تبليغاتX
پندارهای آرایه


پندارهای آرایه





















داشتم دنبال یک شروع هیجان انگیز و خواننده میخکوب کن میگشتم که گفتم ای بابا....ولمون کن نصفه شبی....تو قول دادی شبا نیای تو خوابم...واه!!!!اشتباه شد؛ پارازیت بود!داشتم میگفتم تو قول دادی بیای دو خط ناله کنی غر بزنی بری...در حد فقط خستگی در کردن...تا وقتی موهات خشک بشه....و این حوله رو از تنت بکنی...پس با یک شروع غیر هیجان انگیز ادامه میدم....امروز اینقدر با این همکارم یکی به دو کردم که بعد از ساعت هشت شب به این نتیجه رسیدیم که فردا صبح یا جنازه من توی شرکت پیدا میشه یا اون.همیشه بعدش عذاب وجدان میگیرم از برخورد تندم و اینکه رک و راست بهش میگم کارش رو قبول ندارم و با اینکه اینهمه کار ریخته سرم صندلیشو هل میدم اونور و خودم میشینم پای طرح و ایده دادن...بعدشم میگم من مغز خر خورده بودم تو رو انتخاب کردم...بعدش واقعن ناراحت میشم و  بدیش اینه که دیگه اون وقت توی تاکسی نشستم و تو مسیر خونه ام. دو سه روز پیش بود که یکی گفت روز قبل از 22 بهمن فلان اتفاق افتاد...من مثل موشک خورده ها چشام از جا در اومد که چی؟ 22 بهمن؟ واااااای...یعنی یک هفته دیگه مونده تا همایش؟گیر کردم توی اینکه از اول بهمن همش فکر میکنم تا اول اسفند یک ماه مونده.و این یک ماه تموم شده و من خیالم تخت که یک ماه وقت دارم!خدا خدا میکردم مجبور به ارائه مقاله نشم که بدبختانه با اینهمه کار غرفه درگیر اونم شدم.امروز از صبح هر گوش مفت و بیکاری گیر میاوردم میذاشتمش رو به روم و براش ارائه میکردم و میگفتم سوال داری بپرس و اکثرن مثل بز اخوش نگام میکردن.خلاصه که حسابی درگیرم.
صدای زنگ اس ام اس که اومد خجالتزده نگاهی روی گوشیم انداختم...باورم نمیشد که درست میبینم...لیلا بود...نمیدونم چرا اینا اینقدر لوس شدن تازگیها؟نمیگن که دارن میان ایران و مثلن غافلگیر میکنن منو....گفتم بعد از جلسه بهت زنگ میزنم...و  الان یادم افتاد که 12 شبه...بعد مینا باهام تماس گرفت و من صدای بهترین دوستمو نشناختم...گفتم من که عادیه بی معرفت باشم...تو چرا بی معرفت شدی؟و بعد هم خجالت نمیکشی ؟ما باید سالی یکبار که لیلا میاد ایران دور هم جمع شیم؟اون به من گفت من به اون.لیلا هم یک کافر تور کرده و به قول مانی یک خر پیدا کرده خودشو ببنده بهش.اما این خر بلاد کفر یا همون خرفرنگی خیلی پولداره...مینا میگه هی گفتیم لیلا ترکه...بیا...همون پوز من و تو رو زد رفت خوشبخت شد!!!راست هم میگه ها.....مینا از در خونشون دو متر هم اینورتر نمیرفت و نمیدونم چی شد یکهو متحول شد و  وقتی ما دو تا شوهر کردیم  دپرس شد و رفت خارج و  خلاصه خوشبخت شد!!!!مینا خیلی بامزه است...خوشم میاد از مسخره بازیهاش...
امروز در به در دنبال یک سورس مشروب بودم...نمیدونم این رابط ما چه مرگش شده که دیگه موبایلش رو جواب نمیده...خلاصه بد جور تو کف ابسولوت پرتقالی ام داداش!!!امروز که موقع برگشت تو تاکسی هی اس ام اس میزدم رد جنس رو بگیرم ببینم کی میتونه جورش کنه حال معتادای بیچاره رو فهمیدم...
میدونی چیه.....اینا اون چیزایی که میخواستم بگم نبود...الانم هی مینویسم هی انگشتم میره روی بک اسپیس...
...................................................
پ.ن: جواب کامنتهاتون رو حتمن میدم...حتمن....
پ.ن: فردا روزیه که هیچوقت فکرش رو نمیکردم...اونم اینجوری....
پ.ن :فریدا و آرمیتا....خیلی خرید!همینجوری!
پ.ن: کی بود رنگ موهای منو چشم زد؟ ای تو روحت!
پ.ن : وقتی ریشه میزنی....موندگار میشی....کندن سخته....ریشه هات تو زمین میمونه اونوقت یک تنه زخم خورده رو کجا میخوای ببری؟
پ.ن: آدم بدی شدم...مدام دارم به این و اون تهمت میزنم و براشون قصه سر هم میکنم..نمیدونم این دیگه چه مرضیه...
پ.ن:امروز جناب همکار گفت میکشمت....راستش جا خوردم...اینهمه راه اومد اتاق من اینو بگه بره؟
پ.ن: به همه چیز بی اعتمادم...
پ.ن: این فیلم علی سنتوری هم که واقعن چرت بود...ولی اون آهنگ آخرش که چاووشی میخونه... عزیزم...عزیم...تنها بودن چه سخته...اوووووووه رفته رو مخم اساسی...
پ.ن: همیشه وقتی یک غلطی میکردم و ناخونکی به محافل علمی میزدم پر از غرور میشدم...اما ایندفعه اصلن این حس رو ندارم...
پ.ن: برای اولین بار یک مسئولیت اجرایی جدید رو به عهده گرفتم...اما انگار باورم نشده هنوز......روزا داره از دستم میره و خیلی شل گرفتم...
پ.ن: میدونی چند وقت بود بهم نگفته بودی دلت برام تنگ شده؟
پ.ن:خب....موهام خشک شد دیگه...برم بخوابم که هزارتا کار دارم فردا و فرداها....
بعدنوشت:یکی از پینوشتهام خورده شده...دیشب نوشته بودم فیلم علی سنتوری رو هم دیدم...چرت بود...ولی الانم که باز حوله تنمه و واستادم موهام خشک بشه برم بخوابم میبینم که نیست!!!واسه همین دوباره نوشتمش یک وقت این فرمایش گرانبار از دستتون نره!
بعدنوشت:  اومدی مثل یه رویا...تو شبای بی ستاره م...نرو دیگه ماه روشن...تا ابد بمون کنارم...تو شدی دار و ندارم...شدی مرهم واسه دردام...به تماشات که نشستم...شده بودی همه دنیاااااااااااام.....
دی دیددی دین دی دی دین
مثل دریاااااااااا با صراحت...
منو از غصه بریدی...عمر من رسید به آخر...اوج بی پروا رسیدی...تو یه ناجی عزیزی....که خدا اونو به من داد....اینو یه حس حقیقی....تو دلم میکنه فریااااااد

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 0:10 توسط آرایه| |

آخه تو عزیز قصه هامی....آخه تو شعر روی لبامی...آخه جون تو بسته به جونم...اگه بری دیگه نمیتونم....آخه اسم تو رو که میارم...میشی همه دار و ندارم....از چی میترسی تو مهربونم...منکه روی عشق تو موندگارم (این بیتش چاخان بود!!!)...یه شب میون بارون...غرورمو شکستم...کاشکی بهت میگفتم...چقدر تو رو میخواستم....میخوام بازم بخونم....تو بارون از نگاهت..."با اینکه خیلی خسته ام....بگذرم از گناهت...!!!"
........................................
پ.ن:به اندازه کافی روشن بود که تصمیم رو گرفتم؟!!!
پ.ن:شدیدن یاد کنسرت حمید عسکری بودم امروز...تماس یواشکی دستهامون با هم....همینکه تو زمزمه میکردی و من لبخونی...صدام بعد از اون کلی گرفته بود....اما صدای تو رساتر هم شده بود...وااااای....چقدر اون شب به من خوش گذشت....دیووونه.دیووونه....من اینقدر با تو خاطره دارم؛اینقدر غنی کردی منو که هیچوقت خاطرت از یادم نره....فقط کاش بودی...کاش بودی...همیشه کاش بودی...
پ.ن:خدایی؛هی میگین آرایه اله بله جیمبله؛خودتون قضاوت کنید؛آدم سه تا رفیق و معشوقه و شوهر داشته باشه؛بعدش روز وولنطایم(آره همینجوری مینویسن دیگه؟!!!)تک و تنها خیابونا رو گز کنه؟آخه این انصافه؟مردشورشون رو که هر کدومشون خزیدن توی یک جهنم دره ای!!!
پ.ن:وقتی توی بارون ظهر جمعه قدم میزنی؛و اصلن دلت میخواد تنها و خیس قدم بزنی؛چرا همه فکر میکنن تو حتمن دنبال یک چیزی اومدی بیرون؟چرا همه به زور میخوان برسوننت؟(به کجاشو حالا با هم بعدن صحبت میکنیم!!!)یاد کلاه قرمزی افتادم که به زور میخواست پیرمرده رو از خیابون رد کنه!!!امت شهیدپرور هم به زور میخواستن منو از زیر باروونا نجات بدن!!!
پ.ن:اگه توی ترافیک صدر موندید؛مقصر من نبودم ها جون عمه ام!!به جان خودم قحطی داف اومده بود اینا تنه درختم جای داف و ماف اشتباه میگرفتن!!
پ.ن:حالا با این اوصاف؛اگه من از بی ام و قرمز خوشم بیاد؛بعد از پسری که قدبلند و چهارشونه است و یک کمی هم سبزه است و چشمای مشکی و شیطون داره و کمی هم تپله خوشم بیاد؛بعد از ترانه شمال رضا یزدانی هم خوشم بیاد؛از بوی کارنا (نیاین بگین جواد که میزنم لهتون میکنم ها!) هم به همچنین؛بعد همه اینا یکجا جمع بشن و پسره هم التماس که بیا با هم بریم ناهار؛تو هم گشنه ات باشه؛نزدیک رستوران آ اس پ هم باشی؛جون من راستشو بگین؛شما باشین باهاش نمیرید؟اما من نرفتم!!!کم کم دارم زن خوبی میشم ها!!!به قول بعضیها دارم سعی میکنم لایق باشم...اما لایق بودن گاهی خیلی سخته و گاهی هزینه سنگینی هم باید بابتش بدی...خدایا چرا همه چیزهای بد خوبن؟و چرا همه چیزهای خوب بدن؟تو هم روزگار خلق کردی ها!!
پ.ن:ابنکه هنوزم سعی میکنن تو رو با حرفای بچگونه مال خودشون کنن؛جدا از همه بدیاتش؛یک خوبی داره!!!اونم اینکه حس میکنی هنوزم جوونی!!!اینکه هنوز مثل دخترای 14 ساله تو خیابون بیفتن دنبالت.....؛آره....حس خوب جووونی بهم میده...
پ.ن:وقتی خوبی؛خوشی،خوش اخلاقی؛ با من مهربونی...شاید یک کم از کوتاهیهاتو بتونم بذارم گردن شرایطت...
پ.ن:جناب آقای سگ سبیل خان!!اولن که خوش اومدین!!دومن که من بااااااااورم نمیشه یکی بیاد سه سال یک جایی و هیچ ردی به جا نذاره!!! آفرین مقاومت!!!سومن خیلی مرسی که همراه من بودین....چهارمن نمیدونم چرا خیلیها میگن نمیشه برات کامنت گذاشت؟دوستیها با یک کلیک رنجه شروع میشن....خیلی ساده...خوشحال میشم اگه بازم دوست جون مخفی دارم لو بده!!!
پ.ن:پست قبلی رو دوباره میارم رو...جواب کامنتها رو هم به زودی میدم...دوست دارم هنوز نظر بدید ...خوبه؟بده؟خریته؟چرا خوبه؟چرا بده؟

.........................................................

