پندارهای آرایه
ديدي؟خودم ديدم ها؛وقتی از ماشین پیاده شدم و وارد پاساژ شدم؛مجبور شدم از روی پل رد شم.یکهو چشم باز کردم دیدم جلوی پاساژ حکومت نظامیه.دو تا ون و دو تا بنز نیروی انتظامی(؟!!!)و یک ده تایی زن و مرد .. ای در لباس قانون!!!.منتظر شکار.گفتم اگه بخوام از پل رد شم که میبیننم و با اینکه هیچ مشکلی نداشتم از نظر پوشش؛نمیشه روی اینا حساب کرد و خواستم دور بزنم خيلي شيك برگردم؛ديدم نه؛اينجوري انگار لونه زنبور آتيش زدي؛نفسمو حبس كردم و با اعتماد به نفس و گامهاي بلند و محكم و عزمي راسخ در حاليكه انگار از پل صراط دارم رد ميشم؛و فروشنده ها هم از توي پاساژ چشم به من دوخته بودند و هر لحظه منتظر شكار شدن من بودند؛رددددددددددد شدم!خيلي دلشون ميخواست به يه چيزم گير بدن اما به قول بچه ها فقط ممكن بود موهام محل اشكال باشه.در عين حال كه شيك و مرتب و امروزي و تنگ و جذب و بوت و شلوار كوتاه و لاك ناخونم به راه بود؛و حتي با آرايش؛خيلي هم محجبه بودم!!!اونقدر كه قيافه هاشون مثل موم وا رفته بود از اينكه نميتونستند به هيچ چيز من گير بدن!!!توي پاساژ هم كه خر پر نميزد! .................................................................... پ.ن: پست قبل مبهم نبود....نگران كننده نبود...يك روزمره بود...من هم فكر ميكنم حالم خوب است... پ.ن:با تقليد زياد حال نميكنم. پ.ن:چون امتحان دارم اينجور هي مينويسم!!! پ.ن:جمعه پيش همينطوري سر صبحي گذر من و ماني افتاد به باغ موزه هنرهاي ايراني.يك عده بودند دل خجسته!!!تولد گرفته بودن سر صبحي.بعد كاشف به عمل اومد گويا وبلاگيست بودن!آخه هي دنياي مجازي دنياي مجازي و كامنت كامنت توي حرفاشون شنيده ميشد.جاي خيلي قشنگيه اين باغ موزه.همه بناهاي تاريخي ايران رو از ميدون آزادي گرفته تا گنبد كاووس و چهل ستون و...به صورت ماكت گذاشته بودن توي فضاي باز.خيلي قشنگ بود.يك حال و هواي ديگه داشت.ما راستش رفتيم گالري براي ديدن يكسري كارهاي هنري يك خانم.چند تا عكس گذاشتم ببينيد: بعد نوشت:به وسيله يكي از وبگردهاي ناشناس اين گروه هم شناسايي شدن....هر كي آدرس و اطلاعات بيشتر از اين مكان ميخواد بره اينجا و اينجا.خيلي جالب نيست به نظرتون؟چقدر دنيا كوچيكه!!!راست ميگه...توي عكس چهارم اگه زوم كنيد كاملن معلومن! چون بلاگ دير باز ميشد و حجم عكسها بالا بود لينكشونو گذاشتم. ...................................................................... لحظه اي با من باش... برم گردان به آلاچیق چشمانت هوای کوچه بارانی ست رويا ابراهيمي يكي دو روزي زمان ميبرد تا كارهايم را جفت و جور كنم و آن وسطها يك چند ساعتي براي خودم خالي كنم.خسته ام و نميدانم توي اين خستگي و بيحالي چگونه سر از شلوغي و ترافيك خيابان وليعصر در مي آورم.بعد همينطور كه توي صفويه ميچرخم و ويترينها را ديد ميزنم؛خستگي از وجودم رفته و همه اش شوق است و اشتياقي وصف ناشدني و عجيب كه البته ديري نمي پايد و با يك اس ام اس همه اش خراب ميشود.اما باز هم ميتوانم با ته مانده اميدي كه دارم از اين مغازه به آن مغازه بروم.براي اولين بار ميدانم چه ميخواهم.ابدن نميخواهم به مسخره بودن كاري كه دارم ميكنم فكر كنم و به بيهودگي اينهمه تلاش براي هيچ.حتي پيه تمسخر او را هم به تنم ماليده ام و ديگر هيچ نميماند كه نگرانم كند.پيش دل خودم شرمنده ام و دلم هم پيش من.جاي اينكه از مغازه هميشگي خريد كنم؛ چشمم از پشت يك ويترين مي افتد به يك فروشنده ديگر و عجيب شبيه توست.و نگاهم ميگيرتم ميكشاند ميبرد و لحظاتي بعد ميزي كه پر از خواسته هاي رنگارنگ من شده.تقريبن همه مغازه اش را زير و رو كرده ام و هر چه توي جعبه و بسته بندي بوده حالا دراز به دراز روي ميز افتاده و از بين آنهمه باز هم مرددم بين چندتايي. تعجبم آيا فقط شباهت اين فروشنده به تو بود كه مرا به سمتش كشاند يا حقيقتن چيز ديگري؟مجبور ميشوم وسواس بيشتري به خرج بدهم تا يك وقت اصالت مورد خريدم زير سوال نرود.بعد از مدت مديدي كه سرانجام انتخابم را كرده ام؛فروشنده صاف زل ميزند توي چشمهايم و با آه و افسوسي ديرپا ميگويد خوش به حالش خانم...خوش به حالش كه اينقدر دوستش داري و اينقدر با وسواس برايش خريد ميكني...نميدانم طرز خريد كردن يا وسواس من چگونه بوده كه اين غريبه توانست بفهمد شايد من اينقدر دوستش دارم.البته درباره خوش به حالش بودن ميدانم كه لزومن اينچنين نخواهد بود و لزومن تو مثل او فكر نخواهي كرد.توي مسير برگشت و توي آن ترافيك لعنتي كه ساعت نه به خانه ميرسانتم همه اش درگير اين موضوعم:"دوست داشتن".خب راستش را بخواهي من هم معني اش را گم كرده ام و كلماتش برايم مفهومي ندارد.گم كرده ام آن مفومي كه بايد اين دوكلمه را به هم مربوط كند و واژه اي شيرين و دلنشين بسازد.اينكه تو ميپرسي دوست داشتن يعني چه؟و من حقيقتن نميتوانم جوابي بدهم.هر چه بگويم ريشه اي در خودخواهي دارد.واقعيت همين هست. ما مادر را دوست داريم چون زحمت "من" را كشيده و من را به اصطلاح بزرگ كرده است.پدر را دوست داريم چون زندگي اش را به پاي "من" گذاشته.فلان دوستمان را دوست داريم چون رفتارش با "من" خوب است و هواي "من" را دارد.توي همه اين دوست داشتنها اگر پي اش را بگيري ميرسي به ريشه "من". اين "من" لزومن خودخواهانه نيست؛هست؟اگر بخواهي اينطور ريشه يابي كني همه ما متهميم به من بودن و به اين "من" انديشيدن و بها دادن.اگر منيتم را از دوست داشتنت حذف كنم هيچ نميماند.