تبليغاتX
پندارهای آرایه

يك جوون آمريكايي وقتي ميخواد يك كتاب بخره؛ميشينه پشت سيستمش؛كامپيوترشو روشن ميكنه؛ به سايتهاي فروش كتاب سر ميزنه؛كتاب مورد نظر رو ميخره؛پولشو پرداخت ميكنه؛يك ساعت بعد با پست براش ميفرستند.
يك جوون ايراني وقتي ميخواد كتاب بخره؛لباس ميپوشه؛يك آدامس ميندازه تو دهنش؛يك جنگ جهاني رو براي رسيدن به تاكسي يا اتوبوس يا مترو از سر ميگذرونه؛توي معدود كتابفروشيهاي ميدون انقلاب ميگرده؛گيج ميشه؛بعد از كلي گشت و گذار ميبينه مجوز كتاب اشتباه بوده!!و كتاب جمع شده!يا نسخه به شدت سانسور شده اش موجوده؛يا خيلي گرونه و بنهاي كتاب اون باطل شده؛بيخيالش ميشه.ميره خونه؛ميشينه پشت سيستمش؛كامپيوترشو روشن ميكنه؛ غي غو غي غييييييييييي با هزار مكافات به اينترنت كانكت ميشه به سايتهاي عرضه كتاب سر ميزنه؛كتاب مورد نظر رو دانلود ميكنه و خيال خودش و همه رو راحت ميكنه و پي پي ميكنه به قانون كپي رايت آمريكايي.

يك جوون آمريكايي وقتي ميخواد فيلم ببينه؛ ميره سينما و بهترين و جديديترين فيلمهاي روز رو با فراغ بال توي سينما ميبينه. يا نه؛ميره به نزديكترين فروشگاه و با چريدن توي اونهمه فيلم و با راهنمايي كامل و با اطلاعات جانبي؛بدون ترس از سانسور يا پرده اي بودن!!يا خراب بودن يا اسير بهمن سي دي ها شدن؛و جاي فلان فيلم سي دي سوخته گرفتن؛فيلم مورد نظرشو انتخاب ميكنه.
يك جوون ايراني وقتي ميخواد فيلم ببينه؛اول از دهن دوست و آشنا ميشنوه كه كدوم فيلم صحنه اش بيشتره؛بعد ميره توي اين سايتهاي دانلود ميچرخه؛فيلم مورد نظر رو با زيرنويس فارسي پيدا ميكنه و ميده دانلود منيجر طي دو روز با سرعت مزخرف اينترنتش دانلود كنه.بعدش روي دي وي دي رايت ميكنه و ميذاره تو دي وي دي پلير چيني و نگاه ميكنه.


يك جوون آمريكايي وقتي ميخواد موزيك مورد علاقه اش رو انتخاب كنه؛ ميره به مركز فروش موزيك كه اونجا هدستهايي براي شنيدن آهنگهاي انتخابي وجود داره؛و يك راهنماي خوب كه اطلاعاتش توي زمينه كاريش فوله؛آهنگ رو ميشنوه؛اگه خوشش اومد ميخره.
يك جوون ايراني؛يكراست ميره اينترنت و سرچ ميكنه:موزيك جديد!! بعد از دم همه رو دانلود ميكنه؛درهم و برهم؛از صد تا موزيكي كه دانلود ميكنه؛دو تاش به ذائقه اش جور درمياد؛سوزنش روي اون دوتا آهنگ يك هفته گير ميكنه و بعد ديگه حالش از اون آهنگ به هم ميخوره.از اين صدتا آهنگ هم نود تاش مال خواننده هاي زيرزميني كه هنوز آلبومي ندارند و ديروز اجرا و ضبطش تموم شده ميباشد.

يك جوون آمريكايي وقتي ميخواد 3كص كنه؛ زنگ ميزنه به يكي از پارتنرهاش و يا تو خونه اون يا تو خونه اين؛با هم كارشونو ميكنند.نه؛ پاميشه ميره يكي از اين كلوپها جلوي بار يك خانم رو به نوشيدني(!!!) دعوت ميكنه و بعد با هم ميرن متلي جايي كارشون رو ميكنند.
يك جوون ايراني؛ميره اينترنت؛يك آي دي ميسازه با عنوان:ميخوام  ...تو بخورم؛ يا چيز كلفت! يا يك چيزي شبيه اين.بعد ميره توي چت رومها و به همه پي ام ميده: يك نفر بياد با هم حال كنيم! اونطرف هم يكي بهش پي ام ميده هاي  و شروع ميشه...ماي .وسي...بعد ميبيني دوتا دسته بيل دست دوتا آدم بوده و با تصورات واهي داشتن با هم حال ميكردن.فرداش خسته و كوفته روحي و جنسي ميره سر كار يا دانشگاه يا...با ديدن ساق پاي همكار يا همكلاسي خانمش از حال ميره.

يك جوون آمريكايي وقتي ميخواد بره مسافرت؛كوله اش رو برميداره و توي يكي از اين آژانسها ثبت نام ميكنه و ميره ميگرده واسه خودش.
يك جوون ايراني ميره گوگل ارث....و ميگرده و ميگرده و ميگرده...يا ميره سرچ ميكنه نقاط بكر و ديديني دنيا...عكساشو ميبينه...يا ايميل جاهاي ديدني و زيباي دوستاي اونر آبيشو ميبينه...يا ميره ميخونه در اقصي نقاط دنيا چه خبره؟

يك جوون امريكايي وقتي ميخواد دختربازي كنه؛ميره توي يك كلوپ دنس...خودشو با انواع و اقسام تفريحها سرگرم ميكنه و با مدل به مدل دخترها ميچرخه و ميگرده.
يك جوون ايراني وقتي ميخواد دختر بازي كنه؛ميره وبلاگ ميزنه.

يك جوون آمريكايي وقتي ميخواد تفريح كنه؛ميره جزاير هاوايي؛ميره موج سواري؛ميره اسكيت؛ميره شنا؛ميره تنيس؛ميره اسكي؛ميره دوچرخه سواري؛ميره تو انواع و اقسام كلاسهاي تفريحي...
يك جوون ايراني وقتي ميخواد تفريح كنه ميره اينترنت...چت ميكنه....وبلاگ ميخونه....وبگردي و نهايتن چيزي مينويسه...

يك جوون آمريكايي وقتي ميخواد اعتراض كنه....ميزنه به خيابون...اعتراضش رو با صداي بلند عنوان ميكنه...
يك جوون ايراني وقتي ميخواد اعتراض كنه...ميره تو خونه....پاي سيستمش ميشينه... وبلاگ مينويسه...فحش ميده...سر از اوين درمياره.

يك جوون آمريكايي وقتي ميخواد كار كنه؛به مراكز كاريابي مراجعه ميكنه.
يك جوون ايراني ميره توي چت رومها آگهي ميده...اگه دختر باشه خدا ميدونه چه طعمه لذيذي ميتونه باشه براي ....يا اينكه ميره سرچ ميكنه:از اينترنت درآمد كسب كنيد و...

يك جوون آمريكايي وقتي ميخواد مطالعه و تحقيق دانشگاهيشو انجام بده؛ميره به بهترين كتابخونه شهرش...ليستي از كتابهاي در ارتباط رو ميارن براش...ميشينه توي محيطي آروم و دلپذير كارشو انجام ميده.
يك جوون ايراني وقتي ميخواد مطالعه و تحقيق دانشگاهيشو انجام بده؛ ميره اينترنت سرچ ميكنه.....مقاله يكيو ميدزده...پرينت ميگيره...يا نهايتن يك مقاله خارجي برميداره ترجمه ميكنه يا ميده ترجمه كنن.

حالا ديديد هيشكي مثل ايرانيها نمتونه از اينترنت استفاده همه جانبه بكنه؟!!!!
............................................................
پ.و: عبارت هاى مرتبط با زنان بسيار بيشتر از عبارت هاى مرتبط با مردان جست وجو شده است و در ميان عبارت هاى مرتبط با زنان عبارت هايى نظير: زنان خيابانى، حقوق زنان، شناى زنان، ورزش زنان، بارورى زنان، اشتغال زنان و مدل لباس زنان نيز به چشم مى خورد. اغلب عبارات ديگر شامل پورنو است!

پ.و: در بين اسامى افراد كه نام آنها داراى محمد، على، رضا، حسين و مهدى بوده اند، نام هاى زير بيشتر مورد توجه بوده اند (نام معصومين ليست نشده است): محمد اصفهانى، محمدرضا گلزار، محمدرضا شجريان، حسين رضازاده، رضا پهلوى، رضا شاه، دكتر على شريعتى، على دايى، على كريمى و مهدى اخوان ثالث.

پ.و:مهمترين مقوله هاى آموزشى مورد توجه: آموزش زبان انگليسى، PHP، ASP، فلش، سكس، جنسى، فتوشاپ، شبكه، كامپيوتر و اينترنت.

