تبليغاتX
پندارهای آرایه

مدتي است كه كلمه هايي جلوي پنجره ذهنم رژه ميروند و به هم ميپيوندند و ميخواهند كه جمله بشوند.اين مدتي كه ميگويم درست 72 ساعت به علاوه شش ساعت و سي دقيقه ديگر است.

درست 72 ساعت به علاوه شش ساعت و سي دقيقه از اولين جمله هايي كه از رابطه مان گفتي و درست از اولين هجوم افكاري كه به ذهنم راندي و درست از اولين بارقه هاي نا اميدي كه به ريشه رابطه مان زدي و درست از اولين رگه هاي تلخي كه به كامم دواندي و درست از اولين ضربه هايي كه بي رحمانه و بي غرضانه و بي توجهانه و غير متعهدانه؛بر ريشه نهال تازه پا گرفته تو ومن شده؛زدي؛ ميگذرد.ميبيني؟هنوز تازه اند زخمهايي كه بر من و بر خود ساخته من از خودت زدي.هنوز خون ميچكد از لطافت و نرمي رگهاي هستي رابطه مان و هنوز طعم شوري ميدهد اين نبضهاي از جريان افتاده.نه.نميخواهم كه مقصرت بدانم؛كه گله ات كنم؛كه شكوه سر دهم؛كه ناله كنم؛كه خودم را به نفهمي بزنم و بخواهم كه تلاش بي ثمري را كنم و دست و پايي بيهوده بزنم و تلخ بگريم و تند ضجه بزنم.

نه.هيچكدام از اينها نه اينكه حالا؛هيچوقت در قاموس رابطه هايم نبوده و نيست.قبل از هر چيز صميمانه و در عين حال؛در اوج استيصال؛از صداقتت؛در مورد خودم و خودت و رابطه مان؛متشكرم.ميخواهم بداني كه بسيار تلاش كردم.بسيار سعي نمودم كه بشود آن چيزي كه ميخواهم بشود. ونشد.شايد اشتباه بود اين خواستن و شايد كه نبايد خواهشش وجودم را پر ميكرد و به وجود تو سعي در قلمه زدنش نبايد كه ميداشتم.اما كردم؛داشتم و خواستم.

حال اينكه خواستي يا نخواستي به كنار.حال اينكه مقاوت كردي و نكردي به كنار.حال اينكه سد شدي يا پله به كنار.حال اينكه بال شدي يا وبال به كنار.به كنار همه اين تلاشهايم و همه اين بي تفاوتي هايت.مگر من چه خواسته بودم؟مغرورانه و خودخواهانه و مجدانه خواستم از وحشت تنهايي برانيم و به تنهاييت رنگ خاموشي بگيرانم.ميگويم وحشت تنهايي؛چون فقط يك وحشت كاذب بود اينكه گمان ميكردم بي حضورش سخت خواهم شكست و تلخ خواهم نشست.وحشت روزهايي كه فكر

ميكردم مي آيند و شايد هرگز هم نمي آمدند و شايد بدتر هم مي آمدند.اما هر چه بود يك ريسك بود.ترس از نيامده ها و نشناخته ها.ترس از روزهايي كه بي او خواهم ميداشت و شايد هم نه.

هيچگاه نمي آمدند سراغم كه زمهرير روياهايم را تيره گون رنگي بزنند.هر چه بود؛چونان پرنده اي شكسته بال پناهت آوردم.بي معرفتي نميكنم؛بارها مرا متهم كردي به چشم يك ابزار دارم نظاره ميكنمت؛بارها متهمم كردي به بي ارزشيهاي بي مقداري كه از اين رابطه ميجويم؛بي

معرفتي نميكنم؛با همه اين تصورات نا درستت از من و مقصودم؛پناهم دادي.مهربانانه بال گستراندنت را روي زخمه هاي تنهايي ساز بي آواز دلم؛از ياد نخواهم برد.از ياد نخواهد رفت تلاش مهربانانه دستانت براي در بر گرفتن رنج تنهايي دستانم.از يادم نميخواهد رفت هم صداييهايت.هم

نواييهايت.همه و همه تا حتي برسم با لحظه هاي شوقي كه با تو داشتم.از يك sms بگير و برو تا لحظه هاي بي خودي مان.

منتي بر سرت ندارم اما يادت رفت يك بار بينديشي كه شايد اين دستها در پس مهربانيهاي دستهاي تو دوست داشتن را ميجويد. حتي اگر ميدانستي و نخواستي باز هم گله اي نيست.تو حق داشتي كه محبت بيافريني و بي توجهي چاشني اش كني و حق داشتي نياز بيافريني و خودت را به ندانستن بزني و حق داشتي دوست داشتني شعله وركني و دورترها به نظاره بايستي و حتي و حتي و حتي حق هم داشتي آتش بزني و خاموشش كني.حق هم داشتي كه با شعله هاي سوختن غرورم؛ غرورت را رنگ بزني و اعتماد بزرگتري را بر نفست گره بزني و ميثاق آشتي دوباره اي با خودت را جشن بگيري.حق داشتي با من فكر بال و پر تازه كني و چشمت بگيرد آسمانهاي تازه تر پرواز را.و حق داشتي يادت بيايد روزگاري دو بال بر روي شانه هايت بوده و حالا هنوز هم جايشان روي شانه هايت مانده و قلقلكت ميدهد.

آهان يادم رفت؛حق داشتي رو به رويم بنشيني و هرم دستهايم را به سردي دستهايت بسپارم و برايم توضيح بدهي هيچ چيزي ديگر قلقلكت نميدهد.حق داشتي دستهايم ناخونهايت را نوازش كند و بي تفاوتانه به سقف چشم بدوزي.حتي حق داشتي در جواب تماسهايم پوزخندي كنج لبت بنشيند و كمي فكر كني و كمي به خطهاي نوشته شده نگاهي بكني و برايت خيلي عادي جلوه كند و يادت برود و خيالت هم نباشد كه اين همان كسي است كه لا اقل تو يكي خوب ميداني چه حسرتها را به بازي گرفته و چه محبتها را پس زده و چه نواختنهايي را با  گوشه چشمي رد شده و بي پاسخ گذاشته چه تمناهايي را. منتي بر سر تو عزيز نيست.ميگويم عزيز؛چون هنوز هم رنج پس زدنت و درد پشت سر نهادنت و محنت اينكه بي تفاوتانه گذارمت و رها كنمت و رد شومت؛مثل تندبادي دور ياخته هاي صورتي رنگ قلبم ميپيچد و نفس كشيدن را سختم ميكند.

سختم ميكند اينكه بخواهم بگذارم و برومت.چنگم ميزند اينكه رها كنم و بروم.نفسم بريده بريده ميشود و پاي دلم ميلنگد وقتي كه بخواهم دو راهي را ترسيم كنم كه در آن بي تو قدمي خواهم زد و روزهايي كه بيايند و من بي تو رنگ خاكستري و بگو حتي هفت طيف رنگين كماني اش بزنم.

رنگ تلخ اندوهم ميزند اينكه بگذارم روزها بيايد از پي هم و برود از پشت هم و من بي تو تو بي من بمانيم و برويم و باشيم و انگار كه نيستيم هم.چه فرقي ميكند؟ميداني؟من مي انديشم اگر روزهايي بيايد كه من ياد تو نباشم و حتي همان يك ثانيه هم فكر تو آذين نكند خيال كج و بي

حوصله ام و ياد تو رنگم نزند روزهاي ساده خاكستري ام ؛گو؛تو بگو سپيدم را؛يا رنگارنگ روياهايم را تر نكند خيال بي خيالي تو؛و به هيجانم ندارد روزهاي بي خبري از تو در شوق يك رينگ ساده و مبهم كه از دستگاه كذايي شخصي ام برخيزد و فرونشيند و تپشهاي دلي كه بدرقه اش شود ؛اگر اين روزها بيايد من به راستي چه بردي داشته ام؟آيا غير از اين خواهد بود كه خيال خيسي روياهايم را خشني خشك و زبرمانند بي آرزويي و بي خبري و بي اهميتي و بي همه چيزي فرا خواهد گرفت؟جز اين خواهد بود كه سردي چهره ام و ماتي روياهايم بيشتر و بيشتر خواهد شد و گرفتگيهايم تند تر و نمايان تر و بي حوصلگيهايم و خميازه هاي روزهاي كشدارم كش آمده تر و بي رمق تر؟اينها همه به من بر ميگردد و بس.اينكه دارم ميبرم نه خواسته من كه گفته توست.

با همه اينها كه داستانت كردم؛من هنوز هم نميتوانم يا بهتر بگويم نميخواهم كه رنگ رنج پايان بزنم بر قصه بودن و نبودنت. هنوز گيجم بابت اينكه مبتذل خواندي رابطه مان را.

هنوز گيجم كه چطور اين بوسه هاي رنگ علاقه گرفته ريز ريز و كوچك كوچك و مهربان مهربان و صورتي صورتي را؛آنقدر با محبت و آنقدر خواستني و آنقدر پر احساس را كه چونان دري بايد كه گردن آويزت ميشد؛به پشيزي فروختي و انگ ابتذال زدي اش؟درك نكردنت از عمق فاجعه دلريختگي ام؛ناگوارم مي آيد.ناگوارم مي آيد اينكه بي تفاوت رد شوي از اينهمه بند رنگ علاقه گرفته و بگويي اين بند علاقه به پوسيدگي ابتذال رسيده.نه.از صداقتت هنوز هم سيرابم.و خشنود.وراحت و معتمد هم.صداقت بزرگي ميخواهد اينكه در آغوشم بگيري و بگويي كه برايت سياهم.كه بگويي رابطه اي كه مبتذل باشد خودش رو به خاموشي ميرود.خرسندم كه چشم در چشمم ميدوزي و ميگويي كاريش نداشته باشم و بگذارم اين رابطه كم كمك و خوش خوشك خودش رو به ميرايي و خاموشي گذارد و رابطه اي كه تلخ و بي فرجام و بد سرشت به قول تو و يك بعدي به قول من باشد؛بگذاريم كه آرام آرام خودش بميرد و برود و تلخ و شيرين و هر چه كه هست و باشد خاموش شود.نميشود.نميشود نميشود اينكه رها كنم تا ميرا شود.نداشته ام.حقيقتش نداشته ام از اين دست ناملايمتي ها با روانم.آن هم از نوع پريشانش.نميتوانم كه بدهم زهر را بنوشد و دم نزنم و دم نزند.بسيار تلاشش كردم.تلاشش كردم كه رابطه ميرا نباشد و بتواند كه بال بگستراند و بال بال زند و يك مشت پروانه بي تاب درونش بال باز كنند و بال هم بزنند و پلكهاي دلم روي هم نيفتد و چشمه هاي احساسم از جوشش لبريز شود و بجوشد و بخروشد و رودهاي جاري شادي را روان سازد از ديدگانمان.نخواستي.نخواستي و همياري ام نكردي و تنها فرسودي ام در اين راه.بارها غرورم را به كناري راندم خواستم كه راههاي بودن با هم را؛جاده هاي سبكبالي را؛ساده و بي تكلف؛تجربه كنيم.خواستم پاي تنهاييهايم باشي.پاي تنهاييهايت باشم.گفتم و شايد گفتن من را شنيدن تو شعارگونه اي بيش مپنداشته باشد.اما گفته بودم كه براي احساس تو را كردن؛نه خلوت دنج و مي ناب و لب آبي؛كه تري خيالي و روياي محالي هم كافيست.نبخشيدي ام حتي محال گونه رويابافي ام را.نگذاشتي كه سلانه سلانه به مقصد رويا برسم اگر كه دوان دوان و پران پران نميرساني ام

حتي.اينهمه كناره گيري و اينهمه اشتياق را رنگ پيوستگي و آهنگ همبستگي نپايد.

