پندارهای آرایه
قسم خورده ام که شبها هيچ تلفني را جواب ندهم. اما در برابر بعضيها نميتوانم مقاومت کنم و وسوسه نشوم. مخصوصا آنهايي که شماره هايي نا آشنايند. نميدانم دقيقا چه ميشود مرا؛درست مثل آنهايي که منتظرند خبري؛چيزي ؛نشانه اي از يک گمشده هر لحظه برسد.لحظه نيمه شب باشد يا لحظه دم دمهاي صبح....در هر حال مثل گمشده داران مي مانم.شايد به خاطر هفت-هشت سال چشم انتظاري ام به بهمن بود و اثري که از آن سالها مانده.عجيب گمان ميکردم روزي شماره اي نا آشنا؛لحن صداي آشناي من را پشت خود دارد. نا آشنايي که من را به آشنايم ميرساند. البته هرگز اين اتفاق نيفتاد چرا که بهمن با اولين تماس از خانه پدري اش؛شماره آشنايي را روي تلفن حک کرد. در هر حال من گمشده ام را از پس سالها پيدا کردم و ميگويم؛ شايد هنوز خاکستري از همين انتظارات بي پايان کنجکاوم ميکند و مشتاقم ميکند و وادارم ميکند که از کنار هيچ کاغذ مچاله شده اي؛ هيچ لحن صداي آشنايي؛ يا رايحه اي يا ترانه اي يا صداي خنده اي که سکوت فضا را به ناگاه ميشکند؛ بي تفاوت رد نشوم. نوعي عادت از روزگاران شيدايي. تو بگو يک مرض يا يک درد. يا بگو يک حس توي گوشت و پوست و خونت رفته. پ.ن:ديدي ميگن يارو خوشي زده زير دلش؟ همين ديگه. يك غلطي كردم كه مثل كره خر توش موندم. بيخود نيست از تغيير ميترسم. به بدترين شكل ممكن دلم رو زدم به دريا. حالا بايد منتظر بشينم ببينم غرق ميشم يا به ساحل آرامش ميرسم. آخه نونت كم بود؛ آبت كم بود؛ با مدير درگير شدنت چي بود؟ پ.ن:به هيچكس:من نفهميدم توي كامنتهاي قبلي منو تهديد كردي؟تكذيب كردي؟تشويق كردي؟ازم بدت اومد؟ناخوشايند بودم؟خوشت اومد؟ در هر حال شايد من يك معذرت خواهي به همه اونايي كه ناخواسته مورد بي مهري قرار گرفتند بدهكارم. پ.ن:برام دعا كنيد....خواهش ميكنم. پ.ن:وقتی در جوابم میزنی "می یو" یا "می تو" یا "یو تو" میفهمم که جدن ناراحتی و بی حوصله و کلافه.... ...................................................... دارد به اوج حادثه نزديک مي شود به روش احسانه:(درست مثل يك خبرنگار شجاع!!! و آماده ريسك!) به روش حاج باران:(بدون شرح!)دوستان سوراخ عقب رو هم داشته باشند تو تصوير!!! ******************************************** به روش سوگلي:(از ماست كه برماست!) به روش رضا خرداد53:(خفه كردن خود با دي وي دي پلير!) به روش آرايه:(ساده و بي آلايش!؛محافظه كار و ترسو!) يا: ******************************************* *********************************************** به روش آرميتا(گربه وحشي):(اينو ديگه دوستان در جريانند!همون حكايت لگد به تخماي يارو!) به روش نيكو:(سيستماتيك!) ************************************************** به روش اقليما:(بيرحمانه!) روش بيژو(نابخشوده):(واقعي!بي راه برگشت!) به روش فريدا: ************************************** به روش آسمانم ابريست: شما چه روشي رو انتخاب ميكنيد؟توي اين روشها نيست؟نگران نشيد!ما براي خودكشي شما هم انديشيده ايم!!!!بريد اينجا و انتخاب كنيد! دوستان! دست مرا باید برید! ۱.ترجیح میدادم جای اینکه هستی رو رو تخت بیمارستان ببینم؛روی تخت حجله حاج یونس میدیدم!کسی چه میدونه؟شاید اگه زمان شاه!!!(چه کلمه نستالوژیکی!)بود؛داستان اینطور پیش میرفت.جای اینکه اینهمه غم و غصه هم به خوردت بدن که دو دستی عربده بکشی رو به خدا و بابت خوب بودن زندگیت و دور بودنت از اینهمه بدبختی که مردم دیگه دارن!!! و تو نداری تشکر کنی؛شاید میتونست پر از صحنه های اروتیک(ببخشید کسی معنی این کلمه رو دقیقا میدونه؟!!)باشه.بلاخره معلوم شد فرزاد هستی رو...؟یونس هستی رو؟مهندس مریمو؟ایاض مریمو؟حمید آرامو؟!!!! ............................................................ برای پر زدن از غم دو بال کم دارد هر شب خيابان تخت طاووس بعد از ساعت 8 شب چهره ديگري به خود مي گيرد.پياده باشي يا سواره، وقتي وارد اين خيابان ميشوي از همان ابتداي مسير متوجه تراكم ماشينهاي متنوعي ميشوي كه شتابزده براي كنار كشيدن از وسط خيابان در حال سبقت گرفتن از يکديگر هستند. ................................................ لحظه ای با من باش... آشفته است حال و هواي بهاريت * * * 2-شب همه هول و هراسمان اين است كه هر جا هستيم خودمان را به خانه برسانيم.تا زير سقفش آرام بگيريم و بكنيم آنچه دلمان ميخواهد و دوستش ميداريم.بعضيها را ديده اي چگونه فيلم ميبينند؟همانها كه اسمشان عبدالله يا كامبيز يا هوشنگ يا داوود يا...است؟!همان نسل امروزيهاي "جواد" خودمان!فيلم را توي پلير ميگذارند و كنترل به دست مينشينند رو به روي تي وي و × 2 و × 4 و× 16 و × 32 هي رد ميكنند....تا برسند سر صحنه هاي احياننش.بعد روي صحنه زوم ميكنند و پلي و اين صحنه بيچاره بسته به پرصحنه گي يا كم صحنه گي فيلم چندين و چند بار عقب جلو ميشود.ما كار راحت كرده ايم!يك فيلم شش ساعته ال پي از تاپ ترين تا توپ ترين صحنه هاي ماندگار فيلمهاي هاليوودي و غير هاليوودي از صحنه lost high way بگير تا غريزه اصلي يك و دو و اينتيميسي يك و دو و تايتانيك! و 9 آواز عاشقانه و خلاصه هر فيلمي كه صحنه اي تاريخي براي ديدن دارد!* بعضي وقتها اين فيلم را ميگذاريم و به هيجان مي آييم.همين!بقيه هم ندارد!**درست است كه مردها بيشتر حالي به حالي ميشوند اما هر زني بگويد نه و نچ و خوشم نمي آيد بايد فلانجا را به فلانجايش حواله داد!از نظر تو ديدن صحنه هاي محرك چيپ و زشت و بي ارزش است و نبايد در خلال رابطه وارد شود؟ 3-بعضي وقتها شرايط براي با هم بودن مهيا نيست.يا تو حال نداري يا شرايط جسمي اجازه نميدهد يا كلا توي مدش نيستي.اين وسط تكليف او چيست؟خب اگر مجرد بود چه كار ميكرد؟حتمن در اتاقش را قفل ميكرد و براي خودش يك سور حسابي راه مي انداخت.كاري ندارد.همه تان هم خوب بلديد.نگذاريد دهان من باز شود!حداقل كاري كه ميتواني برايش انجام دهي اين است كه اجازه بدهي مزه راحتي و آسايش و آزادي را در حريم خانه اش بچشد.يا حال داري و پا به پايش مي آيي و كمكش ميكني؛يا نداري و اجازه ميدهي راحت باشد.از نظر تو دادن اين حس آرامش و آسايش؛كه راحت با مسائلش برخورد كند؛ به شريك زندگي ات ناپسند و نكوهيده است؟ 4-دوران مجردي شايد بيشتر و دوران ازدواج شايد خيلي كمتر؛اما بعيد ميدانم كسي تجربه اش نكرده باشد.گاهي هيچ كس مثل خود آدم قلق خودش را توي مسئله اي به اين حساسي نميداند و گاهي هم با اينكه همه چيز مرتب است؛شايد و شايد و شايد هوس كني خودت با فانتزيهايت تنها باشي.شايد نياز داشته باشي خلوت خودت با خودت را به ياد بياوري و تجربه اش كني و چشمهايت را ببندي و با كسي كه آن لحظه دوست داري هم آغوشي كني.همانطور كه سيرابت ميكند به خودت لذت ببخشي و كاملا باب دل خودت رفتار كني.فكر ميكنم خيلي بهتر از اين باشد كه او را در آغوش بكشي و با فانتزيهايت مشغول شوي. از نظر تو اشكالي دارد؟و اگر دارد اشكالش كجاست؟ 5-تو اگر بنا بر هر دليلي كسي را براي پارتنر بودن برگزيده اي و در هر حال رابطه 3كصي بر قرار ميكني؛بگذار و كمك كن تا با هم به اوج اين رابطه برسيد.از هنر كشف كردن بدن همديگر غافل نشو.خجالت و محافظه كاري و دروغگويي و تظاهر آفت اين رابطه هاست.اگر توي رابطه از مدل خاصي بيشتر لذت ميبري يا براي كامل شدنش كار خاصي بايد انجام بدهي با شجاعت عنوانش كن.قرار است در خلال اين حركات و رفتار ريلكس شويم نه منقبض.نميدانم چرا اكثريت قريب به اتفاق زنها و دخترها كه لاي 3كص خود را باز ميكنند و مسائل رختخوابي شان را مطرح ميكنند با افتخار عنوان ميكنند كه نقش جسد يا جنازه را توي رابطه بازي ميكنند؟چرا فكر ميكنند اگر لبهايشان مثل يخ نچسبد به بوسه هاي داغ پارتنرشان در پاكدامني آنها خللي وارد خواهد آمد و شكي برانگيخته خواهد شد؟آيا اين از رفتار و گفتار نسنجيده برخي مردها نشات گرفته است؟ ..................................................... پ.ن: در راستاي داغ شدن بازيهاي وبلاگي تصميم گرفتم يك شهربازي يا ارم پارك يا لونا پاركي چيزي احداث كنم.به جان خودم خوب ميگيرد ها! خوب ملت را ك*ميخ ميكند!(حالا از اين به بعد هيچ بني بشري من را به بازي وبلاگي دعوت نميكند و من فلانجايم خواهد سوخت! :) ) دلم برای دو چشمی که از خودش افتاد ۱- ديشب ساعت سه رسيديم.هنوز خوابم مياد.لعنتي اين خواب سر صبح چيه كه هر چقدر هم بخوابي اندازه پنج دقيقه اش بهت حال نميده. 2-سه روز به جاي اينكه تو خونه بخوريم و بخوابيم؛رفتيم وسط جنگل يك ويلاي دنج خوابيديم و خورديم. 3-هميشه دلم يك كلبه وسط جنگل ميخواست.آرزوهاي كودكي و نوجووني و بزرگساليم بود.و حالا عينيت ميگيره. 4-مثل سگ ترسيديم اين چند روز و اين چند شب به خصوص.شبا گله گله گرگ يا شغال پشت در صف ميكشيدن.يك زوزه هايي ميكشيدن كه نگو.هر سه شب مثل بزغاله از ترس ميلرزيدم و خواب به چشمم نيومد.نميدونم شايد ترس برم داشته بود كه نكنه درو بشكنن بيان تو!!! 5-روزها هم صداي تراكتور و كاميون و آهن و خرت و پرت ويلاي بغلي در دست ساخت آرامش رو ازمون ربوده بود.كي گفته جنگل آرامش خاصي داره و صداي جيرجيرك و اين برنامه ها؟ 6-اين مسافرت رو براي خاطر خودم نرفتم. 7-تينا رو كه يادتونه؟رفتيم با يك چمدون برگردونديمش.پارسال كه داشت ميرفت به اون شوهر نسناسش مهلت بده؛بهش گفتم ايده آل تو بعد از اين مهلت چيه؟انتظار داري به چي برسي بعد اين مهلت؟اون عوض بشو نيست.درست نميشه.جواب درستي نداشت.فقط رفت كه با يك بچه برگرده.خدايا يك عقل درست حسابي به اين دختراي ما بده. 8-رفتم كه حال و هواي تينا عوض بشه.محض خالي نبودن عريضه الناز خواهرم رو هم با خودمون برديم. 9-درسته.مسافرت بهم خوش كه نگذشته هيچ؛از چشمم دراومده.سفر كردن با دختري كه تازه از محدوديتهاي بي شمار خودش رو آزاد ميبينه و دختري كه همش يا داره يك گوشه با موبايل حرف ميزنه يا خوابه يا به خودش ميرسه؛نميتونه براي يك زن و شوهر پا به سن گذاشته مفرح باشه. 10-نميدونستم چطور به تينا بگم كه الان وقت شلوار تا زانو پوشيدن و توي ساحل قدم زدن نيست.با اين حال چند باري مثل اين فاطي كماندوها بهش تذكر دادم كه روسريتو سرت كن؛مانتوتو بپوش...شلوار بلند پات كن...اما جاي من بودي چيكار ميكردي نيروي انتظامي بهمون گير بده و برينه تو اعصاب هممون؟ 11-توي اين مسافرت حسابي خودم رو در نقش يك كلفت ديدم.با اينكه همه ظروف يكبار مصرف بود و همش هم تو رستوران شام نهار خورديم؛اما بازم همين چايي خوردناي صبح تا شب و كاراي جانبي ديگه امونمو بريده بود.الناز خانم كه دست به هيچي نميزد.تينا هم همش يك جا كز ميكرد و تو فكر بود. 12-كنار همه اينها غرغركردنهاي ماني رو هم داشته باشيد.به دلايل و عناوين مختلف. 13-هنوز هم نميدونم وقتي درگيري و دعوا پيش مياد بايد چيكار كرد؟مثلا يك عده لات و لوت چيزي ميگن يا مزاحم ميشن؛بايد سرتو بندازي پايين و نشنيده بگيري و بري؛يا اينكه واستي درگير شي كتك كاري كني؛چاقو بخوري و چاقو بزني و خودتو توي دردسر بندازي؟نه....من يكي حاضرم بميرم اما نذارم كسي زور بگه يا قلدري كنه برام.