آماده خواب ميشم.سرم که به بالش ميرسه؛هجوم افکاري که در طول روز فرصت کنکاش نداشتن؛شروع ميشه و من ناچارم فکر کنم؛مرور کنم؛و بيارمشون جلوي چشمم رژه برن.به اتفاقاتي که اين چند وقت از سرم گذشته.به اينهمه ناباوري که توش غوطه ورم.به اين بي خيالي که زدم به درش.يک حس شناوري دارم.اوايل کمي برام غير قابل تحمل بود و سعي ميکردم باهاش مبارزه کنم.اما حالا يک جورايي بهش عادت کردم و ازش خوشم مياد.کمکت ميکنه همه چيز رو ساده انگاري.اونقدر که گاهي آدماي دور و برت؛دستاشونو ميذارن روي بازوهات؛اونا رو تو مشت فشار ميدن و با شدت تکونت ميدن؛هي فلاني؛هيچ ميدوني الان چي شده؟و تو يک لبخند خونسردانه تحويل ميدي.ميدوني هر اتفاقي که بيفته؛خوب يا بد؛آدمهايي هستند که کنارتن؛که هواتو دارن؛که ميتوني بهشون تکيه ات رو بدي.سر دردهاي بعد از شراب مياد سراغم.دو سه تا مشت حواله پيشونيم ميکنم؛و کمي آروم تر ميشم.به پهلو ميچرخم؛به مهموني امشب فکر ميکنم؛قيافه تک تک بچه ها مياد جلوي چشمم.همه منتظر بودن تا من بخورم و گرم بشم و گرم کنم و در جوار من شيطنتهاشون شروع بشه.اما نخوردم.در عوض نشستم يک گوشه و به رقصها و اداها و مسخره بازيهاشون خنديدم.به حرفها و تيکه هاشون به هم.نينا بود و من ماني رو با خيال راحت سپرده بودم دستش؛تازگيها رقصشون خيلي با هم هماهنگ شده.نگاشون ميکردم؛به هم نمي اومدن.شايد از بس به شوخي نينا رو عروس خودم خطاب کردم اينطور به نظر مياد.طره اي از موهاتو ميگيرم و ميذارم پشت گوشت.برميگردي و به من لبخند ميزني.همه نگاههاي متعجب اطرافمون تاره.محوه.جز تو و لبخندت هيچي نميبينم.پرهيب سايه هاي چشمهاي گشاد شده اي که مسخ اين حرکت من شدند.به بچه هاي دوستامون نگاه ميکنم.هر کدومشون يک عمرن انگار.تا چند سال پيش هيچ کدومشون نبودند.ميرم سمت بچه فريبرز؛که هم سن و سالترين؛شبيه ترين؛و نزديکترين به پسره توئه.بغلش ميکنم.چقدر سنگينه.خروسها ميخونن و هوا گرگ و ميشه.من کنار ماني دراز کشيدم و ملافه اي سفيد رومه.دو تا پسر کوچولو رو آوردم پيش خودم.بيشتر از چند ماه ندارند.حسابي ميشه باهاشون بازي کرد.بداخلاق تره رو خوابوندم روي پام؛و اين يکي هم قش قش ميخنده روي شکم من واستاده و جفتک ميزنه.دورش ميکنم؛نزديکش ميکنم؛وقتي صورتش ميچسبه به صورتم؛صداي قه قه خنده اش به آسمون ميره.ايستادي بالاي سرم و داري نگاهمون ميکني.تصوير لبخند تفکرآميزت رو قاب ميگيرم.دوباره براي خودم يک بشقاب پر از خرت و پرت ميکشم و ميارم مشغول خوردن ميشم.حين رفتن به سمت ميز؛از ميون جمع رقصنده ها عبور ميکنم و يک دوري ميزنم و دستي تکون ميدم و سري بالا پايين ميکنم.دستهايي دور گردنم حلقه ميشه و دوربيني به سمتمون ميره و عکسهايي گرفته ميشه.دو سه تا خيار شور رو با هم ميخورم.دوباره غرق آهنگ و شلوغي ميشم.غرق بوي عطرهاي غريبه.حين رقص؛دست اون دور گردنم حلقه ميشه و رو به تو ميخنديم.نگاهمون ميکني.از توي مانيتور نگاهمون ميکني و عکس نميگيري.نگاه ميکني و کش ميدي.شايد داري اين دو تا زن زندگيتو کنار هم مقايسه ميکني.ما رو به هم ميخنديم؛تو دوربين به دست.ماني دوربين به دست.ما به روي شما ميخنديم.به اون پهلو ميغلطم؛دستهامو ميبرم توي موهام؛پاهامو مچاله ميکنم توي شکمم.فريبرز ميگه چرا آخه آدم خودشو اينجور آواره غربت کنه.اشکان و ديگرون هم ميگن حيف شد که رفتيد.همه ميگن دلشون تنگ شده.دل همه براتون تنگ شده.همه رو همدرد خودم ميبينم.دلم ميخواد سر رو شونه هاي همه بذارم؛بگم...بگم که دل من هم تنگ شده.باز کنم اين عقده چند وقته رو.دوباره و دوباره مزمزه کنم اين کلمه گس دل تنگي رو.دستم رو ميذارم زير گونه ام؛چسبيده به بالش.ميشه يک حفره براي جمع آوري اين رود شور جاري.حالا يک مشت اشک شور تو دستمه.مشتم رو آروم برميگردونم.قطره قطره و فوج فوج ميريزه روي سنگها.صداي برخورد قطره هاي آب با سنگها با صداي تو قاطي شده و نميتونم بفهمم چي ميگي.صداي موج رودخونه ميپيچه توي فريادت.بلندتر و بلندتر فرياد ميزني.دستهامو ميذارم دور لبهام و داد ميزنم هووووووووو و ميخندم و از دستت در ميرم..شيطنتم باعث ميشه سر بخورم توي رودخونه؛دستم از توي دستهاي خيست سر ميخوره.خيالت از ذهن سيالم سر ميخوره.اشکهام از روي گونه هام سر ميخوره.لبخندي کنج لبم سر ميخوره.طاق باز مثل مرده ها به سقف خيره ميشم.چشمهاي بي حالت و لبخندي مرده روي لبها و رد شيار آبي که موهامو آبياري ميکنه.ميره توي گوشم و ديگه صدايي نميشنوم.اون دستگاه مذقول تو توي گوشمه و آهنگهاي مورد علاقتو که با وسواس گلچين کردي گوش ميدم.مياي کنارم و لبات باز و بسته ميشه.چيزي نميشنوم.يکيشو از گوشم ميگيري و ميذاري توي گوش خودت.کفهاي روي فنجونها رو برميداري؛زير آب ميبري ميذاري توي سبد ظرف شويي.بلند بلند؛با هم ميخونيم.حالا اشکها ردي روي گونه ها باز کردند که به گردنم ميرسه.شاديهاي کوچکم رو قاب ميکنم.يکي يکي.ميذارمشون توي صندوقچه.روي اون پهلو ميغلطم.به تصوير تو که نقش بسته توي ذهنم ميخندم.به روم ميخندي.ميگم تو چي هستي واسه من؟ميخندي.ميگم من چي هستم واسه تو؟ميخندي.دستمو ميبرم لاي موهات؛ميخندي.هرم نفسهاتو روي گردنم حس ميکنم.آرامشي که توي آغوش من داري؛خوشحالم ميکنه.سيگاري که آتيش ميکني و پک اولش رو به من ميدي.ته سيگارهايي که دوستشون نداري و دوستشون دارم.چشمهايي که ميبوسمشون.دوست داري وقتي چشمهاتو ميبوسم.از لبخند موزي که کنج لبت ميشينه ميفهمم.زمزمه ها و نجواهای زیرگوشیت.همه خرکردنهای دروغیت.همه شونو دوست دارم.
............................
پ.ن:دیشب که این پست رو نوشتم کلی پ.ن داشتم.حالا هیچی برای گفتن ندارم!
...........................
لحظه ای با من باش...
.. اي دور دور دور ِمن اي عابر صبور!
آيا چگونه ميشود از قلبتان عبور ..؟
.. اين روزهاي خستهئ بيانتهاي دير
.. اين روزهاي منتظر ِلحظهاي حضور
يك لحظه روي موج ِتوام، بعد مثل اين
كه زير آب ... آه! نفس ميكشم به زور
يك لحظه بعد بر لب ساحل نشستهام
يـا صيد كردهايـد مرا بـاز تـوي تور !..
اين قصههاي بي سروته؛معنياش:شما
_شايد براي گفتن آن بشكند غرور _
اينكه: شما .. اگر نرسيد اين ستارهها
معني نميشوند از ايـن راه دور ِدور ..
يا اينكه، «قنـد» توي دلم .. مست ميكنيـد
با جرعه جرعه؛جام شرابي كه تلخ و شور
دنيايمان هنوز همان گوي درهم است
دنيا؛هنوز جاده پرپيچ سوت و كور !
اما جوانه ميزنم از حسّ تـازهاي
وقتي كه گرم ميشود اين خلوت نمور ..
وقتي كه گرم ميشود اين خلوت نمور ..
آن روز اولي كه دلم بـاز پر گرفت،
جايي نوشته بود كه عاشق و عشق، كور
اين عشق، عشق اول و آخر نبود و نيست
مثل من و تو هست دو دلداده به وفـور؛
با عشقهاي هفته به ماهي كه بارها،
لرزانده جان حضرت مجنون _ درون گور _
اما عزيز خوب من! از اولين نگـاه،
اكنون تو بهترين مني.. چشم بـد به دور!!
بيانتهاست نيـمخط ِراه ِ«من_شما»
من را اسير پارهخط ِ«خاطره_مرور»،
تنها رها نكن كه ............
انصاف ميدهي كه من ِبي شما چه جور ...؟
خيلي وقتا زندگي ميگذره و روز ميشه و شب ميشه و بي خيال اين ميشي که تو؛کجاي اين دنيا واستادي؟دلم ميخواد برم اون بالا بالاها؛و خودمو کوچيک شده اندازه يک بند انگشت ببينم؛ببينم که کجاي اين کره خاکي ايستادم؟ميدونم که اونوقت اينقدر چيزهاي بزرگي هست که من توش گم ميشم؛من با همه غصه هاي کوچيک و بزرگم؛من با همه حسرتهام؛من با همه آرزوهام؛ با همه شاديهاي کم و زيادم؛با همه عشق ورزيدنهام؛با همه نفرتهام؛توش حل ميشم؛اونقدر که اصلا به چشم نميام.ولي وقتي برميگردم اين پايين؛يعني از اين پايين؛دنيا يک جور ديگه ميشه.همه چيز بزرگتر از اوني که هست به نظر مياد.بعضي چيزها خيلي بزرگتر.يکيش همينه که ميبيني؛تو؛الان؛توي ايران هستي.خيلي خوش شانسي که توي تهران هستي؛شهري که هنوز هم دوستش داري؛که تحصيلاتي کردي؛خانواده اي داشتي و داري؛سقفي بالاي سرته؛درآمدي که از قبل تحصيلاتت به دست مياري؛و خلاصه چيزهاي دوست داشتني ديگه.در بعد کلان؛توي جمهوري اسلامي ايران هستي.يک کشور در حال توسعه.يک کشوري که حتي نام در حال توسعه رو هم به زور يدک ميکشه.کشوري که خيلي از آزاديهاي طبيعي يک انسان؛حسرت ملتشه.کشوري که مدتهاست مردمش دارن سنگ گذشته ها رو به سينه ميزنن و توي مرداب نوستالوژيهاي کهن و روياگونه شون فرو رفتند و توي خواب سنگين روياهاي اجدادشون هستند.ايران.کشوري که فرهنگشو؛تمدنشو؛دانشمنداشو؛عرفا و فلاسفه اش رو؛همه و همه اش رو به يغما بردند و ميبرند.ايران.کشوري با در آمد نفتي و موهبتهاي زميني و مائده هاي آسموني اونچناني.خدا از هيچي براي اين سرزمين کم نذاشته.ايران.کشوري که مردمش هم از کوروش و داريوشش؛از تمدن کهنش؛فقط نامي رو به دوش ميکشن.ايران.مخلوطي از قبايل ترک و لر و کرد و عرب و عجم.مخلوطي از نسل تاتارها و مغولها و آريايي ها.ايران.مردمي با نسل سوخته.نسل حسرت.نسل مهاجر.نسل فراري.نسل حماقت.ايران.فرار مغزها و فرار جمجمه ها.ايران.سکوتي تلخ و مبهم.ايران؛هانيبال؛ايران سکوت بره ها.کار ايران من از دلسوزي هم گذشته.از فکري براي آباديش؛از مرهمي براي دردهاش گذاشتن؛از انديشه رهايي کوه پاي دربند مادر گيتي؛دماوندش.کارش از اينها گذشته.نه کار اينها؛نه کار اونهاست؛از اين و اون نيست؛از ماست که برماست.
