تبليغاتX
پندارهای آرایه

خسته و کوفته دارم برمیگردم خونه... دوستی از همین دوستای مجازیمون sms میزنه:
اگه یک پاک کن جادویی داشتی.....
اگه یک پاک کن حادویی داشتم....
اگه یک پاک کن جادویی داشتم.....
اگه یک پاک کن جادویی داشتم؛خودمو پاک میکردم....
خودمو.....
خودمو....
خودمو پاک میکردم...
از نوک پام شروع میکردم تا.....
اینهمه تردید رو پاک میکردم......
اینهمه علاقه نیم بند رو خط میگرفتم....
خودم رو.....
خودم رو....
خودم رو پاک میکردم.....
......................................
پ.ن:خوبم.خوبه خوب.شیرین فردا بهت زنگ میزنم. احتمالا باید بیای پیشم.مثل اینکه آفام بهت نمیرسه.هم sms هام.
پ.ن:اینقدر دوست دارم یک وقتی پیدا کنم جواب کامنتای دوست داشتنیتونو بدم....
...........................................

لحظه ای با من باش....

 هر چند  که از خوب و بدت فاصله دارم
چندي ست که از خاطره هايت گله دارم  
گفتم ، بنويسم که بداني من از اول ،  
با اين دَر ِ بسته چِقَدَر مسئله دارم
در مي زنم و صبر وکمي پرسه و اندوه
يک عالمه اينجا به خدا مشغله دارم !
گفتم بنويسم که بداني ،  که هنوزم
يک شخصيت خسته و کم حوصله دارم
آقا به خدا چاره ي ما دور شدن نيست
انگار  فقط من  هوس زلزله  دارم
 ابري که به ابروي تو برخورد و فرو ريخت
مي گفت که من با هيجان فاصله دارم !
اينجا همه خوبند ولي من ... کمي ...انگار
گفتم بنويسم که بداني گله دارم ....

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:11 | لینک  | 

جز سرفه های خشک
و توهمی که با ذهنم
تانگو می رقصد،
چیزی برایم نمانده است.
تا کافه های الکلی بوینس آیرس فقط اندکی مانده بود،
یادم آمد که پنجره های اتاقم را دو جدار کرده اند.
باران که بگیرد ،
( خواستی قسم هم می خورم )
کاکتوس های تو هم زیر فاضلاب شهر غرق می شوند،
حالا تو هی به مادر بگو لباس ها را بشوید!
نفهمیدی هنوز؟!
همه چیز،
و حتی لکه های آخرین فرانسه ای که با تو نوشیدم،
هم،
فاضلاب شده است.
و چهار پله پست برق بالای دانشگاه،
زیر همان در زرد رنگ،
رأس مخروط زمین شده است.
........................................

پ.ن:اگر فکر می کنی برای کسی مهم است که تو چند شب را بی خوابی کشیده ای، واقعاً احمقی!

پ.ن:دوست داشتن مبتذل است، عشق مبتذل است، تنهایی مبتذل است، رفاقت مبتذل است، صداقت مبتذل است، بهانه ها مبتذلند، نگاه ها مبتذلند، خانواده از همه چیز مبتذل تر است، کلمات هم و تمام تصاویر و ترانه ها!، عدالت هم چیزی بیشتر نیست! و ... زندگی... که همیشه همین است...
حتی خدایمان هم مبتذل شده است!!!
این هم غزل بی قافیه آخر!!!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:16 | لینک  | 

كنار رودخونه كه ميشينم همش چشمامو ميدم اون برگ افتاده تو آب رو كه همراه موجها داره بالا پايين ميره دنبال كنه.دلم ميخواد اون برگه باشم.سبك و يله و راحت روي آب؛دراز كشيده و رها شده؛چشمام رو به آسمون.منبسطه منبسط...
لب دريا دلم ميخواد اون گوش ماهيهاي شكسته باشم.ازون سفيد صدفيهاش كه زير نور خورشيد و يك لايه نازك آب برق ميزنن.البته دلم ميخواد ماسه هاي ريز كنار دريا هم باشم.همونايي كه توي مشتشون فشار ميدن و از لاي مشت در ميرن.يا پاهاي برهنه صورتشونو لمس ميكنن.
تو جنگل دلم ميخواد اون خزه هاي چسبيده به درختا باشم.يا قارچاي تر و تازه اي كه زير بوته هاي جنگلي؛جايي كه هميشه سايه است رشد ميكنن.
تو آسمونو كه نگاه ميكنم دلم ميخواد چلچله باشم؛ديدي چطور پرواز ميكنن؟مثل يك سنگ به سمتت پرتاب ميشن و مثل يويو باسرعت و كم سرعت ميپرن.دور و نزديك ميشن.
نميدونم من چرا اشتباهي آدم شدم؟

اما حاج باران بازی:
بهترین لحظه عمر:هنوز پیش نیومده برام. ولی لحظه هایی که بتونم همسرم رو خوشحال کنم....
بدترین لحظه عمر: زیاد بوده مواقعی که فکر کردم بدترین لحظه عمرمه.اما وقتی 18 سالم بود و حامله شدم فکر میکردم دنیا به آخر رسید.
بهترین اتفاقی که ممکنه برام بیافته:وقتی مردم خیالم از بابت همه چیز راحت باشه.
بدترین اتفاقی که ممکنه برام بیافته: محتاج باشم.به نون شب؛به محبت؛به عشق؛به علاقه؛و مجبور بشم گداییشون کنم.
عزیزترین فرد زندگی من:بعد از خودم؛ بی تردید همسرم.
منفورترین فرد زندگیم:هنوز کسی پیدا نشده که توی زندگی اونقدر شکستم بده که نفرتم نصیبش بشه.نفرتم ارزشمنده؛به هر کسی نمیدمش.
...........................................
پ.ن: حالا شدم اون آرايه اي كه عاشقشم.صبحه زود ميرم؛شبه دير ميام.چند؟11-12-1!دقيقا دو سال پيشم داره عينا برام تكرار ميشه.مو به مو؛با همون پيشامدها؛با همون موقعيتها؛البته نه با اون شرايط.چون ايندفعه باتجربه ترم.
پ.ن:توي روزمرگي دارم حل ميشم.ديگه وقتي از پيچ كوچه ميپيچم؛چشام دنبال ردي از تو دودو نميزنه.منتظر نيستم؛يك ماشين ...بپيچه جلوي پام و دو تا چشم مشكي به روم لبخند بزنه.بهت فكر ميكنم؛از هميشه بيشتر.اما حسرت نميخورم.حسرت نبودنت رو؛حسرت نداشتنت رو.
پ.ن:در مقامي قرار گرفتم كه گاهي احساس ميكنم خيلي مغرور ميشم.احساس ميكنم اطرافيانمو تحت فشار ميزارم؛گاهي احساس ميكنم مجبورم كمي سخت بشم.اينو دوست ندارم اما مجبورم.

پ.ن:سلام به همه دوستان و آشنایان؛وبلاگی و غیر وبلاگی؛اونایی که علنی میان؛اونایی که دزدکی میان؛اونایی که اثر میذارن؛اونایی که با آی پی مخفی میان!حتی اونایی که با سرچ کاندوم میان اینجا!و سایر کافها حتی!حتی تویی که دنبال شورت دختر همسایه ات اومدی اینجا!اونایی که برام خیلی عزیزن؛اونایی که براشون یک خورده عزیزم!سلام ویژه به دوستای ویژه؛سلام به تو عزیزترینم.
پ.ن:خوبم...الان از بغل رودخونه میام....آرومم...خوابمم کردم...استراحت و تفریح هم داشتم...دیدار با اونایی که دوستم میاد ازشون هم تو برنامه ام بوده....دارم به شاینا تواین (عشقم) گوش میدم...عاشق ابهت و رساییه صداشم....و البته خودش....الان خیلی خوش اخلاقم!میشنگم....ای تف به این روحیه مانیک من....مزخرف تر از اینم میشه که باشه؟....آدم اینقدر شل و وارفته و ولو؟
پ.ن:نی نی خیلی باهوش بود.حیف شد.قبل از اینکه تصمیمی براش اتخاذ بشه دمشو گذاشت رو کولش و بای بای.خوشم میاد مثل خودم الدنگ بود.پفیوز و عوضی.زود به تریج قباش برخورد.غد و مغرور.آی اون غرور دوبله ات رو قربون!
پ.ن:"آشكارا نهان كنم تا چند؟""آشكارا نهان كنم تا چند؟""آشكارا نهان كنم تا چند؟""آشكارا نهان كنم تا چند؟"گمانم فقط تو سر درآوری از این!
پ.ن:چند خط نوشته بدون مهر مهربونی....یک جوری بود...یک جوری بود....یک حس داد بهم...از اون حسهای ناشناخته که باید کشفش کنم...باید کشفش کنم....
پ.ن:شاید دارم برمیگردم به روزهایی که مینوشتم و مینوشتم و تنها کسی که نمیخواند شوم شخص غایب بود
پ.ن:جواب کامنتهای پستهای قبل به زودی خواهد داده شد.
پ.ن:به زودی در این مکان پست نصب خواهد شد!

