تبليغاتX
پندارهای آرایه


پندارهای آرایه





















همه ما هرچقدر هم فكر كنيم بزرگ هستيم و بخوايم ژست آدم بزرگها رو بگيريم و افه هاي بزرگمنشانه بيايم؛بازم اون كنج مونجا؛اون ته تهاي خلوتامون يك كودك درون داريم كه گاهي وقتا شيطون و بازيگوشه؛گاهي غمگينه و بهونه گيره و پا به زمين ميكوبه؛گاهي كارهايي ميكنه كه انگشت به دهن ميمونيم؛گاهي هم شيرين و لوسه.مثل يك بچه چند ماهه كه بغلش ميكني و به روت ميخنده.بعضيها اين لوس بازيها و شيرين زبونيهاي كودك درونشون رو جلوي همه عريان ميكنن؛به همه نشون ميدن؛واسه همه يك تريپ ميان؛اما بعضيها بكارت اين كودك رو حفظ ميكنن و عده خيلي محدودي ميتونن ببيننش.كاري به اينشم ندارم؛وقتي اين كودك درونمون اونقدر احساس امنيت و راحتي با كسي ميكنه كه همه ملاحظه ها رو كنار بذاره و از خجالتي بودن دربياد و پرده پوشي نكنه و شروع به شيرين زبوني ميكنه؛اونوقته كه گاهي از اسامي كه براي طرف ميذاره  خنده مون ميگيره.توي خلوتاي دو نفرمون معمولا كسي رو كه يك جور ديگه دوست داريم يا يك جور ديگه باهاش هستيم يك جور ديگه صدا ميزنيم.براش يك اسم مخصوص لوس ميذاريم.ازون اسماي بچه گونه خوردني.براي ماني من تا مدتها :"دودي" بودم.اگر كمي انگليسي بلد باشي ميفهمي چه معنايي داره اما راستش قرار نيست اين اسمهاي خودموني معنا و مفهومي شيك فرنگي يا بومي داشته باشند.واسه ما هم همين بود."دودي" شايد در پي يك هم آغوشي يا عشق بازي يا ابراز محبت توي بغل و آغوش بي معنا به وجود آمده بود و بعدها اتفاقي داراي معنايي مشابه شده بود.بعدترها هم براي هم شديم "بابايي" و "ماماني".البته ماني هيچوقت منو به اسم خودم صدا نميكنه چون براش يك اسم ديگه داشتم.براي بهمن "هميشه يك واژه بودم:"پوپك".بعد از اولين بار كه دستم رو تو دستش گرفت به اين اسم صدام كرد و براي هميشه روم موند.در عاشقانه ترين لحظات من صاحب اين اسمهاي لوس لوسي و فانتزي ميشم.همه ما از اين عاشقانه هاي خلوت و اسمهاي فانتزي داريم.بعضيها خوشگل ترن؛بعضيهاشون لوس ترن؛بعضيها خيلي بي مناسبتن؛و بعضيها ناب و كمياب و منحصر به فردند.بي شك يكي از اسمهايي كه هيچوقت از يادم نخواهد رفت و چنان منحصر به فرده كه تمامن منو ياد يك نفر ميندازه؛همين "خرخري"يا "خرخر" هستش.شايد روزي از شنيدنش پر از اندوه و غم بشم؛شايد هم نه؛شاد و خوشحال بشم و خنده از روي لبم تا اعماق وجودم پهن بشه.نميدونم كدوم لحظه به وجود اومد؛اما توي يكي از لحظاتي بود كه روحمون به هم گره خورده بود و شايد هم تنمون در تلاش براي تنيدن دور هم بود.اسامي ديگه اي هم هستند كه خيلي شنيده ميشن:عسلم؛گلم؛جيگرم؛نازنازم؛خوشگلم؛ملوسم؛پيشي؛هاني؛ماهم؛كوشولو؛مارمولكم؛پدرسوخته ام(بالاي 18 سالشو ما هم به كار ميبريم!)لعنتي ؛موش موشم؛گوگولي؛عروسك؛شان شانم...و....كلي ديگه.تو خلوتتون اسم عاشقونه شما چيه؟چه عاشقونه عجيبي شنيديد؟
.........................................
پ.ن:جواب كامنتهاي پست قبل توي همون كامنتدوني.و همچينين ادامه و آخر داستان پست قبل هم توي كامنتدوني.
پ.ن:از اين به بعد كامنتدوني رو در ادامه مطلب هر پست ميارم.براي اوناييكه گله كردن نميتونن كامنتها رو ببينن و  حس لال بودن بهشون دست ميده.
پ.ن:يك جور خاصي هستم...يك حالت خاص دارم...يكجور ناباوري...ميگن به هر چي فكر كني همون ميشه...و من ميترسم به اين فكر موزي كه اذيتم ميكنه بها بدم...به قول مشتي ماشالا ميترسم اوني بشه كه ناخودآگاه ميخوام!تا ببينم چي بشه...
پ.ن:به خاطرش رفتم با يكي كه قهر بودم آشتي كردم...رو انداختم...تا چيزي رو كه دوست داره تهيه كنم...نميدونم...اما از اين كار خودم خيلي بيشتر لذت بردم...نميدونم...نميدونم...نميدونم...
پ.ن:به شدت احساس بچه گونه و لوسي دارم از نوشتن اين پست!يكجورايي خجالت ميكشم!خدايا خودم رو به خودت سپردم از دست نقادان!!!
.......................................
لحظه اي با من باش...

اين روز ها که آب گذشته است از سرم
بايد به اشک هاي تو ايمان بياورم
فرياد هاي ساکت من غرق مي شوند
نقشي به روي آب شده آه آخرم
تنها ترم از آنچه تصور کني عزيز
تنها تري از آنچه بگنجد به باورم
آنقدر خسته ام که به خواب تو مي زنم
آنقدر خسته اي که ز خواب تو مي پرم
ماهي شدي که در دل اين رود گم شوي
رودي شدم که بايد از اين ماه بگذرم

نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 15:54 توسط آرایه| |

چشم باز ميکنم؛توي همون اتاق هميشگي هستم؛همونيکه چندين ماهه که صبحها چشممو که باز ميکنم؛اول يک پرده شيري رنگ ميبينم و بعد يک عالمه نارنجي ميريزه تو چشمم.براي چند لحظه مکان و زمان از دستم خارج شده؛کمي مرور ميکنم و زود به ياد ميارم که من دوباره برگشتم به پانزده سال بعد.من؛الان کنار ماني دارم زندگي ميکنم؛فارغ از همه دغدغه هايي که روزي داشتم؛فارغ از اونهمه جنجال و هياهوي نوجووني؛فارغ از دو راهيهاي وحشتناکي که هميشه درگيرش بودم؛خوشحالم که از خواب بيدار شدم؛برميگردم و ماني رو که خيلي آروم مثل يک طفل معصوم خوابيده نگاه ميکنم.مدت طولاني بهش خيره ميشم.دستمو ميزارم زير سرم؛به پهلو ميغلطم و بهش نزديک ميشم.صورتمو ميبرم نزديک صورتش.دلم ميخواد عطر نفسهاشو ببلعم.لحظه اي نفسمو نگه ميدارم؛حالا با هر بازدم اون؛ دمم رو هماهنگ ميکنم؛عطر نفسهاشو عميق به ريه هام ميکشم؛عطر نفسهاشو....عطر نفسهاشو....مدتها بود اين عطر و اين بو رو از خودم دريغ کرده بودم.مدتها بود وقتي بغلم ميکرد کلافه ميشدم؛کلا هيچ وقت نتونستم حضور کسي رو اينقدر نزديک به خودم بپذيرم.احساس خفقان ميگرفتم از نفس به نفس شدن.احساس تنگي خلق و خفگي؛گاهي که پيش مي اومد و جراتي به خودش ميداد و تنگ بغلم ميکرد و لبهاي طولاني ازم ميگرفت؛با سه چهار تا نفس عميق و پي در پي؛از خودم دورش ميکردم  ميفهميد که ديگه طاقتم تموم شده و وقتشه رهام کنه.اما حالا اين منم که دارم نفسهاشو که از عمق جانش مياد به عمق جانم ميفرستم.نفسهاش الان نزديک ترين چيز به قلبشه.چقدر خوشحالم که ميتونم خودمو تو قلبش جا بدم.ميتونم تصور کنم اين قلب فقط مال منه.ميتونم خوشحال باشم که فقط براي من داره ميتپه.مثل خيلي از شماها؛از احساس مالکيت خوشم مياد.ميدونم نصفه شبا تشنه اش ميشه.ميدونم اگه بخوام برم سر يخچال براش اب بيارم؛تا اونجا مثل بيد بايد بلرزم؛ولي پا ميشم ميرم براش آب ميارم؛ابروهاي پر پشتشو نوازش ميکنم؛بعد لباشو ميبوسم؛يکي...دوتا....سومي رو با هم همزمان ميشيم و مهمون يک لب شيرين و طولاني ميکنه.بعد دستاشو دورم حلقه ميکنه و تنگ به آغوش ميکشه.آهسته زير گوشش نجوا ميکنم:آب ميخوري؟خوابه خوابه.ميدونم هيچ وقت صبحها اين لحظه ها يادش نميمونه.ولي اگه ندوني فکر ميکني کاملا هوشياره.مثل بچه کوچولوها آب رو مينوشه و بعد به پهاوي ديگه ميچرخه و من فرصت دارم از پشت بغلش کنم و خودم رو با حرارت بدنش گرم کنم.پلکهام گرم ميشه و به خوابي که چند لحظه پيش ديدم فکر ميکنم.به اينکه زندگي من ميتونست چقدر متغير از ايني که هست باشه.به اينکه اگه من الان در قالب اون زندگي بودم؛چي به سرم اومده بود؟به اينکه چقدر خدا بهم رحم کرده بود.....
اولين باري که ديدمش؛يک تابستون گرم مردادي بود.از پنجره اتاقم بيرون رو نگاه ميکردم.تو دوازده سيزده سالگي بودم.داشت ميرفت مدرسه؛کلاسهاي تجديدي!بعدها فهميدم که هر سال با تک ماده قبول ميشه!اونم تو رشته انساني!قيافه ميافه هم صفر.شبيه افغانيها بود.هيکل ميکل هم يختي!مجموعه اي از همه ظرافتهاي دخترکش!!!!رو داشت!!!!و من عاشقش شده بودم!هم سن و سال خودم بود.شايد يک کم بزرگتر.بعدها صبح زود بيدار شدن و رد مسيرشو تعقيب کردن با نگاه شده بود يکي از سرگرميهاي روزمره ام!همون روز اول که منو از پنجره ديد برام با دست بوسه فرستاد.کم کم مامان به رفتار من مشکوک شد و  کم کم گندش در اومد که من با پسر زشت و کچل و خنگ و مچل!همسايه سر و سري دارم!جدا از همه اينا؛خانواده هاي ما اصلا و ابدا هم شان و همسطح نبودند.هيچ تشابهي بين شيوه زندگي کردن ما و اونا نبود.ميديدم مامان چه حرصي ميخوره از اينکه من عاشق اين پسره شدم!خجالت ميکشيد از اينکه يکي دوتا ديگه در و همسايه هم بفهمند و من بشم باعث ننگش!پسره بدون استثنا بعداز ظهرها توي کوچه ولو بود و فوتبال بازي ميکرد.عضو يک تيمي هم بود؛که جمعه ها هم ميرفت اونجا تمرين!جمعه ها معمولا مامان اينا مهموني بودند و من به بهونه اي!جا خالي ميدادم؛و نميرفتم.از اينکه لاي پنجره رو باز بذارم و روي تختم بشينم و يک کتاب دستم بگيرم و از درز لولاي پنجره؛از اون باريکه اي که ايجاد ميشد؛اونو ببينم؛که همش سعي ميکنه در تير رس نگاه من باشه؛و اشاره هاي پنهونيشو مزه مزه کنم؛لذت ميبردم.بعد ها هم ديگه نزديکتر شديم و کله خر هم که بوديم....اين شد که جمعه ها ظهر قبل از رفتن سر تمرين فوتبالش؛يک ساعتي رو با هم ميگذرونديم!بعدش هم شديم اول دبيرستان.اون اول مهر اون سال  و اون حال و هوا؛هيچ وقت يادم نميره.مجموعه اي از آشفتگي و بي قراري و دلهره و اضطراب و لذت از بوسه هاي شيرين و بکر و لذت از تن کشف نشده و بالغ نشده همديگه!اون از مدرسه در رفتناش!اون سر راه من واستادناش!اون اسکورت کردناش معدود وقتايي که با همکلاسيهام و پياده تا مدرسه ميرفتم!اون حس غرور مسخره اي که وقتي به خاطر من با بقيه گلاويز ميشد سراغم ميومد!اون لبخندا و نگاههاي يواشکي و اشاره هاي بي پاياني که نثار هم ميکرديم!اينقدر تو گوش من خونده بود دوستم داره عاشقمه با هم ازدواج ميکنيم خوشبخت ميشيم که خودمونم باورمون شده بود!هيچ نقطه اشتراکي باهاش نداشتم و فقط دوستش داشتم.هيچ شباهتي به هم از هيچ نظري نداشتيم و من دوستش داشتم و اون دوستم داشت.برام جالب بود وقتي که ميومد پيشم و با صداي اذون وضو ميگرفت و نماز اول وقتش هيچوقت ترک نميشد!برام جالب بود که هر شب يک قسمت از قرآن رو ميخوند!برام جالب بود نوع نيايش و عبادتش با خدا!افکار به شدت مذهبيش چيزي بود که برام جالب بود و من به عمرم اينقدر از نزديک نديده بودم.برام جالب بود که قرآن رو با اون لحن قشنگ ميخوند!برام جالب بود که هميشه تو کوچه ولو بود!جالب بود که از دوازده سيزده سالگي ميرفت سر کار!جالب بود که توي همون سن و سال ماشين باباشو دودر ميکرد و ميومد دنبال من گاهي!شبهايي که نيمه شب از خواب آلودگي اهل خونه هامون و اهل محلمون استفاده ميکرديم و يک گوشه خلوت براي راز و نياز داشتيم!کي باورش ميشه ما توي اون کوچه هاي امير آباد چندين و چند صد مرتبه همديگرو بوسيديم؟کي ميتونه باور کنه چند شب تا صبح رو توي اتاق همديگه با بودن همه خانواده گذرونديم؟کي ميتونه باور کنه اگه يک روز همو نميديديم ميمرديم!يا حداقلش اين بود که اينقدر حالمون بد بود که به حال مرگ مي افتاديم!کي ميتونست باورش بشه که من اين پسر زشت و کچل همسايه رو دوست دارم!اونم اينقدر وحشتناک؟!چقدر پسرهاي همسايه به اون حسوديشون ميشد و من چقدر باور کرده بودم پسره بهترين گزينه ممکن توي کل کائناته!چقدر پسره رو دوست داشتم.پسره اون موقعها حکم نفس رو برام داشت.حتي با تنبيه مامان و تبعيد چند ماهه به خونه مادربزرگ هم آدم نشدم!عشق خفني بود!خيلي خفن!من عاشق تفاوتاي پسره با خودم شده بودم.پسره واقعا دوستم داشت.پسره وقتي ميگفت توي همه زندگيم تو تنها کس هستي که نگرانشم و دلم ميخواد هميشه پيشش باشم من باور ميکردم.پسره وقتي ميگفت عاشقتم من باور ميکردم.وقتي به پسره بابت نگاه کردن به دختر ديگه همسايه غر ميزدم؛اونم غرهاي الکي!چون دوست داشتم گير دادن بهش رو؛چون بدجوري خودشو توجيه ميکرد و چون دوست داشتم وقتي با گريه ازم ميخواست باورش کنم که فقط منو دوست داره!مثل احمقها دوست داشتم بهم گير بده!اينجا نرو!انجا نرو!اينو نپوش!به اون نگاه نکن!با اين حرف نزن!دوست داشتم!وقتي يک تابستون کارشو آخر تابستون براي من هديه تولد خريد.وقتي اون حلقه رو بهم کادو داد.وقتي بهم گفت همين الان با مامانم صحبت کردم و قراره بياد خواستگاريت!همه چيز اينجوري بود....بود...بود....تا اينکه.....ماني اومد تو زندگي من.نميدونم چطور توي طوفان اون عشق بچگونه؛ماني تونست عنان من رو به دست بگيره؟من بي وفا نبودم؛من تصور اينکه يک روز بدون پسره زنده بمونم رو هم نداشتم؛من اصلا از دوست شدن با پسري که از خودم بزرگتر بود و غريبه هم بود؛وحشت داشتم...ولي چيزي جز قسمت نبود اين.چيزي جز کاري که بايد ميشد.انگار بايد ماني مي اومد و من رو از پسره و پسره رو از من ميگرفت....انگار بايد زندگي من طور ديگري رقم ميخورد.با اونهمه عشق...با اونهمه عشق دوران نوجووني که تو ميدوني چه آتيش تند و تيزيه؛...من خيلي راحت؛و خيلي معقول برخورد کردم....هنوز نميدونم چطور تونستم؟من چطور توي اون سن و سال و توي اون شرايط همچين تصميم گرفتم؟کي منو هل داد که درست قبل از نديدن ماني حتي؛و فقط با اعلام حضورش...فقط با اين يقين که ميدونستم از اين به بعد يکي ديگه تو زندگي من خواهد بود؛چطور تونستم؟چطور؟اين همون کابوسيه که هنوز هم خيلي شبها ميبينم...کابوس گرفتن دلم از تو....کابوس شکستنت.تو تنها و تنها کسي بودي که عشق بچه گونه و پر شدتت رو هيچ وقت با هيچ کس ديگه نه تنها تجربه نکردم؛بلکه باور هم نتونستم بکنم.و با اين حال.....من درست در اوج عشق....تو رو رها کردم.دو روز بيشتر از حضور ماني نگذشته بود و من بي اونکه بدونم کيه؟چيه؟ و اصلا قراره چي بشه؛اومدم صاف و رک همه چيز رو بهت گفتم.از پيچوندن کسي که دوستم داشت بدم مي اومد.از اينکه به کسي که عشقش رو به پام ريخته بود دروغ بگم منزجر ميشدم.نميدوم؛انگار بچه تر که بودم آدم تر بودم.عاقل تر هم بودم.بهت گفتم که بايد برم.بايد ازت جدا شم.گفتم که ديگه نميشه که ما با هم باشيم.و تو ناباورانه ناباورانه و ناباورانه گوش ميدادي.ساکت بودي....ساکت بودي...ساکت بودي....و بعد فقط اشک ريختي....فقط نگام کردي و اشک ريختي....اشک ريختي و نگام کردي....فقط يک جمله:....گفتي بهت بگم چرا؟چرا دارم ميذارمت ميرم؟چرا بهت نارو زدم؟چرا بهت بي وفايي کردم؟جوابي نداشتم....پا به پات اشک ريختم.... پا به پات گريه کردم....و تموم شد.تو تموم شدي.من تموم شدم.صبح اون روز دفعه هشتمي بود که مامانت موضوع من و تو رو مطرح کرده بود و مامان من با چه خشمي اونو از خونه بيرون کرده بود.من براي اولين و آخرين بار اون روز از مامان سيلي خوردم.مامان گريه کرده بود؛التماسم کرده بود؛تهديدم کرده بود؛و من هميشه گفته بودم پايبند تو هستم و ميخوام که توي همون سن کم زن تو بشم!ولي اينبار اين سيلي رو که بهم زد....انگار حق خودم ميدونستم.ميدونستم که راه رو اشتباه رفتم.ولي قبل از اين سيلي خودم برگشته بودم.و حالا شبش؛به تو گفتم که همه چيز تمومه.دو روز خودمو توي اتاق حبس کردم و اين ترانه شاهرخ يه آهنگي داره به اسم پاييز .... كوچه غمناكه پرستوهاي شاد/ در غروبي پرملال و بي صدا/ خبر عريوني باغا رو داد/ پاييز اومد اينور پرچين باغ/تا بچينه برگ و بار شاخه ها/....پاييزه پاييزه عريون/من و تو خسته و گريون.... آهنگش فكر مي كنم مال مرحوم منوچهر طاهر زاده است. (اين تيکه رو از حاجي باران کش رفتم!هر چي هم اضافه اش کردم هموناييه که قبلا شنيدم و يادم بود چون درست 15 ساله ديگه نشنيدمش و فکر ميکنم يک ترانه ديگه اش هم اين بود:من و تو زاده فصل خزونيم دو تن پرورده دامان گريه....)درست اين ترانه رو دو روز تموم گوش کردم و باهاش اشک ريختم.بعدش ديگه چشمام باز نميشد.ولي....تونستم باز روي پاي خودم بايستم.مثل معتاد رو به ترکي بودم.بديش اين بود که تو رو ميديدم...مثل هميشه ميديمت و نبايد مثل هميشه ميبودم.گاهي از لاي پنجره اتاقم تو رو که باز مثل اون اوايل در تير رس نگاه من قرار ميگرفتي نگاه ميکردم...شکسته شده بودي.همه چيز رو تعطيل کرده بودي.شنيدم ديگه نماز هم نميخوني.شنيدم قرآن روي تاقچه اتاقتو جر واجر کرده بودي.شنيدم ديگه پا به توپ نزدي.من هم به اندازه تو غم داشتم.غم من بيشتر هم بود....چون تو منو ناروزن ميدونستي.چون تو از من متنفر هم شده بودي.ولي من هنوز دوستت داشتم.يک بار همينطور که طبق عادت هميشه رفته بوديم به ميعادگاهمون؛بدون خبر از هم؛گفتي خندم ميگيره.از اينکه همه چيز تموم شده و ما هنوز همينطور يک سري عادتها رو به دوش ميکشيم.واقعا جالب هم بود.به قول تو ديگه معني نداشت اونطور تو مسير هم قرار گرفتن.همون اوايل ماني با تو رو به رو شد از صدقه سري دوست مارمولکش که اتفاقا هم محله اي ما هم بود.قرار بود تو بگي که من و تو عاشق هم هستيم و ماني بايد از سر راهمون کنار بره.گفته بودي هم.ولي ماني به حرفهاي يک الف بچه توجهي نکرد.نميدونم.شايد اين هم قسمت بود.وگرنه يک رابطه يک هفته اي تازه شکل گرفته بدون عشق نميتونست اونقدر قوي باشه که حتي اين حرف و حديثها هم نتونه از هم بپاشتش.تهديدش هم کرده بودي.گفته بودي اونو ميکشي!گفته بودي روي صورت من اسيد ميپاشي....!!!!بعدها حتي زنگ زده بودي التماسش کرده بودي که از سر راه تو بره کنار.افاقه نکرده بود.درست سه سال بعد از اون ماجراها؛با دختر خاله ات ازدواج کردي.شب عروسي تو؛ما ديگه تو اون محل نبوديم.الان ميدونم يک دختر 6 ساله و يک پسر 2 ساله داري.ميدونم يک وکيل خبره شدي.ميدونم نمازتو تو مسجد ميخوني!ميدونم مکه هم رفتي و حاجي شدي!ميدونم.....ميدونم....ميدونم.....ولي نميدونم اگه ما بعد از يازده سال با هم رو به رو بشيم؛چه عکس العملي خواهيم داشت؟هميشه فکر ميکنم يک روزي اتفاقي تو رو توي خيابون ميبنم.نميدونم اون روز چه عکس العملي خواهيم داشت؟نميدونم الان حست نسبت به من چيه؟تو هم مثل من کاملا خنثي و بي تفاوت هستي؟چرا حداقل سالي يک بار مثل همين امشب مياي تو خوابم و اون حلقه هميشگي رو دوباره و دوباره و دوباره تو انگشتم ميکني؟چرا توي خوابم اينقدر آشفته اي؟چرا توي خوابم کت شلوار دومادي تنته و همش دنبال مقدمات عروسي هستي؟چرا اشک ميريزي؟شايد اشکات به خاطر اين باشه که آخرين خاطره اي که ازت دارم؛آخرين تصويرت؛يک پرده اشکه.توي جام مدام غلت ميزنم و از اين شونه به اون شونه ميشم.دارم فکر ميکنم چقدر خوب شد که من خر نشدم با تو ازدواج کنم!توي اون سن و سال کم! با اون خانواده تو!با اون عقايد مذهبي سفت و سختت!با اون شرايط سخت زندگيت!من الان مجبور بودم برم مکه؟صبح زود پاشم وضو بگيرم نماز بخونم؟لابد مشروب هم نخورم!لابد روسري هم سرم کنم؟!لابد دو سه تا هم بچه برات زاييده بودم!!!يا نه!شايد هم همون سال اول طلاق گرفته بودم!الان شايد رفته بودم خارج.شايد هم يک بار ديگه با يکي ديگه ازدواج کرده بودم!شايد با مردي ازدواج ميکردم که 38 سالش بود و سه تا بچه داشت!!!يا شايد با مردي که همش با اين يکي اون يکي ميپريد!شايد هم منتظر بودم يکي از من خوشش بياد و بياد با من ازدواج کنه!شايد هم قيد ازدواجو ميزدم و هر چند وقت يک بار با يکي ميپريدم!همه اش وقايع هولناکي ميتونه باشه!پس الان اين بهترين شرايطيه که من ميتونم توش زندگي کنم.دوباره ماني رو نگاه ميکنم.بهش دست ميزنم تا از واقعي بودن حضور يک فرشته کنارم مطمئن بشم.بي شک اگه ماني اون موقع سر نرسيده بود....من هيچ طوفاني رو نميتونستم تاب بيارم.نميتونستم.بي شک نميتونستم!
....................................................
پ.ن:تا حالا شده یکی گوشیتونو بزنه ولی بعدش پیدا بشه و بهتون برگردونده بشه؟آره؟برای کسی پیش اومده؟
....................................................
لحظه ای با من باش...

امشب هوس خواندن يك مرثيه دارم
من كولي آوارهء بي‌ايل‌وتبارم
آن ابر پُر از بغض تواَم، منتظرم باش
فرصت بده امشب به‌هواي تو ببارم
چشم تو فقط دغدغه‌ساز غزلم بود
ديوانه نبودم به كسي دل بسپارم
تنديس جنونم كه مرا وقف تو كردند
حلاج‌ترين حادثهء چوبهء دارم
از لحظهء ويران شدن زمزمه‌هايت
تصويرگر دربه‌دري‌هاي غبارم
شايد به همين علّت ساده‌ست كه ديگر
يك ثانيه هم حوصلهء عشق ندارم


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 23:37 توسط آرایه| |

اگه كسي پيدا بشه و بخواد اينجا ادعا كنه كه هرگز تا به حال "طرد" نشده؛حاضرم نيم ساعت با صداي بلند وسط ميدون انقلاب بهش بخندم.توي جامعه انساني؛ما انسانها ناگزيريم به خيلي چيزها.ناگزيريم به دوستي؛به محبت؛به عشق؛به مراوده؛به دعوا؛به برخورد زشت و به محبتهاي پوشالي.ناگزيريم به اينكه با هم "ارتباط" برقرار كنيم.گاهي اين ارتباط چنان بي مقدمه و بي اصل و نصب روي ميده كه چاره اي جز هاج و واج موندن و تسليمش شدن نداريم.گاهي هم براي برقراري يك رابطه ساعتها و روزها و بسا كه سالها تقلا ميكنيم.در كنار اين ناگزير بودن به "ارتباط"ناگزيريم گاهي به"قطع ارتباط".همونقدر كه كلمه ارتباط گاهي ميتونه شيرين باشه(ميگم گاهي؛چون مثلا ارتباطي كه بر اثر يك تصادف خودرويي منجر به مرگ پيش مياد به طبع احتمالش براي شيرين بودن خيلي كمه)؛ آهنگ كلمه "قطع ارتباط" ياد آور خاطرات تلخ و گذشته هاي ناجور و گزنده است.همونطور كه ارتباط برقرار كردن يك آدابي داره؛قطع ارتباط هم يك ادابي داره كه بايد مناسكش رو به جا آورد.آدمها همونقدر كه در ارتباط برقرار كردن رفتارهاي متفاوت بروز ميدن در قطع ارتباط هم همينطورند.اما وقتي كار به قطع ميرسه؛شما چطور برخورد ميكنيد؟اگر قرار باشه رابطه اي رو قطع كنيد چطور اين كار رو انجام ميديدو به طرف مقابلتون تفهيم ميكنيد؟
الف:خيلي صادق و رك هستيد:بهش زنگ ميزنيد؛يا باهاش قرار ميذاريد و صاف و پوست كنده ميگيد:ببين؛من تا الان باهات بودم؛به اين دليل و اين دليل و اين دليل(دلايل واقعي و حقيقي نه واهي و دروغين)يا حتي به دليل بي دليلي؛ديگه نميخوام باشم.
ب:دلتون نمياد مثلا طرف ازتون برنجه يا اعتماد به نفسش بشكنه؛شروع ميكنيد به پيچوندن...كم كم سعي ميكنيد كمرنگ بشيد(شايد هم يكهو!)تلفنها رو چند خط در ميون جواب ميديد:بعدا....؛حالا نميشه؛...؛باهات تماس ميگيرم(و هيچوقت نميگيريد)...؛
ج:هر وقت باهاش رو به رو شديد يا بهتون زنگ زد شروع ميكنيد به غرغر و ناله و  گله گذاري....اينقدر كه طرف حالش ازتون به هم بخوره....يا يك كاري كنيد خودش بذاره بره...

حالا جاتونو عوض كنيد....اگه قرار باشه كه اون طرف رابطه باشيد....اگه يكي بخواد طردتون كنه ؛ترجيح ميديد به چه شكل باشه؟
1-زل بزنه تو چشات و بگه:ديگه از اين ارتباط خسته شدم؛يا چون تو خوشگل نيستي؛پولدار نيستي؛تحصيلاتت خوب نيست و چشات ريزه!(و هزارتا عيب از اين دست رو بكوبه تو سرت) ازت خوشم نيومد.يا كلا اين ارتباط منو اغنا نميكنه؛چيزي به من نميده.بهتره تموم بشه.
2-بپيچونتت؛...از فردا ديگه تماس باهاش غير ممكن بشه...و از همه بدتر:مشترك مورد نظر در دسترس نميباشد....
3-اينقدر ننه من غريبم بازي دربياره و آسمون ريسمون به هم ببافه كه پير تو و خودشو دربياره....تا بفهمي كه بابا جان....تمومه...ديگه تمومه...
نه؛خداييش؛ميخواي اداي آدماي فهميده رو دربياري و بگي كه مورد يك براي من خيلي بهتره...صاف و پوست كنده بگه....واقعا فكر ميكني اونقدر ظرفيت داري كه تحمل شنيدن چنين چيزي رو داشته  باشي؟يا مثلا ميخواي بگي من هميشه مورد الف رو انجام ميدم چون از پيچوندن ديگرون بدم مياد و اين حرفا...؟يك كم به گذشته ات برگرد....ميانگين بگير ببين كدوم كارا رو بيشتر كردي؟
....................................................
پ.ن:تلفن رو كه قطع ميكنم...انگار از يك معاشقه طولاني برگشتم.....حتي اگه بزرگترين ناحقيقتها رو هم شنيده باشم....قشنگترين حرفهايي بود كه دلم ميخواست توي اين موقعيت بشنوم...ميشم همون بچه قصه كه دستاشو و پيشونيشو ميچسبونه به شيشه ويترين و به عروسك توي ويترين مغازه زل ميزنه....اون لبخند عميق و بچه گانه بزرگترين نياز امروز منه حتي اگه احمقانه باشه...حتي اگه عروسك به اون بچه بخنده....حتي اگه عروسك حرفهاي ديگه اي زده باشه و بچه چيزهاي ديگه اي تعبيرش كرده باشه...حتي اگه يك روز بيام اينجا اينارو بخونم و به حماقت خودم گريه كنم....باز هم....

