تبليغاتX
پندارهای آرایه


پندارهای آرایه





















پشت ميزم نشسته ام.رو به رويم كبوترهاي سفيد و پر پري هستند كه سر زير بال هم برده اند و به ديوار نيلوفرين تكيه داده اند و لاي برگهاي قلبي شكلش احتمالا زير گوش هم بق بقو ميكنند.باورت ميشود توي اين چهار پنج ماه تازه اينها را ميبينم؟يا شايد توي نخشان ميروم.(زياد حواسم متمركز نيست؛نگران اين پسره هستم؛به تماسها جواب نميدهد؛بايد دليل قانع كننده اي مثل مردن!داشته باشد وگرنه من دانم و او!).تنيده هاي رشته افكارم از هم باز شده و هر كدام به سويي رفته.تا جمعشان كنم هم طول ميكشد.موتور نوشتنم را براي پستي كه منظورش را دارم روشن كرده ام و دارم گرم ميشوم.اسم اين پست خيلي راحت محتوا را ميرساند.تا حالا به معني اين كلمه انديشيده اي؟از تمام آموزه هاي ديني اجباري كه با قيف به خوردمان داده اند همين مانده برايم.معني همين كلمه.اوووووف كه چه بيخود هم مينمايد.بريده بريده هاي جمله هاي قصار دوستانم را توي اين يك هفته كنار هم ميچينم تا به نتايجي كه ميخواهم برسم.گاهي شنيدن يا گفتن يك جمله ساده نگرش تو نسبت به زندگي را تغيير ميدهد.همان يك جمله ساده باعث ميشود تو جاي اينكه آهنگر بشوي نجار شوي.جاي فيلسوف شدن عاشق شوي و جاي توانگر شدن فقير يا بلعكس.از كنار كلمات نبايد به آساني گذشت.
1- نوجوان كه بودم هر فيلمي مي آمد روي پرده؛من از مشتريهاي اولش بودم.ايضا هم هر تاتري.خب آگاهي كه آن زمانها زياد از اين اتفاقها نمي افتاد هم.سالي شش هفت تا.و من مواقعي كه كم مي آوردم گاها يك فيلم را چند بار ميديدم.اوايل با دوستان؛با دختر پسرهاي فك و فاميل و كمي جلوتر؛با يك چندتاي دوست پسر و بعد هم بهمن و بهمن و بهمن.اينطور برايم جا افتاده بود كه آدم اينطور جاها را بايد با پارتنرش برود.سخت معتقد اين قضيه بودم و احتمالا خيلي از شماها هم نظر من را داريد.
2- ماني از فضاي سينماهاي ايران خوشش نمي آيد.از فيلمهاي ايراني كه نگو.اوايل اصرار زيادي براي سينما رفتن داشتم و تا همين الان هم براي اين منظور جنگيده ام.يا نمي ايد؛يا با اكراه مي آيد.يا نميبيند؛يا وقتي ميبيند مدام غرولند ميكند.ميگويد چرا من نميخواهم بفهمم كه او"از فيلم سينمايي ايراني و سينما رفتن و رو به روي سن تاتر نشستن بيزار است و چندشش ميشود و حالش به هم ميخورد."ميگويد به خاطر من مي آيد.تو بگو؟من از اين آمدن به خاطر من خرسند خواهم بود؟
3- از اين آهنگهاي دمبيلي خواننده هاي ايراني هر مدلي كه بگويي و هر آشي با هر كشكي خوشم مي ايد.حقيقتش شعر برايم مهم است تا خواننده.البته صدا و ريتم آهنگ هم نه كه نباشد اما محتوا بيشتر جذبم ميكند.موزيكهاي خوانندگان خارجي هم گوش ميكنم و گاها دوستم مي آيد از بعضيهاشان.(توی cool disk کشان کشان با خودم می آورمشان تا ادامه شان دهم توی خانه.اول که خوابم می آید؛حالا بیدار شده ام و ادامه:)داشتم میگفتم؛موزیک گوش دادن من هم اینطور است.اما مانی....از تمام خواننده های ایرانی فقط ستار و آن هم فقط یک آهنگ را دوست دارد!البته غلو نکنم یک آهنگ هم از سیاوش شمس همو که میگوید تموم دستام جوهری...و البته صدای هایده را هم دوست دارد و آهنگ "تلفیقی از دوچیزی آبادی و خرابی"چاووشی را.بقیه را اصلا تحمل شنیدنش را ندارد.تصور کن یک آهنگی را خوشم می آید و با چه ذوقی برایش میگذارم و معمولا این فرصتها وقتی دست میدهد که با ماشین دوتایی جایی میرویم.تمام طول مسیر من آهنگ را از اول می آورم و ذوق میکنم و میگویم مانی مانی اینجایش را گوش کن؛یا چقدر این قسمتش قشنگ است نیست؟یا ببین اینجا چه میگوید....و مانی فقط سری تکان میدهد به نشانه تاسف و میگوید نمیخواهی بس کنی؟تو که میدانی من از این اراجیف خوشم نمی آید.حالا نوبت من است.black metal و از این دست چیز شعرها.و او هم متقابلا دوست دارد وقتی برای من با شوق و ذوق از قسمتی از آهنگ حرف میزند من هم ذوق کنم.مانی وقتی موزیک گوش میکند انگار دارد موسیقی را به قضاوت مینشیند.اینطور مواقع آخرش کار به جایی میرسد که من از خاطرات بهمن بگویم و آهنگی را که میداند مورد علاقه بهمن بوده و به من تقدیمش کرده بگذارم و بگویم اصلا ما اشتباهی به هم رسیدیم.او هم میگوید خدا را شکر که گذاشت رفت.اینجا دیگر ضبط خاموش میشود و من زیر لبی شب آفتابی اصفهانی را زمزمه میکنم و چشمهایم را تا رسیدن به مقصد میبندم.
4- به خاطر شرایط خاص خانه پدربزرگ؛وارد رشته تنیس شدم.تنیسوری بودیم روزی برای خودمان.عمو هم خیلی سر نترسی داشت و ما را برمداشت و میبرد کایت و پاراگلایدر و اگر دستش میرسید احتمالا هلیکوپتر و هواپیمای دونفره و بالن و چیزی.استخر و اسکی هم که جای خود.و کوه.کوه تا دلت بخواهد.با پدر هم زیاد کوه میرفتم.مانی استخر و تنیس را پایه بود و هست.استخر که خیر سرمان سالی یک بار بیشتر نصیبمان نمیشود با هم باشیم؛تنیس هم که اصلا؛میماند کوه و اسکی و پرواز.از ارتفاع وحشت دارد.کاریش هم نمیشود کرد.دست خودش هم نیست.این هم تکلیف دیگر علایق ورزشی دختری که در گذشته هر هفته برنامه کوه نوردی اش حداقل به راه بود.
5- پدر عادتم داده بود به کوه و جنگل و کویر و بیابان و دشت و دمن زدن را.از زندگی یک هفته ای توی جنگل و چادر بگیر تا اطراق کنار دریاچه گهر و دامنه های دنا و ماهیگیری و...مانی اما....مسافرت را فقط بسته به هتلی که میرود میسنجد.هر چه هتل پر ستاره تر؛مسلما آن مسافرت بیشتر به او خوش میگذرد.دلم لک زده برای آنطور کمپینگ ها.مانی جای کثیف و خاکی با حداقل امکانات را تاب نمی آورد.تزش این است مگر آدم مغز خر خورده از خانه تر و تمیزش(!!! *)بزند برود توی خاک و خل؟
6- کتاب؛رمانش یا شعرش یا تاریخی اش یا فلسفی اش یا هر کوفت دیگرش...مانی اصلا و ابدا اهل مطالعه جانبی و محصولات فرهنگی نیست.چرا خب.مجله ماشین مثلا یا هواپیما یا ورق زدن بوردا را همه جوره است.توی کتش نمیرود مطالعه که نمیرود.تصور کن کسی که معدل بیست ریاضیات بوده انشایش را به مدد بقیه نمره هایش پاس میکرده.این را گفتم که یعنی ادبیات نوشتاری در حد صفر.اهل خلوت کردن و نوشتن برای دل خودش؟ابدا.

اینها را نوشتم تا با خودم مرور کنم.شاید بنشینم سنگهایم را با خودم وابکنم.این زندگی مشترک من است و این خصوصیات پارتنری است که خودم انتخاب کرده ام و پایش هم ایستاده ام و با خیلیها جنگیده ام.اینکه چطور من حالا به این تفاوتها رسیده ام و چطور با اینهمه تفاوت اینطور انتخاب کرده ام داستان طولانی سرنوشت را در برمیگیرد.شاید خنده دار است بگویم در طی هفت سال قبل از ازدواج به این تفاوتها پی نبرده بودم.البته دوری ما از هم توی آن سالها این مسائل را به ابن شکل بروز نمیداد.ولی کاملا مطلع بودم که اختلاف نظر و سلیقه هایی هست.اما ابدا و ابدا و ابدا آنها را اختلافاتی قابل ذکر و قابل بحث و قابل تامل(ببخشید اینهمه کلمه نکبت عربی به کار بردم)نمیدانستم.بگذارم به حساب خامی بچگانه ام یا به حساب خوش خیالی جوانی ام یا به حساب علاقه و شاید شاید شاید عشقم؛در هرحال مسائلی بودند که فاکتورشان گرفتم.