واسه همين يواشكي يك چاقوي ضامن دار خريدم و خوب هم ازش استفاده كردم.مهم نيست ماني دلش ميخواد آروم از كنار اين مسائل بگذره.من قاطيه قاطي هستم.من نميخوام سنجيده و منطقي عمل كنم.خونم كه به جوش بياد ديگه هيچ كس جلو دارم نيست.ماني تا مدتها با ترس به من نگاه ميكرد.فكر كنم به عمرش منو اينقدر وحشي و درنده خو نديده بود. 14-الان كلي مشق زبان دارم.يكي بياد منو وادار كنه جاي چرت و پرت نوشتن به اونا برسم. 15-يك حرفهايي رو مدتهاست ميخوام به كسي بزنم نميتونم...نميدونم كي و چطوري بهش بگم...دل دل ميكنم....اما بايد بگم...بايد... 16-از كارم خسته شدم...امروز كلي انرژي داشتم اما همينكه اومدم توي اين اتاق همش پٍر شد. احساس تبعيديها رو دارم.توي شركتي كه از هر گوشه اش صداي بگو بخند مياد من به خاطر شرايطم بايد توي يك اتاق انفرادي تك و تنها باشم...خسته شدم. 17-احساس ميكنم فكرم داره دزديده ميشه.ايده هام به يغما ميره.احساس ميكنم بدجور داره ازم سوئ استفاده ميشه. 18-هميشه ميگم وقتي موج منفي دارم نيام بنويسم...اما نميدونم چرا هيچوقت عمل نميكنم به اين گفته. 19-تموم اين سه روز به اين كار عجيب تو فكر ميكردم...كنار دريا نشسته بودم و خشمم نسبت به اين كارت مثل كفاي دريا هي غليان ميكرد هي فروكش ميكرد...اما اعتراف ميكنم كه نشد بهش فكر نكنم و بگم مهم نيست و چيزي نيست و هي فكر ميكردم حتما خيلي چيزها هست و هي تموم چيزايي كه بهشون فكر كرده بودم درست از آب در مي اومد.برام يك سوال پيش اومد...چطور ممكنه كسي ديگري رو دوست داشته باشه و براش احترام قائل باشه اما دقيقا كاري رو بكنه كه ميدونه چقدر طرف بدش مياد.در حاليكه انجام ندادن اون كار با انجام دادنش براي اون هيچ فرقي نداشته باشه...نه....يك جاي كار ميلنگه... 20-در حال حاضر تنها يك كاره كه با علاقه انجامش ميدم و هنوز هم ميتونه بهم آرامش و انرژي بده كه اونم داره گند زده ميشه توش و تموم...آره...انگار تموم.... گريه كردم گريه هم اينبار آرامم نكرد *يک sms و يک عالمه راه. *يک سفارش و يک عالمه دلخوري. *يک مسافرت يک روزه و يک دنيا تجربه. *يک سفر بي برنامه و يک عالمه اتفاق پيشبيني نشده. *يک شب و يک عالمه جاي امن! براي خواب. *يک موبايل و يک عالمه زنگ. *يک روز ديگر و يک عالمه حرص خوردن. *يک تصميم و يک عالمه خاطره. *يک يادم هست و يک عالمه يادم نيست. *يک نقطه و يک عالمه آرامش. *يک آرامش و يک عالمه بها. *يک ايران و يک عالمه توريست. *فردا صبح به مقصد رسيديم و تفريحاتمونو کرديم و خسته خسته و خيس خيس نشستيم لب آب در پناه يک درخت.بارون شديدي ميباره.مثل اين فيلمايي که براي بارون از ماشين آتش نشاني استفاده ميکنن.قطرات درشت و مداوم و تيز.ولي با اينهمه بارون؛ما زير اين درخت آروم بدون دغدغه نشستيم.آتيش هم روشنه.من به صداي بارون و تلق نلوق بلالها گوش ميکنم.سوئيشرت تو روي شونه هامه.سونيا خوابه.سر اون پرنده اي که من با اون توريستاي خارجي شريک شدم و زدمش؛با من قهر کرده.حالا يک پرستوي دريايي هم کمتر.به کجاي دنيا برميخوره؟نميدونم چرا اينقدر سنگ دل شدم؟به گل آتيش زل زدم و هي بارون شديدتر ميشه و هي چشماي من گرمتر و گرمتر.طعم گس پرنده بدبو و لزج هنوز زير دندونمه.همراه قارچاي جنگلي.چه شود.ميدونم که يک کم ديگه اينجا بمونيم؛ديگه درخت تموم باروني رو که نگه داشته پس ميزنه و مثل ناودون ميريزه روي سر و هيکلمون.توي گل آتيش زل زدم و چشام گرم ميشه.يه ماشين نور بالا ميندازه توي چشمم.نورش خيلي خفه است.نزديک مياد.بهمنه.باورم نميشه.تکون نميخورم.ميگم يک روياست.مياد نزديکم؛ميگه ميشه يک چايي مهمونتون باشم؟سونيا هم بيدار ميشه.پس اونهمه گزارش لحظه به لحظه واسه اين بود؟بارون بند اومده و هوا خيلي خاص شده.سونيا ميره لب آب و يک سيگار آتيش ميکنه.من و بهمن ميشينيم تنگ هم.بدون حرف.بدون کلام.يک چايي داغ براش ميريزم.از بلالهايي که کباب کردم تعارفش ميکنم.ميگه فکر کردي من ميذارم اينطوري تلخ باهام خداحافظي کني؟از من در ميري؟نميپرسم چطوري اونهمه کارو ول کردي اومدي اينجا؟ميگي که قراره تو توي شيراز باشي.ميخندم ميگم شيراز منم ديگه؟هر جا باشم شيراز اونجاست!بعدش به سمت جنگل راه ميافيت.يک شهر ديگه.من و بهمن توي ماشين بهمن و سونيا با ماشين من.سونيا يادش رفته بود گواهينامه برداره و من توي اينهمه مسير از رانندگي به شدت خسته شدم.حالا ميگيم بي خيال.خداکنه اتفاقي نيفته.يک پياده روي خوب توي يک مسير خوب؛کلي تفريح سالم ديگه و کلي شونه به شونه هم رفتن و درد دل کردن و راز و نياز شنيدن.حالا توي جنگل نشستم ميون اونهمه بوته وحشي و يهو لرزشي عجيب تنمو فرا ميگيره.چشم باز ميکنم.سونياست.داره تکون تکونم ميده.ميگه پاشو بارون داره شديد ميشه.بايد از اينجا بريم.ميدونستم که همش روياست!!!!!ولي اين لبخند شيرين کنج لبم پس از کجا اومده؟و بوي عطر تو؟ *يک ماشين و يک عالمه ريسر. *باور کردنش سخته؛ولي ميخوايد باور کنيد؛ميخوايد نکنيد.دو تا زن جوون تنها؛مسيري حدود 2000 کيلومتر رو رانندگي کردن؛و سالم به خونه رسيدن.توي همين مملکت گل و بلبل.متاسفم که خيلي جاهاي قشنگ و ماجراجويانه سفر رو مجبورم سانسور کنم.سفر ما يک سفر خاص بود.خيلي خاص.شايد ديگه هيچوقت توي عمرم چنين سفري نداشته باشم.همونطور که مطمئنم هر کسي از اين سفرها نداره.از رانندگي توي مسيري که هيچ کس نبود جز چندتا دام وحشي؛از مسيري که پر از قاچاقچي بود؛از تموم ترس و وحشتهايي که داشتيم؛از همه اش نتونستم بگم.و ميدونيد که حتما دليل دارم. پ.ن:يادش به خير...چقدر بچه بودم....چه گم شده بودم....چه شاد بودم....چه غمگين بودم...چه كسي رو داشتم....چه كسي رو داشتم...داشتم.... پ.ن:همه چيز رو به راهه اما يك چيزي اذيتم ميكنه.تو خوب ميدوني.نميخواي جوابمو بدي بعد برم مسافرت؟يا مسافرت كوفتم بشه؟ درون پنجره دارد بهار مي رقصد نکته اخلاقي ايندفعه: هميشه به ياد داشته باش تا به فراموشي بسپاري آنچه را که اندوهگينت مي سازد. ۱-هوا هي تاريك ميشه هي روشن ميشه...ابرها هي ميرن هي ميان...خورشيد از پشت ابرها هي سرك ميكشه...هي مخفي ميشه...هي سردم ميشه لرزم ميگيره...هي گرمم ميشه...هي يكي كولر رو خاموش ميكنه...هي يكي روشن ميكنه....يك فكرايي هي مياد تو ذهنم هي ميره....تلفن هي زنگ ميخوره...هي زنگ ميخوره....رييس هي احضار ميكنه...هي جلسه ميذاره...محسن نامجو هي ميخونه جورهبازي بُدُم، رفتم به نخجير...رفتم به نخجير...هي ميخونه سيه دستي زده بر بال...بر بال مو تير...كه هر كه غافله غافل خوره تير...خوره تير...غافل خوره تير...هي نميخونه چه ميخواهي از اين حال حال خرابم ...تو كه با مو سر ياري ياري نداري...چرا هر نيمه شب آيي..آيي به خوابم....هي صداي گسش رو دوست دارم هي ندارم...هي لحن تمسخرآميزش ميبرتم به هپروت...هي برميگردم پشت ميزم...هي زندگي رو ساده تر از يك پر كاه شناور روي آب ميبينم...هي مشكل تر از دنبال پري شناور در فضاي بيكران دويدن...هي فكرم پر ميگيره مياد تو آغوش تو...هي ازت دور ميشم و نشستم پشت ميزم....هي تصور ميكنم الان خوابي؟بيداري؟هي دستم ميره بهت زنگ بزنم....هي از اين حالي به حالي شدنم هي متعجب ميشم...هي آرومم...هي آرومم...هي هيچي نيست بهش فكر كنم و آزارم بده...هي هجوم افكاري مزخرف آرامشم رو به يغما ميبره...هي بيخيالم....هي موجي از تشويش ميدوه توي رگهام...هي ميخوام به توصيه تو عمل كنم براي ماني...هي ميخوام يك كار ديگه كنم...هي خودم رو توي يك موقعيت ديگه ميبينم...هي نكنه نشه پتك ميشه تو سرم...هي ميخوام به روزاي خوش نيومده فكر كنم...هي فكراي تلخ گذشته ميخورتم...اما هي آرومم...هي آرومم...هي آرامشي عميق تزريق ميشه به روانم....هي دستام دنبال دستات ميگرده تا توشون پنجه بشه...هي صورتم ميخواد خودشو روي سينه تو مخفي كنه...هي ميخوام بغلم كني...هي ميخوام دستتو حلقه كني دور كمرم و پيشونيمو ببوسي و بگي هيچي نيست...هي دلم ميخواد واقعا هيچي نبود...هي ميترسم...هي نميترسم...هي ميخندم...هي ميخندم... هي تو رو ميبينم كه راه ميري....هي خودمو كه دنبال قدمهات ميام...هي تو كه آروم نميشيني...هي من كه دلم ميخواد آروم بگيري تا آروم بگيرم...هي من كه ميخوام آروم بگيرم...هي من كه آروم ميگيرم....هي كلاغهايي كه ميخونن توي باغ....هي قناريهايي كه ميخونن توي باغ...هي ياد كركسهاي فيلم ديشبي...ياد دريدن طعمه هاشون...هي ديدن كبوترهاي پرپري بال تو بال هم توي باغ...هي عشق...هي اميد...هي دوست داشتن...هي خواستن...يه خواستن كه باشي...كه باشي...هي ترسيدن از اينكه نباشي...هي آرامش...هي آرامش...هي هوس سيگار...هي هوس بارون...هي هوس نم...هي هوس خاك نم خورده...هي بلند خوندن...هي هوس رقصيدن...هي هوس چرخيدن...هي چشماي شيطون و شاد...هي حال خوب...هي خوش بودن...به تو رسيده ام ببين....جامه دريده ام ببين...هي تو كه با هيجان برام حرف بزني...هي من كه يك لحظه هم از دستت ندم...هي تو كه هر جا نگاه ميكنم هستي...هي من كه چشام دنبالت دودو ميزنه...هي من كه صداتو ميشنوه...هي من كه صداتو نميشنوه...هي من كه ميخواستم يك چيز ديگه بنويسم...هي من كه باز ميبينم زدم به صحراي كربلا...هي من كه حالا يك هزار دليل براي دوست داشتنت دارم...هي من كه ميترسم به همين سادگي يك هزار دليل براي دوست نداشتنت داشته باشم...هوا هي تاريك ميشه هي روشن ميشه...ابرها هي ميرن هي ميان...خورشيد از پشت ابرها هي سرك ميكشه...هي مخفي ميشه...هي سردم ميشه لرزم ميگيره...هي گرمم ميشه... 2-حقيقتن روزهاي اين مدلي را خيلي دوست دارم...روزهايي كه شهريور ميچسبد به مهر....آغوش گرمش را باز ميكند و مهر بي سامان را توي آغوشش پناه ميدهد...شايد مهر آغوش پر مهرش را باز ميكند و سينه گرم شهريور را در آغوش ميكشد.حالم ديگرگون ميشود.پاييز كه مي آيد بوي كلاغ و عطر خش خش برگ و صداي خاك نم خورده مسحورم ميكند.اسرار آميز دوست دارم چيزهايي براي دوست داشتن داشته باشم...اسرار آميز دلم خلوت و تنهايي ميخواهد...عجيب دلم يواشكي ميخواهد...غريب دلم هواي چيزهاي تازه برش ميدارد....دلم نگاههايي كه دوستشان داشته باشم ميخواهد...دلم هوايي همه هجرانهايم ميشود...آغوشم عجيب هي كم مي آورد...هي حجمي را كم مي آورد....حجمي كه باشد تا در برش بگيرد...حجمي كه باشد و نباشد....صدايي كه بشنوم و نشنوم...چشمهايي كه بگويد:پاييز كوچ من هم به نظرت قشنگ است؟و نگويد... 3-اكثر اوقات در زندگي ام سردرگم مابين خواسته ها و تمناهايم مي مانم.به طرز حيرت آوري كه اگر همان لحظه حتي يك غول چراغ جادو جلويم سبز شود و بگويد سه تا آرزو كن؛بيبينم بي آرزو مانده ام.اما بعضي وقتها عجيب ميدانم دلم چه ميخواهد و چه نميخواهد.الان احساس ميكنم تا حدودي راهم را انتخاب كرده ام.ميخواهم ماني را خوشبخت كنم.اگر از دست من برآيد.اگر بتوانم.ميخواهم دست از امل نامحدود بكشم.آرام زندگي كنم.اينقدر اين زورق زندگي را دستخوش تلاطم طوفان نكنم.عمري براي ماجرا جويي نمانده.اگر قسمت بود كنار ماني به ماجراجوييهايم بپردازم.اگر هم نبود.....فكر ميكنم آنقدر از اين نيمه زندگي ام توشه برداشته ام كه تا آخر عمرم كافي ام باشد.