تبليغاتX
پندارهای آرایه

جلوی تابلوی 60 اینچی جادویی ایستادیم و هی جفتک میندازیم.دور خودمون میچرخیم؛درجا میدویم و از این کارهایی که تموم ساختمون رو به لرزه میندازه و داد همسایه های پایینی رو احتمالا در میاره.پسر تپل مپل شش ساله فامیل هم کنار ما عشق دنیا رو میکنه.آخه عمو و زن عمو به این شیطونی نوبره والا!تازه این دستگاه پلی استیشن رو کشف کردیم و به نظرمون خیلی جالب اومده!مثل اصحاب کهف که از غار میان بیرون و میبینن همه چیز عوض شده؛ما هم در برابر تکنولوژیهای جدید این بچه های نسل جدید قرار گرفتیم.خیلی جالب میتونه باشه که تو رو به روی تلویزیون واستی و توی مسابقه های دو میدانی با تصویر خودت توی تلویزیون و حرکات خودت که تبدیل به انیمیشن میشه بپر بپر و بدو بدو کنی!تازه رکورد هم بذاری!خب احتمالا مخترع این سری بازیها خواسته این تپلیهای کوچولو یک تکونی هم به خودشون بدن و اینقدر نچسبن به میز و کامپیوتر و پلی استیشن و از این چیزها که هیچ تحرکی نداره.
زمان ما (حالا اینکه میگم فکر نکن یک صد سال پیش بوده ها؛همین 20 سال پیش!)یک دستگاه ویدیوی نوار کوچیک قراضه بود که بعضی وقتها باید توی هفت تا سوراخ قایمش میکردیم؛فلان فامیل میومد مهمونی باید استتار میشد؛فلان همسایه میپرسید ویدئو دارید؛باید میگفتیم نه!کارتونایی که میدیدیم مثل نقاشیهای آبرنگی بود که تو آب وا رفته اند!بی کیفیت و صدایی که باید هزار بار گوش میکردی تا بفهمی چی میگه.غیر از اون هم نهایت خوشبختیمون اومدن آتاری تو دور بود!هنوز کشته مرده هواپیماشم!و اون صدای سوخت گیریش!لولولولو!بعد از اون هم میکرو!اون ماریوی قارچ خور!روز اولی که خریدیم؛به اتفاق خاله عزیز از ساعت هشت شب تا ده صبح فردا نشستیم و همه مراحلشو رفتیم!کشیکی میخوابیدیم و اون یکی مراحل رو ادامه میداد!خدایی یکی از بهترین خاطره های من و خاله همین شد.یک بازی هم داشت که تانک بود.مهمات بود که میگرفتیم ها!گاهی هم که دو تایی بازی میکردیم؛من به خواهرم اجازه میدادم اون از مهمات استفاده کنه؛چون خودم زیاد د اشتم!البته مثلا دشمن بودیم و باید با هم میجنکیدیم!بعد از اون هم سگا!لاکپشتهای نینجا و مورتال کنبد.من همیشه سونیا بودم!کلی کلیدهای مخفی کشف کرده بودم و همه رو باهاش سرویس میکردم!بعد هم رفته رفته کامپیوتر!اولین سرگرمیم فال ورق بود!هنوزم گاهی طبق عادت میشینم پاش!
خب.درسته که الان پلی استیشن یک و دو و سه همینطور در عرض یک سال هی اومدن به بازار و هی پیشرفته تر شدن؛درسته که بچه های این دور و زمونه از لحاظ تکنولوژی خیلی جلو هستن و یک فرمون ماشین دستشون میگیرن و انگار میکنن که خیابونای LA رو متر میکنن و چشم به تلویزیون دوخته و میگازن.درسته که تکنولوژی تو زمون بچگی ما خیلی لاکپشت وار حرکت کرد؛ اما با همه اینها این منم که به عنوان بچه نسل قدیم دلم برای بچه نسل جدید میسوزه.
بچه که بودم سرگرمیهایی داشتم که فکر نمیکنم بچه های من و تو بتونن داشته باشن.شاید خیلی مسخره و پیش پا افتاده بیاد؛اما جالبیش به این بود که خودمون میشدیم مخترع و بازی اختراع میکردیم.
یکی از سرگرمیهام این بود که عصرهای تابستون میرفتم روی پشتبوم؛و چیزی نزدیک به چهار کیلومتر رو میدویدم!چطور؟از این پشت بوم به اون پشت بوم!مثل الان نبود که ساختمونا کوتاه بلند باشن.نهایت یک یا دو طبقه!البته اگه توی شهرک خاصی هم زندگی میکردی که همه هم سطح!و همشکل!نهایت یک دیوارک نیم متری هم دور بومشون داشتن و من ازش بالا میرفتم و با چه شوقی به دویدن و جفتک انداختن ادامه میدادم.یک بار اما اشتباه از در یک پشت بوم دیگه رفتم پایین و دیدم ای داد!اینجا که خونه خودمون نیست!شانس آوردم اونا مهمون داشتن و منم قاطی مهموناشون زدم به چاک و از در خونشون خارج شدم!
ساختن بادبادک و انواع بالنهای کوچولو و هوا کردنشون هم تجربه ای بود که تو ذهن همه ما موندگاره.
حتی همین خوابیدنهای روی تراس و توی پشه بند.مگه کم لذت داشت؟اینکه بخوابی و آسمون بالای سرت باشه؟چتری که تو هیچ اتاق خوابی نمیشه شبیه سازیش کرد.شمردن ستاره ها و احوال پرسی شبونه با اونا و درد دل کردن با سه تا ستاره خودم.لذت خزیدن روی لحاف تشکهای سرد توی گرمای تابستون.
باغبونی کردن و گل و بلبل نگه داشتن و چیزی کاشتن.اینکه توی هفت سالگی یک مزرعه آفتاب گردون عمل بیاری که قد هر کدوم از گلهاش سه برابر تو باشه!قدرت خدا رو لمس کردن که از یک دونه کوچولو چی به وجود میاد.باغچه سبزیجات داشتن؛و گلهای خزنده و نیلوفر رو جهت دادن که از کجا و تا کجا بالا برن.
خاک بازی و گل بازی!ساختن دژ و رودخونه و مزرعه و مجسمه های گلی!
نگهداری از انواع و اقسام جک و جونور؛از خرگوش بگیر تا جوجه تیغی و حتی موش کور.بدون اینکه کسی بابت نگهداری اونا توبیخت کنه!
و از همه مهمتر خراب کردن خونه مورچه ها!!!!علاقه وافری به این امر داشتم!
الان که تا بچه میاد جم بخوره بهش میگن نکن؛نرو؛ندو؛بشین...همه ما انتظار داریم بچه مثل یک آدم بزرگ توی مهمونیهامون بشینه و میوه پوست بگیره و توی بحثای فلسفی و اقتصادی ما شرکت کنه و چایی رو با شیرینی بخوره و از روی مبل تکون نخوره.در اون صورت میشه بچه گل و گلاب؛و در غیر این صورت؛میشه بی تربیت و زلزله و پدر مادرش لوسش کردن و بچه پر رو و ...!!!

بعد نوشت:
پيرو اين موضوع يك چيز ديگه هم ميخواستم بگم؛در ادامه با تنبان مدرسه رفتن حاج باران؛اينم بگم كه بچه هاي الان خيلي خيلي سوسول شدن واسه من!چند وقت پيش رفتيم تولد بچه يكي از دوستامون؛ديديم به!اين دختر بچه هاي فسقلي چه بند و بساط و طول و تفصيلي راه انداختن!حالا بزرگ بزرگشون 4 سالشه ها!از لباس عروسايي كه پوشيده بودن و تاج و تور و شينيون!بگير برو تا اونكه فسقلي هنوز دو سالشه و ديده خاله اش از اين بافتاي آفريقايي رو موهاش زده؛الا بلا؛كه موهاي منم اونجوري ببافين!اونام مجبور شدن ببرنش آرايشگاه؛با جيغ و ويغ؛و اينكه دردش ميومده؛منصرف نشده و براش موي تافته!لاي موهاش گذاشتن!به خدا فقط دو سالشه!!!!اگه ببينيش!عين اين پرنسسا مغرور نگات ميكنه!پز دادناي اين بچه ها به هم كه ديگه نگو!اون يكي كيف فلان ماركشو پز ميداد؛اين يكي از مارك دامن جينش ميگفت كه اصله!!!و خاله اش از آمريكا براش آورده!به قول نيكو:مامااااااااااااااااااااان!
.......................................
پ.ن:گه گیجه شنیدید؟ میدونید چه حالتی میشه آدم؟الان من همونجورم!
پ.ن:نمیدونم ما کی میخوایم بزرگ بشیم؟داد میزنیم بچه نیستیم و از طرفی کارایی میکنیم که....
پ.ن:Some people are like moan thins , when you get closer to them , you find out their authority more.
پ.ن:بعضي از آدما مثل کوه مي مونن ، هر چي بهشون نزديک تر بشي ، بيشتر به عظمت و بزرگي شون پي مي بري .
پ.ن:همواره به خاطر بياور در اوجي معين هرگز ابري وجود ندارد. اگر زندگيت ابري است به اين دليل است كه روحت آنقدر كه بايد بالا نرفته است
پ.ن:ديرگاهيست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام ): وسعت درد فقط سهم من است باز هم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است که اسير شب يلدا شده ام!
پ.ن:مرسی از همدلی؛همدردی؛محبت و همه خوبیهای ایمیلی و کامنتیتون.
پ.ن:کسانی که دنبال پستهای گمشده ام میگردید و ایمیل میزنید فلان پست کو؛والا نمیدونم چرا الکی الکی بعضی از پستها غیب شدن!توی مدیریت وبلاگ هستند ها؛اما اینجا نمیان!
پ.ن:جواب کامنتهای پستهای قبل تا عصر امروز توی همون کامنتدونی ها!
...........................................................
لحظه ای با من باش:

اگر که درد از اين گريه تا عصب برسد
اگر که عشق لبالب شود به لب برسد
که سالها بدوي؛قبل خط ّ پاياني
يواش سايه ي يک مرد ازعقب برسد
شبانه گريه کني تا دوباره صبح شود
که صبح گريه کني تا دوباره شب برسد!
که هي سه نقطه بچيني اگر... ولي... شايد...
کسي نمي آيد؛نه! کسي نمي آيد.
.........................................................
نکته اخلاقی ایندفعه:
يکي از بزرگان حکايت کند / اگر يک نفر نيمه شب چت کند / و با فرد بيگانه صحبت کند / و کم کم به چت کردن عادت کند / و يک ساعتش را سه ساعت کند / و هر شب به فردي محبت کند /به افراد قبلي خيانت کند /و با بي خيالي جنايت کند / نه حدّ و حدودي رعايت کند / و اچ آي وي ِ خويش مثبت کند /و اين قصه را پر حرارت کند /براي رفيقش روايت کند /چنانکه رفيقش حسادت کند / و او هم رود نيمه شب چت کند ---------- يعني واقعا نشستي تا آخرشو خوندي؟