 #دو چيز انتها ندارد. حماقت انسانها و پهنه‌‌ي کهکشانها. که البته در مورد کهکشانها مطمئن نيستم! (آلبرت انشتين)
......................................
لحظه ای با من باش...

عزيز دل! دوباره آسمان سياه شد نيامدي!
ستاره هست؛ موعد طلوع ماه شد نيامدي
يك هفته هر چه قلب خسته ام نوشته بود گم شده!
و لحظه هاي بي قراري ام تباه شد نيامدي
نمازهاي بي حضور دل كه هيچ، مدّتيست كه _
كه پاي تا سر دلم پر از گناه شد نيامدي
شب گذشته پستچي تمام نامه هاي اين دو ما -
ههء مرا ....تو هم نشاني اشتباه شد نيامدي؟!
يك از هزار هم نشد بگويم اين چه درد مبهمي است،
كه دست يك غريبه بر سرم پناه شد نيامدي!
نه روز مانده نه شبي برايم اينچنين كنار  ِجا -
- دِه هم شكسته دل از اين همه نگاه شد نيامدي.
قرارمان نبود اينقدَر شكايت از شما ولي ببين،
تمام حرف هاي من شبيه آه شد نيامدي!
از اين گلايه ها كه بگذريم مي شود بگويم از
نتيجه: اينكه دختري چه سر به راه شد، نيامدي!
فداي مهربانيت!!!تو با حساب روز و ماه و سال،
از آخرين شبي كه ديدمت دو ماه شد نيامدي!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:43 | لینک  | 

تمام امروز بغضی سخت گلویم را خواهد فشرد و من با چشمانی تر به تو و خودم خواهم اندیشید و از اینکه بی تابانه و به اجبار؛ناچارم به روزهایی که بی تو خواهند گذشت بیاندیشم؛همانطور که قبلا بی تو میگذشت و من به آن نمی اندیشیدم؛و مواظب باشم این اشکهای بی آبرو رسوایم نکنند.اعترافم توی این صفحه مجازی به شکست چقدر تو را ارضا خواهد کرد؟
..................................................
پ.ن:اینهمه دلتنگی منو میکشه آخر.
پ.ن:رفتارت خیلی بچه گانه است رفیق.
..................................................
لحظه ای با من باش...

كاشكي تو باورت شود من عاشقم هنوز
مثل شب نه مثل روز روشن عاشقم هنوز
از طلـوع صبح‌هـاي زود اول بهـار
تا شب پر از سكوت بهمن عاشقم هنوز
از همان نگـاه ابتـدا كه رفـت ...رفت تـا
از همه به خاطرت بريدن عاشقم هنوز
مثل توي دست‌هاي گرم حل شدن ..و بعد
.. بعد، طعم نور را چشيـدن عاشقم هنوز
كودكانه‌تر؛ شبيه يكنـفس‌نفس پي‌ات
كوچه‌هاي تنگ را دويدن عاشقم هنوز
دوست دارمت؛ هزار بار بيشتر از اين-
- ها كه مي‌شود به چشم ديدن عاشقم هنوز
آنقدَر كه تا هميشه قسمتم كند خدا
از نگاه تو ستـاره چـيـدن عاشقم هنوز
با وجود تلّ خـاطرات خـاك‌خورده‌مان
وقت از تو گفتن و شنيدن عاشقم هنوز
هم از آمدن كه نـااميد مي‌شوم - سحر!
مي‌زنم به جاده‌هاي رفتن عاشقم هنوز،
هم كلاغ‌ها خبر كه مي‌دهند: "صبر .. صبر!
مي‌رسد! .. همين بهار حتمآ!"عاشقم هنوز
سرنوشت قلب عاشقم به پاي تو!عزيز!
دست من نبود و نيست اصلآ:عاشقم هنوز
با تمـام شور و حال شعرهاي ناتمام
با تمـام حـسّ پـاك ِيك زن عاشقم هنوز

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:7 | لینک  | 

يک اصلي هست به نام "تنازع براي بقا" .حالا شده حکايت مملکت ما.ديگه دکتر و مهندس و معلم و استاد دانشگاه و قشر فرهنگي غير فرهنگي حاليش نيست.وقتي معيشت برات سخت بشه؛دوست دارم؛دوست ندارم؛از اين کار بدم مياد؛از اون کار خوشم مياد معني نداره.فقط بايد بگردي ببيني از چه راهي تو هم ميتوني يک آب باريکه اي براي خودت فراهم کني.خنده داره که توي هفته ديشب سومين مهموني بود که رفتم و ديدم فلان مهندس مملکت داره سوپرمارکت ميزنه؛دکتر مملکت شده فروشنده پوشاک؛استاد دانشگاه درصدد راه انداختن يک رستورانه!!تلنگري بهم خورد و ديدم اي دل غافل!ما هم که داريم به همين سمتا ميريم متوجه نيستيم.خود من الان دو جا مشغولم با دو تا بيزنس ديگه که فقط به عنوان منبع درآمد مطرحه.و ماني هم توي سال گذشته درگير چند تا پروژه خارج از شرکت بوده؛و امسال چند تا ديگه هم بهش اضافه شده.خوب معلومه که همه اينا از روي ناچاري و براي گذروندن امور زندگيه.چقدر زندگي سخت شده.نشون به اون نشون که شيش ماهي ميشه ما وقت نکرديم يک مسافرت کوچولو بريم حتي.ميگم اگه قرار باشه يک بچه هم اين وسط رو دستمون باشه؛چه خاکي بايد تو سرمون بریزیم؟
...........................................................
...........................................................
هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غزال شروع به دويدن ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نمي ره مهم نيست غزال هستي يا شير با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن. " آنتوني رابينز"
...........................................................
...........................................................
پ.ن:بعضی آدمها اصولا بی لیاقت و حقیرند و هیچ اتفاقی هم عوض شان نمی کند.(نقل به مضمون!)
پ.ن:یادش به خیر...با تو همیشه پر از اتفاق بودم...دلم برای حادثه هایی که رنگ تو دارند تنگ شده.میفهمی؟
پ.ن:به اينجا كه رسيدى راهنماهايت را رها كن اينجا شرق است جايى كه هر برزگر پيرى مى‌تواند
تاريخ شرق را در دو بيت براى تو خلاصه كند درحالى‌كه به خيم? خود تكيه داده‌است و سيگار مى‌پيچد.«محمّد الماغوط»
..........................................................
لحظه ای با من باش...

اي شب! مجاب سفسطه ات ناگهان شدم!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 2:4 | لینک  | 

