پندارهای آرایه
بعد بنوشت:جواب كامنتهاي پست قبل و همين پست داده شد. همينجوري يك:راستش خيلي سوژه تو ذهنم ميره و مياد اما با اين دستاي يخ زده نميشه....و با اين شرايط كاري وحشتناك....خلاصه منم و يك سر و هزار سودا...بدجور خودمو خفه كردم. همينجوري دو: چند ساعت پيش با آريا)مهدي( صحبت كردم...حالش خوب بود...ميخواستم برم ملاقاتش كه گفت فردا مرخص ميشه.مثل هميشه دير به همه چيز ميرسم...اميدوارم موفقيت آميز باشه عملش. همينجوري سه:پدرم حالش بهتره...اين روزا خيلي عاطفي شدم...سرمو بزني دممو بزني خونه ئ مامانمم. همينجوري چهار:توي قسمت بعدي سريال ساعت ش... ميتونيد آثار منم ببينيد!!!مواظب باشيد ذوق مرگ نشيد يك وقت!!!يك زماني قرار بود من جاي اين مهشيد خانم بازي كنم...اما مثل هميشه فراري ام از بازيگري.اما باز انگار داره برام راهش باز ميشه...مثل همه چيزاي ديگه....هر چي رو كه دنبالشي كمتر ميرسي...هر چي رو نميخواي زود بهت ميچسبه.چه ميدونم...شايد قسمت منم اينه ديگه.آخر عمري بريم بشيم بازيگر. همينجوري پنج:آرومم....چشمم نزنيد ها....چون هر وقت كه ميگم آرومم...زود تقم درمياد!!!اينقدر خبرهاي خوب باهامه...اينقدر حسهاي خوب دارم...اينقدر حرفهاي نگفته دارم....ازتون پنهون كردم...ديگه روم نميشه بگم...روم نميشه...روم نميشه.....آدم وقتي پير ميشه اينجوري ميشه؟ همينجوري شش:خوب كه فكر ميكنم ميبينم منم ديگه زيادي پرتوقعم....تو تقريبن هر شب براي من وقت ميذاري...حضورت رو احساس ميكنم...خوب حست ميكنم...دلتنگ و داغون نميذاري...هستي...كمرنگي اما هستي...راستش خوشم مياد ازين مبارزه لعنتيت...از اينكه مقاومت ميكني و نميذاري تسخيرت كنم...از اينكه زانوهام داره به خاك ميرسه....از اينكه اينقدر دلت مهربون هست كه من براي بهونه جوييهام سپر بلاش كنم...اينقدر خوب هستي كه غرغرامو تحمل كني...اينقدر دوستم داري كه نق نقامو تاب بياري...هر چند گاهي از كوره در ميري و كولي بازي در مياري...هر چند گاهي زهر ميشي...هر چند گاهي اينقدر غلظت مرموزيتت زياده كه تصميم ميگيرم ديگه نباشي...اما باز هم خوبه كه هستي.تا حالا براي حضورت تشكر كردم؟آره...كردم...يادمه!مرسي كه هستي "عزيزم" همينجوري هفت:ميدوني؟ادم زود عادت ميكنه.ادم بي جنبه اي مثل من زودتر...بعدش من هي فكر ميكنم هر روز بايد بهت زنگ بزنم يا بهم زنگ بزني...ميدوني؟هيچوقت فكر نميكردم اينقدر حرف براي هم داشته باشيم...راستش فكر نميكردم حرف با تو داشته باشم....اما ! از تو كه براي حضورت تشكر نكردم نه؟"مرسي بابايي!!!" همينجوري هشت:وقتي كه خواب ميديدم و صداي تماس تو شده بود موسيقي متن خوابم...وقتي خواب آلود گوشي رو برداشتم...وقتي صداي هرگز نشنيده تو رو شنيدم اونقددددددددددددر صميمي...اونقدر عادي...اونقدر راحت.....خودم موندم تو كار خودم.خوشحالم كه دوستي مثل تو دارم.مرسي كه هستي "بابايي"! همينجوري جا مونده: هر وقت رفتم شكستم برگشتم؛بودي؛گوش دادي؛ و راهنماييم كردي تا خودمو پيدا كنم.ممنونم به خاطر همه شبهايي كه براي من وقت گذاشتي و تا صبح بيدار نشستي و صبح به خودت بد و بيراه گفتي و منو به فحش بستي بابت اونهمه بيدار نگه داشتنت!!! این روزها صبح باکره از خواب برمیخیزم و تا شب بکارتم بارها و بارها به دست افکار کج و معوج و بیهوده؛کارهای بی سرانجام و پایان ناپذیر؛هدفهای نداشته؛گفتگوهای چیپ و نادلخواه؛و مسیرهای ندانسته و طی طریق کردنهای ره به ناکجا آباد ترکستان؛دریده میشود. ................................................... پ.ن:این روزها دردسرم زیاد است و سردردم هم.خودم را توی هزارتوی نارفته دالانی کرده ام که گاو نر میخواهد و مرد کهن... ......................................... آهای یک نفر از من سراغ می گیرد؟ حقیقت *نشستم عقب؛مردک(پسرک؟)هم با اون قد دو متریش خودشو انداخت تو ماشین و اینورش هم یک خانوم دیگه نشست.تاکسی پراید زردی بود که راننده اش تا تونسته بود صندلیشو عقب کشیده بود.یارو هم لنگای درازشو با زاویه 160 درجه خم کرده بود سمت من.هیکلشم با احتیاط و طوری که نشه بهش اعتراض کرد با زاویه 120 درجه کشیده بود سمت من.من؟هچی.تا تونسته بودم خودمو تخته کرده بودم و چسبونده بودم سینه در ماشین.هر چی من عقب میکشیم و دست و پامو بیشتر جمع میکردم؛دست و پای آقاهه بیشتر پهن میشد به این سمت.صورتمو به شدت برگردونده بودم و سمت دیگری که مردک نبود رو نگاه میکردم.مردک هر از گاهی مکث طولانی روی صورت و هیکل بنده می انداخت(نگران نباشید؛من این روزا اندازه خرس قطبی لباس میپوشم و چیزی دستگیرش نمیشه!)و خودشو بیشتر میچسبوند به من.طوری که پاهاش کاملا در تماس با پام بود و بازوشم تا میتونست روی سینه ام هل میداد(یکی از چندش آورترین لحظه های زندگی)و من در محاصره و هیچ راه پس و پیشی نداشتم.فقط دعا میکردم زودتر به مقصد برسیم و از این مخمصه نجات پیدا کنم و تا اون لحظه دعوایی راه ننداخته باشم.بعد که به مقصد رسیدیم؛أقا کرایه منم حساب کرد.فکر اینکه این یارو پول چی رو داره حساب میکنه خیلی ناراحت کننده بود.کنفش کردم پیش راننده و مسافرا و خودم کرایمو دادم.بعد هم که پیاده شدیم؛افتاد دنبال من و یک جای دیگه که باز منتظر تاکسی شدم؛ایستاد و گفت میتونه چند لحظه وقت منو بگیره؟منم گفتم اتفاقن من هم باهات کار دارم.خوشحال شد و گفت اول من بگم؟من آدم بی شخصیت و بی خانواده ای نیستم!!!!تحصیلکرده ام!!!!مهندس ارشدم!!!اصلن تا حالا توی خیابون با کسی اینجوری آشنا؟!!!نشدم.اما من از شما خوشم اومده و میخواستم ببینم اگه میشه شماره من رو داشته باشید.فکر اینکه توی اون نیم ساعت یک ساعت با مالوندن خودش به من از چی؟!!!خوشش اومده منزجرم میکرد.حالا نوبت من بود:میشه بگی با یک ساعت لاس زدن با من توی تاکسی تصور کردی من فکر کنم از چی من خوشت اومده؟و بابت این خوش اومدن باید خوشحال باشم؟اتفاقن من هم برعکس شما؛خانواده دار و با شخصیتم.تحصیل هم کردم!و چون با شخصیتم سعی کردم خودم رو کنترل کنم و نزنم زیر گوشت.و جلوی راننده و مسافرای دیگه آبروی نداشته ات رو نبرم. *یک دختر لاغر به عرض 20 سانت!!عقب نشسته و من هم جهنم سگ تو ضرر؛به عرض 60 سانت وسط و یک مردک دیگه به عرض 30 سانت هم اونطرف.حالا مساحت اشغال شده توسط من و اون دختره کلن روی هم 60 سانت هم نمیشه و آقا چنان خشتکش رو از هم باز کرده و گشاد گشاد نشسته که بیشتر از سه چهارم صندلیهای عقب رو اشغال کرده.هر چی هم نگاش میکنی اخم میکنی انگار نه انگار.به روی مبارک نمیاره.هر چی عکس العملهای تند نشون میدی و ایش و پیش هم میکنی باز هم هیچ.