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:55 | لینک  | 

بيست و چهار تير هشتادو شش:
چند وقتيست پنجه در پنجه اش كرده ام. گاهي رهايم ميكند؛گاهي رهايش ميكنم؛گاهي سوت زنان از كنارش ميگذرم كه يعني من بي خيال توام؛پس تو هم كاري به كارم نداشته باش؛گاهي مثل خزه؛اهسته و آرام دور پيكرم ميپيچد و از من بالا ميرود؛گاهي مدتها از بي خياليم كم مي آورد و دور و بر من پيدايش نميشود؛گاهي اما غافلگيرم ميكند.
گاهي اما غافلگيرم ميكند......
در عجبم چه چيز را ميخواهد به من بفهماند اين خداي مهربان من؟چه سري را ميخواهد نمايانم كند اين خداي بخشنده و بزرگ؟اينهمه زخم از گوشه گوشه جاي باز كرده و اينهمه درد بي درمان براي چه؟اينهمه تلاش نابرابر براي چه؟و اينهمه درد و درد و درد....كه بخشكاند ريشه همه تلاشهايت را؛كه بلنگاند تمام پاي تكاپويت را كه چه؟
اينهمه فرصت سوزي براي خاطر اينكه فقط نميتواني آنطور كه ميخواهي؛مثل همه مردمي كه نفس كشيدنشان عاديست و قدر نميدانند؛نفس بكشي.نميتواني صبح برخيزي بي آنكه دردي در سينه ات بچرخد و شب به بستر بروي بي آنكه نيمه شبي سوزشي بر تو مستولي شود.
خسته اي.خسته از هر چه رنگ سفيد است.از طعم و بوي هر چه دارو و از تيزي الكل.از ساعتهايي كه پيوسته تو را به وارد كردن دزي از سلامتي به بدنت هشدار ميدهند.با آن پيجر مسخره و آلارمهاي بي موقع و مزخرفش.خسته از اينكه اولين سوال نزديكانت اين باشد كه قرصهايت را خوردي؟
سخت است برايم اينكه نتيجه همه تلاشهايم را ببوسم لب طاقچه ديگران بگذارم و بروم.نه اينكه نخواستم؛نه اينكه نتوانستم؛فقط و فقط به اين خاطر كه شرايط عادي ندارم.به اين دليل بي بديل كه نبايد اينچنين و آنچنان بشوم.به اين خاطر كه شايد ادامه تلاشهايم منجر به پايان شود.
باز هم دوراهيهاييست كه عذابم ميدهد.دوراهيهايي كه هميشه درگيرشانم و فراريشان.جالب است كه براي مردن بايد اجازه بگيري.وقتي فرزند هستي؛در قبال فرزند بودنت مسئوليت داري.نميتواني بي مهابا بي خيال سلامتي ات شوي.بايد اجازه بگيري براي مردن.براي به سلامتي ات نپرداختن.بايد پاسخگو باشي در قبال رفتن.وقتي همسر ميشوي؛بايد پاسخگوي همسر هم باشي.نميتواني يلخي يلخي با بودنت سر كني.و وقتي مادر يا پدر بشوي باز هم مسئولي.براي نبودنت بايد عذر و دليل قانع كننده داشته باشي.و هر چه دامنه اين مراودات را وسعت بخشي؛بيشتر سوال ميشوي و بيشتر جواب بايد باشي.
چند وقتي است علي رغم بي توجهي ام؛پنجه هايش را در گلويم افكنده و منه سمج و بي خيال را فشار ميدهد.به هر دري ميزند تا بكشاندم روي آن تخت كذايي.لذتي ميبرد از عشق بازي با من.علاقه وافري به اينكه قدرتش را به رخم بكشد.ناتواني ام را پتك كند و بر فرق سرم بكوبد.
اينقدر از خدا پرسيده ام چرا؟كه خودم ديگر خجالت ميكشم سوالم را تكرار كنم.مينشينم براي خودم رويا ميبافم من اگر تني سالم و بنيه اي قوي داشتم چنين ميكردم و چنان ميشدم.افسوس كه فقط رويا مي مانند.
.....................................................
بعد نوشت:
هفده تير هشتاد و شش:
دست مرا گرفته بود و يکي يکي آداب وضو گرفتن مي آموخت.لب حوضي بوديم که قبل ترها توي يکي از اردوهاي دانشجويي که در خوابگاهي در يکي از دانشگاههاي يزد رفته بوديم؛ديده بودم.گرد تا گرد حوض مستطيل شکل؛خانه هايي آجر نما.گلهاي نيلوفري بسان آنچه در کودکي دور استخر حياط ميکاشتم و تابستانها ميشد يک سپر براي جلوگيري از ديد زده شدن توسط همسايه هاي محترم؛دور تا دور لب حوض روييده بود.هيچ پا پوشي به پا نداشتم.لباس يکسر سفيدي به تن داشتم که از سر خودش يک شال سفيد هم کلاه مانند روي موهايم را گرفته بود.کنارش ايستادم و مانند او وضو گرفتم.در عجب بودم که چطور وضو گرفتن را يادم رفته بود.کمي آن طرف تر سجاده اي پهن کرد و به نماز ايستاد.پشت سرش به نماز ايستادم؛وقت رکوع؛يادم رفت ذکر رکوع چه بود.برگشت نگاه شماتتمندانه اي به من کرد و ذکر رکوع را تکرار کرد.هر چه کردم نتوانستم تکرار کنم؛دو؛سه؛چهار؛بيشتر از ده دفعه برايم خواند و من نميتوانستم ياد بگيرمش و تکرارش کنم.نزديکم شد؛دستم را گرفت در دستانش و گفت يادت هست يکي را ميخواستي که دستهايش را بگيري؟کسي که تا به حال دستهايش را نگرفته بودي؟لبخند زدم.گفتم کيستي تو؟گفت تکرار کن و دوباره "صبحان ربي العلي و به حمده" نميتوانستم.گفتم نميتوانم.به چشمانم ممتد خيره شد و گفت حالا ميتواني.از اين به بعد بر هر کاري توانايي.گفت فردا برايت يک هديه دارم.از خواب پريدم.خيس از عرق و تنم برعکس هميشه سرد.مانده ام اين چه خوابي بود که من ديدم؟صبح برخواستم و تمام اينترنت را براي متن نماز جستجو کردم.بعد دلم خواست نماز بخوانم.وضو گرفتم و همينکه خواستم بايستم به نماز؛به نظرم خيلي احمقانه آمد.لائيک تر و دين گريز تر از اين حرفها بودم که تحت تاثير يک خواب قرار بگيرم.هر چند آن خواب تا اينقدر هم به واقعيت نزديک باشد که بوي عطر نيلوفر؛شديدا توي اتاقم بپيچد.شايد هم به نماز ايستادن اينهمه آدم سر كار هر روز و سر وقت من را كمي به وجد آورده بود.نماز را جز چند باري که بايد در مدرسه ميخواندم؛نخوانده ام.قرآن هم همانطور.کلا اعتقادات مذهبي از اين دست ندارم.عصر که شد به طور ناگهاني احساس بيماري کردم.از شرکت که بيرون آمدم احساس ضعف شديد کردم و توي راه هي به خودم تلقين ميکردم؛چيزي نيست؛نگو حالم بد است؛اشتباهي شده؛فقط يک ضعف عادي است.تنم ميلرزيد و عرق سرد داشتم.اينقدر که به راحتي آستين مانتو ام را گرفتم و چلاندم.يک بنده خدايي من را رساند خانه.بيچاره گمان ميکرد گرما زده شده ام.به خانه که رسيدم؛امان ندادم و نقش بر زمين شدم.بعد هم بيمارستان و آزمايش و وسط اين چکاب ها هي چشم باز ميکردم و از ديدن قيافه هاي آشناي سفيد پوش هراسم برداشته بود که نکند باز اينجا ماندني شوم.خودم را ميديدم که نيمه جان روي تخت افتاده ام و ميلرزم.دکتري مشت به سينه ام ميکوبيد ولي من کوچکترين دردي احساس نميکردم.ماجرايي که بخواهم برايت بگويم عجيب و غير قابل باور خواهد بود.پس بگذار مگو بماند.

بيست و دو تير هشتاد و شش:
مدام از خودم ميپرسم چرا؟و دارم از خدا قهرم ميگيرد كه چرا؟خيلي وقتها مبارزه منفي با خدا كرده ام.شرمنده ام كه گاهي به جنگش برخواسته ام.به خودم جواب ميدهم اينقدر بد نباش.اين همان خداييست كه در سخت ترين شرايط هميشه دستت را گرفته و بلندت كرده.بعد توي وبلاگ يكي از شماها عين اين جمله را ميخوانم.مهرباني تو خدا.شك در اين ندارم.اما هنوز چرايم مطرح است.

بيست و پنج تير هشتاد و شش:
يك جايي دارم كه اينها را مينويسم و بدون ثبت ميگذارم.نوعي دفتر خاطرات.تا همين امشب هي از خدا گله كردم.هي غمگين شدم.هي ناشكري اش كردم.هي به او غريدم و هي گريه ام گرفت و هي دلتنگ شدم و هي به نبودش شك كردم.براي ملاقات با خانم دكتري كه توي فلان شركت سمتي دارد ميروم.بارها تلفني با او صحبت كرده ام و حالا براي يك جلسه توجيهي ملاقاتش ميكنم.در علم خودش خبره اي است.وقتي بلند ميشود به من تعارف نشستن بزند؛متوجه نقصش ميشوم.معلوليتش برايم گران تمام ميشود.چه روحيه اي دارد.چه علمي آموخته و تا كجاها رفته.از خودم خجالت ميكشم.و از خداي خودم كه همه اش ميپرسمش چرا؟انگار ميخواست من به آنجا بروم و جواب سوالم را اينگونه روي داريه بريزد.
بعد هم از عجايب وقت؛تلويزيون روشن ميكنم و برنامه فرزاد حسني.هر چند برعكس قبل ترها كه دوستش داشتم حالا ديگر ندارم؛به خاطر روحيه پاچه خوارانه اش كه ميچسبد به كون اين آخ وند بازيها؛و خودش را غريق درياي رحمت الهي ميداند؛اينبار فقط ميخواهم ببينم مهمانش كيست.از خودش ميگويد كه به خاطر شرايط جسمي اش "نميتواند" ممتد و پيوسته بر سر كارش حاضر شود.چقدر شرايط مشابه من دارد.باز هم خدا خواست بگويد:فلاني!ببين!تو تنها نيستي.هزاران هزار آدم مثل تو اين شرايط را دارند.اينقدر زر نزن و زير گوش من ورور نكن.بعد هم اين خانم بهاره هنرپرور.
دو تا نكته بود برايم جالب بود:
يكي اينكه از پدر خواست از دختر توانمندش بگويد.گفت پدرها طور خاصي از دخترشان ميگويند.نميدانم چرا گريه ام گرفت.شايد حسرت گونه اي دارم كه هي توي زواياي تو در توي ذهنم گمش ميكنم و هي رخ مينماياند. اين روزها عجيب دلم بهانه پدر را ميگيرد.
دوم اينكه:از بهاره پرسيد:تا به حال از خدا پرسيده اي چرا؟
احساسم را بگويم؟خيلي خجالت كشيدم.
..................................................
پ.ن:داشتم فكر ميكردم چقدر خوب است كه شما هستيد.بي دغدغه مي آيم؛مهربانانه و بي دريغ به من وقت ميدهيد و ميشنويدم بدون اينكه شماتتم كنيد؛دلگير شويد؛يا بي اعتمادتان شوم.
پ.ن:تا به حال به خاطر حضورت تشكر نكرده ام؟حالا:متشكرم.
پ.ن:اينقدر ور زده ام كه شرمم مي آيد پ.ن بنويسم!
پ.ن:جواب كامنتهاي دو پست قبل توي همون كامنتدوني ها.
پ.ن:ببين!خيلي لوس و بي مزه بود كارت.خجالت نميكشي؟بچه.
پ.ن:من خوبم!
پ.ن:فقط برايم دعا كنيد.
...............................................
لحظه اي با من باش...

دلتنگی ات بزرگتر از گریه کردن است
باران به شیشه های کسی زد که «من» نبود
باران / گرفته بود سرت را میان دست
یکهو نگاه کرد به خود... واقعا نبود!
یکهو نگاه کرد
[اگر واقعا نبود به چی نگاه کرد؟اهمّیتش کجاست؟!]
پیراهن سپید کفن کرد هیچ را
این بو چقدر در سر من بی تو آشناست!
مشتی کتاب و فیلم ، کمی درد « نیستن »
در خاطرات قبلن ِ هر شب گریستن:
« راه آهن تمام شده ، شوش ، مولوی
داری کجای این شب دلگیر می روی؟!
چیزی نبود و نیست که چیزی نبود و نیست
چیزی نبود و... با توام آقای موسوی! »

یک لوله ی سیاه به دنبال وا شدن
یک دست واضحا متعلق به «مش حسن»!!
آچار پیر چرخ زنان زوزه می کشد
مثل سگی جدا شده از چار توله اش
آنجا حسن نشسته و یک چارسوی خنگ
آنجا حسن نشسته فقط فکر لوله اش!
سیگار می کشد ، به خودش فحش می دهد
پیچی درون زندگی او شکسته است
که وا نمی شود که به خود گیر می کند
که خسته است مثل خود مرگ خسته است

مشروب ریخت پیکِ ترا / داد
- « کی به کی؟! »
« سیگاری ِ » تو؛قهقهه ی مضحک«نسیم»
- « راستی شراره بچّشو انداخت؟! »
بغض « میم »...
قهوه ، کتاب فلسفی و عطر خارجی
و جزوه های درسی سردرد آورش
آن گوشه « آمنه » به جهان فکر می کند
« احمد » به شکل رابطه با دوست دخترش!

بوی عرق ، صدای بم ضبط در اطاق
افعال گیج منشعب از خورد و کرد و داد!
- « مهری میگن که پرده شو دوخته؟! »
صدای باد
فرقی نمی کند تو که باشی کدام متن
آقای موسوی و حسن ، میم و آمنه
مهری ، نسیم و احمد و هر اسم دیگری
که گم شدست مثل خودت توی آینه
فرقی نمی کند تو که باشی کجای شعر
فرقی نمی کند چه کسی از چه خسته است
فرقی نمی کند به کجا می روی ، چطور!
اینجا مسیر دایره ای شکل و بسته است
فرقی نمی کند که چرا زندگی کنی
یا که کجای متن به بن بست خورده ای
سیگار ، فلسفه ، عرق و گریه و کتاب...
فرقی نمی کند!... تو به هر حال مرده ای
انسان محو! معنی در متن گم شده!
گرچه جهان کلام به آخر رسیده ای ست
دلتنگی ات بزرگتر از گریه کردنت
تنهایی ات بلندتر از هر قصیده ای ست...