جهان سوم.حالا توي کشوري با اينهمه نعمت؛با اين همه بيشينه و پيشينه؛چي ميگذره؟روزنامه هاشو خوندي؟يکيشو باز کن.نوشته"دانشگاه تربيت مدرس؛اعلام کرده به دانشجوهاي مقطع دکتراش خوابگاه تعلق نخواهد گرفت.دستشون درد نکنه.ياد نيما ميفتم.که همين چند ماه پيش بورسيه کانادا شد.الان توي يک دانشگاه خيلي معتبر داره فوق ميخونه.با چه شرايطي؟روز اول که رفته بود؛چهار دستگاه آپارتمان بي نهايت شيک و مرفه؛ خارج از تصور من و تو بهش نشون دادن تا محل اقامتش رو با توجه به خلقياتش تعيين کنه.بعد هم يک سوئيت مانند؛مثلا به عنوان دفتر مطالعه و تحقيق توي خود ساختمون دانشگاه بهش اختصاص دادن.يک لپ تاپ؛يک کارت رايگان خريد کتاب و استفاده از خيلی امکانات ديگه.ماهي n دلار هم درآمد؛که به راحتي ميتونه يک امپراتوري باهاش راه بندازه.خيلي نخبه و نابغه هم نبود.يکي از هزاران ايراني که يک رشته خوب توي يکي از اين دانشگاههاي خوب ميخونه.اين مگه همون خارجي کثيف؛کله سياه آواره نيست؟چي شد؟چي ميشه که ما خودمون چنين برخوردي با خودمون داريم و ديگروني که سالها دون ويتشون ورد زبونمون بود؛توي مدرسه ها؛توي هواي سرد سر صبح؛به صفمون ميکردن و روزي يک وعده؛شعار الا نفرين به مردمش؛به کشورش ميکرديم؛چنين قدرشناسانه و سپاسمندانه؛لي لي به لالاي همون بچه ها ميذارن؟همون بچه هايي که مرگ بر؛مرگ بر رو زودتر از الفبا ياد ميگرفتند و درود بر فلاني؛ و فلاني و فلاني و مدح و ثناي يک صفحه اي دنباله اسم فلانکسک گفتن از هر چيزي مهمتر بهشون جلوه داده شده بود.اينها همه يعني درد.اما دردي که مزمن بشه؛تا از پاي ننشونتت؛ولت نميکنه.ديگه تا مرحله از پا افتادن؛حاليت نيست.حسش نميکني.درکش نميکني.يک جوري جزئي از وجودته.درد اصلي ميدوني چيه؟خيلي از آدمهاي به اصطلاح حسابيمون؛پامونو از اين مملکت که بيرون ميذاريم؛از صحبت کردن به لهجه و زبون خودمون؛از آوردن اسم ايران که در نود درصد مواقع واژه زيباي تروريسم همراهيش ميکنه؛از اسمهاي ايرانيمون؛از شکل و قيافمون؛منزجر و خجلت زده ميشيم.دلمون ميخواد ما رو قاطي عربها بر بزنن.قاطي حتي همين افغانيها.ميدوني ميخوام چي بگم؟ببين؛حقيقت تلخيه؛از ايراني جماعت؛هيچي باقي نمونده.ما برگزيننده صفات زشت و نکوهيده و دور ريخته شده اجداد و نياکانمون هستيم.ببين؛ميگن آلمانيها فاشيستند.خود ما چي؟چطور با اين افغانيها برخورد ميکنيم؟چه خوني به دلشون ميکنم؛که وقتي اون ور آبها باهامون برخورد دارن؛ميخوان سر به تنمون نباشه؟چرا راه دور؟هزاران واژه تبعيض براي همين خود خودمون داريم.همين ترک.همين رشتي.همين قزويني.همين شهرستاني.دهاتي؛بالاشهر؛پايين شهر؛پولدار؛مايه دار؛گدا گشنه؛و هزاران واژه مميز ديگه.ميدونم.همه جاي دنيا اين واژه ها براي جداسازي استفاده ميشه.ولي واقعا به همين غلظت که اينجا استفاده ميشه؟من خودم رو صاحب نظر نميدونم.هر چي ميگم بر مبناي شنيده ها و ديده هاي خودمونه.چون پامو از اين مرز و بوم بيرون نذاشتم.اما تا دلت بخواد آدم مهاجر و فراري و در حسرت رفتن و برگشته و مونده و برنگشته و براي تحصيل رفته و براي زندگي مونده؛ديدم.نه از دور؛همه اين آدمها؛آدمهاي نزديک زندگي من هستند که دارم لمسشون ميکنم؛عقده هاشونو؛دردهاشونو؛خواسته هاشونو؛افکارشونو و احساساتشونو.چشماتو ببند؛يک سازمان دولتي رو بيار جلوي چشمت.چي ميبيني؟در اکثر مواقع؛يک اتاق؛با کرکره هاي سبز فلزي خاک گرفته؛يک ميز چوبي شايد رنگ و رو رفته؛که روش پر از پرونده هاييه که شايد موضوعشون هيچ نيازي به کشيده شدنشون به بروکراسي نداشته؛و با اين حال سالهاست در دست بررسي هستند.ديگه چي ميبيني؟يک مرد؛قبلنها مسن تر و ريش و پشمي و با ابروهاي گره خورده و پيشوني از شدت اخم قر و دبه شده و جاي مهر کشيده؛و حالا پسر همون يارو؛نه؛پسرخواهرش؛نه دختر برادرش؛نه؛بلاخره يک کس و کارش که اون ميز رو موروثي به ارث ميبره.زنهاي کارمند و شلخته ادارات دولتي مياد جلوي چشمت.يک محيط سرشار از تهمت افترا و زيرآب زني و زير پاي همديگه رو خالي کردن و ديگرون رو پله کردن.حالا صد در صد نه؛پنجاه درصد که همينه.نيست؟واقعا اينطور نيست؟خيلي از مسندهايي که ميدونيم؛آدمهايي تکيه دادند که متاسفانه به اندازه يک گوسفند هم حاليشون نيست و بدبختانه فکر ميکنن که خيلي حاليشونه.بدبختي بزرگتر از اين نيست.درست مثل آمريکا(؟).اونجا سرنوشت نود و پنج درصد افراد معموليش؛توسط پنج درصد قشر تحصيلکرده و آگاهش اداره ميشه؛و اينجا سرنوشت نود و پنج درصد مردم آگاهش توسط اون پنج درصد ناآگاه رقم ميخوره.گله بسياره.قصدم گله نبود.آگاهي دادن هم نبود.همه اينها رو حفظيم.از بريم.خط به خطش با رگ و خونمون پيوند داره.قصدم هيچي نبود.مثل هزاران ايراني که يا هدفي براي زندگي ندارن؛يا هدفي که بشه گفت متعالي ندارن.مثل هزاران ايراني پوچ و خالي از همه چيز.بذارينش به حساب دلگرفتگي از يک بعدازظهر دلگير و ابري جمعه.
...............................................
پ.ن:اگه فکر میکنید حال و حوصله پست نوشتن داشتم؛در اشتباهید.آره؛قدیمی بود.
پ.ن:چقدر خوبه که در اوج دلگرفتگی و ناراحتی؛کسی هست که به یادت باشه؛گوشی رو برداره؛بهت زنگ بزنه؛دو ساعت از وقتشو با مهربونی تموم بهت هدیه کنه؛به حرفها و درد دلهات گوش کنه...درست وقتی که دلگرفته و دلزده ای.حداقل بهم ثابت شد هنوز هست صداهای نا آشنایی که تشنه شنیدنشونم؛که میتونه هیجان بهم بده و خوشحالم کنه.ممنونم دوست بی نظیر.
پ.ن:صدای غمناک امروز تو بدجور آزارم داد؛اما آرومم کرد هم.
پ.ن:خرخری؛یادت باشه قول دادی به من که ناراحت نباشی....نميدونستم طاقت فکر مشغولي و احيانا غم و غصه ات رو؛طاقت ناراحتي تو ندارم....اصلا ندارم....کاش بهت نگفته بودم.
پ.ن:خدا عاقبت همه مون رو ختم به خیر کنه.
پ.ن:از اين خواب عاشق کش بد...از اين فکر بايد نبايد...از اين لحظه هاي کشنده....نجاتم بده....نجاتم بده....
پ.ن:محبتهای پست قبل؛توی همون کامنتدونی گفتمان شد.
.......................................................
لحظه ای با من باش...
بيزارم از عشقي كه دارم!حضرت عشق!
از دستهاي گـرم يـارم!حضرت عشق!
از گونههايم وقتي از احساس؛سرشار؛
در دست دارا يك انـارم!حضرت عشق!
گاهي هنوز...از آرزوها مينويـسم
مثل زني آ...... از ويارم!حضرت عشق!
گاهي قدمهايي...كه با من ميزدي را
در خاطراتم ميشمارم!حضرت عشق!
«ديگر ....خداحافظ! ولي ....»يادت بماند
من هم گناهي جز.....ندارم!حضرت عشق!
حالا كه قلبم را سپردي دست ِ..._محفوظ_
من عين الف شين قاف وارم!حضرت عشق!
هرچند كهنه دوست دارم تـا بمانم
هرسال در هشتاد و چارم حضرت عشق!
بيزارم از اين حسّ رخوت، خستگي؛درد
از مرگ تدريجي ِزارم حضرت عشق
باران كه ميآيـد دلم پُر .. پَر برايت ...
ديگر نميخواهد ببارم حضرت عشق
حتي نميداني كه با اين يأس؛پا را
دارم كجاها ميگذارم حضرت عشق
بيزارم از تب؛آرزو؛احساس؛خواهش
اما تمـامش را دچارم حضرت عشق
شايد زماني...ارزشي هم داشت رويم
حالا طلايي بيعيارم...حضرت عشق
يك بـاغ؛برگ زرد را ميمـانم انگار
وقتي كه بيـزار از بهارم حضرت عشق
۱-"تا به حال ميتوانستم دختري بيخيال و بيفكر و آسوده باشم، زيرا چيز پرارزشي نداشتم كه از دست بدهم. ولي حالا ... تا آخر عمر يك نگراني بسيار عظيم خواهم داشت و هر زمان كه از من دور باشي، به تمام اتومبيلهايي فكر خواهم كرد كه ممكن است تو را زير بگيرند يا تمام تختههاي نصب اعلان كه ممكن است روي سرت بيافتند و يا تمام ميكربهاي وحشتناك پر پيچ و تابي كه ممكن است ببلعي. اكنون آسايش فكرم براي ابد از بين رفته، اما در هر حال هرگز علاقهئ چنداني به آرامش ساده نداشتم."_ بخشي از نامه آخري (جودي آبوت)به بابا لنگدراز! اينو روز بعد از عقدمون براي ماني نوشتم و گذاشتم توي كيفش.امروز دقيقا همين حس و حال رو داشتم.
