیتهایی که میبرن به اوج "آه اگر روزي نگاه تو...." شهر خالي مانده بي او. همدردی باش درمانی باش

مرهم اگر نیی هیچکس موقع پژمردن فصل با گلی تازه به باغم نرسید..تا که غربت یار من در بر گرفت..

فرزین:يه معشوقه ميخواستم...واسه ي خونه  قلبم... كه دنيامو بسازه توي ويرونه قلبم...يه معشوقه ميخواستم

كه از ياس تو باغچه  واسم آينه بسازه بذاره روي طاقچه.....يه معشوقه ميخواستم....يه معشوقه ميخواستم...

ميخواستم تو بگي دريا قشنگه آي بگي صحرا قشنگه....آي بگي فردا قشنگه....ميخواستم كه بشي دار و ندارم بشي

 آفتاب بهارم...ببينم دنيا رو دارم....تو رو از تن خورشيد تو رو از گل و شبنم گرفتم كه تو باشي برام همدل و همدم....

شدم عاشقت اما ندونستي....چي ميخوام چي آرزومه ندونستي...ندونستي....ديگه حرفي نمونده

نتونستي....

كه بشي عشق يه عاشق نتونستی

 

ترانه هایی که هر جا باشم بشنومشون تمام سعیموبرای قطع کردن

 صداشون میکنم:

1.       همرنگ چشاته رنگ کرواتم...خاطرخوام خاطرخواه رنگ چشاتم!!!

2.       اينقدر نشستم چشم به رات که جاده ها بسته شدن...ظالم سنگ دل بي احساس...

3.       اگه او مهندس منم پی اچ دی میگیرم...(حلیمه سندی)

4.       خلیج فارس خومونه (ناهید)

5.       واسه دلم نقشه کشیدی خیلی پستی نمیدونم کجا باهاش دست تو دستی یا داری باهاش

میرقصی.... (متین)

6.       ایران بانو مادر من.....(حبیب)

7.       ما چارتا برادر همراه سه خواهر!(سرگیی؟)

8.       مثل یه دست و پا چلفتی بپا به مسیر دهن کوسه نیفتی(شماعی زاده)

آهنگی که از کهیر گذشته و زگیل میزنم و چه بسا HIV هم سراغم بیاد؛ هر وقت

 بشنوم:

ترانه الهام -  بهنام علمشاهی!!!!

همچنین خواننده هایی که تمشک طلایی رو بهشون اهدا میکنم:

1.       کامبیز:شکلاتی شکلاتی

2.       محمد:تو مانکنی یا مدلی

3.       آیدین

4.       مکابیز

5.       اسی :خانم تاج سر ما

6.       قیصر: لات لات لاتم من و ایضن بچه ناف ونکم

7.       هلن

ترانه هایی که هر جا باشم بشنومشون قرم میاد و نمیشه کاریش

 کرد:

1.       یه ماچ داد و دمش گرم(افشین)

2.       لیلا در وا کن منم(بهزاد)

3.       از او بالا کفتر می آیه(؟)

4.       دلمو شیکوندی برو حالشو ببر(گروه 98)

5.       روناک(بیژن مرتضوی)

 

 

ترانه هایی که روی مخم رفتن و ناخودآگاه روزی چند بار زمزمه

 اشون

 میکنم:

1- اما یارم رنگ موهاش مشکی کلاغی بود...مخمل سیاهی بود(سعید آسایش)

2- ناشناسي واسه من...ناشناسي واسه چشمام...(حمید عسکری)

3- خيلي معطلي سر خودت...بيبين اينا کين دور و برت ميخواستن اينجوري بشه

هوام بيفته از سرت(؟)

4- تو از طلوع صبحي تو شعر التماسم...غبار راه دورت نشسته رو لباسم...من از تن

 تو طردم....خالیه دست سردم...(شهره)

5- من و تو جرات مرگیم...(فرزاد فرزین)

6- هرز میپرید من کشتمش..در فکر کشتن کشتمش...من اون بد لعنتی رو...با اشک

 و لبخند کشتمش...در پی اثبات یه جرم با عشق و نفرت کشتمش...(حمید عسکری)

6- من بی تو یه نیمه جونم.....من بی تو...نه نمیتونم..(اندی)

7- روزي که ميخواستم از شهر تو برم پيش هزاران چشم تو گریه میکردی...حالا که

برگشتم...(؟)..

8- گريه هاشو به من بده.... بهشت چشماش مال تو... من تو نگاش گر ميگيرم...تو

مهربونيشو ميخواي...من واسه اخماش ميميرم..(؟)

9- دوباره پاييزه فصل تولد تو....بگو چرا رفتي و نموندي تا من آروم بگیرم...آروم آروم

از عشقت...بتونم جون بگیرم....(؟).

10- رودخونه ها رودخونه ها منم میخوام راهی بشم...(رامش)

11- محمد:دل پاک و عاشقم توی دام عشق رهاست با دلم نکن غریبی که نگاهت

آشناست...

12- کیوان:کي ميگه زندون بده....وقتی زندونی خودش عاشق حبس ابده...