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 22:40 | لینک  | 

"يک کسي بايد،بايد از اين راه گذشته باشد"

آخرين نفر هم رفت و من و او باز تنها مانديم.من و او و اينهمه ميز خالي و خاموش.نزديكيهاي شب كه ميشود يك حال اسرار آميزي اينجا را فرا ميگيرد؛هم اينجا را و هم من را و هم او را.صداي نفسهايمان را به سادگي ميشنويم.ريتم نفسها كمي تند و مكث دار است.جالب است كه از صبحش تا همين خود عصر خلوت و تنهايي؛اين صداي نفس كشيدن را اصلا نميشود شنيد.صداي موزيك ملايمي مي آيد كه يك عاشقانه دل انگيز ميخواند.مثلا:قصه از كجا شروع شد.رو به رويم
نشسته و شروع ميكند:
او:نميدانم چطور بگويم كه برداشت بد از حرفهايم نداشته باشي.
من:(درحاليكه زير لب ميگويم مرتيكه پدرسوخته!من كي برداشت بد داشتم كه اين دفعه دومم باشه؟)....سكوت و زل زدن به چشمهايش...و بعد متمركز شدن روي لبش!
او:ميخوام بگم اگه مشكلي بين ما هست بهتره بين خودمون حل بشه تا اينكه جلوي همه مثل خروس وحشيها به هم بپريم.
من:(مثل بز افخش؟اشخف؟نگاهش ميكنم و نگاهم را امتداد ميدهم روي گردنش و سپس روي دكمه هاي پيراهنش ثابت ميمانم و دوباره به چشمهايش برميگردانم.)
او:حتما متوجه شدي كه من توجه خاصي بهت دارم و ديدم روي تو عادي نيست.
من:باز هم بز افخش.اما اين بار از روي دكمه هاي پيراهنش نگاهم را ميغلطانم به سرشانه هايش و بعد روي لبهايش و بعد باز توي چشمش.
او:ببين؛نميخوام فكر كني عاشق چشم و ابروت شدم چون نشدم؛اون چيزي كه منو ميكشونه سمتت؛اخلاق و رفتارته.چطوري بگم...از رفتارت خوشم مياد.اخلاقت؛غد بازيهات؛(چند تا چرت و پرت و پاچه خواري ديگه هم ميگه كه به دلايل امنيتي نميگم!)
من:نگامو از توي چشماش ميبرم روي رون پاش.با چشم براندازش ميكنم.سبك سنگينش ميكنم.ميچسبونم روي سينه اش.با خودم فكر ميكنم سينه اش چقدر مو داره؟از ساعدهاش سفيدتره يا نه؟توي ذهنم سعي ميكنم نوك سينه اش رو گاز بگيرم؛ببينم عكس العملش چيه؟
او:رفتارت منحصر به فرده و من همين انحصاري بودنت رو دوست دارم؛دلم ميخواد اجازه بدي روحم بيشتر روحت رو به چالش بكشه و بشناسه؛دلم ميخواد ذهنم بيشتر با دغدغه هاي ذهنيت درگير بشه؛يك دوستي ساده و خوب؛مثل دو تا همكار؛فارغ از جنسيت؛...
من:نگام دوخته ميشه به منطقه ممنوعه.فكر ميكنم اون زير چيه؟شورتش چه رنگيه؟از اين گل گليها نباشه يك وقتي؟يا از اين مامان دوزها؟زير شورتش چه شكل و شمايلي داره؟تصورش ميكنم با يك شرت اسليپ كه جلوش حسابي قلمبه است.بعد رنگ فلانيشو دو سه درجه از پوستش تيره تر ميكنم و اندازه اش رو سعي ميكنم تصور كنم.
او:من واقعا محو تربيت و شعور اجتماعيت شدم؛راستش رو بخواي تا حالا نديدم اينجوري؛دلم هميشه يك دوست اين مدلي ميخواسته و حالا كه فكر ميكنم بهش رسيدم دوستيتو از من دريغ نكن و زهر دشمني نده...
من:خواهش ميكنم؛شما لطف داريد؛چوبكاري ميفرماييد؛شكسته نفسي ميفرماييد؛شرمنده ميفرماييد؛كاش اينطور كه شما ميگيد بودم؛
او:خيلي بهتر از اوني هستي كه من ميگم؛براي من شعور يك آدم خيلي مهمه.تو ديدت به زندگي مثل همه نيستونگاهت افق خيلي بازي داره...
من:سرم رو انداختم پايين و مثلا از خجالت سرخ شدم!نگاه گاو مانندي تحويلش ميدم و پشت اون نگاه گاوي افكار خبيثانه ام رو ادامه ميدم:قد و قواره اش رو ضرب و تفريق و جمع و تقسيم ميكنم تا بتونم به يك اندازه تقريبي از فلانش برسم!
او:داره از يك طرح بزگش صحبت ميكنه و اينكه من قاطي اين طرح بشم....
من:ميغلطونمش روي خودم و صورت مسئله طرح ميكنم:چقدر طول ميكشه؟بنيه اش خوبه به نظر!چه مدلايي بلده؟يك؟دو؟سه؟سعي ميكنم دخترايي رو كه تا حالا باهاشون بوده باهاش تصور كنم؛چيكارشون ميكنه؟چه مدلي؟چند بار؟
او:توي همين مدت كوتاه ديد منو به زندگي عوض كردي.نميدونم چرا؟شايد چون خودم خواستم اينهمه ازت تاثير بپذيرم؛من آدم مغروري هستم؛خودت هم ميدوني؛تا به حال پيش هيچ دختري اينقدر اعترافات تكان دهنده احساسي نكردم....
من:با تحقير نگاهش ميكنم و توي دلم ميگم فلان جاي عمه فلان فلان شده ات خنديدي تو!بعد باز ميزنم به صحراي كربلا....ميخوام بسازم اون تصويرش رو موقع رسيدن به اوج....چه شكلي ميشه؟چشماشو ميبنده؟خمار ميكنه؟قيافه عرق كرده و نفس به شماره افتادشو ميذارم تنگ كاراش.هووووووم.چيز خوبي از آب درمياد....
دستم رو ميذارم روي گردنبندش و ميگم چرا تو پيرنت قايمش ميكني؟بعد دستم رو در امتداد گردن بندش ميكشونم توي يقه پيرنش.احتمالا اونم از خدا خواسته دستمو ميگيره و مثلا مقاومت ميكنه؛بعد من نزديكتر ميشم بهش و لباشو ميبوسم؛....نه!اين شروع هيجان انگيزي نيست!
او:ميبخشي اگه باعث دلخوريت شدم؛عادت ندارم حرفي توي دلم نگه دارم؛بايد بهت ميگفتم؛ما بخوايم نخوايم همكاريم و نبايد اينقدر وقتو ذهنمونو درگير نيش زدن به هم بكنيم اونم وقتي كه من واقعا بعتون ارادت دارم؛....
من:درست ميگيد؛حق با شماست؛من اگه حرفي زدم يا كاري كردم ناخواسته بوده؛همينجا رسما ازتون معذرت ميخوام.....
او:خواهش ميكنم؛گفتم كه بدونيد چقدر خاطرتون برام عزيزه؛نگفتم كه گله كرده باشم....
من:شما بزرگواريد....روي اون كاناپه توي راهرو درازش ميكنم و يكي يكي دكمه هاي پيرنشو باز ميكنم....زيرپوششو از تنش در ميارم و مشغول ميشم....خوب مالي بايد باشه!
او:با اجازتون من ديگه مرخص شم از حضورتون.
من:خواهش ميكنم اجازه مام دست شماست.موفق باشيد.شب به خير.تصورش ميكنم با اون حالت رخوت بعد از س ك س كه كنار هم دراز كشيديم و شب بخير ميگيم!
چند وقتي هست توي نخ هم هستيم.ماجراها داريم.كل كلها و متلك كاريها هم.كلا به هم گير سه پيچ هستيم.به قول بچه ها جنگ شمال و جنوب.يك روز آشتي هستيم و دو روز قهر.اما حتي وقتي قهريم هم دليل نميشود كه روزي n بار سر در اتاق من نكند و با من سر موضوعي جدل راه نيندازد.دليل نميشود تمام مدت بپايد و وقت نهارش را با من تنظيم نكند؛تا بنشيند رو به رويم و چشم به چشمم بدوزد و ساندويچش را گاز بزند.حتي دليل نميشود براي من ناهار سفارش ندهد؛يا مهمان قهوه ام نكند؛يا توي ليوان خودش برايم آبميوه نياورد و ته ليوان را سر نكشد.دليل اين هم نميشود كه هي نيايد به بهانه اي اخمهايش را در هم كند و بگويد بايد براي فلان موضوع جلسه اي داشته باشيم همين الان.اين يعني اينكه از بي توجهي ام به تنگ آمده.دارم حسابي بازي اش ميدهم.خوشم مي آيد.بازيگر قابليست.خوب بلد است كجاها يقه خودخواهيهايم را بچسبد و ناك اوتم كند.تقريبا فقط خواجه حافظ شيرازي نميداند كه من و او چه دعواهايي داريم.و البته مهم تر از همه اينها پشت پرده اين دعواهاست؛كه فقط خودم و خودش ميدانيم از كجا نشات ميگيرد.
براي خودم و خودش از آن قهوه هاي خوش عطر ساخته و پرداخته و نشسته ايم تنگ هم و داريم طرح مي اندازيم.طرحهايي كه من مينويسمشان و او تبديلشان ميكند.روي يك موزيك كليد كرده و هي از اول مي آورتش.ميخواهد واكنش من را ببيند.ميخواهد بپرسم:چرا گير داده اي به اين كه مثلا هي ميگويد:دست تو رو بگيرم!مثل آندفعه كه گير داده بود به:وقتي بودم سرد و ساكت داشت دلم ميشد هلاكت!.اما دستش را خوانده ام.انگار نه انگار كه ميشنوم.عصبي شده ام ها؛اما به رويم نمي آورم.بيش از بيست بار اين كار را تكرار ميكند.يكي دو باري دستش روي موس ميغلتد روي دستم.دستم را خيلي با احتياط پس ميكشم و اخم ريزي تحويلش ميدهم.گرگ باران ديده اي است اين بشر.يك لحظه كرمم ميگيرد كه بگذارم سر انگشتهايش داغي و نرمي دستم را حس كند؛تا شيدا تر شود؛بعد دمار از روزگارش درآورم!دلم ميسوزد براي حال زارش و بي خيالش ميشوم فعلا.بعد بي مقدمه كاغذهاي روي ميز را جمع ميكند و ميگويد ميخواهم دو كلمه جدي با تو صحبت كنم.پوزخندي تحويلش ميدهم و ميگويم :من قصد ادامه تحصيل دارم!با پدرم در اين باره صحبت كنيد!روي نروش راه رفته ام و ميگويد گفتم جدي ميخواهم صحبت كنم.بقيه اش را هم كه بالا خوانديد.

به دليل تهديد توسط دوست پسرمان اين پست حذف شد!
.......................................
پ.ن:مرسي از حاج باران كه مهمون شلوغ و پررويي مثل من رو تحمل كرد.
پ.ن:اين رو بهش ميگن فانتزي؟اينكه من توي ذهن پليدم بود و پستش كردم الان؟
پ.ن:چهارتا مرد احمق توي تاكسي درباره موشك هسته اي گرفته تا دوغ كندوان بحث ميكردن.انگار كن كه دو تا بچه چهار پنج ساله دارن نظريه پردازي ميكنن!حالا ببين چه نظراتي براي هم بلغور ميكردن!همشونم فكر ميكردن خيلي با حالن و اند اطلاعات روز ايران و جهان!به عمرم چهار تا مرد به اين خنگي يك جا نديده بودم!
پ.ن:تاكسي سواري و بي ماشيني زياد هم بد نيست ها!اون روز كلي دپرس بودم؛يك پسره نشست كنارم و از اول تا آخر مسير برام جك گفت.اونم چه جكايي.دست اول و ابته عجيب كه باادبي بود و خنده دار هم بود!اگه اسلام به خطر نمي افتاد ميبوسيدمش حتما.چون شاد شاد شاد فرستادم خونه.
پ.ن:تنها
برهنه و
خيس
به دنيا مي آييم
و پس از آن همه چيز پيوسته بدتر مي شود
پ.ن:جايي در يک گوشه از زمان هي دارم بدنيا مي آيم در حالي که جايي در گوشه ي ديگرش فقط سعي مي کنم زنده بمانم . . .
پ.ن:به نظرم پرنده اي كه خودش را اسير ميكند؛ديگر پرنده نيست؛بلكه خر است؛يا همان الاغ خودمان.ادامه دارد يا نه؟ميخواهي ادامه اش را بداني؟يك جيغ ممتد و يك خسته شدم عربده مانند پشتش.باز هم ادامه بدهم؟بعدش هم گوشي را برميدارم و  به يك نفر كه ميدانم هر چه فحش است بدهم.بعدش هم يك ساك كوچك مسافرتي دارم بردارم و بزنم به چاك جاده.گور پدر هر چه كار و كار و كار و آدم بي معرفت و بي شعور.به قول آيدا:هاهاهاهاها!اين رو ميخواستم سه شنبه پست كنم!نكردم!
پ.ن:كوه احساس شده ام اين روزها....ديروز سر مساله اي چنان جريحه دار شدم كه جلوي چند نفر كه رودربايستي داشتم اشكهايم سرريز شدند.البته مامان و خواهر و ماني و برادر بودند ها.
..................................................
لحظه اي با من باش...