نشد كه به راهت آورم و نشد كه بگويمت حرف دل و نشد كه بداني خواستنم از تو نه آن گوشه ابتذاليست كه به هم رسيده ايم؛نه آن ناملايمتيهايي كه نشانم دادي؛نه آن بي مهريهايي كه نمايان ساختي و نه آزارهايي كه در پس حقيقتي مذاب از روي خنكاي خيالبافي هايم رداندي.

گله اي ندارم از اينكه خواستي به خيال خودت پرده هاي مجاز را به كناري بزني تا ببينم كنه قضيه را.تا ببينم آن حقيقت تلخي را كه ريشه دوانده و خشكم دارد كه ميكند.ميخواهي تشكرت كنم؟باز هم متشكرم مرد و رفيق راهم.ممنونم كه بچگيهايم را بهانه هايم را و درد دلهايم را به پشيزي نخريدي و محلي از اعراب براي دلگيريهايم نگذاشتي و نخواستي كه بدهي سينه ات كمي آرامگاه خواسته هاي كوچك كوچك كوچك بي مقدارم باشد.ميبخشي ام به قول گفتني اگر نقش من تو قاب رويايي كه ميبافتي نبود.ميبخشي ام اگر عريان و گريخته سر به خلوت زندگي ات زدم و  خيمه بر خراب اعتقاداتت. مي بخشي ام اگر خودخواهانه و رذيلانه سر از راه بدرت بردم و اگر كه مصرانه و بچگانه خواستمت و خواستم كه راهم دهي به حريم شخصي ات.ميبخشي ام اگر سركي كشيدم از روي ناداني به خلوت حضورت و اگر كه خواستم و پافشاري ات كردم كه همراهم شوي و همگامم شوي و هم صدايم باشي.ببخش اگر نخواستي و خواستم.اگر نبودي و بودم.اگر نداشتي و داشتم.براي همه بودنهايم و همه نبودنهايت عذر ميخواهم.براي همه باهايي كه بودم و بي هايي كه بودي صميمانه معذرت عرضه ات ميكنم.

ميداني؟نميتوانم.دست خودم نيست و نميتوانم كه جنازه متعفن يك ابتذال را بر دوش بكشم.شايد براي كسي زياد هم مهم نباشد كوله باري از بي ريشگي و بي مقداري را بر دوشش ساليان سال بكشد.اما من نميتوانم.حتي اگر آن گوشه مبتذل متعفن مقداري از قلبم باشد؛مجبورم كه جدايش كنم و بكنم و دورش بيندازم.ناچارم كه رها كنم آن تكه از وجودم را كه بخواهد دانسته يا نادانسته رنگ ميرايي و مبتذل بر روياها؛آرزوها؛خواسته ها و داشته هايم بزند.مجبورم و گريزي بر ناگزيرم نيست.اگر تو نخواهي كه ميرايي ام را خاموشي بخشي؛اگر قبول نميكني كه فرمت گونه ناپايدار و متعفن شده اين رابطه را دگرگونه كني؛تا آنجا كه لا اقل خودت اين حس ابتذال بين خودم و خودت را نداشته باشي؛اگر همياري ام نميخواهي كه بكني و نميخواهي كه كمكي كني و دستي بدهي تا اين رابطه از سقوط به صعود برود؛حتي اگر ميخواهي و ميخواهم و نميشود كه بشود؛شايد بهتر است براي هميشه همين حالا بخشكد.بارها پشت اين جمله خشكيدن؛نميتوانم نميتوانم را هجي كرده ام و ضجه اش زده ام.ميخواهي بداني بدان.ميخواهي بشنوي بشنو باز هم اين اعتراف گونه ام را.گفته امت كه در جواب سوال اينكه ميتوانم بي تو باشم؛سكوتي تلخ و معني دار بر قلبم سايه مي افكند و تلخ و بي مايه ام ميكند.

 

حقيقتي است اينكه نميتوانم.نميتوانم روزم را شب كنم بي آنكه به بخشي از قلبم بنگرم و گوشه چشمي حتي اگر شده داشته باشم.اما اگر تو اينگونه بخواهي؛يعني آن گوشه قلبم براي هميشه طردم كرده و تركم گفته.اگر كه تو اينقدر بي مقدار ميبيني علاقه ام را؛اينقدر كم اهميت ميپنداري وابستگي ام را و اينقدر خار و سخيف ميداني دلخوشي ام را به خودت؛هر طور كه ميخواهي ادامه اش بده.نميتوانم.نميتوانم ديگر آن نگاه سرد و غمبار و بي اهميتت را بر خودم تاب بياورم.رنجم ميدهد آن خطهايي كه برايم بنويسي و كلمه هاي دوست داشتني كه برايم هجي كني و من تازه بخواهم بيايم پيش خودم بدانم و فكر كنم كه اين كلمات چقدر از دلت برخواسته و به جواب هيچ و پوچ و منفي برسم در زواياي پنهان فكرم.آزارم ميدهد اينكه خودم را چونان كودكي لوس و بهانه گير آويخته بر گردنت و وبال شده بر بالهايت ببينم و تو نخواهي كه تحملم كني و من بخواهم كه در آن شرايط برايت درد دل هم بكنم و علاقه هم بخواهم و تعيين تكليفت هم كنم و خط و نشانت هم بكشم.تصور كن چه شخصيت مزخرفي خواهم شد در اين شرايط.تصور كن چه آويزاني خواهم بود.و اين يعني مرگ هويت و شخصيت من زير بار بي تفاوتي تو.

براي همه چيزهاي خوبي كه برايم ساختي ممنونم.مي بخشي ام اگر تمناهايم بي رحمانه بود و خواسته هايم خودخواهانه بود و دستوراتم خصمانه.ميبخشي ام اگر تحملم كم بود و ممنونم به خاطر اينهمه صبر زيادت كه كودكانه هايم را نوازش كردي و خم به ابرو نياوردي.

من فكر ميكنم كاش ميتوانستم دستهايم را روي چشمهايت بگذارم و بياورمت روي اين صندلي رو به روي اين دستگاه كذايي بنشانمت و اين صفحه را رو به روي چشمهايت بگيرم؛يا چشمهايت را رو به روي اين صفحه بگيرم و دستم را كنار بزنم و تو بنشيني و بخواني و بخواني و بخواني حرفهاي من و دلم را.اولين باري نيست كه گذاشتم حرفهايم ناگفته بماند و به گوش تو نرسد.ميگويم اي كاش اينها را بخواني.كاش ميشد همين فردا برايت ميل كنم اين آدرس لعنتي را تا بنشيني و بخواني.من نياز دارم كه تو حرفهايم را بداني.مثل خيلي از نيازهاي ديگرم با تو.مثل همان نيازي كه دارم تا كتابي را بدهي دستم و برايمان شعري بخوانم.مثل همان نيازي كه دستم روي دستت بماند و با هم بخنديم و برويم و برويم و برويم.مثل خيلي چيزهاي ديگري كه نميشود همه جا يافتشان.مثل همان نيازي كه فكر ميكند همزادش را يافته و مثل همان نيازي كه وادارم ميكند مجبورت كنم مرتب تر در ذهنت مرورم كني.

..........................................................

پ.ن:چيه؟ تا حالا با كسي اينطوري خلوت نكردين حرفاتونو بهش بزنين؟

پ.ن:حالا آرام شدم.....

پ.ن:من فقط گفتم و ميدانم هرگز جوابي نخواهم شنيد.چند وقت پيش داشتم فكر ميكردم چه چيزي از زندگي كم دارم؟به اين نتيجه رسيدم اينكه براي كسي بنويسم و هرگز به جوابي از طرفش نرسم!

پ.ن:دل من زندون داره تو ميدوني....

پ.ن:اگه ميخواي بگي خيلي وراجي كردم خيلي فلاني!

پ.ن:جواب كامنتهاي دو پست قبلي توي همون كامنتدوني.

.....................................

لحظه اي با من باش...

 

دوخط غزل بنويسم، اگر امان بدهي

فقط برابر يک پلک اگر زمان بدهي

 به يک نگاه خودت سرنوشت شوم مرا

بگيري از قفس و دست آسمان بدهي

توان حرف زدن را بگيري از لبهام

و با مسيح لبانت دوباره جان بدهي

و از دوچشم خودت.کاسه هاي شيروعسل

به اين مسافر خسته کمي توان بدهي

که<عشق چيز بدي نيست‌>را خود تو  

نشان مردمِ دلواپسِ جهان بدهي

نياز نيست جواب سلام هاي مرا ....

فقط همين که برايم سري تکان بدهي ــ

ــ بس است تا غزلي نذر چشمهات کنم

مگر دوباره به من روي خوش نشان بدهي

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:5 | لینک  | 

همیشه به رفتن فکر میکنی....و ایمان داری که دیر رسیدن بهتر از هیچوقت نرسیدنه....اما همیشه هم فکر میکنی این برای دیگرونه نه تو....فکر میکنی قراره تو همیشه بری و بری و بری و برسی....اما وقتی میرسه که میبینی شاید ته این رفتن نرسیدن باشه نه رسیدن....
وقتی که آخر دنیا رو میبینی....
نگاهی به آسمون میندازی و خودتو میسپری دستش....
این تنها لحظه ای بود که حضورت رو واقعا حس کردم....
چطور با من اینقدر مهربونی؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
...................................
پ.ن: نمیدونم چطور بگم........شاید یک روزی گفتم....شاید.

پ.ن: مثل يك پرنده شكسته بال....دل من بعد تو بي لونه شده....امشبم ميون اين خاطره هاي سردم...بي رمق دنبال اون حادثه اي يمگردم....كه بفهمم كي كي و كجا تو رو ازم گرفت...دست تو جدا شد و نگاهتو گم كردم....چرا بايد وقتي خونه دلت متروكه...واسه در زدن بازم دنبال يك بهونه گشت...وقتي راه نداره قلب من به حريم چشم تو...چجوري ميشه پي يه فرصت دوباره گشت؟.....

پ.ن:خبر دادن يار مياد.....

پ.ن:ديگر از كف ندهم آسانت!

پ.ن:فرداشب از تو خواهم نوشت....از تويي كه هيچوقت منو ننوشتي.

پ.ن:يك كلمه مشت ميكوبه به درهاي بسته ذهنم...مبتذل....ابتذال....

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 19:19 | لینک  | 

1- ساعت ده شبه و من از سر كار رسيدم خونه.معمولا چون ماني از من ديرتر مياد و حدود 11 شب ميرسه؛فكر كردم كسي خونه نيست و كليد انداختم توي در(ماها معمولا كليد نميندازيم سرزده بريم تو.براي اون يكي حريم شخصي مثل همه انسانهاي ديگه قائليم.) و زود لباسمو در آوردم و دويدم سمت حموم.درو كه باز كردم ديدم ماني حمومه.
ماني: تو نبايد در بزني بياي تو؟همينجوري سرتو ميندازي پايين مياي تو حموم؛نميگي شايد من خانوم آورده باشم خونه!!!!
من:خوب بدمصب؛تقصير خودته!يك اهني!اوهوني!يك گلدوني!چيزي بذار دم در تا من بفهمم خانوم آوردي اينجوري روي كار سر نرسم!