مجبور میشی بگی دست و پاتو جمع کن.اونم با صدای بلند.برمیگرده خیلی خونسرد میگه چیه؟کرم از خودته!!!حالا تو هی بیا بزن تو سر و کله اش و دهن به دهن همچین آدمی شو. *وقتی اینقدر مسیری که میری و میای پر طرفدار باشه که صدتا صدتا براش صف بکشن؛دیگه صبر نمیکنی جای نشستنت رو و اینکه کنار کی بشینی رو تعیین کنی.فقط میخوای بپری تو ماشین و جات فیکس بشه.(هر چند تازگی دارم اینکار رو میکنم) *وقتی مجبور باشی در روز حداقل شش بار با تاکسی اینور اونور بری؛خواه ناخواه این صحنه های عادی و تکراری برات پیش میاد.ربطی هم نداره حوری پری باشی؛یا یکی از نوادگان الیورکان یا عزرائیل.80 درصد آقایون علاقه زیادی به مالیدن اعضاشون به خانمها دارن.و این ربطی هم به فرهنگ و تحصیلات و خانواده و سن و این حرفهای خودشون یا طرف نداره.همینکه فرصت فراهم شه مشغول میشن. *وقتی طرح ترافیک هم نداشته باشی؛ماشین داشتن و نداشتن هم به دردت نمیخوره.و شاید اونقدر درآمد نداری که روزی 20 تومن پول آژانس بدی. *این چیزی که بالا تعریف کردم اینقدر عادیه که گریبان گیر 90 درصد و شاید بشه حتی گفت همه خانمها هست.کیه که بگه تا حالا همچین موردی نداشته؟و براش پیش نیومده؟اگر کسی از آقایون نشنیده یا ندیده؛حاضرم قسم بخورم حافظه اش ضعیفه.حداقل دوستاتون براتون تعریف کردن:نشستم کنار یک خانمه،آرایش کرده بود توووووپ!همچین حال داد!یا حداقل خواهر؛مادر؛یا همسرتون یک بار براتون تعریف کردن.اگر هم نه؛احتمالن از شما ترسیدن.و نگفتن دلیل بر نبودن نمیشه. *99 درصد خانمها در این طور مواقع سعی میکنن ساکت باشن تا مسیر تموم بشه.نهایتن اخم میکنن.یک درصد هم مثل من نمیتونن تحمل کنن صدای اعتراضشون بلند میشه. *80 درصد از اونایی که اعتراض میکنن موفق میشن از ضایع شدن حقشون دفاع کنن و طرف لنگ و دمبشو جمع میکنه.20 درصد هم با رکیک ترین حرفها و گوشه کنایه ها از طرف فرد متجاوز تصمیم میگیرن دیگه در مواقع مشابه اعتراض نکنند. *تنها و تنها و تنها 10 درصد از آقایون هستند که سعی میکنند توی تاکسی طوری بشینن که خانم بغلدستیشون احساس ناراحتی نکنه.حتی اگه این نشستن به قیمت مچاله شدن خودشون باشه. بسيار عاشقت شدم اما چقدر دير...اي هديه ي مبارک اين روز هاي بد . پ.ن:دلم میگه یک چیزی بگو...اما....نه....همون بهتر که ساکت باشه این دل... پ.ن:به زودي شعر شدنم را مي روزم براي چشماني که هنوز دلتنگم حتي اگر ده دقيقه ببينمش... پ.ن:گناه از من نبود....گناه از عقربه هايي بود که بر سرنوشتي محتوم تيک تاک مي کردند و جاذبه دستي که در خش خش پاييز مدفون شد ... پ.ن:این همون پستی بود که رییس زل زده بود بهش.خدایی خیلی ضایع است. پ.ن:جواب کامنتهای پست قبل فردا اگر بودم... پ.ن: اين "تو" مخاطب خاص شبهاي بي سـتاره من را به من بـده 2-شاعر ميگه تا ميگم حرفي چرا...ميگي عكسامو بده...برو از پيشم برو...ديگه تو نامه نده...تا ميگم دوست دارم...تو برام ناز ميكني...موهاتو ميبندي هي باز ميكني...آره!موهاتو!ميبندي هي باز ميكني!!! ابرو ميندازي بالا بالا...ميدونم سرت شلوغه حالا... 3-امروز كه خيلي برف و كولاك بود من و ماني جفتمون دير از خواب بيدار شديم.ماني گفت نرو سر كار بيا بشينيم پاي شومينه تخته بازي كنيم.منم كه واسه همه ننه حوصله ام واسه اين بنده خدا ندارم.از طرفي كلي هم كار داشتم و ميدونستم اگه نرم زرت و زرت تلفن بايد جواب بدم.گفتم پاشو بپوش تنبلي نكن.خلاصه با هزار بدبختي ماشينو از پاركينگ و شيب يخزده اش كشيديم بيرون.ماني از سرويس جا مونده بود و من ماشينو بخشيدم بهش.تا يك مسيري منو رسوند.اول مسير گفتم بيا چندتا بنده خدا رو سوار كنيم.ماني گفت فقط خانم باشن.شيشه رو كشيدم پايين گفتم ما تا فلان جا ميريم.يك خانم و دو تا پسر نره غول نشستن.خلاصه اين ماني اينقدر يواش رفت كه من از خجالت آب شدم.ميدونستم ياروها تو دلشون ميگن اگه پياده رفته بوديم زودتر رسيده بوديم!!البته از طرفي حق داشت.ABS ماشين رو كه مرخص كرده بودم.لاستيك يخ شكني هم كه نداشتيم.و نه زنجير چرخي.با اون خيابون سر و ليز نميشد خيلي تند رفت.ولي ديگه نه اونقدر هم آهسته!رسيديم و پياده شديم و ماني رفت و منم رفتم بقيه مسيرو با تاكسي برم.جاتون خالي سيصد نفر زير برف منتظر تاكسي بودن.هنوز پام به لب خيابون نرسيد كه يك ماشين همرنگ و مدل ماشين خودمون كه يك زن و شوهر توش بودن ترمز زد و گفت من تا فلانجا ميرم!!!مسير من!!!باورم نميشد!!به اين زودي دجله برگردونده بود؟من نشستم و يكي از همون پسر نره غولايي هم كه ما رسونده بوديمش كنار من نشست و يكي ديگه هم اونورش.خلاصه توي تموم مسير اين پسره عوضي يا پاشو مالوند به پام؛يا برگشت زل زد نگام كرد يا تكيه اش رو داد بهم؛خلاصه اينقدر بيشعور بود كه تمام سعيشو كرد با من بلاسه.رو كردم بهش و گفتم نمك نشناس عوضي.بعضي از آدمها ذاتن بي لياقتن.كمي خودشو جمع و جور كرد.اما تا خود مسير به خودم بابت اين لطفم فحش ميدادم. پ.ن: واي كه از امرووووووووووووز غم فردا رو نخور...عزيزم غصه دنيا رو نخور...هر چي ميشه بذار بشه... پ.ن:از اين آلبوماي منصور هزاران هزار لحظه ناب دارم...فصل ديوونگي من...فصل ديوونگي تو...هنوزم با گوش كردنشون ميشم همون ديوونه اي كه بودم.... پ.»:جواب كامنتهاي پست قبل رو دادم. پ.ن:پست بعدي سه شنبه. پ.ن:قرارمون يادت نره....دوست دارم يادت نره....يادت نره دوست دارم...خيلي دلم تنگه برات... در من هزار حرف نگفته ........................................... بعدنوشت:هيچي بدتر از اين نيست كه مديرعاملت يكهو خودشو بندازه تو اتاقت و بياد بالاسرت و درست زل بزنه توي صفحه مانيتورت و تو هم داشته باشي يك پست ازون نوع ديگه!!!بنويسي؛و همون لحظه هم كامپيوترت هنگ كنه و هر چي دكمه شو دسكتاپ رو بزني عمل نكنه كه نكنه!!!وااااي!آبروم رفت!!!فكر ميكني چيكار كردم؟هيچ!چشماي مدير عاملو گرفتم و دكمه ري استارت رو زدم!!!بيچاره فكر كنم دو سه خط اول پستمو كه خوند دو تا شاخ درآورد كه اين چي داره مينويسه؟!!حتمن فكر كرده دارم نامه عاشقونه مينويسم!!!خيلي ضايع شدم...هوووووف! هجده سال بيشتر نداشتم وقتي که آن اتفاق افتاد.راستش حالا که خوب فکر ميکنم(ميگويم خوب فکر ميکنم؛چون اصولن آن موقع فکرنميکردم؛خوب و بدش پيشکش)ميبينم حتي اگر آن اتفاق نمي افتاد باز هم چيزي در زندگي ام کم و زياد نميشد.و من همان بودم که هستم.يعني برشي به اين عظمت اگر از زندگي من کات ميشد باز هم جريان سيال اتفاقهايم همينطور زنجيروار ادامه داشت.چون اصولن ماجراهاي من جداي از اتفاقات مرسوم زنجيروار بوده است.