زنده ام مثل بچه اي ترسو که خودش را به خواب . . . مي فهمي؟
مثل يک جفت پاي آويزان در تکان طناب؛مي فهمي؟
مثل لجبازي درختي که باد هي هر چه داشته برده
مانده ام روبروي ِ تنهاييم؛بين بيست و هشت شمع که مرده
هي نفس مي کشم درون ِ خودم؛توي تاريکي شبي سنگين
مثل يک گورکن که در گودال؛لحظه هر لحظه مي رود پايين
يک کلاغ سياه منتظر است؛تا ببيند فقط شکست مرا
عشق اما طناب ساده دلي است؛که به خود؛که به هيچ بسته مرا
زنده ام توي دست هاي کسي؛که به من گفته دوستم دارد
زنده ام زير برف سنگيني که بر اين سنگ قبر مي بارد
زنده ام مثل پا شدن از خواب؛در فراموشي صداي کسي
زنده ام . . . و فقط مهم اين است که در اين برف رد پاي ِ کسي . . .

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:12 | لینک  | 

*دوست دارمت هنوز اي حضور بي امان
نوشتنم گرفت؛نوشتني از نوع ندانستن؛ندانستني از نوع تهي شدن و تهي شدني تا انتها...!و گاه گاه چه لذتي بالاتر از تهي شدن...و به خلوص رسيدن...!؟خلوصي آلوده به عشق!که شايد ديگر آلوده که شد بزرگان نام خلوص را حرامش دادنند!و انگار تازه مي فهمم که حرام کاري بيش نيستم!و از بس حرام کرده ام به ايمان رسيده ام....! راستي گفتم حرام...در خاطرم چرخي زد که:پيش تر ها کوچک تر از آن بودم که بدانم واژه هايم حرامش مي شوند!ساده تر از آن بودم که ننوشته هايم را طلبکارش باشم!مهجور تر از آن بودم که سکوت هميشه  فريادم را بهانه اي براي صدا شدن دهم!نا گفته تر از آن بودم که حتي واژه اي در کلامش باشم!و عاشق تر از آن؛که زبانم لال؛حرفي از عشق بر لبانم به ناگاه جاري شود!اما پيش تر ها هم به سرعت همان چرخش کوتاه در ياد آمده ي خاطرات؛گذشتند ومن ماندم و اکنون و اکنون و هزاران ثانيه ي در ذهن بافته شده و نبافته؛
و تو
که آمدي و
و پيش از آمدنت خود را در معادله ي مجهول زندگي من اثبات کردي و ذوب شدي دربزرگترين درجه ي معادله ي بودن و
ماندي و ...
گفتي و ...
هستي ...
و من
که آمدنت را نه چنان ساده ي ساده
که سخت...
اما خوش باش گفتم...!

*نفرين شده ام به درد ، به انتظار ، به ترديد ، به تظاهر !
اما خسته نيستم...چون ديوارها مرا هميشه به خود مي خوانند و من به وسعت بلنديشان سوگند خورده ام که خوشبختيم را از پشتشان فرياد زنان خواهم دزديد !و چه مهرباني تو که دستانت را به من دادي تا قلابي باشد براي بالا رفتن و ديد زدنآنطرف ديوار که آيا اصلا خوشبختي هست آنجا !؟ بايد که باشد ... يعني گمان ميکنم که هست ... و اگر زبانم لال ، نبود... و يا پشت دروازه ي ديگري پنهان شده بود ...آنوقت تو چه خواهي گفت؟ ... تو چه خواهي کرد با دستان خسته ات!؟يعني به گمان تو قصه ي اين روز هاي من براي آن روزهاي تو تکرار خواهد شد!؟
کاش که نشود ... !
اما يک خواهش ... يک التماس ... يک فرياد :
هواي آن روز هايت را خودت داشته باش...هيچ اعتمادي به نگاه من نيست ... که تازه اگر نگاهم نيز سرشار اعتماد باشد ...دستانم را چه خواهي کرد!؟اين روز هايت قشنگ است ...ميدانم ... زيباييش از آن کسي است که گمانت هم نميبرد که چه چيز مي تواند همه ي وجودش را ويران کرده باشد ...اما بيا و يکبار هم که شده به خاطر هر چه خاطر داشتني است، همه ي حواست را بگذار تا نکند زيباي زندگيت گاهي دچار هر چه ناچار است شود...!؟ همانگونه که زيباي زندگي من
ناچارم کرد به همه سنگيني ها تنها چون خود ناچار بود به آن چيز که هرگز ندانستم!
 ................................................................
پ.ن:تا به حال شده بدجور زير منگنه باشي؟زياد هم بد نيست؛منگنه ناجي وصال خيلي ها شده است!
پ.ن:در اثبات اينكه انسان صادقي هستي، دهها دروغ تحويلم دادي!
پ.ن:درست همين لحظه كه آپ ميكنم؛من و ماني هشت ساله شديم.
پ.ن:نوشتنم نمي آيد...چند روز است كه....
پ.ن:امروز چرا اينقدر آه ميكشم من؟
پ.ن:یک جاده‌ئ کوتاه و درختان بلندش:
پلک من و مژگان و خط ِ پایه‌ئ روشن
این برق سیاهی به نگاه تو شبیه است،
پشتش بکشم امشب اگر سایه‌ئ روشن
جادوگر ِ آن سوی دو چشم تو طلسمم،
کرده‌است به سبزی ِ دو تا آیه‌ئ روشن
ای مایه‌ئ عشقی که درونمایه‌ئ شعر است!
( بی مایه فتیر است!) کمی مایه‌ئ روشن ...
نقاشی ِ ابروی مرا دست تو دادند
لبخند بزن تا کـ‌ ِ شم آرایه‌ئ روشن
در شهر غریب از شب تاریک خبر نیست
تا می‌سپرندم به تو ای دایه‌ئ روشن!
..................................................
لحظه اي با من باش...

درخت غمگین كج شد؛كلاغ پیر افتاد
-« یكی نبود»...و از بیت های زیر افتاد
 ...و توی عكس زنی كه...نمی توانستم!
كه جیغ می زد...دست مرا بگیر!...افتاد
 از این كه عشق، سقوطی كه اتفاقی بود
از اتفاق كه مثل همیشه دیر افتاد
 مسافری كه گلش را گذاشت آن بالا
پی تو آمد؛یك گوشه ی كویر افتاد
 برای دوست ندارم... ندارمت دیگر
به چشم های تو آمد، دوباره گیر افتاد!
 جنازه ای كه تو را بنگ...بنگ... گیج شد و
كنار هجده بی اتفاق تیر افتاد
نگاه كرد به روباه عا شق و آرام
سؤال کرد: « چرا؟!! »
قالب پنیر
افتاد.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:24 | لینک  | 

قلبم تند تند ميزد.خونم به جوش اومده بود و به وضوح دندونامو از عصبانيت به هم فشار ميدادم.مشتم گره شده بود و بيم اون داشتم كه هر لحظه بره بالا و با عصبانيت هر چه تموم تر روي چيزي يا كسي بنشينه.عصبانيتم رو با كوبيدن عمودي مشتم به صفحه كيبرد كمي تخليه كردم.دلم ميخواست گريه كنم؛اما جاش نبود.بايد محكم ميبودم؛بايد سرخي  كه رو به كبودي ميرفت رو از چهرم ميگرفتم؛بايد اين ريتم تند نفس نفس زدنم رو  آرومتر ميكردم؛بايد آروم ميشدم و فكري ميكردم.اون روز توي اون جلسه تا تونسته بود حرفاي صد تا يك غاز و چرند از دهن من به رئيس رسونده بود.همه زحمتهاي يك ماهه من رو  در نبود رئيس برعكس جلوه داده بود و نميدونم چه پدركشتگي با من داشت و نميدونم چرا با اينكه فيلد كاريمون جدا بود؛منو رقيب خودش يافته بود و نميدونم چطور اينقدر سعي در تخريب من داشت.كم تجربه بودم و مسئوليت سنگيني قبول كرده بودم.مثل حالا هم گرگ نبودم براي خودم.سرم رو روي ميز گذاشتم و همزمان مشتم رو به پيشونيم فشار ميدادم تا كمي از سردرد وحشتناكم كاسته بشه.سرم از درد شديد نبض ميزد.از اون سردردهايي كه سالي يك بار ميگيرم؛اما ميگيرم ها.منتظر موندم تا از اون جلسه لعنتي بيرون بياد.از همون روز اول موج منفي نسبت بهش احساس ميكردم.بودنش يك جورهايي آرامش درونيمو به هم ميزد.از صداي قدمهاش بيزار بودم.نميدونم دليل اينهمه نفرت اونهم در مواجهه با اولين ديداري كه جز يك سلام و عليك چيزي نداشته از كجا مي اومد.بچه كه بودم دايي تعريف ميكرد اينكه نسبت به يك نفر كه تا به حال نديده اي احساس خوب يا بد داري به اين دليله كه توي اون نيستان اصلي و اوليه احتمالا اون شخص به تو خوبي يا بدي كرده.دايي معتقد بود دنيايي هم قبل از تولد براي هر آدم وجود داره.اينكه ميگم بود واسه اينه كه نميدونم هنوز هم بر اين اعتقادش هست يا مثل خيلي چيزهاي ديگه رنگ باخته؟يادم باشه ازش بپرسم اينبار .و من فكر ميكردم اين آدم احتمالا من رو خيلي اذيت كرده توي اون يكي دنيا.
از اتاق كه اومد بيرون يك راست اومد سمت من.لبخند رضايتي گوشه لبش بود.اين خشمم رو بهش بيشتر كرد.رو به روم واستاد و و من هم از روي صندلي بلند شدم و  با نفرت بهش نگاه كردم و گفتم خيلي بي شعوري.سرم گيج رفت و تلو تلو خوردم و يكي دو قدم پس و پيش رفتم و تپش قلبم زياد و زيادتر شد و از عصبانيت انگار تموم وجودم ميلرزيد.دنيا جلوي چشمم ميلرزيد و تعادلم رو از دست دادم و داشتم نقش زمين ميشدم كه دستمو گرفت و دستش رو دور كمرم حلقه كرد و كشوندم زير ميز.مثل يك بچه گنجشك ترسيده توي مشت؛در پناه شونه هاش گرفتم و دستهاشو روي سرم حائل كرد.زير اون محفظه خفه ميز؛با اون هيكل گندش؛به زور جا شده بوديم و منو هر چه بيشتر هل داده بود سمت زير ميز.توي اون سوسوي تاريك روشني كه ميزد؛وحشتزده به هم زل زده بوديم.چشمهامون بيشتر از حد معمول گرد شده بود و رگه هايي آميخته از وحشت و ترس و نا اميدي توي صورتمون جولون ميداد.
نميدونم چقدر طول كشيد.نهايت يك دقيقه؛شايد هم كسري از ثانيه.اما توي همون شايد يك دقيقه يا بيست ثانيه يا نميدونم چند وقت؛توي چشماش گذشته و آينده و حال رو ديدم.دستهاي هم رو گرفته بوديم و از ترس ناخودآگاه پنجه به انگشتاش ميكشيدم.صورتمون رو به روي هم بود و جريان نفسهاي همو حس ميكرديم.توي چشماي اون خودم رو ديدم كه به دنيا اومدم و  بزرگ شدم و مدرسه رفتم و عاشق شدم و ازدواج كردم و اومدم سر كار و حالا اين آخرين صحنه اي بود كه ميديدم احتمالا:دو تا چشم گرد و از حدقه بيرون اومده؛پر از ياس و  سرشار از تسليم و مملو از استيصال.اون لحظه با نگاهمون كلي حرف زديم.و حرف اصلي نگاههامون يان بود:يعني تموم شد؟همين؟به همين سادگي؟
اين وضعيت زياد ادامه پيدا نكرد و بلاخره ولمون كرد.اما ما همونجا نشستيم و خسته از بهت و شك و ترس؛انگار از چند شبانه روز كار سخت برگشته بوديم.خودمو  از زير ميز كشوندم بيرون و تكيه داده به ديوار نشستم و زانوهامو گرفتم بغلم.كنارم نسشت و نجواگونه حرف زديم.از گذشته گفت.تا رسيد به آينده.همينطور كه حرف ميزد؛ديگه برام اون آدم كريه و نفرت انگيز نبود.دوستش داشتم.انگار يك دنياي تازه رو دوباره كشف كرده بودم.كه پر بيراه هم نبود.دنياي دروني و البته نزديك به واقعيت يك آدم رو شناخته بودم.رسيد به جايي كه :از فردا نخواهد بود و من جاي اون رو پر خواهم كرد.اين روزها بدجور منو ياد اون زلزله ميندازه.ياد اون صحنه و اون چند شبي كه مردم تهران تو پاركها خوابيدند.اون روز من ياد گرفتم هر دشمني هم يك قلب توي سينه اش داره كه ميزنه.ميتوني اون قلب رو توي مشتات بگيري و فشارش بدي؛يا ميتوني زير پات بذاري و فشارش بدي.انتخابش با خودته و اينكه چقدر از جوهره آدميت بهره بردي.
...........................................................
پ.ن:بدبختيه بزرگيه اينكه دلت اينقدر براي كسي تنگ بشه!اييييينققققققققدر!
پ.ن: ميخوام بگم: "در من هراس نيست ز سردي و تيرگي؛من از سپيده‌هاي دروغين مشوشم "
گفت شيفته باران شو؛وقتي بي‌تابي؛مي بارد و خيست مي‌کند؛شيفته باران که شدم؛باران باريد اما هرگز خيسم نکرد؛"شايد هنوز تا سپيده‌دمان شيفتگي راستين ""هزار فرسنگ"" فاصله است"
آي با توام اي سپيده راستين صبح؛تاريکي ديگر بس است؛طلوعي جاودانه کن!
پ.ن:نقش دوم اين قصه ايكس ايكس بود نه ايكس ايگرگ.
پ.ن:دلم يك روباه سفيد قطبي ميخواد تا باهاش گرگم به هوا بازي كنم!
پ.ن:اين پست رو كه نوشتم دو ساعت دنبال عنوان براش ميگشتم!!!!
...........................................................
لحظه اي با من باش...