2- موبايلم آنتن نميده و موبايل ماني رو گرفتم به يكي زنگ بزنم.توي شماره هاش يك اسم ميبينم: شادي!
من:اوهوي!اين شادي كيه؟
ماني:دوست دخترمه.
من:چرا به من معرفيش نكردي؟حتما باهاش سر و سري داري!
ماني:آره؛وقتي ميخوام زنگ ميزنم مياد بهم ميده!
من:خره!خودم از اول ديدم شادلي بود نه شادي!ميخواستم تو رو تست كنم!
نكته:شادلي همون آبميوه شادلي كه اشتراكشو داريم و برامون ميارن در خونه.

3- ساعت يك نيمه شب.دارم آماده ميشم براي خواب.صداي sms موبايل ماني مياد.
من: كيه اين وقت شب؟
ماني: مونا.(همكارش).
من: چرا تو كه ميدوني اين نصفه شبا برات sms ميزنه؛زنگ موبايلتو قطع نميكني؟منو از خواب و روزگار انداختين!

4-هر وقت دوتايي ميريم پاركينگ و ماني 206 دختر همسايه رو ميبينه؛:
ماني: اين دختري كه 206 سوار ميشه خيلي نازه؛اين دختره واقعا خوشگله.خيلي محشره.
من: آره خب؛نازه.
ماني: خيلي ازش خوشم مياد!خيلي جيگره!
من: آره.....
ماني: هم خوشگله هم خوش تيپ...
من:اه! بس كن ديگه! اصلا هم ناز و خوشگل نيست!
ماني: آره عزيزم؛اون دختري كه 206 سوار ميشه خيلي هم زشته و بي ريخته.موافقم.
من: حالا شد!
ماني: آره!خيلي هم سگ و هاپوئه!
من:حالا از كجا فهميدي سگه؟
ماني: آخه خداي نكرده با اين دختري كه 206 سوار ميشه و خيلي هم زشت و بيريخته دارم زير يك سقف زندگي ميكنم!
من: اي فلان فلان شده! منظورت منم؟(آخه فقط دو تاييم كه 206 سوار ميشيم!)

توي ماشين داريم ميريم مهموني.توي باكس سي دي ها يكي دوتا سي دي غريبه پيدا ميشه.ماشين يك هفته اي دست من بوده.
ماني:اين سي ديهاي غريبه چيه توي ماشين؟هان؟دوست پسرات بهت دادن؟
من: آره! چه ميدونم مال كيه و از كجا اومده! (واقعا هم نميدونم!)
ماني: خوبه!اسماشونم كه روش نوشتن!
من: آره! ببين!اينو شادمهر؛اينو خشايار! اينو آرش! بهم دادن!
..........................................
پ.ن: آرامشي كه تو خرخري ميتوني بهم بدي؛فعلا هيچ كس نميتونه بده!با اون خر كردنات منو كشتي!
پ.ن:بگم كه چقدر حالم خوبه يا معلومه كه خوبم؟!
پ.ن:امروز آرزو كردم كاش با اسم مستعار نمينوشتم!آخه.....
پ.ن: * ”گفت اگر گردي شبي از روي چون ماهم جدا
تا سحرگاهان ستاره مي‌شمر! گفتم به چشم!“
پ.ن:سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها. سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند: آرامش، اميد و صداقت. سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رؤيا ها، موفقيت و شانس. سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان.(مرسي مرواريدم)
پ.ن:سوگلي...درست حدس زدي.دور اون آتيش نزديك سي تا آدم عاشق و ترانه خون نشسته بود.اونم ساعت سه نيمه شب!
..........................................
لحظه اي با من باش...

آقاي پشت ِشعرهاي بي‌نقابم!
ديگر گناهي نيست من مست تو باشم
مي‌خواهي از اين لحظه تا پايان اين راه،
يك دست جام و دست در دست تو باشم؟
هرچند وصل ما نپاييده‌ست ديري!
هرچند حالا دور  ِدوري باز از من
انگار اين «پس‌لرزه‌هاي» تازه تازه‌ست
از خاطرات مبـهم داغ  ِتو بر تن
.. دل را بدست «سردي ِدِي» داد و گم شد
در كوچه‌هاي ساكت صبح  ِشب پيش ..
من مانده‌ام با عالمي تاب و تب و درد
با حسّ و حال مرد  ِبي‌فرداي درويش!
باور كن اين مصراع آخر كار من نيست!
حرف دلي محروم از برق نگاه است
تا كِي تو را از آسمان، بر مي‌فرستند،
من شعر _هر چيزي_ بگويم، اشتباه است!
هر شب صداي پاي خون-اشك مرا كاش
بر گونه‌هايم مي‌شنيدي مهربانم!
شايد كه مي‌فهميدي اين دردي‌ست جدّي:
دور از تو يك شب هم نمي‌خواهم بمانم!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:35 | لینک  | 

سوالی رو که در پایین مشاهده می کنید و یک تست روانشناسی است  متن را با دقت بخوانید، تک تک کلمات در جواب نهایی تاثیر دارند :
یک زن در مراسم ختم مادر خود، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است و در همان جا عاشق او می شود. اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد. به نظر شما انگیزه  او از قتل خواهر خود چه بوده است؟
چند دقیقه با خود فکر کنید

v
v
v
v
v
v
و اما پاسخ: ان زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید ان مرد را دوباره ببیند. اگر توانستيد به این سوال پاسخ صحیح بدهید احتمالا شما یک بیمار یا روانی هستید
 یکی از بزرگترین روانشناسان آمریکایی این تست را بر روی افراد زیادی انجام داد تا به این نتیجه برسد که چه کسانی پاسخ صحیح می دهند.
 نکته ی جالب اینکه اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند جواب صحیح بدهند.
 بنابراین اگر پاسخ شما صحیح بود احتمالا شما یکی از قاتل های سریالی آینده خواهید بود! مبارک است
سعی کنید در رفتار خود تجدید نظر کنید!!!! !!!! !!!! !!!! !!!!
پ.ن:البته ما ايرانيها يك عادتي به اسم كلك مرغابي داريم!بعضيها قبلا اين تستو جايي ديده بودن و !!!!!
 
نظر خودم هم اين بود كه مرده نكته انحرافيه چون اصولا مرد خوشتيپ و جذاب وجود خارجي نداره و مال تو  قصه هاست!
پ.ن: مرسي از تيناب بابت اين ايميل!
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:19 | لینک  | 

نه!حسرت گونه نيست اينها كه در دل اين تاريكي با تويي كه شايد دو سال و انديست داري همراهي ام ميكني؛بيان ميكنم.نه!حسرت گونه نيست.اينها كه برايت ميگويم را بگذار به حساب دلي كه قصه دردهايش را هوارت ميكند.دردي كه مجبورش باشي؛دچارش باشي و ناچارش هم؛نميشود كه نهفت.اما من توانسته ام.اينجا فرياد كرده ام و در محضر حضور ديگراني كه آشنايان غريبم هستند؛نهان.
روزهايي را گذراندم؛بي آنكه قبل از آن حتي دانسته باشم تو مي آيي و پر از تو ميشوم.بي آنكه دانسته باشم قرار است رنج هجرانت را رنگ وصال بزني و بيايي و بماني و بماني و نماني و بعدترها باز هم رنگ وصالت را جامه هجرانم بپوشاني.ديروز من پر از خاطرات رنگ گرفته ديروزهاي تو بود.تو بودي و يك دنيا شور و شوقي كه نميدانم از كجا و چگونه در درونم ميجوشيد و خاكستر سوزان سالها دوري اش را كناري ميزد و گرمم مينواخت.شده بودم سازي كه زخمه ام لاي شيار انگشتهاي نوازنده ات گم شده بود.نگاهي بودم كه آشيانش را چشمان صاف و بي ريايت ميديد.تو؛تو؛تو؛ با آنهمه مهرباني ات.تو با جنس نوازشهاي بي همتايت.تو با حضور بيتايت.بوده وقتهايي كه حسي اهريمني خواست فقط معشوقت بدانم؛تنگ در آغوش كشيدنت را بخواهم؛بوسيدنت را و با جانت يكي شدن را ملتمست باشم؛اما حقيقت است اينكه تو براي من فقط همين مقدار كم مقدار نبودي.آموزه هايي كه به من تقديم كردي؛در همان روزهاي سرخوشي و مستي من؛با آنهمه تنگي وقت و آنهمه سر به هوايي شاگرد هميشه بازيگوشت؛چونان دري گرانبها اكنون آويزه ام شده است.هر جا كه باشم؛چيزي براي باليدن به من داده اي.
و حالا؛من دورم دوباره از همه حسرتهاي گذشته و آينده ام.از تو و دنياي بي ريايت.از تو و مهربانيهايت.دورم.دورم و كم نصيب و شايد بي نصيب.هنوز زندگي ادامه دارد؛براي من به همان شكل كه بود؛براي تو به شكلي ديگر.چه اهميتي دارد كه طوفانت آرامشم را ربود و پس نداد؟قبل از تو من چه بودم؟يك شادي بزرگ و سر به هوا.اندكي مجنون و شايد كمي هم خل و ديوانه كه ديوانگيهايش همه را ميخنداند و خودش را ميگرياند.پيش از طوفانت آرامشي دروغين داشتم و دلخوشش بودم.
حالا هنوز هم زندگي را ادامه ميدهم؛اما يك چيزي كم و گنگ و نيست است.زندگي ادامه دارد؛اما راستش را بخواهي جريان نه.رنگ نه.حرارت نه.شور نه.شوق نه.اشتياق و تكاپو هم نه.همين چند روز پيش جايي بودم كه سال گذشته با هم بوديم.همه چيز طبق روال هميشه بود.بچه ها همانهاي هميشگي؛جز تو كه كم شده بودي؛چهار پنج تايي هم اضافه شده بودند.همه چيز مثل هميشه.آماده شديم؛هماهنگ كرديم؛قرار گذاشتيم؛رفتيم و رسيديم و بساط پهن كرديم.كنار همان رودخانه اي كه من و تو را در خودش قاب كرده بود ايستادم؛آب همان رنگي بود كه قبلا؛هوا به همان تازگي كه قبلا؛سبزه ها به همان طراوت كه قبلا.فقط تو كم بودي.و شايد يكي كه بيايد به من بگويد كه چقدر كم شده ام.شايد كه من هم كم بودم.اما بودم.اما نبودي.باز هم شبها بيداري به سرم زد و باز هم كسي بود كه زير نور ماه نشسته باشد و براي دلش آوازي زمزمه كند و مهمان آوازهاي نشنيده اش كندم.باز هم نيمه شب از خواب پريدم و به صداي آوازي و سازي ميان بستر چمنهاي نو رسته خوش عطر؛ميان آنهمه بوي علف فشرده؛نشستم و آتشي به پا كرديم و دلي گرم.آتشم تو را كم داشت.شعله هايش اگرچه بي تابانه تر زبانه ميكشيد؛اما گرمايي نداشت كه يخ وجودم را آب كند.كه اشكي بهانه اينهمه ساز و آواز سوزناك كند.راستش را بخواهي اگر دويدن ميان اينهمه چمن و گل و خاطره؛با كلي رفيق يكدل و يك زبان؛قاطي رقص و آواز و مي و ني؛ميان هلهله و شادي غلط زدن و گم شدن؛تمام غبار خستگي را از تن تكاندن؛سيراب شدن از حرف و ترانه؛لذت از سرگرميهاي جور و واجور؛غرق شدن در يك چشمه محبت خالص؛و فرو رفتن در يك دريا طنز و خنده و گاها شوخيهاي ز حد گذرانده دوازده شب به بعدي؛خوش گذشتن باشد؛من خوش گذراندم.بي تو باز سعيم را بر اين دادم كه بتوانم كه خوش باشم.كه بگويم مي ناب و لب آب و دلبر نيكوسرشتش كم است كه باشد؛و دل به دلبري تازه دهم؛بگذارم كه گلوي دلم پيشش گير كند؛با مشت و لگد هم كه شده؛حتي؛و نگار من كه به مكتب نرفت و خط هم ننوشت....بيايد و بخواهدم كه نگاري ام كند....
خنده دار است اينهمه تلاش و چه بيهوده مينمايد و به هر در كه ميزنم خسته و خسته ترم ميكند كه ميكند.گذاشتم دلم براي بهانه اين روزهايم كمي بتپد؛كمي تنگ شود؛كمي به او فكر كند و مثل هميشه به فريبي سرخ بفريبدش.ببين؛راستش را بخواهي؛زندگي ادامه داشت.دستهايي بود كه تنگ در آغوشم بگيرد؛حال ازآن تو باشد؛يا حسرت بر دل مانده ام را هوار كند يا نكند؛چه فرقي دارد؟صيدي كه من بكنم و كبابي كه بشود و ديگراني باشند و تو نباشي؛چه فرقي ميكند؟چه فرقي ميكند اگر كه دو تا گل نچيده شده باشد و هر صبح كنار بسترم گذاشته نشده باشد؟چه فرقي ميكند اگر كه تو نيستي با آن يكي در آغوشتان كشم و احساس كنم خوشبخت ترينم؟ يا چه فرقي دارد اگر او نباشد تا دو نفري در آغوشت كشيم و زير گوشم زمزمه كني خوشبخت تريني؟خوش گذشت و من فقط كسي را كم داشتم كه بيايد و بگويد:چرا گرفته دلت؟