13- حس تو لمس تو دست تو خاطره شد....عشق تو یاد تو خاطره شد(کیا و روژه)

14- خشایار اعتمادی:عاشقی هرکی هرکی شد و  انگار که نه انگار.....من دلنگرون

و تو سر به هوایی

 

ترانه های خارجکی:

 

 

NOTHING ELSE MATTER   1-Metallica 

 

http://www.videocodezone.com/videos/a/apocaliptica/nothing_else_matters_live.html

 

 

So close no matter how far

Couldn't be much more from the heart

Forever trusting who we are

And nothing else matters

 

Never opened myself this way

Life is ours, we live it our way

All these words I don't just say

And nothing else matters

 

Trust I seek and I find in you

Every day for us something new

Open mind for a different view

And nothing else matters

 

Never cared for what they do

Never cared for what they know

But I know

 

So close no matter how far

It couldn't be much more from the heart

Forever trusting who we are

And nothing else matters

 

Never cared for what they do

Never cared for what they know

But I know

 

way I never opened myself this

Life is ours, we live it our way

All these words I don't just say

And nothing else matters

 

Trust I seek and I find in you

Every day for us something new

Open mind for a different view

And nothing else matters

من و مانی...من 16 ساله و مانی 20 ساله دست توی دست هم...دنده عوض میکنیم...

 

Hazard:Richard Marx  2-

http://www.freetonia.com/ringtones/listen/9365

 

    http://www.dividedhighway.ca/NewSongs/Richard%20Marx%20-%20Hazard(-1).mp3

 

     http://www.rhapsody.com/goto?rcid=tra.2006939&variant=play  

http://www.mp3lyrics.org/r/richard-marx/hazard/

My mother came to hazard when I was just seven
Even then the folks in town said with prejudiced eyes
That boy’s not right
Three years ago when I came to know mary
First time that someone looked beyond the rumors and the lies
And saw the man inside

We used to walk down by the river
She loved to watch the sun go down
We used to walk along the river
And dream our way out of this town

No one understood what I felt for mary
No one cared until the night she went out walking alone
And never came home
Man with a badge came knocking next morning
Here was I surrounded by a thousand fingers suddenly
Pointed right at me

I swear I left her by the river
I swear I left her safe and sound
I need to make it to the river
And leave this old Nebraska town

I think about my life gone by
And how it’s done me wrong
There’s no escape for me this time
All of my rescues are gone, long gone

I swear I left her by the river
I swear I left her safe and sound
I need to make it to the river
And leave this old Nebraska town

 

 

& Right here waiting Richard Marx:      3-

 

Oceans apart day after day
And I slowly go insane
I hear your voice on the line
But it doesn't stop the pain

If I see you next to never
How can we say forever

Wherever you go
Whatever you do
I will be right here waiting for you
Whatever it takes
Or how my heart breaks
I will be right here waiting for you

 

خیلی خوشم میاد ازش...نمیتونم اشکامو کنترل کنم وقتی میخونه:

 I think about my life gone by
And how it’s done me wrong

3-Scorpions:  When You Came Into My Life

 

You give me your smile
A piece of your heart
You give me the feel I've been looking for
You give me your soul
Your innocent love
You are the one I've been waiting for
I've been waiting for

We're lost in a kiss
A moment in time
Forever young
Just forever, just forever in love

When you came into my life
It took my breath away
It was love at first sight
All the way
When you came into my life
The world was not the same, oh no
Cause your love has found it's way
Into my heart, oh yeah

You make me dream
By the look in your eyes
You give me the feel, I've been longing for
I've been longing for so long

When you came into my life
It took my breath away
You set my heart on fire
All the way
When you came into my life
The world was not the same, oh no
Cause your love has found it's way
Into my heart

Just forever in love

When you came into my life
It took my breath away
And was love at first sight
All the way

When you came into my life
It took my breath away
You set my heart on fire
I never felt that way
When you came into my life
The world was not the same, oh no
Cause your love has found it's way
Into my heart

 

شنيدن اين ترانه توي ماشين و با صداي بلند و با سرعت بالاي ۱۳۰توصيه نميشود!!
.......................................................................................

پ.ن: واقعن خسته نباشم!!!این تنها پست نفسگیر تمام مدت وبلاگ نویسی ام بود.دست کم اندازه ده

 برابر طولانی ترین پستم براش وقت گذاشتم!!!البته خوبیش اینه که واسه دل خودم نوشتم!!!بعدنا وقتی

 آرایه بزرگ(پیر) میشود یادش نره چه ترانه هایی رفتن روی نروش!!!

 

پ.ن:همه ترانه ها لینک دارن که میتونید هم گوش کنید یا دانلود کنید. توصیه سرآشپز به شما ایناست:

 آهنگ Hazard از Richard marx ؛ که روی وبلاگ هم گذاشتم؛ ترانه شمال از رضا یزدانی؛ شهره: غم رو قلب

 خسته من خزه بسته؛ و شب آفتابی محمد اصفهانی.

 

پ.ن:جاهایی که رنگی شده تیکه های دوست داشتنی منه.

 

 پ.ن:من که عدد مقدس ندارم اگرم دارم ۶۶۶ هستش!!!نیاین بگین قرار بود هفتا یا ۵ تا باشه ها!!!

 

 

 

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:14 | لینک  | 

هر کدوم از ما که جایی کار میکنیم؛فارغ از نوع و رشته و رسته کارمون؛فارغ از حقوق دریافتیمون؛فارغ از اداره یا سازمان یا شرکتمون؛حتمن حتمن حتمن یک چیزی توی قراردادمون مشترکه:

تا حالا به قراردادتون یک نگاه انداختید؟کلاتونو قاضی کنید و بگید طبق این قانون کی اخراجیه؟یا نه؛ یه مرد پیدا بشه بیاد بگه من این تبصره رو رعایت میکنم!!

 حالا بگيد چرا به نظرتون اين اتفاق ميفته و ما از وقت و سرمايه شركت بهره برداري شخصي ميكنيم؟

الف:چون حقمان است

ب:چون ذاتن دزديم!!!

ج:گزينه دال صحيح ميباشد!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:12 | لینک  | 

قبل نوشت: بي ربط به پست جديد حاج باران نيست؛ قبلن هم گذاشته بودمش؛قديميه؛خودمم ننوشتم بلكه گردآوري و نگارشش كردم!

