پندارهای آرایه
داشتم دنبال یک شروع هیجان انگیز و خواننده میخکوب کن میگشتم که گفتم ای بابا....ولمون کن نصفه شبی....تو قول دادی شبا نیای تو خوابم...واه!!!!اشتباه شد؛ پارازیت بود!داشتم میگفتم تو قول دادی بیای دو خط ناله کنی غر بزنی بری...در حد فقط خستگی در کردن...تا وقتی موهات خشک بشه....و این حوله رو از تنت بکنی...پس با یک شروع غیر هیجان انگیز ادامه میدم....امروز اینقدر با این همکارم یکی به دو کردم که بعد از ساعت هشت شب به این نتیجه رسیدیم که فردا صبح یا جنازه من توی شرکت پیدا میشه یا اون.همیشه بعدش عذاب وجدان میگیرم از برخورد تندم و اینکه رک و راست بهش میگم کارش رو قبول ندارم و با اینکه اینهمه کار ریخته سرم صندلیشو هل میدم اونور و خودم میشینم پای طرح و ایده دادن...بعدشم میگم من مغز خر خورده بودم تو رو انتخاب کردم...بعدش واقعن ناراحت میشم و بدیش اینه که دیگه اون وقت توی تاکسی نشستم و تو مسیر خونه ام. دو سه روز پیش بود که یکی گفت روز قبل از 22 بهمن فلان اتفاق افتاد...من مثل موشک خورده ها چشام از جا در اومد که چی؟ 22 بهمن؟ واااااای...یعنی یک هفته دیگه مونده تا همایش؟گیر کردم توی اینکه از اول بهمن همش فکر میکنم تا اول اسفند یک ماه مونده.و این یک ماه تموم شده و من خیالم تخت که یک ماه وقت دارم!خدا خدا میکردم مجبور به ارائه مقاله نشم که بدبختانه با اینهمه کار غرفه درگیر اونم شدم.امروز از صبح هر گوش مفت و بیکاری گیر میاوردم میذاشتمش رو به روم و براش ارائه میکردم و میگفتم سوال داری بپرس و اکثرن مثل بز اخوش نگام میکردن.خلاصه که حسابی درگیرم. آخه تو عزیز قصه هامی....آخه تو شعر روی لبامی...آخه جون تو بسته به جونم...اگه بری دیگه نمیتونم....آخه اسم تو رو که میارم...میشی همه دار و ندارم....از چی میترسی تو مهربونم...منکه روی عشق تو موندگارم (این بیتش چاخان بود!!!)...یه شب میون بارون...غرورمو شکستم...کاشکی بهت میگفتم...چقدر تو رو میخواستم....میخوام بازم بخونم....تو بارون از نگاهت..."با اینکه خیلی خسته ام....بگذرم از گناهت...!!!" ......................................................... لحظه ای با من باش... مي باري از لبريز دستاني خيالي نشسته بود و با سیگار توی دستش بازی میکرد.زیرسیگاری تقریبن پر از سیگارهای نصفه نیمه شده بود.چندتای اول رد رژ لب نارنجی رنگش رو گرفته بود و چندتای بعد هم هاله ای نارنجی داشت.مثل خیلی از زن و شوهرهای دیگه به نظر خوشبخت میومدن.خیلی هم خوشبخت.هیچی هم کم نداشتن.هر جا میخواستن مثالی از همدلی و همراهی بزنن اینا گل سرسبد میشدن.توی این یکی دو سال خیلی عوض شده بود اما.راههایی رو رفته بود و تجربه هایی کرده بود که گاهی آدم انگشت به دهن میموند وقتی برات تعریف میکرد.سیر و سلوکی بود خودش.بماند که چی به سرش اومده بود یا بهتر بگم چی به سر خودش آورده بود.دختره رو توی یک مهمونی دیده بود.از همین مهمونیهای تاریک مخلوط بوی عرق و الکل و عطر و چیپس.از همون برق اولین نگاهش دستش رو خونده بود؛خودش مکتبی گذرونده بود و اینکاره بود.دختره گفته بود ف اون رفته بود فرحزاد.میگفت خودم عامدانه گذاشتم دور و بر فرزاد بپلکه و برقصن با هم.میگفت برعکس همیشه خودش رو جایی مشغول میکرده تا فرزاد مثلن بر حسب اتفاق همرقص اون که تنها بود بشه.مدت زیادی بود.خیلی وقت بوده که توی نخش بوده.میگفت برق اشتیاق رو توی چشماش دیده و کلی امتحان پس داده تا تونسته بشه موردی که میشه روش فکر کرد.موبایلش رو توی دستش گرفت و بهش نگاهی انداخت.گفت آرزو به دلم موند یکبار ببینم یک sms یا یک تماس از طرف اون دارم.دقیقن نگفته بود کجا باهاش آشنا شده؛اما میدونستم که انگار بیش از حد عادی با این یکی ایاق(ایاغ؟) شده.خیلی وقتها دلتنگش بود و خیلی وقتها علنن براش بیتابی میکرد و هیچ ابایی هم نداشت که کسی شاید بویی ببره و شکی کنه.