لحظه ای با من باش...

مي باري از لبريز دستاني خيالي
بر لحظه هاي وسعتي از عشق خالي
حتي قفس حس پريدن دارد امشب
لبريز از شعرم در اين آشفته بالي
درياي من دستان خيسم را صدا باش
در تازه آباد غزلهاي شمالي
سي آسمان افتاده بودم از نگاهت
بر من ببارامشب، پرم از خشکسالي
تو سيب سرخي که نچيدن قسمتش بود
من بيست ونه آوارگي،تکرارٍ کالي
سي آسمان دنيا ورق خورده است درمن
گم مي شوم در چشمهايت رنگ فالي
لبريز شيراز و شراب و شعر و حافظ
يعني غزل باريده اي بر اين حوالي

نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 14:8 توسط آرایه| |

نشسته بود و با سیگار توی دستش بازی میکرد.زیرسیگاری تقریبن پر از سیگارهای نصفه نیمه شده بود.چندتای اول رد رژ لب نارنجی رنگش رو گرفته بود و چندتای بعد هم هاله ای نارنجی داشت.مثل خیلی از زن و شوهرهای دیگه به نظر خوشبخت میومدن.خیلی هم خوشبخت.هیچی هم کم نداشتن.هر جا میخواستن مثالی از همدلی و همراهی بزنن اینا گل سرسبد میشدن.توی این یکی دو سال خیلی عوض شده بود اما.راههایی رو رفته بود و تجربه هایی کرده بود که گاهی آدم انگشت به دهن میموند وقتی برات تعریف میکرد.سیر و سلوکی بود خودش.بماند که چی به سرش اومده بود یا بهتر بگم چی به سر خودش آورده بود.دختره رو توی یک مهمونی دیده بود.از همین مهمونیهای تاریک مخلوط بوی عرق و الکل و عطر و چیپس.از همون برق اولین نگاهش دستش رو خونده بود؛خودش مکتبی گذرونده بود و اینکاره بود.دختره گفته بود ف اون رفته بود فرحزاد.میگفت خودم عامدانه گذاشتم دور و بر فرزاد بپلکه و برقصن با هم.میگفت برعکس همیشه خودش رو جایی مشغول میکرده تا فرزاد مثلن بر حسب اتفاق همرقص اون که تنها بود بشه.مدت زیادی بود.خیلی وقت بوده که توی نخش بوده.میگفت برق اشتیاق رو توی چشماش دیده و کلی امتحان پس داده تا تونسته بشه موردی که میشه روش فکر کرد.موبایلش رو توی دستش گرفت و بهش نگاهی انداخت.گفت آرزو به دلم موند یکبار ببینم یک sms یا یک تماس از طرف اون دارم.دقیقن نگفته بود کجا باهاش آشنا شده؛اما میدونستم که انگار بیش از حد عادی با این یکی ایاق(ایاغ؟) شده.خیلی وقتها دلتنگش بود و خیلی وقتها علنن براش بیتابی میکرد و هیچ ابایی هم نداشت که کسی شاید بویی ببره و شکی کنه.انگار سر دوستی با این یکی و اشتراک گذاشتن قلبش باهاش؛پیه همه چیز رو به تن مالیده بود.نمیشد انگ بی آبرویی بهش زد چون همه کارهاش حساب شده و در لفافه معقولیت انجام میشد و اگر خودش بهت نمیگفت کوچکترین سوئ ظنی نمیبردی.این یکی رو دوست داشت.کاملن معلوم بود.از ذوقهای بچگونه ای که وقتی تماس باهاش میکرد.از لحظه شماریهاش برای دیدنش .از برقی که توی چشاش رد میشد وقتی ازش حرف میزد.نمیدونم چیکار کرده بود که اینقدر براش عزیز بود اما چندباری گفته بود دوستش دارم چون خود خودمه.به نظر رابطه شون عجیب غریب می اومد.اما وقتی ازش حرف میزد میتونستی کاملن حسهای خوبی رو که زیر پوستش میدوید؛آهسته و با احتیاط؛اما گرم و نوازشگر؛ببینی.چندتایی بودند که گاهی باهاشون حرف میزد و  دیده بودم که از سر بیمیلی نه که باشد؛زیاد حوصله و علاقه ای برایشان به خرج نمیداد و در عوض آن طرفها فوج فوج علاقه نثارش میکردند.بی حوصله و گرفته سر و ته صحبتهایش را هم می آورد.منش خاص خودش را داشت.قاعده قانون خودش را.گاهی که بحثمان میشد چنان فیلسوفانه شانه ام را به خاک میمالید که نمیفهمیدم از کجا خوردم.آن روز اما کلافه و عصبی به نظر میرسید.نه از فرت و فرت سیگار کشیدن غیر عادی اش فهمیدم و نه از نگرانی که پشت پلکهایش مخفی کرده بود.خودش پیشنهاد داد برایم بگوید تا سبکتر بشود.تا در هضمش کمکش کنم.یک جورهایی باج داده بود.به خاطر آزادی عملی که خودش داشته باشد؛یا به خاطر شکستن بار گناه و عذاب وجدانی که روی شانه هایش حس میکرد؛یا به دلایل کوچکتر و خردی تری که میگفتشان؛نمیدانم.اینکه آدم چطور راضی میشود خودش با دست خودش نجابت شوهرش را خراب کند؛نیاز به بحثهای پیچیده تری دارد که در این مقال نمیگنجد.تا وقتی که دیده بودم و شنیده بودم؛زنها همه دنبال یک راهی برای به آخور خودشان بستن شوهرانشان بوده اند و حالا این اعجوبه همه چیز را بر هم ریخته بود.خودش خط را از دخترک گرفته بود و داده بود دست شوهرش.مدتی هم وقت گذاشته بود تا روی او کار کند و راضی اش کند.در جواب این سوال شوهرش که مگر من را دوست نداری و چرا داری من را از سر خودت باز میکنی هم گفته بود جفنگیات تحویلم نده.خودش هم نمیدانست چطور و چقدر آسمان ریسمان به هم تنیده بود تا توانسته بود قانعش کند که باید اینطور باشد و اگر نیست یک جای کار دارد میلنگد و این لنگش باید برطرف شود.گمانم بیشتر روی همان احساس بار گناهش بود که چنین پیشنهاد بیشرانه ای را با مردش مطرح میکرد.یا شاید هم واقعن عقیده اش بر این بود:وقتی هم او دلش میخواهد و هم تو بدت نمی آید؛چرا من مانع شوم؟نشسته بود رو به رویم و انگار که دارد خودش را قانع میکند هی دلیلو برهان می آورد:همه مردها زیرآبی میروند...همین شوهر تو...فکر میکنی نمیرود؟(این یکی را بد آورد چون او واقعن نمیرود).همین بهمن مگر نمیرفت؟همه و همه شان اینکاره اند.باید هم باشد.اگر نباشد عیب است.همه مردها یک کانال زیرزمینی دارند؛چرا که نمیتوانند تکمحوری باشند.نمیتوانند چشم روی اینهمه تنوع ببندند و نمیتوانند اینهمه از خودگذشتگی بیمنطق را فقط برحسب احساسات زنانه گیشان بنا کنند.فرزاد هم حق دارد مثل همه مردها باشد.پرسیدمش اگر نخواهد؟گفت اشتباه میکند.چرا نخواهد؟من باید از این اشتباه بیرونش بیاورم و هلش بدهم توی خط مشی اصلی مردانه اش.نمیدانم چقدر در آن لحظه به حرفهایی که میزد ایمان داشت.اما اکنون زنی روبه روی من سیگار به دست نشسته بود که خودش با دست خودش مردش را به تنوع طلبی واداشته بود.نمیدانم چقدر درست یا چقدر غلط؛اما میگفت رابطه اش با او که خود خودش است کمکش کرده تا درک بهتری از رابطه اش با فرزاد داشته باشد و میل بیشتری به شوهرش پیدا کند.میگفت برخلاف نظر خیلیها این کارها خیلی وقتها خوب است و لازم و ضروری و ضمن اینکه خیلیها دارند غیر رسمی و مخفیانه انجامش میدهند و چه اشکالی دارد اگر او خودش برای شوهرش انتخاب کند و همراهش باشد؟میگفت هیچ فکر کرده ای چه حس همدلی و اطمینانی این وسط تقویت میشود؟اما به نظر من اینها هر چقدر هم خوب و تمیز جلوه داده شوند تیشه ایند به ریشه زندگی مشترک.مخصوصن که فرزاد گفته بود تا هرجایش که نخواستی و پشیمان شدی بگو تمامش میکنم.شوهر به این پاکی و فهمیدگی نوبر است والا.شاید هم به همین دلیل رعنا سعی دارد پاداش اینهمه پاکی و صداقت همسرش را اینگونه بدهد.اینکه آن زن یک زن آزاد است و اینکه به فرزاد علاقه دارد و اینکه خودش پیشنهاد همخوابگی و با او بودن داده؛چقدر برای رعنا میتواند قابل درک باشد؟آنقدر که خودش دست شوهرش را توی دست آن زن بگذارد صرفن بنا بر اطمینانی که به همسرش دارد؟به نظر شما باید توی علاقه این زن و شوهر به هم شک کرد یا واقعبینانه ترین علاقه و دوست داشتن حاکم را در روابط ایندو دید؟

.................................................

پ.ن:عجب بارانی....عجب بوی خاک نم خورده ای....عجب سیگاری.....عجب هوایی....عجب قهوه تلخی و عجب سکوت نیمه شبی...

پ.ن:فردا مال خودم هستم...به نظرم بد نیست گاهی جای یک روز دو روز به خودت اختصاص بدهی...نیاز دارم فکر کنم و بعد....تصمیم بگیرم...سخت است...میدانی که...اما تصمیم را نباید به حال خودش رها کرد...باید گرفت...راستش را بخواهی از این وضعیت خسته شده ام....خیلی وقت است....

.................................................

لحظه ای با من باش...

دارد هنوز پنجه به ديوار مي کشد
مردي که مرگ عاطفه را جارمي کشد
آتش گرفته بين نفس هاش واژه اي
تا حلقه حلقه دامنه ي دار مي کشد
باورنداشت قصه همين است، زندگي
چيزي که از نبودنش آزار مي کشد
اين درد را براي همين روز مره ها
يکبار مي نويسد و صد بار مي کشد
با آن که مرد چشم خودش را به خواب زد
دارد هنوز پنجه به ديوار مي کشد

میرآقایی               

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 2:45 توسط آرایه| |

دعوا هميشه هست چون اختلاف سليقه هميشه هست؛چون سوئ تفاهم هميشه هست؛چون دلگرفتگي و احساسات متضاد هميشه هست و چون تغيير هميشه هست.مهم اينه كه بتونيم توي دعواهامون زود به حالت نرمال برگرديم.مهم اينه كه نذاريم دعواهامون سر چيزهاي چيپ و بي مقدار باشه. مهمتر از اون نذاريم فواصل بين اين اختلاف سليقه اين سوئ تفاهم ها؛اين دلگرفتگي و احساسات متضاد؛ كم بشه.