بطور کلي 3 نوع خيانت و يا رابطه پنهاني وجود دارد:
رابطه عشقي
رابطه جنسي
رابطه اينترنتي
تعريف خيانت عشقي:
يک رابطه پنهاني ميباشد که در آن يک پيوند احساسي و جنسي صميمانه ميان يک فرد متاهل با فرد ديگري که همسر قانوني وي نميباشد برقرار ميگردد.
تعريف خيانت جنسي: يک رابطه پنهاني ميباشد که در آن يک فرد متاهل با فرد ديگري که همسر قانوني وي نميباشد رابطه جنسي برقرار ميکند. در اين نوع رابطه عنصر علاقه و يا وابستگي احساسي وجود ندارد.
تعريف خيانت اينترنتي:شامل گفتگو و تبادل تصاوير و مشخصات يک فرد متاهل با فرد ديگري که همسر قانوني وي نميباشد از طريق اينترنت و چت. محتواي گفتگوها و تبادل تصاوير و مشخصات عموما در رابطه با مسايل جنسي و صميمانه ميباشد.
 عمده نيازهايي که فرد در يک رابطه نامشروع و پنهاني سعي در تامين آنها دارد به قرار زير ميباشد:
مورد نياز بودن -رفاقت-درک شدن-از سوي فردي دوست داشته شدن-يک ريسک لذت بخش و مفرح-احساس آزادي - استقلال-سرگرمي- برآورده ساختن نيازهاي جنسي-تقويت اعتماد بنفس-سلطه جويي-تجربه تازه-ماجراجويي-القاء داشتن استحقاق و شايستگي-رقابت-شيطنت-پر کردن خلاء تنهايي-برتري جويي-انتقام جويي-تعلق پذيري-احساس امنيت-مورد پذيرش واقع شدن-هيجان-لذت جويي-احساس جواني کردن-تنوع طلبي-خود شناسي.
خيانت عشقي:اين نوع رابطه پنهاني در ابتدا از يک صحبت کوتاه آغاز شده و به تدريح به يک رابطه عميق و شديد بدل ميگردد. در پايان نيز چيزي جز ندامت و از هم پاشيدن زندگي فرد ثمري در پي ندارد. انگيزه اصلي آن افزايش اعتماد بنفس فرد ميباشد اما بطور کاذب.


به انواع رابطه عشقي خيانت آميز توجه کنيد:
رابطه عشقي کورکورانه:
در اين نوع رابطه پنهاني فرد به نوعي به عشق اعتياد دارد. وي به احساسي که در هنگام عاشق شدن به وي دست ميدهد که همان افزايش ترشح آمفيتامين در بدنش ميباشد اعتياد دارد. که معمولا فرد را غير منطقي و شيفته ميگرداند. يک شهوت کورکورانه نسبت به يک فرد ميباشد که در آن عشق بصورت وسواسي، غير واقعي، آتشين و بي پروا نمود پيدا ميکند. فرد در اين نوع عشق خود را به مخاطره
انداخته و به آب و آتش ميزند که به وصال معشوق خود برسد. هنگامي که معشوق در کنار فرد عاشق نباشد احساس عذاب ميکند و هنگامي که معشوق حضور دارد احساس وجد. اين نوع رابطه عشقي ميتواند از چند هفته تا چند چندين سال بطول انجامد. اما پس از گذشت زمان هر دو فرد پي ميبرند که آنطور که تصور ميکردند يکديگر را نميشناسند و با يکديگر سازگاري و تفاهم ندارند. در اين نوع رابطه فرد از همسر و يا شريک پيشين خود معمولا جدا ميگردد.
رابطه عشقي تفنني:اين نوع رابطه پنهاني بر مبناي دوستي، تفاهم و مراقبت دو جانبه از يکديگر شکل ميگيرد. اين نوع رابطه به نوعي گريختن از وظايف، مسئوليتها و فشارهاي زندگي روزمره و پناه آوردن به يک فرد جديد ميباشد. در اين نوع رابطه دو فرد بطور قابل ملاحظه اي احساساتي ميباشند و ممکن است که با هم رابطه جنسي برقرار کنند و يا هيچگونه رابطه جنسي با يکديگر نداشته باشند. در اين نوع رابطه دو فرد اعتقاد دارند که فرصتي براي خود شناسي، رابطه جنسي، تجربه اندوزي، مشاوره و مورد پذيرش قرار گرفتن در اختيار آنان قرار ميدهد. دو فرد در اين نوع رابطه بسيار محرم يکديگر بوده و رازدار ميباشند. ميتواند سالها بطول انجامد و يا حتي مادام العمر ادامه يابد. فرد ممکن است از همسر و يا شريک پيشين خود جدا نگردد و حتي اعتقاد داشته باشد که رابطه پنهاني وي و برآورده گشتن نيازهاي وي از اين طريق سبب تحکيم زندگي مشترکش ميگردد.