پ.ن:از يك چيز عشق خيلي خوشم مياد....حس وفاداري مطلقش....اينكه باعث ميشه به ديگرون حتي اجازه شريك شدن تو يك نگاه رو هم ندي...همون حسي كه كمك ميكنه  تقلاي تو رو براي گذاشتن اين آهنگ(قسمت نميشه انگار...دست تو رو بگيريم...) براي من و تكرار و تكرار و تكرارش...برسونم به اينجا(فكر ميكني كي هستي...فكر ميكني چي هستي...كه با سنگ غرورت...قلب منو شكستي...).

پ.ن:هرچي اين آقاي شيرازي با بخش كردن كامنتدوني بلاگفا گند زد؛با اضافه كردن اين پيغام خصوصي حال داد.صفحه پيغامهاي خصوصي وبلاگم اين روزها يكي از گنجينه هاي بزرگيه كه دارم....و دوستش دارم هم...بوي صداقت ميده....از حرفهاي بي ريا و از ته دل...راست ميگن:سخت ترين جمله ها گفتن:دوستت دارم؛منو ببخش؛ و كمكم كنه...
پ.ن:بازيگر قصه هاي تو من نيستم....ببين...نميدونم كي هستي...مردي زني....دوستي دشمني...منظورت چيه؟هدفت چيه؟چي از جون من ميخواي؟يا چرا از آزار دادن من لذت ميبري؟خواهشا دست از اين مسخره بازيها بردار....حتي اگه حقيقت هم داشته باشه من دلم ميخواد توي دروغ غرق بشم...بذار غرق بشم...خنده اون براي من لذت بخشه...اصلا دوست دارم اون دور دورا بهم بخنده...خواهشن دلت براي من نسوزه.
....................................................
لحظه اي با من باش...

و ردّ پاي دلم را دوبـاره بــاران بــرد
دوباره گم‎شده‎ام در هواي يك برخورد
دوباره لحظهء سرد غروب يك شاعر
و انتهاي غزلهـــاي ِخوبِ يك شاعر
سواي لرزش دستم، دلم و چشمانم
نشسته لـرزه به جان نهال ايمـانم
نشسته لرزه به جان خطوط اين جاده
كه خطّ رفتنِ او در مســــير افتاده…
همان كبوتر شكاك پر؛كه دل دل كرد
مرا ميان زمـيـــن و كلاغها ول كرد
همان كه پنجره اش را به رويمان مي بست
كمر به ريختنِ آبرويمان مي بست.
همان كه دستهايش را اگر تكان مي داد
مرا به دست غزلهاي ناگهان مي داد
همان كه –هي– به نگاهم كمي حواسش بود
اگر چه هوش و حواسش پيِ لباسش بود
همان كه بيخود و بي جا بهانه مي آورد
خراب چشم خودش را به جا نمي آورد.
همان غريبه كه چپ چپ نگاهمان مي كرد
و با طلــــسم نگاهش سيا همـان مي كرد
و يا مرا سر يك وعده آنقدر مي كاشت
كه شكـل تابلـوّ ايستــگاهمان مي كرد
به هر خطاي خود اقرار مي كنم اما
بداستفـــاده اي از اشتباهمان مي كرد
بـــــزرگ راه خوشيهاي تا ابد بوديم؛
اسير كوچهء بن بست آهمان مي كرد
اگر چه در سرمان آفتاب و گرمي بود
خيال يخ زدگي در كلاهمان مي كرد
خلاصه عمر درازي مرا به بازي داد
همان غريبه كه چپ چپ نگاهمان مي كرد
به اين بهانه كه تنگ است حجم آبادي
به اين بهانه كه سيرم از اين دل عادي؛
مهار برهء دل را به گرگهـــــا دادم

و از نگاه خودم تا هميشـــــه افتادم                بعد نوشت:همه گوسفنديم!مگر اينكه             
و اشتباه من اين بود زود دل بستم                خلافش ثابت شود!
به آن غريبه كه عاشق نبود دل بستم…         هي با تو هم هستم رفيق!
كسي غروب مرا حس نكرد،حتي كوه             چرا اطرافتو نگاه ميكني؟!              
و درّه هاي پر از برف و از تگرگ انبوه
كسي غروب مرا حس نكرد دريا نيز                  بازم بعدنوشت:يك كشفي كردم:
كسي غروب مرا حس نكرد  جز پاييز…             آدم بايد ا ز 
                                                                     درون شاد باشه اگه درونت غمگين باشه
                                                                     زمين و  زمون بيرون نميتونه تو رو ذره اي
                                                                     از حال و هوات در بياره.
                                                                     همونطور كه منو نتونست.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 15:48 توسط آرایه| |

پرنده ای روی راه راه پیراهنم نشست
در قفس زندانی شد
با کبریت نیم سوخته رهگذری
پیراهنم سوخت
پرنده از پیراهنم پرید...
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 23:18 توسط آرایه| |

خون ميدود توي صورتم....نفسم به زور بالا و پايين ميرود....لبهايم خشك ميشود و صدايم در نمي آيد.دوباره ميخوانم...سعي ميكنم حواسم را جمع كنم و ببينم چيست اين جمله هايي كه سر هم شده.دوباره و دوباره ميخوانم....همه چيز به طرز عجيبي با حقيقت عجين شده...تاريخها و ساعتها را كنار هم ميچينم....ديگر مهم نيست او كيست و اينها را از كجا ميداند...مهم نيست چرا ميخواهد آزارم بدهد...مهم نيست از اين فاش كردن چه چيز نصيبش ميشود....مهم نيست دوست من است يا دشمنم...ابرها را كنار زده و من تو را هر چه پليدتر ميبينم...به سياهي يك ابليس خودخواه و زشت...زشت ميشوي...شبيه خودت....شبيه همان كه بودي و نميديدم...چشمهايت...از آن مدلهاييست كه بدم مي ايد...چقدر موزي و چندش آور است...نفرتشان دارم....لبهايت....همان لبهايي كه دروغهاي الوان و يكسان تحويلم داد...يك گرداب عظيم توي سرم درست ميشود و مغزم را هوف ميكشد...چشمم سياهي ميرود...ديوانه اي كه سمت چپ سينه ام ريخته مشت ميكوبد...تند و تند و تند...بي رحمانه....ميله هاي قفسش دردم مي آيد....سايه اي را ميبينم كه در آستانه در اتاقم ظاهر شده...تا حد امكان صورتم را پشت مانيتور مخفي ميكنم....هر چه ميكنم صدايش را نميشنوم...نزديكم مي آيد...لبهايش باز و بسته ميشود...شكل سؤال ميشود و در جوابش ناله اي از اعماق وجودم برميخيزد....اينقدر كه ميخواهم در آغوش بكشمش و بر سر شانه هايش گريه كنم...اشكها تا كنج چاله مانند چشمانم آمده و بي اجازه يا با اجازه هر آن سرريز خواهد شد....نميدانم در سوگ چه اينچنين بي تاب شده ام....در سوگ هويت از دست رفته ام....در سوگ محبت حرام شده ام...در سوگ نفرت بر دل نشسته ام...كيفم را برميدارم و خودم را به هر بدبختي هست توي يك ماشين مي اندازم تا تن لشم را به خانه يا هر جايي كه بشود سرت را توي بالش ببري و زار زار بگريي ببرد...اينقدر اشك ميريزم...بي اختيار و درمانده كه راننده يك جا نگه ميدارد و يك آب معدني ميخرد و به خوردم ميدهد...جمله هايش....جمله هايت....دلم ميخواهد چنگ بيندازم دور گردنت و تا جايي فشار بدهم كه نفست بالا نيايد...نفرت انگيزي...نفرت انگيز....چطور توانسته بودم....چطور توانسته بودي...چقدر كثيف بودي....چقدر كثيف هستي...دستم ميرود شماره ات را بگيرم . مهمان حرفهاي فروخورده ام كه به حرمت و شخصيت خودم نگاهشان داشتم كنمت...اما ميدانم كه ارزش اين را هم نداري....بي ارزشي....بي مقداري....لجني....لجن....حتمن ميخواهي بداني موضوع چيست و جريان از چه قرار است....راستش اين داستان همينطوري يكهو به ذهنم رسيد و گفتم بنويسمش و شايد لا به لاي اين نوشتن يك آخري هم برايش متصور شدم....اما هر چه جلوتر رفتم آخري نداشت كه نداشت....بگذار اين را برايت بگويم...توي يك جلسه خيلي مهم نشسته بودم...از انها كه چندتايي نماينده مجلس هم بودند...نوبت حرف زدن من كه شد...چون اصولا بدون ژست خودكار توي دست گرفتن و خط خطي كردن و شايد نت برداشتن نميوانم خوب و مسلط حرف بزنم....و خودكاري كه جلوي من بود نمينوشت....دست بردم توي كيفم و يك خودكار درآوردم و سرش را كندم روي تهش گذاشتم و خواستم شروع به صحبت كنم كه حاضرين در جلسه مثل توپ منفجر شدند....جايتان خالي بنده جاي خودكار از توي كيفم خط لبي را كه همان اندازه خودكار توي كيفم بود در آورده بودم و با اعتماد به نفس هر چه تمام تر در دست گرفته بودم و مشغول سخن پراكني بودم....چاره اي نديدم جز اينكه من هم همراهشان بخندم....يكي ديگر هم برايتان بگويم...صبح زود بايد توي يكي از همين جلسه هاي مهم ميبودم...شب زود خوابيدم كه صبح زود برسم....صبح كه راه افتادم دومين خط تاكسي را كه عوض كردم...ديدم پاشنه يكي از كفشهايم كنده شد...حالا سر صبحي توي صف تاكسي....ديرم هم دارد ميشود...زود رفتم توي مغازه و يك چسب قطره اي خريدم...به هوش خودم آفرين گفتم و در مقابل دهها جفت چشم پرسشگر شروع به چسباندن پاشنه كفشم كردم....اول درش را باز كردم ديدم بايد با يك چيزي بريدش...بردم توي دهانم و با دندانم شروع به كندن سرش كردم...بعد از دو ثانيه لبم خيس شد و پنج انگشتم با خود چسب به دندانها و لبم چسبيد...حالا اين وسط دوتا دندانم هم شديدا به هم جوش خورده بود و فكم باز نميشد....جاي من بودي چه ميكردي....اين ميشد يك سه گانه باشد...سه گانه گريه....سه گانه خنده....سه گانه سردرگم بين خنده و گريه...

...............................................

پ.ن:میگن از اونی که هیچی واسه باختن نداره بترس....فردا شب تو را رسوا خواهم کرد....

پ.ن:اين قسمت خنده دارش يك نوع لبيك به دعوت محمد بود

...............................................

لحظه ای با من باش...

تقــويـــم را گرفــت و خط زد بهــــار را
از ســــر،نوشـت غــربت فــصل انار را
ابري شد،از نگاه غم آلوده ات گذشت
-حس کرده بود تشنگي شـوره زار را-
با رفتنش مقـابـل جريــان اشـک تـو...
خامــوش کرد هـلهـله ي آبشــار را!!!
از خاطرات خط خطي ات هم عبورکرد
ديدي مــرام مـردم اين روزگـــار را؟!...
*          *            *
حالاتو مانده اي که به ماتم نشسته اي
در غــربـت هـميـــشگــي ات انتظـــار را
تنهــا تويي،تويي و سکوتي سيـاه،سرد
پــر کــرده پيـــکرت عطــش ايـن مــزار را
پايان قصه است به يک جرعه سر بکش
ته مانده هــاي اين غــزل گريــه دار را...
*          *           *
اين ضجه هاي جشن عزاداري تو نيست
دارنــد مـي برنـد ز رختــت ديـــار را ...!!!

