تبليغاتX
پندارهای آرایه


پندارهای آرایه





















سر روي سينه اش گذاشتم و مثلا فيلم نگاه ميكنم.نگاهمو ازش ميدزدم.خودمو غرق تماشاي فيلمي كردم كه نميدونم اصلا موضوعش چيه.اينجام و غرق فكرهاي هميشگي خودم.گاه گاه با نوازشهاي مهربونا نه اش برميگردم توي فضاي فيلم و باز دوباره بادبادكي ميشم كه دست باد پريشون افكارم ميرم و ميرم و كشيده ميشم و روي ديوارها زخم ميخورم و روي بومها خاكي ميشم و شاخه هاي درختها خط ميندازن روي تنم؛روي روحم؛افكارم مثل تيغ زخم ميكشن به تن اين بادبادك خسته و گريزون و فراري از نميدونم چي.فيلم تموم شده و هنوز توي همون حالتيم.ازم ميپرسه خوب بود؟نگاش ميكنم؛مثل بره اي كه تازه دنيا اومده و چشم باز كرده و داره براي اولين بار دنيا رو ميبينه.ميفهمه.از نگاهم ميفهمه كه باز هوايي فكرهايي هستم كه دوستشون نداره.فكرهايي كه هميشه گفته پشتشو ميلرزونه.ترس ميدوه زير پوستش؛لرزش انگشتاشو ميتونم وقتي روي پوستم كشيده ميشن حس كنم.حالت نگاهش عوض ميشه.چشم به لبهاي من دوخته و ميترسه كه لب از لب باز كنم و چيزهايي بگم كه هميشه ازشون ميترسيده.نميگم.لبخندي ميزنم و خودمو توي بغلش بيشتر جا ميكنم.ياد وقتي مي افتم كه نتيجه آخرين آزمايشها رو گرفتيم....ساكت بود.ساكته ساكت.خونه كه رسيديم؛در رو كه باز كرد و وارد خونه كه شديم؛همون جلوي در به آغوشم كشيد و گريست.گريست....به تلخي.هق هق و بلند.اينهمه دلگرفتگيها و توي خود ريختنهاشو همون جلوي در خالي ميكرد.سعي كردم ببرمش توي اتاق؛اما اونقدر محكم بغلم كرده بود كه نميتونستم كوچكترين حركتي داشته باشم.خيلي بي رحم بودم اگه توي اون وضعيت بهش يادآوري ميكردم جلوي در بده؛همسايه ها ميشنون.همونطور نشستيم.همونجا.منو ميبوسيد و اشك ميريخت و من متعجب از اينكه چي باعث شده اينهمه گريه توي دلش جمع بشه؟ميگفت كه فكر نبودن من اين سالها اينقدر آزارش داده كه ديگه تاب و توان مخفي كردن غمش رو نداشته. و حالا خوشحال بود.اشك شوق بود انگار.خستگي اينهمه مريض داري و دلهره و ترس از دست دادن موجودي كه فكر ميكنم دوستش داره.هميشه به هم يادآوري كرديم كه همديگر رو دوست داريم و نه عاشقيم.دلم ميخواد به گذشته برگردم....ببينم ...ببينم كجاي اين كارها رو غير عاشقها ميكنن؟واي به من اگه اينهمه عشق رو نديده باشم...
آروم و ناز خوابيده و من توي اين اتاق سيگاري آتيش زدم و قهوه اي به تلخ ترين شكل ممكن بخار داغ آلودش رو به رخم ميكشه.ياد گذشته مي افتم.كيبرد رو ميذارم روي پام و شروع ميكنم.ميخوام رازي رو با تو در ميون بذارم.رازي كه به هيچ كس نگفتم.راز يك سال زندگيمون رو....
و نميدونم...شايد ما بي اونكه بدونيم عاشق بوديم.
...................................................

پ.ن:بعضی اتفاقات رو پیچوندم؛خیلیهاشم که کلی جالب و غیر قابل باورن به علت تابلو بودن حذف کردم.ممکنه کمی گیج بشین.

..................................................
لحظه اي با من باش...

... شب را ميانِ حـادثـه تنهـا گذاشتـم
چشـم از سـكـوتِ ثانيـه ها برنداشتـم
قلبم كمي به لحظه ي تصمـيـم مُـرده بود
جز وزنِ غصه در همه ي تن  چه داشتـم ؟
از آسـمـانِ زنـدگـيـم پَـرت بـودم و
بر خـاكِ پاكِ مـرگ قدم مي گذاشتـم
بـرزخ در انتـهايِ غـزل مقصدم ، ولـي
افسـوس ، من مـجـوّزِ مُـردن نداشـتم
برگشتَنم کُشنده تر  از زندگي كه نيست !!
بايد دوباره بازي و ....
من پا گذاشتـم _
در اين تئاتر مضحـكِ بي رنگ و عاطفه _
در نقش يك عروسكِ احمق
كه داشتـم .....
**************
مثل هميشه باز هوا گرگ و ميشي اسـت !!
شـايد كمـي طلـوع در اين صحنه كاشتم ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 15:58 توسط آرایه| |

زير اين گنبد نيلي زير اين چرخ كبود....توي يك صحراي دور...يه برج پير و كهنه بود....يه روزي زير هجوم وحشي بارون و باد....از افق كبوتري تا برج كهنه پر گشود....برج تنها سرپناه خستگيش شد...مهربونيش مرهم شكستگيش شد...اما اين حادثه برج و كبوتر ...قصه فاجعه دلبستگي شد....اول قصه مونو تو ميدوني.....تو ميدونستي...من نميتونم برم...تو ميتوني...تو ميتونستي....باد و بارون كه تموم شد....اون پرنده پر كشيد...التماس و اشتياقو ته چشم برج نديد....عمر بارون عمر خوشبختي برج كهنه بود....بعد از اون حتي تو خوابم اون پرنده رو نديد....اي پرنده بد اي مسافر من...من همون پوسيده تنها نشينم...هجرت تو ...هر چي بود معراج تو بود..اما من اسير مرداب زمينم....راز پروازو فقط تو ميدوني....تو ميدونستي....من نميتونم برم...تو ميتوني....تو ميتونستي....آخر قصه مونو تو ميدوني....تو ميدونستي....من نميتونم برم....تو ميدوني...تو ميدونستي....
..........................................
پرسيدي چرا؟ چون نخواستم تو برج باشي و من كبوتر....چون نخواستم كه من برج باشم و تو كبوتر.........اما اين حادثه برج و كبوتر ...قصه فاجعه دلبستگي شد....
........................................
پ.ن:رجوع به آهنگ وبلاگ!تازه شنيدمش!ميگم چقدر شبيه قصه من و توئه؟و چقدر شبيه اون خوابي كه بهت گفته بودم اون آدمي كه بود....كي بود....
پ.ن:اين پست ابدا خصوصي نبود.
پ.ن:ديروز يك فوتبال قشنگ ديدم!!
پ.ن:فردا رازي را با تو خواهم گفت....
.........................................
لحظه اي....

مردم سلام،می شنويدم كبوترم

امشب از اين زمين قفس خيز می پرم
دارم تمام...نه شدم اصلا که نيستم
دارم غريب پرپ پ پر پر که باورم.....
دلهايتان به حال پريشانيم... ؟چه بد
دلهای گرگ زاد شما...؟خاک بر سرم
اصلا به من چه آخر خط ايستاده ام
اصلا به من چه عاشق من نيست دلبرم
اصلا به من چه(( از قفس تو نمی پرم))
حالا زمان گذشته ،او؟خب پريده است
بال مرا گرفته کجا پر کشيده است؟
اصلا به من چه بايد ازاين عشق بگذرم
تکرار تلخ قصه ی يک برج کهنه و......
اصلا به او چه خب به درک من کبوترم
امشب از اين زمين قفس خيز...، بگذريم
ديگر نمی توانم واز خويش بگذريم
شايد مثلا می پرم

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:12 توسط آرایه| |

وقتي يك حقيقتي رو ميدوني و يكي مياد درمورد اون حقيقت تمام سعيشو ميكنه تا داستانها ببافه و شسته رفته ترين دروغها رو تحويلت بده؛دو حالت برات پيش مياد.يا طرف همكارته؛يا دوست سابقته؛يا همسايته؛يا برادرته؛يا كلا كسيه كه هر چند ممكنه رابطه نزديكي باهاش داشته باشي؛اما دروغ گفتنش قد همون دروغي كه تحويلت ميده ناراحتت ميكنه.گاهي حتي خوشحال هم ميشي!ميدوني؟يك حس خوبيه وقتي تو حقيقت چيزي رو ميدوني و طرف نشسته برات آسمون ريسمون ميبافه كه تو هم خوب باهاش پيچونده بشي.اونوقت اون هي دروغهاي قشنگتري ميگه؛تو هي توي دلت بيشتر بهش ميخندي؛هي سعي ميكنه حقيقتو جور ديگه اي تحويلت بده؛تو هي يك لبخند كنج لبت جا باز ميكنه؛جا باز ميكنه؛ و جا باز ميكنه.اونقدر كه گاهي نميتوني اون لبخند رو بخوري؛قهقهه ميزني.ممكنه بغلش كني و بگي كوچولوي من!من ميدونم داري دروغ ميگي!ممكن هم است به يك لبخند موزيانه كنج لبت اكتفا كني.در هر حال؛فكر نميكنم زياد ناراحت شده باشي!خوب دروغ رو همه ميگن.تو هم ميگي.من هم ميگم.البته نه بيمارگونه؛ولي ميگم.يا حالت شسته رفته ترش هم اينه كه حقيقت رو پنهون ميكنيم.خوب؛تا اينجا بازم چيزي نيست.اما.....وقتي كسي رو كه بزرگ ميدوني و بدجور برات عزيزه مياد بهت دروغ بگه؛اونم توي موضوعي كه راستشو ميدوني؛چه حالي ميشي؟اون شروع ميكنه؛اولين جمله غير حقيقت رو كه ميگه؛اون نيست كه ميشكنه؛تويي!چيزي درون تو به اسم باور ميشكنه.دومي رو كه ميگه؛اينبار يك صداي فرو ريختن توي خودت ميشنوي؛بتي كه ازش ساختي؛آوار ميشه درونت؛همينطور ادامه ميده و تو خودتو ميبيني كه ذره ذره داري خرد ميشي؛داري كوچيك ميشي؛اون نيست كه حقير ميشه براي تو؛خودتي؛خودتي كه پيش دلت حقير ميشي؛ديگه لبخند كنج لبت نميشينه؛زهرخنديه كه ميخواي روي گريه ات نقاب بزنه.دلت نميخواد دروغ بگه؛دلت ميخواد همينجور كه داره دروغ ميگه؛جلوي پاش زانو بزني؛دستشو بگيري؛ببوسي؛التماسش كني؛خواهش كني؛بگي تو رو خدا اينقدر خودتو پيش من حقير نكن!بگي كه چقدر برات بزرگه!بگي كه نميتوني كوچك شدنش رو توي دلت تاب بياري!ولي تو همينطور زهرخند به لب؛تمام سعيتو ميكني تا تمام زواياي صورتت نشون دهنده اين باشه كه حقيقت رو چيزي جز اونكه اون داره ميگه نميدوني.سخته؛توي خودت مچاله ميشي؛اون دروغ ميگه؛ولي دل تو چين ميخوره؛اون دروغ ميگه ولي اين باورهاي توئه كه ميشكنه؛اون دروغ ميگه ولي اين تويي كه زخم ميخوري؛درد ميكشي اون لحظه ها....درد.
.............................................
پ.ن:اين متن هيچ ربطي به ماني يا بهمن نداشت.
پ.ن:نوشتم اما دستم رفت روي دكمه بك اسپيس...
.............................................
لحظه اي با من باش...

مردم سلام،می شنويدم کبوترم
امشب از اين زمين قفس خيز می پرم
دارم تمام...نه شدم اصلا که نيستم
دارم غريب پرپ پ پر پر که باورم.....
دلهايتان به حال پريشانيم... ؟چه بد
دلهای گرگ زاد شما...؟خاک بر سرم
اصلا به من چه آخر خط ايستاده ام
اصلا به من چه عاشق من نيست دلبرم
اصلا به من چه خانوم خوشگل مامان من؟
اصلا به من چه(( از قفس تو نمی پرم))
حالا زمان گذشته ،او؟خب پريده است
بال مرا گرفته کجا پر کشيده است
اصلا به من چه بايد ازاين عشق بگذرم
تکرار تلخ قصه ی يک برج کهنه و......
اصلا به او چه خب به درک من کبوترم
امشب از اين زمين قفس خيز...، بگذريم
ديگر نمی توانم واز خويش بگذريم
شايد مثلا می پرم

...................................

فردا  رازي را با تو خواهم گفت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 10:40 توسط آرایه| |

بعضيها درشتشو دارن؛بزرگشو؛بعضيها ريز و كوچيك و مينياتوريشو!بعضيها قهوه اي يا شكلاتيشو؛بعضيها سياه يا سفيدشو!در هر حال دارن ديگه.اگه نداشته باشن اسمشونم ديگه اوني كه هستند نيست.حالا ربطي نداره  اندازه يك نخود باشه؛اندازه يك انگشت باشه؛اندازه دسته هونگ باشه!بودن يا نبودن مسئله اين است!خوش به حال اونايي كه ازون سرحالاشو دارن و بد به حال اونايي كه خيلي مينياتوري دارن و خيلي خجالت آوره! حالا دارين داشته باشين!من اينو ميخوام بدونم؟چرا حواله چشم و چار و جاهاي نامربوط و مربوط و دهن و چيز و ميز و پس يقه و فلان جا و بيسان جاي ديگرون ميكنيد؟خوب بود همچين چيزي داشتيد كه حواله كنيد!واقعا يك تيكه زشت بي ريخت و حال به هم زن؛ارزش اينهمه به رخ كشيدن رو داره؟علاوه بر خودش؛ضميمه هاشم ميارين چيزاي ديگه رو حواله اش ميكنيد!يا روش دايورت ميكنيد به قول امروزيها!مثلا كسي كه نميتونه كاري عليه شما انجام بده؛ت...متونم نميتونه بخوره!يا چيزتونم نيست!يا اوج عصبانيتتون با فرستادن چيزتون يك جايي مثلا دهن يارو!فروكش ميكنه!
چرا اين چيزا رو گفتم؟امروز كلي از همين همجنساتون شنيدم.چه همجنسايي كه از ماشينشون سبقت گرفتم؛حرصشون دراومد؛شيشه ماشينشونو دادن پايين فرياد كشيدن و حواله فلان جامون كردند؛چه همجنساييتون كه توي خيابون با دوستاشون بلند بلند شخص ثالثي رو فحش ميدادن؛چه همكاراي به ظاهر!مودب خودم كه نشسته بودن حرف عادي ميزدن و ugly language به كار ميبردن و توي يك جملشون دو تا مشابه لغت پيدا ميشد و بقيه همين سكس افزارشون و منضومات مربوطه اش بود.موندم چه مينازيد به همين تكه اضافه تون!جمش كنيد بينيم با!
حالا از قضيه چيز براتون بگم!چند وقت پيش؛يك دوره داشتيم كه به زور فرستادنمون.يارو استاده تازه فكر كنم تدريس رو شروع كرده بود.بد جور هي تپق ميزد!و هر جا هم تپق ميزد ميگفت:"چيز"!حالا كلاسه فرضا قرار بود روشهاي نوين مديريت رو تدريس كنه.استاده رو به يكي از پسرا كه ازش سوال كرده بود جواب داد:ببينيد آقاي فلاني!!من بايد چيز شما رو اصلاح كنم!!(منظور از چيز!همون ديد مديريتي بود ها!)!يا استاده در جواب سوال من كه پرسيدم تكليفا رو كي تحويلش بديم؛گفت:شما بايد تا هفته ديگه "چيزتونو"! ارائه بديد!يا به يكي ديگه گفت:خانم فلاني!شما هنوز چيزتونو به من نداديد!منظور حل مسئله بود!حالا كلاسه مختلط!همه هم همكارهايي كه با هم رودربايستي داريم!منم كه هر هرو!به ترك ديوار خندم ميگيره؛نميتونستم خندمو نگه دارم!بنده خدا استاده هر چي حرف زدنش بد بود؛روش خوب بود!ميگفت و به روشم نمي آورد!تو قسمت دايورت كردن به چيزش استادي بود!ما بوديم كه قرمز و بنفش و سفيد ميشديم!و هي بايد خندمونو ميخورديم!!چقدر هم من ميخوردم!استاده هي سوتي ميداد؛من هي پخي ميزدم زير خنده؛پشت سرم كلاس منفجر ميشد!!اون روز از دل درد مردم!
..............................
پ.ن:اين پست نه سكسي بود؛نه بي حيايي!!!
پ.ن:به نظرم خيلي به ولنتاين ارتباط داشت!چون چندين ساله به چيز نداشتمم نيست!!!
پ.ن:اونايي كه "چيز " ندارن؛ميتونن از "چيز "پسر همسايه مايه بذارن!
پ.ن:جواب كامنتهاي دو تا پست قبلي رو توي همون كامنتدوني دادم!يعني فكر نكنيد به چيزم حساب كردم ها!
پ.ن:اين جكه هم بي مورد نيست:يك روز يك تركه ميره دكتر ميگه آقاي دكتر؛مدتيه زندگي براي خيلي الكي شده؛هيچ چيز برام مهم نيست؛نه خوشحال ميشم؛نه ناراحت؛دكتره ميگه بيشتر توضيح بده جانم؛متوجه نشدم؛تركه ميگه ببينيد آقاي دكتر؛مثلا من الان نشستم اينجا دارم با شما صحبت ميكنم؛انگار نه انگار؛شما ك...رمم نيستي!دكتره عصباني ميشه؛ميگه ببخشيد؟چي؟تركه ميفهمه چه سوتي داده؛مياد درستش كنه؛ميگه: نه يعني شما كه نه؛شما ك...رمم هستي!
پ.ن:با توجه به اينكه معشوق گرامي ما ترك؛و قشر ضخيمي از اعضاي نزديك خانواده دكتر تشريف دارن!اين جكه خيلي حال ميده تعريف كردنش!
.....................................
لحظه اي با من باش...