اما همه اينها منوط به بودن توست.حداقل به اين زوديها نميتوانم به نبودنت عادت كنم.كنار همه بخشهاي زندگي ام؛آن بخشي كه جاي توست نبايد خالي باشد.ميدانم پرتوقعي است اگر بخواهم حالا حالاها بماني.همينقدر كم و كمرنگ...همينقدر محو...همينقدر سايه وار....اما باشي و من از اين بودنت باشم.درست باشم.خوب باشم. پ.ن:دو دلم بين زدن دل به دريا يا نزدنش...اووووووه از اينهمه ترديد... پ.ن:جواب كامنتهاي سه تا پست قبل همه توي كامنتدوني و توي ادامه مطلب هم! پ.ن:به غمها بگوييد چشمم نكنند؛مملو از شاديهاي دوست داشتني ساده ام.... پ.ن:دارم برنامه نويسي ياد ميگيرم.احساس ميكنم چقدر من توي اين رشته علاقه و استعداد داشتم و نميدونستم.دات نت و سي شارپ.خوشم مياد. پ.ن:چند روزي نيستم.دارم ميروم مسافرت.يك جور سالگرد.از سفرم خواهم گفت..... پ.ن:این که زادهی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی....این که لنگ در هوایی صبحونهت شده سیگار و چایی....این که زادهی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی...این که لنگ در هوایی صبحونهت شده سیگار و چایی این شعرها را روکش باران بگیرید ............................................................................... پ.ن:تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.... پ.ن:اگه عشق همینه....اگه زندگی اینه.... پ.ن:با تو آرومم و بی تو بی قراره بی قرارم.... صاحب منصبان و کسانی که قدرت را قبضه کرده اند و از پيروزی سرمست به جلو ميتازند را به خواندن اين پندها دعوت ميکنم باشد که عبرت گيرند: پند دوم:گنجشکی از سرمای بسیار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد. گاوی گذر همی کرد و تپاله بر وی انداخت . گنجشک ز گرمای تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد. گربه ای آواز بشنید، جست و گنجشک بدندان بگرفت و بخورد. پند سوم:خرگوش از کلاغی بر سر شاخ پرسید که آیا من نیز میتوانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟ کلاغ پاسخ داد: چرا که نه. خرگوش بنشست بی حرکت، روباهی از ره رسید و خرگوش بخورد. پند چهارم:برای تعیین رئیس، اعضاء بدن گرد آمدند. مغز بگفت که مراست این مقام که همه دستورات از من است، سلسله اعصاب شایستگی ریاست، از آن خود خواند: که منم پیام رسان به شما ، که بی من پیامی نیاید . ریه بانگ بر آورد : هوا، که رساند؟ ... من، بی هوا دمی نمانید، پس ریاست مراست. و هر عضوی به نحوی مدعی، تا به آخر که سوراخ مقعد دعوی ریاست کرد. اعضاء بنای خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند. اختلال در کار اعضاء پدیدار گشت. روز هفتم، زین انسداد جان ها به لب رسید و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به ریاست. پند پنجم:يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»! پند ششم:يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»! نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی اينم بي نتيجه اخلاقي: پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. پ.ن:تفاهم جالبيه...من از تو ميخوام جاي من زندگي كني...و تو!كدوممون داريم اشتباه ميكنيم؟اين خوشبختي لعنتي چيه؟كدومه؟تو مشتاي كيه؟من يا تو يا..؟راستشو بگم مواظب نبودم...دادم دست كسي كه...دير شده...دير... پ.ن:چقدر دوست داشتن لازمه تا بتوني باهاش مغزتو كاهگل بگيري؟تا بتوني باور كني... پ.ن:امروز تو شرکت سر دست به دست ایمیل شدن این پندها بلوایی بود.هر کسی یک تیکه اش رو کنده بود و به منظوری خاص برای شخص خاصی فرستاده بود.رییس منشی و مدیر فروش و رییس رو برای من فرستاد.یک نفر هم که فکرشو نمیکردم قصه کبک و لک لک رو برام فرستاد.خیلی پکر شدم....چرا در مورد من اشتباه فکر میکنه؟ خبربه دورترين نقطه جهان برسد چشم باز ميكنم.يك پنج شنبه ساكت.ساعت 9 صبح.فكر ميكنم روزهاي عادي تا اين ساعت چقدر كار انجام داده ام.زير پتو كش و قوس مي آيم.بعد خودم را مچاله ميكنم و چشمهايم را ميگيرم زير دستهايم تا نور خواب آلوديگم را كم نكند.يك ساعتي به همين منوال با خواب لاس ميزنم. پ.ن:"در پایان ِ آن چیزی که؛زندگی شهوانی؛می خوانیم؛تنها عشقی که باقی می ماند؛عشقی است که همه چیز در خود دارد:همه ی نا امیدی ها؛همه ی شکست ها؛و همه خیانت ها را در خود دارد.عشقی که این واقعیت تلخ را می پذیرد که:در پایان هیچ تمنایی عمیق تر از تمنای ساده مصاحبت با یکدیگر باقی نمی ماند." .....فك كن!!!! پ.ن:دهانت بوی ِ بافور می داد وقتی که می گفتی این بار ...- نه -برای اخرین بار { تو آدم نمیشوی } جیز... جیز... جیز... سرخ می شود
آن شب من و ماني گرم نجواهاي هميشگي بوديم. وسط آن بحثهاي جدي براي آينده و براي حال.آرام کنار هم دراز کشيده بوديم و دستش زير سرم بود و با موهايم بازي ميکرد.حرفهايش را زياد نميشنيدم و فکرم هزارجا بود.مردد بودم بين بيان کردن يا نکردن بخشي از اسرارم. آخرش منتهي به يک بوسه عميق و طولاني شد که تلفن زنگ زد. شماره نا آشنا بود. در آخرين زنگ درست وقتي رفت روي پيغامگير گوشي را برداشتم و به خواسته ماني که گفت جواب نده بي توجه ماندم. صدا آشنا بود. آشنايي به قدمت ده سال.
هم سن و سال بوديم.خيلي هم سن و سال.از يکي از شهرستانها براي تحصيل به تهران آمده بود. از آنهايي بود كه قبضه ات ميكنند. از آنهايي كه همان اول تو را در چنگ ميگيرند و نميگذارند آشناييهايت با ديگران پر و بال بگيرند.آنهايي كه دوستي تو را در انحصار خودشان ميخواهند. دوستي اش را نميدانم چگئنه اما انگار پذيرفته بودم.جمعهاي چند نفره اول ترم كه تبديل به دو يا سه نفره شد؛ديدم من مانده ام و او.همه جا با هم.سر همه كلاسها.توي همه اسرار هم.توي زندگي هم.درهم و درآميخته. همان روزهايي هم بود كه سر و كله بهمن پيدا شده بود.همان روزهايي بود كه بهمن از او بدش مي آمد. همان روزهايي كه وقتي من و بهمن از دور به هم لبخند ميزديم؛سقلمه اي به من ميزد كه حواست باشد تو با ماني هستي.هم او كه رفت صاف به چشمهاي بهمن زل زد و گفت دنبال من نباشد من نامزد دارم! هم او كه سر هر درسي كارهاي عملي و كارگاهي و تحقيق و طرح و پروژه را با من برميداشت و همه اش را باري روي دوش من ميكرد و جلوي اساتيد وانمود ميكرد من زايده اي هستم كه براي گرفتن نمره كار گروهي آويزانش شده ام و همه كارهاي مربوط را به نام خودش تمام ميكرد.هم او كه خيلي خيلي خيلي وقتها و جاها به تمام معنا دودرم كرد و خيلي خيلي خيلي جاها به خيلي خيلي خيلي آدمها چيزهايي گفته بود كه هيچ از او انتظار نداشتم و توقعم نميرفت و انگشت به دهان گذاشته بودم. از يك دوست هيچ چيز برايش كم نگذاشتم.شايد چون يك جورهايي احساس رفاقت و نزديكي ميكردم با او و شايد فكر ميكردم صلاح نيست توي شهر غريب تنهايش بگذارم و غريب نوازي نكنم.شايد هم به اين دليل كه تنها دختر همكلاسي ام بود كه آرايش ميكرد و با پسرها ميچريد و به قول معروف كمي سرش به تنش مي ارزيد و به اندازه نفرت انگيزي بچه مثبت نبود.دليل ديگرش هم شهرزاد بود.شهرزادي را كه از يك رشته ديگر همينطوري آويزانش شده بود و من اين شهرزاد را و دوستي اش را دوست داشتم. اما نميشد او را تنها گذاشته و دوتايي با هم باشيم.يك جور رابطه از سر ناچاري كه خب؛حساب هم ميكردم ضرري به من نميزد.گو اينكه سر كلاسها تنهايم نميگذاشت و پاي شيطنتهايم تا حدودي بود هر چند بيشتر مواقع دلش ميخواست اداي مادربزرگها را در بياورد.هم او بو كه وقتي با تو براي اولين بار بعد از اتمام آخرين كلاس؛ساعت حدود هشت شب يك روز پاييزي توي طبقه چهارم آزمايشگاههاي شيمي و فيزيك قرار گذاشتم؛همراهم آمد تا تنها نباشم.همان وقتي كه برقها توي آن طبقه رفت و من فقط صدايت را شنيدم كه گفتي:اولش اينطور تاريك شروع شد...از آخرش ميترسم...خدا كند آخرش روشن باشد(به نظرت روشن بود آخرش حالا؟).همان روزي كه يك يادداشت لاي كلاسورم گذاشته بودي كه فلان ساعت ببيايم آنجا با من حرف داري و من نميدانستم كيستي و توي تاريكي فقط از روي صدايت شناختمت.و بعد دوتايي دوان دوان پله ها را يكي چندتا به سمت پايين توي آن تاريكي دويديم...شايد چون هم او دست من را گرفته بود و ميكشاند و ميگفت بدو الان اينجا به ما تجاوز ميكنند و كسي هم نيست به دادمان برسد و تو هم با دوستت پشت سرمان ميدويدي و من از صداي گامهاي تو و دوستت با آن كفشهاي كلارك غول آساي موزي رنگت ميترسيدم و از حرفهاي هم او هم بيشتر. هم او كه كه تا آخرين لحظه يك حسش را از من مخفي كرد.حس حسادتي كه از داشتن تو به من ميبرد و از داشتن ماني هم. تا آنجايي كه وقتي بحث ازدواج من و ماني پيش آمد؛هم او كه نزديك ترين دوستم بود رويش را از من برگرداند و خوشحال كه نشد هيچ؛ديگر يك كلمه هم با من حرف نزد و ندانستم به چه دليل از من كناره گرفت و آشكارا شعله هاي حسادتش را(كه بعدن فهميدم جنس اين شعله ها رشك بوده)به من پاشيد. هم او كه ديگر توي مسافرتها و كلاس و همه جا تنهايم گذاشت و رفت با يكي دو تا از اين دختر ابرو پاچه بزيها و سيبيل چخماقيهاي كلاس رفيق شد و همه را هم با من بد كرد.البته آنقدر دور و برم شلوغ و سرم گرم بود كه ناراحتم نكند اين كارهايش اما در هر حال دختر نوزده بيست ساله اي بودم كه عجيب برايم سوال ماند اينهمه دوري و بدخلقي را چه به آنهمه اشتياق و محبت مثلن؟هم ماني و هم بهمن خوب هم او را مي شناختند و همه رفتارهايش را با من. وقتي ازدواج كردم يكي دو سال بعد سر و كله اش پيدا شد و آمد دوباره بناي دوست ديرين و آشناي شيرين را با من گذاشتن. يك ماهي مهمانم بود و دنبال كار ميگشت و اصرار كه تهران زندگي كند و خانواده اش عجيب ناراضي.توي اين هيري ويريها با يك پسر خارجي آشنا شد(افغاني نبود؛اما خارجش هم مالي نبود). يك جاي خوبي براي مصاحبه رفتيم. بعدها آن كار را به دست آورد.من پي اش را نگرفتم اما او گويا بارها و بارها رفته بود و درخواستش را تكرار كرده بود و خب؛چون من هم سابقه كاري بهتري داشتم و هم اسكيلزهايم خيلي بيشتر از او بود؛آخرين بار گفته بودند به دوستت بگو بيايد. و من كه خانه را عوض كرده بودم و شماره ام عوض شده بود و دلم خوش بود او هوايم را دار.در هر حال من هم جايي مشغول شدم و برايم مهم نبود كه او با ناجوانمردي صاحب آن شغل شد.شايد برايش خوشحال هم بودم.بعد هم با همان پسر خارجي ازدواج كرد و من نه عروسي اش رفتم و نه به بعد ديدمش.يكي دو سه بار؛آن هم به خاطر دوست مشتركمان ديدمش.به واسطه ازدواج با اين پسر؛ توانست از شهرستانش بكند و بيايد تهران صاحب خانه و زندگي شود.
به هر روي؛اينك بعد از چندين سال زنگ زده توي اين شب كه كمي پول به او قرض بدهم ميخواهد براي جدا شدن وكيل بگيرد. راستش اين طبيعت همه ماست. ناخود آگاه از خبر جدايي كسي اولين واكنشمان سكوت يا آه كشيدن يا ناراحت شدن است.حقيقتش ماني كاملا ميدانست زندگي اينها دوامي ندارد.به قول ماني دو دسته افراد هستند كه زندگيشان نابود ميشود وقتي به پست هم بخورند:آدمهاي بدجنس؛و آدمهاي بي عقل.البته اگر آدمهاي بي عقل به پست آدمهاي بدجنس بخورند زندگي ادامه دارد.