جوابي براي سوال دوست داشتنت ندارم.هر چند هميشه اعتقاد داشته ام دوست داشتن از بديهيات است و تنها دليلش اين است:"من" رنگ سفيد را دوست دارم؛چون خوشم مي آيد و دوست دارم.نميدانم....با تو واژه ها گم و بي معنا ميشوند...اصرارت به ناديده گرفتن و هيچ انگاشتن بسياري از "بهانه هاي قشنگ و خواستني" و بي ارزش جلوه دادن خيلي چيزها را كه ميتواند زيباتر سازد اين دنياي يكرنگ و يكنواخت را نميدانم.تلاشم براي زيبا كردن لحظه هايت به زشتترين و مذبوحانه ترين بيخوديهاي دنيا ميماند.فلسفه ياس تو من را در خودش حل ميكند و توي اينهمه غرق شدنها؛هي دلم براي تو غنج ميرود و هي دلم ميخواهد مراسم با شكوه برگزار كنم و هي اصرار كردن به بزرگداشت همه كوچكهايي كه تو ميپنداريشان.دلم ميخواهد توي آن روز خاص يك آدم خاص باشم و يك اتفاق خاص بيفتد ولي گويي اتفاقها هرگز تكرار نميشوند فقط يكبار مي افتند تا تو هميشه هميشه اگر دوستشان داشتي آواره لحظه هايش شوي.دلم ميخواست توي آن روز خاص هديه اي خاص به تو بدهم؛ توي روزي كه ميدانم حداقل گمان ميكنم هيچ كس ديگر در آن روز برايت هديه اي نخواهد خريد و تو را نخواهد ديد و برايت نقشه ها نخواهد داشت. ......................................................... پ.ن:وقتي ميگويي به تو چه ربطي دارد....نه كه ندانم به من ربطي ندارد يا بخواهم كه به من مربوط باشد همه دلخواسته ها و شيطنتهاي تو؛اما قبولش و پذيرشش بس سخت و دشوار است و حداقل تصور تو توي لحظاتي كه ترسيم ميكني همچين خوب و نزديك به ذهن نيست. پ.ن:پشت ميز نشته ايم و جيك تو جيك هم.اطراف ميز خالي است و يك كنج آن فقط پر.انگار جمعمان كرده اند توي همان يك گله جا.سر توي گوش هم كرده ايم و پچ پچ از چيزهايي حرف ميزنيم كه هر كس گوش بايستد نسبت ما به هم برايش يك معما ميشود.چهارده ساله شده ام و اين چهارده سال جوانتر شدنم را مديون اويم.فعلن هيچكس مثل او نميتواند كه مرا به روياهايم ببرد. پ.ن:گاهي مدتها يك جايي چيزي ميخوري كه مزه اي ندارد.اما گاهي همانجا همانچيز را ميخوري و مزه اش عجيب زير دندانت ميماند.اما مثل اين ميماند كه توي خيالت بوده و تو هي مزمزه اش ميكني و هي ميگويي نكند اينطور نبود؟مرز بين رويا و واقعيت گمت ميشود.اينطور مواقع چه اتفاقي مي افتد؟سير نميشوي...هي دلت بيشتر و بيشتر ميخواهد...دلت تكرار و تكرار ميخواهد...و تو از بيانش نه اينكه وحشت داشته باشي...از جواب نه اي كه شايد بشنوي منصرفش ميشوي. پ.ن:دارم ياد ميگيرم هر طور دلم ميخواهد دوستش بدارم.فارغ از همه تصوراتي كه از عكس العملهاي او دارم.وقتي ميگويد ببينم تو با اين سن و سالت خجالت نميكشي بساط عشق و عاشقي راه مي اندازي خجالت ميكشم و ميخواهم انكار كنم؛يعني اگر نميگفت خودم هم گمانم به اين نميرفت.....اما حالا كه گفت....چه اشكالي دارد؟اگر آنقدرها قابليت اين را دارد كه برايش بساط راه بيندازم چرا كه نه؟ پ.ن:دستم كه توي دستش جا ميگيرد و فشاري كه ميدهد به سرانگشتان تشنه نوازشم؛يادم ميرود مكان و زمان را و اينكه كسي كه توي اين ماشين كنار من نشسته كيست؟تنها چيزي كه ميماند حس خوش و لطيف خواستن است و بس. پ.ن:هميشه كورسوي اميدي هست...و همان كورسو چه كارها كه نميكند.همان كورسو وادارت ميكند هي شستت برود روي دكمه سند و هي بفرستي و هي منتظر جواب شوي و هي دور سرت بپيچاند و هي گيج شوي و با اينكه ميداني خودت را به ندانستن بزني و همه اينها به خاطر همان كورسوي اميد باشد.گاهي ميدانم و دلم ميخواهد باور كنم كه نميدانم...گاهي دلم ميخواهد سناريو را من بنويسم و حسرت به دلم ميماند يك بار او اجرا كند يا حداقل براي يكبار هم كه شده او سناريو بنويسد.سكوت و سكوت و سكوت.فكر ميكنم اگر يك ماه هم نباشم فقط يك ماه نبوده ام.چيزي از زندگي او كم نخواهد شد. پ.ن:با اينهمه اينقدر شيفتگي كه زياد هم آزارت ندهد و گاهي دلت قيلي ويلي برود را ميپسندم.گويي كه اكنون كمي توانسته ام به ارتباطم جهت بخشم و چهارچوبي را برايش تعريف كنم كه بيخود و بيجهت دلش از تخطي از چهارچوبهاي خودساخته مورد پذيرش قرار نگرفته نگيرد.(نكته كنكوري:ضمير "ش" اينجا به كدام فاعل برميگردد؟!!!) پ.ن:زياد ايمان ندارم اما دلم گواهيهاي خوب ميدهد....بي صبرانه انتظار روزهاي برفي و زيبا و دل انگيز را ميكشد.و اينكه توي اين روزهاي برفي و دل انگيز چه كسي رنگي سواي روزمرگي بر من خواهد زد؛خدا ميداند.به گمانم خودم بايد آستينها را بالا دهم و از پيله ات به زور بيرونت بكشم؛حالا كه تو خودت نميخواهي پروانه اي شوي! پ.ن:و اما داستان پستهاي حذف شده...اونايي كه منو ميخونن از قديم ميدونن پارسال اين موقعها نوشتمشون...هنوزم سر جاشونن.يك نوع فلش بك بود براي خودم و شايد براي شمايي كه جديد هستيد.براي دوستي نوشته بودم و از قول دوستي كه هنوز نتونستم يك برنامه بذارم كه....گاهي فكر ميكنم منم آدمم؟ پ.ن:دوستم ميپرسه چطوري؟جواب ميدم مثل پلو تو دوري.الان هم جز اين گلودرد مسخره خوبم.خدايي انگار گلومو گرفتن رنده كردن. پ.ن:اونيكه تو پست قبلي گفته بودم....رفت...خدا خيلي دوستم داره؟!!حداقل چشم تو چشم كه نيستيم.همه از رفتنش شوكه ايم.اما من ته دلم ناراحت هم هستم و هم خوشحالم! ................................................. لحظه اي با من باش... خط خطی ترین زنم طالع مرا نخوان رويا ابراهيمي A :اپيزود اول: B :اپيزود اول: C : اپيزود دوم: .............................................................. پ.