اما با همه این فاکتور گرفتنها.....من امروز که درست 14 سال از آشنایی ام با او میگذرد؛(-فوتبال چی شد مانی؟-ادامه داره...-چرا ساکتی پس؟-چیزکشی شد آخه....-اااا زد؟-آره 2 بر 1 -آلمان؟!-آره-هر هر هر....میبینم صدات در نمیاد!-کوفت!نخند!زن به بیخیالی تو ندیدم...یک وقت نیای از شوهرت دلجویی کنی و برای دیدن فوتبال همراهی اش کنی...-هرهرهر..."فوتبال هم که تا جایی که بشود همراهش هستم ولی همیشه غرش را میزند که تقصیر من است از فوتبال به آن شدت که خوره بود باز مانده!اشکالی ندارد چون این خاصیت تمام مردهاست!")پی برده ام این چیزهایی که فاکتورشان گرفته ام قسمتی از روحم بوده(نیایی بگوی تو به روح اعتقاد داری ها!)که حالا اینطور مشکل ساز شده اند.اینکه دلم هوای پرواز و رفتن میکند؛اینکه گمشده دارم اینکه مدام چیزی برایم کم است و اینکه هیچ چیزی ارضایم نمیکند و فکر میکنم زیاده خواهم و بابت این زیاده خواهی عذاب وجدان میگیرم...همه و همه اش به خاطر این است که از بخشی از روحیات خودم که فکر میکردم مهم نیست؛با خواست و میل خودم فاکتور گرفته ام.تصور کن یک زمانی تشخیص بدهی با یک کلیه هم میشود زندگی کرد و چیز مهمی نیست اما حساب زمانی را نکنی که اگر آن یکی مشکلی برایش پیش آمد چه میکنی؟باز هم مهم نیست؟

جنگیدم:چهارده سال خفیف و هشت سال شدید جنگیدم....مبارزه کردم...تلاش کردم...همه نوع تلاشی...از مبارزه منفی بگیر تا هر چه که فکرش را بکنی:
1- با زور و غر غر و نق نق و بهانه گیری و دلخوری سالی چند بار میکشانمش سینما.اکثر اوقات یا روی صندلی چرت زده یا تمام مدت پخش فیلم دلواپس این بوده ام که عکس العمل آقا چیست؟خاطره بید مجنون هیچ وقت از یادم نمیرود با آن قیافه سرد و ماست و ناراحت و غضبناکی که به خود گرفته بود؛درحالیکه من از آن فیلم بسیار خوشم آمد و چهار بار دیدمش.یک تلاش دیگرم این بود که دی وی دی فیلمها را تهیه کنم و در خانه بنشینیم و ببینیم...اووووووف....باز هم تنهایی و بدون همراهی به هر بهانه ای در میرفت و زیر بار دیدن فیلم نمیرفت....تلاشم تا همین لحظه بی نتیجه مانده است.
2- تاتر هم دورش را خط کشیده ام.سالیان سال است.غیر از این چند وقتی که بهمن بود.
3-برای موزیک هم کلا بی خیال شده ام.من سی خود او هم سی خود.البته گاهی برایش ذوق درمیکنم و از آهنگی که کلید کرده و خوشش می آید تعریف میکنم.او هم همینطور.ولی هر دو خوب میدانیم برای دلخوشک هم اینکار را میکنیم."برگرد مورچه!مزه اش رو از بین بردی!"درست است!مزه اش از بین میرود!
4-کوه که حرفش را نزن.تازه من راضی شوم تنهایی با دیگران بروم آقا مدام دلش شور میزند نکند سقوطی چیزی کنم!پرواز هم مطلقا ممنوع.آخر خطرناک است!اسکی؟؟اگر پایم بشکند چه؟!!تنیس؟خوشبختانه خیلی از این چموشی ها را به خاطر شرایط جسمانی ام مجبور به ترکم.
5-گاهی وادارش میکنم.گاهی که شدیدا تمام استخوانهایم برای اینطور مسافرتها و کمپ ها تنگ میشود به زور میبرمش.عذاب میکشد تمام مدت.از خاک و خل اطراف از ظروف غیر بهداشتی از آب غیر بهداشتی از نبود امکانات...
6- به زور وادارش میکردم هر شب بخشی از کتابی را که میخوانم گوش کند.به خط دوم نرسیده میخوابد....هفت سال است اینطور پیله کرده ام...از رو هم نمیروم...برایش شعر میخوانم....با تعجب نگاهم میکند!یک سال است که....

همه اینها درمان دارد.مبارزه نه ها؛دیدم که مبارزه و جنگندگی فایده ندارد.
تصمیم گرفته ام:
فیلمی که خوشم می آید بروم.یا تنها یا با هر کس که صلاح دانستم.اصراری به مانی هم ندارم.
موزیک و موسیقی هم خودم باشم و خودم.برای خودم ذوق کنم و بس.
کوه و جنگل و دشت و دریایم و سفرهای مارکوپلویی ام  را هم با اهلش بروم.زیاد هم نه که مانی دلتنگ شود.
کتاب را هم خدا را شکر زیاد وقت نمیکنم بخوانم...گاهی برای خودم میخوانم.شعر هم با خودم زمزمه میکنم...و سیراب میشوم...

و البته مانی خوبیهای خیلی بینظیر و سیراب کننده ای دارد که میتوانم از این موارد که گفتم چشم پوشی کنم.

دوستم میگوید"زیاد به زندگی ات حاشیه داده ای از حواشی زندگی ات کم کن تا بتوانی لذت زندگی را دریابی".راست میگوید...دارم قویا همین کار را میکنم.همه حاشیه ها را کنار میزنم.
دوست دیگرم میگوید:زندگی خیلی شیرین است.نمیدانم به این حرفش چقدر اعتقاد دارد؛اما میخواهم ابرها را کنار بزنم تا شیرینی اش مذاقم را نوازش دهد.
دوست دیگرم میگوید:پذیرفته ام زندگی همین است و دارم از همین بودنش کام میگیرم.

من از این تریبون اعلام میکنم:"زندگی من همین است و سعی میکنم با تمام وجودم پذیرایش باشم و با کنار زدن کاستیها سعی کنم داشتنهایم را ببینم"
در یک کلام:
"تسلیم شده ام"به عبارتی"اسلام آورده ام".....
................................
پ.ن:همه آنهایی که فکر میکنند توی جمعی از وبلاگ نویسان جایی ندارند؛ببینید آنهایی که اینطور فکر میکنید!من از باند بازی توی وبلاگ نویسی و کلا توی هر چیزی خوشم نمی آید.وقتی من اینجا مینویسم یعنی اینکه دارم توی طبقه همکف یک ساختمان مشرف به یک خیابان شلوغ زندگی میکنم و اطرافم هم پر از پنجره هایی است که پرده ندارد.پس هر کسی میتواند اینجا سرک بکشد و بیاید و قاطی شود و نظر هم بدهد.چون دارد رفتار و حرکات من را میبیند؛یا بهتر بگویم خودم در معرض دید گذاشته ام.

پ.ن:این چه مدهایی است جدیدا ریخته توی مغازه ها؟این مانتوهای مسخره مدل عجق وجق مثل چادر عربی چیست؟مشکی و بلند و لخت....لختی اش را دوست دارم ولی آن آستینهای تنگ و آن بالاتنه گشاد و آن پایین تنه چسبان!!!تازه میگویند اینا تایید شده است!!!چه بدبختی شده ایم ما!

پ.ن:من روزهایم آویزان تر از لب و لوچه ی دختربچه ای ست که هیچ وقت برایش عروسک نمی خرند...
.............................................

*و اما آن عکس کذایی که در چهار پست قبل(۴۳۸)گذاشته بودم!این یک لیوان شربت سن ایچ است که به مدت سه روز روی اپن آشپزخانه مانده و کپک زده است!در همین راستا یک چیزی برایتان تعریف کنم.تعطیلات قبلی رفتیم مسافرت.درست شنبه شب برگشتیم.جمعه صبح که خواستم گاز را روشن کنم دیدم روشن نمیشود.نتیجه اینکه ما هر وقت میرویم مسافرت شیر گاز را میبندیم!یک هفته تمام کاری با اجاق گاز نداشته بودم!خودم از تعجب و خنده مرده بودم!!!به من میگویند کدبانو!!!مانی همین که من را تحمل میکند یک فرشته است!

نویسنده: حاج باران
جمعه 2 شهريور1386 ساعت: 1:59
باور كن قصد شوخي و لودگي ندارم ولي يه سوال اساسي برام پيش اومده
اون 14 سال پيش كه با هم دوست شدين يا اون 8 سال پيش كه ازدواج كردين، براساس كدوم صفحه مشترك اين رابطه شكل گرفت؟ تو كه مال يه سياره ديگه هستي، ماني مال يه سياره ديگه. اين چيزايي كه تو ميگي، نقطه همپوشاني وجود نداره بين شما.
يعني همين كه به حرفت گوش مي كرده، يه جورايي ازت اطاعت مي كرده، به قول قديمها لي لي به لالات ميذاشته كافي بوده؟ به همين راضي بودي؟


ببخشيد كه صريح ميگم ولي به اين ازدواج نميشه گفت يه ازدواج موفق. حتي اگه تو عدد رضايتت نزديك به 100 باشه.

