پندارهای آرایه
راستش بعد از نوشتن پينوشت پست قبلي که براي اولين بار آمدم پيش دستي کنم توي اين وب نوشت و بگويم پست بعدي مثلا در چه مايه هاييست و چه عنواني دارد؛انگار طبق همه کارهاي از پيش تعيين شده و بابرنامه ام؛يايد که به هم بخورد و نشود که بنويسمش.اما واي به وقتي که آن روي لجباز من به جنگ من برخيزد؛ديگر که توانش نيست؛پس با اينکه پشيمان شده ام از نوشتن آنچه "خصوصي نامه" اعمال من است؛اما مينويسمش.گاهي بد نيست آدم براي خودش و خصوصي بنويسد.و بهتر از آن هم اين است که آدم نرود توي وبلاگ اين و آن شعار بدهد و به واقع خودش عمل هم بکند.در هر حال هنوز نميدانم چقدرش در خاطرم مانده؛چقدر از اينهايي که در ذهنم ماندگار شده مهم بوده و چقدر بي اهميت؛و چقدر درست و چقدر غلط؛اما از هرآنچه به ذهنم رنگ ماندگاري زده؛بدون ترتيب و کميت و کيفيت زماني شايد؛مينويسم. پ.ن:شنيدم کسي دلش براي من تنگ بوده؛هي؟!تو که نبودي نه؟! پ.ن:برنامه نوروزي مفصلي امسال از طرف ماني براي من چيده شده.آنقدر مفصل که گويا غير از خوردن و خوابيدن هيچ وقت ديگري براي هيچ کاري ندارم!آن هم در بيست و چهار ساعت!!طفلي خواسته بود مثلا سورپرايز کند!من را ببرد پيش اشکان لا به لاي آنهمه کثيفي!درست است که زيبايي هم دارد ولي خوشم نمي آيد ديگر.خوبي اش به همين دسته جمعي بودنش بود.اين دوستهاي ما هم که با زاييدنشان و بچه دار شدنشان گند زده اند به سيستم مهماني و مسافرت.بعدش آمد ما را ببرد يک کشور حوزه خليج فارس.بعدش يواش يواش مزه دهانش را درمورد کشور معشوق سابق پرسيدم.گفت پول ندارم!ميدانم که دارد و نميخواهد!نميشود که اصرارش کنم.حالا شايد که خود معشوق سابق بيايد و پر کند اين تنهايي لعنتي را.و اگر باز هم نیاید من میمانم و روزهای کشدار و مرده نوروز؛با همسری که حتی روز قبل و بعد از عید هم باید که سر کار باشد؛و همه سیزده؛چهارده؛پانزده روز تعطیلی که او باید سر کار باشد و من نمیدانم کجا.خوب این هم یک مدل زندگی است دیگر.مهم این است که او سعیش را برای خوشحال کردن من کرد.خب بعضی چیزها از اراده آدم خارج است دیگر.حالا یکی بیاید به من بگوید این روزهای لعنتی مزخرف تنهایی و بی کاری و بی عاری را چگونه از سر بگذرانم؟به بهترین پیشنهاد جایزه نفیسی اهدا خواهد شد.لطفا پیشنهاد کتاب خواندن!!!!و یا تنهایی و با دوستان گردش و تفریح رفتن ندهید!پدرت خوب؛مادرت خوب؛آخر خود تو بودی مینشستی بیست روز بست توی خانه کتاب بخوانی؟!!آن هم منی که نمیتوانم توی خانه بند شوم؟ پ.ن:دیروز در راه برگشت مانی آمد دنبالم و با هم آمدیم خانه.دو روزی بود که من آواره خانه مامان بودم.پنج شنبه با آن حال زار و نزارم؛مجبور شم بروم و کاری را همین قبل از عید تمامش کنم برود.خب؛شاید جبران کردم آن دست تنها گذاشتن قبلی رییس را.آن پنج شنبه ای دلم یک چیزی میخواست که نشد.و از این نشدن داشت گریه ام میگرفت.آن شبی که تگرگ آمد باز هم داشتم توی تب میسوختم.اینقدر درب و داغون بودم که هر چه کردم نتوانستم سرم را بچرخانم و کوچه را ببینم.با خودم میگفتم احتمالا الان کوچه یک دست سفید با حبابهای پفکی شده.آخ که چه حالی میداد احتمالا قدم زدن روی آنها.عاشق تگرگ هستم.یکی نیست بگوید یک قطره آب منجمد شده روی زمین افتاده چه عشقی میتواند داشته باشد؟!دیروز توی مسیر برگشت به سمت خانه سه بار با مانی دعوایم شد.نمیدانم به خاطر مریضی جفتمان بود؛یا به خاطر عصبی شدن از ترافیک؛یا به خاطر دوری مقطعی از هم؛یا به خاطر استرس و فشاری که این روزهای تعطیل تنهایی روی من قرار است که بیاورد.البته همه اش مسخره بود.آنقدر که بگویم میگویی عق.ولی باور کن بعضی چیزهای مسخره هم میتواند برایت یک مشکل عدیده شود.اول اینکه مانی وقتی مریض میشود خیلی لوس میشود.من بلد نیستم ناز کسی را بکشم.حوصله ام نمیگنجد.من وقتی مریض میشوم به شدت بدخلق و بد قلق میشوم.این است که وقتی هر دو با هم مریض میشویم فقط مثل سگ پاچه هم را میگیریم و من بیشتر البته.یکی از مسائل دیروزمان بر سر خوردن هله هوله بود.من عاشق خوردن خرت و پرت توی ماشین و حین رانندگی هستم.مانی اما بمیرد هله هوله نمیخرد.مرز این هله هوله را خودش تعیین میکند.تو حساب کن از نوشابه گرفته تا پاستیل!دیشب توی یکی از این پاساژها هوس پاستیل کردم؛نگذاشت که؛برایت بد است!!بعد هوا سرد بود و بوی ذرت داغ می آمد؛گفت حوصله ندارم صف بایستم؛بعدش احساس ضعف و تشنگی کردم؛گفتم مانی آبمیوه ای چیزی بخر بخوریم؛گفت:بیست دقیقه دیگر میرسیم خانه؛آنوقت میوه هست؛آبمیوه بگیر بخور!گفتم لا اقل بگذار دو تا شیرکاکائو بگیرم توی راه بخوریم؛گفت نگهدارنده دارد برای جفتمان بد است.دلم میخواست خودم را دار بزنم دیگر.از صمیم قلب آرزو کردم کاش مانی در یک خانواده غیر پزشکی بزرگ شده بود.آنوقت من اینهمه بدبختی نمیکشیدم از دستش.یک آرزوی از صمیم قلب دیگر هم کردم؛اینکه کاش بهمن بود.....عاشقش شدم دوباره.عاشق این یلخی بودنش توی این مسائل پیش پا افتاده.عاشق اینکه مثل خودم همیشه بساط هله هوله اش توی ماشین به راه بود.بعد هم توی ماشین گله اش کردم که آرزو به دلم ماند یک بار مثل همه ملت توی ماشین با هم چیزی بخوریم.بعد بهانه های چرت و پرتی آورد از قبیل اینکه همین امروز که ماشین را دادم بشورند؛آثار همه هله هوله خوردنهای تو تویش هویدا بود.طلبکار هم بود انگار.دیگر تحمل نکردم.توی یک چراغ قرمز؛از ماشین زدم بیرون.این جزو اولین قهرهای این مدلی ما بود.رفتم برای خودم ذرت خریدم.دو تا لیوان بزرگ؛پر از سس.یک کیلویی هم پاستیل خریدم و مشت مشت خوردم.موبایلم را هم خاموش کردم و توی پاساژهای شلوغ میان آدمهای که با عجله دنبال نمیدانم چه میگردند؛آهسته و بی خیال لولیدم.بعدش با تاکسی رفتم خانه.دیگر به آلارمهای منت کشی اش هم جواب ندادم.بلاخره باید بفهمد که این وسواسهای بیش از حدش آزاردهنده شده.نامردی نکرد و آنقدر سرفه کرد و اهن و اوهون؛که ساعت سه برایش چایی بردم و با هم چایی خوردیم و بعد حالش خوب شد و خوابید! پ.ن:اینقدر حرف دارم برای این صفحه که نگو.اینکه من توی ایام نوروز!بیکارم دلیل بر آپ کردن هر روزه نمیشود ها!بد عادت نشوید.من را که میشناسید!همین فردا دست به کار میشوم برای خودم کار می آفرینم! پ.ن:ببين! مثل قديم غريبانه نمينويسم ولي .. نميشود غريبيها از يادم بروند؛ حتي اگر پاييزي آمده باشد كه ديگر برايم شروع «مهر» نيست كه مهر ديگر برايم شروع و پايان ندارد؛ جرياني هميشگي است "تا تو نگاه ميكني" ..نمينويسم ولي بغض كوچكم هنوز گاهي گلوگير ميشود كه اين نوروز بوي بهار را اگر هم بشنوم، اگر شاعرانهتر از هميشه به استقبالت هم بيايم هيچ كدام از راهپلههاي چوبي ِ چشمانتظار، صداي قدمهاي تو را ديگر نخواهند شنيد هرگز.ببين! هنوز جرأت دارم بلند خطابت كنم: عزيز دل!ميتواني فرشتهوار از خال آسمان بلند بخندي به خاطرات كودكيهايمان! من همانم كه مينوشتم:مثل روز روشن عاشقم هنوز!و حالا به ياد تو حتي براي دوام حسّ دختر ِ حوّا بودنم نياز نيست ....هوم....از این قشنگتر هم میشود بیان کرد حس و حالم را؟میشود؟ پ.ن:زمانی بود که خیلی خوشبخت بودم.روزی چند بار تو پیشمان بودی.مگر خوشبختی از این هم بیشتر میشود؟مگر این دل دل کردنهای بی مذهب من؛بهتر از این هم میتوانست که بخواهد؟رفتی و حالا انگار که همه بودنهایت آوار تخیلی ناشاعرانه بود.چرا باورم نمیشو این من بودم که دستهایم را به نوازش لبهایت سپردم؟اینقدر دور و اینقدر نامحسوس و اینقدر مانوس...عذاب مجسم یعنی همین.توهم كلمات است اينكه برگردي ....خودم ميان همين واژه ها گمت كردم! پ.ن:انگار سبک شدم حالا.برایم خودم فقط سبک شدم و شاید پیش تو سبک به معنی جلف؛به معنی یک پارچ آب یخ!چه اشکالی دارد...گفتم که....آدم گاهی باید برای خودش بنویسد و فقط شعار ندهد.همان "وای من بسیار خوشبختم"خودمان! پ.ن:گفته اند سالی که نکوست از بهارش پیداست...هنوز نیامده نکویی اش دامن ما را گرفته.همه مزه نوروز به عیدی گرفتنش است.عیدی حمالی ات که حقت است و باید که باشد؛ولی عیدی که قبل از عید نقدا و به مقدار زیاد پرداختت کنند!خیلی میچسبد جان تو!مخصوصا وقتی برای خرید یک سری چیزها زورت بیاید!مخصوصا وقتی عیدی غیر نقدی بگیری که طرف خوب سلیقه ات را می دانسته!مخصوصا وقتی از کسانی عیدی میگیری که فکرش را هم نمیکنی! پ.ن: دست از دلم بردار عشق!بيزارم از ديوار...عشق!شبهاي باقيماندهام را بي تو فردا ميكنم... ببخشید اگر یاد ارکیده های وحشی می افتم گهگاهی و نستالوژی ام یقه تنفستان را میچسبد....اینها تنها یادگار روزهایی است که فکر میکردم آسمان مال من است....حال مرور همینها هم دل خوش میخواهد...وقتی گاه گاهی مجبوری یادت بیاید خدای ناکرده تو هم آدمی و باید بار محبت و نامهربانی را توی کوله ات مثل من بکشی...یا نکشی... پ.ن:لعنتی جانم....حسن ختامش را به تو میدهم که بدانی دوستت دارم.شاید هم به این خاطر که شروعی جز تو نخواهم داشت فعلا.فقط کاش بدانی وقتی پاهای برهنه دلم روی دلت میخزد؛نباید مهمان فرشی از خرده شیشه اش کنی!نه به خاطر زخمهای کاری و پای لنگ دل من؛به خاطر اینکه مبادا رنگ قرمز خونی اش سفید دلت را مکدر کند! پ.ن:اتفاقا عید شما هم مبارک! همچنان ايدههاي تكراري! از من و نقـش مرد ِ قصه – شما! – *چين و چروكهاي صورتش چيزي بالاي پنجاه رو نشون ميداد.اندام لاغر و تكيده اي داشت و همينطور كه با من دست ميداد؛استخونهاي انگشتهاش آزاردهنده بود و ميتونستم زمختي رگهاي دستشو از روي اون پوست زبرش حس كنم.هيكلشو توي اين مانتوهاي تنگ و تيلي مجسم كردم و ديدم ميتونسته خيلي مانكن باشه!لهجه نسبتا موندگاري داشت و هر چه به ذهنم فشار مي آوردم كه ببينم كجاييه؛نميشد.براش يك فنجون شيركاكائوي داغ آماده كردم و هورتي سر كشيد و مشغول شد.كار زيادي نداشتم.در اصل فقط يك دستشويي حموم بود كه نياز به كسي داشت كه حسابي برق بندازتش.شايد هم نياز نداشت و من زيادي وسواسم.خانوم قبلي كه هميشه هفته اي يك روز كمك حال منه؛اين دم عيدي توسط مامان و خاله و فك و فاميل احتكار شده بود؛و اينقدر كار داشت كه حق من يكي رو دو هفته خوردند.مامان گفت خونه تو كه كاري نداره؛ميگم يكي ديگه رو برات بفرشته.اين بنده خدا رو همون خانم فرستاده بود. باهاش راحت نبودم.كلا من اصلا با كارگر جماعت راحت نيستم.تمام طول مدتي كه كار ميكنند؛يا دارم خودخوري ميكنم؛يا از اينكه به كار كشيدنم و مجبورم پا به پاش كار كنم لجم درمياد؛يا اينكه سن مامانه منو داره و هن و هن و مريض و عليله؛بايد بياد كاراي منو انجام بده آزارم ميده.اينه كه اينجور مواقع جيم ميشم.ميرم بيرون.بعدش كه ميام خونه مثل دسته گله.البته خونه من كار زيادي نداره.اگه غذايي پخته باشم؛يكي دو تايي قابلمه كثيف هست؛چند تايي فنجون و همين.حالا اگه كارگره دلش ميخواد نونش حلال باشه و همه سنگها رو تي ميكشه و مثل آينه برق ميندازه و پرنده هامو ميبره حموم ميكنه!ديگه لطف خودشه!خلاصه.امروز اما موندم خونه.همينطور كه كار ميكرد؛تعريف ميكرد.سه تا دختر و يك پسر داشت.بزرگه كلاس دوم دبيرستان بود.سي و پنج سالش بود؛يك سينه اش رو به خاطر سرطان درآورده بودند.مثل فرفره كار ميكرد.سخت و محكم.ميگفت چهارده سالش بوده كه عاشق پسر همسايه اش شده.(ياد خودم ميفتم!)بعد هم پسره كه خانواده خوبي نداشته و همشون معتاد بودند و خودشم كار درست حسابي نداشته؛بعد از فوت پدر خانمه؛مياد عقدش ميكنه و ميرن پي زندگيشون.تا مدتها بچه دار نميشدن و از خوبي و مردانگي مردش!دم ميزد كه طلاقش نداده و به پاش مونده!تنها زماني كه اين مرد شغل داشته و بخور نميري مياورده سر سفره؛همون يك سال اول ازدواجش بوده.يك بارهم سفر رفتن مشهد كه از اون سفر مشهدش هوارتا خاطره داشت.درست هجده ساله كه داره توي خونه هاي مردم كار ميكنه و درست هفده ساله كه آقاشون!بيكار تشريف دارند!طوري از اين مرد حرف ميزد كه انگار از شازده فلان كشور داره ميگه.براش يك موجود مقدس و والا بود.طوري آقامون آقامون ميكرد كه من مونده بودم اين زن از چي اين مرد خوشش مياد؟دست بزن هم داره و اگه يك بار غذا شور يا بي نمك بشه روزگار زنه سياهه.واقعا يك مرد وقتي مردونگي و جوهره كار و تلاش و پشت بند اون شخصيت و وجهه اجتماعي(هر چي؛در هر كاري حتي)نداشته باشه؛چي ازش باقي ميمونه براي دوست داشتنش؟خيلي از زنهاي ما مجبورند؛مجبورند به خاطر گذران زندگي با مردي كه خوششون نمياد بسازن.ازش پرسيدم تا حالا به طلاق فكر كردي؟با چشمايي از حدقه دراومده نگام كرد و گفت واسه چي به طلاق فكر كنم؟گفتم آخه مردي كه نه هزينه هاي زندگيتو تقبل ميكنه؛دست بزن هم داره؛ميگي توي عمرش جز يك انگشتر هيچي برات نخريده؛به زندگيش و بچه هاش اهميت نميده؛رفيق باز هم هست و پول تو جيبيشم از تو ميگيره؛به چه دردت ميخوره؟تو كه روي پاي خودت ايستادي و نيازي به كسي نداري.ميگه نه؛مردم!مردم پشت سرم چي ميگن؟من زن جوون بيوه بشم؛الان لا اقل اسمش بالا سرمه.تازه خيلي بهتر از خيلي مردهاي ديگه است.همينكه سرم هوو نياورده و همينكه معتاد نشده؛خيلي خوبه.كار هم نداره ديگه بنده خدا.شوهر من خيلي خوش تيپه!حيفه به خدا كه بره فعلگي(؟!).ميمونم ديگه چي بگم؟نه به اين جربزه اين زن؛نه به اين زير يوغ رفتنش.شايد هم واقعا عشق و علاقه اي مثال زدني به مردش داره.ميگم حالا چرا اينقدر بچه آوردي؟ميگه آخه آقامون خيلي پسر دلش ميخواست.خدا رو شكر اين چهارمي پسر شد!زير لبم ميگم واقعا خدا رو شكر!وگرنه اين تاج و تخت آقاتون ميخواست به كي برسه؟!!!ميبينم خيل دلش ميخواد هنوز هم پيشم بمونه؛از طرفي؛كلي راه اومده براي نيم ساعت!نگهش ميدارم.ميريم سراغ كارهاي شخصيم.كمد رو ميرم كه مرتب كنم.لباسهامو با هم جدا ميكنيم.زمستوني؛تابستوني.كلي بهم ميخنده.ميگه اين لباسها چرا پاره پوره است؟!!!بعد با كنجكاوي بهم نگاه ميكنه.ميگه خانم؛اين لباسهاي خودتونه؟ميگم آره بوده.من و مني ميكنه و بعدش ميگه كه حالا كه تنت نميره؛بيا يك ثوابي بكن بده ببرم براي دخترام دم عيدي.ميمونم توي مخمصه.همشون تقريبا نو هستند.بعضيهاشون فرصت يكبار پوشيده شدن هم نداشتن.گذاشتمشون بلكه يك روز دوباره برگردم به روزاي باربي بودنم.ولي انگار ديگه اون روزها برنميگرده.ميگم خودت جدا كن ببين كدوما به دردت ميخوره.هرچند از اينكه لباس استفاده شده به كسي بدم خوشم نمياد؛ولي اينها هم حيفه آخه.تقريبا نو هستند و همه هم شيك و مرتب و تميز.به درد منم كه ديگه نميخورند.تازه بخوان بخورند ديگه از مد افتادند.ماني هم دو سه دست كت و شلوار كه ديگه نميپوشه در حد نو داشت.اما هيچ دلم نميخواست بدم اون مرتيكه گشاد؛شوهر همين خانمه بپوشه.بعدش رفتم سر عطريجات و لاك و لوازم آرايش.سي چهل تا از لاكهامو جدا كردم دادم بهش.همونهايي كه هميشه ميموندم چيكارشون كنم.يك چندتايي هم ته عطرها و اشانتيون و از اين چيزها كه خودش پيشنهاد داد بهش بدم.خلاصه همه جا رو خلوت كردم.يك ساك هم آوردم و كلي كيف و چيزهاي ديگه كه باز هم بدون استفاده مونده بود رو گذاشتم توش.چشمش به كارتن نوارها افتاد.گفت چندتا نوار بهش ميدم؟!!آقاشون خيلي دوست داره!حالا من نه كه از اين آقاهه خيلي خوشم مياد!گفتم اينا به دردش نميخوره.خارجيه.همش هم هوا گرفته.گفت عيبي نداره؛شوهرم تكنو ميرقصه!حالا هي بيا بگو بابا اينا heavy metal, trash, به كار تكنوي شوهر تو نمياد!از اينهمه مرد ذليلي اش لجم ميگيره.خودشو بسته به يوغ و از اين باركشيدن لذت ميبره.همه زندگيش و خوشبختيش خلاصه شده توي اينكه شوهري بالاسرش هست.حالا تو هي بيا براي اين زن از تساوي حقوق مرد و زن بگو.حالا هي بيا بهش بگو تو ميدوني الان جمعيت آزادي زن داره چيكار ميكنه؟بگو تو ميدوني روز زن يعني چي؟بگو ميدوني زنهايي كه لا اقل يك هزارم تو استثمار نشدن دارن براي آزادي و برابري حقوق شماها ميجنگن و خيليهاشون الان تو زندونن؟هي بگو...هي بگو... *خود همين خانمي كه هميشه مياد براي كمك به من؛كه اين يكي رو اينبار معرفي كرده بود؛زندگي جالبي داره.سه تا دختر داره كه بزرگش هم سن منه.