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 15:44 توسط آرایه| |

تولدم كه ميشود سيل sms هاي تبريكي و تحليلي سرازيرم ميشود.بسيار پيش مي آيد كه شماره هاي نا آشنا يا بي نام و نشان تبريكهاي آنچناني با بوس و چشمك ميفرستند.بدون شك اينها آشنايان سالهاي دور بوده اند.اينقدر آشنا كه سر صبحي sms بزنند و به خيال خودشان اولين نفر باشند و بشوند نفر بيست و اندي ام.امسال اما يك اتفاق ديگر هم كنار اين مزيد بر علت اين شماره هاي ناشناس شد.گوشي ام را عوض كرده ام و تقريبا پنجاه درصد نامها و شماره ها پريده است.مثل هميشه ماني اين روز از اين شماره ها و اين تبريكها دلگير ميشود.
به خودم خوب ميرسم.اين روزها زيادي مريض احوال بوده ام و دردهاي جسمي و متعاقبا روحي زيادي كشيده ام.به خصوص با تغيير ظاهرم كه سنم را به راحتي چندين سال بالاتر نشان ميدهد.يك رژ خوش رنگ براي خودم خريده ام.بلاخره نمردم و رژي را خريدم كه روي لبم همان رنگ باشد.نارنجي ميخرم سبز در مي آيد؛قرمز ميخرم زرد ميشود.اينقدر به خودم ور ميروم كه گويا دارم ميروم سالن مد.فكرش را بكن.سر صبحي بيدار شوي و ميل شديد به خودآرايي داشته باشي.دم در سويچ يك چشمك دوبله نثارم ميكند.وسوسه اش ميشوم كه برش دارم ببرم؛اما دستم كه لمسش ميكند پس ميكشم.لمس كيسه هوا با گونه ام؛كابوس اين روزهايم؛دوباره تكرارم ميشود و بي خيال رانندگي ميشوم.جا نزده ام.نترسيده ام.اما قبول كن تصادف به اين وحشتناكي برايت حال و احوال رانندگي نميگذارد.فكرم به شدت مشغول است و واقعا نميشود رانندگي كني و فكرت را پرواز بدهي به تورنتو؛به پروژه اي كه مسئولش هستي؛به كاري كه داري شروع ميكني؛به خانه اي كه ميخواهي بخري؛به پدربزرگي كه نميداني چگونه با او رفتار كني؛به برادرت كه عاشق شده؛به مردي كه روزها زير گوشت زمزمه ميكند دوستت دارد؛به همسري كه جانش را برايت ميدهد؛به اشتباهات ريز و درشتي كه مرتكب شده اي؛به تيز بازيهايي كه فلاني دارد برايت مي آيد؛به آوارگيها و سردرگميها و چاههاي بزرگي كه گرفتارشان شده اي؛به هزار و يك سوال بي جوابي كه ميچرخد توي سرت....نه....نميشود اينطور رانندگي كرد.ميگذارم بماند براي وقتي كه حواسم كمي جمع بود.حقيقتش فكر كه ميكنم ميبينم حرفهاي روز قبل او اصلا اهميت چنداني نداشت كه من به خاطرش اشك بريزم و اينقدر غمگين باشم كه يادم برود پشت ماشين نشسته ام و با سرعت 150 تا در يك جاي ممنوعه ي اين سرعت ميرانم.خوب تر كه فكر ميكنم ميبينم ذره اي اهميت نداشت.در هر حال آدم از آينده اش خبر ندارد.هميشه جواب سوالهاي آينده را روزهاي بعد نيامده ميگيري.و هميشه هم چه زود دير ميشود.با اين افكار رسيده ام به ايستگاه تاكسي.از يك خانه اي صداي بلند موزيك مي آيد.سر صبحي يكي دلش خوش است و "وقتيكه قهري با من" هايده خدابيامرز را گذاشته و بلند كرده تا به عرش.كسي چه ميداند؛شايد هم دلش ناخوش است.احتمالا بايد يكي از اين عمله افغانيهاي ساختمانهاي در دست ساخت اطراف باشد.شايد عاشق يك دختر ايراني شده؛و دختر ابتدا با او خوب بوده و بعد رهايش كرده.حالا او مانده و غمي كه بايد به دوش بكشد.شايد دختر هم به او گفته:من نميخواهم به تو ضربه بزنم."پس بهتر است گورت را گم كني.آن وقت اين عمله افغاني عاشق اينطور تعبيرش كرده:من چه كار كردم كه با من قهر گرفتگي شدي؟نه؛چه كار كردم؟!و حتمن!همه تلاشش را خواهد كرد كه اوضاع را به حالت اول برگرداند و همان روزهاي اوليه عشق را تجربه كند.چه ميدانم.شايد خيلي هم اميدوار باشد.عاشق است ديگر.بايد خودش را گول بزند تا اموراتش بگذرد.وقتي ميفهمد اينها همه جفتك اندازي بوده كه عشقش ته كشيده باشد.ميفهمد.دير يا زود ميفهمد.آنوقت ميرود دوباره عاشق ميشود؛يا ديگر پشت دستش را داغ ميكند از اين چيزهاي شور نخورد.روزگار غريبيست نازنين.من و سه مرد ديگر مسافران تاكسي هستيم.يكي از مردك ها خودش را مي اندازد روي صندلي جلو.راننده من را به جلو ميخواند.مردك دعوا ميكند؛فحش ميدهد؛غر ميزند.تر ميزند به شروع روز همه اين پنج نفر.اين روزها پسري (يا مردي)همسفر من است.از اين همسفر ترسي به دل دارم.با آن عينك آفتابي پليس و آن سويچ زانتياي هميشه در دستش و آن دم و دستگاه و گوشي و خرت و پرت و وضع لباسش؛كمي مشكوك ميزند.ديروز پنج بار متوالي بود كه مسير را با من مي آمد و با من برميگشت.ديروز برگشتم به سمت راست و زل زدم توي صورتش.عكس العملي نشان نداد و مثل مجرمها خودش را به آن راه زد و حتي نگاهم نكرد.اين ترسم را بيشتر و شكم را يقين تر كرد.كاري ندارد؛فقط ميدانم كه دورادور من را ميپايد.خودم را در نقش مافيايي ميديدم كه تحت تعقيب است.راستش احساس ميكنم گماشته كسي است.نميدانم!از بس اين شبها فيلمهاي اكشن ميبينم!اين شبها در آغوش ماني به خواب ميروم.اين شبها دلم نوازشهايش را ميخواهد.اين شبها بيمارم.اينقدر تب دارم كه به دقيقه نكشيده بالش را از اين رو به آن رو ميكنم تا كمي خنك شوم.زندگي است ديگر.بايد كجدار مريز رفتارش كرد.حتي اگر اين روزها صبح كه از خواب بيدار ميشوي احساس كني توي هاون كوبيده شده اي.تمام تنم درد ميكند.اين يكي ديگر نوبر است.
چند روز پيش رفتم محضر و كار را تمام كردم.شدم صاحب چندر غاز داراييهاي پدر خدابيامرزم.گله اي ندارم؛همينكه ياد من بودند و براي من هم سهمي در نظر گرفتند؛ممنونم.اين باعث ميشود احساس كني خانواده داري.يا به يك خانواده نسبت خوني و تعلق داري.يا چه ميدانم...حس خوبي ميدهد به تو.پسر عموي از خارج آمده ام با آن لهجه قشنگش ميگويد چه جالب كه فاميل من و تو يكي است.من ميگويم چه جالب كه تو اينقدر شبيه پدرم هستي.دستم را در دستش ميفشرد و ميگويد پس دستهاي تو به دستهاي پدرت رفته؛ببين؛عين دستهاي من است.از ده سالگي اش نديده امش.از زمانيكه با هم شكار گنجشك ميكرديم.من با تله و او با تفنگ بادي.از آن استادي كه در پوست كندن گنجشكها و به سيخ كشيدنشان داشت.هنوز مزه كباب گنجشك زير دندانم است!حالا براي خودش مردي است.ميگويد خواهرت خيلي خوشگل است.كاش دوست دختر من بود.خوب است كه اسم زن گرفتن را نمي آورد.فورد موستنگ پدر گوشه حياط هنوز هم خاك ميخورد.احتمالا پيچ و مهره آن هم پوسيده و كهنه شده.مثل استخوانهاي پدر.اين فورد همسن من است.كمي آن ور تر.پدر با چه شوق و ذوقي اسپرتش كرده.ميدانم پدربزرگ خيلي رويش تعصب دارد؛با اين حال پيشنهاد ميدهم بدهدش به من.ميگويد براي چه ميخواهي؟به درد سوار شدن نميخورد.ميگويم ميخواهم بدهم دستي بكشند و براي جشنها از آن استفاده كنند.ميشود شبي دويست سيصد كرايه اش داد.زود گلهاي رز سفيد و برگهاي سبز شاداب با تزئين خاص روي رنگ اقيانوسي اش تجسم ميكنم...هووووم...چيز شيكي ميشود...داد پدربزرگ در مي آيد...مثل مادرت فقط به فكر ماديات هستي...بيچاره مادرم...همه چيزش را گذاشت و رفت...اما پدربزرگ هميشه اينطور فكر كرد.ظاهرا نميشود من با پدربزرگ هم كلام شوم و آخرش با دلخوري به سر و پوز هم نزنيم.دست آخر يكسري عكسهاي كودكي ام را ميگيرم....عروسكي كه در آغوش پدر آرام گرفته.پدر عادت داشت من را بگذارد روي داشبورد.ميگفت مثل عروسك است دخترم.اين يك حرف و كار پدر را همه يادشان است.الان به خودم نگاه ميكنم.هيچ شباهتي به عروسك ندارم.
......................................................
پ.ن:"من نميخواهم به تو ضربه بزنم"روي اين جمله بالا مي آورم...حرف از وجدان بيدار شده كه ميزند؛باز هم بالا مي اورم...رفتار شبانه اش.... بالا مي آورم....اسير اينهمه درد و رنجم كه ميكند....بالا مي آورم...تو هنوز من را نشناخته اي...بالا مي اورم...محبتهاي نيمبند و عذابهاي فراوانش....بالا مي اورم...بي توجهي هايش....بالا مي آورم...روي كلمه رفاقت بالا مي اورم.

پ.ن:نياز به يك مسافرت دوتايي دارم.نياز به آرامش دريا.نياز به دور شدن از اينهمه رنجي كه دادي.

پ.ن:تا ديوانه اي که سمت چپ ات ريخته ميله هاي زندان را بگيرد و تکان دهد و فرياد بزند لعنتيا من فقط يه چيکه خونم مي دونين دريا يعني چي تخم سگا...

پ.ن:حتم دارم داريم تقاص روز هاي خوب را پس مي دهيم؛ تقاص روزهايي که "دکتر مي شه من امروز زودتر برم؟"و بدو بدو خودم را برسانم پيش تو و آنقدر خوش بگذرد که وقتي مي روم خانه بايد بگويم امروز دکتر کلي کار باهام داشت واسه همين دير اومدم؛داريم تقاص وقت هايي را پس مي دهيم که دنبال کلمه مي گشتي و پيدا نمي کردي؛وقت هايي که چارچشمي همه طرفو مي پاييديم کسي دستامونو نبينه لبامونو نبينه با هر صدايي مي پريديم از جامون و مي ترکيديم از خنده...

پ.ن:دل مسوزان كه زهر دل به خدا راهي هست...هر كه را هيچ به كف نيست به دل آهي هست...

پ.ن:تو آن خيابان بودي که خيلي زود از هم گذشتيم من «زامپانو» بودم؛ببخشيد؛هستم!هرجا که پا مي گذارم لب ها تکان مي خورند که ديوانه باز هم آمد...

پ.ن:زندگي عمارتي ست که بر اولين پله هايش پا سست کرده ام و زمين قمارخانه اي که هر که در آن بيشتر مي برد مي بازد!

پ.ن:واي از اين چشمي كه مي كاود نهان ....روز و شب در چشم من راز مرا ...گوش بر در مينهد تا بشنود ....شايد آن گمگشته آواز مرا ...گاه مي پرسد كه اندوهت ز چيست ....فكرت آخر از چه رو آشفته است ....بي سبب پنهان مكن اين راز را .....درد گنگي در نگاهت خفته است ...گاه مي نالد به نزد ديگران ............كو دگر آن دختر ديروز نيست ....آه آن خندان لب شاداب من ..........اين زن افسرده مرموز نيست ....گاه ميكوشد كه با جادوي عشق .......ره به قلبم برده افسونم كند ..گاه مي خواهد كه با فرياد خشم .......زين حصار راز بيرونم كند ...گاه ميگويد كه : كو ‚ آخر چه شد .....آن نگاه مست و افسونكار تو ؟....ديگر آن لبخند شادي بخش و گرم .....نيست پيدا بر لب تبدار تو ...من پريشان ديده مي دوزم بر او....بي صدا نالم كه:اينست آنچه هست ....خود نميدانم كه اندوهم ز چيست.. زير لب گويم:چه خوش رفتم ز دست ....همزباني نيست تا برگويمش........راز اين اندوه وحشتبار خويش ....بيگمان هرگز كسي چون من نكرد .....خويشتن را مايه آزار خويش ....از منست اين غم كه بر جان منست ..ديگر اين خود كرده را تدبير نيست ....پاي در زنجير مي نالم كه هيچ ......الفتم با حلقه زنجير نيست ...

پ.ن:درسته!اينهمه نوشتم چون امروز هوارتا كار دارم!گه گيجه به تمام معنا!

پ.ن:اينكه فكر ميكني جز خوبي هيچ نكرده اي و بدي ببيني....كي جاي زخمش خوب ميشود؟
....................................................
بعد نوشت:پايان پست گناه سبعيت من پاي توي انسان اين شكلي بود:اونور گوشي جواب داد:نه....زنگ زدم به دايي....گفت چطور؟از آشناهاته؟ماجرا رو براش تعريف كردم....گفت نه من الان بخش اورژانسم...كسي با اين مشخصات نيست....احتمالا يارو شياد بوده و هدفشم راننده بوده كه بكشونتش جايي و پدرشو دربياره....تف به اين دنيا!ديدم وقتي گفتم من زنگ ميزنم آشنا دارم اضطرابش بيشتر شد!واسه اين آخر ماجرا رو نگفتم كه بدبينيهاي ما بيشتر و بيشتر نشه....

بعد نوشت:بعضي وقتها يك جاهايي توي وبلاگاي ديگه يك نوشته ميخوني كه دلت ميخواد نويسنده اش تو ميبودي...نوشتن مثل اون احساسات شايد سخت باشه اما كار ساده تري هم هست!اينكه بكني و بچسبوني توي وبلاگ خودت!بي هيچ دردسري!دله دزدي ايندفعه من مربوط به يكي از پستهاي سوگلي بود.چقدر اين دختر گاهي دلمو ميلرزونه...احساس ميكنم بيست و سه سالمه!
....................................................
لحظه اي با من باش...

چقدر صورت تو از هميشه ماه تر است
چقدر روي من از زندگي سياه تر است
فرار ميکنم از پوچي خودم به خودم
و عشق راه جديدي که اشتباه تر است
کدام جرم عزيزم؟در اين شب جادو
گناه ميکند آن کس که بي گناه تر است
تو فرق ميکني اصلا! به هم بريز و برو
نگاه کن که نگاهت مرا نگاه تر است
چه اتهام عجيبي است! من جنون دارم؟
فقط دلي ست که از بره سر به راه تر است
به گريه نه؛نه!به بوسه؛به بوسه نه؛بستر
نه! باز هم دل عاشق زياده خواه تر است!
و زن نشسته به ديوار مرگ خيره شده
هنوز يک نفر از مرد بي پناه تر است
من و تو هيچ زمان؛هيچ وقت؛هيچ...برو!
ز هر چه فکر کني بخت ما سياه تر است

نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 10:59 توسط آرایه| |

بعد نوشت:بعضي وقتها يك جاهايي توي وبلاگاي ديگه يك نوشته ميخوني كه دلت ميخواد نويسنده اش تو ميبودي...نوشتن مثل اون احساسات شايد سخت باشه اما كار ساده تري هم هست!اينكه بكني و بچسبوني توي وبلاگ خودت!بي هيچ دردسري!دله دزدي ايندفعه من مربوط به يكي از پستهاي سوگلي بود.چقدر اين دختر گاهي دلمو ميلرزونه...احساس ميكنم بيست و سه سالمه!
........................................................

- بازي بود!اونقدر بچگانه و بدون برنامه ريزي شروع شد كه اگر ازم بپرسي چرا اون؟!!مي گم:چون در اون موقعيت گزينه ي ديگه اي نبود!!!حتي اگه بپرسي چرا؟!!شايد سرم رو بندازم پايين! سرخ بشم از شرم! و زير لب بگم: بخاطر دست هاش!!!!

شايد اين ها رو بخوني و بگي چقدر آدم مزخرفي هستم!چطور مي تونم بگم كه بازي بود! چطور دلم مياد كه اعتراف كنم روي غرور و خودخواهي و كنجكاوي شروعش كردم .... اما حقيقت همينه! همينجوري شروع شد! بدون فكر!به قول تو:غلط كردي كه شروعش كردي وقتي نمي دوني چطور مي خواي تمومش كني .... كه من چقدر از اين فعل "مي خواي " بدم مياد وقتي حداقل آدم ها توي يك رابطه مي شن "ما" و هيچ مايي با فعل "مي خواي " به جايي نمي رسه انگار .....

... اما بقيه –ش بازي نبود! حداقل براي من نبود ... براي اون هم نبود ... قصه بود انگار!! به قول او: دو شب فراموش نشدني .... شايد تكرار نشدني .... دوشبي كه قرار بود تموم بشه! بازي باشه! هوس باشه .... يك فيلم عاشقانه ي بچگانه ي هندي باشه شايد! اما تا به خودمون اومديم شد سه شب ... چهار شب ... پنج شب ... شش شب ... هفت شب ... هشت شب ... نه شب!