 قشنگ یعنی چه؟_قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال.....و عشق ، تنها عشق.....مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد.....مرا رساند به امکان یک پرنده شدن_ چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی_چقدر هم تنها!_خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی_دچار یعنی عاشق_ و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بی کران باشد_ نه وصل ممکن نیست....همیشه فاصله ای هست.....دچار باید بود.....وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد....و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست....و عشق صدای فاصله هاست....صدای فاصله هایی که غرق ابهامند_ نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند.....و باشنیدن یک هیچ می شوند کدر...همیشه عاشق تنهاستو دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست....و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز....و او و ثانیه ها روی نور می خوابند...و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را...به آب می بخشند...و خوب میدانند..که هیچ ماهی هرگز...هزار و یک گره رودخانه را نگشود...و نیمه شب ها، با زورق قدیمی اشراق در آب های هدایت روانه می گردند..و تا تجلی اعجاب پیش میرانند....
....................................
پ.ن: گفتم بگذار با سفر چند روزه ام شريكت كنم.
پ.ن: دلتنگي آدم را مهربان ميكند.گفتم آدم را؛نه من را!
پ.ن:تا سرحد مرگ نگرانم ميكني....مگر دستم به تو نرسد...
پ.ن:كلي حرف داشتم كه از دهن افتاد....
...................................
لحظه اي با من باش....

رود بودي.همه مرداب گرفتند تو را
بركه بودي و ز مهتاب گرفتند تو را
آخرين دلخوشيم خواب تو را ديدن بود
روز روشن ز من خواب . گرفتند تو را
سيب سرخي و مبادا به تو دستم برسد
كنج هر خاطره اي قاب  گرفتند  تو را
تري و تازگي  آب  ز ماهيت  توست
و از آن روز كز اين آب گرفتند تو را ....

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 2:12 | لینک  | 

پس از آن غروب رفتن....معين فرياد ميزنه و من هوار ميکشم....شيشه هاي ماشين رو کشيدم بالا و داد ميزنم:...اولين طلوع من باش...اگر با اين سرعت سرسام آوري که دارم ميرم؛کسي ميتونست حرکت لبهامو ببينه؛ميفهميد که با تمام وجودم ميخونم: من رسيدم رو به آخر.....تو بيا شروع من باش...ديوونگي رو به حد اعلا رسوندم؛از اون روزاييه که از صبحش واسه خودم زندگي کردم؛...دير بيدار شدم؛يک قوه تلخ بلند بالا توي اين ليوانهاي سراميکي که به گلدون شبيهند براي خودم ريختم و نوش جون کردم؛دير و دير و دير رفتم سر کار؛جواب تلفن هيچکس رو ندادم؛پاچه هيچکس رو نگرفتم؛سر به سر هيچکس نذاشتم؛يک بغل ورق پاره دستم نگرفتم يک عده آدم رو دورش جمع کنم؛به هيچکس لبخند نزدم؛جواب نگاههاي بعضيها رو ندادم؛به بي تابيهاي بعضيها بي توجهي کردم؛نشستم براي خودم؛با اون گوشيهاي تو گوشم و صداي دوبس دوبس آهنگهاي اليگيتر ميزم رو لرزونده.از اون روزايي که براي نهار هيچ خري رو دعوت نکردم.خودم تک و تنها رفتم رستوران و يک عالمه سالاد کلم با سس فراوون سفارش دادم؛يک دونه پيتزاي گنده رو تنهايي بلعيدم؛يک نوشابه هم گذاشتم تنگش.رفتم پاساژ سر کوچه و يک عالمه واسه خودم خريد کردم.ريختمشون توي ماشين؛به قرارهاي بعد از ساعت پنج دهن کجي کردم؛شاشيدم به هر چي مدير و رييس و کارمند و زير دست و بالا دست و جلسه و ترويج علم و فراگيري فن؛شماره تو رو ديدم و با يک جان کشدار حالتو جا آوردم و يک ساعت باهات حرف زدم و بي خيال پول تلفنت شدم؛مثل دختر بچه ها رفتم پشت ويترين عروسک فروشيها و براي خودم يک عروسک پسنديم؛يک جفت گيره مو که بتونم موهامو خرگوشي ببندم هم.از اون روزايي بود که دلم ميخوادشون؛از اونايي که ماهي يک بار هم نصيبم نميشه؛هميشه يک چيزي هست که گند بزنه توي همه سيستم.ميخونه و هوار ميکشم:....شبو از قصه جدا کن....چکه کن رو باور من...خط بکش رو جاي پاي گريه هاي آخر من....ميخونه و فرياد ميشم:.....بي تو خاليه نفسهام....قد بکش....قد بکش...قد بکش رو باور من!....خسته ام از تلخي شب......تو....تو....تو....باش...هوا تقريبا تاريک شده و من تقريبا رسيدم به پايگاه آرامشم.چند لحظه بعد در آغوش پر مهر همسرم همه خوشبختي امروزم کامل ميشه.درست توي همين لحظه سر راه وسط خيابون؛رد خونيني ميبينم که منتهي به يک جسم ميشه.جسمي که داره دست و پا ميزنه و با دستاش التماس ميکنه؛قصي القلبانه رومو برميگردونم تا روزم خراب نشه.پامو روي پدال فشار ميشم و چند ثانيه بعد توي پارکينگ پياده ميشم و ميدوم سمت آسانسور.کسي هنوز خونه نيست؛لباسهامو در ميارم و ميپرم زير دوش؛با ريختن اولين قطره هاي گرم آب؛خستگيم شسته ميشه.يک مشت وي او فايو ميريزم روي سرم و کف زيادي درست ميکنم؛ميخوام اين فکر خوره مانند هم بلکه شسته شه؛نميشه....نميشه؛...هي غلط ميخوره و مياد جلوي چشمام...رد شيار خوني که ايجاد شده و کسي که وسط خيابون افتاده و دست و پا ميزنه...سرم رو ميبرم زير دوش و کفا رو ميشورم...اما رد شيار خون از ذهنم جا باز ميکنه و ميريزه جلوي پاهام...کف حموم پر از خون ميشه و همه جاي کاشيها يکي افتاده و داره جون ميکنه و دست و پا ميزنه....زياد نگاشون نکردم؛نه به اون؛ نه به يارش که کنارش واستاده بود و ميخواست خودشو بزنه زير يک چرخ ديگه.به خودم دلداري ميدم؛....چيزيش نبود؛يک کم دست و پاش شکسته؛الان بلند شده خودشو کشونده اونور...رد خون ميپاشه روي کاشيهاي گلدار حموم....چشمامو ميبندم؛خون ميپاشه تو صفحه سفيد ذهنم...ميخوام خودمو بپيچونم...کلي آدم این بلا سرشون میاد؛حالا اينکه حيوونه....يکي داد ميزنه توي گوشم...ميگه تو حيووني...تو حيووني...تو قاموس من حيوون و انسان نداره....يک جسم غرق به خون وسط خيابون داشت دست و پا ميزد...اونوقت تو حيوون چيکار کردي؟هان؟چيکار کردي؟سرتو برگردوندي و بي تفاوت رد شدي...از زير دوش ميام بيرون؛شامپو بدن رو ميکشم روي بدنم...رد خون ميپاشه روي بدنم...کلافه ام ميکنه....يکي تو ذهنم داد ميزنه: نميتونستي پياده شي بذاريش کنار خيابون؟نميتونستي؟...بي توجه زير دوش زمزمه ميکنم....بگو از شباي تو چي مگذره... بي من از شباي تو کي ميگذره....لعنتي....لعنتي...نميذاره؛نميذاره فراموشش کنم و درگير چيزاي ديگش کنم اين ذهن داغون و خراب شده رو....توي شباي شعرمم خون ميپاشه...الان ديگه هوا تاريک شده و حتما...واي....نکنه...نکنه يکي از روش رد بشه....اه...اه....اه....ولش کن!تو اگه نزديکشم ميشدي کاري نميتونستي بکني...فقط اعصاب خودتو خرد ميکردي و حالت به هم ميخورد و از اشتها مي افتادي...تو الان نبايد خودتو درگير اين مسائل کني...اما اون چشمها...اون چشمهاي ملتمس و آبي از يادم نميره....لعنتي..لعنتي...ميتونستي بغلت کني بديش کنار خيابون؛جاي اینکه از روش با حتياط رد بشي که چرخت بهشون نگيره...ميتونستي....نه...نه...نميشد...چنگم ميزد؛زخمي بود...بيمارم ميکرد..دردسر ميشد...خون ميپاشه رو قلبم....توي آينه صورت کف آلودمو نگاه ميکنم...خون ميپاشه توي صورتم...توي سفيدي چشمام....زود ميزنم بيرون؛با بدن کف آلود...هنوز پنج دقيقه بيشتر نشده....ميشه....ميشه کاري کرد...ميپرم مانتومو روي بدن خيسم ميکشم....از موهام آب ميچکه...ميدوم و صندلهام از خيسي پاهام سر ميخوره....چند بار پام تا مرز پيچ خوردن ميرسه و ميرسم بهشون...سراسيمه خودمو ميندازم جلوي پاترول سبز رنگ دو دري و شيار خون رو بغل ميگيرم و ميرم سمت پياده رو....يارش پا به پام مياد....نه چنگي ميزنه....نه نايي داره....همه وجودم ميشه شيار خون....ميذارمش لب باغچه....نگاهم ميکنه....چشماشو ميبنده.....و ديگه باز نميکنه.....شیاری از خون روی دستهام جاری میشه...
..............................
پ.ن: خیلی خرابم....فاصله خوشی تا ناخوشی اینقدر کوتاه؟آهای؟مگه من نبودم دیروز خوش ترین خوشیهای دنیا رو چشیدم؟من نبودم مگه؟این روح زخمی و خموده و خسته چیه تحویل من میدی؟

پ.ن: فیلم بد یاد هندوستان کرده....ندارمت و حالا میفهمم چی از دست دادم...داغ بودم و حالا...