شماها چي؟معمولن چند وقت يكبار دعواتون ميشه؟سر چي دعواتون ميشه؟توي دعواهاتون تا چه حد اكشنيت به خرج ميديد؟از چه الفاظي استفاده ميكنيد؟فحشهاي ركيك به هم ميديد؟در رو محكم به هم ميكوبيد؟قهر ميكنيد و روي تخت نميخوابيد و يك ملافه برميداريد ميريد روي كاناپه توي حال؟يا تخت رو فاتحانه و با پررويي تمام غصب ميكنيد و يك ملافه برميداره ميره توي حال؟

راستش توي دعواهاي ما كه هفته اي دوهفته اي يكبار رخ ميده؛و مقصر هم هميشه ماني است؛من هميشه قلدرانه برخورد ميكنم و چنان شعله ور ميشم و بگو مگوهامون چنان همديگر رو آتيش ميزنه كه از فيها خالدونمون دود بلند ميشه و بوي كله پاچه هم اگر از وقت اپيلاسيونمون گذشته باشه به مشام!بيشترين كلمه اي كه من به زبون ميارم و توي يك ثانيه دوبار با حالت حرص و فروخوردگي و غيظ ميگم معمولن اينه:صداتو بيار پايين!!!صداتو نكش سرت!حالا نه اينكه ماني بي آبرو باشه و بخواد هوار هوار كنه اما كلن بچه چون ژست مديريتي داره صداش رسا و قلدر و قدرتمند هست و كاريشم نميشه كرد!بيشترين جمله اي كه ماني ميگه:خجالت نميكشي؟خجالت نميكشي؟خجالت نميكشي؟ با دبي صد بار بر ثانيه!!!يك قانون جالب ديگه هم داريم.همينكه ماني هوار هوار ميكنه من كوتاه ميام و همينكه ماني كوتاه مياد من هوار هوار ميكنم!!

حالا براي منت كشي چيكار ميكنيد؟كي پا پيش ميذاره؟من اينقدر پوفيوزم كه خيلللللللللي به ندرت پا پيش ميذارم.مگه اينكه بعد از دعوام بفهمم كه من خيلللللللللي مقصر بودم.اينجوريه كه پا پيش ميذارم.اونم اين مدلي: از كنار ماني رد ميشم؛يك نيم نگاه بهش ميندازم؛يك لبخند اخم آلود كمرنگ ميزنم؛و اون زود بايد نيشش تا بناگوش باز شه!و آشتي كنه!وگرنه در همين ميسر رفت تبديل به يك اژدهاي خشمگينتر از قبل ميشم.يا يك مدل ديگه:ميشينم پاي كامپيوتر سيگار روشن ميكنم.يك آهنگ ميذارم؛عكسا رو باز ميكنم؛ميگم پاشو بيا اينجا اين عكسو ببين خودتم لوس نكن حوصله ندارم!!!اگه اومد كه اومد.نيومد ديگه من پا پيش نميذارم!!!(چه پا پيش گذاشتني!!ارواح عمه ام!).يا ميرم پيشش يك كم ناز و نوازشش ميكنم؛و دقيقن به مدت يك دقيقه اگر جوابي مبني بر فشار دستي يا پايي يا اشاره اي نشنيدم؛دستشو پس ميزنم و ميگم شورشو درآوردي ديگه!

چند شب پيش شده بوديم واسطه دعواي زن و شوهري دو تا از آشناهامون.بعضيها اينقدر شعور ندارن كه مسائلشون رو بين خودشون حل كنند و نذارن گندش به همه جا برسه.خدايي اگه يك نفر از زن و شوهر عاقل باشن؛نميذارن كشتي زندگيشون غرق بشه و يا سكانش از دستشون در بره. وقتي جفتشون از عقل و شعور بهره اي نبردند؛نتيجه اين ميشه كه نه ارزش و اعتباري پيش خودشون داشته باشن نه پيش ديگرون حتي حفظ ظاهر كنند و شخصيتشون رو به ف اك ندن. خلاصه دعواي اينا اين بود.ببينيد به چه طرز فاجعه آميزي چه دعوا و بلوايي راه انداختند:

مرد:اصلن ديگه برام غير قابل تحمل شده؛خانم اصلن دقت نداره كه كدوم لباس من تميزه كدوم كثيفه.هر وقت ميخوايم بريم مهموني؛دست روي هر پيرهني كه ميذارم كثيفه يا چروكه.يا بايد از ته سبد لباس چركا دربيارم يا از كشو شو ر ت و سو ت ين خانم.
ماني: (مانی همدردی میکند!)
من:
زن:خوب مگه حتمن من بايد حواسم باشه؟چرا خودت يادت نميمونه؟چرا وقتي ميبيني توي مهموني شراب ريختي روي لباست شب كه مياي خونه نميذاري قاطي لباس چركا؟چرا ميذاري تو كمد؟چرا خودت نميبري خشك شويي؟يكبار شد تو لباسشويي روشن كني؟
من:(اینا اشارات من و مانی به همدیگه است! نه به اونا!)
ماني:
مرد:تازه وقتي هم لباس ميشوره يك جور ديگه باعث دردسره؛يا لباسها اينقدر توي لباسشويي ميمونه كه همشون به هم رنگ پس بدن و چروك بشن؛يا وقتي هم ميبره پهن ميكنه خشك كه شد اينقدر جمعشون نميكنه كه من يكدونه يكدونه شو رتهامو از روي رخت آويز برميدارم تا اينكه تموم ميشه!يكبار سري دوم شستن لباسها رسيده بود بعد از يك هفته كه از روي رخت آويز جمعشون نكرده بود؛قبليها رو ريخت روي ميز ناهارخوري و جديدها رو پهن كرد.من دو هفته از روي ميز ناهارخوري لباس برميداشتم.
ماني:
من:
زن:مگه من كلفتتم؟تو زن گرفتي يا كلفت؟اصلن دلم نميخواد جمع و جور كنم!چرا خودت جمع نميكني؟چرا وقتي چايي يا آب ميخوري ليوان رو همون لحظه آب نميكشي بذاري سر جاش؟حتمن بايد رو هم جمع شه من بشورم؟
من:
ماني:
مرد:آره جمع و جور نكن.تا مهمون مياد مثل آماده باش بايد سه ساعت اينور اونور خونه بدوم و شو رت و سو تين خانم رو از روي مبل و ميز و تخت جمع كنم.
من:
ماني:
زن:همش تقصير مامان باباته كه اينقدر بيشعورن سر زده ميان خونمون.تو هم مثل همون مامان باباتي.
من:(جديدن همه فحشهامون خلاصه شده توي همين دو كلمه!!خوب منظور رو ميرسونه!!!عين باباتي! عين مامانتي!)
ماني:
................................................
پ.ن: اما با همه اينها اون آشتي بعد از دعوا يك چيز ديگه است...
پ.ن: يادش به خير...دعوا با تو اما يك جور ديگه بود.تنها كسي بودي كه از جر و بحث باهات ميترسيدم.از قهرت ميترسيدم چون خيلي بي رحمي.تنها كسي بودي كه توي دعوا هم حواسم بود تا آخرش نرم.مواظب بودم نرم باشم؛آخرش رو ختم به خير كنم.
پ.ن:چطور ميتونم بگم ازت رها شدم وقتي هنوز نشانه هايي ازت رو كه ميبينم دلم ميلرزه؟چطور ميشه گفت بي خيالت شدم وقتي كه هنوز بوي عطرت حيرونم ميكنه و هر جا باشم در به در چشام دنبال تو دو دو ميزنه؟چطور ميتونم بگم تموم شدي وقتي اون روز توي تاكسي نشستم و اون پسره اينقدر منو ياد تو انداخت و اينقدر شبيهت بود كه دو برابر مسيرمو رفتم و برگشتم؟چطور ميتونم بهات قهر كنم و باهام قهر كني وقتي حتي از فكر قهر بودن با تو بغضم ميتركه؟وقتي حتي يك ثانيه قهرت برام يك ساله؟
پ.ن:امضاي مدير عامل يكي از شركتهاي طرف حساب ما شبيه يك آلت خوابيده بعد از عملياته!به جون خودم!حالا بهم حق ميديد وقتي ميخوام كنار امضاش امضا بزنم از خنده فروخورده كبود بشم؟


 

.................................................
لحظه ای با من باش...

وقتش رسیده  حال و هوایم عوض شود
با  سار  ِ پشت پنجره  جایم عوض شود
هی کار دست من بدهد   چشم های تو
هی  توبه بشکنم  و  خدایم  عوض شود
با بیت های  سر زده  از سمت ِ ناگهان
حس  می کنم  که قافیه هایم عوض شود
جای تمام  گریه ،  غزل های ناگــــــزیر
با قاه قاه ِ خنده ی بی غم    عوض شود
سهراب ِ شعرهای من   از دست می رود
حتی اگر عقیده ی  رستم عوض شود
قدری کلافه ام    و هوس کرده ام  که باز
در بیت های بعد ،  ردیفم عوض شود
حـوّای جا گرفته  در این  فکر رنج ِ تلخ
انگــار  هیچ وقـت  به آدم  نـمی رسد
تن  داده ام  به این که بسوزم در آتشت
حالا  بهشت هم  به  جهنم  نمی رسد
با این ردیف و قافیه  بهتر  نمی شوم !
وقتش رسیده  حال و هوایم  عوض شود