ن:اينكه يكي كه دوست نداري نوشته هاتو بخونه چيز بديه...اينكه ديگه نتوني مثل هميشه بنويسي...اينكه هر چي مينويسي فرداش بايد نگاه پرسشگر اونو تاب بياري....اينكه هي يك چيزايي از نوشته هات بپرونه و بخواد عكس العملت رو توي چشمات ببينه... پ.ن:با خودم فكر كردم...من تنها كسي هستم توي جمع شماها هيچ وقت آدرس اوليه ام رو تغيير ندادم...از نوشته هاي قبليم برنگشتم...و از همون سه سال پيش در خدمتتون هستم!خدايي حيفم مياد اينهمه خاطره رو خاك بدم روش..بذار حماقت...اما شجاعت ديليت كردن و ننوشتن رو ندارم...پيه خوندن تو رو هم به تنم ماليدم...اشكالي نداره..تو هم بدون من واقعي كيه....هر چند ميدونم با خوندن گذشته و حال دروني من چند تا شاخ روي سرت سبز ميشه....اما قول بده رازدار باشي....قول بده... پ.ن:اين نوشته به دعوت فرداد دولتشاهي(همنهاد) بود. مرسي از دعوتش...منم همتونو دعوت ميكنم... 1- چرا ميگن طرف مثل بچه خوابش برده در حاليکه بچه ها هر دو ساعت يک بار از خواب بيدار مي شن و گريه مي کنن؟ 2- چرا وقتي باطري کنترل تلويزيون تموم مي شه دکمه هاي اونو محکمتر فشار مي ديم؟ 3- چرا اگر به کسي بگيد که در فضا 4 ميليارد ستاره وجود داره باورش ميشه ولي اگر بهش بگيد رنگ ديوار خيسه خودش با دست امتحان مي کنه تا مطمئن بشه؟ 4- چرا براي انجام مجازات اعدام با تزريق آمپول سمي، از سرنگ استريل استفاده مي کنن؟ 5- چرا تارزان ريش و سيبيل نداره؟ 6- چرا خلبان هاي کاميکازه از کلاه ايمني استفاده مي کردن؟ 7- اگر اين حرف درست باشه که ما به دنيا مي آييم که به ديگران کمک کنيم پس ديگران براي چي به دنيا ميان؟ 8- آيا ميشه زير آب گريه کرد؟ 9- چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسيد که زير چمدون چرخ بذاره؟ 10 - چرا مردم وقتي مي خوان بپرسن ساعت چنده به مچ دستشون اشاره مي کنن ولي وقتي مي خوان بپرسن دستشويي کجاست به پشتشون اشاره نمي کنن؟ 11- چرا گوفي روي دو پا راه ميره ولي پلوتو روي چهار دست و پا، مگه هردوشون سگ نيستن؟ 12- اگر روغن ذرت از ذرت تهيه ميشه و روغن سبزيجات از سبزيجات، پس روغن بچه از چي تهيه مي شه؟ 13 - تا حالا توجه کرديد که اگر در صورت سگ ها فوت کنيد ديوونه مي شن ولي اگر با ماشين بيرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بيارن بيرون؟ 1-به خاطر اينكه موقع خواب آدمها معصوم به نظر مي رسن مثل بچه ها 2-عادت كرديم به اينكه با زور كارها را انجام بديم 3-چيزهاي عجيب باورشون راحت تره چون نمي توني خودت پيداش كني 4-به خاطر اينكه نشون بدن كه عدالت داره اجرا ميشه و در حق يك محكوم همه چيز رعايت ميشه 5-حتما يه آرايشگاه تو جنگل بوده 6-آخه ميگفتن ناوهاي امريكا آگه منفجر نكنن بيفتن تو دريا سرشون نخوره تو شيشه هواپيما برا دفعه بعد بتونن برن برا كامي كازه 7-بالاخره ما هم يه روز احتياج به كمك داريم .مثلا وقتي پير شديم 8-به نظرت ماهي ها چيكار ميكنن، ميان روي آب گريه ميكنن ؟ 9-آخه اين ژيگول بازي ها بعد از سفر به ماه ّمد شد!!! 10- نميشه هر چي كه داري به اون اشاره كني ؟ 11- واقعا چرا ؟ تو ميدوني !!! 12-از ذرت و سبزيجات و روغن جوجوبا !!!!!!!! 13-وقتي قصد آزار داشته باشي تو صورت منم فوت بكني خوشم نمياد شايدم به خاطر بوي دهان ما و شامه قوي سگهاست (مسواك بزنيم بعد فوت كنيم) خيلي جوابهاي دندان شكني بود!!!!مرسي. :"< ......................................... پ.ن:به همين سادگي شروع شد.تحفه اون مرداد ماهي بود كه درب و داغون گذاشتم.نميدونست چرا با اينهمه فاصله ما به هم نزديك ميشديم.من اما ميدونستم. پ.ن:سه پيشنهاد كاري در يك روز....همه هم وسوسه انگيز....خدايا من باي مرام بذارم يا به منافع خودم بينديشم؟ پ.ن:خدايا....چيكار كنم؟كدوم راهو برم؟لعنتي چرا هميشه منو ميذاري سر دو راهي؟چون ازش بدم مياد؟چطور اسم خودتو ميذاري دوست و ميگي هوامو داري پس؟بيا بالهاتو براي چند لحظه بده به من...د لعنتي زود باش....الان بهشون نياز دارم نه وقتي با سر سقوط كردم.... پ.ن:خوبم!خوب!!!تا حالا روي آب خودتو رها كردي؟ روي آب دريا با موج ملايم؟همين حس رو دارم....نميدونم فردا خوبتر خواهم بود يا نه.گاهي دلم بهانه هاي كوچك ميگيرد....و گاهي دلم براي بهانه هاي كوچكم ميگيرد.... پ.ن:تمنا تمناست....حتي اگر تمناي يك ديدار باشد...بار سخت معناييش را به دوش ميكشد و تو هي پيش دلت شرمنده ميشوي و تو هي خجالت ميكشي.... من اون ............................................ لحظه اي با من باش... فقر رنج شايع زمان ماست دسته اول اونايي كه معتقدند هر خانمي كه موهاشو بلوند كرده جن.ه است. دسته دوم اونايي كه معتقدند هر خانمي كه موهاشو بلوند كرده جن.ه است. ............................................................... پ.ن:خدا خيرشون بده!اينجوري مشكل قشر جوون و كم درآمد حل ميشه! پ.ن:كسي ميدونه اين چه مزه اي ميده؟ پ.ن:اين همون مشكليه كه بند اول بهش اشاره كردم! پ.ن:قابل توجه اونايي كه از غذا پرسي ده هزار تومن خسته شدن! پ.ن:خدا خير بده اين باباها رو اينقدر به مامانا در امر خطير بچه داري كمك ميكنن!! حس عجیبی است این تنهایی و این علاقه وافرم به خلوت با خود.آنقدر که اگر هفته ای بگذرد و روزی برای خلوت با خودم پیش نیاید به غایت پرخاشگر و عصبی خواهم بود.میشود که از فرصتهای کوچک کوچک و خرد خرد بین روز و شب روزمره و تکراری برای تنهایی با خودم استفاده کنم؛میشود مسیر رفت و برگشتم و بیشتر برگشت را به خودم اختصاص دهم؛هدفون را توی گوشم بچپانم و چشمانم را ببندم.