دختر بزرگه درس خوند و با كمبود امكانات و توي اتاقي كه همه خانواده توش با هم زندگي ميكردند؛توي خونه سرايداري مدرسه اي كه مامان مديرش بود؛پزشكي قبول شد.بعدش هم با همكلاسيش ازدواج كرد و رفت خارج و تخصص هم خوند و خلاصه براي خودش كسي شد.اين دختر به كل از بچگي با خانواده اش فرق ميكرد.ديدش باز بود؛آگاه بود؛روشن بود؛خوش فكر و تميز انديشه بود.ازش خوشم مي اومد و براش احترام قائل بودم.دختر دوميش؛رفت دنبال خياطي و از اين برنامه ها.زود هم شوهر كرد و زود هم جدا شد.الان با يك بچه با خياطي گذرون زندگي ميكنه.با مادرش اينا زندگي ميكنه و تصور كن زن به اين گندگي با يك بچه كه نه تنها خرج خودش و بچه اش رو در مياره بلكه كمك خرج خانواده هم هست؛بدون اجازه پدر و مادرش حتي آب هم نميتونه بخوره!همين مامانش تعريف ميكرد كه وقتي ميخواسته با دوستاش بره مشهد؛باباش چه قشقرقي راه انداخته و اگه تا سر كوچه ميخواد بره؛بايد داداشش همراهش باشه!دختر سوميش كه از قضا خيلي هم خوشگل و نازه؛نمونه كامل يك نسل سوميه.نميدونم واقعا؛اين طرز نگاه به زندگي رو از كجا آورده؟بي خيال و خونسرد؛هر وقت هم ميبينيش غير ممكنه بدگويي خواهر بزرگه رو نكنن با مامانه؛كه اون ديگه خانم دكتر شده ما رو يادش رفته؛كونشم با خودش راه نميبره ديگه؛و از اين حرفها.شايد در نگاه اول خانم دكتر مقصر به نظر بياد؛اما بعد نه.چرا؟ميگم براتون.چند وقت پيش همين مامانه؛ازم خواست براي همين دختر كوچيكش كه ديپلمه يك كاري دست و پا كنم.گفت فلاني؛من چند ساله دارم تو خونه تو كار ميكنم؛تا حالا هم ازت چيزي نخواستم؛حالا ميخوام دست دخترمو توي يك كاري بند كني.اگه يادتون باشه منم از شماها خواستم و آقايي لطف كردند و پيشنهاد يك كار دفتري پاره وقت دادند؛با حقوق روزي هشت هزار تومان.ميشد هفته اي دو سه روز.چقدر من پيش اين آقا شرمنده شدم بماند.به اين دختره كه گفتم بيا برو فلانجا؛اين كار با اين حقوق؛يك جوري هي كشيد و اخماشو تو هم كرد و گفت"مگه من كارگرم كه روزي هشت هزار تومن حقوق بگيرم؟!!!!"ببين؛اين جمله مثل پتك خورد تو سر من!موندم چي بگم آخه؟بعد كه براي ماني تعريف كردم؛گفت احتمالا اين از اون دسته دختراست كه پسرها زياد دور و برش ميپلكند و خرجش ميكنند و پول مفت زياد تو دست و بالشه؛دل به كار نميده.تموم هم و غم اين دختر هم اينه كه "يك شوهر پولدار پيدا كنه"تا خوشبخت و سعادتمند بشه.حالم از اين طرز تفكر به هم ميخوره.دلم ميخواد بزنم دخترايي با اين طرز تفكر رو له كنم.ميخوام بگم همينهان كه گند ميزنن به سيستم زنانگي.دختره به جاي اينكه بشينه فكر كنه چطور ميتونه گليمشو از آب بيرون بكشه؛چطور تلاش كنه؛آدم مفيدي باشه؛همش فكر اينه كه آويزون يك مرد بشه براي به جايي رسيدن.نميدونم.شايد تو شرايط اون و امثال اون نبودم.نميخوام از بيرون گود نظر لنگ كردن صادر كنم.ولي؛به نظرم اون سرشت و ذاتي كه بعدها شخصيت آدم رو ميسازه؛كاملا جدا از جنسيته.توي مردها هم داريم بي مايه هايي كه حيف اسم مرد براشون؛توي زنها هم داريم كه اسم شيرزن هم كمه براشون. زني که روي خودش خط کشيد من بودم توي يك سيزده به در؛در عنفوان! سيزده سالگي؛درست سر نهاري كه اون روز با زحمت بسيار همه اهالي فاميل و دوست و آشنا توي اون باغ كذايي آماده شده بود؛پدر هوس كرد به دختر ارشدش رانندگي بياموزه.ما رو نشوند پشت الد.....و گفت برون دخترم!خدايي جلوي چشماي حسرت بار پسرخاله ها و پسر داييها و عمه و عموزاده ها؛به خصوص جنس ذكورشون!يك حال حسابي به من داد.چون ميدونيد كه پسر بچه ها به خصوص توي اون سن و سال؛چقدر آرزوي رانندگي كردن دارن و چقدر عشق ماشينن!من هم بادي به غبغب انداختم و با اينكه از رانندگي خوشم نمي اومد يا حداقل علاقه اي بهش نداشتم؛پا رو روي پدال گاز گذاشتم و يك چرخش صد و هشتاد درجه اي زدم و تموم خاك اونجا رو پاشيدم روي جوجه كبابهاي آماده شده و در آخر هم با منقل موجود تصادف بدي كردم!منقل از يك طرف بلند شد و چنان كوبيده شد به بدنه ماشين كه در ماشين داشت از جا در ميومد!(الان دلقك مياد ميگه اون ماشين نبوده و فرقون بوده!).خلاصه اون وسط مسطا بلاخره پاي من ترمز رو پيدا كرد و همه رو از مهلكه نجات داد.بدجور كنف شده بودم نه؟در عوض اگه تا اون روز فقط به تعمير ماشين علاقه مند بودم؛و وقتي پدر مكانيكي ميكرد و دل و روده ماشين رو پياده ميكرد و دست آخر زنگ ميزد اوستا عباس مكانيك بياد گندكاريهاشو درست كنه؛كنارش مي ايستادم و نظريه ميدادم؛از اون روز به بعد عجيب به گازوندن ماشين و روندنش علاقه مند شدم.اين بود تا هجده سالگي كه وقت گرفتن اون برگه افتخارآميز رسيد.رفتم براي امتحان.لزومي نداره بگم تا قبل از اون چندبار توسط پسرخاله ها و دخترخاله ها و عمه زاده ها و عمو زاده ها اغفال شده بودم و مبادرت به شغل شريف ماشين دزدي كرده بودم و اي يك كم بگي نگي ميتونستم برونم.البته ماشين پدر اتومات بود و راحت ميشد باهاش روند.يكي از اولين دفعه هاييكه ماشين برداشتم و كلي اراذل اوباش ريختم توش و رفتيم ولگردي؛درست سر يك ظهر داغ تابستوني؛داشتم از فرعيها راه به وليعصر پيدا ميكردم كه يك چرخ ماشين افتاد توي جوب.البته به همت مردان هميشه در صحنه از اون مخمصه به راحتي نجات پيدا كردم.بعدترها اين ماشين تبديل به نوع دنده اي شد و با اون هم كمي تمرين كرده بودم.همين.افسره خيلي خوش برخورد بود؛برخلاف اكثرشون.تا نشستم و يك دور يك فرمونه اي زدم و يك دنده عقبي رفتم؛بدون پل و پارك و اينا؛ گفت پياده شو.گفتم بقيه اش چي؟گفت من اگه ندونم تو چند وقته پشت فرمون ميشيني؛كه بايد اين شغل رو ببوسم بذارم كنار.خوش و خرم پياده شدم و يك فخر زيادي هم به بقيه كه با حسرت زير لب ميگفتن خوش به حالش!فروختم و برگه مردود است رو داد دستم!تا دفعه ديگه بدون گواهينامه رانندگي نكنم.خداييش خيلي خود دار بودم كه نزدم له و لورده اش كنم.حتما خيلي از شماها هم از اين افسرها خاطرات نه چندان خوشي داريد.نميدونم.خلاصه اين شد كه من نه تنها درس عبرت نگرفتم؛بلكه اين شكست رو بهونه كردم و ديگه نرفتم سراغ گواهينامه.البته اين دليل نميشد كه ماشين نرونم و حتي توي اتوبان هم نرم.خوش شانس هم بودم.اين شد كه گير نيفتادم.بعدترها هم كه دانشجويي و عشق و عاشقي و پسربازي مهلت نداد.ولي بلاخره با كمي تاخير گرفتمش.خلاصه اينكه من اصلا راننده قابلي نيستم.فقط روم زياده!حالا كه فكر ميكنم ميبينم واقعا بي كله بودم كه بدون گواهينامه رانندگي ميكردم.هنوز هم ژست رانندگي من درست مثل اوناييه كه دفعه اوله پشت رل ميشينن!ليلا اين سري كه اومده بود ايران و پا در ركابش بودم چندين بار جلوي بقيه زد تو ذوقم كه:اي خاك بر اون فرق سرت كه هنوز دنده عوض كردنات پرستيژ نداره و فرمون رو دو دستي ميچسبي و اگه اخم و تخماي من نباشه توي سربالايي خاموش هم ميكني!آخه من تقصيري ندارم!هيچ وقت رانندگي رو اصولي ياد نگرفتم! دنگ دنگ .... دنگ "جاي خالي سلوچ" درست نمي دونم چندمين كتابي بود كه به من هديه كردي، ولي ميدونم تو اون زماني بود كه كتابهايي كه مي خوندي به من هم مي دادي بخونم. و هنوز اين تصميم رو نگرفته بوديم كه با هم يه كتاب رو شروع كنيم و روي خط به خطش چند ساعت بحث كنيم. من كه از همون بچگي زياد كتاب خونده بودم، از سال اول ابتدايي كه تقريبا خوندن رو ياد گرفته بودم و سه ماه تابستوني طول كشيد تا كتاب "تيستوي سبز انگشتي" رو كه دايي به من هديه كرده بود بخونم.ولي تو واقعا خوره كتاب بودي و روي منو كم كرده بودي. احتمالا الان كتابخونه تو يكي از نايابترين كتابخونه هاست. در مورد سلوچ اما، تو ذوقت نزدم، و با اينكه تو 15 سالگيم از كتابخونه دايي كش رفته بودم و خونده بودم، باز هم براي خاطر دل تو از صفحه اولش شروع به خوندن كردم. نمي دوني، هيچوقت نخواهي فهميد كه من با چه ولعي اون كتاب رو ميخوردم، كه؛ نه - مي خوندم. تمام كلمات رو تك تك حروف تشكيل دهنده اش رو تو ذهنم حلاجي مي كردم، و روي يكي يكي جمله هاش دقيقه ها فكر ميكردم. دلم ميخواست بعد از پايان هر جمله مكث كنم و به اين فكر كنم كه تو بعد از خوندن اين جمله به چي فكر كرده بودي؟ تو از اين جمله چي فهميده بودي؟ روي تك تك كلمات مثل يك آيه آسماني دست كشيده بودم و خودمو تو حال و هواي داستان غرق كرده بودم. داستان سرزميني كه من و تو رو روزگاري به هم پيوند داده بود. سرزميني كه براي من آشنا بود و انگار براي تو با همه بيگانگيت، آشناتر. از اينكه به ادبيات اون سرزمين علاقه نشون مي دادي مي شد فهميد از بودنت اونجا راضي بودي. حتي بعدها كه كتابهاي نويسنده هاي ديگر اون ديار رو ميخوندي، من حس خوبي داشتم. دلم ميخواست بدونم تو از اين كتاب چي ميخواستي؟ چرا اينقدر بهش علاقه نشون مي دادي؟ كدوم بخشش تو رو مجذوب كرده بود؟ تو از حال و روز مرگان و اينكه چي كشيده بود، چي درك مي كردي؟ از ابراو چي مي فهميدي؟ از سوز و سرماي زمستون و بي پناهي و فقر چي دستگيرت مي شد؟ تويي كه همه عمرت تو رفاه بودي، چطور مي تونستي اونا رو درك كني؟ من اما فرق مي كردم. من از نزديك اين آدما رو ديده بودم، مرگان رو، سلوچ رو، عباس رو... همه رو بارها و بارها از نزديك ديده بودم و فقر استخوان سوزشون رو درك كرده بودم. تو حتي واژه واژه كلمات مخصوص اون ديار رو هم مي فهميدي. دلم مي خواست بدونم وقتي مي خوندي: "مرگان تازه داشت احساس مي كرد كه پرهيز سلوچ از هر چيز، كناره گيري اش از مرگان و خانه بهانه نبود، زمينه بود،سلوچ خود را جدا كرده بود، دور انداخته بود؛ چه شبهاي درازي با خود كلنجار رفته بود،چه روزهاي سنگيني دلمرده و بيزار، و لابد با چه زجري يكي يكي خاطرات مرگان را در خود گم و گور كرده بود..." به اين فكر كرده بودي كه از سلوچ ياد بگيري؟ يا وقتي خونده بودي:"احساس مرگان از خود چنين بود: برهنه، تهي، بي سايه. نا امني و سرما. قلبش مي تپيد، تكه ذغالي گداخته در سرما هاي نيمه شب. ناگهان مي سوخت.چيزي مي سوزاندش. كهنه خاكستري كه همه چيز روزگاران مرگان را در خود پوشانده بود،يك دم از روي قلب او روفته مي شد.چيزي گم و گنگ، چيزي از ياد رفته در سينه اش سر بر مي آورد: سلوچ. عشقي كهنه، زنگ زده.مهري آميخته به رنج، حسي ناگهاني؛دريافت اينكه چقدر سلوچ را مي خواسته و مي خواهد..." احساس مرگان را فهميده بودي؟ با همه وجودت لمس كرده بودي وقتي مستاصلانه به آخرين حربه براي دلجويي از خود روي مي آورد؟:"ديگر چه مي ماند كه بر سر راه از خود برجاي گذاشته باشد؟ غصه هايش؟نه! به يقين سهم خود را با خود برده است.اين را ديگر نمي شود از خود كند و دور انداخت.اين را ديگر نمي توان به كسي واگذار كرد.نه؛ با بار سنگين تري بر دل بايد رفته باشد. رفته است بگذار برود؛ بگذار برود؛ بگذار برود! اين به زبان خيال مرگان آسان مي آمد،فقط به زبان خيال.چون او در هيچ دوره از عمر خود، اينطور كه اين دم، با سلوچ احساس يگانگي نكرده بود.ناگهان چيزي را گم كرده بود كه نمي توانست بداند چيست؟ به نام، سلوچ، اما به حس چيزي ديگر. شايد بشود گفت نيمي از خود مرگان گم شده بود. نمي دانست. نه دست بود نه پا نه چشم نه قلب.روحش، حسش؛ خودش گم شده بود." پ.ن:به نظرم ملاقلي پور حيف شد.... .............................................. کـجــاي ايـن جــنـگـل شــب الان ساعت چيزي حدود بيست و سه و پنجاه دقيقه نيمه شبه.دلم عجيب ميخواد برم يك جايي كه دوستش دارم.كه هميشه دوستش داشتم.نه.احساساتي نشدم.دچار نوستالوژي هم نشدم.دلمم براي كسي تنگ نشده.(راستش رو بخواهيد شده).ولي اين حس خواستنم الان به هيچ روي به كسي ربط پيدا نميكنه.فقط براي دل خودم.ميخوام برم اونجا بشينم و خلوت كنم.با خودم.ميخواي بدوني كجاست؟پارك پرواز.بالاي فراز.ميخواي بدوني كجا؟از مسير اصلي كه به سمت بالا ميري؛آخرين فرعي رو ميپيچي سمت چپ؛بعدش ميري سمت آخرين رديف نيمكتها؛بعدش آخرين نيمكت دو نفره.اونجا كه رو به روت يك زمين چمن شيبداره.يك بوته رز بزرگ هم سمت چپته.البته الان گل نداره.برگ هم احتمالا.دلم ميخواد اونجا آتيش منقلي باشه تا دستامو روش گرم كنم.و چشم بدوزم به سياهي كه تهش ميخوره به سوسو زدنهاي چراغهاي شهرم.پشت به همه.توي يك عالمه تاريكي غرق بشم.توي يك عالمه خيال.شايد چند قطره اشكي هم بريزم.نميدونم.ميگم شايد اگه خيلي احساساتي بشم اين كار رو هم بكنم.باز هم اشك ريختنم به هيچ روي به هيچ موضوعي مربوط نميشه.اين زمان حس ميكنم نيازي به هيچ كس ندارم كه كنارم بشينه و نجوا كنه.هر چند بيشتر بودنهامو توي اين قسمت شهر با ديگراني كه بوده اند و حالا ديگر نيستند؛يا من نخواسته ام باشند؛يا خودشان نمانده اند؛يا هنوز دلمان براي هم تنگ ميشود و ميخواهيم كه باشيم و نميشود كه بشود؛گذرانده ام. گاه حجم تنهاييم آنقدر بزرگ ميشود كه از وسعت سلامهاي همه عمرم به دوستها و آشناهاي قديمي و جديد هم بيشتر ميشود. درست مثل حجم دوست داشتني كه تو را بترساند.مثل حجم افكاري كه هجوم بي وقفه خود را بر زنگار تبدار دلت حق مسلم خود ميدانند.باز زدم توي مايه هاي ادبياتي انگار.بذار همون خود ساده ام باشم.هرچند افكار من هميشه با همين لحن ادبياتي براي دلم مرور ميشن و توي ذهنم ميپيچن.چقدر تا ساعت دو و سه نخوابيدن و بيدار نشستن رو دوست دارم.از همه دوستتر هم صبح زود ساعت شش و اندي به اجبار بيدار شدن رو.حيف كه اين شبها نميتونم و چنان خسته ميشم كه تا نزديك يك ديگه پلكهام در اختيارم نيست.اصلا مدتيه خستگي رخنه كرده توي تك تك منافذ مغز استخونم.دواي دردم همينه كه برم.الان حدودا ساعت يك و ده دقيقه نيمه شب يا بامداده و من از بس هي نوشتم و پاك كردم؛اين متن رو اينقدر كشش دادم.نميدونم ميخوام پستش كنم يا به گورستان افكار زنگار بسته دلم بسپرم.چه فرقي ميكنه.واقعا فرقي هم ميكنه؟راستي...هنوز وقت هست براي رفتن و روي خنكاي اون نيمكت نشستن....فكر كن.... پ.ن:توي آينه نگاه ميكنم و همزمان دستي به سر و پايين تنه يا همون باسن خودم ميكشم!خوشحال ميشم براي لحظه اي؛ولي يادم ميفته كه از قديم ميگن ديوونگي نه شاخ داره نه دم! پ.ن:ایرنا: برنامه محيط زيست ملل متحد در گزارشي بر اساس شاخصهاي زيست محيطي در سال ۲۰۰۶ميلادي ايران را با كسب نمره 31.1در ميان ۱۳۳كشور جهان در رتبه ۱۱۷جاي داد. بر اساس گزارش بانك جهاني ، خسارات ساليانه آلودگي هوا در ايران ۱۴هزار و ۴۲۰ميليارد ريال معادل 1.6 درصد توليد ناخالص داخلي است.گزارش شاخصهاي عملكرد زيست محيطي "پيلوت" در سال ۲۰۰۶ميلادي نيز نشان ميدهد كه ايران با توجه به شاخصهايي همچون سلامت زيست محيطي، انرژي ، تنوع زيستي، آب و هوا با كسب نمره ۷۰در رتبه ۵۳فهرست ارايه شده و از حيث عملكرد كلي در اين زمينه در دهك دوم در كنار كشورهاي موفق قرار گرفته است. ...................................... وای از تـو آه سـادگی زود باورم 1-هر چه سعی میکردم، يادم نمیآمد چهرهاش را، لباسش را. آيا ساعت داشت؟ مويش کوتاه بود؟ چشمانش چه رنگی بود؟ هر چه در ذهن داشتم؛ طرح گنگ و نامطمئنی بود از مردی 2-باز میخواهم به یادش بیاورم...نمیتوانم...ذهنم یاری نمیکند...دوباره و سه باره تلاش میکنم...باز نمی بینمش که.نمی بینمش که روبه رویم نشسته و سیگاری آتش زده و طوری حرف میزند که انگار میداند لحن صدایش سالها و سالها تنها چیزی خواهد بود از آن دیدار نخستین که همیشه در خاطرم تند و تیز خواهد ماند.حرف میزند و من لحن صدایش را میبلعم.نمیشنومش که.نمیبینمش که.آنهمه اشتیاق و فریبندگی برای دیدارش؛در لا به لای واژه های به تصویر کشیده اش گم میشود.نه شکلش را میدانم؛نه میدانم قاب چشمانش چقدر مجذوبم میکند یا نمیکند؛نه میدانم طرز نگاهش آشناست یا نیست؛یک آرامش مطلق و بی انتها و رها و یله؛که از تک تک واژه هایش به گوش میرسد.همه داشته هایم از "او"یک پازل به همریخته و ناجور از دانسته ها و ندانسته هایی بود که میرفت دانسته شود و شاید هیچگاه به منصه آگاهی نمیرسید هم.میخواهم به یاد بیاورم طرح لبهایش را وقتی ساکت بود و حرفی نمیگفت؛تصویرش تندتر و تندتر محوتر و محوتر میشود و باز گیج و گنگ ومبهم میمانم تا خطوط آشنای صورتش را تصویر کنم شاید.