به حاج باران و برای ترسهای احسانه:
درست ميگويي؛اينها هم قبول...اما همه زندگي اين نيست.باور كن اين نيست.همه منظورم از نوشتن اينهمه حرف اين بود كه به خودم بقبولانم همه زندگي اين نيست.اين بخشي از سرگرميهاي من است كه در سايه ابهام و بي مهري قرار ميگيرد.حقيقتش به آن شدتي هم كه فكر ميكنم مهم نيست و نقش آن چناني ندارد.نبايد حالا اينقدر بزرگ جلوه دهمش.سعي كرده ام كمرنگ و كمرنگ ترش كنم اينهمه اختلاف سليقه در سرگرميها و فوريت هامون رو.حقيقتش اينه كه هيچكس صد در صد نيست.خود تو؛با همسرت از قبل آشنا هم بودي؛الان فكر ميكني چند درصد تفاهم در اين مواردي كه من گفتم داريد؟خوشبينانه ترين حالت براي بهترين و متفاهم ترين زوج فكر نميكنم بالاي 50 درصد باشه.و اما موفقيت در ازدواج.من هيچگاه ادعاي موفق ترين ازدواج را نداشته ام.خودت كه ميدوني موفقيت نسبيه.يكي ازدواج ميكنه و هدفش از ازدواج اينه كه دو سال بعد يك بچه داشته باشه تا خوشبختيش كامل بشه.اما وقتي يكي مثل من از بيرون به خوشبختي كامل اون آدم نگاه ميكنه؛به نظرش خيلي چيپ و بي ارزش مياد.در حاليكه اون ادم واقعا داره احساس موفقيت و خوشبختي ميكنه.حالام شده حكايت من.براي من شخصا يكسري ملاك و معيار وجود داشت كه از روي اونا همسرم رو انتخاب كردم و الان كه نگاه ميكنم به اوليويت بندي معيارهام؛ميبينم نه اينكه چيزي از اين ليست حذف شده باشه يا بايد ميديدم نديدم؛و نيست؛ اما بايد ميبوده اما اولويت هام كمي پايين بالا شده.براي من در درجه اول صداقت همسرم خيلي مهم بود.هيچ چيز برام مثل يك مرد دروغگو كابوس نيست.چه برسه اون مرد شريكت هم باشه.حالا توي هر چيزي.و چه وحشتناك كه شريك زندگيت دروغگو و غير قابل اعتماد باشه.توي اين 14 سال كوچكترين دروغي و پنهان كاري ازش نديدم.اين باعث ميشه بهش افتخار كنم و احساس موفقيت و خوشبختي كنم.احساس خوبيه اينكه همه عواطف و احساساتش رو حتي اونايي كه فكر ميكنه شايد دلگيرم كنه بهم ميگه.اطمينان خاطري كه به من داده ارزشش فراتر از هر چيز ديگه ايه.
نكته دوم شخصيت همسرم هستش.شخصيت اجتماعي اون برام خيلي مهمه.اينكه سر كارش چه برخوردي باهاش ميشه.دوستاش چه حسابي روش باز ميكنن و چطور باهاش رفتار ميكنن(چون رفتار اجتماع بازخورد رفتار خود آدمه با اطرافيانش).خوشبختانه ماني از اين نظر هم كاملا مقبول و باعث افتخاره.مسئله سوم برخورد و رفتاريه كه نسبت به من به عنوان همسرش خواهد داشت.من آدم خودخواهي هستم و دلم ميخواد آزاديهام براي پارتنرم تا حد مجازش قابل درك باشه.با عقايد متعصبانه و خشك مانع پيشرفت من نشه و تا جايي كه ميشه كمك به پيشرفت كاري و تحصيليم بكنه.ماني از اين لحاظ مرد ايده آل نه من كه هر زنيه.برخوردهاش در اين مسائل هميشه منطقي هستش.حالا اينكه من از اين مسئله سواستفاده ميكنم يا نميكنم برميگرده به شخصيت من و ربطي به همسرم نداره.در ضمن تو با شناختي كه از من داري؛فكر ميكني چقدر بتونم با يك مرد بي اراده كه به قول تو هر چي ميگم بگه چشم!!!كنار بيام؟من هيچ علاقه اي به مرد توسري خور و پيش پا افتاده ندارم.مرد من داراي قدرت تشخيص و تصميم گيري بالاييه.تنها در ده درصد مواقع به من اكي ميده و در نود درصد مواقع سعي ميكنه با دليل و منطق و برهان قانعم كنه كه حرف يا تصميم من اشتباهه.و اكثرا هم موفق ميشه.من از مردي كه از موضع ضعف برخورد ميكنه خوشم نمياد.البته موضع قدرت آميخته به غرور كاذب رو هم پشيزي ارزش نميدم.فكر ميكنم اينها مسائل مهمتري هستند تا اينكه همسرت اهل كتاب و مطالعه و شعر و اهنگ مطابق با سليقه تو باشه و هزارتا كار نامربوط ديگه هم بكنه.همش هم پشتت بلرزه كه نكنه چيزهايي از زندگيش مخفيه و تو نميدوني؛نكنه داره سرت كلاه ميذاره؟نكنه داره ميپيچونتت؟به نظر من همينكه تو خيابون اجتماع مهموني يا هر جايي با ماني ظاهر ميشم احساس غرور بهم دست ميده؛يعني من زندگي موفق و خوشبختي دارم.البته من و ماني توي خيلي موارد ديگه با هم همپوشاني داريم.نوع رفتارمون با ديگرون؛شااد و بذله گو بودنمون و جاي جاشم جدي بودنمون و خيلي چيزاي ديگه.جوري هستيم كه همه دوست و آشناها ما رو به عنوان يك زوج موفق و خوشبخت قبول دارند و همشون اذعان دارند كه ما دو تا خيلي شبيه هم هستيم.از خيلي جهات.اگه با ماني نميشه از خوندن يك شعر يا شنيدن يك آهنگ لذت برد؛در عوض ميشه تا خود سپيده صبح باهاش پاي مجالس ورق بازي نشست و لذت برد.ميشه باهاش رفت بازيهاي دوره يا بيليارد؛يا هر شب يك فيلم خارجي خوب نگاه كرد.ميشه از بذله گوييها و كل كلهاي دوستانه اش سيراب شد و لذت برد.ميشه تا خود خود خدا دوستت داشته باشه و تو بدوني اين دوست داشتن واقعي؛بدون غرض؛حقيقي و از صميم دل و بدون هيچگونه احساس نيازي هست.و اينكه ميدوني با ديدن تازه ترها از تو دل نميبره دل به ديگرون ببنده.ميدوني دل هرجايي و مزاج دمدمي نداره و با خودخواهيهاش شخصيت تو رو لگد مال و له نميكنه.ميدوني چقدر اين احساس امنيت براي يه زن ميتونه مهم و مفيد باشه؟اونقدر كه با خيال راحت سكان زندگيمو بدم دستش....با خيال خيلي راحت....اونقدر كه اگه ميبينم يك جاهايي بدهستم؛تصميم بگيرم خوب بشم...تا لايق خوبيهاش بشم...حالا نظرت چيه؟بازم به نظرت حتي اگه نمره رضايتم صد باشه نميتونم كنارش از اين نمره رضايت احساس خوشبختي كنم؟نميدونم...شايد من دارم اشتباه ميكنم...اما اگه بخوام اون ازدواج ايده آلم رو ترسيم كنم؛اينطور ميشه:يك حساب بانكي پر؛يك مرد كه فقط چند تا عنوان رياست و مهم شغلي رو يدك بكشه و همه وقتش آزاد باشه تا با هم بريم سفر و ماجراجويي دور دنيا.سي و پنج سالمم كه شد يكي دو تا توله پس بندازم بذارم پرستارا بزرگشون كنن و خودم به انواع و اقسام تفريحها كنار همسرم مشغول باشم.
خب؟من کی میتونم به این ایده آلم برسم؟
البته میشه همه چیزو ول کنم ‘دل یک مرد و یک زن رو بشکنم بچه ای رو از پدرش بیزار کنم و به خواسته ام برسم...میتونم کنار بهمن به همه اینا برسم....اما به چه قیمتی؟ارزشش رو داره؟نه...من هم هنوز کمی انسانیت دارم.

............................................................................
لحظه ای با من باش...

گاهی تمام ِ زندگی ات تنها یک گوشه از اتاق نشستن بود
با گریه هی سبک شدمت اما سنگینی نگات از آهن بود
من توی این اتاقک نامرئی دنبال خط خطی ِ خودم هستم
و بعد مشق های شبم دیگر تکلیف چشم هات که روشن بود
که شکل یک جزیره ی متروکه توی خودش محاصره تر می شد
و پشت میله های قفس قلبش مجبور به دوباره تپیدن بود
من مثل یک دوجنسی ِ گیجم که دارد فرار می کند از بودن
دارد فرار می کند از مردی که نصفه نیمه هاش پر از زن بود
اینجا درست آخر این دنیاست دیگر جلو نمی روی از شعرم
شاید علامتی که تعجب کرد این روزها شبیه خود من بود!!!!

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 17:19 توسط آرایه| |

بعد بنوشت:جواب دو تا كامنتدوني دو تا پست قبل و همين پست توي همون كامنتدونيها!!!!

پست امشب:ديدار!دل دل!و كلي خرت و پرت ديگه!اصلا هم رومانتيك نيست!!!

ب.ن:من الان از خرید میام....خسته ام...پست مست هم خبری نیست!
ب.ن:تف به این جنسای بنجل و مانتوهای مزخرف و کفشای بی مقداری که الان تو بازاره.حالم از همشون به هم میخوره.
ب.ن:ولش کن....

ب.ن:حالم در نوسانه هنوز اما خوب بلدم خودمو گول بزم؛پس خوبم!خووووووب!

..................................................................................

*چهارتا چهارتا ميشمرم تا ميرسم به مجموعه خودم...اين آقا چاقه با من مي افته...عزا ميگيرم تو دلم...ابروهام ميره تو هم و لب و لوچم آويزون ميشه.تو تاكسي كه ميشينيم من مي افتم وسط روي اون تيغه زيري كف پيكان كه يا بايد لاي پاتو باز كني؛يا يك زانوتو بگيري جلوي دهنت تا جا بشي.موبايل آقا چاقه هي زنگ ميزنه و هي دستشو ميبره پشت ك.نش و از جيب عقبش در مياره  هي ميذاره.توي هر بار تماس بازوهاش حسابي همه هيكلمو طواف ميكنن.دو تا دستمو ميگيرم به بازوش و هلش ميدم عقب و يك ايش بلند هم نثارش ميكنم.بعد هم ميگم يك بار ديگه دستت به من خورد نخورد ها.

*از سر كار برميگردم و حسابي گشنمه.از اون روزاست كه وقت نكردم حتي نهارمو بخورم.دخترك كنار من نشسته و از كيفش يك بسته پاستيل نوشابه اي(كه عاشقشم)در مياره و هي يك دونه يك دونه ميذاره دهنش و ميلمبونه.آب از لب و لوچم آويزون ميشه و ته دلم ضعف مياد.خودمو به ديد زدن منظره اتوبان از پنجره تاكسي مشغول ميكنم.اما فايده نداره.دست ميبرم توي نايلون پاستيلش و دو تا دو تا ميذارم دهنم.

*تو راه همش با خودم آهنگ سبب منم شادمهر رو زمزمه ميكنم.توي تاكسي كه ميشينم؛راننده ضبط رو روشن ميكنه.همين آهنگ ميخونه و هنوز ميگه سبب منم؛سي دي رو عوض ميكنه.يك سي دي از پشت سايبون برميداره و جاي اون ميذاره.دست ميبرم پشت سايبون؛همون سي دي رو پيدا ميكنم و دوباره ميذارم تو ضبط.دوباره ميخونه:سبب منم!

*دختر كناري من حسابي چادر چاقچور كرده و طوري خوابيده و خرناس ميكشه كه انگار كوه كنده.با خودم مقايسه اش ميكنم.هفت صبح بيدار شدم شب قبلشم سه خوابيدم يك هفته هم هست كمبود خواب دارم؛سه ماهه جمعه ها هم سركار ميرم.ميمونم اين دختر واقعا چيكار كرده اينقدر خسته است كه خرناس و هيكل و آب دهنش رو روي شونه من داره خالي ميكنه؟هر چي بيشتر براش جا باز ميكنم بيشتر لاشه اش رو ميندازه روي من.پسر كناري خنده اش ميگيره.خودمو ميكشم جلو و جا خالي ميدم؛دختر با صورت ميخوره كف صندلي و خواب از سرش ميپره.

*هوا هوار درجه گرمه.خير سرم سوار اين تاكسي سمندها شدم.از همونا كه وقتي تو صف واستادي و نصيبت ميشه جاي اين پيكان قراضه هاي موزه اي؛همه با حسرت نگات ميكنن.به عادت پيكان قديمش همه شيشه بالابرا رو از كار انداخته.عرق از سر و روم ميريزه.كولرشو روشن ميكنم و ميذارم رو درجه آخر.اتاقك ميشه عين سردخونه.