پ.و: مهمترين مراكز و سازمان هاى جست وجو شده، موارد زير بوده اند: بانك ملى ايران، شركت مخابرات ايران، مركز آمار ايران، كتابخانه ملى ايران، بانك مركزى ايران، سازمان سنجش، سازمان مديريت و برنامه ريزى، سازمان مديريت صنعتى، سازمان گسترش، سازمان برنامه و بودجه، سازمان ثبت احوال، سازمان هواشناسى، سازمان ملى جوانان و سازمان تامين اجتماعي.

پ.و:«سايت»، «سايت فارسى»، «سايت ايرانى»: به نظر مى رسد كه كاربران هنوز ياد نگرفته اند براى پيدا كردن يك سايت فارسى در زمينه مورد علاقه خود، جست وجو كردن عبارات فوق بى فايده است. زيرا يك سايت فارسى معمولاً عنوان نمى كند كه ما يك «سايت فارسى» هستيم، همين كه محتواى آن فارسى باشد خود دلالت بر همه چيز مى كند.بدين جهت نوشتم كه معمولاً متاسفانه «سايت هاى زرد» و «چيپى» پيدا مى شوند كه اينگونه خود را معرفى مى كنند. استفاده از عباراتى نظير بهترين، اولين، بزرگترين، برترين و چه بسا «اولين ترين» نزد آنها رايج است.به اين ليست عبارت هاى «بهترين سايت فارسى، سايت هاى فارسى، سايت هاى ايرانى، جوك فارسى، جك فارسى، نوشته هاى فارسى، وبلاگ فارسى و ...» را هم اضافه نماييد. البته به دليل تازه كار بودن بيشتر كاربران تا حدودى همه موارد فوق را مى توان توجيه كرد.

پ.و: برخى از موضوعات پرطرفدار كاربران ايرانى به غير از موارد پورنو، اخبار ايران، تاريخ ايران، نقشه ايران، زنان ايران، انقلاب اسلامى ايران!!!! و سينماى ايران بوده است.

پ.و: قرار گرفتن عباراتى نظير music ، chatو كلمات پورنو در صدر كلمات جست وجو شده دغدغه كاربران ايرانى را به گونه اى ديگر نشان مى دهد. اين كلمات همچنين نشان مى دهند.

پ.و:زنان شاغل بيشترين استفاده كننده از اينترنت محسوب مي‌شوند در حالي كه دسترسي مردان به اينترنت آمار آنان را در كاربري اينترنت افزايش داده است. اگر نگاه دقيق‌تري داشته باشيم مي‌بينيم كه همه ادارات، سازمان‌ها و... به اينترنت و كامپيوتر تجهيز شده‌اند و از آنجا كه مردان آمار بيشتري در زمينه اشتغال به خود اختصاص داده‌اند دسترسي آنان به اينترنت را افزايش داده است و به همين علت سهم مردان كاربر از زنان بيشتر است.

پ.و:پدران و مادران ايراني در سال هشتاد و دو بيش از پنج ميليارد تومان براي چت كردن به فرزندانشان پرداخته اند! واقعا آمار جالبي است؛هر چند اينترنت توانست افراد بيكار بسياري را از كوچه خيابان جمع آوري كند؛ اما...
........................................
پ.ن: هر چي بيشتر نگاه ميكنم از نگاهت كمتر ميفهمم و عطشم بيشتر ميشه....حيف كه فقط يك عكسه...تو هر چقدر دور....هر چقدر نزديك...سهم من از تو همين يك عكسه...هرچقدر هم زيبا....هرچقدر هم دوست داشتني...يك عكسه و ترنم يك مشت ياد و خاطره...انگار سرنوشت منم با دوري گره زدن...دوري از تو...از تو..و از تو.

پ.ن:يادته گفتي حرف دلم رو بهت بگم؟....براي اولين بار خجالت كشيدم از گفتن حرف دلم....

پ.ن:مشتي ماشالا (همون سام خودمون!) آرايه شكافي كرده....همچين پر بيراه هم نگفته...از خودم بيتر ميشناسه منو!!!

پ.ن:سهيل(دلقك خودمون!) هم ياد زمان كل كل با من افتاده...يادش بخير...بد به كامنتاش ميخنديدم...و بد لجم درميومد گاهي...

پ.ن.خ:ببين....اگه قراره يك رابطه يك طرفه پيش بره بهتره كه نره...اصراري به ادامه نداشته باش...بذار تموم شه...بذار سترون بمونه....من با تو يا تو با من به هيچ جاي دنيا نميرسيم...دوست داشتن صرف كافي نيست...بايد يك دليل هم باشه...و من فكر ميكنم دليلي براي ادامه اين راه ندارم...اينكه تو هزار و يك دليل داري...قضيه اش متفاوته...من اينجوريم ديگه...فقط يك چيز كوچولو كافيه تا بخوره توي ذوقم و تموم...و متاسفانه يا خوشبختانه تو اون چيز كوچولو رو به وجود آوردي...برات آرزوي موفقيت و شادكامي ميكنم.اميدوارم درك كني.فقط همين.

پ.ن: يك روز جزو روزانه هام بودي...الان ديديم چند روزه نيومدم بهت سر بزنم...دوست ندارم اين اتفاق تازه رو....چرا عليه وبلاگت انقلاب كردي؟هان دختر شهريوري؟
.......................................
لحظه اي با من باش...

گلدان لب پنجره در خاطره ها ماند
در خاطره ها مهر من و قهر شما ماند
دلگیر چنان شام پس از کوچ مسافر
یک کوچه و غمناکترین حال و هوا ماند
دلخوش نکنیدم به پریدن به گذشتن
وقتی دل من در قفس خاطره جا ماند
من نیستم و بیشتر از آینه گویاست
تصویر غزلهام که در قاب صدا ماند

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:17 | لینک  | 

دست برد توی کیفش و مدتی دنبال کلید گشت.هوا تقریبن تاریک شده بود و کوچه ها خلوت تر. سوز ملایمی گونه هایش را مینواخت و سردی مردمکهای چشمش زیر گرمی پلکهایش به وضوح احساس میشد.دستهایش کرخت شده بود و پوستش کمی چروکیده و روی هم جمع شده مینمود.در را باز کرد و  وارد آپارتمانش شد.کیف و لباسش را روی اولین مبل راحتی جلوی در انداخت و به سمت شومینه دودگرفته گوشه اتاق رفت و  آنقدر کلید شکسته فندک را بالا و پایین کرد تا شعله های نارنجی و آبی نمایان شد. کمی بعد از آن گرمای چای داغ و هرم آتش شومینه زیر پوستش دوید و کمی جان گرفت.توی بخار چای دوباره همه چیز را مرور کرد.خیلی گشته بود تا توانسته بود ساعتی مشابه آنچه در ذهن دارد بیابد.نگینهای برلیان و صفحه مستطیل شکل خوش فرم و بند پلاتینی خوش رنگش. بارها روی مچ دستش بست و از زوایای مختلف نگاهش کرد.اندیشید که چقدر به دستهای کشیده او خواهد آمد.بعد چهره خندان و راضی او را مجسم کرد.در آغوشش کشید و به رویا فرو رفت.از فکر قرار امشب دلش لرزید. حمام کرد و دستی به سر و روی خانه کشید و کمی مرتبش کرد.با بی میلی هر چه تمام تر جلوی میز توالت نشست و رنگها را یکی یکی سر جای خودش به اجزای صورتش مالید.دستش رفت از عطر گرانقیمتش بزند؛یادش آمد او خیلی این عطر را دوست دارد.دستش را پس کشید و از اسپری ارزانقیمت توی کشو روی بدنش پاشید.موهایش را به ساده ترین شکل ممکن شانه زد و توی آینه غمگین ترین نگاهی به خودش انداخت.اگر بیم پاک شدن سرمه چشمهایش را نداشت دلش میخواست یک دل سیر اشک بریزد.به تصویر توی آینه با استیصال نگاه کرد.گونه اش را چسباند به گونه تصویر توی آینه.زیر گوشش نجوا کرد:تو قبلن هم با او بوده ای.فکر کن هنوز همان قدیمهاست.یکبار است.تحمل کن.چشم به هم بزنی تمام میشود.زنگ در  تمرکز افکارش را از هم گسست.در را باز کرد و دقیقه ای بعد مردک رو به رویش بود.هنوز دستش به دستگیره در بود که با دست دیگرش چنگ انداخت به باسن او و مثل گرگ گرسنه ای لباسهایش را از تنش درید.چشمهایش را بست و تنش را به او سپرد.زیر لب میگفت تحمل کن...الان تمام میشود...خداخدا میکرد زود قائله به پایان برسد.اما اینبار با دفعه های قبل فرق داشت.انزجارش از او به حدی بود که دلش میخواست عق بزند توی صورتش.دقایقی بعد تنش از تنش او جدا شد و با موهای ژولیده و تن و بدن قرمز و کوفته خودش را زیر دوش حمام رساند.مردک سیگاری آتش زد و هیکل او را زیر حوله ورانداز کرد و گفت چرا گرم نبودی؟در جوابش لبخندی به بیرنگترین رنگ ممکن زد و سعی کرد گره ابروانش را کمی باز کند.به سمت او رفت و کنارش نشست و گفت فقط کمی خسته بودم.دلش میخواست زود سر اصل مطلب برسد.مردک دوباره و سه باره کارش را تکرار کرد و بعد موبایلش زنگ خورد.حاج خانم را به بهانه ای واهی پیچاند و بعد مهیای رفتن شد.زن نگاهش را خیره و مضطرب به لنگه در دوخته بودهمه تلاشش را کرد تا پرسش را از نگاهش بگیرد.مردک کاپشنش را به تن کرد و درست وقتی داشت پایش را از چارچوب در بیرون میگذاشت؛دست توی جیب کتش برد و چند برگ چک پول گرفت طرف زن  گفت یادم نرفته بود.بیا.بگیرش.دفعه بعد سعی کن سرحال تر باشی.مردک رفته بود و زن همه پولهایش را کنار هم گذاشت و رسید به مبلغ یک میلیون تومان.لبخند رضایتی زد و سعی کرد دردی که روحش چند لحظه پیش زیر چنگالهای مردک کشیده بود از یاد ببرد.چندمین بار بود که پشت ویترین مغازه کذایی ایستاده بود و چشم چرانده بود تا ساعت مورد نظرش را ببیند.اینبار اما صاحب مغازه بسته ای کادو پیچ شده را جلوی دست او گذاشت و با روی باز با او خداحافظی کرد.تازه از آرایشگاه برگشته بود و داده بود موهایش را به زیباترین شکل درست کنند و آرایشی ملیح و ملایم روی صورتش بگذارند.سایه پشت چشمش را با وسواس انتخاب کرده بود و حالا به تاپ سبز رنگ تنش خیلی می آمد.عطری را که او دوست داشت روی چند نقطه بدنش خالی کرد و منتظر ماند.در که باز شد مثل پرنده ای از قفس رمیده پیچید دور سرشانه های او.بوسه ها و نوازشهای مهربانانه اش را روی گونه و لبهایش گذاشت و  اندکی بعد توی بخار اسپرسوی توی فنجان زیباترین لحظه های زندگی را جلوی رویش میدید.بعد از هم آغوشی دلپذیرش با او به سمت کیفش رفت و بسته کادوپیچ شده را روبه روی او گرفت و گفت تولدت مبارک عزیزم.ساعت را روی دست او بست و با وسواس وراندازش کرد.درست اندیشیده بود و بیگمان چنین تحفه ای لایق چنین دستانی بود و بس.مرد دستهایش را دور کمر او حلقه کردو باز هم هم تشکر کرد و بوسه ای روی گونه زن گذاشت و توی سوز و سرمای شب ناپدید شد.زن نفس راحتی کشید و با رویایی از لبخند رضایتی که کنج لب مرد نشسته بود به خواب رفت.
.....................................................
پ.ن:در تمام عمرم به یاد ندارم آرزو کرده باشم کاش مرد میبودم؛جزدر پایان این داستان که حقیقتن آرزو کردم کاش من عشق این زن بودم جای مرد قصه و دلم عجیب عشق اینچنینی یک زن را خواست.فقط یک زن اینسان میتواند عشق بورزد.باورکن.