چه كسي فكرش را ميكرد؟زندگي همه اش قصه است.همه اش اتفاق.پدرت ميگويد ما خودمان اتفاق هستيم.ماجراهاي غير قابل باور؛بهتهاي زخمي؛ناباوريهاي مكرر؛و سكوتهايي پياپي.اگر كه خنده و گريه و احساسات و تفكر هم قاطي اش بكني؛ميشود همان چيزي كه از صبح علي الطلوع دنبالش ميدوي و شب خسته تجديد قوايي ميكني(آن هم اگر كه بشود)و دوباره صبح روز از نو؛روزي از نو.ميشود همان"زندگي" خودمان.ميبيني؟پوچ است.پوچ و بي مقدار است.تو ميدوي و فكر ميكني نرسيده اي.درحاليكه هر شب يك مشت پوچي توي كوله بار جواني ات ميريزي.چشم كه باز كني ميبيني تمام شد؛كوله بارت سنگين شده و تو در عمق كهولت فرو رفته اي.باز هم با همان كوله بار هيچ.پدرت اين روزها خسته است.حوصله من را كه ندارد هيچ؛دارم ترديد ميكنم نكند با همه خودشيفتگي اش؛اين روزها حوصله خودش را هم حتي ندارد.تو بر اثر يك اتفاق آمدي.اتفاقي كه مدتها بود مقدماتش را فراهم ميكرد.مدتها بود به خنده هاي هم كفوانت طور ديگري دقيق شده بودم.مدتها بود عكسهايي از اين دست؛تحريكم ميكرد؛قلقلكم ميداد.كسي چه ميداند؟چه ميداند تمام مدتي كه از تو مينوشتم؛بي آنكه بدانم؛تو آن كنج آشيانه كرده بودي و تلاشي خستگي ناپذير و نابرابر را آغاز كرده بودي؟كسي چه ميداند وقتي من از تو مينوشتم؛شايد اين تو بودي كه هورمونهاي بودنت؛تمام وجودم را تسخير كرده بود؟و وادارم به نوشتنت ميكرد.وادارم ميكرد احساس كنم دوست دارم؛احساس كنم آماده ام؛پذيراي كوچكترين مهمانم شوم.مهمانم؛من ميزبان خوبي نيستم.هيچوقت نبوده ام.حتي نميتوانم به تو بگويم پدرت چه احساسي از وجود تو دارد؟ميتوانم وقتي صدايش لرزيد و براي مدتي مكث كرد؛وقتي صورتش را با دو دستش پوشاند و واي بلندي روانه آسمان كرد بگويم دوستت دارد؟بگويم از بودنت خوشحال شد؟بگويم ميخواهد كه بماني؟خودم چطور؟وقتي جواب لعنتي پازيتيو را دستم دادند؛وقتي آسمان تيره و تار شد؛وقتي سرم گيج رفت و همانجا نشستم و نتوانستم قدمي از قدم بردارم؛ميتوانم بگويم دوست دارم باشي؟خوشحالم از بودنت؟ميتوانم دستهاي كوچكت را در دستهايم بفشارم؛به رويت لبخند بزنم؛همه اهالي را خبر كنم؛وقت خبر دادنت سرخ شوم؛و خوشحالي زير پوستم بدود؟ميتوانم براي خودم لباسهاي گلدار گشاد بخرم؛و از فكر اينكه تو اين حجم بزرگ اكنون خالي را پر خواهي كرد؛شادمانگي كنم؟عكست را به پدرت نشان ميدهم.نگاهي به آن مي اندازد؛برايش تازگي ندارد؛برايش جذاب هم نيستي.شايد حتي دوستت هم ندارد.دلم برايت ميسوزد آن لحظه.چقدر تك و تنهايي.جز خدا انگار هيچ كس را نداري.واي اگر خدايت هم افسانه باشد.آنوقت تو مانده اي تك و تنها.با دو تا دشمن كه توي انديشه هاي پليدشان غوطه ورند.تو تك و تنها مبارزه را آغاز كرده اي.من را به چالش ميكشي؛وادارم ميكني انديشه هايم را عق بزنم.وادارم ميكني بالا بياورم همه فكر نابودي ات را.خواب و خوراك را از من گرفته اي؛ميخواهي بگويي من هستم.ميدانم اين بار راه رهايي نيست.بايد بمانم و بگذارم كه بيايي.پدرت التماس ميكند نكند بچه شوم.دلم ميگيرد از اينهمه تلاشش براي نبودنت.چطور طرف او را بگيرم؟و تو به اين بي پناهي و كوچكي را تنها رها كنم؟اولين بار است احساساتي ات ميشوم.تو باعث ميشوي با همه دوست داشتني كه نسبت به پدرت دارم؛از او و رفتار و حرفهايش دلگير شوم.پدرت سعي ميكند كمي مهربانتر نشان دهد؛كمي بيشتر حالم را ميپرسد و كمي بيشتر وقت برايم ميگذارد.روي تخت دراز ميكشم و ترسيمت ميكنم.همه آنچه از قبل ترسيم كرده ام خط ميكشم.حالا تو را تصوير ميكنم.تو بچه من هستي؛شايد بچه خود خود من بشوي؛شايد خود خود پدرت بشوي؛شايد هم جفتمان را داشته باشي.مداد برميدارم.خودخواهي ات را دوبرابر ميكشم.آنچه دروغ و فريب و آب زيركاه بودن و مارمولك بازي ميدانمش را برجسته تر ميكنم برايت.ميدانم زيبا نيستي.از آن بچه هايي كه آدم دلش غش برود و بخواهد لپشان را بگيرد بكشد.اما تا دلت بخواهد شيطان و تخسي.تا دلت بخواهد آتش ميسوزاني.تا دلت بخواد عاشق يللي تللي و زندگي يلخي و رو هوا هستي.اسباب بازيهايت را خوب نگه ميداري و بعدها كه بچه دار شدي شايد بدهي بچه ات با آنها بازي كند.از اينكه نميتواني بازيچه هاي كودكي پدرت را در دست بگيري و در آنها سهيم شوي؛دلم ميگيرد.اوووه؛چه ميگويم!تو از خيلي چيزهاي مهمتر هم محروم خواهي بود.اين كه در برابرش چيزي نيست.ميدانم رنگي خواهي بود.بور.كمي خرمايي.بزرگتر كه شوي كمي تيره تر ميشوي.غرورت را كاذب و بي ريشه؛نقش و نگار ميدهم و بزرگش ميكنم.تا آنجا ميرسانم كه وقتي عاشق شدي نتواني ابراز كني؛وقتي نخواستي برود نتواني بگويي بمان؛وقتي خواستي بماني؛غرورت هلت بدهد تا بروي.در بيخبري بسوزي؛دلت تنگ شود و غرورت كشان كشان گوش و دل و چشمت را به روي معشوقت ببندد.احساساتت را غليظ ميكنم.دلت مدام هوس تازه تري ميكند و مدام دنبال گمشده ات ميگردي.خودشيفتگي ات را چند برابر ميتنم؛آنقدر كه بگيري و از آن بالا روي و خود را در عرش ببيني و ديگران را در فرش.احتمالا مثل من براي خودت برنامه ها خواهي داشت و رازهايي بيشتر از تمام شكوفه هاي روييده روي درخت گيلاس همسايه رو به رويي.يك چيز را خوب ميدانم؛خوب ميتواني كه اهلي كني.پدرت به قسمت اعتقادي ندارد.اما من ميدانم آمدن تو؛با اينهمه مقدمه نادانسته؛با اين پيوند به اين سادگي و بي پايگي شكل گرفته و اينطور تداوم يافته و عجيب به اينجا كشيده؛حتما دليلي دارد.مدتها بعد ما وقت داريم توي خلوت خودمان به دليلش فكر كنيم و افسانه ببافيم.فکر کنيم چه شد؟تو چرا آمدي؟چگونه آمدي؟حالا وقتش است بنشينيم برايت رويا ببافيم.خيالپردازيهايمان را رنگ رنگ و طرح طرح روي هم بريزيم و برايت اسم انتخاب کنيم.ميداني؟سليقه من و پدرت در اين يک مورد زمين تا آسمان متفاوت است.ميخواهم اسمي برايت بگذارم که به فاميلت بيايد.آميتيس را برايت انتخاب ميکنم اگر که دختر باشي.پدرت ميگويد سايه.اما سايه با اينکه شاعرانه است سياه است؛سياه.دلم نميخواهد تار و مبهم و تيره باشي.اگر که پسر باشي اما؛انگار خدا بخواهد و ما اشتراک سليقه داريم.غير از آن فرهنگ را هم بگويي نگويي ميپسندم.کيوان هم.البته اگر آه کيوان همکلاسي ام نگيرتت که مادرت مدام کي تو صدايش ميکرد و تو هم بشوي کيتو!الان که از تو مينويسم صداي خنده هايت توي گوشم زنگ ميزند.يک زنگ خوش آهنگ.رنگ خنده هايت و جنس قهقهه هايت چقدر آشناست برايم.آخ لعنتي!تو چه موجودي بشوي؛چه آتشي بسوزاني؛چه دماري از چه روزگاراني درآوري.حتی وقتی نمیخواهم وادارم میکنی به تو فکر کنم.وادارم میکنی برایت فردا ببافم.به تصویرت بکشم؛دوستت داشته باشم و از اینهمه بی پناهیت دلم بگیرد.وادارم میکنی همه عادات غذایی ام را ترک کنم و سلام به همه عادات عجیب و غریب و استثنایی.پنیر پیتزای خام را لای دیجستیو بگذارم و چندتا چندتا ببلعم.عاشق بوی ژامبون تنوری بشوم؛دو تا دو تا سفارش بدهم؛با اشتها بخورم و همه اش را توی جوی آب سر خیابان محل کارم بالا بیاورم.از بوی مرد بدت میآید؛از تن عرق کرده؛شامه مثل سگم را قویتر و حساس تر کرده ای.یادم داده ای ساعت پنج صبح بیدار شوم هوس کله پاچه داشته باشم.شب به زور مانی را ببرم طباخی ساعی.یک دست کامل بخورم و توی جوی عریض جلوی طباخی بالا بیاورم همه اش را.بعدش میرویم نی نی سالن همان دور و برها.برایت آغوش و کریر میپسندم.کرم و سورمه ای.سمت رنگ قرمز که میروم بدت می آید.چشمم را میزند.دوباره وادارم میکنی عق بزنم.سونوگرافی ات که میکنم؛مضطرب میشوی.این را دکترت میگوید.میخواهد دلم غنج برود برایت.نمی رود که.پدرت نمیداند تو هنوز داری رشد میکنی و درونم را تسخیر کرده ای.نمیداند من اینبار بچه شده ام.
............................................
لحظه ای با من باش...