*جلو نشستم و پسركي كه عقب نشسته از توي آينه بغل كادر صورتمو گرفته.هر دفعه نگام افتاد ديدم زل زده و بر و بر نگام ميكنه.بلكه خواستم دست تو دماغم بكنم؛نميذاره كه!نگاش كلافه ام ميكنه.وسطاي اتوبان؛آينه بغل رو ميچرخونم و راننده هاج و واج نگام ميكنه.

دیدی بعضی وقتها میخوای یک کاری رو بکنی اما بعضی ملاحظه ها نمیذاره و وادارت میکنه مودب باشی و خویشتن دار و به اعصابت مسلط؟گاهی یک کارهایی دلت میخواد ازت سر بزنه که با عرف و هنجار و رفتار جامعه و اطرافیانت نمیخونه.یک وقتایی دلم میخواد طغیان کنم و هر کار نبایدی رو که دلم میخواد باید.دلم میخواد پشت پا بزنم به قواعد کوچیک و بزرگ زندگی و از این تیپا خیلی خوشحال باشم.جمله گور پدرش؛یا همون ک.ن لقش خودمون خیلی اینجا به درد میخوره.گاهی و فقط گاهی مثلا یک در صد دفعه به خودم اجازه عصیان میدم.تو تا حالا عصیان کردی؟چقدر به دلت اجازه پرواز میدی؟اصلا اگه یک روز مال تو باشه و هر کاری دلت میخواد توی اون روز اجازه انجامش رو داشته باشی بی اینکه عواقبش به پات نوشته بشه؛اون کار چیه؟منکه هر چی فکر کردم جز چند تا کار مسخره چیزی به ذهنم نرسید.شاید تو اهداف و آمال و کارهات فراتر از من باشه و چیزی تو چنته داشته باشی.
..................................................
پ.ن: دارم ارث پدریم رو خرد خرد تحویل میگیرم.بدبختی میدونی چیه؟به هیچکس نمیتونم اینو بگم.حتی مانی.خب؛این هم یکی از شروط مسخره این تحویل دادنه؛که نه مامان و نه هیچ احدی غیر از خودم و وکیل پدربزرگ باید بدونه.اولش کمی برام سخت بود از مانی پنهان کنم؛اما الان میبینم انگار بهتره.

پ.ن:این شبا خواب به چشمم نمیاد.به یاد ندارم از غصه بی پولی بی خواب شده باشم؛اما الان از اینکه نمیدونم با این پول چه کنم و فکر و خیالهای پیرامونش؛کلی فکر مشغولی به ذهنم آورده.برنامه های من برای این حق الارث تقریبا مشخصه؛اما میدونم به هر کی بگم منو یک دیوونه کودن حساب میکنه.

پ.ن:به عمرم سر دردهای میگرنی نداشتم.سر دردی که مجبورم کنه یک استامینوفن بخورم چرا؛اون هم یکی دو بار در سال.اما یک ماهی هست که سر درد امونم رو بریده.درست وقتی که مدتیه لب به سیگار و قلیون نزدم.نمیدونم ربطی به هم دارند؟

پ.ن:بهمن میگه وقتی تو داری یک پروسه رو تعطیلش میکنی؛این خیلی طبیعیه که عکس العملهای متضاد ببینی.وقتی میخوای بچه ات رو که ساعت ده شب میخوابیده وادار کنی هشت شب بخوابه؛این طبیعیه که بچه در برابر این عمل مقاومت کنه و بی تابی نشون بده و عکسش رو عمل کنه و گاه گاه تا دوازده شب هم بیدار بمونه.وقتی کار جدیدی رو و درآمد جدیدی رو شروع کردی؛یکهو میبینی یک چاهی باز شد و مقدار زیادی از اون درآمد رو باید بریزی توش(دقیقا عین چهارماهی که من کار کردم و با تصادف وحشتناک ماشین همش پرید!)؛وقتی بیشتر به سلامتیت میپردازی؛مریض میشی؛وقتی یک رابطه رو با چنگ و دندون میخوای حفظ کنی؛بیشتر ازش دور میشی؛اینا همه نشونه اینه که اون پروسه درست داره انجام میشه و سیستم داره کار خودش رو میکنه.پس بیخود نگران نباش.من نمیدونم؛اما بهمن حرف مفت زیاد نمیزنه!

پ.ن:حقیقتش مدتیه از دنیای بلاگستان به شدت دلزده ام....همینکه تصمیم میگیرم برم و دور شم؛علاوه بر متاسف شدنم بابت از دست دادن پایگاهی برای ورورهای روزانه و شبانه ام؛و از دست دادن دوستانی که برام سخته بیخبر مینودن ازشون؛وقتی هر روز میخونیشون؛سیل آف و ایمیل و گاها sms های محبت آمیز؛مانعم میشه.چطور میتونم وقتی هنوز اینقدر دل نازکم که دلم با خوندن یک کامنت پر میکشه؟یا برای دیدن ندیده ای آروم نداره؟

پ.ن:یک چیزی خیلی برام جالب بود....ماها خیلی وقتا میبینیم دور و برمون پر از آدمهایی شدن که فقط وقتی باهات کار دارند؛یا وقت غم و غصه هاشون یادت میفتند و زمان شادی اصلا یادشونم نیست تویی وجود داری.داشتم فکر میکردم یک آدم چقدر و چقدر و چقدر میتونه خوش قلب و مهربون و صمیمی باشه که درست در اوج لحظه شادیش؛به یاد این باشه که شادیشو با تو سهیم شه؟ارزش این آدم چقدره؟واقعا اینهمه صمیمیت و یکدلی و یکرنگی قیمت نداره.خجالت کشیدم از اینکه ازش دلخور بودم و داشتم یواش یواش باهاش قهر میشدم!

پ.ن:مدتیه یکی داره به زور منو از پیله ای که دور خودم تنیدم بیرون میکشه....تا حالا که موفق بوده....فکر میکنید تا آخرش تنبلیها و پا نبودنهای منو تاب بیاره؟

پ.ن:یکی بیاد بگه من چطور بلاگ رولینگمو دوباره فعال کنم؟فیلتره گویا؟همه لینکام پریده.دوبار تموم همه رو از نو نوشتم باز این بلاگفا لات بازی در آورد و دودرم کرد.

پ.ن:جواب دو تا کامنتای دو تا پست قبل توی همون کامنتدونی!قول میدم به خدا!البته اگه پرواز مانی تاخیر داشته باشه!
پ.ن:برم که الان این حاج باران ورپریده(ورپریده که فحش و نفرین نیست یک وقت؟!!)میاد میگه تو که بلد نیستی پینوشت بنویسی غلللللللط میکنی مینویسی!!!!
...............................................
لحظه ای با من باش...

ذره ذره دلم تو را می خواست؛باز سردرد دارمت انگار
نفسم بی تو در نمی آید توی رگ های تند این رگبار
تو نه عاشق نمی کنی اصلا ً تو نه گریه نمی شوی حتی
من ولی عاشقانه می گریم در تو روزی هزارو سیصد بار
توی ذهنم دوباره می بینم که تو را هی بهانه می گیرم
سایه هایی غریبه با من بود،سایه هایی مچاله در دیوار
شکلک شاعرانه ی مردی که تو را عاشقا / نمی خواهد
هی صدا/می کنی مرا با درد توی هذیان زندگی تکرار
دست و پا می زنم تو را هرشب توی چشمان مشکی ام اما
جیغ های جسور و ترسویت:دخترک دست از سرم بردار!!!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 17:37 توسط آرایه| |

 