گو اينکه هميشه رشته باريکي تمام اتفاقهايم را به هم زنجير ميکرد.و گو اينکه هميشه نخي؛نسيمي؛و کلاغي ميشد که مسير حرکت بادبادک وار زندگي ام را تاثيرش گذاشته و عوضش کرده باشد.بوده اما خيلي کم.اين تاثيرات را ميگويم.يک روز تب کرده تابستاني بود.خوب يادم هست.از آن روزهايي که کف دستت عرق ميکند.شايد حالا مي اندازمش تقصير شرجي گرم مردادماه.اما به واقع تماس دست من لاي دست عرق کرده او باعث احساس آنهمه گرما ميشد.به مقصد شهري که دوست صميمي ام دانشجواش شده بود؛سوار اتوبوس شده بودم.اولين سفر تنهايي و مجردي و دور از خانواده ام نبود.اما يکجورهايي اينهمه اتوبوس سواري برايم جالب بود.توي آن فضاي خيال انگيز شب.جايي که توي اتوبوس شب تو مسافري بودي که قرار بود خاطره اي و تجربه اي تکرار نشدني داشته باشي.مثل يکجور خوشه چيني ميديدمش.هر چه بيشتر برداشت ميکردي سهمت بيشتر بود.از خاطرات ناب و تکرار نشدني.من آرام روي صندلي ام نشسته بودم که او و دوستش وارد اتوبوس شدند.نگاه.نگاه اول گاهي بدجور ميگيراند.و همان نگاه اول گرهمان زد به هم.گو اينکه جايگاه او در صندلي عقبي من؛باعث ورق خوردن اين دفتر شد.نميدانم چقدر طول کشيد و چطور اشاره هايمان به حرف تبديل شد؛اما وقتي اتوبوس براي شام حدود نيمه هاي شب در يک رستوران بين راهي ايستاد؛و من همانجا پاي اتوبوس ايستاده بودم و مضطرب؛که مبادا قدمي دورتر بروم و اتوبوس برود و من جا بمانم توي اين نيمه شب وسط اين بيابان بزرگ.درست يادم مي آيد؛او آمد کنارم و سيگاري آتش زد و بسته اي آدامس موزي تعارفم کرد.نگرفته تشکرش کردم.گفت براي تو خريدم.نگاهي به دستش که همچنان به سمتم گرفته بود انداختم و رد نکردم تحفه اش را.قد بلند بود شانه هايي پهن داشت.ابروهايي مشکي و پوستي سبزه.يک باراني ايتاليايي مشکي که بعدها فهميدم پاي ثابت تيپش است.زمستان و تابستان.بهار و پاييز.بقيه سفر؛از توقف اتوبوس توي آن رستوران نيمه راهي تا مقصد؛آنچه بر من و او گذشت توصيف ناشدنيست.برعکس همه لحظه هاي خوش؛اين لحظه ها به کندي و با حرارت و شور هرچه تمامتر گذشت.سرم را به شيشه اتوبوس تکيه داده بودم و به سياهي هاي شب بيابان نگاه ميکردم که دستي طره اي از مويم را نوازش داد.بعد دستم توي آن دستها بود و از شکاف بين صندلي و شيشه اتوبوس؛فراموش ناشدني ترين لحظه ها را تجربه کردم.و تماس لبهايش رو دستم توي همان موقعيت.لرزشي خفيف که مثل يک خوشي نارنجي رنگ ميدويد زير پوستم تمام گلبولهاي قرمز و سفيد با شعفي بينظير توي جاده آبي رگهايم ميدويدند.از همان شکاف نجواهايي ناب به گوشهايم زمزمه ميشد و صبح؛يک آدم ديگر بودم.سه ماه خوشي بينهايتي را تجربه کردم.بهترين مکانها و بهترين لحظه ها را با او رفتم.پاي ثابت همه تفريحاتم.آنقدر غرق هم بوديم که وقت براي هيچ کس ديگر نداشتيم.روزها با هم و شبها با هم و واسطه اي به نام تلفن.خستگي ناپذيري ام توي آن روزها عجيب بود.خواب نداشتيم و حتي يک ثانيه را براي با هم بودن از دست نداديم.ماه چهارم زندگي زير يک سقف را آغاز کرديم.همه چيز خوب بود و ما پايي براي روي زمين گذاشتن نداشتيم.توي آسمانها با روياهاي تحقق يافته مان سير ميکرديم و چه خوش سر ميکرديم.سال چهارم تلفنهاي مشکوکش شروع شد.پشت بندش سفرهاي مشکوک.پشت سر آنهمه هم؛تنهايي هاي من.تمام شده بود.مدتي بود که تمام شده بود.اصراري به بر دوش کشيدن جنازه يک مشت خاطرات خوب با هم بودن نداشتيم.بوي تعفن رابطه مان آزارمان ميداد.توي يک شب تا صبح گرم مردادي؛با نجواهايي از نوع ديگر؛تمامش کرديم.صبح شناسنامه ها را برداشتيم و خط بطلان بر آنهمه روند خوشي رو به غروب زديم.هيچ کدام حتي اشاره اي به شروعي دوباره نکرديم.او سرگرم بود و من عاشق.اين شد که بريدن بندهاي اين رابطه به هيچکداممان ضرر جدي نزد.حتي راستش را بخواهيد؛ناراحتمان هم نکرد.شناسنامه مهر خورده ام را ريز ريز کردم و توي جوي آب ريختم.اندکي ايستادم و حل شدن جوهرها و بازي کاغذها با آب را نگاه کردم.بعد زنگ زدم به دلخوشي آن روزهايم و قراري عاشقانه.همان روز يک عاشقانه ديگر را در بستر معشوقي ديگر تجربه کردم.و شدم راهي او.خوش مشرب بود و اهل مسافرت.من هم که هيچ قيد و بندي نداشتم.يک هفته دبي؛يک ماه ايتاليا؛يک روز اينجا و يک روز آنجا.خوش بوديم.عشق بود؛وسايل عشق بازي هم مهيا.توي ماه اوت؛شبهاي پاريس بسيار ديدني ميشد و چنان عاشقانه هايي رقم ميزد که رشک هر حوري بهشتي بود.عشقبازي زير نور فانوس دريايي توي مجلل ترين هتلهاي جزيره.با کسي که دلخواهم بود.سه سال خوب را همراه هم بوديم.يک روز خوشي اين مدلي زد زير دلم و کندم و رفتم.از مسافرتهاي طولاني و مکانهاي مختلف به ستوه آمدم.از کوچ و مسافرت.از اينکه مدام بايد در سفر باشي و نصف عمرت را توي هواپيما و کشتي و قطار بگذراني.حالا دلم سکون ميخواست.يک آرامش مطلق.يک سکوت پياپي.خودم را درگير کار کردم.افتادم توي خط بورس بازي.سرمايه ام در مدت کمي دو برابر شد و آنروزها که خيلي بازار بورس گرم بود؛من هم از اين گرما بي نصيب نماندم.يک سالي ميشد که خطم تغيير کرده بود.تنها بودم و با تنها دوستان يادگار مانده از دوران تجردم؛و کودکيهايم؛به خوشي مشغول.فرصتي اگر برايم ميماند؛از کار روزانه؛همراه دوستاني ميشدم که پاتوقهاي بيشماري براي خوشگذراني داشتند.يک دسته مثل خودم.طرز فکري مشابه؛و ديوانگيهايي شبيه.خوشيهايمان روي آب بند بود و با موجي تمام ميشد.آنوقت يک خوشي ديگر را تجربه ميکرديم.تا اينکه يک روز توي يک شرکت بزرگ؛براي انجام پاره اي از معاملات و تنظيم سندهايي رفته بودم؛و او درست و درست جلوي پايم سبز شد.با دعوا و دلخوري شروع شد.سر يک نظريه با چندتايي مثل خودمان که توي اين کارها بودند بحث ميکرديم و هر کس يک استدلالي ميآورد تا اينکه او به استدلال من پوزخند زد.جلويش ايستادم.علت پوزخندش را جويا شدم و با جوابهاي سرسري اش که:با شما نبودم؛همينطوري؛مسئله اي نيست؛راضي نشدم.دعواي لفظي شديدي بالا گرفت که با وساطت ديگران برطرف شد و بيخيال هم شديم.ظاهرن بيخيال شدم اما منتظر يک لحظه که زهرم را بريزم.وقتي کارم تمام شد و سوار ماشين شدم بروم؛وقتي داشتم کمربندم را ميبستم؛در اتومبيل باز شد و کسي کنارم نشست.قبل از خودش عطرش وارد شد و هزار و يک دليل براي ادعاهايش آورد و دوهزار دليل که چرا من سخت در اشتباهم.چشمهاي خاکستري داشت.موهاي خرمايي رنگ دودي.کمي بور بود و پوست سفيدش توي ذوق ميزد.از آن تيپ آدمهايي که هرگز تصور يک لحظه هم آغوشي اش را نميدادم.زيبا بود و خوش صحبت و طرز لباس پوشيدن جنتلمنانه اش اغوايم کرده بود.