2-مدل دوست داشتن من متفاوته.اگه بخوام كسي رو دوست داشته باشم؛از هيچ گفتني؛ازش دريغ نميكنم.از هيچ محبتي؛هيچ بوسه اي؛و هيچ عشقي.يك چيز ديگر هم هست؛همه اش بابت قضاياي بالا نگرانش ميشم.نگراني جزوي از دوست داشتن منه كه نصيب تو ميشه.
3-تو كه نيستي منو حيرون تو خيابون ببيني....تو كه نيستي منو با اين دل داغون ببيني...خدا رو شكر موقع خوندن اين چراغها خاموش بود؛و خدا رو شكرتر كه همه احساساتي ميشن و نم اشكي و خلاصه....
4-با همه اينها ببين من چقدر بايد هوش و حواسمو تيكه تيكه كنم بدم هر كدومشو يك گوشه دنيا؟سخته...كاش مثل آدميزاد دوست داشتم.
5-دنبال ترانه هاي دلكشم.كسي داره؟يا رب مرا ياري بده....تا خوب آزارش كنم....هجرش دهم زجرش دهم خوارش كنم ....البته نوارشو دارم.اما سي دي ميخوام.عجيب عاشق لحن خوندن اين زنم.
6-اونشب توي مهموني وسط اونهمه شلوغي؛موقعي كه اين يارو ميخوند:"به جون تو عاشقي بد درديه...دل عاشقو شكستن به خدا نامرديه به خدا نامرديه...."يكي از شوهرها به من گفت فلاني گوش كن؛با توئه ها؛داره به تو ميگه.دقيقا منظورشو نگرفتم؛اما حس كردم گوشه كنايه اي بود به موضوع بهمن.و منظورش به رفتار من با ماني بود.تنها كاري كه كردم؛گيلاسمو برداشتم و از اون دور شدم و خودمو به نشنيدن زدم.ولي تا آخر مهموني پكر بودم.بعدهم كه بچه ها زنگ زدن به تو؛و پز دور هم جمع بودنمونو ميدادن؛اشكام تا روي مژه هام اومده بود.
7-نميدونستم تو كه بري اين دور هم جمع شدنها بزرگترين عذاب من ميشه.خدا رحم كنه.از همين اول عيدي شروع شده و تقريبا هفته اي دوبار دور هميم.واي به اون مسافرتي كه تو نباشي و من....
8-اين ترانه مدتيه ورد زبونمه.از بس باهاش تكون خوردم كمر برام نمونده.:"آ...آها...آها....بازم يك عشق ديگه...!عشق من...من توي هر كوچه به ياد تو خوندم...مگه ميشه بي تو باشم...نگو يه روز ميري و پيشم نمياي ديگه اگه اگه مثل قديما منو نخواي ديگه....ديگه از رفتنت نميترسم...هر وقت خواستي برو.
9-از چاله در آمده به چاه افتاده...عاشق شده و دوباره راه افتاده...انگار نه!فرق دارد اين دفعه كمي...چون گير تو آب زير كاه افتاده....
10-جاي شماره ده شما براي من بنويسيد.
..................................
پ.ن:جواب كامنتهاي قبلي توي همون كامنتدوني.
..........................................
لحظه اي با من باش...
عاشق شده و دوباره راه افتاده
گاهي به ره ايستاده .گاه افتاده
اين دفعه ي اولش نبوده. تازه
از چاله در آمده.به چاه افتاده
پرسيد دوباره من كجا.عشق كجا؟
اين حادثه باز اشتباه افتاده!
انگار نه!فرق دارد اين دفعه كمي
چون گير تو آب زير كاه افتاده......
شيطان خود توست؛گندم و سيب كدام؟
وقتي به سرت فكر گناه افتاده
خواب از سر اين بركه پريده انگار
چشمش كه به چشمهاي ماه افتاده
اين حبس ابد طبق كدامين بند است؟
در حبس به جرم يك نگاه افتاده؟
بيهوده به جنگ باد بر مي خيزد
آن بيد شكسته؛تكيه گاه افتاده
بايد به كدام مهره دلخوش باشد؟
وقتي كه شكسته فيل و شاه افتاده........
ما اكيپ دوستان؛حدود 12 سالي هست كه با هميم.بوده وقتهايي كه كمي فاصله افتاده؛اين رفته؛اون اومده؛ولي هنوز كه هنوزه دور هم جمعيم و تقريبا بيشتر از اينكه مامان باباها يا فك و فاميل درجه دو رو ببينيم؛همديگرو ميبينيم.غير از دوتايي كه اين وسط؛عاشق هم شدن و زدن به تيپ و تاره هم؛و بعد هم از اكيپ جدا شدن؛هر كدوم براي اينكه ديگه اون يكي رو نبينه؛و غير از بهمن كه مثل يك شهاب اومد و رفت؛درخشنده و پر حرارت و خوب؛تقريبا پاي ثابتي بوديم براي همديگه.يك عكس داريم؛مال 10 سال پيش.همه كوچولو موچولو؛دوست دختر دوست پسر!يكي هم داريم؛دوباره همون جمع؛مال هفت سال پيش.من و ماني تازه عقد كرده بوديم.با اينكه بقيه از ما بزرگتر بودن.محدوده سني اين اكيپ؛از 25تا 35.يكي يكي عروسيهاي همه رفتيم.يك عكس هم هست؛كه همه ازدواج كرديم.يك عكس مربوط به همين سال گذشته است.هر كدومشون يك بچه دستشونه.به جز ما و يكي دو زوج ديگه كه همين دو سال پيش ازدواج كردند.ازدواج ما از همه قديمي تره.با اين حال ما هنوز بچه نداريم.البته اين بچه نداشتن نيست؛بلكه بچه نخواستنه.ماني كه به كل با بچه مخالفه.دليلاش هم خيلي محكمه پسنده.مثلا دليل اولش اينه كه من بي جنبه ام!ممكنه علاقمو از اون بگيرم و بچه رو بيشتر از اون دوست داشته باشم!دليل دومش هم اينه كه ميگه به اينطور زندگي عادت كرده و بچه يعني مزاحم.ميگه هيچ احساس كمبودي نميكنه.و ميگه هر وقت آدم تصميم گرفت از همون لحظه تا آخر عمرش خودشو اسير و برده كنه و ديگه نخواد طعم خوش زندگي رو بچشه؛ميتونه بچه دار بشه.خب؛محدوده سني من هنوز اجازه به تعويق انداختن رو ميده.ميتونم دو سه سالي سر باز بزنم.هر چند فكر ميكنم يك پدر 35 ساله ديگه به درد بچه نميخوره!و همينطور يك مادر 30 ساله!نه بابا!اين چيز شعرا چيه كه ميگم!خوشبختانه من و ماني خيلي دلمون جوونه!هرچند خودمونم خيلي بچه ميزنيم! مامان باباي من به شدت منتظر نوشون هستن.آخه من بچه ارشدشونم.نديد بديدن ديگه!اما مامان باباي ماني؛نه.مامانش معتقده بچه دار شدن كار احمقانه ايه.و كلي كيف ميكنه كه من عاقلم!
نه اينكه من و ماني واقعا بچه دوست نداشته باشيم؛نه.اتفاقا همه بچه هاي دوست موستامون عاشق ما هستند.به خاطر اينكه حسابي باهاشون قاطي ميشيم و جفتك چارگوش ميندازيم.اين ملت يك عادت بدي دارند.ديدي؟وقتي يكي مثل من و ماني كه بچه ندارن؛با بچشون بازي ميكنه؛بلافاصله به اين نتيجه ميرسن كه ما خيلي بچه دوشت داريم؛و ما كه اينهمه علاقه داريم بايد زود بچه دار بشيم!ولي خبر ندارن بچه خوبه؛به شرطي كه مال مردم باشه!تميز و شسته رفته بدن دستت و تو مثل عروسك؛يكي دو ساعتي باهاش بازي كني؛اما همينكه گرسنه اش شد يا شاشيد؛بدي دست مامان باباش!بچه دار شدن مسئوليت خيلي بزرگيه.هنوز در توان خودم نميبينم كه بتونم از عهده اين مسئوليت سنگين بربيام.هنوز هم به اون درجه از ايثار نرسيدم كه خودخواهيهامو زير پاي محبت مادرانه بذارم.البته همه ميگن وقتي بچه دار بشي؛خدا صبر و تحمل و توانشم بهت ميده.البته من برعكس ماني به هرگز بچه دار نشدن فكر نميكنم.بلكه ميخوام سه سال ديگه اين كار بشه.البته اگه امسال نشه.ضمن اينكه من دو تا بچه ميخوام.اين ظلمه كه بچه ات بدون خواهر برادر باشه.پدر ميگه آدماي مسئوليت پذيري مثل ماني اگر پدر نشن؛جاشونو ميدن به پدرهاي بي قيد و بي مسئوليتي؛ كه لياقت پدر شدن رو ندارن.ميگه شما با گرفتن اين حق از خودتون؛به جهان خدمتي كه نميكنيد هيچ؛ستم هم ميكنيد.ميدون رو خالي ميكنيد براي پر شدن از بچه هاي بي در و پيكر اين جور افراد لا ابالي كه جز سالي يك بار بچه درست كردن كار ديگه اي بلد نيستن.
خلاصه كه توي شش و بشيم.خودخواهي تنها عاملي نيست كه مانع منه.من آدمي هستم با مجموعه اي از امراض شناخته شده و شناخته نشده.اميد چنداني بهم نيست.شايد هم صد و بيست سال عمر كنم؛ولي نميشه به اين ريسمان عمر من تكيه كرد.آدماي سالم؛مثل يك طناب سالم ميمونن.نه اينكه اصلا پاره نشن؛ولي فقط بايد با قيچي كاتشون كني.اما من يك طناب پوسيدم كه شايد با نلنگري رشته هام از هم گسسته بشه.ماني گاهي ميگه اگه بچه دار شده بوديم؛همون اوايل؛الان يك چند سالي از عمرش گذشته بود و از آب و گل دراومده بود؛حتي اگه 5-6 سال ديگه هم زنده بوديم؛ميشد ده دوازده سالش.و با خيال راحت تر ميتونيستيم بميريم!اما حالا ديگه ريسكه!غير از اين؛من هم دلم نميخواد كه بچه من فردا روزي بياد گله كنه كه تو كه ديدي مريض و داغوني؛چه اصراري داشتي اين ژن معيوبت رو به چرخه حيات بفرستي؟دلم نميخواد مثل من از زندگي درد كشيدن رو بيشتر از هر چيز ديگه اي تجربه كنه؛ و از اصل زندگي؛از تلاش؛از تكاپو؛باز بمونه.البته همه اينها بر پايه احتمالاته.ممكن هم هست سالم باشه.كه البته در اون صورت خيلي خوش شانس بوده.غير از مريضيهاي رايجي كه من دارم؛اونايي رو هم كه من ندارم؛ماني داره.خب!اين ديگه ميشه نور علي نور!