اينکه از راه مي آيم هنوز لباسهايم را نصفه نيمه در نياورده ميروم سر قلم و کاغذ و برميدارم و مينويسم و مينويسم و مينويسم و دوباره نوشتنم مي آيد؛نشانه خوبيست.اين يعني اينکه فراغ بال دارم و گوش شيطان کر؛ کمي خاطرم امن است.نه از آن امنهايي که آرام و آرام و خوش خوشک باشد که ياد يار جفاکار نميگذارد که آب خوش از گلويم پايين برود و حتي بالا بيايد و همانجا مابين مري و حلق اطراق ميکند و بغض ميشود و خناق ميشود و ميماند و نميترکد هم که خلاصمان کند.
من و تو پرنده نيستيم که بپريم.بادبادک نيستيم که اوج بگيريم.حتي آن موشک کاغذي دست بچه ها نيستيم که به سوي آسمان پرت شويم.چرا به جاي اينکه غمباد پرنده نبودنم را بگيرم؛از اينکه آزادم شاد نباشم؟خوشحالم که به جای بال دو تا دست دارم.اینطور برای خاطر دانه ای پشت بامهای بلند بی مروت و زمینهای پست پر حقارت را نخواهم پیمود.در عوض دو تا دست دارم که میتواند دانه ای را در دل خاک بکارد و از حاصل دسترنج خودش توشه بردارد.(اه؛لعنت به اين تلفنهاي بي موقع که زنگ و زنگ و زنگ ميزنند و بکارت افکارت را ميدرانند).
از يک ngo که مثلا خير سرمان يک روزي کلنگش را زديم تماس گرفته و ميگويند براي فلان برنامه فلان پتيشن لازم است و فلان جلسه را گذاشته ايم و فلان کوفت و زهرمار را دعوت کرده ايم و فلان ساعت بيا و ...من هم که توي اينهمه افکار شلوغي همين را کم دارم.يک زماني آهو بودم.....چست و چابک و  پيش قراول همه اين شلوغ بازيها....حالا هم دارم پوست مي اندازم.چيز زيادي نميخواهم؛همينکه بتوانم تبديل به يک ملخ بشوم هم برايم کافيست.پروانه شدن پيشکش.پروانه اي که بالهاي ظريف دارد با جفتک اندازيهاي من و اطرافيانم ميانه اي نخواهد داشت و لگد پرانيهاي دوست و دشمن چنان بالهاي نازک انديشه اش را بدراند که جاي پروانه بشود از اين کرمهاي چاق و گنده اي که روي تعفن گنديده ميلولند و خوشند که دارند گذران امور ميکنند هم.
آدمها بزرگ ميشوند و رشد ميکنند و گلويشان را پاره ميکنند و خش به صدايشان مي اندازند و بغض سرخورده شان را کنار ميزنند و فرياد ميکنند:"من بچه نيستم".آن وقت توي اين بزرگ شدنها و دويدنها و تلاش کردنها و عرق جبين و فسفر جامغزي به پول تبديل کردنها؛ميدهند همه را روي کفه ترازو و خرج موادي ميکنند که دمي بتواند مستي و بي خبري عالم کودکي را به آنها بچشاند.تويي که پول سيگار ميدهي؛مني که پول مشروب ميدهم؛اويي که پول اکس و اسيد و افيون ميدهد؛همه و همه يادمانهاي کودکان وامانده اي هستيم که تکاپوي خريد لحظه هاي بي خبري و صادقانه و خالصانه کودکي را داريم.
ميداني همه اين الدوروم بولدورومها براي چيست؟براي اينکه فهميده ايم در اين دنيا ديگر "ساده لوحي" هاي کودکانه جايي ندارد.
وقتي از موضع ضعف جايي ظاهر ميشوي؛دل خيليها برايت ميسوزد؛توجه خيليها به تو جلب ميشود؛خيليها سعي ميکنند با تو رقت انگيز رفتار کنند؛سعي ميکنند سنگي از پيش پايت بردارند؛و در خوشبينانه ترين حالت؛کاري به کارت ندارند؛ميگذرند و ميگذارند تا راهت را بروي.اما همين تو وقتي دستت را به زانويت ميگيري و بلند ميشوي؛وقتي از موضع قدرت جلو کسي ظهور ميکني؛ديگر همه قاعده هاي بازي به هم ميريزد.دوستان به ظاهر ديروز؛اکنون برايت دشمناني قسم خورده اند و گويي قدم گذاشتنت روي زمين را تاب نمي آورند و يکي از اولويت آرزوهايشان پشت پا خوردن توست.در همين وبلاگ بازيها هم ميتواني ببيني؛وقتي يکي بيايد بگويد من بدبختم؛بيچاره ام؛معشوقم رهايم کرده؛پدرم از خانه بيرونم انداخته؛مادرم در حقم ظلم کرده؛نامادري آنقدر خون به دلم کرده که اکنون سر هر صحنه زندگي اثر مصيبتهاي وارده را حس ميکنم و دوستانم پشت پايم زده اند و همسري اختيار کرده ام که سرش به تنش نمي ارزد و حيف شدم و با فقر دست و پنجه نرم ميکنم و بيکارم و بي پولم و از هزار و يک درد رواني و جسماني رنج ميبرم؛آنوقت است که سيل دوستان رقيق القلب محاصره اش ميکنند و تمامي موجوديت و منيت خود را با نثار بر چنين موجودي قابل ترحم؛به رخ ميکشند.براي همه ما انگار تحمل آدمهاي پيش پا افتاده و رنجور و ضعيف؛که گاه گاهي نيز با دست نوازش بي دريغمان!را بر سرشان کشيدن؛حس انسان دوستي کاذب خود را ارضا ميکنيم؛آسان تر است تا انسانهايي وارسته که در برابر مشکلات قد علم ميکنند و خم به ابرو نمي اورند.آدمهاي ضعيف از انسانهاي در موضع قدرت ميترسند.هراسي دروني از رو به رو شدن با آنها دارند؛چون ميپندارند که حقارت وجوديشان در برابر عظمت آنها حقيرتر و پست تر جلوه خواهد نمود.
هميشه سعيم بر اين بوده تا قدرت دارم و تواني؛همه وجودم را براي ايستادن روي پاي خود به کار ببرم.از انسانهاي ضعيف به شدت واهمه دارم و مثل کتاره زمختي روي اعصابم خط مي اندازند.آدمهاي ولنگار و بي هويت هم.و آنهايي هم که ذره اي شخصيت براي منيت خود قائل نيستند هم.عذابم ميدهد بودن و سر کردن با چنين موجودات دلهره ناکي.سعيم بر اين است تا ميتوانم موفقيتهايم را پنهان دارم.که نه حتي به گوش دشمن؛که به گوش کمتر دوستي برسد حتي.متاسفانه تازگيها ميبينم اطرافم را انباشته ام از آدمهايي که تاب موفقيتم را نمي اورند و رنگ بر چهره شان نميماند وقتي من يک گام به جلو يا بالا بروم.دوستاني که يکدل و يکرنگ ميپنداشتمشان؛شهرزادوار قصه قديمي گرگي در لباس ميش را براي هزار و يک شبم تعريف کردند.گفتم که عادت ندارم از موفقيتهايم تعريف کنم؛اما همين چند وقت پيش کارم افتاد با کار همسر يکي از دوستان قديمي و مثلا حريف گرمابه و گلستانم.و توي همين مسافرت اخير همسر گرام دوست گرامي تر از جانمان سخن پراکني کرد از موقعيت شغلي و علمي و اجتماعي من که يکي يکي رنگ از رخ بيست سي تا خانمي که در آن مجلس حضور داشتند پريد.ماني تا به حال اين وسعت حسادت را در ميان زنان نسبت به همجنس خودشان نديده بود و خلاصه کفش حسابي بريده بود.
آدمهاي جالبي هستيم.وقتي موفقيتي نصيب کسي ميشود؛به حساب شانس و اقبالي که خودمان از آن بي نصيبيم(؟!) حواله اش ميدهيم.ديگر نميبينيم که اين خانم يا آقا چه دوندگيها کرده؛چه شب بيداريها کشيده؛چه خواب و خوراکها برخود حرام کرده تا توانسته توشه اي از موفقيت بردارد.انگار کسي يادش نمي آيد سه ماه آزگار مومنانه روي کاري سخت و مسئوليتي سنگين؛تلاشي بيوقفه و  طاقتفرسا داشته ام.به یاد نمی آورد خاطر بیمارشان که چندین و چند دفعه یکراست از این کار جانفرسا راهی بیمارستان شدم؛و چقدر از زندگی زدم تا به آن بپردازم.اینها را که نمیبینند.حتم دارم هر کدامشان جای من بود همان یک هفته اول عطای موفقیت را به لقایش میبخشید.من اما جنگیدم.و از این جنگندگی به خود میبالم.مثل مانی که به من افتخار میکند و مثل اندک دوستانی که از صعودم شادانند.
با بهمن که حرف میزنم وارد یک دنیای دیگرم میکند.دنیا از دریچه فهم و درک عمیق او طور دیگری رخ مینماید.راهنماییهایش بس ارزنده و تجاربش بس سخاوتمندانه چراغ راهم میشود.موفقیت کاری ام  را بعد از مانی که با صبوری تمام و با همراهیهای بی پایانش راه را هموارم کرد؛مرهون بهمن هستم.همکلامش که میشوم؛آنوقت است که به این مسئله ایمان می آورم تربیت و اصالت و وجاهت خانوادگی طرف روی رفتار و سکناتی که با تو به عنوان یک دوست خواهد داشت؛تاثیر به سزایی خواهد گذاشت.اینجاست که میفهمم وقتی با کسی از یک قماش نباشی؛صد هم خصوصیاتت را شبیه احساس کنی؛نمیشود آن چیزی که انتظارش را داری از آب دربیاید.
وقتش است یاد بگیرم من مسئول رفتار و شخصیت شکل نگرفته و بی ریخت دیگران و اطرافیانم نیستم که گاها وقتی به این موارد برخورد میکنم؛این من باشم که دلگیر و افسوس خوار شوم. هر کسی خودش مسئول نامرتبی روحیاتش است و بس.وظیفه من این است تلاش کنم خودم را دور نگه دارم از هر چه خراشیدگی و نتراشیدگیست.همین و همین.
.....................................................................
پ.ن:دلم میخواهد بدانی فقط و فقط برای دل خودم مینویسم.و البته برای تویی که هی sms زدی؛email زدی؛off گذاشتی و comment دادی و نگران حالم بودی.درست مثل یک خواهر یا برادر.
پ.ن:عجیب آرامم این روزها.آرامشم عجیب است.دارم ریش ریشهای دلم را جمع میکنم و به هم میتنم.از آن آرامشهایی دارم که یکهو ته دلت را خالی میکند و ...
پ.ن:نمیدانم کدام بنده خدایی به او گفته من اینقدر ممکن است الاغ باشم که فرق "دلزدگی" با "تصمیمات جدید برای زندگی" را نفهمم؟لزوما اینها با هم مترادف نیستند.

پ.ن:قبلا هم انگار گفته بودم...بعضی از آدمها اصولا بی لیاقتند.....بعدها در اين باره بيشتر خواهم گفت.

پ.ن:بک گراند این روزهایم بی هیچ سابقه مکتوبی؛یا شباهت موضوعی؛ این آهنگ شده:به پای تو هدر شدم یه عمر دربدر شدم ....همیشه در سفر شدم حالا میای میگی برو....هم سوختم و ساختم برات آبرمو باختم به پات شدم دلیل خنده هات حالا میای میگی برو....نازک تر از گل نشنیدی به عشق پاکم خندیدی....حرفامو کاش میفهمیدی ....سهم من از عشق این نبود....نفس بودی نه یک هوس...هیشکی نبود تو بودی بس سهم من از تو خاطره س ....حالا میای میگی برو...محض رضای عاشقی برو ولی نگو که من....برنده برگشتم آخه بهت میخندند خوب من....آخه هنوزم بعضیا راست و دروغو میدونن....یه عده عاشق حیله رو از توی چشمات میخونن....گذاشتی عاشقت بشم بعد بری تنهام بذاری.....خوب که خراب تو شدم بگی که دوسم نداری....سرم تو کارم بود وبس سرزده از راه اومدی...گفتم ستاره نمیخوام گفتی که از ماه اومدی....."با هدر شدنش خیلی حال میکنم!"میبینی؟من هم یکی از آن آدمهای اصولا بی لیاقت هستم که اندیشه ام را هدر دادم!
.............................................................
لحظه ای با من باش...

این چشم های غم زده را ترک می کنم
حق با تو بود عزیز!...ببین درک می کنم
یک خوشه گندم است که از دست داده ام
این بار چندم است که از دست داده ام
دیگر تمام شدهمه ی روزهای خوب
شکل لجوج بچگی من فقط بکوب
هی روی زندگی بدت هی سقوط کن
خیره شو از تمام خودت توی این غروب
امشب "بگاز" زندگیت را "بزن" برو
لعنت به صفر،نهصد و یک،دو...بدون تو
از اولش برای تو "مرهم" نمی شدم
عاشق نمی شدم؟... به جهنم نمی شدم
اصلا به من چه این که شما خوش قیافه اید
از دست شعرهای بد من کلافه اید
مثل "کثافتی" که فقط فحش می خورد
حتی برای زندگی...اصلا اضافه اید
من اتفاق مسخره ی "آذر" شدم ببین
حالا تو را میان خودم "پر" شدم ببین
دارم دوباره توی تنت وول می خورم
این بار هم شبیه خودم گول می خورم!