انگار سر دوستی با این یکی و اشتراک گذاشتن قلبش باهاش؛پیه همه چیز رو به تن مالیده بود.نمیشد انگ بی آبرویی بهش زد چون همه کارهاش حساب شده و در لفافه معقولیت انجام میشد و اگر خودش بهت نمیگفت کوچکترین سوئ ظنی نمیبردی.این یکی رو دوست داشت.کاملن معلوم بود.از ذوقهای بچگونه ای که وقتی تماس باهاش میکرد.از لحظه شماریهاش برای دیدنش .از برقی که توی چشاش رد میشد وقتی ازش حرف میزد.نمیدونم چیکار کرده بود که اینقدر براش عزیز بود اما چندباری گفته بود دوستش دارم چون خود خودمه.به نظر رابطه شون عجیب غریب می اومد.اما وقتی ازش حرف میزد میتونستی کاملن حسهای خوبی رو که زیر پوستش میدوید؛آهسته و با احتیاط؛اما گرم و نوازشگر؛ببینی.چندتایی بودند که گاهی باهاشون حرف میزد و دیده بودم که از سر بیمیلی نه که باشد؛زیاد حوصله و علاقه ای برایشان به خرج نمیداد و در عوض آن طرفها فوج فوج علاقه نثارش میکردند.بی حوصله و گرفته سر و ته صحبتهایش را هم می آورد.منش خاص خودش را داشت.قاعده قانون خودش را.گاهی که بحثمان میشد چنان فیلسوفانه شانه ام را به خاک میمالید که نمیفهمیدم از کجا خوردم.آن روز اما کلافه و عصبی به نظر میرسید.نه از فرت و فرت سیگار کشیدن غیر عادی اش فهمیدم و نه از نگرانی که پشت پلکهایش مخفی کرده بود.خودش پیشنهاد داد برایم بگوید تا سبکتر بشود.تا در هضمش کمکش کنم.یک جورهایی باج داده بود.به خاطر آزادی عملی که خودش داشته باشد؛یا به خاطر شکستن بار گناه و عذاب وجدانی که روی شانه هایش حس میکرد؛یا به دلایل کوچکتر و خردی تری که میگفتشان؛نمیدانم.اینکه آدم چطور راضی میشود خودش با دست خودش نجابت شوهرش را خراب کند؛نیاز به بحثهای پیچیده تری دارد که در این مقال نمیگنجد.تا وقتی که دیده بودم و شنیده بودم؛زنها همه دنبال یک راهی برای به آخور خودشان بستن شوهرانشان بوده اند و حالا این اعجوبه همه چیز را بر هم ریخته بود.خودش خط را از دخترک گرفته بود و داده بود دست شوهرش.مدتی هم وقت گذاشته بود تا روی او کار کند و راضی اش کند.در جواب این سوال شوهرش که مگر من را دوست نداری و چرا داری من را از سر خودت باز میکنی هم گفته بود جفنگیات تحویلم نده.خودش هم نمیدانست چطور و چقدر آسمان ریسمان به هم تنیده بود تا توانسته بود قانعش کند که باید اینطور باشد و اگر نیست یک جای کار دارد میلنگد و این لنگش باید برطرف شود.گمانم بیشتر روی همان احساس بار گناهش بود که چنین پیشنهاد بیشرانه ای را با مردش مطرح میکرد.یا شاید هم واقعن عقیده اش بر این بود:وقتی هم او دلش میخواهد و هم تو بدت نمی آید؛چرا من مانع شوم؟نشسته بود رو به رویم و انگار که دارد خودش را قانع میکند هی دلیلو برهان می آورد:همه مردها زیرآبی میروند...همین شوهر تو...فکر میکنی نمیرود؟(این یکی را بد آورد چون او واقعن نمیرود).همین بهمن مگر نمیرفت؟همه و همه شان اینکاره اند.باید هم باشد.اگر نباشد عیب است.همه مردها یک کانال زیرزمینی دارند؛چرا که نمیتوانند تکمحوری باشند.نمیتوانند چشم روی اینهمه تنوع ببندند و نمیتوانند اینهمه از خودگذشتگی بیمنطق را فقط برحسب احساسات زنانه گیشان بنا کنند.فرزاد هم حق دارد مثل همه مردها باشد.پرسیدمش اگر نخواهد؟گفت اشتباه میکند.چرا نخواهد؟من باید از این اشتباه بیرونش بیاورم و هلش بدهم توی خط مشی اصلی مردانه اش.نمیدانم چقدر در آن لحظه به حرفهایی که میزد ایمان داشت.اما اکنون زنی روبه روی من سیگار به دست نشسته بود که خودش با دست خودش مردش را به تنوع طلبی واداشته بود.نمیدانم چقدر درست یا چقدر غلط؛اما میگفت رابطه اش با او که خود خودش است کمکش کرده تا درک بهتری از رابطه اش با فرزاد داشته باشد و میل بیشتری به شوهرش پیدا کند.میگفت برخلاف نظر خیلیها این کارها خیلی وقتها خوب است و لازم و ضروری و ضمن اینکه خیلیها دارند غیر رسمی و مخفیانه انجامش میدهند و چه اشکالی دارد اگر او خودش برای شوهرش انتخاب کند و همراهش باشد؟