پ.ن: کسی پیشنهادی واسه رهایی داره؟ کسی طنابی داره که پوسیده نباشه و بشه بهش چنگ زد و از چاه بیرون اومد؟

پ.ن: درست حدس زدید....رسما دیوانه شدم....

پ.ن: ببین؛تویی که داستانای اونچنانی واسم مینویسی...حالم از تخیلات و فکر مریضت به هم میخوره... یک چیزی رو راحت بهت بگم....من اون ستاره سکسی که تو تصویر میکنی نیستم...اصلا نیستم... خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه.

پ.ن: عاشق این هیچکس شدم...چقدر خوب میخونه...گیر دادم بهش.

پ.ن: امروز یک اتفاق ناجور برام افتاد.نمینویسم چون ممکنه تویی که کامپیوتر منو میپای و میخوای وبلاگ رییستو کشف کنی؛و تا حدودی هم کردی؛ از شک و تردید در بیای و با جربزه بیشتر بیای واسه من آهنگای بنیامینو بذاری و زل بزنی تو چشمام!

پ.ن: دارم دو تا معشوق رو تجربه میکنم...بد موقعی به پستم خوردند.....از اون وقتایی که دلم میخواد بازی بدم...دلم میخواد بیمار کنم...دلم میخواد بدبخت کنم....بد موقعی به پستم خوردید!

پ.ن: آهای مرد هزار عاشقانه! پیش خودت،
دگر گمان مبری مرد شعرهای منی!
دگر گمان مبری مرد شعرهای منی!
دگر گمان مبری مرد شعرهای منی!

پ.ن:جواب کامنتهای قبلی توی همون کامنتدونی.
.................................................................
لحظه ای با من باش...

اتفاق ِ خاص ِ خاصت، آنكه گفتى‌، روى داد!
گفته بودى”شايد از چشمم بيفتى!“...روى داد!
ديشب از بام شما پر باز كردم تا سقوط
خواب بودى يا صدايش را شنفتى‌، روى داد
صبح، زاغان سياه ِ بى‌‌حيا جارش زدند
گفتگوهاى نهان ِ جفت جفتى روى داد
كارآگاهان نظر دادند: از من يا شما،
مى‌رسد تا پاى شخص ِ (دم كلفتى) رويداد
اتفاق از بستر زخمى يك تازه عروس
_ساكت و مرموز و دست و پاچلفتى_ روى داد
با همان لبخند مصنوعى نگاهم مى‌كنى؛
عشق وُ هر چيزى، كه در ظاهر نهفتى، روى داد

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 18:57 | لینک  | 

این چند وقت مدام حس میکنم دلم برایت تنگ؛تنگ میشود.مدام دلم میخواهد به عکسهای زرد و سبزی که در مشتم جا خوش میکنند؛چشم بدوزم و وقت داشته باشم که ساعتها خیره ات شوم. زیاد با تو حرف زده ام اما جز یکی دو مورد؛ یادم نمی آید برایت نامه نوشته باشم.نیمه شبهای زیادی چشم باز کرده ام و حضورت را کنارم حس کرده؛دست روی موهایت کشیده؛پیشانی ات را بوسیده ام؛ و با تو همکلام شده ام.برایت از همه چیز و همه جا گفته ام.اینطور لحظه های نیمه شب سکوت سنگین شبشکوه هایم؛ از آن تو و یکی دیگر است.گاهی این لحظه های چشم گشودن در تاریکی سیال فضا؛ صرف درددل با تو میشود؛گاهی خدایمان.با تو صمیمی ترم؛یا با خدایمان؛نمیدانم.مرزی بین تو و خدایمان در شبنامه هایم نیست.دلم میخواست میبودی و اکنون من اینقدر شهامت داشتم که چشم در چشمهایت بدوزم و بگویم چه حس قشنگ دوست داشتنی به تو دارم.چه دریای سرشاری که نمیدانم کجا خرجش کنم.چشمه های جوشان محبتم میجوشد و نمیدانم به کدامین چاه بریزم؛این مهرناله ها را.پدر؛آرایه کوچک تو در آستانه سی سالگی؛ احساس میکند بزرگ شده؛دیگر کلمه رشد کرده ام را برای خود به کار نمیبرد؛که میداند این روند رو به تکاملی که پیموده فقط و فقط رشد نیست.پدر؛نمیدانم چه انتظاراتی از من میتوانستی داشته باشی؛نمیدانم اگر بودی از اکنون من راضی بودی؛مثل پدر غزل دختر خاله ام؛وقتی از دخترت حرف میزدی؛ بادی به غبغب می انداختی و با افتخار از من یاد میکردی یا نه؟پدر؛نمیدانم چقدر به آرزوهای دور و دراز یک پدر برای فرزندش؛نزدیک شده ام؟چقدر همان آرایه ای هستم که تو دوست میداشته ای باشم؟پدر؛آرایه کوچک تو دیگر آن دخترک شش ساله ای که تمام ظهر تا عصر تابستان؛گوشه باغ زیراندازی پهن میکرد و عروسکهایش را میچید و آن گوشه سایه باغ؛ زیر آن درخت گیلاس؛که همیشه تابستانها مهمان سنگهای ناجوانمردانه اش بود؛نیست.حتی دیگر آن دخترک کوچکی که گوشه باغ کمین میکرد و با چوبی و سبدی و نخی و دانه ای؛دام بر گنجشکهای آواره بی پناه مینهاد و همیشه یکی دو تا بچه گنجشک خام و بیتجربه برای بازی کردن و دستمالی کردن داشت نیست.و حتی آن دخترک کوچکی که توی حیاط دنبال یاکریمهای خپل و تنبل و شکمو میدوید و دم  آنها را زیر پا می آورد و از اینکه جایی دورترها؛یاکریمی بی دم میدید؛غرق غرور میشد؛هم نیست.نه؛نیست؛دیگر نیست آن دخترکی که سوزنی کج میکرد و نخی بر سر سوزن و نانی بر سر دیگرش؛ و شکارچی ماهر ماهیان قرمز رنگ حوض وسط حیاط .یا آن دخترک ده سا له ای که تمام تابستان ده سالگی اش را با خواندن کتابهای کتابخانه ات؛روی تاب گوشه حیاط گذراند؛هم نیست.و نه آن دخترک دوازده ساله ای که ظهرهای داغ تابستانی؛با موهای لخت و تا کمر رسیده اش؛سوار بر دوچرخه اش؛دور از چشم اهالی منزل؛کوچه گردی میکرد، هم نیست.نه همان دخترکی که زمستانها روی شیب پارکینگ برف میکوبید و پیست اسکی اش میکرد هم.نه آن دخترک چهارده ساله ای که عشقهایش طوفانی میشد؛میسوزاند و ویران میکرد؛و نه آن دخترک سر به هوا و بازیگوشی که تمام هوش و استعدادش را برای دور زدن و بیراهه رفتن صرف میکرد.پدر؛دخترکت بزرگ شده؛دیگر از اینکه شبها دیروقت به خانه برگردد؛ و صبحها زودهنگام بیرون برود؛هراسی بر دل ندارد.گامهایش محکم و استوار شده و دیگر نمیلرزد.قدمهایش بلند و افکارش سوداییست.حس جاه طلبی در وجودش ریشه دوانده و میداند که دیگر رهایش نخواهدکرد.دیگر از نگاههایی که به چشمانش خیره شوند و دروغش گویند؛بیمی ندارد.از قدرت قدرت می آموزد و از ضعف هم قدرت.باور دارد که میتواند و این توانستن را ایمانش آورده.پدر؛خدایمان اگر تو را از دخترک جدا کرد؛در عوض برای او مادری صبور و مدیر نگاه داشت.اگر از تو جدایش کرد؛پدری مهربان و عزیزتر از جان هدیه اش داد.خواهری دلسوز و پر از دلواپسیهای قشنگ؛برادری مصمم و تکیه گاه مثل یک کوه؛و همسری زلالتر از همه خوبیهای دنیا.و معشوقی که به دوشش بکشد اینهمه بی تابی و دلخستگی را؛و دوستانی صمیمی تر از بوریای خیال.اینها همه بالهای پریدن دخترک تواند و اکنون دخترکت به سبب اینهمه همدلی و همراهی؛بزرگ شده.پدر؛دخترکت این روزها زیر دوش حمام برای خودش آواز میخواند و با کفهای روی موهایش بازی میکند و فکر میکند کاش میتوانست اینهمه مشغولیات درونی این سر را هم نظافت کند و بپیراید؛به هر شکلی که خودش میخواهد.با همه خستگیهایش؛نیمه های شب همصحبتی با تو را از یاد نمیبرد.هنوز هم هم محله ای سکوت شب و حرفهای خودمانی با پدرش هست.پدر؛این روزها دخترکت بزرگ شده.دنیایش بزرگ شده؛دوستیهایش بزرگ شده؛آرزوهایش بزرگ شده؛عشقهایش بزرگ شده؛و حقارتش کوچک.پدر؛دخترک بی آنکه از زندگی سیر باشد؛چنان احساس سیری میکند؛که اگر در همین لحظه سفیر مرگ دعوتش کند؛نه آهی میماند و نه دریغی.پرم پدر.پر از زندگی.تا به این سن؛هر چه خواسته ام؛یا فراهمم کرده اند؛یا آستین بالا زده و فراهم کرده ام.دریغی ندارم که بر جاده سفرم لک بیندازد و نقش حسرت بر جانم ببندد.اکنون در آستانه سی سالگی؛تمام لذایذ دنیا را تجربه کرده ام؛و هرگز بر کودک دلم نه سخت گیری کرده ام؛ نه، نه -اش گفته ام.پدر؛میخواهم باور کنی که اینقدر خودخواهم که اگر بگویند با آمدنم؛دیدارت میسر میشود؛همین حالا در دم حاضرم تسلیم کنم این تحفه نفسی که فرو میرود و چو بیرون می آیدممد حیات است و به شکر اندرش مزید نعمت.پدر؛دخترکت تردیدهای بزرگی دارد.تردیدهایی که گاهی سپردن به آنها فسرده اش میکند.تردید ماندن و رفتن؛تردید بودن و نبودن؛تردید شدن یا نشدن.پدر؛دخترکت احساس میکند جنس تردیدهایش از آنهاییست که پدرها و فقط پدرها برای دخترهایشان باز میکنند.پدر؛دخترکت با اینهمه دارایی؛خیلی وقت است که خیلی کمت دارد....خیلی وقت است که دلش میخواهد دستهایت را در دستهایش بفشارد؛خیلی وقت است دلش یک گریه سیر در آغوش تو را میخواهد...ببین...ببین آواره چه آرزویی است این دخترک تازه بزرگ شده ات...ببین....
......................................
پ.ن: امروز خیلی رمانتیک بودم.نمیدانم چرا؟گشتم خوراکیهایی که خورده بودم را لیست کردم؛ببینم چیست بین یانها که به من نمیسازد و عقل از سرم میپراند؟به گمانم تقصیر این رانی هلوی بی بته است!