رابطه عشقي مقطعي:اين نوع رابطه پنهاني در دوران تغيير و تحول و عبور از يک مقطع به مقطع ديگر زندگي فرد به وقوع مي پيوندد. ميان دو فردي که خواهان تجارب غير جدي، سرگرم کننده و افزايش دهنده عزت نفس ميباشند. بيشتر در هنگام رويدادهاي مثبت مانند ارتقاء مقام، ترفيع، پاداش، يافتن شغل جديد توسط همسر، فرزند دار شدن و يا نقل مکان به يک خانه جديد حادث ميگردد. در زمان موفقيت در فرد نوعي احساس شايستگي و کفايت پديد مي آيد که در فرد توقع يک پاداش ويژه را ايجاد ميکند. مانند رابطه برقرار کردن با يک فرد تازه که هم سرگرم کننده باشد و هم زياد سختگير و مشکل پسند نباشد. اين حالت در زمانهاي ناخوشايند نيز ميتواند به وقوع بپيوندد. زماني که فرد خواهان فردي است که قادر باشد ناکامي، شکست و ناراحتي وي را درک کرده و تسلي خاطر و پشتيبان وي باشد. اين نوع رابطه کلا زود گذر ميباشد و عمرش کوتاه است. شايد کمتر از يک سال و بندرت زندگي مشترک فرد را از هم ميگسلد. اين رابطه براي فرد نيازهاي امنيت، اختيار داشتن،تعلق پذيري، عاشق و معشوق بودن، مورد پذيرش بودن و اعتماد بنفس را تامين ميکند.
رابطه عشقي انتقامجويانه:برخي از زنان از مردان و برخي مردان نيز از زنان نفرت دارند. آنها لذت را در آزار دادن، فريب دادن و بازي دادن ديگران ميبينند. آنها دروغگويان ماهري نيز ميباشند. آنها قربانيان خود را معمولا از ميان افراد آسيب پذير، ساده لوح و معصوم شناسايي و انتخاب ميکنند. آنها در ابتدا وعده هاي خوشايندي به طرف مقابل ميدهند اما در انتها چيزي جز ناکامي، رنجش خاطر و تحقيرشدگي براي قرباني باقي نميگذارند. فرد ابتداي آشنايي خيلي با حيله گري و ظرافت به قرباني نزديک ميگردد. ممکن است خود را فرد بسيار موفق و يا سرشناس معرفي کند و يا آنکه خود را يک قرباني رقت انگيز جا زده و حس ترحم قرباني را بر بينگيزد. اما پس از گذشت زمان بتدريج قرباني را نا اميد، تحقير و مطيع خود ميگرداند. پول، وقت، انرژي و اعتماد بنفس قرباني خود را ميگيرد. در اينگونه افراد با سلطه جويي و کنترل کردن فرد ديگر نوعي احساس امنيت در فرد پديد مي آيد. فرد در اين رابطه پنهان از همسر و يا شريک پيشين خود جدا نميگردد.
 خيانت جنسي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رابطه جنسي رفاقتي:در اين نوع رابطه پنهاني دو فرد با يکديگر رابطه جنسي داشته و از يکديگر مانند دو دوست مراقبت ميکنند. با اينحال زياد با يکديگر صحبت نميکنند. آنها با يکديگر خوش بوده و با يکديگر بودن لذت ميبرند. آنها ميپندارند که اين نوع رابطه پنهاني نه تنها هيچ لطمه اي به زندگي مشترک با همسرشان نميزند بلکه تاثير مثبتي نيز بروي آن ميگذارد. اين نوع رابطه ممکن است سالها بطول انجامد. اين رابطه عزت نفس، حس پذيرش، هيجان، خيالپردازي، لذت، شيطنت، اشتياق وارضاي تمايلات جنسي فرد را برآورده ميسازد.


رابطه جنسي ماجراجويانه:در اين رابطه پنهاني نيز رابطه جنسي وجود دارد. يک رابطه مفرح و شيطنت آميز ميباشد. دو فرد برخي اوقات تصور ميکنند کودک بوده و طرف مقابلشان اسباب بازي ميباشد که به فرد ديگري تعلق دارد. هر دو فرد در اين رابطه خود محور بوده و در جستجوي لذت خويش ميباشند. معمولا نيز داراي شريک جنسي فراواني هستند. براي فرد رابطه جنسي يک بازي رقابتي و وسيله اي براي کنترل و سلطه جويي ميباشد.
اين نوع رابطه به فرد عزت نفس، حس شايستگي ،رقابت، هيجان، شيطنت و زيرکي ميبخشد ولي در نهايت باعث از هم گسستگي زندگي و شرمساري او خواهد گرديد.
رابطه جنسي مرض گونه:برخي روابط جنسي پنهان تنها يک شب بطول مي انجامد. حتي فرد نام معشوقه خود را نيز به خاطر نميسپارد. اينگونه افراد تنها ميخواهند چيزي را اثبات کنند و تنها انگيزه آنان ارضاء جنسي ميباشد. در جستجوي روابط جنسي بودن مکرر آنان آشکار کننده احساس ترديد به خويش، خشم، انتقامجويي و ياغيگري مفرط آنان ميباشد. در اين نوع رابطه فرد از همسر خود جدا نميگردد چون نيازي به اين کار ندارد. اين نوع رابطه به فرد احساس عزت نفس و قدرت توام با غرور، تسکين، خصومت، تنهايي، برتري، و انتقامجويي ميبخشد.

* در جـوامع غربي در %66 ازدواجها پديده خيانت مشاهده ميگردد.
* در ازدواجـهـايـي کـه يـکـي از زوجـين دست به خيانت زده احتمال طلاق افزايش يافته است.
* %75 خيانتهاي جنسي به طلاق کشيده ميشود.
* ماهيت خيانت عشقي با خيانت جنسي تفاوت دارد.
* زنان و مردان براي خيانت عشقي خود دلايل يکسان اما براي خيانتهاي جنسي خود دلايل متفاوتي دارند.
* %15 زنان و %25 مردان جوامع غربي در دوره تاهل و زندگي مشترکشان بيش از 4 رابطه جنسي نامشروع دارند.
* %15 از افراي که مرتکب خيانت جنسي شده اند همسر پيشين خود را طلاق داده و با معشوقه خود ازدواج ميکنند.
* %80 از افرادي که به قصد ازدواج با معشوقه خود همسر پيشين خود را طلاق داده اند از کرده خود پشيمان ميگردند.
* بيشتر رابطه هاي پنهاني معمولا 3-2 سال بطول مي انجامد اما برخي ممکن است مادام العمر باشد.
* عامل خوشبختي در زندگي زناشويي احتمال خيانت را منتفي نميکند.
* پر مشغله بودن همسر عامل ناتوان کننده اي براي نداشتن رابطه پنهاني وي نميباشد.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:17 | لینک  | 