صدا صداي همان بچه گربه ترسوست
که توي قلب من انگار قلب کوچک اوست
صدا صداي سواريست در حدود فلق
که رفته خانه دشمن به جاي خانه دوست
صداي گريه موشي که باز گم شده است
صداي گريه موش از دل هزاران توست!
صداي آن حشره هاي ناقص الخلقه
صداي ناقص  شروانه  جيزجيزک  سوست!
صداي خواهش غمگين راوي از آن سو
صداي پاسخ منفي راوي از اين سوست
صدا صداي همان بچه گربه ترسوست
...وباز مي پيچد توي گوش راوي بعد:
صداي له شدن گربه اي درون سرنگ
صداي سوزش تزريق گربه زير پوست.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:35 | لینک  | 

امروز هي رومانتيك شده ام.هي وسط اينهمه كار كه ريخته سرم و تند و تند و تند تيكشان ميزنم كه يعني باري از دوشم برداشته شد؛هي پلك دلم ميپريد.هي كبكم خروس ميخواند و هي دلم ميگرفت و هي ضعف ميرفت و هي هوس ميكرد و هي ميخواست كه يكي باشد تا دستهايش را بگيرم؛يكي كه ميخواهم و تا به حال دستهايش را نگرفته ام؛يكي كه بخواهم نوازشش كنم؛دلم ميخواست يكي باشد.احمقانه ترين احساسات دنيا توي همين روز كوفتي لعنتي جمع شده بودند.
رو به روي من نشسته بود و من هي سرم را از پشت كامپيوتر اين طرف آن طرف ميكردم و زير چشمي نگاهش ميكردم.با هر نگاه يك لبخند ميزدم از نوع زير زيركي اش.خوشم مي آمد از احمقانه هايم.خوشم مي آمد؛چون چشمهايش را مثل او يافتم.هي نگاهش كردم هي دلم غنج رفت.خوشم مي آمد چون خيلي شبيهش بود و نبود.هي هاله اي از شباهت ميزد توي چشمم و هي هيچ كدام از اجزاي صورتش مثلش نبود و بود.دلم برايش غش ميرفت و به خودم ميگفتم چه اهميت دارد كه او نميفهمد يا خودش را به نفهمي ميزند كه دلم برايش تنگ شده؟اصلا اهميتي دارد وقتي ميپرسد مگر اين مدت نديدنت يا نديدنم زياد است؟يا نه؟راستش را بخواهيد كم كم دارم ميبرم.از آن بريدنهايي كه دوست دارد.كه رها كني به امان خدا.فكر ميكند من ميتوانم مثل او باشم كه رها كنم آن گوشه كنارها براي خودش بچرد.اگر اينطور بود كه الان كلي فضاي دلم شلوغ و پلوغ بود كه.عادت ندارم شلوغش كنم.خوشم نمي آيد.اصلا ميخواهم به اين موضوع فكر نكنم.آدم اينقدر ولنگار؟در عجبم چطور فكر ميكند من اينقدر احمقم كه باور كنم كه نميفهمد و ندانم خودش را به نفهمي ميزند؟

این خیلی خوب است که یک دفعه همه دلها و نگاهها به يك سمت و سو ميرود.من اصلا كارناوال و جشنهاي ملي و همسويي و تيمي و همگروهي و اينجور چيزها را خيلي دوست دارم.ديده اي چه شوق و ذوقي توي ملت مي افتد؟اينطور مواقع است كه اين شاديهاي الكي و هيجان بيخودي چنان محوشان ميكند كه ملت به تخمشان هم نيست كه چه بلاهايي طي دو سال اخير؛شايد بدترش يك سال اخير؛بدتر ترش يك ماه اخير و از همه بدترترترترش يك هفته اخير سرشان آمده.اوه!ميشود كه به فلانجايت هم نباشد كه يك ساعت توي صف تاكسي بايستي.مثل همه مناسبتها!از شب تعطيلات ارتهاليدي بگير؛برو تا روز زن! روز پدر!روز ال!روز جيمبل!اووووه!ولنتاينمان را كه ديگر نگو!نميدانم چرا تاكسيها توي اين روزها غيب ميشوند و تا دلت بخواهد همه زير دلشان ميزند و خوش خوشكشان ميشود كه دربستي ببرند و لابد پول بنزين يك ماهشان را توي همين يك شب از جيب مبارك من و تو بيرون بكشند.من و تويي كه گوشه خيابان مثل بدبختها الاف ميشويم و هيچكس نيست كه به تخمش هم باشد!(حالا فرضا يكي پيدا شود به تخمش هم باشد!چيش به من!اصلا من چرا اينقدر توي اين پست آويزان تخم شده ام؟!شايد اين هم ادامه بخشي از رمانتيك بازيهاي امروزم است!).نميخواهم به التماسهاي رانندگان خوشگلي كه ميخواهند همچين شيك من را به مقصد برسانند!گوش كنم!ولي واقعا خيلي حماقت ميخواهد كه ماشينهاي آنچناني با رانندگان اينچناني را كه با احترام جلوي پايت بوق ميزنند و درخواست رساندنت به مقصد را ميكنند؛ول كني؛بعد مثل بدبختها بدوي وسط خيابان توي ماشينها و داد بزني شريعتي!گيشا!نازي آباد!ديده اي اين مسافركشها را؟امروز شده بودم مثل آنها!نه من!كه همه مسافرها!قضيه زين به پشت و پشت به زين شده بود!احمق شدم و گفتم يك مسيري را پياده بروم.به قول يك راننده تاكسي كه من را از نصفه مسير  پياده كرده بود تا مسافر دربست سوار كند!برايم خوب است دو سه قدم پياده بروم!چيزيم نميشود!

پياده گز ميكنم.توي مسير شلوغ پلوغ آدمهايي ميبينم كه هر كدام يك فاز خليت دارند.يك جفت پنجي ميزنند.پسركي 17-18 ساله كه فكر ميكند(فقط فكر ميكند!)صدايش خوب و شش دانگ است و ميخواند:سپيده!از اون روز كه چشام لنگاتو ديده!!راه ميرود و ميخواند!و ميخواند! و ميخواند!با خودم ميگويم چه ميشود اگر من هم مثل اين پسرك الان بزنم زير آواز؟توي همين خيابان شلوغ؟هان؟نه؛واقعا چه اتفاقي مي افتد؟فوقش ميگويند آخيييي!خل شده بيچاره!اما هر چه كردم نتوانستم بزنم زير آواز!گويا اين كار درجه خليت بالاي ميخواهد!به اين سادگيها هم نيست! و گويا متاسفانه يا خوشبختانه من با اين فاز خليت خيلي فاصله دارم!كنار دستم دختري آويزان بازوي پسركي بود كه عجيب براي كشاندنش به خانه تيليت ميكرد.دخترك كمي شيرين ميزد؛البته شايد هم نميزد و من نميدانم چرا تازگيها اين نسل سومي ها را كه ميبينم همه شان را مجنون و ديوانه و شيرين ميپندارم!خنده ام گرفته بود!ياد يك خاطره احمقانه افتادم!هنوز كه هنوز است به من ميگويد اگر آن روز خودت را چس نكرده بودي و جواب نه به من نميدادي و دستم را از روي پايت برنميداشتي!الان زندگي ما اين نبود!!!!ميخندم.دلم ميخواهد حالا كه نميتوانم آواز بخوانم؛لا اقل بتوانم با صداي بلند و قاه قاه بخندم!نه!اين هم نميشود كه بشود.تا جايي ميروم كه پاهايم بي حس ميشود ديگر.يك ساعتي ميشود توي راهم.بوقي ميشنوم و سر برميگردانم و اولين ماشيني كه جلوي پايم ترمز زد را سوار ميشوم.پسرك خوش بر و روست.بوي عطرش را دوست دارم.خوش لباس پوشيده و بسيار لفظ قلم صحبت ميكند.ميگويد طوري راه ميرفتي كه آدم دلش ميسوخت ببيند داري پياده ميروي!عذاب وجدان ميگرفتم تو پياده و من سواره!توي راه كلي ميخنديم.يك پا جك است.يك ده سالي از من كوچكتر است.اين تخم سگ خوب مالي ميشود در آينده.از آن دختر كشها.تا جايي ميرساندم و تشكر ميكنم و آرزوي موفقيتي و باي بايي.اما هنوز رومانتيكم.هنوز پلك دلم ميپرد.

ماني مان را فرستاده ام با دو تا دوستش برود بگردد.دوست دارم از اين تفريحات مجردي داشته باشد.نميخواهم به پر و پايش بپيچم.اينقدر هم وفادار خانه و خانواده بودن خوب نيست به نظرم.توجه كن ماني مان را با چه قداستي بيان كردم.برايم مقدس است.مثل خدا.اول تر از خداست برايم.كفر ميگويم؟بگويم.الان تند تند تايپ ميكنم تا نيامده و من را با حوله پشت كامپيوتر نديده.غر ميزند اين شبها كه من را ميبيند اين پا مينشينم.دلش ميگيرد.ميخواهد كه تمام چند ساعتي را كه در خانه هستم توي آغوشش باشم.حسود شده بدجور.نميخواهد دقيقه اي از وقتم صرف ديگري بشود.اين ديگري آشپزي باشد؛يا مادرم؛يا تلفن؛يا هر چه.الان چشمم افتاد به حلقه ام.همينجا مثل كتاب آسماني رو به رويم گذاشته امش.چند وقت بعد بايد از اين حلقه بنويسم....گفتني ها دارد....

چند وقت پيش دخترك گل فروشي با لبخند ميزد به شيشه ماشينها  كه گل نميخواهيد؟اكثرا شيشه هايي كه پايين بود هم بالا كشيده ميشد و در جواب لبخند و گلي كه به سمتشان مي آمد؛دهن كجي تحويل ميدادند.ديدم ما چه آدمي بايد باشيم كه از يك گل كه با لبخند تقديممان ميشود و به سمتمان نشانه ميرود فراري؟شيشه را پايين كشيدم و دو شاخه پژمرده نرگس داد دستم و يك اسكناس آبي طلب كرد!دلم خواست كاش من هم دهن كجي اش ميكردم و شيشه را بالا ميدادم.يادم باش زين پس با مردم اين ديار مهربان نباشم.سر كار كه رسيدم ده بار اين جمله را پاي وايت برد نوشتم.يكي از همكارها ديده بود و به بقيه گفته بود مواظب باشيد كه هوا پس است.خانم ايكس زده به سرش و عصباني است!در حاليكه عصباني نبودم و درس بزرگي آموخته بودم.