میگفت هیچ فکر کرده ای چه حس همدلی و اطمینانی این وسط تقویت میشود؟اما به نظر من اینها هر چقدر هم خوب و تمیز جلوه داده شوند تیشه ایند به ریشه زندگی مشترک.مخصوصن که فرزاد گفته بود تا هرجایش که نخواستی و پشیمان شدی بگو تمامش میکنم.شوهر به این پاکی و فهمیدگی نوبر است والا.شاید هم به همین دلیل رعنا سعی دارد پاداش اینهمه پاکی و صداقت همسرش را اینگونه بدهد.اینکه آن زن یک زن آزاد است و اینکه به فرزاد علاقه دارد و اینکه خودش پیشنهاد همخوابگی و با او بودن داده؛چقدر برای رعنا میتواند قابل درک باشد؟آنقدر که خودش دست شوهرش را توی دست آن زن بگذارد صرفن بنا بر اطمینانی که به همسرش دارد؟به نظر شما باید توی علاقه این زن و شوهر به هم شک کرد یا واقعبینانه ترین علاقه و دوست داشتن حاکم را در روابط ایندو دید؟ ................................................. پ.ن:عجب بارانی....عجب بوی خاک نم خورده ای....عجب سیگاری.....عجب هوایی....عجب قهوه تلخی و عجب سکوت نیمه شبی... پ.ن:فردا مال خودم هستم...به نظرم بد نیست گاهی جای یک روز دو روز به خودت اختصاص بدهی...نیاز دارم فکر کنم و بعد....تصمیم بگیرم...سخت است...میدانی که...اما تصمیم را نباید به حال خودش رها کرد...باید گرفت...راستش را بخواهی از این وضعیت خسته شده ام....خیلی وقت است.... ................................................. لحظه ای با من باش... دارد هنوز پنجه به ديوار مي کشد میرآقایی دعوا هميشه هست چون اختلاف سليقه هميشه هست؛چون سوئ تفاهم هميشه هست؛چون دلگرفتگي و احساسات متضاد هميشه هست و چون تغيير هميشه هست.مهم اينه كه بتونيم توي دعواهامون زود به حالت نرمال برگرديم.مهم اينه كه نذاريم دعواهامون سر چيزهاي چيپ و بي مقدار باشه. مهمتر از اون نذاريم فواصل بين اين اختلاف سليقه اين سوئ تفاهم ها؛اين دلگرفتگي و احساسات متضاد؛ كم بشه. شماها چي؟معمولن چند وقت يكبار دعواتون ميشه؟سر چي دعواتون ميشه؟توي دعواهاتون تا چه حد اكشنيت به خرج ميديد؟از چه الفاظي استفاده ميكنيد؟فحشهاي ركيك به هم ميديد؟در رو محكم به هم ميكوبيد؟قهر ميكنيد و روي تخت نميخوابيد و يك ملافه برميداريد ميريد روي كاناپه توي حال؟يا تخت رو فاتحانه و با پررويي تمام غصب ميكنيد و يك ملافه برميداره ميره توي حال؟ راستش توي دعواهاي ما كه هفته اي دوهفته اي يكبار رخ ميده؛و مقصر هم هميشه ماني است؛من هميشه قلدرانه برخورد ميكنم و چنان شعله ور ميشم و بگو مگوهامون چنان همديگر رو آتيش ميزنه كه از فيها خالدونمون دود بلند ميشه و بوي كله پاچه هم اگر از وقت اپيلاسيونمون گذشته باشه به مشام!بيشترين كلمه اي كه من به زبون ميارم و توي يك ثانيه دوبار با حالت حرص و فروخوردگي و غيظ ميگم معمولن اينه:صداتو بيار پايين!!!صداتو نكش سرت!حالا نه اينكه ماني بي آبرو باشه و بخواد هوار هوار كنه اما كلن بچه چون ژست مديريتي داره صداش رسا و قلدر و قدرتمند هست و كاريشم نميشه كرد!بيشترين جمله اي كه ماني ميگه:خجالت نميكشي؟خجالت نميكشي؟خجالت نميكشي؟ با دبي صد بار بر ثانيه!!!يك قانون جالب ديگه هم داريم.همينكه ماني هوار هوار ميكنه من كوتاه ميام و همينكه ماني كوتاه مياد من هوار هوار ميكنم!! حالا براي منت كشي چيكار ميكنيد؟كي پا پيش ميذاره؟من اينقدر پوفيوزم كه خيلللللللللي به ندرت پا پيش ميذارم.مگه اينكه بعد از دعوام بفهمم كه من خيلللللللللي مقصر بودم.اينجوريه كه پا پيش ميذارم.اونم اين مدلي: از كنار ماني رد ميشم؛يك نيم نگاه بهش ميندازم؛يك لبخند اخم آلود كمرنگ ميزنم؛و اون زود بايد نيشش تا بناگوش باز شه!و آشتي كنه!وگرنه در همين ميسر رفت تبديل به يك اژدهاي خشمگينتر از قبل ميشم.يا يك مدل ديگه:ميشينم پاي كامپيوتر سيگار روشن ميكنم.يك آهنگ ميذارم؛عكسا رو باز ميكنم؛ميگم پاشو بيا اينجا اين عكسو ببين خودتم لوس نكن حوصله ندارم!!!اگه اومد كه اومد.نيومد ديگه من پا پيش نميذارم!!!(چه پا پيش گذاشتني!!