...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 14:14 توسط آرایه| |

وقتهایی که هیچ مرگم نیست و دلم همینطوری گرفته و نشسته ام یا لمیده ام روی تخت و کتابی توی دستم و چایی کنارم و سکوتی تاریک اطرافم؛هر چه میگردم یک آدم خوشبخت پیدا کنم کمتر می یابمش.مختصات خوشبختی از دستم در رفته و هر چه ترسیمش میکنم؛ یک جایش مو لای درزش میرود و خوشم نمی آید و ایراد دارد. تو بگو یک آدم خوشبخت مثال بزن؛ باز هم نمیتوانم.اینهمه اطرافم آدمهایی هستند که هزاران هزار پیکسل وجودیشان با همدیگر فرق میکند و اما توی هر کدامشان که جستجو کنم؛ شاید از آن میلیونها پیکسل وجودیشان به ندرت و به زحمت یک یا دو تکه ای بیابم که بتوانم مارک خوشبختی بر آن زنم.راهی که به ذهن میرسد این است که هر کدام از این تکه ها را برداری و توی یک زمینه سفید بچینی و طرحی نو در اندازی.اما به غایت بی نظم میشود.مثل بازار سید اسمال.مثل دکوراسیون اتاقی که هر تکه از وسایلش را کسی با سلیقه ای متفاوت و هزینه متفاوت خریده باشد.نمیشود که خوشبختی مادری را از داشتن نوزادش بیایم بگذارم تنگ دل آزادیهای یک دختر مجرد.مثلن من دلم میخواهد آن دختر هجده ساله بی خیال و تازه استقلال یافته آمریکایی باشم که با گروهی از همسالانم ندگی را بسر میکنم.واقعن این تنها الگوی خوشبختی است که سراغش دارم.ولنگار و یلخی.و اینکه واقعن غصه نداشته باشی ها که میدانم چنین موجودی به حقیقت غصه های آنچنانی ندارد.طوری باشم که کار کنم و خرج تفریح آخر هفته ام را در بیاورم.کار کنم و در آخر آن روز تمام دستمزدم را صرف خریدن خوشبختی های کوچک و سبد سبد کنم.حتی آن امپراطوریس چینی غرق در زر و زیور با آنهمه خدم و حشم هم چنان تنگم می آید و چنگی بر دلم نمیزند که انگار در برابر او خوشبخت ترین آدم روی زمینم.همین.نکته مهم همین است.اینکه بیایی نسبی بسنجی.اما این راضی ام نمیکند.اینکه من از یک میلیون نفر آدم دور و برم خوشبخت تر باشم؛و یا یک میلیون نفر آدم دور و بر من از من خوشبخت تر باشند هم فرضیه ای چَرت و پَرت است وقتی که هنوز ملاک خوشبختی را برای خودم تعریف نکرده ام. دیده ام بعضی آدمها به دنبال خوشبختی کیلومترها دورتر میروند.فرضیه به قول بهمن احمقانه و مخربانه من این است که اگر توی نیچ خودم نتوانم خوشبختی ام را معنا کنم و پی اش بگردم؛جای دیگر هرگز نمیتوانم. این بی علاقه گی ام نسبت به مهاجرت و عدم تمایلم به کشف خوشبختی در مناطق ناشناخته زیاد هم عجیب نیست وقتی این اعتقاد را داشته باشم.من وقتی میتوانم جای دیگر خوشبخت بهتری باشم که تمامی هویتم را فراموش کنم.تربیت و ذهنیت شکل گرفته بر مبنای این جامعه را بردارم کجا ببرم؟چقدرش را میتوانم پشت در بگذارم؟چقدرش را میتوانم که سرکوب کنم و باید هم که بکنم.که خود این سرکوبگری عصیانی بس بزرگ گریبانگیرم میکند و راه نفسم را هم خواهد گرفت.نمونه های فراوانی از جستجوگران خوشبختی در بلاد دور را میشناسم که آنجا هم میروند و کوله بار دلتگیشان را پر و پرتر از همیشه میکنند.راه دور نمیروم.همین لیلای خودم...آرزو بر دل مهاجرت بود از بدو تولدش گویا.حالا شش سالی میشود که هم به قول خودش جا افتاده هم پول پارو میکند هم تفریحش به راه است و هم شغل و تحصیلات خوبی دارد و اعتبار هم.پس چرا دلش از من هم گرفته تر و تنگ تر است؟چرا فرضیه هر چه میجویم نمی یابم را مدام تکرار میکند؟همین بهمن که خودش میگوید برای خاطر خوشبختی فرزندانش دل به سفر داد.چرا باید حجم عظیم دلگرفتگیهایش را لا به لای صحبت کردن با من رفع کند؟هر چه هم میگویم یافت مینشود گشته ایم ما میگویند آن یافت مینشود؛ آنم آرزوست.وقتی چیزی دست نیافتنی باشد یا باید مسیرت را عوض کنی یا منشت را.نمیشود از همان راههای همیشگی رفت و رسید.
یاد گرفته ام حوشبختی انسانها را فقط با داشته هایشان نسنجم.یاد گرفته ام آرزوهای هر فرد را در کفه خوشبختی اش بگذارم.حسرتها...حسرتها را هم نباید فراموش کرد و به سادگی ازشان گذشت...هر که حسرتهای گرانبارتر و آرزوهای دور و درازتر دارد هم خوشبختی بزرگ است نزد من.منی که آرزوهای کوچک و بی مقدار و حسرتهای خنده دار مقطعی دارم.منی که حتی بلد نیستم آرزو داشته باشم و از آرزوی خودم ببالم و شبها که سر روی بالش گذاشته و به رسیدن به آنها رویا میبافم؛غرق شور و شادی شوم.منی که حال خوشم را دستخوش افکار آزاردهنده نیمه شب میکنم.منی که از ضعف و ندانم کاری دیگران غرق غصه میشوم و منی که خودم را به آب و آتش میزنم که یکسری اصول ساده رفاقت را به رفیقم بیاموزم.و نه اینکه بشود که نرود میخ آهنین در سنگ نصیبم میشود و بس.اینکه بنشینی فکر کنی دلیل اینکار یا آن رفتار چه بود و هی توجیهش کنی و هی بگویی عزیز من توی دادگاه من تو همیشه تبرئه ای نیاز به دفاع با جفنگیات و خزعبلات نداری که نداری که نداری و توی گوشش نرود و باز هم رویه بد خودش را ادامه بدهد.اما اگر بتوانم خودم را راضی کنم یکجوری غمها را هم لای حسرتها بر بزنم و توی کفه خوشبختی ام بگذارم من هم خوشبخت بزرگتری خواهم بود.
............................................
پ.ن: گفته بودم که:گاهي حتي لازم نيست بنويسي ديشب چه شده و امروز چه حالي داري... گمان نمي كني تا ابد از ياد دلت برود ....

پ.ن:گفته بودم که:دلم لک زده برای یک وقتی که بتوانم راحت و بی دلهره مخفی شدن بنویسم... " حالا اون لکه کنار رفته و من بهش دست یافتم اجازه هست کمی احساس خوشبختی کنم و به خاطر این خوشبختی کوچک مهر حماقت روی پیشانی ام نخورد؟

پ.ن:امروز از صبح توی این حیاط خلوت مجتمع ما بلوایی بود.ظهر نهار نپختم و شکمم رو صابون زدم که بلاخره هیچی که نه یک آشی از اینهمه سر و صدا و جیغولک بازی در میاد.تا ساعت 2 هم صبر کردم.دیگه داشتم نا امید میشدم و رفتم اون ماسک سبز رنگ کیوی رو مالیدم روی صورتم که زنگ زدن.حالا از خیر آش که نمیشه گذشت!!!اونم آشی که روش یک وجب روغن باشه و پیاز و سیر داغ....به به...با همون صورت سبز رفتم دم در و یک کاسه کوچولو سمنو رو به روم بود!!!میخواستم بگم اینهمه هوار هوار واسه این بود؟

پ.ن:خوشبختیهای کوچک من خیلی دور و دراز نیستند...بخشی از گذشته های خاک خورده من....اونایی که دلم میخوای هی تکرار بشن و هی تکرار بشن...هرچند تکرار هم دلم رو میزنه...اما دوست دارم روال زندگیم اینجور باشه...توی کویر.....توی برف...توی جنگل....توی دریا...همراه اونی که دلم میخواد....دلم با تو بودن میخواد درست حالا که نمیشه.نمیشه برگردی و این صحنه ها تکرار بشن...

پ.ن:من از این دنیا چی میخوام....دو تا صندلی چوبی....که منو تو رو بشونه...واسه دیدن خوبی...

پ.ن:لطفن عکسها رو کپی نکنید...قراره اردیبهشت یک نمایشگاه عکاسی داشته باشم...اونجا در خدمتتون خواهم بود...

پ.ن:دیشب تا صبح داشتم به تو فکر میکردم....کاش ما آدمها میتونستیم مسئولیت کارهامونو بپذیریم...اینجوری همه مشکلات حل میشد...فکر میکنم باید فراموش کنی و چاره دیگه ای هم نداری.من هم جای تو بودم حتمن همین کار رو میکردم.

پ.ن:اینهمه میروری و میروی درست میرسی به آنجا که باید دل به دریا زد...
..........................................................
لحظه ای با من باش...

رفیق راهی و از نیمه را می گویی
وداع با من بی تکیه گاه می گویی
میان این همه آدم میان این همه اسم
همیشه اسم مرا اشتباه می گویی
به اعتبار چه آیینه ای عزیز دلم
به هر که می رسی از اشک و آه می گویی
دلم به نیم نگاهی خوش است، اما تو
به این ملامت سنگین، نگاه می گویی؟
هنوز حوصله عشق در رگم جاری است
نمرده ام که غمت را به چاه می گویی...

  یادم هست....یادت هست.....


نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 14:55 توسط آرایه| |

- امروز تولدشه....

- پس تو چرا اینجا نشستی؟

- کجا باشم؟

- راست میگه....کجا باشه...

- مانی نه ها؛...بهمن....

- خب باشه...

- پشت این باشه یک دنیا حرفه....

- من که هیچوقت از دنیای متاهلها سر درنیاوردم...

........................................

پ.ن:تو چرا اینقدر آروم و تو لک بودی؟   ر..

پ.ن:تو خود خود خودت بودی...نه مجازستانی ها...خود حقیقی خودت...شاد و شیطون...باورم شد ناله هات فقط مال اون صفحه سورمه ایه... آ.....

پ.ن:تو چقدر خانم بودی...میدونستی چقدر چهرت به آدم اطمینان قلب و آرامش میده؟ خوش به حال نی نیت!    ن...

پ.ن:تو چقدر مرموز و توداری...درونت بلواییه...ولی ظاهرتو میخوای آروم نگه داری...   ا.....

پ.ن:تو چقدر صمیمی و ساده ای...از تیکه هات هنوز که هنوزه میخندم...   د......

پ.ن: تو چه پر حرارتی...داغی و داغ میکنی...   ح.......

پ.ن:لذت بردم از اول تا آخرش و لذت بخش بود....

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 20:53 توسط آرایه| |

قصه از اين قرار بود كه خواستم؛به دلايل مختلف؛خواستم؛ كه ديگر اينجا ننويسم.يكي از اون دلايل رد نگاه تو روي نوشته هام بود.يكي ديگه اش هم اينكه نخواستم زيادي مسخره بازي به چشم تو بياد.ميدوني كه...من از اين كلمه ات دلخور شدم...و يكي هم اينكه از اينكه هي برام آف بذاريد فيلت ري فيل تري خسته شدم....يعني چي كه فيل تر باشم؟ رفتم يك جاي ديگه نوشتم.اما بازم هيچ جا خونه آدم نميشه ضمن اينكه سوتي دادم مامان!!!

خواستم يكي از دوستان وبلاگي رو توي اد ليست مسنجرم داشته باشم.خب سر كار با اين وب مسنجر آن ميشم اونم خيلي كم.اومدم اد رو زدم و آي ديشو اد كردم.چيزي كه عجيبه اين بود كه آي دي اون اشتباه تايپي داشت و با اين حال انگار كه همچين آي دي وجود داشت!!!!چون طرف به طور كامل توي ليست مسنجر من اد شده بود.يعني دو طرفه.

اما قضيه از چه قرار بود؟من اول آي دي اون دوست رو كه N بود زدم؛سيستم وب مسنجر فرق ميكنه؛اونم اومده روي اولين آي دي كه با N توي اد ليست من بوده؛ و اسم مستعار اون  آي دي رو تبديل به همون چيزي كه من توي اد زدم كرده.اينا رو متوجه نشدم.

حالا چي شد؟آي دي الناز خواهرم رو به اسم مستعار دوست وبلاگيم تغيير دادم و براش آف گذاشتم كه بيا من اينجام!!!اينجا مينويسم!!!چرا الناز تو ليستمه؟چون من هميشه با اين آي دي آن ميشم و گاهي با اين آي دي چت ميكنم باهاش.

حالا ديروز وقتي متوجه اين سوتي وحشتناك شدم؛مجبور شدم بازم بي خيال اون صفحه شم؛و انگار ناف منو با اين صفحه بريدن.

و البته خيلي بد شد.نميشه هيچ جور بهونه آورد و از زيرش در رفت.نميتونم بگم من نبودم؛به خاطر اون عكساي تصادفي كه از ماشين گذاشتم.

خب؟حالا چي شده مگه؟خيلي بد شد.الناز با صداي خيلي گرفته و ناراحت زنگ زد كه من يك حساب ديگه روي تو داشتم....مگه تو هنوز بهمن رو فراموش نكردي؟تو چرا قدر ماني رو نميدوني و اين حرفها...

اصلن قضيه بهمن به كنار؛من آدم انتقادپذيري اصلن نيستم...برام خيلي گرون تموم شد كه خواهر كوچكترم اينجور بهم اعتراض كنه...آخه اون واقعن در مورد من جور ديگه اي فكر ميكنه.آدم متظاهري نيستم؛ اما قبول كن خيلي سخته كه خواهرت از اين كارهاي خصوصي تو سر دربياره...خداي نكرده من مثلن الگوي اونم...با همه انتقاد ناپذير بودنم به شدت حس بدي بهم دست داد....قبول دارم كه رفتارهام بهنجار و خوب نيستند...و اين خيلي بد شد....خيلي...

حالا هم پستاي اون يكي رو با نظرات آوردم همينجا.ديگه نميدونم بعدش چي ميخواد بشه....الان كه فكرم اساسن تعطيله....