پ.ن:مدتها در دستم میگیرم و مثل دو گوی فلزی برای تمدد اعصاب قلبم از آن استفاده میکنم.لمسش یک حس خوب میدهدم؛نمیدانم به خاطر برجستگیهای زنانه اش است؛یا رد انگشتهای تو روی آن؟

پ.ن:مدتها به sms ارسالی ات خیره شدم؛دیدم من هم انگار حاجی شدم.فکر میکنم هفت باری طوافش کردم!

پ.ن:دلم هم برای سیب زمینی تنوری؛با سس سفید مخصوصش تنگ شد.مخصوصا وقتی تو لقمه اش بگیری برایم.به گمانم باید بروم یک سر ترانه " اول آشناییمون" را گوش بدهم و یا زیر دوش زمزمه اش کنم!

پ.ن:چه بلایی دارد سر من می آید نمیدانم؛ولی نگاه کردم دیدم همه پ.ن ها مال توست!چه فرقی میکند که بخوانی یا ندانی؟
...............................................................
و بعد از همه اینها؛.....یک سال گذشت.....نه اشتباه نکن....تولدم چند وقت دیگر است؛یک سال از یک حادثه؛یا به قول معروف نقطه عطف زندگی من گذشت.....پارسال این موقع چند قدم به خدایمان نزدیکتر بودم....از تنهایی میترسم؛...از فراموشی....قول بدهید؛قول بدهید که اگر مردم بر سر مزارم بیایید؛میگویم روی سنگ قبرم با صورتی بزرگ بنویسند آرایه تا بتوانید پیدایم کنید....قول میدهید؟
...............................................................
لحظه ای با من باش....

من به يادت نمي‌برد خوابم .. مهربان .. نازنين .. عزيز! تو بخواب
قلب من .. دستها، تمـام تنم .. مي‌گدازد دوباره از تب و تـاب
مي‌دوم توي كوچه‌هاي خيال .. نفسم به شماره مي‌افتد
يا سوار دوچرخه‌اي هستم! مي‌زنم توي جاده‌ئ تو ركاب
مي‌شمارم ستاره‌هاي «تو» را .. قدر يك ماه، روشني اما
ابر  ِتاريك  ِفاصله‌مان .. مي‌كـشد روي چهـره‌ئ تو نقاب
اين غزل روي بالشي نمناك .. به هواي تو آمده به زمين
بس كه لبريزم از تو مي‌خواهم .. بنويسم به جاي آن دو كتاب!
جلد اول بنام حضرت عشق .. كه تو را وقت ِآفريـدن من
دل‌بخواه خود  ِخودم كرد و .. روي خاكت چكاند باده‌ئ ناب
تا لب از لب كه وا كني هر بار .. من پر از اين هواي تازه شوم
اين هوايي كه مي‌وزد از تو، مي‌زند توي قلب من به شتاب
جلد دوم بنام حضرت غم .. كه تو را دور كرده از من .. دور
آه! آن لحظه‌اي كه غم داري، تو گل  ِآتشي و من هم آب ..
گفته‌ام تو چقدر نايابي؟.. مثل دُر، توي ژرف اقيانـوس
من بهاي تو را نمي‌دانم!.. گفته‌ام تو بها دُري ناياب ...؟
راستي! من به تو بدهكارم، يك بغل، صدهزار شاخه‌ئ ياس
آخرين بغض  ِبسترت را هم .. بگـُذارش براي من به حساب!
e
باد، تن مي‌زند به پنجره‌ام .. خبر آورده بـاز بيداري  :|
تا نگويد به تو كه من هم باز ....
                      _ خسته‌ام _ مي‌زنم خودم رو به خواب!

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:31 | لینک  | 

من از کجاي آمدن،خلاف راه رفته ام؟ بگو! بگو!

تا به حال هزاران طرح دست و نقش احساس و بند منطق؛ با عنوان متن؛شعر؛ پست؛ و یا هر چه دوست داری اسمش را بگذار؛ از شماها خوانده ام.اما بی شک؛نقش ماندگارترین نوشته ای که در ذهنم حک شد؛و نمیدانم کی و کجا و چطور رفتم و یک راست افتادم وسط کلمه های با هنرمندی هر چه تمام تر رنگ و طعم گرفته و جمله شده این آدم؛ اینها بود:
"بسیار شنیده ام که عشق میسازد؛اما من را ویران کرد....بوم و رنگ به کناری رفتند و قلم و دفتر به کناری....کارم این شده بود که شبها مینشست کنارم و ....
هی تو! هیچ میدانی هرگز کسی دستهایم را اینچنین نگرفته که تو گرفته ای؟ آنهمه فشار و گرمی لذت بخش و....
آیا درست است که بگویم دستهایم در جستجوی چیزی شبیه دستهای تو هرزه شد؟"

خیلی بد است که حافظه ام بیش از این یاری نمیکند که متن را درست بیاورم و حق مطلب را خوب ادا کنم.زیاد گشتم دنبالش؛ ولی پیدایش هم نکردم.از ذهن زنگار خورده ام استفاده کردم.بنابراین از آرمیتا؛گربه وحشی؛ یا هر اسمی که دارد؛معذرت میخواهم؛ به خاطر این کپی رایت ابلهانه؛و همینجا به عنوان تاثیرگذارترین نوشته وبلاگی؛که خیلی خیلی دوستش دارم؛از او و نوشته اش یاد میکنم. این یکی از بازیهایی بود که رضا راه انداخته.
زیاد درباره وبلاگها حرف زده ام؛اما میخواهم باز هم یک چیزهایی را برای خودم بیشتر؛یادآور شوم:
نوشته های سهیل(عقاید یک دلقک) هم گاهی ضربان قلبم را بالا پایین میکند.از طرز به تصویر کشیدنش خوشم می آید.رضا را بیشتر به عنوان یک دوست و جزئ لاینفک زندگی وبلاگی ام میبینم؛نه اینکه نوشته هایش خوب نباشد؛نه؛اتفاقا اینقدر توی صمیمیت نوشته هایش غوطه خورده ام که اهلی اش شده ام. روزانه های باران هم قرار نیست یک شاهکار ادبی تحویلت بدهد؛اما گاهی از زیادی ولنگار و ساده بودنش لذت میبرم.همیشه نوشته هایش را با یک حالت خونسردی خاص خودش که به خواننده سطورش القا میکند میخوانم. احسانه هم بیشتر برای من نقش یک حرفه ای را دارد.حرفه ای که کارش نوشتن است.آن هم از نوع کثیف و سیاسی اش!همراه با غرغرهای ریز ریزش.رها هم که لحن محاوره ای خاص خود را دارد.طعم راحتی و صحبت طولانی و لذت بخش با یک دوست کنار ساحل و یا نوشیدن قهوه ای گرم کنار شومینه ات میدهد.
سوگولی برایم جالب است.از خواندن اتفاقات و روزمره های آنور آبی اش و از جسارتهای گاه و بی گاهش؛ و از شباهتهای گاه و بی گاه اتفاقهای گاه و بیگاهمان؛هیجانی ملس به من دست میدهد.اقلیما هم روز به روز نوشته هایش را پخته تر و پرمغز تر تحویلت میدهد.توی این چند وقت وبلاگ نویسی اش خیلی خیلی پیشرفت کرده و حسابی استعدادش رو آمده.دست کم از نوع نوشته هایش معلوم است زیاد مطالعه میکند و نوشتن جزئ دغدغه هایش است.قصه هم که دیگر نمینویسد؛یک جورهایی گرم و داغ نوشته هایش بودم.عمیق مینویسد.بارها به فهم و دانشی که پشت نوشته هایش بوده حسودی ام شده.
ببخشیدم اگر وقت نشد؛حافظه ام یاری نکرد؛و کم لطفی کردم و خیلیها را نام نبردم؛اما خیلی از نوشته های خیلی از شماها؛همدمان روزان و شبان بسیار من بوده اند.
..............................................................................
گفتم بد نیست یادی هم از تو کنم.نمیدانم هنوز هم اینجا سر میزنی یا نه؛اما نوشته هایت؛ و پاییدن ماجراهایت را دوست داشتم.میخواهی باور کن؛ میخواهی نکن:

"امروز رمانتيک شدم . دلم مي خواهد بگيرد . و پلک دلم هي نمي پرد و کفش هايم هي جفت نمي شود . و خواب ديدم . من خواب ديدم کسي نمي آيد . کسي نمي آيد . کسي که مثل هيچ کس نبود و من دوستش داشتم .  
اي کاش کنجکاوي ذاتي ات مثل بي تفاوتي نگاهت دروغي نباشد . آه مي گويم که اي کاش اينجا را بخواني . نياز دارم  کسي نوشته هايم را بخواند سرش را بالا بگيرد بگويد :  ببخشيد ؛اين ها را شما نوشتيد ؟ و بعد چشم هايش بخندد.  من  نياز دارم کسي نوشته هايم را بخواند و چشم هايش بخندد .من حق دارم نياز داشته باشم . حق دارم بي دليل روي شن هاي تابستاني راه بروم  کلبي مشربي تاول پايم را پز بدهم . بي صدا حق دارم توي گوشم لالايي بخوانم.حق دارم انسان مثل بقيه نباشم باشم . حق دارم بخواهم نخواهم .يا بخواهم بخواهم
.کجا بودم ؟ ها ! مي خواستم بگويم  نتوانستم و نتوانستم بگويم . نتوانستم بگويم وسلام . دوستت دارم نتوانستم بگويم . ها !  همانجا بودم که سرت را بالا گرفتي و نگفتي دوستت دارم نداشتي . سرت را بالا گرفتي مثل آنهايي که مي خواهند بگويند  سلام و ببخشيد شما را به جا نمي آورم  که يعني متاسفم ديگر خيلي دير شده دوست عزيز . يا يعني لطفا برويد؛من منتظر کسي هستم که نبايد شما را ببيند . يا يعني هر چيز ديگر که نمي دانم معني آن لبخند بود . ولي بايد اينها را که مي نويسم بخواني . بايد کنجکاوي ذاتي ات مثل بي تفاوتي نگاهت دروغ نباشد . بايد اين ها را بخواني و بفهمي کلمات را دوست مي شود داشت و در آغوششان گرفت . بهشان لبخند مي شود زد يا خنديد . نگاهشان ميشود کرد و سر را بالا مي شود گرفت و گفت : ببخشيد ؛ اين ها را شما نوشتيد ؟ . بايد اين ها را بخواني  و بفهمي . بفهمي چرا نتوانستم بگويم . بفهمي چون  حالم به هم مي خورَد از هرزاندن کلمات . بفهمي که دوستت دارم مثل دختر اثيري بوف کور . بفهمي لکاته ها حالم را به هم مي زنند .بفهمي دختر اثيري حرف نمي زد .
بفهمي  حرف، عصمت آدم را لک مي اندازد.