ارواح عمه ام!).يا ميرم پيشش يك كم ناز و نوازشش ميكنم؛و دقيقن به مدت يك دقيقه اگر جوابي مبني بر فشار دستي يا پايي يا اشاره اي نشنيدم؛دستشو پس ميزنم و ميگم شورشو درآوردي ديگه! چند شب پيش شده بوديم واسطه دعواي زن و شوهري دو تا از آشناهامون.بعضيها اينقدر شعور ندارن كه مسائلشون رو بين خودشون حل كنند و نذارن گندش به همه جا برسه.خدايي اگه يك نفر از زن و شوهر عاقل باشن؛نميذارن كشتي زندگيشون غرق بشه و يا سكانش از دستشون در بره. وقتي جفتشون از عقل و شعور بهره اي نبردند؛نتيجه اين ميشه كه نه ارزش و اعتباري پيش خودشون داشته باشن نه پيش ديگرون حتي حفظ ظاهر كنند و شخصيتشون رو به ف اك ندن. خلاصه دعواي اينا اين بود.ببينيد به چه طرز فاجعه آميزي چه دعوا و بلوايي راه انداختند: مرد:اصلن ديگه برام غير قابل تحمل شده؛خانم اصلن دقت نداره كه كدوم لباس من تميزه كدوم كثيفه.هر وقت ميخوايم بريم مهموني؛دست روي هر پيرهني كه ميذارم كثيفه يا چروكه.يا بايد از ته سبد لباس چركا دربيارم يا از كشو شو ر ت و سو ت ين خانم. ................................................. وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود وقتهایی که هیچ مرگم نیست و دلم همینطوری گرفته و نشسته ام یا لمیده ام روی تخت و کتابی توی دستم و چایی کنارم و سکوتی تاریک اطرافم؛هر چه میگردم یک آدم خوشبخت پیدا کنم کمتر می یابمش.مختصات خوشبختی از دستم در رفته و هر چه ترسیمش میکنم؛ یک جایش مو لای درزش میرود و خوشم نمی آید و ایراد دارد. تو بگو یک آدم خوشبخت مثال بزن؛ باز هم نمیتوانم.اینهمه اطرافم آدمهایی هستند که هزاران هزار پیکسل وجودیشان با همدیگر فرق میکند و اما توی هر کدامشان که جستجو کنم؛ شاید از آن میلیونها پیکسل وجودیشان به ندرت و به زحمت یک یا دو تکه ای بیابم که بتوانم مارک خوشبختی بر آن زنم.راهی که به ذهن میرسد این است که هر کدام از این تکه ها را برداری و توی یک زمینه سفید بچینی و طرحی نو در اندازی.اما به غایت بی نظم میشود.مثل بازار سید اسمال.مثل دکوراسیون اتاقی که هر تکه از وسایلش را کسی با سلیقه ای متفاوت و هزینه متفاوت خریده باشد.نمیشود که خوشبختی مادری را از داشتن نوزادش بیایم بگذارم تنگ دل آزادیهای یک دختر مجرد.مثلن من دلم میخواهد آن دختر هجده ساله بی خیال و تازه استقلال یافته آمریکایی باشم که با گروهی از همسالانم ندگی را بسر میکنم.واقعن این تنها الگوی خوشبختی است که سراغش دارم.ولنگار و یلخی.و اینکه واقعن غصه نداشته باشی ها که میدانم چنین موجودی به حقیقت غصه های آنچنانی ندارد.طوری باشم که کار کنم و خرج تفریح آخر هفته ام را در بیاورم.کار کنم و در آخر آن روز تمام دستمزدم را صرف خریدن خوشبختی های کوچک و سبد سبد کنم.حتی آن امپراطوریس چینی غرق در زر و زیور با آنهمه خدم و حشم هم چنان تنگم می آید و چنگی بر دلم نمیزند که انگار در برابر او خوشبخت ترین آدم روی زمینم.همین.نکته مهم همین است.اینکه بیایی نسبی بسنجی.اما این راضی ام نمیکند.اینکه من از یک میلیون نفر آدم دور و برم خوشبخت تر باشم؛و یا یک میلیون نفر آدم دور و بر من از من خوشبخت تر باشند هم فرضیه ای چَرت و پَرت است وقتی که هنوز ملاک خوشبختی را برای خودم تعریف نکرده ام. دیده ام بعضی آدمها به دنبال خوشبختی کیلومترها دورتر میروند.فرضیه به قول بهمن احمقانه و مخربانه من این است که اگر توی نیچ خودم نتوانم خوشبختی ام را معنا کنم و پی اش بگردم؛جای دیگر هرگز نمیتوانم. این بی علاقه گی ام نسبت به مهاجرت و عدم تمایلم به کشف خوشبختی در مناطق ناشناخته زیاد هم عجیب نیست وقتی این اعتقاد را داشته باشم.من وقتی میتوانم جای دیگر خوشبخت بهتری باشم که تمامی هویتم را فراموش کنم.تربیت و ذهنیت شکل گرفته بر مبنای این جامعه را بردارم کجا ببرم؟چقدرش را میتوانم پشت در بگذارم؟چقدرش را میتوانم که سرکوب کنم و باید هم که بکنم.