بچه ايده آل من اول از همه بايد پسر باشه.دوم از همه هم بايد پسر باشه.سوم هم بازم بايد پسر باشه.از دختر بچه نه اينكه خوشم نياد؛بدم مياد.دلم نميخواد يك دختر به اين دنيا اضافه كنم.دختر يعني درد.دلم براي همه دخترهاي دنيا ميسوزه.البته اين نظر شخصي منه؛و البته من الان بسيار از دختر بودنم راضي هستم.ولي كلي تر كه به قضيه نگاه ميكنم؛دلم بدجور ميسوزه.حالا اين پسره؛چطور باشه؟خب؛اين نكته مهميه.من و ماني دو تا عنصر متفاوتيم.تقريبا هيچ همپوشاني شخصيتي؛ژنتيكي؛با هم نداريم.دو تا خط كاملا متفاوت.من فكر ميكنم جوهره وجوديم با هنره.ماني اما بويي از هنر نبرده.ماني تقريبا يك نابغه است.اين رو نگفتم كه ازش تعريف كنم.رتبه صد و ده توي كنكور رياضي؛نه اينكه تنها استنادم باشه؛اما يكي از استنادهام ميتونه باشه.حالا اگر بدوني كه ماني اصلا درس نميخوند؛سر كلاس نميرفت؛و درسهاي به اون سنگيني رشته اش رو بدون خوندن پاس ميكرد؛باز هم ميشه يك استناد ديگه. يك چيز ديگه هم اينكه؛هيچ چيزي از ذهنش پاك نميشه.حافظه تصويري داره بمونه؛حافظه بلند مدتشم خيلي وحشتناكه.تا پنج رقم ضرب رو از ماشين حساب زودتر بهت جواب ميده.وقتي هم ميريم شهروند؛من فقط چيزهايي رو كه ميخوام برميدارم؛وقتي ميريم پاي صندوق؛ماني تا قرون آخر اونهمه خرت و پرتو حساب كرده و مثلا صد و خورده اي تومن رو زودتر از اينكه يارو بگه؛ دقيقا؛ميده بهش.البته خريد من زياد هم طول نميكشه؛در حد ده دقيقه. اينها شمه هايي بود.خيلي چيزهاي ديگه هم هست كه نميتونم بگم.البته اين هوش ذاتي رو همه خانواده اش دارند.و ميشه گفت ارثيه.ماني توي ورزشها هم؛توي هر شاخه اي كه بره؛رقيب نداره.مثلا با يك بار ديدن يك ورزش؛همه فوت و فناشو ياد ميگيره؛بدون آموزش؛همون طرفي رو كه بهش ياد داده شكست ميده.
خب؛بسه ديگه؛ميخواستم بگم؛با اينكه من هم خوشبختانه خنگ نيستم و ميشه گفت تا حدودي باهوشم؛ماني يك نابغه اس؛و دلم ميخواد اين قسمت از آي كيوي بچه مون؛به باباش بره.البته سخت ترين كار دنيا براي ماني اينه كه بخواد دو خط بنويسه؛يا بخواد يك نقاشي ابتدايي برات بكشه!و خوشبختانه؛در زمينه هنر و ادبيات؛اگه بچه مون عاقل باشه و از من ارث ببره؛مشكلي نخواهد داشت.البته من هم از نظر رياضي و اين خرت و پرتها مشكلي نداشتم ها؛يادم نمياد نمره رياضي و درسهاي مربوط به اون رو از 14-15 كمتر گرفته باشم هيچوقت.ولي مثل اونايي كه رياضيشون خوبه و خوره اند؛نبودم هيچوقت.البته بايد حسابي وقت ميذاشتم براش.خب؛اين از اين!اخلاقشم؛خوش رويي و بذله گويي و شوخ طبعيشو؛از هركدوممون بگيره؛خوبه.البته ماني بازم بهتره.مهربونيشم فرقي نميكنه به كي بزنه.يك قسمتي هست به اسم زرنگي و قالتاقي.اون رو از من ارث ببره براي خودش بهتره!مارمولكي و آب زير كاهي هم ايضا.خب؛حالا قيافش؛اگه به باباش بره؛كه معلومه ديگه.دختركش ميشه.ولي من نميدونم اگه بچه پسر باشه و شبيه من بشه؛چي از آب درمياد؟ريسكه.
اگه بخواد از جفتمون تيپ و قيافه بگيره؛اجزاي صورتش؛چشم و ابروي باباش؛خوب خوشگله.البته چشم و ابروي من كاملا دخترونه است.به درد پسر نميخوره!بيني هم از هركدوممون بگيره به يك اندازه فيض ميبره!لب هم همينطور.البته من و ماني يك ته قيافه هايي شبيه هم داريم.نشون به اون نشون كه وقتي براي اولين بار توي جمع فاميلي ماني اينا حاضر شدم؛خيليهاشون انگشت به دهن؛از شباهت من و مامان ماني مونده بودن.خيليهاشون ميگفتن سليقه ماني و باباش يكيه؛كسي رو انتخاب كرده كه كپي جوونيهاي مامانشه.البته خود ماني كپي باباشه؛اما عجيب مامان باباش هم به هم شباهت ميدن.كلا نگران تيپ و قيافه اش نيستم؛مگه اينكه اينقدر كج سليقه باشه كه بخواد به عموهاش بره!حالا اين بچه وقتي كه به دنيا بياد؛تازه اول بدبختيهاشه.توي يك سالگي بايد برام ديوان حافظ رو از حفظ بخونه!جدول ضرب بلد باشه؛نقاشيش فول؛حداقل به يك زبان زنده دنيا غير از فارسي؛تسلط كامل داشته باشه!ميدونيد كه؛بچه باهوش داشتن مسئوليت زيادي روي دوشت ميذاره.بايد همه تلاشتو براي كشف و شكوفايي استعدادهاش بكني.البته اگر هم بچه ام فقط يكي دو تا از صفات ممتاز مامان باباشم برداره؛بازم بسشه.همون رو اينقدر براش پر و بال ميدم كه توي همون شاخه استاد بشه.برعكس بابا و مامانش كه هيچ كاري رو جدي و تا آخرش ادامه نداده.مشكلي ندارم اگه بچه ام يك نقاش صاحب سبك بشه؛يا يك شاعر يا نويسنده؛يا يك پژوهشگر و مخترع؛همه اينها خوبن.اصراري به كارهاي دهن پركن ندارم.از همه بيشتر؛دلم ميخواد بچه ام خيلي فهميده و با اخلاق باشه.دلم ميخواد با اعتماد به نفس باشه...اووووووف....الان غم بزرگي روي دلم نشست....از فكر اينكه اين بچه بخواد توي سنين بچگي بي پدر مادر بشه....اونوقت چيكار ميخواد بكنه؟زندگيش چطور ميگذره؟چي به سرش مياد؟و حتي از فكر اينكه باشم و شاهد بيماريهاش باشم....ميبيني؟سخته ديگه.واقعا تو فكر ميكني به ريسكش مي ارزه؟من هم دلم ميخواد ببينم بچه من و ماني چي از آب درمياد؟من هم دلم ميخواد از ماني بچه داشته باشم؛و كنار هم شاهد رشد و شكوفاييش باشيم.بعضي وقتها كه روي تخت كنار هم دراز ميكشيم؛به بچه اي كه وسط ما دوتا ميتونست الان خوابيده باشه و با دستاي ناز و كوچولوش بازي كنيم و برامون قهقهه بزنه فكر ميكنيم.چه فكر نازك غمناكي....
در هر حال؛شايد خر گازم گرفت و زد به سرم و تا دو سال ديگه مامان شدم.اونوقت ميرم يك وبلاگ درست ميكنم؛مينويسم مامان آرايه!يا مثلا مامان(اسم بچه ام!)!آهان؛اسم....اين يكي خيلي سخته.ميدونيد؟از تركيب اول اسم من و آخر اسم ماني؛يك اسم به وجود مياد كه اسم دختره.اما زياد قشنگ نيست.از اول اسم ماني و آخر اسم من هم يك اسم به وجود مياد كه پسره.ولي اسم عموش همينه.ضمن اينكه اصلا اسم دختر قشنگ نشنيدم؛و خوشم نمياد؛هر چي اسم پسر هم انتخاب كرده بودم؛يكي يكي لو دادم و اين دهن لق باعث شد اسم بچه هاي دوستامون بشه.آخريشم كه همين بهمن خان دزديد.البته گفت به خاطر تو اسمشو اين گذاشتم.كلي هم منت سرم گذاشت.الان يك اسم رو مد نظر دارم؛با اينكه سنگينه يك كم؛و از اسم خارجيش هم خوشم نمياد؛و فارسيشم يك جوريه؛و كلي هم زياد و فراوونه؛اما دوستش دارم هنوز.اتفاقا اسم بچه يكي از شماها هم هست.ولي يك اسمي هم هست كه ميترسم اينجا بيارمش و دنيا پر بشه ازش.به خاطر فاميل باباش؛بد هم نيست يك اسم خارجكي براش بذارم.اونم پيدا كردم؛كه هم ايرانيه هم خارجي.اما معني لغوي عربيش بده.خلاصه كه همين اسم گذاشتن كلي سخته!پس نتيجه ميگيريم بي خيال بچه بشيم بهتره!از همه بيشتر دوست دارم يك جفت دوقولوي پسر و دختر رو يك جا صاحب شم.دكترم اينطور مواقع ميزنه روي پيشونيم ميگه خاك بر اون سر حريصت نكنن!بچه تو سلامتيت به مويي بنده؛چطوري ميخواي دوتا دوتا بياري؟!ولي خدايي اگه ميشد خيلي خوب بود.يك هو راحت ميشدي.يك زمان ميذاشتي؛اما دو تا رو بزرگ ميكردي.ولي فكر كن اگه از اين دوقولوهاي يك تخمكي باشه!واي!زحمت دوبله واسه يك چيز!يا مثلا علاوه بر يك تخمكي بودن؛جفتشونم دختر باشن!آخ آخ!فا جعه است!تصور كن من صاحب دختر بشم و اون بعدها بياد اين وبلاگ مامانش رو بخونه!نابود ميشه كه!زمان زيادي نميشه.شايد الان يك كم دور و بعيد باشه؛اما چشم بر هم زدنيست فاصله اين نوشتنهاي من؛با اون خوندنهاي اون.برام دعا كنيد اگه روزي بچه دار شدم؛بچه ام سالم باشه.همين الان دعا كنيد؛چون من دارم از همين الان دست به كار ميشم!تصور كن!آخرشم با اينهمه وسواس؛يك دختري ميارم كه مثل باباش پرمو باشه؛مريضيهاي منو بگيره؛مريضيهاي باباش رو هم؛هوش رياضيش به من بره؛بقيه اش مثل هنر به باباش؛تنبلي و گشادي رو هم از جفتمون؛آخ آخ آخ!نخواستيم بابا!بي خيالش!
..........................................
پ.ن:من آدمي نيستم كه بخوام حريم شخصي كسي رو ناديده بگيرم.ولي وقتي بخوام اينكار بشه؛دليلش فقط و فقط احساس نزديكي بيش از حد با اون طرفه.تو هم كه نذاشتي!حالا همه اش توي مهموني امشب بايد فكر كنم اون تو چي بود؟سر بريده؟!!
پ.ن:همينكه صداي بسته شدن در مياد؛از تو رختخواب ميپرم بيرون؛بدو بدو لباس ميپوشم؛sms ميزنم؛فيكس ميكنم؛آژانس ميگيرم؛شماره آژانس رو از ليست تلفن پاك ميكنم؛ميرسم؛زنگ ميزنم به موبايل؛در باز ميشه؛برميگردم؛توي راه همه اش به اين فكر مكينم كه اگه الان اينجا براي من اتفاقي بيفته؛چطور براي ديگرون توضيح بدم اين وقت روز؛اينجا چيكار داشتم من؟يا اگه الان گم بشم يا بدزدنم؛كي ميدونه من كجا بودم؟اشتراك آژانس رو از پنجره مي اندازم دور؛راننده چپ چپ نگام ميكنه.برميگردم خونه.ميرم توي رختخواب.يك خواب راحت. و حاضر ميشم براي مهموني امشب.
پ.ن:هنوز هم چيزهاي خواستني هست كه نميشه داشتشون.زياد هم نيست ها؛سرت روي بستريه كه دلت نميخواد پا شي بري.دلت ميخواد تا فردا زل بزني به اون چشما و دستاشو نوازش كني.به يك دنيا آرامش عجيب و غريب رسيدي و بايد همه اش رو ول كني بري.