 

Unrated

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 14:40 توسط آرایه| |

هميشه فکر ميکني يک نفر مي آيد؛حيلي وقتها دوست داري خواب ببيني يک نفر مي آيد؛و خيلي وقتها علاقه عجيبي به پراندن پلک راست چشمت داري.حتي لحظاتي که روزمرگي زندگي در لفافه پر مهرش ميگيرتت؛يک عطر؛يک صدا يک لحن؛يک کلمه ميگرد ميبرتت؛کشان کشان؛حتي دوان دوان؛بي آنکه خود بداني کي با چه سرعت به اينجا رسيدي؟مرور ميکني؛برميگردي؛برميگردي و برميگردي؛توي اتاقت نشسته بودي که موباليت زنگ خورده و يک شماره ناآشنا؛برميداري و صدايي ناآشناتر ميشنوي؛بس غريبه؛گويي اشتباهي رخ داده و جز اين نميتواند که باشد و لحظه خواهش ميکنم گفتنت؛ پس زمينه اين هوا و اين صدا؛صداي بلند شدن هواپيما؛رهايت نميکند و تو پنج دقيقه اي ميشود که گوشي توي دستت ماسيده و نگاهت به چهارچوب در؛روي ورقه کاغذي که موقع آمدن به اتاق از دستت افتاده و چقدر دنبالش گشته بودي؛خشکيده.آن روز خيلي درگير کار بودي و نفهميدي کي عصر شد و کي بايد بروي و کي بليطهاي رزرو شده به دستت رسيد و کي پول پيک را پرداحت کردي و حال از آنهمه کار انجام شده سه ساعتي گذشته و بعد چند ساعتي ديگر ميگذرد و ساکي که بسته اي و دلهره شيريني و عجيب و غريبي که به دل داري و قليان احساساتي که نميداني از کجا هي ميجوشد و چشمه مصدرش کجاست؟و تو هي پر ميشوي؛هي رو مي آيي؛هي بالا ميروي؛هي روي زمين بند نيستي.
آن روز خودت نبودي...چرا خودت بودي در قالب يک دختر بيست ساله هيجان زده.چقدر دلت نميخواست هواپيما به زمين بنشيند و چقدر ميخواستي اين سفر طولاني تر از آني که هست باشد.دلت ميخواست تو باشي و آنهمه لذت سکرآور و آن دستها و آنهمه گرمي و حرارت .ميخواستي تا آخر دنيا روي همان دو تا صندلي باشيد و جهان بچرخد و بچرخد و بچرخد و چه فرقي ميکرد؟تو و او که از دنيا بي خبر بوديد.به تمام معناي کلمه توي آسمانها بوديد.ميخواستي تا آخر دنيا تو باشي و دستهايت توي دستهايش باشد و  نگاهش ناز و نوازش بي پاياني را مدام به چشمهايت بريزد.ميخواستي تو باشي و زمزمه هايش زير گوشت بهترين آواهاي هستي را مرورت کند.(اين روزها همه تپش نگاه ميکنند شما چطور؟!)دلت يک آغوش گرم و يک خلوت دنج ميخواست و داشتند ميدادندت. اگر چه آغوش نبود؛اما کنار بود و اگر چه بوس نبود اما نوازش گونه هاي دستانش بود و اگر چه خلوت نبود و دويست و چهل نفر ديگر آن موقع شب توي آن آسمان زيباي مشکي پر ستاره و پولکي شريک اين تنها و تنها و تنها خاطره دلخواهت از تنها و تنها و تنها عشق زندگيت بودند؛اما تو خوش بودي.رها بودي.آزاد و دلشاد.توي آسمانها سير ميکردي و نه خيال بود اين و نه رويا. تا لحظه اي که چرخها به زمين رسيد و تو را کندند و جداکردند از اينهمه لذتي که بي پايان مي پنداشتي اش. از آنهمه مستي چه ماند جز تلخي خاطره هايش.حتي مرور کمرنگ خاطره آن نگاه ممتدي که دلت نمي آمدش بگيري اش از چشمانش هم ديگر تسلايت نيست.آن نگاه ممتد و شيرين.آن نگاه گرم و رونده که ميرفت تا مغز استخوانت ميسوزاند و هزار حرف نگفته دل را بر ملا ميکرد.حتي نبش قبر آن نگاه هم ديگر دلت را نميلرزاند.اينقدر خاکستر و خاکستر و خاکستر روي آن چشمها دادي که ديگر آتشش نگيرانتت...به اينجا که ميرسم اشکم مي آيد...هميشه تا همينجايش بيشتر نميتوانم بروم...توي همه روياهاي قبل از خواب شبانه امبه اينجايش که ميرسم استپ ميخورم.به اينجا که ميرسم گو کم مي آورم. (اين روزها همه تپش نگاه ميکنند شما چطور؟!)گو  سرد و بي معنا ميشوم...گو گم ميشوم...مدتهاست به اوج خاطره هايمان که ميرسم توي خلا گم ميشوم...توي يک فضاي لامتناهي بي کران قير اندود...گم ميشوم و دردم مي آيد از اين گم شدن.احساس ميکنم از وقتي که رفته اي گم شده ام....چه حجم بزرگي از تنهايي من را کندي و با خودت بردي....آن نگاه....آن نگاه که هنوز هم يادش ميسوزاند حتي اگر که خاطراتش کم و کم و محو و کمرنگ شده باشند باز هم بد ميسوزاند.گاهي دلم براي روزهاي خوب با تو بودن تنگ ميشود و به خودم نهيب ميزنم آهاي...تو فقط و فقط به خودت فکر ميکني...ميترسم از اينکه عاشق لحظه هايي بوده باشم که برايم ساختي.به عشقم شک ميکنم گاهي.مخصوصن حالا که يک حجم کوچک دل مذابم را زدم توي کوهي از يخ تا فراموشش شود...تو نميداني...نميداني و ترسيدم اعترافت کنم(اين روزها همه تپش نگاه ميکنند شما چطور؟!) هر چند لا به لاي هق هقم هي گفتي بگو...بگو....لامصب بگو...شرمم آمد يا ترسيدم يا حسابگري کردم يا ملاحظه چه چيز بوده و نبوده را نميدانم...شب شد و من هر چه کلنجارم رفتي اعترافت نکردم.توي آن اتاق سرد و خالي از زندگي....روي آن ملحفه هاي سفيد که رد اشکهايم هي ميشکفت مثل شکوفه هاي گيلاس...
از آنهمه خاطره هايت؛عجيب شيرازمان ماندگارم شده.مثل يک بغض فروخورده چنگ ميشود آنهمه لذت و ميريزد روي هستي ام و دل نازک دنبال بهانه ام هي ميخواهدت تا تکرارش کني آنهمه شيريني را.حالا اين رفته قاطي همه حسرتهايم که يکبار ديگر دست توي دستهايت زير آسمان آبي نيلگون حافظيه به همه آنهايي که فال حافظ گرفتند بخنديم.بخنديم به عيشم مدام است از لعل دلخواه....و کاش روزگار اينقدر نامهربان نبود که برساندم به جانا چه گويم شرح فراقت...چشمي و صد نم جاني و صد آه. هميشه همين است آخر کار را نديده ام.هميشه اينقدر غرق در لحظه شدم و خواستم بشوم که فراموشم شود گذشته و آينده.
آن روز هم خسته و بي حوصله با يک عالمه کار روي هم تلنبار شده و انجام نشده از شرکت زدم بيرون.غرق افکار خودم بودم و توي حال و هواي شيراز و طرح اين معما که چرا آسمان اين شيراز به خصوص حوالي تخت جمشيد اينقدر صاف و آبي خوشرنگ است؟دست خودم نيست؛اسم شيراز که مي آيد با آنهمه خاطرات پر رنگ سالهاي دور و بچگي و نوجواني و دانشجويي و همه و همه هي تو سر ميخوري توي خيالم.عطرت ريخت به مشامم و پر شدم از فکر تو.برف ميباريد.نم نمک.و من دوست داشتم اين برف باريدن را.تاريک بود و خلوت و هي عطر تو ميباريد و من هي دلم تنگ ميشد باز و بعد از مدتها هواي تو به سرم زده بود.حساب کردم الان چه وقت از شب و روز تو ميشود و ميشود که من دست ببرم تلفن همراهم را بردارم و شماره ات را بگيرم و آيا ميشود که تو بتواني پچ پچ وار و نجواگونه و يواشکي دو سه کلمه با من حرف بزني؟شايد دليل عمده دلتنگي ام سه روز نشنيدنت بود.دلم براي خودم سوخت.اينکه گاه گاهي توي دفتر نشسته ام و صداي نميدانم کدام شيرپاک خورده اي است که شبيه به توست و من تا بدو خودم را ميرسانم به محل؛جا تر است و بچه نيست و ميگذارم به حساب توهمم.اينکه گاه گاه يک بغل عطر تو سرازير ميشود توي اتاقم و من هي اينطرف آن طرف را ميگردم و يک روياي کال را مزمزه ميکنم...نکند....نکند...يا درست بگويم بکند بزند و تو آمده باشي؟ميشود يعني؟...و نه...نه که نميشود و اين اميد عبثي است که مدام به خودم ميدهم تا تحملم شود دوري ات و نفهمم کي شب شد و کي روز.
هميشه فکر ميکني يک نفر مي آيد؛حيلي وقتها دوست داري خواب ببيني يک نفر مي آيد؛و خيلي وقتها علاقه عجيبي به پراندن پلک راست چشمت داري.حتي لحظاتي که روزمرگي زندگي در لفافه پر مهرش ميگيرتت؛يک عطر؛يک صدا يک لحن؛يک کلمه ميگرد ميبرتت؛کشان کشان؛حتي دوان دوان؛بي آنکه خود بداني کي با چه سرعت به اينجا رسيدي؟مرور ميکني؛برميگردي؛برميگردي و برميگردي؛خسته و بی حوصله با یک عالمه کار روی هم تلنبار شده و انجام نشده از شرکت زدم بیرون.غرق افکار خودم بودم.عطرت ریخت به مشامم و پر شدم از فکر تو.برف میبارید.نم نمک.و من دوست داشتم این برف باریدن را.تاریک بود و خلوت و هی عطر تو میبارید ...چشمهایم توهم گرفته بودند و من حس میکردم تو همینجا کنار من قدم میزنی...با خودم و در واقع خودت شروع به حرف زدن کردم...مثل همیشه همه مسیرهای تنها و طولانی را با تو حرف میزنم.ساکت و بیصدا بدون حتی کلمه ای یک کتاب با تو حرف میگویم.دوست دارم این لحظه های بیخودی و غرق شدن را.هنوز به پیچ کوچه نرسیده بودم که کسی برایم چتر گرفت.دلم نمیخواست خلوتم با تو به هم بخورد.حوصله هیچ همکار مزاحمی را نداشتم.بی ملاحظه مکان و زمان صورتم توی سینه ات فرو رفته بود و به پهنای صورت اشک میریختم.دلم میخواست توی همین رویا بمانم.بوسه های داغت را باور نمیکردم و پچ پچ وار نجواهایت را هم.میترسیدم پاک دیوانگی برم داشته باشد و از دست رفته باشم.اما دروغ نبود....تو بودی و مهربانیهایت...تو بودی و عطرت...تو بودی و آن لحظه ها هم بودند...آی که چه دردی کشیدم از حقیقت ثانیه ثانیه آن لحظه ها....
فردایش برای تو بود.با تو میگذشت و این عقربه های موزی بی پدر و مادر مثل رقصنده ای مست تند و تند میگذشتند و میرفتند و به پایشان نمیرسیدیم.بعد از مدتها باز هم سینما پارادیزو دیدیم.فیلم دیدن بهانه بود.کنارت آرام گرفته بودم و نمیدانم چه بود این چشمه اشکی که فکر میکردم خشکیده و بند نمی آمد.توی خانه ای بودیم که چه رویاها برایش پرداخته بودیم و اکنون همه نقش بر آب...
حتی آتش همیشه به خاکستر تبدیل میشود.حتی عمیق ترین عشقها هم روزی پایان میگیرد و عشقهای دیگر جایش را میگیرد. بوسه هایت را به جان خریدم و اما....نتوانستم.اعتراف میکنم و اعترافم هرچند هیچ گرهی از هیچ بندی باز نمیکند؛که دل خودم را شاید تسلایی ببخشد که نتوانستنم نه از روی حس وفاداری که از روی حس غلط انداز دیگری بود.وقتی که ما جوانتر بودیم هرگز این تجربه را نداشتیم و حالا اگر این اتفاق می افتاد نمیشد یک پایان بهتر را برایش متصور شویم.من دلم یک پایان بهتر میخواست و نتوانستم.
موهایم را بوییدی و نفس عمیقت را بلعیدم.یک فیلم را چند بار دیدیم و کار دیگری نبود که انجام بدهیم و حرف و حرف و حرف و نمیدانم چرا پایان نداشت این حرفها...با احترام به خدایی که جهان رو توی سه روز ساخت؛من دنیا رو با فروتنی بیشتر میساختم...یک کم بیشتر طولش میدادم و با کیفیت تر میساختمش....وفاداری سخت است.اگر بخواهی وفادار باشی همیشه تنها میمانی.گریه ام سر این جمله چنان های و های بود که خودم هم تعجب کرده بودم.فکر میکردم همه چیز را فراموش کرده ام و حالا میدیدم دقیقن همانجایی هستم که بودم.و این دردناک بود.و این...دردناک بود....
...............................................................
پ.ن:اینقدر چشمم دنبال ماشین ...سفید رنگ تو دو دو زد تا بلاخره یک روز رویاییم حقیقی شد.اینقدر پی عطرت آواره این اتاق آن اتاق شدم تا بلاخره شنفتمت.اینقدر هی فکر کردم تو می آیی و می آیی و می آیی...که آمدی....