پ.ن:دوست دارم يه سنگ بردارم و روي اون بنويسم:دلم برات تنگ شده و اونو محکم بکوبونم توي سرت تا بفهمي که فراموش کردن من چقدر سخت و دردناکه.(اينم در اثبات بي نظيري عشق يك زن!)

پ.ن:نوزادی که به دنیا می آید و او را قنداق می کنند چه قدر شبیه آدمی است که می میرد و او را کفن می کنند... گویی ما به هر دنیایی که وارد می شویم دست و پایمان را می بندند... و این رسم آدم هاست که همیشه ناتوان ها را در بند می کنند.

.....................................................
لحظه ای با من باش...

تو چنان مال منی؛که عطش مال سراب
که غزل مال کتاب
که سبو مال شراب
گر گمان تو جز این است بگو
ورنه چون ماهی و آب
عکس حک گشته به قاب
آسمان و مهتاب
کودک و بازی و تاب
همچنان مال منی!!!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:30 | لینک  | 

میگه "مامان خاله خیلی زحمت تو رو کشیده" و من پرت میشم به صدای گریه و شبهای لطیف و نمناک اون شهریور قشنگ.شیشه شیر توی دستم و بالای سر اونکه خودش رو به خواب زده تا ما کارای بچه رو انجام بدیم.چشم به چشم هم بالا سر اون توی اتاق تاریک و دمدمای صبح اما تاریک.و چشمهایی که میدرخشید.و یک نگاه که مثنوی مثنوی حرف و غزل غزل شعر توش بود.بزرگ شده...اونقدر که زورم نمیرسه بلندش کنم...موهاش پرپشت و لطیفه...میخنده و شیطونی میکنه...اول غریبگی میکنه و بعدش زور میزنه مامانشو از بین خانمها جدا کنه و با خودش ببره تا براش آهنگ بذاره.اون گرم صحبته و چرخی میزنه و از بین دهها زن دیگه دستمو میگیره و با خودش میکشه اینور اونور.سی دی رو برمیداره و میچسبونه روی صفحه تلویزیون...یعنی منو یادشه؟شدم قد اون...بچه ی بچه ی بچه.دستاشو توی دستام میگیرم و میرقصیم...یعنی منو یادشه؟از اون قسمتی که باهاش پالا پایین میپرم خیلی ذوق میکنه...شباهتش به من و البته مانی غیر قابل انکاره.به این فکر میکنم که این بچه اومد تا تو پیشم بمونی...و به گرهی که توی کار رفتنت افتاد و تو با سماجت رفتی...شاید من از معجزه "اجبار" تو بی اطلاع بودم...شاید راست میگی و من ندونستم چه دردی با خودت بردی...یعنی منو یادشه؟از اون شبهایی که تا صبح پای صحبتای ما نشست چی؟یعنی اونارو یادشه؟منو از کجا میشناسه؟اسممو کی یاد گرفته؟وقتی رفت هنوز ایستادنو بلد نبود...حالا میدوه...یعنی منو یادشه؟فقط میخندید وقتی رفت...حالا اما اخم میکنه...دعوا میکنه...خشمگین میشه...بازیت میده....ازت کار میخواد...یعنی منو یادشه؟یعنی یادشه که من با کوچکترین صدای اون وسط اتاق بودم و به آغوش میکشیدمش؟یعنی منو یادشه که میبردمش تا صدای گریه اش اون رو بیدار نکنه...اون که ناز خوابیده بود رو؟اونکه صبح از آغوش من بیرون میبردش و آهسته زیر گوشش میگفت تو کی باز اومدی عشق منو بیدار کردی؟شبهای نمناک و قشنگ اون شهریور ناب...شهریوری ترین شبهای عمرم...بی تکرار و  هدیه اش کوله باری از حسرت شهریوریترین روزها و شبهایی که هیچوقت نیامد و میشد که بیاید...میشد که باشد...میشد که باشی...میشد که "باشم".نمیدانی توی این"میشدها" چه دردی میبرم.میشدهایی که فقط یک استعاره اند.خارهای خلیده بر پیکر لطیف گلبرگان را مانند که میدرند و زخم میزنند و سوز...سوزی ابدی از شنیدن صدای دور تو...و از حرفهایی که دیگر گرمم نمیکند بسکه دورند...و از عشقی که کم کم رخت خود برکشد از این دیار...و از چشمهایی که برقشان رفته...بسکه دورند....و بسکه من در فروتر جای ذهن خود دیریست که میچشم رنجاب تلخ انتظارت را...