دوباره  مست ِمست ِمست تو ..
دلي كه هستي‌اش به هست ِتو ..
سكـوت مي‌كني و ضـجّه مي‌زنم
عنان اختيار هر دومان بدست تو ..!
بزرگ‌هاي قوم حُكم مـي‌كنند به
«شكستن  ِ» الهه‌اي كه عاشقت ..
_ نه! بت‌پرست تو ..
به خرده‌ريزهاي من! به جان عشق!
كه بعـد، نوبـت شكست تو ...
به من كه..رحم به خودت نمي‌كني؟!
بيا كليـد قلب من به دست تو!
”كليد قلب من كه دست توست“
چرا نشستـه‌اي كنــار در؟!
نشسته‌اي و شعله‌هاي عشق
رسيده تا به هفت خانه دور و بر
نشسته‌اي و ما مرور مي‌شويم
درون خاطرات دختران ِشور و شر
نشسته‌اي و مرزها شكسته‌ ها!
بيا .. به فتح  ِجنگجوي بي سپر!
من ايستاده‌ام كه پرپرم كني
 _ تو در عوض،
بكـار روي شانه‌هام بال و پر
ببين! نمي‌توانم از تو دور ماند
تو هم كه درك مي‌كني مرا؟ پسر!
نه! شك نكن كه دل‌دلم براي توست
تويي كه مثل اينكه توي درد سر ..
تويي كه آمدي جلو به خاطرم
و بعد خط زديم روي راه  ِپشت سر!
مرا ببين كه غرق ِمهرباني تو باز ..
تپش..تپش..كه باز..باز..عاشقانه‌تر!
نگفته‌ام چه حسّ گرم مبهمي‌ست:
من و شما و دست‌هاي حلقه بر كمر
.. و دختران ِغمزده بُراق مي‌شوند:
كه اشتباه مي‌كني!! علامت خطر!
و من..كه لرز مي‌كنم و تو_شما!_
تو و ستاره روي گونه‌هاي سرخ  ِتر:
خودت ببين چگونه ريـشه‌ئ مرا
گرفته‌اي به باد تيـشه و .. تبر!
به جاده‌ها سپرده‌ام سفارشت
كنند كه: بمان و يا .._ يا مرا ببر!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 21:30 | لینک  | 

خام نه اي روز چهارشنبه در ديدار با تعدادي که از آنها بعنوان "معلم" ياد شده است، بطور وقيحانه اي اعلام کرد "معلمان به فكر كسب نان و معيشت نباشند، به فكر رسالت خودشان باشند."
خام نه اي گفت "شما يک صنفي مثل بقيه اصناف نيستيد، اينجور نيست كه حالا يک شغلي انسان به دست آورده ناني از اين راه به دست ميايد، با اين چشم به اين شغل نگاه كنيد. مساله معلم براي خود معلم بايد آن رسالت و مسئوليت عظيمي باشد كه به اجمال شرح آن را دادم."
--
http://www.IranPressNews.com/
احم دی نژاد طی سخنانی در جمع تعدادی از ایادی رژیم در مراسم به اصطلاح روز معلم، خواست معلمان به جان آمده برای كسب حداقل های معیشت انسانی را رد کرد و با لحن لمپنی خاص پاسداران گفت "جامعه انسانی دامداری نیست كه بگیم خب فضایش رو درست كن. كاه و یونجه اش رو درست كن و همه چیز درست میشه. این نیست."
احم دی نژاد در عین حال در سخنان خود مجبور شد به وضعیت وخیم معیشتی معلمان اعتراف کند و با نگرانی از پیامدهای اعتراض رو به گسترش آنان گفت "ممكنه نگن معلمین. ما باید دنبال كنیم. نگن. ممكنه نگه. اون كرامت معلمی اجازه نده كه یه معلمی بیاد بگه بابا اجاره خونه شده چهارصد هزار تومن، من دارم سیصد تومن می گیرم. الان دولت این آمادگی رو داره شما بسیج كنید همون بحثهایی كه داشتیم در سرتاسر كشور بالاخره یک فضایی ایجاد كنید كه دغدغه ها رو كمتر كنید."
http://www.iranpressnews.com/source/023805.htm
--
از کوشه کنار اخبار:
# بزرگترین بانک  سنگاپور تمام فعالیتهای تجاری خود را با رژیم قطع کرد
#شاهرودی عراقی: امروز نظام اسلامی جايگاه اهل‌بيت در گذشته را دارد
#رویتر: از سر گیری مذاکرات در باره سومين قطعنامه‌ تحريم
#ورود مرتضوی به غائله پلی ‌تکنیک
# اعمال فشار بر دانشجویان دانشگاه شهر ری
#فيفا اساسنامه جديد فدراسيون فوتبال ايران را تائيد نكرد
#استاد دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران اخراج شد
#اجرای طرح عفاف در ادارات
#هفته ‌نامه 'قلم معلم' توقيف و مدير مسئول آن به دادگاه احضار شد
#اخراج 26 تن از اساتید دانشگاه شیراز تحت عنوان بازنشستگی
#وقتی به بهانه «بد حجابی» حکومت نظامی برقرار میکنند .....

http://www.IranPressNews.com/
..........................................................
یک اصلی هست به نام "تنازع برای بقا" .حالا شده حکایت مملکت ما.دیگه دکتر و مهندس و معلم و استاد دانشگاه و قشر فرهنگی غیر فرهنگی حالیش نیست.وقتی معیشت برات سخت بشه؛دوست دارم؛دوست ندارم؛از این کار بدم میاد؛از اون کار خوشم میاد معنی نداره.فقط باید بگردی ببینی از چه راهی تو هم میتونی یک آب باریکه ای برای خودت فراهم کنی.خنده داره که توی هفته دیشب سومین مهمونی بود که رفتم و دیدم فلان مهندس مملکت داره سوپرمارکت میزنه؛دکتر مملکت شده فروشنده پوشاک؛استاد دانشگاه درصدد راه انداختن یک رستورانه!!تلنگری بهم خورد و دیدم ای دل غافل!ما هم که داریم به همین سمتا میریم متوجه نیستیم.خود من الان دو جا مشغولم با دو تا بیزنس دیگه که فقط به عنوان منبع درآمد مطرحه.و مانی هم توی سال گذشته درگیر چند تا پروژه خارج از شرکت بوده؛و امسال چند تا دیگه هم بهش اضافه شده.خوب معلومه که همه اینا از روی ناچاری و برای گذروندن امور زندگیه.چقدر زندگی سخت شده.نشون به اون نشون که شیش ماهی میشه ما وقت نکردیم یک مسافرت کوچولو بریم حتی.میگم اگه قرار بود یک بچه هم این وسط رو دستمون باشه؛چه خاکی باید تو سرمون میریختیم؟
...........................................................
هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غزال شروع به دويدن ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نمي ره مهم نيست غزال هستي يا شير با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن. " آنتوني رابينز"

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:42 | لینک  | 

ق.ن:باران جان تو كه ميدوني من سر نترسي دارم!اگه بگم از هيچي نميترسم باور ميكني؟ولي خب؛همچينم بي هيچي نيستم.اگه اشتباه نكنم اين بازي قرار بوده ترسهاي زمان بچگي باشه.
بذار بگردم ببينم:
1-از چاقو؛تيغ؛و كلا هر جسم تيز و برنده اي كه ميتونه به طرز فجيعي ببره و باعث خونريزي بشه به شدت و به طرز هيستريكي ميترسم.دليلشم اينه كه تو بچگي پسر داييم يكي از اين كارداي پدر مادر دار آشپزخونه رو از لاي مشت بسته ام به زور كشيد بيرون!حالا حتي چاقو دست كسي ميبينم ضعف مينكم!

2-قبلاها خيلي بيشتر و حالا خيلي كمتر؛از اينكه كسي رو زير بگيرم و طرف بميره و بدتر از اون نقص عضو بشه ميترسم.

4-سكرتهام!به شدت هراس اين رو دارم كه اسرارم فاش بشه.كلا آدم تو داري هستم.از قديم هم با اينكه هميشه بهترين انشاها رو داشتم؛سر كلاس قلبم تو دهنم ميومد نكنه معلم بگه من انشامو بخونم!و تقريبا هر جلسه مجبور به اين كار ميشدم واسه حسن ختام!

5-سر كلاس رياضي وقتي معلم ميخواست صدا بزنه واسه حل تمرين بريم پاي تخته!با اينكه هميشه بلد بودم و ضعيف نبودم؛ميترسيدم.

6-مثل سگ از سگ ميترسم.فرقي هم نميكنه.ژرمن شپرد باشه؛بولداگ باشه؛از اين سگاي جيبي و تزييني باشه!

7-ترسم اينه روي چشات غبار آهم بمونه!يا روي آينه دلت!رد نگاهم بمونه!
......................................
پ.ن:مرسي كه ياد من بودي!ولي كلا دلم نميخواست ترسها و بهتر بگم به عبارتي نقطه ضعفهامو به همه نشون بدم!ولي ديگه گل روي تو رو كه نميشه زمين گذاشت!ميشه؟!(برو خوش باش شب جمعه اي!)