دوستت دارم.... حالا شاید برایت فرقی نکند اما آن وقتها فرق می‌کرد. آن وقتها برای یک "دوستت دارم" شنیدن همه کار می‌کردی، برای یک لحظه که سر بگذاری روی شانه ام و دست بکشم لای موهای سیاهت... یادت نیست؟ آن وقتها که قدم زنان خیابان را گز می‌کردیم تا بالا و از ترس رسیدن و جدا شدن هرکجا که می‌شد می‌نشستیم به حرف. تو از دوست داشتن می‌گفتی و من از تنهایی. تو نیمی از خودت را تاخت می‌زدی با نیمه‌ی من و من سیب ِ حوایی می‌شدم کال و به شاخه چسبیده و دور از دسترس... یادت نیست ساعتها می‌نشستیم و از حریم‌ها می‌گفتیم و از مرز و اتاقهای اختصاصی زیر یک سقف؟ از گاهی همدیگر را قال گذاشتن به قصد لذتهای مجردی؟ از همیشه تازه ماندن؟ از دلبرانگی ِ دوری؟ جدایی های خودخواسته‌ی گاه گاه؟... یادت هست ژست این دخترها و پسرهای اروپایی لاقید را می‌گرفتیم در حرف زدن از هم آغوشی؟ یادت هست می‌گفتی در س ک س هر دیوانگی‌ای مجاز است؟ یادت هست می‌گفتم از هوس بوسیدن همکار بدخلقی که سرش را بلند نمی کند خواهشم را ببیند؟ یادت هست می‌گفتی بزن به آب؟ باید شکست؟...
خیانت؟ اسمش را می‌گذاری خیانت؟ باشد. چه فرقی می‌کند. حالا چه فرقی می‌کند که یک زمان نشسته باشیم لب پشت بام و گفته باشیم خیانت وقتی‌ست که چک میلیونی حقوقت را بگیری و ذوق کنان زنگ نزنی به من. یا وقتی مریض دو ساله سرطانی‌ام بمیرد و بی‌تاب یادم نیفتد که زنگ بزنم به تو... حالا اسمش را بگذار خیانت. چه اهمیت دارد اسمش اینهمه ترسناک باشد؟... لابد بعد هم دلت می‌خواهد بدانی چرا این کار را کردم. چرا با تو، و بعد هم شنیده و نشنیده پا شوی به رفتن و فرق هم نکند که من می‌خواهم بمانی. بعد هم لابد یک عمر اسم من که بیاید فکر کنی ارزشش را نداشت بی‌لیاقت !... لیاقت ... یادت هست گفته بودم باید ظرفیت راست شنیدن را داشته باشیم و گفته بودی لیاقتش را... راست گفته بودی. لیاقت. اما برای همسایه، همیشه برای همسایه...... این را نخواسته بودی بدانم اما همان شب فهمیده بودم، که دیروقت بود، که باید دل می‌کندم، لباس می‌پوشیدم و می‌زدم بیرون، که ته چشمهای شفافت ابری بود که نگهم داشته بود که بگویم دوستت دارم و ببوسمشان، که دستها را ستون کرده بودی دور بازوهایم و نگذاشته بودی بلند شوم و لبهایت سر خورده بود روی گردنم و خواسته بودی بگویم مال تو ام... که نفسهایم به شماره افتاده بود از این خواستنت و نفهمیده بودی از خواستن تن نیست... که در را باز کرده بودم و سیاهی پشتش پیدا نبود از انبوه شاخه های باغ سبز است یا تیرگی آسمان برهوت...
بعد که چرخیده بودی سمت دیوار و نفسهایت آرام شده بود خم شده بودم روی صورت ساده بی‌تقصیرت و سعی کرده بودم بفهمم آن "مال تو ام" که شنیده بودی کدام خالی آشفته‌ات را پر کرده بود... بعد ترس برم داشته بود که نکند راست راستی مال تو ام؟...
همان بسم اله هم نرفته بودم بخوابم با کسی. اول‌ها همه مسیرهای دونفره‌مان را تنهایی گز می‌کردم، روی همه نیمکتهای دونفره‌مان تنهایی می‌نشستم به تماشا یا صندلی جلوی همه تاکسی‌ها را دربست می‌گرفتم و خودم را پهن می‌کردم برای حس جای نبودنت... بعدتر یاد گرفتم بدون تو بروم به همه پاتوق هایمان، لم بدهم، کتاب بخوانم و شکلات داغ سفارش بدهم و دلم برای بودنت تنگ نشود...
باید می‌فهمیدی. گناه من نیست که "مال تو ام"‌ها را باور کرده بودی. باید از خنده هایم می‌فهمیدی. از نگاه هایم. "دوستت دارم" هایم، و از نشاط تنم که دیگر تن ترسیده‌ی دخترکی نبود که گفته بود مال توست و پیروزمندانه به نیش کشیده بودی اش... گناه از من نیست که فکر کرده بودی ابر ابر خیالم را می‌شود مثل اسفنج توی مشت نگه داشت و آبش را کشید و توی قوطی جا داد...  که می‌شود تو را بیشتر دوست داشته باشم از خودم ... باید می‌فهمیدی. همانوقت که می‌بوسیدمت و می‌گفتم هیچ لبی نمی تواند اینهمه بوسیدنی باشد... وقتی آرام می‌گرفتیم و می‌گفتم این لذت ناب تکرار نشدنی است که مرا بسته‌ات نگه داشته... یا آنوقت که دست می‌کشیدم به تاب موهایت و می‌گفتم هیچ مردی، مرد من نمی شود و سرکیف می‌شدی از این مقایسه... خیال می‌کردی با چه مقایسه می‌شوی؟ با هیچ؟ با خیال؟ با تصورات خلوت زنانه؟...  چقدر این مال توام مهم بود که اینهمه ساده شده بودی؟... خیال می‌کنی چطور هربار تازه تر از قبل بودم؟... جور دیگری می‌خواستمت؟... جور دیگری لذت می‌بردی؟... چطور هربار زنانه تر شده بودم از بار قبل؟...
لابد حالا باید بگویم متاسفم، که بمانی؟... بگویم که تکرار نمی کنم؟ که لذت نبرده ام؟ که انقدر خواستنی نبوده که به نبودن تو بیارزد؟... لابد حالا باید باور کنم انقدر خواستنی نبوده که به نبودن تو بیارزد ... که نخواهی یک عمر بگویی بی‌لیاقت... که نخواهم یک عمر چشم به رفتن‌ات باشم در هر بوسه ای... هر مردی... 
 