حالا اما " نکند نخواني " پتک مي شود توي سرم . پتک مي شود وقتي فکر مي کنم قرار است اين ها را نخواني . مثل خيلي هاي ديگر که نمي خوانند . مثل همه ي اينها که مي خوانند و نمي خوانند يا مثل همه ي آنهاي ديگر که نمي خوانند و نمي خوانند . راستي چرا دارم مي نويسم ؟
حق دارم نگاه کنم و نگويم . حق دارم  بگويم ولي نگويم چه مي خواهم بگويم .حق دارم  بگويم و بخواهم که بگويم ولي نتوانم . همان طور که همين حالا نمي توانم بگويم و نمي گويم .  حق دارم از هدر دادن حرف ها وقتي مي گويند حالم به هم بخورد  . زبانم حق دارد بگيرد . اي کاش بفهمي . هرزگي کلمات وقتي ميگويم راه ارتباطم را سد مي کند . پشت در مي مانم در حسرت حرف هاي نگفته .
مردم زيبايي کلمات را مثل روسپيهاي خيابان و مشتري هاي توي ماشين ارزان مي خرند و مي فروشند . نمي فهمند مي شود کلمات را فهميد . يا نگاهشان کرد و دوستشان داشت . و سر روي سينه هايشان گذاشت و آرام گرفت . يا مي شود نوشت و هديه داد مثل با ارزش ترين چيز. نه اینکه مثل فریبرز که sms های دوست دخترش را به دوستهایش نشان میدهد و با هم میخندند؛به کلمات بی حرمتی کرد."
....................................................
پ.ن عبدالله: ديشب به در خانه او رفتم مست.....انگشت به در زدم گمان کردم هست ...همسايه ي او پنجره بگشود و بگفت......او ماه عسل رفته  سپس پنجره  را بست ...!!!!!!

پ.ن عشقولانه مورد علاقه حاج باران؛تا 14 سال!: اي كاش مي‌بودي و مي ديدي وقتيكه تو رفتي چقدر دلم گرفت . آخر با تو عاشق بودم و به عشق نزديكتر. با تو ميشد به  پيشواز صنوبرها رفت و پرستوها را تا دريايي دور بدرقه كرد. وقتي تو رفتي دلم گرفت آخر با تو ميشد تا آنسوي ساحل دلها كوچيد و عشق را زيبا ترديد . وقتي كه تو بودي ،‌دلم چه آرامش غريبي مي يافت. درحريم نگاهت و آسمان چه حقير مي نمود درمصاف چشمانت . وقتي تو رفتي دلم شكست ،‌آخر مي توانستم دلتنگيهايم را به ضريح چشمانت بسپارم و تبسم ستاره ها را در برقي نگاهت ببينم . اينك :
اينك بي تو دلم درجستجوي كوچه اي است كه به باغ ياد تو بپيوندد.
بگو اي مسافر نازنينم:
براي ديدنت از كدامين كوچه بيايم ... ؟!

پ.ن عاشق "چیز" خورده! : اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟ من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم . من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني . ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم . تو هم از غصه دور خودت پيله بستي . ... حالا دومين باره که عاشقت شدم ولي حالا من هنوز يه کرم سيبم و تو يه پروانه خوشگل تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيبايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده . از هر چي سيبه منتنفرم

پ.ن فلسفی : فردا و ديروز با هم دست به يکي کردند. ديروز با خاطراتش مرا فريب داد فردا با وعده هايش مرا خواب کرد . وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود!!

پ.ن این کتابای صد تا یک غاز روانشناسی که ملت کیلو کیلو میخرن: تسليم و رضا در برابر خواست خداوند، رمز خوشبختي است. چرا سعادت را در خارج مي‌‌جوييد؟ سعادت درون خود شماست. اگر امروز به كسي صميمانه مهر ورزيده باشيد، امروز غني‌تر از ديروزيد. بزرگ‌ترين اشتباه، ناديده گرفتن ديگران است. بدانيد اعمال‌تان به همان اندازه كه بر ديگران اثر مي‌‌گذارد شما را نيز تحت تاثير قرار مي‌‌دهد. اگر از بخشيدن، عشق ورزيدن يا احترام گذاشتن به ديگران خودداري كنيد خلائي در قلبتان به وجود مي‌‌آيد. غرور و حسادت را كنار بگذاريد. حسادت صفر بزرگي است كه نه تنها چيزي بر آنچه هم‌اكنون داريد نمي‌‌افزايد بلكه از آن هم مي‌‌كاهد. سبزتر از آن هستيد كه گمان مي‌‌كنيد. ارتباط برقرار كنيد، دست بدهيد و زيبايي‌هاي درونتان را آشكار سازيد. تولدتان مبارك. در ضمن هديه خوبي از كسي كه دوستتان دارد خواهيد گرفت...

پ.ن تفت دهنده!!: دريا باش که اگر کسي سنگ به سويت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوي!!!
 
پ.ن عرفانی‌ : منتظر نباش !منتظر نباش که شبي بشنوي، از اين دل بستگي هاي ساده دل بريده ام!که در آسمان به ستاره ديگري سلام کرده ام!از تو توقعي ندارم، اگر دوست نداري در همان دامن دور دريا بمان!هر جور تو راحتي، باباي باران!همين سوسوي تو از آن سوي پرده دوري، براي روشن کردن اتاق تنهاييم کافيست ...من که اينجا کاري نمي کنم ...فقط ...گه گاه گمان آمدن تو را در دفترم ثبت مي کنم ... همين!اين کار هم که نور نمي خواهد!مي دانم که مثل هميشه به اين حرف هاي من، مي خندي با چال هاي مهربان گونه ات!حالا هنوز هم وقتي به آن روزهاي زلال نزديک مي شوم، باران مي آيد!صداي باران را مي شنوي ؟
پ.ن: زنها بهترين پرورش دهنده هاي زنبور هستند چون در آنها براي دوست داشتن موجوداتي که نيش مي زنند توانايي خاصي گذاشته شده!اين نتيجه سالها دوست داشتن فرزندان و شوهران است....از کتاب زندگي پنهان زنبورها...

پ.ن یادمان: كنار دفتر مشق تو كودكي كه منم ....كشيده است گل سرخ كوچكي كه منم .... نمي گذاري از اين پشت بام دل بكنم ....بدست توست نخ باد بادكي كه منم ....براي خانه ي خوشبختي ات شگون دارد .....به روي بام تو اتراق لك لكي كه منم ....به محض پر زدنت باد مي برد او را ....عقاب خسته! نترس از مترسكي كه منم ....ببين چه حس قشنگي است انتخاب شدن ....كه از تمام زنان جهان يكي .... كه منم ........چقدر آخر اين قصه دوست داشتني است .....براي زشت ترين جوجه اردكي كه منم ....
اینو واسه تو نوشتم دوباره.یادمه ازش خوشت اومده بود.میخوام بگم دیدی گفتم "براي خانه ي خوشبختي ات شگون دارد .....به روي بام تو اتراق لك لكي كه منم ...." ؟؟


پ.ن: " هي تو" که همون ترانه "hey you" ا ازگروه "pink Floyd" هست ؛با شعر اين آهنگ شما رو به مقصد و مقاله رو به آخر، مي رسونيم!
اين هم متن آهنگ "هي تو" از گروه "خاک" و از آلبوم "عاشقم باش" ...
هي تو با . . .چهره غمگين. . . از شــکـسـت يک عـــشق . . . مـرا درک کن.
هي توبا . . . در ســاکت اين شـــب . . . با يادي از اين شـــعـر . . مــرا ياد کن.
هي تو . . پـــــــــرواز کـن بر دشـــــــت که لانه اي هست آنجا . . . و من در انتظار.
هي تو . . . مرا نفس تنگ است و ديده پر از اشک . . . از من ياد کن.
هي تو . . . بگذر ز هر بندي . . . که راه مرا از تو جدا کرد.
هي تو . . . صد شعر از يک حرفي . . . نگاه کن که مي گريد . . . اين چشم از براي تو.
..........................................
لحظه ای با من باش...

هميشه پاي رفتنم پي تو راه مي سپرد
اگر که فکر مي کني،هميشه اشتباه رفته ام،بگو!
کدام درب بي سبب گشوده را نبسته اي؟
کدام راه!
به من که سالها پي تو با صداي هاي هاي گريه از
ميان خنده هاي قاه قاه رفته ام،بگو!
شکسته کي نماز خوانده ام؟
زبان روزه کي دهان گشوده ام؟
تمام رودخانه ها به آب پشت کرده اند
و برکه برکه اشکهاي بي سبب دوباره باز گشته اند
ببين!
به انتهاي چاه رفته ام
تو را به اشکهاي خود صليب بسته ام
و تا تمام ابرهاي دور قطره قطره آه آه رفته ام
پي تو اي هميشه راهمان جدابه شکل غم در آمدم و بارها
به عمق چشمهاي آبي و سياه رفته ام
و قامتم کفاف ديدن تو را نداد
بيا که غم بزرگ تر شده ست
سکوت کوچه از تمام شب گذشته است
عصاي عابري به سوي مرگ مي رود
و پاي تير برق،زندگي عصا به دست،ايستاده است
بيا که غم بزرگ تر شده ست
حصارها فروترند و جاده ها تهي
تو نيستي
مرا به من سپرده اي و رفته اي
و چادر اقامت مرا به هر کجا که خواستي
نشانده اي
چنان گريختي که روي سنگفرش کوچه ها
صداي پاي من هنوز مي رود
پي تو تا حصارهاي کاهگل دويده ام
به ماسه هاي ساحلي رسيده ام
کنار آب مانده ام
شمار کرده ام تمام موجهاي رفته را
به رفته گان سپرده ام
که وقت آمدن،تو را بياورند

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:50 | لینک  | 

*یک روز خوب:

ساعت 7 صبح است؛لباس پوشیده ای؛ آماده رفتنی؛کیفت را برمیداری؛به سمت در میروی؛روز زوج است و مجوز استفاده از این گاری را داری؛سویچ را برمیداری؛خندان با اسانسور توی پارکینگ میخزی؛به این SCORPIONS گیر داده ای؛YOU GIVE ME SMILE .... A Pease OF Your Heartمیگزاری اش توی پخش؛ کمربندت را میبندی؛ راه می افتی.کمی توی ترافیک که میمانی؛و شیشه ماشینت هم که پایین است؛ مجبوری یا شیشه را بالا بدهی؛ یا شنونده طرحهای آقایون شیرین سخن باشی: از خوب خوبش: که یک وانت پیکان کنارت مماس شده و پسری جولن میگوید این چه طرز عدالت اجتماعیست که تو این ماشین را سوار شوی و من وانت پیکان؛ تا بد بدش که طرف یا قربان صدقه اعضای کاف دارت برود!! یا لب و لوچه ات؛یا هر چیز فرضی دیگری که از قاب پنجره ماشین از تو متصور شده است.بعد از یک ربع؛ با اعصابی تقریبا آرام رسیده ای؛ماشین را پارک میکنی؛قی قی قی قو! و بعد میروی که روزی پر تلاش را صاحب شوی.عصر(تو بخوان شب! اصلا بخوان بوق سگ!)که برمیگردی؛از دیدن لاستیک جر جر شده ماشین هیچ نباید تعجب کنی.هیچ. یا حتی از آهن آویزان نگه دارنده زاپاس.