پ.ن:جواب کامنتهای پست قبل توی همون کامنتدونی.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:30 | لینک  | 

بعضي وقتها لازمه كه آدم شريف باشه.شريف دنيا بياد؛شريف زندگي كنه؛شريف بميره؛نام و ياد و خاطره شريف از خودش به يادگار بذاره.اما واقعا شرافت به چه قيمت؟اگه شرافت تو بخواد به قيمت بي احترامي به خودت؛شخصيتت؛وجودت؛ناديده گرفه شدن اونچه"تو"ناميده ميشه از طرف ديگرون؛و لگدمال كردن منيتت؛باشه؛باز هم كفه ترازو روي ترازوي شرافت بايد سنگيني كنه؟توي اين يك هفته اينقدر دنياهاي وارونه؛آدمهاي متفاوت؛ضعيف؛شكننده؛بيمار؛تنها؛بي كس؛رها شده؛سالم؛پر طرفدار؛فقير؛پولدار؛كم طاقت؛پرطاقت...ديدم كه حد نداشت.بخوام بگم ميشه مثنوي هفتادمن كاغذ.شايد بعدها نوشتمش.بذاريد حاشيه نرم و اصل مطلب رو بگم.دوستي دارم كه حدودا بيست و پنج سالشه.خوشگل؛خوشتيپ؛سر زبون دار؛(البته به من كه نميرسه!:)).اومده بود ملاقات مامان.اين دوست من آدم جالبيه.فرض كن يك دختر كه تو سن بيست و پنج سالگي خودش براي خودش ماكسيما خريده باشه؛و يك خونه خيلي شيك توي يك نقطه خوب شهر؛و خيلي كشورها رو هم گشته باشه.خانواده اين دختر خانواده متوسط رو به پاييني هستند.خونشون جيحونه؛مادرش تا همين يكي دو سال پيش لباسشويي نداشته؛و خلاصه از من بپرسي ميگم فقير.خب؛مساله زياد پيچيده نيست؛علي رغم اينكه خيليها اين دوست ما رو  با لفظ كشدار "ج ن د ه " ميخونند؛ميخوام بگم پر بيراه هم نميگن؛هر چند درست هم نميگن.يكي از معاني اين كلمه كثيف؛كسيه كه خلاف آب شنا ميكنه!(همون گنگي كه رضا53 ميگه).اون فقط از موقعيت خودش استفاده ميكنه.از زيبايي و لوندي خودش ابزاري براي پيشبرد اهدافش ساخته.از داشته هاش؛استفاده ميكنه و با آدمهاي كله گنده ميپلكه.و اونها هم در عوض حسابي كارشو راه ميندازن.از وامهاي ميلياردي كه براي اين و اون درست ميكنه بگير؛تا واسطه فروش باغ شكار ناصرالدين شاه به فلان آقا زاده شدن.نياز نيست تو حتما همه جسمت رو بفروشي تا بتوني به اين خواسته ها از طرف اون آدما برسي.بعضيها با يك چشمك؛با يك عشوه؛با يك ناز و غمزه؛با يك اشاره ملس؛طرف رو تا كجاها دنبال خودشون ميكشن و در آخر كه خوب سواري گرفتن و به هدف خودشون رسيدن و كاراشون رله شد و رو غلتك افتاد؛ميرن و پيداشون نميشه؛شايد تا سري بعد كه باز به طرف نياز داشتند.تا لب چشمه بردن و تشنه برگردوندن ديگه.خلاصه اين خانوم از اين هنرهاش به خوبي داره بهره ميبره.به منيت خودش احترام ميذاره؛بهترين ديدنيها رو سير ميكنه؛بهترين پوشاك رو ميپوشه؛هر چي بخواد براي خودش بهترينش رو تهيه ميكنه؛و خلاصه دنيايي به كام براي خودش ساخته.تك و تنها و بي پناه.خودش و خودش.
در مقابل توي بيمارستان كه بودم؛بهياري بود كه دختري بيست و پنج ساله بود.خوشگلتر و خوش هيكلتر از اين دوست ما.بخوام مقايسه كنم ميگم پري بود.خونشون طرفاي بهبودي بود؛خانواده فقيري داشت؛خواسته بود روي پاي خودش بايسته؛خرج خانواده فقيرش رو هم اون ميداد.دختري فوق العاده با اخلاق و صبور.از اون آدمايي كه با ديدنشون آدم ميمونه چي بگه.اين خانوم كارش تو بيمارستان از لگن آوردن زير مريضا بود تا ملافه هاي كثيف رو عوض كردن.ميتوني تصور كني چه كار وحشتناك و چندش آوري ميتونه باشه.خوب مريض ما هم طوري بود كه براي دستشويي رفتن نياز به لگن داشت.من كه دخترش بودم؛نميتونستم اون موقع حتي توي اتاق بمونم.مونده بودم كه چطور با اونهمه مهربوني و حوصله اين كار رو واسه بيمارها انجام ميداد.درسته كه لحظه اول ممكنه آدم بمونه؛اما بعد نه تنها تشويق و تحسينش نكردم؛بلكه خواستم دقيق بشم توي شخصيتش كه بتونم درك كنم اين چطور آدميه؟راستش رو بخواين؛هرجور حساب كتاب كردم؛ديدم من حاضرم در شرايط اون هر كاري بكنم؛غير از همين كاري كه اون ميكنه.از خودفروشي بگير؛تا گل فروشي وسط خيابون.به نظرم خيلي كارهاي ديگه بود كه ميشد انجام داد.اين بستگي به آدمش داره كه چه نوع كاري رو انتخاب كنه.بي برو برگرد؛من حاضر بودم با اين و اون بپرم؛و از اين راه خودم رو تامين كنم تا كاري كه اون ميكنه.شايد به اين دليل كه من تحت هيچ عنواني حاضر نيستم منيتم رو خدشه دار كنم.براي خودم به بهترين شكل ممكن ارزش قائلم و معتقدم لگدمال شدن شخصيتم با كاري كه اون داره خيلي بيشتره تا اينكه بخوام هر از چندگاهي با يكي باشم.نياين شعار بدين كه شرافت خيلي مهمه.شرافت به چه قيمتي واقعا؟نميخوام خودفروشي رو ترويج بدم يا توصيه كنم.ولي يك نگاهي به دور و برتون بندازيد.خودفروشهاي محترمي رو ميبينيد كه دنيا رو تو مشتشون گرفتند.ضمن اينكه ميگم خودفروشي فقط به اين معنا نيست كه كنار خيابون واستي و بري جايي و پولي در ازاي ص ك ص با ديگروني دريافت كني؛يا توي يك خونه تيمي باشي؛يا با موبايل كار كني؛خودفروشي اينجا به معني عام كلمه است.از همون عشوه اومدن استفاده كردن براي پيشبرد اهداف بگير؛تا خود خود دادن.
.....................................................
پ.ن:ممنون از همه مهربونيهاتون.
پ.ن:مناينجاهم كپي ميشم؛براي اونايي كه نميتونن بيان اينجا.
.....................................................
لحظه اي با من باش...

آقا! شما برو وَ به كار خودت برس
ما زير بار عشق شمائيم.. تا پـِرِس،
وقتي شديم؛مي‌شود از ما گذشت و رفت،
دنبال عشق تازه‌ئ ديگر!! _سگِ نجس!
_خانم! فرشته‌ايد شما، روزتان بخير!
يك لحظه افتخار به ما مي‌دهيد؟ _يس!
..
_ آقا حساب را بگذاريد روي تخت
خانم، تو بي‌خيال بكش روي مو بُرِس ..
اينجا: زمين – محلّه‌ئ آدم – درِ نهم
اينجا چه مانده از من و آن آدمي كه ژس‍ـ
ــتِ عاشقي چه خوب مي‌آيد به چشمشان
«يك لحظه» غافلي و طلا مي‌دهي به : مس
شاعر نباش! حق بده اين درد كهنه است
– يك شعرعاشقانه لباسي‌ست مندرس! –
وقتي نـمي‌شود به نگاه تو دل نـبست؛
لعنت به من؛به عـشق؛به هر چيز جنس ِحسّ!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:6 | لینک  | 