به قول تو بايد لياقتش رو داشت! لياقت تكرار كردن... شب را ... روز را ...و هنوز را ... به قول تو بايد دوباره از نو زنده شد و باور كرد و از لحظه لحظه لذت برد ... به قول تو صبوري مي خواد و محبت و پاي بندي ... همون چيزي كه هميشه ازش در فرار بودم! پاي بندي! پاي بندي به كسي كه تا هفته ي پيش نمي شناختيش و حالا دلت براش تنگ شده باشه!!! براي مهربوني هاش ... براي نوازش هاش ... براي حرف هاش ... براي صبوري هاش ... اهلي شده باشي انگار ... اهلي شده باشه انگار ... و تو ترسيده باشي ... تلخ شده باشي ... درد شده باشي ...

بايد لياقتش رو داشت....

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 21:39 توسط آرایه|

هيچکس ازش نپرسيد...هيچکس حتي به ذهنشم خطور نکرد که اين نکته حياتي ترين نکته "زندگي" او ميتونه باشه....پس بايد نظرشو پرسيد يا نه؟ديگرون بريدند...دوختند...و پوشيدند و رنجش موند به اون...ديگرون چرخيدند...رقصيدند...ديدند....پسنديدند...عاشقي کردند....مست شدند...عشق بازي کردند...و رنجش موند به اون.بعد اون با يک دنيا رنج توي کوله بارش...در زد.....در زد....در زد....حتي کسي نگفت بفرما....شايد هم با لگدي مشتي چيزي کوبيدند پشتش...من نميدونم...اما اون گريه بلند و جيغ غريبش بي چيزي نبود...ميدون ژاله....خون....درد....مرگ....تولد....حالا بيست و نه ساله که اون کوله بار رنجشو به دوش ميکشه....کوله باري که هر چي ميگذره پر تر و پر تر از رنجهاي رنگارنگ ميشه....نه ميشه گذاشتش زمين...نه ديگه ميشه به دوش کشيدش...حالا هم اينجا اينهمه ور زد و مقدمه چيني کرد که يک جمله کليشه اي بگه:يكي از اين روزها هم روز منه.هر چند پارسال اونقدر شيرين و امسال اينقدر تلخ باشه. ................................
پ.ن:توي سرم ميچرخه....ني ني سالن....اگر از "تو" نپرسيده بودم....همين روزها کوله بار رنجتو به دوش ميکشيدي و در ميزدي...همين روزها...اونوقت من نميدونستم اسمتو چي بذارم....يا از کي بپرسم که اسمتو چي بذاره؟پ.ن:فيلم DERAILED رو ميديدم...كم اعصابم خراب بود....به شدت با نقش اول فيلم همذات پنداري كردم...دردي كه تو تنهايي باهاش ميناليد...دردسري كه خودساخته بود و توش گير افتاده بود....پ.ن:پدربزرگ ميگه من نميخواستم تو يك زندگي عادي داشته باشي....ازدواج كني....صبح بري سر كار....شب بياي خونه....بعدش بچه دار بشي...بچه بزرگ كني...من نميخواستم تو يك زندگي عادي داشته باشي....اما تو منظور منو از اون كارا نفهميدي....پ.ن:فهميدن بعضي چيزا خيلي سخته....اما دير فهميدن از همه سخت تره...
................................
به عادت قديم لحظه اي با من باش...

ظاهرا وقت رسيدن نرسيده است هنوز
وقت از بند رهيدن نرسيده است هنوز
باغ پاييز پرست دل ما بي ثمر است
باغبان؟موسم چيدن نرسيده است هنوز؟
.. دهن چلچله را بسته نگه دار عزيز‎...
وقت فرياد كشيدن نرسيده است هنوز ...
وقت فرياد كشيدن نرسيده است هنوز ...

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 18:24 توسط آرایه| |

چهره اش به شدت پريشان است و ابروهايش چين و چين شده؛به سمت بالا متمايل است و پيشاني اش خط افتاده و لبانش خشک شده و نفس نفس ميزند.هراسان و سراسيمه دست به دستگيره تاکسي ميگرد و در را باز ميکند و از بين آن همه مسافر خودش را روي صندلي عقب پرت ميکند.موبايلش زنگ ميخورد و گوشي را بيخ گوشش ميکيرد و کلماتي جويده و نافهموم رد و بدل ميکند.از توي آينه دوباره نگاهي به چهره اش مي اندازم.مرديست کمي بلند قامت و چهره اي استخواني و گونه هايي برجسته و صورتي رنگ پريده.معمولي لباس پوشيده و قاطي هزاران انسان معمولي که هر روز از کنار تو رد ميشوند و گاهي تنه ات ميزنند و گاهي تنه شان ميزني راحت بر ميخورد.حواسم را ميدهم به قراري که امشب دارم...به مهماني توي آن رستوران...به کساني که چشم انتظار منند...شماره اي را ميگيرد؛گوشي را بيخ گوشش ميبرد و التماس گونه نجوا ميکند:حاجي جان جدت يک کاري بکن؛من الان نياز دارم تا شما از قزوين برگردي دير ميشود...دارم ماشين ميگيرم بروم کرج هيچ کس دربست نميبرد؛آژانس ها هم نميبرند ميگويند بنزين نداريم؛بچه توي بيمارستان منتظر است از بس گريه کرده صدايش در نمي آيد؛مجبورم بروم کرج از خانه پول بردارم بيايم؛چاره ديگر ندارم...ما چهار نفر ديگر توي اين اتاقک همه گوش و حواسمان ناخودآگاه جمع او و حرفهاي غريبش شده.دوباره جايي را ميگيرد و ماجرا را شرح ميدهد و ما همسفرانش تا حدودي دستگيرمان ميشود چه قصه پر غصه اي دارد....دختر بچه سه ساله اش گويا زمين خورده و چشمش آسيب جدي ديده و نياز به دارويي يا وسيله اي براي جراحي دارد که تا آن وسيله يا دارو تهيه نشود؛به اتاق عمل ارجاعش نميدهند.ميداني که از همان قصه هاي هميشگي بيمارستانها.مکانهايي که براي جان بخشيدن ساخته شده اند و جان ميستانند گاهن و بيشتر مواقع.گويا توي داروخانه براي خريد وسيله مورد نظرش صد و پنجاه هزار توماني کم داشته و حالا  بايد تا کرج خانه اش برود و پول تهيه کند و برگردد تهران.همه ميشنويم و سکوتي سنگين ميکنيم.بسان مجرماني که ميدانيم داريم جنايت ميکنيم با سکوتمان و بسان جانياني که مي دانيم با ناديده گرفتن و ناشنيده گرفتن و خود را به آن راه زدن؛جاني ميستانيم انگار.به وضوح اعصابم خط خطي شده....جدال جدال و جدال....جدالم با خودم...منه من با منه غير من...دستم ميرود توي کيفم و روي جعبه کادو پيچ شده سکه اي که قرار است به مناسبت تولد خواهرم هديه اش کنم...توي مشتم ميفشارمش...از خودم شرم دارم...هي تصميم ميگيرم...هي منصرف ميشوم...دو دلي به تمام معنا...مسافت زيادي تا پايان راه نمانده...وقت تنگ است...الان است که بگويند آهاي انسان...برگه ها بالا....رسيديم...وقت تمام شد....موبايلش زنگ ميخورد و جواب ميدهد:ثريا جان...گريه نکن عزيزم...دارم همه تلاشم را ميکنم...چرا گريه ميکني...چيزي نميشود...خدايا به دادمان برس....خدا اينها وجدان ندارند...منکه به دکتر داروخانه گفتم...به پايش افتادم...گفتم ساعت و موبايلم را گرو نگه دار تا آخر شب ميروم اين پول را برايت مي آورم...گفتم فکر کن دختر خودت است....دخترم درآستانه نابيناييست....کمي وجدان داشته باش...به پايش افتادم اما قبول نکرد....سکوت ما چهار همسفرش آميخته به بغض ميشود...حقيقتا يک تراژدي بزرگ دارد اينجا رقم ميخورد......دوباره جعبه کادو پيچ شده را توي مشت ميفشارم...به خودم نهيب ميزنم...نه...اين فقط يک تولد ساده نيست...موضوع حيثيتي است...درست است که خواهرت غريبه نيست و ميتواني برايش توضيح دهي...اما اصلا نميشود از اين قرار صرف نظر کرد....اين طرف يک نيازمند و وجدان زخم خورده ات....آن طرف خواهرت و حيثيت و حساسيت قرارت....و آدمهايي که چشم انتظار تواند تا....نه...نه...از کجا معلوم که راست ميگويد؟هان؟يک سناريوي ديگر از همين سناريوهايي که هر روزه شاهدش هستي...:مسافرم...کيفم را زده اند...هزارتومان بده تا هتل بروم....برادرم مريض است؛پول ندارم برايش دارو بخرم....يا همان پير زني که مانتوي سفيد ميپوشيد و رژ نارنجي ميزد و هر روز سر راهت جلوي تو را ميگرفت و براي بيماران ام اسي پول جمع ميکرد و روزي ديدي که دستگيرش کرده اند....يا همان آقايان مودبي که آمدند کوچه به کوچه مجتمع به مجتمع و خانه به خانه زنگ زدند و براي بيماران سرطاني پول جمع کردند و قبض دادند و کارت نشان دادند و تقلب کردند و دزديدند و به ريشت خنديدند...اوووه....تو که نبايد گول اينها را بخوري...تو عاقلي...زيرکي...عقل داري...اين قصه ها براي سياه کردن تو کمرنگند....اما..اگر و فقط اگر کمي از اين قصه حقيقت داشته باشد؟هان؟واي بر تو....آخ بر تو و بر وجدان چرکي و قلب جرم گرفته ات....فرق تو با حيوان چيست؟نه....حيوان از تو برتر است....بارها ديده اي حيوانها به همنوعشان کمک ميکنند و بي خيال و راحت و آسوده از کنار هم نميگذرند...اما تو چه؟....تو از حيوان هم پست تري....امکان دارد اين بچه کور شود...چطور ميتواني خودت را ببخشي؟....چند جاي ديگر را ميگيرد و ماجرا را بازگو ميکند...کسي به ياري اش نميرسد...ميان صحبتهايش از راننده ميپرسد تا کرج مرا ببري چند ميگيري؟راننده ميگويد مادرش مريض است و نميتواند بيايد کرج....لابد او هم دروغ ميگويد...همه ما به همديگر به چشم دروغگوياني خبره مينگريم...همه به چشم مجرماني که منتظريم در يک فرصت همديگر را بدرانيم...ديوارهاي بي اعتمادي تا جايي بالا ميرود که ديگر وجدانمان را نميبينيم...از حرفهايش بل ميگيرم که دخترش توي فلان بيمارستان است...فاميلش را ميپرسم...يادم مي آيد دايي امشب کشيک بيمارستان است...اين زمزمه را بلند کرده ام...و همه ميشنوند...ميگويم الان زنگ ميزنم...دست ميبرم توي کيفم موبايلم را بردارم...يادم مي آيد امروز توي خانه جا گذاشته امش باز...توي اين دو هفته اين سومين بار است....توي اينهمه سال....با يک اه گفتنم اعلام ميکنم موبايلم را جا گذاشته ام...لابد همه فکر ميکنند من دروغ ميگويم و خالي بسته ام...راننده ميگويد کسي موبايل ندارد؟يکي از آن عقب موبايلش را ميدهد....ميگويم شماره اش را هم ندارم...اين تکنولوژيها براي آدم حواس نميگذارد ...ذهن را تنبل ميکند...لابد باز همه فکر ميکنند من هم دروغ گفته ام...شايد در اين شرايط خودم هم فکر ميکنم دروغ گفته ام...(سؤال:قبول کن توي اين شرايط بحراني نميتواني عاقلانه فکر کني وگرنه:ميتواني زنگ بزني از مادرت يا هر کس ديگري شماره دايي را بگيري)يک لحظه لبهايم از هم باز ميشود که بگويم:آقاي عزيز....نميخواهد تا کرج بروي...بيا با هم برويم بيمارستان پيش زن و بچه ات...من يک سکه همراه دارم...ميفروشمش.....انگار امروز قسمت تو بوده...مشکلت را حل کن بعد پسم بده...اما باز ندايي درونم ميپيچد و مانعم ميشود...نه....نه...وقت نداري...بايد به قرارت برسي...موبايلت را هم جا گذاشته اي و کسي نميداند...همه نگرانت ميشوند...(سؤال:قبول کن توي اين شرايط بحراني نميتواني عاقلانه فکر کني وگرنه ديگران نميتوانند با تو تماس بگيرند...تو که ميتواني با ديگران تماس بگيري)براي آسودگي خيال خودم و سبک کردن بار وجدانم؛چند تا سوال اساسي مطرح ميکنم توي ذهنم:مگر ميشود هيچ دوست و آشنايي نداشته باشد که کمکش کند؟مگر ميشود هيچ عابر بانکي هم نداشته باشد؟اگر حقيقتن خطر نابينايي بچه اش را تهديد ميکرد؛يک پدر چه ميکرد؟شده يک ميليون تومان هم بدهد يک ماشيم کرايه ميکرد و دربست تا خانه ميرفت....نه...نه...نه...اينها آرامم نميکرد....چطور ميشود کسي مبلغي از تو درخواست کند که توي کيفت داري؟چطور؟اينها فقط و فقط امتحان الهيست....زود باش...اين مقدار واقعا پول زيادي نيست....تو بارها بيشتر از اينها کمک ديگران کرده اي....حالا چرا کم ميگذاري؟بجنب.....زود باش....سکه را به او بده...انسانيتت به کجا رفته؟....نه....بس است ديگر...چقدر ميخواهي خودت را مضهکه کني؟از يک سوراخ چند بار گزيده شوي؟آخرين پولي که بابت رهن خانه به آن چندتا دختر دانشجو دادي چه شد؟هان؟بالا کشيدند رفتند يک آب هم رويش خوردند....احتمالا وقتي توي رستورانهاي شيک با دوست پسرانشان ميچرخند؛و با لباسهاي مد روزي که با پول تو خريده اند توي پاساژها ميگردند و فخر ميفروشند و براي معشوقشان کادو ميخرند؛حسابي به خريت انساني تو ميخندند...همه اين آخرين کمکهايم را کنار هم مي آورم...فريب....خدعه و نيرنگ....تازه اينها مواردي بوده که رو شده اند و چه بسيار مواردي که کمک ميکني و در پرده ابهام ميمانند...نه....نه...نه....پس شعارهايت چه میشود؟سفارشهایت که اگر کسی دست کمک به سوی تو دراز کرد دستش را پس نزن...به مقصد میرسم....پاهایم نمی آیند...فکرم نمیکشد....دلم نمیداند و اعصابم مسلط نیست....کرایه را کف دست راننده میگذارم...در را باز میکنم....پیاده میشوم...برای آخرین بار نگاهی به مرد و  چهره هراسان و مستاصلش می اندازم...از خیابان عبور میکنم...گیجم...تلو تلو میخورم...حالم بسیار و بسیار بد است...دلم میخواهد به تمامیت خودم تف بیندازم...وجدانم را دار بزنم...تعقلم را خفه کنم....احساسم را بیدار کنم ....سر خیابان بنشینم و به سوگ انسانیت زار زار بگریم...

...................................................................