اهه!خيال كردي بعد از خوندن اين پست!
كه احتمالا بدجورم حالتو خراب كرده هنوزم
ميذارم لحظه اي با من باشي!زكي!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 16:26 توسط آرایه| |

همه اش از یک ایمیل مسخره شروع شد!مسخره ها!از اونایی که میمونی چیکارش کنی؟بخونیش؟نخونیش؟فورواردش کنی؟نکنی؟این یکی دیگه از اوناش بود!مثل "هخا" تاریخ و نوع خبری که بهت میرسه رو هم گفته بود!بر این مضمون که اگه به هفت تا از دوستات سند کنی؛فردا صبح ساعت هشت و پانزده دقیقه!یک نفر بهت زنگ میزنه و آدرس یک جایی رو بهت میده که باید بری و اونجا به یکی از آرزوهات میرسی!
صبح قرار بود کارهایی رو که تا لنگ شب(مثل همون لنگ ظهر خودمون!)مشغول آماده سازیشون بودم و کلی هنر به خرج دادم تا پدر طرف رو در بیارم؛وردارم ببرم و  کارمون رو شروع کنیم.نمیدونم چرا ساعتهای خونمون توی یک اقدام هماهنگ از بیخ از کار افتادن.ساعت موبایل هم اشتباه کوک بودسر همون ای ام و پی ام!؛ساعت هم که کوک کرده بودم؛نصفه شب تمرگیده بود.با صدای زنگ موبایل چشم باز کردم دیدم ای ووووی!چقدر هوا روشنه؟!چقدر من خوب خوابیدم!چرا اصلا احساس خستگی ندارم؟دیدم بله!الان دقیقا جلسه شروع شده!صدامو صاف کردم.اونور خط یک صدای جا افتاده خیلی رسمی و خشک احوال پرسی کرد و یک آدرس و اینکه من باید برم اونجا!!باورم نمیشد!بعد از دو ماه؟!مثل برق یاد اون ایمیل افتادم!ساعت هشت و پانزده دقیقه نبود؛اما!!!یک تلفن حوالی ساعت نه!و یک آدرس! با چه سرعتی آماده میشم.چند بار پام به تیر و تخته های وسط هال(همون مبل!خودمون!)میخوره.تلفن زنگ میزنه و اونور خط همکارم میگه چرا نیومدی؟آقای رییس خیلی عصبانیه!بعد که حسابی منو حرص میده؛میگه قرار برای ظهر فیکس شده.چنان خوشحال میشم که از اینور گوشی یک ماچ گنده براش میفرستم!وقتی خوب آرایش کردم و حسابی به خودم عطر و ادکلن زدم و آماده رفتن شدم؛تازه یادم میفته که باید پوششم رو مناسب تر کنم.آخه با این یاروهایی که کار برداشتیم؛نمیشه همینجوری رفت!وارد محل کارشون که میشی فکر میکنی توی وزارت اطلاعاتی!هیچی هم بهت نگن؛اون نگاه چپ چپشون یا آبت میکنه بری زمین؛یا دودت میکنه بری هوا؛یا مجبوری دستاتو بذاری به دیوار و خودتو بسپری دست نگاههای هرزه اونا تا ترتیبتو بدن!آرایشم رو یک نمه پاک میکنم؛و جای اون شال خوشگلم مقنعه سرم میکنم.توی آینه نگاهی میندازم؛ای ووووی!چه خانوم با شخصیتی!خوبه!همه جا طرح اندر طرحه و مجبوری بپری بری سرخیابون تاکسی بگیری.هر چند ماشینی هم در کار نیست!دم در دارم کفش میپوشم که زنگ در میخوره و تصویر یکی ظاهر میشه...با چشم و چار نداشتم؛سعی مکنم صاحب تصویرو به خاطر بیارم....مانی!الان مانی اینجا چیکار میکنه؟نه...نه....اینکه مانی نیست....(از اینجا به بعد به خاطر اینکه اینقدر خصوصیه که نمیتونم به تو هم بگم!!به سبک رضا مینویسم!).داشته های ذهنیم؛با دونسته هام؛با این تصویر؛نمیخونه؛این ابروهای پر پشت مشکی....میخوام جیغ بزنم!دارم سنگ کوپ میکنم!بین زمین و آسمونم؛گیج و مست و منگ!نمیدونم چطور در رو باز میکنم و با دمپایی میدوم سمت در!وسط راه یادم میاد که میشه و بهتره که با آیفن در رو باز کنم!برمیگردم؛همینطور گیج!"تقی!" اومده پشت در بدون اینکه به من بگه!!هنوز توی ناباوری ام.چند باره نگاش میکنم؛اشاره میکنه که جواب بدم؛صداشو که میشنوم انگار مهر تاییدی به ناباوریم میخوره.میگه بدو بیا منتظرتم!کفشامو میپوشم و میرم بیرون.پشت موتور نشستم و با سرعت داریم میریم.یادم رفته که از موتور میترسم!هیجان موتور سواری همراه با دیدن تقی؛وادارم میکنه ناخونامو توی گوشتش فرو کنم!میگم آخه چطور ممکنه؟میگه مگه نمایشگاه الجزیره یادت رفته؟تازه دوزاریم میفته!میگه کسی نمیدونه؛چیزی نگی ها!یک روز پیشتم!یک حالت خلصه دارم؛نمیدونم از هیجانه؛از ناباوریه؛از اینهمه شادیه که اول صبحی سرازیر شده تو قلبم؛یا از بادی که به صورتم میخوره و نمیذاره خوب نفس بکشم!میریم خونه جعفر!موتور هم مال جعفره!جعفر نگاهی به من میندازه و میگه اینقدر با مقنعه معصوم میشی که آدم دلش میخواد ببوستت!مخصوصا وقتی این معصومیت با گل انداختگی لپات هم همزمان بشه!جعفر سوئیچ ماشینش رو میده به ما و تقی منو میبره برسونه.توی دلم به این شانس لعنت میفرستم!آخه الان چه وقته کار داشتنه؟حیف که به اندازه کافی دودر کردم!مثل یک بچه گربه چسبیدم به دستش و آویزونش شدم.فاصله حیاط رو که طی میکنیم؛و میشینه پشت فرمون؛باز هم تا حد ممکن میچسبم بهش.منو میذاره سر کارم و میگه کی بیام دنبالت؟میگم با خداست و میدونم که تا شب طول میکشه و من این روز قشنگو از دست میدم.
کار!!!مگه میشه کار کرد؟منی که همه حواسم رو میدادم به اذیت کردن کسایی که دارن بهم جواب پس میدن؛حالا ولو شده بودم!دفتر و دستک و باز گذاشته بودم؛برعکس همیشه که تا اون بدبختا میخواستن یک نگاهی بش بندازن؛روشو میگرفتم و میکشیدم عقب؛و همیشه رییس به من میگفت این خلاف ادبه و استرس کارفرما و همکارتو بیشتر میکنه؛و توی دلش کلی بابت این مدل اطوارهای من حین انجام این کار ذوق میکرد؛چون عین خوده تخم سگش هستم!!گویا از رنگ پریده و تو باغ نبودن من؛معلوم بود که حال و روز خوشی ندارم.لعنتی دستام!مثل بید میلرزید!هر کار میکردم هیجانو از صدام نمیتونستم بگیرم.اصغر!هم که همیشه همراهم بود و پای ثابت تیم؛هی میگفت فلانی چی شده؟چت شده؟کاری از دست من برمیاد؟میتونم کمکت کنم؟حالت خوبه؟حالت بده؟میخواستم بگم تو فقط خفه شو!دلم نیومد که!آقایی که شما باشی!!!چون امروز من خیلی خر شانس بودم؛زد و کار به علت نبودن یک کله گندشون؛نصفه نیمه موند و در هر صورت من تونستم ساعت سه بزنم به چاک.ساعاتی بین خودی و بیخودی؛توی یک دنیای دیگه بودم.توی یک دنیا ناباوری.میریم جای همیشگی!سرده سرده!توی اون آلاچیق مانندا.توی مسیر همش تکیه دادم بهش و به وضوح صدای قلبشو میشنوم.حیف که امروز باید میرفتم بدرقه لیلا.گفت بیا با هم بریم خوب.چه پیشنهاد وسوسه انگیزی!امروز تا اینجاش پر از قشنگیهای غیر تکراری بود....پر از هیجانی که گمش کرده بودم.....پر از جامهای شادی که دوست و آشنا و حتی غریبه ها پرش میکردند.امروز روز خدا بود.روز من و فرشته ها.
..........................................................
پ.ن:در  زندگی زخمهایی است که..........به سیاه چشم قشنگت که دیگه....نمی خوامش؛این قصه ادامه ندارد!
...........................................
لحظه ای با من باش...

دلت گرفته به شدت دلت گرفته عزیز
((صدای ضبطُ یه کم کم ...صدای ضبط ُplease ))
open the doorشُ شما؟باز کن منم ...ن
تو؟؟؟؟؟،آره اومده بودم بگم...بگم که...که چیز...
که هی مسافر هر گز نمی رسد باشم
فرانکفورت ،پکن،دوحه،شانزه لیزه،ونیز
به گیج چشم تو هی شعر می دود چشمم
تا تاپ تاتاتاپ.....دو قلب بمب آمیز
{سلام هموطنان عزیزITN((آی تی ان))
ترانه های قدیمی به کوشش شب خیز}
((سلام من به تو یار قدیمی
منم همون وفادار قدیمی
هنوز همون خراباتی ومستم
بدون تو سبوی می شکستم
همه تشنه لبیم ساقی کجایی؟......))
صدای پرت شدن سمت باز مستم کن
که چند در صد من را تو گر گرفته شدی
گذشت از هیجان تو چشم باغی ه ....یز
صدای گیجی من هی تلو تلو خوردن
صدای پای رسیدن به خش خش پاییز
صدای خیس ((عزیز دلم دوست دارم))
صدای درد کشیدن ،صدای عشقی لیز
{خوابم یا بیدارم تو با منی با من
همراه وهمسایه نزدیکتر از پیرهن
باور کنم یا نه هرم نفسها تُ
ایثار تن سوزِنجیب دستاتُ
اگه این فقط یه خوابه بزا تا ابد بخوابم...}
چقدر خیس عرق...سرد می شوم انگار
سکوت شب شده از جیغ پیکرم لبریز.

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 17:16 توسط آرایه| |

مدتهاست که خريد خونه نکردم.از اين دست خريدهايي که قديما مامان بزرگامون زنبيل ميبردن و سبزي و خيار و گوجه و از اين چيزا ميخريدن.تا وقتي که مجرد بودم و دختر مامان بابام؛خير سرم هيچ وقت محض رضاي خدا چيزي نخريده بودم.فقط يک بار که دانشجو بودم؛مجبور شدم براي سوپي که ميخواستم براي سرماخوردگي خودم بپزم و از قضاي روزگار مامان بابا هم نبودن؛يک کم سبزي خوردن و يک کم جعفري اينا بخرم.با همون وضعيت توي کوله ام جاش دادم و رفتم سر کلاس.اين بچه ها اينقدر منو اذيت کردند که نگو.هي سر کلاس از من پرسيدند بوي سبزي نمياد؟گفتم سبزي؟!!نه!!!سبزي کجا بوده؟!ولي مگه ول کن بودن؟اين شاهين و ميلاد پشت سر من نشسته بودن و هي کوله ام رو بو ميکشيدن!خلاصه دردسرتون ندم و حاشيه نرم!مجبور شدم بين دو تا کلاس روزنامه پهن کنم و ده دوازده تايي يک کيلو سبزي رو بشينيم پاک کنيم!آي حال داد ها!.اين هم تک و توک خريد من!بعدش که مزدوج شدم و وسيله تردد!نداشتيم؛گاهي سر راهم يک خرت و پرتي ميخريدم.خريدهاي اول زندگيمونو توي يک پست جدا گانه براتون ميگم.ولي در کل هميشه خريد رو ماني به عهده داره.مثلا منکه ميخوام آشپزي کنم؛از ماني ميپرسم که رب داريم؟اينو داريم؟اونو داريم؟و طبعا تهيه ليست خريد و کم و کسري و مايحتاج هم به عهده اونه.اين شده که مدتهاست خريدي نکردم.از قيمت هيچ چيز هم خبر ندارم.يک بار داشتم ميرفتم خونه دوستم؛ديدم سر کوچشون يک سنگکي خيلي باحاله؛خلوت!زد به سرم حالا که قراره نيمرو بهم بده برم يک دونه خشخاشيه دو رو بگيرم تا اينکه بخواد نون باگت يخ زده به خوردم بده!هنوز به نونواهه گفتم دوتا خشخاشي دو رو بده؛ديدم با لهجه ترکي خيلي پرخاشگرانه گفت:روي درو بخون ببين چي نوشتم!دو نه اي 200 تومنه ها!من که دليل عصبانيتش رو نميفهميدم؛گفتم خوب باشه حالا چرا ميزني؟تو نگو تا همون روز نونوايي دولتي بوده و به پا قدم من از همون روز آزاد شده بود و قيمتهاشم دو برابر!من که از همه جا بيخبر بودم خدايي اگه ميگفت دونه اي 500 تومن هم فکر ميکردم خوب قيمتش همينه ديگه!!يک بار ديگه هم ايضا براي همين دوست سر راهمان يک پاکت سيگار خريدم(توي عمرم سيگار نخريدم)بعد يارو گفت از امروز 200 تومن گرون شده!!بعدش من حکمت خريد نکردنامو دريافتم!اگه اينجور پيش ميرفت که بخوام خريد کنم که قيمتا سر به فلک ميزد!
خلاصه يک نگاهي به برنامه غذاييمون انداختم؛ديدم نه!اينطوري نميشه!با اين اضافه وزني که دارم دچارش ميشم؛بايد يک فکري به حال خودم بکنم!از طرفي خونه مامان ماني مهمون بوديم و ديدم که اي بابا!اينا هميشه سبزي و زيتون و کلي مخلفات مفيدشون به راهه!از قضا براي ماني غذا نپخته بودم و اون هم غذاي مامانشو که استثنائن براي ويارانه من پخته بود دوست نداشت.و از گرسنگي داشت ضعف ميکرد و چون قرار بود لو نده که روز جمعه اي تعطيلي من براي پسرشون نه نهار و نه شام پختم!هيچي نميگفت.دلم براي قيافه زار و نزارش کباب شد.باخودم گفتم بيچاره اگه الان خونه مامانش بود به اون تغذيه به راه و سالمي که هميشه آرزوشه ميرسيد.ولي الان انگار من به اسيري آوردمش!مثل نديد بديدها سبزي خالي ميخورد!ديدم توي سبد غذاييمون هر چي مواد مغذي مفيدهست غايبه!از سبزي بگير تا کلم و ترب و فلفل دلمه اي و کلم بروکلي و جوانه ماش و گندم و ليموي تازه و گريپ فروت و از اين خرتو پرتاي دهن پر کن!گفتم ميرم از هر کدوم يکي  دو تا برميدارم و با مرغ بخارپز ميکنم؛ميخوريم.مغازه يک کوچه بالاتر از خونمون بود و من اونجا که رسيدم مثل نديد بديدا هي از اين برداشتم!هي از اون برداشتم!اونم به مقدار زياد!گفتم وعده وعده ميکنم؛بسته بندي ميکنم؛ميذارم فريزر هر دفعه يک وعده اش رو ميخوريم!آماده آماده!ولي جاتون خالي!موقع حملش مثل خر تو گل موندم!چون راه نزديک بود و قصد خريد زياد نداشتم ماشين نبرده بودم.از رو نرفتم و همه رو  جا دادم توي دستام!باور کن عين رضا زاده شده بودم!حدود چهار کيلو اين دستم چهار تام اون يکي دستم!ياد اون پستي که نوشته بودم و بريدگي دست با نايلون افتادم!هي به خودم دلداري دادم!طاقت بيار!تو ميتوني!الان ميرسي!ولي نگو اينهمه راه که رفته بودم همش ده متر هم نشده بود!يک هو ديدم يکي نايلونها رو از دستم گرفت!شاگرد مغازه بود.کلي ذوق کردم.يک تعارف الکي زدم و همه رو بارش کردم!البته بيشتر از 5 دقيقه نشد حمل اونا!ولي بازم خيلي سخت بود!خدا رو شکر که خانم بيدم!
بعدش همه اين مواد مغذي!و مفيد اومدن توي سبد خريد خونه ما!يک هفته اي گذشت و  غير از کلم برکلي ها که عشق خودمن و منو ياد دوران دانشجوييم که هيچي جز اونا نميخوردم و مثل بز شده بودم مي انداخت؛بقيه همونجور توي يخچال موندند.بعد از دو هفته رفتم سراغشون!فرض کن تربي که قراره اينقدر ترد باشه مثل لاستيک کش مي اومد!بعدش هم يک راست همه چيز رو منتقل کردم به سطل آشغال.نميدونم اين چيز خراب کردن رو از کي ارث بردم؟متخصص خراب کردن و گندوندن  مواد غذايي هستم!ميريم ماهي زنده!مثلا!ميگيريم!ميديم برامون ميکشه!تميز ميکنه؛ميشوريم ميذاريم توي فريزر؛سه ماه بعد هنوز هم مصرف نشده!نميدونم چه اصراري به تازه بودن مواد غذايي هم دارم!اين واقعا فاجعه است!مشکل اصلي من با شير بود.اينقدر شير توي يخچال ميمونه که ميريزيم دور.بيچاره ماني همه نوع شير خريد تا ببينه بلاخره کدومش به مذاق من خوش مياد.تا رسيديم به اين مثلثي آبي ها که شبيه همون شير پاکتي کوچولوهاي دوران بچگيمونه؛و سه ماه هم تاريخ مصرف داره!!حالا لا اقل خيالش راحته که نميگنده.هر چند من بعد از چند ماه خوردن اونا بهونه هام شروع شد که اينا بد شدن و مزه اش تغيير کرده و شير محلي ميخوام!!و بعد دوباره پروسه خريد و خراب شدن تکرار ميشه.يک وقتايي ماني مثل مامانهايي که بچه هاشون چيزي نميخورن کلافه ميشه و ميگه تو چرا چيزي نميخوري؟حقيقتش اينه که من چيزي ميخورم؛اما همه چيزهاي حاضر آماده رو ميپسندم.عمرا تو نميتوني منو در حال پوست گرفتن يک پرتقال مثلا ببيني؛اما اگه شيش تا پرتقال پوست بگيري بذاري جلوم همشو ميخورم!خوب ديگه تنبليه!
.......................................
پ.ن:ميگم اين روزها خريد چقدر بد و وحشتناک شده.جلوي هر مغازه اي واستي آبروت ميره!فکر ميکنن اومدي هديه ولنتاين بخري!حالم از قرمزي ويترينا به هم ميخوره.يک جورايي آدم رو رواني ميکنه!چقدر قضيه اين ولنتاين لوث شده برام.خدايي نميتونم اين دختر بچه هاي ده يازده ساله رو که يک قلب طلقي با دو تا حيوون قرمز به هم چسبيده رو اينروزها حمل ميکنن!هضم کنم!

پ.ن:به هر کي رسيدم سفارش يک خرس قرمز دادم!!!!! همشونم گفتن برام ميخرن!!!

پ.ن:عشق رو هم ميشه خريد! اين روزها پشت ويترين مغازه ها؛قرمزي عشق خودشو ميپاشه توي چشمات!تا تو خريدارش بشي.اين روزا عشق به وفور پشت ويترينها عرضه ميشه!

پ.ن:امسال شايد برات از اون شکلات قلبيها بخرم!!!

پ.ن:تا سال ديگه هم خدا بزرگه!!!!
.............................................
لحظه اي با من باش...