درست لحظه اي كه حاضر شده اي يك شب خوش را بگذراني؛بي آنكه بداني حادثه در كمينت است و با خنده كريهش به بي خيالي ناغافلت ميخندد.اتفاق منتظر است تا تو را به روزهاي نيامده آبستن تلخيها گره بزند و تو آرام و بي خيال پي انتخاب سايه چشمهايت براي مهماني امشب هستي.سوت زنان زيورآلاتت را با لباست ست ميكني و خندان به دختر بي خيال توي آينه ميخندي ؛با مادرت تماس ميگيري و به اينكه مثل هميشه مادر و دختر باعث ميشويد خانواده تان آخرين افرادي باشند كه به مهماني ميرسند؛زير زير ميخنديد.و نميداني....نميداني چند دقيقه بعد؛با آن كفشهاي پاشنه بلند؛و ناخنهاي طرح زده شده و نگين كاشته؛توي راهرويي طولاني و كم عرض ميدوي و به هر تختي كه ميرسي؛روي شخصي كه رويش خوابيده دقيق ميشوي؛ملافه روي يك جسد را كنار ميزني؛چشمهايت درست نميبيند و آنقدر بدي كه همه كس را شبيهش ميبيني.آنقدر منفي هستي كه هر دختري را شبيه خواهرت ببيني؛و به هر صداي گريه مردي پدرت بيايد جلوي چشمت و به هر قرمزي؛مشكوك بنگري.تا برسي و ببيني هنوز كورسوي اميدي هست؛قلبت هزار تكه شده و دلت هزار راه رفته و ذهنت هزار پاره شده.اينقدر تلخ؛اينقدر زار؛اينقدر درمانده و اينقدر مستاصل؛حتي آينه هم بازت نميشناسد.چهره غرق به خونش و چشمهاي بسته اش را كه ميبني؛زمين و زمان را برايت سياه رنگ ميكنند.
ساعتهاي زيادي را در رنج و اضطراب و دلواپسي؛گذرانده اي و زمان را گم كرده اي؛جمعه سياه تو آغاز شده و تنها و گيج و خالي؛رها شده ميان اينهمه شلوغي؛گم شده ميان اينهمه هياهو ماتت برده و نميداني كه چرا درست وقتي ميخواهي صبور باشي؛بي طاقتي و وقتي ميخواهي محكم باشي ضعيفي و وقتي ميخواهي بگريي اشك حلقه بر گوشه چشمانت زده خشك ميشود.نميداني چرا هميشه فكر ميكردي وقتي توي شرايط مشابه به ديگراني ميگفتي؛محكم باش؛قوي باش؛صبور باش و عاقل باش؛فكر ميكردي قشنگترين دلداريهاي دنيا را داده اي؟خوب ميفهمي كه زندگي يك روي نافرم دارد كه توي آن موقعيتش قرار كه بگيري؛نه محكم باش،نه قوي باش و نه هيچ كدام از اين شعارهاي زيباي دهان پركن نميتواند كه كمكت كند تا اندكي آرام حتي شوي و اندكي حتي تسلط برخودت را تمربن كني و به ياد آوري.
دختر قصه چقدر ضعيف مينمود.از پشت شيشه چشم به پلكهايش به اميد لرزشي دوخته بود و هيچكس را نه ميديد و نه ميشنيد.انگار خودش بود و او كه تنهاي تنهاي توي اينهمه آدم غريبه از الست رها شده بود.حس تلخ بيگانگي با آدمهايي كه سالها كنارشان زيسته بود؛خفقان بدي ميداد به نفس نفس زدنهاي سوزناكش.طاقتش بريد و پناه برد به خلوت درختها و گلهاي خوش رنگ و رو و تر و تازه آنجا.ميشد راحت روي يك نيمكت پشت بوته هاي گل؛نشست و گريه كرد.گريه كرد هم....بسيار و بسيار و بسيار.چشم به فرشته آبنما دوخت و همراه قطره هايي كه اوج ميگرفتند و پايين مي آمدند؛باريد.سرش را رو به آسمان گرفت كه و خدايي را صدا زد كه باورش نداشت.التماس خدايي را ميكرد كه به وجودش ترديد داشت.دلش يك ريسمان ميخواست تا چنگش بزند.خدا...خدا....خدا...دلت به حال من نميسوزد؟نميداند چقدر كفر گفت و چقدر دق دلي اش را با ناله و اشك نثار خداي آسمان كرد....آنقدر بود كه آسمان بغضش بتركد و همراهش ببارد....توي آن جمعه سياه؛خيس خيس و داغ داغ و مستاصل به دامان باران پناه آورده بود و باران چه بي دريغ گونه هايش را نوازش ميداد و مهربانانه شانه اش را سرير اشكهايش كرده بود.خداي قصه دلش به حال دختر بي شكيب سوخت.دختر بي شكيب پيش خودش فكر كرد لابد اگر زماني كه پدر را از او گرفت زبان التماس داشت؛ممكن بود خداي قصه دلش بسوزد و....
اين تقصير انسان نيست كه هميشه از كوچك و كم شروع ميكند و خواسته هايش سر به عرش مينهد.بعد از اينكه چشمهايش را باز كرد و مهر پاياني به يك شب و روز اشك و زاري و التماسمان زد؛دلهره هاي بعدي شروع شد.نكند....نكند...نكند....
روز بعد دختر قصه توي تاكسي كه نشسته بود و مردم در تكاپو را ميديد؛به اين فكر ميكرد كه چه بي خبريم....لابد آن دختركي كه ميدود و نگراني توي چهره اش موج ميخورد؛از اينكه دير به سر كارش ميرسد چهره در هم كشيده و آن مردكي كه تند تند و عصباني راه ميرود و عرض خيابان را طي ميكند چك برگشتي دارد؛يا آن زني كه بيحال و غمگين و سست راه ميرود؛بر سر خريد يك سرويس جواهر با شوهرش حرفش شده....چه غمهاي مضحك دردآلودي...چه بيخبري...بيخبر كه پشت اين ديوارها ابليس مرگ خنده كريه پنهان شده اش را به تماشا گزارده.
........................................
پ.ن:حادثه اي از سرمان گذشت...هنوز درگير پس لرزه هايش هستيم...اما باز جاي شكرش باقيست.
پ.ن:پست قبلي ناشكري كردم.گفتم سپلشك آمده.چنان سپلشكي نشانم داد كه....
پ.ن:خدايا؟بايد اينجا به اعتراف از تو تشكر كنم كه دلت به حال زارم سوخت؟
پ.ن:عنان اختيار دستم نبود كه تا زنگ زدي گريه امانم را بريد....تقصير من است كه نه غم و نه شادي را نميتوانم پشت صدايم پنهان كنم.اما دلداري دادنهاي تو تنها مرهم تلخيهاي اين روزهايم بود.چه كسي به خاطر عاشق شدن به اينهمه همدلي و هواخواهي ات ميخواهد كه سرزنشم كند؟من را ببخش كه وقتي پدر تو رفت مدام خواستم نقش يك تكه فولاد را بازي كني.
پ.ن:همش اين جمله توي سرم ميچرخد...دستش اومد نداره...دستش اومد نداره....يادم مياد اوندفه هم كه ماشين خريده بودم درست همون روزي كه رفتم زير دستش تصادف بدي كردم.دارم دختر بدي ميشم و به خرافه معتقد.
پ.ن:....شايد بعدا يادم اومد چي ميخواستم بگم...

يادم آمد هان!

پ.ن:آقا مامانم تصادف بدي كرده؛دو شب تو كما بود؛به هوش اومد؛و حالا با دست و پاي شكسته اش خيلي راضيتريم ؛بين بد و بدتره ديگه.روزهاي بدي رو گذروندم.بسيار بد.
پ.ن:من از اينكه در موقعيت مشابه خيلي دلداريت دادم پشيمون نيستم.اينو ميذارم به حساب معرفت خودم. همين!
پ.ن:هي خدا!نيار اون روزي رو كه نشه فرق بين دوست و دشمن رو تشخيص داد!وقتي ميگي مثل آدم بنال بينيم!!!! آرزو ميكنم كاش دم دستم ميبودي تا!!!!
پ.ن:ديشب با دكتر بخش تخته شرطي بازي كرديم.اگه بدونيد شرطش چي بود!!!نگران نباشيد!من بردمش!مثل يكي از رفيقاتون فقط كري ميخوند و شلوغش ميكرد!
پ.ن:من چقدر استعداد مادر ترزايي دارم خودم نميدونستم!دعاي همه مريضهاي اون بخش مطمئنن پشت سرم بود كه معجزه وار همه چيز داره پيش ميره.
پ.ن:خدايا!ىميشه يك فرنچ كيس از لبات داشته باشم؟
پ.ن:از كسي كه اين روزهاي غيبتم زحمت چك كردن آفهاي ياهو مسنجرم رو ميكشيد صميمانه سپاسگذارم!!!!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 3:14 | لینک  | 

از همين اول بگويم، من هميني‌ام که هست!
داري از ماندن کنار من پشيمان مي‌شوي؟!
عشق، يک روز و دو روز و آخرش، يک هفته است؟؟