بعدها هم فهميدم که مدير چندين شرکت تجاري موفق است و البته زندگي متاهلي را تجربه ميکرد. با فرزنداني که بايد حمايتشان ميکرد.از اينکه يک معشوقه صرف باشم خوشم نمي آمد؛اما آن آدم به همه چيزش مي ارزيد.حتي به پنهان کاري کردنهاي با او بودن.حتي به ديدارهاي مخفيانه اش.شبهاي زيادي را با هم صبح کرديم و اگر فرصتي ميشد؛گاهي سالي يکباري يک مسافرت دوست داشتني و خواستني با هم داشتيم.براي با هم بودن شوق بچه اي را داشتيم که قول قاقالي لي به او داده بودند.توي کار هم حسابي با هم بر خورده بوديم و من از اين حل شدن در او احساس سرخوشي داشتم.او علاوه بر همه چيز؛نقش يک حامي مطمئن را خوب اجرا ميکرد.چيزي که من بيشتر از هر چيزي در آن مقطع؛به آن نياز داشتم.دلم ميخواست او مردي باشد که مايلم باقي عمرم را با او سر کنم.پيشنهادم را مطرح کردم.زندگي دومي تشکيل داد و کم کم زندگي مخفيانه ما علني شد.يک سال بعد پسرم را در آغوش داشتم و از کارهاي تجاري کاملن فاصله گرفته بودم.موفقيتهاي او خوشحال و خوشحالترم ميکرد.درست بود که در ابتدا تصميم داشتم زندگي ام را تمام و کمال صرف بچه و تربيتش کنم؛اما خانه نشين شدن به مذاقم سازگار نبود و اين شد که بچه را سپردم دست پرستار و خودم را به انواع فوق فعاليتهايي که هميشه در ذهنم بود و من جايش را پر نکرده بودم پرداختم.رفتم کلاسهاي نقاشي يک استاد چيره دست و مشغول شدم.فکر ميکردم گمشده ام را يافته ام.وقتي رنگ روي بوم ميزدم؛از خلق يک اثر چنان در شادي مملو ميشدم که متعجب ميماندم چطور اينهمه سال به قهقرا ميرفتم؟دو سال بعد توي گالري وقتي نقاشيهايم را به فروش گذاشته بودم؛و پسرم با شلوارک جين و کفشهاي کوچک بچه گانه اش شادمانه اينسو آنسو ميدويد؛با او آشنا شدم.شاعر بود و روحم را غني ميکرد.قرارهاي همينطوري ما تبديل به يک عادت دردناک شد.اگر روزي هم را نميديديم و صداي هم را نميشنيديم؛اين عادت چنان تنگ گلويمان را ميفشرد که وادارمان ميکرد هر طور شده به خواسته دلمان برسيم.پدر فرزندم چند ماهي ميشد که به زندگي اولش بازگشته بود و کمتر وقت ميکرد براي من و فرزندش وقت بگذارد.ميدانستم که حقيقتن اين خواسته دروني اش نيست و اجباري دارد که ناچارش است.اما اين زندگي هم ديگر کسالت بار شده بود.پسرمان را به او سپردم تا کنار ساير فرزندانش از آب و گل درآيد.و خودم رفتم پي تجربه اي ديگر.با يک آدم شاعر پيشه.اين يکي را سخت عاشقش بودم.من بيشتر بودم و او کمتر.گاهي احساس ميکردم رابطه کاملن يکطرفه است اما به هر حال تمامي تلاشم را براي داشتنش ميکردم.بسيار چشم پوشي کردم؛بسيار به او حق دادم؛بسيار از خودم زياد گذاشتم و از او کم ديدم.اما حکايت ما حکايت خشت اول بود.من حتي همين مبارزه براي داشتنش را دوست داشتم.براي ادامه روياهايش مهاجرت را برگزيد.همراهش شدم و دو سالي را با سخت ترين شرايط کنارش گذراندم.هر وقت و هر جا کم مي آوردم به کنارش بودن بسنده ميکردم و دل خوش داشتم.عشق کورکورانه ام به او باعث ميشد هر سختي و مرارتي را به جان بخرم گو اينکه اين مرارتها و ناخوشيها از طرف او تحميلم شود.کنار او رشد و بالندگي قوه خلاقه نويسندگي و عطش شاعرانه گي ام را پرورش دادم.بسيار آموختم و چون عشق اين وسط نظاره گر بود؛خيلي زود و تند و سريع از او مي آموختم.آموخته هايم آنقدر شده بود که همزمان با مهاجرت دوباره ام به ايران؛چهارمين کتاب شعرم در دست چاپ بود.روح شاعر و عاشق پيشه اش را دوست داشتم اما اينکه ديوانگيهايش از آن من نبود رنجي از نوعي ديگرم ميداد.اينکه سهم من از آنهمه شيفتگي فقط بيحوصلگيها و نق زدنهايش بود؛کمم آورد.گذاشتم و گذشتم .....پـيدا بكن يـك آدم آدمـتري را / وشانه هاي محكم ومحكمتري را / آقاي خوبي كه دلش سنگي نباشد / معشـوقهاي دوستت دارمتري را! / من را رها كن هر چه مي خواهي تو داري / از دست خواهي داد چيز كمتري را / با گيسوانت باد بازي كرد و رقصيد / و زد رقـم آيـنـده درهـمتري را / تو آخـر اين داستان بايد بخـندي / پس امتحان كن عاشق بي غمتري را / من مي روم آرام ، آرام از همه چيز / هر روز مي بيني من مبهمتري را / من را ببخش از اين خدا حافظ، خداحا.../ پيدا نكردم واژه مرهـمتري را .......دو سالي براي خودم زندگي کردم.کار و فعاليت را از سر گرفتم.توانستم آنقدر داشته باشم که هم بي نياز شوم و هم بتوانم به خواسته هايم برسم.در همين گير و دار بود که بخشي از ثروت پدري ام به من بازگردانده شد و وسيله اي شد براي تحقق برخي اهدافم.يکي دو تا کار عام المنفعه داشتم که به منصه ظهور رساندم.کنار آن باغچه اي کوچک در حومه شهر براي گلکاري و باغباني و ارضاي روح سبز خودم مهيا کردم و کمي بيشتر از وقت آزادم را تنها توي آن باغ مينشستم و گلي و بته اي را جان ميدادم و فکر ميکردم...فکر ميکردم...و فکر ميکردم.بهترين مکان و زمان براي خلوت کردن با خودم بود.و اينبار خيلي ساده اتفاق افتاد.آشنايي که توي يکي از همين مهمانيهاي رسمي دوستانه ديده بودمش.نويسنده بود و روحي بزرگ داشت.اولين آدمي بود که از ملغمه هاي فلسفي اش نميرنجيدم و مذاقم را خوش مي آمد عارفانه انديشيدنش.اينبار براي هميشه عزم کنارش بودن کردم.اينقدر منطقي دوستش داشتم و دوستم داشت که زمان براي بريدن اين علقه کافي نبود.بخشهاي خالي ذهنم پر ميشد از نيوش پريهايش.کنار او رشد کردم.باليدم و به تکامل رسيدم.صاحب دو فرزند شدم و زندگي که هميشه دوستش داشتم.دوستان مشترکي که بودن با آنها از خوشبختيهاي کم زمانه مان بود.و صاحب همه خواستنيهاي دنيا.انگار ديگر گمشده ام را يافته بودم.تا اينکه يک روز سرد زمستاني که خوب يادم هست برف ميباريد به چه درشتي؛او سر راهم قرار گرفت....! ............................................ برف و رود -برف و درخت- برف و راه - ............................................. تلفن هنوز اداي تو را در مي آورد سلام به همه اونايي كه سه ساله شدند. به همه اونايي كه دو ساله ميشن. و به همه اونايي كه تازه متولد ميشن يا قصد تولد دارند. سلام به همه اونايي كه چندين وقته زنجير شدن به خاطرات و رويدادهاي همديگه. سلام به تمامي صبحهايي كه با يك كليك به هم كانكت ميشيم؛ و سلام به همه شبهايي كه با يك كليك از هم ديسكانكت ميشيم. ديسكانت تا فردايي دوباره. تا سلامي ديگر. تا سرك كشيدن به روزانه اي ديگر و شنيدن اخباري تازه تر و داشتن پيغامي صميمانه تر. سلام به همه كامنتهاي دوستانه و خصمانه. به همه كامنتهاي تعريف و تمجيد و همه كامنتهاي بي نام و نشان خجالتزده! سلام به روزنگاشتهاي نوشته نشده. سلام به گاهنوشت هاي خندان؛ به گاهنوشتهاي گريان. سلام به لحظه هاي خوشي و سلام به لحظه هاي ناخوشي. سلام به همه لحظه هايي كه با هم بوديم. سلام به تمام در اوج بودنهاي دوستانه و سلام به تمام فرودهاي دوستانه. سلام به دلبستگيهاي صفحه مجازي و سلام به همه دلزدگيهاي صفحه مجازي. سلام به سرانگشتي كه به قصد ورود به خانه ام؛خانه ات فشاري ريز و كوچك ميدهد. سلام به لحظه هاي دلواپسي براي هم. سلام به دعاها؛ نيايشها؛دلتنگيها و دلداريها براي هم. سلام به تمامي كنار هم بودنها.