پ.ن:گاهي وقتها ما زندگي رو زياد سخت ميگيريم.منتظر معجزه هايي هستيم كه خودمون ميخوايم.بعدش ديگه نميتوني معجزه هاي كوچيك و بزرگي رو كه برات مقدر شده ببيني.اسمش چيه؟ناشكري؟ناسپاسي؟يا زياده خواهي؟
پ.ن:خرخري مرسي.منكه مثل تو بي معرفت نيستم.و مثل خيليهاي ديگه!
پ.ن:دو دقيقه به حركت براتون آپ كردم!حال كنيد سرعتو!
.........................................
لحظه اي با من باش...
بهاري نيست، بيدارم نكن از خواب سنگين زمستاني
مرا بگذار در تنهايي و بيبرگوباريّ و پريشاني
مرا بگذار بي تنپوشِ گل،بي برگ، بي انديشه فردا
مرا بگذار در بوران و شلاق تگرگ و ترس عرياني
من اينجا بي تو در آوار برف از ياد روييدن فراموشم
كسي هرگز نميگيرد سراغ وحشت زندان و زنداني
چگونه ديگر اي فردا تو را باور كنم، از باور ديروز
چه حاصل شد مرا غير از دروغ و نفرت و ننگِ پشيماني؟
همان بهتر كه در زنجير يخ، بيآرمان، بيآرزو باشم
همه ارزاني آنها، فريب فصلهاي سبز و باراني
#جاده های بی مقدار...
پر از خالي ام.اگر گاه گاهي به يادم مي افتد كه هنوز هم ميشود دست روي تيزي آرزوهاي دور و دراز كشيد و اميد داشت كه روزي؛آينده اي؛شايد دور هم نه؛همين نزديكيها؛به يك يكشان ميرسي.چه اميد عبث بي حاصلي باشد؛چه نباشد؛كودكي ات را روي همين اميدهاي نيامده سر داده اي و بزرگش كرده اي؛و انداخته اي در تله كه نه؛گودال عميق جواني ات.حالا اما؛باور داري هنوز هم جاده هايي هست كه ميشود به تمام نشدنشان خنديد.جاده هايي كه دراز و بي مقدارند؛درست مثل خيلي از آرزوهايي كه كرده اي.كه حتي وقتي برسي هم ديگر شوري نمانده و حالي و اگر حتي به مجاز هم براي دهنكجي به اشباح و سدهاي سياه راهت؛قد يك پوزخند "نا"بگذاري؛ديگر رمقي نمانده.شبها از هميشه سياهتر نيستند و ديدگان من رنج را براي اين صفحات؛ديگر؛هجي نميكند و برايت از ميان اين سيمهاي مسي رنگ لاي پلاستيكهاي سفيد پيچيده شده؛تقلاي پر زدن و رسيدن ودست كبوتر نامه بر برقي اين صفحات سپردن ندارد.عادت داده ام دلم را به خط در ميان خواندنت.و عادت ميدهم دلت را به خط در ميان شنيدم.بايد كه فراموشت شود همه سفيديهاي روزهاي طلايي خورشيد.ببين!خاكستري هم ميتواند كه رنگ قشنگي باشد؛حتي اگر تو اين سكوت را به اندازه تپشهاي سراسيمه قلبت هم بخواهي؛نميتوانم كه بيش از اين مهمانت كنم.ببين!من هم انسانم!دلي دارم كه شايد از تنهايي بگيرد و شايد كه نخواهد ديگر قصه خاطرات زنگ زده و رنگ پريده ات را زير گوشش هر شب و روز نجوا كنم و شايد نخواهد كه ديگر بار به عطر سيبي بفريبمش.سيبي ترش و دور؛چه ميگويم؟چه بگويم؟از خوبي ات كه نصيب ديگران است؟يا از مهربانيهاي زلالي كه نميتواني از اينهمه فاصله نصيبم كني؟اينكه ناراحتي ندارد.اينكه من ديگر بزرگ شده ام و ميفهمم.اينكه حالا نبودنت را باور كرده ام و عمق فاجعه فاصله ات را زخمي بر جراحت نادانيهايم ميزنم.يادت كه نرفته؟خودت گفتي براي هر دردي مرهمي هست.اينكه ناراحتي ندارد.مرهمم را يافته ام.كودك ديروز تو بزرگ روزهاي امروزت شده.حالا بي آرزو؛بي دل؛بي عشق؛بي تلاش و بي تكاپو و پر از "بي " هاي دوست نداشتني عالم؛بزرگي اش را به رخت ميكشد.اينكه ناراحتي ندارد.گاه اگر تپشهايش بي بهانه تو را ميخواهند؛گاه اگر بي بهانه تو را ميرانند؛اينكه ناراحتي ندارد.
#نشد؛سرودنت از عشق بر نمی آید...
مدتها بود دوري برايم حکم يک عادت را پيدا کرده بود؛خب فکر کنم از آن زماني که اينچنين به دوري خو گرفتم مدت زيادي نزديک به نيم سال گذشته.دوري يک جوراهايي مثل نوش جان کردن يک آمپول است.نه البته هر آمپولي؛از آن آمپولهايي که به عصب دندانهاي فک بالايي ميزنند؛چشيده اي چقدر دردناک است؟اولش يک سوزش همراه با درد و عذاب آور و چندشناک؛و بعد که بي حسي کم کم تا عمق استخوانت نفوذ ميکند؛ديگر برايت عادي شده.خودت هم نمي فهمي اين لحظه عادي شدن را.ولي در فاصله پلک بر هم زدني ميبيني که چيزي شبيه عادت؛به اين درد که زماني بدون تحملش بودي؛تک تک ياخته هايت را دربر گرفته و نميداني که از اين حس خوشحالي يا ناراحت..دلم از اين اعتراف خوشش نمي آيد؛خب؛من هم عادت کرده ام.
#روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم...
پاك بودنت! را به رخم نكش؛به خاطر گناهي كه كرده ام؛روحم را معامله كردم؛در ازاي سكس و مشروب؛و البته كمي عشق!كشيشي خبر كن؛كه خونسرد و نجيب باشد!و به او بگو كه "من" ديگر بچه نيست! سنگها ميبارند؛صحراها ميبارند؛ از خوشگذراني و عياشي من؛انگار تو؛پاك مثل فرشته ها؛پيراهن گناه را تن من كرده اي؛و از آن دوردستها؛بر اصرار من به فروختن روحم به شيطان وسوسه گر ميخندي!من زنگهاي خطر را به صدا در مي اورم؛روي حقايق شرطبندي ميكنم؛بعد از همه فراز و نشيبهايي كه داشتم؛اكنون بزرگ شده ام!چه بر سر "من" آمد؟چه بر سر "من" امده؟چه بر سر "من" مي آيد؟به صورت زمين تف ميكنم؛من اهل آسمانم؛همه حساب كتابها را آتش ميزنم؛از عشق سرمست ميشوم؛و هيچ پوششي بر تن نميكنم!چنان صفحه هايي ايجاد خواهم كرد؛و هرگز صحبتي نخواهم كرد؛از گذشته ام نخواهم گفت؛صورتم را خالكوبي ميكنم!پير نخواهم شد!ملكه رقصاني خواهم شد؛و در بستر هر كه ذره اي عشقم بيافريند؛خواهم سوخت!با رسوايي پير ميشوم؛من در فراز و نشيبها هستم؛و چيزهايي را كه برايم ممنوع شده؛دوست دارم!من گم شده بودم؛حالا ميفهمم؛و حالا با رسوايي پير خواهم شد!
..........................................
پ.ن:نترسيد!هنوز خودمم!و تقريبا هيچ غلطي هم نكرده و نميكنم!
پ.ن:دیشب و امروز تا سر حد مرگ به من خوش گذشت.همه دختر داییها و پسرداییها و دخترخاله ها بعد از اینهمه سال دور هم جمع بودیم خونه مامان اینا.توی این دو روز؛مثل خرس همه چیزهای ممنوعه رو بلعیدم.دوباره زمانی شد که ماها همه مجرد بودیم و همه جمع میشدیم توی یک اتاق و با همدیگه مبادله صدا میکردیم!اینطوری که آرش التماس میکرد یکی از دخترا گوشی رو بگیره و دوست دخترشو از پای تلفن بخواد؛ماندانا این کارو از یکی از پسرا میخواست و همینطور که میدونی دیگه.تنها کسی که فرق نکرده بود؛من بودم که همچنان دیشب هم مثل همه شبهای هشت سال گذشته؛پای چت بودم!مست و پاتیل!زندگی چقدر کوچیکه.زود داریم به تهش میرسیم.مثل دوربرگردون این نوار ویدئوها میمونه؛آخرش که میرسه؛دورش تندتر میشه!از همه دوستایی که پای وبکم اذیت شدن؛معذرت میخوام؛نمیدونید چقدر شیطنت کردند این فک و فامیل ما.
پ.ن:سیزده به در پارسال؛چهارتایی تو خونه برگزار شد.امسال؛تو که نیستی؛ولی بیستایی از اراذل اوباش دارن میریزن تو خونه ما.با این همسایه حزب اللهی که ما داریم؛و با این جمع شلوغ و شرور؛تحویل صد و دهمون ندن خیلیه.یک میز هله هوله؛و کلی دوست قدیمی و رفیق گرمابه و گلستان؛برپاست.اگر فردا هم بساط خوشی و عیش و البته نوش به پا باشه؛تريلوژی من کامله.بفرمایید سیزده به در!!!
پ.ن:تريلوژی؛فکر کنم یکچیزی تو مایه های فیلماییه که سه یا چند تیکه مجزا دارند؛اما با همه اینها؛این سه گانه؛یک صحنه ها و اتفاقهایی از هر کدوم دیگه از اون سه گانه ها رو ساپورت میکنه.نمونه اش:فیلم:آبی؛سفید؛قرمز.یا همین کافه ستاره خودمونم که به پلشت ترین شکل ممکن درآورده بود.
پ.ن بعدتر:جواب كامنتهاي پست قبل رو توي همون كامنتدوني دادم.
..........................................
لحظه اي با من باش...
يادت كه هست دختر خوب نجيب را؟
دائم شنيدن از ته قلبت نهيب را ..؟!
دارم به دوش ثانيهها حمل مىكنم
يك مشت آرزوى عجيب و غريب را
گلدان ياس زرد كه حالا تكيده است
اين يادگار توست من بىنصيب را
يك سال بيشتر شده از سجدهگاه من
ديگر خدا نمىشنود «.. من يُجيب» را
هر روز عاشقم به توان هزار و صد!
هر شب نفس كشيدهام عطرِ حبيب را...
_: بايد درست تا ته خط زندگي كني!
بعدش اجازه ميدهدت تا «صليب» را،
آرام بر خودت بكشي و نفسزنان،
يك لحظه بعد،حس بكني بوي سيب را...
_: آتش گرفت سينهام اما نديده بود،
در سرخ و زرد گوشه چشمم لهيب را
يك دست نانجيب در اين دشت ميخزيد
تكرار شومِ قصه مار و فريب را ......
بر هرچه عشق، پيش كشيش اعتراف كرد!
– ديگر بگير جان زن ناشكيب را!