به هم میریزد؛چونان طرحی ماسه ای بر لب دریا؛آنجا که خشکی به وصال آب میرسد؛محو میشود.چند وقتی را به چیدن این پازل دوست داشتنی و نا آشنای آشنا؛سرگرمم.حرفها را به یاد دارم؛جمله به جمله؛کلمه به کلمه؛همه حرکاتش را؛تند و تیز و نرم و با احتیاط و بی احتیاط.حتی آن آخرش را که از قالب مردي جوان به قالب پسر بچه اي نوجوان فرو رفت.حتي گرمي سرانگشتانش را به ياد دارم؛با حرارت بوسيدن دستهايم را.نميخواهم شيفته اش باشم؛يا بي تابش.انگار ميشكند غرور بر باد رفته ام اگر دانستن كه نه؛اطمينانش شود كه بند دل بر آب داده ام.حسي غريب و سنگين زير پوستم دويده و من همچنان به نظاره خودم نشسته ام كه در آغوشش تنگ گرفته ام؛و بوسه هايش كه گرم گرم و بي مهابا روي گونه هايم؛روي طره هاي مويم و روي سرشانه ام مينشيند.انگار فقط من هستم و من كه با يك طرح مبهم و گنگ عشق بازي ام گرفته.طرحي كه هر چه بيشتر ميبينمش؛كمتر ميشناسمش.دوستش دارم؟عاشقش هستم؟يا فقط بوي نمناك هوسي رخوتناك بر دلم چنگ ميزند و مستم ميكند؟چه فرقي دارد؟اينكه من به چه دل باخته ام؟با خودم درگيرم و تا به ياد آوردن خطوط چهره اش اين درگيري كم كه نه زياد و زيادتر ميشود.روزهاي بعد مرور اتفاقات از سر گذشته؛به جايي رسانده ام كه حتي به ياد نمي آورم تن صدايش را؛طعم بوسه ها و لحن خنده هايش را هم.ميترسم همه خوابي سنگين و رخوتناك باشد و من بي موقع از خواب برخواسته باشم...ميترسم....ميترسم كه خواب نبوده باشد و بيداري هم..... اين زن كه در جهنم خود آرميدهبود آهاي رفقا!اصلا كار خوبي نكرديد!فكر كرديد خيلي زرنگيد؟من سه شبانه روز نشستم ايميل زدم و ايميل خوندم و چت كردم!تا تونستم بلاخره مچتونو بگيرم!اول با يك شخصيت خيالي مياين مينويسيد؛خب؛تا اينجاش اشكالي نداره؛ولي....ولي كار خوبي نكرديد رفقا!كه شخصيت دوم و سوم و چهارم رو خلق كرديد!فكر كرديد ما خواننده ها و نويسنده ها اينقدر پپه ايم؟من بلدم آي پي همتونو در بيارم!با آي پي همتون ميتونم بفهمم ظهر نهار چي خورديد و شب با كي خوابيديد!حتي ميتونم رنگ لباسي رو كه اون روز باهاش اون متن رو پست كرديد تشخيص بدم.مدتهاست ميخوام بگم و ترديد دارم.اما حالا ديگه بازي تموم شد!ديگه بسه! پينوشت ۱-هيچكي منو دوست نداره.هيچكس تا حالا عاشق من نشده.پينوشت۲-زنم ميخواد براي سارا كادو بخره؛نميدونه چي بخره؛به نظرتون پوشك بچه خوبه؟پينوشت۳-اون يكي زنم ميخواد سر به تنم نباشه.ميگه تو منو نميبري سينما.نميدونم اينا از جون من چي ميخوان؟پينوشت۴-ميخوام برم مسافرت قبرس.كسي با من مياد؟البته سبيل نداشته باشه لطفا.پينوشت۵-ببخشيد من خيلي اونجا گشادم واستون نظر نميذارم.پينوشت۶-دلم يك دوست ساده ميخواد كه فقط روزا بغلم كنه؛برام لالايي بگه؛ببرتم سينما؛موهامو شونه كنه؛ترجيحا كمر باريك و لب چاق باشه؛سايز سينه بالاي ۸۵؛خوشگلها در اولويتند؛اگه تو مايه هاي نيوشا ضغيمي و شيلا خداداد باشه؛كه ديگه نورعلي نوره.!كسي اينجا نيست؟پينوشت ۷-جواب كامنتهاي قبلي رو توي همون كامنتدوني دادم. كارهاي اون شركت رو تازه شروع كرده بوديم كه سر و كله اش پيدا شد.تقريبا هيچ كاري به اون ربط نداشت و نميدونم چرا هي سعي داشت فضولي كنه و خودشو قاطي كارها كنه و اون اطراف هي بپلكه.كلي ادعاي كلاس و بند و بساطش ميشد.فكر كرده بود اگه يك ساعت هشتصد تومني رو مچش و يك شلوار صد و خورده اي تو پاش و يك پيرهن فلان قيمتي تنشه؛و عينك فلان مارك ميزنه و كفشاش از شدت گروني تلق تولوق ميكنه موقع راه رفتن!!و ميتونه كمي لهجه اش رو مثل آمريكاييها بجوه و تحويلت بده و گاه گاهي چهارتا جمله از جهار تا كتابي كه خونده و توهم روشنفكري كه برش داشته تحويلت بده؛ديگه آخرشه!ديگه تو هم بايد جلوش كم بياري و بهش با لبخند سلام كني و از ديدن هر روزه اش خوشحال بشي!يا شايد هم به تيپ و هيكلش مينازيد و خودشو جزو خوشگلترين پسرهاي ايران ميدونست!شايد هم اون دو سه تا دختري كه همكارش بودن و دماغ سربالا و نوك زبوني حرف زدن و لهجه انگليسي قاطي لهجه دوقوزآباديشون كردن و بوي عطرهاي شيرين و زنونه شون حال آدم رو به هم زدن؛توهم اند كلاس بودن رو بهشون داده بود؛و براي اون آقا قند تو دلشون آب ميشد باعث شده بود همه شون از همديگه اينقدر اعتماد به نفس بگيرن! پ.ن:تو میدونی عششششششششششششششق یعنی چی؟!!!! پ.ن:تو میدونی یک بغل رازقی یعنی چی؟!!!!!!!! پ.ن:تو میدونی......تو میدونی....دل من زندون داره تو میدونی! پ.ن: پ.ن:امروز دو تا حمله داشتم...واسه همینه که مهربون شدم! پ.ن:این پست خیلی قدیمی بود اما پی نوشتهاش خیلی جدید! .......................................... شوق پروازي ندارم خدايي ايراني جماعت خيلي كار درسته! اينو تازه نفهميدم ها؛مدتهاست كه ميدونم و ميدونيد.ولي توي يك زمينه من به يك نتيجه رسيدم.كه علي رغم همه ناكاميها؛اينبار ايرانيها واقعا برگ برنده دارن.اينهمه خارجيها خودشونو ميكشن؛جوامع مجازي تشكيل ميدن؛اينهمه orkut, hi5, gazzak,yahoo360,yahoo member, و هزار و يك سايت و جامعه و كلوپ مجازي ديگه ميزنن؛تا ملت بتونن راحت جفت يابي! كنن!اونوقت اين خارجيها تر و تميز و قشنگ ميرن پروفايل ميسازن؛آدرس ميذارن؛شماره تلفن؛عكس؛فووريتهاشونو ليست ميكنن؛تا بلكه بتونن با كسي آشنا بشن و بلكه يكي به تورشون بخوره كه بتونه دركشون كنه و به هم بيان.حالا بماند گاهي ايرانيهاي پخمه خودمونم ميرن خودشونو توي اين سايتها چس ميكنن و قاطي ميشن و به گند ميكشن!خلاصه اين خارجيها با اين سايتهاي همسريابي فراووني كه دارن؛علاوه بر اينهمه ديسكو و كلاب و غيره كه ميتونن اونجا ديت داشته باشن با هم؛هميشه پاشون ميلنگه توي اين موضوع.تقريبا بايد خيلي خوش شانس باشن كه سرشون بي كلاه نمونه.ولي ايرانيها چي؟خدا پدر مخترع وبلاگ رو بيامرزه!طرف مياد يك وبلاگ ميزنه؛توش به نوعي قسمتي از روحيه خودشو؛قسمتي از كاراكترهاشو؛ و قسمتي از شخصيت و علاقه منديهاشو به نمايش ميذاره؛و خوب!بلاخره كسايي هم هستند كه به مذاقشون اين قسمتها خوش بياد!و مياد هم!همسريابي وبلاگي واقعا نوبره!حالا اصلا كو بذار مثل آخوندا حرف نزنم!دوستيابي اينترنتي واقعا نوبره!خدايي خود شماها چند نفر دور و برتون ميشناسيد كه ازدواج وبلاگي داشتن؟يا دوستي عميق وبلاگي؟خوب نگاه كنيد.زيادن.توي همين وبلاگرهاي مشهور و با اسم غير مستعار هم زياد اين نوع به چشم ميخوره.البته خيلي چيز خوبيه ها؛حداقل از كسي كه بخواي تو خيابون و مترو و تاكسي و كوه كمر باهاش آشنا شي به نظرم بهتره.هر چند نوع آشنايي زياد مهم نيست.بلكه نتيجه است كه مهمه و تعيين كننده خوبي يا بدي اون فرم از آشناييه.يكي از خواننده هاي همين وبلاگ چند باري خواسته بود درباره اينكه ميشه به دوستيهاي اينترنتي اعتماد كرد آيا ؟(اين لحن نوشتن با اينكه مخترعش خودم بودم؛ولي به احترام دريا پري؛كه بسط و توسعه اش داده؛ازش اجازه كپي رايت ميكيرم).چند روز پيش هم ايميل زد و يادآوري كرد كه قرار بوده در اينباره بنويسم و بنويسيد و يادمون نره خلاصه.هر چند من بهش همون موقعها جواب داده بودم كه به علت اينكه تا به حال اين نوع دوستي رو خارج از دنياي مجاز تجربه نكردم؛صاحب نظر نيستم.ولي خوب؛هستند دوستاني كه دارن تجربه ميكنن و كردن.پس اونا ميتونن صاحب نظر باشن.البته يك كلياتي داره كه معلومه ديگه.مثلا اينكه : پ.ن:گذرم به اين پست افتاد.به نظرم بد نيست تو هم دوباره بخواني اش.ميگم آدم فكر ميكنه از آينده اش خبر نداره.در حاليكه حال و امروزمون پر از نشونه است.پر از نشونه هايي كه داره آيندمونو رقم ميزنه.رضا!من اينجا ببين براي تو چي پيشبيني كردم!از عمق باور بود ها!نه همينطور ديمي.و تو!ببين!ببين كه اون حس چيكار كرد!ببين چي بودي و داشتي چي ميشدي و چي شدي! پ.ن:دلم ميخواهد در برابر اينهمه كج رفتاري خواننده يا بعضي خوانندگان اين وبلاگ(گمانم لحن همه نامهايي كه اينگونه خطابم ميكنند يكيست)سكوت پيشه كنم.اما متاسفانه ميبينم كه بعضيها علاقه عجيبي به خدشه دار كردن جايگاه انسانها دارند؛و اين سكوتها نميتواند پاسخگوي اين مرضها باشد.نميدانم چطور در همهمه اينهمه ابتذالي كه وبلاگ نويسي دچار آن شده است؛هنوز شوق نوشتن دارم. پ.ن:آدمهاي بزرگ تهديد نميکنند؛قبلي را نشان بعدي ميدهند؛صبر ميکنند تا بعدي همه زورهايش را بزند که قبلي نشود؛از نفس که افتاد ميروند نشانش ميدهند به بعدترها؛اينها را گفتم که نفهمي؛گفتم که تهديد کرده باشم؛من آدم بزرگي نيستم؛هيچوقت نبوده ام..... پر کشيدم و ندانستم که آخر پرواز کجاست مثل هميشه دوان دوان اون تيكه تا مترو رو طي ميكرد.مغازه دارهاي اون اطراف ديگه ميشناختنش.براش آهنگ بازم مدرسه ام دير شد ميزدن.و گاهي هم با صداي اكبر عبدي براش فرياد ميكشيدن بازم مدرسه ات دير شد.چند سالي بود كه همين برنامه اش بود.با اون كوله آبرنگيش؛با اون كفشهاي كترپيلارش و اون شلوار كوتاهش( كه گويا بعدها از روي مدل شلوار اون اين كوتاه بازيها مد شد)با اون كتاباي كت و كلفت و قطوري كه اين چند سال فقط با خودش حملشون ميكرد تا يك ترجمه نون و آب دار ازش دربياره ؛و اون بوي عطر نايكش كه تا مدتها بعد از عبورش جا ميموند؛شكي باقي نميذاشت كه دانشجوي يكي از اين دانشگاههاي دولتيه.البته از اين باكلاساش!سالهاي سال دير ميرسيد.آرزو به دل اساتيد و دانشجوهاي ديگه موند كه سر وقت برسه.بي شك اون سالها ميتونست قهرمان دوي سرعت بشه.توي يكي دو دقيقه خودش رو به متروي در حال حركت ميرسوند و درست از پله آخر با يك پرش خودش رو مي انداخت توي مترو.بارها و بارها لاي در گير كرده بود!بارها كلاسورش لاي در مونده بود؛يك بار هم كوله اش كه همه اش بيرون بود و بنداش هم به پشتش!تمام طول مسير همه داشتن بهش ميخنديدن.نميدونست چطور اين عادت زشت دير رسيدن رو از سرش بندازه.نميتونه تو ذهنش فرو كنه كه وقتي قراره ساعت هشت كلاست شروع بشه؛به اين معني نيست كه تو ساعت هشت تازه از خونه بزني بيرون.هنوز هم نتونسته.وقتي با كسي ساعت يازده قرار ميذاره؛فرقي نميكنه محل قرار باهاش نيم ساعت فاصله داشته باشه يا دو ساعت!همون يازده تازه از خونه مياد بيرون! دردهاي من؛جامه نيستند؛تا زتن درآورم چی؟نمیشه؟بهم نمیاد؟بهم میخندن؟مسخره خاص و عام میشم؟خوب بخندن!خوب مسخره کنن!مگه نشد؟مگه همین دیروز پریروز نبود که دختره به خاطر چشم و ابروش شد عضو شورای شهر ممسنی!یا اون یکی به خاطر هیکل ترکه ایش مگه نبود که توی خوزستان رکورد همه رو شکست؟یا چرا راه دور بریم؟همین دختری که توی همین دوره ریاست جمهوری اومده بود کاندید شده بود؛مگه نشد؟فکر کردی واسه چی اومده بود کاندید شده بود؟چون توی این مملکت همه چیز بستگی به این داره که "تقی به توقی بخوره!" خوب اونم حساب کرده بود بیست میلیون جوون که به چشمای خمارش رای بدن کار تمومه دیگه!یا اون بنده خدایی که فکر کرده بود چون پدر سه تا شهیده و شعر هم میگه؛ممکنه مردم همینجوری خوششون بیاد و بهش رای بدن!یا اون بنده خدای دیگه که فکر کرده بود هم خبرنگاره،تا اینجا ده میلیون رای؛هم قالیبافه!؛اینم بیست میلیون رای و کار تمومه دیگه!تنها چیزی که مهم نیست اصل اصلحیت هستش و بس!خوب چرا میان کاندید میشن؟چی اونا رو امیدوار میکنه و اعتماد به نفسشون میده که بیان کاندید ریاست جمهوری مملکت کوروش بشن؟همین یلخی انتخاب شدنها دیگه.خدا رو چه دیدی؟!شاید من هم کاندید شدم و انتخاب شدم!شاید من هم شدم the prince of people hearts! مثل همین ا.ن!!اینجا اینکاره شدن نه فهم میخواد نه شعور؛نه روشنفکری؛نه دانش؛نه تجربه؛نه عقل؛نه تدبیر؛نه سیاست!به همین سادگیه!سنگ مفت و گنجشک مفت!حساب میکنم همین صد و بیست هزارتایی که تا حالا از این وبلاگ بازدید کردن؛بهم رای بدن!یک دویست تایی هم دوست و رفیق فابریک دارم!یک فامیل بزرگ هم ه دارم!یک بیست سی تایی هم که کشته مرده دارم!همینا کافیه دیگه!همینا کافیه با دو سه تا پوستر زیبا که چشمهای من رو در حال چشمک زدن!(وااااااای!!!!)نشون میده!میدم دو در چهار متر برام چاپ کنن و در و دیوارو باهاش پر میکنم!چی؟چشمک زدن بلد نیستم؟!خوب با فتوشاپ درستش میکنم!چی؟شماها نمیخواین کمکم کنید؟جزو ستاد انتخاباتی من نمیشید؟شما غلللللللللللط میکنید!خره!بعدش من میکنمت وزیر!معاون!حالا شماها بیاین بگین چیکار بلدین و هر کدومتون توی ستاد انتخاباتی یک کاری به دست بگیرید؛تا من بعدا یک فکری به حالتون بکنم!نه!اصلا بذارید قبلش لیست کابینه ام رو بچینم که بندازمتون توی معذوریت! خوبه؟بریم؟ اعضای کابینه آرایه: رييس دفتر رييس جمهور:همسر خودم مانی! ................................................... همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي اون روز از روزهایی بود که شیطنتم گل کرده بود گفتي: غزل بگو! چه بگويم؟ مجال کو؟ اگر از پايان يافتن غمهايت نا اميد شده اي،
بعد از سالها مردي را که دوست ميداشتم؛در آغوش کشيدم و بلافاصله به اندازه يک از مچ تا بازو از خودم دورش کردم و مثل اينکه دستهايم را روي پهلوهايش گذاشتم و اولين جمله اي که از آن ديدار يادم مي آيد اين بود:"چقدر مرد شده اي".يادم که مي ايد درست مثل مادري هستم که پسرش را از پس سالهاي دور هجران در بر گرفته باشد.پسرم به واقع مرد شده بود و من اين مرد شدن را نه در شکم برآمده و نه در اضافه وزنش؛و نه در فرزندانش و نه در همسري که اختيار کرده بود؛که در خطوط مهربان زير چشمانش ديدم.(الان که اين جمله را نوشتم؛نميدانم به کدامين دليل عرق سردي بر تنم نشسته و به کدامين دليل بي دليل مثل يک کوره آجر پزي داغ و داغ و داغتر ميشوم.و همه اينها درست در فاصله نوشتن همين دو جمله رخ ميدهد.)با بودنش به اوج عشق؛اوج شيفتگي؛اوج جنون؛اوج رهايي از خود رسيدم. شايد هرگز گمان نميبردم به سالگرد اين دوباره ديدارمان نرسيده؛هجرت دوباره اش نصيبم شود.و شايد گمان نميبردم که "بتوانم"بدون حضورش دوباره اي را بسازم و ادامه اي را بدهم.اما توانستم.علل اين توانستن و راههاي رسيدن به اين توانايي اگر چه بيراهه؛اگر چه سخت؛اگرچه تلخ؛اگر چه حتي بيش از حد هم شيرين؛بلاخره راهوارم کرد.هموار شدم تا رسيدم.دشوار شدم تا رسيدم.شايد نتوانم برايت بگويم از اين سير و سلوک؛و شايدتر اينکه تو هرگز نتواني درک کني چيزي که من براي تو ميگويم؛اما محتمل ترين بعد قضيه اين است که حالا"همه چيز تمام شده".به هر طريقي خيلي چيزها تمام شده؛و تو ميداني که بعد از هر پاياني آغازيست.لا اقل براي من که هميشه اينطور بوده.تمام نه به آن معني که خيلي از شماها ميکنيد؛تمام از آن ديدي که چشم باز ميکني و نمي يابي آنهمه شيفتگي؛آنهمه عشق و آنهمه جنون را.بارها و بارها آن فيلم کذايي را مرور ميکنم و راستش را بخواهي هميشه توي دوربين و دم دست و جلوي چشمم است.بارها و بارها تصوير تو را ميبرم و ميگذرانم؛مي آورم و برميگردانم؛آهسته تر؛تندتر؛استپ؛حالا پاوز؛...بارها و بارها لابه لاي اين تصاوير ضبط شده دنبال ميگردم...جستجو ميکنم...بارها ميگردم و زير لب ميگويم؛...گريه کنان شايد؛با حسرتي بيمارگونه و آهي داغ چاشني شده شايد؛با ناباوري و لحني انکار گونه شايد؛با نگاهي که دلش ميخواهد خواب باشد هر انچه از جلوي چشمهايش از عشق و فراق و فراغ؛بر او رفته شايد؛با قلبي که تلخترين يادواره ضرب آهنگ نامنظمش را با ديدن چهره ات؛لبخندت و شنيدن صدايت به رخ ميکشد هنوز هم شايد؛نامت را تکرار کنان ميگويم هنوز....ميخواهم؛ميخواهم بيابم توي اين مغناطيسهاي نامنظم خط و تصويري که صفر و يک ميروند که بشوند؛بيابم تو را؛خودم را؛فاصله بين تو و خودم را که حسي لعنتي به نام عشق پرش ميکرد....زير لب تلخ و ناباورانه ميپرسم...کو؟....کو؟....کو آنهمه عشق؟چه ماند از آنهمه شيدايي؟پس کجا رفت؟دلم ميگيرد به حال خودم و تويي که لبخند زنان آسمان را از چشم هم ميديديم.شايد خوشي به لحظه باشد.به دم.به همان دمي که مثل يک عکس کهنه خاکستري غبارآلود از گوشه گوشه و جاي جاي ذهنت؛که تو اکنون مثل کودکي ميخواهي که به سيبي بفريبي اش؛سرک ميکشد و دهن کجي ات ميکند.شايد خوشبختي همين باشد.شايد خوشبختي اين بود که از عشقت رها شوم و به دوست داشتنت؛يک دوست داشتن زلال بياويزم.