این یک هفته مهمان عزیزی داشتیم.یادگار خاطرات خاک خورده و تکانده نشده من و مانی.همپای دردها و غصه ها و شادکامیها و شیطنتها و جوانیهایمان.ساعت 5 که میشد دل توی دلم نبود که بدوم سمت خانه و  بساط مشروبی به پا کنم و بنشینیم من و مانی و او و بخوریم و بنوشیم و گرم که شدیم بگردیم توی قدیمها مرده های خاطراتمان را جانی تازه دهیم.من بنشینم و آنها برای چندمین بار خاطرات دختربازیهایشا را برایم تعریف کنند و مخصوصن خاطره آن شرکت کذایی و آن شب کذایی که مانی توی شلوغ بازی این دوتای دیگر نمانده بود و نیمه شب فرار را برقرار ترجیح داده بود.قصه قصه همیشگی دو کیس مورد نظر بود که اول کلاس پشت کلاس و ما اینکاره نیستیم ها و بعد با یک کاسه آب کله پاچه حاضر شده بودند شب را با آنها "خوش" بگذرانند.مانی زده بود به چاک و در این بین نیمه شب خورده بود به پست مردکی خرفت که پیشنهاد بیشرمانه به او داده بود!اینجایش که میرسند مثل چند صدمین دفعه قبل از خنده ریسه میروم و حالا نخند کی بخند میشوم و عزیز از این خنده های من به هیجان می آید و هربار ماجرا را با آب و تاب تر تعریف میکند و هربار یک چیزی اضافه تر از قبل میگوید و بر پیاز داغش می افزاید و هربار انگار که بار اول شنیدنم است!همه رستورانهایی که توی آنها خندیده بودیم را وجب به وجب رفتیم و گشتیم و تجدید خاطره ای کردیم.یاد آن زمانی که خانه مجردی عزیز پاتوق من و مانی بود و یاد آن روزهایی که سه تایی روی تراس مینشستیم و قلیانی و سیگاری و کبابی و البته قهقهه های رو به آسمانی.یاد آن خانه که خانه یک یک دوستانی که شب خانه شان قرار بود بمانم و درس بخوانم میشد!خانه زری!خانه پری!حتی خانه پدربزرگ!آخ که چه شیطنتهایی نکردیم...و حتی همدم مگوترین رازهای ما...وقتی من توی آن اتاق تاریک و ترسناک درد کشیدم...حالا همه دردها هم خاطراتی شده اند که لبخند روی لبمان میگذارند...خدایا شکر.یادم رفته بود زمانی بس طولانی من دوست دختر مانی بودم.و درآخر خاطره تلخ مرگ ناگهانی پرشاد و تمام شدن عزیز.خالی شدنش از هر هیاهو و هجرت.دشنه ای که هنوز هم زخمم میزند و میگیرد خوبهایم را گاه گاه نزدیک و نزدیکتر و بیشتر و بیشتر.
....................................................
پ.ن:این روزهاخوبم...شاید هرگز به این خوبی نبوده ام...یک خر بی احساس...یک خر کامل...یکی که نمیفهمد غصه چیست؟غم چه رنگی بود؟نمیداند شادیهای گذشته اش چه طعمی داشت؟یک خر خوشبختم این روزها.

پ.ن:اینکه نمینوشتم...هزار و یک دلیل داشت.یکی اش اینکه دلزده شده بودم.به قول دوستی به پوچی رسیده بودم.اما حالا دلم نوشتن میخواهد.دلیل دیگرش هم اینکه واقعن کار داشتم.و دلیل بعدش هم اینکه عزیز توی اتاق من میخوابید و نمیشد جلوی او بیایم پست آپ کنم!یک دلیل دیگر هم داشت که برو پایین بخون!

پ.ن:این روزها نوام.تازه ام.نیو.و این روزها در حال گذرم...گذر از همه بندهای گذشته...مثل بندبازی که طناب را حفظ است.

پ.ن:بچه که بودم پدر و مادر دو طرف بازوهایم را میگرفتند و تندتر از معمول راه میرفتند و من چه لذتی میبردم.پاهایم روی زمین نبود و بال هم نداشتم اما از همیشه تندتر میرفتم...این روزها خدا زیر بازوهایم را گرفته و مرا میبرد...بین زمین و آسمانم و خدا مرا به دوش میکشد...کافی است لب تر کنم این روزها...آخ که باید مواظب لب تر کردنهایم باشم...خدا زیادی نزدیک شده است.شاید روی همین شانه راستم دست گذاشته و میگوید هی فلانی!یادت نرفته چه قولی به من داده ای که؟

پ.ن:پ.ن:يک هفته گذشت و انتظاري ديگر....تقويم عوض شد و بهاري ديگر.....من اينهمه منتظر شدم کافي نيست.....از من تو چه انتظار داري ديگر؟

پ.ن:آدم به غريبه ها که دل مي بندد.....بيگانه و آشنا به او مي خندد...يک روز همين دست که خالي مانده ....با دست غريبه ي تو بر مي گردد

پ.ن:بعضی وقتا درست لحظه ای که میروی با شادی سر بر بالین بگذاری....بارقه ای دلت را میسوزاند....و دگرگونت میکند تا تو تلخ باشی.

پ.ن:جواب کامنتها فردا عرض میشود.

پ.ن:فردا...فردا...فردا...کاش.... .... ........... ..!
...........................................................
لحظه ای با من باش...

از شعر از ترانه جنون ميشود شروع           
از بوسه از بهانه جنون مي شود شروع           
از اينکه من دوباره ترا نام برده ام                  
در بيتي عاشقانه جنون ميشود شروع             
از اينکه باز در قفس تنگ روزگار                 
مانديم بي ترانه جنون ميشود شروع               
از اينکه دستها گره عشق ميخورند                 
در گردشي شبانه جنون مي شود شروع           
دل گرم ميشوي و به من تکيه ميکني               
سر مي نهي به شانه جنون ميشود شروع         
لبخند ميزني و نفس تازه ميکنم                      
با اولين نشانه جنون ميشود شروع                 
مانند شمع در گذر باد روشني                         
با رقص اين زبانه جنون مي شود شروع         
نزديک ميشويم به آينده و پر است                  
دل از غم زمانه جنون مي شود تمام   