می گویم بعد رفتن‌ات در را ببند...
 
 تصوير امروز من
....................................................................................
 
This Fucking Chemistry

گاهی فکر می‌کنم داستان شورانگیز دل بستن و دل گسستن ما آدمها کی تمام می‌شود. آیا True Love  هجویه‌ای تلخ و مستهجن بیش نیست. چرا از آن سیراب نشده همدیگر را رها می‌کنیم. بی‌وفایی می‌کنیم. آیا المان‌های بصریمان به قدر کفایت جواب نمی‌دهد؟ آیا حرفهایمان تمام می‌شود و حرفی برای گفتن پیدا نمی‌کنیم؟ آیا تنوع طلب می‌شویم و اسیر هوس شیرین دیگر می‌شویم؟ آیا مصلحت طلب می‌شویم یا می‌خواهیم دست به انتخاب طبیعی بزنیم و روح داروین فقید را شاد کنیم؟ یا شاید نگرانیم کاخ تنهایی و فردیت شکوهمندمان! در شراکت عاطفی با شخصی دیگر به گند کشیده شود!

Game Is Over

ما از هم خسته می‌شویم یا لااقل یکیمان از آن یکی دیگر خسته می‌شود. مثل غذایی که سرد می‌شود و از دهن می‌افتد لذتی برای هم نداریم. دیگر نمی‌توانیم دنیای شادی برای هم خلق کنیم. دیگر نمی‌توانیم از کلاهمان خرگوش دربیاوریم و دیگری را تا حد مرگ شگفت زده کنیم. بد می‌شویم. شرور می‌شویم. دیگر عروسکهایمان را نمی‌بخشیم. دیگر Fair Play بلد نیستیم. آلمان نبارا تو تو اسکاچی از یادمان می‌رود. خاطرات یگانگی روحهایمان در حافظه بسترمان دفن می‌شود. دیگر از گرمی ‌آغوش هم بیهوش نمی‌شویم.

Intolerable Cruelty

وسوسه شیرین گناه رهایمان نمی‌کند.معشوقه می‌شویم یا معشوقه می‌گیریم. بسترمان را با کس دیگری شریک می‌شویم. خطابه‌های رستگاریمان را در باب صداقت و وفاداری در همان سوراخی که پیراهن‌های رژیمان یا لباسهای بوی سیگار گرفته‌مان را قایم می‌کنیم به گور می‌سپاریم. در نهایت وقیحانه رابطه را می‌گسلیم و روی آن اسم به خاطر تو می‌گذاریم.

!Warning

وقتی جنب وجوش آدرنالین خونمان و سروتونین مغزمان در بودن با هم عقیم می‌ماند سوگواری برای احمقی که هنوز متعهدانه دلبسته است آغاز می‌شود و آن دیگری اگر مرد است دست در جیب سوت‌زنان راهش را می‌کشد و می‌رود. می‌رود تا به خیل دون ژوان‌های عالم بپیوندد و اگر زن است با توهم یک مستر رایت چمدانش را می‌بندد و با سبکسری رابطه را ترک می‌کند.

Out Come

ما موجودات عالی هستیم اما استعداد آن را داریم که اندازه یک تک سلولی هم شعور نداشته باشیم. ما در زمره موجودات عالی هستیم اما گاهی حیوانات از ما عالی‌تر می‌شوند وقتی می‌دانند با آنکه می‌چرند بخوابند. ما فکر می‌کنیم در زمره موجودات عالی هستیم ولی....نیستیم.

خيانت
 
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:10 | لینک  | 

اين هفته به شدت خسته شدم.چون علاوه بر کار فکري مثل هميشه کار جسمي و يدي (همون عملگي خودمون )رو هم  بر عهده داشتم.خدا رو شکر کارها خيلي بهتر و زودتر از اون چيزي که فکر ميکردم رديف شد و پيش رفت.از ديدن نظم و نظام جاري در اون برنامه که حاصل زحمت خودم بود خيلي کيف کردم.فکر نميکردم بتونم يک سازمان اين شکلي رو اداره کنم.حتي دو سه روز مونده به برنامه همايش دلم ميخواست برم انصراف بدم.دلم ميخواست سيلي زلزله اي چيزي بياد و برنامه کنسل بشه.دلم ميخواست يک جوري بشه که من پاشم برم مسافرت.چه ميدونم...يک چيزي که منو از اون مخمصه؛ از اونهمه کار روي هم تلنبار شده؛ از اون وقت کم و کارهاي بسيار نجات بده.اما بلاخره تموم شد.و حالا يک نفس راحت ميکشيم!!!