پ.ن:همه این سردرگمیها به خاطر ارزشهای ریز و درشتی است که من و توی بشر نادیده گرفته ایم...و میگیریم هم...بارها و بارها...پر از فریب و ریا کرده ایم دنیایمان را...اینقدر دروغ گفته ایم و گفته ایم که خودمان هم باورمان شده...من و توی نوعی...من و توی همسر....من و توی مادر...من و توی پدر...من و توی فرزند...من و توی استاد...من و توی دانشجو...من و توی معلم...من و توی کاسب...من و توی دوست...من و توی رفیق...من و توی معشوقه....من و توی معشوق....اینقدر در لباسهای مختلف دروغهای الوان تحویل هم داده ایم که تصور دنیای بدون دروغ سختمان مینماید...یاد داده ایم و یاد گرفته ایم برای نگه داشتن دیگران دروغ بگوییم....برای پول دار شدن دروغ بگوییم برای حفظ شغلمان دروغ بگوییم برای حفظ موقعیتمان دروغ بگوییم...حتی برای هیچ هم دروغ بگوییم...و تا مجبور نباشیم حقیقت را بر زبان تلخمان راه مدهیم...گناه قتل انسانیت گردن من و توی انسان.....

 

پ.ن:به خانه که میرسم...تامدتی منگ و گیجم...اشکهایم از ناکرده ام سرازیر میشود...قرارم را نمیتوانم که بروم حتی بخواهم هم.گوشی را برمیدارم..به بیمارستان ...زنگ میزنم...میپرسم شما فلان مریض با فلان مشخصات دارید؟آن طرف گوشی جواب میدهد:.....

 

پ.ن:از اداره آگاهی تماس گرفته اند و پیغام گذاشته اند بیا موارد سرقتی ات را باز پس بگیر....کدامها؟همان گوشی که دو سال پیش از من زده اند....گفتم که امیدوارم پیدا شود....اما نه وقتی همین چند روز پیش یکی به جایش خریده ام...جالب است....تا رها میکنم....میرسم....مثل همیشه...

 

پ.ن:امروز تمامیتم درد کشید...از صبح جسمم تا شب روحم....

پ.ن:جواب کامنتهای پست قبل توی همون کامنتدونی...چه شاد بودم موقع جواب دادن...بذله گو...

 

پ.ن:ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها راميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند...

...............................................................

بعد نوشت:پايان پست گناه سبعيت من پاي توي انسان اين شكلي بود:اونور گوشي جواب داد:نه....زنگ زدم به دايي....گفت چطور؟از آشناهاته؟ماجرا رو براش تعريف كردم....گفت نه من الان بخش اورژانسم...كسي با اين مشخصات نيست....احتمالا يارو شياد بوده و هدفشم راننده بوده كه بكشونتش جايي و پدرشو دربياره....تف به اين دنيا!ديدم وقتي گفتم من زنگ ميزنم آشنا دارم اضطرابش بيشتر شد!واسه اين آخر ماجرا رو نگفتم كه بدبينيهاي ما بيشتر و بيشتر نشه....

...........................................................

مجدد لحظه ای با من باش...

دست میکشی از خدا؛حکمت انسان
دیگر مهم نیست که چرا میرسد باران
سقراط و فلسفه اش؛نیچه و هگل
رنگ پس نمیدهند انگار در ته فنجان
میخواستی شعله شوی سر کشی کنی
مرغی شدی؛بی دست وپا؛اسیر یک زندان
باید که باورت می شد بالا نمی روند
افکار خسته و عاصی از پله ی عرفان
عقت گرفته از...(سه نقطه)حالا که روزه ای
نان میخری که سیر شوی؛به قیمت دندان
دلتنگ بوی شرابی؛بوسه از یک ...
حس هم آغوشی تب دار توی تابستان
اینکه رهاکنی که بمیرد؛تنت؛غریزه ات
اینکه بکاری اش از نو؛توی یک گلدان
دلتنگ طعم گناهی؛فریاد می زنی
پس کو؟کجاست فرشته ملعون؛شیطان
تف میکنی به خودت؛به تمامیت اتاق
تن چروکیده پرده؛نقش چهره ای پنهان
هی کات میدهی که تمام شود این شعر
شاعر بس است؛خفه شو دیگر؛پایان!

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 22:58 توسط آرایه| |

خدايي هر كي بگه سريال كره اي ها (يانگوم)رو تا حالا نديده خود جواد ابن عبدالله ابن هوشنگ هستش!من كه به شدت فراري و منزجرم؛تا حالا يك ده باري نصيبم شده.بماند كه بعد از هر بار ديدن احساس حماقت و خريت بهم دست داده.از اون حركتهاي دست و پا چلفتيشون و قيافه هاي منگل و عقب افتادشون بگير تا اينكه همشون شكل همن و با هم اشتباهشون ميگيري و سر در گم ميموني؛تا اون سانسوراي مزخرف و دوبله هاي عوض شده و قيچي شده و حرفاي چرند و روزمره مسخره...اووووه؛بهتره بي خيال شم.اينو ميخواستم بگم؛ظاهرا پيام اين قصه اينه كه ميخواد بگه تمام سياست و دسيسه و نقشه و توطئه هايي كه سر يك ملت مياد از جاهاي كوچك و بي اهميتي كه آدم فكرشو نميكنه نشات ميگيره.مثل همين آشپزخونه دربار كه مسائل خاله زنكي تبديل به قانون و تبصره و ماده و جنگ و صلح و اينا ميشه.خلاصه؛حالا اين شده حكايت آشپزخونه شركت ما!دو تا آبدارچي داريم؛يكي بابا لنگ دراز؛يكي بابا لنگ كوتاه!(از بخت بد هر دو تاشون همشهريهاي اصالتي من هستند!همه با دكتر مهندس جماعت همشهري درميان؛من با كيا!).بابا لنگ دراز اصلا حرف نميرنه ولي يا زير زيركي يا علنا تا دلت بخواد بر و بر نگات ميكنه.بابا لنگ كوتاه اما چرا.كلي حرف ميزنه.حضور همچين كسي توي آشپزخونه شركت به عنوان مكان خاله زنكي خيلي واجبه!به قول يكي از همكارا هر خبري ميخواي از هر كي داشته باشي بايد از آشپزخونه بپرسي!اينكه كي با كي آشنا شد؟كي با كي قرار گذاشت؟كي با كي رفت رستوران؟كي از كي بدش مياد؟كي از كي خوشش مياد؟كي از همه بيشتر حقوق ميگيره؟كي سوگلي مدير عامله؟فلاني چرا ديروز دير اومد؟!كي قراره اخراج بشه و چرا؟!كيا ميشينن غيبت كيا رو ميكنن؟مادرشوهر فلاني ديشب سر سفره شام بهش چي گفته؟!فلاني افسرده است چون دوست دخترش تازگي ولش كرده!و واقعا هم عجب سرگرم ميكنه آدمو!با اينكه من آخر يا اول همه ميرم ناهار تا سر ناهار با كسي هم كلام و هم غذا!!!نشم؛اما بازم بعضي وقتا ميخورم به پست دخترايي كه بابا لنگ كوتاه رو به حرف گرفتن و دارن تخليه اطلاعاتيش ميكنن و اونم با چه آب و تابي تعريف ميكنه!متاسفانه دستمم بنده و نميتونم گوشامو بگيرم و خب!ميشنويييييم!ماشالا اين بابا لنگ كوتاه هم اينقدر اشتهاش صافه؛تصور كن شصت هفتاد نفر هر چي ميخورن يك لقمه هم به اون ميدن!چند وقت پيش براش دوغ ريختم؛توي يك ثانيه يك نفس ليوان به اون عظمت دوغ رو سر كشيد!نوشابه رو ديدي كسي لاجرعه بخوره!!!اين ميخوره!
در همين راستا از همين آبدارچي بخونيد:
امروز به موضوع جالبی بر خوردم در محل کار......بحران مالی به شدت در شرکت حاضر بالا گرفته است.....اما جالبیت این موضوع که گفتم.....چندین روزی است که علاوه بر حقوق و مزایا حتا اقلام مصرفی روزانه مثل قند و .....در شرکت تمام شده و کسی هم سراغی نمی گیرد...امروز بالاخره چای هم تمام شد.....با کمال تعجب دیدم که مسوول این امور -یا همان آبدارچی مشهور به نام- از پول شخصی خود برای این مجموعه چای تهیه کرد.....این که این چای چه بخشی از هویت او بود برایم بسیار بسیار جالب است.....به عادت همیشه می دانم که این دست افراد خود با مشکلات مالی زیادی روبرویند.....اما او به چه نقطه ای رسید یا چای چه نقش هویتی برای او بازی می کرد.......چیزی است که برایم بسیار جذاب است.....از تعوری های مدیریتی گرفته تا بحث های صرف انسان شناسی و ادبیات و فلسفه.....اووه خروار خروار شاید بشود چیزاها گفت....حالا تا بعد که فرصت نوشتنم بیاید......
...............................................
پ.ن:امسال هر بار رفتم طالقان به خونه شما يك سري زدم.زير اون درخت زردآلو نشستم و ياد اون دو هفته قشنگ افتادم.هنوز ميبينمت دلم ميلرزه.هنوز طرح چهره ات دوست داشتنيه برام.هنوز تو تنها پسر لاغري هستي كه من بغلش كردم.يادته بچه ها ميگفتن شبيه هميم؟و صدات....كه اين روزا همش بهم ميگه سبب منم!ماندگار رو هم به سفارش خودت ديدم.به خصوص ديركتورت!دقت كردم!ميبيني من چي شدم؟وقت داري منو بخوني؟حالا از اون روزا زياد گذشته...تو مشهور و من دور....كاش اينقدر مشهور نميشدي تا من اينقدر ازت دور بشم...

پ.ن:آهنگ انتظار شهره بك گراند اين روزامه.آي حال ميكنم باهاش...آي حال ميكنم....اگه اين يك هوسه...ديگه انتظار بسه...همه آرزوي من....فرار از اين قفسه...ديگه حتي نميخوام به كنار تو باشم...ميرم بي خيال تو...انتظار نميكشم...انتظار نميكشم........تا تو باشي كه ديگه!!!!!

پ.ن:امروز نهار روبه روي كسي نشستم كه ازش دل خوشي ندارم(مثلا!!!).بابا لنگ كوتاه بعد از نهار بهم گفت خانم فلاني...نهارتون نوش جانتون نشد نه؟!!گفتم چطور؟گفت آقاي فلاني رو به روتون نشسته بود آخه!حقيقتا همينطور بود ولي اينهمه خاله زنكي!!!!نوبره والا!
..............................................قصه دو ماهی...یا برج و کبوتر....چه فرق میکند؟
لحظه اي با من باش..

دست میکشی از خدا؛حکمت انسان
دیگر مهم نیست که چرا میرسد باران
سقراط و فلسفه اش؛نیچه و هگل
رنگ پس نمیدهند انگار در ته فنجان
میخواستی شعله شوی سر کشی کنی
مرغی شدی؛بی دست وپا؛اسیر یک زندان
باید که باورت می شد بالا نمی روند
افکار خسته و عاصی از پله ی عرفان
عقت گرفته از...(سه نقطه)حالا که روزه ای
نان میخری که سیر شوی؛به قیمت دندان
دلتنگ بوی شرابی؛بوسه از یک ...
حس هم آغوشی تب دار توی تابستان
اینکه رهاکنی که بمیرد؛تنت؛غریزه ات
اینکه بکاری اش از نو؛توی یک گلدان
دلتنگ طعم گناهی؛فریاد می زنی
پس کو؟کجاست فرشته ملعون؛شیطان
تف میکنی به خودت؛به تمامیت اتاق
تن چروکیده پرده؛نقش چهره ای پنهان
هی کات میدهی که تمام شود این شعر
شاعر بس است؛خفه شو دیگر؛پایان!

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 15:8 توسط آرایه| |

ديروز همش با خودم فکر ميکردم چرا تا وقتي چيزاي خوب و مثبت هست؛همش ميل به موجاي منفي ميکنم؟چرا نميذارم بدها ازم رها شه و خوبها سر به جونم بذاره؟حالا فکر نکني تازه از اين کلاساي يالقوز(يالغوز؟يالقوذ؟يالغوذ؟)روانشناسي که يارو مثل بز يک شاخه گل رز گرفته تو دهنش و وارد صحنه ميشه و حرفاي قشنگ قشنگ و پفکي چسکي ميزنه رفتم ها؛نه.اين واقعيتيه که تجربه کردم و بهش رسيدم.دروغ چرا؟تا قبر آ آ آ!!!اين آخر هفته اي يکي از دپرس ترين روزهاي عمرم رو گذروندم.4شنبه نشستم خونه و هر چي ته عرق و ته ابسولوت و ته آبجو داشتم دورم چيدم و گاماس گاماس شروع کردم به خوردن.ناي اينکه حتي براي خودم مزه آماده کنم نداشتم.تو ميدوني که وقتي ادم اينجوري ميشه نفس کشيدن هم سختشه.چاشني اونهمه عرق هم شده بود چند تا هات داگ خام.آخراش کم آورده بودم و  داشتم ميرفتم سراغ همبرگرها.خدا رحم کرد که ديگه وسطاش خوابم برد.اينهمه خوردم و خوردم که فقط فکر نکنم.فقط بتونم ذره اي از فکرهاي قلمبه سلمبه اي که ميزد روح و روانم رو  داغون ميکرد؛بي خيال شم.لامصب ديگه کار از کار نوشيدن هم گذشته بود.هر چي بيشتر ميخوردم افکار شيطاني تري ميومد توي ذهنم و بيشتر کلافه ميشدم.چاره اي نبود.گذاشته بودم غرورم و شخصيتم لگدمال شه و حالا بايد چوبشو ميخوردم.مثل يک پلنگ زخمي زخم ميزدم و زخم ميخوردم.به کي؟خودم.بار اين غم رو تنهايي به دوش کشيدم و کشيدم.فرداش داغون تر بودم.پس فرداش همه اش خوابيدم.اما از اونجايي که روزاي بد هم مثل روزاي خوب موندگار نيست؛ابرها کنار رفت و کمي تابش مهربون خورشيد پديدار شد.چند تا اتفاق خوب پشت هم رديف شد تا من بتونم دوباره خودمو جمع و جور کنم.شايد چيزاي خيلي ساده اي بودند ولي در اون وضعيت اثري شگرف روي من گذاشتن.بعدش به فکرم رسيد که در شبانه روز چقدر از اين خوشايندهاي کوچولو فاکتور ميگيرم و چقدر بي اعتنا از کنارشون عبور ميکنم.چرا؟چون فقط دنبال اون چيزي هستم که اون لحظه ميخوام.از اين چيزها هميشه انرژي مثبت ميگيرم:
1- وقتي وقتم رو با كسايي ميگذرونم كه علاقه دارند وقتشونو با من بگذرونند.با يکي سر صحبت رو باز ميکنم؛غريبه نيست؛يک ساله همراهمه.همه چيز رو براش اعتراف ميکنم...برام وقت ميذاره؛دلداريم ميده؛نصيحتم ميکنه؛هميشه برام وقت گذاشته.بعد از صحبت...ديگه آرومم..و انگار دارم خودمو پيدا ميكنم.

2-وقتي جمله هاي محبت آميز به دور از ريا ميشنوم: پسر كوچولويي كه يكي از كارمنداي شركته و كلي هم خجالتيه؛يك فايل رو به دستم ميرسونه و موقع رفتن با خجالت ميگه:من خنده هاتونو خيلي دوست دارم...كاش هميشه بخنديد.بعد از رفتنش يادم مياد كه مدت زياديه ترشرويي كردم...اوقات همه رو بهشون زهر كردم.ناخودآگاه يك لبخند كنج دلم ميشينه و تا روي لبم مياد.