ماني ام نيست و دلم ميخواهد اينجا هي بنويسم.اگر بگويي زياد بود دلم ميشكند به خدا.الان من معشوق چندين نفرم و هيچ كس هم من را به تخمش هم نيست.دچار حس "هيچكي منو دوست نداره" شده ام.حس بدي است اين كه گه گاهي هم سراغت بيايد.ميتواند آدم خودخواه و فول اعتماد به نفسي مثل من را هم مچاله كند.ماني ام نيست و توي تنهايي ام دارم نبودنش را حس ميكنم....كم كم دارم ميفهمم دليل شرمنده ترين معشوق بودنم چيست....كم كم دارم ميفهمم.....هميشه چيزي را كه نبوده دوست داشته و بهانه گيرش شده ام...
ميداني؟كم مانده گريه ام بگيرد.زير آواز كه نميشود زد؛زير خنده هم؛آيا ميتوانم و اجازه دارم توي همين خلوت و الان بزنم زير گريه؟
....................................................
پ.ن:از طرز حرف زدنت خوشم نمي آيد.پر از عقده و نفرت است.اما مرض دارم كه دلسوز ميشوم.
پ.ن:كي يك نخ سيگار وينستون لايت دارد به من بدهد؟اگر دانهيل هم باشد عيبي ندارد.
پ.ن:جواب كامنتهاي قبلي توي همون كامنتدوني.
پ.ن:مثل سرگذشت باران است قصه‌ات؛عزيز دلم!وقتي که هست؛لبريزم مي کند از دانه هاي پر سخاوت اش؛خيسم مي کند ميان اين همه قحطي رطوبت عشق و وقتي که نيست؛خاطره بويش در بارش اولين قطره بر خاک؛آشوبي مي اندازد به دلم؛که چاره اي نمي ماند جز دويدن به سوي يک سراسيمگي بي انتها....
پ.ن:مگر من چي ام از تلويزيون كمتر است كه برنامه هايش را اعلام ميكند؟
جمعه شب پستي با عنوان شيك خواهم نوشت.ببين!شيك نيست ها؛شيك با كسر ش و سكون ي.دو شب بعد هم پستي با عنوان شرمنده ترين معشوق.بعدش هم ايشالا گورم را گم خواهم كرد توي مجازيات اين دنياي مجازي.
پ.ن:والسلام.
...........................................
لحظه اي با من باش...

چه اشتباه قشنگي! تو عاشقم بودي
شبي مچاله شده پشت عينك دودي
به وهم مشترك ماخوش آمدي اي عشق!
- بلند شو برو گمشو!...چرا به اين زودي؟
هنوز دست تو را لمس مي كند با درد
هنوز توي خيالش به جز تو موجودي...
اگر چه حال خودش خوب نيست خوشحال است
از اينكه حال شما رفته رو به بهبودي
به سمت خيسي گلدان بيا و دست بكش
به اضطراب غم انگيز اين دو داوودي
در اين شلوغي  ِ  بيهوده ي پر از هر چيز
اتاق ِ صندلي و كفش و چتر و بيگودي
فرار كن برو اي عشق! خوب ِ ساده ي پاك
نه! از تمام جوانب به مرگ محدودي
دو چاي دست نخورده و قطره هاي خون
كه روي پيرهن زن به طرز مشهودي...
...............................................


نكته اخلاقي ايندفعه:
کمي سبکسري لازم است تا از زندگي لذت ببري و کمي شعـــور، تا مشکلي برايت پيش نيايد!" * بادها مي وزند، عده اي در مقابل آن ديوار مي سازند و تعدادي آسياب به پا مي كنند * هستي تو را به اين گونه كه هستي مي‌خواهد، از اين رو همين هستي كه هستي، هستي اينگونه كه هستي به تو نياز دارد. وگرنه كس ديگري را به وجود مي‌آورد و نه تو را. بنابر اين خودت باش.خوت باش.خودت باش.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 22:27 | لینک  | 

كارشناس شبكه اومد برام تعريف كرد كه يك امكانات نميدونم اكسچنج چي چي !تعريف كرده كه ميشه باهاش ايميل زد بين پرسنل و از اين به بعد نامه نگاريهاي درون شركتي با اين انجام ميشه.بعدش گفت ميخواي طرز كارشو بگم يا...؟منم كه اون روز بهمن خان رو به روم نشسته بود و توي اين دنيا سير نميكردم؛الكي اكي اكي كردم و كله تكون دادم و گفتم همون يا! كه بله!بلديم!اوستاييم خودمون!ميدانيم! امروز اومدم اين امكانات رو راه اندازي و تست كنم!مثل هميشه اول آدرسي كه ميخواستم بهش ايميل بره انتخاب كردم؛بعدش اومدم تايپ كردم hi   hi  hi   hiiiii hhhhhi    hhhhi    hhhiii. بعدش هم دكمه سند رو زدم.چشمتون روز بعد نبينه!همينكه دكمه سند رو زدم برق از چشم پريد!ديدم همه چند ده تا پرسنل شركت رو از آبدارچي تا مدير عامل!انتخاب كردم!بماند؛به جاي نوشتن hi يعني همون سلام خودمون؛فارسي تايپ شده و يك ايميل با اين مضمون براي غريبه و آشنا رفته:
آه   آه  آه آههههههه آآآآآآآآآه   آآآآه!
خلاصه كه عررررر .....عر.....عر.....
..................................
پ.ن:تو مسير برگشت همش از اين سوتي خندم ميگرفت.تصور عكس العمل فرداي همكاران ولي ميگرياندم!
پ.ن: يك سوتي بدتر از اين هم دادم كه به دلايل امنيتي الان نميگم!شايد وقتي ديگر!
پ.ن:چه بده كه همش حس كني كسي كه نبايد داره اينجا رو ميخونه.
پ.ن:جواب كامنتهاي پست قبل توي همون كامنت داني.آهاي احسانه!باز نياي بگي كو!صبر كن مينويسمش!نوشتمش!
................................

و اما سوتي دوم:مشغول مصاحبه با يك آقاي سي و اندي ساله بودم.چنان ‍ژست مديرها رو گرفته بودم كه نگو.خودكار رو توي دستم ميچرخوندم و حسابي طرف رو با نگاهم حلاجي ميكردم و ورانداز و هي قمپز دركن و از اين برنامه ها(از حاج باران بپرسين؛بهتون ميگه چه مدلي لم ميده رو صندلي و آستيناشو ميزنه بالا و انگار كه ميخواد سلاخي كنه؛ با مصاحبه شونده بيچاره حرف ميزنه كه زهره اش آب شه!).بيچاره خيلي ازم حساب ميبرد.توي همين اوضاع احوال رسيدم به جايي كه بادي به غبغب انداختم و سر قيمت آقاهه باهاش چونه ميزدم:ببينيد آقا؛شما فكر نكنيد اينجا يك جاي معموليه؛مثل خيلي از جاهاييكه شما تا حالا كار كرديد!اينجا مغز متفكر.....است و كارشناسان و متخصصان خبره اي داره كه.....
چشمتون روز بعد نبينه!تكيه دادن به صندلي همان و پشتي صندلي در رفتن همان و من و صندلي با هم پخش زمين شدن همان!حالا ببين من با چه حالي و چه رويي از زمين بلند شدم و خودمو تكوندم و به صحبتام ادامه دادم؛درحاليكه آقاهه تا بناگوش از خنده سرخ شده بود و داشت خندشو ميخورد!
................................
پ.ن:امروز به ابهت نگاهم پي بردم!با وجود سوتي ديروز؛هيچكس جرات نكرد به چشام نگاه كنه حتي!بديش اين بود از بس اخم كردم يك رد اخم عمودي وسط دو تا ابروم افتاده!تازه كلي به خودم رسيدم و خوشگل مشكل كردم و با كمال پررويي و سوت زنان وارد دفتر شدم!

پ.ن:آدمک آخردنياست بخند/آدمک مرگ همينجاست بخند/دست خطي که تورا عاشق کرد/شوخي کاغذي ماست بخند/آدمک خر نشوي گريه کني /کل دنيا سراب است بخند/آن خدايي که بزرگش خواندي/بخدا مثل تو تنهاست بخند


لحظه اي با من باش...

همیشه رفتن تو را چه بد نظاره می کنم
دوباره دیدن تو را به شک حواله می کنم
همیشه بی صدای پا و بی بهانه می روی
سرود رفتن تورا همیشه ناله می کنم
تو از کجا رسیده ای از انتهای معجزه؟
دوای درد من تویی تورا بهانه می کنم
صدای روح خسته ام گرفته بی هوای تو
به راه رفتنت ببین غزل روانه می کنم
تو رفته ای به انتها و مانده ام به نیمه راه
ببین که بند راه را چگونه پاره می کنم
صدا صدای همدلی نوا نوای بی نوا
ستاره تا ستاره ها تو را نظاره می کنم
دوباره دیدن تو را به شک حواله می کنم
همیشه رفتن تو را چه بد نظاره می کنم

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 22:52 | لینک  | 

از شما چه پنهون صبحهاي جمعه اي كه ميتونيم كمي ديرتر از معمول بريم سر كار؛همش چشم ميچرخونيم ببينيم كي زودتر جيشش به دماغش ميرسه و لبريز ميشه و مجبور ميشه بدوه بره توالت؛تا اون يكي خفتش كنه و بگه حالا كه پا شدي اول چايي بذار!باز هم از شما چه پنهون يك وقتايي توي همين صبح روزاي تعطيل از كليه درد ميميرم اما تا ساعت يك همينطور تو جام غلط ميزنم؛ اونجا گشادي اجازه نميده پاشم برم توالتي كه در يك قدمي تخته.چون زود بيدار شدن همانا و صبحانه تو پاچه ات رفتن همان!بلاخره يك صبح جمعه آرام دستان پرمهرش رو روي كمر من حلقه كرد و تونستم بعد از مدتها يكيشو در آغوش بكشم و در كانون گرم خانواده سپريش كنم.بنابراين؛تصميم گرفتم يك حالي به ماني بدم و يك صبحانه اي آماده كنم و با بوي قهوه بيدارش كنم؛نه با گفتن جمله تكراري ماني چايي گذاشتي؟اين شد كه چايي كه گذاشتم هيچ(حالا يكي نيست بگه آخه داغون؛يك دكمه زدن و دو تا چاي ليپتون توي فنجون انداختن هم تنبلي داره؟)صبحانه مفصلي هم آماده سازي كردم.بعد اواين لقمه يا كه از صبحانه لذيذم توي دهان گذاشتم؛اين آرايه بهم گفت بيا و دستور پخت اين املت مخصوصت رو براي هم چراغيهات بگو.منم ديدم بد هم نميگه؛مگه من چيم از اين خاج باران كمتره كه اون بياد ادعاي آشپزيش بشه؛اونوقت من ساكت بشينم؟هان؟خوشگل تر از اون نيستم؛كه هستم؛قدبلندتر كه نيستم؛كه هستم؛خوش هيكلتر كه نيستم؛كه هستم؛پس چه دليلي داره كه اون سالاد الويه بپزه من املت نپزم؟خلاصه اين شما و اين دستور املت مخصوص سرآشپز آرايه:
مواد لازم براي دو نفر(البته ماني رو سه نفر حساب كنيد؛منم دو نفر در اصل براي 5 نفر ميشه!):
قارچ:هر چي دلتون ميخواد
پياز:يك عدد متوسط
گوجه فرنگي:دو عدد متوسط سفت و جون دار
ژامبون مرغ آندره(ميكائيليان نباشه ها؛گند ميزنه به غذا):چهار برگ
فلفل دلمه قرمز و سبز و زرد:از هر كدوم نصفي كوچولو
كره:نصف قالب
روغن مايع بهار:دو قاشق غذاخوري
فلفل سياه:يك قاشق چايخوري سرپر
زردچوبه:نصف قاشق چايخوري
آويشن:يه نموره
تخم مرغ:پنج عدد
سيگار:يك تا دو عدد
پنير سفيد كوچولوي ميهن:نصف قالب
ماهيتابه تفلون چدني(قابل توجه رضا خرداد 53؛روحي نباشه!):يك عدد متوسط.
ماني:يك عدد
غذاساز:يك دستگاه
كامپيوتر و اكانت اينترنت:يك دستگاه
آرايه:يك عدد(البته وقتي روي چم هستش!)
روش تهيه:
قارچها؛گوجه فرنگي ها؛فلفل دلمه اي ها و پياز رو ميديد به ماني خوب و تميز دو سه بار با وايتكس و مايع ظرفشويي بشوره.بعدش دوشاخ غذاساز رو ميزنيد تو برق و همشونو نگين نگين (منظور مرع كوچولو كوچولو هستش)خرد ميكنيد.
ماهيتابه رو ميذاريد خوب داغ بشه.دو قاشق روغن مايع ميريزيد؛بعد قالب كره رو ميندازيد و پيازها رو ميريزيد توش.حالا ميريد ميشينيد پاي اينترنت و آفهاتون چك ميكنيد به مدت دو دقيقه.اينجا ماني بقيه كارها رو انجام ميده.به فاصله دو دقيقه؛فلفل دلمه؛گوجه فرنگي؛قارچ و در آخر ژامبون رو كه داديد ماني ريخته تو غذاساز و  خرد كرده ميريزيد توش.پنج دقيقه ميذاريد تفت بخورن.حالا فلفل سياه؛زردچوبه و يك نموره آويشن؛و اگه دوست داريد يك حبه سير خرد شده؛يا پودر سير؛اضافه كنيد.بعدش قالب پنير رو خرد كرده و بريزيد روي مواد.(اينجا احتمالا ماني بهتون ميگه:تو كه كره و پنير ريختي؛بيا مربا هم بريز توش ديگه!).ميتونيد همزمان با اين پنير از پنير مازارلا هم استفاده كنيد؛ولي طعم پنير سفيد يك چيز ديگه است.راستي ميدونستيد پنير سفيد هم مثل پنير پيتزا كش مياد؟مواظب باشيد حرارت ملايم باشه تا پنير سفت نشه.حالا يكي از سيگارها رو روشن كنيد و باز بريد آفهاتونو يا احيانا ايميلتون رو چك كنيد.حالا تخم مرغها رو ميديد به ماني تا بشكنه و توي غذاساز بريزه  و هم بزنه.بعدش شعله رو زياد كنيد و تخم مرغها رو بريزيد روي مواد.بعد از يك دقيقه اونوريش كنيد.يك دقيقه بعدتر هم خاموشش كنيد.املت شما آماده است.حالا آرايه سرميز نشسته و منتظره ماني تو بشقاب بكشه و بياره سر ميز.اين املت رو ميتونيد با نون باگت ميل كنيد.اگه نبود بربري هم بد نيست.البته ميتونيد با نون تست توي ساندويچ ميكر بذاريد و لاش پنير پيتزا بديد.