 من که عزیز نیستم اصلا برای تو
افتاده ام میان دلت بیخودی ... یهو
هی زنگ می زنم به تو این روزهای بد
حالا که صفر نهصد و یک...دو ...الو!الو
تهران_کرج ...دوباره دلم تنگ می شود
تهران_کرج...صدای من و موج رادیو
شب انتظارِ ساعت ِ هشت ِ دروغکی
هی گریه های ِ... هق هق دختریواشکی
رده تماس خاطره ها پشت گوشی است
اینجا عزیز قلب تو حتی فروشی است
این جاده ها به سمت نگاهم موازی است
«اصلا کدام احمق از این عشق راضی است»
قسمت شدی میان من و ماه...بگذریم!
«از بوق های ممتد همراه...بگذریم»

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 7:54 توسط آرایه| |

همه اصوات نامفهوم اند و پایان تمام قصه ها فرشته ای هست که یک بال ندارد.

1- وقتي يک پتک رو برميداري و ميکوبي روي سر يک چيزي....اون چيز ميتونه دو تا نقش برات بازي کنه....ميتونه يک تکه چوب خشک و ترد باشه که حسابي له و تکه تکه بشه....ميتونه ميخ طويله آهني باشه که حتي اگه زنگ زده هم؛اما باز مقاومت کنه...که حتي اگه زمين زيرينشم سفت باشه؛فقط کمرش تا بشه.....له نشه....نشکنه....تسليم نشه و مذبوحانه مقاومت کنه....ميتونم نقش اون ميخ طويله رو بازي کنم...ميتونم...از چوب بودن ميترسم.آخر و عاقبت خوبي نداره.نهايتش يا ميري تو آستين يکي؛يا اينکه ميسوزوننت...

2- وقتي داري به "راه" ميري؛زياد نميخواد وسواس به خرج بدي؛توشه برداري؛حساب کتاب کني؛رفيق راهتو با وسواس انتخاب کني؛اگه توي راه رفيقت نيمه راه شد؛نميترسي که چي به سرت بياد؟توي اولين خستگي دست بلند ميکني و اولين اتوبوس گذري رو سوار ميشي و ميدوني که به مقصد هم ميرسي.تازه آدماي "راه" هم زياد بيراه نيستند.ميشه بهشون اعتماد کرد و يا دستشون رو به دوستي فشرد....اما...وقتي داري توي "بيراهه" قدم ميذاري؛بايد خيلي دقت کني...که رفیقت نیمه راه نشه...که پر پروازت هست یا نه؟کی کم میاره؟توی اون برهوت و بیراهه تنهات نذاره...پا به پات بیاد...یکهو چشم باز نکنی و ببینی تو موندی تک و تنها.....با بیراهه ای که معلوم نیست چی سرت میاد...معلوم نیست...مقصدی که نداری...و جایی که قرار نیست برسی یا نرسی...

3- یک تکه یخ رو با انبر بردار هی بزن توی آب جوش...هی درش بیار...یخ وا میره....داغ میشه....سرد میشه...آب میشه...آب میشه....آب میشه...داغ میشم....سرد میشم....آب میشم....آب میشم...آب میشم....

4- از بازی بالا خوشت نیومد؟حالا یک تکه آهن داغ رو بردار و بزن توی آب یخ....هی میسوزه....هی جلز و بلز میکنه...هی تقلا میکنه....جمع میشه...باز میشه....میسوزم...میسوزم...میسوزم...

5- به خرده های زیر پات نگاه میکنی....باورت نمیشه که تو هم شیشه ای شکستنی بودی...تنها فرقت فقط این بوده که سنگی نوازشت نکرده بود....

6- بشین و بفرما و بتمرگ همه اش یک معنی میده....وقتی میخوای یکی رو مرخص کنی...میتونی بگی برو...بگی گمشو...یا در رو محترمانه باز کنی و با یک تیپا بیرونش بندازی....فکر میکنم اون دختر حقش نبود در رو براش باز کنی....

8- حکایت پشت و خنجر و حکایت آنکه بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت و حکایت ماه پشت ابر و حکایت شتر سواری دولا دولا و حکایت حرفهای تو...اینها دارن میسازن قصه های هزار و یک شب من رو تا وقتی که شهرزادم رها بشه...
.......................................................
مدتیست که پاهام نمیکشه بدنم رو و چشمهام تاب نمیاره اشکهامو و نفسم هم رفیق نیمه راهه...تا نصفه میاد و تا نصفه میره و رد سوزناکشو برام جا میذاره.....اتفاقهای مکرر ناخوشایند وقتی در یک روز آسمونی از آسمون نازل بشن تنها و تنها برای تو....همین میشه...اینقدر داغون بودم که دیدم مسیر طولانی شرکت تا سر کار رو شاید که نتونم تاب بیارم....رفتم خونه اون.شاید انتظار ظهور مسیح رو داشت و من رو نه...های و های گریه هامو دادم به دستاش...میدونست از یک...دو....سه و چهار مورد ناخوشایند اتفاق افتاده رنج میبرم...و اما پنجمی رو نه.گفت چرا امتحان نمیکنی؟یک بار امتحان کن...نترس....عادت نمیکنی...اگر خوب نبود ادامه نده....با یک بار هیچ اتفاق بدی نمی افته....تازه خوب هم هست....پرسیدم خیلی قویه؟گفت برای من که هست....گاهی خیلی لازمش دارم....فقط با اونه که آروم میشم....بیشترش تلقینه....اما واقعا آرامشی که بهت میده بی نظیره....اصرار کرد که انجامش بدم...گفتم که بلد نیستم...نمیدونم چطور...گفت کاری نداره.....بیا من یادت میدم....یکبار که انجامش بدی دیگه یاد گرفتی....زیاد هم آداب و اطوار نداره...نترس...بیا...بیا و امتحان کن...امتحانش کردم...سبک و سبک و سبکتر شدم...از اونهمه درد و رنج و غم و ناراحتی خبری نبود...سبکبار سبکبار شده بودم...میترسیدم خوشم بیاد و انگار خوشم اومده بود....حسی بین خنده و گیره داشتم...به ظاهر احمقانه و در عمل قویتر از هر مسکنی....وقتی سجاده رو جمع کردم....در آغوشم کشید و گفت مثل فرشته ها شدی...تا به حال "خودم" رو اینقدر زار و پریشون ندیده بودم...درمانده و درمانده....اما دست این "خودم" رو میگیرم...اگه نخواست بلند شه...ناچارم یکی بزنم زیر گوشش....
...........................................................
پ.ن:پینوشت یعنی التیماتوم...التیماتومی برای هیچ کس ندارم...جز تویی که خواستی یک سوالتو جواب بدم....اکنون که من این نوشته رو مینویسم شمار دوستهای واقعی مجازی من به تعداد انگشتان دست هم نمیرسه....پس بذار واقعا بگم....تو یکی از تنها دوستان من هستی...یا حداقل من اینطور احساس میکنم...(این متن رو میتونی با لحن کوروش کبیر بخونی اونجایی که میگه:اکنون که من میمیرم...اینقدر کشور مستعمره ایران هستند...)

پ.ن:همه‌ی گربه‌ها فناپذيرند، سقراط هم فناپذير است، پس سقراط گربه است.‌ــ‌ص۵۳.کرگدن‌ها‌ــ‌اوژن يونسکو.همه خنده ها فناپذیرند...دیروز من فناپذیر بود...همه گریه ها فناپذیرند...امروز من فناپذیر خواهد بود...پس آینده هم که تلفیقی از گریه و خنده خواهد بود... فناپذیری بیش نیست...
پ.ن:خدایا...من موندم و یک پروژه نیمه تموم با مدیر فنی که قهر کرده و با دو تا از بهترین کارشناسام که به خاطر عشق و عاشقی بینشون شکرآب شده و یکیشون گذاشته رفته و یکیشون دل و دماغ نداره و یک فرصت یک هفته ای...و یک امتحان مهم هم پیش رو با این روزهای پریشونی که نای نفس کشیدن هم ندارم....اینا رو گفتم که بدونی دیگه قراره چه کولاکی برام بکنی...دستت درد نکنه.

پ.ن:شما نمی‌دانید وقتی انسان حس می‌کند که دارد بد بازی می‌کند، چه احساسی دارد....مثل روز برایم روشن است که بازی دیروز را فردا هم ادامه میدهی... و شاید هم امروز....اما بازیکنت تکراری نخواهد بود...و فردا ها هم....

پ.ن:شما فقط شروع خط را نشانم دادید و پایان آن؟ پایانش خطی است که دایره می شود و باز هم پایان آن؟ دایره ای ات که انتهایش، شروع را گم کرده.تو بیرون گود نشسته ای و قطعه قطعه شکستن ام را به تماشا.

پ.ن:بهتر است بروم بخوابم....
...............................................................
لحظه ای با من باش...

آدم ها به آدم ها نمی رسند
و کوه ها...
باید کوه باشی تا بدانی...
"برای رفتن؛
پرواز دادن دستانم کافی بود"
و لبخندی که چشمهایم گریه کردند.
اقیانوس آرامی اش را به من نمی سپارد...
به کدام جزیره باید گریخت؟