سلام به تمامي ملاقاتهاي دوستانه مجازي و سلام به صميميت فشردن دستهاي دوستان ناديده. سلام به نزديكترينهاي ناديده. سلام به شكوه لحظه آشنايي كه مسببش يك كليك نادانسته و يك نگاه سرسري ناشناخته است. و چنين است كه شروع ميشود.به همين سادگي. بعد بال و پر ميگيرد؛ بعد تبديل به يك حلقه ميشود.هرچند گاه اين حلقه آنچنان در هم تنيده ميشود و چنان دستها در هم گره ميخورند كه گمانش ميرود كسي را ياراي ورود و يك زنجير ديگر شدن به اين حلقه نيست. داشتم ميگفتم؛بخواهيم يا نه؛خواسته يا ناخواسته؛عضوي از يك پيكريم.پيكره نازك و مجازي و خيال انگيزي كه با تك تك ما شكل و شمايل ميگيرد. طبق قراردادي نانوشته؛ با هميم. به خاطر همين قرارداد هر صبح و شام و به طور كل هر گاه رهايمان كنند؛و اكانتي و مانيتوري و سيستمي و كامپيوتري مهيايمان؛ بي درنگ انگشتي به در كوفتن هم خواهيم داشت. روي صحبتم با همه شماست. شما دوست من. يا حتي شما دشمن من. تويي كه شايد بي دليل از من رنجيدي و شايد با دليل رنجاندمت و شايد آگاهانه و ناآگاهانه گاهي تيشه به ريشه دوستيهايمان زديم.شايد گاهي دلمان از هم گرفت؛ به جمله اي يا كلمه اي يا سخني كه نگارشش كرديم. يا به گويشي كه انتظارمان نميرفت در حرير اينهمه دوستي. شايد در مدار روزهاي زندگيمان گاه دل كوچگمان رنگي از خون شقايق گرفت و شايد گاه خوشحال بوديم و شادي بخش محفل دوستان.بي گمان از شادي هم شاديم و از دلگيري هم دلگير. خواسته يا ناخواسته روي يك موجيم. براي من نوعي؛ فراز و فرودهاي مطالب روزمره حاج باران؛درگيريها و غمهاي كوچك و بي مقدار و روسنامه نويسيهاي داستانهاي زندگي رضا؛ بهانه گيريها و نقبي به گذشته زدنها و عاشق شدنها و فارغ شدنهاي آرميتا؛ پراكنده گوييها و دل دل كردنهاي اقليما؛ خرد و ريزها و دلمشغوليهاي احسانه؛دل به صحراي جنون و عشق سپردنهاي سوگلي؛فراز و نشيبهاي احساسي سارا؛ رفتن و نرفتنها و روياها و آرزوهاي بيژو؛ناخنك به سياست زدنها و طنزپردازيهاي ظريف حاج واشنگتن؛بهانه هاي غريبانه نسرين؛ متنوع نگاريهاي پروانه؛پارازيتهاي نيمولي؛ نگارشهاي زيباي سهيل؛ عاشقي كشيدنهاي نسرين؛ يادداشتهاي پراكنده جوجو؛از هر دري سخني گفتنهاي موناليزا؛ آلوچه و پشمك و پاستيل نوشتنها و تولد ديني گرفتنهاي نيكو؛ دغدغه ها و آموخته ها و تجربه هاي مشتي ماشالا؛ اعترافات جسورانه فريدا؛ دلگرفتگيهاي مجهول الهويه آرزو؛ از هر دري سخني گفتنهاي الناز؛زمستانه هاي محمد؛غدغن نويسيهاي ميم؛دلتنگيهاي مارال؛زيست محيطي فرياد زدنهاي همنهاد؛از نهايت زندگي گفتن مينا؛تخصصانه نوشتن فائقه؛همذات پندار انگيزي باران؛پدوازهاي هورام؛شعرگونه نوشتنهاي هيلدا؛سسل نويسيهاي رز سفيد؛پرپر زدنهاي صدف؛رفت و آمدهاي مستانه؛ نوشتنها و ننوشتنهاي مهدي ناصري؛ احساساتي شدنها و شعرگونه بودنهاي آسمانم ابريست؛و البته حضور هميشگي آن عزيز؛دلگويه هاي هيما و خوشنگاريهاي نگار ...و ...و... و حتي قرمز سياه نوشتنهاي شراره پنجاه و چهاري؛ خلاصه نويسيهاي سكنجبين بانو؛ خيلي كم نويسيهاي الهام سبزينه؛ هاهاهاها نوشنهاي آيدا؛ نوشته هاي جالب علي؛ از زندگي نوشتنهاي پري دريايي؛ و نثر زيبا نويسيهاي دريا پري؛خوشمزه نويسيهاي پونه و خيلي چيزهاي ديگر....شده اند روزمره هايي كه نميشود فارغشان شد.شده اند دغدغه هاي شيريني كه دوست داري پيشان را بگيري. اينكه با هميم حس خوبي است.اينكه چند نفري را چند وقتيست ميشناسي.اينكه وقتي وارد نت ميشوي غربتش نميگيرتت.سرگردانت نميكند.ميداني به دنبال چه آمده اي.چه چيز ميخواهي.راستش امروز صبح كه طبق معمول هر روز وارد نت شدم؛دلم به شدت گرفت.به خاطر سياستهاي مزدورانه مديران سايت ميزبان وبلاگم؛با بي رحمي هر چه تمام تر خانه ام با خاك يكسان شده بود.خواستم به آرميتا سر بزنم نبود.به رضا سر زدم تخته كرده بود.حاج واشنگتن هم كه فقط حق داشتن دو جفت گوش را به تو ميدهد.زبانت را بايد بيرون درخانه اش بگذاري و وارد شوي. چه بر سرتان آمده؟واقعن شماها فكر ميكنيد ننوشتن كدامين مشكلات عديده اين زندگي روزمره و يكنواخت را حل خواهد كرد؟چه دردي با ننوشتنان و غيب شدنتان و باي باي كردنتان از دردهايتان كم ميشود؟آيا درست است كه ناكاميهاي كوچك و بزرگ خود از ديگر موارد را بر سر كوچكترين و كمترين تفريحمان بكوبيم و آوارش كنيم؟چرا ميخواهيد قلم را زمين بگذاريد و تسليم روزهاي رفته عمر شويد؟چرا خود را از جمع دوستانتان كنار ميكشيد؟نوشتن تقريبن يك مقوله شخصي است.گفتم تقريبن.يعني به قولي ما از وبلاگهاي همديگر سهم داريم.پس براي نبودنمان؛ كم كاريمان؛حذف كردن؛ ننوشتن و رفتن به هم بدهكاريم. .......................................................... پ.ن: اين پست رو قرار بود حاج باران توي بلاگش بزنه؛كه متاسفانه كاليبر گشادش بهش اجازه نداد و اين سعادت رو ازش گرفت. پ.ن: من شرمنده همه دوستاني هستم كه از اين طومار جا موندند.وقتي اين پست رو نوشتم وبلاگم مسدود بود و از روي پيوندهاي حاج باران يك چيزايي يادآوريم شد. به خاطر عدم حضور ذهنم معذرت.مهم اين نيست كه اينجا اسمتونو بيارم يا نه؛مهم اينه كه جايي كه بايد حك شديد. پ.ن: براي همه اونايي كه نميدونند؛چند وقت پيش وبلاگ من از طرف بلاگفا مسدود شده بود؛اما خوشبختانه هنوز ميشه با گفتگو خيلي از مشكلات رو حل كرد. پ.ن:امروز وارد چهارمين سال نوشتن ميشوم...چهار سال با شما بودن... پ.ن:اين روزهايم گيج تر از تمامي چرخ فلكهاي دنياست... پ.ن: براي اولين بار توي وورد نوشتم. پ.ن: پ.ن: و به پاس اينهمه سال همراهيت؛ امروز هر سوالي داري؛ شخصي؛عمومي؛ و... از من بپرس. .......................................................... لحظه اي با من باش.... زمان هنوز يک اماي نازنين دارد به اوج نقطه ي پايان خود يقين دارد زمين چقدر بگردد براي ديدن تو کدام شب خبر از روز آخرين دارد؟ من فلک زده دور از تو مرده اي هستم که حال و روزم؛ اياک نستعين؛ دارد دلم گرفته و کم مانده تکه تکه شود شبيه منطقه اي که هنوز مين دارد دوباره سفره ي عيد از نبودن تو پر است قبول نيست؛ مگر انتظار سين دارد؟!