که خود این سرکوبگری عصیانی بس بزرگ گریبانگیرم میکند و راه نفسم را هم خواهد گرفت.نمونه های فراوانی از جستجوگران خوشبختی در بلاد دور را میشناسم که آنجا هم میروند و کوله بار دلتگیشان را پر و پرتر از همیشه میکنند.راه دور نمیروم.همین لیلای خودم...آرزو بر دل مهاجرت بود از بدو تولدش گویا.حالا شش سالی میشود که هم به قول خودش جا افتاده هم پول پارو میکند هم تفریحش به راه است و هم شغل و تحصیلات خوبی دارد و اعتبار هم.پس چرا دلش از من هم گرفته تر و تنگ تر است؟چرا فرضیه هر چه میجویم نمی یابم را مدام تکرار میکند؟همین بهمن که خودش میگوید برای خاطر خوشبختی فرزندانش دل به سفر داد.چرا باید حجم عظیم دلگرفتگیهایش را لا به لای صحبت کردن با من رفع کند؟هر چه هم میگویم یافت مینشود گشته ایم ما میگویند آن یافت مینشود؛ آنم آرزوست.وقتی چیزی دست نیافتنی باشد یا باید مسیرت را عوض کنی یا منشت را.نمیشود از همان راههای همیشگی رفت و رسید. پ.ن:گفته بودم که:دلم لک زده برای یک وقتی که بتوانم راحت و بی دلهره مخفی شدن بنویسم... " حالا اون لکه کنار رفته و من بهش دست یافتم اجازه هست کمی احساس خوشبختی کنم و به خاطر این خوشبختی کوچک مهر حماقت روی پیشانی ام نخورد؟ پ.ن:امروز از صبح توی این حیاط خلوت مجتمع ما بلوایی بود.ظهر نهار نپختم و شکمم رو صابون زدم که بلاخره هیچی که نه یک آشی از اینهمه سر و صدا و جیغولک بازی در میاد.تا ساعت 2 هم صبر کردم.دیگه داشتم نا امید میشدم و رفتم اون ماسک سبز رنگ کیوی رو مالیدم روی صورتم که زنگ زدن.حالا از خیر آش که نمیشه گذشت!!!اونم آشی که روش یک وجب روغن باشه و پیاز و سیر داغ....به به...با همون صورت سبز رفتم دم در و یک کاسه کوچولو سمنو رو به روم بود!!!میخواستم بگم اینهمه هوار هوار واسه این بود؟ پ.ن:خوشبختیهای کوچک من خیلی دور و دراز نیستند...بخشی از گذشته های خاک خورده من....اونایی که دلم میخوای هی تکرار بشن و هی تکرار بشن...هرچند تکرار هم دلم رو میزنه...اما دوست دارم روال زندگیم اینجور باشه...توی کویر.....توی برف...توی جنگل....توی دریا...همراه اونی که دلم میخواد....دلم با تو بودن میخواد درست حالا که نمیشه.نمیشه برگردی و این صحنه ها تکرار بشن... پ.ن:من از این دنیا چی میخوام....دو تا صندلی چوبی....که منو تو رو بشونه...واسه دیدن خوبی... پ.ن:لطفن عکسها رو کپی نکنید...قراره اردیبهشت یک نمایشگاه عکاسی داشته باشم...اونجا در خدمتتون خواهم بود... پ.ن:دیشب تا صبح داشتم به تو فکر میکردم....کاش ما آدمها میتونستیم مسئولیت کارهامونو بپذیریم...اینجوری همه مشکلات حل میشد...فکر میکنم باید فراموش کنی و چاره دیگه ای هم نداری.من هم جای تو بودم حتمن همین کار رو میکردم. پ.ن:اینهمه میروری و میروی درست میرسی به آنجا که باید دل به دریا زد... رفیق راهی و از نیمه را می گویی
صدای زنگ اس ام اس که اومد خجالتزده نگاهی روی گوشیم انداختم...باورم نمیشد که درست میبینم...لیلا بود...نمیدونم چرا اینا اینقدر لوس شدن تازگیها؟نمیگن که دارن میان ایران و مثلن غافلگیر میکنن منو....گفتم بعد از جلسه بهت زنگ میزنم...و الان یادم افتاد که 12 شبه...بعد مینا باهام تماس گرفت و من صدای بهترین دوستمو نشناختم...گفتم من که عادیه بی معرفت باشم...تو چرا بی معرفت شدی؟و بعد هم خجالت نمیکشی ؟ما باید سالی یکبار که لیلا میاد ایران دور هم جمع شیم؟اون به من گفت من به اون.لیلا هم یک کافر تور کرده و به قول مانی یک خر پیدا کرده خودشو ببنده بهش.اما این خر بلاد کفر یا همون خرفرنگی خیلی پولداره...مینا میگه هی گفتیم لیلا ترکه...بیا...همون پوز من و تو رو زد رفت خوشبخت شد!!!راست هم میگه ها.....مینا از در خونشون دو متر هم اینورتر نمیرفت و نمیدونم چی شد یکهو متحول شد و وقتی ما دو تا شوهر کردیم دپرس شد و رفت خارج و خلاصه خوشبخت شد!!!!مینا خیلی بامزه است...خوشم میاد از مسخره بازیهاش...