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:14 | لینک  | 

فندک را توی دستم میگیرم و مثل همیشه سلامی می دهم. آتشی بر سیگاری میزنم و کنج لبم میگذارم و پکی شیرین میگیرم.توی اتاق خودم هستم و روی قهوه ای کرم گبه ولو شده ام. "ببری" را توی بغلم میگیرم و به سقف خیره میشوم.بعد پکی دیگر و چشمهایم را میبندم. کجای کار قافیه را باختم؟کجای کار؟کدام قسمت این ملودرام آرام خودم را جا گذاشتم؟که اینک این من باشم و این تو که آهسته میخزی توی تنهایی ام.که با نگاهم یک رود خروشان میشوی و به لحظه هایم میپاشی.که عطری میشوی که همراه طوفان خاطره هایم میوزد به آرامش دوست داشتنی ام و ویران میکندم.ویرانم میکند از آن ویرانه ای میسازد که پایکوبان و غزلخوان توی تک تک آجرهای به جا مانده از آوارت برقصم و بخندم و پر شوم از لحظه های ناب دوست داشتنت.پر شوم از احساس سرشارِ بودنت و تمنای حضور بی شائبه ات توی ثانیه ثانیه این لحظه های خوب و آرام. دوست داشتنت بر این ویرانه....کجا قافیه را باختم؟توی خداحافظی آخر چندباره مان تا رسیدن دوباره از پس انتظارهای طولانی یا پشت نگاه اسرارآمیزت که نیزه میکشد بر کند و کاو نگاهم و نمیگذاردم بیرون بکشم آنچه توی نی نی مشکی چشمهایت غوطه ور است... یا روی خطوط مهربان زیر چشمانت؟کجا قافیه را باختم؟توی سلام دوباره ات پس از انتظارهای طولانی یا توی تپشهای بی تاب دیوانه ای که سمت چپ سینه ام ریخته و از هیجان دیدنت مشت میکوبد...مشت میکوبد...مشت میکوبد...و میترسم که تو ایننقدر نزدیکم شوی که بشنوی این التماس گونه ها را.که ببینی این شادی نامتناهی زلال بی مهابارا و میترسم...کجا قافیه را باختم؟توی آن پیوستن غریب بعد از آن رهایی ات؟توی غوطه وری در مهربانی بی حد و حصر و غیر عادی ات؟توی هرم مهربان نفسهایت که دریغم شده بود خیلی خیلی خیلی زمان؟توی دلتنگیهای به جا مانده از خاطرات نه دورت؛که رنگ باخته بود و تهی ام میکرد؟کجا قافیه را باختم؟توی آن اتاق نیمه تاریک و خلوت آبی؟یا آن اتاق روشن و زرد و نارنجی؟توی جاری شدن در سیال صدایت که میبردم به دورها و دورهایت؟توی نگاهی که همه دنیا را پشت مژه هایش به بند کشیده بود؟توی نوازشگونه های بیگانه ات که میرفت آشنایم شود؟کجا قافیه را باختم؟توی اولین نوری که از چشمت به چشمم تابیدن گرفت؟یا توی اولین مهری که بر جانم زدی؟کجا قافیه را باختم؟توی فنجان سفالی سورمه ای چای؟یا گرمی اولین تماس انگشتانت با گرگرفتگی دستم؟توی اولین اشاره؛اولین صدا؛اولین حضور خارج شده از مجازها و رویاهایم؟توی اولین شنیدن صدای آشنای غریب نفسهایت؟نه....خیلی قبلتر....توی نبودنهایت.... قافیه را توی نبودنهایت حتی قبل از بودنهایت باختم....به تو باختم...حقیقتی است این....تلخ یا شیرین....حقیقتی است این...من قافیه را به چه باختم؟به تصویر پازل شده محو و تاری توی تاریکخانه ذهنم؟به حضور بی حضور شبانه هایت و بعدها روزانه هایت و بعدها همیشگی هایت؟به نگاه پرسشگر اولین دیدارت؟یا به آوای مهربان اولین سلامت؟به بوسه های پر از دوست داشتنیهایت روی انگشتهایم...یا به داغی نوازشگر لبهایت روی پیشانی ام؟به چه باختم قافیه را؟به عادت حضور لحظه هایت توی لحظه هایم یا به سکوت خالی نبودنهایت؟به دلگرفتگیهای کوچک بی مقدارم یا به دلخوشیهای بزرگ بی وسعتم؟به حرفهای عادی و روزمره و دوست داشتنی ات یا به سکوتهای لجباز و موزی آزاردهنده ات؟به دلهره نبودنت یا به هلهله حضورت؟به غرق شدنم توی لحظه هایت یا به آمیختنم با وجودت یا به سایشهای روحم با روح تو؟به بازیهای ناغافلت یا قصه های تکراری ات؟به گریه های های های و زار زار آن یک شب و آن روز لعنتی که زمزمه رفتن سر دادی؟به بچه شدنهایم توی بزرگی منطق و اندیشه ات؟به بهانه های کوچک برای فکر کردن به خوشبختیهای بزرگ؟توی کدام لحظه قافیه را باختم؟در اولین اشاره کوچک انگشت بر دنیایت یا در اولین شنیدنت یا اولین دیدنت؟کجا به چه و کی قافیه را باختم نمی دانم....میدانم...میدانم...مثل ماهی که دریا را میداند....مثل شب که مهتاب را میداند....مثل آسمان که پرنده را میداند...من تو را میدانم.میدانم که حالا منم و تو که میخزی توی تنهایی ام.منم و لحظه های خوشی بزرگم که تلاش مذبوحانه ای برای بی مقدار نشان دادنشان میکنی.منم و با اینا زندگیمو سر میکنم ها...منم و با اینا خستگیمو در میکنم ها....منم با یک...دو...سه....عکسی که از لحظه های با تو بودن توی کنج ترین پستوی ذهنم گرفته ام....منم با عکس تو که آرام و ساکت دستهایت را در هم گره کرده و نشسته ای...آرامی و ساکت...نه...غریبه نیستی....فقط آرامی و ساکت....از نگاهت میگریزم....از نگاهم میگریزی....و شرم....شرمی شیرین توی نگاهمان میدود...آن یکی هم منم و تو...و دری که باز میشود...و کاغذی که کنار میرود مثل پرده ای که می افتد....تا چشمم؛چشمت ببیند آنچه را روزها و روزها و روزها ندیده بود...یا آن عکس دیگرت....آن نگاه پرسشگرت...آن نگاه ناباورت...دوستش دارم....آن دو خط کوچک که با شیب ملایمی دنیایی ناشناخته و دوست داشتنی را به روی چشمهایم میگشاید...منم و یک...دو...سه....عکس از یک...دو...سه...دیدار.با اینها خوشم.از دیداری به دیدار بعد....هر بار عکسی که توشه راهم میشود تا دیدار یک...دو...سه...چهار...پنج...شش...ماه دیگر.دلخوشم.به این خوشیهای کوچک دلخوشم.به این دوست داشتن نامعمول.به این خواستن نامحدود.به تو دلخوشم.
سیگار ته میکشد و فندک را میگذارم سرجایش.نگاهش میکنم.شاید این یک روز تنها یادگار من و تو و اینهمه احساس متضاد بی پدر مادر نابالغ باشد.تنها ماندگار از تو و اینهمه دلخوشیهای کوچک و بیمقدارم.نمیخواهم بدانم تاکی؟تا کجا؟شاید تا وقتی که گاز این فندک هم ته بکشد.چیزی هم نمانده.شاید هم خیلی زودتر از آن.و البته شاید شاید و شاید هرگز نرود نقش تو از لوح دل و جان....
.........................................................
پ.ن:این پست مخاطب خاص داشت.
پ.ن:مخاطب خاص این پست اینجا را میداند.
پ.ن:مخاطب خاص این پست احتمالن اینجا را میخواند.
پ.ن:مخاطب خاص این پست نظری بر این پست نخواهد نوشت.میگوید برای تو نظر نوشتن سخت است.
پ.ن:پنج شنبه قبل یکی از با کیفیت ترین روزهای عمرم بود.صبح دیدار با عزیزی و شب دیدار با عزیزانی و می و ساقی و مطرب و همه چیزهای کوچکی که خوشیهای بزرگ میسازد.
پ.ن:امروز صبحانه را توی رختخواب میل فرمودم.بهمن همیشه میگوید نمیدانم تو چرا آداب و رسوم انگلیسیها را دنبال میکنی؟توی جهان سومی را چه به این غلطها؟!!!!
پ.ن:بعدش هم یک کتاب هفتصد صفحه ای را به انتها رساندم.
پ.ن:بعدش ناهار با یکی :) رفتم بیرون.
پ.ن:بعدش هی توی تختخواب غلط زدم و خیالبافی کردم.
پ.ن:حالا هم میخوام شام بپزم.سالاد ماکارونی با لوبیا قرمز و کاهو.خوردین؟معلومه که نه!~شما جهان سومیها رو چه به این غلطها؟!!!
پ.ن:تا حالا اینجا بهت گفته بودم چقدر دوستت دارم؟بذار هی اونایی که میدونن بیان بگن آخه چرا اینو دوست داری؟!!!شاید من هم مثل سوگلی سرمو بندازم پایین و از خجالت سرخ بشم و آروم بگم:"به خاطر دستهاش"!!!
پ.ن:اگر بدانی....اگر بدانی....اگر بدانی....
.........................................................
لحظه ای با من باش...

تا مثل من هر لحظه وقف سوختن باشد
آتش زدم سيگار را تا مثل من باشد
آتش بگير و بر لبم بگذار لب اي دوست
عاشق نبايد در خيال جان و تن باشد
خاکسترش را مي تکانم باز هم بر دل
اينبار شايد مرهم زخم کهن باشد
شيرين من ! نقش تو را حک کرده ام بر دل
حتما نبايد عاشق تو کوهکن باشد
من از بهشت چشم تو چيزي نمي فهمم
وقتي دلم در وحشت تنها شدن باشد
اينگونه در پاي کسي هر لحظه جان دادن
شايد بهاي ناگزير زيستن باشد
اين زندگاني نيست که هر لحظه اش بي تو
پيچيده بر جانم کفن روي کفن باشد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:20 | لینک  | 

 

نميدونم چرا و به چه علت توي كشور من برنامه ريزي اينقدر سخت و دشواره؟
چرا معادله هاي به اين سادگي با راههاي عجيب و غريب ميخواد حل بشه و هميشه يك كلاف سر در گم رو ميمونه كه هر جاشو ميگيري از يك جاي ديگش گره ميخوره؟چرا هزاران هزار طرح و انديشه توي كشور من زمين ميخوره و هيچي به هيچي ميشه و  كسي ككش هم نميگزه كه چند نفر ساعت روي اين طرح كار كردند و چه هزينه هايي صرف شده و داره به هدر ميره؟كو؟كجاست؟چي شد طرح جايگزيني ماشينهاي فرسوده ؟وقتي كه هنوز توي ايستگاههاي تاكسي خطي تك و توك يك سمند زرد يا پرايد زرد به عنوان تاكسي به چشم ميخوره و پيكانهاي گاري نمايي كار جا به جايي مسافرها رو انجام ميدن؟كجاي طرح سهميه بندي بنزين منجر به كاهش آلودگي هوا و جلوگيري از خودروهاي تك سرنشين و رفت و آمدهاي زايد شد؟كدوم ايستگاه سنجش آلودگي هوا جز توي يك هفته اول اجراي اين طرح؛ كم شدن NOX و SO2 و CO2 و... رو نشون داد؟اونم فقط به اين دليل كه مردم ترسيده بودند نكنه بنزينشون ته بكشه و از فردا پس فردايي مجبور بشن پياده گز كنن تا سر كارشون؛يا يك عده هم هنوز كارت سوخت به دستشون نرسيده بود و يا رسيده بود و گمش كرده بودن؟آيا واقعا اونايي كه طرح كارت سوخت رو اجرا كردن مسئله اي به اين سادگي يعني "صدور المثني" رو نديده بودن؟ چطور پست اينقدر ضعيف و فاجعه آميز عمل كرد؟ چطور ميشد كه اينهمه مردم شبانه روز دربه در كارت سوختشون از اين اداره پست به اون اداره پست بودند؟چطور مسئولان كشور من هنوز ناوگان حمل و نقل عمومي درست و حسابي ندارند و اينقدر شعارهاي استفاده از حمل و نقل عمومي ميدهند؟چطوره كه هنور هم كه هنوزه فرهنگ صحيح استفاده از اينترنت بين مردم ما جا نيفتاده؟چطور مردم كشور من از پرداخت اينترنتي قبضها و شايد كارهاي بانكي از طريق اينترنت اينهمه واهمه دارند؟چطور مردم كشور من حتي همون جووونهاشون كه از اينترنت هنوز چت و ايميل و وبلاگ و سايتهاي 3كصي رو بلدند استفاده كنند حتي اينجا كه ميرسه كاملا به اين روشهاي اينترنتي بدبينند؟چطور ميشه كه اتوبانهاي ما نقش خيابونهاي تنگ و پر ترافيك رو اجرا ميكنند؟چطور من و تو و اون خودخواهانه سر صبحي ماشينهامونو آتيش ميكنيم و راه ميفتيم سمت كار؟من و تو و اوني كه خودروهاي تك سرنشين رو زياد و زياد و زيادتر ميكنيم؟من و تو و اوني كه سرويس داريم و از وسيله شخصيمون استفاده ميكنيم؟من و تو و اوني كه ماشين رو فقط براي اينكه صبح ما رو برسونه سر كار و شب برگردونه خونه توي مسيرهاي شلوغ مياريم بيرون.مسيري كه ميشه با مينيبوس؛نه؛اتوبوس؛نه؛مترو؛نه؛تاكسي راحت به مقصد رسيد.