این روزها صبح پر از تشویش و غصه و با کمترین انگیزشی از خواب برمیخیزم و با سستی بسیار سر به راه همیشگی میگذارم و مثل همیشه یک ردیف کاری را طی میکنم؛صبح سر و کله زدن با رییس و همکاران و تا ظهر الاف برنامه های بلند مدت چند ساله شرکت را چیدن و ظهر به شوق دو سه خطی خواندنت؛که گاه نصیبم میشود و گاه نه؛ و نفهمیدن که چگونه رسیدم به ساعتی که باید رهایی ام باشد و خوشحال کیفم را بر میدارم و بدون از دست دادن حتی ثانیه ای بیشتر؛خودم را از در شرکت به بیرون پرت میکنم.آسوده از تمام سوداهایی که آوارم شده بود همان صبح و به خیال رهیدگی از آنهمه مشغله های رنگ رنگ و نامتناهی.عصر اما خندانم و باری از دوشم برداشته.عصر سبکم.سبکبال آنچنان که میل پروازم میگیرد اما پر شکسته دربند خودم را که میبینم...زخمم میخورد.این روزها داده ام زنجیری بر ردای بالهای بلند پروازم ببافند.
این روزها خودم را به بند میکشم و میرهم از جرقه هر آشنایی که میدانم آتش خواهد افکند.میدانم که آتش میزند یا من را یا اویی را که دلخواهش پای در این آتش نهادن است.که میدانم آتشم به هیچ روی گلستان نخواهد شد و هر چه نصیبش شود و نصیبم شود؛اخگرهای درخشانی است که چشم را خیره میکند و دل را چیره. میدانم که نه ابراهیمم و نه آذر و نه حامی یی خدا نام دارم. میدانم که دارم پیله های ناباوری به دور خودم میکشم.میدانم ناگزیرم میکنم خود را به لای لایی های دروغین دل خوش کنم.میدانم وادارم میکنم خود را که دل ببندد به هر آنچه که ناچارش است.به هر آنچه که مقدرش میکنم و دستورش میدهم.دل خوش کند به همه آنچه شاید در خوشبینانه ترین حالت شش یا هفت واقعیت در یک سال رویا و خیال پردازی باشد.
این روزها دست دلم را به خیال رویا گونه ات بند کرده ام.میگذارم رویا ببافد با تار و پود بودنهای حضرتت؛برود تا هر کجا که میخواهد و باد بدهد بادبادک کم بودهایت را.این روزها دلم را قمار کرده ام و سرش را به آسمان خیال و رویا ساییده ام؛تا پریدن از یادش برود.تا هم بپرد و هم نپرد.هم باشد و هم نباشد.هم گرم شود و هم سردش باشد و هم نداند که چه برسرش آورده؛می آورم.این روزها گاهی دلم برای دلم میسوزد؛گاهی دلم دلتنگ دلم میشود؛گاهی دلم شرمنده دلم میشود و بیشتر از هر آنچه که در تصور بگنجد؛منیتم را به زیر پای خواسته های پوچ و هیچ دلم پاشیده ام.این روزها سنگ شده امم و به پای لنگ دلم زده ام.این روزها بیشتر از هر روز دیگری خوار و ذلیلش میکنم.این روزها بیشتر از هر روز دیگری اشک میریزم برای بیگانگی و تنهاییش.برای اینهمه فاصله.برای اینهمه دلتنگی.برای اینهمه غربتی که به رگهایش میدمم.
این روزها چنان درگیر سوال و جوابهای مزخرف میکنمش که یادش برود آبی آسمان را.این روزها تیشه شده ام بر ریشه خاطرات غبار گرفته اش.این روزها شاید؛شاید؛و شاید گزیرم نیست جز گریز....گریز از حقایقی که میخلند زیر پوست نازک خیالم....ناگزیر از همه اصرارهایم به داشتن همین جرعه هایی از تو....ناگزیرم به بودنهایت....ناگزیرم به دلتنگ کردنهایت....ناگزیرم به کمرنگ کردنهایت...ناگزیرم به کوچک شمردنهایت...ناگزیرم به نخواستن و سر کردنت.ناگزیرم به تماشای همه آشفتگیهایت برای او.ناگزیرم به شکستن کنفیهای بادبادکی که من باشم؛زیر پاهای تو.
این روزها کسی نمیداند چه میشود که دخترک خوشحال و سرحال صبح چهارشنبه ها میشود آن دخترک مرموز و افسرده و بی رمق عصر چهارشنبه.این روزها کسی نمیداند چه بر سرش می آید که میبرد از همه کس و همه جا در جستجوی لحظه ای آرامشی که خیال میکند میدهی اش.سرگشته آرامشی میشود که جز با تو نمیتواند که تجربه اش کند.و تو چه خوب می دوانی اش.تا ناکجا....تا برهوت....تا فضای خالی از همه و پر از هیچ و سکوت تلخ همهمه وار.
**این روزها دخترک قصه هی فکر میکند دارد برای بار دوم از دست میدهد....هی کابوس میبیند...هی از خواب میپرد...هی حالش بد میشود...هی همه چیز و همه کس را ول میکند و میرود در آغوشش آرام بگیرد و دریغش میکنند...در را به رویش میبندند و میماند پشت یک شیشه ای آرام...پشت یک برزخ بی قرار....این روزها دلش بد تنگ میشود...بد تنگ میشود...بد...
این روزها دخترک قصه همه کوله بارش را خالی کرده و توی خنضر پنذرهای درون کوله اش دنبال آن چراغی میگردد که گمش کرده...دنبال آن هیاهویی که بود و نیست...دنبال آن چشمه مصدّر قوی و خروشان...دنبال آنهمه روندگی و ریشه دوندگی...دنبال غرور بی ریشه اش که سوزانده و خاکسترش را به خاک پای تو سپرده و سرمه چشم گردانده.این روزها دخترک قصه به غم فکر میکند.به غم پوزخند میزند.به غم دهنکجی میکند.به غم دست دوستی میدهد و به غم پشت میکند و غم میخورد و غم میسازد و میریزد توی چشمهایش و غم میدمد و غم میکند و همه افعال صرف شدنی و ناشدنی را دست به دست غم تجربه میکند.
این روزها دختر قصه یادش میرود.یادش میرود چگونه زیسته؛میزید؛و خواهد زیست.تمام خط سیرهای وجودی و وجوهی و نجومی اش را روی کاغذهای تلنبار شده آتش میریزد.
این روزها دختر قصه خودش را گم کرده و عجیب پی خودش میگردد.عجیب دلش میخواهد معجزه ای بشود و نه که دریایی بشکافد و درختی آتش گیرد و طاق کسرایی فرود آید؛نه؛...دلش عجیب میخواهد یکی پیدا شود و بزند روی سرشانه اش و بگوید هی فلانی....تویی؟من تو را میشناسم...و بعد جزء به جزء و شاید هم کل به کل یادواره هایی از او را رو کند تا ببینتش...و شاید هم بیابتش...
پ.ن:این روزها هی به خودم حق میدهم اگر که به "....." فکر کنم.....
پ.ن:این روزها خیلیها را ندید گرفته ام...گله ها را جز به جان خریدن چاره ای ندارم.
پ.ن:این روزها به من گفت یادت می آید این روزها چه حالی داشتیم؟مقصرم اگر بگویم از یادآوری آن حال و هوا خوشم نمی آید؟
پ.ن:این روزها مثل برق و باد میگذرد و چقدر حماقت میخواهد که از "فقط" گذشتنشان خوشحالم؟غافل اینکه عمرم و جوانی ام میرود...
پ.ن:این روزها کنار هر چیز بد؛یک کورسوی امید هم دارم...
و این روزها گیر داده ام به رضا یزدانی و ترانه هایش...گیر داده ام ها....گیر داده ام.... کدام؟شمال! پرنده بی پرنده...
پ.ن:این روزها باز دارم بازی می دهم....باز دلم خنجر شده روی نبض زنندگی کسی....که دوستم میدارد شاید...
پ.ن:این روزها ایمان دارم که:LOVE ALL, TRUST A FEW, DO WRONG TO NONE
پ.ن:این روزها حالم را خودم هم نمیدانم...نمیدانم از تو چه میخواهم...حتی وقتی نهایت من و تو را خط کشی میکنی؛باز دلم برای اینهمه "هیچ" و بیهودگی میگیرد.تقصیر من نیست که فکر میکنم با تو میشود لحظه ها را رنگ بهتری زد و تو نم پس نمیدهی.هست؟
پ.ن:فنجان را برگرداند و توی چشمهایم زل زد و گفت:"حامله ای؟"و من چه میتوانستم بکنم جز اینکه "ماتم" ببرد...