خب وقتي آدم زحمت ميکشه و مقاله اي ارائه ميده و اون مقاله پذيرفته ميشه؛تازه بعد از اونه که دردسرهاي بعديش و اضطرابها و نکنه نکنه ها مياد سراغت.دلهره اينکه نتوني به خوبي ارائه بدي.دلهره اينکه مسلط حرف نزني؛اينکه جلوي اونهمه جمعيت ضايع بشي؛اينکه سوالي ازت بپرسن و نه بتوني جواب بدي و نه حتي بپيچوني.حالا همه اينا کنار؛اينکه توجه حضار رو جلب کني با نه هم يک کنار.اينکه نگران باشي نکنه کسي اون وسطا خوابش بگيره!نکنه همشون حرف بزنن و بهت توجه نکنن!حالا شانس من نوبت من افتاده بود بعد از نهار!خودتون که اوستاييد ديگه!!!بعد از ناهار اونم ناهاراي سنگين سمينهارها تنها چيزي که ميچسبه خوابيدنه و بس.نه اينکه بري توي يک سالن تاريک؛روي صندليهاي گرم و نرم لم بدي و ولو بشي و يکي مثل من با اون صداي نازک نجوا مانندش براي حرف بزنه.اونم حرفهايي که هيچي ازش نميفهمي!تازشم از اول هفته کلي کار ريخته باشه سرت و مکان همايش رو جاي خوبي براي استراحت ديده باشي.خلاصه اين شد که من ديدم اي بابا...همه دارن چرت ميزنن انگار...گفتم بهتر...بذار بدیم بره...اما ای دل غافل...بحث اینقدر جالب و نو بود که خواب از سر همه پروند.خلاصه اینقدر سوال پیچ شدم که داشت اشکم درمیومد.آخرشم دبیر همایش گفت وقت ایشون خیلی وقته تموم شده و نوبت دیگرانه.و خلاصه تا دو روز بعدی هر کی منو میدید در هر جا و هر حالتی بودم بخث علمی راه مینداخت و سوال میکرد.نه گذاشتن ناهارمو بخورم و حالیم شه نه پذیرایی های صبخ و بعد از ظهر!خلاصه اینم به خیر گذشت.و حالا یک نفس راحت میکشیم!!!

تو سالن غرفه ها هم خیلی خوش میگذشت.منم که نخودی بودم و سر توی هر سوراخی میزدم.یک چیز جالب این بود که هر غرفه ای هدایای تبلیغاتیشو دسته بندی کرده بود.اکثرن هم اون کت و کلفتاشو میدادن به بازدیدکننده های کت و کلفت.مثلن فلان وزیر و هیات همراه.به نظرم یک کامیون هدیه تبلیغاتی جمع کرد.یا فلان معاون وزیر و هیات همراه.حتی بادی گارداشونم خوش به حالشون شد.یک سر به غرفه خودمون زدم و توی اون فاصله یک بنده خدایی اومد به غایت مودب و با شخصیت و  چند تایی سوال در حیطه کاریمون پرسید و یک بحث یک ربعه داشتیم و موقع رفتن کارتشو داد بهم.باورتون نمیشه ده دقیقه کارتش توی دستم ماسیده بود و مات و مبهوت بودم.حالا نمیگم کی بود ولی شوخی نبود....برعکس سایر وزیر وزرای به غایت بی شخصیت و گدا مانند شکل؛این آقا چنان آراسته و خوش پوش و خوش صحبت و فروتن بود که هر چی بگم کم گفتم.یک کم بگی نگی به آینده مملکت امیدوار شدم.هر چند با یک گل بهار نمیشه!وقتی مسئول غرفه برگشت کارت طرف رو بهش دادم و گفتم این اومد بازدید.یک ربعی هم اون کارت رو تو دستش گرفته بود و میگفت:مععععععععععععععععععععععععععععع!!!!

مدیران و مسئولان بامزه ای داریم.توی سالن سمینار از مرغ و خروسای همسایه همدیگه تا اینکه ماشین چی خریدی؛چی اسم نوشتی و بچه ات کجا درس میخونه و...صحبت میکردند و موقع ناهار بحثهای داغ میزگردی در مورد کار میذاشتن.برای ناهار رفتم سالن و ایندفعه برعکس روز قبل زرنگ شده بودم و از هر چند نوع غذایی که میخواستم کشیدم و حتی دسر و مخلفاتشم کشیدم و توی سینی گذاشتم چون میدونستم برگردم دیگه هیچی گیم نمیاد!بعد دنبال یک جای خالی گشتم که دیدم یک میز هشت نفره است که شش تاش پره و یکسری آقا نشستن.سینیمو بردم و گفتم اجازه هست؟ و منتظر جواب نشدم و نشستم.اتفاقن بحث کاری داغی بود و منم هی خودمو قاطی میکردم و نظریه میدادم.چشمتون روز بعد نبینه.دیدم نشستم توی یک عده مدیران رده بالای سازمانها و شرکتها.نه راه پس داشتم نه پیش!!!نمیدونستم ناهار بخورم یا شرمندگی؟تازشم ازین ماهی سفید تیغ تیغی ها برداشته بودم و نمیشد با پنج تا پنجولت به جونش بیفتی!!یا باید پلو خالی میخوردم یا با تیغ قورت میدادم! تا بناگوشمم سرخ شده بودم!از توی گوشام داشت آتیش میزد بیرون!اینا به کنار؛یک بنده خدای با شخصیتی سریش ما شده بود و توی اونهمه جمعیت چشمش منو دید و اومد سر میز ما نشست و گفت به به! همه مال فلان شرکت هستید دیگه؟!!همه هم چپ چپ نگاش کردن منم گفتم نخیر بنده هم مثل شما به این میز اضافه شدم!اونم گفت عیبی نداره ما زورمون میچربه بهشون و کم کم همه میز رو اشغال میکنیم!!آخه تقصیر خودشون بود که کارتاشونو ننداخته بودن گردنشون!بعدشم یک همکلاسی سابق ما که الان به یمن پسرخاله بازی یک مقام فکستنی توی یک سازمان داشت اومد سر همین میز و شروع کرد از خاطرات دانشجویی تعریف کردن و شاشید توی آبروی نداشته ما!!!