به واقع امسال من برترين احساسها را تجربه کردم؛تلخ چون حنضل؛شيرين چون عسل.نصيبم شد که با عشق؛با هجر؛با وصال؛با مرگ؛با زندگي؛تنهاي تنها؛سخت سخت و روياروي رويارو؛دست و پنجه نرم کنم.تا اوج عشق رفتم و بازگشتم.تا اوج رفتن هم. و تا اوج ماندن هم.
امسال طلسم سه ديدار را شکستم.اولي سه سال؛دومي دو سال و اين آخري هشت سال از موعدش گذشته بود.دوتايش طوري بود که هربار به دليلي واهي برهم خورده بود و يک هم که بعد مسافت امکانش نميداد.يک ديدار ديگر ماند که نميدانم چرا دلم هنوز راضي اش نميشود.
امسال دو کار خارق العاده هم به پرونده زندگي ام اضافه کردم که خداي ناکرده؛نامراد از دنيا نروم.در مورد يکي که تريدد ندارم لازم بود و ميباست و بايست که اينچنين ميشد.اما آن ديگري را در بهتي ناباورانه رفتم.هنوز هم نميدانم روي لبه تيغ راه ميروم يا پلي از مخمل و ابريشم؟
احتمالا به تو گفته بودم از عوض کردن کار و از اين شاخه به آن شاخه پريدن خوشم نمي آيد؛امسال به همبن مناسبت! سه تا شغل عوض کردم.سه بار به سه شاخه مختلف پريدم.اين آخري اگرچه فقط از روي نوعي تفنن است؛اما مناسبترين است با اين حال و روز يک درميان من.حالا ميفهمم وقتي واردش شدم؛چرا رييس من را کشاند يک گوشه و گفت فلاني مميزي شغلي کاهنده است.کاهنده به اين معنا که هم خودت فرسوده ميشوي هم خودش.از رونق مي افتد و انگار که افتاده است هم.در يک کلام؛کار و بار اوضاعش خوب نيست.هر چه بيشتر جان ميکني؛کمتر بهره ميبري.خدا را شکر که آنقدر محتاج نانش نيستم.
آهان؛داشت يادم ميرفت؛امسال يک طرح اقتصادي-تجاري-پفيوزي هم دادم؛که يک سي چهل توماني ضرر مالي وارد کرد.جانت سلامت باشد!مال ميخواهي چه کار!
از افتخارات امسالم؛جانم برايت بگويد که؛عروس کردن سه تا دوست دم بختم بود!نميدانم چرا بخت اينها دست من افتاده بود؟!
امسال کوچولويي که دستش در دستانم بود؛آشيانه يافت.
امسال من يک حس را چشیدم.حس اينکه يکي درون تو رشد ميکند؛بزرگ ميشود؛آدم ميشود!و نشد که بشود.راستش همچين هم حس نا آشنايي نبود!شايد خيلي بيرحم بودم که سه بار رفتم سونو تا صداي قلبت را بشنوم و خوشحال لبخندي بر کنج لب زدم که گرفتمت!حالا وقتش است!شايد هم زمانه با من بي رحم است و تو به پاي من ميگذاري اش.راستش ميترسم.شبها کابوس اين را ميبينم که نطفه اي درون من شکل گرفته و بزرگ و بزرگتر ميشود...هر لحظه بيم آن ميرود که بوم.....بترکي و تمام بشوي!با اين ترس از خواب ميپرم؛دستم را دراز ميکنم؛کشوي ميز را بيرون ميکشم و با ديدن کاندومهاي پاکت مشکي آرام ميشوم!
امسال سه تا تجربه عاشقي از سر گذراندم.يکي که تکراري بود.يکي اش به تو هيچ ارتباطي ندارد؛يکي اش هم فقط براي چند روزي بود.غير از آن هم چند موردي معشوق شدم.چندتايش را ول کن بگذار اين يکي را برايت توضيح بدهم:اينقدر آزار دهنده و مشمئزکننده بگويم بهتر است انگار؛بود که هنوز مورمورم ميشود.يکي از اين کله گنده هاي يک سازمان دولتي را بياور جلوي چشمت!خوب؛حالا اينقدر از قدش کم کن و به وزنش اضافه کن؛تا بشود گفت عرضش از طولش بيشتر است!طاسش هم بکن!از آنها که سرش برق بزند!شکمش؛آهان؛اين يکي را يک قوس نود درجه اي بده و يک تپه ناهموار چند لايه اي بگذار رويش!ريش و پشم هم که جاي خود!ته ريش جزئ فابريک چهره اش.از نوع بورش ها!حالا يک تسبيح فيروزه اي هم بده لاي آن انگشتهاي چاق و کوتاهش؛که با انگشترهاي عقيق تزيين شده؛سنش هم برود بالاي چهل و پنج!حالا همين قد و قواره را درحاليکه چندين بار در حال در دست داشتن جورابهاي بوگندويش و وضو گرفته مشاهده اش کرده ام؛تصورش کن!ببين!ببين چقدر نفرت انگيز است!بعد تو تصور کن مردک وقتي تو را ميبيند چه حالي به حالي که نميشده!عق!وقتي عشقش را به زبان خودش برايم اقرار کرد؛تصور اينکه احتمالا من را از روياهايش بيرون ميکشيده اين همه مدت و با آن صداي نکره اش برايم درد دل ميکرده! و راز دل ميگفته! و سر روي شانه ام ميگذاشته و نجوا ميکرده!و سر روي سينه ام ميگذاشته و به خواب ميرفته!و از عطر من خريده و بالاي تختتش گذاشته!و تصويرم حتما هميشه جلوي چشمهايش بوده!تا مدتها دپرسم کرده بود!کار به اشک و اشک ريزي هم رسيده بود.طوووووووووووول کشيد تا از اين خاطره بد رها شوم!بعد از دلگيري از رسم دل آزاري من!چنان دودمان من و شرکت مربوطه را به باد داد که نگو!آنطور که مجبور شوم سر رييس داد بزنم به منچه؟منه بدبخت چه گناهي کرده ام؟عاشقم ميشوند؛بيرونم ميکنند؛عاشقم نميشوند؛باز هم بيرونم ميکنند!اين جمله معروف که احتمالا به نظر تو اين زمان خيلي بي مزه مي آيد؛جان شغلي من را نجات داد.
يک دهم امسال را توي يک اتاق آبي سفيد صورتي بودم.توي تنهايي مطلق.توي تاريک نا اميدي.معلق بين زمين و آسمان.لي لي کنان وامانده تا بگويندت سک سک!شايد در آن حالت همه نوراني ميشوند و به خدا نزديکتر!من اما تصميم گرفتم عهدم را با شيطان محکم کنم!و کردم هم!
امسال همزمان دو مرد را ديدم که براي دردهايم اشک ميريختند.فقط و فقط براي تنهايي دردناک من؛و نه هزار فکر لاي حساب کتاب پيچيده.احساس قشنگي بود.
امسال فهميدم؛با گوشت و پوست و استخوانم حس کردم که وقتي يکي را ميخواهي؛و ميداني و ميداند که ميخواهي؛اما اين خواستن را بايد توي درز هزار و يک حساب و کتاب مخفي کني و محوش کني و بجوي و بخوري تا مبادا دهانت بوي دوستت دارم بدهد؛چه حس تلخي را ميتواند که آوارت کند.آي غرورم خانه ات ويران که نميگذاري!
امسال همچنان نوشته هايم را اينجا گذاشتم تا يک نفر بخواند؛خوبي اش اين است که در يک لحظه جنون آميز مچاله شان نميکني؛يا مجبور شوي گوشه اتاقت يا روي تراس؛يا توي حمام يا دستشويي فن را بزني و بسوزانيشان!همچنان دارم به محوريت"من"مينويسم.مثل من خيليها از شما عاشق وجود وجودي خودتان هستيد و اصلا فلسفه وبلاگ نويسي کثير ما ايرانيها علاوه بر علاقه به محيطهاي مجازي و تقريبا آزاد و يله؛هويت بخشي به اين "من" وجوديمان است.جايي براي عرض اندام!که من مينويسم!پس هستم!اين وبلاگ هم توي ليست برنامه هاي کوتاه مدت يک ساله ام است که بايد يا خودش را اصلاح کند يا برود پي کارش!بخواهم يا نخواهم؛اين وبلاگ بخشي از هويت من است و اگر بخواد ساز مخالف و ناکوک با سرشتم؛با اتفاقاتم؛با علايقم و با احساساتم بزند؛يا بخواهد که مثل خيليها انديشه ام را کات کند يا حاشيه ام بگيرد؛بايد که برود پي کارش!نوشتن اينجا ديگر نبايد بيش از اين کاربرد سبک کردن من را داشته باشد!درست است که زماني نياز به اين سبک شدن به تمام معنا داشتم؛اما حالا ديگر فرق ميکند.
براي سال بعدم اما برنامه ها دارم!خيلي پر رو هستم نه؟خدا را چه ديدي؟شايد يکي دلش سوخت و قلبي؛کليه اي؛ کبدي هديه ام کرد!يکي از برنامه هايم؛ادامه يک راه است.يکي ديگرش؛تمام کردن با تو.هي!پشتت نلرزد!تو را نميگويم!تو را بخواهم هم هنوز که نميتوانم!مهلتم بده!
اين بود انشاي من.حتما خيلي چيزها از قلم افتاد....مثل هميشه....که زندگي را از قلم مي اندازم!
..................................................
پ.ن:دو روز مريض و داغون مهمان مامان بودم.آي عصبي شدم!ميداني که؛چقدر مزخرف است وقتي ميان يک عده آدم که چمدان مسافرت نوروزي شان را جمع ميکنند؛بلولي!آن هم مريض و هذيان گوي!احساس ميکنم ديگر مدتهاست بين خواهر و پدر و مادر و ...جايم نيست.هيچ کجا خانه خود آدم نميشود.من هم مدتهاست انگار براي خودم آدم شده ام!
......................................................
لحظه ای با من باش...
قصه اين است:"دوستت دارم!"درغزل؛طرح؛ داستان؛ غيره
اينكه حتي هنوز هم گاهي؛خوابمان عطر ياس ميگيرد
اينكه از دور هم براي هم؛ميزند قلبهايمان ... غيره
مينويسيم و برنميداريم دست از دامـن ِ پرنـده شدن:
برگههاي مچاله؛پر شده از فكر پرواز، آسمان؛غيره
من هنوز عاشقم كه بيچتر از زير باران شهر رد بشوم
فقط اما اگر خودت بشوي فكرِ مشغولم آن زمان؛غيره
صبر كن خوب من! تو .. ميدانم؛قـلبت از عاشقانه ميگيرد ..!
– شـيشهها يا مشـجّرند يا سنگي!تازگيها در اصفهان؛غيره *
نقش؛بازي نكردن افسانه است؛همه بازيگرند! ما خودمان:
من: زني سرسپردهام .. وَ شما:مرد مغرور؛مهربان؛ غيره!
ميتوانستم عاشقت ...نشدم!عشق،هفت آسمان«پريدن» بود
از زمين، شعرهاي بيارزش؛..تا غزلهاي جاودان؛.. غيره
نيمهئ راه عاشقي؛آن روز؛در همـان سالِ ِ هجري قمري
هجرت ازماه ِ چشمتان كردم..برگريزان آن خزان؛.. غيره
در نگاهم هنوز هم كه هنوز _شايد از كجخياليام باشد _
بهت مشكوكِ تازهاي دارد چرخش گيج كهكشان؛ غيره!
بي تو تلخ است؛ تلخ ميگذرد .. مثل اين زهرمار؛ از حلقـم
تيك تاكِ هميشهئ ساعت .. زندگي بي زمان؛مكان؛غيره
ديگر افسانههـاي رؤيـايي خلـوتم را نميكند سرشــار
دوست دارم خودم «پري» بشوم!در نگاه تو، ديگران؛غيره!
صبر كن خوب من! تو ميداني همه بازيگرند! من هم نيز!
فعلن اين قصهئ مرا بپذيـر!.. تا عمل؛ وقت امتحان؛غيره
قصه اينست: "دوستت دارم"قصه اينست: "دوستت دارم"
قصه اينست:"دوستت دارم"در غزل؛طرح؛داستان، غيره ...
يك بغل واژههاي پر احساس به تو تقديم ميشود ... با عشق
سالها رفت .. ما نياورديـم نامتان را كه بر زبان! ...يا عشق
................................................
پ.ن:پست بعدي:85 نامه.
پ.ن:امان از دست اين پرواز شماره 600 لوفت هانزا از فرانكفورت به مقصد تهران.اين يك جمله رمانتيك بود!
پ.ن:جواب كامنتهاي پست قبل توي همون كامنتدوني.
................................................
لحظه اي با من باش...
نشست پشت دلي بي کليد من بودم
زني که فرصت تاريخ مصرفش ديروز
غروب هفتم مهر سر رسيد من بودم
همان که آبي عشق تو را به هيچ فروخت
ميان چادر عقد سفيد من بودم
سه روز بعد ترک خورده رد شد از پيشت
و چشم هاي تو را او نديد من بودم
اتاق دکتر و پرونده اي به تشخيص
دچار وحشت پارانوئيد من بودم
(سه نقطه..)،پيچ خيابان،جنازه ي يک زن
درست ساعت پنج جديد من بودم
توي اين تهرون اين روزها رانندگي واقعا اعصاب پولادين ميخواد.حالا ميفهمم اين راننده ها چرا اينقدر سگ و بد دهن ميشن!امروز از صبح علي الطلوع توي خيابونا ولو بودم تا دم غروب.اينقدر توي اين جردن و وليعصر بالا پايين كردم و پشت چراغ قرمزاي مختلف موندم و فحش دادم و لايي خوردم و لايي كشيدم و جا گرفتم و جا ندادم؛كه همراهم با اينكه داشت از گرما خفه ميشد؛جرات نميكرد شيشه ماشين رو بده پايين فحشهايي كه نثار مردم ميكنم بره بيرون يك وقت!خدمت تمامي اهالي رانندگان محترمي كه امروز توي اين محدوده تردد!كردند؛و حتي اونايي كه تردد هم نكردند و پارك كردند؛برسونم اگه متوجه هاله هايي از تاريكي شدن كه از آسمون نازل ميشده رو سرشون؛احتمالا فحشهاي خانواده من شامل حالشون شده.چرا اونايي كه تردد كردند؟چون مثل آدم كه تردد نميكنيم!نميتونيم توي يك خط مستقيم بريم كه!يك گرز آتشين گذاشتن يك جاييمون؛كه هي بريم اين لاين؛بيايم اون لاين؛هي سر خر رو كج كنيم بريم تو خطي كه يك ميليمتر تندترك جا به جا ميشه؛يك ثانيه بعد باز ببينيم طبق قانون مرفي اون يكي خطي كه قبلا توش بوديم انگار روون تر ميره؛باز سر خرو كج كنيم اون سمت؛هي از چپ؛هي از راست سبقت بگيريم؛اگه يك بدبخت ناشي مثل من پشت فرمون بود و ميخواست روي اصول رانندگي كنه و ماشين رو نچسبونه دركون ماشين جلوييش و اندازه يكي دو متري فاصله گذاشته بود؛سر خرمون رو بكنيم توي اون يك متر و خودمون رو جلوش جا بزنيم و بتپونيم توي همون چند سانت فاصله و دلمون خوش باشه كه راه گرفتيم.اي خاك تو سرمون با اين رانندگي كردنمون.هيچوقت آدم نميشيم به خدا.مجبور شدم يكي دوبار بر سر همراهم كه هي مثل سقاعك(صقاعك؟صغاعك؟)ميگفت؛يواش؛نگيري بهش؛خوردي؛زدي؛آينه ات گرفت؛نپيچ جلوش؛بهش راه بده؛توي يك خط برو؛چرا كج و كوله ميري؟!!!فحش نده!كل كل نكن!حواستو به بوغ به معني فحش دادن نده!داد بزنم كه بابا جان!توي اين هيري ويري كه همه دارن خر تو خر ميرن؛تو نميتوني حتي اگه بخواي هم نميتوني مثل آدم و اصولي رانندگي كني.اين از اونايي كه تردد ميكردند.اونايي هم كه توي اون حوالي پارك كرده بودند هم شامل الطاف من شدند البته!چرا؟چون به خاطر يك جاي پارك ناقابل بيست دقيقه دور دور كردم.ببينم؟مگه شماها كار و زندگي ندارين؟همتون ولويين توي خيابونا.يعني چي آخه؟
خسته و كوفته براي صرف ناهار رفتيم اونجايي كه معروفه و ميشناسين و ميشناسيم.چلوكباباش خوب خوشمزه است.(هرچند كوبيده همراه سلطانيش بوي دنبه گوسفند ميداد)البته يك دوره اي داشت ديگه گند ميزد ولي بعدش آدم شدن باز.البته اين خاصيت همه بيزنسهاي ايرانيه كه اولش درخشان و آخرش ريدمان.توي رستوران هم يك ده دوازده تا از اين عربهاي بدلهجه كوفتي گرد و گلاره؛مهمون ميزباناي كروات زده ايروني خودمون بودند؛ كنار ميز ما نشسته بودند كه يكيشون كه از همه چرب و چيلي تر بود؛تموم حواسشو داده بود به لنگ و پاچه من.دلم ميخواست چشاشو از كاسه در بيارم.خوشبختانه يكي دو تا تيكه خيلي مشتي با موهاي به شدت طلايي اومدن و عربهاي مذكور؛به خصوص اون چرب و چينگيله كه فكر نميكنم جز نوچه موچه بقيه چيزي بود؛با لب و لوچه اي خيس و ميس نگاهش رو داد به اونا؛ و يك ناهار با آرامش نصيبم شد.هر چند موقع رفتن براي دست شستن؛چنان زل زده بود به باسن مبارك كه احساس ميكردم با نگاهش چيزي ازش كم شد!
.................................................
پ.ن:آدم وقتي چيزي نمينويسه؛يا پر از حرفه براي گفتن؛يا حرفي براي گفتن نداره؛من بين دوتاش بودم!
پ.ن:به ميمنت و مباركي وجود ا.ن نه تنها قيمت خونه از شهريور تا حالا و بلكه در مدت سه ماه دو برابر شد؛امروز متوجه شدم يك عدد عطر زنانه ناقابل كه همين چند ماه پيش خريدم؛بيش از دو برابر شده!!!
پ.ن:به نظر من ترمز دستي و دنده!دو عنصر اضافي در رانندگي هستند!
پ.ن:خاك تو سر مهندسي كه ماشين رو طوري اختراع كرد كه براي پارك دوبل هي بايد دنده عقب بري!