**:پدرم بیمار است...دعایش کنید...لطفا...
به سمت او که نباید،چراغ می گیرد؟
دلم گرفته به ایوان...چقدر تاریکم
به لحظه های غریب ستاره نزدیکم
چه ابرهای سیاهی،صدای ویرانی
((وناتوانی این دستهای سیمانی))
وپنج حرف حقیقت شبیه...می دانم
که زیر بارش یکریز برف می مانم
چه سرنوشت عجیبی،چرا نمی فهمی؟
هنوز دلنگرانم تو را، نمی فهمی؟
چه روشنایی بیهوده ای...سرک نکشید
ودردهای مرا سمت نی لبک نکشید
ودردهای مرا سمت نی لبک/بزنید
به زخمهای دلم پشت هم نمک بزنید
و تکه تکه شدن راز...نه...نمی ترسم
میان لجه ی خون عاشقانه ای از غم
مرا نگاه سیاهت/ترانه خواهم شد
شکنجه ام بکنی جاودانه خواهم شد
رسیده ام به تمام ستاره ها/نفرین
به تلخ پوکی انسان اعتمادآجین
چقدر مرده برای همیشه ام خورشید
ویک کبوتر غمگین باز با تردید...
ویک کبوتر...پرواز...حس خوبی نیست
ویک خدا که بخواهی...هنوز...چوبی نیست
ویک خدا که مرا سر به راه می خواهد
به بی گناهی قلبم گواه می خواهد
چرا نگاه نکردم زمان چه وزنی...خون
وبیست ویک گرم از عشق می زنم بیرون
4،ساعتِ پرواز کوچه ها درباد
((به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد))
به آفتاب سلامی دوباره خوا...اما
هنوز خانه سیاه است با چراغ بیا
..........................................
پ.ن:این پست در جواب کامنت یک بنده خدایی بود که پرسیده بود:"من يه سوال فلسفي برام پيش اومده: چرا هر كي بغل تو مي شينه بهت مي ماله؟ واقعا چرا؟"
پ.ن:میبینم که تعطیلیها حوصله تونو سر برده و دلتون کار میخواد!!!
پ.ن:خیلی جالبه!دولت تشخیص داده که کارمندای شرکتای خصوصی و بانکها و بیمارستانها خرس قطبی اند و میتونن سرما رو تحمل کنندسر نمیخورن؛ تو راه و نیم راه هم نمیمونن!اما کارمندای دولتی از این قاعده مستثنی اند!
پ.ن:من يه سوال فلسفي برام پيش اومده: چرا هر چی بیشتر میخوابی بیشتر خوابت میاد؟
پ.ن:جواب کامنتهای دو پست قبل فردا.حتمن فردا. دو پست قبل جواب داده شد و توي ادامه مطلب هم اومد!!!
ادامه مطلب
تو رو براي شريك كردنت توي بخار يك قهوه داغ و تلخ ميخوام.فقط براي تخيل شاعرانه بي مذهبي كه سر ميرذاره به تموم رگ و ريشه هام و ازم ميخواد كسي باشه تا بهش فكر كنم ميخوام.براي روزهاي برفي كه روي اونهمه برف پا بذارم و نيم متر جلوترمو نبينم و غرق خيالت بشم ميخوام. براي لحظه هايي كه به كبوترهاي ديوار روبه رويي نگاه ميكنم كه چه مهربونن با هم و چه سري تو بال هم كردن ميخوام.براي همون لحظه اي كه دست از كار ميكشم و ذهن خسته ام رو ميكشونم اونجايي كه تو هستي.براي لحظه هايي كه ميخوام تصور كنم دور از من الان زير كدوم آسمون مشغول چه كاري هستي ميخوام.تو رو براي تحمل دوريت ميخوام.تو رو براي شكوه كردن از تو ميخوام.تو رو براي نشوندنت كنج خيالم و باهات آروم آروم درد دل گفتن ميخوام.تو رو براي آروم گرفتن كنج ذهنم و ازت گله كردن ميخوام.تو رو براي ساكت نشوندنت و دفاع كردنت وقتي ازت رنجيدم ميخوام.براي يك لحظه زير بارون رفتن ميخوام.تو رو براي SMS بازي توي لحظه هاي تموم نشدني ترافيك ميخوام.براي لحظه هايي كه دلم براي شنيدن يك صداي ديگه تنگ ميشه.تو رو براي بهونه ها و دلتنگيهاي شبانه ام ميخوام.براي شريك كردنت توي سكوت شبم.(enter!!)براي داشتن لحظه هايي مشترك با اوني كه بايد ميخوام.شايد تو رو براي بي احترامي كردنهات ميخوام.شايد براي بي اعتنايي كردنات.شايد براي غر زدنهايت.شايد براي نامهربونيهات ميخوام.شايد براي بزرگ كردن حجم دلتنگيهام ميخوام.شايد براي همپا و همدل نبودنهات.اما تو رو بيشتر براي خودم ميخوام.تو رو براي تو نميخوام.تو رو براي يك سيگار مشترك پك زدن ميخوام.براي يك لحظه يكي شدن.براي يك لحظه به اوج پريدن.تو رو براي داشتن تو ميخوام.(enter!!)تو رو براي خط انداختن توي خلوت خيالم ميخوام.تو رو براي حرف زدن با تو هر جايي كه هستم و هر جايي كه هستي ميخوام.تو رو براي يك ميز شام شاعرانه ميخوام.تو رو براي لحظه هايي كه سرت رو بذاري روي شونه ام ميخوام.تو رو براي كشيدن دستت و هلت دادن تو تنهايي سيال ذهنم ميخوام.تو رو براي يك مسافرت خيالي به ناشناخته ترين و خلوت ترين باكره هاي دنيا ميخوام.تو رو براي يك شب تا صبح سر كردن ميخوام.تو رو براي خلوت نبودن رويام ميخوام.براي سوت و كور نبودن ظرافت خيالم.براي يك پيك بيشتر؛تو رو براي يك پيك بيشتر بالا رفتن ميخوام.تو رو براي ديدن اشكهايي از جنس ديگر ميخوام.تو رو براي چشيدن حسهايي از رنگ ديگر ميخوام.تو رو برای پرسیدن سوالهای صد تا یه غازم میخوام.برای عصبانی شدنهات.برای حرص درآوردنای کوچیک کوچیک و ریزه ریزه.تو رو برای با عشق نگاهت کردن میخوام.برای محوت شدن.برای حرف زدنت و همه گوش شدنم.برای لحظه های تپشهای تبدار.تو رو براي گوش دادن به آهنگاي حميد عسكري ميخوام.تو رو براي خوندن شعر ميخوام.براي يك داستان آروم خوندن.براي يك خيال گويا.تو رو براي لحظه هايي ميخوام كه بذارمت توي سرم بچرخي و حرف بزني...حرف بزني و حرف بزني.تو رو براي خنده هات ميخوام.تو رو براي يك سانت بهونه بيشتر ميخوام.
................................................................
پ.ن:خدایی من چیزخلم امروز نرفتم سر کار.همینطور خرد خرد و ریزه ریزه حدود سه ساعت جواب سوالای ریس و همکارای مختلفم رو دادم؛...این اینجاست؛اونو بفرست اونجا؛نامه فلان چیزو بزن؛چرا اینو حاضر نکردی؛چرا نرفتین ؛چرا دیر اومدین؛چرا ال؛چرا بل...دهنم سرویس شد.یکی نیست بگه تو رو چه به این قرتی بازیها؟مثل آدم بیا برو سر کارت ادای باکلاسایی که دو روز تعطیلن رو در نیار و بیخود خودتو مسخره مرخصی گرفتن نکن.نداره!.......................................................
لحظه ای با من باش...
آرامـش دوباره من را به من بده
از پرسه هاي هر شب من زير نور ماه
تا چشمک ستاره من را به من بده
سوگند خرده هاي مرا جمع کن بس است
قرآن پاره پاره مـن را به مـن بده
کافي اسـت چـند سـال که انـدازه مي شـدم
اندام بــد قــواره مـن را به من بده
شادخـت توي قـصه قصـر دروغـکي!
کالسکه و سواره من را به من بده
انگشـترت ضـميمه اين نامه مي شـود
يعني که گوشواره من را به من بده
طوفان پلک و ابرو وگيسو و چشم و لب!