.................................

پ.ن:اين پست قاطي بيشمار پستاي پست نشده اين نگارنده بود.برقها رفته بود منم هوس كردم روي كاغذ چيز بنويسم...ديدم اصلا دستخطم يادم رفته...انگار خودكارو روي يخ ميكشيدم...

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 16:34 | لینک  | 

                        


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 10:49 | لینک  | 

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند؛نگاه دار سر رشته تا نگه دارد....
گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند؛نگاه دار سر رشته تا نگه دارد....
گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند؛نگاه دار سر رشته تا نگه دارد....

بعد نوشت:

لحظه اي با او...

خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري
لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري
صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري
رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

.......................................
با اين همه
اما
با اين همه
تقصير من نبود
که با اين همه...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست
از خوبي تو بود
که من
بد شدم!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 22:24 | لینک  | 

                                               ....................................

از آن زمان كه آرزو چو نقشي از سراب شد       تمام جستجوي دل سوال بي جواب شد

نرفته به كام تشنه اي به جستجوي تشنه ها   خطوط نقش زندگي چو نقشي بر آب شد

چه سينه سوز آه ها كه خفته بر لبان ما           هزار گفتني به لب اسير پيچ و تاب شد

نه شور عارفانه اي نه شوق شاعرانه اي          قرار عاشقانه هم شتاب بر شتاب شد

نه فرصت شكايتي نه قصه و روايتي                 تمام جلوه هاي جان چو آرزو به خواب شد

نگاه منتظر به در نشست و عمر شد به سر      نيامده به خود نگر كه دوره شباب شد

چند وقت پيش سر يكسري مسائلي كه تو شركت پيش اومد؛يه تريپ لج و لجبازي اومدم و زدم زير همه چيز و دعوا و مرافعه و دلخوري و بي خيال همه امتيازات و امكاناتي كه توي اين نه ماه اينجا به دست آورده بودم شدم.فرداش هم رفتم سراغ نيازمنديهاي همشهري و بخش استخدام و اولين صفحه اي كه باز كردم؛فردي با مشخصات و رزومه من ميخواستن.رو به آسمون كردم و گفتم خدايا!شرمنده ميفرماييد!خجالتمون ميدي اساسي!زنگ زدم و رزومه دادم و نيم ساعت نكشيد براي مصاحبه دعوت شدم.كارمنداي اتوكشيده و كروات زده و محيط خيلي صميمي و گرم و محل شيك و پيك و مديرعامل بسيار جنتلمن.خلاصه گپ دوستانه ما نزديك به يك ساعت به درازا كشيد و من توي اين يك ساعت همه سعيم رو كرده بودم پا به پاي مديرعامل انگليسي رو با لهجه قشنگ خودش و نه جويده و آمريكايي؛صحبت كنم.لامصب يك ساعت كه از ما انگليسي كشيد بيرون بعدش گفت حالا بريم سر اصل مطلب كه همانا حقوق و مزايا بود.من حقوقي كه توي اين شركت ميگيرم رو گفتم و در جواب علت ترك كار قبلي *گفتم كار پروژه اي بود و رو به اتمام.براي همين ميخوام جاي جديد مشغول شم.خلاصه آقاي مدير عامل جديد رقم حقوق فعلي من رو نوشت و جلوش دو سه تا به اضافه زد و يكسري امتيازها داد و در آخر هم يك حال اساسي و نزديك 200 تومن گذاشت روش.خوشحال بودم؟نميدونستم.شايد چون از تغيير خوشم نمي اومد و به نحوي ناچار شده بوده و خودم رو توي مخمصه ميديدم.توي اجبار اينكه براي كم نياوردن بايد ديگه از اونجا بيام بيرون.خلاصه قرار شد من دو روز فكر كنم و نتيجه رو اطلاع بدم و بعد از دو روز جاي جديد مشغول شم.توي اين دو روز اوضاع كاري اينجا تقريبن رو به راه شد و سوئ تفاهمات خوابيد و تقريبن اوضاع به حالتي بهتر از قبل برگشت.و اين باعث شد به كل قيد جاي جديد رو بزنم.چرا كه امتيازات اينجا رو بيشتر دوست داشتم.من اينجا جا افتاده بودم؛محيط رو ميشناختم؛آدمها رو هم؛براي خودم احترام و قدرت داشتم؛و از همه مهمتر اينهمه وقتي كه بابت اين پروژه اينجا صرف كرده بودم.و البته اساسي ترين نكته اينكه؛اينجا كه باشم؛پنج شنبه ها مال خودمه و تو نميدوني من چقدر از داشتن اين روز براي خودم خوشحالم.راستش رو بخواي من فقط پنج شنبه و جمعه ها رو تو شمار روزهاي زندگيم ميارم.بقيه اش فقط گذروندن و كشتن ثانيه هاست.مونده بودم اونا رو چطور دك كنم.آخه مديرعامل جديد يك جوري من رو توي معذورات قرار داده بود.يعني خيلي لطف كرده بود بهم.با بهمن مشورت كردم.گفت خيلي خب؛صحبت كن؛يك رقم خيلي بالا پيشنهاد بده.رقمي بگو كه اگه اين رقم رو بهت بده؛با همه اين امتيازهايي كه اينجا داري؛حاضر بشي بري اونجا.راستش ته دلم اصلا نميخواستم از اينجا برم.هيچ رقمه.اما مبلغي رو در نظر گرفتم كه خيلي بالا بود؛و ميدونستم كه موافقت نميكنه باهاش.و با اين حال باز هم اين رقم خودم رو هم ارضاي رفتن نميكرد.وقتي مديرعامل جديد زنگ زد؛گفتم آقاي فلاني حقيقتن من اگه بخوام بيام شركت شما؛مايلم همچين رقمي دريافت كنم.به وضوح صداي جر خوردن ماتحت مديرعامل اومد!سكوت كرد؛اما من ميتونستم تصور كنم پشت خط چه خبره!احتمالا گوشاش سرخ شده بود و از كله اش دود بلند ميشد.خشتكش هم خرچ!مغزش هم فارت!سكوت كرد....يك كمي سكوتش طولاني شد؛و در نهايت گفت اكي!من مايلم از همين فردا كار اينجا رو شروع كنيد!!!!واي!اينجاشو نخونده بودم ديگه.يعني اصلا فكر نميكردم موافقت كنه.با دست و دلبازي رقمي گفته بودم كه مطمئن بودم نخواهد پذيرفت.خلاصه توي بد وضعيتي گير افتادم.نميدونستم چي بگم.گفتم اكي.گوشي رو گذاشتم و زنگ زدم به بهمن و ماجرا رو براش تعريف كردم.گفت خب اينكه عاليه.پالتيك تو گرفت.گفتم برو بابا.اينجا يكسري چيزهاي معنوي براي من داره كه حاضر نيستم حتي با اين رقم وسوسه انگيز تركش كنم.البته نه اينكه فكر كنيد خيلي راضي هستم از شرايطم ها؛نه.چيزهايي كه منو به اينجا پابند ميكنه احمقانه وشخصي و مسخره و بي مقدار هستند.اما هستند و وجود دارند.مثلن همون پنج شنبه ها.خلاصه كلي ناراحت و دپرس بودم و فردا زنگ زدم گفتم آقا؛مديرعامل قبلي من اجازه نميده من از شركت برم.و متاسفانه نميتونم در خدمت شما باشم.آهي كشيد كه انگار چه تحفه اي رو از دست داده.خلاصه اين شد كه من همينجا موندگار شدم البته با شرايط بهترتر از قبل از دعوا!