پ.ن:هیچ میدانستی تو خالق تمام لحظه های غافلگیرانه زندگی من هستی؟

پ.ن:میدانم چه رنجی توی کوله بارت گذاشتم و راهی ات کردم؛اما قبول کن نمیشد...دیگر دیر است برای خیلی چیزها...

پ.ن:هر چه کردم نتوانستم اعترافم را به تو بکنم.از چشمهایت خجالت میکشم که تا ابد برایم حرمت دارند...ببخش....فقط همین.

پ.ن:گفته بودی مگه من میذارم تو باشی و یلدا باشه و تنهایی؟باور نکرده بودم تا آن روز...

پ.ن:تو فکر من نیستی...فکر دل صابمرده من که هی دلش میخواهد باز هم برف نم نمک بیاید و چتری شوی برایش...

پ.ن:خیلی خسته بودم اما باید این اعترافم را مینوشتم تا کاملن فراموشم نشده بود.میدانی که....هر چیزی داغ داغش خوب است و میبخشی اگر گذاشتم دو ماهی از تازگی اش برود و بعد میخوانی اش...

پ.ن:دلم لک زده برای یک وقتی که بتوانم راحت و بی دلهره مخفی شدن بنویسم...

پ.ن:فاصله هر روز بيشتر مي شود و من .چه راحت به نبودنت در حاشيه تمام دلبازيهايم عادت كردم!

پ.ن:گاهي حتي لازم نيست بنويسي ديشب چه شده و امروز چه حالي داري!.. گمان نمي كني تا ابد از ياد دلت برود .... كم كم حقيقتي كه تا باورش سراغم مي آمد، لب مي گزيدم از غم و اشك هايم هر جا كه بودم جاري مي شد، .. جا افتاده:‍ ديگرت هرگز نخواهم ديد...!

پ.ن:لذت اون روز مثل خوردن یک بسته دارک چاکلت بود....

پ.ن:شايد هم؛دارم بيخود و با جهت سنگيني نگاهتو رو شونه ئ نوشته هام حس مي كنم...

...................................................

لحظه ای با من باش...


.. اين (؟) را خيلي پيشترها جرأت كرده بودم بنويسم، به ن‍ ا م‍ ت! اما تازه حالا،
كه نمي شنوي، جرأت دارم بخوانم، برايت:
آنقدَر خوبي كه با تو تا ته دنيا فقط
مي شود تنها نشست و شعر خواند و يا فقط،
در سكوتي گرم و سنگين گرد گلها پرسه زد
هي هواي پر كشيدن تازه كرد اما فقط،
هي من و مستانه اي از التهاب دست تو
هي تو آن ”آدم“ بماني كه دو بالش را فقط،
نيمه شب ها توي آغوش خدا وا مي كند،
مي پرد تا گنبد هفتاد و هفتم با فقط ....
دوست دارم تا ابد اين شعر را كامل كنم!
تا ابد شايد نباشد عشق ما، پس تا فقط ....


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 14:27 توسط آرایه| |

اینقدر خوب نبودم که بتونم برگردم شرکت.حتی اینقدر خوب نبودم که بتونم رانندگی کنم.از در که بیرون اومدم اول یک کم سرگردون موندم که چیکار کنم.اینور برم یا اونور....بعدش زدم توی خیابون.یک وقت دیدم هوا تاریک شد و وسط یک اتوبانم. بوق بوق ماشینهایی که به چه منظوری نگه داشته بودن و خطر تصادف رو به خودشون میخریدن منو به خودم آورد.وسط این گیر و دار یک 405 توقف کرد و سوار شدم.کمی رفت و نگه داشت و گفت بیا جلو بشین.با تردید نگاهش کردم و رفتم جلو نشستم.شمرده و آروم حرف میزد و من بغض داشتم.آروم بود و آروم بود و آروم بود و با اونهمه بلوایی که درون من بود نمیخوند این آرامش مطلق. شاید اگه در شرایط بهتری بودم میذاشتم در لودگی و به این فکر میکردم که نکنه یکی از همکارا یا دوست و آشناها من رو با این زن محجبه بسیار محجبه مقنعه چونه دار چادر کشی ببینه و فکر کنه فک و فامیلمه.اما پکیده تر از این حرفها بودم.از اینکه شاغلم و چیکارمو چقدر حقوق میگیرم و ....شروع کرد و من مثل یک دختر بچه شش هفت ساله که مامان باباش بهش سپردن به غریبه ها اطلاعات نده و میدونه حالا داره جرم میکنه؛آروم و سر بزیر جواب میدم.نمیدونم مقهور منش و متانت کلامش شدم یا جذبه صحبتهاش.میگه اگه بخوای بچه دار بشی حالا دیگه وقتشه.چند ساله ازدواج کردی؟و من سرماخوردگی رو بهونه میکنم و دستمال کاغذی رو میچپونم گوشه چشمم و اشکهامو میگیرم که سر نخورن.مدتی بعد موندم این کیه؟و چطور از حال و روز من خبر داره؟این یک نشونه است؟حرفهاش دلم رو قرص میکرد اگر که...اگر که این ترس مخوف لعنتی نبود...شاید خوشحال هم میشدم و یک دنیای دیگه ترسیم میکردم...اما حالا نه و درست این وقت نه و درست این آخرین بار نباید...نباید میشد.تا در خونه میرسونتم و بعد دستش رو میذاره روی دستم و میکشه سمت خودش و میبوسه و میگه دخترم؛قول بده دیگه هیچوقت اینجوری حیرون توی خیابون نیای.کلی قربون صدقه ام میره و میگه تو رو خدا خیلی مواظب خودت باش. بر حسب عادت قدیم از این تیپ آدمها خاطره خوشی ندارم که بخوام ارتباط خوبی داشته باشم. اما این کی بود؟چرا حرفهاش اینقدر به زخم من خورد؟چرا اومد با اون لحن آرومش آرومم کنه؟من آشفته رو آرامش بده؟در چشم بر هم زدنی غیب شد و من فقط لای تشکرهای خودم و زمزمه های آخر اون شنیدم که گفت کاش و آرزو میکنم بازم توی همون مسیر ببینمت...بعد من یادم اومد که از اون سر شهر منو آورده اینسر شهر.... بی اینکه مسیرش بوده باشه...چرا خواست که من خیلی مواظب خودم باشم؟...تا مدتها بعد که زیر فشار آب گرم دوش مونده بودم و اشک میریختم و به خودمون نگاه میکردم؛حرفای اون میومد از جلوی چشمهام رژه میرفت:....وقتشه از خدا بخوای....بگی خدایا...منم میخوام یک مادر خوب باشم...ازش بخواه که بهت یک بچه خوب بده و زندگیت رنگ دیگه بگیره...تو هنوز روزهای قشنگ و پر هیجان زندگیت مونده...روزهایی که اولین حرکت بچه ات رو احساس کنی...روزهایی که برای اولین بار صدای قلبشو بشنوی...روزهایی که توی کتابا بگردی و براش اسم اتخاب کنی...بچه خیلی شیرینه...تا مادر نشی نمیفهمی...دلم درد میگیره...انگار هم میخوره....یک کوه غصه روی دوشمه و با شستن هیچی ازش آب نمیره....سنگینتر میشه...سنگینتر میشه و سنگینتر میشه...چرا حالا....چرا حالا که اینهمه خبر بد شنیدم؟چرا حالا که درت فکر میکردم همه چیز تموم شد و آخرشه؟چرا فکر کردم از شر هر چی قرصه سفید و قرمز و زرد و آبیه راحت شدم؟چرا حس میکردم از همیشه بهترم؟چرا فکر میکردم دیگه خوب شدم و میتونم برای چندین و چند سال بشینم برنامه ببافم؟چرا هر کس بهم میگفت خیلی خوب به نظر میای باورم میشد و حس خوب شدن داشتم؟چرا حالا اینا رو به رخ من میکشی؟چرا حالا من باید این وضعیت برام پیش بیاد؟به نشونه هات اعتماد کنم؟خدا بگو چیکار کنم؟خب تو که اینهمه درد و مرگ تو آستین من گذاشتی بگو با این قوز بالا قوزت چیکار کنم؟
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 14:26 توسط آرایه| |

پيراهن صورتي با روبان نارنجي حريري که لا به لا با گلهاي مريم گيس شده بود و دور سرم چرخيده بود.هيچوقت موهايم بلند نبود جز شش هفت سالگي ام.مثل حالايم هي تنوع طلب بودم.هي دلم را ميزد همه چيز.هي دلم تازه تري ميخواست. و هي با همه فرق داشتم.مدل لباس پوشيدنم؛مدل موهايم؛مدل آرايشم؛و به قول ديگران مدل حرف زدنم هم. و مرامم هم و تا کردنم با ديگران هم.زياد نميرقصيدم؛اما بگو بخند داشتم و تقريبن همه اش وسط بودم. خوب که به چشمهايم دقيق شوي؛ از گذر اينهمه سال و اينهمه عبور؛غم پنهانش را و تشويش بي پايانش را ميتوانستي که بخواني.چشمهايم مثل دو اخگر قرمز رنگ خبر از رازي مخوف ميداد.دخترکي هجده ساله؛ بي خيال و رها شده در عنفوان جواني. چند وقت پيش خانه يکي از فاميلها دعوت بوديم که فيلم عروسي اش را براي چندمين بار به خورد چشمهايمان داد و پشت صحنه هر لحظه و هر صحنه را براي چندمين بار با آب و تاب تعريف کرد.از همان آدمهايي که وقتي خانه شان ميروي جز مرور چند هزار باره عکسها از کودکي تا کنون؛و مخصوصن ورق زدن آلبوم عکسهاي عروسي و نامزدي و حنابندان و عقدکنان و ايضن فيلمهاي اين مراسم و حتي اگر داشته باشند؛ فيلم ختنه سوران و شومبول بران همسر گرام و شايد آقا پسرها و نوه ها و نتيجه ها و .......چيزي در چنته پذيرايي ندارند. مدها قديمي بود.مال همان ده سال پيش.اما من ساده و بي آلايش بودم و رنگ کهنگي نداشتم.اين را صاحبخانه براي چندمين بار گفت و من و ماني نگاهي معنا دار به هم انداختيم.وقتي خياط هميشگيمان متر را روي کمرم گذاشت؛و با تعجب دوباره و سه باره کش و قوسش داد؛و عينکش را جا به جا کرد و حيرتش را مخفي؛شايد که نگاه ترسان و هراسان من را ديد و به روي خودش نياورد.با مامان و الناز رفته بوديم لباس سفارش بدهيم.لباسم جذب و راسته بود.حق داشت اگر از افزايش ده سانتي دور کمرم تعجب کند.کمي چاق شده بودم و از اين نوع تيپم خيلي خوشم مي آمد.هنوز هم جز من و ماني کسي نميداند دخترکي که توي فيلم لباس صورتي پوشيده و با موهاي گيس کرده لاي روبان حرير نارنجي با گلهاي مريم چيده شده؛ميخندد و بي خيال ميرقصد و عمق چشمهايش يک غم مرموز موج ميخورد؛چه رازي درون سينه اش داشت.(البته از امروز هر کسي ممکن است بداند).