یک ساعتی میشود برای خودت باشی.اما گاهی تلنگر بغلدستی یا ترمز شدید راننده در فواصلی که بین ترانه ها سکوت می افتد؛ این خلوتت را از تو میگیرد و کنجکاوت میکند به مکالمه تلفنی بغلدستی که ریز ریز حرف میزند و شاید دارد برای چیزی التماس کسی را میکند گوش دهی یا به ترانه صدای ناشناسی که از رادیوی تاکسی پخش میشود علاقه مند شوی یا به صحبتهای سیاسی اجتماعی و فرا سیاسی-اجتماعی راننده و مسافران گوش کنی یا شاید دلت بخواهد توی کنفرانس آنها شرکت کنی.اینطور میشود که هدفون را از گوشت بیرون میکشی و همراه هیاهوی مردم دیگر میشوی و تنهایی را میبوسی و لب طاقچه میگذاری.اما من دلم تنهایی میخواهد توی یک چهاردیواری.توی یک سلول انفرادی.تاریک از آن نظر که هیچ شیئی یا هیچ گوشه ای تو را یاد چیزی نیندازد و خاطرات نویز مانندی را سرت خراب نکند و تو را از تنهایی و تنهایی را از تو نگیرد.حقیقتن ما هیچوقت تنها نیستیم.هیچوقت نمیتوانیم مزه ناب تنهایی را بچشیم...خالص و گوارای وجود...هیچوقت بهمان آنقدر که باید نمیچسبد..وقتی تنهایی باز هم تنها نیستی...باز هم هجوم افکار ناراحت کننده و شاید حتی خوشحال کننده تو را در برمیگیرد؛باز هم تو میمانی با تمام مسائلی که داری از آنها فرار میکنی...باز هم مسائلی که ذهنت را درگیر کرده و آزارت میدهد هجوم می آورند به ذهن خسته و جویای آرامشت...وادارت میکنند مرورشان کنی..وادارت میکنند دوباره و سه باره موشکافی شان کنی...مجبوری هی نوار را برگردانی عقب...هی حرفهای آزار دهنده با صدای اکو شده تکرار و تکرار میشود...هی پشت هم تکرار میشود...یک دو یا چند جمله که دوستشان نداری می آیند توی خلوت و آرامشت و تنهایی ات را به لجن میکشند....تنهاییت را میگیرند و بی آنکه متوجه باشی بندهایی به دورت میتنند که احساس خفقان میکنی...گاه وسط تنهاییهایت گریه ات میگیرد....به حال و روز خودت زار زار میگریی..انگار عقده هایی فرو خورده از زمانهایی نه چندان دور...بی آنکه یارای مقاومتت باشد اشکها از تاریکخانه تنهایی چشمانت رها میشوند و چشمه ای غمناک میجوشد...میجوشد و در اوج این جوششها تو آرام میشوی...یا میخواهی که آرام شوی....گاهی نه...نمیشود که آرام شوی...بغض میکنی...بغضی که سنگین است و خیال آب شدن ندارد...گاهی همنوای حرفهای دوست نداشتنی غارتگر تنهایی ات میشوی...گاهی فکر میکنی تو همانقدر بدی که او میگوید...تو همانقدر خودخواهی که جمله های طنین افکنده در ذهنت مدام و مدام و مدام تکرارش میکنند...گاهی فکر میکنی تو همانقدر مقصری که برایت بریده اند...دیگر حتی در مقام دفاع هم برنمی آیی...تسلیم میشوی...تسلیم...تسلیم ناحقیقتی که در ظن تو نیست و هست...تسلیم او که دوست داری دوستش داشته باشی...تسلیم آنهمه خواسته های نابالغ و کوچک...کوچک و بیمقدار....همان کوچکهایی که تابشان نمی آورد...همانهایی که چماق میکند و به رنگ خودخواهی بر سرت میکوبد...آنقدر که حتی اسم آوردن از احقاق حق طنزی خنده دار میشود که گفتن ندارد.در هر حال تو مقصری.تو مقصری که دوست داری دوست بداری.تو مقصری که دلت میخواهد آتشی را بیشتر کنی.تو مقصری که دلت بازی با خاکستر نمیخواهد.تو مقصری که دلت میخواهد ذهنت پر از او باشد.تو مقصری که دلت شراره های پر شرر میخواهد.مقصری که دلت او را و بودن با او را میخواهد.تو مقصری چون از فعل خواستن زیاد استفاده میکنی.مقصری چون میخواهی مقصری چون از او چیزی میخواهی که فکر میکنی کمترین خواسته تو است.غرق میشوی....غرق میشوی...تنها نشسته ای توی اتاقی نیمه تاریک و باز هم غم گلویت را میفشارد...تنهایی و باز هم اخمهایت در هم میرود...تنهایی و باز هم حتی توی رویاها و خیالبافیهای تنهاییت اوضاع به گونه ای که میخواهی پیش نمیرود...تو حتی توی خیالت هم نمیتوانی دو کلمه در تبرئه خودت از خودخواهی بگویی....تنهایی و حتی توی محکمه تنهایی خودت هم محکوم میشوی...محکوم به هر آنچه نیستی....محروم از هر آنچه که میخواهی...بزرگ یا کوچک...تنهایی و باز هم بی اعتناییهای ساخته پرداخته شده چنان پررنگ مینماید که چشمت را میزند...که دلت را میزند...و تو میترسی...میترسی از اینکه اینقدر دلت را بزندکه تو را تا مرز بیگانه شدن پیش ببرد...وحشتت میشود از اینکه بیگانه ای در دوردست باشی...وحشت میشود از روزی که این مای منهدم شده نیمه جان از رنگ و رو افتاده بشکند...بشود دو تا من...تو از این من شدنها وحشت داری...و باز با این حال محکومی به خودخواهی.گریه ات میگیرد از اینکه حتی در تنهایی نمیتوانی گرهی بزنی...نمیتوانی تدبیری بیندیشی که آتشی شعله ور داشته باشی...نه نمیشود...نمیشود تو بدمی و او آبی روی خاکستر باشد...عاقبت از سرگیجه های بعد از دمیدنهای بسیار گیج و از پا افتاده تسلیم میشوی...دیر یا زود این خاکسترهم به باد میرود و چه میماند جز هیچ؟تنهایی و تنهایی ات را این افکار مشوش به لجن میکشد.تنهایی و نبودنهایش گریه را آوارت میکند....گریه ات میگیرد از جمله های کم و اندکی که غمهای بزرگ و ستبری آوارت میکند.هر چقدر هم تلاش کنی نمیتوانی احساس او را پشت این جمله های آزاردهنده درک کنی.درک نمیکنی با اینکه بارها داری رنگارنگترین این جمله ها را تحویل این و آن میدهی....آتش علایقی را خاکستر میکنی...روی لبانی مهر سکوت میزنی...خودت را به ندانستن و نفهمی میزنی...میدانی...میدانی و ترجیح میدهی از راهی بروی که بیراهه را نشانشان دهد...