3-وقتي احساس ميكنم براي بعضيها بودن و نبودنم يكي نيست:بعد از سه روز تعطيلي يكي از خانمهاي همكار كه كار زيادي هم به هم نداريم؛مياد اتاقم حال و احوال ميكنه و ميگه دلم براتون خيلي تنگ شده بود....فكر ميكنم من چه اثري روي اون داشتم كه از نديدنم دلتنگ شده؟

4-وقتي علايق من براي يكي مهمه:دوستم از مسافرت برگشته؛يك دست مايو كه سالها دنبالش بودم و گيرم نميومد برام سوغاتي آورده.ميگه همش چشام ميچرخيد ببينم اون چيزي كه به خواسته تو نزديكه پيدا ميكنم يا نه؟شب هم خواب مايو ميديدم!

5-وقتي هديه بي مناسبت ميگيرم:اين يكي خيلي بهم ميچسبه.رييس از بازار برميگرده و يك فلش مموري با يك كتاب هديه ام ميكنه.دليلش؟هيچي.

6-وقتي خنده به لب كسايي كه دوستشون دارم ميبينم:ماني....خنده هاي ماني از ته دل شادم ميكنه...خوشحاليش پر از انرژي مثبتم ميكنه...مامانم و خواهر برادر و پدر هم همينطور...

7-وقتي يكي با نگاه ازم تشكر ميكنه:نه به خاطر اون تشكره؛به خاطر اين حس كه من تونستم دل كسي رو شاد كنم؛تونستم آرزوهاي كوچولو موچولوي يكي رو برآورده كنم...آخريش نگاه دختر كوچولوي سرايدر مامان اينا بود....نميدونيد از كاري كه براي اون كردم خودم چقدر بهره بردم...

8-وقتي نتيجه تلاش و كوششم رو ميبينم:اين هم كه معلومه....خستگي از تن به در ميكنه و انرژي مضاعف ميده.

9-وقتي آلبوم هاي قديمي رو ورق ميزنم:خاطره سفرها و لحظات شاد با آدمهايي كه دوستشون داشتم و كنارم بودند؛شاد شاد شادم ميكنه.

10-وقتي كسي يك دفعه به يادم بيفته و يك لحظه ذهنش معطوف من بشه و بهم بگه:دوستم از فرسنگها راه دور؛بعد از شيش ماه يكهو زنگ ميزنه و ميگه خيلي به يادت بودم امروز و خيلي دلم برات تنگ شد.

11-وقتي با آدمهاي مثبت و با شخصيت كه ويژگيهاي اخلاقي منحصر به فرد و عالي دارند برخورد ميكنم:از بودن در جمع آدمهاي تحصيل كرده و خوش فكر و فهميده؛آدمهاي شجاع؛ادمهاي باصلابت؛هميشه پر از انرژي ميشم.حتي از شنيدن و ديدن شجاعت و شهامت بعضيها هم.

12-حتي با ديدن فالي(1 - 2- 3- 4- 5- 6!!!!) كه اتفاقا درست هم هست!شاد ميشم!

13-وقتي يك 3ك3 داغ و دلخواه داشته باشم.

1۴-وقتي به جنگل؛دريا؛دشت؛كوه؛آتيش و آسمون نگاه ميكنم سرشار از انرژي ميشم.

چيزهاي ديگه هم هست كه الان حضور ذهنشون ندارم....ولي در كل؛امروز خوبم!
............................................................................................
پ.ن:گاهي نبش قبر لازمه....گاهي بايد يك كلنگ برداري و خاك رو كنار بزني و برسي به عمق....ببيني اين گوري كه تو داري بالاي سرش گريه ميكني اصلا مرده اي توش هست يا نه؟بايد اتفاقاي گذشته رو دور هم رديف كني و بگردي و اون تيكه اشتباه رو پيدا كني...بگردي ببيني چي شد كه اين شد؟چرا؟چطور؟لعنت به اين جوابهايي كه توي ذهنم ميچرخه...
پ.ن:عجب!كارم به كجا رسيده!و چه جوابي!!بهم ميده!اوووووه!!!!من كي اينهمه احمق شدم؟
پ.ن:وقتي يه بار از يه نفر ضربه مي خوري درست مثل اين مي مونه که با ماشين بهت زده و داغونت کرده ولي وقتي مي بخشيش درست مثل اين مي مونه که بهش فرصت دادي تا دنده عقب بگيره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده.
پ.ن:جواب كامنتهاي قبلي توي همون كامنتدوني.
...........................................................................
لحظه اي با من باش...

الوسلام؛آدم مرغوب؛جنس سیمانی
که دست میکشی راحت؛ازعشق پنهانی
سلام حضور شما و بانوی محترمه
سلام آقا؛مظهر قدرت؛خدای ویرانی
شماره ام که ثبت شده؛اگر که نشناختی...
یک دربه در؛غریب؛بدبخت؛یک خیابانی
اصلا چه فرق می کند؛چیزی که بسیار است
کولی و دربه در و...آن هم به چه فراوانی
الو هستی؟من با توام؛ابسنت نشی یک وقت
امشب عجیب غرق توام؛غرق پریشانی
از لحظه ای که پا گذاشت آن زن به خلوت تو
من ماندم و صدای بنان و دوچشم بارانی
بی هیچ اعتراض غریبی؛تو وخیانت؛نه!
این خصلت شماست و اجناس ایرانی
 /:s(اسلش،دونقطه،اس) فرمت نمی شوی
من زور زده ام بارها؛خودت که میدانی
الو الوyour messenge please...the mobile is
 الو الو؛آدم مرغوب؛چقدر ارزانی!

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 15:9 توسط آرایه| |

 

حقيقتا اگر من ميتوانستم مثل سهيل بنويسم؛طوري كه بشود نوشته هاي او را به اسم نوشته هاي خودم قالب كنم خيلي خرسند ميشدم!!!اين متن رو نويسنده وبلاگ عقايد يك دلقك نوشته.شايد بتونم بگم از معدود كسانيه كه قلمش سحرم ميكنه.چنان خوش به تصوير ميكشه و توصيف ميكنه كه دستت رو ميگيره و ميبره تو حال و هواي نوشته هاش.البته متن پ.ن متعلق به يك نويسنده ديگر كه نامش خاطرم نيست؛و شعر آخر متعلق به خودم كه توي يك لحظه دلگيري نوشتمش بود.

مدتهاست توی این وبلاگ پست عادی و معمولی ننوشته ام.همه پست ها روضه خوانی است.ظاهرا در این مورد خاص هم استعدادم بد نیست!به هرحال امروز بد نیستم.بهتر از دیروز و پریروز.آدمیزاد همین است.فراموش می کند و می گذرد.الان که به آن روزها فکر می کنم.می بینم واقعا خیلی شیفته بودم. عشق و شیفتگی.از نوع زیاد و حتی در استاندارد های آدمی مثل خودم که بسیار احساسی است.
 آن شب مست از الکل و اندوهی به وزن یک کوه.آن هجرانی را نوشتم.آن شب اوضاع اینطور بود.ولی الان چیزی جز یک خاطره مه آلود نیست.خاطره ای مه آلود.گذشته ای مه آلود.پس حق دارم امیدوار باشم که این ماجرا هم در میان مه.مه ای که روز به روز غلیظتر می شود.مه و شب و ظلمت.همه آن چیزی که از گذشته می ماند.در این میان غرق خواهد شد.یک کلام.خواهد گذشت.
هرچند که امیدوارم و همچنان که گفتم.حقش را هم دارم.ولی حقیقت این است که باز نمی توانم با این سه کلمه.گذشت و فراموشی و تسلی.برایت چنان بازی کنم که دلقک دیگری با توپ هایش تردستی می کند.حداقل امشب نه.شاید فردا.امشب مطمئن باش که نه.ولی فردا شاید.
نکته دیگر این که در اعماق کمد اطاقم.یک بطری پلاستیکی کوچک پر از الکل.احتمالا ودکا بود.پیدا کردم و همینطوری سر کشیدمش.چندان هم اثری نداشت.خلاصه این که امشب هم اثر الکل.مثل همان شب یلدای گذشته.شب یلدای گم شده درون مه.مثل همان شب.الکل و اندوه.
ولی تکلیف آن غرور له شده و آن اندوه سنگین شب یلدا چه می شود؟آن همه تلخی؟خوب نکته مهم و کثافت تسلی بخش همین است لامصب.گذشت.دیگر درست یادم نیست.مه سنگینی آمد و همه را از یادم برد.و حالا اگر موضوع مسخره ای پیش بیاید می توانم مثل همه آدمها بهش بخندم.اصلا انگار نه انگار ....
تمام آخر هفته جز شکنجه ای کند و دیرپا هیچ نبود.
انگار دنیا می خواست دوباره به من یاد آوری کند که در زندگی رنج وجود دارد و صد البته دلتنگی .
داشتم بر می گشتم خانه.ترافیک شامگاهی اتوبان مدرس.نمی دانم چرا و این از کجا آمد.دلم تنگ بود.خیلی.بعد از مدتها دلم می خواست کسی خیلی دوستم داشته باشد . دوست داشتم حرفهای داغ بشنوم.دلم می خواست کسی منتظرم باشد.
نگران نباش.اصلا انتظاری از تو نداشتم.من به توئی عادت کردم که هیچ وقت نمی شود چنین انتظارهائی ازش داشت.می دانم که درک می کنی.حتما می فهمی چه می گویم.شاید قبلا هم به تو گفته باشم.وقتی کسی را دوست داری.یعنی خیلی دوستش داری.همین جوری قبولش داری.هرچه باشد مهم نیست.به هرحال آدم که نمی تواند از دست کسی که دوستش دارد عصبانی شود.حتی آرزو نمی کند که او عوض شود یا مثلا بهتر شود.همینجوری که هست قبولش دارد و می فهمی که.آدم فقط نگاه می کند.همین.نگاه می کند.
.............................................................
لحظه اي با من باش...

ابرها دروغند
اشكهايت هم
و همه بوي عشق دادنت
قصه مرهم بودنت فقط يك قصه است
و بالهاي پرواز هم كنفيهاي خاك گرفته و به خون خشكيده اند
آسمان داربستهاي شكسته ايست كه موها از آن بالا ميروند
و شك تنها باراني كه روي اين مزرعه ميبارد
و من
پرم
از ترديد
ترديد رها شدن
ترديد رها كردن
كاش يك راه پيش پايم ميگذاشت

آنكه صميميت قلبم را به هيچ فروخت

و در تب بي همنواييها رهايم كرد.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 14:10 توسط آرایه|

با صداي زنگ sms از جا پريد و دويد سمت گوشي اش.در فاصله اي كه sms لود ميشد همه اش خدا خدا ميكرد اسم او روي صفحه نقش شود.دير شده بود و در حقيقت انگار كمي دير كرده بود.از برنامه نيم ساعتي عقب بود.جلسه كاري مزخرفي داشت كه بيشتر ازحد معمول طول كشيده بود.وسط جلسه يك نت داد دست رئيس و با گرفتن اكي آرام وسايلش را جمع كرد و خارج شد.ماشين توي آفتاب داغ حالت گلخانه را  تداعي ميكرد.توي آينه جلو نگاهي به خودش انداخت و عرق پيشاني اش را پاك كرد و كمي موهايش را مرتب كرد.با هجوم اولين باد خنك كه از دريچه هاي كولر به صورتش خورد؛كمي حس بهتري گرفت. با او تماس گرفت.كمي صحبت كرد و با اطمينان از قطعي بودن قرار؛مسيري غير از مسير هميشگي را رفت.شور و شوق كودكانه اي همه وجودش را نوازش ميكرد.طبق معمول با كلي نق نق و دلخوري و نارضايتي اين قرار شكل گرفته بود و حالا ميخواست بدون توجه به همه اينها همه حواسش را متمركز ديدار كند.مثل هميشه اولين لحظه برخورد را توي ذهنش ترسيم كرد؛در باز ميشد و دست ميداد و روي اولين مبل نزديك در مينشست.نه انگار طور ديگري بود.دوباره پاك ميكرد و دوباره ترسيمش ميكرد:در باز ميشد؛دست ميداد؛در آغوش كشيده ميشد و در آغوش ميكشيد.بوسه هايي روي گونه و دمي مكث روي تماس گونه ها با هم و كمي هرم نوازشگر نفسهايي كه بلعيده ميشد.لبخند گشادي روي لبهاش نقش بسته بود و به زور جمع و جورش كرد.هنوز مردد بود بين حسهاي متضادي كه ميريخت به وجودش.حسهايي كه تشخيصشان از هم و مرز دادن به آنها دشوار مينمود.جز اين لحظاتي كه گه گاه مهمانشان ميشد؛بقيه اش در انتظار و بي خبري و حباب وار ميگذشت.هر چه سعي ميكرد قبل و بعدش را به ياد بياورد؛نميشد.انگار همه استحاله صورت گرفته روي همين نقش متمركز بود و  غير از آن لحظه و همان دم نه چيزي بود و نه وجود داشت.خودش را سوار بر دوچرخه آلبالويي رنگ كودكي اش يافت و ياد ظهرهاي جمعه اي كه بيهوا و يواشكي از خانه بيرون ميزد و با اينكه ميدانست دارد چه خطري ميكند و چه بلاهايي ممكن است بر سر خودش بياورد؛اما شادمانه و خرسند؛ميگذاشت نسيم ملايم؛موهايش را شلاق گونه بر صورتش بتازد و او از اين رنج لذتي دوچندان ميبرد.اوج اين لذت چموشانه وقتي بود كه كلي پا زده بود و حالا يك مسير صاف و طولاني را فقط با هدايت فرمان و بدون ركاب زدن طي ميكرد.تقريبا به نيمه هاي راه رسيده بود.هر چه سعي در برقراري تماس مينمود؛ميسرش نميشد.از اين قطع ارتباطهاي ناگهاني از او سراغ داشت و عادشان كرده بود.ولي اين موقع و در اين برحه تقريبا حساس؛كمي عجيب مينمود.مسيري را كه چندين بار پيش از اين پيموده بود؛با شك و ترديد ادامه داد و  تا جايي رفت كه احساس كرد بايد ديگر رسيده باشد.نگاهي به شماره ها كرد و حافظه اش ياري اش كرد تا مرورشان كند.ماشين به فاصله كمي از او پارك بود و اين ميرساند كه همه چيز طبق روال است گويا.مثل هميشه رو به روي زنگها ايستاد و سردرگم كمي نگاهشان كرد.اولين دكمه آشنا را با نوك انگشت فشرد و منتظر ماند.صدايي كه نه آشنا بود و نه بيگانه در فضا پيچيد و احساس كرد تير اول را به خطا زد.كمي منتظر شد.دوباره و دوباره و دوباره سعي در برقراري ارتباط نمود؛هر چه بيشتر حروف را كنار هم ميچيد و ميفرستاد؛نگراني بيشتر به وجودش چنگ ميزد.حال كمي استرس هم چاشني سرخوشي اش شده بود و تماسهاي بي پاسخش هم بس عجيب اين فرضيه را تاييد ميكرد كه حتما اتفاقي افتاده.با باز شدن در؛همراه دو _سه بچه اي كه كه گويا به قصد بازيگوشي پاي در كوچه نهادند؛خودش را به داخل آپارتمان رساند و باز هم سعي كرد از حافظه زنگار گرفته اش مدد جويد و راه را به درستي بپيمايد.آهسته و قدم زنان پله ها را پيمود تا به محلي كه فكر ميكرد بايد خودش باشد؛رسيد.قبل از اينكه دستش را روي زنگ بفشارد؛در باز شد و زني جوان رو به رويش قرار گرفت.كمي از در فاصله گرفت و به مسير پيمودن پله ها؛بي توجه و خونسرد ادامه داد.روي اولين پيچ نگاهش با نگاه او گره خورد و باز هم بي توجه به همه آنچه در شرف وقوع بود؛پله ها را رو به سوي بالا رفت.لبخندي ريز روي لبهايي نقش بست و اشاراتي كوچك و محو بين دو نگاه صورت گرفت.زن جوان بدرقه شد و مسيري خلاف جهت مسيري كه او مي آمد را پيمود.صداي بر هم خوردن در؛همزمان با صداي زنگ موبايلش؛همه يك چيز را ميرساند.برگشت و در زد.در باز شد و دست داد.در آغوش كشيد و در آغوش كشيده شد.بوسه هايي روي گونه و دمي مكث روي تماس گونه ها با هم و كمي هرم نوازشگر نفسهايي كه بلعيده ميشد.اندكي بعد از آن تنها صدايي كه شنيده ميشد صداي گردش نفسهاي عميق روي دست و بازوان و سپس سكوتي كوتاه بود.لبخند گشادي روي لبهاش نقش بست.همه وسعت لبخندش را روي شانه هاي او جا گذاشت و ادامه اش را بست به نگاه او.كمي دل دل ميكرد.با همه اينها؛پشت به ديوار زد و او رو به رويش ايستاد و در آغوشش كشيد و زير گوشش زمزمه هايي شيرين كرد.نميديد.هيچ جاي اين دنيا را نميديد.همه دنيا خلاصه شده بود در آن نگاه و آن آغوش.نه اتفاقات چندين قرن پيش تا همين چند ثانيه پيش؛ و نه اتفاقات چند ثانيه بعد تا همين چند قرن بعد.هيچ كدام را نميديد كه نميديد و گويا دلش ميخواست بكند و رها شود و به دنيايي ديگر بپيوندد.دنيايي كه روي بوسه هاي داغ داغ او خلاصه ميشد.دستهايش كه به دستهاش آويخت؛عطر ديگري بود گويا از جهاني ديگر.سرش داغ ميشد و مستي يك هزار جام شراب را نخورده؛جرعه جرعه مينوشاندش.از بازيهاي كودكانه و ورق زدن آلبوم عكسهاي قديمي و تعريف كردن گذشته و  حال و آينده كه فارغ شدند؛چشم در چشم هم دوختند و نگاهي ممتد و بيتكرار و بي پلك و آغوشي كه گشوده ميشد و بوسه هايي كه تكرار.بازوان او روي شانه هايش حلقه شده بود و نميديدش و فقط هرم نفسهايش لا به لاي موها و گردنش؛چنان نوازش سحرگونه اي ميگشت.با بالا و پايين رفتن سينه او نفسهايش را تنظيم كرده بود و ضرباهنگ شيرين زمزمه هايش و سكوت زيبايي كه بهتر از هزاران گفته و ناگفته بود.از حرف گذشته بودند؟صدايي بيگانه با صداي خودش را ميشنيد كه آهسته و بريده بريده و پچ پچ وار؛شعري را دكلمه ميكرد.نميديدش اما حضورش با تمام وجود گرمي ميبخشيد.نميديدش اما غايت كنار هم بودن و حظ بردن از حضوري بي حضور؛در رگ و جانش جاري بود.دوستش داشت.كه اگر نداشت آن لحظه ها و آن بيخوديها و جستجوي آنهمه شيريني ميان آنهمه تلخي معنايي نميداشت.دوستش داشت و فكر ميكرد مثل ادامه آن صدايي بيگانه با صداي خودش؛كه آهسته و بريده بريده و پچ پچ وار؛شعري را دكلمه ميكرد نميتواند كه بي او باشد.دوستش داشت و از اين دوست داشتن رنج ميبرد.حرفهايي كه درآن غروب آبي رنگ بين دو روح تب كرده رد و بدل شد؛و گفته اي كه آخر سر گفته شد و بندي كه به آب رفت و قصه اي كه به پايان رسيد...دوستش داشت و اين دوست داشتن به قلبش چنگ ميزد.دوستش داشت و از اين دوست داشتن چه رنجها برد....دوستش داشت و از آن دوست داشتن بوي سيگار و ادوكلن اسپايسي مردانه و تبي عرق كرده و چشمهايي كه حرف ميزد و ميخنديد اما هميشه خدا غمگين بود برايش يادگار ماند....دوستش داشت....يك دوست داشتن ممنوعه.
.............................................
پ.ن:یک دنیا سکوت....
پ.ن:..... ..... ...... .................
پ.ن:تجربه متفاوتی بود.
پ.ن:طلبم!