پ.ن:نميدونم چرا همه به من ميگن خداي آدرس!
پ.ن:خداييش اين انصافه آدم با يك همراه بره رستوران؛هشت ساعت حقوقشو با حق ماموريت و اضافه كاري بده بالاي نيم ساعت غذا خوردن؟
پ.ن:عصر اينقدر خسته بودم كه فقط دلم ميخواست پيشيمو بغل كنم و موهاشو نوازش كنم؛هي در جهت خواب موهاش؛هي در جهت مخالفش!بخوابم.پيشيم نبود كه بماند؛همه عالم و آدم توي همون نيم ساعت اول خواب ياد من افتاده بودند و زرت و زورت اين تلفنا زنگ خورد تا ديگه پشيمونم كرد از هر چي خوابه شيرين بعد از ظهره.
پ.ن:خداييش روحيه به اين ميگن!امروز فهميدم اميد به زندگي من فقط پنج ساله!شماها نميخواين براي خوشحال كردن اين مسافر لب گور كاري بكنيد؟!پينوشت در پينوشت:نگران نباشيد!!!!
پ.ن:اين پست رو در ساعت دو و سي دقيقه بامداد با تبي بالغ بر سي و نه درجه سانتي گراد و به صورت آن لاين! نوشتم.
پ.ن:اين روزهايي كه گذشت ميخواستم از زنان و مردان و آپارتايد جنسي و مسئله هسته اي و قيمت نفت و اقتصاد ايران و جهان بنويسم؛ولي خوب؛اينايي كه الان نوشتم مهم تره.حالا بعدا اين مسائل رو سر فرصت حل و فصل ميكنم!
پ.ن:جواب كامنتهاي قبلي توي همون كامنتوني.
................................................
لحظه اي با من باش...
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي درپي زنگ
زهر اين فکر که اين دم گذر است
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است
ليک چون بايد اين دم گذرد
پس اگر مي گريم گريه ام بي ثمر است
و اگر مي خندم خنده ام بيهوده است
دنگ ... دنگ لحظه ها مي گذرد
آنچه بگذشت نمي ايد باز
قصه اي هست که هرگز ديگر نتواند شد آغاز
مثل اين است که يک پرسش بي پاسخ
بر لب سرد زمان ماسيده است
تند بر مي خيزم
تا به ديوار همين لحظه که در آن همه چيز
رنگ لذت دارد آويزم
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي
خنده ي لحظه ي پنهان شده از چشمانم
و آنچه بر پيکر او مي ماند
نقش انگشتانم دنگ...
فرصتي از کف رفت قصه اي گشت تمام
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا که جان گيرد در فکر دوام
اين دوامي که درون رگ من ريخته زهر
وارهانيده از انديشه من رشته حال
وز رهي دور و دراز داده پيوندم با فکر زوال
پرده اي مي گذرد پرده اي مي ايد
مي رود نقش پي نقش دگر
رنگ مي لغزد بر رنگ
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ
دنگ ... دنگ دنگ...
ولي اين را براي من نوشتي، روي صفحه سفيد اول كتاب؛ تقديم به چشمهايم: با همان خط خرچنگ قورباغه اي كه من فقط مي توانستم بخوانمش!:" تا چشمهايت با تو هستند،به نظر عادي مي آيند، اما همينكه اين چشمها ناگهان كور شوند، به ميله اي داغ، يا به سرپنجه هايي سرد،تو ديگر تنور خانه اي را كه عمري در آن آتش افروخته اي را هم نمي بيني.تازه در مي يابي كه چه از دست دادهاي، چه عزيزي از تو گم شده است..."
اين خاطراتت مرا آتش ميزند، مي سوزاند، خاكستر مي كند...
و حالا براي بار سوم اين كتاب به من توصيه ميكند خود را.سر راهم سبز ميشود، و از دستي ديگر هديه ام ميشود. كه چه بخوانم؟ چه پيامي برايم دارد؟ چرا من هر چه مي خوانم و در آن عميق ميشوم، آنچه را مي خواهد به من بگويد نمي شنوم؟ آيا جز اين است كه نمي خواهم بشنوم؟ تك تك صفحاتش مرا با خاطرات تو، با عشق تو، با دوري تو، با احساس تو؛ عجين كرده و گره ميزند. حال يكي يكي تكه پاره هاي خاطراتي كهنه و قديمي كنار هم جفت و جور مي شوند و من اين شبها با ياد تو به خواب مي روم، و تو اين شبها زياد به خواب من مي آيي. به خوابم نمي آيي كه بخندانيم، به خوابم مي آيي كه از صداي هاي هاي گريه هاي خود برخيزم، بيدار بمانم، به تو فكر كنم، و باز شب بيداري به سرم بزند، و باز اين كتاب را به دست بگيرم و زير نور سبز چراغ خواب، با خاطرات سبز تو به خواب بروم و باز تو به خوابم بيايي.
...............................................
لحظه اي با من باش...
پنهون مي شي خورشيدکم
پشـت کدوم ســد ســکـوت
پـر مـي کــشــي چــکـاوکم
چرا بـه من شک مي کنی
مـن کـه مـنـــم بـرای تــو
لبـریـزم از عـشــق تــو و
سـرشــارم از هــوای تــو
دسـت کدوم غزل بـدم
نـبــض دل عـاشـقـمـو
پشت کدوم بهانه باز
پنهون کنم هق هقـمو
گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن
سفر نکن خورشیدکم
ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگه منه
راهییه این سفر نشو
نزار که عشق من وتو
اینجا به اخر برسه
بری تو و مرگ منم
رفتن تو سر برسه
نـوازشــم کــن و بـبـیــن
عشق می ریزه از صدام
صدام کــن و ببـین که باز
غنچه می دن تـرانه هام
اگر چه من به چـشـم تو
کمـم قـدیمی ام گمـم
آتشـفشـان عـشـقـمـو
دریـــای پــر تـلاطــمــم
.......................................
پ.ن:شاعر ميگه : توي زندگي سه بار دلم براي خودم سوخت...
1-بار اول...2-بار دوم...3-بار سوم.
در اين گزارش جامع كه با همكاري مراكز و موسسات دانشگاهي همچون مركز سياست و قانونگذاري دانشگاه یيل ، مركز بينالمللي اطلاعات علوم زميني انجام شده است ، اوگاندا با كسب نمره 98 ، گابن با 96.1 و روآندا با 91.1 در رتبه هاي اول تا سوم جهان جاي دارند.بانك جهاني نيز در جديدترين گزارش خود از خسارات آلودگي هوا در تهران اعلام كرده است كه خسارات مرگ و مير ناشي از آلودگي هواي شهري ، سالانه ۶۴۰ ميليون دلار معادل 5هزار و يكصد ميليارد ريال يعني 0.57 درصد از توليد ناخالص داخلي است.همچنين نشانههاي بيماري ناشياز آلودگي هواي شهري ۵۲۰ميليون دلار معادل چهار هزار و يكصد ميليارد ريال و 0.46 درصد از توليد ناخالص داخلي در سال است.بيماريهاي ناشي از آلودگي هواي شهري
نيز سالانه ۲۶۰ميليون دلار معادل دو هزار و ۱۰۰ميليارد ريال و 0.023 درصد از توليد ناخالص ملي به اقتصاد ايران خسارات وارد ميكند.
سر بر آخور نهاده و نشخواركنان...در انتظار چيستيم؟
پ.ن:بيبنيد كه حتي براي ديدن لينك اين خبر هم بايد از صافي اونا رد شد....
لحظه اي با من باش...
بیمـار لا عـلاج پر از درد در سرم
آرامتر که گریه تب و لرز می کـند
این نسخه را بپیچ،نگو هِی که "بهـترم "
روزی سه بار آیـنه را خیره تر کن و ....
تکرار کن دوباره عزیزم به خاطـرم
" من باختم قبول ....و دیگر تمام عمر
از این شبِ سیاه ستاره نمی خرم "
در خـواب نیز بودن او را جواب کن
تا چشـم کل خاطـره ها را در آورم
حالا که بهـتری به تو لبخند می زنم
در ازدحام ثانـیـه هایت شـناورم
بالِ غرور رفته به بادت شکسته بود
اما فقط بخاطر قلب تو می پرم
جوان. البته اثر صدايش کمی واضحتر بود و محتوای حرفهايمان را بهتر به خاطر میآوردم اما آخر چرا؟ فقط دو ساعت گذشته بود از پايانِ ديدار اولمان. و من سرخوش بودم...اين سعیِ مبهم بیحاصلم چندين روز ادامه داشت. هر روز که میگذشت بيشتر شک میکردم چيزهايی که به ذهنم میآيد؛ آيا واقعیاند؟ آيا او گفته بود که میخواهد باز من را ببيند؟ جمله دقيقش چه بود؟ و طرحِ ذهنیام کمرنگ و کمرنگتر میشد. خدايا... و ساعتها غرق شدن در تصورات و خيالبافی و باز همان سعیي بیحاصل. تقريباً هيچ کاری از من برنمیآمد. ذهنم در اشغال کسی بود که دقيقا نمیدانستم شکلش را و فقط شيفتهوار منتظر ديدار بعدی بودم. و بیخوابیِ زياد و هوشياریِ شديد و خستگیِ جسمیِ فراوان همراه با ندانستن حال او و اشتياق زياد به فهميدن حالش. دوست ندارم بفهمد شيفته شدهام؛ آن هم در بار اول؟ ديدار نخست؟ اگر بگويم؛ میشکنم. اصلا آيا من شيفتهام؟ چگونه نباشم با اين همه بازيگوشي ذهن؟ شايد که فقط هوس باشد؟ پس اين چيزِ غريبِ شيرين که اينقدر ذهنم را درگير کرده، اسمش چيست؟ هربار عشقِ شديدم اينطوری با شيفتگیِ فراوان شروع شده. معشوقی نداشتهام که چند روزی را در شور شيفتگیاش نگذرانده باشم. و هر بار نوع و شدت و طول زمان شيفتگیام متفاوت بوده. بيشتر بعد از چند ديدار مکرر شيفته شدهام و يک بار هم در ديدار اول، همان که بالاتر نوشتهام.به گمانم دوران شيفتگی نوعی بيماری باشد. مريضاحوال میشوم و سرخوشیِ زيادم به جسمِ نحيفم نمیآيد و کمخوری و کمخوابی و ميل به سکوت و دوری از جمع و در خود فرورفتن و نشنيدن ديگران و نديدنشان. چه شوری است در شيفتگی که حالا؛ هنگام روايتش هم حالم دگرگون است...
.........................................................
پ.ن:اولي منم؟يا دومي اونه؟خوب مينويسه.
پ.ن:نوشته بودم و به دلايلي پستش نكردم.تو خوب ميداني عين حقيقت است.
پ.ن:قبلاً فکر میکردم یه داستان برای اینکه جذاب باشه، باید ماجرای پیچیدهای داشته باشه، ولی حالا دیگه این فکر رو نمیکنم.
..........................................................
لحظه اي با من باش...
ايكاش از بهشت تو سيبي نچيدهبود
ايكاش هرگز اسم شما را نميشنيد
ايكاش هيچوقت شما را نديدهبود
ديدي چگونه خون انار جوان تو
بر روي آستين زمستان چكيدهبود؟
ايكاش دانهدانه، مرا دستهاي تو
از شاخه چيدهبود و لب تو چشيدهبود
يا لايهلايه پوست من را بهجاي كارد
چاقوي چشمهاي تو ازهم دريدهبود
اصلاً انار قرمز شيرين و آبدار
ايكاش روي شاخهء حنظل رسيدهبود
تا حرص و آز در طمعش لب نميگَزيد
تا چشمهاي وسوسه او را نديدهبود
***
ايكاش كه خدا دل من را بهجاي گِل
از سنگهاي قطب جنوب آفريدهبود
آهاي!سام!تو با شايراد يكي هستي.خجالت نميكشي؟و تو!آره تو!نوبت تو هم رسيد!من اينقدر باهوشم كه تونستم با دوبار چت كردن بفهمم تو و اون آرايه يكي هستيد!آره سلوچ خان!من مدتها بود به اين شك داشتم كه تو و آرايه يكي هستيد!و تو اقليما!تو و اين صوفي كه هي اسم عوض ميكنه؛حالا شده فريدا!شما دو تا هم يكي هستيد!آهاي آرميتا!تو هم پته ات روي آب ريخته شد!از روي اون كامنتي كه برام گذاشتي!من آي پي اون كامنتو درآوردم و فهميدم كه هيچ پسري هيچ وقت قصد بوسيدنتو نداشته!و اين فقط تخيلات تو بوده!تازه يك چيز ديگه هم كشف كردم!اينكه تو و اون شخصيت خيالي كه ساختي؛منظورم همون قصه از پيدا و پنهانه؛يكي هستيد!فكر كرديد من نميتونم بفهمم؟آهاي سهيل!تو هم كشف شدي!فكر نميكردي همچين روزي برسه نه؟تو هم با اين دلقك يكي هستي!علاوه بر اون تو تيناب؛مينا؛رز؛پريناز؛و خيليهاي ديگه هم هستي.اصلا بعضي وقتها تو هم آرايه هستي؛هم قصه.از همه مهمتر!تو شراگيم هستي!آهاي احسانه!تو و بهروز و صادق و همه اهل و عيال قهوه خونت هم يكي هستيد!يالا زود خودتون بيايد اعتراف كنيد به هوش و زكاوت من!آهان!يادم افتاد!تو سينه چاك!تو و ماني من آن نيستم كه مينمايم يكي هستيد!آهاي الناز قربون يو!تو هم كشف شدي!تو هم با گوله نمك يكي هستي!و اما تو سوگلي!خجالت نميكشي واقعا؟خودت بيا با زبون خوش اعتراف كن چند تا شخصيت تحويل اين دنياي مجازي دادي؟!!!!هيچكس و سايه!شماها كه يكي هستيد بماند؛جفتتون هم آرايه هستيد!آخه كي مياد اينجوري از اين ارايه الدنگ توي نظرها به اين تابلويي تعريف كنه؟هان؟!حالا نوبت همنهاد و مهار بيابان زاييه!شماها هم همينطور!جفتتون يكي هستيد!از روي آي پي متني كه پست كرديد فهميدم كه توي يك رشته درس خونديد!بله!شايد هم توي يك دانشگاه!و اما حاج باران!تو !تو هم با اون رضا خرداد پنجاه و سه يكي هستيد!فكر كرديد خيلي زرنگيد؟!حالا بياين توضيح بديد از خودتون دفاع كنيد!شماره موبايل و اس ام اس و چت پذيرفته نميشود!فكر نكنيد اگه دست يكيو بگيريد بياريد كه قسم آيه بخوره اون شخصيت ساختگي ديگه شماست باورم ميشه!نه!اصلا فايده نداره!
.........................................
پ.ن:حيف كه خيليها ازاين دنياي مجازي پر كشيدن وگرنه طنزمايه قوي بودند!
پ.ن:با عرض ارادت خدمت حاج باران؛اين فقط يك شوخي بود.
پ.ن:هر كي هم به مذاقش خوش نيومد؛اول يك عذرخواهي؛اگه بازم افاقه نكرد؛بعدش به درك!
خلاصه اين آقا خيلي سعي در خوشمزگي و شيرين زبوني داشت و از قضا تمام تيم كاري ما با اومدنش همزمان ميگفتيم عق! و اين يك پوئن خيلي مثبت بود!تقويت روحيه تيمي!تا حالا تيم ما اينقدر در رابطه با يك موضوع تفاهم نداشت.خلاصه وراجي رو كم كنم و برم سر اصل مطلب.به قول معروف كم "فك"بزنم!! يك روزي قسمتمون شد با اين آقا همسفر بشيم.اونم به اين دليل كه باز من دقيقه نود رسيده بودم و همه رفته بودن و كسي ديگه منتظر من نشده بود.شايد فكر كرده بودن نيم ساعت بسه كه منتظر بمونن و چون خبري نشده بود رفته بودن.هي زنگ ميزدن فلاني كجايي؟منم ميگفتم دارم ميام!الان دارم ميبينمتون!حالا من كجا بودم؟تو خونه هنوز! بعد كه رسيدم ديدم جا تره و بچه نيست.
همين آقاي خيرخواه زود براي رسوندن من به انبار كه خارج شهر بود؛داوطلب شد.حقيقتش خيلي اصرار كرد؛و من هم دليلي براي رد كردن پيشنهادش نديدم.در طول مسير حرف رو كشوند به دوست دخترايي كه تا به حال داشته و چندتاشون عاشقش بودن و چندتاشون بهش بي وفايي كردن و چندتاشون با دوستاي خودش دوست شدن و از اين حرفا.بعدش گفتم اين حرفها مورد علاقه من نيست؛ميشه بحثو عوض كنيم؟بعد از چند دقيقه اي؛دوباره زد به صحراي كربلا.از اينكه چقدر احساس تنهايي ميكنه!حالا زرت و زورت هم يا موبايلش زنگ ميخورد يا براش sms ميومد!به اينشم كاري ندارم.
بعد از يك مدتي؛دستش رو گذاشت روي دست من.ولي قبل از اينكه چيزي بگم يا عكس العملي نشون بدم؛زود برداشت.بعد هم با چرب زبوني و خوشمزگي سعي كرد كارشو توجيه كنه.گفت ميخواستم ببينم اگه با اين روش ناراحت ميشي ناراحتت كنم!!ميخواستم ببينم اگه اذيت ميشي؛تموم طول راه اذيتت كنم!!!چيزي نگفتم.فقط اخمامو توي هم كردم و به رو به روم نگاه ميكردم.دوباره باز كلي شوخي خنده راه انداخت.خيلي سرد گاه گاهي چيزي ميگفتم.بعد از اين در وارد شد كه چندتا sms بي ادبي برام فرستاد.اولي رو كه خوندم؛خيلي ساده موبايلم رو انداختم تو كيفم و هيچ حرفي هم نزدم.و باز دوباره دستش رو اينبار با مكث گذاشت روي دستم و اونو محكم گرفت.نتونستم دستمو از دستش بكشم بيرون.چندشم ميشد.داشتم ديگه بالا مي آوردم؛حالم داشت به هم ميخورد.گفت دستاي تو آدم رو وادار ميكنه كه ببوسنش.بعد دستم رو بلافاصله برد نزديك لبهاش و بوسيد.ديگه حال خودم رو نفهميدم.كاري نداشتم كه داره با چه سرعتي توي جاده ميره؛ناخنهامو فرو كردم توي لپش.تا ميشد فشار دادم.زد كنار و نگه داشت.اينقدر عصبي بودم كه نميدونستم چيكاركنم.با يك حالت وحشتزده اي به التماس و عذرخواهي افتاده بود.زير ناخونام خون جمع شده بود.كاملا حس يك تجاوز بهم دست داده بود.آدم اينقدر بي شخصيت هم ميشه؟همه اينها رو بهش گفتم.مونده بود چي بگه.چون حق كاملا با من بود.خجالت توام با پشيموني رو ميشد توي چهره اش ديد.پشت هم هي عذرخواهي ميكرد و ميگفت قصدش فقط شوخي؟!!!بوده و ميخواسته توي راه بختديم!!!(من كشته مرده خنده و شوخيهاي اين مدلي پسرا هستم!عوضيها).كمي كه عصبانيتم فروكش كرد و آروم شدم؛گفتم منو برگردون.با اين حالم اصلا نميتونم برم اونجا.توي مسير يرگشت يك كلمه هم حرف نزديم.جلوي دفترشون پياده شدم و رفتم خونه.به اين فكر ميكنم كه چطور برخي از پسرها تا به اين حد خودشون رو بي شخصيت ميكنن جلوي يك دختر؟واقعا ارزشش رو داره؟و جالب اينه كه به خودشون زحمت نميدن طرفشون رو يك حلاجي بكنن؛يك كم بشناسنش بعد شروع به خودشيريني و مخ زدن كنن. از فردا هم تا جايي كه ميشد از جلوي چشم من در ميرفت.يك بار هم توي جلسه بود؛من رو كردم به همكارم كه كنارم نشسته بود؛و بلند بلند جوري كه فقط اون بشنوه كه بهمون نزديك بود؛ماجرا رو تعريف كردم.آخ آخ آخ!همچين كبود و سرخ و سفيد ميشد كه نگو!شر شر عرق ميريخت!مخصوصا كه با رد اون پنجولاي روي گونه اش نميشد انكار هم بكنه!!!كلي حال كردم!پسره جوعلق عوضي!
..........................................![]()
![]()
![]()
عاشق ام عطر کوکبی های تنم را داشت....![]()

لحظه اي با من باش...
وقتي از شهر تو دورم
در خودم شکستم اما
واسه تو سنگ صبورم
حرف تازه اي ندارم
جز ترانه نگاهم
منو از خودم رها کن
اگه غرق اشتباهم
چرا باورت نميشه
من همون رفيقت هستم
من يه عمره تا قيامت
دل به دستاي تو بستم
چرا باورت نميشه
مگه از ياد تو رفته
خنده هات مرهم من بود
تو شباي غم گرفته
ببين؛من خودم هم بارها و بارها با وجود خيل عظيم دوستام احساس تنهايي كردم و ميكنم.دليلشم ساده است.دوستاي ما در خوشبينانه ترين حالت از بين عده اي كه در يك مجموعه هستند انتخاب ميشن.مثلا بين يك عده همكلاسي؛بين همسايه ها؛بين دوستاي دوستامون؛در نهايت هميشه يك گروه خاص و طيف به خصوصي از آدمها هستندكه ما ميتونيم انتخابشون كنيم.بعضيها كه بخوايم نخوايم دوستمون هستند.و انتخاب نقش زيادي در رابطه با اونا نداره.ولي همين عده اي رو هم كه انتخابشون ميكنيم به عنوان دوست؛تنها بخشي از اشتراكات عاطفي ما رو دارا هستند.خيلي زور بزنيم يك چهارم درونياتشون رو كشف ميكنيم كه هيچ تضميني بابت درست يا اشتباه بودنشونم نيست.ولي وقتي وارد دنياي مجازي ميشي با عده زيادي رو به رو ميشي كه افكار و عقايدشون رو نيمه عريان جلوي چشمات ميذارن.خوب.اين باعث ميشه انتخاب راحت تره بشه.باعث ميشه با جنبه هاي روحي رواني و درونيات عده اي بيشتر و از نزديك تر آشنا بشي و انتخابت بهتر انجام بشه.من خودم وقتي اينجا اينهمه روحيات نزديك به خودم ميبينم گاهي پاك از دوستام نا اميد ميشم!كه مثل خودم نيستن كه انگار! البته هيد تضميني هم نيست يارويي كه مياد اينجا چيزي ميگه؛حتما راست بگه.اينم همه ميدونيم.البته هم دليلي براي صداقت توي اين نوشته ها نميبينم.يعني دليل نداره من به عنوان آرايه بيام مو به مو و خط به خط افكار؛عقايد و كاراكتر زني رو كه پشت شخصيت آرايه قايم شده رو براي كساني كه نميدونم كي هستند اينجا رو كنم.خود من كلي شماها رو پيچوندم؛كلي ماجراها رو چپه تعريف كردم؛كلي دروغ مثلا گفتم؛كلي اتفاقها رو پس و پيش كردم و كلي ماجراها و حرفهاي جالب رو نگفتم و سانسور كردم؛ و تا جايي كه شده همه هدفم اين بوده كه كسي كه قراره بياد اينجا و از روي اتفاقهام منو بشناسه؛گيج و سر درگم بمونه و نتونه درست تشخيص بده كه اين همون شخص مورد نظرشه يا نه؟فقط كمي شباهت داره؟البته اين بيشتر مال اوايل نوشتنم بود؛اگه دقت كنيد اون ابتداي وبلاگ نويسيم؛تا مدتها طرف حتي نميدونه من ازدواج كردم.از اول امسال ديگه بندو آب دادم. و اتفاقهايي افتاد و پاي كساني هم به اينجا باز شد و خلاصه از اون حالت سكرت محض دراومدم و حالا برام راحت شده و اگر هم كسي فردا توي مهموني يقمو چسبيد فلاني تو وبلاگ داري و اسم وبلاگت اينه و اين چيزا رو توش نوشتي؛حداقلش اينه كه سنگكپ نميكنم!ميگم به درك!خوب كه چي؟البته ديوار حاشا هم بلنده!اينه كه ميخوام بگم؛دنياي نت هم چيزي فراتر از دنياي واقعي نيست.هم اونجا آدمهاي دروغگو و خيانت پيشه و كثيف و پست پيدا ميشه؛هم اينجا.و همينطور هم برعكسش.و اينكه به يك دوستي ميشه اعتماد كرد يا نه ربطي به نحوه آشنايي؛آنچنان كه بايد نداره.بلكه خودت بايد چشماتو باز كني و طرف رو بشناسي.تا جايي كه ميتوني.و اين هم كاملا بستگي به شانست داره كه باهات يار باشه يا نباشه.خود من از دوستي مجازي تنها و تنها توي همين محيط مجازي لذت ميبرم.زياد علاقه اي به واقعي شدن نداشتم.شايد به خاطر اينكه آدم محافظه كاري هستم و شايد قدرت ريسك پذيريم به خاطر شرايطم كمي پايين اومده.در هر حال تعداد انگشت شماري بودن كه واقعا و از صميم قلب ميخواستم برام نمود واقعي داشته باشن.و شايد هم اين اتفاق بيفته.هنوز كه نيفتاده.اينه كه ميگم من نميتونم در اين رابطه اظهار نظر كنم.چندتايي؛حدود ده نفري رو ميشناسم توي همين بلاگرهاي دوستاي خودمون كه دوست پسر و شوهر و زن و دوست دخترشون رو از بين همديگه انتخاب كردند.و البته خوشبختانه تا حالا كه حدود دو سال از اولين اتفاق آشنايي اين مدلي آشناها و دوستاي مجازي ميگذره؛از اين دست اتفاق رضايت كامل دارند.ايشالا كه هميشه خوب و خوش و خوشبخت باشن.خود من؛دوستيهاي نسبتا عميقي با يك عده كه عمدتا از خواننده هاي وبلاگ هستند دارم.خيلي هم راضي ام.البته هميشه يك محدوده و حد و حدودي براي خودم گذاشتم كه شايد باعث رنجش خاطر اين عزيزان هم شدم.دوستايي دارم كه ايميلي مدتهاست با هم در ارتباطيم.دوستايي كه چت ميكنيم.تازگيها هم چند تايي دوست ايميلي جديد پيدا كردم؛كه همه انيها باعث يك حس خوب ميشه.گاهي به نظرم همينطور دورادور دوست بودن قشنگتره و گاهي هم به نظرم احمقانه مياد كه اينهمه با هم صميمي هستيم و دوست ناديده هميم!خود شماها هم حتما يك دوستي اين مدلي رو تجربه كرديد يا داريد ميكنيد.چه موافق؛چه مخالف.دوست داشتيد بياين بگيد تا اين دوستمونم يك چيزايي دستش بياد.در نهايت هم ميخواد چي بشه مگه؟از چي ميترسي؟بد بود؛به هم نخورديد؛ما را به خير و تو را به سلامت!به همين سادگي!به همين خوشمزگي!
.....................................................
پ.ن:ايده اين پست از كجا اومد دستم؟اول امسال سه تا عروسي رفتم كه اينترنت باعث آشناييشون بود.دوم هم همين پست آخر شراگيم.كه درخواست يك دختر پولدار براي همسرگزيني شايد!!كرده!و يكي هم همين سهيل كه داره توي وبلاگش هي آگهيشو تمديد ميكنه كه بابا!يكي بياد با من دوست بشه!من و اينهمه كمالات!اينهمه نويسندگي!اينهمه كتاب خوندگي!خداييش جاي شماها بودم ميرفتم يك تستش ميكردم!فوقش پولاشو اگه داشت بالا ميكشيدم و يك لگد به باسن مباركش و تموم!
..................................................
لحظه اي با من باش...
و ندانستم که بالهايم مومي است
که نگاهت چونان خورشيد داغ است
که دريايي زيرپاست مهياي سقوط
پرکشيدم و ندانستم که عاقبت
جايي در اعماق آبي سرنوشت
بر پريزاده اي عاشق خواهم شد.
جاي پاهايت
در امتداد تمام روزهاي باراني ام
کشيده شده
و تو نميداني که من اينک
چگونه فرسوده از جدال با خويش
زانو بر محراب ابديت زده ام
که چگونه براي پاره هاي خودم
سوگوارم
مادر خيلي حرفها ميزد.اينقدر گفت گفت و گفت و مخالفت كرد و مخالفت كرد و مخالفت كرد؛تا اينكه ماني گفت داره مياد.وسايلم رو جمع كردم.يك چمدون.كه بخش اعظمش رو كتاب و خرت و پرت تشكيل ميداد.اون لحظه احساس كردم تنها ترين آدم روي زمينم.تنها ترين آدمي كه مادر داره و انگار نداره؛تنها ترين آدمي كه هميشه صاحباش سرش جنگ و دعوا داشتن و حالا....حالا درست حالا كه به حمايتشون نياز داري ولت كنن به امون خدا.
همون روز داغ تيرماه؛توي اونهمه اشك و گلوله و خون؛رفتيم محضر.من بودم؛ماني بود.و خدا.بچه بودم....الان كه نگاه ميكنم ميبينم چقدر كوچيك بودم.چقدر نياز داشتم يكي بياد يك چوب زير ساقه خم شده اين نهال بذاره.نيومد.هيچكس نيومد.محضر دار از بالاي عينكش نگاهي بهمون انداخت و گفت بهتون نمياد اينقدر بي كس و كار باشين.رو به هم خنديديم.دست همو محكم توي دستمون فشار داديم.كلي امضا اينور اونور زديم.براي شاهد هم ماني رفت پايين تا دو تا بنده خدا رو گير بياره كه بيان پاي سند ازدواجمون رو امضا بزنن.بعدش يك خانواده ديگه براي عقد اومده بودن.از همونا استفاده كرديم.با تعجب و چشمهاي پرسشگر و گشاد شده؛امضا كردن و شايد دلشون سوخت و براي ما هم اسپندي دود كردند و از همون شيرينيهايي كه براي پسر دختر تازه عروس دومادشون آورده بودن به ما هم دادن و كلي كشيدن و دستي زدند و بوسه اي از روي محبت شايد و دلسوزي شايد تر؛روي صورتمون گذاشتند و تبريكي و تموم.غربت رو تا به حال به اين تلخي حس نكرده بودم.
از محضر كه اومديم بيرون؛مونده بوديم كجا بريم؟مسیری که داشتیم برمیگشتیم تو عمق فاجعه بود.من اون محل رو دوست داشتم و دلم میخواست اگه بشه اونجا خونه بگیریم.منو یاد روزهای خوب نوجووونیمو می انداخت.ولی در عوض با باتوم و کتک به جونمون افتادن و چون هیچ شناسنامه ای نداشتیم؛و پیش محضر دار گذاشته بودیم و ایضا هیچ کسی که بگیم بیاد ضمانتمون کنه که ما جزو دانشجوهای خاطی!!!نبودیم؛انتقالمون دادن به کلانتری.اونجا برای هر کی تعریف کردیم ما امروز با هم ازدواج کردیم و درسته که من دانشجوام ولی هیچ فعالیت مخربی!!!نداشتم؛به این دلیل که سرم به کل گرم امورات دیگه ای بوده؛باور نمیکرد.تا اینکه بلاخره یک زبون فهم پیدا شد و چون جوونای زیادی رو مثل ما گرفته بودن؛گذاشتن که بریم.يك راست رفتيم بنگاه و يك خونه اجاره كرديم.خونه كه نه....يك سوئيت خيلي نقلي و زپرتي.بعدش رفتيم براش موكت خريديم.و يك چيزي كه بشه به اسم پرده ازش استفاده كرد.ولي دوختن پرده طول ميكشيد.روزنامه خريديم و چسب.شيشه ها رو باهاش پوشونديم.شب شده بود و خسته و از پا افتاده بوديم.با ماني رفتم دم در خونمون.در رو كه باز كردم؛خواهر برادرم كه انگار منتظرم بودند؛دويدند سمت در ورودي.نگام كردند و بي هيچ سوالي در آغوش كشيدند و گريستند.چقدر به اين نوع محبت نياز داشتم.باهاشون اشك ريختم.مامان در آستانه در ايستاد و معلوم بود چقدر اشك ريخته و چقدر ناراحته.ولي اون غرور لعنتيش باز هم بهش اجازه نداد جلوتر بياد.از همونجا دق دليشو سر من خالي كرد و تموم سعيشو كرد كه منو از تصميم برگردونه.همش هم ميگفت پدرت نميبخشتت؛پدرت راضي نيست؛پدرت فلان...خيالشو راحت كردم كه همه چيز تموم شده.بابا گفت منو ميرسونه؛ولي اجازه ندادم.تا دم در چمدونم رو آورد و يك پاكت داد دستم و گفت هر كاري داشتي به خودم زنگ بزن.گفت برات آرزوها داشتم....گفتم مگه آرزوت غير از خوشبختي من بوده؟گفت نه.گفتم من الان احساس خوشبختي ميكنم.پاكت رو بهش برگردوندم؛هر چي هم اصرار و التماس كرد قبول نكردم.
ماشين دوست ماني دستمون بود.توي راه اين ترانه ستار ميخوند....ميگه عاشقم ميسوزم تا ابد....اگه راه و رسم عاشقي اينه....تازه يادمون افتاد كه شام نخورديم.همه جا هم تعطيل بود.بي خيال شديم.رفتيم خونه.اون شب تا صبح بيدار بوديم و اشك ريختيم و درددل كرديم.دم دماي صبح كه از خواب بيدار شدم؛ديدم ماني كلي بساط صبحانه خريده.يك دلي از عزا در آورديم و بعد مونديم خونه تا شب.حوصله هيچ كس رو نداشتيم.اينكه كسي نميدونست ما كجاييم حس خوبي بهمون ميداد.سخت بود!براي ما!دو تا نازپرورده؛دو تا آدمي كه سرد و گرم نچشيده بوديم؛هميشه زندگيمون خوب ميگذشت و هميشه خوب خورده بوديم و خوب پوشيده بوديم.نه كاري؛نه هيچ چي.فكر ميكرديم اين پول كمي كه داريم حالا حالاها كفاف خرجمون رو ميده.اما نشد.بلد نبوديم چطور خرج كنيم كه كم نياريم.زودتر از اونچه كه فكرشو ميكرديم تموم شد.
اون سالی که ما ازدواج کردیم اولین سالی بود که جشن ازدواج دانشجویی برگزار میشد.من هم رفتم نهاد رهبری دانشگاه و اسم نوشتم.زوجهای دانشجوی اون موقع دانشکده مون 15 تا بودن.کسی که توی نهاد رهبری بود خیلی با من دوست بود.یک حاج آقایی از این ریش و پشمی ها نه؛از اون ریش کما؛با موهای پر و آشفته؛از این تیپ قیافه های حزب اللهی.خلاصه آقای خوبی بود.اسم من رو دو بار توی لیست نوشت تا دو بار توی قرعه کشی مبلغی که میخواستن به ده نفر از اون 15 تا بدن شرکت کنم.اما وقتی بخواد نشه؛نمیشه!ده نفر در اومدن و هر کدوم مبلغی حدود یک میلیون تومن بردند.و من هیچ!توی کار خدا مونده بودم!هیچ کس مثل من اونجور محتاج اون پول نبود!با خودم فکر کرده بودم این بند و بساطا فقط برای من تشکیل شده که بتونیم یک جوری زندگیمونو شروع کنیم!اما اشتباه کرده بودم!روزی ما نبود که نبود!اما در عوض یکسری وسایل بهمون دادن؛خوبشم دادن ها؛نه از این کمیته امدادیها؛که خیلی هم به دردمون خورد.خوب ما توی یک دانشگاه خوب بودیم و همین یک امتیاز بود.بعدها هم همون آقای نهاد رهبری؛به عنوان دانشجوی نمونه!ازم تقدیر به عمل آورد و سه تا سکه هدیه نهاد رهبری بهم داد!!نمیدونم چرا؟اون لطفش هیچوقت یادم نمیره.آخه اون اصلا نمیدونست که ما اینطور داریم ازدواج میکنیم.شاید هم کار یکی از دوستام بود که آگاهش کرده بود.
از وسايل خونه هيچ چي نداشتيم.دل صاحبخونه به حالمون سوخته بود و يك گاز دو شعله رو ميزي بهمون داده بود.توي اون هواي گرم تابستون؛يك ماه بدون يخچال گذرونديم.خيلي خنده دار بود وقتي ميرفتيم قصابي و 250 گرم گوشت ميخريديم.حتي وقتي يك قالب پنير ميخريديم مجبور بوديم تا آخرش بخوريم.هر چي ميگرفتيم خراب ميشد.بيشتر توي نايلون فريزر ميپيچيدم و جلوي دريچه كولر آويزون ميكرديم.ولي باز هم به صبح نرسيده كپك ميزد.يك قابلمه مانند خريده بوديم با دو تا ليوان.توي اون قابلمه هم املت ميپختيم؛هم آب جوش براي چايي آماده ميكرديم.شايد خيلي براتون غير واقعي بياد؛اما واقعا پول خريدش رو نداشتيم.واقعا نداشتيم.البته این وضعیت دو هفته طول کشید و کم کم اوضاع بهتر شد.تا وقتی که مانی تونست پولهایی که اینور اونور به دوستاش قرض داده بود پس بگیره.تنها چيزي كه برامون مونده بود موبايل من بود كه پولشو گذاشتيم براي خريد سربازي ماني.موبايل رو با اين شرط كه هر وقت خواستم دوباره بتونم پسش بگيرم فروختم.صبحها هم صبحانمون يك شيشه شير كاكائو و يك كلوچه از اين شماليها بود.بي پولي بهمون فشار مي آورد و كم كم داشتيم كم مي آورديم.كارمون به جايي رسيد كه ساعت و خيلي چيزاي شخصي ديگمونم فروختيم.همه اش برام خاطره داشت و اغلب كادوي تولدم بودند.مايي كه هميشه اولين چيزي كه مد ميشد رو ميخريديم؛مدتها بود با همون لباسهاي قبليمون سر كرده بوديم.
گاهي زنگ ميزدم خونه و صداي خواهر برادر و مامان بابا رو ميشنيدم.گاهي كه بيشتر مكث ميكردم؛بعضي وقتها التماس آميز ميخواستن كه باهاشون حرف بزنم و ميدونن كه منم.اما نميدونم چرا اين كار رو نميكردم.تنهايي و بدتر از اون بي پولي عرصه رو بهمون تنگ ميكرد.بديش اين بود كه ماني اينجا نبود تا براي خودش چيزي داشته باشه.هر چي داشت اونور بود كه نميشد هم آورد اينجا.تا اينكه ماني تصميم گرفت بره شهرستان براي كار.قرار شد اول اون بره و شرايط رو كمي مهيا كنه و بعد منو ببره.شش ماه از زندگيمون گذشته بود و هنوز هم كسي نميدونست ما كجاييم؟زنده ايم؟مرده ايم؟ماني رفت و يك هفته بعد قرار شد من برم.چمدونم رو بستم.چيز ديگه اي نداشتيم.خونه رو تحويل دادم و رفتم ترمينال.
سه ساعتي تا حركت اتوبوس مونده بود.خنده دار بود كه من حتي ساعت هم نداشتم!مدام از اين يكي اون يكي ساعت ميپرسدم.همينكه خواستم چمدونم رو ببرم سمت اتوبوس،قفلش با ضربه اي كه بهش خورد شكست و تموم وسايلم پخش شد كف زمين.از لباس زير بگير تا كتاب و دفتر دستك.بدجوري هم باد مي اومد.هر چي رو تونستم جمع كردم و رفتم نشستم روي صندليم.صندلي كناري من يك خانوم تقريبا مسن بود.ميگفت كه دبير دبيرستانه.خيلي دوست داشت با من حرف بزنه و مسير طولاني رو با من سرگرم بشه.ولي اينقدر غم و غصه تو دلم بود....اينقدر بغض داشتم....كه نميتونستم و اصلا حوصله كسي رو نداشتم.
صورتم رو چسبوندم به سرماي شيشه پنجره اتوبوس؛ و پرده رو كشيدم روي خودم؛بعد اينقدر اشك ريختم كه احساس كردم كمي آروم شدم.پشيمون شده بودم؟نه.دلم شكسته بود.از مادر.از پدربزرگ كه وقتي فهميد من اينطور با ماني ازدواج كردم بارها و بارها از دست خانواده ماني شكايت كرد.و اوضاع رو از اوني هم كه بود بدتر كرد.از اينهمه جنجال و هياهو براي هيچ.از اينهمه آدمي كه ادعاي حمايت من رو داشتند و حالا جز اينكه دردي و رنجي بيفزايند هيچ نداشتند.از اينكه فراموش شده بودم.فكر ميكردم فراموش شدم.از اينكه چرا به اين زودي بايد ميشستم مقايسه ميكردم اگه با بهمن ازدواج كرده بودم الان وضعيتم اين نبود؟با اين حال؛بچه بودم. و همين بچگي توان كافي براي مقابله با سختيها بهت ميده.
خوب كه اشك ريختم پرده رو دادم كنار.خانوم كناري من گفت دخترم؛خوب اشكالي نداره؛فداي سرت كه چمدونت افتاد؛واسه همه پيش مياد؛خنده ام گرفته بود.به نظر اون من اينقدر آدم ضعيف و شكننده اي مي اومدم كه از بيرون ريختن محتويات چمدونم بر اثر يك اتفاق اينطور زار بزنم؟!