امروز در به در دنبال یک سورس مشروب بودم...نمیدونم این رابط ما چه مرگش شده که دیگه موبایلش رو جواب نمیده...خلاصه بد جور تو کف ابسولوت پرتقالی ام داداش!!!امروز که موقع برگشت تو تاکسی هی اس ام اس میزدم رد جنس رو بگیرم ببینم کی میتونه جورش کنه حال معتادای بیچاره رو فهمیدم...
میدونی چیه.....اینا اون چیزایی که میخواستم بگم نبود...الانم هی مینویسم هی انگشتم میره روی بک اسپیس...
...................................................
پ.ن: جواب کامنتهاتون رو حتمن میدم...حتمن....
پ.ن: فردا روزیه که هیچوقت فکرش رو نمیکردم...اونم اینجوری....
پ.ن :فریدا و آرمیتا....خیلی خرید!همینجوری!
پ.ن: کی بود رنگ موهای منو چشم زد؟ ای تو روحت!
پ.ن : وقتی ریشه میزنی....موندگار میشی....کندن سخته....ریشه هات تو زمین میمونه اونوقت یک تنه زخم خورده رو کجا میخوای ببری؟
پ.ن: آدم بدی شدم...مدام دارم به این و اون تهمت میزنم و براشون قصه سر هم میکنم..نمیدونم این دیگه چه مرضیه...
پ.ن:امروز جناب همکار گفت میکشمت....راستش جا خوردم...اینهمه راه اومد اتاق من اینو بگه بره؟
پ.ن: به همه چیز بی اعتمادم...
پ.ن: این فیلم علی سنتوری هم که واقعن چرت بود...ولی اون آهنگ آخرش که چاووشی میخونه... عزیزم...عزیم...تنها بودن چه سخته...اوووووووه رفته رو مخم اساسی...
پ.ن: همیشه وقتی یک غلطی میکردم و ناخونکی به محافل علمی میزدم پر از غرور میشدم...اما ایندفعه اصلن این حس رو ندارم...
پ.ن: برای اولین بار یک مسئولیت اجرایی جدید رو به عهده گرفتم...اما انگار باورم نشده هنوز......روزا داره از دستم میره و خیلی شل گرفتم...
پ.ن: میدونی چند وقت بود بهم نگفته بودی دلت برام تنگ شده؟
پ.ن:خب....موهام خشک شد دیگه...برم بخوابم که هزارتا کار دارم فردا و فرداها....
بعدنوشت:یکی از پینوشتهام خورده شده...دیشب نوشته بودم فیلم علی سنتوری رو هم دیدم...چرت بود...ولی الانم که باز حوله تنمه و واستادم موهام خشک بشه برم بخوابم میبینم که نیست!!!واسه همین دوباره نوشتمش یک وقت این فرمایش گرانبار از دستتون نره!
بعدنوشت: اومدی مثل یه رویا...تو شبای بی ستاره م...نرو دیگه ماه روشن...تا ابد بمون کنارم...تو شدی دار و ندارم...شدی مرهم واسه دردام...به تماشات که نشستم...شده بودی همه دنیاااااااااااام.....
دی دیددی دین دی دی دین
مثل دریاااااااااا با صراحت...
منو از غصه بریدی...عمر من رسید به آخر...اوج بی پروا رسیدی...تو یه ناجی عزیزی....که خدا اونو به من داد....اینو یه حس حقیقی....تو دلم میکنه فریااااااد
........................................
پ.ن:به اندازه کافی روشن بود که تصمیم رو گرفتم؟!!!
پ.ن:شدیدن یاد کنسرت حمید عسکری بودم امروز...تماس یواشکی دستهامون با هم....همینکه تو زمزمه میکردی و من لبخونی...صدام بعد از اون کلی گرفته بود....اما صدای تو رساتر هم شده بود...وااااای....چقدر اون شب به من خوش گذشت....دیووونه.دیووونه....من اینقدر با تو خاطره دارم؛اینقدر غنی کردی منو که هیچوقت خاطرت از یادم نره....فقط کاش بودی...کاش بودی...همیشه کاش بودی...
پ.ن:خدایی؛هی میگین آرایه اله بله جیمبله؛خودتون قضاوت کنید؛آدم سه تا رفیق و معشوقه و شوهر داشته باشه؛بعدش روز وولنطایم(آره همینجوری مینویسن دیگه؟!!!)تک و تنها خیابونا رو گز کنه؟آخه این انصافه؟مردشورشون رو که هر کدومشون خزیدن توی یک جهنم دره ای!!!
پ.ن:وقتی توی بارون ظهر جمعه قدم میزنی؛و اصلن دلت میخواد تنها و خیس قدم بزنی؛چرا همه فکر میکنن تو حتمن دنبال یک چیزی اومدی بیرون؟چرا همه به زور میخوان برسوننت؟(به کجاشو حالا با هم بعدن صحبت میکنیم!!!)یاد کلاه قرمزی افتادم که به زور میخواست پیرمرده رو از خیابون رد کنه!!!امت شهیدپرور هم به زور میخواستن منو از زیر باروونا نجات بدن!!!
پ.ن:اگه توی ترافیک صدر موندید؛مقصر من نبودم ها جون عمه ام!!به جان خودم قحطی داف اومده بود اینا تنه درختم جای داف و ماف اشتباه میگرفتن!!