حالا ديگر نه به سبز ايمان دارم
نه به صدا ؛نه به سكوت
صدايي كه مرا با نام ديگري مي خواند
و سكوتي سبز كه در آخرين شب پاييز
جا مانده است
آه، دريچه ي آفتاب كبوتران سوخته ات
بريده بريده از آسمان مي بارند
دلهره  روي صورت من  رنگ مي بازد
دريا خاكستر مي شود
رؤياهايم بوي دود مي گيرد
به ياد بياور گفته بودم خيلي صبورم 
كه هنوز هم مي نشينم
و از ته آيينه برايت انار مي چينم
اما ديگر نه انار و علاقه
نه علاقه و اقاقي
نه پنج شنبه قد كشيده به سمت چراغ
نه  روز به خير و خداحافظ
خاموشت  كرده ام
نام من پرنده  شد و پريد
و نام تو،ستاره ي سبز من
با خاكستر كبوتران  سوخته
آهسته وزيد
من آلوده  بودم؛آلوده ي جزر و مد صدايت
و تو براي دست كشيدن به پوست من
انگشت هايت را گم كرده بودي
سه دقيقه از مرگ  من گذشت
حالا اندامم را در آيينه  غسل مي دهم
با هر چه بود و نبود  اين گنبد كبود

       پرواز من به بال و پر توست زينهار؛مشكن مرا كه مي‏شكني بال خويش را

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 1:19 توسط آرایه| |

اينکه چه ميخواهم بنويسم را نميدانم.خسته ام امروز.تا همين يک ساعت پيش ددر بودم.از نوع کاري و تفريحي و خريدي و ديداري و خلاصه همه نوعش.هفته خيلي شلوغي داشتم.خيلي خيلي شلوغ.يک جورهاي از خودم نا اميد شده بودم این اواخر.اما اين هفته کمک کرد تا تلنگلري بخورم:"آرايه!تو کي بودي؟کارهات؛روزهات؛هفته هات چه شکلي ميگذشت؟سرت چقدر شلوغ بود؟چقدر حسرت به دل يک روز تعطيل براي خودت بودي؟"اينها اين هفته مدام از جلوي چشمم رژه رفت.شايد حرفهاي تو هم قصه؛بي اثر نبود.تلنگري زدي.درست از فرداي انديشه ام با حرفهاي لگد زدني تو؛روزهاي شلوغم از سر گرفته شد.احساس ميکنم دوباره خودم شده ام.شايد جواب پزشکي که اين روزها گرفته ام و همه بابتش خوشحالند حتي خودم هم؛بي تاثير نبوده.انگار فرصتي دوباره و عمري دوباره و کورسويي آينده وار دوباره به من داده شده.

حالا سيگاري آتش ميزنم.تا ته ته تهش ميکشم.مثل قديمها.عاشق همان ته سيگاري هستم که ميگويند شصت درصد خطر سيگار را در خود دارد.سيگار که تا ته ميرود؛لابه لاي دودهاي سفيد حلقه وار و خطي اش؛کلمه ها و جمله ها ردیف ميشوند.از هر دري.خيليهايش را نميتوانم اينجا بنويسم.خيليهايش را هم بهتر است ننويسم.ولي يک بخشي اش را ميتوانم با اين صفحه به اشتراک بگذارم.گور پدر کسي که ممکن است از روي نوشته هايم و اتفاقهايم آرايه را بشناسد.البته همه شان نه ها؛يکي دوتا را که لو هم داده اند من را شناخته اند؛پذيرفته ام.همويي که اسم شرکتي که زماني شاغلش بودم را برايم مرور کرد.با او مشکلي ندارم.با آن يکي دو تا مشکلي ندارم.اصلا با هر کس که آرايه را بشناسد و بداند هم مشکلي ندارم ديگر!به قول تو چرا نميگذارم بدانند چقدر خوب مينويسم؟!مثل حرف زدنم!از خودم تعريف کردم؟اشکالي ندارد.بگذاريد با اين جمله ها خوش باشم.

سيگار که به تهش ميرسد؛به کلمه نوشته شده تهش نگاه ميکنم.چپه اش ميکنم؛تا درست نوشته را بخوانم.حالي ميکنم با اين ولنگاري بعد از شلوغي.ديدارهايي تازه کردم.ديدارهاي که مدتها بود لاي خاطرات کهنه پيچيده ام؛بگذارم دم در.ولي؛اشتباه ميکردم.اين حس خوبي است که بداني هنوز هم کساني از تو خاطره هايي دارند که برايشان"عزيز" است.و به خاطر همين حس حق ندارم هر طور دلم ميخواهد با اين خاطرات و اين آدمهاي تنيده شده با اين خاطرات؛چنين بي رحمانه برخورد کنم.درست است.اين هفته به شدت نستالوژي داشتم.مدام هم اين حس با ادمهاي مختلف و اتفاقهاي مختلف و مکانهاي مختلف تکرار شد.دست من که نبود.آنها خودشان سراغم آمدند و خودشان را باز توي دلم بر زدند.همان خاطراتي که توي ذهنم ميگفتم مردود شده اند و بريزشان دور.حقيقتا نميشود.گذشته را اگر زير بناي آينده بداني؛حقيقتا نميشود که بي خيالش شوي.به ناخونهاي بلند و لاک زده ام روي کي برد خيره ميشوم.اين دستها؛که چنين ميلرزد؛و روي کليدها سير ميکند و نافرماني ام ميکند؛چه دستهايي را فشرده.يک خاطره نه چندان دور ازشان دارم.از يک نفر.و شايد از آخرين نفري که اخيرا توجهشان کرده.

چرت و پرت است ديگر که به هم ميبافمشان!امروز اصرار يکي از دوستان يازده ماه پيشم؛به مکاني که يازده ماه پيش آرزوهاي دور و درازي را برايش تصوير کرده بودم کشاند.کلنگ اولش را من زدم؛تا جان گرفت؛ماهها دوندگي کرده بودم؛و بعد آن بيماري و نا اميدي و تمام.و حالا وقتي طبق معمول دير رسيدم به جمع آدمهايي که براي بزرگداشت آن کلنگ!جمع شده بودند؛همه به احترام تلاشهايم از جاي برخواستند؛تصوير کردن حال و روزم برايت در آن لحظات دشوار مينمايد.سرخ شده بودم؛ناباوري و گيجي؛تعجب از اينهمه احترام؛از آدمهاييکه خيليهايشان را نميشناختم.جايي که برام در نظر گرفته شده بود؛اصلا همه و همه وجدآفرين بود.آرزوهاي دور و درازم نتيجه داده بود و من مثل مادري که نه ماه آبستني را تحمل کند و فرزندش را رها کند و برود و پشت سرش را هم نگاه نکند.محصول عجيب شبيه همان پسر بچه نوزادي که آرزويش را داشتم؛شده بود.بد جور به بارنشسته بود.

بايد سخنراني ميکردم؛و وقتي گفتم نميتوانم به خوبي حرف بزنم؛مثل شماها؛که الحق هم چقدر زيبا سخن ميراندند؛کلي تعارف تکه پاره نثارم شد و يک آوووووووو دسته جمعي به گوشم رسيد؛همين دوباره اعتماد به نفسم داد تا براي آن جمع بگويم از سرآغاز دشوار و پر پيچ و خم اين راه.آخ که زبان سرخ سرسبز بر باد داد و با لي لي به لالا گذاشتنم؛دوباره درگيرم کردند.ناراضي نيستم.آن لحظه هم عجيب دچار نستالوژي شدم.چرا اينگونه به همه چيز پشت کرده بودم؟نه اينکه از جايگاه همرده هايم در يازده ماه پيش و حالا؛حسرت بخورم؛نه؛اين کسالت خيلي چيزهاي بهتر از اين را هم از من گرفته.ولي عجيب دلم خواست که توي اين جمع مانده بودم.حالا هم؛خوشحالم که تلاشهاي من فراموش نشده؛و هستند کساني که همه اين تشکيلات؛اين مکان دو طبقه با اينهمه امکانات؛اين فضاي صميمی و گزيده را مرهون من ميدانند.آن اتاق کوچک فکستني را به اين درجه رساندن؛قبول کن خيلي خيلي همت ميخواهد.

به همتي که داشتم و حالا ندارم حسرت ميخورم.آرايه تو که بودي؟کو آنهمه تلاش و کوشش و تقلاو يک دندگي و مصمم بودنت؟کو آن همه انگيزه؟مدتهاست هيچ هدف و برنامه ای براي آينده ندارم.خودم را درگير روزمرگي ميکنم؛تا بگذرند فقط اين روزها.فقط خوشحال شدم از اینکه توی این یک سال و اندی فرصتی دارم تا دینم را به آب و خاکم ادا کنم.بعدش خلاص.به قول دکتر تا من بیایم فرهنگ ngo  را برای این ملت جا بیندازم؛موهایم رنگ دندانهایم شده!از نظر خیلی از ماها کار برای یک ngo  یعنی بیگاری.طول میکشد؛زمان میبرد؛اما بلاخره نتیجه میدهد.البته این نوع ngo که یک سرش به یک ارگان این روزها خیلی تحویل گرفته شده وصل باشد؛خیلی کمتر سنگلاخ دارد برای رساندن به مقصد.ولی خوب.سختی دارد و باید سهلش کرد.دوباره سرم درد گرفته برای خزیدن توی هر سوراخی!

دوستی زنگ زد و گفت یک خواهش از من دارد که دلش میخواهد نه نگویم.اینطور که به من میگویند؛کمی ترس روی چهره ام مینشیند و دهانم خشک میشود و دلم گواهی بد میدهد.دست خودم هم نیست.نمیدانم چه خاطره بدی از این نوع برخورد کنج ذهنم آشیانه دارد که میترساندم.گفتم قول نمیدهم اما بگو.گفت نترس؛یک دوست داشتنی کوچولو است.گفتم بعید میدانم بتوانم انجامش بدهم.گفت فقط تو میتوانی انجام دهی و بس.با توجه به سابقه این آقا؛و با توجه به اینکه دو سالی از عدم تماس من و او میگذشت؛نمیدانستم حالا چه میخواهد؟از من خواست برای نهار با او باشم.یک روز که خودم خواستم.دیدم ساعت 2 است؛من هم که گشنه؛ساعت 3 هم جلسه؛چه اشکالی دارد یک خواهش را برآورده کنم؟هر چند این خواهش برای من و شما مسخره و مضحک بیاید؛اما برای او عزیز است دیگر.از این دعوتهای غیر منتظره عجیب خوشم می آید!سعی کردم هیجانم را از صدایم بدزدم؛بعد خیلی بی تفاوت و البته بدون منت؛مثل قدیمها؛پذیرفتم.یک ساعتی با او بودم.کلی برایم حرف زد.گفت هر چند مزه اش به همان وقتها بود؛اما الان هم خیلی به من چسبید.اتفاقا برای من هم خوب بود.بعد از اینهمه دشمنانه برخورد کردن؛مثل یک دوست از او جدا شدم.

امروز دو ساعت تمام با تو حرف زدم.خوشحالم که هنوز حرفهای غیر تکراری و جالب برای هم داریم.وسط حرفهایمان گفتی من بابای دو تا بچه الاف تو یک الف بچه شده ام!از ترسیم موقعیتمان خنده مان گرفت....از کادوی تولدت خیلی خوشت آمده بود.خوشحال شدم.خیلی.

تا به حال به تعریف زن خوب از نظر خیلی از مردها فکر کرده ای؟کاری به ازدواج و تاهل و روابط عاشقانه و متعهدانه ندارم.این نوع رابطه هایی را میگویم که زن و مرد خوب میدانند برای چه با هم هستند.از نظر خیلی از مردهای این رابطه زن خوب زنی است که او را در روابطش آزاد بگذارد؛بگذارد راحت نفس بکشد.کارش را بکند.اصلا به زن چه مربوط که مرد میخواهد یک رابطه جدیدتر دیگر را هم تجربه کند؟یا هر زن جدیدی را که وارد بازی اش میشود؛به چشم یک فرصت میبیند؟زن خوب این مسائل را میپذیرد؛دم نمیزند؛و همیشه هم با لبخند رضایت مرد را میپذیرد.در عوض مرد هم میزند به در بی قیدی در برابر این زن.آزادی در برابر آزادی.به نظر خیلی هم منصفانه می آید.اصلا چطور است مرد بیاید مو به مو هم روبط خودش با دیگران را برای زن تعریف کند؛درست وقتی که سرش را روی زانوی زن گذاشته و تازه از یک بازی برگشته اند.اینطور دیگر  مرد قصه مجبور نمیشود کلی انرژی هم صرف دروغ بافتن و تحویل دادن بکند.اگر درگیر چنین رابطه ای شوم؛با چنین مردی؛بی تردید ختمش میکنم.نمیتوانم.تحمل یک مرد دروغگوی تنوع طلب را ندارم.من دوست دارم مرد مورد علاقه ام را به اسارت بکشم.گو اینکه او نخواهد در کارهای مثلا شخصی من دخالت کند و بخواهد من را آزاد بگذارد در روابطم و کوچکترین اهمیتی هم ندهد.چه بدتر.این خودش نوعی کم توجهی و بی میلی است.هر مردی هم بگوید نه؛دروغ میگوید.امروز با لیلا بر سر این کلی بحث کردیم.میگوید تو بیرون گود ایستاده ای و نظریه پردازی میکنی.در عمل نمیشود.وقتی بهشان سخت بگیری؛گند زده ای به کل رابطه.میگوید رابطه مثل یک مشت ماسه نرم است؛هر چه محکمتر بگیری اش؛زودتر از لای انگشتانت در میرود.برای نگه داشتن یک رابطه باید مشتت را آزاد بگذاری.مخالفم.این نوع رابطه نابرابر است.چون زن خواه ناخواه درگیر عاطفه اش است.نمیتوانم تصور کنم زنی بتواند اینقدر آزادی برای مردش متصور شود.هر چقدر هم کم دوستش داشته باشد.
......................................................
پ.ن:شیرین من تلخی نکن با عاشق....تموم میشن گم میشن این دقایق...
یک هفته داشتم فکر میکردم این ترانه رو کی خونده؟به هر کی میرسیدم براش میخوندم و اسم خواننده رو ازش میپرسیدم.الان یادم اومد داریوش.

پ.ن:هي خره!بي احساس!اين ترانه رو واسه تو چسبوندم سينه اينجا!اسپيكراتو روشن كن!فقط زياد خركيف نشي ها!
.....................................................

نكته اخلاقي ايندفعه:رابطه :  مانند مشتي خاک است که در دستان تو قراردارد وقتي آنها را با دستان باز در دست ميگيري شنها در دست باقي ميمانند ولي همين که براي حفظ آنها دست خود را ميبندي و محکم فشار ميدهي..شنها از ميان انگشتانت ميريزند!!!

......................................................
لحظه ای با من باش...

زمانه صرف نظر کرده از ادامه منرابطه من و تو!!!
مرا به ياد ندارد شناسنامه من
منم ترنم لالايي کتيبه ي رود
شکوه زمزمه ي بغض در شب بدرود
منم عنايت آرام آب با ريشه
تب رقم زدن عشق پشت انديشه!
چه شد که اينهمه دلتنگ و خسته ام اي مرد؟!
براي کيست خودم را شکسته ام اي مرد؟!
تو کاش شکل خودم در لباس من بودي
براي درک من اي کاش، کاش زن بودي
گريستي و دلم پشت ميز پنهان شد
و هق هقت پي چايي بريز پنهان شد
ببين سواي همين گريه ها تو را دارم
که من به جان تو بعد از خدا تو را دارم
شکست بغض تو آرام و ريز ريز چکيد
يکي، دو قطره اشکت به روي ميز چکيد
زمانه صرف نظر کرد از ادامه ما......

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 0:31 توسط آرایه| |

شبی از پشت یک تنهایی نمناک بارانی ،تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم .

برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

 تورا از بین گلهایی که در تنهاییم روییده با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی ؟

دلم حیران و سرگردان چشمانی ایست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را

در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم .همین بود آخرین حرفت.

ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را برای اشکی از جنس غروب

و ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

 نمی دانم چرا رفتی ؟ نمی دانم چرا .

شاید خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمیدانم کجا ،تا کی ،برای چه ،

ولی رفتی و بعد از تو باران چه معصومانه می بارید .

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

 و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد .

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره ی مهربانی دانه بر می داشت

 تمام بالهایش غرق در اندوه و غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس و بارانی بود .

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد

 که من بی توتمام هستی ام  از دست خواهد رفت

 کسی حس کرد که من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد .

 وبعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد .

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من بی آنکه می دانم تو هرگز یاد مرا باعبور خود نخواهی برد.

هنوز آشفته ی چشمان تو ام برگرد !

ببین که سر نوشت انتظار من چه خواهد شد .

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

 تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم .

 ومن در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید 

 کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست ،

 و من در امواج پاییزی ترین ویرانی یک دل،

 میان غصه ای از جنس بغض کوچک ابر

نمی دانم چرا؟

شاید به رسم پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ..