صبح زود رسيدم به مقصد.هوا خيلي خيلي سرد بود.من و ماني لباس زمستوني گرم نداشتيم.هر چي تيشرت داشتم روي هم پوشيده بودم.گوشه ترمينال اون شهر غريب؛توي تاريك روشن هوا؛يك پيكر تكيده و مچاله شده كه به ديوار تكيه داده بود؛ديدم.ماني با ديدنم به سمتم اومد و همو در آغوش كشيديم.يك هفته دوري بعد از اون همه شب و روز با هم بودن خيلي سخت بود.خونه اي كه اونجا داشتيم؛بزرگتر بود و تقريبا نيمه مبله.ماني شب و روز كار ميكرد.بيشتر شبها تا صبح نبود و من از ترس و تنهايي بيدار ميموندم.خونه تك واحدي بود.يك حياط درندشت هم داشت.جاي خيلي خوب شهر نبود اما قابل تحمل بود.
جو اون شهر طوري بود كه هر وقت تنهايي ميرفتم بيرون؛احساس ترس و استرس زيادي داشتم.پر از مردها و پسرهاي بيكاري بود كه يا دنبالت مي افتادن تعقيبت ميكردن؛يا بهت متلك ميگفتن؛يا انگولكت ميكردن يا به هر طريقي بهت آزار ميرسوندند.موتورسوارهاش وحشتناك بودند.غير ممكن بود توي مسيري بري و موتوري از پشت سرت نياد و دست به جاييت نماله.هنوز كه هنوزه از وحشت اون روزها؛همينكه صداي موتور ميشنوم؛مي ايستم و به ديوار تكيه ميدم.زنهاشونم همچين تعريفي نداشتند.بارها و بارها اين خانوم چادريهاشون جلومو ميگرفتن و به خودشون اجازه ميدادن بي مقدمه شال يا روسري من رو بكشن جلو!!به تمام معنا مثل جهنم بود.نميدونستم ماني چقدر توي اون شهر ميخواد بمونه.شكايت نميكردم.
شبها تنها ميموندم؛ميترسيدم. اتاق خواب مشرف به شوفاژخونه بود و يك در بلااستفاده هم به اونجا داشت.هميشه ترسم از صداهاي مرموزي بود كه شبها از اون مكان دهشتناك و تاريك مي اومد.يك شب هم هوا به شدت باروني بود و يكي دستشو گذاشته بود روي زنگ و برنميداشت.مجبور شدم برم ببينم كيه.ديدم يكي آدامس چسبونده بود روي زنگ.نميدونيد با چه سرعتي دويدم و در رو بستم و رفتم توي خونه.تو مسير بارها زمين خوردم و كلي زخم و زيلي شدم.يك شب ديگه هم زنگ اتصالي كرده بود چون بارون مي ومد و همينطور تا صبح صداي زنگ توي گوشم بود و جرات نميكردم برم ته حياط فيوز رو بزنم!
از ترس تنها راديويي كه از وسايل الكترونيكي توي خونه موجود بود رو بغل ميكردم و با برنامه راه شب همراه ميشدم.با يكي دو تا از آشناهام تونستم تماس داشته باشم.اون موقع امين زندگاني و من مشتركن برنامه رو اجرا ميكرديم.جو خيلي خوبي بود.من احساس ميكردم دوباره توي دوستامم.اگر يك شب نميبودم؛كلي تلفن به برنامه ميشد و سراغم رو ميگرفتند.كلي دوست پيدا كردم.از تموم شهراي ايران.تموم شبهام پر ميشد.الان كه اينا رو مينويسم؛بوي تنهايي و نم اون اتاقها؛همراه با بوي سيمهاي حرارت ديده اون راديوي فكستني كه بغلش كرده ام به مشامم ميرسه.
تصميم گرفتم برم سر كار. حقوق درست و حسابي به ماني نميدادند.يك چيزي بود به اسم علي الحساب.يك مبلغ خيلي كم و ماهانه.اونقدر كه ميشد باهاش اجاره داد و از گرسنگي نمرد.شش ماه اين وضعيت حقوق ماني طول كشيد.ولي بعدش يك پول قلمبه و يك پست دهن پر كن بهش دادن.اونجا شهرستان كوچيكي بود كه امكانات خيلي كمي داشت.رفتم يك موسسه كه تازه باز شده بود؛شدم مربي كامپيوتر.بعد تونستم يكي دوتا كار تدريس توي تنها مدرسه غير انتفاعي اونجا بگيرم.و كم كم هموني كه موسسه كامپيوتر داشت؛زبان هم آورد و كار من حسابي گرفت.وضع ماليمون به نسبت خيلي خوب شده بود.خوبیش این بود که ما خرج و هزینه زیادی نداشتیم اونجا.نه مهمونی؛نه رستورانی؛نه سینمایی و نه تفریحی.تنها تفریحمون این بود که میرفتیم کنار دریاچه ای که اونجا بود میشستیم ماهی گیری.و عجیب مردم اونجا به ما به چشم بیگانه!!نگاه میکردند.همیشه تو جمعشون یک وصله ناجور بودیم.البته کم کم دوستهایی از قشر خودمون پیدا کردیم؛دکتر و مهندس و استاد دانشگاهی که اکثرشون هم مهاجر بودند.هم من و هم ماني اونجا صاحب پستهاي تقريبا مهمي بوديم.مردم اون شهر خيلي غريب نواز بودند.اما....عجيب احساس غربت ولمون نميكرد.حالا كم كم داشتيم براي سال تحويل آماده ميشديم.اون سال اولين عيدي بود كه ما با هم بوديم.تنها و تنها.سفره هفت سيني كه يكي از شاگردهام برام درست كرده بود رو چيديم؛سبزه اي رو كه دور كوزه چسبونده بودم؛گذاشتيم زير شير دستشويي كه چكه ميكرد؛و رفتيم ماه عسل!با اتوبوس!رفتيم شمال.8 روز توي يك ويلاي بزرگ مونديم.زندگي كرديم.با اينكه ماشين نداشتيم؛اما هيچ وقت اينطوري شهرهاي شمال رو شخم نزديم.از موزه و كوه و جنگل بگير تا تموم طبيعت بكر و دريا و خلاصه همه جاي اون شهر و همچنين شهرهاي اطراف رو گشتيم.
بعد از اون مسافرت برگشتيم تهران و كار و بار ماني تهران درست شد و مسئله سربازي هم حل شده بود و سربازيشو خريديم و من هم مشغول به كار شدم.قبلا براتون گفته بودم اون خونه اي رو كه تو زعفرانيه رهن كرديم چطور پيش اومد.حالا ديگه بزرگ شده بودم.يك جورهايي شخصيتم عمق پيدا كرده بود.احساس استقلال خوبي داشتم.حس اعتماد به نفس زيادي داشتم از اينكه هم سن و سالهاي من داشتن پسر بازي ميكردند و من مسئوليت يك خونه زندگي رو به عهده داشتم.يك روز رفتم سراغ مامان اينا.اونجا نبودن.بعد از حدود دو سال بيخبري حالا اونطور بايد ميفهميدم كه از اون خونه رفتن.پيداشون كردم رفتم ديدنشون.مامان از ديدنم خيلي ذوق نكرد و خيلي هم خوب باهام برخورد نكرد.اما ديگه گذشته ها گذشته بود.پدر منو در آغوش فشرد و بوسه بارون كرد و گفت چقدر بزرگ شدم!گفت كه خيلي دنبالمون گشته.خواهرم ميگفت بعد از رفتن تو اون شب تا صبح به ترانه مسافر شادمهر گوش كردم و بارها و بارها اين كار تكرار شده و برات اشك ريختم.مسافر خسته من....بار سفر رو بسته بود....دلش پر از گلايه بود....به انتظار نشسته بود....ميخواست كه از اينجا بره....اما نميدونست كجا....دلش پر از گلايه بود....اما نميدونست چرا....اما نميدونست چرا....دفتر خاطراتشو رو طاقچه جا گذاشت و رفت....عكساي يادگاريشو براي ما گذاشت و رفت....
بعد نوبت به خانواده ماني بود.اون هم جرياناتي داره.اقدام اول رو خودم انجام دادم.سخت بود.وقتي رو انتخاب كردم كه ميدونستم كسي غير از مادر ماني خونه نيست.ميخواستم برخورد اون با من هموني باشه كه توي دلشه نه اينكه حضور كسي ديگه اين برخورد رو آميخته به غرور كنه.رفتم در خونشون.اومد دم در.مدتي با بهت به هم نگاه كرديم.منو نميشناخت.من دو سال عروسش بودم و منو نميشناخت!اصلا منو نديده بود.خودمو معرفي كردم.با ترديد و مكث به خونه دعوتم كرد....و همه چيز درست شد.فرداشب كه همزمان با تولد ماني بود اومدن خونمون و همه چيز درست شد.ساده نبود.ابدا فكر نكن براي آدم مغروري مثل من همين گذشتهاي به ظاهر كوچك و بي اهميت ساده بود.هيچ كس هيچوقت نفهميد اين قضيه آشتي از كجا آب خورد و مثل يك راز بين من و مامان ماني موند.الان اگه عروس گل پدرشوهرم هستم؛اگه دختر گل مادرشوهرم هستم؛اگه مامان و بابا و خواهر و برادرم نميتونن بيشتر از يك هفته دوريمونو تاب بيارن؛حاصل رنج راهيست كه بر خود هموار كردم.اون روز يكي از فاميلهاي ماني كه محو برخورد محبت آميز و توام با احترام مادر و پدر ماني با من شده بود؛زير گوشم زمزمه كرد:فلاني؛همه اينها به خاطر گذشت تو بود.گفت بهم غبطه ميخوره كه تونستم اينطور رشته امور از هم گسسته رو به دست بگيرم.سختي زياد كشيدم....سختي زياد كشيديم...ماني به خاطر من از خيلي چيزها گذشت...از خيلي موقعيتها....از خيلي امكانات....
زندگيمونو ساختيم.با هم و كنار هم.پا به پاي هم.اولين پولي كه دستمون اومد حدود يك تومن بود.باهاش گاز و يخچال و تلويزيون و لباس! و استكان و قابلمه و خرت و پرت خريديم.پول قلمبه بعدي هم شد مبل و تخت و خرت و پرتاي ديگه.براي خريد مبل كه رفته بوديم چيزي حدود 200 تومن داشتيم!مبلها رو كلي برانداز ميكرديم و كلي بشين و لم بده و امتحان كن و بپسند؛بعدش؛قيمت رو ميپرسيديم؛فروشنده بادي به غبغب مي انداخت ميگفت مثلا اين ميشه سه ميليون و ...!!!!با كمترين هزينه شيك ترين وسايل ممكن رو خريديم.زندگيمون كمي رو به راه شد.يك كم شبيه خونه آدم شد!حالا....تقريبا همه چيز داريم.زيادشم داريم.خوبشم داريم.درسته سختی کشیدیم؛درسته دیگه اون مانی و آرایه قبلی نبودیم؛درسته تند تند و بلافاصله بزرگ شدیم و رشد کردیم؛اما در عوض ساخته شدیم.البته خدا رو شکر زندگی اونقدر به ما سخت نگرفت.اما همینقدرشم برای مایی که تقریبا مزه سختی رو نچشیده بودیم؛سخت می اومد.مطمئنم توی اون شرایط خیلیها کم می آوردند.و خوشحالم که ما کم نیاوردیم.
الان كه نشسته اينا رو مينويسه دلش خيلي گرفته است.يك حال بدي داره كه نگو.براي اولين بار اين دير رسيدنها اساسي كار دستش داد.ميگن يك بار جستي ملخك...دوبار جستي ملخك....اين بار ديگه اساسي ريدي ملخك.بيست و هشت سال با همه ديركردنهام؛مشكلي برام پيش نيومده بود.اينهمه امتحان دادم؛اينهمه قراراي مهم داشتم؛اينهمه كلاس و جلسه و فلان رفتم؛همه هم ميليمتري و دقيقه نود رد كردم.رد كردم ها.يك چيزي ميگم يك چيزي ميشنوي.اين كامپيوتر من يك بازي داره كه توپهاي همرنگ رو ميچيني كنار هم ميتركوني.براي تمدد اعصاب ازش استفاده ميكنم.نشستم اينجا و هي ميتركونم.آبي كنار آبي؛سبز؛حالا زرد؛حالا بنفش؛دو تا خاكستري اينور؛دو تا قرمز اونور؛حالا؛پك؛پك؛پك.هر كدوم از اين پكها بدجوري تكونم ميده.انگار دارم به خودم سيلي ميزنم و اين صداي اون سيليهاست.بد حالم گرفته است.بد.اگه بيم اين مهموني كه تو خونه ام نشسته نبود؛زار زار گريه ميكردم.يا لااقل سرمو ميكوبيدم به ديوار.
چه گندي زدم من امروز.قضيه از اين قرار بود كه براي اولين بار فرصتي پيش اومد كه من هم توي اين كار جديد خودي نشون بدم و برم تو فاز كارهاي گنده تر و مهم تر.مدتها بود اين آرزوم بود كه از كارگاهاي كوچيك موچيك؛برسم به كارخونه هاي بزرگ بزرگ.البته هميشه درگير كارهاي بزرگ هم بودم ولي پشت پرده.كارهايي مثل تهيه چك ليست؛زمانبندي؛ليست كردن الزامات قانوني مربوطه؛ايراد گرفتن از الزامات سازماني و از اين خرت و پرتها كه بيشتر حماليهايي بود كه رييس كون گشادمون ميداد به من.خوب.نميشه كه به رييس نه بگي ديگه.توي كارگاههاي كوچيك؛خودم همه كار رو ميكنم؛ولي حتي اگه خودتم اعتماد به نفس لازم رو داشته باشي؛توي سازمانها و كارخونه هاي گردن كلفت؛يك خانم جوون رو اونقدرها جدي نميگيرين كه بهت اونجور كه بايد جواب پس بدن.
بگذريم.يكي از مهره هاي اصلي تيم كه با دستمال كشيدن تقريبا همه كارهاي مهم رو قاطي رييس ميشد؛مريض شد و افتادتو خونه و از سفر موند.رييس هم زنگ زد به من با خوشحالي مژده بده كه برام يك كار مهم داره و بله!بلاخره من رو هم داره قاطي كارهاي گنده گنده ميكنه.هر چند يك سفر بي برنامه و ناگهاني سراغم اومده بود؛اما از خوشحالي تو پوستم نميگنجيدم.كلي هم تاكيد كرد كه اگه نميتونم بيام يا مشكل دارم حتما بهش بگم؛تا كسي ديگه رو جايگزين كنه.گفتم ابدا!مشكلي نيست.و خودم رو ميرسونم.يك روز فرصت بود.ميتونستم برم.چي از اين بهتر.باز تاكيد كرد كه خيلي مهمه و چون عده كمه؛و دست تنهاست؛حتما اگه ميگم ميامبايد بيام.تعجب كردم و متعجبانه گفتم من مدتهاست منتظر اين فرصتم؛از دستش نميدم.
قرار شد با هواپيماي چارتر بريم به اون شهر جنوبي.خوشحال بودم.با دوستي كه توي اون شهر بود تماس گرفتم و گفتم دارم ميام ديدنت.كلي ذوق دركرديم از خودمون. توي مهموني؛متوجه شدم كه شوهر دختر خاله ام هم توي همون شهر بايد بره سمينار و ارائه مقاله و اين برنامه ها.داشت فكر ميكرد كه وقت نكرده بره بليط هواپيما بگيره.فكري به سرم زد.با رييس صحبت كردم كه اين يك نفر هم همسفر ما بشه.خلاصه فردا قرار شد راه بيفتيم بريم فرودگاه.اون بنده خدا هم اومد خونه ما كه با هم بريم.طوري براش برنامه سفر چيده بودم كه درست سه ساعت قبل از سمينار ميرسيد.
به ساعت پرواز نزديك ميشديم و من هي با خودم محاسبه ميكردم كه هنوز زوده.اون بنده خدا هم هي ميگفت دير نشه مطمئني ميرسيم؟توي دلم بهش فحش ميدادم كه چه وسواسي داره!چقدر محافظه كاره!مثل پيرمردها ميومنه.بعد هم بهش جواب ميدادم معلومه كه ميرسيم.ماني هم زنگ زد و ساعتي كه بايد از خونه بيرون بيام رو بهم يادآوري كرد.گوشي رو كه گذاشتم؛كلي به محافظه كاري اون هم خنديدم.براي حرفش ارزشي قايل نشدم.با اينكه ماني هميشه توي زمان بندي خيلي دقيقه؛ولي از نظر من اون زيادي زود ميرسه و وقت در نظر ميگيره.يك ساعت به پرواز رييس زنگ زد و دوباره از من اكي گرفت.گفتم خيالت راحت باشه.ميام.
درست نيم ساعت به پرواز مونده بود كه با سرعتي سرسام آور به سمت فرودگاه پريديم.غافل از اينكه كلي مسيرها رو بستن و دارن تعميرات ميكنن.هي از اين خيابون به اون خيابون.از اين كوچه به اون كوچه....برعكس اون اول كه اونقدر خونسرد بودم؛ديگه حسابي قاطي كرده بودم.هر راهي رو ميرفتم به بنبست ميخورد.يك راه هم كه باز بود تصادف شده بود....و درست ساعت پرواز رسيدم فرودگاه.تا اين ماشين لعنتي رو پارك كردم؛ديدم كه هواپيماي نازنين بالاي سرمه.به خودم دلداري دادم كه نه؛اونا حتما منتظر ما ميمونن. و تا گذاشتن از زير اين دستگاههاي لعنتي رد شيم و تا كمربندمو باز كردند؛و ديديم بله....پريده.زنگ زدم به موبايل رييس.خاموش بود.دير كرده بودم.مثل هميشه.هي به خودم فحش ميدادم حالا ميمردي يك ساعت زودتر ميجنبيدي؟براي اولين بار به طور جدي از خودم بدم اومد.نشد.به هر دري هم زديم نشد كه با يك پرواز حتي به شهرهاي اطراف بريم.همه براي روز بعد و ساعتهايي بودند كه ديگه به درد ما نميخورد.
خودم به جهنم.اينقدر بابت اون آقا خجالت كشيدم كه نگو.اصلا روم نميشد بهش نگاه كنم.احساس گناه شديدي ميكردم.اونهمه زحمتش رو اينطور به باد داده بودم.با يك نگاه ناباورانه همونطور ايستاده بود و به زمين خيره شده بود.پك؛پك؛پك؛حالا با شدت بيشتري توپها رو به هم ميكوبم.گريه ام گرفته.اون لحظات نميدونستم چيكار كنم.زنگ زدم به رييس و گفتم من خودمو ميرسونم هر طور شده.گفت ديگه نميخواد بياي.مونده بودم اگه به ماني بگم به پرواز نرسيدم چي بهم ميگه؟حتما با اولين چيزي كه دم دستش بياد ميكوبه تو سرم.چقدر به اينطور مواخذه و تنبيه شدن نياز داشتم.اونوقت هي نشسته بودم محاسبه ميكردم؛اگه اون چراغ قرمز مدتش دو دقيق نبود؛رسيده بودم؛اگه راهها رو نبسته بودن؛رسيده بودم؛اگه ....اگه....اگه....نه!نه!ديگه نه!چقدر با اين توجيهات ميشه خودمو گول بزنم؟بايد از اين رفتار زشت و وقيحانه خجالت بكشم.آخه چرا من فكر ميكنم اگه نيم ساعت چيزي به نام "حاشيه امنيت" در نظر بگيرم براي رسيدگي به كارها؛ازم كم ميشه؟شايد دليلش اين بوده كه با همه اين بدوبدوها؛هميشه بلاخره خودمو ميرسوندم.و بعدها هميشه اينها ميشده ماجراها و خاطره هاي خنده داري كه براي ديگرون از دقيقه نود بودنم تعريف ميكردم و كلي ميخنديديم.و شايد تا به حال اينچنين ضربه اي نخورده بودم.
حالا ميتونم با خودم فكر كنم؛تصميم بگيرم و متحول بشم.درسته كه هميشه خودم رو فرز و تيز ميدونم؛اما علاقه عجيبي به وقت كشي دارم.مثلا هميشه فكر ميكنم اگه طوري برسم جايي كه پنج دقيقه بايد منتظر بشم؛اون پنج دقيقه خيلي عذاب آور ميتونه باشه.اما تحمل زمان قبل از واقعه؛بهتر از متحمل شدن و رويارويي با فاجعه است.من اينبار واقعا فاجعه به بار آوردم.علاوه بر اينكه فرصتي رو از خودم گرفتم و در نظر رييس يك آدم بي مسئوليت كه روي حرف و قولش دوزار هم نميشه حساب كرد شدم؛بنده خداي بيگناهي رو هم تو آتيش ندونم كاريهام سوزوندم.نه.بايد عوض بشم.ميرم سر بازي gtaو ميشم سي جي و هي آدمهاي توي كوچه خيابون رو ميگيرم زير مشت و لگد و لت و پار ميكنم...هي لت و پار ميكنم....تا كي عصبانيتم فرو بشينه....من كي ميخوام آدم بشم آخه؟چند واقعه ديگه؟چند بار ديگه بايد شخصيت خودمو خراب و لكه دار كنم و اعتبار خودمو زير سوال ببرم تا آدم بشم؟
..........................................