دوش ميگيرم و بعد از درآوردن حوله؛بادي ميلك رو به بدنم ميزنم.پوستم رو بو ميكشم و خوش خوشانم ميشه.احساس ميكنم نكنه كم باشه؛دوباره مقدار بيشتري رو خالي ميكنم روي پوست بدنم و ماساژ ميدم.انگار زيادي بوده؛چون به سختي جذب ميشه.شايد هم به خاطر.....است.
زنگ ميزنم و قرار رو فيكس ميكنم.لباس زيرم رو با احتياط انتخاب ميكنم؛لباسهامو ميپوشم و ميرم.در رو كه باز ميكنه؛دست ميدم و سلام و احوال پرسي.يك بوسه روي گونه ام ميذاره.ميشينم روي مبلي كه تعارفم كرده و حركاتش رو زير نظر ميگيرم.از اين طرف به اون طرف؛از اينور به اونور.برام يك قهوه تلخ به عادت هميشه ميريزه.در آستانه در اتاق ايستاده و منتظر بود قهوه ام رو بخورم.قهوه رو ميخورم.لبخند محوي ميزنه و با اشاره سر ميگه بيا.ميرم تو اتاق.يادم مياد كه اوايل چقدر خجالت ميكشيدم.هنوز هم كمي از اون شرمگونه مونده.اولين دفعه رو به ياد ميارم كه روي تخت نشسته بودم و وقتي اومد با تعجب گفت چرا لباساتو درنياوردي؟باز هم خجالت كشيدم بگم روم نشده.منتظر شد؛ايستاد نگام كرد و من خرد خرد عريان شدم.به لباس زيرم اشاره كردم؛پرسيدم اين رو هم دربيارم؟گفت وسط كار وقتي لازم شد خودم درش ميارم.نگام ميكنه و ميگه چيه؟تو فكري؟لبخند ميزنم.{لابد الان فكر ميكني من دوباره رفتم دكتر زنان.ولي سخت دراشتباهي}لباسهامو درميارم و روي تخت دراز ميكشم.سردي تخت گرمي تنم رو ميبلعه.روي شكم ميخوابم و منتظر ميشم.گرمي جسمي رو روي بدنم حس ميكنم.ريتم يكنواخت بالا و پايين رفتنش رو.گرم و داغ و لذت بخش و در ادامه معجوني از رنج و لذت.ماساژگونه هايي كه در حين كار نرمي بدنم رو نوازش ميده.گرمي مايه روي پوستم سر ميخوره و خودش رو به اطراف هل ميده.صداي نفس نفس زدنش مياد.سعي ميكنه تند و ملايم اين كار رو انجام بده.در پايان نفس راحتي ميكشيم و از من جدا ميشه و من آهسته بلند ميشم و به قرمزي هاي روي بدنم نگاه ميكنم.{لابد الان فكر ميكني من دارم سركارت ميگذارم.ولي سخت دراشتباهي}بعد لباس ميپوشم.موقع رفتن ميپرسه اذيت كه نشدم؟ميگم نه.ازش تشكر ميكنم و ده تومان ميذارم روي ميز.موقع خداحافظي برام آرزوي داشتن سال خوب ميكنه.يادم مياد عيدي هم ندادم.پنج تومان ديگه ميشمرم ميذارم روي اون ده تومان.ميگم بلاخره زحمت سالم گردن توئه ديگه. و ميرم.زير جلد لباسهام چسبناكي نمناكي احساس ميكنم كه با هر تماسي؛كمتر و كمتر ميشه. سبك شدم.نفس عميقي ميكشم.رسيدم خونه.ميرم زير دوش.آب نسبتا سرد.برعكس هميشه.از اون شامپوي بدن بابونه ميزنم.دوست دارم اين بوي بابونه رو.آروم ميكنه.هم خودم رو.هم پوستم رو.از سفيدتر شدن پوستم به وجد ميام.نميدونم چرا ديگرون معتقدن اين دستش خوب نيست و براشون اومد نداره.من اما بي خيال اين خرافه ها تنها مشتري اين كارش هستم.آروم و ساكت اين كار رو برام انجام ميده.بدون هيچ جيغ و داد و آه و ناله اي كه از من دربياد.حداقل خوبيش اينه كه زيرزيركي به داد و بيداد تختهاي كناري ميخندم.
.......................................................
پ.ن:چرا اين مردها وقتي مريض ميشن اينقدر لوس ميشن؟
پ.ن:يك چيزي هست ميگه:سپلشك آيد و زن زايد و مهمان ز درآيد...حالا شده حكايت من.تا اول ارديبهشت سرم به شدت خلوت بود و درست از اول ارديبهشت هزار تا كار مختلف ريخته سرم.تو اين هيري ويري ماني هم مريض شده؛يك كار ديگه ام كه هميشه روتين بدون كمك انجام ميشد؛قاط زده و مجبورم هر روز برم رله اش كنم و اين ترم كلاس زبان هم كه واويلا...به شدت سخت شده و نميشه دودر كرد و هر دفعه شصت من تكليف ميدن بهمون.مثل اين بچه كوچولوها چون مشقامو ننوشتم خودمو ميزنم به دلدرد و نميرم كلاس!
پ.ن:بعد از سالها ركورد صحبت تلفني رو هم توي اين روزاي شلوغ شكستم!بگو چقدر!پنج ساعت و نيم ناقابل!!!!باورم نميشه!چقدر اشتياق و نزديكي لازمه تا اين انرژي رو بهت بده و بتوني يك مكالمه گيرا و پرحرف رو مشتاقانه بدون اينكه زمان رو حس كني و دلت بخواد ارتباط قطع شه ادامه بدي؟خوشبختم من.چون اين سعادت رو برام ساختي.
پ.ن:اهلي شدن....اهلي كردن...موهبتيه كه نصيب هر كسي نميتونه كه بشه.موهبته به خدا.
پ.ن:امشب گير دادم به آهنگاي اميد....اگه به زور روزگار...از زندگيت ميرم كنار...ميرم كه باور بكني...عاشقتم ديوونه وار...تو گريه هاي هاي و هاي ...سپردمت به روزگار...اين از خودم گذشتنو پاي خاطرخواهيم بذار.امشب يك دل سير اشك بي صدا ريختم.بدون صداي فش فش.بدون صداي ناله.بدون غم.ميشه آدم بي غم و بي شادي اشك بريزه؟اون هم اينهمه؟
پ.ن:عجب گلي زد اين جو !
پ.ن:من نوشتم سبك شدم.تو نخوني باز سنگين بشي.
پ.ن:جواب كامنتهاي پست قبل هم توي همون كامنتدوني.
...................................................
لحظه اي با من باش...

آقا جواب پرسش دل را شما نمي داني؟
آقا چه شد كه سوختم از اينكه «تو» نمي ماني؟
آقا پسر!شما كه خودت درد عشق را ... اي واي!
از كي من اشتباه شدم با نگاه شيطاني؟
قلبم بدون ترس به آن شهر خوب وارد شد
شهري به نام«تو» آينه كاري،نه سنگ و سيماني
آقا كجاي قصه نوشتند عاشقت نشوم؟!
وقتي شدم چه شد كه رسيدم به اين پشيماني؟
_ آنقدر گوش دلم پر شد از ترانه هاي شما؛
ناگفته مانده بود كه عشق را چه تاواني ....
درياست روح آبي ات آقا! نخواه بر ساحل
بنشينم از تلاطم شبْ موج هاي طوفاني ..
گفتي فرشته خواندمت اما نبود منظورم،
اينكه فرشته اي!! تو خودت واقفي كه، انساني!
آن شب شكست شيشه ئ عمر فرشته اي در من
دستت ”به هر شكسته كه پيوست تازه شد جاني“؟
«سهراب» خيره مانده به من روي سينه ئ ديوار
در زير نور ماه مرا ياد «تو» ..... چه چشماني!
چشمان ِجنس  ِآسمان ِپر از ستاره و نورُ
عاشق كه مي شوند به كوچكترين بهانه باراني
 در شاه بيت هر غزلي تاج عشق مال شما
اما مرا به گوشه ئ تاريك كاخ مي راني!
 [يك سر نيامدي تو ببيني، چه بر سرم آمد،
از آن شبي كه عشق شده «اشتباه پنهاني»!]
 چندين هزار بار صدايت كنم بدين زاري؟
يك بار هم تو، حضرت والا! مرا نمي خواني؟

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:14 | لینک  | 

تو ميتوني اسمشو بذاري حسودي؛ميتوني بهش بگي؛عدم اعتماد به نفس؛ميتوني بگي بچه بازي؛يا صداش كني كار زشت؛يا انگ لوس بازي بهش بزني؛ميتوني با يك عاقل باش؛سر و ته قضيه رو هم بياري...
اما من ميدونم كه اسمش هيچكدوم از اينايي كه تو ميگي نيست....
من فكر ميكنم؛يا دوست دارم فكر كنم يك چيز ديگه است؛...ميدوني چي؟گوشش كن....گوش كن...گوش كن....گوش كن....
فهميدي؟

....................................