 چه میشد گر دل آشفته ی من به شهر چشم تو عادت نمی کرد

 و ای کاش از غفلت آن چشم هایت مرا آواره ی غربت نمی کرد

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 13:24 توسط آرایه| |

دلم هميشه با تو در حسرت آرزوهاي ساده و کوچکي بوده که دريغش ميشد.بچه تر که بودم دلم ميخواست بدون شرم؛به چشمهاي مشکي تو که آنسوي کلاس مثلا درس؛دزدکي و بي پيرايه نگاهم ميکرد زل بزنم.دلم ميخواست فارغ از نگاههاي موزي و مزاحم اطرافمان؛از سرچشمه بي پايان چشمهايت؛زلال الهام را بنوشم؛مست شوم؛بيخود شوم؛گيج و رها.ميشدم هم.اما بريده بريده؛سلانه سلانه؛با هزار دلهره؛ترس از اينکه کسي مچ نگاهم را که به سمتت پرتاب ميشد بگيرد.توي آن کلاس درس با آن صندليهاي سبزرنگ رنگ و رو رفته و رو به موتش؛آرزوهاي آبي ساده من زير هرم بي پايان خواهشهايم؛نيست ميشد.بعدترها دل دل ميکردم؛کسي جاي تو را کنار من نگيرد.خودم نميگفتم؛نميگفتم و نتوانستم حتي اين خواهش کوچک دلم را پيراهن استجابت بپوشانم.ميدانستي؛دل دلم را ميدانستي و چه بي منت براي داشتن نزديک ترين مکان به من تلاش ميکردي.بعد دلم ميخواست يک روز؛يا يک شب کنار تو قدم بزنم.شبي ناميرا از بهترين ستاره ها چيدي و مهمان ضيافت قدمهايت کردي ام.دلم ميخواست ميخواست و ميخواست؛و تو "مهربانانه؛و تو "عاشقانه و تو بي دريغ؛بخشيدي.مرابردي تا گرمي دستهايت؛تا نوازش بي پايانت؛تا لمس لبهايت؛مرا به ميهماني شوري اشکهايت؛و خيسي بوسه هايي آسماني بردي.مرا به لحظه هايي بردي که ديگر نه من من بودم؛نه آسمان؛آسمان؛که به آسمان هفتم بپرم؛نه زمين زمين؛که روي زمين بند شوم.معلق بين زمين و آسمان؛و چه خواستني و چه دوست داشتني.دلم هميشه با تو در حسرت آرزوهاي ساده و کوچکي بوده که دريغش ميشد.دريغش ميشد.کم بود.هميشه حضورت کم بود.مثل يک تيغ محکم اما کوتاه لحظه هايت را به رخ دلم ميکشيدي.بودي و نبودي.هستي و نيستي؛درست مثل حالا.بعدترها دلم تو را ميخواست که دستهايم را بگيري؛و بگويي بمانم.دستهايم را گرفتي؛بوسيدي؛گريستي و گفتي خودت تصميم بگير.گرفتم.بوسيدم؛گريستم.بعدترها هم دلم در حسرت ديدارت پوسيد.من بودم و آرزويي پنهان به دل.آرزوي ديداري تازه شده.دلم نگاه اهورايي ات را بهانه ميگرفت.در غبار زمان رنگ و رو رفته نشدي.ماندي و سوزاندي.دلم هميشه با تو در حسرت آرزوهاي ساده و کوچکي بوده که دريغش ميشد.دريغش ميشد. بعدترها....آمدي.رقص کنان و پايکوبان؛دلم را به شرحه شرحه هاي نگاهت پيوستم.داشتن دستهايت دريغم بود؛چيدن نگاهت هم؛شدي سيب ممنوعه سرخي که با ديدنت مست ميشدم و حسرت به دل.دلم آرزوهاي ساده با تو داشت.دلم ميخواست يک بار دستت را در دست بگيرم؛به همه مکانهايي که قبلا رفته بوديم و رگه اي از خاطرات ما را زير سنگ فرش خيابانش؛يا توي سيمان ديوارهايش؛يا شيار نيمکتهايش داشت؛برويم.دلم اينگونه رفتن را آرزو داشت.مثل کودکي شاد؛دست در دست تو؛جلوي اينهمه چشم بيگانه و آشنا.دلم بيشه زار سبزي ميخواست که من و تو تا بي نهايتش بدويم و پشت افق دورش لاي آن بوته هاي تمشک وحشي؛بوسه هاي بي شتاب از هم بگيريم.بعدها دلم خيلي چيزهاي ديگر هم ميخواست.چيزهايي که مبسوط تر از هميشه ميشد؛ و خاطره گذشته ها را هم زهر هلاهلي ميکرد و نمکي بر زخم دل ريشم.آخ اگر تو بداني دل من چه صحنه هايي را قاب کرد و حالا که نيستي به ضيافت گذشته ها کشانده ام.آخ اگر بداني آن لحظه که فرزندت را در آغوش داشتي؛و نگاهت روي من ثابت مانده بود؛چقدر دلم ميخواست در آغوشت بکشم.اگر بداني آن شب که براي تو و خانواده ات جايي براي خواب مهيا ميکردم؛چقدر دلم ميخواست بعد از خاموش کردن چراغ من باشم که به سمت تو مي آيم.دلم أغوش تو را ميخواست.آن شبي که بچه ات بيقراري ميکرد و من براي ساکت کردنش به اتاق شما آمدم....اگر بداني دلم توي آن تاريکي شب؛ميان آنهمه گيجي و خستگي و خواب آلودگي؛چقدر آغوش تو را ميخواست.اگر بداني آن نگاه خاموش و خمارآلودت؛چه شرري به جان من ريخت؛اگر بداني از تماس دستت با دستانم؛چه آتشي شعله ور کردي؛اگر بداني من آن برق خاص چشمانت را در دل آن شب سياه ديدم؛شعله هاي زبانه کشيده هوسي کهنه و فروخورده؛که داشت جان ميگرفت؛گر گرفت و سوزاند.دلم ميخواست به اندامت ميپيچيدم؛مرا در آغوش ميکشيدي و به ميان چمنهاي سبز وسط جنگل ميرفتيم.دلم تاريکي ميخواست؛با کمي نور نوازشگر ماه؛که روي ماه تو را ببينم؛تا باور کنم اين تو هستي که اينچنين بر پيکرم ميپيچي؛تو هستي که عشق بازي را هديه ام کرده اي.دلم يک بوسه عاشقانه؛يک هم آغوشي بي بديل ميخواست.دلم گزگز ياخته هاي پوستت را زير نوازش سرانگشتانم ميخواست.دلم هميشه با تو در حسرت آرزوهاي ساده و کوچکي بوده که دريغش ميشد.بعدترها رفتي؛رفتي و دلم چيدن نگاه نوازشبارت را ميخواست.رفتي و دلم عشق بي پايانت را ميخواست؛دلم صداي نفسهاي بريده بريده ات را هوايي شده بود.رفتي و دلم عجيب حضور بدون نوازش دستها؛بوسيدن اشکها؛لمس لبهايت را ميخواست؛دلم عجيب فقط و فقط حضورت را در دوردستها ميخواست....
.................................
پ.ن:ميگم چقدر نوشتن برام سخت شده.ببينيد!من فقط سعي کردم يک متن ادبي بنويسم!ببخشيد اگه بي ادبي شد!!!

پ.ن:همين الان از يک سيل بي پدر مادر اومدم.منو تصور کن خيسه خيسه خيس.

پ.ن:ميگما؟چرا يک نمه بارون اينقدر گره ميندازه تو خيابونا؟

پ.ن:امروز از اون روزها بود....تصورشو بکن؛از هفت صبح؛تا همين الان عده خيلي زيادي(نميگم تعدادشو چون اگه بگم 11 تا؛ميگين چه خالي بند!)ياد من افتادند!همه دوستان فراموش شده و نشده از عدم تماس به مدت دو سال و اندي بگير؛تا تماس تا همين ديروز!باهام تماس گرفتن.تا آخر هفته همش صفا سيتي ددر! يک اعترافي ميخوام بکنم...ولش کن!فقط بدونيد امروز يک نفر زنگ زد....!که تموم ياخته هاي تنم از ديدن شماره اش لرزيد!خيلي روز قشنگي بود.شب قشنگي رو هم تا صبح گذرونده بودم.کلا همه چيز قشنگه.

پ.ن:يک sms.همين کافيه تا بگيرتت ببرتت بندازتت توي يک دنيا خاطره.توي يک دنيا قصه هاي فراموش شده لعنتي و غير لعنتي.خوب ميدوني کي سر برسي.خوب ميدوني.هنوزم مثل گذشته ها خيلي خوش شانسي.هنوزم خوب ميدوني چطور ميشه رسيد به اوج قصه من!فراموشت نکرده بودم که.

پ.ن:وقتي بارون اينجوري ميباره؛دلم ميخواد داد بزنم....اسمتو صدا کنم....فردا چطور روزي خواهد بود؟چرا تا تو مياي بارون اينجور ميباره؟چرا قرار ما هميشه شده زير يک بارون تند ؟اولين بارون تند پاييزي رو هنوزم يادته؟لعنتي....دلم برات تنگ شده بود....چه کار خوبي کردي....
پ.ن:لعنت بر گربه همسايه كسي كه فكر كند حتي يكي از اين پ.ن ها!مذكره!

پ.ن:ببين آقا يا خانم عقده اي که براي من زرت و زورت کامنتاي اونچناني ميذاري!مجبور که نيستي!اگه دعوتت کردم؛حالا پسش ميگيرم!يادت باشه در راستاي تقليدي که اشاره کردي:کلماتي نظير:"بلغور" و "فيهاخالدون" و "خوش خوشان" و "زرت و زورت"!!متعلق به منه!چون من همين اواخر ازش استفاده کردم!!!پس تو حق نداري از من تقليد کني!در ضمن؛بد نيست بدوني اون عشق منه!به توچه؟دلم ميخواد!
...................................
لحظه اي با من باش...

فنجان چاي و ، قهوه ي تلخ و ، دو هيچ چيز     
! آقا ، شما که قهوه ي تان مانده روي ميز]     
-قدري شکر ؟! قهوه ي شيرين ؟! ] نه بس کنيد     
هي طفره مي رويد چرا ؟! خانم ِ عزيز     
هر دفعه اين نشست ِ پر از اضطراب ما     
هي مي رود به سمت کليشه ، ببين please ،     
!پس حرف هاي توي نگاهت چه مي شود ؟     
-حالا دوشاخه ي تلفن را که از پريز     
آهسته مي کشد و سکوتي شکستني     
پر مي شود ميان ِ زن و لحظه ي گريز     
کز مي کند درون ِ خودش ، روي صندلي     
زن مي رود به سمت خيال اش ... و مرد نيز     
[]           
اين جا دوباره صحنه ي آخر ، فلاش بک     
...فنجان ِ چاي و ، قهوه ي تلخ و ، دو هيچ چيز     
                   @@@
... و فرض کن که صدايت شبيه يک گربه     
بزن به سنگ سرت را ، دوباره آجر به     
صداي توي خيال ات که جيغ و دادت را     
گرفته توي خودش ... و تو که تظاهر به     
سکوت و ، دلهره و ، اضطراب و هرچيزي    
که با تو فاصله دارد ، که در خودت گر... به –     
کسي که با تو نمانده به طعنه مي خندي     
و مي روي به خيابان ... و مي خوري سر... به –     
پياده رو که رسيدي ، قدم زدن دارد     
به زير هق هق ِ باران ، به زير شر شر... به –     
کسي که با تو مانده دوباره مي ... اما     
هميشه اهلي ِ اهلي ، شبيه يک گربه     
...به خاطرات کسي که تو را ورق مي زد     
[]           
صداي در زدن و ، زنگ ِ ممتد و ، بعدش     
Dear I am home and please open the door     
به- ((به هر کجا که روم اسمان همين رنگ است ))    

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 0:46 توسط آرایه| |

خدا انسانها را آن سان آفرید تا طالب بی نهایت باشند طالب جاودانگی و زیباترین زیبایی ها .
و چه سخت است این انسان بی نهایت طلب زیبایی خواه را به دنیا واگذاشت تا میان خون و خونریزی هایش میان ناپاکی ها و ستم هایش زندگی کند فطرتش را از یاد ببرد و زشتی ها را بپرستد . به " هیچ " قانع شود به خیال " همه "
چه دردناک است که محکم ترین و سخت ترین بندها به دست و پایش باشد و احساس آزادی کند. وای هوس را به جای عشق به او بفروشند و هیچ وقت نفهمد که عشق چیست و هوس و فرق این دو .
گول بخورد و از توهم زیرکی همه چیز را به نفع خود ببیند و ساکت بماند و از آن بی نهایت و زیبایی دیگر هیچ نپرسد . تا عمر دارد چشمش به هزار نگاه بخورد و بخورد و بخورد . . . .و حتی یکبار عاشق نشود .
حماقت های مرا ببخش خدایا !کم خواستن ها و به هیچ راضی شدن هایم را در حالیکه تو بهترین چیزها را برایم می خواهی. خدایا ! این نگاه حقیر مرا ببخش  دلم را ببخش که خالی است. مرا ببخش که عشق را آن طور که تو آفریده ای ندیدم و نشناختم .
باور نمی کنم که گفته ای " هر کس که عاشق شود و عشقش را به زبان نیاورد و بمیرد شهید مرده است "
که این برای من برای این نگاههای خیره گستاخ بسیار بزرگ است بسیار سنگین . برای من که زبانم را از افسارش باز کرده ام و نگاهم را آسان به هر جایی فرستاده ام . من که حقیقت چشمانم را زیر لایه ها رنگ و خط تحقیر می کنم .
توصیف پستی ام از همه ی چیزهایی که گفتم بیشتر است که بسیاری حتی به زبانم نمی آیند .
اما خدایا تو مرا ببخش  ببخش که خیلی کوچکتر از آنم که تو می خواهی
...............................................
پ.ن:تعجب میکنی؟نکن!خودمم!اتفاقی نیفتاده؛مست نیستم؛حالمم خوبه؛قرصامم خوردم!

پ.ن:دلم نمياد كه ننويسم.اين متن رو از همون دفتر كذايي نوشته هاي پدرم دزديدم.ميگم چقدر آدم حسابي بوده.كي ميگه من به اون رفتم؟

...........................................

لحظه اي با من باش...

اي عشق ، دير آمدي
هنگام ناشناس دلي
دارم بگو ،  بگو چه كنم ؟
پرهيز عاشقي نكند
پرواي آبرو چه كنم ؟
اين ساز پر شكايت من
يك لحظه بي زبان نشود
اي خفتگان ، درين  دل شب ، 
با  ناله هاي او چه كنم ؟
گويد كه وقت ديدن او
دست تو باد و دامن او
گويم كه  مي كشد  ز كفم
با آن ستيزه جو چه كنم ؟
گريد چنين  خموش  ممان
از عمق جان  برآر فغان
گويم كه گوش  كرده گران
بيهوده هاي و هو چه كنم ؟
جوشيده  و گذشته ز سر
صهباي  اين سبو ،  چه كنم ؟
معشوق كور باطن من
پرواي رنجشم نكند
من  نرم تر ز برگ  گلم
با اين درشت خو چه كنم ؟
اي عشق ، دير آمده اي
از فقر خويشتن  خجلم
در خانه نيست ما حضري
بيهوده  جست و جو چه كنم ؟

نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 0:7 توسط آرایه| |

خودش رو انداخت تو بغلم و به پهناي صورت اشک ميريخت.هق هقش داشت اونقدر بلند ميشد که کم کم همه از اينور اونور سرکي بکشند و بخوان بدونن جريان چيه.نميدونستم دقيقا چه اتفاقي افتاده ولي تا حدودي ميتونستم حدس بزم که مربوط به جريانش با شاهين ميشه.توي دلم بهش ميگفتم دختره احمق طفلکي.ولي مجبور بودم الان نوازشش کنم و آرومش کنم که صداشو پايين بياره.آخرشم مجبور شدم کارمو ول کنم و برش دارم ببرمش بيرون.خوب بود ماشين آورده بود.چون اونوقت نميشد پاي پياده توي خيابون با اون وضعيت اسفناک تند تند راه بريم و عصبي عصبي دستاشو تکون بده و به طرز هيستريکي خنده و گريه اش رو با حرفاش بلغور کنه و برام درددل کنه.رفتيم يک کافي شاپ.اول تصميم به کندو شد ولي بعدش فنجون.کمي آروم شده بود.از ديدن چشمهاي قرمز و بغض فروريخته و سر و صورت به هم ريخته اش؛خيلي کلافه ميشدم.حوصله اينجور چيزها رو ندارم ديگه.مخصوصا اينکه قبلش بهش بارها و بارها توصيه کرده بودم که از اين راه نرو.گوش که نميده.مثل همه دخترها.مثل خود من.واميسته؛سرش رو ميزنه به سنگ و بعد ازت مرهم ميخواد.خودمم بگي نگي؛حال و روز خيلي خوبي نداشتم.الکي دلم گرفته بود.دلم ميخواست پا به پاش؛ميباريدم.ولي مثل اون اينقدر غم تو دلم نبود که چنين بي پروام کنه براي اشک باريدن توي جمع.مدتهاست که غمهايي از اين دست؛که باعثش يک و فقط يک مرد باشه؛برام پشيزي ارزش نداره.واقعا چه ارزشي داره اون مردي که بخواد اينطوري بشکنتت و اينطور به روز ماتم بنشونتت؟خوشبختم که تا به حال اگر هم اشکي براي مردي ريختم؛اشک شوق بوده؛يا از سر دلتنگي.خوشبختم که طعم خيانت يک مرد رو نچشيدم.خوشبختم که اجازه ندادم غرور و شخصيتم اينطور لگدمال هواهاي نفس و تنوع طلبي و هزاران عقده کور يک مرد بشه.همونطور که شکر رو توي قهوه حل ميکنه و نگاش به فنجونشه؛ميگه:آخه من چيکارش کردم مگه؟اين حق من نبود....اين حقم نبود....هيچي براش کم نذاشتم؛چرا آخه؟چرا با من اين کار رو کرد؟ميدونم الان داره به چي فکر ميکنه؟به همون چيزي که اکثر ما زنها وقتي رابطه به اينجا ميرسه بهش فکر ميکنيم.به اينکه بازيچه شديم.به اينکه خودمونو ملعبه دست يک مرد کرديم.به اينکه اون ازمون کامجويي کرد و بعد در اوج احتياج تنهامون گذاشت.به اينکه اين وسط فقط اون"سود" برد.به اينکه "استفاده اش" رو  کرد و بعد مثل يک دستمال مچاله شده بي ارزش از شيشه ماشين پرتمون کرد تو خيابون.اينها خيلي زجر آوره.حتي اگر حقيقت هم جز اين باشه که هست؛باز هم وقتي رابطه به اينجا ميرسه؛ما طلبکاريم.نميدونم.شايد احساس ميکنيم اين رابطه دوسويه نبوده و اونقدر که داديم نگرفتيم.شايد احساس ميکنيم همينکه ما با تموم احساس؛مادي و معنوي؛عشقي و جنسي؛با طرفمون بوديم؛اون هم موظف ميشه چشم به روي همه چيز ببنده.شايد اينه اون بازخوردي که ما از يک رابطه ميخوايم و هرگز تقريبا هرگز بهش نميرسيم.اينطور چيزها رو که ميبينم و ميشنوم؛دلم ميخواد کف پاي ماني و بهمن رو ببوسم.تعجب ميکنم از اينهمه شخصيت و وقار؛اينهمه وفاداري و اينهمه عشق.و همه اينها در وجود مرد؟ميدونم مرد و زن نداره؛هر کسي ذاتش يک جوريه.ولي مردها يک اعتماد به نفس کاذب از اين احساس يله و آزاد بودن و مرد بودن دارند.و همين احساس کمکشون ميکنه کمي بي مبالات باشند.اجازه چريدن در هر چراگاهي رو به خودشون بدن و پريدن با هر موردي که پيش بياد رو حق مسلم خودشون بدونن.گاهي فکر ميکنم کاش ميشد ما زنها هم توي روابطمون اينقدر احساسات رو قاطي نميکرديم و اينقدر رنگ عشق به هر چيزي که لاقتش رو نداره نميپاشيديم.نميشه.نميشه که نميشه.دینا گريه ميکرد و ميگفت که نشد.ميگفت که از اول ميدونسته فقط به خاطر يک سري مسائل ديگه است که با شاهينه.از اول ميدونسته که آينده اي با اون نداره.ميدونسته احساسش به شاهين اگر دوست داشتن صرف نيست؛هوس صرف هم نيست.ميدونسته لازم نيست اين احساس دوست داشتن حالا کم يا زياد؛آميخته با هوس رو لابه لاي لفافه عشق بپيچه و به خورد خودش و شاهين بده.ميگفت مثل دو تا دوست ميخواستم که با هم باشيم.ميفهمم چي ميگه.هر دوستي؛هر چقدر هم ممنوعه باشه؛قوانين و مقررات خاص خودش رو داره.که براي بقا و احترام به طرفين؛بايد اين قوانين رو رعايت کرد.اين قوانين هر چي که باشند؛وقتي پذيرفته ميشن؛محترمند و شکستن هر کدوم از اينها؛يک پايه اين دوستي رو شل ميکنه.ميگفت به شاهين گفتم که هر کار ميخواي بکن؛فقط من در جريانش باشم.قبول کرده.گفتم هر زمان تصميم گرفتي ديگري رو به زندگيت اضافه کني و منو حذف؛يادت باشه که غير انسانه ترين حرکت ممکن اينه که خودم در جريان تصميمي که براي من گرفتي نباشم.پس بهم بگو.گفته بود باشه.و خيلي باشه هاي ديگه و خيلي قولهاي ديگه که خودش داده بود.ولي....
هميشه اينطور نميمونن آدمها و نميمونه زندگي....که اگر ميموند هيچ کس دل چنين خونيني از ديگري نداشت؛و مثلا همين حالا اين دختر با چشمهاي خون آلود و دل چرکين از رابطه اي که قرار بود عشق بسازه و محبت بپراکنه و تنهايي پر کنه؛به آغوش کوچه و خيابون و اين گوشهاي شايد غريبه و نامحرم پناه نمي آورد.هميشه اونطور که ميگن نميمونن آدما....آدما از آدما زود سير ميشن....آدما از "عشق" هم دلگير ميشن.چقدر نمود پيدا ميکنه اينجا اين ترانه.حقش نبود راست ميگفت.هيچ چيز کم نگذاشته بود.از سکس بگير تا عشق ختم کن.اوايل فقط به چشم يک رابطه معمولي نگاهش کرده بود.بعدها داد خود پسره در اومده بود که سنگدلي؛چنين؛چناني؛بي محبتي؛به قول خودش آتيش محبتش رو تند تر کرده بود که اينطور فکر نکنه شاهين.و هر چي که باشه؛رفته رفته علاقه؛وابستگي؛عادت؛و هر چيزي که ميخواي اسمشو بذار؛به وجود ميآد.نميتوني که بگي من اين رابطه رو صرفا براي يک سري مسائل ادامه ميدم.همونطور که نميشه يک رابطه رو صرفا عاطفي تا مدتها ادامه داد؛يک رابطه صرفا جنسي رو هم نميشه تا مدتي نسبتا طولاني ادامه داد.حرفهاشو شنيدم همه اش هم حق داشت.حق داشت و حق داشت.به شاهين تا وقتي که قولي نداده بود؛ميشد حق داد؛پسر است ديگر.پسر را جون به جونش کني دله است.ولي آنجايي که يک مرد مي آيد در رابطه با چيزي قول ميدهد؛قسم ميخورد؛که حقيقت را کتمان نکند؛و ميکند؛آنجا که يک "مرد" دروغ ميگويد؛حيف از تفي که بخواهي حواله شخصيتش کني.نميخواستم نصيحت کنم و شعارش بدهم.فقط با او همدردي کردم.پا به پايش شاهين را تقبيح کردم.پا به پايش اگر اشک نريختم؛غمگين ولي شدم.دلم برايش آنقدر گرفت که دستهايش را در دستم بگيرم و به او نيرويي براي دوباره ساختن خودش بدهم؛که اعتماد به نفس فرو ريخته اش را کمي و فقط کمي به فکر ترميم بيندازم.بعدتر که کمي آرام شد؛گفتم مگه بهت نگفتم اين راه اشتباهه؟مگه نگفتم اگه ميخواي رابطه ات رو باهاش به پايان برسوني اين کار رو بکن؛وگر نه بي خيالش شو؟هيچي نداشت براي گفتن.مدتها پيش به من گفته بود به فکر اين هستم که "صداقت" شاهين را محکي بزنم.ميخواهم توي بوته آزمايش جلوي چشمهاي خودم روي حرارت بگيرمش تا ببينم چه واکنشي انجام ميدهد؟مخالف بودم.مخالف بودم و مخالف بودم.اشتباه است."آزمودن يک مرد از راه نفوذ از نقطه ضعفش؛ اشتباه محض است"به او گفتم که جواب اين آزمايشت رو بدون هزينه و صرف وقت و نيرو و انرژي برات ميگم.اون توي اين امتحان رد ميشه.شک نکن.شک داشت.ميگفت اينقدر برام قسم خورده و گفته مگر حقيقت رو بهم نميگه؛که تقزيبا بهش مطمئنم.گفتم خود داني.اگه اين امتحان رو بکني؛بدون رابطه ات به پايان ميرسه.ميگفت پس يعني بذارم اين رابطه اگه با دروغ و ريا داره ادامه پيدا ميکنه بکنه؟بذارم از همه احساس من مايه بگيره به نفع خودش؟بذارم به ريشم بخنده که چطور منو خر کرده؟نظر تو اينه؟حرفي نداشتم.اون هم حق داشت.تصور اينکه همه صداقت و شيفتگيت را به پاي کسي بريزي که ميدوني داره از اين محبتت به خريت تعبير ميکنه؛هم خيلي سخته.با اين حال کاري که دينا کرد اين بود:يکي از دوستاشو فرستاد سر راه شاهين!تا ببينه تا کي اين به ظاهر مرد بهش وفاداره؟وفا؟بذار لب کوزه آبشو بخور!صداقت؟کالاي خيلي کميابيه.به هر کس ندهندش!از همون روز اول و لحظه اول از اين خانم استقبال شديد شد؛تا روزي که به هفته نکشيده و قرار توي خونه گذاشت باهاش.ولي اينها همه اش به کنار؛دینا از اين ناراحت بود که اين دختر هيچ چيز بهتر و سر تري از اون نداشت.بلکه خيلي هم سطح پايين تر بود.از طرز حرف زدن بگير و کلا همه چيزهايي که ميشه بهش گفت کلاس.توي دلم به شاهين خنديدم که چقدر احمق و لاشيانه!عمل کرده بود!اينقدر حماقت رو ازش سراغ نداشتم.دینا اشک ميريخت و تعريف ميکرد که وقتي به شاهين زنگ ميزده ميگفته جلسه دارم؛"بعدا"!!و درست همون لحظه اون خانم که بهش زنگ ميزده؛ساعتها وقت پاش ميذاشته.اين اون چيزي بود که از درون و به شدت دینا رو سوزونده بود.ميگفت صبح تا شب کلي sms براي اون ميفرستاده و از هر ده تا sms دینا يکيشو جواب ميداده.درست در همون لحظه ها بارها و بارها به دینا يادآوري کرده که دوستش داره!!!و بهش وفاداره!!!!و بهش دروغ نميگه!!!قرارهايي با اون خانم ميذاشت و دینا درست سر همون ساعتها که بهش زنگ ميزده يا ميخواسته برنامه بذاره؛به يک بهانه هاي واهي و چپندر قيچي از زيرش شونه خالي ميکرده و يک ننه من غريبمي در مي آورده که بيا و ببين.متاسف شدم.متاسف شدم و تقريبا داشتم بالا مي آوردم.تعريف مرد در قاموس من يکي توي اين موارد نميگنجه.مرد هميشه برام يک واژه مقدسه.همونقدر که تحمل اشک ريختن يک مرد رو ندارم؛تحمل بي شخصيت شدنش توسط خودش رو براي يک قاقالي لي هم ندارم.چندشم ميشه از مردي که اينقدر زبون و خار و ذليل دروغ ميگه؛خيانت ميکنه؛بي وفايي ميکنه؛و خودش رو مرد ميدونه.چندشم ميشه از مردي که لياقت محبت يک زن رو نداره.مرد برام واژه مقدسي بوده؛چون هنوز اجازه ندادم؛من يکي اجازه ندادم مردي؛احساسات و عواطف و محبتها و عشقهاي من رو با صفتهاي تهوع آور ذاتي اش؛با تنوع طلبيش؛با رذالتش؛با پستيش و با هرزگيش؛به لجن بکشه.اگر عشق من اينقدر قوي و اينقدر طولاني عمر ميکنه؛اگه دوست داشتنم به ماني يک دوست داشتن بدون حساب و کتابه؛دليلش اين بوده که اين دو تا؛دو تا مرد توي زندگي من بودند.دو تا مرد.چقدر مرد بودن سخته و چه بيخود خيلي از شماها اسمتون مرده.از من خجالت میکشی؟!!

..............................................
لحظه ای با من باش...

هميشه در نظرم از تبار هاروتيد
براي من جسدي درميانِ تابوتيد
به‌رنگِ زردترين اتّفاقِ يك فصليد
چه تلخ و تندمزاجيد، بوي باروتيد
درست مثل همين تيترهاي جنجالي
دقيقه‌اي هیجانيد بعد مسكوتيد
چه‌قدر واهمه دارم، چه‌قدر مي‌ترسم
شما چه‌قدر فريبيد اگرچه مبهوتيد
هميشه در دلم افسوس مي‌خورم افسوس
كه با تمام قشنگي، خرفت و فرتوتيد
كه من به خامي از احساس با شما گفتم
كه جاودانه‌ترين‌هاي قومِ ماروتيد

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 19:0 توسط آرایه| |

شور و شوق جووني رو هيچ رقمه نميشه به بند و زنجير کرد.از هر جا ريشه هاي نوپاشو قطع کني؛يک جور ديگه و يک شکل ديگه پاجوش ميزنه و بالندگي رو تجربه ميکنه.خيلي از ماها الان ديگه اون شور و شوق جووني رو کم کم داريم به زمان گريز پا ميبخشيم.ديگه کم کم ميبينيم از اونهمه حرکت و جوش و خروش و شوق و پويايي؛هيچ خبري نيست. "تجربه کردن"؛ مختص جوونا نيست؛اما توي جوونا خيلي خيلي پر رنگ تره.جوون دلش ميخواد بيشتر و بيشتر خودش رو قاطي اجتماع کنه؛سري توي سرها در بياره؛خودي نشون بده و کلا دنبال مجالي براي پرورش استعدادها و مهارتهاي اجتماعيش ميگرده."مجالي" که بتونه توش رشد و بالندگيشو به چشم ببينه؛در معرض ديد عموم بذاره؛و مورد تشويق قرار بگيره.گذشته از اين بعد؛خيلي از جووناي ما دلشون ميخواد که توي هم سن و سالاشون؛يا حتي توي گروههاي سني بزرگتر؛يک جورايي قاطي بشن.يکي از دلايلي که دوران دانشگاه هميشه به يادماندني ترين و خاطره انگيزترين و شورانگيز ترين دوران زندگي افراد ياد ميشه؛همين توي جو  "همسالان" و  "همفکران" زندگي رو تجربه کردنه.وقتي يک عده آدم براي "هدف يکساني" دور هم جمع ميشن؛خيلي از خصلتها و نماهاي انساني مجال رشد پيدا ميکنه.کنار هم تلاش کردن و با هم به يک پايان رسيدن ميتونه خيليها رو به هم نزديک کنه؛دوستيها رو پر و پيمون تر کنه و به احساسات و مهارتهاي آدم شاخ و برگ بده.خيلي از ما گاها و حقيقتا؛توي شرايطي قرار ميگيريم؛که در اون لحظه بيشتر از اينکه به هدف و برنامه اي که دور هم جمعمون ميکنه فکر کنيم؛فقط و فقط به"با هم بودن"مي انديشيم.فرض کنيد شما ميخواهيد هر طور شده تا سال ديگه يک زانتيا داشته باشيد.راههاي زيادي براي نمود اين آرزو داريد؛ميتونيد به سختي کار کنيد؛يا ميتونيد يک نقشه حساب شده دزدي از بانک!رو تعبيه کنيد.در هر حال هر کدوم از اين راهها شما رو به هدفتون ميرسونن.حالا؛شما ميخواهيد هر طور شده توي يک اجتماع کوچک و خود ساخته با هدف مشخصي "باشيد"؛وقت بگذرونيد؛تلاش کنيد؛و به هدفي خاص برسيد.اونوقت فقط و فقط هم يک راه از قديم الايام پيش پاي پدربزرگاتون بوده؛که الان هم همون راه که ظاهرا تنها راه هم هست بهتون معرفي ميشه.اين شور و شوق جووني رو ميبريد ميريزيد کجا؟توي تنها چيزي که توي مملکت سعي ميشه بهش بها داده بشه.همون زياده خواهي ها؛کانون توجه بودنها؛همون حس رقابتها؛گاها حسادتها؛و خيلي کارهاي ديگه رو توي اين مجال تمرين ميکنيد.چه فرقي ميکنه؟وقتي فقط يک راه هست؛چرا همون يک مجال رو هم از خودمون بگيريم؟من فکر ميکنم منشا و خواستگاه اين به اصطلاح هيئتها از همين نياز انسانها شکل گرفته.اينکه اينقدر جووناي ما توي منگنه و زير يوغ بودن و هستند؛که اينجا رو پايان راه ميدونند براي بروز خودشون.هيچوقت و هيچوقت نفهميدم دليل اينهمه با آب و تاب قاطي اين مسائل دسته و زنجير زني و سينه زني محرم و هيات و اين بساطها چي بوده؟تازگيها به تنها نتيجه منطقي که رسيدم همينها بود که بالا عنوان کردم.بدبختانه از هر کدوم از اين اهالي فرهيخته فن!هم ميپرسي؛جواب قانع کننده که پيشکششان!جوابي براي خودشان هم ندارند.نهايتش هم به اينکه"اعتقادمان"اين است بسنده ميکنند.من نميفهمم؟توي اين مملکت انسان آزاده و از خودگذشته و در برابر ظلم و جور ايستاده که کم نداشته ايم.از داستانها و مجازهايمان بگير؛از اسطوره هاي تاريخيمان؛از کاوه و آرش و کورش و غيره؛تا همين عصر حاضر. چرا بايد يک "انسان آزاده "از يک فرهنگ فقير و بيگانه؛به عاريه گرفته شود و هزار و چهارصد سال بعد؛چنين شکل و حالي در اين ديار پيدا کند؟همين شماهايي که الان مثلا و به ظاهر چنين معتقد به "حسين"هستيد؛دليل اين اعتقادتان را ميدانيد؟شک ندارم نود و نه درصدتان نميدانيد چرا؟و اصلا چرا احساس ميکنيد اين انسان آزاده دين بزرگي به گردن شما دارد!!!نود و نه درصدتان دچار ترس و وحشتي ناخودآگاه و ساخته پرداخته شده در کودکيتان هستيد.ميترسيد که اگر در دلتان مهر حسين نباشد؛تيري از غيب روانه شود!همان ترسي که ساليان سال انسانهاي بدون انديشه را با آن به بند و بردگي و استثمار کشيده اند؛و با عنوان بهشت و جهنم به خورد ميلياردها آدمي داده اند که به شدت استعداد ياغيگري و خباثت درونشان چنگ ميزد؛و فقط يک مانع مثل مذهب و يک عده مثل مبلغان مذهبي که در هر دين و آييني يک شکل و شمايل دارند؛ميتوانست که سير اينهمه منجلاب را که امکان رقم خوردنش توسط اينها بود؛عوض يا سد کند.چشم و گوش بسته؛مثل گوسفنداني که در پي هم ميافتند و همديگر رو تعقيب ميکنند؛باور کن اگه از اون گوسفند اولي بپرسي کجا ميري؟مثل همون گوسفند آخري؛اون هم نميدونه کجا ميره؟دليل اينهمه با آب و تاب ضجه و مويه کردن براي يک واقعه خرد  و کوچک بيگانه؛که به خوردمان داده اند و با رکاب آن سواري ميگيرند؛چيست؟چرا عادت کرده ايم به بردگي مذهب؟بي آنکه بدانيم منشا و مقصد چيست؟يک لحظه با خودتون فکر کرديد خدا چقدر از دستتون عصباني ميشه وقتي ميبينه اينهمه هوش و ذکاوت به اين بنده دو پاش داده و اون اينقدر تمايل به بلاهت داره؟دليل اينهمه ريخت و پاش و بزن بکوب و برو بيا و هزينه و آسايش مردم رو گرفتن؛واقعا چيست؟تويي که اعتقاد داري و به واسطه اين اعتقاد جات بهشته؛بيا به مني که اعتقاد ندارم و معتقدم مذهب به کثيفي سياسته؛بگو که هدفت از زنجير زدن؛سينه زدن؛قاطي اين مسائل شدن چيه؟واقعا تو براي يک عده که معلوم نيست در اون واقعه بر سر حرص و آز و مقام و منزلتي که کوفيان وعده دادند؛سر اسب رو کج کردند و به راهي رفتند که فقط از طمع سرچشمه ميگرفت و بس؛اينهمه سر و دست ميشکوني و سنگشونو به سينه ميزني؟يک کم با خودت رو راست باش.چرا خيلي از شماهايي که داغ داغ توي اين مراسم بوديد؛حالا اکراه داريد از بيانش؟ولي ته دلتونم ميترسيد حتي به اين اکراه اعتراف کنيد.ميترسيد جان و مال و عرض و اندامتون رو از دست بديد اگه مهر حسين!!!رو از دل برونيد.اکثر شماهايي که چسبيديد به اين مسائل و متاسفانه مثل هميشه عدد بلاهت از ذکاوت خيلي خيلي بيشتره؛و به باد داديد دين و آيين اجدادتون رو مملکت نسل آينده رو حتي؛علاقه عجيبي به زير پرچم خرافه رفتن داريد.علاقه عجيبي به برده و فرمانبردار بودن و علاقه عجيبي به اينکه تنبلي و کم کاري خودتون رو با نذر و نياز و دعا و استجابت بپوشونيد.اينم خيلي حماقت ميخواد که هر موفقيت و شکستي رو بياي وصل کني به واقعه مبهمي که هزار و چهارصد سال پيش بوده يا نبوده.از کنار يکي از اين تکيه ها رد ميشدم؛آخ وندي نشته بود و يک عده کثيري رو دور خودش جمع کرده بود.داشت تعريف ميکرد که يکي عاشق زره حسين بوده و وقتي حسين مرده رفته دست و پاشو قطع کرده تا زره رو از تنش بيرن بياره!و چنان با اين جمله به طرز فجيعي اشک و داد و بيداد حاضران دراومد و قربون دست و پاي بريده حسين رفتند و چنان زاري راه انداخته بودند که شايد اين عربده ها به آسمون هفتم خدا برسه و حسين هم که کليد داره بهشته!عقده اشک و مهرورزي داره!بذاره به واسطه اون گريه گناههاي اين آدما شسته بشه.حالم به هم ميخوره.از اينهمه حماقت.متاسفم که ميخواستم سرم تو لاک خودم باشه؛اما صداي طبل  و دهل و سنج اين عزاداران معلوم نيست کي و چي؛آرامش رو از من ربودند.ميخواستم خيلي ملايم بنويسم؛که بهتون برنخوره؛اما نشد.اين از چرنديات من.حالا تو براي دفاع از خودت چي داري بگي؟بگو اگه حرفي داري؟فقط نگو اعتقاد قلبيته که توجيه كننده نيست.اگه بگي يک عادته که از نياکانت  مونده؛خيلي شرف داره تا هر چيز ديگه اي.دموکراسي؟بذار لب کوزه آبشو بخور.چرا شماها نميتونيد کسي رو که ميخواد توي اين دو روز لعنتي مثل هميشه بره و بياد؛رو تحمل کنيد؟من هم نميتونم شماها رو تحمل کنم.

...............................................
پ.ن:این پسر
شراگیم اینقدر قشنگ نوشته که من مسخ نوشته هاش شدم و نوشته ای رو که نصفه نوشته بودم؛بعد از خوندن نوشته اون نتونستم خوب تموم کنم!

نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 13:18 توسط آرایه| |

همه ما توي زندگيمون شكستهاي ريز و درشتي رو تجربه كرديم.من درشت يا نداشتم؛يا يادم نمياد الان؛ولي ريز ريز چندتايي داشتم.اونقدر ريز كه اونا هم يادم نميان.خدا رو شكر.تا حالا از امتحاني رد شدين؟من هيچ وقت.راستشو بخواين با اينكه بچه درسخوني نبودم و هوش و استعداد آنچناني هم نداشتم؛ولي با همون شب امتحان با جزوه ها لاس زدن هيچوقت نمره پايين 13 نگرفتم.در تمام اين 16 سال تحصيل؛و توي هر امتحاني از زبان گرفته تا هر چي ديگه؛كم نياورده بودم.اما امروز....مزه تلخ شكست رو چشيدم.توي يك امتحان مهم رد شدم؛و براي من انگار واقعا دنيا به آخر رسيده.خيلي خسته ام.خيلي....بيشتر از اون هم دلگير و نا اميد.ماني ميگه بسه ديگه؛اخماتو باز كن بزرگ شو!و من ميگم كه نميخوام بزرگ بشم؛و باز شر شر اشكام ميريزه.كاري به اين ندارم كه كم كاري خودم باعثش شد؛فقط اين شكست بدجور دهنم رو سرويس كرد.خدا ميدونه امروز پاچه چند نفر رو گرفتم.اونقدر حالم بد بود كه خود رييس كارهاي منو به عهده گرفت و فرستادم خونه.خيلي ضعيفم....خيلي....
..........................................

پ.ن:امروز روز بعد از اون دلگرفتگيمه.خوشحالم؟!نه!فقط تموم غصه ام دود شده رفته هوا!انگار نه انگار که اين من بودم که ديروز دنيا برام به آخر رسيده بود!درست حدس زدي!معجزه اي به وقوع پيوسته!با اين دوستاي نديده و گلي که من دارم و حتي دور خونه خدا هم منو از ياد نميبرن؛و با پاک ترين اعتقاداتشون برام دعا ميکنن؛بايد هم معجزه بشه!از طرفي از نوشتن پست عجولانه ديروز خجالت کشيدم!اصلا  اينکه من توي امتحان رد شدم و ناراحتم به شماها چه دخلي داره که خودمو لوس کردم زرتي اومدم اونجا نوشتم و پايينشم يک تيک گنده که:"حالا پر از شنيدنم!!!"دختره لوس؛ننر؛نازک نارنجي؛ضعيف! نه!خدايي تو بياي پايين اين پست من چي بنويسي؟يا بايد بياي بنويسي حقته!دلم خنک شد!یا لی لی به لالام بذاری خودمو برات لوس کنم!آی دمتون گرم!الان خرکیف شدم از خوندن کامنتهاتون.

پ.ن:ديدي يه وقتايي سر يک چيز الکي و کوچولو اينقدر دلخور ميشي و ناراحت که خودتم تعجب ميکني؟ديدي يک روزايي از همون اولين دقايق آغازينش يک حس بد بهت القا ميشه؛هي اتفاقاي کوچولو کوچولوي بد ميفته؛هي ميفته؛هي تکرار ميشه؛تا جايي که سر آخرين اتفاق کوچولوي بدي که ميفته ديگه عنان اختيار از دست ميدي؟يا ديدي اصلا از يک جاي ديگه دلخوري بعد همه چيزو به يک ريسمون ميبافي که اصلا ربطي هم بهش نداره؟

پ.ن:همه ما ميدونيم آخرش کجا ميريم و جامون کجاست.اگه خيلي خوش شانس باشيم؛اون دنيايي هم که وعده اش رو دارن وجود داره يا تو آتيش ميسوزوننمون؛از موهامون يا جاهاي ديگمون آويزونمون ميکنن! يا ميشيم حوري پري بهشتي براي اين آقايون نيکوکار!(خانمها رو ميگم!)وگر نه که هيچ.تموم ميشيم ميريم.دود ميشيم ميريم هوا.گاهي فکر ميکنم؛زندگي بايد چيزي بيشتر از اين باشه.چيزي بيشتر از اينکه يک سري کارهاي روتين انجام بدي؛جايي مشغول باشي؛پستتم حتي خيلي مهم و تاثير گذار باشه؛اصلا خود دبليو بوش باشي؛آخرش که چي؟نه....زندگي اين نيست....يک چيزايي خيلي بيشتر از اينا بايد توش باشه؛چون فرصت خيلي کوتاهي براش بهمون ميدن.زمان کمي ميتونيم زندگي کنيم؛اما زمان زيادي وقت داريم تا مردگي کنيم.چرا هرچي اين در اون در ميزنم؛از زندگي اون چيزي که بايد رو درک نميکنم؟خيلي زياده خواهم.ميدونم...اما....زندگي بايد يک چيزايي بيشتر از اين باشه.

پ.ن:امروز ظهر از نزديکاي محل کار يک نفر رد ميشدم....نتونستم فقط رد شم....دلم براش تنگ شده بود...نتونستم فقط رد شم...اينقدر دلم ميخواست بوق بزنم بياد پايين با هم بريم بيرون ناهار؛يا بريم کافي شاپ بشينيم يه گپي با هم بزنيم.دلم همين يک چيز ساده رو ميخواست!ولي زياد هم ساده نبود.تو ماشين نشستم و به خودم گفتم آخه دختر ناحسابي!تو نبايد ملاحظه مردم رو بکني؟بلکه کار داره!بلکه اصلا دلش نميخواد با تو ناهار بياد بيرون!شايد رژيم داره!شايد کافي شاپ دوست نداره!نشد!نشد که حقوق حقه مردم رو نقض کنم!با خودم فكر كردم اگه الان بياد با هم بريم كافي شاپ ميشينيم يك قهوه ميخوريم؛با هم دو كلمه حرف میزنیم....از تصورش یک لبخند گوشه لبم اومد....همین هم بس بود!گاز رو گرفتم و رفتم آبان نشستم برای خودم و برگشتم!

پ.ن:امشب با دوستا بساط شلوغی داریم!بعدا براتون میتعریفم!

.......................................................
لحظه اي با من باش...

دلم گرفته و از هرچه شعر سير شدم
و مثل کودکي خود بهانه گير شدم
شناسنامه هميشه دروغ مي گويد
تمام آينه ها گفته اند پير شدم
و گام هاي عصا پوش خوب فهميدند
که جاده گم شدو من عاقبت کوير شدم
سرم بلند اگر بود جستجوي تو داشت
تو رفته اي غريبانه سر به زير شدم
خيال شعر ندارم تو در خيال مني
دلم گرفت و به اين شعر نا گزير شدم

نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 0:19 توسط آرایه| |

((حلالم كن كه واجب كرده ام بر خود  حرامت را ))
زن تکيه اش رو داده به ميز توالتي که مرد رو به روش ايستاده و مشغول شونه کردن موهاشه.مرد متوجه نيست که زن چطور داره نگاش ميکنه.اونطور که زن دستهاشو گذاشته پشت کمرش و تقريبا رو به روي مرد ايستاده و با چشمهاي کنجکاوش بديع ترين صحنه دوست داشتني که تا به حال نديده بود انگار؛رو از نظر ميگذرونه؛حتما توي سرش هم فکرهاي زيادي ميچرخه؛که مرد حتي اگه همه حواسشم ميداد به زن؛باز هم نميتوست بخونتشون.گاه گاهي نيم نگاهي و لبخندي؛شايد هم بوسه اي بينشون رد و بدل ميشد؛ولي باز هم مرد نميتونست بفهمه توي سر زن چي ميگذره.درست مثل اون دفعه که مرد مثل يک بچه گربه شيطون بازيگوش که دنبال کلاف کامواش ميگشت و از پيدا نکردنش کلافه شده بود؛دنبال فندک به هر جا سر کشيده بود؛و زن چقدر از ديدن مرد در حال تقلا؛کلافه؛و بي خيال!!لذت برده بود!مرد همچنان با موهاش مشغول بود و زن داشت به اين فکر ميکرد که:"حتي اگر اين تصويرها؛آخرين چيزهاي دوست داشتني توي دنيا باشن؛طور ديگه اي دوستشون داره!
بعد رفت پشت سر مرد؛اونو بغل گرفت و به اندامش پيچيد؛مرد دستشو گذاشت روي شونه زن و سر زن رو به سينه اش چسبوند.شايد هم چند تا بوسه به سر و روي هم زدند.مدتي توي همون حالت موندند.زن به تصوير زيباي توي آينه خيره شد؛حتي اگر اين منظره؛آخرين چيز خواستني توي دنيا باشه...!!!باز هم!
چند روز بعد مرد پرسيد دل زن براش تنگ ميشه؟زن نميخواست؛اما جواب داد ميشه و خيلي هم.زن پرسيد چرا اين رو پرسيدي؟مرد گفت:چون اگر دل تو تنگ نشه؛من هم بايد يک فکري بکنم!مثلا کرم بريزم!تا دلت تنگ بشه!زن گفت ميخواي با دوست داشتن من بجنگي؟مرد گفت يک خرده!زن نگفت که هم دلش تنگ ميشه و هم خيلي خيلي دوستش داره؛اما گفت اين کار رو نکن!بذار هر قدر ميتونه با شکوه بشه.بذار هر چي ميتونه پر و بال بگيره تا خاطره اي شيرين تر از خودش به يادگار بذاره.زن قول داد نذاره هيچ کدومشون از اين دوست داشتن؛آسيب ببينه.ولي بعد از گفتن اين حرف؛بعد از قطع شدن تماس؛احساس کرد چيزي شبيه دلتنگي به دلش چنگ ميزنه!چنگ ميزنه و چنگ ميزنه!با خودش فکر کرد:نميذارم کسي از اين دوست داشتن آسيب ببينه!و باز چيزي شبيه دلتنگي محکمتر و خشن تر دلش رو زخم ميزد!!!زن در گفته خود؛در دوست داشتن؛در عشق؛و در مصرف تمامي واژه ها دچار ترديد شد.شايد فکر ميکرد؛همه چيز تحت کنترلش نيست.شايد فکر ميکرد بايد کرم بريزه!تا دل مرد براش تنگ بشه!يا با دوست داشتن مرد بجنگه.يک خرده!
.......................................................
پ.ن:اينقدر به من نگو در نگاه کساني که پرواز را نميفهمند.....هر چقدر اوج بگيري کوچکتري.....تو هيچ ميداني اين حقيقت را که:"سايه پرنده روي زمين پرواز ميکند؟
.......................................................
لحظه اي با من باش...و اینک من!

پُر است خلوتم از ياد عاشقانه‌ي او
گرفته باز دل کوچکم بهانه‌ي او
نسيم رهگذر اين بار هم نياورده
به دست قاصدکي نامه يا نشانه‌ي او
مسافران همه رفتند و باز جا ماندم
کدام جاده مرا مي‌بَرَد به خانه‌ي او
در اشتياق زيارت به خواب مي‌بينم
کبوترانه نشستم بر آستانه‌ي او
من و دو بال شکسته، من و دو دست نياز
چگونه پَر بکشم سمت آشيانه‌ي او؟
غروب ابري پاييز مي‌چکد در من
پُرم ز هق‌هق باران، کجاست شانه‌ي او؟
                    ×××
و کاش پُر شوم از شور عاشقانه‌ي تو
سکوت تلخ مرا بشکند ترانه‌ي تو
کبوترم بنشين، خسته شد پَر و بالت
حرير دامن سبز من آشيانه‌ي تو
ببار تا که بنوشم صداي سبزت را
بخوان گرفته دلم باز هم بهانه‌ي تو
کدام چشمه بگو، مي‌رسد به چشمانت؟
بگو که از کِه بپرسم نشان خانه‌ي تو؟
دلِ گرفته‌ام، امشب عجيب توفاني است
پُرم زِ هق‌هق باران، کجاست شانه‌ي تو؟

پ.ن:جواب کامنتهای پست قبل در همون کامندونی دادم

نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 21:50 توسط آرایه| |

چند روز پيش كه همه مشغول سر و ته كردن اين كار آخري بوديم تا خوب تحويلش دهيم؛از معدود روزهايي كه من از صبح تا شبش توي دفتر ماندم و فقط و فقط كار ميكردم؛(اي وووي!چه خانوم با شخصيتي!با من ازدوا ج ميكني؟!!)؛فرصتي پيش آمد تا دوباره در جريان يك رابطه قرار بگيرم..خوب يكيشان دوستي بود كه يك سالي بود ميشناختمش.اوايل زياد حرف نميزد و طبيعتا من هم زياد طرف صحبتش نميشدم و حرفهاي ما فقط در حد روزمرگي بود.به نظرم دختر محكمي نمي آمد و حوصله اينكه از اين قماش به رده دوستانم اضافه كنم؛را نداشتم چون اين كار يعني خريدن مخمصه.دخترك از فيزيك خوبي برخوردار بود.چهره متوسطي هم داشت.چادري بود و موقع حرف زدن هم زبانش انگار توي دهانش نميچرخيد؛يك جورايي مثل اينكه گنده تر از دهانش باشد!وقتي من وارد مجموعه اينها شده بودم؛با اولين كسي كه برخورد كردم پسركي بود كه طرف اين خانوم بود.خوب؛ميز كار ما كنار هم بود و از ساعت10 صبح تا حدودا 4 بعد از ظهر كنار هم بوديم و به جيك و پيك هم آگاه.دخترك فيلد كاريش با ما متفاوت بود؛ولي با قبول كردن يك كار خيلي جزيي به صورت پارت تايم؛خودش را توي دفتر مشغول كرده بود.جفتشان از نخبگان به حساب مي آمدند؛اگر نخبه يكي از تعاريفش اين باشد كه در كنكور سراسري رتبه دو رقمي در رشته رياضي داشته باشي.بهتر هم هست بداني كه جفتشان همكلاسي بودند يك زماني؛و البته حدود شش هفت سالي هم از من كوچكتر.البته پسرك با قدي حدود دو متر و وزني حدود 90 نميتوانست از اين لحاظ هم از من كوچكتر باشد!خوش قيافه و خوش تيپ بود؛تنها فرزند خانواده؛و مسلط به سه زبان خارجي.البته مدت چند سالي هم خارج از ايران زندگي كرده بود.عجيب اعتقادات مذهبي داشت؛كه بهش نمي آمد و خيلي وقتا باعث ميشد من يكي رسما هنگ كنم!مثلا يك وقتي كه آمدم سر كار و ديدم او و ديگر پسرها مشكي پوشيده اند.دلم ريخت و پرسيدم چه شده؟كه گفتند شب شهادت علي است ديگر!!!خلاصه پسرك با همه اينها در كل امتيازات خوبي داشت.كه هر دختري ممكن است آرزويش را داشته باشد.من و پسرك رفته رفته زياد با هم صميمي شديم؛اكثر نهارها را با هم به رستوران ميرفتيم؛و چون مسيرمان يكي بود؛بيشتر وقتها يا من يا او ماشين نمي آورديم و با هم ميرفتيم و مي آمديم.كم كم يك نزديكي روحي بين خودمان احساس كردم؛و بيشترش به خاطر روحيه شاعر مسلك پسرك بود.بهش نمي آمد؛اما خيلي احساسات لطيفي داشت.در كل يك دوستي خوبي با هم داشتيم.آن اواخر هم پروژه هاي بعدي را با من برداشت؛و ما بيشتر از پيش با هم درگير شديم.در تمام مدت نفرت دخترك را نسبت به خودم حس ميكردم؛اما دليل نميافتم برايش.كم كم دخترك از در دوستي با من در آمد.اقرار ميكنم توي اين مورد خيلي شوت بازي درآوردم!از اينهمه حركات و رفتارهاي آنها من نتوانسته بودم بفهمم كه بين اينها يك رابطه اي بوده يا هست.چون من و دخترك تنها دخترهاي ميان آن جمع پسر بوديم؛خواه ناخواه با هم نزديك شديم.بعدها دخترك برايم تعريف كرد كه پسر را دوست داشته؛و تا جايي با هم نزديك بوده اند كه اسم فرزندان آينده شان!!!را هم تعيين كرده بودند!مثلا اسمي كه به فاميل پسر مي آمد؛يا اسمي كه اولش اول اسم دختر و آخرش آخر اسم پسرك بود!باور و هضمش برايم سخت بود.به نظرم خيلي عجيب مي آمد.آخر پسرك خيلي خيلي از دخترك سرتر بود.از آن تيپهايي هم بود كه مطمئنا خيلي خاطرخواه داشت و هيچ دختري نه نميگفت به او.ولي در هر حال حقيقتي بود ديگر.دخترك تعريف ميكرد كه اوايل ورود به دانشگاه كه عاشق پسرك شده بود؛چطور پسرك هم به او ابراز عشق كرده بود؛و چطور با اينكه هر دو به شدت پايبند اعتقادات مذهبي بوده اند؛كارشان به بوسه و ....كشيده بود.با چنان حسرت و البته انزجاري بيان ميكرد؛خاطراتي را كه به نظرش سواستفاده پسر از او بود؛كه دلت برايش كباب ميشد.مثلا بيشتر وقتها با انزجار تعريف ميكرد كه با هم رستوران ميرفتند؛و پسرك از زير ميز پايش را به پاي دختر ميچسبانده و از او سواستفاده!!!ميكرده!و مدعي بود چرا آنوقتها اختلاف فرهنگي و طبقاتي ما به چشمش نمي آمد؟و حالا به من ميگويد تو چنين و چناني و مادر و پدر من نميتوانند تو را قبول كنند به عنوان عروس و از اين حرفها.نميدانستم چه بگويم؟فقط به دلداري دادنش بسنده ميكردم.و اينكه آدم وقتي بزرگ ميشود افكار و عقايد و سليقه هايش كاملا متفاوت ميشوند.و نبايد اين تغيير را به حساب بدي آدمها گذاشت.اين ماجرا بود تا اين روزها كه به نظرم آمد اين دوتا دوباره با هم دوست شده اند.البته من هيچ وقت به روي پسرك نياوردم كه از جريان قبلي اش با دخترك خبر دارم.خودم را نا مطلع جلوه دادم؛چون گمان ميكردم اينطور بهتر است.دخترك هنوز هم آتش عشق گذشته را بيشتر و بيشتر به دل دارد؛ولي نميدانم دليل پسرك از شروع دوباره اين رابطه بي فرجام چيست؟دخترك اين روزها خيلي شاد و سرزنده است؛و من با اينكه ميدانم در پس اين شادي غمي بزرگ نمايان خواهد شد و شكستني دوباره و بدتر از قبل را ارمغانش ميكند؛سكوت كرده ام.به نظر من آدمها خودشان بلاخره راه خودشان را پيدا ميكنند.دخترك اين روزها هر روز با من تماس ميگيرد و ماجراهاي عاشقانه شان را برايم با چه شور و هيجاني تعريف ميكند.سعي ميكنم فقط شنونده باشم.نه تاييد؛نه تكذيب.سر ماجراي قبلي اش؛خيلي كمكش كردم تا از آن حالت غم و اندوه و سرخوردگي كه عشق همين پسرك نصيبش كرده بود؛درش آورم.ولي به محض اينكه يك مدت از هم دور افتاديم؛دوباره؛از سر گرفته همه چيز را.گاهي فكر ميكنم ما آدمها استعداد عجيبي در آزردن خود داريم.در خريدن غم و اندوه و شريك شدن در رنجهايي كه ميتواند نباشد.علاقه و استعداد عجيبي به ندانستن؛و خود را به آن راه زدن.علاقه عجيبي در انكار مشكلاتي كه نتيجه و عواقب كارهاي امروزمان است و فردا تقديممان ميشود.فردايي نه چندان دور.خودم هم كم نداشته ام لحظه هايي كه با يك عمر پشيماني عوضشان كرده ام و خوشيها و تجربه هاي شيريني كه ميدانسته ام عمرشان قد يك گوله برف بيشتر نخواهد بود؛و باز هم خواسته ام خودم؛لحظه هايم؛و حتي گاهي همه آينده ام را فدايش كنم.حالا هم اگر باز برگردم؛باز و باز و باز هم همان كارها را تكرار خواهم كرد؛تنها تفاوتش اين خواهد بود كه حماقتهايم را غليظتر و بيشتر چاشني خواهم زد!آدم بشو نيستم كه نيستم!پس به من حق بدهيد وقتي دخترك زنگ ميزند و از رفتار پسرك ميگويد؛با اينكه مثل روز برايم روشن است اين رابطه به همين زوديها تمام ميشود،نخواهم كه چشم دخترك را به حقايق باز كنم؛نخواهم توي ذوقش بزنم؛و تشويقش هم بكنم كه در همين لحظه ها زندگي كن!و كاري به آينده كه چه خواهد شد نداشته باش!!!
..............................................
لحظه اي با من باش....