اما دلايلش براي جدايي قابل تامل بود.انيكه الان يكي دو ماه است از او خبر ندارد و نيمه هاي شب گاهي به خانه مي آيد و همين.اينكه هيچوقت نقش يك مرد را برايش بازي نكرده.اينكه از مرد بودن خودش توي زندگي ديگر دارد حالش به هم ميخورد.از حسرتهايي كه بر دلش مانده كه شوهرهاي ديگر براي زنهايشان ميكنند و از حمايتهايي كه از زنشان ميكنند و اينكه خيلي از زنها پشت سر مردشان قايم ميشوند و از چند چون زندگي كاملا بي خبرند كه از كجا مي آيد؛نميدانند وام و قرض و قسط چيست؟آرام توي خانه نشسته اند؛يا شوهرشان يك ماشين هم گرفته انداخته زير پايشان كه بروند سر كار و بيايند و در عوض شوهر اين خانم نقش زن خانه را بازي ميكند.آن هم زني كه هيچ كار خانه انجام نميدهد و خلاصه توي همه كار تكيه اش به او است. نه خريد خانه نه خرج و برج و نه هيچ. از شوهر بودن نامش را فقط يدك ميكشد.نه حرف هم را ميفهمند؛ نه رابطه عاطفي با او دارد؛ نه جنسي؛نه روحي؛ و نه حمايتي و نه هيچ.خلاصه كه خسته شده بود.به نظر من آن چيزي كه يك مرد را براي زن جذاب ميكند؛فراتر از جاذبه هاي جنسي است.يك مرد هر چقدر هم خوشگل و خوش بر و رو و خوش تيپ باشد؛حتي شايد با تحصيلات و با كمالات هم باشد؛اما جربزه يك مرد و جوهر مردانگي نداشته باشد؛ذره اي جاذبه براي يك زن نميتواند داشته باشد. هيچ زني از مردي كه از نظر مالي حمايتش نكند و حتي حمايتهاي ديگر شايد معنوي تر را نيز نسبت به او نداشته باشد؛خوشش نمي آيد. طبيعت همين را ميخواهد. مردها آفريده شده اند تا نياز زنها را برطرف كنند و در عوض زنها مردها را از موهبت وجود خويش برخوردار سازند.بپرسيد؛از همه زنهايي كه نياز مالي هم ندارند و روي پاي خودشان ايستاده اند بپرسيد چه مدت ميتوانند يك مرد بي عرضه و سربار را تحمل كنند؟ مردي كه هيمشه پشت مشكلات قايم شود و خودش را از رويارويي با دشواريها پس بكشد؟ حتي در اشل كوچكتر؛ ما زنها ناخودآگاه توقع داريم كه مرد زندگيمان با هدايا و تحفه هاي گوناگون شادمانمان كند. اينهمه مناسبتهاي اختراعي؛ روز ولنتاين؛ روز تولد؛ سالگرد آشنايي؛ سالگرد ازدواج؛ سالگرد عقد و... همه زاييده تخيل خلاق زنانه است. به همين نياز مبرمي كه تحفه گرفتن را و مورد حمايت مالي قرار گرفتن را از طرف مردش دوست دارد.اين ذات زنهاست و كاريش هم نميتوان كرد.
با اين حال با همه بدجنسي هايش؛ كاملا دركش كردم و حقش دادم. اينكه از زندگي زناشويي فقط نامش را يدك بكشي كه نشد. اگر يك هم اتاقي جاي اين شوهر داشته باشد بيشتر مورد حمايت مالي و عاطفي و معنوي و همه چيز خواهد بود. پس اين زندگي ديگر رو به زوال بود و بايد يك حمد و سه سوره(؟) برايش خواند.
با اين حال برايش از سختيهايي كه براي اين تصميمش متحمل خواهد شد ناراحت شدم.
...................................................................
پ.ن:از حمام که بيرون آمدم و حوله را که پوشيدم؛کلاهش را که روي سرم انداختم؛ سري به سيبزميني هاي روي گاز زدم.درشت و پهن و بزرگ توي روغن جلز و ولز ميکرد.طلايي رنگ شده بود و مغز پخت. ريختمشان توي بشقاب بچگيهايم که يک دلفين آبي کنارش دارد. معمولا نه؛ اما اين بار رويش سس ريختم. کمي کچاپ. با کمي ماست و خيار و نعناي مانده از ميگساري کوچک و دو نفره شب قبل. برشان داشتم بردم روي تخت کنارم گذاشتم روي صندلي ميزتوالت و پاهايم را روي تخت ولو کردم و تکيه ام را دادم به بالشتها. چقدر خوب بود ماني نبود بگويد اول حوله را دربياور و لباس بپوش و بعد برو روي تخت و روي تخت غذا نخور و آشغال نريز. از اين فکر ملس آزادي لبخندي زدم. شايد بيرحمانه باشد اما از اينکه پنج شنبه ها مال خودم هستم و هر کاري دلم بخواهد ميکنم حس خوبي دستم ميدهد. يک سيبزميني بزرگ و سس زده را برداشتم و کردم توي دهانم. پشت بندش ماست و خيار سرد را هم رفتم بالا. تا حالا چشيده اي؟مزه فوق العاده اي دارد.داغي سيب زميني و سردي ماست و شيريني سس و ترشي ماست و خلاصه طعم به ياد ماندني زير دندانت ميگذارد.
زنگ زد گفت مياي دممون رو بزنيم تو خمره؟ رفتم و دممان را زديم توي خمره.....
لحظه اي با من باش...
در امتداد عشق تو تاريک مي شود
تنهاترين کسي که برايش غزل شدي
در روح زخم خورده ي خاليش حل شدي
آه، اي غريبه، صبر کن اين بار، صبر کن!
...! بيا و خاطره را نبش قبر کن!
يک بار هم شده ست از اينجا عبور کن
تقويم چشمهاي ترش را مرور کن
بگذار حس کند همه ي بودنش تو را
اين چند روز مانده به فرسودنش تو را...
بگذار اشتباه تو را عاشقي کند
اين آخرين نگاه تو را عاشقي کند
يک روز آسمان دل آبيت شود
يک شب دليل مبهم بي تابيت شود
يک عمر پر کشيده به عشق هواي تو
عمري دويده است دلش پا به پاي تو
هرگز نخواستي که اسيرش شوي، ولي
سلول انفرادي قلبش براي تو
تقدير شوم خط خطي اش را ورق بزن
اعجاز مي کند به خدا دستهاي تو
بگذاربال و پر بزند،زندگي کند
بگذار تا نفس بكشد در هواي تو
بگذار تار و پود تو را عاشقي کند
هر ذره ي وجود تو راعاشقي کند
تنهاترين کسي که برايت غزل نشد
تنها کسي که در دل آبيت حل نشد
تنهاترين کلاغ که هر قدر پرکشيد
در آسمان تو به کبوتر بدل نشد
دارم به اوج حادثه نزديک مي شوم
در امتداد عشق تو تاريک مي شوم
معمولا از روي روحيه آدما ميشه روشي رو كه انتخاب ميكنن(يا كردن!) رو حدس زد.چطوري؟اينطوري:
به روش نيمولي:(مرگ با لذت از زيباييهاي زندگي!)
**************************************

*******************************************

*******************************
*************************************

به روش دلقك(سهيل):(ز گهواره تا گور كتاب بخون!)





**************************************
************************************
*******************************************

....................................................
پ.ن:امروز از صبح تا همين الان داشتم پاچه هايي رو كه ديروز گرفته بودم پانسمان ميكردم!هرگاه به اشتباه خويش پي بردي، بي درنگ گامهايي براي اصلاح آن بردار. نگذار ستيزه اي خُرد بر ارتباطي پرقدر، خللي وارد سازد. در ناسازگاري ها با افراد مورد علاقه ات، تنها به وضعيت فعلي بپرداز. گذشته را بزرگ نكن.
پ.ن:ده ...بیست...سه پونزده...هزار و شصت و شونزده...هر کی میگه شونزده نیست.هیفده...هیژده...نوزده...بیست...بيام؟
پ.ن:دنیایم را بدون مرز میخواهم.بدون هر آنچه مرا از تو جدا میکند.
...................................................
لحظه اي با من باش...
دشنه یی! تا درد خود درمان کنم:
نقش چشمی درکف دست من است؛
همتی! کین نقش را پنهان کنم.
هر شبانگه کافتاب دلفروز
روشنی را از جهان وا می گرفت،
چشم او می آمد و، پر خون ز خشم
در کنار بسترم جا می گرفت.
شعله می انگیخت در جانم به قهر
کاین تویی ای بی وفا ای خویشکام؟
داده نقد دل به مهر دیگران
غافل از من، بی خبر از انتقام؟!
هر چه بر هم می فشردم دیده را
تا نبینم آن عتاب و خشم را،
زنده تر می دیدم - ای فسوس! - باز
پرتو رنج آور آن چشم را...
یک شب از جا جستم و، دیوانه وار
خشمگین او را نهان کردم به دست:
چون بلورین ساغری خُرد و ظریف
از فشار پنجه های من شکست!
شاد شد دل تا شکست آن چشم شوم
کاندر او آن شعله های خشم بود؛
لیک، چون از هم گشودم دست را،
در کفم زخمی چو نقش چشم بود!
هر چه مرهم می نهم این زخم را،
می فزاید درد و بهبودیش نیست
هر چه می شویم به آب این نقش را،
همچنان برجاست... نابودیش نیست!
دوستان! دست مرا باید برید!
دشنه یی! تا درد خود درمان کنم:
پیش چشمم نقش درد است آشکار؛
همتی! کاین نقش را پنهان کنم...
ادامه مطلب
2.سی شب این سینا قیافه تو رو آورد جلوی چشمم...سی شب به عشق دیدن چشاش-چشات؛و طرح اندامت؛منتظر صحنه هایی بودم که اون می اومد...تا بیاد دستمو بگیره ببره توی 19 سالگیمون...و من عشق کنم...عشق کنم بهمن...عشق کنم...بعدش فرداش با هم آوار خاطرات 19 سالگیمون بشیم...من تعریف کنم...تو بخندی....تو تعریف کنی....من بگریم...تا کی اسیر خاطرات گذشته بمونم-بمونیم؟تا کی؟
3.ای خدا یه پنج دقیقه این ستارالعیوب بودنت رو بذار کنار..میخوام ببینم بعدش چندنفر میتونن تو چشم دور و بری هاشون نگاه کنن؟
..................................................................
پ.ن:در بند این نیم که دشنام یا دعاست...یادش بخیر هر که مرا یاد می کند....
پ.ن:فردا به همین سادگی میتواند خیلی چیزها عوض بشود...یا نشود...
پ.ن:میگفت:سالها پیش کتابی از سلمان رشدی مرتد! می خواندم که نوشته بود:"پزشک کسی است که به او اجازه می دهیم انگشتش را تا ته در جاهائی فرو کند که دیگران حتی اجازه ی دیدن آن را هم ندارند..."!!!
پ.ن:هنوز هم بعد از گذشت سالها سخت ترین کار عمرم ادامه روتین مدرسه-دانشگاه-سرکار رفتن بعد از چند روز تعطیلیه.
پ.ن:غم انگیزه:اما شب بخیر.
لحظه ای با من باش...
پرنده ای که غمش انتقال کم دارد
شماره های مرا اشتباه می گیرد
همیشه پشت خطوطم پناه می گیرد
ولی شما به غمش احترام بگذارید
پس از شنیدن دردش پیام بگذارید
منی که بال ِ خودم را به دیگران دادم
از آسمان ِ وجودت؛به چاه افتادم
نه یوسفم که بگویی برادری دارم
نه مریمم ، نه محمّد؛نه مادری دارم
همین که فکر توام؛یک بلند پروازیست
دلم به اوج ِ حضورت در آسمان راضیست
مرا به قیمت ِ پرواز ِ بیکران بفروش
پرنده باش و زمین را به آسمان بفروش
بزن به عالم ِ بالا؛قفس که چیزی نیست
تو عاشقانه کشیدی...نفس که چیزی نیست
اگر براي اولين بار با اين منظره مواجه شوي و از ماهيت آن اطلاع نداشته باشي فکر مي کني به اصلاح "حلوا خيرات ميكنند" . ولي اينجا از خيرات خبري نيست. اين بازي پر پيچ و خم ماشينها تنها تلاشي است ميان مردان سواره براي خريد تن يك زن. رقابتي پر هياهو در بازار شبانه و تحت الحفظ تن فروشان
زن و ترنس هايي كه خيابان مطهري يكي از پايگاههاي اصلي و شناخته شده آنهاست.
اگر از نزديك شاهد صحنه باشي خواهي ديد كه در معامله غير قانوني اما علني اين بازار، فروشنده و خريدار با رضايت خيابان را ترك ميكنند.
تن فروشي در اين خيابان در ازاي رقمي بين20 تا 50 هزار تومان صورت ميگيرد. رانندگان ماشينهايي كه به سرعت مي خواهند خود را به كانون معامله نزديك كنند عموما در مسيرهاي ميدان فاطمي، فتحي شقاقي، استاد مطهري(تخت طاووس)، سهروردي و برگشت از شهيد بهشتي و مصلاي بزرگ و نيمه تمام تهران و باز خيابان مطهري در ترددند. طي دو يا سه ساعتي كه در هر كجاي اين مسير 10 كيلومتري
ايستاده باشي و به دقت خيابان را در نظر بگيري تعداد زيادي خودرو را در حال چرخش به دور محيط اين مسير مستطيلي خواهي ديد. اين ماشين ها عموما تك سرنشين و يا با يك همراه هستند كه با وجود روس پيان زياد اين مسير شايد ساعتها به دنبال روس پي دلخواه خود ميگردند. بنا بر آمار رسمي پليس تهران هر روس پي حداکثر 5 دقيقه از وقت خود را در خيابان منتظر مشتري مي ماند، بنابراين
سرگرداني اين ماشين ها تنها به دليل يافتن زن يا ترنسي ويژه است.
تمركز و توجه اين تعداد از مردان در اين مسير (كه البته تنها محل بروز يا وجود چنين مراودات و معاملاتي در كلان شهر تهران نيست) قبل از هر چيز اين سئوال را در ذهن شكل مي دهد كه اين مردان به دنبال چه سطحي از ارضاي نيازهاي جنسي خود هستند كه با چنين ولع و حساسيتي به اين روشني وارد اين بازي به ظاهر خطرناك ميشوند.
از بس که جيغ ميکشد امشب قناريت
باور نميکند که شب مرگ باغچه...