پ.ن:حالا با این اوصاف؛اگه من از بی ام و قرمز خوشم بیاد؛بعد از پسری که قدبلند و چهارشونه است و یک کمی هم سبزه است و چشمای مشکی و شیطون داره و کمی هم تپله خوشم بیاد؛بعد از ترانه شمال رضا یزدانی هم خوشم بیاد؛از بوی کارنا (نیاین بگین جواد که میزنم لهتون میکنم ها!) هم به همچنین؛بعد همه اینا یکجا جمع بشن و پسره هم التماس که بیا با هم بریم ناهار؛تو هم گشنه ات باشه؛نزدیک رستوران آ اس پ هم باشی؛جون من راستشو بگین؛شما باشین باهاش نمیرید؟اما من نرفتم!!!کم کم دارم زن خوبی میشم ها!!!به قول بعضیها دارم سعی میکنم لایق باشم...اما لایق بودن گاهی خیلی سخته و گاهی هزینه سنگینی هم باید بابتش بدی...خدایا چرا همه چیزهای بد خوبن؟و چرا همه چیزهای خوب بدن؟تو هم روزگار خلق کردی ها!!
پ.ن:ابنکه هنوزم سعی میکنن تو رو با حرفای بچگونه مال خودشون کنن؛جدا از همه بدیاتش؛یک خوبی داره!!!اونم اینکه حس میکنی هنوزم جوونی!!!اینکه هنوز مثل دخترای 14 ساله تو خیابون بیفتن دنبالت.....؛آره....حس خوب جووونی بهم میده...
پ.ن:وقتی خوبی؛خوشی،خوش اخلاقی؛ با من مهربونی...شاید یک کم از کوتاهیهاتو بتونم بذارم گردن شرایطت...
پ.ن:جناب آقای سگ سبیل خان!!اولن که خوش اومدین!!دومن که من بااااااااورم نمیشه یکی بیاد سه سال یک جایی و هیچ ردی به جا نذاره!!! آفرین مقاومت!!!سومن خیلی مرسی که همراه من بودین....چهارمن نمیدونم چرا خیلیها میگن نمیشه برات کامنت گذاشت؟دوستیها با یک کلیک رنجه شروع میشن....خیلی ساده...خوشحال میشم اگه بازم دوست جون مخفی دارم لو بده!!!
پ.ن:پست قبلی رو دوباره میارم رو...جواب کامنتها رو هم به زودی میدم...دوست دارم هنوز نظر بدید ...خوبه؟بده؟خریته؟چرا خوبه؟چرا بده؟
بر لحظه هاي وسعتي از عشق خالي
حتي قفس حس پريدن دارد امشب
لبريز از شعرم در اين آشفته بالي
درياي من دستان خيسم را صدا باش
در تازه آباد غزلهاي شمالي
سي آسمان افتاده بودم از نگاهت
بر من ببارامشب، پرم از خشکسالي
تو سيب سرخي که نچيدن قسمتش بود
من بيست ونه آوارگي،تکرارٍ کالي
سي آسمان دنيا ورق خورده است درمن
گم مي شوم در چشمهايت رنگ فالي
لبريز شيراز و شراب و شعر و حافظ
يعني غزل باريده اي بر اين حوالي

مردي که مرگ عاطفه را جارمي کشد
آتش گرفته بين نفس هاش واژه اي
تا حلقه حلقه دامنه ي دار مي کشد
باورنداشت قصه همين است، زندگي
چيزي که از نبودنش آزار مي کشد
اين درد را براي همين روز مره ها
يکبار مي نويسد و صد بار مي کشد
با آن که مرد چشم خودش را به خواب زد
دارد هنوز پنجه به ديوار مي کشد
ماني:
(مانی همدردی میکند!)
من:![]()
زن:خوب مگه حتمن من بايد حواسم باشه؟چرا خودت يادت نميمونه؟چرا وقتي ميبيني توي مهموني شراب ريختي روي لباست شب كه مياي خونه نميذاري قاطي لباس چركا؟چرا ميذاري تو كمد؟چرا خودت نميبري خشك شويي؟يكبار شد تو لباسشويي روشن كني؟
من:
(اینا اشارات من و مانی به همدیگه است! نه به اونا!)
ماني:![]()
مرد:تازه وقتي هم لباس ميشوره يك جور ديگه باعث دردسره؛يا لباسها اينقدر توي لباسشويي ميمونه كه همشون به هم رنگ پس بدن و چروك بشن؛يا وقتي هم ميبره پهن ميكنه خشك كه شد اينقدر جمعشون نميكنه كه من يكدونه يكدونه شو رتهامو از روي رخت آويز برميدارم تا اينكه تموم ميشه!يكبار سري دوم شستن لباسها رسيده بود بعد از يك هفته كه از روي رخت آويز جمعشون نكرده بود؛قبليها رو ريخت روي ميز ناهارخوري و جديدها رو پهن كرد.من دو هفته از روي ميز ناهارخوري لباس برميداشتم.
ماني:![]()
من:![]()
زن:مگه من كلفتتم؟تو زن گرفتي يا كلفت؟اصلن دلم نميخواد جمع و جور كنم!چرا خودت جمع نميكني؟چرا وقتي چايي يا آب ميخوري ليوان رو همون لحظه آب نميكشي بذاري سر جاش؟حتمن بايد رو هم جمع شه من بشورم؟
من:![]()
ماني:![]()
مرد:آره جمع و جور نكن.تا مهمون مياد مثل آماده باش بايد سه ساعت اينور اونور خونه بدوم و شو رت و سو تين خانم رو از روي مبل و ميز و تخت جمع كنم.