و بعد خودت توی بیراهه او گم میشوی...هنوز هم وحشت نداشتنش را داری...آنقدر که در انتظار اشاره انگشتی ساعتها میمانی...ساعتها به این صفحه ال سی دی کوچک نگاه میکنی...در جستجوی خبری و اشاره ای که میدانی نیست...همه جایش را زیر و رو میکنی...هزاران اما و اگر میسازی...دلت میگیرد و باز هم امیدواری...دلت میگیرد به اشاراه های بی پاسخی که روانه کرده ای...اشاره هایی که ترجیح میدهی باور کنی توی فضا گم شدند و هرگز به مقصد نرسیدند...تنهایی و تصورش میکنی....تصوراتی تلخ....متنفر میشوی...شعله میکشی و خشم سراپایت را تسخیر میکند...تو حتی توی خلوتت هم تنها نیستی...تو حتی توی خلوتت هم عاشقی.عاشقی و فرار میکنی از این حس لعنتی مصیبت بار...عاشقی و غرورت زخم خورده از مبارزه های طولانی گوشه ای خمیده و کز کرده و از پا درافتاده آخرین تلاشهایش را میکند....عاشقی و نمیپذیری...عاشقی و فقط یک نقطه فاصله داری تا دست غرورت را بگیری و از مهلکه به در ببری....شاید بعد از آن امیدوار بتوانی باشی که تنهایی ات از آن خودت باشد....که بی خودخواهی محکوم خودخواهی یک خودخواه نشوی....شاید تنهایی ات مال خودت شود...شاید تنهایی ات را پس بگیری...و این یعنی شکست؟حالا دیگر مطمئنم که باید در فکر رفتن بود...و حالا من نشستهام تنها و دلم هم رقص نمیخواهد.موسیقی هم نمیخواهم. پس سکوت چنبره میزند و خفقان.همان را میخواهم. و بوی خاکِ نمیده از لای پنجرهی نمیدانم چندم؛به درون میخزد.(؟) پ.ن:دوستم دارید داشته باشید.ندارید،من تلاشی برای به دست آوردنش نمیکنم.هستید باشید.نیستید،آرزو میکنم جای بهتری باشید.(؟) اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد آدم که ياد گذشته هاش ميفته....چشمانش از گريه اشک آلود ميشه....تصويري از روزهاي رفته ميبينه...که در اون هر چهره اي نابود ميشه...هر گل تازه اي که چشم باز ميکنه....به خودم ميگم که اين نيز ميگذره....ميگذره....ميگذره... ااااااااي کبوتر سفيد من دل به که بستي....زمن چرا شدي جدا با که نشستي...تا خاطره عشق مرا زنده کني...با زمزمه شوق و طرب به لانه باز آ....تا بار دگر بر رخ من خنده کني...اي رفته به قهر از بر من به خانه باز آ.... گرچه از برم نهاني...در نگاه دل عياني...عاشق کسي نبوده اي حال عاشقان چه داني.... اي کبوترهاي غمگين... که نيرنگ آسمون پرهاتونو کرده سنگين...دل سراپرده غمهاي زمونه اس...پرستوي تنم بي آشيونس...آيا هنوز هم ميگذريد...ز شهري که زمونه به رويم دراشو بسته...من هميشه دلم ميخواست چراغوني...به جز اشکم نيومد به مهموني... ميگن که از بهار بگو...از دل بيقرار بگو...به شوق ديدن کسي...از شب انتظار بگو... ديگه باغ آرزوهام نداره از تو نشوني...دل من تنها شده بي تو...نداره يه همزبوني...اگه چشمات منو ميخواست....پشت پلکات نميموندم...ديگه اين ترانه ها رو نمساختم نميخوندم...بگو آخه واسه چي پيشم نمياي خوب من...مگه دوستم نداري....منو نميخواي خوب من..... يک روز ميام به جستجو...فقط به خاطر تو... رفتي و بي تو دلم پر درده...پاييز قلبم ساکت و سرده...دل که ميگفتم محرم درده...کاشکه ميديدي بي تو چه کرده...اي که به شبهام صبح سپيدي بي تو کويري بي شامم...اي که به رنجام رنگ اميدي بي تو اسيري در دامم....با تو به هر غم سنگ صبورم...بي تو شکسته تاج غرورم...با تو يه چشمه چشمه روشن...بي تو يه جادم که سوت و کورم...خونه عشقم بي تو خرابه چشمه عشقم بي تو سراب... روزهاي بهانه و تشويش...روزگار ترانه و اندوه....روزهاي بلند و بيفرجام...از فغان نگفته ها انبوه...روزگار سکوت و تنهايي پي هم انس خويشتن گشتن...من از اين خسته ام که ميبينم...تيرگي هست و شب چراغي نيست... بيا بيا اي آشنا...من و تو خيلي بيکسيم...تو زندگي تو خستگي براي قلب هم بسيم...مياد که دست خستمو مهمون برفاش بکنه...مياد دل سکوتمو طعمه حرفاش بکنه... بيخبر رفت و دگر از او نيامد...نامه اي نه...کلامي نه...پيامي نه...هفت شهر عشق را گشتم به دنبالش...نديدمش به کوچه اي به بامي نه...تا که غربت يار من در بر گرفت...دل بهانه هاي خود از سر گرفت...گرمي خورشيد هم آخر گرفت...کلبه ام خاموش شد...آتشم افسرد...غنچه هاي بوسه ام بر عکس او پژمرد...باد ياد عاشقان را برد... من دارم بهار بهار....ميبازم به روزگار...دلمو ورق ورق...صدامو هوار هوار...ميمونم صبور صبور...ميشکنم غرور غرور...آخ که زندگيمو من....ميبازم کرور کرور...من دارم داغون ميشم...زير اين سقف خراب....چي ميخاي تو از جونم...شونه هامو واسه خواب....به تو که فکر ميکنم...توي قلبم آتيشه...دردم آروم نميشه...پهلوهام تير ميکشه.... نخلاي کنار آب...عاشقاي دست به دست...اولين نگاه تو ...چقدر به دلم نشست...بي تو زندگي زندونه...مگه جدايي آسونه...اي يار....اي واي...نيومدي بهار اومد...از تو يادگار اومد....چه بهاري بعد تو...تنها يادگار اومد...اينجوري عاشق زارت...بمونه چشم انتظارت... دستم بگير دستم را تو بگير...التماس دستم را بپذير...درماني باش پيش از آنکه بميرم....آوازي باش پرواز اگر نيي....همدردي باش همراز اگر نيي....آغازي باش تا پايان نپذيرم....گلداني باش گلزار اگر نيي...دلداري باش دلبر اگر نيي...سبزينه باش با فصل بد و پيرم....آغوشي باش....تا بوي تو بگيرم... آه اگر روزي نگاه تو...مونس چشمان من باشد...قلعه سنگين تنهايي....چارديوارش ز هم پاشد...آه اگر دستان خوب تو ...حامي دستان من باشد... دل که آواره ميشه.....گريه فواره ميشه....فقط آسمون براش....