مدتهاست اين توي ذهنم ميلولد.توي مهماني؛توي جمع دوستان و آشنايان؛و خيلي جاهاي ديگر؛گاه گاهي روي رفتار و گفتار همجنسانم دقيق ميشوم؛خرد و ريز؛تا ببينم چقدر به ايده آلهاي من نزديك است.البته آدم تا وقتي عاشق نشود؛نميتواند كسي را اينقدر به ايده آل خودش نزديك بداند؛بنابراين؛حقيقت تلخي است اينكه ايده آل تو هرگز وجود ندارد؛يا اگر هم وجود داشته باشد؛هزار و يك اما و اگر پيش مي آيد؛مثلا:ممكن است تو اصلا ايده آل او نباشي!و يا اصلا اينقدر خوش شانس نباشي كه توي عمرت به ايده آلي كه تو هم ايده آلش باشي بر بخوري.ضمن اينكه اين ايده آل بودن هم با گردش ماه و خورشيد و زمين؛ميچرخد و ديگرگونه ميشود.بنابر اين؛همينكه هر انساني چند صباحي احساس كند به ايده آلش نزديك شده؛بايد كلاهش را هوا بيندازد.در هر حال اين بهتر از اين است كه هرگز اين طعم لذت را نچشي.داشتم ميگفتم.خب؛من اگر پسر بودم چه طور دختري را انتخاب ميكردم؟بي شك معيارهاي انتخاب يك دختر براي يك دختر خيلي با معيارهاي انتخاب يك دختر براي يك پسر فرق ميكند.اول برويم سر مسائل ظاهري؛يا مادي؛يا فيزيكي!يا جسماني!يا هر چه كه خودت ميخواهي اسمش را بگذار.اصلا بگو بر و رو!نه؛چون براي من اولويت اول در انتخابم؛فكر و انديشه است؛نه شكل و ظاهر؛پس بگذار اول خصوصيات معنوي ايده آلم را برايت بگويم.اول اينكه؛دختر ايده آل من؛بايد تا سر حد مرگ! زرنگ و تيز باشد.به هيچ وجه از دخترهاي پپه و احمقي كه يا شعوري براي به كار بردن ندارند؛يا آكبند ميبرندش زير خاك خوشم نمي ايد.نگوييد كي خوشش مي آيد؟خيلي از مردهاي مادر به خطايي هستند كه چون به اصطلاح ريگي توي كفشهايشان دارند؛همه غلطها را ميكنند و ايضا شكرها را ميخورند؛دست آخر هم از اين دخترهاي كله گچي و بي شعور و پپه ميگيرند به عنوان زن زندگي مي اورند توي خانه شان و بعد هم زود يك توله برايش پس مي اندازند تا مشغول بزرگ كردنش شود و آقا مشغول كارهاي مادر به خطايي خودش باشد.اتفاقا برعكس نظر خيليها؛اين نوع دخترهاي كله پوك؛طرفداران زيادي هم بين مردها دارند.علاوه بر اينكه ايده آل من نبايد بي شعور باشد؛بلكه بايد بسيار فهميده و صاحب انديشه و نظر باشد.اين تنها چيزيست كه ميتواند من را تا مقدار زيادي سيراب كند.بايد بلد باشد دو سه خط چيز بنويسد؛بايد درجه فهمش از مسائل خيلي بالا باشد؛تيز باشد؛بايد بتواند حتي خيلي وقتها بي آنكه من بفهمم؛من را دور بزند.ببين؛با قالتاق و پدرسوخته بودن اشتباه نگير؛اين كه ميگويم تفاوت اساسي دارد با آن.يك چيز ديگر كه از آن متنفرم؛شخصيتهاي وابسته و آويزان به همسر است.به هيچ وجه نميتوانم يك دختر لوس و وابسته را كنار خودم تحمل كنم.ايده آل من بايد شخصيتي مستقل و خودشكوفا داشته باشد.آنقدر كه با خيال راحت هر جا كه خواستم بتوانم به او تكيه كنم و به تواناييهايش ايمان داشته باشم.يك مسئله بديهي ديگر اينكه ايده آل من اصلا نبايد حول و حوش مسائل معروف به خاله زنكها بپلكد؛در حاليكه انتظار دارم؛همه اين مسائل را بداند و درك كند؛چون هر چه باشد او مجبور است خيلي اوقات لاي يك جمعيت اينگونه از همجنسانش؛از مادر و خواهر و جاري و مادر شوهر و خواهر شوهرش؛بلولد؛پس بايد قدرت شناسايي و فهم اين گوشه كنايه ها و تجزيه تحليلها و تفسيرها را داشته باشد،و در عين حال خودش را به هيچ عنوان درگير اين مسائل نكند.ايده آل من بايد در يكي دو تا شاخه سرآمد باشد.طوري كه بتوانم به هنرش يا علمش يا هر چيز ديگري كه مختص او هست افتخار كنم.يك چيز خيلي مهم يادم رفت؛بايد بتواند خيلي خوب حرف بزند.قدرت قانع كردن ديگران را با بيان و استدلال داشته باشد؛نحوه حرف زدن هم براي من خيلي مهم است.دلم نميخواهد تپق بزند؛يا من و من كند؛يا يك تكيه كلام مشخص داشته باشد و هي بي موقع و بي جا به كار ببرد؛يا هي بي دليل وسط حرف زدنش بخندد.ضمن اينكه خود لحن و تن صدايش برايم اهميت دارد.ايده آل من بايد جايي كه لازم است هم بتواند شوخ و طناز باشد؛از دخترهاي خيلي خشك و جدي كه وقتي مجبوري با آنها هم كلام شوي؛مثل ماست وا ميروي؛يا آنهايي كه دو ساعت هم كنارشان باشي؛و از هر دري كه حرف بزني؛فقط بلدند مثل يك مجسمه خنگ و كودن نگاهت كنند و حرفي براي گفتن نداشته باشند؛خوشم نمي آيد.از دخترهاي كم رو و خجالتي؛بدم نمي ايد؛اما خوش آيندم هم نيستند.از دخترهايي هم كه مثل مامان بزرگها ميمانند و بلدند فقط نصيحت كنند و حرفهاي گنده گنده بي مايه بزنند؛خوشم نمي آيد.آنهايي كه فقط "فكر ميكنند" عقل كل هستند كه ديگر واويلا!گفتم آنهايي كه خيلي مثل مامان بزرگها ميمانند؛البته بعضي مامان بزرگها كه محشرند؛اما آن دسته اي كه نه ميخندند؛نه شوخي ميكنند؛نه تحرك دارند؛نه ميرقصند؛نه هيچ چيز ديگر؛مثل عصا قورت داده ها؛يك جا مينشينند و قاطي مسائل خاله زنكي ميشوند.ايده آل من بايد خيلي شيطان و شر و شور باشد.پايه همه شيطنتها باشد؛جرات ريسك داشته باشد؛بگو بخند باشد؛و در عين حال اجازه سو استفاده از رفتارش را به آدمهاي عوضي ندهد.ايده آل من بايد بلد باشد در مهمانيهاي رسمي؛خيلي خانمانه و با شخصيت؛لباس شب بر تن كرده و مثل يك خانم با شخصيت و لوند عشوه گر ظاهر شود؛و درست وقتي كه لازم است با كفشهاي آديداس از ديوار راست هم بالا برود.بايد خودش بلد باشد چه بپوشد؛چه چيز بيشتر به او مي آيد؛چه چيزي مناسب همسرش هست.بايد خيلي خوش سليقه باشد و شمه هايي از هنر در خونش داشته باشد.ايده آل من بايد بتواند دكوراسون خانه را با سليقه بچيند و هر از گاهي با سليقه تغييري و تنوعي بدهد.آشپزي براي من زياد مهم نيست.هميشه يك غذاي سنتي خوب را ميتوان خانه مادر و پدرها خورد.اما دلم مي خواهد بتواند چندين نوع دسر و غذاي مخصوص جديد ابتكاري يا كلا چيزي كه به اسم خودش برايم جا انداخته بپزد.بايد ماكاروني يا همان اسپاگتي را بدون رب؛و با پره هاي جعفري و سس سفيد و پياز؛و گوشت؛خوب در بياورد!بايد بتواند بدون استفاده از روغن؛يك خورش خوشمزه سر سفره بگذارد!و در نهايت اينكه؛يادش نرود من عاشق دسر خامه و شكلات هستم!آهان!لازانياي خوبي هم بايد بتواند بسازد!ايده آل من بايد اينقدر باهوش باشد؛تا حداقل پنجاه درصد زواياي اخلاقي من(همان قلق خودمان!)دستش بيايد.بداند كي ميخواهم تنها باشم؛كي ميخواهم با او باشم؛كي دلم يك فيلم خوب ميخواهد؛كي وقت لوس كردن و اين برنامه هاست،كي ناز و نوازش ميخواهم!در يك كلام!موقعيت شناس باشد.بداند وقتي عصباني هستي چه كند؛تا اوضاع را بدتر نكند!يا حتي وقتي شادي چطور شادي ات را تداوم بخشد.درست حدس زديد!بايد حواسش را خيلي جمع كند تا سوتي ندهد!بايد بداند كه من به سادگي از سر اشتباهات و خطاهايش نميگذرم!يك چيز را بايد زود بفهمد؛و آن اينكه اگر دروغش پيش من رو شود؛روزگارش سياه است!پس يا بايد دروغگوي ماهري باشد؛يا باز هم از شعورش استفاده كند؛و درك كند اگر با من صداقت پيشه كند؛به نفع هر دوتايمان است!دختر ايده آل من بايد قلبي مهربان داشته باشد.بايد بلد باشد چطور پول خرج كند.دختر ايده آل من؛بايد يك مدير خوب و موفق باشد.
و اما خصوصيات ظاهري.خوب اينها مهم هستند ديگر!اول اينكه به هيچ عنوان سبزه نباشد.از هيچ نوعش؛سبزه سير و نميدانم سبزه ترشي و با نمك و شور و بي نمك؛اصلا راه ندارد.دختر ايده آل من بايد سفيد باشد.از اين سفيدهاي شير برنجي نه ها؛سفيد آسيايي گندمي هم نه.رو به سفيد اروپايي برود!البته برنزه نارنجي رنگ هم بدك نيست!ولي زود دلم را خواهد زد!رنگ موها يا چشمانش؛ببين؛يا بور باشد؛يا مشكي مشكي.اين وسط اصلا خوشم نمي آيد.نه؛ترجيحا بور نباشد.موهايش مشكي باشد و چشمهايش به شدت مشكي!چشمها براي من خيلي مهم هستند.چيزي بيشتر از خيلي.دلم ميخواهد شيطنت از چشمها و تخسي از صورتش ببارد.از آنهايي باشد كه از چشمهايش ميتواني خيلي چيزها را بخواني!پر مو نباشد.البته موهاي سرش باشد ها؛اما بدنش موهاي زبر و زمخت و مردانه و مشكي نداشته باشد.اينها را اگر از ته هم بسوزاند؛باز هم جايش معلوم است!دهن گشاد هم نباشد!لبهايش هم قيطوني و باريك نباشد!گردنش خيلي كوتاه و چسبيده به سرشانه هايش نباشد!دستهايش استخواني و رگهاي دستهايش بيرون نزده باشد.ترجيحا انگشتاني كشيده و صاف داشته باشد!اگر خودش هم كشيده باشد كه چه بهتر.اينهايي كه تصوير كردم هيچ نشاندهنده دختر خيلي تاپ و خوشگلي نبود.براي من كلاس چهره و صورت طرف خيلي مهمتر از خوشگلي است.از اين خوشگل دهاتيها خيلي بدم مي آيد.صورت گوشت آلود و چشمهاي درشت و شهلا و لپهاي گل انداخته و لبهاي خيلي كلفت!آهان!ميرسيم به نكات اصلي!البته اگر الان پيش خودت فكر نميكني كه من ممكن است همو سكشوال باشم!(همون لز بين خودمون مثلا!)سينه!پس تانهايش نبايد شل و وارفته باشد؛خيلي كوچك و خيلي بزرگ نباشد؛نه اصلا؛چرا رو دربايستي ميكنم؟يا سايز 75 ايراني باشد؛يا يك هو بشود 80 ايراني! كمتر يا بيشتر از آن را دوست ندارم.حالا كوچكتر باشد اشكالي ندارد؛ولي بزرگتر؛نه!جان تو راه ندارد!در ضمن!نو ك سينه اش نبايد خيلي بزرگ باشد و آن قسمت قهوه اي اش نبايد منطقه وسيعي را اشغال كرده باشد!و از همه مهمتر!آن قسمت نوك سينه اش قهوه اي پر رنگ نباشد؛حداكثر برنزه باشد؛نارنجي و صورتي باشد كه ديگر عالي است!كمر!كمرش بايد كه باريك باشد و قوس داشته باشد.شكمش پهن نباشد و به سمت پهلوها امتداد نداشته باشد.ضمن اينكه قلمبه هم نباشد!باسنش!اين باسن هم عضو مهمي است!بايد قوس طبيعي و قشنگي داشته باشد.از اين كونهاي صاف كه انگار با گيوتين قطع كرده اند خوشم نمي آيد.چه معني دارد باسن دختر مردانه باشد؟ و توي شلوار جين به جاي برجستگي فرورفته؟پاهايش دوست دارم تا حد ممكن خوش تراش باشد؛تا بتواند خيلي راحت توي مهمانيها ميني ژوپ بپوشد.:)بايد بلد باشد هيكل خودش را در سطح ايده آلي نگه دارد.اهل ورزش به خصوص شنا باشد.اسكي و رقص هم بلد باشد.بايد خيلي امروزي و شيك پوش باشد؛خوشم نمي آيد وقتش را توي آرايشگاهها هدر بدهد؛اما بايد تقريبا هميشه آراسته باشد.شايد فكر كني زيادي سخت گرفته ام؛اما دقت كه بكني ميبيني نه!از خيلي زواياي ديگر فاكتور گرفته ام.