..........................................

لحظه ای با من باش...

منو سَرسَري نگاه كن،هيچي تو چشماي من نيست!
براي من ديگه هيچي بدتر از عاشق شدن نيست...
اين ترانه ها رو پُر كن از دروغ عاشقانه ...
وقتي هيچ كسي به فكر يه نبرد تن به تن نيست!!!
توي دنيا ديگه هيشكي ساده به دنيا نمي آد،
هيچ كسي حتي خدا رو واسه ي خودش نمي خواد!
سايه ي ديوارو بنداز روي واژه ي حقيقت...
وقتي كه شيرين قصه،ميشه عشق صد تا فرهاد!!!
منو رفتني نگاه كن،به يه صحرا...يه بيابون ،
من كه رفتم تو دل شب،من كه تن دادم به بارون
آدمك ها رو دوباره مهمون رنگين كمون كن ...
وقتي ليلي يه بهانه س واسه خودكشيِ مجنون!!!
اتفاق تازه اي نيست...دوباره عشقو صدا كن !
توي كوچه هاي پَرسه كفش آهني به پا كن !
آبروي عشقو لِه كن...دفتر عشقو مچاله ؛
وقتي روبروم نشستي،منو سَرسَري نگا (ه) كن!!!

نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 22:16 توسط آرایه| |

بخشي از كودكي ام رو توي يك خونه ويلايي نسبتا بزرگ گذروندم.حياط پر از دار و درخت و استخر و زمين تنيس و يكسري امكانات ديگه.يكي از تفريحام اين بود كه با بر و بچ فاميل و همسايه توي چمنا دزد و پليس بازي ميكرديم.خوشگل ترين قسمتش اسلحه هامون بود.اون فواره هاي آبياري تفنگي رو ميچرخونديم به سمت هم و چه حالي ميداد.يك باغچه كوچيك هم براي خودم داشتم كه تابستونا پر از پيچك و ياس و نيلوفر و آفتابگردون و گوجه فرنگي و بادمجون و انواع و اقسام سبزيجات كاشت خودم بود. بود و زمستونا زمين مثلا پاتيناژم!انواع و اقسام جك و جونور رو هم توي اون باغچه ول كرده بودم.از موش كور بگير تا خارپشت و لاكپشت و خرچنگ و مرغ و جوجه و خرگوش و..!
بخش عمده اي از كودكيم توي يك آپارتمان دو طبقه با يك حياط و حوض و باغچه گذشت.حيووناي خونگيم به خرگوش و مرغ عشق و قناري تقليل پيدا كرده بود و باغچه ام هم كوچيك بود و مختصر.اتاقم رو هر طور خودم دوست داشتم تزئين كرده بودم و ر ديوارش يك رنگي بود و كلي نقاشيهاي جور واجور روشون كشيده بودم.
ازدواج كه كردم؛تجربه زندگي از اتاق زير شيرووني!!بگير تا زير همكف!رو از سر گذروندم.مدت شش سال هر سال يك خونه نوساز نشستم.اخلاق بدي كه دارم اينه كه نيمتونم توي خونه اي كه قبلا كسي توش زندگي كرده ساكن بشم.خونه قديمي تر از يك سال رو هم به هيچ عنوان نميتونم تحمل كنم.البته اين واسه شرايطيه كه مجبور به تحملش نباشم.آشپزخونه ايده آل من!البته فقط كمي با اوني كه الان دارم تفاوت داره!!!
الان از خونه اي كه توش ميشينم راضي هستم.هم محله و هم خلوتي و تميزي و آبادي و آرامشش رو دوست دارم.معماريشو دوست دارم ولي خونه قبليمو خيلي بيشتر دوست داشتم.به خصوص كه ويو خيلي خوبي داشت و اين يكي از ويو محرومه.
تا حالا زياد تو بهر اين نرفته بودم كه خونه اي كه ايده آل منه چه خصوصياتي داره؟اگه دستم براي انتخابش تا حدودي باز باشه؛اون خونه چه ويژگيهايي داره؟اسباب و وسايلش چطور خواهد بود؟دكوريشن ايده آل من....خيلي به سليقم نزديكه...مخصوصا فرشش...البته الانم خونم زياد به اين شبيه!
مكان:بهترين نقطه مورد پسند من بالاي ولنجكه.اونجا كه ديگه شهر تموم ميشه!خلوت؛ساكت؛شيك و تميز.البته همين جايي كه الان هستم رو هم خيلي ميپسندم.بعد هم جهنم سگ خورد؛نياوران.و بعد هم يك جاهايي از يوسف آباد و امير آباد.اونم به خاطر جنبه عرفانيش!

مساحت:ببينيد؛الان كه دو نفريم؛دو تا اتاق لازم دارم.يكي اتاق مثلا كار(چت و كامنت و وبلاگ نويسي عمدتا!!!و گاهي كتاب خوندن!)و يك اتاق خواب.اگر بخوام دو تا بچه داشته باشم دو تا ديگه هم لازم دارم.اين شد چهار خوابه.اتاق خواب بايد دلباز و بزرگ باشه و پنجره هاي سرتاسري داشته باشه.حال و نشيمن كمي از هم جدا باشه؛بزرگ حدودا 100 متر بسه؛حمام و دستشويي بايد دلباز!!!باشه.آشپزخونه هم بزرگ و پر كابينت و خلوت.يك اتاق بيليارد هم ميخوام.كنارشم بشه يك ميز بازي شش نفره گذاشت.و البته شومينه يادت نره توي اين اتاق!فكر كنم بين 300 تا 350 كافيه!براي محوطه بيروني:يك استخر؛كه بشه هم سرپوشيده و هم سر نپوشيده!!!استفاده كرد!نه نه نه...درسته كه استخر تو فضاي باز حال ميده؛اما سياه سوختت ميكنه.همون زير زمين بهتره!پس مساحتي اينجا نميبره.يك زمين چمن كه لا به لاش سنگفرش باشه و مسير رفت و اومد؛يك زمين تنيس؛حالا نبود هم زياد مهم نيست؛گلكاريها و آبنماهاي خيلي زيبا.و يك آلاچيق بينظير.اينم ميكنه به عبارتي 500 متر.كلا هزار متر بده خيرشو ببيني!!يك خلوت دو نفره دوست داشتني...

معماري:معماري سبك ايتاليايي رو ميپسندم.البته همين ديزاين ايراني جديد خودمون كه تلفيقي از فرانسوي و ايتاليايي و انگليسي و ايرانيه هم خيلي مورد پسندمه :)
گير نديد ديگه زياد از اين چيزا اطلاع ندارم!

دكوراسيون داخلي:اين يكي خيلي مهمه.بايد خيلي خونه خلوت و در عين حال شيك باشه.توي همين چند سال زندگي چند بار اسباب اساسيه رو به كل عوض كردم.در شرف يك عوض كردن ديگه هم هستم به زودي!علاقه زيادي دارم زود زود سبكاي مختلف رو توي خونه ايجاد كنم.زود دلم رو ميزنه و با عوض كردن جاي يكسري لوازم هم زود روحيه ام از كسلي درمياد.حيف كه وقت ندارم و تا همين چند وقت پيش پول هم.پنجره هاي سرتاسري  رو ميپسندم.پرده هاي ساتن و حرير؛كه بشه نور رو باهاش تنظيم كرد.از سبك ايتاليايي به خاطر تاريك بودن فضا خوشم مياد؛ضمن يانكه تاريكيش آزاردهنده نيست.يكجورايي رويايي و دل انگيزه.اتاق خواب بايد ضمن اينكه نورگيريش خوبه تا تو فضاي آزاد و باز و زير نور خورشيد هم بشه فريضه جفتگيري رو به خوبي انجام داد؛بايد به اندازه كافي تاريك باشه تا بتوني چند تا شمع روشن كني و به "عبادت" بپردازي!آشپزخونه:همه چيز توكار باشه.براي هر چيزي جاي مخصوص داشته باشه.سينك ظرفشوييش وسط باشه.

كف پوش:دوست دارم كف خونه پاركت باشه.رنگ تيره و سوخته يا كرم و روشن.از بافت حصيري خوشم نمياد.دلگيره.در نهايت هم سنگ مرمر سفيد رو ترجيح ميدم.براي فرش هم اصولا عاشق طرحهاي مختلف گبه هستم.منظره ديد يا همون ويو...توي اين تصوير خارق العاده نمود داره حس سادگي و راحتي القا ميكنهدقت كن گفتم طرح گبه نه خود گبه.از هرگونه فرش اصيل ايراني با نقش نارنج و ترنج و اسليمي و اينا به شدت بدم مياد.

تزئينات داخلي:علاقه وافري به سفالينه هاي تيره با اشكال عجوج معجوج و همايلهاي چوبي قهوه اي سوخته و كلا تزئينات سبك آفريقايي و اشكال نامفهوم و شكيل دارم.يك كتابخونه چوب بلوط وحشي هم ميخوام.از هر لوستر يا مبل يا وسيله فرفورژه بيزارم.آباژورهاي عمودي و بلند و رنگهاي ملايم و خفه خيلي خوشم مياد.حسابي فضا رو روياي ميكنه.تابلو در سبك كوبيسم....عاشق اين نوع تابلوهام در سايزهاي متنوع.طرفدار فلسفه خلوتي و سادگي و در عين حال شيك بودن و البته متفاوت بودن هستم.به جمع اينا شمع هاي مختلف و خوشبو رو اضافه كن.چه شود....هووووووم!
..................................................
پ.ن:اين كامنت خصوصي بلاگفا هم چيز جالبيه ها.....چه حرفهايي ميشنوي و چه احساساتي رو تجربه ميكني...يك حريم خيلي خصوصي بين تو و فقط يك نفر ديگه....كه راحت تر ميتونه اون چيزي كه تو درونشه بهت بگه....گاهي شاد ميشي...گاهي متعجب ميشي....گاهي دلگرم ميشي...گاهي دلشكسته ميشي...و گاهي شديدا بابت اون حرفها به فكر فرو ميري....

پ.ن:سر پست قبلي من واقعا دست از عصيان برداشتم....شايد خسته شدم...شايد در توانم نميبينم...شايد يكي منو شكسته....شايد اعتماد به نفس و غرورم لگدمال شده و حالا احساس پرنده اي رو دارم كه بالاشو سوزوندن...شماتتم نكن...تو چه ميدوني چي به من گذشت؟تو چه ميدوني....

........................................

لحظه اي با من باش...

قهر فرشته ها نه عزیزم قشنگ نیست
آهسته باز اشک بریزم قشنگ نیست
در این اتاق تب زده هی می تپم ببین
دلواپسی قلب مریضم قشنگ نیست
سینی چای و چشم من هی گریه می شود
تلخ است شکل چای غلیضم،قشنگ نیست
یک روز آمدی و همه چیز من شدی
من بی تو باز بی همه چیزم...قشنگ نیست؟؟؟

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 15:24 توسط آرایه| |


Design By : Night Skin