من:![]()
ماني:![]()
زن:همش تقصير مامان باباته كه اينقدر بيشعورن سر زده ميان خونمون.تو هم مثل همون مامان باباتي.
من:(جديدن همه فحشهامون خلاصه شده توي همين دو كلمه!!خوب منظور رو ميرسونه!!!عين باباتي! عين مامانتي!)![]()
ماني:![]()
................................................
پ.ن: اما با همه اينها اون آشتي بعد از دعوا يك چيز ديگه است...
پ.ن: يادش به خير...دعوا با تو اما يك جور ديگه بود.تنها كسي بودي كه از جر و بحث باهات ميترسيدم.از قهرت ميترسيدم چون خيلي بي رحمي.تنها كسي بودي كه توي دعوا هم حواسم بود تا آخرش نرم.مواظب بودم نرم باشم؛آخرش رو ختم به خير كنم.
پ.ن:چطور ميتونم بگم ازت رها شدم وقتي هنوز نشانه هايي ازت رو كه ميبينم دلم ميلرزه؟چطور ميشه گفت بي خيالت شدم وقتي كه هنوز بوي عطرت حيرونم ميكنه و هر جا باشم در به در چشام دنبال تو دو دو ميزنه؟چطور ميتونم بگم تموم شدي وقتي اون روز توي تاكسي نشستم و اون پسره اينقدر منو ياد تو انداخت و اينقدر شبيهت بود كه دو برابر مسيرمو رفتم و برگشتم؟چطور ميتونم بهات قهر كنم و باهام قهر كني وقتي حتي از فكر قهر بودن با تو بغضم ميتركه؟وقتي حتي يك ثانيه قهرت برام يك ساله؟
پ.ن:امضاي مدير عامل يكي از شركتهاي طرف حساب ما شبيه يك آلت خوابيده بعد از عملياته!به جون خودم!حالا بهم حق ميديد وقتي ميخوام كنار امضاش امضا بزنم از خنده فروخورده كبود بشم؟

لحظه ای با من باش...
با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود
هی کار دست من بدهد چشم های تو
هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود
با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان
حس می کنم که قافیه هایم عوض شود
جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر
با قاه قاه ِ خنده ی بی غم عوض شود
سهراب ِ شعرهای من از دست می رود
حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود
قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز
در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود
حـوّای جا گرفته در این فکر رنج ِ تلخ
انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد
تن داده ام به این که بسوزم در آتشت
حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد
با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم !
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
ادامه مطلب
یاد گرفته ام حوشبختی انسانها را فقط با داشته هایشان نسنجم.یاد گرفته ام آرزوهای هر فرد را در کفه خوشبختی اش بگذارم.حسرتها...حسرتها را هم نباید فراموش کرد و به سادگی ازشان گذشت...هر که حسرتهای گرانبارتر و آرزوهای دور و درازتر دارد هم خوشبختی بزرگ است نزد من.منی که آرزوهای کوچک و بی مقدار و حسرتهای خنده دار مقطعی دارم.منی که حتی بلد نیستم آرزو داشته باشم و از آرزوی خودم ببالم و شبها که سر روی بالش گذاشته و به رسیدن به آنها رویا میبافم؛غرق شور و شادی شوم.منی که حال خوشم را دستخوش افکار آزاردهنده نیمه شب میکنم.منی که از ضعف و ندانم کاری دیگران غرق غصه میشوم و منی که خودم را به آب و آتش میزنم که یکسری اصول ساده رفاقت را به رفیقم بیاموزم.و نه اینکه بشود که نرود میخ آهنین در سنگ نصیبم میشود و بس.اینکه بنشینی فکر کنی دلیل اینکار یا آن رفتار چه بود و هی توجیهش کنی و هی بگویی عزیز من توی دادگاه من تو همیشه تبرئه ای نیاز به دفاع با جفنگیات و خزعبلات نداری که نداری که نداری و توی گوشش نرود و باز هم رویه بد خودش را ادامه بدهد.اما اگر بتوانم خودم را راضی کنم یکجوری غمها را هم لای حسرتها بر بزنم و توی کفه خوشبختی ام بگذارم من هم خوشبخت بزرگتری خواهم بود.
............................................
پ.ن: گفته بودم که:گاهي حتي لازم نيست بنويسي ديشب چه شده و امروز چه حالي داري... گمان نمي كني تا ابد از ياد دلت برود ....
..........................................................
لحظه ای با من باش...
وداع با من بی تکیه گاه می گویی
میان این همه آدم میان این همه اسم
همیشه اسم مرا اشتباه می گویی
به اعتبار چه آیینه ای عزیز دلم
به هر که می رسی از اشک و آه می گویی
دلم به نیم نگاهی خوش است، اما تو
به این ملامت سنگین، نگاه می گویی؟
هنوز حوصله عشق در رگم جاری است
نمرده ام که غمت را به چاه می گویی...
http://js-kit.com/ratings.js">>
http://js-kit.com/ratings.js">>