مثل گهواره ميشه....پشت اين شهر قشنگ....ميدونم جهنمه... عاشقي که چشم به راس...ديگه بايد راهي شه.... دوست دارم دزدکي دست تو رو بگيرم...آخر نامه تو از خوشي بميرم...وقتي که رو تخته سياه..هر اسمي هست جز اسم ما...ياد تو تنها سرپناه اسم تو تنها تکيه گاه...من و تو باز ميتونيم به کودکي برگرديم..به شکوه لحظه يواشکي برگرديم...ميتونيم به بوسه يواشکي برگرديم... ميگي بعد اون سفر اومدي که پيشم بموني....ميگي اومدي سکوتو بشکني پيشم بموني...تو برام از عشق و رويا ميگي با صداي سوتت....ميگي عشقت منو هيچوقت توي بازي نفروخته....ميگي اما من که باورم نميشه....تو بموني واسه من تا به هميشه... تو از طلوع صبحی تو شعر التماسم... غبار راه دورت نشسته رو لباسم.... من از تن تو طردم......... خالیه دست سرم تو خواستي من نخواستم...ديگه پاي تو واستم...رو اسمت خط کشيدم رو اسمت خط کشيدم ديگه پيشت نميام...نميخوام با تو باشم...برو بذار نباشم....برو که سرد سردم...از عشقت توبه کردم.... ديگر از سقف زمانه آفتابي برنميتابد مرا....کلبه جانم دگر با روشنايي نيست...در کنار پنجره ديگر گل اندامم نميماند...شهر خالي مانده بي او...آشنايي نيست.... يه ديواره يه ديواره يه ديواره...يه ديواره که پشتش هيچي نداره... دري رو به دلش واکرده بودم...خودم رو تو دلش جا کرده بودم...چه بد شد من گمش کردم خدايا....من اونو تازه پيدا کرده بودم....کسي که با عزيزي يه روزگاري دل بست نميشه که از اون به آسوني کشيد دست...مگه ميشه...مگه ميشه...اگه ميشه واي...مگه ميشه... و دیگه اینکه چطور میشه به مردم فهموند دنبال چیزمیزای مادر خواهرشون نیان اینجا؟به خدا لباس زیرهای مامان و خواهرتون و همچنین عکس چیز و چیزشون اینجا نمونده! ....................................... تصاوير زير توسط "Liu Young" طراحي شده. مردي چيني که در آلمان تحصيل کرده.در اين طرحها تفاوتهاي جوامع اروپايي و جوامع آسيايي به خصوص چين به تصوير کشيده شده که به نظر من بسيار جالبند. لحظه اي با من باش... در زمستان


تنم سیلی خور مرگ است و شب همدست این ارواح طوفانی ست
به دریا می روم امشب حرامیهای شب حرمت شکستند
وشالیزار دستانم لگدکوب مترسکهای ویرانی ست
تماشا کن مرا از چشم تو قد ناکشیده هر شب افتادم
من افتادم که برخیزم در این بازی به نام هر چه قربانی ست
بمان من در دل ویرانه ها در با تو بودن قصر می سازم
مسافر جان اقامت کن شبی در من منِ من بی تو ظلمانی ست
من از فقر عبث آلود دستانم برایت عشق می بافم
هرس کن بوسه هایم را که آفت خورده ی تقدیر پیشانی ست
بتازان اسب چشمت را برای تو هنوزم من همان دشتم
بتازانش بدون اسب چشمت دشت من دشت پریشانی ست
شب من حسرت عصیان دستان قشنگ توست نگاهم کن
به دنبال که می گردی خدا در چشم من در اوج عریانی ست
بتاز ای تک سوار من برای مرگ دل شب دشنه می سازد
برم گردان به آلاچیق چشمانت هوای کوچه طوفانی ست

من فجیع عاشقم از خودت مرا بران
از حرامِ بوسه ات نه نمیشود گذشت
در لبم گناه کن خسته ببر مستِ دشت
من مذاب تشنه ام تشنه از گداختن
تاولی که می دود تا همیشه باختن
در تلاش مضحکِ رفتنُ و ندیدنم
زخمی ام ولی هنوز غرق بوسه چیدنم
نه بیا رها کنیم بحث ترس ولرز را
یکشب از خیال من خط بزن تو مرز را
فکر کن که پابه پا تا خلیج رفته ایم
در جزیره ی گوا آشیان گرفته ایم
فرض کن که عطر من در هوای تو رهاست
از مماس ما غزل بیت بیت پا به ماست
ما زبانه می کشیم داغ شعله می کشیم
دف بزن تن ِ مرا هردو آه و آتشیم
فکر کن تقاطعِ خط آهنیم ما
خوبتر نگاه کن طرح یک تنیم ما
من سه تار می زنم شوق بودن تورا
مستِ خلسه ای و من مسخِ هرمِ شانه ها
***
اشتباه می کنی گیجُ و زردُ و مبهمم
تو صدا زدی مرا ! وای! چی ؟ مریمم ؟؟
واقعیت است نه ؟ عاشقم نبوده ای
توی موج خیزِ درد قایقم نبوده ای
اعتراف می کنی ساده نیست عاشقی
مال من نبوده ای جز تبِ دقایقی
مرگ ِ تلخ مثنوی صحنه کات می شود
نور فِید می رود عشق مات می شود
من سکانس آخر از تردِ عمرِ یک حباب
بغض کرده ای چرا ؟ خسته ام بیا بخواب
روزبعد فاجعه تیتر روزنامه ها
قتلِ من تو مریمت درجزیره ی گوا
براي مدت كوتاهي به خاطر كار ماني مجبور شديم توي يك شهرستان زندگي كنيم.شايد قبلن براتون گفتم؛همون اوايل ازدواجمون.خونه اي رو اجاره كرديم كه صاحبخونه اش يك پيرزن بود.اتفاقن اين پيرزن دستي توي كارهاي خير داشت و از تهيه جهيزيه گرفته تا كمك به فقيرترين و مستمندترين مردم در دوردست ترين روستاهاي اطراف اون شهر پيشقدم بود.چند ماه مونده بود به اينكه ما برگرديم تهران شوهرش فوت شد.پيرزن خيلي به ما لطف داشت و فقط كافي بود من غذايي هوس كنم و لب تر كنم؛عصر كه از سر كار برميگشتم دم در با همون غذا منتظرم بود.توي اون شرايط سخت خيلي كمكمون كرد.از شوهر خدابيامرزش يك وانت مونده بود كه ازش براي حمل و نقل اجناس خيريه كمك ميگرفت. يكروز سرد زمستوني از ماني خواست كه جهيزيه اي رو كه براي يك نوعروس توي يكي از دهاتاي اطراف تهيه كرده بود ببريم به اون روستا. ماني هم نتونست نه بگه و البته خودمونم سرمون درد ميكرد براي ديدين جاهاي نديده.اون روزها برف زيادي باريده بود و هوا به شدت سرد بود.اين بود كه من هم با ماني راهي شدم و جهيزيه و يك مقدار خرت و پرت خوراكي رو برداشتيم و رفتيم.سه چهار ساعتي طول كشيد تا تونستيم از لا به لاي كپه هاي برف خونه هايي رو ببينيم كه ميشد حدس زد همون روستاست.