تبصره:(اگه ماني موجود نبود ميتونيد به جاش از حاج باران استفاده كنيد؛فقط توجه كنيد رضا خرداد53 و مشتي ماشالا به علت گشادي كاليبري مفرط؛ اصلا مناسب نيستند)
.......................................
پ.ن:بعدا نصب مي همي شود!الان خسته ام.خوابم مياد.
پ.ن:اگه موافقيد واسه قابلمه پارتي همين املت رو بيارم؟!
پ.ن:جواب كامنتهاي پست قبلي توي همون كامنتدوني.
پ.ن:گله نكنيد كه چرا كامنتدوني پست قبلي رو غير فعال كردم؛گاهي يادم ميره اينجا يك مكان عموميه و  وبلاگمو با دفتر خاطرات اشتباه ميگيرم و چيزهايي مينويسم كه نبايد بنويسم.
........................................
لحظه اي با من باش...

چنگال هاي خوني تو روي ميز نيست
ديگر عزيز ميز برايم عزيز نيست !!
چيز کمي که نيست که از من گرفته اند
چنگال يک نياز درشت است ريز نيست!!!!
چنگال يک نياز لطيف و شکستني است !!!!
چنگال يک نياز فلزي و تيز نيست !!!!
در جستجوي هيچ به چنگال مي رسيم
يعني درون دست تو هم هيچ چيز نيست
من هيچ را درون دل ميز کاشتم
افسوس اين نواحي چنگال خيز نيست!

چنگال قائم است به ذات خودش...و من!
حتي نيازمند به خون تو نيز نيست
چنگال يک نشانه ي کـُند است از چه چيز؟
يعني بيا و دست بزن بچّه جيز نيست!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 21:48 | لینک  | 

*فراموشت كردم و كمرنگ شدي.كمرنگت كردم و چنان مات شدم كه از ماتي من تموم خاطرات رنگ پريده مان محو شدند.حق داشتم نه؟بد جور كيش و ماتم كردي.اوووووف نميخوام از گذشته ها نخ بگيرم و آينده رو ببافم.نميخوام دوباره اونقدر مجنون باشم و اونقدر ديوانه و اونقدر شيدا كه خودم رو فراموش كنم.ديگه براي هيچ كس نميخوام اينقدر از خودگذشته باشم.گاهي فكر ميكنم اونهايي كه معشوق بيوفا دارند كه فقط و فقط و فقط آزارشون ميده؛از اون معشوقايي كه وسط راه رهات ميكنن و رفيق نيمه راه ميشن؛اونايي كه بهت حتي نارو ميزنن؛چطور ميتونن اينهمه دريا دل باشن و طرفشون رو ببخشن؟پس چرا من نميتونم با اينهمه خوبيت ببخشمت؟چرا فكر ميكنم تو يك جاهايي كم گذاشتي؟چرا با اينكه شرايط رو درك ميكنم و كاملا تو رو بي تقصير ميدونم؛باز دلم ازت ميگيره؟چرا وقتي ميگي منو ببخش كه نتونستم؛اين نتونستن و اين نموندن و اين رفتن مثل طناب دور گردنم ميپيچه و ميخواد خفم كنه و من ناچارم چنگ بندازم دورش و ازش رها شم؟چرا آخر بيشتر مكالمه هاي تلفنيمون اشك مهمون چشمامون ميشه؟تو فكر ميكني واقعا آخر ماجراي ما همينه؟همينجا؟كه تو اينقدر دور و من اينقدر دور؟و فاصله باشه همه اون چيزي كه ميخواد پيوند ما رو محكم نگه داره؟فاصله هايي كه با اينهمه دلتنگي هم پر نميشن؟با اينهمه دوست داشتن هم؟با اينهمه شرمندگي هم؟و با اينهمه گناه هم؟

*رو به روي من نشستي و داري نگام ميكني.كارم كمي طول كشيده و جاي اينكه اون پايين منتظر باشي؛دعوتت كردم بياي بالا بشيني تا كارم تموم بشه.اتاق به طرز حيرت آوري شلخته است.همه كاغذهايي كه افكار ما روش خط خطي شده؛روي ميز پخشه و كلي كتاباي غلط انداز كت و كلفت از چپ به راست نوشته شده.به هر چيزي شبيه هست اين اتاق؛جز مركز فكر و انديشه چندتا محقق كه دارن خير سرشون فيل هوا ميكنن.زيرچشمي نگات ميكنم.كيفتو گذاشتي روي پات و دستهاتو روش قلاب كردي.چشم از چشمم برنميداري و من زير نگاهت دارم له ميشم و نميدونم چرا.نفسم داره ميگيره و نميدونم چرا.دلم ميخواد بدونم يا دست كم ازت بپرسم به چي داري فكر ميكني.هر از چند گاهي سرمو از روي كاغذهاي با عجله خونده و نوشته شده ميگيرم و يك لبخند تحويلت ميدم.چشمات نم گرفته و طوري نگاهم ميكني كه انگار مادري به فرزندش.آه پر حسرتي ميكشي و منم ناخودآگاه پشت سرت تكرارش ميكنم و بعد هر دو ميزنيم زير خنده.بچه ها سعي ميكنن كلي براي من كلاس بذارن و كلي مهمونمو تحويل ميگيرن.اين وسط "او" هم دو يا سه باري به بهونه هاي مختلف مياد تو اتاق و هرچند ميخواد خيلي خودشو بي تفاوت و عادي نشون بده؛اما نميتونه وقتي برميگرده كه از ميز من دور شه و بره؛تو رو ورانداز نكنه و صاف تو چشات نگاه نكنه و نميتونه كه اون حس كنجكاوي كه دست خودش نيست رو بروز نده.به نگاه ملتمسش جواب ميدم و جنس اين بي تابيها چقدر برام آشناست!ميگم كه تو رييس قبلي من هستي.كمي رفتارش دوستانه تر ميشه و دست آخر به خودش جرات ميده كه كمي بشينه و باهات گپي بزنه.بيخود نيست اينكه افتاده تو ذهن من.شباهتتون تا حدي شبهه برانگيزه.خنده ام ميگيره از اينكه به خاطر ماني متوجه تو شدم و حالا ميترسم از اينكه به خاطر تو متوجه "او" بشم.به خدا تقصير من نيست!موي پريشون مشكي و چشم و ابروي سياه و پرپشت بدجور دلم رو ميبره!اون قد و قواره دوست داشتني رو هم بذار تنگش ببين چه معجوني ميشه!

*ميگم هيچوقت عاشق چشم و ابروي كسي نشدم و حالا همينكه چشمم به چشمت ميفته؛همه سردي و رخوت و كندي و ملالتي كه توي رابطه ام با تو ريخته بودم؛چال ميشه.ميشم همونكه: تا تو نگاه ميكني.....و همه قول و قرارهام يادم ميره.ميشم همون كوچولوي كوچولويي كه دلش بهونه آغوشتو ميگيره باز.همونكه باز دلش ميخواد سرشو بذاره روي سينه ات و صداتو از قلبت بشنوه كه ميخوني:نازنين من.....شايد اين وسط دلم ميخواد باز و بهونه ميگيره باز كه انگشتهاي تو بره لاي طره هاي موهام و نوازششون كنه.دلم يك چشم ميخواد كه با ديدنش نخورده مست بشم.

*دلم ميخواد توي اين گرماي ملس صندلهامم بكنم و پاي برهنه روي ماسه هاي داغ نم خورده راه برم.چقدر اين هواي شرجي رو دوست دارم.چقدر سرخوشم از اينكه تو هستي و چشمهات هست و نگاهت هست و مهربونيهات هست و همراهيهات هست و دستهات هست.دستهايي كه بي دغدغه و ناراحتي و دلشوره و دلهره و بي همه چيزهاي ناخوش و ناخوش آيند؛در دستم فشردم و بازويي كه دور بازوت حلقه كردم و دستي كه دور كمرم حلقه كردي و حرفهايي كه اينهمه وقت تلنبار شده.

*تا به حال به ياد ندارم زير چنين باروني بوده باشم.دست تو دست تو شاد و كودكانه ميدوم.اينقدر خيس شديم كه لباسهامون به تنمون بچسبه قطرات درشت آب از نوك بيني روي چونم بريزه و چقدر خوش شانسم كه اينبار ريملم ضد آب بود!توي ماشين بخارگرفته تنگ هم نشستيم و سرخوش از دنيايي كه فقط من و تو رو تو خودش جا داده.زير بارون عاشقيها كرديم.عشقبازيها كرديم.بوسيدمت و بوسيدي ام.به نظر تو اين گناه پاي ما نوشته ميشه؟بوسه اي كه طعم بارون و عشق بده چه سنخيتي با پليدي و گناه داره؟بوسه اي كه بتونه دلتنگيهاي قريب به يك سال دوري رو تو خودش حل كنه؛ميتونه كه بد و زشت باشه؟

*ميگي چي ميخواد سر ما بياد؟آينده چي ميشه؟ميگي من نميخوام تصميم جديدي براي يك زندگي جديد بگيرم؟ميگي بهم ثابت كردي كه مرد راهي.ميگم ول كن اين حرفها رو!آينده دروغه!به حال فكر كن؛به همين دم؛همين لحظه كه ميتونم و ميتوني هرم نفسهامو حس كني.ميگي خيلي بي منطق شدي؛اينا رو كي يادت داده؟ خودم ميگم و شعار ميدم؛اما راستش رو بخواي از همون لحظه اول ديدارت همش شمارش معكوس ثانيه ها رو داشتم.همش مرور ميكردم چقدر به رفتنت مونده؟از همون اول دلهره بدرقه ات رو داشتم.از همون اول تلخي هجر شيريني وصل رو كم و كم و كم ميكرد.باور ميكني تو زندگيم از همه بيشتر از رفتن ميترسم؟فرقي هم نميكنه چه نوع رفتني باشه؟يا كي بره؟چي بره؟از نفس رفتن رعشه به وجودم مي افته.
....................................................
پ.ن:آره تو رفتي ولي من با همين چشماي خيسم چيزي جز اسم قشنگت نميتونم بنويسم....
اين ترانه بي حضورت پر تنهايي و درده...