انگار امشب است -شب خواستگاريت-
بيرون نيا که فاجعه را باورت دهند
از پشت بام کودکي آسان پرت دهند
اينها نشسته اند که چايي بياوري
تنها به اين بهانه تو را شوهرت دهند
وقتي به پاي جاده پر از رفتنت کنند
از بغض هاي تازه که آبستنت کنند
آماده مي شوند که طي مراسمي
پيراهن سفيد عروسي تنت کنند
حيف تو نيست زل بزند باز مشتريت
بر شانه هاي بکر تو در رقص بندريت
حيف از دو چشم روشن و باران گرفته ات
"شبهاي شعر خواني من" زير روسريت...
حالا نفس در آينه ها حبس مانده چون-
يک شعر تازه ميشنوي : "النکاح و السنـــ...
نه،نه...چقدر دور شدي از عروسکت
دوشيزه ي مکرمه لطفا نگاه کن !!!
اين آخرين سرايش من در هواي توست
وقتي که قلب عاشق من زير پاي توست
بختت سفيد...عمر خوشي هات مستدام
مجنون تو که هر نفسش مبتلاي توست
....................................................
1-گوشي را كه برميدارم با گريه و زاري ميخواهد بيايد خانه ام و بگويد چه اتفاقي افتاده.ديگر به اين كولي گيريهايش(اصلاح ميشود:كولي گري) عادت كرده ام.ديگر مثل قديمها فكر نميكنم نكند الان كسي سر بچه اش را بريده يا نكند شوهرش تصادف كرده يا نكند خانه اش آتش گرفته.ميدانم يا مادر شوهرش يك حرف خاله زنكي زده يا خواهر شوهرش ليچار بارش كرده و يا از اين دست "يا"هاي مضحك و پيش پا افتاده برايش اتفاق افتاده.در را باز ميكنم و خودش را بچه بغل با يك ساك مي اندازد توي خانه(چمدانش در طي اين يكي دو سال تبديل به ساك شده).عادتش دارم.ماهي يك بار از اين غلطها ميكند.به راحتي آب خوردن چمدان ميبندد و به قهر به خانه من مي آيد و بعد هم بساط آشتي كناني كه من و ماني تا نيمه هاي شب الافش شويم.اوه اوه اوه...چه ليچارهايي كه به هم نميبندند وقتي براي پا درمياني ميرويم خانه شان.قهر ايندفعه اش آنقدر مضحك و چندش آور بود كه ترجيح دادم جاي پا درمياني براي آشتي يك چاقو بياورم و گوش تا گوش سرش را ببرم.خانم غمباد گرفته بود كه شوهرش فاسد است.مريض است.كثيف است.رواني است!!حالا هي از من اصرار كه چه شده از او انكار كه ديگر به آن خانه باز نميگردد(دروغ ميگويد بد مصب!يكبار اين تهديد ش را عملي نميكند از شرش خلاص شويم!).هق هق گريه ميكرد و گوله گوله اشك ميريخت.قضيه از اين قرار بود كه شب مينشينند با هم يك فيلم چيتان پيتان صحنه دار توپ ميبينند.از آنهايي كه صحنه هايش تا حد انفجار پيش ميبرتت.بعد خانوم طي ديدن سه ساعت فيلم اينچنيني؛خيلي راحت نشسته بوده و چيپس و پفكش را بلغور ميكرده.فيلم هم كه تمام شده شب بخير گفته و نگفته به بستر رفته و درخواست شوهر بيچاره اش را مبني بر سانفرانسيسكو رفتن رد ميكند.بعد شوهر يكي دوبار مي آيد سر ميزند ببيند خانم خواب تشريف دارند يا خير؟خانم هم بعد از يك ربعي بيخوابي به سرش ميزند ميرود آبي چيزي از يخچال بردارد بخورد؛با صحنه اي مواجه ميشود كه اوج اين تراژدي غمناك است!ميبيند آقا صحنه هاي فيلم را آورده و مشغول استفاده از هنرهاي دستي اش است.خانم وحشتزده كاسه كوزه آقا را به هم ميريزد و به انواع صفات كثيفه و رذيله ميخواندش و قهر و تفو و اين برنامه ها؛كه تو مريض هستي كه با داشتن همسر به اين خوشگلي و خوش هيكلي!!!با خودت ور ميروي!خاك بر سر آقاهه نشود!من بودم زنگ ميزدم شيلا جان با ماكسيما بيايد حالي اساسي بهم بدهد!چرا چنين زن احمقي را مراعاتش كني؟
*صحنه تاريخي:از آن دست صحنه هايي كه امير ابراهيمي اجرا كرد و هندي كم پيغام داد:صحنه را ديدم! اين فيلم فروشي نيست!
**اگه فكر ميكنيد بقيه داشت؛درست فكر كرديد؛اما تو كف بقيه اش بمونيد!
....................................................
پ.ن:انحراف از فكر شماست؛لطفا به پندارهاي آرايه دست نزنيد!
پ.ن:لطفا از اين پست نتيجه هاي انحرافي نگيريد.
پ.ن:باز نيا ايميل بده كه خواهان بودن با من هستي؛براي هزارمين بار؛من اصلا ستاره 3كصي نيستم.
پ.ن:براي فيلمهاي پرنو يك پست اختصاصي سر فرصت خواهم نوشت.
پ.ن:ديروز چه روزي بود.....اولين بارون پاييزي بدجور ديوونم كرد....باز بارون عاشقم كرد....قد پونزده سالگي....خيلي نزديكي و خيلي دور....
پ.ن:كاش اون كارو نميكردي....اينجوري هي خار داري...گلي كه بدجور خار داره....نميخواي تمومش كني؟زهر و عسل شدي با اين كارت...
پ.ن:بلاخره ما نفهميديم كسي به تخمش حسابت كنه بده يا اينكه تخمشم حسابت نكنه؟!
پ.ن:جواب كامنتاي پست قبل توي همون كامنتدوني.
..................................................
لحظه اي با من باش...
نمی شود که نسوزد؛ نمی شود...فرهاد!
_منی که روز و شبم را خیال می بافم
بیا ببین!همه شیرین شدند اطرافم
در این زمانه که لیلا نگاه می خواهد
چه عاشقی!؟دل ِ مجنون گناه می خواهد
گذشت قصّه ی گرگی که گله را می بُرد
و از خزانه ی چوپان فقط کتک می خورد
گذشت مصرف داروی عاشقی؛دکتر!
نمی دهد دهنم بوی عاشقی...دکتر
به پیچ هرزه ی من نسخه ای بپیچانید
وَ استفاده کنید از هرآنچه می دانید
کسی که مثل خودم ادّعاست،می گوید
تمام ِ عاطفه ها مرده!راست می گوید
نشد که« من » َكمَکی هم به« ما » بیندیشم
آهای کرم به ظاهر قشنگ ابریشم!
درون ِ وزن ِ وقیحانه ات؛همیشه بلول
* لجن؛لجن؛فعلاتن؛لجن؛لجن؛مفعول *
کنار جوب ِ خیابان؛ فروش خواهد رفت
تنی که شخصیتش زیر دوش خواهد رفت
بیا ببین!همه عاشق شدیم؛اینجوری!!!
دوباره مثل ِ شقایق شدیم؛اینجوری:
سیاه؛سینه و دستی که شُسته در خون است
برای بردن ِ لذت؛(( دو روز )) مجنون است
دلم برای دو چشمی که از خودش افتاد
نمی شود که نسوزد؛ نمی شود؛فرهاد
....................................................
پ.ن:دنبال پ.ن اومدي؟خب همه اون بالاييها چي بود مگ
ه؟!
....................................................
لحظه اي با من باش...
هرچه كردم... هرچه... آه! انگار آرامم نكرد
روستا از چشم من افتاد، ديگر مثل قبل
گرمي آغوش شاليزار آرامم نكرد
بي تو خشكيدند پاهايم كسي راهم نبرد
درد دل با سايه و ديوار آرامم نكرد
خواستم ديگر فراموشت كنم، اما نشد
خواستم، اما نشد، اين كار آرامم نكرد
سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس
دستمال تب بر نمدار آرامم نكرد
ذوق شعرم را كجا بردي كه بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد
*يک تو و يک عالمه دوست و آشنا
اون شب که قرار بود مهموني تو باشه؛من حالم خيلي بد شده بود و نصفه نميه کاره مجبور شدم ترکتون کنم.نميدونم چم بود؟تنم واقعا مثل بيد ميلرزيد.اونقدر که نميتونستم جلوي به هم خوردن دندونامو بگيرم.احتمالا اثر دوش آب سرد ديروز بود.من توي اتاق بودم و احساس شديد سرما ميکردم و حرارتي جهنمي از تنم ميزد بيرون.يکي از سوئيشرتهاتو دادي به من بپوشم؛بعدش به ترتيب کاپشن و کلي پتو و درنهايت هم افاقه اي نکرد.برگشتيم خونه.چقدر سرت شلوغ بود.چقدر همه به خاطر تو اومده بودن.
ساعت 10 بود که تب برها اثر خودشو کرده بود و من آروم دراز کشيده بودم و چشمام به سقف بود و به هيچ چيز مطلقا فکر نميکردم.بعدش سونيا sms زد که زيادي خوش نگذرونم.چون حسوديش ميشه.بهش زنگ زدم و گفتم که چي شده.دلم خيلي گرفته بود.شايد اگه غير از اين بود اينقدر جلوي سونيا کم نمي آوردم که بفهمه من دارم گريه ميکنم.بعدش گفت فردا پس فردا منم از دستت ميرم ها.تو نميخواي يک کم از وقتتو به من اختصاص بدي؟يادم مياد که اين چند وقت همه زندگي من رو بهمن پوشش داده و از همه فارغ بودم.برنامه يک سفر يک روزه رو ميچينه.همون لحظه!ميگه که ميخواد کمکم کنه.قبل از اينکه من نه و نچ کنم؛همه چيز مهياي سفرمون ميشه.زنگ ميزنم بابا و وسايل سفرشو ميخوام.چادر و کيسه خواب و تفنگ و دوربين شکاري و از اين خرتو پرتا.وقتي ميرم بگيرم؛بابا کلت مشقيشم بهمون ميده.چون دوتا دختر تک و تنها مسافرت کردن پر از خطره.ماني هر چي اصرار ميکنه که بي خيال شم فايده نداره.مريض هم ديگه نيستم.حالم خوبه خوبه.
من به سونيا:ببين سونيا؛نميخواد يک ساک کيف و کفش و لباس ست برداري؛يک روزه داريم ميريم؛يک لباس ساده و ترجيحا بلند و آزاد و مشکي بپوش؛شلوار برمودا رو بي خيال شو؛ميدوني که ما توي چه شرايطي داريم ميريم سفر؛بايد خيلي ساده باشي؛و چيزي براي گير دادن نذاري.ديگه سفارشت نکنم ها./سونيا به من:نيازي نيست به من دستور بدي.از رييس بازي هيچ خوشم نمياد.خوب ميدونم.ولي يادت باشه اينجا نيازي هم به mp3 player؛ laptop؛ و اينجور چيزا هم نيست.بهتره وسايل تکنولوژِ جديد رو بي خيال بشي.
روز اول فقط ميدونيم که به سمت شمال داريم ميريم.چندتايي شهر شمالي رو از نظر ميگذرونيم و چندجايي هم توقف ميکنيم.خر هم توي جاده پر نميزنه.نه اون وقتش که ساعت 5 صبحه نه وقتي که ظهر شده.ما انگار تنها مسافراي لائيک! شمال هستيم. صبحانه مفصلي آماده کرديم که توي يک جنگل سرسبز ميزنيم کنار و مشغول خوردن ميشيم.آي عقده شده بود رو دلم توي ماه رمضون جلوي چشم همه بخورم و کسي نتونه زر بزنه.همين کمک ميکرد خيلي بخوريم.بعدش هم توي يک آلاچيق توي دل يک جنگل اطراق(اتراق؟) کرديم و چايي و سيگاري و آتيشي و ماهي که از بازار ماهي فروشا گرفته بوديم رو چون يادمون رفته بود سيخ ببريم توي چوب زديم و کباب کرديم.خيلي عالي شده بود.خوشمزه و تازه.مثل گربه ها چندتا ماهي خورديم.با پنجولامون و خالي خالي.بعدش هم حرف و حرف و حرف.و بعدشم خواب و خواب و خواب.چقدر خوب بود که کسي مزاحممون نشد.شايد اونچيزي رو که ما بنا کرده بوديم کسي باور نميکرد.دوتا دختر تنها!ولي دل توي دلمون نبود.اما اون خواب وسط جنگل خيلي چسبيد.صداي پرنده ها يک طرف و رد شدن گاه گدار مارمولکهاي جنگلي رنگارنگ از روي دست و پامون که انگار يک پنبه روي پوستت ميکشيدن هر از جندگاهي يک طرف.توي يک صحنه چشم که باز کردم ديدم يکي از مارمولکها روي سينه من نشيته و سرشو به سمت من چرخونده و داره بر و بر نگام ميکنه.چه ميدونم؟شايد داشت باهام حرف ميزد!ياد گاليور در سرزمين آدم کوچولوها افتادم.
خيلي دلم ميخواست شب رو توي همون جنگل بخوابيم.ولي هم سونيا به شدت مخالف بود و هم ميدونيد که نميشد.چند تا شهر ديگه شمالي رو هم رد کرديم و گاهي لب ساحل رفتيم و گاهي زديم به جنگل و آبشار و بلاخره اينقدر گشتيم که شب شد.شب هم که نميشد رانندگي کرد.دنبال يک جايي گشتيم براي خواب.حالا ما توي درياي فرح آباد بوديم.نشسته بوديم لب ساحل و قليوني برامون استاد کرده بودن و چيپسي و پفکي و آشي زديم توي رگ.عجب قليوني بود.چه دودي داشت تموم نميشد لامصب.تازه قيمتشو بگو!500 تومن!