وقتي رسيديم ديگه شب شده بود و تا يه چايي مهمونمون كردند و جهيزيه رو توي اتاق چيدن و آبگوشتي بار گذاشتند؛ فرصت برگشت از دست رفت و ماني گفت صلاح نيست توي اين برف و بوران اين راه نا آشنا رو بريم.بهتره بمونيم و صبح راه بيفتيم. بعدش رفتيم توي اونهمه برف و كلي تو سر و صورت هم برف پاشيديم و بدو بدو كرديم.دو تا ادم برفي هم قد خودمون ساختيم يكيش عروس بود و يكيشم دوماد.بعد از اون برف بازي با لبوي داغ و باقالي داغ حسابي پذيرايي شديم.اين بنده خداها خواستند تحويلمون بگيرند؛ توي همون اتاق 12 متري نوعروس كه قرار بود تازه پس فردا شب عروسيشون باشه تميزترين لحاف تشكون رو پهن كردند و قرار شد ما همونجا بخوابيم.هوا خيلي سرد بود و اون خونه هم هيچ وسيله گرمايشي نداشت.مادر عروس خواست بخاري آترايي رو كه پيرزن صاحبخونه جزو جهيزيه اون عروس همراه ما كرده بود؛ روشن كنه كه من نذاشتم و گفتم بهتره بذارن همه چيز نو بمونه.بنابراين يك دونه علائ الدين گذاشتند توي اون اتاق و ما هم خسته از برف بازي و شيطنت سر شب؛به خواب رفتيم.با صداي تقه هايي به در چشم باز كردم....يكي با ريتمي آهنگين به در ميزد...هي در ميزد و هي در ميزد....نميدونستم چه وقتي از شبانه روزه...هوا كمي روشن و گرگ و ميش و مه آلود بود....مثل پلك شفافي ميمونست كه ميچسبيد به چشمت و نميتونستي جايي رو ببيني؛هم روشن بود و هم نبود...نميتونستم تكون بخورم...نميتونستم حرف بزنم...انگار يك مشت خاك توي دهانم پاشيده شده بود....نفس كه ميكشيدم سوز عجيبي تا ته ريه هام ميرفت و ديگه انگار برنميگشت...همه وجودم انگار يك دالان تاريك و سياه بود كه هر چيزي توش گم ميشد و هوايي كه مكيده ميشد برگشتي نداشت. با زحمت زياد خودم رو به سمت ماني برگردوندم و تكونش دادم و تونستم به زحمت و ناله مانند بگم در ميزنن...ماني نفسهايي عميق ميكشيد و يك آن مكثي طولاني و بعد دوباره يك دم عميق....نفس كشيدنش عجيب بود....به زحمت خودم رو به كليد چراغ رسوندم و همونطور نشسته دست دراز كردم و روشنش كردم...فرق زيادي نكرد....همونقدر تاريك و مه آلود بود...همونقدر سياه...خودم رو به در رسوندم...در رو باز كردم...كسي نبود...حالم به هم خورد ...تعادلي نداشتم و نميتونستم روي پام بايستم...دست بردم به رشته هاي لامپ رنگي كه براي مراسم روي ديوار كشيده بودند و روي زمين ولو شدم...از نوري كه از باز كردن در توي اتاق پاشيد تونستم گلوله هاي سبك و سياه و چرب دود رو كه توي فضا پخش شده بود ببينم....
A :اپيزود دوم
چشم كه باز كردم توي درمونگاه روستا بودم...ماني هم روي تخت كناري....سر و صورتش چرب و سياه بود...حالتي بين خواب و بيداري داشت...هر چه كردم نتونستم صوتي از دهنم خارج كنم....فقط هوا بود و ديگر هيچ...دوده ها روي تارهاي صوتيم رسوب كرده بود و نميتونستم حرف بزنم....تا چند روز اطراف بيني مون هاله هايي سياه جمع ميشد و تا يك ماه خلطهايي به سياهي قير داشتيم.اون شب علائ الدين مشكل پيدا ميكنه و فتيله اش ناجور ميسوزه....بعد دود ميكنه و همه فضاي اتاق پر از دود ميشه...همراه اين دوده هاي جامد كه به ريه هاي ما ميرفته البته منوكسيد كربن هم بوده كه باعث عدم تعادل و در نهايت منجر به بيهوشي و كماي مطلق ميشه.نزديك بود به خوابي ابدي فرو بريم.اتفاقي كه براي يكي ديگه از آشناهامم افتاده بود...اينكه كي اون سر صبحي در اتاق رو زده بود براي هميشه معما موند....هيچكسي اون اطراف نبود و كسي هم در نزده بود...اينكه من به چه صدايي از خواب بيدار شدم.....اينكه چرا جاي اينكه به خواب برم و سستي وجودم رو بگيره بيدار شدم...اينكه اون چراغونيها رو دو روز جلوتر زده بودند تا من دستمو بهشون بگيرم و با سر نخورم توي پله ها....اينكه اون چراغوني بود تا من با كشيدن سيمها و شكستن لامپها بقيه رو كه در فاصله نسبتن دوري از اين اتاق بودند خبر كنم...بدون اينكه داد و فريادي بزنم...اينكه "او" بود تا هواي ما رو داشته باشه....و ما مونديم چون اون خواست...و هستيم چون اون هميشه حواسش به ما هست...هر چند اگه ما حواسمون بهش نباشه....
چند وقت پيش مامانم تصادف سختي داشت و چند جا شكستگي استخوان پيدا كرد و ما هم به خاطر جراح آشنايي كه داشتيم ترجيح داديم مامان رو توي بيمارستان همون آشنامون كه دولتي هم بود و اتفاقن و مثلن از مجهزترين بيمارستانهاي ايران در اين زمينه خاص هم بود عمل كنيم.نهايت قرار بود مامان دو يا سه روز بيمارستان بمونه و خود جراحي برامون مهمتر بود تا خود بيمارستان.نميدونم فضاي بيمارستانهاي دولتي رو ديديد يا نه؟ميتونم بگم چيزي فارغ تصور و واقعن و بدون اغراق وحشتناك.يك عده دست و پا شكسته كه دستشويي هم نميتونن برن با يكدونه بهيار كه بايد به همه برسه و زير همه لگن ببره كه البته هم نميبرد.كنار اتاق مامان يك پيرزن بود تو بگو انگار از گور پا شده.به غايت پير.سه تا دختر هم داشت كه خونشون اطراف بيمارستان بود و هيچكدوم به اين بنده خدا كه لگنش شكسته بود رسيدگي نميكردند.جز وقت ملاقات هم نميومدن سراغش.دو روز و يك شب من همراه مامان موندم توي بيمارستان.دلم خيلي براي پيرزن ميسوخت و موقع ناهار كه ميشد هر كي پا داشت يا همراه داشت ناهار ميگرفت و اونايي كه چلاق بودند هم بي نصيب ميموندند.چند باري شام و ناهارشو گرفتم براش بردم و لقمه دهنش گذاشتم.اين روحيه پرستاري به شدت از من بي حوصله بعييد بود.شده بودم مادر ترزا و به همه مريضا كمك ميكردم.پيرزن خيلي تحت تاثير اين كمكهاي من قرار گرفته بود و از ته دل برام دعا كرد كه خدا حفظم كنه.