پ.ن:وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاق پر از عکس ميشه ولي هميشه دلت واسه کسي تنگ ميشه که نمي توني عکسشو بزني به ديوار.من ميتونم عكستو بزنم به ديوار؛اما نميزنم تا هميشه دلم برات تنگ بشه....

پ.ن:خوبه....خوبه...خوبه....شب اونجوري قضيه بنزين رو ميبندن و بعدش نتيجه اين ميشه كه ما مردم گاو و گوسفند شده هم ديگه بع بع و ما ما مون دربياد و صبح از ترسشون زود لايحه دوفوريتي ميدن و اتفاقا هم سيستم sms قطع ميشه و جالبه كه توي همين قطع شدگي هي تند و تند sms تبليغاتي حوالت ميكنن!و نتيجه هاي بعديش اينكه مردم همه كنار خيابون منتظر تاكسي ايستاده اند و كسي  نيست كه به قول راننده ها اين پونصديها رو جمع كنه.و جالبتر اينكه با گرون شدن بنزين؛از ميوه فروش و قصاب و دلاك و حمال و همه و همه ميكشن روي قيمتاي همه چيزشون و طلب ارث باباشونو ازت ميخوان.اگه با اين اوصاف تو يك كارمندي كه يك آب باريكه داري؛خيلي بدبختي.چون نميتوني روي هيچ چيزيت اين تورم رو سرشكن كني.

پ.ن:هروقت سانسور رسمي وجود دارد علامت اين است که وضع آزادي بيان وخيم است و هروقت سانسوري در کار نيست مطمئنا همه بلندگوها در دست سخنگويان رسمي ست.

پ.ن:دکتر شريعتي ميگه وقتي نميتوني فرياد بزني ناله نکن!!خاموش باش قرن ها ناليدن به کجا انجاميد؟؟ تو محکومي به زندگي کردن تا شاهد مرگ آرزوهاي خودت باشي.

پ.ن:ميشه آدم مملو بشه؟هان؟الان من مملو هستم.
................................................
لحظه اي با من باش...

دارم شما را خوب من! «سلطان غم‌ها» مي‌كنم!
هر روز دارم داغتان را در دلم جا مي‌كنم
دنيا هم آن شب مست بود وقتي كه عاشق مي‌شدم
حالا خمارم. عشق را؛حاشا كه پيدا مي‌كنم!
يك جرعه‌ئ ديگر بده! يك جام سرپرتر بده!
وقتي كه زانو مي‌زنم؛دارم تمنّا مي‌كنم!
23 روز و 5 ماه؛پروانه‌ام در پيله بود
بي‌پيلگي‌هاي تو را بيهوده حاشا مي‌كنم
مردان صحرا قلبشان؛"صاحب" ندارد مثل ما
من هم كه صحرايي شدم؛از عشق پر  وا مي‌كنم
دست از دلم بردار عشق! بيزارم از ديوار .. عشق!
شب‌هاي باقيمانده‌ام را بي‌ تو فردا مي‌كنم ..

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:57 | لینک  | 

با نفست زندگي كردم.....

با بالا و پايين صدات اشك ريختم؛شاد شدم؛رقصيدم؛خنديدم؛گريان شدم.

دلم گرفته بود؛باز شد؛شاد بود؛ناشاد شد؛

از لطافتي كه به روحم ميبخشيدي؛

توي اين همه سال؛پا به پاي نوجووني و بلوغم؛

پا به پاي عاشقيتهام؛

ممنونم.

.........................................

پ.ن:هر چي كه بوده بين ما تموم شد....اينجا واسم نيست ديگه جاي موندن....

روحت شاد.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:29 | لینک  | 

مثل غذا خوردن ميمونه.نميتوني بگي هيچوقت نيازي بهش نداري.
 مثل غذا خوردن ميمونه؛تا نخوري فكرت اونطور كه بايد كار نميكنه.
مثل غذا خوردن ميمونه؛شايد بدت نياد جديد و تازه اش رو امتحان كني.
مثل غذا خوردن ميمونه؛شايد همسايه خوشمزه تر آماده اش كنه.
مثل غذا خوردن ميمونه؛بعضي وقتا خودت آستيناتو بالا ميزني و بعضي وقتا برات آماده ميكنن.
مثل غذا خوردن ميمونه؛يه وقتايي ميري بيرون؛ميخوري؛يك وقتايي برات ميارن خونه.
مثل غذا خوردن ميمونه؛يك وقتايي از خونگيش دلت زده ميشه و هوس منوي رستوران ميكني.
مثل غذا خوردن ميمونه؛ميتوني فست فود بخوري؛يا چيزي كه حسابي جا افتاده.اين به سليقه و تنوع طلبي توامان بستگي داره.
مثل غذا خوردن ميمونه؛شايد بدت نياد گاهي به غذاي دوستت؛همكارت؛همسايه ات؛ناخونك بزني.
مثل غذا خوردن ميمونه؛تا جديدشو امتحان نكني؛هر تصوري كه از بد بودن يا خوب بودنش داري ميتونه يك چيزايي تو مايه هاي كشك باشه.
مثل غذا خوردن ميمونه؛بعضيهاش رنگارنن و حسابي به اشتهات ميارن؛اما بعضيها ظاهر ندارن و ميلي ايجاد نميكنن.تازه ممكنه غلط اندازم باشه؛يك پرس غذاي رنگين و خوش منظره؛خيلي بدمزه باشه اما يك درب و داغون خيلي خوشمزه.
مثل غذا خوردن ميمونه؛اگه از بهترين و خوشمزه ترينش زياد بخوري تقريبا يك روز به زودي ميرسه كه دلزده بشي.
مثل غذا خوردن ميمونه؛بعضيهاش چنان باب طبعه و مزه اش زير دندون ميمونه؛كه فكر ميكني خوشمزه تر از اون جود نداره.
مثل غذا خوردن ميمونه؛اگه زياده روي كني؛دو تا ضرر داره؛هم رودل ميكني؛هم شكمتو بالا مياره.
مثل غذا خوردن ميمونه؛بايد مواظب باشي سالمشو بخوري.
مثل غذا خوردن ميمونه؛بعضيها خيلي خوشمزه و ويژه برات آماده اش ميكنن.
مثل غذا خوردن ميمونه؛وقتي سير باشي؛اصلا بهت نميچسبه.
مثل غذا خوردن ميمونه؛اگه گشنه باشي؛شايد به هر كاچي راضي بشي.
مثل غذا خوردن ميمونه؛شايد براي هميشه تو حسرت بعضي غذاها بموني.
مثل غذا خوردن ميمونه؛بعضيها رو براي رفع گرسنگي ميخوري؛بعضيها رو از روي لذت.
مثل غذا خوردن ميمونه؛خيلي حماقت ميخواد كه فكر كني هميشه ميشه به يك نوع غذا راضي بود.
مثل غذا خوردن ميمونه؛اگه دستت به دنبه نميرسه؛ميتوني بگي پيف پيف بو ميده.
مثل غذا خوردن ميمونه؛اگه دست تو كوتاهه و خرما بر نخيل؛هيچ اشكالي نداره؛ميتوني روزه بگيري.تازه ثوابم داره اون دنيام ميري بهشت.
مثل غذا خوردن ميمونه؛ميتوني با ديگرون سهيم بشي.
مثل غذا خوردن ميمونه؛هر چي بيشتر مايه بذاري بيشتر آش ميخوري.
يك چيزش با غذا خوردن فرق داره!بعضي وقتا غذاهه از تو خوشش مياد و تو ازون خوشت نمياد!
...................................................
اوايل كه ازدواج كرده بوديم و تازه بعد از چند و اندي سال دوريها به سر رسيده بود و ما از محضر هم داشتيم ميرفتيم كه فيض ببريم؛رفتيم پيش دكتر متخصص زنان كه اي چه بكنيم كه تلنگمون در نره و يك توله اي چيزي پس نندازيم.همسر گرام از دكتر يك سوال تخصصي كرد بر اين مبنا كه چند بار در روز اشكال نداره؟!!!!مثلا اشكالي نداره روزي ده بار باشه؟!!!!!دكتر بدبخت هم كه از قضا دوست خانوادگي ما بود و من تقريبا مثل بچه اش بودم؛به زور خنده اش رو نگه داشت و اكي رو داد و گفت اگه هزار بار هم ميتونيد؛اشكالي نداره.حالا منو داري!وحشت سراپامو گرفته بود و خودم رو در نقش مرغ ميديدم و تصور روزي ده بار داشت سكته ناقصم ميداد!البته ما هيچ وقت اين فرضيه رو به منصه ظهور نرسونديم و ركوردمون همون شيش بار موند.تا چندي پيش بعضي وقتها همسر زنگ ميزد كه بدو بيا خونه كارت دارم؛منم دارم ميام!و ما هم آب دستمون بود ميذاشتيم و ميرفتيم به وعده گاه و بله!البته اين چيز خوبيه.اينكه آدم هر وقت نياز داره بره طرفش؛خيلي ميچسبه و خيلي حال ميده؛ تا اينكه وقتي ميل نداري و سيري.اما اين روش يك اشكال داشت.يك وقتايي من سركار دپرس؛بي حوصله؛ بي هيجان؛پر استرس بودم؛يك وقتايي هم اون.زمانمون زياد با هم جور در نميومد.آمادگي يكي از شروط لازم كامل بهره مند شدنه.شماها كه از من اوستا ترين.يكي اين؛يكي هم اينكه مثلا قرار ميذارين به قصد انجام عمل.خيلي شانس ميخواد كه اون روز واقعا جفتتون آماده باشيد و جفتتون در مرحله شيدايي باشيد.اين يكي از چيزاييه كه يك هويي اش خيلي ميچسبه.
................................................
پ.ن: تصوير خطوط من رو از يك شهر تقريبا مرزي داريد.ميدونيد كجا؟ چند تا حرفشو ميگم: ر؛ميم؛شين؛الف؛ه. اينجا دارم لذت ميبرم.لذت.از هواش و از حالش.البته فكر نكنيد گرماي اينجا حشر رو زده بالا و اين پست رو نوشتم ها!نه!البته شايدم جز اين نيست!

پ.ن:تصور كنيد وسط يك عالمه كثافت و آلودگي نفتي؛گرماي سوزاننده ؛توي يك كانتينر خنك نشستيد و داريد باواريا اونم از نوع تگريش ميخوريد.اونم نه يكي؛نه دوتا؛سه تا پشت هم.سيگار فراموشتون نشه لطفا!

پ.ن: نميدونم خورشيد از كجا دراومد و به عنوان تشكر از زحمتاي بيكرانم!يك عدد لپ تاپ ناقابل برام خريدن.امسال بگي نگي پر از حادثه است باز. هميشه دلم ميخواست داشته باشم؛البته نه خيلي ها؛ولي حالا كه دارم ميگم: اه! به چه دردي ميخوره آخه؟!!! وبال گردنه كه!

پ.ن:تازگيها يك مرگم شده.همش حس تعليق دارم.معلق بين زمين و آسمون.توي ازدحام ميرم و نه صدايي ميشنوم و نه كسي رو ميبينم.توي عالم خودمم.عالم هپروت.توي عصراي بارون زده يك تابستون گرم كه غرق افكار خودت باشي و اطرافتو ببيني يا نبيني.گيج ميزنم.گيج.شايد واسه همينه كه نميدونم اون روز دقيقا چه بلايي سرم اومد؟

پ.ن: فعلا دلم خواسته مدتي از همه چيز و همه كس بكنم.واسه همينه كه رفتم يك جاي دور. و تنها.البته اگه بعضيها بذارن اين تنهايي بهت بچسبه!

پ.ن: خبرهايي دارم....من از آن ظهر تب آلوده تابستاني....خاطراطي به نهان خانه خاطر دارم....كه شكوفايي اشعار مرا الهاميست!.....و مرا؛با آنهمه نا آرامي....آراميست.....با تو خواهم گفت....شايد فردا شب.

پ.ن:جواب كامنتهاي قبلي توي همون كامنتدوني.
................................................
لحظه اي با من باش...

کنار آينه مانده ست تاري از مويت
تنيده در تن آيينه عطر گيسويت
تو رفته اي و در اوهام خود نشسته کسي
کنار صندلي خالي تو پهلويت
هنوز قالي دارد طنين گام تورا
هنوز گلهايش آشناست با بويت
پر است گوش من از موج موج خنده ي تو
چنان که آينه از چشمهاي جادويت
هنوز ميچکي از چشمهاي خيس اتاق
هنوز مي وزد از پله ها هياهويت
هنوز بي کس و تنها نمانده ام بي تو
کنار آينه مانده ست تاري از مويت

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 21:21 | لینک  |