نتايج اخلاقي:
1-يادتون باشه؛اگه ميريد جايي و ازتون ميخوان حقوق درخواستي بزنيد؛اگر فكر ميكنيد كم بگيد بردتون بيشتره؛سخت در اشتباهيد.نود درصد موارد؛كساني كه پرستيژ شغلي خود رو حفظ ميكنند و رقمي مناسب رو به بالا ميگن؛بيشتر مورد توجه اند تا كسايي كه ميرن رقم پايين ميگن.طرف فوق ليسانس بود و اومده اينجا واسه استخدام حقوق دريافتي رو زده 200!خوب معلومه اولين چيزي كه به ذهن ميرسه اينه كه طرف كار بلد نيست.
2-گر هم شركتي خواست شما رو به خاطر حقوق كمتري كه پيشنهاد داديد نسبت به رقباتون انتخاب كنه؛بدونيد اون شركت به درد لاي جرز ميخوره.
3-يادتون باشه اگر بنا به دلايلي از قبيل همين دعوا و دلخوريها و دلگيريها؛يا بحث بر سر مسائل مالي؛يا آدم نبودن و خر بودن مديرعامل؛يا درگيري و ناسازگاري با همكارها؛داريد دنبال كار جديد ميگرديد و از اون شركت ميخواهيد بيايد بيرون؛هيچوقت صادقانه علت ترك كار قبلي رو عنوان نكنيد كه به ضررتون تموم ميشه.
4-از نعمت بلوف زدن غافل نشيد؛بعضي وقتها بدجور جواب ميده.
5-اعتماد به نفس توي هر كاري يك اهرم قدرتمنده كه ميتونه مثل سكوي پرتاب هم عمل كنه.
6-مشورت و استفاده از تجربيات ديگران در موارد مشابه خيلي ضروريه.
7-شما حتي اگر از شرايط و حقوقتون راضي هم هستيد؛نبايد اين رو عنوان كنيد يا نشون بديد؛بايد هر از چندگاهي نقي و نوقي و غرغري بكنيد و اعلام نارضايتي.اين كمك به بالا بردن و ابقاي شما ميكنه.يادتون باشه داريد توي ايران زندگي ميكنيد.
8-البته براي به كار بردن هر كدام از اين موارد؛قبلا شرايط  رو خوب بسنجيد.
...................................................................
اين روزها از كار خيلي خسته ام.جسمي نه ها، روحي.راستش انگيزه اي رو كه قبلن براي اومدن سركار داشتم و اون شوق و اشتياق كاملن رخت بربسته و كاملن اجباري دارم صبح از خواب پا ميشم.يكي از آرزوهاي حال حاضرم شكستن ساعتيه كه صبح زنگ ميزنه و بيدارم ميكنه.با هر كسي هم صحبت ميكني همينطور خموده و بي انگيزه است.حس كار كردن و سر كار اومدن خيلي وقته توي خيلي از ماها مرده.چرا؟چي باعث ميشه اينجور بشه؟براي شخص شما چه انگيزه اي ميتونه خوشايند باشه و محرك كار كردن و اينكه باعث بشه به كارتون علاقه مند باشيد؟پول؟آيا واقعا پول ميتونه يك انگيزه قوي باشه؟چطور ميشه حتي وقتي كه از يك كاري خوشمون مياد هم بعد يك مدت دلزده ميشيم؟آيا سرجاي خودمون نبودن توي كار ميتونه عامل اينهمه خستگي شغلي و بي انگيزگي باشه؟چند نفر از ما دقيقن همون كاري رو ميكنيم كه تخصصش رو داريم؛تحصيلاتش رو و علاقه اش رو؟
...............................................................
پ.ن:احساس لالها رو دارم وقتي در جواب ابراز احساساتم سكوت ميكني...انگار كه من نتونستم خوب بهت منتقل كنم حسم رو...
پ.ن:اگه وقت كنم جواب كامنتهاي پست قبل رو تا آخر شب ميدم.
...............................................................
لحظه اي با من باش...

خراب راه من نشو که رفتني ترين منم
که ماندني ترين توئي شکستني ترين منم...!
خراب راه من نشو که نقش من بر آب شد...
تو تا ستاره ساختي...حريم من خراب شد
خراب راه من نشو که من هميشه خسته ام
تو تا سپيده قد بکش...نبين که دل شکسته ام ...
ستاره تا ستاره تو...يه حرف عاشقانه تو...
شکسته آشيانه من...ضيافت شبانه تو
خراب راه من نشو که راه من مصيبته...!
ميان راه مانده ام شکست من حقيقته
خراب راه من نشو خراب آهنگ تو ام...
تو ماه دلگير مني...منم که دلتنگ تو ام
خراب را من نشو...تو پر بکش از اين قفس
براي من يه عادته نفس بدون همنفس...!!!
ستاره تا ستاره تو...يه حرف عاشقانه تو...
شکسته آشيانه من...ضيافت شبانه تو


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:2 | لینک  | 

*يادم رفته بود و صبح اول صبحي پريده بودم دستشويي و مثانه رو تا ته خالي كرده بودم.حالا بايد توي يك ساعت اينقدر باكمو پر ميكردم كه نتيجه سونوگرافي درست دربياد.تقريبا داشتم ميتركيدم از بس آب خورده بودم.اما این مثانه هه هيچ اثري از پر شدن نداشت.افتادم به نوبت دوم.يعني دو ساعت بعد.رفتم توي اتاق سنو.يك آقايي نشسته پشت كامپيوتر و يك آقاي دكتري هم مياد پشت پاراواني كه تو روي تخت دراز كشيدي.تختاشون لعنتيها سرده سرده.گرماي تنتو ميبلعه.بعد دكمه هاي مانتوتو باز كردي و لباستو دادي بالا.يك ژل سرد ميماله روي تنت.سرديش به كنار؛چنان قلقلكم مياد كه يك كم ديگه زور بزنم تموم ادرار جمع كرده رو نثار آقاي دكتر ميكنم.ترجيح ميده با دست ماساژ بده و قلقلك من دو صد چندان ميشه.بايد هم خودتو طبيعي نشون بدي.بعدش سر اون دستكاه سونو رو ميذاره روي خيسي بدنت و هي راهش ميبره اينور اونور؛حالا به پهلوي راست بچرخ خانومي؛حالا به پهلوي چب پچرخ عزيزم؛حالا طاق باز دراز بكش؛حالا به پشت گلم؛...خدايي خيلي خودمو نگه ميدارم كه نخندم.تازه اون دستگاهشم هي فشار ميده توي تنت.اينقدر هم قربون صدقه ات ميره در حين كار كه فكر ميكني مشغول يك كار ديگه است.ميگه چقدر مثانه ات رو پر كردي!بدو برو تخليه اش كن.با سر خودمو ميندازم توالت و پنج دقيقه اي شيرفلكه رو باز ميكنم!

*قراره بيست دقيقه توي اون تابوت بخوابم.تونل تنگ و خفه كننده اي كه اينقدر ترس به وجودت ميريزه كه زهره ترك بشي.كاش كسي قبلن برام توضيح ميداد ام آر آي چطوريه؟خوبيش اينه كه پاهات بيرونه و خيلي احساس تو قبر بودن نداري.لحظه هاي سخت و حشتناكيه كه به كندي سپري ميشه.اون صداهاي وحشتناك و چندش آوري كه ميره روي اعصابت هم يك كنار.ضربان قلبم به شدت ميره بالا و همش احساس ميكنم اينقدر آب تو دهنم جمع شده كه داره خفم ميكنه.ميدونم اين به خاطر حرف دكتره كه گفته نبايد آب دهنم رو قورت بدم.لامصب فقط کافیه بهم بگن:"نباید" این کار رو بکنی!آخه بيست دقيقه بي حركت توي اون تابوت دراز كشيدن و آب دهن قورت ندادن خيلي طاقت فرساست.

*میرم روی دستگاهی که مثل دوچرخه دو تا دسته داره.یک قسمتی که سرت رو میبری روش و فیکس میشی و یک زائده قلاب مانند که یک نایلون سرش میذارن و میکنی توی دهنت لای دندونات.مسئول رادیوگرافی هم مدام ازت میپرسه:گیره سر؛سنجاق سر؛گوشواره گردنبند؛پلاک؛هر چیز فلزی دیگه ای که همرات نداری؟میگم نه.دوباره ازم میپرسه.وحشت برم میداره.اگه فیزیک نخونده بودم و ماهیت این اشعه ها رو نمیشناختم و طرز عملکردشونو؛هول میکردم نکنه الان مثل لیزر قراره نصف بشم!یا این اشعه میخوره به گیره فلزیم و برق میگیرتم جزغاله ام میکنه!تازه شک میکنم نکنه توی سرم و گوش و چشم و یکی از سوراخ سنبه هام یک پلاک فلزی دارم و خودم نمیدونم؟خود یارو میره توی یک اتاق دیگه و در رو میبنده.به کار این قلاب که لای دندونامه فکر میکنم!نکنه این واسه خاطر اینه که اگه از درد دندونامو فشار میدم نشکنه!دیدید برای تحمل درد یک پارچه ای چیزی میذارن لای دندونای طرف تا اونو گاز بگیره!خلاصه توی این فکرام که میاد میگه تموم شد!

*روی یک تخت چوبی دراز میکشم.نمیدونم چرا اتاقهای بیمارستان مثل اتاق عمل؛اتاق سی تی اسکن؛اتاق ام آر آی؛همین اتاق رادیولوژی چند بعدی؛مثل غسالخونه میمونه؟سرد و بی روح و وحشتناک!تازه این مثلا بهترین بیمارستان ایرانه.وای به اونای دیگه.اول روی یک پهلو میخوابم.یارو میره توی اتاق خودش در رو میبنده و بعد مثل دوربیینای عکاسی قدیم از زیر تختی که روش خوابیدم یک فیلم که توی قاب چوبیه میاد بیرون.دوباره و سه باره و چهار باره.آخه هی بهم میگه هیچ تکونی نخوری ها!و نمیدونم چرا من مثل کرم هی تکونم میاد!