هيچ اتفاق خاصي نيفتاده بود.از اين شيطنتهاي کودکانه نوجواني بود و بس.من فکر ميکردم و ماني هم فکر ميکرد که هنوز اتفاقي نمي افتد اگر که آن چيزي که نميبايست حالاحالاها ميشد نشود.داستان مريم مقدس را حفظ بوديم و سرخوش از اينکه همه چيز را ميدانيم.شايد اگر رشته تجربي خوانده بوديم اينقدر کودکانه دنيا را ساده نمي انگاشتيم.اينقدر قوانين زيستي برايمان مرموز نبود و حداقل مواظب خودمان ميبوديم.چهار ماه و اندي گذشته بود و من فارغ و حتي درگمانم هم نميگنجيد که ميزبان يک عمر چهار ماه و نيمه ام.خوب بودم.نه حالت تهوعي؛جز همان بار اول که فکر ميکنم توي يک ماهگي اش بود که يک سرصبحي مثل اين فيلمهاي ايراني بيدار شدم و براي صبحانه يک تکه نان ماستي دهانم گذاشتم و همينکه به سمت اتاقم رفتم سرم گيج رفت و بالا آوردم.همين و بس.اين بود تمام آن تهوع چهار ماه و نيم من.بعد از آن فقط بوي يکسري غذاها بود که آزارم ميداد.و البته کلن چون کم خوراک و ايرادگير بودم؛بهانه هاي غذاي ام کسي را به شک نينداخته بود گو اينکه کمي بيشتر شده بود.راستش فاصله اي که فهميدم باردارم تا وقتي که ديگر نبودم کمتر از دو هفته شد.

روزي که رفتم برگه آزمايش را گرفتم؛يک روز سرد دي ماهي بود.اينقدر سواد داشتم که بفهمم positive يعني مثبت ولي آنقدر خوش خيال بودم که گمان کنم نه؛در پزشکي شايد معناي ديگري بدهد.دلم نميخواست بپذيرم؛خودم را گول ميزدم.برگه را برداشتم رفتم پيش يک متخصص.نگاهي انداخت و گفت براي سونوگرافي آمده اي؟گفتم نه.ميخواهم بدانم باردارم يا نه؟چشمهاي از حدقه بيرون زده آن پزشک بخت برگشته را هرگز از ياد نميبرم.هاج و واج ماتش برده بود. با آن مقدار hcg ديگر شکي نميماند.داستاني سر هم کردم و برايش بافتم و به خوردش دادم و قانعش کردم که من بايد و بايد و بايد از شر اين بچه خلاص شوم.تنها راهي که توانست برايم پيشنهاد کند به عنوان تير آخر؛معرفي پزشکي بود در يکي از شهرستانها.و البته بايد ظرف يکي دو روز آينده اين کار ميشد و هرچند ميگفت غير ممکن است و حتي بيمارستان هم چنين کاري را براي چنين وضعيت سني جنيني نميکند. قول گرفت که هرگز نگوييم او دکتري را به ما معرفي کرده است.البته اين قول را از ماني گرفت چون احتمالن به زنده بيرون آمدن من اميدي نداشت.

دو هفته بعد از جواب قطعي؛در مطب دکتر بوديم.مطبي از اين قديميها که لنگه اش را در فيلم ميم مثل مادر ديده ايد.روزي شش نفر را پذيرش ميکرد و از ساعت يک ظهر تا چهار بعد از ظهر که تايم بعدي باز شدن مطبش بود؛همراه تنها دستيارش؛پسرکي بيست و خورده اي ساله؛ و حداقل امکانات؛و بي بضاعت ترين سرويس بهداشتي و آن وضع فجيع دلهره آور؛عمل ميکرد.از يک سفر دور و دراز و خسته رسيده بودم روي تخت سرد نايلون کشيده اش.ماني در اتاق انتظار منتظرم بود.دکتر اينقدر ماهر بود که با کف دستش فشار آورد روي شکمم؛طوري که دردم آمد.بدون هيچ عکسي و چيزي گفت بلند شو.کار از کار گذشته.التماسش کردم.فايده نداشت. گفت دير شده و از توان من خارج است.تمام سعيم را کردم که قانعش کنم اشتباه ميکند و من دقيقن سه ماه و نيم است که باردارم.ميدانم.دلش برايم سوخت.ورنه آن چهل تا هزارتوماني که از ما ميگرفت براي او پولي نبود که به خاطرش چنين ريسکي کند.برايش توضيح دادم که من قصه مريم مقدسم.باکره ام و حامله ام.اما حتم داشتم که اگر مردمي به حماقت مردم عيسي پيدا شوند؛باز هم زبان الکن پسر من؛تصديقم نميکند.هر چند داستان همان داستان باشد.پنج شنبه اي بود و قرار بر شنبه اي شد.و من براي عروس شدن؛يا بايد حجله دستگاههاي پزشکي را ميپذيرفتم يا حجله ماني را.جمعه شب توي همين عروسي کذايي دعوت بوديم.ظهرش چه بر من گذشته بود خدا ميداند.نداشتن مکاني خاص هم مزيد بر علت شده بود و توي دلهره و بهت و درد و تلخ؛بس تلخ؛و بس تلخ؛زن شدم.بعدش هر دو گريستيم.اما بايد بي صدا ميبود.گريه تلخ و رنجابي بيصدا با هم همسرايي نداشت.همخانه نميشد بغضي فروخورده از اتفاقي بس دهشتناک و ترسي از روز نيامده و اصلن گو اينکه آينده پريشانمان به کنار.شبش توي همان عروسي کذايي؛الناز طور خاصي نگاهم کرد.در پاسخ سوالم که چرا اينطور نگاهم ميکني با همان لحن بچه گانه گفت:مثل عروسها شده اي.يک لحظه جا خوردم.شايد به واقع به همين زودي اينقدر تغيير کرده بودم و عروس شده بودم.فردا توي مطب دکتر بوديم.زني بيست و هفت-هشت ساله توي اتاق بود و دکتر مشغول کورتاژ او.پدر و مادرش بيرون کنار من و ماني نشسته بودند. روستايي بودند.از همان اطراف.ميگفت يک گاومان را فروختيم تا پول عمل را جور کنيم.عقد پسر عمويش بود و پسرعمو رفت شهر سربازي؛و پيغام داد که ديگر برنميگردد.توي دلم انديشيدم شرايط من سخت تر است يا اين دختر؟من خيلي راحت ميتوانستم به زندگي ام ادامه دهم؛چه بچه ميماند؛چه نميماند.خانواده ام اينقدر خودشان را به آسودگي ميزندند که شرايطم را درک کنند.نهايتش با ماني ازدواج ميکردم.صداي ناله هاي خفيف دختر مي آمد و من هي بيشتر بر خودم ميلرزيدم.

دکتر عرق پيشانيش را با پشت دستش پاک کرد و گفت:نه....کار من نيست....نميتوانم....اينقدر اين نميتوانم را با نااميدي و استيصال بيان کرد که علي رغم آنهمه درد؛بغضم گرفت.با چشماني نيمه باز سعی کردم هر چه التماس دارم بریزم توی نگاهم و روانه چشمهایش کنم.بعد از یک ساعت تحمل دردهای آنچنانی؛بدون بهوشی؛بدون امکانات؛با آنهمه اضطراب و تشویش و دلهره؛آنهمه از درد بالا آوردنها؛حالا میگفت فقط به اندازه ای کار کرده که بشود بروم بیمارستان و برایم انجامش دهند.فکرش را بکن.توی آن شهر غریب؛منی که باید تا شب برمیگشتم تهران؛بدون پول کافی؛بدون همراه؛چون مانی نمیتوانست با من باشد؛هرچند تنهایم نمیگذاشت هم؛اما فاجعه بود.میلرزیدم و بریده بریده خواهش کردم تمامش کند.قبلش از ما امضا گرفته بود که هر اتفاقی حین عمل را گردن گرفته بودیم. البته با نامهای جعلی و ساختگی.ادامه داد.همه امیدم به آن دستها و تجربه بیست ساله پشت آن انگشتها بود.و حتی توی آن لحظه به لگن کوچک استیلی که روی گاز قل قل میجوشید و مثلن وسایل ساده جراحی را استرلیزه میکرد. بعد ز یک ساعت و نمی؛بلند شدم؛تشتکی را گرفت جلوی چشمهایم؛دو تا دست؛دو تا پا؛یک سر و صورت و بدن...دستها و پاها جوانه زده بود و انگشتها به خوبی معلوم بود.یک انسان کامل در اشل کوچک.چنان بی تفاوت نگاهش کردم که انگار لاشه یک گربه زیر ماشین له شده را.شاید برای همین است که اینقدر سنگدلم و در برابر بچه ها بی اعتنا و خنثی. وقتی رفتم پیش مانی،به پهنای تمام صورتش اشک ریخته بود؛دکتر گفت به عمرم چنین عمل سختی را تجربه نکرده بودم.اما خیالتان راحت باشد.همه چیز تمام شد.تشت حاوی اجزای بدن کودکم را دستیار بیست و چند ساله اش توی توالت خالی کرد.کاری که با همه جنینهای مهمان آن مطب میکرد.مانی زیر بغلم را گرفت و از راه پله باریک و  تاریک با آن شیب زیادش پایین رفتیم.اینقدر خون از من رفته بود که سرم مدام گیج میخورد.علی رغم آنهمه آمپول تقویتی باز هم تار میدیدم.و مساله وحشتناک یان بود که من بیماری قلبی ام را از دکتر مخفی کرده بودم. اما به راستی او در علم خودش و کار خودش یک نابغه بود.هنوز مشابه اش را ندیده ام. و نشنیده ام حتی.بعد از دو روز کاملن بهبود یافته بودم.تنها آزاری که دیدم شب اول بود.کابوسهای مخوف.دست و پاهای بریده.دردهایی که از شدتش به خودم میپیچیدم.خوشبختانه شکمم اصلن بزرگ نشده بود؛با اینکه دکتر اظهار میکرد بچه خیلی درشت بود.و آزاری که حین عمل دیدم؛به خاطر تنگی دهانه رحم(که دکتر حین عمل بیش از ده بار با منظور و لعی خاص بیانش کرد)؛که به خاطر نداشتن تجربه جنسی کامل طبیعی بود؛چندین برابر همه اذیت شدم.و در آخر حرف دکترکه پیشنهاد داد هر وقت نخواستم؛بیایم برایم بدوزد.طوری بدوزد که شب عروسی خونریزی وسیعی هم داشته باشم.گفت حتی اگر بخواهی بیا فردا "مجانن" این کار را برایت بکنم.پشت این مجانن هزار و یک نقشه شوم و پلید بود.و خود این پیشنهاد که حالم را به هم میزد.