پ.ن:نميدونم چرا زندگي مجازي من توي اين نت با زندگي واقعيم توي اين دنيا؛از زمين تا آسمون لحظه هاي متفاوت برام رقم ميزنه؟درست وقتي كه توي دنياي واقعيم سرخورده و دلگير و ناراحتم؛و اشكم دم مشكمه،وقتي وارد اين دنياي مجازيم ميشم؛اتفاقها؛گفته ها؛شنفته ها؛و دلنوشته هايي رو ميبينم كه خوشحالم ميكنه.بد بهم روحيه ميده؛اونقدر سر ذوقم مياره كه گاهي با خوندن بعضي ايميلها واقعا در اوج ناراحتيم هم از سر شوق اشك ميريزم.تاب اينهمه مهربوني و محبت رو نمي آرم.اينقدر خوشحال ميشم گاهي كه دلم ميخواد همين آرايه بمونم و ديسكانكت نشم و برنگردم به واقعيت زندگي.و بعضي وقتها هم؛درست وقتي توي زندگي واقعيم از خوشحالي توي پوستم نميگنجم؛يك سري كه به اينجا ميزنم؛چنان انرژي منفي به سويم گسيل ميشه؛كه از ناراحتي دلم ميخواد كامپيوتر رو بكوبم زمين.اينه كه ماني متعجبه من چطور در اوج ناراحتي با يك بار كانكت شدن؛شاد شاد ميشم؛و در اوج خوشحالي با همون يك بار كانكت شدن غمگين غمگين.ميگه تو ديگه ديوونه شدي.گاهي ميخندي؛درست بعدش ناراحت و غمگيني؛معلوم نيست غم و شاديت به چي وصله؟
..............................................
لحظه اي با من باش...
چامه و چکامه نيستند
تا به رشته ي سخن در آورم
نعره نيستند؛تا زناي جان برآورم
دردهاي من نگفتني؛
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نامهايشان
جلد کهنه ي شناسنامه هايشان
درد مي کند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده ي سرودنم
درد مي کند
انحناي روح من
شانه هاي خسته ي غرور من
تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است
کتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهاي پوستي کجا؟
درد دوستي کجا؟
اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا؛دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي دردهاي کهنه ي لجوج
اولين قلم؛حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت ؛خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟
درد رنگ و بوي غنچه ي دل است
پس چگونه من
رنگ وبوي غنچه را
ز برگهاي تو به توي آن جدا کنم؟
شعر تازه ي مرا؛درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من ؛از چه حرف مي زنم؟
درد حرف نيست ؛درد نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا کنم؟
معاون اول رييس جمهور :خواهرم الناز!
معاون رييس جمهور و رييس سازمان تربيت بدنی:مشتی ماشالا معروف به سام!
معاون حقوقی و امور مجلس رییس جمهور :احسانه حاجی اسماعیلی؛گزینه دوم کهتو معروف به بهروز
معاون رييس جمهور و رييس سازمان مديريت و برنامه ريزی کشور:بهمن!
معاون رییس جمهور و رييس سازمان انرژی اتمی:یازیلاریم معروف به عرفان
معاون رييس جمهور و رييس سازمان حفاظت محيط زيست: مهار بیابانزایی(مهندس درویش) و گزینه دوم: همنهاد!
معاون رييس جمهور و رييس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري:آسمانم ابریست!به دلیل اینکه بره یک جایی رو پیدا کنه که آسمونش صاف باشه!خودمم برای این پست خوبم ها!چون همه ایران رو مو به مو گشتم!
معاون رییس جمهور در امور اجرایی:حاج باران.به دو دلیل.تو کفش هم بمونید!
معاون رئیس جمهور و رییس بنیاد شهید و امور ایثارگران:رضا خرداد پنجاه و سه؛حاج باران؛اشتراکا.چون دستشون تو کارای خیر و ایثارگریه!
معاون رييس جمهور و رييس سازمان ملی جوانان:نابخشوده.به دلیل آشنایی با مشکلات جوانان.و گزینه دوم صوفی؛چون انگار خوب جوونیه!
وزير دادگستری:حاج باران؛به خاطر اختراع قانون قفل فرمون!؛و به خاطر اینکه اعتقاد به اسلام ناب محمدی داره؛نمازشو تو مسجد میخونه؛و مومن و متعهده؛احتمالا از نظر ریش و پشم هم تو مضیقه(مضیغه؟) نیست!
وزير بازرگانی:رها.چون خیلی سرش تو قیمتهاست و خوب نکته بینه.
وزير ارتباطات و فناوري اطلاعات:اقلیما.چون خوب به فناوری اطلاعات و بیرون کشیدن اطلاعات خام و پختن اونا وارده.روابط عمومیشم خوبه.
وزير مسکن و شهر سازی: لیلا و امین!دلیلشم سریه!به خاطر احداث مکان!و جلوگیری از آوارگی جوانان در کوه و کمر!
وزير کشور:شراگیم زند.چون خووووووووب میتونه اداره همه امور رو به دست بگیره؛خوووووب!
وزير رفاه و تامين اجتماعی:آرمیتا گربه وحشی(به دلیل پروژه تکریم خانومها در دوران پریود!)
وزير بهداشت درمان و آموزش پزشکی:معلومه دیگه!دکتر سلوچ؛متخصص اورولوژی!
وزير نيرو:هیچکس.چون همش داره به من روحیه میده!و یه دوست.همینجوری دلم خواست باشه.
وزير جهاد کشاورزی:باز هم مشتی ماشالا ملقب به سام!دلیلشو نمیدونید؟!!!
وزير صنايع و معادن:رضا خرداد پنجاه و سه به دلیل قبضه کردن بازار آهن!
وزير راه و ترابری:باز هم مشتی ماشالا معروف به سام!چون همه جاده ها رو مثل کف دستش میشناسه!حساب همه چاله چوله ها رو هم داره!تازه قدیما یادتونه بچه هایی رو که خیلی شیطون و حرف نشنو بودن مبصر میکردن!اینم اون!بلکه یک کم خجالت بکشه جاده رو با پیست اشتباه نگیره!
وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی:قصه جون جونم.معلومه دیگه؛هم کمالات داره هم با فرهنگه.
وزير امور خارجه:نسرین بهانه های غربت.تا دیگه بهونه نگیره! یا حاج واشنگتن!اینطور که از اسمش برمیاد خوب میتونه بستر رابطه با امریکا رو فراهم کنه!
وزير کار و امور اجتماعی:عقاید یک دلقک معروف به سهیل!چون هزار تا کار داره و اینهمه وقت واسه وبلاگ نویسی!در ضمن هم یک کار به کاراش اضافه میشه!هم میتونه با پولی که به دست میاره این جیپشو عوض کنه لنکروزی؛پرادوی دو دری؛چیزی بخره؛تا بلکه آرایه به عشقش جواب مثبت بده!
وزير امور اقتصاد و دارائی:سوگلی.خوب دلیلشم پر واضحه دیگه!
وزير آموزش و پرورش:پروانه پشت هیچستان.جوجو یادداشتهای پراکنده هم خوبه!
وزير علوم تحقيقات و فناوری: پرپرنده معروف به صدف.چرا؟چون خوشم میاد ازش اصلا!چون باهوشه؛چون ریاضیش خوبه!چون تو محیط علمی داره کار میکنه!
وزير دفاع و پشتيبانی نيروهای مسلح:مهدی خاطرات من و ویلچیرم.
وزير نفت:این پست رو اجبارا میدم به حاج باران.چون توش زیاد بچاپ بچاپ میشه و دیگه نیاز نیست حاجی بشینه فکر کنه اگه اینقدر پول بادآورده داشت چیکار میکرد!فقط کافیه عمل کنه!و همینطور دیگه دغدغه گدایی افتادن کس و کارشو بعد از خودش نداره!(مرسی اعتماد به نفس!؛حاجی!یادم رفته بگم؛زن و بچه تو هم خدایی دارند.تازه زبونم لال چلاق که نیستند؛اون خانم تو همینکه تونسته جمعت کنه؛معلومه کلی هنرمنده؛نگران نباش!چه بسا از تو یکی بهتر از عهده خرج و مخارجش بر بیاد!)
وزير اطلاعات:اقلیما.میشه تو این زمینه روش حساب کرد!تراست می!
وزير تعاون:باران بارانگاه.چرا؟چون حس میکنم توی یک تعاونی داره کار میکنه؛یا از تعاونی چیزی میخره؛اصلا میدونید چیه؟دلم میخواد توی کابینه ام باشه!همین!حالا این پستو داشته باشه؛بعدا یک فکری میکنیم!
اونایی که از قلم افتادن و بدون پست و مقام موندند؛هیچ نگران نباشن!به زودی رییس جمهور که شدم؛براتون پست و مقام میتراشم؛مثلا معاون رییس جمهور در امور وبگردی! یا وزیر اینترنت و ضد فیل ترینگ!وزیر استاندارد سازی پسرها و دخترها! معاون رییس جمهور در امور چتینگ و چتینگ(با کسر چ!)
پ.ن:هر کی دلخور بشه خیلی بی جنبه است!
پ.ن:توی سردر وبلاگ یکی از بچه ها؛شعری رو دیدم که خیلی وقت پیش تحت تاثیر شرایط روحی عشقولانه دوریانه نوشته بودم؛کلی ذوقمرگ شدم.یکی از شعرای خودمم با عنوان همون لحظه ای با من باش توی یکی از این مجلات در پیت؛نمیدونم خانواده بود یا روزهای زندگی دیدم.یکی زحمت کشیده بود به نام خودش داده بود چاپ کرده بودند!بازم حس شیرینی دوید توی رگهام!
پ.ن:جواب کامنتهای قبلی رو توی همون کامنتدونی دادم.
پ.ن:اینم پوستر تبلیغاتی من!
.................................................
لحظه ای با من باش...
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستي
تو نه مثل آفتابي که حضور وغيبت افتد
دگران روند و آيند و تو همچنان که هستي
تو اگه پرنده باشي چشاي من آسمونه
راز پر کشيدنت رو کسي جز من نمي دونه
واسه من سخته که بي تو بنويسم مشق پرواز
با صداي ساز خسته تر کنم گلو ي آواز
منو تو گر چه اسيريم حيفه از غصه بميريم
بيا تا آخر دنيا بشينيم و پر نگيريم
جاي پر زدن زمين نيست توي قلب آسمونه
قصه ي مرگ وجدايي تو کتابا جا مي مونه
نگو عمرمون تموم شد نگو ديگه همدمي نيست
بيا فردا رو بسازيم اينکه فرصت کمي نيست
اشک پاکتو نگه دار واسه غسل تن پرواز
زنده کن صداي سازو که رسيده وقت آواز
جاي پر زدن زمين نيست
توي قلب آسمونه قصه ي مرگ وجدايي
تو کتابا جا مي مونه
نگو عمرمون تموم شد
بعد از اين ديگه غمي نيست
اشک پاکتو نگه دار واسه غسل تن پرواز
زنده کن صداي سازو که رسيده وقت آواز
.همینطوری توی مسیری که میرفتم؛کمترین کاری که میکردم؛گرفتن سرشاخه های درختا؛سنگای جلوی پامو با پام زدن بود:-j .اینقدر خوشم میاد از این مدل راه رفتن.ولنگار و یله!
هر چیزی هم میاد جلوی پات شوتش کنی
.بعد سعی کنی توی یک خط مستقیم بره؛بعد ردشو بگیری و برسی بهش؛و دوباره یک نوک پا نثارش کنی.مهم هم نباشه که دیگرون با چه حالتی دارن نگات میکنن
.مشکل این بود که اون روز لباسهایی که خیلی خانم جلوه ام میده پوشیده بودم!دیگه نمیشد با اون بوتای مشکی تا زانو؛با اون پاشنه بلند و تیزش؛و اون جنس مخمل ظریفش؛ و اون پالتوی پاپیون دار و سانتال مانتال! از این کارا کرد
!باید خیلی مودب و متین!سعی کنی مثل مانکنها راه بری~:> !(چقدر هم من سعی میکنم!)تا برسم به خونه مامان اینا؛یک خیابون دراز رو میشه پیاده طی کرد.تازگیها هم یک جایی برای پارک ماشین گیر آوردم؛ته یک کوچه دنج همون اطراف؛که دیگه مجبور نیستم دو ساعت توی اون خیابون شلوغ دنبال جا پارک بالا پایین برم
؛و با هر بز و خری دهن به دهن بشم؛که آهای کره خر عوضی!مگه نمیبینی من دارم دنده عقب میام:-@ ؟!!!بعد از کمی نشستن؛با خواهرم میایم بیرون.توی همون مسیر کلی ماشین بوغ بوغ (بوق بوق؟!!) میکنن؛و منم که دیگه بازنشسته شدم؛همه رو میذارم به حساب خواهرم
!یک کمی هم شاید از سر حسادت بهش غر میزنم که هر وقت با تو میام بیرون؛همین بساطه[-X !کلی ماشینای خوشگل خوشگل مثل اسکورت آهسته کنارمون میان.و التماس که بفرمایید برسونیمتون:o3 !توی این فاصله؛یک بنز کروکی خیلی خیلی خوشگل:-" رد میشه.فقط رد میشه:-?? .وقتی خوب دور شد؛به خواهرم میگم خداییش اگه این بهم پیشنهاد میداد برسونتم؛میرفتم
!!الناز میخنده و میگه ببین!اون جلوتر واستاد!شاید اینبار ببینتت و نظرش عوض شه!!منم میخندم
.همینطور سنگین و رنگین!و حرف زنان از کنار ماشینه؛کاملا بی تفاوت:-j !!رد میشیم.راننده اش میاد پایین و وای وای وای
*-:) !به قول الناز عجب قیافه ای!عجب تیپی!راست کار خودته!!البته هیچ کدوم از اینا اون لحظه گفته نمیشه؛اون لحظه باوقار و متین داریم فقط تردد!!!!!میکنیم!به الناز یادآوری میکنم؛اگه اومد بهت شماره بده یا پیشنهاد؛حق نداری بگیری ها>:/ [-X !آبروی منو نبری!وگرنه دیگه باهات جایی نمیام.راننده خوشتیپ ماشین خوشگل و فلشی میاد صاف جلوی من می ایسته و میگه میتونم ازتون خواهش کنم تا یک مسیری برسونمتون$-) \:D/ !!!!خیلی مودبانه پیشنهادش رو رد میکنم؛و جلوتر که میریم؛به الناز میگم؛این چطوری حرف منو شنید که گفتم اگه این بخواد برسونتم میرم باهاش
؟!آخه خیلی آهسته و نجوا مانند وقتی که کلی دور شده بود گفته بودم!الناز میگه برق چشاتو دید فهمید
!چشات برق زد
!اینقدر این آقا با شخصیته!!که نمیشه جواب رد بهش بدی!مخصوصا وقتی دوباره بیاد مودبانه تقاضاشو تکرار کنه و حتی وقتی تو هم مودبانه تقاضاشو رد کنی:@) !اینقدر دلم میخواست بدون توجه به شوهر و خواهر و مردم و کوفت و زهرمار و هر چیز دیگه ای که باید ملاحظه اش رو بکنی؛دو تا دستامو میذاشتم روی در و مثل اینکه میپری اونور یک نرده؛از روی در میپریم توی ماشین
؛بی خیال این تیپ خانمانه و بی خیال الگویی که میخوای واسه خواهرت باشی مثلا! و بی خیال شخصیت یک زن متاهل رو داشتن!و بی خیال نقش یک خانم با شخصیت رو بازی کردن!اونوقت دوتایی با پسر مورد علاقه ام:)>- که همینجوری یلخی از تیپ و کلاسش خوشم اومده و در یک چشم بهم زدن عاشقش شدم![]()
!خیابونها رو تردد میکردیم؛در حالیکه صدای ضبطش بلند بود و کوهن داد میزد
\:D/ و مردم همه به ما نگاه میکردن و سر تکون میدادن[-X به نشانه "عجب وحشیهای بی فرهنگی
!"یا " عجب آدمای ندید بدید بی شخصیتی!" یا "عجب دختر بی ادب و بی نزاکتی" یا "عجب"....ای"!!! آخ آخ اخ!اینقدر دلم این رو میخواست
!با سکندری که الناز بهم میزنه میام دوباره توی این خیابون دراز!داریم میرسیم به ماشین خودم!و اون آقای با شخصیت هنوز منتظر که ببینه کی نظر ما عوض میشه.البته اون دور دورا ایستاده و مزاحمتی ایجاد نمیکنه!من غرق این غصه!که الان مجبورم این 206 قراضه رو سوار شم و اون ببینه
!افسردگی گرفتم!همینکه با سرعت دارم میزنم به چاک؛جلوم شاخ به شاخ میشه و میگه پس بگو ما رو تحویل نمیگرفتی واسه چی بود
(*) !!!!
شب ماجرا رو برای مانی تعریف میکنم: مانی!اینقدر دلم میخواست با این حالت میپریدم توی ماشینش!نگام میکنه و میخنده
.میگه برات میخرم عزیزم
!میگم نه!فقط ماشین که نبود!از پسره هم خوشم اومد
!میگه خوشم میاد پسره با خودش فکر کرده شوهرت کیه که تو به اون محل هم نذاشتی!میگم مانی!من از پسره خوشم اومد!میگه حتما با خودش فکر کرده شوهرت لامبورگینی سوار میشه که تو با اون ماشینشم اعتناش نکردی
!!!میگم مانی!من دلم میخواست اعتناش کنم
!!بغلم میکنه میگه دیگه اگه من این شیطنتای تو رو ندونم که!!!از رویایی که برای سوار شدن به ماشین یارو تصویر کرده بودم براش میگم و میخنده.میگه فکر کردم خودت میخواستی بشینی پشتش!فکر میکردم آخرش اینجوری تموم میشه که درو باز میکنی؛پسره رو با لگد میفرستی بیرون
!!!
بعد برای بهمن هم همینا رو تعریف میکنم!هنوز رسیدم به اینکه اون آقای راننده خیلی با شخصیت از من درخواست کرد سوار ماشینش بشم!داغ میکنه ها!داغ میکنه
:-L !هر چی به دهنش میرسه بهم میگه.ولی میون اونهمه گیجی یک چیزی یادم میمونه:میگه خیلی خوشحالی که یکی به حریم شخصیت تجاوز کرده
؟!خیلی خوشحالی داره که یک یاروی عوضی بهت بی حرمتی کرده؟و تو بابت این قضیه اینقدر خوشحالی
؟میگم برو بابا؛قضیه این نبوده که؛من دارم یک چیز دیگه میگم؛تازه من برای شوهرمم تعریف کردم فقط خندیدیم؛میگه من شوهرت نیستم؛نمیخندم؛خفت میکنم
!!!!احتمالا الان صورتش کبود شده و رگای گردنش قلنبه!میگم بابا!پسر خوب!قضیه اصلی رو بگیر!اینکه دلم میخواست چقدر این یک ذره آزادی رو میخواست
:-j ؛اینکه دلم انگار جوون شده بود؛دلم میخواست جوونی کنم؛هیجانی که با رویام به تصویر کشیدم رو ببین!نه!به گوشش نمیره:-@ !اینقدر عصبانیش کردم گویا که اگه دستش بهم میرسید پوستمو غلفتی(قلفتی!)میکندb-( !
......................................
پ.ن:هرگونه برداشت بد بر عهده خواننده میباشد
!
پ.ن:این روزها به نظرم نوشتن خیلی مبتذل شده
.
پ.ن:این روزها ....... >-)
پ.ن:دلم میخواد الان یکیو گاز بگیرم
!همین الان!یا لا اقل اجازه بده چنگ بزنم[-O< !
.....................................
لحظه ای با من باش...
شيرين من، براي غزل شور و حال کو؟
پر مي زند دلم به هواي غزل، ولي
گيرم هواي پر زدنم هست، بال کو؟
گيرم به فال نيک بگيرم بهار را
چشم و دلي براي تماشا و فال کو؟
تقويم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهاي سبزِِ سرآغاز سال کو؟
رفتيم و پرسش دل ما بي جواب ماند
حال سؤال و حوصله قيل و قال کو؟
.....................................
نکته اخلاقی ایندفعه:
به خاطر بياور که زيباترين صبحي را که تا به حال تجربه کرده اي،
مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد .
| Design By : Night Skin |