دوستان شرح پریشانی من گوش کنیدبدتر شد
هر چه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد
از دل ما نرود مهر و وفا بدتر شد
مثلاً خواستم این بار موقر باشم
و به جای "تو" بگویم که "شما" بدتر شد
این متانت به دل سنگ تو تأثیر نکرد
بلکه بر عکس فقط رابطه ها بدتر شد
آسمان وقت قرار من و تو ابری بود
تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد
چاره دارو و دوا نیست که حال بد من
بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد
روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت
آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد

پ.ن:جواب كامنتهاي پست قبل توي كامنتدوني دادم.

نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 12:59 توسط آرایه| |

پيش مي آيد ديگر.براي هر كسي ممكن است پيش بيايد.همين حالاشم براي تو حتي ممكن است بارها پيش آمده!چه عكس العملي داشته اي؟چه كرده اي؟بعدش كلا بي خيال شده اي و يا منتظر يك معجزه شده اي؛و يا خودت را اينقدر خوش شانس دانسته اي كه بگير نگيرش را نود و نه و نه دهم درصد نگير حساب كرده اي؟!من كه نميتوانم اينطور بي خيالش شوم.ضمن اينكه بگير نگيرش به سمت بگير نود و نه و نه دهم درصد است!مار گزيده ام!خوب طبيعي است كه بيشتر حواسم را جمع كنم!گاهي حس ميكنم اين موجودات ريز و ميكروني و ميليوني شناور و شناگر؛با من سر لج هستند!همينكه رهايشان كني و كمي آزادي عمل بدهي؛كار را از كار ميگذرانند.حقيقتا براي من كه هميشه اينطور بوده!سه بار خطا؛آن هم نه بي احتياطي ها!خطا!آزمون و خطا شنيده اي؟و هر سه بار هم تيري در تاريكي كه به شدت به هدف خورده است.خوب ديگر!با همه اين اوصاف الان بايد خيلي محتاط باشم و اين ترس هميشه با من باشد و از خيلي از روشها براي سيفتي بيشتر استفاده كنم و خيلي چيزها از خيليها كه اطلاعاتي ندارند؛يا دارند و در آن لحظه ها ترجيح ميدهند پشم حسابش كنند!و فقط آخر خر شانس هستند؛واقعا هم هستند!؛بيشتر بدانم.در هر حال با همه اينها؛با همه دلواپسيها؛بگير نگيرها؛ترسها و دلهره ها؛باز هم ميشود كه بشود؛آنچه كه ميترسي اش.
براي من هم براي چندمين بار تكرار شد و مجبور به پيشگيري شدم.صبح روز بعد با عجله سر صبحي خودم را به داروخانه رساندم؛تازه باز شده بود.البته اين داروخانه درست است كه خيلي دك و پزش بالاست و دقيقا سر خيابان نزديك خانه ام است؛و هميشه شش هفت تا خانوم دكتر و نسخه پيچ كه توپ هم آرايش كرده اند؛با لبخندي مليح انتظارت را ميكشند؛اما هيچوقت از آنها استفاده نكرده ام و هميشه ترجيح داده ام به همان داروخانه اي بروم كه دوستيم با هم و آمار دقيق تمام بيماريهاي من؛و تمام داروهاي مورد استفاده ام در عرض 15 سال را ميدانند.با هم پير شده ايم يك جورهايي!با اين حال و با اينهمه صميميت؛هنوز هم وقتي با ماني براي خريد ميرويم؛من توي ماشين ميمانم و ميگويم خودت تنها برو!خنده دار است كه من هم موقع خريد خجالت ميكشم حتي همراه ماني باشم!
در داروخانه را كه باز ميكنم؛بوي يك نوع عطر زنانه تند؛آميخته شده با عطرهاي تند ديگر كه بعضيهايش از اين اسپري هاي 212 است و بوي صابون ميدهد؛مخلوط شده و فضا را برايت غريب تر ميكند.صبح اول صبحي اين داروخانه عجب شلوغ است!مردم مگر جز درد و مرض!كار و زندگي ديگري ندارند؟يكي دو تا از اين دختر دبيرستاني ها كه اندازه دو تا تپه خاكي هستند و طول و عرضشان آدم را ياد فيل مي اندازد؛پشت پيشخوان اول كه لوازم آرايشي دارد؛ايستاده اند و تكان نميخورند.منتظر ميشوم كارشان تمام شود بروند.ولي انگار دست بردار نيستند.يك عدد پسر خوش تيپ!(نه از نوع دلقك!) هم اين طرف تر ايستاده و انگار او هم منتظر است.
يكي از خانوم خوشگلهاي پشت پيشخوان با لبخندي مليح و عروسك مانند از پسر ميپرسد چي ميخواستيد آقا؟پسرك اين دست آن دست ميكند و آخر سر دلش را به دريا ميزند و ميگويد"كاندوم!"دختر ابرو در هم ميچيند و لبخندش محو ميشود و نگاهي به ديگر دوستانش مي اندازد و آنها هم لبخندهاي شيطنت آميز تحويلش ميدهند و دكتر ديگر داروخانه و صاحب اصلي آن كه پيرمردي سن و سال دار است؛هم نيشش تا بناگوش باز ميشود و با دخترها خنده خروشكي ميكند و بعد به قيافه پسر كه مثل ماست وارفته نگاهي مي اندازد و باز هري و كري ميان اهالي پشت پيشخوان داروخانه رد و بدل ميشود؛و  چند نفري هم كه توي داروخانه هستند عكس العملهاي جالب انگيزي از خود بروز ميدهند!يكيشان مثل لبو سرخ ميشود!زني حدودا چهل ساله است!نگاهش را به زمين ميدوزد و خودش را به جايي سرگرم ميكند كه گويي هيچ چيز نديده و نشنيده.دو سه تا مرد هم هستند كه با لبخند زير زيركي پسر را تماشا ميكنند.هي نگاه ميكنند؛هي لبخند؛هي نگاهشان را ميدزدند؛و هي دوباره از سر!چرا؟آيا به اين دليل است كه پسر حدودا 18 سال سن دارد؟يا فرقي نميكند؟هر كسي كاندوم بخواهد مستحق اين برخورد سخيفانه و احمقانه و اين نگاههاي پرسشگر ميشود؟
دكتر داروخانه پسر را به پشت پيشخوان ديگر ميخواند و برايش چند مدل ميگذارد و مثلا!مثلا!با صدايي كه كسي نشنود!!!(تنها كسي كه نشنيد خواجه حافظ شيرازي بود!)برايش توضيح ميدهد:اين يكي لانگ لاو است...اين تاخيري .....اين كرم ...دارد...اين ژل فلان دارد...اين يكي ها خاردار است....اينها طعمهاي مختلف دارد....توت فرنگي!موز!آلبالو!بلك بري!پسرك كه ديگر در چهره اش هيچ اثري از ريلكسي چند لحظه قبلش نيست؛زود اولين بسته را برميدارد و پولش را حساب ميكند و خودش را از آن محيط و نگاههاي چندش آور ميرهاند.دخترها به خنده ها زشت خود ادامه ميدهند.ريز ريز و مداوم و البته نوسان دار؛هي بالا و هي پايين ميرود منحني خنده ها؛شدت ميگيرد؛و ميرا ميشود؛باز دوباره....مثل يك منحني سينوسي.
ماني هميشه اينطور مسائل را خيلي ساده ميداند.ميگويد دقيقا مثل اين ميماند كه به يك سوپري بروي و بگويي بيسكويت ميخواهي.نه جاي نگراني دارد و نه خجالت و نه كار سخيف و غير عرفي كرده اي.شرم ندارد كه.با اين حال چندين بار كه مجبور بوده ايم!! :) و به من پيشنهاد خريدش را داده؛با كلي حرف زدن و از اين حرفهاي خوشگل بلغور كردن هم نتوانسته راضي به خريد اين يك قلم جنسم بكند.بعدش هم ميگويد وقتي داروخانه چيها دختر هستند؛براي تو كه بايد راحت تر باشد تا من!ول اين حرفها به گوش من نميرود.حتي يك وقتي براي خريد دارو به داروخانه رفتيم كه ماني چشمش به مدلهاي جديد كاندوم آنجا افتاد و قصد خريدكرد.دخترك با چه آب و تابي شروع به تعريف از جنسش!كرد و آن طرف تر دو تا پسر بودند كه زير لبي مثلا به دخترك گفتند كو بيا يك بار امتحان كنيم ببينيم به همان خوبي كه ميگويي هست؟اعصابم به هم ريخت و درحاليكه احتمالا از خجالت سرخ شده بودم؛از داروخانه خارج شدم.بعدش هم كلي با ماني دعوا كردم كه هزار دفعه گفته ام با من كه هيتي از اين خريدها نكن!
آن دو تا دختر دبيرستاني هم هرت و كرت كنان يك رژ قرمز رنگ ميخرند و بلاخره ميروند كنار.داروخانه شلوغ تر شده.نوبت به من ميرسد.فاصله دختري كه درخواست من را ميپرسد از من نسبتا زياد است.مجبورم كمي بلند بگويم:يك بسته اچ دي؛ با يك بسته متوكلوپرومايد.دخترك كم مانده از شدت خنده نقش بر زمين شود.بقيه داروخانه چي ها هم پخي ميزنند زير خنده.هي به هم نگاه ميكنند  هي بلندتر و جيغ تر و قرمز تر ميخندند.پيرمرد به دخترها ميگويد امروز و ديشب چه گردي توي اين شهر پاشيده اند؟!؟ البته مثلا آهسته.چند نفر توي داروخانه هم بفهمي نفهمي چيزي متوجه نشده اند و هاج و واج اهل داروخانه را نگاه ميكنند.دخترك خنده كنان بسته داروها را به من ميرساند.نزديكم كه ميشود ميگويد 500 تومن به صندوق بپردازيد.پخي ميزنم زير خنده و حالا نخند كي بخند.ميگويد خنده دار است خانوم؟ميگويم حتما هست!حتما خنده دار است!خوش به حالتان كه شغل چنين مفرحي داريد.با نيازهاي طبيعي مردم اينچنين حال ميكنيد!واقعا شغلتان خنده دار است.بعد همه شان جا ميخورند و خنده روي لبشان مي ماسد.بعد هم دو خط نصيحتشان ميكنم:آدم توي هر شغلي كه هست؛خوب است پرستيژش را داشته باشد.كمي تشخص هم بد نيست.پانصد توماني را به صندوق نميدهم.روي پيشخوان سر ميدهم و ميزنم به چاك!

شايد بارها و بارها شاهد چنين صحنه ها و برخوردهايي بوده ايد.شايد هم نبوده اي.خدايي اولين باري كه مجبور شديد براي خريد كاندوم اقدام كنيد چه حالي داشتيد؟نگران برخورد فروشنده نبوديد؟خجالت نكشيديد؟خيلي وقتها از سر همين خجالت بي خيالش نشديد؟خيلي وقتها به اين فكر نكرده ايد كه همين پوسته مزاحم پلاستيكي چه نجات بخشيها ممكن بود داشته باشد؟چه دردسرها كه از سر وانميكند؟چه كمك هاي شايان و چه خدمات درخشنده اي كه نميكند؟
حالا كه حرف از كاندوم شد بذار چند تا خاطره تميز كاندومي برات بگم:
@اوايل ازدواجمون كه هيچي توي خونه نداشتيم جز يك تخت يك نفره و خبري از راديو و ضبط و تلويزيون و هيچ چيز ديگه اي نبود؛از سر بيكاري!يكي از تفريحامون اين بود كه كاندومهاي استفاده شده رو ميشستيم!!و بعد بادش ميكرديم تا تستش كنيم!يك وقت چيزي از جايي در نرفته باشه!بعدها اين شد يك سرگرمي.بادكنكهاي رنگ به رنگي ايجاد ميشد كه كلي هم باد ميشدن!و اونا رو توي تمام اتاق خواب پخش ميكرديم.مخصوصا پشت تخت.نگراني از هيچ بابت هم نداشتيم چون تا مدت چندين ماه هيچ احدي پاشو خونه ما نميذاشت چون هيچ كس نميدونست ما كجاييم؟خلاصه يك شب كه تو خواب ناز بوديم يك هو صداي انفجار بلندي برخواست!و پشت بندش هم يكي ديگه!مثل جن زده ها از خواب پريديم.مونده بوديم زلزله اومده يا جنگ شده؟يا چي؟هاج و واج دور و بر خونه رو گشتيم و هيچي پيدا نكرديم.ناچار تا صبح از ترس خوابمون نبرد.يك هفته بعد؛وقتي داشتم اتاق رو مرتب ميكردم؛بقاياي چند تا كاندوم تركيده شده توجهم رو جلب كرد و فهميدم كه اون صداي انفجار مال چي بوده!
@يك بار هم توي همين حوالي بيست و دو بهمن كه بچه مدرسه اي ها رو وادار ميكنن وسايل تزيين كلاس با خودشون بيارن؛يكي از بچه هاي كلاس پنجم؛گويا از يافتن بادكنكهاي به اين رنگارنگي و چرب و نرمي!توي كشو كمد مامانش اينا از خوشحالي در پوست نميگنجه و بسته اش رو ميبره؛همه كلاس رو باهاش تزئين ميكنن.ميمونه تا وقتي كه بازرس مياد از كلاسها و جشنهاي مخصوص اين دهه و عملكرد اين مدرسه در هر چه با شكوه تر برگذار كردن اين جشنها سان ببينه!و تازه اونجاست كه متوجه ميشن همه بادكنكهاي رنگي اون كلاس يك زائده اضافه دارند!بماند معلم اون كلاس كي بوده كي نبوده!

و اما قرص روز بعد:
جلوگيري از بارداري به روش اورژانسي:
اگر مقاربت تقریباً زمانی صورت گیرد که زن در دوره تخمک گذاری باشد، احتمال بارداری ٪٢٠ است. اگر در چنین زمانی بدون استفاده از وسایل ضد بارداری اقدام به مقاربت کردهباشید، می توانید قرص های ضد بارداری اضطراری را بدون نسخه پزشک از داروخانه تهیه کنید. این قرص ها حاوی دوزهای بالایی از هورمون های مخصوص هستند که باید ظرف ٧٢ ساعت از زمان مقاربت مصرف شوند. لازم است سه یا چهار هفته بعد به پزشک خود مراجعه و از بارداری یا عدم بارداری خود اطمینان حاصل کنید. اگر بارداری ادامه یابد، مصرف این قرص ها می تواند برای جنین مضر باشد. همچنین می توان با قرار دادن یک حلقه ظرف پنج روز بعد از مقاربت جنسی، از بارداری جلوگیری
نمود.روش های ضد بارداری نامطمئن دوره ای ایمن تر اصولاً با اجتناب از مقاربت طی دورانی که زن تخمک گذاری می کند، می توان از بارداری جلوگیری کرد. این روش بسیار نامطمئن است زیرا هم طول چرخه و هم زمان تخمک گذاری از زنی به زن دیگر بسیار متفاوت است.
روش بیرون ریختن اسپرم
اگر مقاربت جنسی قبل از آنکه انزال صورت گیرد قطع شود، ممکن است از بارداری جلوگیری شود. اما، این روش بسیار نامطمئن است. بعضی از اسپرم ها می توانند قبل از آنکه انزال صورت گیرد وارد مهبل شوند و اسپرم موجود روی پوست اطراف مهبل می تواند وارد مهبل شود.
روش اورژانس جلوگيري از بارداري
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قرصهای " صبح روز بعد" , قرصهایی هستند که تا پنج روز بعد از سکس نامطمئن استفاده میشن. فرض کنید به هر دلیلی شما سکسی داشتید که نامطمئن بود . ( تو دوره مصرف قرص نبودید , از کاندوم استفاده نشد, کاندوم به پاره شد یا هر مورد دیگه ای که شما رو مشکوک به بارداری کرد) فکر کنم فارسی اش بشه رفتار جنسی خطرناک! بابا جان همون unprotected sex. در هر حال بارداری در بهترین شرایط هم تا یک ماه آینده خودش رو نشون نمیده و شما نمیخواهید این ریسک رو بپذیرید.
قرصهایی هستند که شما( زنان در اینجا) تا پنج روز بعد میتونید استفاده کنید و این قرصها هورمونهایی رو ترشح میکنن که باعث خونریزی رحم و به اصطلاح ماهیانه زود رس شما میشن. و خوب این احتمال هرگونه بارداری رو از بین میبره. معمولا اگه تا یه هفته یا حداکثر ده روز بعد از خوردن این قرصها دچار خونریزی نشدید باید به دکتر مراجعه کنید.در ضمن این قرصها هیچ جور جلوگیری از مریضیهای جنسی مثل ایدز یا عفونت ها رو ندارن. فقط در مورد بارداری صادق هستن. این قرصها به قرصهای Plan B معروفند.
ولي توي ايران مملكت گل و بلبل خودمون؛از اين خبرها و قرصهاي Plan B نيست! اين قرتي بازيها يعني چه؟!
در عوض يك همچين چيزي داريم:
هرگاه احتمال حاملگي ناخواسته در شما وجود دارد شما ميتوانيد تنها  ظرف 72 ساعت از حاملگي جلوگيري كنيد:
1- روش نخست: 4 عدد قرص LD همزمان و سپس 12 ساعت بعد 4 قرص ديگر مصرف گردد.
2- روش دوم: 2 قرصHD  همزمان و سپس 12 ساعت بعد 2 قرص ديگر مصرف گردد.
3-بخاطر داشته باشيد از اين روش بيش از يك بار در هر سيكل قاعدگي نبايد استفاده گردد.
 همچنين مصرف اورژانسي اينگونه قرصها تعادل هورمونها را بشدت برهم زده و حالت تهوع شديدي در فرد پديد مي آورد؛كه با خوردن يك عدد قرص متوكلوپرومايد كه ضد تهوع هستش كمي آثارشو تخفيف بديد.