آرامــش دوباره مــن را به من بده
اما اشارتـي که بشـارت نـداشــتي
ابروي در اشاره من را به من بده
ادامه مطلب
1-چند روز پيش در خانه نشسته بوديم داشتيم تخمه نميخورديم!!! رفته بودم يك جايي جلسه.موقع برگشتن يك آقاي متشخص پنجاه و اندي ساله مديرعامل فلان سازمان گردن كلفت هم بود كه مسيرمون از قضا با هم يكي بود.منم تعارف كردم كه برسونمش.اونم قبول كرد.موقعي كه خواستيم سوار شيم؛ديدم كنار در واستاد و سوار نميشد.از من اصرار كه بفرماييد از ايشون انكار كه نه؛يك جاي ديگه بايد برم سر راه؛يادم نبود...نميشه...بايد اول برم اونجا...هي از من اصرار...هي از اون انكار...خلاصه اون رفت و منم رفتم.تموم طول مسير داشتم فكر ميكردم چه مرگش شد يكهويي؟!!چرا سوار نشد؟سر راه رفتم النازو بردارم بريم خونه مامانم اينا.الناز كه اومد همينجور زل زد به در ماشين و سوار نشد.گفتم وا؟چرا سوار نميشي؟گفت خاك تو سرت نشه با اين ماشين گه و لجنت!گفتم چي شده؟گفت پاشو بيا يك نگاه بنداز!رفتم اونورو ديدم نصف عرض طولي ماشين چنان توسط اين كلاغا يا كفتراي بيرحم ريدمان شده كه نگو! بي انصافا يك نقطه تميز نذاشته بودن و چنان تابلوي كوبيسمي از رنگهاي زرد و سبز فسفري و سبز لجني روش ماليده بودن كه نگو.به نظرم اسهال بودن.يا شايدم توالتشون دقيقن زير درختي كه من ماشينو پارك كردم بوده.(enter!!) يا شايدم اونا هم همزمان با ما جلسه داشتن!!!راست ميگن كلاغ ك.ن دريده ها.چنان قلپه هايي روي دستگيره در ماشين ريخته بودن كه آدم شك ميكرد نكنه گاوي؛اژدهاي پرنده اي؛چيزي از آسمون رد شده.(enter!!)خلاصه اين بود تا اينكه اون روز برف باريدن گرفت.منم خوشحال كه اين ماشينه تميز ميشه!موقع برگشتن دوتا از همكارامم باهام بودن.ديدم يك تپه مانندهايي روي شيشه ايجاد شده روي در و ديوار ماشين.انگار زگيل زده بود ماشينه.همكار گرامي دست برد و همون برآمدگي رو از روي شيشه برداشت و گلوله كرد و زد تو سر همكار ديگه!!!چشمتون روز بعد نبينه!!!از قضا اين ان كلاغا با برفه نم كشيده بود و يك كوه برفم كه روش بود؛خيس و نمدار چسبيد به موهاي همكار بخت برگشته....حالا ايني كه به حساب خودش گوله برفي درست كرده و پرت كرده به طرف هاج و واج مونده بود اين مخلوط لزج سبز رنگ چي بوده....
......................................................
پ.ن:شهرو به هم ريختي ديگه چي ميخواي يه تك پا هم با ما راه نمياي...
پ.ن:انتظار....انتظار...از سر بچگي تا ته پيري انتظار....از اوج موج بازي تا سرازيري انتظار....رفتي و نرفتي عطرت از ياد...
پ.ن:زندگي بهتر از اين نميشه....زندگي....
پ.ن:نازك نارنجي نباش ..كلاغه گفت شيطونيات تا به تاست...تيتيش نديدم مثل تو تا به حال...اي بابا ول كن جون من بي خيال...
پ.ن:بزن بريم به سرعت برق و باد...بزن بريم از اينجا...بزن بريم عشقه و داد و بيداد...بزن بريم از اينجا...بزن بريم از اينجا...بزن بريم از اينجا...دوباره عشق....دوباره گوشه گيرم...همينو بس دوباره سربزيرم...نميشه پنهون بشم...دست دلم رو شده...بزن بريم تا نگي...طفلكي ترسو شده...اينجا كجاست كه اومدي ديووووونه...اينجا سرت شلوغ پلوغه نونه....آخر قصه من و تو بد نيست....بزن بريم كه قلبم شكستن قلب تو رو بلد نيست...
پ.ن:ببين......ببين چقدر دوست دارم...همينه حرف آخرم...ببين چقدر دوست دارم...ببين...من كه به تو نميرسم هر چي كه اشك بريزم...ببين...من كه به تو نميرسم...قسمت نبود عزيزم...اشاره كن كه با توام اگه بگي كه برگرد...
پ.ن:تو اين دنياي ديوونه كسي عاشق نميمونه...ببين ساختن چقدر سخته ولي ويروني آسونه...منو ببخش...منو ببخش...ميخوام كه با تو باشم...نذار غريبه باشم...همرنگ سايه ها شم...بيا به من كمك كن...ميخوام كه با تو باشم...
..........................................
لحظه اي با من باش...
هزار درد نهفته
هزاران هزار دريا هر لحظه در تپيدن و طغيانند
در من هزار آهوي تشنه
در خشکسال دشت پريشانند
در من پرندگان مهاجر
ترانه هاي سفر را
در باغ هاي سوخته مي خوانند
با من که در بهار خزانم قصه هاي فراواني ست
با من که زخم هاي فراواني
بر گرده ام به طعنه دهان باز کرده اند
هر قصه يک ترانه
هر ترانه خاطره اي ديگر
ادامه مطلب
............................................
پ.ن:عجب زندگي بود ها....
پ.ن:عجب برفي آمد ها....
پ.ن:اين فکر از اینجا زد به سرم.ايده اينطور نوشتن.راستش را بخواهي ديدم من هيچوقت آدم بشو نيستم!
پ.ن:تو هم توي کادر نظرخواهي من هرطور دلت ميخواهد زندگي کن!يا ميتواني يک پست بنويسي و هرطور دلت خواست زندگي کني.
پ.ن:هي فکر ميکنم به زودي به آخر خط ميرسم و هي نميرسم...نميداني چه زجرآور است اينکه هي فکر کني ميرسي و هي نرسي...مثل کسي که شيرجه رفته توي گودي يک اقيانوس....آنوقت هي به سمت بالا شنا ميکند...هي نفسش کم مي آيد...هي ميگويد ديگر رسيدم...تحمل کن...يک ثانيه ديگر...چند لحظه ديگر...تحمل کن...تمام ميشود...ميرسي...ميرسي....و ميرسي...اما همه اش دست و پا زدنهاي بيهوده اي باشد که به هيچ کجا نميرسانتت ...و تو بيهوده هي تلاش ميکني...هي نفست را نگه داشته اي به اميد وقتي که به سطح ميرسي و نفس ميکشي...اما انگار هيچوقت قرار نيست برسي...
پ.ن:از اينکه توي دادگاه من نيازي به دفاع نداري و هميشه تبرئه ميشي نميدونم خوشحال باشم يا ناراحت...
پ.ن:تا به حال توی یک اشتیاق یکطرفه گیر کرده ای؟خیلی مزخرف است...خیلی...
پ.ن:گاهی فکر میکنم اگر کمی مایه "علاقه"قاطی ماجرا بود؛آنوقت روز هفته نمیشد و هفته ماه و ماه ماهها....
پ.ن:بعضی چیزها را مثل یک دندان کرم خورده باید کند و دور انداخت...باید...باید...باید...
پ.ن:خیلی غم انگیز است که خیلی چیزهای دوست داشتنی اینقدر حواشی تلخ داشته باشد که بیزارش شوی.
پ.ن:کاش برای اینهمه تاخیر یک ناراحتی نشان دادن کوچک بلد بودی تا دلم خوش میشد که شاید دلخواسته تو هم مثل من بود.
پ.ن:جواب کامنتهای پست قبل توی همون کامنتدونی.
پ.ن:ببین....کم آورده ام.
پ.ن:پست بعدی یکشنبه.
پ.ن:زياده عرضي نيست جز......
این هم برف بازی ما....
لحظه اي با من باش...
مي رقصد و صداي تو را در مي آورد
تلفن کبوتري ست که از ابر مي رسد
و از سرم هواي تو را در مي آورد
هر نيمه شب اتاق / مرا راه مي رود
تعبير خواب هاي تو را در مي آورد
اما تو نيستي ، همه جا از صدا پر است 
ما دو عروسکيم نخ جفتمان يکي ست
اعضاي من اداي تو را در مي آورد
از تو بريده مي شوم و خيمه باز پير
دست تو را و پاي تو را در مي آورد
در معده ي گرسنه ي خود يکه مي خوري
سرگيجه اشتهاي تو را در مي آورد
از زير سنگ هم شده اين عقرب سياه
مي گردد و غذاي تو را در مي آورد
وقتي که دست و پاي مرا عشق مي بُرد
وقتي که چشم هاي تو را در مي آورد ...
يعني تو در کجاي جهان مي رسي به من ؟
نوزادي تو در شکمت باد مي کند
دل پيچه روده هاي تو را در مي آورد
يک روز شوهر تو مرا حدس مي زند
از جيبم عکسهاي تو را در مي آورد
تو نيستي و من به خودم «زنگ» مي زنم
اما زني صداي تو را در مي آورد .
پاسخ کامنتهای پست قبل تا ساعت ۲ امروز!
خودش گیره گرفتاره
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بدتر نشه رسوایی ما
که تنها تر نشه تنهایی ما
کسی جرمی نکرده گر به ما این روزها عشقی نمی ورزه
بهایی داشت این دل پیشتر ها که دراین روزها نمی ارزّّّه![]()
| Design By : Night Skin |