خودمونو به يک شهر رسونديم و دنبال هتل گشتيم.از هر کي هر جاي شهر ميپرسيدي؛ميگفت ميري بالا!!! به يک ميدون ميرسي ميپيچي به سمت بالا!!!بعدش ميپيچي به سمت پايين!!بعدش حالا مستقيم بالا!نميدونم اين مدل آدرس دادن توي شماليها مرسومه يا نه؟بعد از کلي بالا و پايين شدن پيداش کرديم.به علت نداشتن شناسنامه ما رو نپذيرفت.يکي از ويلاهاي يکي از سازمانها رو به قيمت 50 هزار تومن کرايه کرديم.لا اقل امن که بود.و البته بسيار شيک و بسيار تميز.همه چيزش برق ميزد.حالا 6 تا تخت داشت و 100 متر بود و دو تا اتاق داشت که داشت!
call 1 :سلام./سلام بابايي./کجايين؟/ما ويلا کنار دريا کرايه کرديم./خوش ميگذره؟./آره بابايي؛اينجا خيلي تميزه؛نگران نباش؛منم حالم خيلي خوبه؛نگهبان هم داره؛مواظبن./برات پول گذاشتم توي زيپ کيفت؛حدس ميزدم کم بيارين./واي مرسي بابايي؛چقدر خوب شد؛خيلي لازم ميشه./قرصاتو خوردي؟./نه؛الان ميخورم./مواظب خودت باش./باشه؛تو هم همينطور./باباي.
call 2 :سلام خانومم./سلام./چطوري تو؟./خوب خوبم./خوش ميگذره؟./آره./همه چيز رو به راهه؟./آره؛خيلي خوبه؛تو چطوري؟./اي منم زندم خوبم ميگذرونم ديگه؛يک حالت بيقراري خاصي دارم.نميدونم چرا استرس دارم؛انگار نگران تو باشم؛آخه بد کاري کردي اينجوري از خونه دور شدي./نگران من نباش.من بايد خودمو پيدا کنم يا نه؟بهتره اين فرصتو به من بدين؛من نياز به اين سفر تنهايي داشتم/خوب چرا حالا؟ميذاشتي يک هفته ديگه؛تو داري از چي فرار ميکني؟/از هيچي به خدا؛من فرار نميکنم؛من دارم ميدوم که برسم؛به خودم برسم؛ميدوني که خيلي وقته گم شدم./نميخواي بگي که من توي گم شدنت مقصر بودم؟/بي تاثير هم نبودي!/بگو که از من فرار نميکني؟بگو که از من خسته نشدي؟/نه؛از خودم خسته شدم؛باور کن ديگه از خودم به تنگ اومدم.(ادامه تا نيم ساعت...)پشت خطي دارم؛فعلا باباي/باباي عزيزم؛کاري پيش اومد حتي نصفه شب؛حتما بهم زنگ بزن.يادت باشه که من منتظر تماستم.از خودت بي خبر نذار منو.نميخوام بگم نگرانم؛ولي دوست دارم هر لحظه بدونم که همه چيز مرتبه./اکي؛ممنونم!حتما!تو هم مواظب خودت باش.
call 3 :سلام پدرسوخته!خوبي؟/سلام ؛آره که خوبم!تو چطوري؟/من عالي!تو خوب باش بابايي؛منم خوبم؛ببينم جوجو نکنه وسايل منو بالا کشيدي در رفتي ميخواي از مرز خارج شي؟مگه قرار نبود يک روز بموني؟چي شد پس؟اصلا معاوم هست کجايي؟/آره؛در رفتم!خيال کردي!حالا حالاها بيخ ريشتم!فکر کردي ميتوني با دو تا خرت و پرت منو دست به سر کني؟/اي شيطون دم بريده؛کم و کسري نداري؟اگه چيزي خواستي بهم زنگ بزن؛باشه جناب سرهنگ!/بله قربان!نه باشه!/آهان!/باز تو اين کلمه رو به کار بردي؟/چشم قربان!
يک ماني؛دو بهمن؛سه پدر.سونيا از تعجب مونده بود همينطور.ميگفت چقدر نقشاي زندگي تو پيچيدست.نميشه فهميد کي کدومه توي زندگيت؟
تموم طول روز دنبال جايي براي ناهار خوردن بوديم.دنبال يک لقمه نون براي صبحانه.نونواييهاشون که بسته بود.به سوپريها هم که ميرفتم ميپرسيدم نون دارين؟معمولا يک دسته مرد سيبيلو ريشوي مشکي پوشيده چشماشونو با اخم به زمين ميدوختن و ميگفتن که نه خير!انگار نگاه کردن به من روزشونو باطل ميکرد.بهشون که ميگفتي نون دارين؟ انگار گفتي که زنت فلان فلان...يک جوري چپ چپ نگات ميکرد انگار چي ازش خواستي.لابد کلي هم تف به روحت فرستادن که روز احيا و شب قتل تو ميخواي صبحانه بخوري.رستورانها هم که همه تعطيل.از گرسنگي و خستگي و تشنگي مرديم.و حالم از هر چي خوراک لوبيا و ذرت و غيره به هم ميخورد.دلم يک وعده غذاي گرم ميخواست.بلاخره با پيدا کردن يک رستوران که براي مسافراي بدبخت دولا پنلا هم که شده غذا سرو ميکرد رفع جوع کرديم.
ولي ما يک مقصد طولاني داشتيم.که بايد بهش ميرسيديم.اين تصميم رو هم يه هويي گرفتيم.که بريم جايي که سالها پيش رفته بوديم.مصمم شدم براي رفتنش.اين توي دلم مونده بود و ماني توي اين چندين سال با اينکه ميدونست چقدر به اونجا علاقه دارم؛يک بار هم برنامه رفتن به اونجا رو برام رديف نکرد.وحالا فرصتي دست داده بود تا من دوباره من بشم.به خودم بپردازم.خود خودم بشم.دلم براي خودم تنگ شده بود.و من لحظه به لحظه با اين سفر به خودم نزديکتر ميشدم.
همه طول مسير به مرور خاطره هامون گذشت.به مرور خاطرات شيرين بي قيدي و جووني و کله خريمون.سونيا:يادت هست اونهمه کوهو بالا رفتي نخوردي زمين توي جاده صاف دهنت سرويس شد؟/من:يادت هست توي چايي فلاني نوبتي تف کرديم؟و وقتي اون از دستشويي برگشت با ولع تموم چايي رو سر کشيد؟/سونيا:يادت هست تو گم شده بودي توي جنگل و بهمن اومده بود دنبالت و استاد گير داده بود اون نبايد دنبال تو بگرده؟/من اينجا ديگه ميرم توي خودم؛آخه قرار نبود از اين چيزا يادمون بياد؛ولي سونيا در اشاره به يک خاطره ديگه؛يک عالمه خاطره از بهمن آوار کرد توي ذهنم./من:يادت هست که همه قندهاي موجود رو داديم به اون اسبا؟/سونيا:يادت هست اسب تو کنار دريا رم کرد رفت وسط پسراي کلاس که با مايو توي دريا بودن؟/من:يادت هست که حسين مايو نياورده بود و از ترس اسب رم کرده بدو بدو از آب زد بيرون و شورتشو آب پايين نگه داشت؟!!/اينجا سونيا هم احتمالا آوار خاطرات گذشته اش ميشه.بعد هر دو نگاهي به هم ميندازيم؛و پخي ميزنيم زير خنده.نميدونم خنده است يا گريه. سونيا ميگه من خواستم تلافي اون برنامه اي که براي ترک کردن حسين برام چيدي بشه.براي خاطر همين اين سفرو چيدم.دلم نميخواست اين يک هفته که به رفتن بهمن مونده؛تو اونجا باشي.اون بايد بمونه و تنهايي توي اون شهر رو بدون بودن و حضور تو حس کنه.همون کاري که تو کمک کردي با حسين بشه.همون کاري که تو از اين به بعد خواهي کرد.اون بايد بفهمه تو تنهايي و بدون اون چي خواهي کشيد.ميگم که برنامه ما فرق ميکنه.ولي بدم نمي اومد اين اتفاق بيفته.اين يک اطمينان خاطر براي ماني هم بود که مثلا بدونه بهمن براي من تموم شده.چون تنها فرصتي رو که داشتم خرج يک جاي ديگه کردم.هر چند دير ولي جبران شايد خطاهاي گذشته ام باشه. و شايد کمک کنه به ماني که اگه ذهنش به چيزي مشغول شده پاک بشه.و اين وسط بهمن هم باورش ميشه من دل ازش شستم.در کل سفر خوبيه.من و سونيا حالا از مرور خاطرات عشقي گذشتمون خجالت نميکشيم و شونه خالي نميکنيم.چقدر روحم تازه شد.
به بکرترين نقطه ايران پا گذاشتم.زير پام فرشي از ابريشمه و روبه روم يک بهشت گم شده.ميدونم که تا چند سال ديگه اينجا هم پر از تير آهن ميشه.تا چونه زير آبم و آبهاي آرام وحشي و ولرم؛بهم آرامش ميده.دور و برمون تقريبا خاليه.جز چندتا چوون که با يکي دوتا ماشين اومدن.احساس ترس دارم ولي به روم نميارم.ميايم زير اندازو پهن ميکنيم و ميشينيم آتيشي و چايي و آرامشي.يکي از اون جوونها به خودش جرات ميده به ما نزديک بشه و سر و گوشي آب بده.مياد نزديک ما ميايسته و براندازمون ميکنه.ازش ميپرسم نزديکترين رستوران اينجا کجاست؟ميگه يک ربع فاصله داره.باز هم هست.ميگم آهان؛آخه الان نيم ساعته شوهرم رفته دنبال غذا هنوز نيومده!ميگه مياد...نگران نباشين.بعدش هم ميزنن به چاک!خاک بر سر اين مملکت.قلب ما مثل دو تا بچه گنجشک توي سينه ميزنه.به خير گذشته و ما هم زود جمع ميکنيم ميزنيم به چاک.توي يک مسير فرعي توي يکي از اين جاهايي که قليون و چاي دارن نشستيم و از چندتا پسري که اونجا هستن مسير مقصدمون رو ميپرسيم.يک آدرسي ميدن.راه ميافتيم.تقريبا هوا تاريکه و ما بايد بريم يک جا مستقر شيم.لازم نيست که بگم حالا به عمد يا اتفاقي موندگار شديم.مسيري رو که گفتن ميريم.اصلا شبيه جاده نيست.ميريم و ميريم تا ميرسيم به بنبست!ترس و وحشت همه وجودمون رو فراميگيره.سونيا هم همش ميگه اونا ما رو فرستادن اينجا بيان ترتيبمونو بدن!از دور چراغهاي يک ماشين که به سمت ما مياد معلومه.اسلحه رو آماده ميکنم.تفنگ رو هم.چاقوي ضامن دار رو هم.دور ميزنيم.شيشه ها بالاست و با ممکن ترين سرعت ميرونم.ماشينه ما رو که ميبينه چراغ ميده و بعدشم بوق ممتد ميزنه و ميپيچه و دنبال ما مياد.اه اه اه.رو دست خورديم.مثل احمقا.به جاده که ميرسيم خيالم راحت ميشه.خوشبختانه ماشينش آردي و به ما نميرسن.ديوانه وار ميرونم.ولي ميدونم که اينا حالا دست بردار نيستند.چون دست ما براشون رو شده.دو تا دختر تنها.و بي پناه.يک طعمه لذيذ.سونيا همش سناريوهاي وحشتناک ميبافه و من بهش ميگم خفه شه و اينقدر هم فيلمهاي مزخرف مثل ولنتاين و اره برقي 1 و 2 و 3 و تامارا نبينه!تقريبا پولي برامون نمونده.چون سفر ما قرار بوده يک روزه باشه.و حالا معلوم نيست چند روزه باشه.نه شناسنامه داريم؛نه عابر بانک.خسته و گشنه و بي پناهيم.ولي مايوس نميشيم.
چندين و چند مسافرخونه نسبتا ارزون رو بازديد کرديم.ولي اينقدر وحشتناک بودن که تصور يک شب خوابيدن اونجا هم سخت بود.سونيا اصرار داشت همه پول باقيمونده رو بديم براي يک شب خوابين تو يه جاي خوب و فردا هم برگرديم خونه.من اما ول کن نبودم.بلاخره يک سوئيت معمولي پيدا کرديم.که حاضر شد به دوتا زن بدون شناسنامه جا بده.جاي خوبي نبود.ولي بد هم نبود.ملافه هاش از سفيدي برق نميزد.ولي کثيف هم نبود.مبلمانش خيلي مجلل نو نبود.اما کهنه و کثيف هم نبود.خلاصه يک جاي دنج و آروم بود.براي پيدا کردن اينجا سه تا شهر رو زير پا گذاشته بوديم.با خودمونم که هيچي نداشتيم.نه مسواک.نه حوله.نه صابون.نه شامپو.نه حتي يک شونه.حسابي ژولي پولي شده بوديم.مستقر که شديم،رفتيم يک مقدار خريد کرديم.خيلي ساده و فقط ضروريات.حالا ميتونستم بفهمم فقر و نداري يعني چي.بفهمم وقتي پول نداري بهترين جنسا رو بخري يعني چي.وقتي يک مقدار کم بودجه داري و بايد با اون برنامه ريزي کني و زندگي رو بگذروني يعني چي.وقتي مجبوري جاهاي ارزون بخوابي.وقتي نداري خوب بخري خوب بپوشي و خوب زندگي کني.و وقتي مجبوري از خيلي چيزا بزني تا به بقيه چيزها بپردازي.مجبوري نيازهاتو اولويت بندي کني.توي اون منطقه سوئيت هاي زيادي بود که متعلق به يک سازمان بود.اختلاف فاحشي بين آدمهاي مستقر در اونجا و ما بود.همه با تعجب به ما نگاه ميکردن.براشون سوال بود که ما چرا از اينجور جايي سر در آورديم؟
توي مسير به يک گله توريست بدبخت که ميدونستن اين فصل ايران تور ارزوني داره؛برخوردم.داشتم فکر ميکردم اين بدبختا چي ميکشن توي اين مملکت.حجاب پيچيدشون و ترس از خوردن و آشاميدنشون منو به تعجب واداشته بود.توي اون جمع با دختري به نام آنابلا دوست شديم.روسي بود و انگليسي اصلا خوب حرف نميزد من به دختر پسراي ايروني بابت انگليسي خوب دونستنشون باليدم.يک در ميون با اشاره به هم حرفامونو ميفهمونديم.دختر خوشگل و خوشتيپي بود.اين روسها کلا خوب تيکه هايي هستند.حدود 34 سال سن داشت و مردم شناسي خونده بود.نميدونم.اينجور ميگفت.مردهاي اون جمع خيلي با شخصيت و مودب بودن.آنابلا خيلي دلش ميخواست همراه ما باشه.و اينطور شد.و يک روز کامل همراهمون بود.يا ما همراهشون بوديم.فرقي نميکنه.رفتيم شکار.يک جاهايي هم رفتيم که من لباس محلي پوشيدم و همشون از من عکس گرفتن.فرداست که اين عکسه بره توي اينترنت و زيرش بنويسن يک دختر عشاير!!ايراني!مثلا!