پ.ن:جواب كامنتهاي پست قبل توي همون كامنتدوني.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 18:12 | لینک  | 

شهر هرت جايی است که رنگ‌های رنگين‌کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب است .
شهر هرت جايی است که اول ازدواج مي‌کنند بعد هم‌ديگر را می‌شناسند .
شهر هرت جايی است که همه بدند مگر اين که خلافش ثابت شود .
شهر هرت جايی است که دوست بعد از شنيدن حرف‌هایت می‌گوید :‌ دوباره لاف زدی ؟؟
شهر هرت جايی است که بهشتش زير پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند .
شهر هرت جايی است که درختان علل اصلی ترافيکند و بريده می‌شوند تا ماشين‌ها راحت تر برانند .
شهر هرت جايی است که کودکان زاده می‌شوند تا عقده‌های پدرها و مادرهایشان را درمان کنند .
شهر هرت جايی است که شوهرها انگشتر الماس برای زنانشان می‌خرند اما حوصله‌ی ۵ دقيقه قدم‌زدن با آنان را ندارند .
شهر هرت جايی است که همه با هم مساويند و بعضی‌ها مساوی‌تر .
شهر هرت جايی است که برای مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتما بايد پارتی داشت .
شهر هرت جايی است که با ميلياردها پول بعد از ماه‌ها فقط می‌توان برای مردم مصيبت‌ديده چند چادر برپا کرد .
شهر هرت جايی است که خنده عقل را زائل می‌کند .
شهر هرت جايی است که زن بايد گوشه‌ی خانه در آشپزخانه بماند تا به او بگویند مرواريد در صدف .
شهر هرت جايی است که مردم سوار تاکسی می‌شوند که زودتر به سر کار برسند تا کار کنند و پول تاکسي‌شان را در بياورند .
شهر هرت جايی است که ۳۳ بچه کشته می‌شوند و ماموران امنيت شهر می‌گویند : به ما چه ، مادر پدرها می‌خواستند مواظب بچه‌هاشون باشند .
شهر هرت جايی است که نصف مردمش زير خط فقرند اما سريال‌های تلويزيوني را در کاخ‌ها می‌سازند .
شهر هرت جايی است که پسران را ۲ سال به سربازی می‌فرستند تا بليت پاره کردن ياد بگيرند .
شهر هرت جايی است که موسيقی حرام است .
شهر هرت جايی است که همه با هم خواهر و برادرند اما برادرها وقتی به خواهرها نگاه می‌کنند ياد تختخواب می‌افتند .
شهر هرت جايی است که گريه محترم و خنده محکوم است .
شهر هرت جايی است که وطن هرگز مفهومی ندارد و وطن‌پرستان انگ ملی‌گرایی می‌خورند .
شهر هرت جايی است که آدم‌ها هرگز آنچه را بلدند به ديگران نمی‌آموزند .
شهر هرت جايی است که همه‌ی شغل‌ها پست و بی‌ارزشند مگر چند مورد انگشت‌شمار .
شهر هرت جايی است که کیف مدرسه‌ی دختران را می‌گردند مبادا آينه داشته باشند .
شهر هرت جايی است که دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن احمقانه و ابلهانه است .
شهر هرت جايی است که در فرودگاه برادر و پدرت را می‌توانی ببوسي اما همسرت را نه .
شهر هرت جايی است که وقتی از دختر می‌پرسند می‌خواهی با اين آقا زندگی کنی؟ می‌گومی‌گوید : نمی‌دونم ، هر چی بابام بگه .
شهر هرت جايی است که وقتی می‌خواهی ازدواج کنی ۵۰۰ نفر را به شام دعوت می‌کنی تا بروند و از بدی و زشتی و نفهمی و بی‌کلاسی تو حرف بزنند .
شهر هرت جايی است که هرگز نمی‌شود به پشت‌بامش رفت مگر اين که از يک طرفش بيفتی .
شهر هرت جايی است که خیلی به نظرم آشناست !!!!!!
.............................
پ.ن:نميدونم از كجاست و كي گفته؛ولي بخونيد!

...................................

(-2)رفتم مغازه لباس زير فروشي كه دو هفته است منو سر يك مدل سوتين الاف كرده؛گفت جنسامونو به خاطر اينكه خيلي سكسي بوده!! توي گمرك نگه داشتن!!!گفتم اوا!خوب بود اسمش لباس زيره و خوب بود نميخواستيم توي خيابون بپوشيمش!
(-1)-خيليييييييييييييييييييي خوشحالم!به همتون خوش آمدگويي مجدد ميگم!يك اعتراف!همتونو دوست دارم!يك اعتراف بدتر از اون!به همتون عادت كردم!

۰-توی گلفروشی بودم؛یک بنده خدای ساده لوحی صاحب گل فروشی میگفت برای یک مراسم عزا گل مصنوعی میخواد.گلفروش بهش گفت که برای اینطور مراسم گل مصنوعی نمیبرن؛معمولا دسته گل طبیعی میبرن.یارو گفت آخه میخوام یادگاری بمونه!

1-زنده ایم و نفسی بر میآد و فرو میرد!بی ادب نشو!نفس رو میگم!

2-رفته بودیم یک پارک جنگلی.جیک تو جیک هم توی جاهای خلوتش پرسه میزدیم.سه تا اتفاق افتاد.اول پلیس بهمون گیر داد فکر کرد دوست موستیم.بعدش یک مادر فولاد زره بی دلیل به من و مانی گیر داد و دوید بیاد بزنتمون!آخه مانی داشت پشت بوته گلی از من عکس میگرفت که مادر فولاد زره داشت میشاشید!فکر میکنید چیکار کردیم؟من و مانی دممون رو گذاشتیم رو کولمون د در رو!حیف حال جزئیات نوشتن ندارم.ولی نمیدونم چه سریه هر کی چشمش به مانی می افته هوس میکنه قلدر بازی دربیاره!حتی زنیکه عرب کولی غربتی!بعدش کلی به مانی خندیدم که از دست اون زنیکه فرار کرد!گفتم حیف خانواده(مانی) باهام بود وگرنه نشونش میدادم با کی طرفه!سوم هم اینکه برای یک ساعت دوچرخه سواری سه ساعت توی ترافیک بودیم.به جای استفاده از هوای ملس بهاری دود ماشین خوردیم.

3-از تشریفات بعضی وقتا لجم میگیره.مخصوصا وقتی یکی برای یک پیاده روی ساده هم تشریفات میذاره.دلم بی تکلفی میخواد.درست مثل اون.

4-اين پيكان رو حالا ببينيد!!!(ايندفه راستكيه به خدا!) رو ببینید.خدایی آدم نوشته پشتش رو میخونه به عمق افکار عمیق راننده اش پی میبره!طفلک حقشو خوردن!این با اینهمه عماقت!باید پرادوی دو در سوار میشد نه پیکان!

5-دیشب بیخوابی زده بود به سرم.تموم جمعه رو ورجه وورجه کردم.پیاده روی کردم.رکاب زدم.و فرداشم صبح علی الطلوع باید میرفتم سر یک کاری.با این حال خوابم نمیبرد.هر چی گوسفند شمردم فایده نداشت.تا خود صبح بیدار بودم.انگار جمعه های دیگه که ا خود شبش میخوابیدیم بیشتر خسته میشدم!چشمهام الان دیدنیه.باز نمیشه نگهشون داشت!

6-فیل تر شدن هم عالمی داره ها!تو هی مینویسی یکی نمیاد بگه خرت به چند؟نمیدونم چرا واسه شهرستانیها فیلتر شدیم؟احتمالا حریف تهرانیهای چشم و گوش پاره که نمیشن؛ولمون کردن به حال خودمون.میخوان نذارن چشم و گوش شهرستانیها با خوندن این وبلاگهای منحرف باز شه!
7-یکی از دوستام SMS  زد که ازاین به بعد دخترای بدحجاب! پنج هزار تومن جریمه میشن.قابل توجه پسرهای مجرد؛لطفا قبل از ازدواج خلافی بگیرید!

8-عوض نشو...رنگ نباز و نشکن...حتی با دیدن شکستن من...دلم میخواد مثل همیشه باشی ...برای من ساقه و ریشه باشی...نمیتونم نمیتونم عزیزم...خاطره های تو رو دور بریزم...

9-آواز این روزهای دلم دلتنگیه.دلم تنگه.دلم تنگه.دلم تنگه.با تم دو ر می دو رمی دو رمی بخونید.

10-خیلی دلم گرفته از خیلیا!به خصوص تو!تو عجب بی معرفتی بودی من نمیدونستم!

11-عسل شیرین خانومم.در اولین فرصت باهات تماس میگیرم.موبایلمو یک جایی جا گذاشتم.

12-خدا پدر عرفانو بیامرزه که به ما یاد داد میشه ناگت مرغ منجمد آماده پخت و خورد و  از مواد نگه دارنده احتمالیش نمرد!

۱۳-از مزایای ازدواج اینه که تو اوج خستگی یکی هست ماساژت بده!
....................................
لحظه ای با من باش...

حالا كه رفتن تو شده ماجراي من
از دورها(تكان بده دستي)براي من
حالا كه رفته اي و به آخر رسيده ام
حالا كه ابتداي تو و انتهاي من
دادي مرا به موج فراموشي ات ولي
جا مانده هيچ در دل تو ردپاي من ؟
شايد تو رفته اي كه ببيني بدون تو....
قد مي كشد نداشتنت تا كجاي من....
اينجا رسيده سمت چپ سينه مي زند
نبضت هنوز در تپش لحظه هاي من
هر گز دلم نخواست بگويم كه..بگذريم..
ديگر نمي رسد به تو فريادهاي من
پايان قصه مثل هميشه جدايي است
وقتي شكست بغض غزل در صداي من..

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:26 | لینک  |