تمام شد.خیلی معجزه وار.چند روز پیش سالگرد همین روزها بود. به پاس همراهی و همدلیمان این روزها را جشن مختصری میگیریم.

...........................................

پ.ن:يازده سال از اون كابوس دهشتناك ميگذره.بچه بودم؛جوون بودم؛كله خر بودم.اگر تونستم همه اينا رو تاب بيارم و موفق بشم بگذرونم؛فقط و فقط به خاطر يك همراه بي نظير بود.فقط و فقط به خاطر ماني توي زندگيم بود.

پ.ن:اين پنجشنبه جمعه همش پيش هم بوديم.فيلم ديديم؛فيلم ديديم؛و فيلم ديديم.كنار هم دراز كشيديم؛صبح تا شب؛شب تا صبح؛و سيگار كشيديم و حرف زديم.حرف زديم و حرف زديم.مدتها بود وقتي اينجوري براي هم نداشتيم.يا من بودم اون نبود يا اون بود من نبودم.برخلاف هميشه اينبار بهم اجازه داد هر چي دلم ميخواد سيگار روشن كنم.

پ.ن:من بهت ميگم؛نميدوني چه حس خوبيه اينكه وقتي به عقب نگاه ميكني ميبيني زندگيت مثل همه نبوده.اينكه يك روال تكراري رو نرفتي.اينكه جسارت متفاوت بودن رو داشتي.

پ.ن:اينجا با اينكه جديد؛هنوز احساس غريبي نميكنم.دغدغه ام اينه كه اونايي كه ميخواستن بخوننم به اون صفحه متروك هي سر ميزنن و هي ميبينن نيستم....البته يك عده رو خبر كردم؛ولي هنوز تا اين لحظه كسي بهم سر نزده.احتمالن آفي كه زدم نرسيده بوده.

پ.ن:اين روزها هم دوباره خوره يك اضطراب به دلم چنگ ميزنه.اينكه نكنه باز باردارم...هي به خودم شك ميكنم!!هي از بوي آشپزخانه شركت حالم به هم مبخورد؛هي از غذاهاي همسايه بالا مي آورم؛تازه ببين من اينقدر تابلو ام كه يك رهگذر توي خيابان هم فهميد باردارم.سرش را از توي ماشين آورد بيرون و گفت:تو چقدر ماماني! و من ديدم اي داد بي داد؛كار از اين حرفها گذشته و من بسيار باردارم!يعني شايد دو قولو دارم!چون واژه چقدر همين معنا را ميدهد ديگر!ميترسم اينقدر به خودم تلقين كنم كه همين الان زايمانم بگيرد!و دو تا پسر كاكل زري توليد كنم!به قول مادربزرگم يك نه بگو نه ماه عذاب نكش!

پ.ن:الان معلومه من حالم زياد خوب نيست؟!!! 

................................

لحظه اي با من باش...

سوار قایق بادی  سوار اقیانوس
اسیر آتش امواج  بی دل ققنوس
فرار از چه ؟ کدامین قرار پرتت کرد
به بی قراری در این رهایی محبوس؟!
تصور تو مهیب است انتظارت نیز  ـ
پراست از تب و دلشوره و هوای عبوس
(کسی که منتظرت نیست)دل به او می گفت
و چشم ها که به دنبال هرکجا فانوس ...
امید بسته به فانوس های دریایی
خیال بسته به توحید خوانی ناقوس
کسی که منتظرت نیست؛روی شاید مبل
نشسته است درآغوش گربه های ملوس
(نشسته است؟نه!خوابیده؛کاش می دانست
که او اگر برسد هم به چشم یک جاسوس...)
سیاه روزتراز او دراین شب بی ماه
که بوده ؟ آه ...کجا می درخشد او که ونوس؟
کدام سمت بیایم که زندگی باشد؟
به مرگ می دود این موج -موج بی ناموس!
کجاست آنکه به قول و قرارش آمده ای ؟
کجاست آخرتردیدهای اقیانوس؟
به خواب رفته زنی بی خیال تو هرجا
به خواب دیده زنی در خیال من کابوس
"به فال قهوه شما را غریق می بینم !
(صدای یک زن کولی؛نه نوستراداموس)
صدای صخره و امواج رانمی شنود....   


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 14:1 توسط آرایه| |

فهميده ام که بزرگترين چالش زندگي اين است که تصميم بگيري مهم ترين چيز در زندگي کدام است و سپس ساير چيز‌ها را فراموش کني.

فهميده‌ام که ساده ترين کارها نيز مي‌تواند با معني باشد اگر آن را با روحيه و نيت درست به انجام برساني.

فهميده‌ام که بدترين رنج ها، مشاهده رنج ديگران است.

فهميده‌ام که اگر به دنبال خوش بختي‌باشي، خوش بختي از دست تو فرار مي کند. اما اگربه دنبال خانواده، بر آوردن نيازهاي ديگران، کار خودت، ملاقات افراد جديد و خوب بودن باشي، خوش بختي به سراغ تو خواهد آمد.

فهميده‌ام که آدم ها به آن اندازه خوش بخت مي شوند که اراده کرده باشند.

فهميده‌ام که لذت بردن از موفقيت ايرادي ندارد ولي نبايد آن را در بست باور کرد.

فهميده‌ام که تجربه کردن شگفتي زندگي در چشمان يک کودک، لذت بخش‌ترين حس زندگي است.

فهميده‌ام که زندگي يک مرد داراي چهار دوران است: زماني که به بابانوئل اعتقاد دارد، زماني که به بابانوئل اعتقاد ندارد، زماني که نقش بابانوئل را بازي مي‌کند و زماني که قيافه اش مثل بابانوئل مي‌شود.

فهميده‌ام که فراموش کردن خطا و به خاطر سپردن لطف ديگران هر دو به يک اندازه مهم هستند.

فهميده‌ام که وقتي از افرادي که دوستشان داريد جدا مي شويد، بهتر است آخرين کلماتتان محبت‌آميز باشد؛ چرا که ممکن است اين آخرين باري باشد که آن ها را مي‌بينيد.

فهميده‌ام که درک راه درست به مراتب نياز به خلاقيت بيشتري دارد تا تشخيص راه نادرست.

فهميده‌ام که جايگاه و موقعيت را مي توان خريد ولي احترام را بايد کسب کرد.

فهميده‌ام که اکثر مردم در برابر تغيير مقاومت مي کنند و اين در حالي است که تنها راه پيشرفت، تغيير است.

..................................................

پ.ن:یکی بیاد منو با چوب بزنه تا از این فهمیدنیهام استفاده کنم لا اقل!!!

پ.ن:امروز صبح اینقدر داغون و خسته بودم که نرفتم سر کار.دیشب تا صبح کابوس دیدم و نخوابیدم.اما نزدیک ظهر تونستم دوباره خودمو پیدا کنم و برم.دلیلش مهم نیست...

پ.ن:تعجب که نکردی جای سلام علیک معمولی برای اولین بار صحبن کردنمون گفتم چرا تو اینقدر دل نازکی؟!!!بعدش به خودم گفتم:هی دختر!!!تو آدم نمیشی که نمیشی!
درگرانقيمت ترين كفش جهان موسوم بـه كفش هـاي سيــندرلا از 565 قطعه الماس به وزن 55 قيراط استفاده شده است قيمت آن بالغ بـر 2 ميـلـيون دلار(1 ميليارد و 700 ميليون تومان) است.
 

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 22:52 توسط آرایه| |

ضد لکه و جرم گیر صاف صاف  میکند!

...................................

پ.ن:به حد کافی روشن بود یا بازم بگم؟!

پ.ن:همینجوری یاد اون کاریکاتور سیندرلا افتادم...همینجوری ها!!!فکرای بد بد نکنید!

پ.ن:به نظر شما اشکالی داره من جای اینکه با یک اکیپ شلوغ و شاد و شنگول برم دیزین(ویرگول!) توالت بشورم؟

پ.ن:به این میگن یک کدبانوی ایده آل ایروونی!

پ.ن:اینو نوشتم اگه زبونم لال یک کدبانوی خونه دار ایرونی از وبلاگ یک کدبانوی غیرخونه دار ایرونی رد شد و احیانن دنبال یاد گرفتن یک نکته خونه داری میگشت بدونه که فقط صاف صاف میکند!!!من اینو با چند تای دیگه هم امتحان کردم/از جمله "من" . اما جرم گیر صاف یک چیز دیگه است! درست عین تبلیغهای ایروونی میپاشی روی سطوح و میری پنج دقیقه دیگه(البته اینو زر زده!من دو ساعت دیگه اومدم!)می آیی و یک ابر نمدار میکشی روش و برررررررررررق میفته ها!ببببببببببببببرقققققققققققق میفته!

پ.ن:به نظرتون چند نفر با سرچ جمله:"چگونه توالت را بشوریم و برق بندازیم" یا "چگونه جرم توالتهایی رو که ماه به ماه شسته نشدن بگیریم!" میاد اینجا و با فیل تر ینگ مواجه میشه؟!!!

پ.ن:تو یک شناسنامه ای و من مثل مهر باطلم....سعی کن اینو بفهمی...

نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 15:24 توسط آرایه| |


توضیح عکس: توی همین روزهای برفی زمستون که همه ما دنبال یک جای گرم و نرم میگردیم؛زیر سقف آسمون همین شهر،زیر همین آسمون که خدا میدونه شاهد چه چیزهایی که هست و که نیست...درست وقتی که همه ما هر کجا که هستیم داریم خودمونو دوون دوون زیر یک سقف میرسونیم که توش یک جای گرم؛یک غذای گرم و یک محبت گرم باشه؛ پسرکی ده دوازده ساله برفها رو داده کنار؛و روی سنگفرش سرد کنار یک میدون اصلی همین شهر؛نشسته؛دفتر و کتابشو پهن کرده؛و مشق مینویسه.زیر نور تیر چراغ برق...و کنارشم یک ترازو...شاید برای وزن کردن عابران...
به همین سادگی....قضیه خیلی ساده است....و این صحنه درست سه ساله که داره تکرار میشه...هر شب...هر شب....و هر شب...حتی یکبار همین پسر چراغ قوه روشنی رو روی کتابش خط میبرد....
تو؟تویی که از کنار این صحنه رد میشی چیکار میکنی؟با خودت چی فکر میکنی؟چقدر احساساتت جریحه دار میشه؟
میگم خدایا...چرا باید توی وطن من اوضاع و شرایط جوری حاکم باشه که یک پسرک ده دوازده ساله؛برای درآمد داشتن؛اینجوری به خدعه و نیرنگ رو بیاره؟چرا باید طوری باشه که این پسر با این سن و سال بشینه فکر کنه چطور میتونه بیشترین سواستفاده رو از همشهریهاش و هموطناش بکنه؟چرا جای اینکه این زرنگیها و ابتکارها رو توی حل مسائل ریاضی انجام بده باید صرف همچین چیزی کنه؟
میگم خدایا....چطور میشه به این وطن امیدوار بود؟چطور میشه به این دنیای به این پلیدی یک نفر دیگه اضافه کرد؟چطور میشه....چطور میشه....
...............................
پ.ن:هنر عکاسی منو ببخشید....نمیخواستم متوجه بشه که دارم ازش عکس میگیرم...

نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 0:34 توسط آرایه| |

آزاد چون یک پرنده بودن...

نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 0:46 توسط آرایه| |


Design By : Night Skin