*روی صندلی دندونپزشکی نشستم و همه صورتم بی حسه.با یک چیزی شبیه انبر میاد بالاسرم.میکنه توی دهنم و فشار میده به چپ و راست هل میده.وحشتزده نگاش میکنم.انبرشو عوض میکنه و یک چیزی شبیه آچارفرانسه گنده و بی ریخت میکنه توی دهنم.پا میشه می ایسته و دو دستی با تموم هیکلش آویزون میشه به انبری که توی دهن من به چیزی وصله.احساس میکنم همه جمجمه ام رو داره از دهنم میکشه بیرون.واااااای.خیلی چندش آوره.کم مونده از ترس غش کنم که میگیره رو به روم و میگه:اینم دندون عقلت!ببین!چه سالم و سرحاله!
.........................................
*نمايشگاه امنيت اجتماعي!
توي مسير ديده بودم پلاكارتهايش را.يك وقت موقع ناهار زد به سرمون كه پاشيم بريم يك سر بهش بزنيم.هميشه كسايي رو كه توي اينطور نمايشگاهها يا جشنواره ها مثلن؛شركت ميكنند به چشم عناصر خودفروخته ميديدم.اما حقيقتن ايندفعه دلم ميخواست برم ببينم چه خبره؟چيه؟توي مكاني به اسم "نمايشگاه امنيت اجتماعي چي قراره نشونمون بدن؟فكر كن!خنده دار نيست؟مثلا از اين كلاه كجها ميبيني كه دارند با باتوم ميزنن روي مچ پاي لخت دختركي باريك اندام!يا چندتا فاطي كماندو كه دستمال رو ميكشن روي سر و صورت دختري كه ارايش كرده و رژ لبش ماليده ميشه تو صورتش!يا يك فاطي كماندو يك ليوان آب ميپاشه روي صورت زني ميانسال و بچه به بغل كه مثلا آرايشش غليظه و ريملهاي خانومه ميريزه پاي چشش!يا يك جاي ديگه دختري كه به خاطر تنگي مانتوش به زور دارن ميبرنش ارشادش كنن و اون هم جيغ ميكشه!حقيقتن مضحكه.براي همين بيشتر ترغيب شديم كه بریم.با چندتا همكارهاي مرد و زن راه افتاديم.باور كن توي تنهاي سيركي كه به عمرم رفته بودم اينقدر نخنديده بودم.اون هم از اون خنده هاي يواشكي كه مجبويري از خنده قورت دادن خفه بشي!با چند تا همكار قزميت دلقك كه همه اش روده برت كنند.من هم كه پاي شلوغي و شيطنت بيفته ديگه واويلا.دقيقن هم هيمنها بود كه فكر يمكردم.مثلا يك جا يك مانكن پسر نشسته بود و سلموني داشت با موچين ابروهاي پسره رو مرتب ميكرد!فكر كن!چه جرم وحشتناكي!يك جاي ديگه يك فروشگاه مانتو بود كه فروشنده اش خيلي بي حجابي بود و مشتريهاش توي اتاق پرو بدون روسري واستاده بودند و داشتند مانتوشونو در مي آوردند!تصور كن!چقدر وحشتناكه!يك جاي ديگه اش اندش بود!هشدار به دختراي جوون درباره كلاسهاي خصوصي!(اينجا ياد تو افتادم قصه جونم!اما نترس اونو كه بهت معرفي كردم كبريت بي خطره!)دختره نشسته بود کنار پسره؛توی یک اتاق خلوت!و داشتن تمرین گیتار میکردند!فک کن!چقدر مستهجن!اگه هنوز دير نشده توصيه ميكنم بريد.حداقلش اينه كه يك دل سير ميخنديد و يك جفت جوراب كلفت جايزه ميگيريد!كيك و شير كاكائو هم هست البته!
.........................................................
پ.ن:اول بابت پست قبل خیلی خیلی شرمنده.دیدم متن قشنگیه گذاشتمش اینجا.اما بعد چون صفحه رو بسته بودم هیچ جا نشونی ازش پیدا نکردم.گذاشتم برای بعد.وقتش هم نشد توضیح بدم.ببخشید که باعث نگرانی شدم.اما اگر دیدی نظرهای بخشی رو بستم؛بدونید که اون متن مال من نیست.فقط سهیم کردن شما در لذت ادبی بود که بردم.از همه دوستای اینور آبی و اونور آبی بابت نگران کردنشون معذرت میخوام.بابت همه تلفنها؛ اس ام اس ها؛کامنتها؛ ایمیلها؛و آف هایی که جویای احوالم بودید؛ممنونم و باز هم شرمنده که نگرانتون کردم.دست همتون رو میبوسم.

پ.ن:شنیدن صدای گرم و دوستانه تو؛ از کیلومترها دور و دور و دور....درست وقتی که من این روزها به داشتن تو فکر میکنم؛نمیدونی...نمیدونی چه شادی فزاینده ای بهم میده.خوشحالم که اینقدر به تو نزدیکم که هر اعتراف تکان دهنده ای رو فکر میکنم بتونم بهت بکنم.این یک گنجینه واقعیه.مگه زندگی چیه جز داشتن همین لحظه ها؟در حقیقت؛همونطور که گفتی...بقیه اش فرعه...اما حقیقته سختیه!

پ.ن:برای تو خنده دار است.لحظه های کوچک؛بی مقدار؛و بی اهمیتی که من تمام هفته را به شوق داشتنش سر میکنم.لحظه هایی که میتوانی لحظه سازش باشی.یک روز دو نفری از کنار یک موضوع کوچک میگذشتیم.به دلخوشیهای کوچکی که سر راه بود خندیدیم.من دل بستم به این خوشیهای کوچک و احمقانه که شد خلاصه تمام رویاها و آرزوهای زندگی یکنواخت و رو به روالم...تو رد شدی و سری تکان دادی و  من هم رفتم قاطی همه کوچکها و بی مقدارها.مضحکه ای که نه برایش مرثیه خواند؛که میشد حسابی خندید و به تمسخر گرفتش.باشد.تو فقط بخند.روزی لا به لای خودخواهیهایت خودم را دوباره بازخواهم شناخت.
 
بعد نوشت:ای بابا!کیلو کیلو نوشته های ما رو کپی میکنن چیزی نمیگیم!یک متن میاری توضیح هم میدی که باباجان!مال من نیست و لینکشو ندارم هی بهت گیر میدن!به ما نیومده!
..................................................
لحظه ای با من باش...

تنها ترين ستاره ي اين کهکشان منم...مثل شهابي از دل من ميکني عبور!
چين مي خورَد به ضرب تو آئينه ي دلم،محو نگاه سرد توام ساکت و صبور
تا عرش هم اگر بروي تو،نمي رسي... نام تو را همان خَزه ها داد مي زنند!
تو ساکن حوالي مُرداب ميشوي،آن جا که سايه ها همه فرياد مي زنند!
دستي به گوشواره ي خورشيد مي بري،دستي به ماه شبزده زنجير ميکني
چشمان بي فروغ خودت را چه پُر هوس،با عطر نور تازه ي او سير ميکني ...
پرواز ميکني و به ديوار ميخوري ... ديگر کسي به پاي جنونت نمي رسد!
من از همان دقيقه ي اول شکسته ام ، دستم به قطره قطره ي خونت نمي رسد؛
با چشم هاي خود به خودت طعنه ميزني ، از چشم هاي سبز خدا دور مي شوي
آگاهي از شبي که به بيراهه مي رود ، تو مي روي و وصله ي ناجور مي شوي ...
بر دوش مي کشي من و بار نگاه من ... بر دوش مي کشم تو و بار گناه تو ...
اين شکوِه ها که راه به جايي نمي بَرَد ، گفتي ... ولي بدان که خطا بوده راهِ تو !
بالا نگاه مي کني و خاطرات من ... روي نگاه روشن خورشيد مي چکد،
خورشيد هم مثال تو خاموش مي شود ، خورشيد هم مثال من آهسته مي تکد!
ما ظاهرا به کوچه ي بن بست خورده ايم ، اما تو در برابر ترس از عبور من!
حالا منم که خسته به معراج مي روم ، حالا توئي توئي توئي محتاج نور من!
تنها ترين ستاره اين کهکشان هنوز ... با هر چه درد ، هر چه شکستن صبور،هست
گر با تمام بي خبري تو از خدا ... نا ديدني ، نهان و هر اندازه دور...هست !
اما تو فکر کن که از اول چه بوده اي ، جز تکه سنگ سرد که گرما گرفته اي ...
يک تکه از تن خود من ، تکه اي غريب ... از ما پناه بردي و  در ما گرفته اي !!!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:6 | لینک  |