توي جاده؛حتي توي همين شهر؛نميدونم چطوريه که وقتي آقايون چشمشو ن به يک راننده خانوم ميفته؛ياد قمپز درکردنهاي بي حد و حسابشون ميفتن.فکر ميکنن اگه الان نپيچن جلوي خانومه و راهشو نگيرن يا حتي براي سبقت بهش راه بدن يا حتي بذارن اون راحت و بدون نگاههاي مزاحم ديگرون به مسيرش ادامه بده و حتي چيزي نگفته و اشاره اي نکرده باشن؛مرديشون به اثبات نميرسه؟!نميدونم من کجام شبيه شوماخر بود.شايد کلاهي که منو شبيه راننده هاي رالي ميکرد!مثلا!ددين من بجوري قلقلکشون ميداد که سر به سرم بذارن.که مثلا بخوان باهاشون ريس بذارم!که مثلا باهاشون کل کل کنم.من خيلي کم طاقت و عصبيم.ولي هميشه سعي کردم اين حالتو توي رانندگي نداشته باشم.ولي نميشه که.مجبور شدم حال يکي دو نفر رو بگيرم.مجبور شدم گاهي از راست سبقت بگيرم!مجبور شدم به اون خري که راه به من نميداد راهمو برم بفهمونم که از له و لورده شدن ماشين و حتي خودم نميترسم.جالب بود که توي مسير چشمم به يک ماشين که خيلي سعي ميکرد در امتداد ما راه بياد افتاد.راننده اش عجيب منو ياد حاج باران انداخت.نميدونم چرا؟آخه همچين بي شباهتم نبود.بدم نمي اومد سربه سرش بذارم.آقا من يک نيش گاز دادم؛اينم غيرتي شد و چنان ماشينشو تاروند که بيا و ببين.بعدش هم با سونيا کلي خنديديم بهش.الحق شتاب ماشينش خيلي عالي بود.جلوتر سرعتشو کم کرده بود بهش برسيم.و اين برنامه چندين و چند بار توي مسير ادامه داشت.تا همين تهران.کلي ما رو با کاراش خندوند.خيلي بامزه بود.بعدش ديشب که اومدم وبلاگ حاج بارون رو خوندم؛داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم تقريبا مطمئن شدم که حسم اشتباه نکرده و اون خودش بوده!
.........................................................
پ.ن:هنوز هم با خوندنش حس خوب ميگيرم.اين يكي از نوشته هامه كه برام تصويريه تصويريه.پارسال همين روزها....
.......................................................
لحظه اي با من باش...
و ابر روي سر شوره زار مي رقصد
به آب ها زده اند اين دقيقه ها،يک مرد
درون ساعت من،بي گدار مي رقصد
زمين و حرکت موزون و دختر خورشيد
نه...مثل اينکه تمام مدار مي رقصد
سکانس بعدي اين فيلم ، يکنفر بي تو
چه بيقرار ... چه آيينه وار مي رقصد
و لامباداي من و باد-آخرين برداشت-
حضور حادثه بي اختيار مي رقصد
و "گل نراقي"و آواز "دختر زيبا"
"مرا ببوس"...کسي روي دار مي رقصد
نفس نفس؛خفقان؛خستگي؛سياهي...کات!
ويک جنازه که با افتخار !!! مي رقصد
..........................................
اما ...
هرگز فراموش نکن به ياد داشته باشي آنچه را که شادمانت مي سازد.
( آلبرت هوبارد)
..................................................
پ.ن:رفته ام توي خط محسن نامجو.وقتي بهمن بگويد خوشش مي آيد...حداقلش اين است كه سعي كنم مزه مزه اش كنم.و انگار كمي خوشم آمد.عجيب با حالت جنون من ميخواند.
گفتهست که تو در چنگ مني
من ساختمت چونت نزنم
گفتهست که تو در چنگ مني
من ساختمت چونت نزنم
من چنگ توام که توام که توام
دردست توام ز توام ز توام
زخمت نزنم زخمم نزني
من ددرم من دررم دددم دررررررم
پ.ن:خب هميشه هم بد نيست كه اينگونه باشد:بود درد مو و درمون، درمونم از دوست ...بود وصل مو و هجرون، هجرونم از دوست.به خصوص اينكه يار موافق باشد.
..................................................
بعد نوشت:بالايي كه ميبينيد پست قبلي بود كه حدودا 5 دقيقه روي صفحه نت ماند و در فاصله چشم به هم زدني دود شد رفت هوا.با اينكه هيچ اميدي نداشتم خواستم اگر كسي اتفاقي دارد براي من بفرستد.اما واقعا در نا اميدي بسي اميد است!نميدانم چرا؛اما وقتي پيله چيزي ميشوم؛ول كن ماجرا نيستم تا تهش را در نياورم.ديروز هم همينكه پستم رفت هوا؛رفتم هر چه برنامه recovery بود دانلود كردم و گذاشتم توي كامپيوتر ولي هر چه سرچ ميكردم؛صفحه نت پت خالي فايل مي آمد بالا.چون نوشته هاي فايل تكست را پاك كرده بودم و بعد فايل را ديليت كرده بودم تا همكاران فضول كامپيوتريستم مبادا بتواند نوشته هاي من را ببينند.نكات ايمني ديگر!
بعد آمدم مثل نوشته قبلي را بنويسم.نشد كه نشد!مي داني كه!اين هم پستي كه داشتم پست ميكردم؛كه اين دوست عزيز به دادم رسيد.عجيب خوشحال شدم.يك تشكر جانانه از حسين عزيز بابت ميل كردن هم متن و هم تصوير متن! ميكنم.![]()
![]()
:
هي تاريك ميشود....هي روشن ميشود...هي سردم ميشود و لرزم ميگيرد....هي گرمم ميشود...دوست دارم اين هوا را.اينكه هي ببرتت توي پاييز و هي بيندازتت توي تابستان.هي دلت هواي شنيدن شر شر باران كند و هي هواي بوييدن خاك نم خرده و هي له كردن برگهاي پاييزي زير پايت را بخواهد و هي خش خش برگها را ببيني و هي غارغار كلاغها را بشنوي.پشت ميزم نشسته ام و هي فكرم ميپرد به آغوش تو و هي مزمزه ميكنم طعم نوازشهايت را و هي فكرم برميگردد همينجا پشت ميز.رئيس هي احضار ميكند هي جلسه ميگذارد هي ميرود هي مي آيد...من اما هي آرامم.هي آرامم و هي فكر نميكنم به هيچ چيزي كه آزاردهنده باشد و هي بي خيالم و هي چاي ميخورم و هي به كارهايم ميرسم و هي همه كارهاي عقب افتاده ام جلو مي افتد و هي نقشه ميكشم و هي نميكشم.هي محسن نامجو ميخواند:
و هي كلاغها ميخوانند و هي قناريهاي توي باغ ميخوانند و هي آسمان ميگيرد و هي نميگيرد.اصلا ببين....نميتوانم چيزي را كه يك بار در قالب كلمات خلق كرده ام و بيرون ريخته ام دوباره از نو بسازم و الحق كه اصلا و ابدا شبيه قبلي در نمي آيد.پس بهتر است بي خيال شوم.آرامم....غرغر نميكنم....حالمم خوب است....تقريبا همه چيز رو به راه است....پس بي خيال نوشتن شوم انگار بهتر است.چون وقتي نه غرغري باشئ نه نق نقي نه دلتنگي و نه ملالي و نه بي احترامي و نه دروغي و نه درمي و نه هيچ چيز ديگري....من بيايم يانجا از چه بنويسم؟عادت كرده ايم به چس نال زدن.آنقدر كه رفته رفته از خوشي گريزانيم.
..................................................
پ.ن:توي اين مكافات كه افتادم؛يك چيزهايي پيدا كردم.اول اينكه اگر كامپيوترتان مشترك نيست و كسي دسترسي نداره بهش؛حتما اين برنامه google search desktop رو بگيريد و نصب كنيد.كارش شاهكاره.مثلا يك كلمه از يك فايل متني رو ميزني و سرچ ميكني و تمام كامپيوترت رو ميگرده و هر فايلي كه توش؛بيرونش؛روش؛و هر جاش از اين كلمه استفاده شده باشه كلاسه بندي ميكنه و برات نشون ميده.مثلا فرض كن ايميلي كه شيش ماه پيش از كلمه عزيزم توش استفاده كردي رو برات مياره!!!نسبت به سزچ خود ويندوز خيلي خيلي كاراتر و سريعتره.
برنامه مفيد ديگه؛RecoverMyFiles-Setup هستش كه هر فايلي رو كه پاك كرده باشي يا از بين رفته باشه برات بازيابي ميكنه.از اين دست برنامه ها بازم هستند:duc-www[1][1].p30world.com l ؛ frinstall ؛ DocumentsRescue Professional ؛ Office_Documents_Rescue_Professional_v4[1].5 ؛ MediaRECOVER ؛ documentsrescuepro_setup ؛PC.Tools.File.Recover.Crack. خلاصه اين از اطلاعات اضافه شده اين دوروزه من!
.....................................................
لحظه اي با من باش...
احساس را هم از دل انسان بگیرید
امروز می آید ، نمی آید – جهنم...
پاییز را از سوم آبان بگیرید
من پاچه ها را خوب می گیرم ببخشید
این روزها فرضاً مرا حیوان بگیرید
من مولوی زاییده ام در پوچی خود
جشنی برای حضرت عرفان بگیرید
حالا تمام شاعران را جمع کردید
تا قالب شعر مرا هذیان بگیرید!!؟
باشد؛خداحافظ ؛ تمامش می کنم من
با جرم یک لبخند از من جان بگیرید
این مردمان کوفه از من می گریزند
بر نیزه هاتان آیه قران بگیرید
ادامه مطلب
پند اول:بوقلمونی، گاوی بدید و بگفت:در آرزوی پروازم اما چگونه ، ندانم، گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوری قدرت بر بالهایت فتد و پرواز کنی. بوقلمون خورد و بر شاخی نشست. تیراندازی ماهر، بوقلمون بر درخت بدید، تیری بر آن نگون بخت بینداخت و هلاکش نمود.
نتیجه اخلاقی: با خوردن هر گندی شاید به بالا رسی، لیک در بالا نمانی!
(به زبون ساده تر:حاج اقا كبك آقا لك لك رو ميبينه كه بالاي درخت نشسته .ميگه آقا لك لك؛ميشه منو ببري روي شاخه درخت ببينم اون بالا چه خبره؟لك لك يه نگاه به ك پل تپل و سفيد خانوم كبك ميندازه و رو به آقا كبك ميگه:آره ولي يك كم خرج داره!بذاري من با خانوم كبك بله! حاج آقا كبك موافقت ميكنه و يك شاخه ميره بالا.باز دوباره هوس ميكنه يك شاخه بالاتر بره.دوباره به آقا لك لك ميگه ميشه منو ببري چند شاخه بالاتر؟آقا لك لك ميگه آره ولي بازم....و دوباره ترتيب خانم كبكه رو ميده و حاج آقا كبك رو ميبره چند شاخه بالاتر.تا اينكه ميرسه اون بالا بالاها و يك شكارچي ميبينه كه عجب كبك چاق و تپلي اون بالا نشسته و با يك تير شكارش ميكنه.
نتيجه گیري اخلاقي:تو ممكنه با خا ر .سته بازي و ك .كشي بري اون بالا بالاها بشيني اما لزوما با اين كارا نميتوني موندنتم اون بالاها تضمين كني!)
نتیجه اخلاقی:هر که گندی بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد.هر که از گندی بدر آوردت، حتماً دوست نباشد.گر خوشی، دهان ببند و آواز، بلند مخوان.
(به زبون ساده تر:یه بار یه گنجشک داشت تو آسمون پرواز می کرد که هوا سرد می شه و اونم یخ می زنه و می افته پایین.
یه گاو که داشت رد می شد می رینه روی این گنجشکه. از گرمای ان گاوه یخ های گنجشکه هک باز می شه و دوباره جون می گیره و شروع می کنه به جیک جیک کردن.
یه گربه که داشت از اونجا رد می شد صدای جیک جیک گنجشکه رو می شنوه. می ره اونو از زیر ان ها در میاره و می خوره.
اما چون بدن گنجشکه با عن متبرک شده بود گربه هم مریض می شه و می میره.
حالا نتیجه گیری اخلاقی:
تو هوای سرد پرواز نکنین
هر کس که رید بهت دشمنت نیست
هر کس که از زیر ان درت اورد دوستت نیست
هر موقع از زیر ان در اومدی خفه شو و جیک جیک نکن
قبل از خوردن هر چیز اونو بشورین )
نتیجه اخلاقی : لازمت نشستن و کار نکردن بالا نشستن است.
(به زبون ساده تر:خرگوشه پايين درخت نشسته و از كلاغ كه اون بالا نشسته ميپرسه:آقا كلاغه؟ميشه منم مثل تو يك جا بشينم و با ت.خمام بازي كنم؟كلاغه ميگه آره؛چرا نميشه.بعدش خرگوشه ميشينه با ت.خماش بازي ميكنه و روباهه ميپره ميخورتش.
نتيجه گيري اخلاقي:اگه ميخواي يك جا بشيني روي صندلي و لم بدي و با تخمات بازي كني و چت كني و آهنگ گوش بدي و وبلاگ بخوني و بنويسي؛بايد اون بالا بالاها نشسته باشي!!)
نتیجه اخلاقی : چون لازمت ریاست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدی ریاست کند.
(به زبون ساده تر:اعضاي بدن يمخوان يك رييس انتخاب كنند بين خودشون هر كسي ميگه من باشم.هر كدوم هم از محسناتشون ميگن.مغز ميگه من مركز فرماندهي بدنم من بايد باشم...ريه ميگه من باعث نفس كشيدنم...اين وسط ك.ن ميگه من بايد رييس باشم.همه ميزنن زير خنده و مسخره اش ميكنند.ك.ن هم قهر ميكنه و شيش روز كار نميكنه.بعدش همه با التماس ميان به رياست انتخابش ميكنند .ك.ن ميگه حالا من بايد چيكار كنم؟چطوري رياست كنم؟ ميگن تو فقط برين!!فقط برين!!)
نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .
نتيجه اخلاقي :
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد .
...........................................
پ.ن:بذار اول رئيست حرف بزنه تا اينجور توي مخمصه نيفتي....هي هي...كو گوش شنوا...
.................................................
لحظه ای با من باش...
نخواست اوبه من خسته؛بي گمان؛برسد
شکنجه بيشترازاين؟که پيش چشم خودت
کسي که سهم توباشدبه ديگران برسد
چه ميکني؟اگراوراکه خواستي يک عمر
به راحتي کسي ازراه ناگهان برسد...
رهاکني برودازدلت جداباشد
به آن که دوست ترش داشته به آن برسد
رهاکني بروند ودوتا پرنده شوند
خبربه دورترين نقطه جهان برسد
گلايه اي نکني بغض خويش رابخوري
که هق هق تو!...مبادابه گوششان برسد
خداکندکه... نه!نفرين نمي کنم...نکند
به او- که عاشق اوبوده ام؛زيان برسد
ادامه مطلب
دوست دارم اين حالت را.به هر چيزي كه دلم ميخواهد فكر ميكنم و چشم روي هم ميگذارم و خوابش را ميبينم.دوباره بيدار ميشوم و يك موضوع ديگر و شايد هم ادامه همان خواب.بعد ديگر اين حالت هم حالي به من نميدهد.ميروم آبي به دست و صورتم ميزنم.توي آينه خودم را ميبينم.موهايم را مرتب ميكنم.به چشمهايم زل ميزنم.به رويم ميخندم.يك بوسه با انگشت روي لبم توي آينه ميگذارم و يك لبخند كج و كوله ميزنم.يك ليوان آب را توي ماكروفر ميگذارم جوش بيايد.بعد يك ليپتون توي آن مي اندازم و در يخچال را باز ميكنم و همانجا مينشينم پاي جعبه زولبيا باميه و چايم را سر ميكشم.تماس بدنم با سنگ سرد آشپزخانه يك چيز خوب را يادآوري ام ميكند.برميگردم به ِآن سمتي كه تو نشسته بودي.تقريبا كثيفترين جاي آشپزخانه را براي نشستن انتخاب كرده بودي.وقتي رفتي آن قسمت به شكل يك سيب(يا قلب!)سفيدتر و براق تر شده بود.اين يعني اينكه تو با كجايت آنجا را تميز كرده بودي.سعي ميكنم از خاطره هاي از اين دست فاصله بگيرم.ميروم سمت كامپيوتر.به خودم ميگويم يك امروز را بي خيال شو و دست از اين لعنتي بكش.بعد براي خودم آهنگ ميگذارم و ميروم يك گوشه مبل مينشينم تا فكر كنم چه كار كنم امروز.ساعت نزديك 11 شده و من هنوز دور خودم ميچرخم.سكوت عجيبي توي ساختمان است و بوي عطري كه نميدانم چرا من را ياد اول مهر مي اندازد.هوا بوي پاييز دارد و من همينجوري هم از پاييز زياد دل خوشي نداشتم.گوشي را برميدارم زنگ بزنم خانمي كه مي آيد و خانه من را سر و سامان ميدهد.بعد با خودم فكر ميكنم خب اينجا خانه من است؛به هم ريختگيهايش را خودم كرده ام؛اصلا جالب نيست كه يكي ديگر بيايد شلختگيهاي من را راست و ريست كند و ش.رت و س.تين هاي من را بچيند توي دراور.تصميم ميگیرم خودم كارهاي شخصي خانه ام را انجام دهم.يكي دو ساعتي الاف گردگيري و جارو و تي كشيدن ميشوم.با خواندن حميد عسكري هر بار كه از رو به روي آينه رد ميشوم با تمسخر به آينه نگاه ميكنم و با او همراه ميشوم:دوست داشتن آدما فكر كردي اينجوريه؟...فكر كردي اينجوريه؟!!!بگو كي عوض شده غير خودت؟....بگو چي عوض شده تو زندگيت....زندگي فقط هوس فقط هوس...با شادمهر بغض ميكنم...مسافر خسته من...بار سفر رو بست و رفت...با سعيد ميرقصم... نازي نازي امروز دلم دست توئه...سيگاري آتش ميزنم...دستمال سرم را باز ميكنم...به عادتت روي كابينتهاي آشپزخانه مينشينم و به نقطه يا خيره ميشوم و فكر ميكنم.طرح برجسته فندك را زير انگشتانم ميچلانم...نگاهش ميكنم...فكر ميكنم...يك بستني نعنايي از فريزر بيرون ميكشم...مينشينم كف آشپزخانه روي سنگهاي سرد...ملچ و ملوچ ميخورم....ساعت شده 12.نميدانم چرا اين روز اينقدر دير به پايان ميرود. گردوها را توي ميكسر ميرزم.خورد و چرب ميشوند و ميچسبند به ديواره شيشه اي بلندر.نيم ساعت بعد توي خانه بوي فسنجان ميپيچد.يك ساعت بعد كاملا شكل و رنگ فسنجان به خودش گرفته.كوفته قلقليها را تا به سر سفره برسانم شده يك چهارم.ميروم سر كامپيوترم.شلختگي ام به اينجا هم سرايت كرده.هر چه ماني ميگويد هر چيزي را همينجوري نريز توي اين بدبخت گوشم بدهكار نيست كه نيست.سر و سامانش ميدهم.يك قهوه تلخ و يك سيگار ديگر مهمان ميكنم خودم را.پاي ميز كامپيوترم.دلم برايش تنگ شده.چند تايي عكس جدا ميكنم براي چاپ.چندتايي قاب نشان ميكنم براي عكسهاي بچگي ام كه از پدربزرگ گرفته ام.از وقتي اين دوربين ديجيتال آمده به زندگي مان...از لذت دست كشيدن روي عكسها غافل شده ام.چهار سالي ميشود كه عكس درست و حسابي نداريم.آن هم براي مني كه در و ديوار و گاز و يخچال را آلبوم ميكنم.زجر بزرگي است؛نداشتن عكسهايي كه نتواني رويشان دست بمالي و توي دست بگيري و بوسشان كني.ساعت ميشود 3 و من مدت زيادي هدفون توي گوشم بوده و هايده خوانده:سياه چشمون چرا...تو نگات ديگه...اونهمه صفا نيست؟...عوضش ميكنم...ميروم توي خط اسكورپيونز...اين ماي هارت.... يو گيو مي اسمايل...ا پيس آو يور هارت....يو گيو مي د چنس...يو گيو مي د چنس...همان آهنگي كه وقتي تصادف كردم ميخواند...دوستش دارم اين آهنگ را....حس خوبي ميدهد...ياد ماني مي افتم...دلم برايش تنگ ميشود...زنگ ميزنم...جلسه است...زنگ ميزنم به موبايلش....ميگويد اتفاقي افتاده....ميگويم نه...دلم تنگ شد...جايش واقعا توي خانه خالي است....چندتايي طرح دكوراسيون براي خانه ميچينم...بعد يادم مي ايد كه هنوز تكليف من مشخص نيست براي توي اين خانه ماندن...طرحها و ليست تزئيناتي را كه نوشته بودم مچاله ميكنم و دور مي اندازم...من يقه ام را ميگيرد...ميگويد ميخواهي چه كار كني بلاخره؟...خودم و يقه ام را از زير دستش بيرون ميكشم...راهم را كج ميكنم...دوباره رو به رو يم ظاهر ميشود...موكول ميكنم به اينكه بعدا درباره اش فكر ميكنم...من عصباني ميشود...مشت ميكوبد به ديوار و ميگويد باز هم سر ميدواني؟آخرش كه چه؟بنشين يكبار براي هميشه تصميم بگير...بعد من مستاصل به ديوار تكيه ميدهد و مينشيند....و گريه ميكند....شايد دلم به رحم آيد...شايد....حوصله اش را ندارم...ساعت شده 4.گوشي را برميدارم به چندتايي از دوستانم زنگ بزنم...باز هم حالي ندارم...به خودم ميرسم...چند تايي موي روييده روي دست و پايم را ريشه كن ميكنم...يك حمام حسابي و يك آرايش ملايم.بعد هم يك لباس خوشگل و زنانه.از آنهايي كه دوست دارد.ساتن سرخابي.لخت و صاف.ياد اولين قرارمان مي افتم.هتل شرايتون.يك طالبي نصف شده و سه اسكوپ بستني وانيلي.آماده اش ميكنم.يك چتر فانتزي هم ميگذارم كنارش.يك عصر دونفره قشنگ.توي آرامش خانه اي كه تميز است و بوي فسنجان همه جايش را پر كرده.و زني كه لباس ساتن سرخابي پوشيده و منتظر ورود شوهرش است.پوف.ميدانم...اوج لذت ماني خواهد بود اين عصر دو نفره قشنگ...من هم لبخند به لب مينشينم تا بيايد....دلم عجيب بالاي بلندي ميخواهد...از آن بلنديها كه تهران زير پايم باشد...دم دماي غروب باشد...آسمان كبود باشد...سياهي تو را در خودش حل كند....و تو آن بالاها نشسته باشي و فكر كني اكسيژن خالص ميبلعي...دلم اينها را ميخواهد...نه اين يك روز عادي و كسالت بار را...نميدانم...ديگر حالش را ندارم به ماني بگويم دلم چه ميخواهد...بگذار او خوش باشد يك اين روز را...حتي اگر از اين روز مسخره كه يك زن بودم عقم بگيرد... احساس ميكنم به خودم...به روحم...به آرزوهايم...به اميدهايم توهين كرده ام...خودم را ناديده گرفته ام...به منيت خودم توهين كرده ام...برايم برخورنده است زندگي كه براي ماني ايده آل است...حيف كه دوستش دارم...شب مچ دستهايم از شدت درد تير ميكشد...به خاطر تي كشيدن است...از آن دردهايي كه دلت ميخواهد دستت را بكني و بيندازي دور....
...................................................
پ.ن:من:از سوزن آمپول ميترسم.
ماني:تويي كه ماهي دو تا ميخوري چرا؟
من:نميدونم!امروز خيلي ترس دارم!دوست ندارم آزمايش خون بدم.
ماني:پس پاشو بريم وقتي پريود بودي بيا تا آزمايش خون و ادرار رو با هم بدي!
...................................................
لحظه اي با من باش...
تابلوی رنگ روغنی که نیست
بچّه ای که دست زد به جیزها!!
مهره ای که سوختم نمی گریست
می خورم به تکـّه های گوشتت
می خورم به خوابهای یک جسد
گریه می کنم؛تو مرده ای! چرا؟!
عقل من به هیچ جا نمی رسد
سرخ می شود زن بدون اسم
تکه تکه های بعد قطلیت!!!
مرگ نسبی است یا که زندگی
روغن از تو می پرد به بی جهت
می پرد هوا که تو پرنده ای
می روم زمین که آب می شوم
می دوم به سمت قبل هیچکس
بعد داخل کتاب می شوم:
« قصّه از دو چشم من تمام کرد
که به خانم جوان نمی رسند
قصّه از کلاغ ها شروع شد
که به خانه هایشان نمی رسند
قصّه از تشابه جهان گریست
قبرها و تخت های مستطیل
از پلیس های احمقا ً !! سیاه
تابلوی تازه؛قتل بی دلیل
قصّه از کجای تو به من رسید
از کجای متن می گریستم
از کجای متن واقعا شدم
آنکه «کیست» بود و با تو «نیستم»!!
قصّه از زنی شروع می شوم...........که میان دست خود دو نامه داشت
پاره کرد و کردم از سرم جدا..............قصّه ظاهرا ولی ادامه داشت!
رنگ سرخ توی تابلو کسی ست..........مثل لکه های روی تختمان
رنگ مشکی زمینه اش منم............مست مست گوشه ی آپارتمان
سبز عکس قورباغه ای شدم...........پشت ِ سایه های ِ چشم ِ مست ِ تو
رنگ یک کت بدون مرد من.............رنگ روزهای پیر سال نو
رنگ یک موبایل: زنگ... زنگ........ زنگ....رنگ خنده ای که نیست با کسی
رنگ زل زدن به در به تختمان..........دیر ، دیر ، دیر ، دیر می رسی...
ناتوانی کسی درون تو.................من که جز دو خط ّ زرد نیستم
که نمی توانمت ، نمی شوم.........که به گریه می... که مرد نیستم!...
می روم... نمی روم... نمی روم!.......که به عشق اعتماد می کنم...»
سرخ می شود لبان سرخ تو............زیر گاز را زیاد می کنم
فکر می کنم به عشق قبلی ات.........فکر می کنم به عشق تازه ات
می خورم به تکـّه های زندگیم..............می خورم به گرمی جنازه ات
خون داغ جاری است روی میز..........روی متن آخرین «نوشته» ام
به پلیس خنگ زنگ می زنم............که نکشته ام ترا و کـُشته ام!!
جیز... جیز... جیز... سرخ می شود........تابلوی گیج در میان خون
ترس کودکی هنوز توی من.............زرد می شود هرآنچه تاکنون...
خنده می کنند در سرم... سرم........جمع چیز و چیز و چیزلیس ها!
«تو» نشسته روبروی واقعا ً............زنده مثل تابلو ، پلیس ها
حرف می زنی از اینکه عاشقم.........حرف می زنند از جنون من
نه! تو مرده ای، تو مرده ای، تو مُر.........داد می زند کسی درون من
می زند سرم به در به مشت ها........می دوی به سمت رعشه های من
می روم میان دست رنگی ات...........قصّه می شوی به من ، برای من
خواب می برد مرا به دورها........جیز... جیز... بچّه جان! نکن، نزن
مشت های وحشی کسی [پدر؟!]........بوسه های تو درون مغز من
خانه، من ، تو ، رفتن پلیس ها.....تو چه ای؟! فرشته یا که فاحشه؟
تابلو سپید می شود یواش..............زیر گاز، بوسه ای دوآتشه!!
می زنم ترا و می خورم/ به هم......قطره های اشک و ریمل تو را
عاشقم که عاشقم که عاشقم..........که دل تو را تو را دل تو را...
گریه می کنم، کنی، کنیم! را............تکه تکه می شویم در تنت
قلب من به فکر عشق و زندگی..........مغز من هنوز فکر کشتنت!!!
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |