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 2:22 توسط آرایه| |

در عجبم چه شد که ديگر نه روي زمين نه توي آسمان جايم نميشود؟چه شد که دنيا با اينهمه بزرگي و لياقتش و اينهمه استعداد بلقوه اش براي خوشبختي؛برايم کوچک و نالايق شد؟چه شد که در عرض يک سال من از ورطه خوشيهاي بيهوده و پيوسته به حضيض ناخوشيها و نارضايتيها و اگر غلوش کنم؛ناکاميها خزيدم؟چه شد که گمانم برد خيلي بيشتر از اين که هست بايد بخواهم؟چه شد که لذت دمادم خوشيهاي کوچک حتي با بزرگترين و مداوم ترين خوشيها هم مکرر نميشود؟ديگر نه سبزه سبزي؛نه وسعت دشتي؛نه لبخند گلي و نه شر شر آبي؛هيچ با مقام خوشنودي رهنمونم نميشود.
در يک کلام بگويم و زيادي ادبي اش نکنم که خودم از اين طرز ادبياتي نوشتنم خنده ام ميشود.اگر تا ديروز آرزوي ديدار کسي را داشتم؛اگر گاهي هنوز هم کمي قلبم ميتپيد و دوباري بيشتر ميزد؛اگر سرخوش از حضور کسي بودم و اگر ثانيه ها را ميشمردم براي ديداري؛لحظه اي؛اتفاقي؛و اگر کوچکترين تکان برگي و کمترين سوسوي چراغ سبزي؛خوشحال و شادم ميکرد؛امروز روز ميبينم که نه.اي داد و اي بيداد که همه اين بهانه هاي بيخودي از من رخت بر بسته و ديگر نميدانم چه چيزي ميتواند اين لبها را به لبخند باز کند؛از آن لبخندهايي که زهرخندش نخوانند و هي زير گوشم زمزمه نکنند که فلاني:لبخندي که دندانهايت پيدا نشود؛به زهرخند و تلخند بيشتر ميماند؛خودت و ما را رنگ نکن و اين لبخند نامت را بردار براي خودت و منت سرخوش بودنت را بر ما مگذار که نيستي آن يکسر شور و شوقي که بودي.
نيستم.بي برو برگرد؛ديگر خبري از شرب مدامم نيست.شرب مدامم هست و مستي ام نميبخشد گويا.همه خوشيهاي بزرگ دنيا منتهي به يک لبخندم ميشود و همه ناخوشيهايش هم باز منتهي به همان يک لبخند ميشود و بس.
اين چند روزه يکي از آن سفرهاي دوست داشتني ام را داشتم.از همانها که پارسال همين موقعها جانم برايش ميرفت.با همان اکيپ شيرين و شيطان و همان مکانهاي هميشگي.از اول هم ميدانستم قرار نيست يکسر بخندم و قهقهه بزنم و سرخوش باشم و  پاي بکويم و دست افشانم؛قرار نيست عين چند روز را بيدار باشم و شيطنتهايم همه را خوش خوشک کند و بشوم سردسته همه ياغيهاي گروه.اما ديگر اينجايش را نخوانده بودم که به اندازه يک خرس بخوابم.که بروم به خواب زمستاني.که هيچ چيزي شادم نکند؛نخندانتم؛نه حتي خاطره اي آن گوشه خاک خورده ذهنم را بتکاند و گرد و غباري کند روي آن يکي تکه قلبم که متروک افتاده.
حسرت روزهايي را ميخورم که بي بهانه بودم.حالا اينقدر بهانه اينطرف آن طرف دخيلم بسته اند يا دخيلشان بسته ام که ديگر جاي نفس کشيدنم تنگ مينمايد.اگر هنوز تقلايي واميدارتم که با تو باشم و بخواهم که باشم؛براي زندگي همان تکه از بي بهانگيهايم است.ميشود گفت تو تنها بهانه اي هستي که براي داشتنت و بودنت نه تقلا ميکنم؛نه براي نبودنت و نه داشتنت.يک چيزي در آن اعماق وجودم ميخواهدم که دوستت داشته باشم.ميخواهدم که بودنت را تکرار کنم و ميخواهدم که لحظه هايم را به لحظه هايت گره بزنم.خيلي بيشتر از اين و البته بي بهانه تر از اين.خودخواهم مگر نه؟خب باشم.مگر نه اين است که خودخواهي ام نزديکترم ميکند به تو؟
داشتم فکر ميکردم قبل از آمدن بهمن من چطور زندگي ميکردم؟هي لا به لاي خاطراتم ميخوانم و ميروم جلو؛ميبينم زندگي با يک کيفيت خوب ادامه داشته و من بوده ام و کلي شور و اميد و پر از زندگي.چه شد؟چه شد که تو آمدي و رفتي و رعشه هاي اين عبور مرورت خوشيهايم را گرفت؟چه شد که سادگيهايم زير سايه نبودنهايت له شد و لحظه هاي پرم خالي خالي شد؟چه شد که امروز من نشسته و مي انديشم اگر که تو بودي چنين بودم و چنان ميکردم و حالا که نيستي من هم نيست شده ام؟
دور شدي که ياد بگيرم تو چيزي بيشتر از يک معشوق برايم بوده اي.دور شدي که ياد بگيرم اين دستهايت نبود که خالي دستهايم را پر ميکرد؛اين نگاهت بود که وقتي سخاوتمندانه اميد را به دستهايم ميبخشيد؛من پر از پرواز ميشدم.دور شدي که ياد بگيرم معشوقم نباشي و اثري ژرف روي لايه هاي شخصيتم بگذاري.دور شدي که به ياد آورم فراتر از يک هوس يا يک خواسته کوتاه مدت بودي.دور شدي تا بياموزم با تو بودن را نه براي گرماي حضورت؛که براي اطميناني که بودنت به قلبم سرازير ميکرد؛دوست داشته ام.دور شدي که دانسته باشم نعمت يک بال؛همسو؛هم جهت و هم اندازه؛تا کجاها روحت را به پرواز واميدارد و تا کجاها نبودنش زخمي ات ميکند و خسته و تنگ حوصله و بي پناه و تنها رهايت ميکند توي اين دالان تاريک زندگي.دور شدي تا بدانم همچراغيهايت بود که راهم را روشن ميکرد نه شهلاي چشمانت.دور شدي تا يادم بياورم براي من نه يک دوست؛نه يک همدم؛نه يک آشنا و نه يک معشوق؛که يک تکه از نه جسمم؛نه پاره تنم؛که پاره روحم بودي.دور شدي تا درک کنم خيلي سخت است بگردي بين اينهمه آدم کسي را بيابي که پازل گونه هاي روحش؛خالي خاليهاي روحت را تکميل کند.و دور شدي تا بدانم درد تنهايي عميقي که ميکشم با هيچ مرهم ديگري جز تو و حضور تو درمان نشد که نشد.
تنهايي من از آن تنهاييهاي عجيب و غريب است.از آنها که نميخواهي با کسي شريکش شوي.از آن تنهاييهايي که حضور ديگران خط مي اندازد رويش و کلافه ات ميکند.نميخواهم بگويم انزوا طلب شده ام؛چون نشده ام؛يا افسرده شده ام؛چون نشده ام؛يا خسته شده ام؛چون نشده ام.تنها احساس تنها بودن ميکنم.از آن تنهاييهايي که نميشود با هر کسي پرش کرد.جواب نميدهد.شايد تو و حضور تو هم بهانه اي بيش نباشد؛و من تنها دردي دارم که فکر ميکنم مرهمش تو هستي و شايد به آخر ماجرا که رسيدم ببينم تو هم نبودي آن مرهم و باز آواره اين دل آن دل بشوم و بگردم آني را که ميخواهم بيابم و يافت مينشود هم.
دور شدي و من ماندم با اينهمه بي قراريهاي شوريده و نابسامان و اينهمه تکيه اي که به تو دادم و آوارش شدم.گاه گاهي دلم هواي نصيحتهايت را ميکند.گاهي دلم هواي تحکم کردنت را و به اصرار نظرم را عوض کردن و حرف خودت را به کرسي نشاندن.گاهي هم دلتنگ پياده رويهايمان ميشوم.گاهي دلم ميگيرد از لحظه هايي که ميشد با تو بود و من تنها و تو تنها و لحظه هامان خالي و بي انرژي ميگذرد.
اين لپ تاپ هم خوب چيزي ست.توي اين مسافرت آخري غير از آن لحظه هايي که خواب بودم؛بقيه اش در آغوشش گرفته بودم و به تو زل ميزدم.توي آنهمه شلوغي من يک گوشه آرام نشسته بودم و با تو حرف مينوشتم.يک صبح تا ظهري با تو بودم و ديدم که پاي دستگاه خوابت برد.ديده از تو برنميتوانستم دارم. و نه اينکه با دينگي يا دونگي بيدارت کنم.شب پر ستاره اي داشتي و سکوت محضي و خستگي روزانه غير قابل توصيفي.شايد اين بود که تا اشکان آمد؛بغضم شکست و اشکم سرازير شد.نوازشم کرد و سر تکان داد و آه کشيد.مثل من نشست و تو را نگاه کرد.آن روز با اشکان خيلي حرف زدم.احساس کردم چقدر با او صميمي و راحت هستم و به قول تو چه در گرانبهايي را کشف کردم.بعد اشکان از اينکه شايد بخواهد گوشهايش را مخملي کند گفت.نصيحتهايي درباره ازدواج کردمش و چنان داد سخن ميدادم که يک لحظه وسط حرفهاي جدي هر دو خنده مان گرفت.گفت ميترسد با کسي ازدواج کند که دلش جاي ديگر گرو باشد.گفت ميترسد سرنوشتش مثل من و تو بشود.با خودم فکر کردم يعني سرنوشت ما اينقدر فلاکت بار و کابوس گونه است؟تازه اشکان ميخواست طرفش احساساتي نباشد چون او دارد با منطق انتخابش ميکند.گفتم با اينهمه خودخواهي که من از تو سراغ دارم اشکان جان؛بهتر است دور ازدواج را خط بگيري.تو آدم زندگي متاهلي نيستي.يا بايد يک زن پپه بگيري که هر را از بر تشخيص ندهد و شبها برايت فسنجان بپزد و وقت آمدنت شربت دستت بدهد؛يا يک زن که بتواند تو و افسار زندگي ات را در دست گيرد.که تاييد کرد حالت اول را اصلا و حالت دوم را هرگز زير بار نميرود.
يادت مي آيد چه روزهايي با اين اشکان داشتيم؟انگار يک قرن از آن روزها گذشته.زندگي خالي من همينطور ادامه دارد و همينطور بيخوديها را خواهم شمرد و روزها با عجله خواهند آمد و هي خواهند رفت و هي خواهند آمد؛راستي اين روزها خسته شان نميشود هي؟باز هي روزهايي مي آيد که تو هستي و باز هي لحظه هايي که پر از تو خواهد شد.نه اينکه ناراحت آمدنت باشم؛نه؛نگرانم.نگراني ام را که درک ميکني؟نگرانم از اينکه نگرشم به تو عوض شده دلگير خواهي بود يا خشنود؟نگرانم از اينهمه عوض شدنم دلخور خواهي شد يا خوشحال؟نگرانم از اينکه بگويم تجربه ام را و تو دستهايت را ميان سرت بگيري و به ديوار تکيه کني و با چشمها و دهاني باز نظاره ام کني.نگرانم تو چه خواهي کرد با صورتکي که حتي آينه نيز بازش نميشناسد؟
.............................................................
پ.ن:نه نستالوژي بود؛نه افسردگي موج ميزد؛نه عشقولانه.فقط يک مشت حس بود.
پ.ن:همش دارم اون روز رو تصور ميکنم؛ميدوني؟هيجان خاصي داره.اولين بار...اولين بار...
پ.ن:چمدانم را بازنكرده دفترم را باز كردم كه عطر شما بگيرد باز نفس هايم اما نگرفت!ديدم من نباشم واقعا ًهيچ آب از آب ِدنيا تكان نمي خورد!چند روزي كه مرا كشان كشان برده بودند هوايم را عوض كنند؛كه هواي كسي از سرم برود؛كسي هم هواي من را نكرده.من كه رفته بودم كه ياد شما نكنم (!)‌ كسي هم ياد من نكرده!..و اين چند روز كه فرشته هاي نگهبانم قلم و كاغذ را هم تحريم كرده بودند(!) يادم آمد دردهايي هم هست كه هيچ جوري نمي شود مثل اين كه من اسمش را عشق گذاشته بودم؛آنهمه لطيف بهشان نگاه كرد و برايشان شعر گفت و پر از سوز و خيلي زيبا دادشان زد..!من با درد يك عمر بي نفس هاي شما سر كردن چه سبك رفتم و با اين زخم هاي كهنه باز شده؛اين دردهاي نگفتني چه سنگين برگشته ام ..
من بين آدم هايي كه خيال مي كنند نيستم؛گير كرده ام!راستي آنجا هوايش خيلي سبز بود...و نمي نويسم جايتان خالي .. چون نبود! كه از ميان آن همه زيبايي ِسبز؛به هر طرف نگاه كردم تو هم نگاهم كردي...بي آنكه دردسر شود براي هيچ كسي؛ نه خودم؛نه  شما! و هر چه قرار بود دلم وا شود آنجا؛هي بسته تر شد! مثلا ًديروز آخر بستمش به تنه درختي كه حروف نامتان را بر تنش كندم و دردش را مي شناختم خوب؛همان بود كه من داشتم وقتي دستي حروف نامتان را بر قلبم .... _ مي
سوخت _ ....خدا؛خوب مي دانست چه بر سرم مي آيد با آمدنت و با اين همه خواست كه سر راهت بيايي و از سر راهم رد شوي! احساسات؛ من از احساساتم بيزارم!تمامشان را در يك كيسه سفيد تميز مي گذارم وامشب تا سر كوچه مي برم؛كنار زباله ها كسي آنها را خواهد برد!
يادم آمد! فهميدم چرا تازگي ها اينقدر رنگ نارنجي را دوست دا ....داشتم!دوست داشتن را اول از همه مي دهم ببرند.بعد؛اين حس تلخي كه وقتي مي بينم لابه لاي جفت جفت پاهاي آدم بزرگها گم شده ام سراغم مي آيد را ..همه را مي دهم ببرند.از شما و قلم، ننوشته؛تنها ورد دلم شده بود _ و پنهون كردن اشك هام به پاش هر شب سخت تر مي شد _ و باز ... من از احساساتم بيزارم (!) اما اين همه رفتم و هوا تازه كردم اينقدر آرام نگرفت دلم كه آمدم و از خواندن پست تازه شما دلم هم گرفت!
پ.ن:حالي اساسي بردم از اين پ.ن.
پ.ن:امروز چنان مثل ماست وا رفتم كه همه شوق پ.ن دوم كوفتم شد.
پ.ن:از اينكه احساس كني دورت زده اند چه حسي داري؟ميداني من چه ميكنم؟همه اش را از جا ميكنم ميريزم دور و خيال خودم را راحت.

پ.ن:رودخونه ها رودخونه ها دلم ميخواد.....
...................................................

كي ميدونه  اين عكس چيه؟

لحظه اي با من باش...


حالا دلم به سوگ دل تو نشسته است
بغضم به نبض بي دلي تو شكسته است
لب هام قفل مي شود انگار راز تو؛
گنجينه ايست در من و درهاش بسته است
”بند تمــام خاطره ها را گسست و رفت“
انگار بند بند وجودم گسسته است
 ديشب شكست پاي قلم تا بپرسم او
آخر چرا؟براي چه از عشق خسته است؟
تو رفته اي براي هميشه!ولي هنوز
بيگانه اي شبيه تو اينجا نشسته است!

نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 12:21 توسط آرایه| |

*نميدونم چرا هيچوقت تو كتم نميره كه وقتي ميخوام صبح زود ساعت 4 برم مسافرت؛شب قبلش؛ساكمو ببندم تا فردا دنبال تاپ سفيدم و صندل آبي و دستكش فلان و شارژر موبايل و فيلم دوربين و كرم ضدآفتاب و يك ليست بلند بالا نگردم.
*تقريبن از اول عمرتو كتم نميره كه وقتي كليد ميندازم بيام تو خونه؛كليد رو همونجا به جاكليدي آويزون كنم؛تا فردا در به در دنبالش نگردم و بابتش يك ساعت مرخصي رد نكنم؛يا عصر كه برميگردم دو ساعت پشت در نمونم.
*حدودن هشت ساله كه تو كتم نميره كوچه خونه مادر ماني؛يكي قبل از اونيه كه چه پياده چه با ماشين ميپيچم.
*نسبتن پنج ساله كه تو كتم نميره بچه هاي متولد 60 به بعد ديگه بچه نيستند.و وقتي ميشنوم طرف زن و بچه داره دو تا شاخ رو سرم سبز نشه.
*لزومن بيست و نه ساله تو كتم نميره وقتي چيزي رو برميدارم بذارم سر جاش تا دفعه ديگه اينقدر دنبالش نگردم.
*شديدن دور و بر هشت ساله تو كتم نميره كه من ازدواج كردم.
*تحقيقن چهارده ساله تو كتم نميره كه من ميتونم با اينهمه خوبيش عاشق ماني باشم.
*قطعن دو ساله تو كتم نميره من نبايد سيگار بكشم يا مشروب بخورم؛حتي همون گاه گاهي.
*مسلمن يك ساله تو كتم نميره كه تو رفتي و ديگه نيستي.
*مطمئنن اين شجريان ها هم تو كتم نميرن.
*اصولن كار خونه كردن تو كتم نميره.
*اتفاقن تو كتم نميره كه من بزرگ شدم و الان نزديك به سي سالمه.
*انصافن هشت ساله كه تو كتم نميره بايد بساط عشق و عاشقي رو جمعش كنم.
*موقتن دو سه ماهه كه تو كتم نميره آخر يك ماجرا رسيده.
*مرتبن چندين ساله تو كتم نميره وقتي نهار يا شامم تموم شد؛ميز رو مرتب كنم.
*مكررن تو كتم نميره كه سرعت بالا خطرناكه حسن!
*مشخصن ده ساله تو كتم نميره از خدا بابت خيلي از آرزوهايي كه برام برآورده كرده؛ و خيليهايي كه برآورده نكرده؛تشكر كنم.
*نهايتن چندين ساله تو كتم نميره كه زندگي ميتونه هميني كه هست باشه؛نه چيزي بيشتر؛نه كمتر.
...............................................................
پ.ن: اگه تو ازدواج نكرده بودي؛اگه من ازدواج نكرده بودم؛اگه شرایطمون فرق داشت...نه!باز هم هميني بودي كه هستي.
پ.ن: ديگه دست از تكاپويت برداشته ام....اين گوي و اين هم ميدان.همه اش مال تو.
پ.ن: اصولن چرا بايد فكر كنم يا انتظار داشته باشم يك بند از يك نوشته بايد مال من باشه؟
پ.ن:گير داده ايم به اين آهنگ: يه معشوقه ميخواستم...واسه ي خونه  قلبم... كه دنيامو بسازه توي ويرونه قلبم...يه معشوقه ميخواستم كه از ياس تو باغچه  واسم آينه بسازه بذاره روي طاقچه.....يه معشوقه ميخواستم....يه معشوقه ميخواستم...ميخواستم تو بگي دريا قشنگه آي بگي صحرا قشنگه....آي بگي فردا قشنگه....ميخواستم كه بشي دار و ندارم بشي آفتاب بهارم...ببينم دنيا رو دارم....تو رو از تن خورشيد تو رو از گل و شبنم گرفتم كه تو باشي برام همدل و همدم....شدم عاشقت اما ندونستي....چي ميخوام چي آرزومه ندونستي...ندونستي....ديگه حرفي نمونده نتونستي....كه بشي عشق يه عاشق نتونستي......نتونستي....يه معشوقه ميخواستم...يه معشوقه ميخواستم....
منو تصور كن با يكي از اين بلوز شرشري توريهاي سفيد رومي؛با يك جين سفيد؛دستمال سر آبي خال خال سفيد؛لاك زرشكي؛يه پوست برنزه و يك شال قرمز دور كمر كنار يك رودخونه و بين پنجاه تا آدم ميخونم و ميرقصم!مست و مست و مست.
پ.ن: دارم ديدم رو به زندگي عوض ميكنم.و اين عوض شدن لزومن مثبت يا لزومن منفي نيست.
پ.ن:من اگه عشق بودم تقاصم رو از همه اونايي كه چنان عشق رو به تصوير ميكشن كه ديگه از كلمه عشق حالت تهوع بهت دست ميده و شايد هم بالا مياري؛ميگرفتم.
...........................................................
لحظه اي با من باش تا از آن لحظه برويد سالي....

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام؛دوست میدارم.
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام؛دوست میدارم
برای عطر نان گرم ، برفی که آب می شود؛و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن؛دوست میدارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم؛دوست می دارم؟
يا ميداشتم؟
........................................................
بعدنوشت: خيلي دنبال مخاطب اين "تو" گشتم.پيدا نشد.بي مخاطبي بد درديه.والا!

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 11:48 توسط آرایه| |

 خيانتشو ببيني و مچشو بگيري؛يا خيانتت رو ببينه و مچت رو بگيره؟اگه مجبور باشي يکي از اين فاعلها يا مفعولا باشي؛کدوم رو انتخاب ميکني؟کدومش تو رو در شرايط بدتري قرار ميده؟

....................................................

سر کار که نمیشه بنویسی؛خونه هم که میرسی

 همش باید بشینی ور دل آقا.تازه اینهمه تحمل

 میکنی که تنهاییتو ازت میگیره؛ بازم باهات

 قهر میکنه و ازت دلخور میشه.

بعضی وقتها میبینم ظرفیت تعهد رو ندارم.

اگر هم توی قفس بندازنم بازم فرار میکنم.

اگرم برگردم دیگه چه فایده؟الان از اون لحظه

 هاییه که حوصله هیچ کس و هیچ چیز رو ندارم.

عاشق تنهایی و خلوت با خودم هستم....

اما کو؟کجاست این تنهایی و خلوت؟


 

نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 0:9 توسط آرایه| |


Design By : Night Skin