..........................................
پ.ن:در همین زمینه بذارید یک SMS براتون بازگو کنم:میدونی شماره دختر ایده آل چنده؟نمیدونی؟یاد داشت کن: 607590200 حالا میدونی چرا؟60:دور کمر؛75:سایز سینه؛90:دور باسن؛20 :سن؛ 0:آی کیو!
اینو واسه یک بنده خدایی فرستائم؛جوابی که بهم برگردوند این بود:خونه اش کجاست؟!!!
پ.ن:مرغ بسته بندی شده؛تکه تکه شده؛آماده طبخ و فریز شده زحمت مامان رو از فریزر درآوردم انداختم توی زودپز؛زمان:دو دقیقه؛دو تا پیاز خرد کردم روش؛اینم دو دقیقه؛چاشنی خورش مگی هم ریختم روش؛یک دقیقه؛چندتا گوجه خلال میکنی؛دو دقیقه؛اونم روش؛بادمجون سرخ شده آماده زحمت مادرشوهر رو هم از فریزر درآوردم گذاشتم روش؛اونور هم سیب زمینی نیمه آماده پریس رو میذارم تو ماکروویو؛یک دقیقه؛زمان طبخ:ده دقیقه؛برنج رو هم میریزم توی پلوپز؛زمان طبخ بیست دقیقه؛اینجوریه که بعد از بیست دقیقه چلو مرغ خوشمزه سر سفره آماده میشه!من واقعا آشپز قابلی هستم!!خدایا شکرت که زندگی اینقدر آسونه!
پ.ن:یک نفر هست اینجا دست پخت منو چشیده میدونه من آشپز قابلی هستم یعنی چی!
پ.ن:اگر به اینجا سر زدید و من علامتی به خونتون نذاشتم؛که آمدم نبودید؛به بزرگی خودتون ببخشید.حمل بر بی ادبی نشود.
پ.ن:خرخری امروز منو سرکار گذاشتی ها!یکی طلبت!
........................................
لحظه ای با من باش...
پيش از اين برگ دلم اين همه هم زرد نبود
نيمههاي شب ِدوريت چنيـن سرد نبود
باد بر صورت خيسم سر راهت زده بود،
سيلي سرخ ... ولي خندهئ نامرد نبود
پيش از اين، اين همه از داغ جداييت تنم،
تب نميكرد، اگر يكسره هم سرد نبود
طاقتم بود نباشي، بروي گاهي و من،
در دلم نعرهئ هموارهئ «برگرد!» نبود
پيش از اين جنگل ِتنهايي من وقت غروب،
جشن اشباح ِغمي كهنه و شبگرد نبود
واژهئ «عشق» که"صد عیب مرا میپوشید“،
در كتـاب لغـتم پشت سر «درد» نبود!
مست ميشد دلم از عطر غزل خواندنتان
مست بوديم و خـدا هم پي ِپيگرد نبود
دستهامان اگر از وسوسه در خود ميسوخت
هيچكس را خبر از آنچه كه ميكرد نبود...
اين گناه دل من نيست كه بيتاب شده!
پيش از اين گوشهئ هر خاطرهمان گرد نبود
بيخبر بودم و دم ميزدم از عشق ولي،
وصف اينها كه غمت بر سرم آورد نبود
شاعر ِشعر تو اين لحظه دلش پر زده بود*
رفت با گريه، .. ولي تاب نياورد_نبود
پيش از اين ميشد از اين جاده به هرجا زد و رفت
زندگي معجـزهاي بود اگر،مرد نبود!
زمانی که دانشجو بودم؛توی دانشکده دختری بود که از شدت علاقه بهش میخواستم سر به تنش نباشه!واقعا ما دو تا به هم علاقه مند بودیم؛ولی نمیدونم چرا اینقدر این موجود به من حسودیش میشد.اوایل دوستای خوبی بودیم ولی بعترها وقتی شنیدم چه چیزهایی که پشت سر من نگفته بود؛اون هم به دروغ؛دیگه نتونستم دوستش داشته باشم.البته هیچوقت چشمهای قشنگش یادم نرفت.دخترهای کرد چشمهای خیلی قشنگی دارند و این یکی شاهکار بود.الغرض؛وقتی وارد دانشکده میشدم؛از عطر به جا مانده و منتشر شده این خانم توی محوطه!!به اون بزرگی حتی؛میتونستم بفهمم اومده یا نه.عطر تند و بی کلاسی میزد.البته یک اعترافی براتون بکنم که من از این بوهای بی کلاس؛مثل همون مکسی و مثل درک!خیلی خوشم میاد!!نکته بعدی این بود که انگار دوش میگرفت با عطرش.البته این از خصوصیات خیلی از کردهاست!بعضیها رو دیدید؟ از کنارتون که رد میشن بوی صابون میدن؟بعضیها بوی آهن زنگ زده؛بعضیها هم چنان با عطر سیگارشون بوی عطر بدبخت رو خفه میکنن که دلت میخواد بالا بیاری.عطر چیزیه که نمیشه تو بگی به این سن و سال رسیدی و چندباری نخریدی.راستی تو چطور عطر یا ادوکلنت رو انتخاب میکنی؟معمولا جوونا بو میکشن ببینن دوستشون چی زده و اگه خوششون بیاد ازش میخرن.البته دخترها برعکسن!هر چی دوستشون بزنه نمیخرن!یک عده هم فقط چسبیدن به تبلیغای ماهواره؛که عمدتا هم جالب نیستند.یک عده از شکل و شمایل ظرف عطر خوششون میاد و دلشون میخواد روی میز توالتشون خوشگل بشه.یادشون میره که اون پولی که دارن میدن برای محتویات ظرفه نه خود ظرف.مسن ترها از قدیم یک عطری میزدن و مدتها همونو کیلو کیلو میخرن و میزنن.مثلا پدر خود من.بعضی جوونها هم همون عطری رو توی سی سالگی میزنن که توی شونزده هفده سالگیشونم میزدن!بعضیها هم فقط کافیه الهام حمیدی و نیوشا ضغیمی و محمد گلزار یک عطری رو بزنن یا تبلیغ کنن!چشم و گوش بسته میخرن و میزنن و پزشو میدن که اینو فلانی میزنه.البته توی این دو سه سال اخیر اطلاعات عطری ملت هم بگی نگی داره رشد میکنه.اگر هم تا حالا وقت نداشتین بهش فکر کنین و برای خرید عطر میرید مغازه و هی اینو بیار اونو بیار میکنید؛و بعد گیج و سردرگم به پیشنهاد فروشنده گوش میدید و یک چیزی میخرید خلاصه؛بد نیست یک کم اطلاعات پایه ای تونو قوی کنید.باور کنید خیلی فرقه بین کسی که میره مغازه و نمیدونه چی میخواد و میگه عطر جدید؛یا خنک!؛یا گرم!؛یا تلخ!؛یا شیرین!؛چی داری؟با اونیکه میره میگه از فلان برند فلان بو رو میخوام.وقتی آگاهی نداریم؛ مجبوريم از همان معيار چشايي براي شناسايي نوع بوي عطر استفاده كنيم: «شيرين»، «تلخ»، «ترش». چند ردهبندي ديگه مثل انواع رايحهي گلها يا ميوهها يا حتي بوي چوب درختان و شكلات و توتون نيز وجود داره ولي اين سه نوع رايحه به اضافهي «سرد» و «گرم» سادهترين معيارهاي ما براي شناسايي عطرها هستند. (شور!؟ عطر شور كجا بود؟) علاوه بر صفات «تند» و «ملايم» شايد بشه صفتهاي «سنگين» يا «سبك» را هم به كار برد.برخي از عطرها تركيبي از اين سه رايحه به اضافهي سردي و گرمي هستند مثلاً: عطرهاي گرم و شيرين يا سرد و تلخ يا تند و شيرين با تندي و ملايمتهاي مختلف.شخصیت؛فرهنگ؛و قشر جامعه ای که شخص توش زندگی میکنه؛تو انتخاب عطر تاثیر به سزایی داره.
«براى اينكه ياد صبح هاى باران خورده و بهارى بيفتى لازم به قدم زدن در كوچه ها نيست. عطر شكوفه هاى پرتقال، ليمو و گريپ فروت و علف هاى صحرايى كمك بزرگى به يادآورى خاطرات مى كند.»جملات فوق پشت شيشه نخستين عطرى كه در سال 1777در كلن ساخته شد و هم اكنون نيز در موزه عطر و ادوكلن شهر كلن ديده مى شود، نوشته شده است. اولين كارخانه عطرسازى در اروپا متعلق است به شخصى به نام جيووانى ماريا فارينا اهل استان پيه مونته در ايتاليا كه پس از مهاجرت به كلن اولين شيشه هاى عطر زنانه را توليد كرد.
آروماتراپی شاخه ای از علم پزشکیه که این روزها خیلی طرفدار داره.عطرها رو میتونیم به عنوان رابطی بین جسم و روح درنظر بگیریم.با خیلی از عطرها خاطراتمون زنده میشن؛و بوهايى كه منشاء طبيعى
دارند با تاثير بر روى سيستم عصبى مركزى و نيز سيستم غدد و متابوليسم نقش ويژه اى در بروز احساسات شخصى ايفا مى كنن و اين موضوع كاملاً در مورد احساسى كه به يك فرد در حين استعمال عطر دست مى ده، صدق مى كنه.بوها در زندگى ما نقش تعيين كننده اى دارند. باعث تحريك احساسات شده و تعادل روحى روانى برقرار مى كنند و با ايجاد هارمونى بين جسم و روح شرايط ويژه اى را براى ما دامن مى زنند. عطرآگين كردن محل كار، منزل و ماشين علاوه بر خاصيت ضدعفونى و پاك كنندگى اى كه داره، باعث برانگيختن عواطف و احساسات مى شه.
حالا تفاوت این عطر و ادوکلن چیه؟عیار بالای عطر 40٪ .مثل طلا که 24.حالا بر همین اساس:
1- عصاره عطر PERFUM : %40-20 تركيبات معطر
2- EAU DE PERFUM :%20-10 تركيبات معطر
3- EAU DE TOILETTE :%10-5 تركيبات معطر
4- EAU DE COLOGNE:%3-2 تركيبات معطر
هــمون طـور كـه درصد(غلظت) تركيبات معطر (اروماتيك) کم میشه، شـدت و طول عـمـر عطر هم کم شه.
ترکیبات سازنده عطر هم اینان:
عطر آميزه اي از روغنهاي اساسي، تركيبات معطر، ثابت كننده و الكل مي باشد. روغن هاي اساسي از طريق تـقـطـير گـلهـا،گياهان و علفها بدست مي آيد.اگر عصاره گيري ازطريق تـقطير مـيــسر نباشد توسط روغنهاي جاذب اين كار صورت مي گـيـرد مانند گل ياس.عصاره گيري توسط روغنهاي جاذب اساسا عمل استخراج توسط جذب مواد معطر بداخل موم و سپس استخراج و جدا سازي روغن بدبو توسط الكل ميباشد. در سـاختـن عـطر مواد شيميايي معطر نيز بكار ميرود.ثـابـت كننده ها كه وظيفه پيوند دادن و متصل كردن عطرهاي گوناگون را بعهده دارند شامل بلسان (درخت گل حنا )، عنـبر سـائـل و شـيره غـدد بـودار آهـوي مشـك ( نــوع غليظ آن بدبو بوده اما در محلول الكل به عـنـوان عـامـل نگهدارنده كاربرد دارد ). ميـزان الكل افزوده بستگي به عـطر دارد.
عطرها از مواد زیر به دست میان معمولا:
گلها؛برگها؛ریشه و ساقه زیر زمین؛دانه ها و میوه ها و پوست بعضی درختها؛روغن چوب؛رزین؛مشک؛کاستریوم(كه از كيسه سگ آبي آمريكاي شمالي بدست مياد)؛عنبر سائل که از نهنگ عنبر میگیرن؛عسل و منابع مصنوعیکه از فراورده های نفتی یا صمغ درختان میگیرن.
خانواده عطرها
FRESHY GREEN: رايحه اي كه شـبيـه عـلف و سبزه و يا برگهاي تازه چيده شده ميباشد - رايحه پر طراوت
ORIENTAL: رايحه كاجي و بلوطي و يا وانيلي - رايحه گرم
SPICY: رايحه گرم و تند.
WOODY: رايحه جنگل و چوب خشك تازه قطع شده.
FLORAL: رايحه گلها - ملايم و طبيعي.
FRUITY: رايحه ميوه ها بجز مركبات مانند: سيب، موز و توت فرنگي. FUNGAL: رايحه قارچ مانند.
EARTHY/MOSSY: رايحه زمين جنگل و خاك.
CITRUS: رايحه مركبات مانند: نارنج، ليمو ترش و پرتغال.
TOBACCO: رايحه تنباكو.
SWEET: رايحه شيرين.
LIGHT: رايحه ملايم و سبك.
HEAVY: رايحه سنگين و گيرا.
تـركيـب آب و الـكل بعنوان حلال مواد معطر بكار ميرود. در عمل گرماي بدن سبب ميگردد تـا حـلال بـسرعت تـبـخير شده و عـطر بـروي پـوست بـاقـي بـماند تا بتدريج طي چندين ساعت تبخير گردد.
مراحل تبخير عطر:
1- رايحه اوليه(top): رايحه اي كه پس از چند دقيقه از استعمال عـطـر احـسـاس مي گردد. رايحه اوليه همان احساس اوليه از بوي عطر مي بـاشد. بـه هـمين خاطر در فروش عطر تاثير بسزايي دارد. رايحه اين مرحله تازه و تند مي بـاشد. تركيـبـاتي كـه در ايـن مـرحله دخيل هستند بوي تند داشته و شديدا فرار ميباشند و بسرعت تبخير ميگردند.
2- رايحه ثانوي(heart): رايحه عطرثانوي زمانيـكـه رايـحه ابتدايي از ميان ميرود آشكار ميگردد. رايحه ثانوي بدنه اصلي عطر را تشكيل ميدهد و بعنوان ملايم كنـنـده بوي تند اوليه بكار ميرود.رايحه اين مرحله چيزي حدود 10دقيقه تا 1 ساعت بعد از استعمال عطر احساس ميگردد.
3- رايحه پايه(base): رايحه عطر زماني كه رايحه اوليه و ثانويه از ميان مي رونـد. تركيبات اين گروه معمولا ثابت كننده مي بـاشنـد. رايحه اين مرحله قبل از 30 دقيقه از استعمال عطر احساس نخواهد شد.
در ضمن یادتون نره که مهمترین قسمت اینه که عطری رو انتخاب کنید که انعکاسش از روی پوست شما بوی خوبی داشته باشه.و یک نکته مهم تر:عطر و ادوکلن رو روی لباستون هرگز نزنید.عطر را در نقاط نبض دار بدن استفاده كنيد نقاطي كه جريان خون قوي و پوست گـرم تر از ديگر نقاط مي بـاشد مانند مچ دست، پشت گوش، قـفسه سيـنـه، گـردن، پـشـت زانوها و داخل آرنجها.عطر را بصورت چند لايه استفاده كنيد تا ماندگاري آن افزايش يابد.پس از 4-3 ساعت معمولا بايد مجددا به خودتان عطر بزنيد.عطر را در هواي روبروي خود اسپري كرده و از آن عبـور كـنـيد. بـا ايـن كـار عـطـر بطور يكنواخت روي بدن شما مي نشيند.زمان امتحان عطر هنگام خريد اجازه دهيد حداقل عـطر بـمدت 10 دقيقه روي پوست شما باقي بماند و زماني كه بوي عطر با بوي طبيعي بدن شما آميخته مـيگردد ايجاد بوي متفاوتي خواهد كرد. با اين كار انتخاب بهتري خواهيد كرد همـچنين بيش از 3 عطر را همزمان امتحان نكنيد چون بيني شما ديگر قدرت تشخيص نخواهد داشت.بهترین زمان هم برای چشایی عطر صبحهاست. البته بنده مفتخرم که شامه ای به مراتب قوی تر از سگ دارم! و میتونم تا بوی بیست عطر مختلف رو در یک زمان برات اسکن کنم!
تجربه های شخصی:
1-همیشه عطرهای جدید و گرون قیمت بهترینها نیستند.خودم چهار پنج سال پیش از نارسیس که یک بنده خدایی کادو داده بود استفاده میکردم.هر بار این عطر رو میزدم؛بدون استثنا همه میپرسیدن که چی زدم؟بوی خوبی داشت؛ولی چون تقریبا ارزون قیمت بود(اون زمان پنجاه میلش 25 تومن بود؛همین الان از گرونترینهای بازاره)این فکر که خیلی عطر بیخودیه بهم دست میداد.اگه بدونی توی کفشا و به جورابامو و خلاصه اینجور جاها زدم تا بلاخره تموم بشه.حالا که تموم شد؛یکهو عزیز دردونه و نایاب و گرون هم شد!
2-همیشه سعی کنید یکی دو تا عطر مخصوص به خودتون برای اطرافیانتون جا بندازید.احساس خوبیه وقتی دوستات بخوان به کارخونه سازنده اون عطر پیشنهاد بدن اسم عطر رو عوض کنه و اسم تو رو روش بذاره.و مثلا بهت بگن این عطر بوی آرایه میده.حالا این عطره اگه از برندهای معروف و خیلی هم های لول باشه که دیگه ذوق مرگ میشی!
3-برای خریدن عطر؛همیشه قبلش از تسترش استفاده کنید.و همون لحظه نخرید.بذارید یکی دو روز فاصله بشه؛اگه هنوز خوشتون اومد؛بعد بخرید.بعضیها تسترها رو به عطر اصلی ترجیح میدن؛دلیلش هم موندگاری بالای اونهاست.تسترها الکل کمتری داره؛آب بیشتری؛تا موقع تست زود تبخیر بشه و شما زود بتونید بوشو تشخیص بدید؛وقتی از تستر استفاده میکنید؛موندگاری عطر روی دستتون طولانی میشه؛اما طرف باید بیاد بینیشو چسبونه به پوستتون تا حسش کنه!ولی خود عطر رو که استفاده میکنید؛به مرور طی سه چهار ساعت؛پراکنده میشه و توی فضای اطرافتون پخش میشه.
4-اگه سیگاری هستید؛لطفا اول یکی دو تا سیگار بکشید؛بعد اثر عطر روی پوستتون رو بچشید!سعی کنید بوی عطر تضاد زیادی با بوی سیگار ایجاد نکنه.یادتون نره که شما عطر رو برای دیگرون میزنید نه برای خودتون؛چونکه بعد از نهایت بیست دقیقه؛بوی عطرتون برای شما عادی میشه و سلولهای بویایی شما دیگه اونو حس نمیکنه و تشخیص نمیده؛پس برای اینکه بدونید کدوم عطر مناسب شماست؛از اطرافیانتون بپرسید و نظر بخواهید.البته از اونایی که براتون مهم ترن!
5-اگه وقتی از یک جمعی عبور کردید و مردم پشت سرتون بو کشیدن؛بدونید که زیادی به خودتون عطر زدید و باهاش دوش گرفتید و این اصلا فرمال و پسندیده نیست.
6-از ترکیب چند عطر استفاده نکنید؛نود درصد مواقع گند میزنید!
7-سعی کنید عطر رو روی نقاطی از پوست بزنید که کمتر در معرض تابش آفتاب باشن.چون ساختار شیمیایی اونا وقتی تجزیه بشه ممکنه خیلی بدبو بشن و در نهایت هم باعث لک افتادن روی پوست میشن.
8-عطرهای مردانه در نوع رایحه با عطرهای زنانه تفاوت دارند ضمن اینکه معمولا از غلظت اسانس و در نتیجه شدت رایحه کمتری برخوردارند. به همین دلیل گاهی عطرفروشی ها از شما می خواهند برای عطرهای مردانه واژه ادوکلن را به کار ببرید!میدونستید ادوکلن مثل کلینکس؛مثل برف؛مثل ریکا؛مثل نسکافه؛یک مارک از انواع عطره نه یک نوع؟ناپلئون؟خدابیامرز از عطری استفاده میکرد که اسمش ادوکلن بود.
البته روي شيشهي آنها با علامت FL.OZ نوشته شده كه هر كدام در چه ردهاي هستند و اين عدد هم هيچ ربطي به مرغوبيت و كيفيت يك ادكلن ندارد. ادكلن و اودوتوالت نيز فرق چنداني از نظر مصرف با هم
ندارند و اينجا فقط يك طبقهبندي تجاري و نوع استفاده مورد نظر بوده است. به طور معمول ما به ادوتوالت هم ادكلن ميگوييم.
9-اگه بین انتخاب دو تا عطر موندید و نمیدونید کدوم رو انتخاب کنید؛اگه میخواین دو تا عطر کاملا متفاوت و خوب داشته باشید؛بهتره که قبلش برید محتویاتشو تجزیه تحلیل کنید که شبیه هم نباشن.توی این سایت: www.osmoz.com اطلاعات خیلی مفیدی میتونید به دست بیارید.از برند عطر گرفته تا مواد تشکلیل دهنده و نوع بوش.
10-و بدونید اقتصادی بازی در آوردن توی عطر اصلا به نفعتون نیست!همیشه بهترین خرید؛خریدن یک عطر 100 میل هستش.خوب که نگاه کنید میبینید این اقتصادی تر هم هست.
..................................................
پ.ن: دوستان صمیمی تر....همینطوری برایم چند روزی...ماهی...غیبت رد کنید....نمیدانم....نمیدانم...
پ.ن:این پست مال قبل عید!!!بود....
..................................................
لحظه ای با من باش...
از سر بنويس سرنوشت من را
اين قصه ي نه!نمي شود اصلا!را
يك نيم نگاه تا مگر بگشايد
اين عقده ي از شما غزل گفتن را
پلكي بزن از نو اي اهورايي مرد
تا جمع كني بساط اهريمن را
يك خاطره سبز بياور با خود
اين زاده ي نسل دوده و آهن را
برخيز و به هم بريز با لبخندي
شبهاي هميشه از غم آبستن را
آري تو بيا به خانه تا با چشمت
تعبير كني چراغ آوردن را ?
تقدير مرا رقم بزن طور دگر
از سر بنويس سرنوشت من را
ادامه مطلب