تبصرهقرص روز بعد: "مهم است که فرق بین پیشگری از حاملگی اورژانس(Emergency Contraception) را از داروهایی که یک حاملگی تشخیص داده شده را پایان میدهند بفهمیم. قرص روز بعد معمولا با قرص سقط جنینRU-486 اشتباه میشود. مکانیزم عملکرد این دو دارو کاملا متفاوت است"..."قرص روز بعد از کاشته شدن(implantation) تخمک بارور شده در دیواره رحم جلوگیری میکند اما در روند حاملگی ای که اتفاق افتاده خللی ایجاد نمیکند" ..."زمان بندی نقش کلیدی در تاثیر قرص دارد. مطالعات نشان میدهد که یک نسبت تقریبا خطی معکوس بین فاصله زمانی مصرف قرص و سکس و میزان حاملگی وجود دارد. قرص بهترین اثر را زمانی دارد که درست بعد از سکس حفاظت نشده(یعنی سکسی که از وسائل پیشگری مثل قرص ضد حاملگی یا کاندوم استفاده نکرده ایم) مصرف شود. آزمایشی که به وسیله سازمان بهداشت جهانی انجام شد نشان داد که تاثیر قرص تقریبا 95 درصد است اگر در 24 ساعت اول بعد از سکس مصرف شود. این تاثیر به 86 درصد در 48 ساعت و 58 درصد در 72 ساعت اولیه بعد از سکس کاهش میابد."
4- موانعی که بر سر آموزش و استفاده از این روش در ایران وجود دارد :  تمرکز این آموزش‌ها روی "زوج‌ها" و نه همه افراد در سنین باروری - عملکرد پایین بعضی واحدها و افراد و متأسفانه وجود نداشتن فرهنگ استفاده از روش‌های جلوگیری از بارداری در ایران. هیچ کدام از اینها را نمی‌توان انکار کرد.
5- بدیهی است که این روش به هیچ عنوان جانشین روش‌های جلوگیری از بارداری مطمئن نیست ، تنها یک روش اورژانس است و بس.
6- توجه کنید که اگر قرص‌ها درست هم خورده شوند ، در 11 درصد موارد ، احتمال حاملگی وجود دارد.
7- هیچ چیز جای مشاوره با پزشکتان را به صورت حضوری نمی‌گیرد.
8- اما طبق دستور‌العمل‌های رسمی در ایران ، در روش اورژانس جلوگیری از بارداری از قرص‌های HD و یا LD استفاده می‌شود.
ترکیبات این قرصها با هم متفاوته ... یعنی ال دی و اچی دی و مورنینگ سه دسته جدا هستن ... اینا ترکیبات متفاوت از نظر میلی گرم و ترکیبات استروژن پروژسترون هستن ... تو ایران در واقع همونطوری که گفتن 4 تا قرص به صورت دو تا هر 12 ساعت مصرف میشه ... ولی ترکیبات مورنینگ افتر پیل فرق میکنه و مکانیسم عمل هم قدری تفاوت داره در واقع مانع لانه گزینی تخمک بارور شده در رحم میشه ! ولی قرصهای ضدبارداری روتین بیشترین خاصیت شون جلوگیری از تخمک گذاری هستن هرچند غلظت مایعات رحم رو هم به هم میزنن و در واقع خاصیت ضد لانه گزینی هم دارن ! ولی به طور اخص این مورنینگ افترپیل ها هستن که این خصوصیت رو دارن "هر چند دكترهاي ما هم اعتقاد دارن به كل اين روش اشتباهه و بايد از قرصهاي مخصوص خودش استفاده بشه؛ولي در هر حال كاچي به از هيچي!!
...................................................
پ.ن:اميدوارم و مطمئنم كه به دردتون ميخوره!هر چند از اينا همه جا هست!اون چيزي كه تو دكون هيچ عطاري يافت نميشد؛روزانه هاي بديع آرايه بود كه گرفتار چنگال بخل و حسد بعضي انسانهاي به ظاهر شريف!!!شد و تموم شد و رفت.
پ.ن:حالشو ببريد!اما مواظب باشيد!خطر در همين نزديكيهاست!
پ.ن:آهاي تويي كه خودتو ميكشي اونهمه كامنت براي من ميذاري كه من الم و بلم!!!حال ميكنم وقتي با زدن دكمه حذف!ميشاشم به تمام نظريه پردازيهات!ادامه بده!سرگرمي خوبي شدي برام!كلي بهت ميخندم!
پ.ن:در پست ايروني بازي؛من تا جايي كه يادمه؛پسوندهاي فاعلي كه به كار بردم؛اول شخص جمع بوده؛كه شامل خودمم ميشده.چقدر ادبياتت ضعيفه؟ما رو باش واسه كيا متن ادبي مينويسيم!خوشم باشه با اين خواننده هاي بعضا بي سوادم كه ادعاشونم ميشه!
پ.ن:ممنونم!همين الان الان از ضيافت صدات برگشتم! :)
پ.ن:باز هم اگه تحويلم بگيريد!!براتون از اين پستهاي آموزشي مينويسم.به نظرم خيلي بيشتر به دردتون ميخوره تا اينكه بيام بنويسم بهمن منو بوسيد يا من نبوسيدمش يا دست همو گرفتيم يا نگرفتيم يا دلم براش تنگ شده؛يا نشده؛يا هنوز هم هر وقت دارم آشپزي ميكنم؛هي تو ذهنم مرور ميشه كه اين يكي ادويه اش براي تو كمه؛تو يك كم ترش تر دوست داري يا شيرين تر؛يا حواسم به غليط يا آبكي بودن خورش باشه تا به مذاقش خوش بياد!يا هنوز هم وقتي بعضي ترانه ها رو گوش ميكنم؛گريه ام ميگيره؛يا نميگيره؛يا هنوز هم وقتي فيلمتو ميذارم توي دوربين؛وقتي ميبينمت؛دلم پر ميكشه يا نميكشه؛يا وقتي توي پاساژ گلستان اون بيلبورد تبليغاتي رو ميبينم؛دلم ميخواد برم اون ستون رو بغل بگيرم ببوسم يا نه؛يا هنوز هم؛هنوز هم وقتي تلفن زنگ ميزنه؛حال من خراب ميشه يا نه؛يا هنوز هم منتظرم از خواب هجرتت بيدار بشم؛ببينم همه اينها كه تو اومدي و رفتي يك خواب عميق و طولاني بوده و ديگر هيچ؛يا دوست ندارم؛يا دلم ميخواد با تو حالا خوش باشم.حالا با تو خوشم.تا كي نميدونم.ميدونم كه حالا حالاها!
پ.ن:ايميل محبت آميزتو خوندم.به زودي برات جواب ميدم.
پ.ن:خوشحال باشيد كه آرايه هم مدتهاست داره خودشو سانسور ميكنه.درست مثل خيلي از شماها.در نگاه كساني كه پرواز را نميفهمند...هر چه اوج بگيري كوچكتري!!!!!!
پ.ن:دلم براي هيچ كس تنگ نيست!خدايا شكرت!

......................................
حالا بدو بيا لحظه اي با من باش...!

از چشم های من هیجان را گرفته اید
این روزها عجب خودتان راگرفته اید!!
اردی؛بهشت نیست که اردی؛جهنم است!
لبهای سرختان که دهان را گرفته اید...!
با چرت وپرتو فحش؛ببخشید؛مدتی است...
از شعرهای من لحن و بیان را گرفته اید!!
آقا! جسارت است؛ببخشید..!؛یک سوال؟؟
با اخمتان کجای جهان را گرفته اید؟؟!!!؟
آقا!شما که درس نخواندید پس کجا...
کی دکترای زخم زبان را گرفته اید؟؟؟؟؟!!
آقا!جواب نامه... ندادید بس نبود؟؟؟؟
دیگر چرا کبوترمان را گرفته اید؟!
آقا!عجالتا برویم آخر غزل....نه اینکه
وقت نیست...نه!!...امان را گرفته اید...!

 

نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 13:27 توسط آرایه| |

سردرد خفیفی دارم که لحظه به لحظه رو به وخامت میگذارد.در راستای همان عادی شدن همه چیز در این دنیای پهناور و این زندگی روزمره و یکنواخت؛دیگر  تقدیم کردن گواهینامه به آن شرکت کذایی؛که بابتش حدود دو ماه وقت گذاشتیم؛هم آنچنان موجی از خوشی و شادمانی نثارم نمیکند.(گواهینامه موتور نبوده ها!)شاید اگر دو سال پیش بود؛بابتش جشنی آنچنانی میگرفتیم و خودمان را به صرف باز کردن یک نوشابه دم در سوپری به رسم قدیم حداقل!دعوت میکردیم؛اما حالا فقط به اندازه برداشته شدن باری از دوش و چینی از پیشانی و خستگی مانده در تنها؛خودش را نمایان میسازد.ساعت 7 شب به خانه میرسم و اولین کاری که میکنم؛این است که کفش و جورابم را از پا بکنم و بگذارم قلب دومم هوا بخورد.مدتی است عادت پوشش را به این شکل از دست داده ام و شروع مجددش سخت مینماید.قسم خورده ام دیگر دور و بر کارهای استرس زا نروم.این قسم را برای مانی؛بهمن؛مامان و خیلیهای دیگر تکرار کرده ام.نمیدانم هر کدام به چه چیزی قسمم داده اند؟احتمالا مانی از من قول گرفته؛بهمن؛به جان مانی قسمم داده؛مامان به جان خودش؛خواهرم به جان هر که دوست دارم!شاید اگر تو بودی به جان خودم!به جان خودت!به جان بچه ات!!!یا بچه ام!قسمم میدادی.برای یک آدم لائیک هم مراسم سوگند سخت میشود انگار.در هر حال نمیدانم که این سوگند چقدر دوام می آورد.فعلا تنها چیزی که در دستور کارم قرار ندارد محافظت از این قلب قراضه لق لقو است.آخرهای جلسه؛وقتی در قسمت پذیرایی باز شد و همه نگاهها باز به آن سمت چرخید؛گو اینکه حواسها هم در تمام آن سه ساعت بعد از نهار هم به همان گوشه بهشت خدا در زمین!!!بود؛در یک بحث سیاسی ثقیل به زور افتخار شرکت داده شده بودم.مکان بحث را به محل کیکهای شکلاتی و قهوه ای و چایهای بخارآلود و شیرینیهای ناپلئونی منتقل کردیم.منکه نمیدانم روی چه حسابی قاطی چند تا از بچه های زاگرس شده بودم؛نه راه پس میدیدم؛نه راه پیش.احتمالا چنان گوش به حرفهای این آقایون سیاس!سپرده بودم و سرم را مثل بز بالا و پایین کرده بودم(که شک نکن از شدت سردرد بوده؛نه فهمش!)که اینها گمان کرده بودند الان یکی از سیاستدانهای مستقر در کاخ سفید هستند!بماند با چه بدبختی خودم را از چنگالشان رها کردم و بماند چه فحشهای زیر لبی که نثارشان نکردم.ولی انگار مستی شراب که پرید؛سردردهای خماری اش را با خود ارمغانم آورد.سرم را روی بالش میگذارم؛اتاق تاریک تاریک است و میتوانم راحت یک چرت حسابی بزنم و آنهمه خستگی را بتکانم.مدام بندهای گواهینامه از جلوی چشمم رژه میروند و دستورالعملهایی که هول هولکی و فقط برای فرار از عدم انطباق صادر شده و خالی از اشکال نمیتواند که باشد و تو باید که چشم پوشی اش کنی برای هزار و یک دلیل که نیمخواهم به گندش بکشم و بگویم یکی از آن هزاران دلیل مسائل اقتصادی شرکت است که از قبال ا.ن تحمیلمان شده.اوووووف!چه میگویم!اراجیفی که تو هیچگاه متوجه اش نخواهی شد!بعد از آن قیافه مضحک پسرکی که توی مهمانی دوشب پیش اصرار به رقص عجق وجقش داشت.حقیقتا از فضا و موزیک و به خصوص رقص متفاوت و سنگین و پرحرارت و ورجه وورجه پسرکها لذت برده بودم.حالا هی سرم درد میکند و نقش پسرک که روی سنگها ولو شده با یک دست جثه اش را به جورا میکشد؛و با پاهایش طوری مارپیچ میرود رو به آسمان که یاد ملخ هلیکوپتر می افتی؛با هم قاطی میشود و سرم نبض میزند و به دوران میافتد.دو تا مشت کوچک نثارش میکنم؛کمی آرام میگیرد.از این شانه به آن شانه میشوم؛حالا قیافه مردکی که خیال میکرد به شدت از سیاست حالی اش است و به شدت اصرار داشت خزعبلاتش را به خوردم بدهد از جلوی چشمم با آن صدای زیر و جیغو اش؛از آن صداهایی که بدم می آیدش که برای یک مرد باشد؛خودش را به مردمک چشمم میچسباند.تمام مدت زل زده بودم توی چشمهایش و به وضوح احساس ناراحتی اش را میدیدم.خیلی سعی میکرد از زیر نگاه تحمیق کننده ام در برود.شاید هم نگاه حقارت بار هم چاشنی اش کردم بلکه دست بردارد.ولی نه.از رو نمیرفت.خودش را به ندانستن میزد.حرفهایش بفهمی نفهمی کمی ازارم داده و آن گوشه تنبل ذهنم را که هیچگاه اجازه اش نداده ام وارد مقوله سیاست به آن غلیظی شود؛دارد قلقلک میشود.چشمهایم را به هم فشار می دهم؛سر دردم در آن لحظه کمی تسکین می یابد شاید به اندازه چند ثانیه.بعد با خودم فکر میکنم آینده چه خواهد شد؟مانی تصمیمش را گرفته و آخرین بار گفته بود هر جایی که دلم بخواهد میرویم؛و من فقط باید یک سال و اندی مهلتش بدهم که اقتصادمان را رو به راه کند.خوش به حال بهمن که چه به موقع از این بازار مکاره گریخت.هر چقدر هم از سرمای آنجا ناله کند و غر غر قندیلهای بسته شده روی ساندویچش از فاصله مک دونالد تا اتومبیل را بزند؛و هی بگوید دلش بریا فحشهای توی خیابان اینجا هم تنگ شده؛اما باز هم خوش به حالش.بهمن عادت سنگین و بدی به غر غر کردن و ریز ریز نق زدن آن هم فقط بیخ گوش من دارد.و طبیعی است چون جای دیگری این امکان را به خودش نمیدهد؛برای من این غرغر کردنها خیلی ناگوار و غلیظ می آید.نمیدانم چرا افکار لجام گسیخته ام میود به سمت اشتباهی که چند وقت پیش کردیم و ضربه اقتصادی که خوردیم و مقدار زیادی که عقب افتادیم.نه من مقصر بودم نه مانی.بالارفتن قیمت خانه توی یکی دو ماه به مقدار حدود 25 میلیون را هیچ خر اقتصاد دانی نمیتوانست حتی پیش بینی کند.گو اینکه بهمن با دلیل برایم ثابت کرده بود که چنین میشود و من پشیزی ارزش به حرفش قایل نشدم.این افکار سرم را وادار به نبض زدن با شدت و ضربه بیشتر میکند؛حالا تپش قلب هم میگیرم؛خوب؛از دست خودم حرصی میشوم؛ولی زود خودم را با این باور ساده که پول را باز هم میشود به دست آورد اما سلامتی را نه؛خر میکنم و آرام!یاد حرفهای مردک با آن صدای زیرش می افتم؛با آن ریش بزی مشکی و پر رنگش؛که اصلا هم به صورت مسخره اش نمی آید؛صدایش در گوشم زنگ میخورد...جنگ آمریکا علیه ایران مدت زیادیه شروع شده؛جرج بوش با توجه به وسعت اختیاراتی که از قضیه یازده سپتامبر به بعد بهش دادند؛برای مبارزه علیه تروریست؛به شدت داره برای براندازی ایران همونطور که برای افغانستان و عراق  کره کرده؛استفاده میکنه.وقتی خواست به عراق حمله کنه هم همه چیز همینطور مخفیانه بود و در اصل جنگ عراق خیلی قبلترها یعنی از حدود اواخر بهار 2002 (؟")؛با فرستادن هواپیماهای جاسوسی و به کار بردنی یکسری نیروهای جمع آوری اطلاعات ویژه؛شروع شده بود ولی در مارس 2003 (؟)رسما به عراق اعلام جنگ داد.حضور ناوهای هواپیمابر آمریکا در خلیج همیشه فارس!و پیاده شدن نیروهای نظامی در مرزهای آذرباییجان از شمال و عراق از غرب و حضور نظامیها در تنگه هرمز از جنوب؛به صحت این واقعه دامن میزند و این در حالیست که گویا رضایی خودش خبر حمله قریب الوقوع آمریکا را به ایران داده؛و رییس جمهور منتخب و محبوب ا.ن که قرار است با مردم صحبت کند!!!و با خروس قندی خرمان کند که باز هم بدبختی و بدبختی و بدبختی و تنگنا و بی آیندگی را تاب بیاوریم چون ملت شجاع و همیشه در صحنه ای بوده و هستیم و فضای سیاسی کشور را با جنگ روانی پیش آمده!!!(هنوز هم دهانش نمیچرخد بگوید جنگ!ما را اینقدر احمق فرض کرده؟!)متشنج نکنیم؛و بگذاریم راحت سپرمان کنند به خاطر این طلای کثیف که پول نکبتی اش خدا میداند خرج کثافت کاریهای کدام...میشود.درست است که بدنه اصلی جنگ علیه ایران دقیقا یک دست نیست و خیلیها با خود بوش و سیاستهایش در قبال جنگ مخالفند؛ولی گمان نمیکنم کسی بتواند و یا توانسته باشد جلوی بوش و ناوهای جنگی اش را بگیرد.حریم هوایی ایران بارها و بارها نقض شده و هیمن حالا مدتهاست نقشه جنگی از پیش تعیین شده در جدالی احتمالا نابرابر کشیده شده و مدتهاست این جنگ خاموش میل به شعله کشیدن دارد.سر دردم حالا با یادآوری و مرور این حرفهای آن مرد بیشتر و بیشتر میشود و من میگویم از سیاست هیچ نمیدانم و خوشم نمی آید؛فقط سیاست برای من طعم خاک بلند شده از کوچه بغلی خانه مان در امیر آباد را میدهد؛بوی خاک آغشته به خون؛بوی آژیرهای وحشی بی ملاحظه؛بوی دویدنها و زمین خوردنها در کورمال کورمال خاموشیها در بمباران و فرار به سمت پناهگاهها.بوی افتادن و شکستن پای همکلاسی ام توی چاله ای که در حیاط مدرسه به قصد پناهگاه ساخته میشد؛سیاست برایم طعم گوشتهای یخ زده و قحطی و نبود خیلی از مایحتاج زندگی را میدهد.اه.تحملش را دیگر ندارم.شاید به نظر تو خیلی کوتاه فکر بیایم که از سیاست همینش یادم مانده!ولی باور کن هنوز از ترس اینکه بعد از هر خاموشی شاید روشنایی نباشد؛پشتم میلرزد.از سیاست فقط همینش یادم مانده.برمیخیزم؛چراغ را روشن میکنم.زل میزنم به خودم توی آینه.چشمهای پف کرده و موهای ژولیده و سر و صورت عرق کرده.از سیاست همینش یادم مانده!

نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 0:47 توسط آرایه| |


Design By : Night Skin