 

*یک روز بد:

فرد است،طرح ترافیک نداری؛ ده دقیقه پیاده میروی؛دل دل میکنی و از بین تاکسیهایی که جلوی پایت ترمز میکنند؛با چندین بار برانداز کردن نوع تاکسی؛مسافران داخلش؛خود راننده؛یکی را سوار میشوی که نود و نه درصد موارد به نعش کش بیشتر شبیهند تا تاکسی.تمام طول مسیر هم یا باید مچاله شوی و خودت را به شیشه بچسبانی تا از تماس چندش آور آقایون در امان باشی؛یا اگر به خیال خودت شانس آورده ای و جلو نشسته ای از نگاههای چندش ناک راننده که هر از گاهی به سر تا پا و لنگ و پاچه ات می اندازد؛باز هم شانس بیاوری زیر زیرکی؛نیاوری؛علنا؛ در امان باشی یا نباشی. بعد پیاده میشوی و یک مقدار پیاده میروی و دوباره سوار یکی دیگر از این تاکسیها میشوی و این پروسه را تکرار میکنی.بعد هنگامی که کنار خیابان ایستاده ای ؛تا چراغ سبز شود و عبور کنی؛جلوی آنهمه جمعیت؛یک موتور سوار بیشعور و بی نزاکت؛دست بیاندازد و سینه ات را در دستهای کثیفش بچلاند؛ و تو رنگت سرخ و سفید و کبود بشود و به روی خودت نیاوری و راهت را بگیری و بروی.یا غیر از این داری طول یک کوچه را طی میکنی؛ روز روشن از مقابلت یک پسر با قیافه نیمه حزب الهی می آید؛شبیه یکی از همین همکلاسیهای من و تو؛شبیه هزاران آدم عادی دیگر که روزانه میبینی؛در محل کار؛ در محل تحصیل؛حتی شبیه همسایه ات؛خلاصه اینکه یک آدم عادی میبینی که از رو به رویت می اید؛وقتی از تو عبور کرد؛فشار لزج انگشتهای نکبتی اش را روی باسنت احساس میکنی؛و تا می آیی به خودت بیایی و ببینی چه به چه؛ شد؛طرف با سرعت هر چه تمام تر پا به فرار میگذارد؛شبیه یک دزد؛که به واقع از دزد هم دزدتر است؛شخصیتت را به سرقت برده؛راحتی ات را؛آرامشت را؛آسایشت را؛و تو میمانی با شخصیتی له شده؛اعصابی به هم ریخته؛و احساس عدم امنیتی که دربرت گرفته و مجبوری با اینهمه موج منفی روزی پر از تکاپو را آغاز کنی.قرار است فسفر بسوزانی و چرخی بگردانی.مسیری را که در آن روز خوب یک ربع طی میکنی؛در این روز بد؛با کلی پیاده روی و کلنجار رفتن با این دست بی حرمتیها؛چهل و پنج دقیقه طی میکنی.چرا که آقایان مسافرکش خطی مرض دارند که از کوچه پس کوچه بروند.مرض دارند از این لاین به آن لاین شوند.یکی از بدترین اتفاقی که ممکن است برای کسی بیفتد و فجیع ترین نوع فاجعه؛ میتواند همین باشد که با این رانندگیهای درپیت و این ماشینهای درب و داغان؛سر و شکلت به شیشه جلو کوبیده شود و از ریخت بیفتی.

 

*توی تهران زندگی کنی و هر روز مجبور باشی لا به لای هفت میلیون تهرانی از خانه بیرون بزنی؛ و  خیلی خوش شانس باشی؛لا به لای ده میلیون تهرانی به خانه ات برگردی؛ توی شهری باشی که به کندی بزرگراه میسازند و به سرعت هر چه تمام تر پر از ماشینش میکنند؛ همراه با کارخانه های بزرگ خودرو(گاری) سازی اش؛و طرح زوج و فرد و انواع و اقسام محدودیتهای کپی شده از فرهنگهای بیگانه!!و بالا بردن و جیره بندی قیمت بنزین و خلاصه همه این عوامل که به خیال خودشان دارند محدودیت ایجاد میکنند دیگر!و از طرفی دادن انواع و اقسام مجوزهای طرح ترافیک؛به ناحق و به کسانی که واقعا مستحقش نیستند؛ و فقط با چرخاندن زبان؛ در دهان! گاها به راحتی مثل نقل و نبات این مجوزها را تهیه میکنند؛ علاوه بر اینها زن هم باشی؛ هر روز هخم توی روزنامه بخوانی؛ یا از در و همسایه بشنوی که فلان  ماشین مسافرکشی فلان بلا را بر سر فلان جنس دوم بینوا آورد؛میتوانی خوب درک کنی من چه میگویم.

 

*اگر زن باشی؛ مجبور باشی هر روز بروی و بیایی؛آنقدر هم وضعت خوب نباشد که دو تا ماشیبن داشته باشی؛و هر روز برانی و بروی؛یا پوا تاکسی تلفنی بدهی؛روزی شش هزار تومان ناقابل؛یا آنقدر هم  عرضه نداشته باشی یک طرح ترافیک الکی بچسبانی تنگ شیشه ماشینت؛نخواهی با مترو بروی؛در واگن مخصوص خانمها؛فشار سینه و پستان همنوعانت را تحمل کنی؛ یا عصاره بد بوی زیر بغلشان را بچشی؛یا در واگن مختلط؛توسط آقایون مختلف؛به انواع مختلف و به طرق مختلف و با چیزهای مختلف و با جاهای مختلف؛ لمس شوی؛نخواهی با اتوبوس بروی که به جای نیم ساعت دو ساعت در راه مقصد باشی؛توی این مملکت خراب شده که مردانش!! در نود درصد مواقع بویی از شعور نبرده اند؛ چه باید بکنی؟هان؟ تو یک راه حل پیش پای هزاران زن مثل من بگذار.نگو گشاد بپوش؛بلند بپوش؛ساده بپوش؛بخواهیم و نخواهیم داریم همینطور میپوشیم.بگو چه کنیم که مردان بیمار جامعه مان مثل یک گرگ گرسنه سر راهمان سبز نشوند؟ به چه زبانی به تحصیلکرده و نکرده و بافرهنگ و بیفرهنگشان بفهمانیم که از اینکه از کنارتان عبور کنیم؛با نگاه بدرانیدمان؛با حرف بیازاریدمان؛با تماس برنجانیدمان؛ در بیم و هراسیم؟ و متنفر از هر چه اسم مرد این مرز و بوم را میدهد.چطور به همکارت که دکترای فلان رشته را دارد میخواند بفهمانی که آقا؛بدم می اید وقتی رو به رویت ایستاده یا نشسته ام و دارم در مورد کار با تو حرف میزنم؛سر تا پایم را هی برانداز کنی و با چشم مزمزه کنی؟ چطور بفهمانیم که آقایان همکار؛وقتی جایی جمع میشوید؛جان مادرتان بحث داغ روزتان سایز ک... و ک ... همکار خانم جدیدتان نباشد؟ چقدر و چه بهایی باید بپردازیم تا حرمتمان را نگه داریم؟ آیا این هزینه را ما باید بپردازیم؟ما و تنها ما؟

 

*من اگر قدرتی داشتم و کاره ای بودم؛حتما به ماشینهای تک سرنشین که راننده اش خانم است؛اجازه عبور و مرور به هر جا که دلش را بخواهد میدادم.یک خانم؛ نه میخواهد دوست پسرش را به مقصد برساند؛نه میخواهد برود؛ دنبال چیزکلک بازی و غیره؛ نه چیز و موش چال کردن.اگر یک زن تنها سوار یک اتومبیل است؛یا دارد میرود دنبال بچه اش ؛یا دارد خودش را حفظ میکند؛مجنگد برای زندگی.خدایی چند نفرتان از این مجوزهای الکی به ناحق دارید؟

...................................................

پ.ن: احساس میکنم به خاطر غیبت نسبتا طولانی ام؛ نه تنها توجیه نباید بکنم؛ بلکه؛ فقط و فقط حداقل یک عذرخواهی بلند بالا؛ به احترام همه کلیکهایی که روی این صفحه شد؛ با این عنوان که این دختر چه میکند؟زنده است یا مرده؟! بدهکارم.

 

پ.ن: دیروز همینطور که توی خیابان برای خودم میرفتم و به ترانه محبوبم گوش میکردم؛لبریز از نوشتن شدم؛ میدانی که یک دفعه نوشته ها هجوم می آورد توب کله ات و اگر داغ داغ برشان نداری....نمیبند نیمبند مجبوری پالایشش کنی.اگر پراکنده گویی کردم و چیز دیگری خواستم بگویم و اینها را گفتم؛ دلیلش این است.اینها گلچینی(گهچینی بگویم بهتر است انگار) از اتفاقات یک هفته اخیرم بود.

 

پ.ن: کم کم توجیهاتت دارد اهانت آمیز میشود.من یکی مانده ام به چه زبانی میشود گفت که فقط حقیقت برایم مهم است نه جزئیاتش.رفتار نافرم شبانه ات هم آزاردهنده است.

 

پ.ن: اگر فکر نمیکنید خیلی ایده آل دارم به قضیه نگاه میکنم؛ همیشه قول و حرف یک مرد برایم حرف و قول یک "مرد" بوده و هست.آیا هنوز هم هستند مردانی که به این نکته بها داشته باشند؟

 

پ.ن: میدانی مثل چه میمانی؟ اینکه هنوز نمیگذاری خوشی دیدارت کامم را شیرین کند؛ زهر حنضل نصیبش میکنی؛ میدانی به چه میمانی؟

 

پ.ن: دیروز شنیدم که ارزش هر انسان به تعداد نه هایی است که در زندگی میگوید.چقدر اعتقادش دارم بماند.

 

پ.ن :تو به من می آموختی که برای مدیریت باید یک اصولی داشته باشی که به آنها ایمان داشته و معتقد باشی؛ و هر گاه تردید به سراغت آمد؛ به سراغ آن اصول بروی و با قاطعیت بگویی که: متاسفم؛ من اصولم را زیر پا نمیگذارم.کجایی که ببینی نه اصولی برایم مانده نه قاطعیتی؛ نه ایمانی؛ نه اعتقادی.

 

پ.ن: چند وقتی است مستجاب الدعوه شده ام.اگر حاجتی داری تردید نکن.

 

پ.ن: گفته بودی تا وقتی اینجا بنویسم یعنی مهره مهر بر همان است که بود...

 

........................................

لحظه ای با من باش...

 

عاقبت با روي خوبش، دست من را هم بريد!
يك، دو شب از عشق گفت و .. بعد رفت و ناپديد ....
نيمه هاي راهمان بود آن زمان كه دست ِ
ع‍ش‍ق
شانه هايش را تكان داد و به خود آمد .... پريد
ياد باد آن دولت شب _ هاي و هوي چيست در كوي شما؟!
_ ناز، كمتر دخترك! لبخند! آخر او به ....
                                               _ ليلايش رسيد!؟
.
.

دوستتان دارم.همه تان را.حتی تو را!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:53 | لینک  | 

عزیزانم

خوبم!

سر و مر و گنده!

فقط خیلی گرفتارم.

خیلی..................................

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:41 | لینک  |