نکته جالب دیگه این بود که قریب به ده نفر جداگانه از من پرسیدن که من فلانی نیستم؟آخه خیلی شبیه فلان خانم که همکلاسی اونا بوده هستم.دیگه کلافه شدم و گفتم خوبه اسمم روی کارتم هست!!بهتر بود جای اینکه روی کارت بزنه فلانی هستم؛میزدن من فلانی نیستم!!!یقه نفر آخری که این سوالو ازم پرسید گرفتم که ای بابا!!خوبه که اسممو میبینی!!!بعد اشاره به کارتم کردم و دیدم فقط بندش مونده و خودش معلوم نیست کجا افتاده.

یک چیز جالب دیگه حس شدن عمق محرومیت توی شهرستانها بود.یک خانومی همسن من؛پزشک عمومی بود و رویس یک بیمارستان توی جلفا!!!فکرشو بکن!!!آدم قحط بوده دیگه...آخه طرف هیچی هم بارش نبود...

دکتر هم توی بازدید کننده ها و مقاله دهنده ها بود.بهش گفتم دکتر اون زمان که کاندید شدید من خیلی حمایتتون کردم.اما انگار برش کافی رو نداشتید.گفت من روی خدمت خیلیها حساب کرده بودم که خیانت از آب دراومد.و توی سیاست همیشه چیزهای غیر قابل پیشبینی هست.چقدر این مرد متین وموقره.با اون سر و موی سفید و ریشهای بلند و سفیدش آدم یاد درویشها میفته.

...................................................
پ.ن: هنوز خسته ام...اصلن این روزای آخر سال با اینکه اینهمه با شتاب میره؛اما چنان خستگی به جا میذاره که فکر نمیکنم با سیزده روز تعطیل نوروز که البته برای من پنج روز بیشتر نیست؛دربره.
پ.ن:شدم مثل یک ماشین پر مصرف....سوختم خیلی زودتر از اونی که باید تموم میشه....حالا اگه بنزینتم سهمیه بندی کرده باشن و کارت سوختتم داده باشن دست یک آدم خسیس که دیگه هیچی....
پ.ن:در کنار رختخوابی...که به عطر تو نشسته....بی تو تنها مینشینم...گریه در گلو شکسته...اول شب که تو بودی...همه جا بوی تو را داشت...سبزه زاز دیدگانت....به تنم شوق تو میکاشت....سایبان گیسوانت...به کویر تنم افتاد...حس دستان ظریفت....شوق رویش به تننننننم داااااااد.....به حریر پوستت من....تا سحر بوسه کشیدم....نفسم که حبس میشد...نفست رو میشنیدم....به کرانه های مویت...قلیق دست من آسود...سیل دریای نگاهت...سفر خاطره ها بود...  
پ.ن:هنوزم صدای تو تو گوشمه....خاطرات عشق تو رو دوشمه....
پ.ن:یعنی میشه یکبار دیگه توی اون مه تاریک تو بخونی و من تنها شنونده باشم؟میشه اینهمه دلهره شیرین رو دوباره داشت؟نگاههای دزدکی و بیقرار رو...
پ.ن:فکر نکنی از اینکه کار اقامت زن و بچه ات درست نمیشه من خیلی خوشحالم...نه...اما باور کن یک کورسوی امید میاد توی دلم روشن میشه و یک صدایی توی گوشم میگه که میشه...میشه که یکبار دیگه توی اون مه تاریک تو بخونی و من تنها شنونده باشم....میشه اینهمه دلهره شیرین رو دوباره داشت....نگاههای دزدکی و بیقرار رو...   ببخش که نمیتونم برق خوشحالی رو از توی نگام بدزدم وقتی بچه ها با هیجان درمورد تو حرف میزنن و بازگشتت...
پ.ن:از علاقه به خاکستر نشسته خوشم نمیاد...چرا دوست داری هی خاکستریش کنی؟تو واقعن محبت کردن بلد نیستی؟تو واقعن نمیدونی در قبال یک دوست چه کارهایی میشه انجام داد و باید انجام داد؟تو واقعن تا کی میخوای به این وضعیت ادامه بدی؟تو واقعن دنبال چی هستی؟اون تعریفی که تو از رابطه داری توی هیچ قاموسی نمیگنجه....هیچ خری هم حاضر نیست توی این رابطه بمونه....سعی کن قانونات منصفانه تر باشه رفیق...نه اینقدر یکطرفه و خودخواهانه....گاهی یادت میره طرفت هم آدمیه مثل تو....شاید خیلی حساس تر از تو....
پ.ن:هی دنی تو هم خیلی لوس شدی دیگه....معلوم هست کجایی؟درسته من خیلی خشنم...اما هر چی باشه آدمم...شاید نگران بشم...


 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 18:17 | لینک  |