B :اپيزود دوم:
مدتي بعد از اون تصادفي داشتم كه وقتي ماشيناي ديگه زدن بغل و اومدن ببينن چي شده؛همه تو سر زنان ميگفتن مرد...حتي پليسها هم با لا اله الا الله اومدن بالا سرم...ديديد جنازه رو كه ميبرن ميگن؟و هيچكس باور نميكرد من از اون تصادف فقط يك خراش كوچولو برداشتم...حتي وقتي خودم فيلم تصادفم رو ديدم اسراراميز بودنش رو كه چطور از بين اونهمه ماشين به چپ و راست پيچيدم و معلق زدم و به هيچكدوم نخوردم برام جاي سوال داشت..."اون" واقعن من رو حفظ كرده بود.
C :اپيزود اول:
يكي از صبحهايي كه داشتم ميرفتم محل كارم؛ديدم يك پسر نوجوون با موتور خورده زمين و وسط خيابون افتاده.صحنه وحشتناكي بود....ظاهرن يك شيشه رو حمل ميكرد كه شيشه شكسته بود و رفته بود توي پاش...نميدونستم چيكار كنم؛ گفتم برات آمبولانس خبر كنم؟گفت نه...نميخواد...خودم ميرم درمونگاه...گفتم نميتوني كه....گفت چرا ميرم...فقط يك كم پول بده يك دوتومني بده ندارم...منم دو تومن بهش دادم و رفتم توي شركت...يكدفعه انگار چيزي يادم اومده باشه دست همكارمو گرفتم و رفتيم توي خيابون....اون دو تومن چسب زخم هم نميشد چه برسه به بخيه...مشخص بود وضع مالي خوبي نداره...زنگ زدم همكاراي ديگه ام هم اومدن...يك صد تومني پول جمع كرديم و برديمش درمونگاه...
توي مسيري كه پياده تا محل كارم ميرم يك ساختمون قديمي و درب و داغون دو طبقه هست.يكي از همين روزهايي كه داشتم ميرفتم؛از كنار همين ساختمون كه گذشتم؛به فاصله صدم ثانيه دنيا جلوي چشمم تيره و تار شد...مات شد...تا اومدم بفهمم چي شده؛جلوي پام پر از شيشه خورده شده بود و جمعيت عابر پياده كه اول يك دو قدم از من فاصله گرفته بودند حالا به سمت من هجوم مي آوردند.يكي از شيشه هاي اون ساختمون قديمي از طبقه دوم جدا شده بود و صاف و عمودي در فاصله چند سانتي متري صورت من افتاد زمين...طوري كه من بادي رو كه به صورتم زد از شدت سرعتش حس كردم...يكي دو تا خانم منو به آغوش كشيدند و ميگفتند برو...برو ببين كجا چه خوبي كردي كه خدا نگهت داشت....بعدها فهميدم كه قبلن هم درست توي همون نقطه همچين اتفاقي براي پسر جووني افتاده و البته اينقدر خوش شانس نبوده و در جا گردنش قطع ميشه...فكر ميكنم اگه "او" نميخواست....شايد هم به سرنوشتي بدتر از اين دچار ميشدم...

ابر تيره سهم اسمان ماست
صبح و ظهر و شب گناه ميكنيم
كجروي نهايت توان ماست
پر غرور و ناسپاس و كافريم
- اين صفات ! ضامن امان ماست
خسته ايم با دلي كه پر شده
يا تهي كه سفره هاي نان ماست
لحظه هاي زندگي كه باقي است
داغ تازه اي براي جان ماست
در سكوت فصل عاشقي گذشت
درد - حرف تازه زبان ماست
لحظه اي كه مرگ ما فرا رسد
- سنگ قبر - آ خرين نشان ماست
................................................
پ.ن:هر وقت ازش خبر ندارم احساس می کنم همه چی تموم شده.اونوقت سرم گیج میره.قلبم درد می گیره.حالم خیلی بد میشه.هر وقت لحنشم یه جوریه دوباره همیینجوری میشه.فکر کنم ۱ سال دیگه بمیرم! (؟)
..................................................
لحظه ای با من باش...
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد
آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت
رعد و برقش زد ولی رگبار برگ زرد شد
صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟
هرچه با مقصود خود نزدیکتر میشد، نشد
هرچه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد
هرچه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هرچه می پنداشت درمان است عین درد شد
درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد
سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد
بر زمین افتاد چون اشکی زچشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد: زوجی فرد شد
بعد هم تبعید و زندان ابد شد در کویر
عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد
کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل
تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد
.......................................................
پ.ن:شد؟آره انگار و اما شد.مثل خيلي از نشدنيهاي ديگه کليد حلش فقط زمان هست و بس.
پ.ن:.....يک ساله شديم....جدي ميگي؟....يک سال گذشت؟....و همين.فقط همين.
پ.ن:خيلي باشکوه بود نه؟ببينم؟گوشاي دراز مخمليش اينقدر تابلوئه؟
پ.ن:نوشتم که يادم نره در گذر زمان که يک ساله شديم.
پ.ن:نه ميشه باورت کنم .....نه ميشه ازتو رد بشم ......نه ميشه خوب من بشي....... نه ميشه با تو بد بشم .....نه دل دارم که بشکني .....نه جون دارم فدات کنم .....نه پاي موندن مني .......نه مي تونم رهات کنم ......نه مي تونه تو خلوتش .....دلم صدا کنه تو رو
.....نه مي تونم بگم بمون .....نه مي تونم بگم برو.....کجا برم که عطر تو ......نپيچه توي لحظه هام .....قصه مو ازکجا بگم ......که پا نگيري تو صدام .....چه جوري ازتو بگذرم .....تويي که معني مني ....تويي که ازمني اگر......تيشه به ريشه مي زني .....نه ساده اي نه خططي ......نه دشمني نه همنفس ......نه با تو جاي موندن ......نه مونده راه پيش وپس ......نميشه با تو باشم و .....اسير دست غم نشم ....فقط ميخوام با خواستنت ....تا هستم از تو کم نشم ....
بعد نوشت:عکسهای مفصل پست رو بردم توی ادامه مطلب
بعد نوشت:خیلی خسته ام....
بعد نوشت:با یک جمله مزخرف میشه کاخ رویاهای کسی رو راحت با دینامیت فرو ریخت...
بعد نوشت:حالم خوبه ها!!!وقت ندارم فقط!!!
شرقيها (آسيا) <-- قرمز
به سرزميني مي نگري
که از آن تو نيست
جادويي از تو مي تراود
که از آن تو نيست
برف پيرامون را مي نگري
از پشت بسيار شيشه ها.
در شکوه عاريتي ات
به دخترکي فقير مي ماني
رها؛کنار خيابان شهري بزرگ درندشت
که لبخندي برلبانش نقش نمي بندد؛
نه آنقدرها که آرزو دارد؛زيباست
نه با زيورهاي بدلي اش؛چندان دارا
ونه بانقاب رنگين اش؛چندان شاد.
تو؛به او شباهت مي بري:
اندکي تمسخر وهم دردي
اين است پاسخ همگان به تو!
غريبانه؛به برف مي نگري
از پشت سيار شيشه ها...
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |



