تبليغاتX
پندارهای آرایه


پندارهای آرایه





















یک زمانهای نه چندان دوری بهمن به من اینقدر حیطه اختیار داده بود که سر کار تقریبا شده بودم یکی از مهره های اصلی.شرکت با خارجیهای زیادی کار میکرد و این اواخر هم اکثرا فرانسوی بودند.فرانسویها آدمهای یخ و غیر قابل پیش بینی هستند؛و درست لحظه ای که فکر میکنی ازت بیزارند؛یک هدیه خوب بهت میدن؛یا لحظه ای که فکر میکنی چه آدم مهربونایی!هستند؛یک کار وحشتناک در قبالت انجام میدن که برق از همه جات میپره و انگشت به دهن بمونی؛که ای یعنی چه؟!!خلاصه من اصلا با این تریپها حال نمیکنم.در عوض این انگلیسیها خیلی حواسشون جمعه همه چیزه.مثل موم آدم رو دستشون میگیرن.خیلی زود و دقیق به چم و خم اخلاق ایرانیها آشنا میشن؛و خیلی زود قاطی خاله زنک بازیهای ایرانیها.گاهی فکر میکنی اینا دقیقا یک طرز تربیت داشتند و توی یک جامعه بزرگ شدن.بسکه زرنگند و در نتیجه به زرنگ بازیهای ما ایرانیها هم وارد.از هیچ ملیتی به اندازه اسکاتلندیها متنفر نیستم.دست ما ایرانیها رو از پشت دو سه تا گره ملوانی زدن!قضیه از این قرار بود که برای تصدی یک شغل توی شرکت دستور صادر شده بود؛و من تنها استفاده ای که کردم؛یکی از دوستامو که میدونستم توی تخصصش وارده و خوب حالیشه و سرش به تنش میارزه؛و میدونستم پسر زرنگ و قابلیه؛معرفی کردم تا بیاد مصاحبه.گو اینکه آگهی استخدام هم داده بودیم؛گو اینکه؛یکی از همین آشناهای دنیای مجازی هم !!!!حقوق بالای یک میلیون درخواست کرده بود!!خلاصه من به اون آقا که اتفاقا هم قصد مزدوج شدن داشت و تازه از کار قبلیش بیرون اومده بود؛گفتم که قبلش بگه که به فلان چیزها هم آشنایی داره؛و بعد میتونه بره اون دوره های لازم رو بگذرونه؛ضمن اینکه خودمم کمکش میکنم هر جا گیر کرد.البته که هیچ سفارش خاصی نکردم و فقط نقش معرف رو بازی کردم.اتفاقا اومد و توی مصاحبه های اولیه پذیرفته شد با چند تای دیگه؛که یکیش به سفارشات پی در پی منشی بود.بعدش دیدم بهتره یک کم هواشو داشته باشم؛و رزومه اونو جدا کردم و فرستادم بالا.بعدش هم یک چند روزی نتونستم برم شرکت.وقتی بعد از چند روز برگشتم دیدم یک دختر لوس و ننر یک میز رو اشغال کرده.رفتم ته توشو در آوردم دیدم ای دل غافل!این استخدامی جدیده.بعد ترش دیدم که خانوم منشی باهوش و زیرک و کاردان و حسابرس شرکت؛جای اون رزومه؛رزومه دوستشو غالب کرده و از طرف من رد کرده بالا.دود از کله ام بلند شد.رفتم پیش یکی از این فرانسویها و براش توضیح دادم که اشتباه شده و این اونی نبوده که قرار بوده توی این پروژه همکارشون باشه.بعد دیدم یکیشون به اون یکی دیگه نگاه کرد و با یک لحن دیسگاستینک گفت:shit! iranian games! what about your game? i think u dont like these games!
من که قضیه رو نگرفته بودم و مونده بودم یارو چی داره میگه؟حواسم رفت به یک بازی مختص ایرانیها!مثلا چوگان!کشتی با چوخه!و با خودم غر غر میکردم که عجب خنگایی هستند میفهمند من الان عصبانیم حرف بی ربط میزنند به جای اینکه مشکل رو متوجه بشن.بعد ادامه داد که وقتی تو نبودی؛منشی بهشون این فرد رو معرفی کرده و ادعا کرده که تو روز آخر این رو دادی بهش!و ادامه دادند که حالشون از این بازیهای ایروونی به هم میخوره؛از پارتی بازی از زیرآب زنی؛از فرصت طلبی؛از کارچاق کنی!تازه دوزاریم جا افتاد و گفتم من نمیخواستم پارتی بازی کنم؛چون میخواستم بهترین گزینه انتخاب بشه؛نظرم روی اون فرد بود.اگه کس دیگه ای بهتر بود حتما اونو انتخاب میکردم.ولی این رو میشناسم و به تواناییهاش ایمان دارم و حداقل مطمئنم بلوف نمیزنه.معتقد بودند در مقام مقایسه ایرانی بازی که من درآورده بودم با ایرانی بازی که منشی درآورده بود؛یکیه و فرقی نمیکنه و هیچ کدوم از اون یکی شسته تر نیست.برام کاری نداشت که با یک اشاره؛بهمن اونو از کار بی کار کنه؛هم اونو هم منشی رو.ولی با این همه دلم به حالش سوخت.یک دختر همسن و سال خودم؛با دو تا بچه و یک شوهر بیکار؛واقعا نتونستم.از اینکه احساس میکرد خوب منو قال گذاشته و با خودشو به نفهمی زدن و مظلوم جلوه دادن؛کاراشو پیش برده و احساس میکنه منو خر کرده؛حرصم میگرفت.گاهی واقعا از این ایرانی بازیهامون حالم به هم میخوره.از اینکه چیزهایی که برای آدمهای متمدن ابدا مهم نیست؛برای ما حکم آب و نون رو داره.از اینکه به شدت علاقه مند به سرک کشیدن توی زندگی اطرافیانمون هستیم.از اینکه از به زیر کشیدن دیگران برای بالاتر رفتن خودمون استفاده میکنیم و از این کار احساس شرافت خاصی بهمون دست میده.از اینکه یک کار کوچیکمون رو گنده میکنیم توی بوق و کرنا!از اینکه خودمونم میدونیم هیچ پخی نیستیم وهی شیشکی برای اونایی که نمیدونن دقیقا چی به چیه میبندیم!و بدتر اینکه بعد یک مدت خودمونم باورمون میشه!از اینکه هر حرفی رو میزنیم و به مسئولیتمون در قبال اون حرف کوچکترین اهمیتی نمیدیم؛از اینکه از گوشه و کنایه پروندن لذت میبریم.از اینکه توی فرضیات احمقانه مون اینقدر غرق میشیم که گاهی بین اونا و یک نظریه اثبات شده نمیتونیم تمیز بدیم.از اینکه برای اطرافیانمون کوچکترین حریمی قائل نمیشیم.از اینکه حتی آزادیهای کوچولو کوچولو رو هم از هم دریغ میکنیم؛اجازه نفس کشیدن به اطرافیانمون رو هم نمیدیم؛و فرض میکنیم خیلی زرنگیم و کارمون خیلی درسته!از اینکه توی مسائل بی اهمیت و بیخودی اونقدر غور میکنیم که یادمون میره زندگی؛دوستی؛محبت؛و خیلی چیزهای دیگه هست که ارزشش بسی بالاتر از این خزعبلاته.از اینکه فرت و فرت ابراز عشق میکنیم؛و فرت و فرت تبدیل به کینه و تنفرش میکنیم.از اینکه اگر کسی برای ما نجوشه؛همون بهتر که خفه شه و بمیره.از اینکه همه چیز رو با مصالح خودمون میسنجیم.آدمیت آدمها شده به اینکه چقدر برای ما ارزش و احترام و انرژی میذارن و چقدر ما رو حلوا حلوا میکنن؟و اگه خبری از این چیزها نبود؛یا کم بود؛یا اونقدر که انتظارشو داشتیم نبود؛باید بره بمیره؛و به یکباره اون بتی که ازش ساختیم تبدیل به تلی خاک کثیف میشه که ارزش تف انداختن روشم نداره.
.......................................
پ.ن:عصبانی نیستم.کسی هم تازگیها کاری به کارم نداشته.خوشبختانه تا جایی که تونستم از این مسائل و از این افراد دوری کردم.بنابراین فکر نکن از دست کسی که بد تا کرده باهام دلخور بودم اینا رو نوشتم.همینطوری که یک بعد ازظهر جمعه دلگیر رو میگذرونم؛و دلم خواست یک چیزی بنویسم.شاید همه این دلگیریها به خاطر همین عصر حزن انگیز زمستونی باشه.یا شاید از سر گرسنگی.شایدهم چون دیشب تا بوق سگ مهمونی بودم و امشب تا بوق سگ مهمون دارم.یا شاید هم به خاطر یادآوری یک سری نکاتی که زمان بستر بودنم؛از خوندن کتاب"شبهای سرای"توی ذهنم پر رنگ شده.

پ.ن:یا شایدم موندم واسه امشب چی بپزم؟آخه همه به شوق آشپزی خوب من مهمونم میشن.دوست ندارم تو ذوقشون بزنم غذا از بیرون بگیرم!(دلم خواست از خودم تعریف کنم چون واقعا تعریفی هستم.آشپزی مثل نوشتن؛مثل هنر؛توی خونمه.هر چند تازگیها آشپزی بلد بودن یعنی اینکه یک دختر امل دهاتی بی کلاس هستی!)

پ.ن:در همین راستای ایرانی بازی از یکی از اهالی یکی از شهرهای شمالی شنیدم که در رابطه با خوب بودن رییس جمهور ا.ن داد سخن میداد و یکی از دلایلش این بود که:خوب کاری کرده!الان این ویلاهای اختصاصی ارگانها(وزارت نیرویی؛وزارت کار و امور اجتماعی؛بانک مسکنی؛وزارت کشوری؛که بیشترشون توی فرح آباد؛برای کارمنداشون ویلا ساخته بودن و در اختیارشون برای استفاده کوتاه مدت قرار میدادند؛که حق طبیعی هم هست)؛عمومی کرده و همینکه از اونا گرفته تا اونا حالی نبرند برای طرف کافی بود!خیلی خوش خوشانش شده بود که حالا که اون نمیتونه از این مزایا استفاده کنه؛دیگرانی هم که حقشون بوده بی نصیب شدن!ای ول!دست مریزاد!

پ.ن:الان دلم باقالی پلو با ماهیچه؛با سالاد پاستایی که پاستاش کم باشه درعوض ذرت و ژامبونش زیاد باشه؛با یک عالمه سس فرانسوی(از اونایی که تو خوب بلدی بسازی!)؛یک دسر شکلات بادوم روف؛و یک ظرف گنده کرم کارامل زعفرونی؛با یک طرف کوچیک ژله انار میخواد!اگه بدونی چه بوهای خوبی توی این اتاق از صدقه سری همسایمون پیچیده!بدبختی میدونی چیه؟هیچ کدومشو حق ندارم بخورم!

پ.ن:یک ضرب المثل هست که میگه:دستی رو که نمیتونی قطع کنی؛ببوس!خدا اون روزو نیاره که مجبور به این کار بشی!این در جواب تو بود که در رابطه با کامنت یک نفر با هم حرف زدیم و تو پرسیدی چرا....؟

@در مشرق زمین هر چقدر شایعه مهمتر باشد بی اساس تر است؛اما مردم عادی از شنیدن و بازگو کردن آن لذت میبرند؛زیرا زودباوری مردم به اندازه علاقه و گرایش آنها به پذیرفتن شایعه است.

@مشرق زمین مملو از اشخاص بیکاره است.

@دیوار هر چقدر ضخیم باشد؛رازی نیست که از آن عبور نکند

@مردم مشرق زمین عادت دارند؛نسبت به زمامدارانشان که بر اثر بدبختی ساقط میشوند؛ابراز ترحم کنند.و خیلیها تنها به واسطه مرگ رقت انگیزشان قهرمان ملی میشوند.
........................................................
لحظه ای با من باش...

پشت شعاع منطق اندیشه هايتان
یک اتفاق تازه در متن نگاهتان
تقدیر من بی چتر..تنها..در مسیر...
باران تلخ بی امان غصه هايتان
خالی ست جای پایتان در متن شعرم
حتی نمانده انعکاسی از صدايتان!
دیروز..خورشید آسمان زندگیتان
فرسنگ ها دوریم امروز از هوايتان!!!
شرمنده ام..این روزها جایی ندارد..
در باور زیتونی شعرم خدايتان!!
حرفی نمانده..من تمامم..تا بیاید
آغاز فصل دیگری از ادعايتان...!!!!

نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 15:27 توسط آرایه| |

نگاهم بوي تو گرفته
و بي آنکه بدانم
شده ام تک سوار آواره کوير دلت!
آي كوير سرد شبهاي نيامده!
کو آن ستاره هاي چشمک زن آسمان زلالت؟
رد يک ستاره را گرفتم
تا به خنکاي خاکهاي غريب شرقي ات رسيدم
رد يک ستاره را
که تا ناکجا آباد هزار توي دلت
شرحه شرحه کشاند و رساند
يادم رفت
باد حافظه ام را برد
وقتي برگشتم
دلم بود که
لاي شکوفه هاي بادام خاکهاي غريب شرقي ات
ميان هزار توي کويري ات
جا گذاشتم!
کو آن ستاره چشمک زن آسمان زلالت؟
تک سوار آواره
خودش را به غريبي خاکهاي شرقي ات سپرده
بگذار برود!
بگذار برود!

تصوير تو در آينه
رد منحنيهاي سوالي بود كه جواب نداشت
و انتهاي هر بي پاسخي
طرحي از اندام تو ميزد
اگر به عمق نگاهت ميرفتم
ترديد مكن كه بازگشتي نبود!
من را ديدار دوباره نگاه بي پاسخت بس!
ترديد مكن!
.......................................
پ.ن:لعنتي چرا آن نگاهت از خاطره چشمانم نميرود؟
پ.ن:اين كلبه چوبي وسط اونهمه برف رو يادت هست؟يادت هست؟يادت هست؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 1:58 توسط آرایه| |

 

هواي آن همه دل نگراني براي پلکهايت را کرده ام
روزهايي که قرمز نگاهت را
به سبز خواهشم ميگشودي
و بر خيال مشکي ام سفيد صدفي ميپاشيدي
وقتي آبي لحظه هايت را
به تاري خاطراتت فروختم
خورشيدي طلايي رنگ
بر رعشه هاي خاکستري دلم
چنگ مي نواخت
تقصير تو نيست
که صورتي محبتهايت را
لا به لاي اينهمه سبز لجني
گم کرده ام!
تقصير تو نيست
اگر لحظه هاي لاجورديمان را
بر گردن قهوه اي کدر روزهاي نيامده آويختم
تقصير تو نيست اگر نقره فام اشکهايت را
در نارنجي هوسي سوزاندم
گندمگون پوستت را هنوز هم بومي ام!
من قرمز نگاهت را اهلي ام هنوز!
زرد نوازشهايت را
اگر بر طوسي خاطراتم بريزي
من عاشق لحظه هاي بي تابي ام هنوز!
حسرت ارغواني تنت را
بر سر انگشتان سربي نوازشگرم
من هنوز هم!آنچه مي داني ام هنوز!

...................................

پ.ن:جواب كامنتهاي پست قبلي رو توي همون كامنتدوني دادم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 10:6 توسط آرایه| |

ميخوام يک سري از وسايلمو که لازم ندارم به حراج بذارم!قيمت پايه اين حراجي هم يک کامنت ناقابله!البته ميدونيد که مثل ساير شخصيتهاي مهم و والا رتبه و اوناييکه خلاصه سرشون به تنشون مي ارزه!من هم وسايلم قيمت نجومي خواهند گرفت!

1- يک عدد راکت تنيس ويلسون با کاور؛اورجينال؛که مال يک خانوم مهندس بوده که فقط 8 سال باهاش ميرفته زمين تنيس و برميگشته!و حدود سه سال هم هست که تو در و ديواره!در همين راستا يک قوطي توپ تنيس dunlop که همشون زرتشون قمصور شده!
2- تعداد شش کارتن کتاب و جزوه دست نويس خودم؛و دست نويس دوست دخترهاي دوست پسرهام!؛که توش از شماره تلفن گرفته تا خاطرات روزمره و زمزمه هاي دلتنگي و انواع و اقسام رد چاي و قهوه شب امتحان؛به چشم ميخوره.لازم به ذکره اين کارتنها 8 سال از اين خونه به اون خونه شده و همراه و همدم همه انباريهاي خونه آرايه بوده؛و تا به حال حدود 12 بار مورد بازبيني براي دور ريختن قرار گرفته و خوشبختانه از جيره چهارشنبه سوري در امان مونده!آي!يکي منو از شرشون خلاص کنه!
3-يک عدد راکي(همون صندلي مادربزرگ!)که آرايه از دوران طفوليت تا همين حالا!بارها و بارها روش نشسته و قل قل بازي کرده و از روش افتاده و بيش از دهها بار سرش به سنگ خورده!اگه نخرين مجبورم چهارشنبه سوريش کنم!
4-سه کارتن نوار کاست مکسل و دنون توپه توپ!متعلق به دهه شصت و هفتاد؛با ريزنويس فهرست و نام خواننده؛که تعداد زيادي هم نوار مادر به چشم ميخوره توش!ازخواننده هايي که عمرا اون زمان اسمشونم شنيده باشين!
خدا ميدونه واسه دونه دونه اين نوارها چه دوندگيهايي که نشده و چه چيزماليهايي که صورت نگرفته!البته همش هوا گرفته!بعدا نياي بگي ال و بل!در همين راستا تعداد زيادي فيلم کوچيک و بزرگ ويدئو!که ته همشون هم شو داره!
5-يک جفت کفش کلارک موزي رنگ که خفه شدم از بس پوشيدمشون و خراب نشدن!آي!يکي منو از شرشون خلاص کنه!لازم به ذکره که اين کفشها بيش از هزاران کيلومتر پا به پاي آرايه و معشوقش پياده روي کردند و در اغلب قرار مدارهاي عاشقانه چه براي بار اول و چه براي بار چندم!حضور داشته و انواع و اقسام کوهها از درکه بگير تا سبلان تا دنا و البرز مرکزي و خيابانهاي تهران و ايضا کوچه پس کوچه هاي تهران و شهرستانها!رو زير پا گذاشته اند.آخ اگر اين کفشها زبون داشتند زبون بسته ها!!
5-يک عدد عطر چنس شانل که هديه همسر محترم بوده و خسته شدم از بس تموم نميشه!حتي به جاي به به هم ازش استفاه ميکنم!
6-دو عدد بچه روباه خشک شده توسط خودم!با نگاهي ملتمسانه که يادآور آخرين زجرهاييه که من بابت پوست کندنشون متحمل شدم!اينا شدن مايه عذاب وجدان من!
7-تعداد 12 عدد کيف و کوله و ساک ورزشي که عمرا ازشون استفاده بشه ديگه!ضمنا بعضيهاشون هنوز اتيکتش روشه!و اصلا استفاده هم نشده!
8-تعداد يک عدد وايت برد که آرايه کارهاشو روش ليست ميکنه و بعد تيک ميزنه!اين تخته مشهور است که از سال 84 تا به حال هنوز ليستش عوض نشده!
9-تعداد بيش از دويست عدد خودکارهاي عجق وجق و بعضا تبليغاتي که به علت حيف اومدن!!استفاده نشده و خشک هم شده!
10-يک دوجين شورت صورتي گيپور!که شوهر محترم ازشون خوشش نمياد!@@
11-تعداد 600 قطعه عکس متعلق به دوران دانشجويي آرايه!از ته چاه بگير تا توي قبرستون!و بالاي قله!
12-يک عدد خط موبايل کد يک که رند هم ميباشد!البته اين جدا از خط موبايليه که رند نميباشد و کد سه ميباشد!و از قضا با موبايل دلقک هم يک و فقط يک شماره توفير دارد!همينجا دلقک هم اعلام ميکنه اگه کسي خواست شماره نزديک به شماره آرايه داشته باشه؛خطشو به بالاترين پيشنهاد ميفروشه!
13-يک عدد گوشي همراه که حدود چهار سال با من بوده!يار با وفايي هم بوده!سالم هم هست!مثل هميشه من با خريد يک عدد گوشي بهش بي وفايي کردم ولي با دزديده شدنش دوباره به همين گوشي پناه آوردم!
14- تعداد 700 حلقه سي دي؛صد عنوان فيلم دي وي دي؛دويست قطعه ديسکت!که از آرشيو پندارنيک بگير تا نامه هاي خصوصي!توش هست!
15- يک عدد چاقوي ريز جراحي؛که حکم جاکليدي آرايه رو داشته و مدت هشت سال اونو توي راه و بيراه مورد دفاع!قرار داده!و افتخار خط انداختن به صورت سه تا مهاجم! رو داره!
16-يك دو جین لباس سایز 36 که عمرا دیگه بتونم اونقدری بشم و تنم بره!(خاک بر سر خسیس حیفش میاد بده کسی بپوشه حتی!)
17-تعداد بیشماری دوست نخاله که فقط وقتی به مشکل بر میخورن بهت زنگ میزنند اونم زرت و زرت!اینا رو سه تا صد میدم مشتری بشی!مثل ویفرهای دم مترو!
18-دو عدد مرغ عشق هلندی که صبحها فقط با صدای شگی از خواب بیدار میشن؛بعد از ظهرها دلشون حمیرا میخواد؛تلویزیون نگاه نمیکنن؛جمعه ها تا لنگ ظهر میخوابن!جز تخم مرغ آب پز محلی؛ماکارونی غنی شده تک؛انواع میوه جات بالای 2000 تومن؛چیز دیگه ای نمیخورن!در ضمن!از طرفدارای پر و پا قرص احمدی نژاد هم هستند!هر چند ماه شش تا توله پس میندازن!
19-یک عدد تی که حدودا یک ساله خریداری شده و هنوز طرز استفادشو یاد نگرفتم!
20- یک عدد دوچرخه ثابت!که عمرا جز به عنوان صندلی ازش استفاده شده باشه!
21-تعداد چندین دسته گل خشک شده!که به مناسبتهای مختلف از افراد مختلف دریافت شده!(این چه عادت گندیه من دارم؟!)
22-حالا که کی به کیه!بذار کتابهای درسی همسر محترم رو هم حراج کنم بره!تعداد یک کتابخونه کتاب علمی!!!به زبون اجنبی و غیر اجنبی!
23- یک عدد اتوی بخار و زیر اتویی که فقط جا اشغال کردند و عمرا ازشون استفاده شده باشه!
24- تعداد پنجاه و خورده ای لاک ناخن که شاید بعضیهاشون خشک هم شدن ولی حیفم میاد بندازم دور!بعضیهاشون متعلق به حدود شش هفت سال پیشن!
25- یک عدد دیوان حافظ که تاریخ انتشارش دقیقا تاریخ تولد خودم به روز و ماه و ساله!و از بس فال تکراری تحویلت میده ازش بریدم دیگه!
26-یک صندوقچه فلزی آبی رنگ که حالت گاوصندوق داه؛و توش پر از هدیه های دوست پسرهای مختلف در طی ده بیست سال گذشته است!البته بیشترش خرت و پرته!مثل انگشتر و دستبند و پلاک و زنجیر و ....!!!
27-تعداد صد قطعه سکه متعلق به کشورهای مختلف دنیا!و مجموعه تموم سکه هایی که تو ایران زدن!البته از زمان نه چندان دور!از یک قرونی بگیر تا سکه مبارک باد!نمیدونید بابت جمع آوریشون چه زحمتی کشیدم!تازه چند بار هم دستبرد بهشون زدن!
28-سه تا ست سایه جدور؛می بلین؛اورال؛ که دوستای عزیز!زحمتشو برام کشیدن!ولی نمیدونن آرایه سایه دوست نداره!
29-تعداد سه عدد رمان نیمه تمام!
30-یک عدد وبلاگ مشهور و پر طرفدار!!!!!با روزی نزدیک به چهارصد تا بازدید!
............................................................
پ.ن:از اونجایی که دوستای من این برنامه حراج رو هر ساله دارن و دور هم جمع میشن و لباسهای دمده شده پارسالشون رو به عنوان شوی لباس قالب ملت میکنن!من هم همینجا از شما دعوت میکنم توی این حراجی شرکت کنید و از اونجا که دم عیده!خیلی هم دلتون بخواد خونه تون خلوت میشه!در همین راستا:
مشتی ماشالا؛ احسانه؛ سوگلی؛قصه؛حاج باران؛سهیل؛ آرمیتا؛یه دوست؛حاج رضا!؛سارا؛الناز؛هما؛بارانمادمازل ایکس؛شراگیم؛نسرین(بهانه های غربت)؛همنهاد؛بیابانزدایی؛نابخشوده؛مهدی ناصری رو دعوت میکنم !
این دعوت ظرف یک هفته اعتبار دارد!میتونی قبول کنی میتونی نکنی!

پ.ن:بدجوری شایعه مرگ رهبر انقلاب اسلامی ایران حضرت آیت الله خامنه ای !!!ورد زبونا شده!فرق کردن یا نکردنش به کنار حالا واقعا راسته؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 9:13 توسط آرایه| |

فضاي غمگينيه.دفعه قبل که اومدم با اينکه تو ميزبان بودي؛خودت اينجا نبودي.يعني شايد هنوز هم نميدونستي.همه مونده بودن چيکار کنن.بهت بگن يا نگن.دلم نميخواست بهت بگن.ولي از طرفي هم ميتونستم خودمو جاي تو بذارم که چقدر دلت اينجاست و چقدر بي طاقت خواهي بود.بارها و بارها اون صحنه ايکه تو اين خبر بد رو ميشنوي؛از جلوي چشمام رژه رفت.هر دفعه اينطوري بود که تو گوشي دستت بود و آهسته به ديوار تکيه ميدادي و همزمان که دستت به سمت پايين مي افتاد خودت هم آهسته مينشستي.با هر بار تصور اين صحنه و هر بار آهسته نشستن يا فرو ريختن تو توي ذهنم؛يک چيزي به دلم چنگ ميزد.احساس ميکردم قلبم ورم کرده و داره به قفسه سينه ام فشار مياره.بعد قلبم تير ميکشيد و تا کف دستمو نميذاشتم روش و فشار نميدادم آرومتر نميشد.لحظه هاي بدي بود.ياد چند روز پيش  افتادم که ميگفتي هيچ بهونه اي براي اومدن اينجا نداري چون تازه اينجا بودي.نميدونستي که به زودي يک بهونه تلخ خواهي داشت.يادمه بهت گفته بودم مگه خونه خاله است که هر دم هر دم بلند شي بياي؟و تو گفته بودي ماشالا ماشالا خوب دلداري ميدم.اون لحظه به اين حرفت فکر نکرده بودم.تا اينکه بهت گفتن و تو يک روز بعد اينجا بودي.ميدونم خيلي خيلي دوستش داشتي.رابطه دوستانه خيلي زيادي بينتون بود.ضمن اينکه ته تغاري هم بودي و خيلي عزيز دردونه ات کرده بود.دو تا داداشات هم حسابي مرد شده بودند و با اينکه خيلي شبيه تو هستند؛ولي هميشه به نظرم اونا چک نويس تو هستند.تو يک چيزي توي وجودت توي چهره ات داري که اونا ندارن.وقتي ديدمت انگار هنوز تو بهت بودي.و شايد هم انتظارشو داشتي.و شايد هم توي اونهمه راه اشکها و گريه ها و ناخوشيهاتو کرده بودي.خيلي متين و باوقار و ساکت و غمزده يک گوشه ايستاده بودي و دستت رو زير چونه ات حائل کرده بودي و به ديوار تکيه داده بودي.چشمات از هميشه غمگين تر بود.مراسم نميدونم دعاي چي برقرار بود و وقتي يک جا مستقر شديم؛يکي از اين کتابهاي دعا تعارف کرد و من نميدونم چرا برداشتم.واقعا نميدونستم بايد چيکارش کنم.يک يارويي هم با صداي بلند يک چيزايي از روي کتاب ميخوند.بقيه هم خط ميبردند انگار.کتاب رو گذاشتم روي اولين ميز نزديک.و بعد رفتم توي افکار خودم.....تو  و من و ماني رفته بوديم توچال و بعد از يک پياده روي حسابي و کلي برف بازي توي اون شب دوست داشتني؛هوس قهوه خوردن کرديم.بعد رفتيم همونجا کافي شاپ.بعد شما رو طوري نشوندم که پشتتون به همه باشه و روتون به کنج ديوار که خودم بودم!درست پشت سر شما و روبه روي من يک دسته از اين دختراي تيين ايجري که تيپهاي خيلي خيلي عجق وجقي که تو لاس وگاس هم جووناش نميزنن؛زده بودن.مثل موزه رخت و لباس و سر و وضع اين بچه ها ديدني بود.زيور آلاتشون هم به خشن ترين شکل ممکن بود.يکيشون يک دستبند داشت که چند تا تيغ!ازش آويزون بود.اول فکر کردم اشتباه ميبينم ولي ديدم نه!متاسفانه!بعدش ماني و تو حوصله اتون از ديوار نگاه کردن و من نگاه کردن سر رفته بود و غر ميزدين که يک جوري ما رو نشوندي که اونا رو نبينيم و فقط خودت ببيني!حالا تعريف کن لا اقل ببينيم چه شکلي اند!آخه صداي قهقهه و شوخيهاي کمي رکيک و لوسشون مي اومد و شما حسابي گوشاتونو داده بوديد وسط ميز اونا!گفتم تکون نخوريد!برنگرديد نگاشون کنيد ها!آبروي منو نبريد!ميگفتيد آخه تو همچين چشم و چالم نداري که!خودتم هيچي نميبيني؛ما رو هم محروم کردي!اون موقع طلبيد که از خنده ريسه برم؛ولي حالا هم يک لبخند پهن ميشه توي صورتم که ياد مکان و موقعيت مي افتم و به سختي جمعش ميکنم.خدايا!من زده به سرم.اچند دقيقه هم نميتونم حفظ ظاهر کنم.من چرا همش ياد اين خاطرات خنده دار مي افتم؟تو غمگيني و حالا به نظرم چند قطره اشک هم ريختي و من به جاي اينکه بيام تو رو دلداري بدم دارم ميخندم.از خودم بدم مياد و گوش خودمو ميگيرم و برميگردونم توي اون فضاي غم و اندوه.دوباره نگات ميکنم.اين بار دستمال رو گذاشتي روي چشمات تا اگر اشکي هم اجازه خروج خواست کسي نبينتش.دلم ميخواد بيام نزديکت و سرت رو بگيرم تو بغلم و تو هر چقدر دوست داري گريه کني و اشکات لباسمو خيس کنه.دوباره نگام يک جا ثابت ميمونه و ياد اون شب مي افتم که باهاتون رفتم خريد و قبلش کلي به من اعتماد به نفس دادي که خوش سليقه ام و بيام کمکتون کنم؛ولي بعدش دست روي هر چي گذاشتم لباتون آويزون شد و با يک نگاه نا اميدانه منو نگاه مي کرديد.آخرش هم لج کردم و گفتم من اصلا نميتونم توي رخت و لباس و کفش آقايون نظر بدم.به نظرم همشون زشتند.قدم زدنمون توي تنديس به قهر و منت کشي گذشت و بلاخره تو و ماني از فرصت استفاده کرديد و لباسهايي مطابق سليقه خودتون خريديد.البته از حق نگذرم؛خوب خريدي هم کرديد.ماني احساس عذاب وجدان ميکرد از اينکه منو اينهمه دنبال خودتون کشونده بوديد و براي خودتون فقط خريد کرده بوديد.ماني هي اصرار ميکرد که من هم چيزي بخرم.هر چي ميگفتم چيزي لازم ندارم و اصلا چيزي چشمم رو نگرفته فايده نداشت.فکر ميکرد تعارف ميکنم.با اصرار تو و ماني يک باروني برام پسنديد و رفتم پوشيدمش.آبي آسموني بود.همون رنگي که ديگه ازش فراري ام.آخه همه لباسهام سالهاي سال اين رنگي بوده.بس که لامصب بهم مياد اين رنگ.ولي بديش اين بود که فقط يک دونه سايز من داشت و اون يکي هم يک جاش يک کم بگي نگي مشکل دار بود.با اين حال يارو يک قرون هم از قيمتش پايين نيومد.منم بي خيالش شدم.و ديگه هم چيزي نپسنديده بودم. و براي کفش اسپرت هم رفتيم جاي جاش.اينا منو کشتند تا تونستم براشون چيزي انتخاب کنم.آخرشم جفتشون بين دوتا کفش که يکيشو من انتخاب کرده بودم و يکيشو خودشون اينقدر دل دل کردند تا بلاخره همون سليقه خودشونو برداشتند.ماني و تو از نظر چهره زياد به هم شبيه هستيد.واسه همين اکثرا فکر ميکردند برادريد.و من اين وسط چيکاره بيدم؟!بعدش اومدي به ياد ايام گذشته بريم يک سر رضا لقمه اي.منو توي ماشين کاشتيد و دوتايي رفتيد صف.گاهي يکيتون گاهي هر دو يک سري به من ميزديد و دلداري ميداديد که الانه آماده ميشه.چهل و پنج دقيقه بعد تشريف آورديد.و آماده شده بود.اينقدر فحشتون داده بودم و حرص خورده بودم که نگو.وقتي هم شروع به لمبوندن کرديد نتيجه گرفتيد که براي من بده و حساسيت زاست و بهتره که من نخورم.البته که با اون بوي دنبه اي که داشت اصلا هم نميتونستم بخورم.اشکم داشت در مي اومد.هي سس زديد هي خورديد.ماشين هم بوي دنبه گرفته بود.مجبورتون کردم بريد کله پاچه!و بشينيد منو نگاه کنيد که چه با اشتها بناگوش و چشم ميخورم!و شما همون ادامه لقمه خوريتون رو داشته باشيد.ياد حرف تو ميافتم که گفتي مگه آدم ميره ساندويچ فروشي با خودش ساندويچ ميبره!و ياد دفعه قبلي که اين جمله رو به کار برده بودي!ده سال قبل در يک موقعيت خاص!حالا دوباره يک لبخند رو لبم جا خوش ميکنه و همزمان دوباره نگام به نگاه غمگين تو ميافته.از خودم خجالت ميکشم که بلد نيستم خود دار باشم و نميدونم چطور تو رو تسلا بدم ولي تو اينقدر مهربون هستي که لبخند منو با يک لبخند خيلي غمگين جواب بدي.اينبار ديدارمون همينقدر بود.يک نگاه دور.و بلافاصله هم مجبور بودي بري.دور که شدي؛باهات تماس گرفتم و کلي با هم حرف زديم.از يک باجه تلفن عمومي.مثل اون سالهاي دور.که صدتا افغاني پشت سرم صف ميبستن و هي ميگفتن خانوم زودباش ديگه و هي با دوزاريشون ميزدن به شيشه!الان هم دوباره يک لبخند از يادآوري اون روزا روي لبم نقش ميبنده و حالا که مجبور نيستم جمعش کنم؛جاش رو بلافاصله غم ميگيره و انگار تازه الان فهميدم چي به تو گذشته و انگار تازه الان اشکاي تو و قيافه ناراحت تو رو ديدم و دلم گرفته و لبام لرزيده و دلم ميخواد هاي هاي گريه کنم.نه براي خودم.براي غمگين ترين مردي که به ديوار تکيه داده بود و صورت سبزه اش توي سياهي لباسهاش ميدرخشيد.براي غمگين ترين مردي که به يک قاب عکس خيره شده بود.براي غمگين ترين مردي که نگاش به افقي دور خيره مونده بود.براي غمگين ترين مردي كه روزي قلبم را ربود.
.......................................
پ.ن:اينجا يک نفر دچار سوئ تفاهم شده.البته منم توي دامن زدن به اين موضوع بي تقصير نبودم.
پ.ن:دني؛من هر چي آف ميذارم انگار بهت نميرسه.خوب ميخوام از همينجا حال احوال کنم.بهتري؟
پ.ن:عجب برف قشنگي....عجب روزهاي شيکي....عجب همراههاي صميمي اين روزها دارم!
پ.ن:ديدم خيلي غر زدم؛گفتم بيام بگم که اين يکي دو هفته من خوشبخت ترين زن روي زمين بودم!هر چند روزهاي قبل هم يکي از خوشبخت ترينها بودم!ببينيد!اينجا فقط چس ناله نيست!
پ.ن:دلم ميخواد يکي ديگه هم بنويسم ولي ندارم!
.........................................
لحظه اي با من باش...

دارم تمام مي کنم از انتظار تو  
دارد پياده مي شود از من قطار تو  
دستي که اشتباه گرفتم چهار سال  
...من را گرفته بود به جاي...و يار تو  
!نه!عاشقانه نيست!از اول شروع کن  
...من را بغل بگير که دارم!ـ دوباره تو؟  
نه!عاشقانه نيست! دو تا شاخه گل بخر  
از دختري که پير شوم بر مزار تو  
نه!عاشقانه نيست!فقط زوزه ميکشد  
نه!عاشقانه نيست!...[ اگرچه دچار تو ] 
توي نوار قلب زني که صداي کي  
پر مي کند سرم را از گريه دار تو  
دارد پياده ميرود از من قطار تو  
دارم به خانه مي روم از انتظار تو  
باران به پنجه...پنجره ي بسته ميزند  
خوابيده ماده گرگ رواني کنار تو  

نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 15:31 توسط آرایه| |

سحر كه آمديم ما؛
بقيه فرشته ها و من
به نخ كشيده سر به سر حباب دردها...
من عشق را رها به آسمان؛به چهره طلاي كهكشان
و گيسوان نور كرده ام!
اميد من كنون تويي
بتاب
بتاب اميد من!
در اين سياه شام خسته جان
كه خستگي نمانده در خيالها
و عقده هاي كوردل....

اين چيزيه كه از تاثير گذارترين كتابي كه تا حالا خوندم يادمه.نميدونم چقدر درست يادم مونده؛اما اين كتاب اسمش"دل كور" نوشته اسماعيل فصيح بود. يادمه اين تنها كتابي بود كه دو بار خوندمش.شايد باورش كمي سخت باشه؛اما كتابهايي كه من خوندم به صدتا هم نميرسه.ضمن اينكه سالهاي اخير خيلي كم مطالعه داشتم.يكي از دلايلش ميتونه مشغول شدنم به "چيزكلك بازي" باشه.خيلي وقته يك كتاب خوب نخوندم.تو ميتوني يكيشو بهم معرفي كني؟
.............................................
پ.ن:تو درست ميگي؛جواب دادن به تو ارزش يك پست اختصاصي رو نداره تبسم خانوم!ولي نه تا وقتي كه دو خط موج منفي و از سر غرض و مرض كسي آرامشمو به هم بزنه.و نه تا وقتي كه هيچ نشون مشخصي براي دريافت پاسخت نذاري.ببين!وبلاگ ساختن هم كاري نداره!خودت خوب ميدوني من درست حدس زدم.مهم خودمم و خودت و اين چيزي كه بينمون به وجود آوردي.حالا تو داني و خداي خود.بابت اون چيزي هم كه مطلقا فكرش رو نميكردي؛ازت ممنونم.بازم جاي شكرش باقيه.ببين!نگا كن منو! من و تو و اون و خيلي از ماها توي زندگي روزمره مون به اندازه كافي دلگيري و دلگرفتگي داريم.بهتر نيست وقتي ميشه با دو خط موج مثبت فرستاد نياي هم و غمتو بذاري روي توهين و افترا و تهمت و بغض و دشمني؟اونم با كسي كه نميشناسي؟نه جوجو؟!بهتر نيست خدايي؟يا حداقل بهتره سكوت كنيم.اكي؟خواهش زياديه؟يك چیز دیگه:وبلاگ یک جای عمومیه.نهایتا یک "مکان" عمومیه.نه توالت عمومی.
پ.ن:الان مثل يك گربه آماده نوازشم!آروم و خسته از چموشي و چنگ زدن!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 0:6 توسط آرایه| |

سر صبحي حس نوشتن برم داشته و مثل بچه گربه شیطون و بازیگوشی که در به در کلاف کامواشه؛(!!!)دنبال یک صفحه سفید؛یک جای دنج و یک خلوت پر از خالی میگردم.خمیازه ها امانم رو بریدند.دیشب برعکس اون چیزی که فکر میکردم خیلی دیر خوابیدم.نمیدونم از چی بنویسم؛بنابراین ممکنه به روزمره نوشتن و ابتذال برسم؛یا شاید هم اینقدر موضوع توی ذهنمه که نمیدونم از کجاش بنویسم.یا شاید هم دلم میخواد از یک چیزایی بنویسم که مجبورم سانسورشون کنم.ولی این حس کمی برام نا آشنا و آزار دهنده است؛حس خفقان.ولی من باید یک چیزهایی رو یاد بگیرم.مدتهاست به این نتیجه رسیدم که یک چیزهایی توی شخصیتم لنگ میزنه.مثلا من یاد نگرفتم خودم رو سانسور کنم.یاد نگرفتم یک جاهایی نباید احساساتم رو به اون شکل یا به اون شدتی که هستند بیان کنم.باید از خیلی چیزها خیلی وقتها فاکتور گرفت.یک چیز دیگه هم یاد گرفتم:قرار نیست همیشه دنیا بر وفق مراد تو بچرخه.یک روزایی هم هست که روزگار اون روی سگشو بهت نشون میده.نه نه نه....اشتباه نکن؛اصلا نا امید نیستم.اتفاق خاصی هم خوشبختانه برام نیفتاده.کمی درگیری ذهنی برای خودم درست کردم که در اولین فرصت به خودم قول دادم حلش کنم.تا وقتی این درگیریها فقط و فقط به خودت برمیگرده؛راحت میشه باهاش یک کاری کرد ولی وقتی پای یکی دیگه هم این وسط باشه؛دیگه نمیشه.یا خیلی سخت میشه.دیروز روز خیلی متفاوتی داشتم.بعد از اینهمه سال از طرف دانشگاه برای یک برنامه ای دعوت شدم و رفتم هم.برعکس اونچه که فکر میکردم اصلا احساس غربت با اون در و دیوار و صندلیها نکردم.حتی نوشته ها و تقلبهای روی دیوار رو هم به یاد آوردم.اونجایی که یکی از بچه ها کاریکاتور منو کشید و جای کفش دو تا پاترول نقاشی کرد.اون زمان یک کفشهایی داشتم که بچه ها بهش میگفتند پاترول!هنوزم دارم ولی دیگه توی این سن نمیشه پوشیدشون.مال زمان تین ایجری بوده.آها؛یک چیز دیگه هم دارم تمرین میکنم.تمرین میکنم کمتر لباس کژوال بپوشم.مدتیه در انتخاب نوع لباسم سعی میکنم از لباسهای خانومانه استفاده کنم.شاید این کمکم کنه کمی بزرگتر بشم.وقتشه دیگه بچه بازی رو کنار بذارم انگار.آدما وقتی اصرار داشته باشن جای خودشون نباشن؛خواه ناخواه این مصر بودن گاهی به دپرس شدن سوق میده آدم رو.آخه همه کس نمیتونن بپذیرن این یاغی گری تو رو.داشتم میگفتم که رفتم دانشگاه.برای یک جلسه ری آنین.ایندفعه که دوستای پاپتی خارج رفته منم بودند و از قضا مدتی هم بود با بچه های اکیپ دور هم جمع نشده بودیم؛بهتر دیدم برم.هر چند هیچ حس و حالشو نداشتم.یادآوری اونهمه شیطنت آزاردهنده است وقتی میخوای دیگه شیطون نباشی؛و ممکنه وسوسه ات کنه.خانومانه ترین تیپی که با لباسهای موجود میشد زد؛رو زدم و راه افتادم.سر راه ! اراذل گروه رو برداشتم و رفتیم.مثلا سر راه اینجوریه که لیلا از شمال به من میگه بیا منو سر راهت که غربی!بردار بریم شرق!منم که خر!آماده سواری دادن!خوب دیگه؛یکی نیست بهم بگه اینقدر نق نزن.من و لیلا و دینا و سحر و شیرین.این جمع حتی اگه ده سال دیگه هم سن بهشون بره؛آدم بشو نیستند که نیستند.اندازه یک نهنگ شیطونی کردیم.دینا همش از اینکه من دوباره برگشتم تو فاز خوش و خرم بودن!ذوق کرده بود.دیروز دلت برام تنگ شده بود؛زنگ زدی و توی اون مسیر همیشگی من سه ساعت تموم با تو حرف زدم.هیچ بعید نیست دلیل شارژ شدن من همون شنیدن صدای تو بوده باشه.بعد که گوشی رو قطع کردم؛به ضیافت نگاههای مهربونانه دوستام دعوت شدم....میگفتن مثل دختربچه ای شدی که یکی برات یک عروسک هدیه آورده!بعد از اون اروم و شاد بودم.نذاشتم تفکرات مزاحمی که این چند وقته باهاشون دست به گریبونم؛مانع از خوشی دمادمم بشن.یک روزی باید بشینم یک قضیه ای رو با خودم حل کنم.ببین؛من آدمی نیستم که غرورمو زیر پاهای هر چیزی ول کنم.پس باید نجاتش بدم.تا دیر نشده البته.من به غرورمه که احساس موجودیت میکنم.اونم ازم بگیرن؛به شدت میشکنم.الان دوباره هم تو زنگ زدی.احساس میکنم من خیلی خوش بختم که دوستی مثل تو دارم.این دوستی بی شائبه نثار هر کسی نمیشه.این روزها سعی میکنم بیشتر به ابعاد انسانی توجه داشته باشم.سعی میکنم کمی هم به زیر دستام توجه کنم.کمی هم آدمهایی رو که هیچوقت درکشون نمیکردم درک کنم.خودمو کمی جای اونها بذارم.هر چند گاهی از جای اونها بودن حرصم میگیره.توی دانشگاه به یک اصل مهم پی بردم.اینکه محبوبیت کالاییه که ارزون میشه خریدش ولی خیلی خیلی بیشتر از اون بهایی که بابتش میدی می ارزه.وقتی بعد از اینهمه سال رفتار کارمندای دانشگاه رو با خودم میدیدم؛و بعضی اساتید رو هم؛که چقدر از دیدنم خوشحال میشدن و جالب که منو به اسم کوچیک حتی میشناختن؛حسی غرورآفرین بهم دست داد.البته این به خاطر رفتار محبت آمیز خودم بوده که این بازخورد رو حالا برام داشته.خیلی از ما خیلی وقتا به اصل "محبوبیت" کاملا بی توجهیم.غافل از اثرات مثبتی که میتونه روی زندگیمون بذاره.دیروز یک اتفاق دیگه هم افتاد.علاوه بر همه کساییکه سالها ندیده بودم و حالا میدیدم؛یکی رو که اون سالهای دور بدجور افلاطونی دوستم داشت دیدم.ازش پرسیدم فلانی تو هنوز هم منو دوست داری؟گفته نه به اون شدت.ولی گاهی خیلی دلم برات تنگ میشه.از این جواب هم خیلی خوش خوشانم شد.خلاصه دیروز و امروز خیلی خیلی خیلی خوش گذشت.برعکس اون چیزی هم که فکر میکردم؛دوستیهای دوران جوونی پایدارتر و ریشه دار تر از اونی هستند که فکر کنی حتی میشه لحظه ای فراموششون کرد یا کمرنگشون کرد.چون انگار فقط توی دوران جوونیه که آدم دوستاشو خودش انتخاب میکنه و گلچین میکنه.اینقدر با این دوستایی که چند پست پیش ازشون نا امید شده بودم؛به دلیل مهاجرتشون؛احساس راحتی و صمیمیت کردم؛که میتونم بگم این چند سال غیبتشون توی زندگیمو تونستند پر کنند با همین یکی دو تا دیدار.دیروز رو خیلی دوست داشتم.و چون من احساس خوبی داشتم الان همینطور داره از صبح امروز بهم خبرای خوب خوب میرشه و اتفاقای خوب خوب می افته.الان مشغول خوردن یک قهوه تلخ با یک عالمه حس شیرین هستم.از چند جهت احساس نگرانی هم دارم.نه اینکه همش خوش باشم.ولی دارم یاد میگیرم زندگی مجموعه ای از تلخ و شیرینهاست.سعی میکنم اونقدر عاقل باشم که تلخیها رو با بهایی حتی کم نیز خریدار نباشم چه برسه به بهایی سنگین.....
.........................................
پ.ن:اگه بهتون دیر به دیر سر میزنم نذارید به حساب پفیوزیم.اکثرا میخونم ولی توی نظر دادن کمی تنبل و کمی هم وقت ندارم....
پ.ن:کسایی که لینک دادن و نگرفتن یک اعلام دیگه بکنن.نمیدونم چرا بلاگ رولینگ فیلتره؟آره؟
پ.ن:این بلاگفای لعنتی دروغگو هم مینویسه امکان درج نامحدود پیوندها!ولی هیچ خبری نیست!
پ.ن:دلم میخواد این وبلاگو دیلیت کنم.کسی هست این کار رو برام انجام بده؟من دست و دلم نمیره.دلیلش هم اینه که مدتیه خزیدن نگاههای کنجکاو و نامحرم آشنایی رو روی نوشته هام حس کینم....آهای!تو کی هستی و واسه چی داری توی نوشته هام دقیق میشی؟
..........................................به گمانم این خیلی شبیه منه!
لحظه ای با من باش...

با حالتي شبيه جنون، با صداي بم
با رعشه‌هاي ممتد و بي‌وقفه، دم‌به‌دم،
ذكري كه لحظه‌لحظه‌ي لب‌ها شد و نوشت:
بايد كه مال من بشوي، بي زياد و كم
بايد جنابِ حضرتِ معشوق من شَوي
تا من فداي حضرتِ معشوق خود شَوَم
فرقي نمي‌كند، چه همين‌جا، چه هركجا
من مستِ چشم‌هات، تو دستي بزن به‌هم
 چشمان تو فرشته‌ي عدل الهي‌اند
حكمي بكن، تو داوري و بنده متّهم
 من متّهم به عاشق چشم شما شدن
من متّهم به اينكه دلت را به‌هم زدم
حرفي بزن، صداي تو زنگ ترانه‌هاست
يك روح تازه با حركاتِ لبت بِدَم
من راضي‌ام به هرچه رضاي دو چشم توست
با دست خود تمامي من را بزن رقم
مُهري بزن، خلاص! به‌يك‌باره حكم كن
تا قتلگاه تو ببَرَندم قدم‌قدم
...........................................
نکته اخلاقی ایندفعه:
آن‌كه «چرا»يي براي زيستن دارد، هر «چگونه»اي را مي‌‌تواند تحمّل كند. «نيچه»

نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 11:35 توسط آرایه| |

چشم باز ميکنم؛توي همون اتاق هميشگي هستم؛همونيکه چندين ماهه که صبحها چشممو که باز ميکنم؛اول يک پرده شيري رنگ ميبينم و بعد يک عالمه نارنجي ميريزه تو چشمم.براي چند لحظه مکان و زمان از دستم خارج شده؛کمي مرور ميکنم و زود به ياد ميارم که من دوباره برگشتم به پانزده سال بعد.من؛الان کنار ماني دارم زندگي ميکنم؛فارغ از همه دغدغه هايي که روزي داشتم؛فارغ از اونهمه جنجال و هياهوي نوجووني؛فارغ از دو راهيهاي وحشتناکي که هميشه درگيرش بودم؛خوشحالم که از خواب بيدار شدم؛برميگردم و ماني رو که خيلي آروم مثل يک طفل معصوم خوابيده نگاه ميکنم.مدت طولاني بهش خيره ميشم.دستمو ميزارم زير سرم؛به پهلو ميغلطم و بهش نزديک ميشم.صورتمو ميبرم نزديک صورتش.دلم ميخواد عطر نفسهاشو ببلعم.لحظه اي نفسمو نگه ميدارم؛حالا با هر بازدم اون؛ دمم رو هماهنگ ميکنم؛عطر نفسهاشو عميق به ريه هام ميکشم؛عطر نفسهاشو....عطر نفسهاشو....مدتها بود اين عطر و اين بو رو از خودم دريغ کرده بودم.مدتها بود وقتي بغلم ميکرد کلافه ميشدم؛کلا هيچ وقت نتونستم حضور کسي رو اينقدر نزديک به خودم بپذيرم.احساس خفقان ميگرفتم از نفس به نفس شدن.احساس تنگي خلق و خفگي؛گاهي که پيش مي اومد و جراتي به خودش ميداد و تنگ بغلم ميکرد و لبهاي طولاني ازم ميگرفت؛با سه چهار تا نفس عميق و پي در پي؛از خودم دورش ميکردم  ميفهميد که ديگه طاقتم تموم شده و وقتشه رهام کنه.اما حالا اين منم که دارم نفسهاشو که از عمق جانش مياد به عمق جانم ميفرستم.نفسهاش الان نزديک ترين چيز به قلبشه.چقدر خوشحالم که ميتونم خودمو تو قلبش جا بدم.ميتونم تصور کنم اين قلب فقط مال منه.ميتونم خوشحال باشم که فقط براي من داره ميتپه.مثل خيلي از شماها؛از احساس مالکيت خوشم مياد.ميدونم نصفه شبا تشنه اش ميشه.ميدونم اگه بخوام برم سر يخچال براش اب بيارم؛تا اونجا مثل بيد بايد بلرزم؛ولي پا ميشم ميرم براش آب ميارم؛ابروهاي پر پشتشو نوازش ميکنم؛بعد لباشو ميبوسم؛يکي...دوتا....سومي رو با هم همزمان ميشيم و مهمون يک لب شيرين و طولاني ميکنه.بعد دستاشو دورم حلقه ميکنه و تنگ به آغوش ميکشه.آهسته زير گوشش نجوا ميکنم:آب ميخوري؟خوابه خوابه.ميدونم هيچ وقت صبحها اين لحظه ها يادش نميمونه.ولي اگه ندوني فکر ميکني کاملا هوشياره.مثل بچه کوچولوها آب رو مينوشه و بعد به پهاوي ديگه ميچرخه و من فرصت دارم از پشت بغلش کنم و خودم رو با حرارت بدنش گرم کنم.پلکهام گرم ميشه و به خوابي که چند لحظه پيش ديدم فکر ميکنم.به اينکه زندگي من ميتونست چقدر متغير از ايني که هست باشه.به اينکه اگه من الان در قالب اون زندگي بودم؛چي به سرم اومده بود؟به اينکه چقدر خدا بهم رحم کرده بود.....
اولين باري که ديدمش؛يک تابستون گرم مردادي بود.از پنجره اتاقم بيرون رو نگاه ميکردم.تو دوازده سيزده سالگي بودم.داشت ميرفت مدرسه؛کلاسهاي تجديدي!بعدها فهميدم که هر سال با تک ماده قبول ميشه!اونم تو رشته انساني!قيافه ميافه هم صفر.شبيه افغانيها بود.هيکل ميکل هم يختي!مجموعه اي از همه ظرافتهاي دخترکش!!!!رو داشت!!!!و من عاشقش شده بودم!هم سن و سال خودم بود.شايد يک کم بزرگتر.بعدها صبح زود بيدار شدن و رد مسيرشو تعقيب کردن با نگاه شده بود يکي از سرگرميهاي روزمره ام!همون روز اول که منو از پنجره ديد برام با دست بوسه فرستاد.کم کم مامان به رفتار من مشکوک شد و  کم کم گندش در اومد که من با پسر زشت و کچل و خنگ و مچل!همسايه سر و سري دارم!جدا از همه اينا؛خانواده هاي ما اصلا و ابدا هم شان و همسطح نبودند.هيچ تشابهي بين شيوه زندگي کردن ما و اونا نبود.ميديدم مامان چه حرصي ميخوره از اينکه من عاشق اين پسره شدم!خجالت ميکشيد از اينکه يکي دوتا ديگه در و همسايه هم بفهمند و من بشم باعث ننگش!پسره بدون استثنا بعداز ظهرها توي کوچه ولو بود و فوتبال بازي ميکرد.عضو يک تيمي هم بود؛که جمعه ها هم ميرفت اونجا تمرين!جمعه ها معمولا مامان اينا مهموني بودند و من به بهونه اي!جا خالي ميدادم؛و نميرفتم.از اينکه لاي پنجره رو باز بذارم و روي تختم بشينم و يک کتاب دستم بگيرم و از درز لولاي پنجره؛از اون باريکه اي که ايجاد ميشد؛اونو ببينم؛که همش سعي ميکنه در تير رس نگاه من باشه؛و اشاره هاي پنهونيشو مزه مزه کنم؛لذت ميبردم.بعد ها هم ديگه نزديکتر شديم و کله خر هم که بوديم....اين شد که جمعه ها ظهر قبل از رفتن سر تمرين فوتبالش؛يک ساعتي رو با هم ميگذرونديم!بعدش هم شديم اول دبيرستان.اون اول مهر اون سال  و اون حال و هوا؛هيچ وقت يادم نميره.مجموعه اي از آشفتگي و بي قراري و دلهره و اضطراب و لذت از بوسه هاي شيرين و بکر و لذت از تن کشف نشده و بالغ نشده همديگه!اون از مدرسه در رفتناش!اون سر راه من واستادناش!اون اسکورت کردناش معدود وقتايي که با همکلاسيهام و پياده تا مدرسه ميرفتم!اون حس غرور مسخره اي که وقتي به خاطر من با بقيه گلاويز ميشد سراغم ميومد!اون لبخندا و نگاههاي يواشکي و اشاره هاي بي پاياني که نثار هم ميکرديم!اينقدر تو گوش من خونده بود دوستم داره عاشقمه با هم ازدواج ميکنيم خوشبخت ميشيم که خودمونم باورمون شده بود!هيچ نقطه اشتراکي باهاش نداشتم و فقط دوستش داشتم.هيچ شباهتي به هم از هيچ نظري نداشتيم و من دوستش داشتم و اون دوستم داشت.برام جالب بود وقتي که ميومد پيشم و با صداي اذون وضو ميگرفت و نماز اول وقتش هيچوقت ترک نميشد!برام جالب بود که هر شب يک قسمت از قرآن رو ميخوند!برام جالب بود نوع نيايش و عبادتش با خدا!افکار به شدت مذهبيش چيزي بود که برام جالب بود و من به عمرم اينقدر از نزديک نديده بودم.برام جالب بود که قرآن رو با اون لحن قشنگ ميخوند!برام جالب بود که هميشه تو کوچه ولو بود!جالب بود که از دوازده سيزده سالگي ميرفت سر کار!جالب بود که توي همون سن و سال ماشين باباشو دودر ميکرد و ميومد دنبال من گاهي!شبهايي که نيمه شب از خواب آلودگي اهل خونه هامون و اهل محلمون استفاده ميکرديم و يک گوشه خلوت براي راز و نياز داشتيم!کي باورش ميشه ما توي اون کوچه هاي امير آباد چندين و چند صد مرتبه همديگرو بوسيديم؟کي ميتونه باور کنه چند شب تا صبح رو توي اتاق همديگه با بودن همه خانواده گذرونديم؟کي ميتونه باور کنه اگه يک روز همو نميديديم ميمرديم!يا حداقلش اين بود که اينقدر حالمون بد بود که به حال مرگ مي افتاديم!کي ميتونست باورش بشه که من اين پسر زشت و کچل همسايه رو دوست دارم!اونم اينقدر وحشتناک؟!چقدر پسرهاي همسايه به اون حسوديشون ميشد و من چقدر باور کرده بودم پسره بهترين گزينه ممکن توي کل کائناته!چقدر پسره رو دوست داشتم.پسره اون موقعها حکم نفس رو برام داشت.حتي با تنبيه مامان و تبعيد چند ماهه به خونه مادربزرگ هم آدم نشدم!عشق خفني بود!خيلي خفن!من عاشق تفاوتاي پسره با خودم شده بودم.پسره واقعا دوستم داشت.پسره وقتي ميگفت توي همه زندگيم تو تنها کس هستي که نگرانشم و دلم ميخواد هميشه پيشش باشم من باور ميکردم.پسره وقتي ميگفت عاشقتم من باور ميکردم.وقتي به پسره بابت نگاه کردن به دختر ديگه همسايه غر ميزدم؛اونم غرهاي الکي!چون دوست داشتم گير دادن بهش رو؛چون بدجوري خودشو توجيه ميکرد و چون دوست داشتم وقتي با گريه ازم ميخواست باورش کنم که فقط منو دوست داره!مثل احمقها دوست داشتم بهم گير بده!اينجا نرو!انجا نرو!اينو نپوش!به اون نگاه نکن!با اين حرف نزن!دوست داشتم!وقتي يک تابستون کارشو آخر تابستون براي من هديه تولد خريد.وقتي اون حلقه رو بهم کادو داد.وقتي بهم گفت همين الان با مامانم صحبت کردم و قراره بياد خواستگاريت!همه چيز اينجوري بود....بود...بود....تا اينکه.....ماني اومد تو زندگي من.نميدونم چطور توي طوفان اون عشق بچگونه؛ماني تونست عنان من رو به دست بگيره؟من بي وفا نبودم؛من تصور اينکه يک روز بدون پسره زنده بمونم رو هم نداشتم؛من اصلا از دوست شدن با پسري که از خودم بزرگتر بود و غريبه هم بود؛وحشت داشتم...ولي چيزي جز قسمت نبود اين.چيزي جز کاري که بايد ميشد.انگار بايد ماني مي اومد و من رو از پسره و پسره رو از من ميگرفت....انگار بايد زندگي من طور ديگري رقم ميخورد.با اونهمه عشق...با اونهمه عشق دوران نوجووني که تو ميدوني چه آتيش تند و تيزيه؛...من خيلي راحت؛و خيلي معقول برخورد کردم....هنوز نميدونم چطور تونستم؟من چطور توي اون سن و سال و توي اون شرايط همچين تصميم گرفتم؟کي منو هل داد که درست قبل از نديدن ماني حتي؛و فقط با اعلام حضورش...فقط با اين يقين که ميدونستم از اين به بعد يکي ديگه تو زندگي من خواهد بود؛چطور تونستم؟چطور؟اين همون کابوسيه که هنوز هم خيلي شبها ميبينم...کابوس گرفتن دلم از تو....کابوس شکستنت.تو تنها و تنها کسي بودي که عشق بچه گونه و پر شدتت رو هيچ وقت با هيچ کس ديگه نه تنها تجربه نکردم؛بلکه باور هم نتونستم بکنم.و با اين حال.....من درست در اوج عشق....تو رو رها کردم.دو روز بيشتر از حضور ماني نگذشته بود و من بي اونکه بدونم کيه؟چيه؟ و اصلا قراره چي بشه؛اومدم صاف و رک همه چيز رو بهت گفتم.از پيچوندن کسي که دوستم داشت بدم مي اومد.از اينکه به کسي که عشقش رو به پام ريخته بود دروغ بگم منزجر ميشدم.نميدوم؛انگار بچه تر که بودم آدم تر بودم.عاقل تر هم بودم.بهت گفتم که بايد برم.بايد ازت جدا شم.گفتم که ديگه نميشه که ما با هم باشيم.و تو ناباورانه ناباورانه و ناباورانه گوش ميدادي.ساکت بودي....ساکت بودي...ساکت بودي....و بعد فقط اشک ريختي....فقط نگام کردي و اشک ريختي....اشک ريختي و نگام کردي....فقط يک جمله:....گفتي بهت بگم چرا؟چرا دارم ميذارمت ميرم؟چرا بهت نارو زدم؟چرا بهت بي وفايي کردم؟جوابي نداشتم....پا به پات اشک ريختم.... پا به پات گريه کردم....و تموم شد.تو تموم شدي.من تموم شدم.صبح اون روز دفعه هشتمي بود که مامانت موضوع من و تو رو مطرح کرده بود و مامان من با چه خشمي اونو از خونه بيرون کرده بود.من براي اولين و آخرين بار اون روز از مامان سيلي خوردم.مامان گريه کرده بود؛التماسم کرده بود؛تهديدم کرده بود؛و من هميشه گفته بودم پايبند تو هستم و ميخوام که توي همون سن کم زن تو بشم!ولي اينبار اين سيلي رو که بهم زد....انگار حق خودم ميدونستم.ميدونستم که راه رو اشتباه رفتم.ولي قبل از اين سيلي خودم برگشته بودم.و حالا شبش؛به تو گفتم که همه چيز تمومه.دو روز خودمو توي اتاق حبس کردم و اين ترانه شاهرخ يه آهنگي داره به اسم پاييز .... كوچه غمناكه پرستوهاي شاد/ در غروبي پرملال و بي صدا/ خبر عريوني باغا رو داد/ پاييز اومد اينور پرچين باغ/تا بچينه برگ و بار شاخه ها/....پاييزه پاييزه عريون/من و تو خسته و گريون.... آهنگش فكر مي كنم مال مرحوم منوچهر طاهر زاده است. (اين تيکه رو از حاجي باران کش رفتم!هر چي هم اضافه اش کردم هموناييه که قبلا شنيدم و يادم بود چون درست 15 ساله ديگه نشنيدمش و فکر ميکنم يک ترانه ديگه اش هم اين بود:من و تو زاده فصل خزونيم دو تن پرورده دامان گريه....)درست اين ترانه رو دو روز تموم گوش کردم و باهاش اشک ريختم.بعدش ديگه چشمام باز نميشد.ولي....تونستم باز روي پاي خودم بايستم.مثل معتاد رو به ترکي بودم.بديش اين بود که تو رو ميديدم...مثل هميشه ميديمت و نبايد مثل هميشه ميبودم.گاهي از لاي پنجره اتاقم تو رو که باز مثل اون اوايل در تير رس نگاه من قرار ميگرفتي نگاه ميکردم...شکسته شده بودي.همه چيز رو تعطيل کرده بودي.شنيدم ديگه نماز هم نميخوني.شنيدم قرآن روي تاقچه اتاقتو جر واجر کرده بودي.شنيدم ديگه پا به توپ نزدي.من هم به اندازه تو غم داشتم.غم من بيشتر هم بود....چون تو منو ناروزن ميدونستي.چون تو از من متنفر هم شده بودي.ولي من هنوز دوستت داشتم.يک بار همينطور که طبق عادت هميشه رفته بوديم به ميعادگاهمون؛بدون خبر از هم؛گفتي خندم ميگيره.از اينکه همه چيز تموم شده و ما هنوز همينطور يک سري عادتها رو به دوش ميکشيم.واقعا جالب هم بود.به قول تو ديگه معني نداشت اونطور تو مسير هم قرار گرفتن.همون اوايل ماني با تو رو به رو شد از صدقه سري دوست مارمولکش که اتفاقا هم محله اي ما هم بود.قرار بود تو بگي که من و تو عاشق هم هستيم و ماني بايد از سر راهمون کنار بره.گفته بودي هم.ولي ماني به حرفهاي يک الف بچه توجهي نکرد.نميدونم.شايد اين هم قسمت بود.وگرنه يک رابطه يک هفته اي تازه شکل گرفته بدون عشق نميتونست اونقدر قوي باشه که حتي اين حرف و حديثها هم نتونه از هم بپاشتش.تهديدش هم کرده بودي.گفته بودي اونو ميکشي!گفته بودي روي صورت من اسيد ميپاشي....!!!!بعدها حتي زنگ زده بودي التماسش کرده بودي که از سر راه تو بره کنار.افاقه نکرده بود.درست سه سال بعد از اون ماجراها؛با دختر خاله ات ازدواج کردي.شب عروسي تو؛ما ديگه تو اون محل نبوديم.الان ميدونم يک دختر 6 ساله و يک پسر 2 ساله داري.ميدونم يک وکيل خبره شدي.ميدونم نمازتو تو مسجد ميخوني!ميدونم مکه هم رفتي و حاجي شدي!ميدونم.....ميدونم....ميدونم.....ولي نميدونم اگه ما بعد از يازده سال با هم رو به رو بشيم؛چه عکس العملي خواهيم داشت؟هميشه فکر ميکنم يک روزي اتفاقي تو رو توي خيابون ميبنم.نميدونم اون روز چه عکس العملي خواهيم داشت؟نميدونم الان حست نسبت به من چيه؟تو هم مثل من کاملا خنثي و بي تفاوت هستي؟چرا حداقل سالي يک بار مثل همين امشب مياي تو خوابم و اون حلقه هميشگي رو دوباره و دوباره و دوباره تو انگشتم ميکني؟چرا توي خوابم اينقدر آشفته اي؟چرا توي خوابم کت شلوار دومادي تنته و همش دنبال مقدمات عروسي هستي؟چرا اشک ميريزي؟شايد اشکات به خاطر اين باشه که آخرين خاطره اي که ازت دارم؛آخرين تصويرت؛يک پرده اشکه.توي جام مدام غلت ميزنم و از اين شونه به اون شونه ميشم.دارم فکر ميکنم چقدر خوب شد که من خر نشدم با تو ازدواج کنم!توي اون سن و سال کم! با اون خانواده تو!با اون عقايد مذهبي سفت و سختت!با اون شرايط سخت زندگيت!من الان مجبور بودم برم مکه؟صبح زود پاشم وضو بگيرم نماز بخونم؟لابد مشروب هم نخورم!لابد روسري هم سرم کنم؟!لابد دو سه تا هم بچه برات زاييده بودم!!!يا نه!شايد هم همون سال اول طلاق گرفته بودم!الان شايد رفته بودم خارج.شايد هم يک بار ديگه با يکي ديگه ازدواج کرده بودم!شايد با مردي ازدواج ميکردم که 38 سالش بود و سه تا بچه داشت!!!يا شايد با مردي که همش با اين يکي اون يکي ميپريد!شايد هم منتظر بودم يکي از من خوشش بياد و بياد با من ازدواج کنه!شايد هم قيد ازدواجو ميزدم و هر چند وقت يک بار با يکي ميپريدم!همه اش وقايع هولناکي ميتونه باشه!پس الان اين بهترين شرايطيه که من ميتونم توش زندگي کنم.دوباره ماني رو نگاه ميکنم.بهش دست ميزنم تا از واقعي بودن حضور يک فرشته کنارم مطمئن بشم.بي شک اگه ماني اون موقع سر نرسيده بود....من هيچ طوفاني رو نميتونستم تاب بيارم.نميتونستم.بي شک نميتونستم!
....................................................
پ.ن:تا حالا شده یکی گوشیتونو بزنه ولی بعدش پیدا بشه و بهتون برگردونده بشه؟آره؟برای کسی پیش اومده؟
....................................................
لحظه ای با من باش...

امشب هوس خواندن يك مرثيه دارم
من كولي آوارهء بي‌ايل‌وتبارم
آن ابر پُر از بغض تواَم، منتظرم باش
فرصت بده امشب به‌هواي تو ببارم
چشم تو فقط دغدغه‌ساز غزلم بود
ديوانه نبودم به كسي دل بسپارم
تنديس جنونم كه مرا وقف تو كردند
حلاج‌ترين حادثهء چوبهء دارم
از لحظهء ويران شدن زمزمه‌هايت
تصويرگر دربه‌دري‌هاي غبارم
شايد به همين علّت ساده‌ست كه ديگر
يك ثانيه هم حوصلهء عشق ندارم

نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 1:24 توسط آرایه| |

نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 10:52 توسط آرایه| |

چند وقتی بود که هی تاخیر مینداختمش و البته پشت گوش.این چند وقت میشه مثلا حدود چهار یا پنج روز.ولی خوب بلاخره امروز فرصتی دست داد و موفق شدم برم و کاری رو که باید انجام بدم.موقع پارک کردن یک دفعه چشمم به ساعت افتاد و متوجه شدم خیلی دیر کردم.تصور اینکه اینهمه راه رو دوباره بخوام یک روز دیگه از همه چی بزنم و هی ترمز کلاج و دنده یک و دو و خلاص و اینهمه ترافیک و پاشم دوباره بیام؛اعصابمو چنان به هم ریخت که کوبیدم به آینه ماشین کناریم!(این آینه یک ماجرایی داره بعدا یادم باشه برات تعریف کنم!)بعدش بلافاصله صاحب ماشین اومد بالا سرم و زد به شیشه و گفت دست شما درد نکنه دیگه!همیشه اینطور مواقع لبخند بهترین اسلحه است!طرف همچین تسلیم میشه که دیگه خودش خجالت میکشه دعوا مرافه راه بندازه.بدو بدو پله ها رو رفتم بالا.تا رسیدم دم در مطب؛دکتر هم همزمان با من از مطب داشت خارج میشد.خودمو براش لوس کردم و گفتم:دارید تشریف میبرید؟دکتر یک نگاهی بهم انداخت و گفت آره دیگه؛بیمارستان باید برم.چه عجب از این ورا؟خوبی تو؟در رو باز کرد و با هم وارد مطب شدیم.منشی هم انگار با دوست پسرش قرار داشت زودی وسایلشو جمع کرده بود و از اینکه مجبور شد دوباره در کشو ها رو باز کنه و بگرده دنبال پرونده من؛حسابی لجش در اومده بود.رفتم تو اتاق معاینه.دکتر گفت روپوشمو بپوشم؟گفتم راحت باش!گزارش نمیدم!بعد مرحله سخت و مشمئز کننده شروع شد.باید بری پشت پاراوان و لخت شی.اول شال؛بعد کاپشن؛بعد کفش؛بعد شلوار؛بعد شرت!منشی هم یکی یکی لباساتو تحویل میگیره و میذاره جای مخصوص.ولی لباس زیرتو دیگه شرمنده!همونجا میندازیش توی سطل زباله.(دفعه اول که اومدم پیش این دکتره؛18 سالم بود؛تازه یک شورت خیلی خیلی خوشگل و ناز و کلی هم گرون خریده بودم!نمیدونستم قانون اینجا چیه؛رودربایستی هم موندم؛انداختمش توی سطل!) بعدش باید بری روی اون صندلی سرد دراز بکشی؛(نمیفهمم واقعا بیمارستانها و مطبها باید اینقدر سرد باشن؟).بعد قسمت سخت سخت و خیلی منقبض کننده اش شروع میشه.دکتر اومد و در حال پوشیدن دستکش گفت خیلی وقته سراغ ما نمیای!گفتم باید خدا رو کلی شاکر باشم که دیر به دیر میبینمت!شاعر هم گفته تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد!و ادامه اش رو دکتر اومد؛وجود نازکت آلوده گزند مباد!بعد اشاره کرد که آماده بشم.آماده شدن هم یعنی پاهاتو که تا این لحظه خجالت زده!توی آغوش گرفتی! از هم باز کنی؛یکیشو روی دسته سمت راست و دومیشو روی دسته سمت چپ بذاری.میتونی تصور کنی چقدر خجالت آوره؟بعد از اینهمه سال هنوز عادت نکردم بهش.این آقای دکتر ما یک پیرمرد 60 ساله است.اینقدر هم با بیمارش بذله گویی میکنه و راحت و صمیم برخورد میکنه که کوچکترین احساس نا خوشایندی نداشته باشی.ولی هر چی باشه بازم نوعروسایی!!مثل من خجالتی اند دیگه!فرقی هم نمیکنه دکتری که تو داری پیشش لخت میشی مرد باشه یا زن.به دکتر زن هیچ اعتقادی ندارم؛حتی اگه دوست صمیمی خودم باشه.همونطور که خیلی از زنها هم توی هیچ کاری حتی به هم جنسشون اعتبار و اعتماد لازم رو نمیدن.اصلا میدونید چیه؟من از دکتر زن بیشتر خجالت میکشم.و این حرف رو از خیلیها شنیدم.بعد پاهامو از قسمت زانو روی دسته ها میذارم؛با تعجب نگام میکنه و میگه اینقدر دیر به دیر میای که یادت رفته باید کف پاتو بذاری اینجا؟!!!متوجه سوتی که دادم میشم.اینجوری خیلی اوضاع بی ریخت تر میشه.حالا کاملا فضا برای معاینه آماده است.نمیدونم چرا ما زنها باید همیشه اینهمه خجالت بکشیم.خیلی از مردها وقتی هم مشکلی توی دم و دستگاهشون پیدا میشه اینقدر خجالت میکشن که حاضر نیستن برن دکتر حتی.مثلا میگن بریم دکتر بگیم فلان جامون یه جوری شده؟!!!انگار گفتی برو بگو من آدم کشتم!خدا رو شکر که این عمل سزارین اومد و مثل قدیما که مامانامون گولمون میزدن و میگفتن بچه از دل زنا به دنیا میاد!!واقعا از دلمون دنیا میاد!خدا رو صد هزار مرتبه شکر!ایشالا علم همینطوری پیشرفت کنه و این معضل خجالت هم بره پی کارش!بعد دکتر با قاشقکی نزدیک میشه و میگه خودتو شل کن عزیزم!لامصب شل نمیشه که!اینقدر عضلاتم منقبض شده که دیگه شل کردنش دست خودم نیست!دوباره میگه شل کن عزیزم!من نمیتونم کارمو انجام بدم!با هزار بدبختی شلش میکنم یا نمیدونم شاید همونجور میمونه و دکتر مجبور میشه به زور!کارشو بکنه.بعد نمونه بافتها رو روی یک لام میذاره و میگه تموم شد.زود مثل موشک میجهم و پاهامو به هم نزدیک میکنم.حالا نوبت مامو گرافیه(مثل اینکه اصطلاح رو اشتباهی نوشتم؛منظورم یک معاینخ ساده اشت که اون هم به درخواست خود من به علت مشکوک شدن خود من صورت گرفت.ربطی هم به اشعه و این برنامه ها نداره!).اینیکی خیلی با ملایمت و دوستانه انجام میشه.البته همراه با کمی درد ملایم.آخه قراره نزدیک پریودم باشه.دقیقا وقت نمونه برداری و ماموگرافی.آخرشم دکتر مثل بچه ها یک عدد کیت کت بهم میده و میگه چون بچه خوب و فهمیده ای هستی و به سلامتت اهمیت میدی ؛اینم جایزه ات.بعد هم غر میزنه به جون جوونای تحصیل کرده این مملکت که مواظب خودشون نیستن و تنها چیزی که براشون اهمیت نداره سلامتیشونه.از آمیزشهای غیر بهداشتی بگیر!تا همین آزمونهای ساده که چقدر میتونه موثر باشه تو پیشگیری از هزار تا درد و کوفت و زهرمار.معاینه تموم میشه و یک عدد شورت سفید نخی جای شورت صورتی خودم تحویلم میشه و تموم.حالا اینکه چیزی نیست.چند وقت پیش مجبور به یک سقط جنین شدم و برای اطمینان از سن لحظه به لحظه جنین؛برام سونوگرافی ترنس واژینال نوشت.خوب بود قبلش منو روشن کرد که قضیه از چه قراره!وگرنه اونجا سنگ کوب کرده بودم!میخوای بدونی قضیه چی بود؟میری اونجا دراز میکشی.همین مراحل لخت شدن رو انجام میدی.بعدش یک چیزی شبیه آلت مصنوعی!(دقیقا ها!از اون گنده هاش!)میارن؛سرش کاندوم میکشن؛البته یک دوربین کوچولو داره.بعد لوبریکیتی چیزی میزنن بهش؛و بعد میره جایی که نباید!و بعد توسط اون توی رحمت رو میبینی توی تلویزیون و عکس هم میگیرن.من تونستم حتی بچه هه رو ببینم که قلبش تالاپ تالاپ میزد.خلاصه جایی که من رفتم؛یک دکتر غول بیابونی داشت قد دو و خورده ای هیکل آآآآ!!!ولی گویا دکتره خجالتی بود یا هر چی؛منو فرستاد پشت پاراوان و اون دوربین(آلت!)مخصوصشو داد دست منشیش که یک دختر خیلی زشت با ابروهای پاچه و کلی سیبیل بود!معلوم بود سن زیادی هم ازش رفته مثلا سی و خورده ای سال.بعد اون دختر با خشم تمام مراحل رو انجام داد و چنان وحشیانه هم که نفسم داشت میبرید.مرتب هم با تشر داد میزد:شل کن!شل کن!داشت گریم میگرفت دیگه.میخواستم پیشنهاد بدم یک کم وسیلتونو کوچیکتر کنید!یک پیشرفته ترشو بخرید!بابا دهن!!!ملت رو سرویس میکنید که!خلاصه اینم از این.موقع برگشت مانی بهم زنگ زد و گفت رفتم دکتر؟گفتم آره ولی دکتر نبود!گفت اه!مرده شورتو  ببرن!گندت بزنه!یک هفته است منو الاف کردی سکس مکس خبری نیست!که میخوای بری دکتر!من کار ندارم دیگه!بعدش که خبر مسرت انگیز رو بهش دادم کلی ذوق کرد.حالا این پاپ اسمیر چی هست؟خداییش شما خانوم مهندسا و خانوم تحصیلکرده ها و خانوم روشنفکرا و خانوم با کلاسا اصلا به فکر سلامتیتون هستید؟میدونید چه خطراتی شما رو تهدید میکنه؟

تست پاپ كه نام خود را از دكتر جورج پاپانيكولو گرفته است، آزمايشى است براى تشخيص سرطان دهانه رحم. جهت انجام اين تست پزشك مقاديرى از سلول هاى دهانه رحم را برداشته و داخل لوله آزمايش براى آزمايشگاه مى فرستد.
معاينه Pelvic يا داخل لگن چيست
اين معاينه توسط پزشك و به جهت مشاهده ناهنجارى ها و بيمارى ها و موارد غيرطبيعى در ناحيه داخلى لگن است يا چنانچه فردى در خود احساس غيرطبيعى داشته باشد از طريق اين معاينه اندازه تخمدان ها و رحم و معاينه بافت هاى آنها انجام مى شود، ولى الزاماً با هر بار معاينه پزشك تست پاپ را نمى دهد.
چه كسانى بايد تست پاپ را انجام دهند
زنان پس از سن 18 سالگى چنانچه ازدواج كرده باشند و يا چنانچه فاكتور ريسك در خانواده آنها وجود داشته باشد و يا چنانچه تغييراتى در خود احساس كنند.
براى آمادگى اين آزمايش چه بايد كرد
بهترين زمان جهت اين آزمايش در زنان قبل از سن يائسگى در اواسط پريود ماهانه است و در زمان اين آزمايش از هر عملى كه مانع تشخيص درست يا مخدوش شدن نمونه بردارى صحيح مى شود، بايد اجتناب كرد. در ضمن چنانچه كانديداى تست پاپ هستيد، نبايد از دوش واژنى و يا ژل و يا داروهاى (مصرف خارجى) از يكى دو روز قبل استفاده كنيد.
تست پاپ چقدر صحيح است
مانند تمام تست هاى آزمايشگاهى جواب اين آزمايش نيز صددرصد صحيح نيست و مى تواند تغييرات قبل از سرطان شدن يا تغييرات سرطانى را نشان ندهد. گرفتن تست پاپ به طور مكرر و منظم الزامى است، زيرا خطر اشتباهات را پايين مى آورد.
چند وقت يك بار بايد تست پاپ داد
سال ها به خانم هاى جوان توصيه مى شد كه سالى يك بار اين تست را انجام دهند و چنانچه موارد غيرطبيعى و مشكوك مشاهده مى شد، تست ها را زودتر بايد تكرار مى كردند. ولى در حال حاضر به خانم هايى كه براى سه مرتبه پشت سر هم جواب تست سالم داشته باشند، توصيه مى شود كه هر سه سال يك بار تست را تكرار كنند. بايد توجه داشت كه چهل درصد مرگ وميرهاى سرطان دهانه رحم در بين زنان ?? سال به بالا است. علت آن اين است كه زنان در اين سن و سال مسن تر هستند و از انجام اين تست اكراه دارند. به علاوه از پزشك خود نيز شرمنده هستند و خود پزشك نيز تمايلى نشان نمى دهد.
خانم هايى كه دستگاه تناسلى داخلى آنها طى عمل جراحى به نام هيستركتومى Hysterectomy برداشته شده است، احتياجى به تست پاپ مرتب و مكرر ندارند مگر اينكه قبلاً سرطان دهانه رحم داشته باشند كه در آن صورت بايد اين تست ها مرتباً تكرار شوند.
 
سرطان دهانه رحم چيست؟
سرطان دهانه رحم يكي از شايع ترين سرطان‌هاي دستگاه‌تناسلي زنان است كه به راحتي در مراحل اوليه قابل تشخيص و درمان كامل مي‌باشد و در صورتي كه تشخيص آن به تاخير افتد درمان مشكل و گاهي ناموفق خواهد بود. خانمهايي كه چندين بار ازدواج كرده اند بيشتر مستعد ابتلا به اين سرطان هستند.
در افراد زير خطر ابتلا به سرطان دهانه رحم افزايش مي‌يابد:
- زناني كه در سنين پايين ازدواج مي‌كنند.
- زناني كه شوهر آنها قبلاً همسر مبتلا به سرطان دهانه رحم داشته است.
- زناني‌ كه دخانيات مصرف مي‌كنند.
- زناني كه دچار كمبود ويتامين aوc و اسيد فوليك هستند.
در صورت مشاهدههر يك از علائم زير بايد به پزشك مراجعه شود:
- هر گونه خونريزي غيرطبيعي (لكه بيني، خونريزي پس ازنزديكي و خونريزي پس از يائسگي )
- هرگونه ترشح غير طبيعي
- درد شديد لگني
- كاهش شديد وزن و بي اشتهايي
پاپ اسمير
(آزمايش زودرس سرطان دهانه رحم) اين آزمايش بسيار ساده، به تشخيص سريع و درمان به موقع سرطان دهانه رحم قبل از آنكه پيشرفت كرده و علائم ديگري را نشان بدهد كمك مي‌كند.
در آزمايش پاپ اسمير نمونه‌اي از سلولهاي دهانه رحم جهت بررسي تغييرات خوش خيم و يا بد خيم برداشته مي‌شود.
انجام پاپ اسمير براي چه افرادي لازم مي‌باشد.

كليه زنان ازدواج كرده بايد تا سه سال متوالي پاپ اسمير را انجام بدهند و در صورت طبيعي بودن نتيجه آزمايشات، آزمايش هر سه سال يكبار تكرار گردد.
   همچنين در صورت وجود هرگونه ابهام در نتيجه آزمايش، اين آزمايش بايد بر طبق نظر پزشك و يا ماما در فواصل كمتر تكرار گردد و در صورت نياز آزمايشات تشخيصي كاملتر انجام گارد.
افراد زير بيشتر در معرض ابتلا به سرطان دهانه رحم بوده و بايستي آزمايش را به طور مرتب انجام دهند:
زناني كه اولين بارداري آنها قبل از سن 20 سالگي بوده و يا زايمان‌هاي متعدد داشته‌اند.
1- 2- زناني كه روابط زناشويي قبل از 18 سالگي داشته‌اند.
3- زناني كه مبتلا به عفونتهاي ناحيه تناسلي مثل تبخال باشند.
4- زناني‌كه شوهرانشان تعدد زوجات دارند.
5- زناني كه در روابط جنسي پايبند اصول اخلاقي نيستند.
قبل از آزمايش پاپ‌اسمير توجه به نكات ذيل ضروري است.
- 24 ساعت قبل از آزمايش نزديكي صورت نگرفته و لكه بيني و خونريزي وجود نداشته باشد.
- 48 ساعت قبل از آزمايش شستشوي داخل واژن صورت نگرفته و از كرمهاي واژينال استفاده نشده باشد.
- بهترين زمان نمونه برداري در اواسط سيكل قاعدگي است، و مي‌توان از روز دهم تا بيست و سوم قاعدگي نمونه برداري را انجام داد.

                                 پاپ اسمير، تشخيص سريعتر، درمان بهتر
چگونگي انجام پاپ اسمير
از شما خواسته مي‌شود بر روي تخت مخصوص معاينه زنان قرار بگيريد. سپس پزشك يا كارشناسان بهداشتي زن با استفاده از وسايل مخصوص كه كاملاً بي خطر هستند دهانه‌ واژن را باز نموده و توسط يك قاشقك سلولهاي دهانه رحم را جمع‌آوري مي‌نمايد آنگاه سلولهاي جمع‌آوري شده را بر روي لام با استفاده از محلولهاي مخصوص ثابت مي‌كند تا از تغيير شكل سلولها هنگام خشك شدن در هواي معمولي جلوگيري شود.
بعد از گرفتن نمونه، لام توسط افراد متخصص ديده شده تا از ميان صدهزار سلول، سلولهاي سرطاني و يا در حال سرطاني شدن را تشخيص دهند.
بعد از انجام آزمايش پاپ اسمير، پزشك يا كارشناسان بهداشت زن با پوشيدن دستكش‌هاي استريل به انجام معاينات مخصوص و بررسي جسم رحم و تخمدان مي‌پردازند.
طبق آمار زناني كه هر سال اين آزمايش را انجام ميدهند 70درصد كمتر از ديگران دچار مرگ و مير ناشي از سرطان دهانه رحم مي‌شوند.
تشخيص سرطان دهانه رحم در مراحل اوليه و درمان به موقع آن 90 درصد موارد طول عمر را افزايش مي‌دهد.
براي انجام تست پاپ اسمير مي‌توان به مراكز بهداشتي ودرماني يا به مطب پزشكان عمومي و يا متخصصين زنان و زايمان مراجعه نمود.
بيشتر موارد سرطان دهانه رحم در دنيا به وسيله ويروس پاپيلوماي انساني ايجاد مي‌شود. اخيرا FDA (اداره غذا و داروي آمريکا) ، واکسني را بر عليه اين ويروس به نام گاردازيل Gardasil تأييد نموده است. برنامه ايمن‌سازي ملي CDC به نام NIP و کميته مشورتي فدرال درباره اقدامات ايمن‌سازي ACIP ، توصيه کرده‌ است که اين واکسن به دختران 9 تا 26 ساله داده شود.

ويروس پاپيلوماي انساني يا HPV چيست؟
HPV جزء خانواده‌اي از ويروس‌هاست که شامل بيش از 100 ويروس هستند و مي‌توانند از طريق جنسي منتقل شوند. در هر بازه زماني 20 تا 40 ميليون آمريکايي به اين ويروس مبتلا هستند و بروز عفونت با اين ويروس در حال افزايش است. بسياري از موارد دچار عفونت هيچ‌گونه علامتي از خود بروز نمي‌دهند و بسياري از موارد خود به خود بهبود مي‌يابند. البته بعضي از موارد HPV ممکن است باعث زگيل‌هاي تناسلي و مقعدي شوند و بقيه موارد ممکن است منجر به سرطان راست‌روده ، مقعد و دهانه رحم شوند. ممکن است 5 تا 10 سال طول بکشد تا ضايعات به سرطان تبديل شوند. نقش کاندوم در جلوگيري از عفونت محدود است ، چون از همه تماس‌هاي پوستي در هنگام سکس جلوگيري نمي‌کند.

چه کسي بايد از واکسن استفاده کند؟
توصيه ميِ‌شود که دختران 9 تا 26 ساله از واکسن استفاده کنند ، اگر واکسن قبل از عفونت با ويروس داده شود ، مؤثرتر خواهد بود. اين واکسن از همه انواع HPV جلوگيري نمي‌کند، بنابراين با وجود استفاده از اين واکسن ، انجام تست اسمير پاپ ، هنوز الزامي خواهد بود. (براي خانم‌ها از اين لحاظ متأسفم) واکسن در 3 دوز و در طي يک دوره 6 ماهه داده مي‌شود( نوبت اول ، دو ماه بعد از نوبت اول و 6 ماه بعد از نوبت اول) و 360 دلار هزينه خواهد داشت.

آيا استفاده از اين واکسن ايمن است؟
در اين مورد FDA  مي‌گويد :"ايمني واکسن تقريبا در 11 هزار مورد ارزيابي شده است و بيشترين آثار جانبي واکسن در شرکت‌کنندگان در مطالعه درد و تندرنس در محل تلقيح واکسن بوده است." واکسن به هيچ عنوان شما را مبتلا به ويروس نمي‌کند ، چون اين واکسن از نوع واکسن‌هاي نوترکيب است و ويروس زنده اي ندارد.

واکسن چه مدت مؤثر خواهد بود؟
از آنجا که اين واکسن ، واکسن تازه‌اي است ، تا به حال طول مدت تأثير آن نامشخص است ولي تا به حال مشخص شده که بيش از 5 سال مؤثر خواهد بود. اطلاعات بيشتر با گذشت زمان به دست خواهد آمد.

آيا تستي براي HPV وجود دارد؟
اسمير پاپ (پاپانيکولائو) ، وجود ويروس را مشخص مي‌کند. از آنجا که شيوع عفونت با HPV در زنان جوان بسيار بالاست و از سوي ديگر اين عفونت خود به خود برطرف مي‌شود ، توصيه مي‌شود اين تست در زنان 30 ساله و مسن‌تر براي غربال‌گري بيماري انجام شود.

آيا اين واکسن ميِتواند به مردان به منظور جلوگيري از زگيل‌هاي مقعدي و دهاني داده شود؟
پژوهش‌هايي به اين منظور در حال انجام است.

پاپ اسمير در ايران
طى چند سال پاپ اسمير جزء برنامه هاى غربال گرى در ايران بود و به طور رايگان انجام مى شد. بنابر اظهارات دكتر عظيمى رئيس اداره زنان و سالمندان قبلاً از كارشناسان علوم آزمايشگاهى كه يك دوره تخصصى گذرانده و به نام سيتوتكنولوژيست مدركى را اخذ مى كردند براى تفسير نمونه پاپ اسمير استفاده مى شد، توسط اين افراد تفسير نمونه هاى پاپ اسمير با خطاى تكنيكى زيادى انجام مى  شد، در نتيجه اين امر برعهده متخصصان آسيب شناسى گذاشته شد و همچنين به دليل عدم بودجه كافى در حال حاضر از اولويت هاى بهداشتى كشور نبوده و رايگان انجام نمى شود.هر زنى كه ازدواج كرده باشد ساليانه تا سه سال متوالى بايد به دادن پاپ اسمير اقدام كند، و در صورت منفى بودن و در معرض خطر نبودن زن، هر سه سال يك بار انجام پاپ اسمير ضرورت مى يابد. از آنجايى كه در ايران اميد به زندگى در خانم ها هفتاد سالگى است در نتيجه تا شصت و پنج سالگى اين امر توصيه شده است. (زنان بيوه و زنانى كه با بستن لوله هاى رحمى عقيم شده اند هم در اين گروه قرار مى گيرند.)بنابر اظهارات دكتر آزاده طبق آخرين گزارش هاى سازمان جهانى بهداشت ساليانه تعدادى بيش از دويست و پنجاه هزار نفر از زنان در كشور هاى آسيايى، آفريقايى و آمريكاى لاتين به علت عدم تشخيص بيمارى سرطان دهانه رحم و عدم پيشگيرى در مراحل ابتدايى اين بيمارى جان خود را از دست مى دهند.در اين كشور ها مرگ و مير زنان به دليل پيشرفت بيمارى سرطان گردن رحم و در نتيجه درمان ناپذير بودن رتبه بالاترى نسبت به مرگ و مير مادران ناشى از باردارى و زايمان پيدا كرده است.ساليانه تعدادى بيش از پانصد هزار نفر از مبتلايان جديد به تعداد اين بيماران اضافه شده كه نيمى از آنها جان سالم به در نمى برند. پتر بويل مدير كل قسمت بيمارى هاى سرطانى WHO هشدار داده است كه اگر به زودى ازدياد اين بيمارى با روش هاى موجود پيشگيرى نشود در آينده اى نه چندان دور تعداد مبتلايان در دنيا سالانه از پانصد هزار نفر به تعدادى حتى يك ميليون نفر خواهد رسيد.

.....................................................
پ.ن:هرگونه برداشت غیر اخلاقی و منحرفانه تقصیر ذهن خراب و منحرف خود شماست!
پ.ن:اگه خانوم بودی و این صفحه رو باز کردی و حالشو نداشتی و نخوندی فکر کردی خیال کردی!اگه که دفع شر کردی! اینو بدون ضرر کردی!
پ.ن:اگه دوست داشتید و به من توجه کردید!بازم از اینا براتون میذارم!آخه من عقده توجه دارم!
پ.ن:همین دیگه!
پ.ن:راستی از سهیل بابت پست قشنگش ممنونم.میدونم کلی بهم تخفیف داده بود؛اما خدایی خودم میدونم چه نخاله ای هستم و بس!و اینو بگم که درست زده بودی توی خال.به عمرم ندیدم کسی از راه دور نسخه بپیچه!و حالا واقعا به یک روانشناس خوب بودنت ایمان آوردم.یکی تو و یکی سام.خیلی این شناختتون کامل و درست بود.حیفه که اینهمهعلم و اینهمه دلسوزی و توجه از طرف یک چنین روانشناسی هدر بره.کاش جای توهین و تخریب دیگران کمی هم دلمون به حال خودمون بسوزه و از این فرصتها استفاده بهینه بکنیم.
......................................................
لحظه ای با من باش...

من ، تو ، به هم رسيدنمان ، يک محال ... آه  
ما ، آن نياز هاي قديمي به بال ... آه  
شک دارم اين دو خط موازي به هم رسند  
حتي پس از گذشت فراوان سال ... آه  
"!ما ، جمله هاي مضحک :"خب ، از خودت بگو  
يا اين سکوت مسخره ي پر ملال ... آه  
:اين صبر نابجاي تو وقتي گرفته ام  
يعني همين که هست ، تو هم بي خيال ... آه  
بغضي به سرزمين دلم چنگ مي زند  
آن سرزمين ساکت رو به زوال ... آه  
وقتي به شانه هاي تو مي آورم پناه  
آن شانه هاي ساکت بي حس و حال ... آه  
نه ... بس نمي کنم ، دلم از دستتان پر است  
بايد سبک شوم ، شده با اين جدال ... آه  
:اين هم جواب اخم شما از سه ماه پيش  
من ، قطره هاي اشک ، ورق ، قهوه ، فال ... آه  

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 17:50 توسط آرایه| |

متاسفانه امشب تمام کسانی که در پرشین بلاگ می نوشتند ویلان و اواره شده اند . من خیلی از این موضوع ناراحت بودم . اما خوشبختانه ارایه  لطف بزرگی در حق من کرد و اجازه داد تا این یک شب را در خانه او باشم و چند کلمه ای بنویسم .
اکثرا شما دلقک را می شناسید . من این عادت رذیلانه را دارم که راجع به هر موضوعی با ارایه شوخی کنم . بعضی ها از این موضوع خوششان می اید که از انها ممنونم . و عده ا ی هم از این موضوع دلخور و عصبانی اند که خدا به ایشان صبر جزیل عنایت کند !
به هرحال بد نیست یک موضوعی را  در اینجا اعتراف کنم . من بنا به دلایلی از رفت و امد های اینترنتی و خاله بازی های بین وبلاگیست ها خوشم نمی اید . دلیلش را نمی دانم . همینطوری بدم می اید . ارایه یکی از معدود کسانی است که همیشه برایش کامنت می گذارم و همانطور که می دانید  اکثرا هم شوخی و مسخره بازی است . اما به هرحال این شوخی ها هیچ وقت  هیچ چیزی جز شوخی نبوده و به نظر من کسانی که معتقدند دلقک قصد ناراحت کردن ارایه را دارد یا قادر به درک معنای طنز نیستند و یا قادر به درک معنای طنز نیستند و یا این که اصلا و عمرا قادر به درک معنای طنز نیستند !
باری . چند ماه پیش چند تا از وبلاگ ها از جمله وبلاگ خودم را نقد کردم . البته منظورم از نقد چیزی در حد سواد و بضاعت ناچیز خودم است و لطفا این لفظ را خیلی جدی نگیرید .
اگر شما روانشناس باشید . چه لیسانس و چه فوق لیسانس و چه دکترا . یک معضل همیشگی دارید که من اسمش را می گذارم : ......اصلا اسم را فراموش کنید ...
یعنی طرف می گوید : جدی شما روان شناسید ؟ خوب پس بیا منو روانشناسی !!! کن ببینم ! یا اگه گفتی من چند سالمه ؟ یا احیانا اگر وبلاگ هم داشته باشید . یک چنین چیزی پیش می اید : با ای میل  : سلام ! من همین امروز یا همین دیروز با وبلاگ شما اشنا شدم ! من یک مشکلی دارم که متاسفانه به حدی محرمانه است که نمی توانم پیش هیچ روان شناسی بروم ! لطفا بعد از خواندن این ای میل من ( که حتما و قطعا هم اصرار دارند فینگلیش باشد !!!! )  مرا راهنمائی کنید !
مثل این که به سلمانی محله میل بزنی و بگوئی : لطفا سر منو با ای میل اصلاح کن ! چون من نمی تونم پیش هیچ سلمونی بروم و در ضمن مدلش هم فلان جور باشد و  لطفا همین الان !! جوابش رو بفرست که خیلی کار دارم و از انتظار هم متنفرم !!
البته متاسفانه توی این بچه ها به ندرت کسی هست که بتواند فرق یک روان شناس را با یک فالگیر یا رمال بفهمد . چون محتوای اکثر ای میل ها یک همچین چیزی است : یک پسری توی محل ما هست که قیافه اش اینجوری و اسمش هم  چهار حرفه و خلاصه بگو ببینم ایا این پسره منو دوست داره ؟؟  !!! 
نکته کنکوری دیگر هم این است که هیچکدام به هیچ وجه نمی توانند حضورا پیش یک روان شناس بروند !! اخه نمیشه ! ابرومون میره !!  تازه اونجا ادم باید پول بده !! روان شناسها هم این صفت ابلهانه را دارند که در هر شرایطی با کمال میل حاضرند مفت و مجانی کار بکنند !!!!و تازه اصلا خیلی هم دلت بخواد که بخواهی جواب میل منو بدی !!!   یک موضوع مضحک دیگر هم این است که اکثرا سعی می کنند در یک گوشه ای میلشان یک نامزدی . شوهری . چیزی را بگذارند تا خدای نکرده یک وقت این پسره فکرای عوضی به سرش نزنه بخواد پیشنهادات بی شرمانه بده !!!!  فقط فک کن این احتیاط چقدر واجبه !!   مثلا ممکنه من بخواهم به کسی که اصلا ندیدمش پیشنهاداتی بدهم !!  ببخشید . ولی چون همین الان سه چهارتا ای میل اینجوری خوندم و طبق معمول عصبی ام کرد...
بابا قرار بود که وبلاگ ارایه بیچاره را نقد کنم . چرا موضوع را عوض می کنید ؟ اهان ! راستش می خواستم این ارایه بیچاره را روان شناسی هم بکنم !  ولی باورکن اگه این حرفها را راجع به این ای میل های کذائی نمی گفتم خفه می شدم !

پندار نیک گفتار نیک. کردار نیک :

راجع به این وبلاگ چه می توان گفت ؟  خوب راستش پراکندگی موضوعی وبلاگ ارایه کمی کار را سخت می کند . در نگاه اول می توان گفت که ارایه بیشتر به روابط انسانی می پردازد . هرچند محور اصلی موضوعات این وبلاگ خودش است . یعنی ارایه سوژه اصلی وبلاگ ارایه است .
او از خودش زیاد می نویسد . شرح ماجرا ها و سفرها و تمام انچه در مغزش و احساساتش می گذرد . خیلی خنده دار می شود اگر بگویم این وبلاگ فضای اگزیستانسیالیستی دارد ؟ اتفاقا خیر . شما چند تا پست سراغ دارید که خودش ستون فقرات متن نباشد ؟  اما به هرحال شما نمی توانید ارایه را به دیگران تعمیم بدهید . یعنی اینجا ارایه خاص مطرح است . نه هیچ کس دیگری . یعنی نمی شود گفت که اگر ارایه اینجوری است پس در مورد مشابه همه هم همینجورند . خیر . ارایه خاص است و به همین ترتیب مسائل و ماجراهایش هم خاص هستند .

اکثر خواننده هائی که با ارایه مخالفت می کنند در سه طبقه بزرگ جا می گیرند : اول کسانی که با عشق ممنوع ارایه مشکل دارند . و دوم کسانی که معتقدند او دروغ  می گوید  و سوم هم کسانی که همان ایراد قدیمی را می گیرند : چرا این همه از خودت تعریف می کنی ؟

در مورد اول . به نظر من حداقل بیانش بهتر از پنهان کردنش است . حداقل برای خود ارایه چنین است . یعنی مطمئن باشید بیان واقعیت در هر شرایطی بهتر از سرکوب کردن احساسات و پنهان کردن موضوع است . پنهان کاری و دروغ اصل و اساس اسیب روانی است . ما ایرانی هستیم و فرهنگ ایرانی یعنی استتار احساسات و رفتار  بر خلاف قلب و عاطفه مان و به همین دلیل تربیت و فرهنگ ایرانی . نوروتیک پرور است .
خوب شما می گوئید که بیان گناه خودش جرم است ؟ ولی من اینطور فکر نمی کنم . اولا که اینجا یک رسانه عمومی نیست . اصلا وبلاگ بیش از عمومی بودن یک امر شخصی است . حالا اگر عده ای ان را می خوانند موضوع دیگری است . در ضمن دور و بر ما مگر چه خبر است ؟  کیست که خودش بی گناه باشد ؟ مهمتر از همه مگر می توان عشق را خفه و انکار کرد ؟  اصلا چرا اسمش را جرم یا گناه می گذارید ؟
مهمترین کارکرد روان شناختی وبلاگ تخلیه است . دشارژ پتانسیلی که اگر انباشته شود می تواند دردسر ساز باشد . پس چه دلیلی برای پوشاندن واقعیت هست ؟
این قضیه جدا از گناه بودن یا نبودنش یک واقعیت است . در ضمن توجه کنید که همه ما با علم به این موضوع خواننده این وبلاگ هستیم . آیا فکر نمی کنید که حالا موردی مشابه ارایه برای ما  قابل درک تر است ؟ این چند سطر را به خاطر حرفهای چند روز قبل یکی از خواننده های این وبلاگ زدم . و همین .
عنایت داشته باشید که این مورد یکی از معجزات اینترنت و وبلاگ است . تصور کنید که اصلا اینترنت وجود نداشت . شما حرفهای کسی مثل ارایه را کجا می توانستید بشنوید ؟  توی رادیو ؟ یا مجله ؟  ان هم تا این حد رک و راست ؟ صاف و صادق ؟

باری . در زمینه ایراد دومی که از ارایه می گیرند . یعنی معتقدند که این حرفها یک مشت دروغ بیشتر نیست . می خواهم بدانم چند نفر در این جا ارایه واقعی را می شناسند ؟ همسایه شماست ؟ بر چه دلیلی معتقدید او راست نمی گوید ؟  صرفا چو زندگی او شبیه زندگی ما نیست پس لاجرم دروغ است ؟ وقتی شما یک رمان را می خوانید به دنبال راست یا دروغ بودنش هستید ؟  اصلا گیرم او دروغ می گوید . این موضوع هیچ خدشه ای به زیبائی نوشته هایش وارد نمی کند .
هرچند خود ارایه یک پاسخ درخشان به این افراد داده است . پستی که در ان مدعی بود که دخترکی زشت و نا امید از یک خانواده فقیر است را یادتان هست ؟

و اما ایراد سوم . یعنی تعریف کردنش از ارایه ! 
ارایه تا حدی دارای شخصیت خود شیفته و نارسیستیک است . بد نیست بدانید که این مورد یک موضوع مشترک بین اکثر هنرمندان است . خود شیفتگی یکی از بزرگ ترین دلایل بیان خویشتن است . سوژه به همین دلیل وارد شرح و بسط خویشتن می شود . چون احساسات و عواطفش را مهم می داند و دوست دارد بقیه را هم شریک توصیف خویشتن کند .
ناچارم اعتراف کنم که این موضوع یک صفت مشترک بین دلقک و ارایه است . البته دلقک هر از گاهی خودش را هم مسخره می کند و  تعریف هایش را بین مسخره بازی هایش می گنجاند . اما ارایه صاف و ساده غرق در خود می شود . نکته عجیبی که این وسط هست این است که ارایه توانسته این ضعف  را تبدیل به یکی از نقاط قوت وبلاگش کند . یعنی  اکثرا پذیرفته ایم که ارایه چنین عادتی دارد و از شنیدنش لذت هم می بریم .
ارایه ذاتا طناز است و به همین ترتیب حتی در متن مکتوب نیز دلبری می کند و تنها دلیلش هم این است که خیلی ساده : این کار را دوست دارد .
ارایه دقیقا یک زن است . صرفنظر از بعضی دیوانه بازی هایش او به شدت زن است . یعنی جنبه های زنانگی در شخصیت او بسیار ریشه دار و عمیق است . برای اثبات این موضوع کافی است به تصویری که از او در ذهن داریم نگاهی بیاندازیم .
یک نکته قوت بسیار مهم در وبلاگ ارایه زبان و لهجه خاص اوست . یعنی او در این مدت توانسته به نوعی زبان شخصی دست پیدا کند که اتفاقا در هر وبلاگی چنین چیزی را نمی بینید . او صاحب سبک خاص خودش است . یعنی کامنت ها و پست های او حتی اگر نام ارایه را بر خود نداشته باشند باز به راحتی قابل تشخیصند .
صرف نظر از آن چه می نویسد . ارایه روابط خوبی با خوانندگانش دارد . جواب های او به تک تک خواننده ها و همچنین نظرات بالا بلندی که برای دیگر وبلاگ ها می نویسد باعث شده که در هر شرایطی حمایت دوستان همکارش را داشته باشد .
بدون شک پندارنیک یکی از وبلاگ های پر خواننده است . درضمن یک صفت دیگر نیز خاص این وبلاگ است و ان وجود خواننده هائی است که با گذشت زمان به تحسین کنندگان ارایه تبدیل شده اند و بدون توجه به حجم و محتوای پست ها ی ارایه یک صدا زبان به تمجید او می گشایند و لاجرم این موضوع باعث شده که ارایه دست به برخی ماجراجوئی ها در زمینه سبک و محتوا بزند و گاهی اوقات اصرار در نفی سبک همیشگی خود داشته باشد .

  ارایه نویسنده تنبلی نیست . چه بسیارند شب هائی که او در هر شب یک پست جدید دارد .

به هرحال او فارغ از دغدغه ها و دل مشغولی های روشنفکرانه است و مطلقا اثری از این موارد در وبلاگ او نیست . حتی تظاهر به فمینیسم هم نمی کند . چیزی که در سطح و تیپ ابکی مورد بسیار رایجی در دنیای وبلاگ ها است . این موضوع به خودی خود عیب محسوب نمی شود . حداقل نبودش بسیار بهتر از وجودی بی مایه و مکرر است .
ارایه گاها دچار عصیان های شخصیتی نیز می شود . چنین می نماید که از وبلاگش به عنوان مفری برای جست و خیز های سرخوشانه استفاده می کند . گویا به دنبال قدرت نمائی و یا اثبات توانائی های خویشتن است . به وضوح مشخص است که این اصرار های بی پایان ریشه در تردیدی دارد که گاهی دچارش می شود . یعنی انگار می خواهد امتحان کند و ببیند ایا  صفات ممیزه اش حقیقت دارد یا که خیر . این طغیان ها ممکن است در پس هرگونه دلخوری یا شکست در دنیای واقعی اش رخ دهد . یعنی رجز خوانی هایش در این وبلاگ به عنوان جبران شک و تردید های او عمل می کنند .
ارایه از  معمولی بودن و یکی مثل دیگران بودن متنفر است و همچنین دوست دارد همیشه در راس باشد . او  ردیف دوم را دوست ندارد . شخصیت او کمی نمایشی است و بدین ترتیب  اکثرا به تشویق و تحسین دیگران نیاز دارد . دوست دارد همیشه توی چشم باشد .
باری . طبیعی است که ارایه هم معایب خودش را دارد . برای مثال گاهی به حدی شخصی می نویسد که مفهوم کلی پست مطلقا برای خواننده قابل کشف نیست . شاید این نکته عجیب به نظر بیاید ولی علی رغم اکثر نظرات . او چندان هم  در پی جلب رضایت خواننده نیست . برای او نظر خودش مهمتر از هر نظر مفروض دیگری است و تصادفا این موضوع برای یک وبلاگ نویس یک نقطه قوت است .

باری . هرانچه گفتم نظر شخصی دلقک است و لزوما هم صحیح نیست . من ارایه را انگونه دیدم  که گفتم و  لاجرم هر کسی می تواند موافق یا مخالف حرف های من باشد . نهایت این که ای کاش وقت بیشتری برای فکر کردن در این زمینه داشتم . اما به هرحال پرشین بلاگ امشب ما را غافلگیر کرد و بدین ترتیب تا قبل از این که ارایه لطف کند و کلید وبلاگش را در اختیار دلقک بگذارد . مطلقا  به موضوع پست امشب فکر نکرده بودم .

باری . ارایه صرف نظر از هران چه هست . برای دلقک دوست خوبی است و چنان که قبلا هم گفتم اگر گاهی سر به سرش می گذارم به این دلیل است که  برای من جزو نزدیکترین دوستان مجازی است و شما نیز مطمئنا می دانید در این زمانه . داشتن دوستی که ظرفیت خیلی از مسائل را داشته باشد ارزشمند و طبعا  قابل احترام نیز هست ....    

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 2:28 توسط | |

وقتی بچه بودم؛جمعه ها برایم واقعا جمعه بود؛یک روز تعطیل تمام نشدنی.بچه تر که بودم از ساعت 8 صبح با صدای رادیو گوش کردن پدر از خواب بیدار میشدم ؛صدای آشنایی است برای همه ما شاید؛همان صدای موج موج گشتن و قیج و ویج کردن که الان میتوانم فقط با صدای کانکت شدن به اینترنت مقایسه اش کنم.بعد از آن صبحانه مفصلی که یک چیزش را خیلی دوست داشتم؛چیزی که سالیان سال است حتی تصورش حالم را به هم میزند؛عادت داشتم صبحانه ام را با یک قالب کره که رویش شکر ریخته ام و روی نان تست مالیده ام تمام کنم!الان که این را مینویسم میتوانم صدای له شدن دانه های شکر را زیر دندانم بشنوم حتی!هیچوقت از هیچ مربایی خوشم نمی آمد؛گاهی یک مقدار مربای هویج؛و گاهی یک مقدار عسل که آن هم انگشت انگشت از توی شیشه اش میخوردم؛و طور دیگر به من مزه نمیداد!اینکه مثلا مثل بچه آدمیزاد بنشینی سر سفره و کره مربا بخوری؛نه!من بهترین خوراکیهایم را در بهترین موقعیت مکانی باب میلم میپسندیدم؛مثلا ماست چکیده؛توی آن ظرف پلاستیکی سفید توی یخچال باشد؛و من بروم همان پای یخچال بنشینم؛در ظرف را باز کنم؛یک تکه بربری بگیرم دستم؛ماست رویش بمالم؛بعد از آن خرماهای گوشه یخچال بردارم؛هسته اش را دربیاورم؛پهنشان کنم روی ماستها؛نان را لوله کنم؛گاز بزنم؛و دوباره همان پا یک ساندویچ مانند دیگر را در حالیکه پای یخچال نشسته ام و سرمایش مطبوع است برایم؛و دارم خوراکیهای دیگر توی یخچال را اسکن!میکنم؛تناول کنم!آخ این نوع خوردن را دوست دارم!و وقتی از همسر بهمن میشنوم که ازاین کارش گله میکند؛عجیب خوش خوشانم میشود!چون من این لذت را تجربه کرده ام و من میدانم چه حالی به آدم میدهد این نوع خوردن و هر کسی نمیتواند اینطور چیزی بخورد و باید خیلی با ذوق و قریحه باشد!بعد از آن صبحانه توپ؛یک توپ قرمز رنگ داشتم که برمیداشتم میرفتم حیاط؛چند نفری از بچه های همسایه را جمع میکردم و وسطی بازی میکردیم.تا ظهر که خاکی و عرقی به خانه برمیگشتم و مامان همان اول من را میگرفت زیر دوش حمام و بعد هم  بوی مطبوع غذای ظهر جمعه.مامان فقط ظهرهای جمعه خانه بود و میتوانست غذا بپزد؛و عجیب صدای لرزش استکانهای چای توی سینی؛قبل از نهار؛وقتی همه دور هم جمع شده ایم آرامش میداد به من. هنوز هم گاهی به شوق این نهارهای مفصل جمعه ظهرها مهمان خانه مامان میشوم.بعد از ظهر هم که برنامه کودک و بعدش فیلم سینمایی و بعدش موقع درس و مشق بود که از اینش بدم می آمد.بعد هم مامان دنبال جورابهایم میگشت تا بشوردشان؛و من هر دفعه باید لای کیف و کتابم پیدایش میکردم.یک چیزی را از قلم انداختم؛قبل از رفتن برای بازی؛باید اتاقی را که یک هفته ریخته و پاشیده بودم تمیز میکردم.این کار هم با تمارض کردن من و دلسوز بودن خواهر کوچکترم خیلی وقتها به آسانی قابل حل بود!و بعدها هم پول تو جیبی ام بابت این کار میرفت توی جیب داداش کوچیکه!از شنبه ها متنفر بودم.هنوز هم که هنوز است استرس شنبه ها را دارم!میخواهم بگویم؛وقتی بچه بودم؛یک روز جمعه چقدر به نظرم طولانی و بزرگ می آمد که تویش هر کاری میتوانستی بکنی و به همه کارهای عقب افتاده ات برسی.غیر از آن آدم بزرگها هم ادم بزرگ بودند؛مثلا همیشه تصور من از یک خانوم 28-29 ساله یک زن کامل با چند تا بچه بود.عجیب برایم بزرگ مینمود این سن و سال و یک مرد سی و چند ساله دیگر یک مرد گنده و کامل بود.نه مثل حالا که همه این سن و سالها هنوز مثل بچه ها میمانند خودشان.حتی وقتی خودشان بچه هم داشته باشند!باز هم کوچکند و آن تصور زن و مرد گنده و کامل را به آدم نمیدهند.میخواهم بگویم وقتی بچه بودم انگار همه چیز سر جای خودش مرتب تر بود.مثلا یک شادی کوچولو خیلی خیلی بزرگ بود برایم؛یا یک غم کوچک هم به سختی برایم میگذشت.آرزوهای کوچک کوچک هم شادیهای بزرگ بزرگ میداد.قهرها و آشتیها هم برایم لذتی صد چندان داشت و لحظه ها بر آنها میرفت.مثلا خود من سالها عاشق عروسک قرمز پوش مو طلاییم بودم؛سالها عاشق وسطی بازی روزهای جمعه؛سالها عاشق نقاشی کشیدن و تشویق شدن؛سالها عاشق زیر برف و باران رفتن؛.......
اما حالا.....حالا و درست همین حالا همه چیز برایم حقیر و کوچک شده.علایقم مقطعی و کم حرارت؛دوست داشتنیهایم الکی و آبکی؛دلبستگیهایم؛کم رنگ تر و کم رنگ تر.....یک دمدمی مزاج به تمام معنا.دیگر نمیتوانم مثل سابق از چیزی خوشم بیاید و پای این خوش آمدن بمانم.زود خوشم می آید و زود این هرم خوش آمدن یخ میزند.درست مثل ترانه هایی که خوشم می آید ازشان و ویرم میگیرد و یک هفته بساط روانی کردن مانی و هر کسی که اطرافم است بنا میشود و نهایت یک هفته طول بکشد این ماجرا و بعدش دیگر حالم بهم میخورد از حتی یک ثانیه شنیدنش!صبح که از خانه بیرون میزنم هوس قورمه سبزی برای ناهار میکنم و  ظهر هوس کباب کوبیده!حتی نمیتوانم محض دلخوشی یک علاقه را برای نصف روز نگه دارم!خواستنیها زود زود به لیست نخواستنیها اضافه میشوند و من مهارشان نمیتوانم که بکنم.همین نوشتن.همین بلاگر شدن.یک زمانی اینقدر شوق نوشتن برم میدارد که یک حسی میدود زیر پوستم که وادارم میکند بنویسم و بنویسم و بنویسم.یک وقتهایی هم اینقدر دلزده ام که نگو. درست الان دو سال شد که هستم و اینجا مینویسم.گاهی خسته و گاهی مشتاق.ولی در هر حال بوده ام و نوشته ام.حتی نمیدانم کی این شوق از درونم پر خواهد کشید.ولی بوده ام.میدانی به چه نتیجه ای رسیده ام؟تحمل آدم خودخواه و یک دنده و شاید مغروری مثل من خیلی سخت است.به مانی که نگاه میکنم با خودم می اندیشم؛واقعا او چطور و چگونه من را تحمل میکند؟چطور میتواند اینهمه دم دمی بودنم؛غرغر کردنهایم؛بی مبالاتیهایم؛عاشق شدنهایم را تحمل کند؛اینهمه بدیهایم را تحمل کند و باز هم بیشتر از پیش دوستم داشته باشد؟وقتی میبینم که علایقی سخت ناپایدار و سخت بی بنیان هر روزه دارد برای دختر و پسرهایی مشابه ما پیش می آد و خیلی زودتر از آنکه فکرش را بکنی از بین میرود و آهی و دودی و دمی میماند و نفر بعدی؛باز وارد این گردونه میشود؛در عجب میمانم از محبت بی مثال مانی؛و همه همسرهایی که به پای هم یک عمر را سر میکنند.به این نتیجه رسیده ام که هیچکس نمیتواند نه در قلب آدم و نه در زندگی آدم ذره ای جای همسر آدم را بگیرد.اینهمه همنفسی و با هم بودن و با هم تجربه کردن و خسته نشدن؛بی مثال است.چه چیزی من را 14 سال به پای مانی نگه داشته که نهایت با آنهمه عشق سوزنده توانست ده سال پیش بهمن نگه دارد؟و بعد دود شود و برود؟تازه این را هم در نظر بگیر که بهمن کاریزمایی در حد بالا داشته که توانسته اینهمه سال نگهم دارد با عشقش و گرمم کند با یادش حتی.وگر نه همین اواخر علایقی میرفت که نطفه ببندد و زود در نطفه خفه شد.خیلی زودتر از آنی که فکرش را بتوانم بکنم.حالا میفهمم که چرا جوانهای هم سن و سال ما به خصوص دخترها یک همراه و همپای واقعی میخواهند.چرا شوهر میخواهند که در کنارش آرامش گیرند؟چرا حتی با اینکه اظهار میکنند از مجرد بودن و هر روز با یک دختر پریدنشان راضی هستند؛باز هم یک همسر و همنفس دلشان میخواهد؟همین پسرهایی که از زیر بار ازدواج شانه خالی میکنند هم دلشان یک همسر که باقی عمر را با هم سر کنند میخواهد.من این را میفهمم.میفهمم که مانی تنها مردی بوده که کاریزمای نگه داشتن من را پای خودش داشته و هر روز هم به این مقدار افزوده میشود.شاید به پاس چهارده سال خاطره؛چهارده سال اشتراک؛چهارده سال همدم و همنفس بودن؛و چهارده سال چیزی بالاتر از عشق.تازگیها مانی را طور دیگری دوست دارم.یک طوری دوستش دارم که همه اش دلم برایش تنگ میشود و غنج میرود.نگاه مهربان و نوازشگرش را بی نهایت دوست دارم و چقدر این آغوش بی دغدغه اش را که مجبور نیستم بشمرم روزهایی را که از علاقه اش به من باقی مانده و نظاره گر آتش عشق و دوست داشتنی باشم که روز به روز رو به خاموشی میرود.که نگران سردی رابطه ام نباشم.دوست دارم وقتی زیر گوشم زمزمه میکند نهایت دوست داشتن را به من دارد و بیشتر و بیشتر هم میشود این دوست داشتنش.دوست دارم وقتی نامبر وانش باشم.و نگران جا به جایی این نامبر وان بودن و تمام شدن عمر این نامبر وان بودن نباشم.خیالم راحت است که تا هر وقت که بخواهم و تلاش کنم میتوانم در همین موقعیت نامبر وان بمانم.و ترس خستگی و دلزدگی شریکم را نداشته باشم.خوشحالم که کسی را کنارم دارم که محبتش برایم اثبات شده است.کسی که از جنس خودم نیست.کسی که مهربانیهایش سرسری و دم دمی نیست.کسی که آنقدر جاذبه دارد تا یک عمر من را پابند خودش کند و وقتی به چشمهایش زل میزنم و آهسته میگویم دوستت دارم؛جواب دوستت دارمهایم را پر حرارت تر و واقعی تر تحویلم بدهد.من از زندگی؛درست همین روزها؛درسهای خیلی بزرگی گرفته ام.درسهای بزرگی که هر مکتبی نمیتواند بیاموزدت؛و البته هزینه هنگفتی بابتش داده ام....هزینه ای بس گران....ولی ارزشش را به گمانم داشت این سیر و سلوک.تا من را دوباره به همسرم برساند.
.......................................................................
پ.ن:در زمانی که وفا
      قصه برف به تابستان است،
      و صداقت
       گل نايابی است،
      به چه کس بايد گفت :
      با تو خوشبخت ترين انسانم !!!
پ.ن :وفا و صداقت را يافتم ، خوشبخت ترين انسانم ؟؟؟
پ.ن :حالا معنی تغيير فصل ها رو می فهمم ... چون فصل جديدی پيدا کردم !!!
پ.ن:بعد از رضا خرداد 53 چشمتون به من روشن که بد مرموز شدم!!

پ.ن:آفلاین به من نمیرسه.از هیچ کس.پس دلخور نشید الکی.
پ.ن:علیک سلام!
پ.ن:چقدر زود.......

پ.ن:به یاد تو....

پ.ن:مستانه؛یک دوست؛هنگ؛سرشار از انرژی مثبتم کردید؛ممنونم.حالا توی حسود بیا بگو باز از خودت تعریف کردی!

پ.ن:سد سیوند هم آبگیری میشود!با سازمان میراث فرهنگی هم به توافق رسیدن!سازمان میراث فرهنگی توی این یک سال همه حفاریهای لازم رو انجام داده!و دیگه چیزی زیر آب نمیره!!!وزیر نیرو هم با نق و نوق و کلی منت گزاری!قول(وعده!)ساخت یک موزه رو به میراث فرهنگی داد!!نمیفهمم این سازمان که با گذشت 25 سال هنوز امثال شهر سوخته رو نتونسته حفاری کنه!چطور توی یک سال برای سیوند این کار رو کرد؟!!!احتمالا با نوشیدن یک عدد نوشابه غنی شده ردبول!!!یا با یک عدد ماکارونی غنی شده تک!یا شایدم اورانیوم غنی شده یا کیک زرد استعمال کردن!!!اینطور مواقع من از این خبرا که میشنوم؛یک فحش دیفالت دارم؛میگم:ای......!!!دیفالت ترش میشه غلط کردی!حالا با خیال راحت میگیم:کورش!بخواب!کجا خوابی ما هم بیایم لای دستت؟!!!

پ.ن:کاروان دو میلیون و هفتصد نفری حج!هم رسیدند به منی!!!حالا میخوام از سلوچ بپرسم؛چه حسی داره یکی از اون احرام پوشهاست؟!!!

پ.ن:برید به این سایت و سایت؛دامین؛وبلاگ؛و هر کوفت و زهرماری که دارین رو ساماندهی کنید!تا خار......!!!! www.samandehi.ir یا www.samandehi.com!!!!

پ.ن:حدس بزنید من امروز کجا بودم؟!!! اووووووووووووووووووووووووووه!مرکز انرژی!بهشت روی زمین!سفید و سفید و سفید....مردم از خوشی؛یکی منو بگیره!

پ.ن:ابراهیم خلیل الله!ببینید این عربای خنگول رو که بت میپرستند!پس شما ما رو بپرستید!تا برید بهشت!دستاویز خوبیه ها!فکر کن!

.......................................................................
لحظه ای با من باش...

سايه ، سكوت ، سردي سرداب ، انتظار . گويا كسي دوباره شما را شنيده است
يك حس تلخ ، فلسفه اي كهنه ، دست تو روي قفس صداي پريدن كشيده است
داري تلاش مي كني از خاك بگذري ، بايد به سمت نور بيايي ولي چرا ؟
ناباوري درون تو تكرار مي شود ، شك ريشه هاي سادگيت را جويده است
هي دست مي كشي به صداهاي رهگذر شايد كسي به مرگ تو ايمان بياورد
يا تكيه مي كني به كسي كه نبوده است باور نمي كني كه تو را هم چريده است
توي خودت سراغ تباهي گرفته اي . شايد شروع حادثه هاي دوباره … نه
ساعت درست مثل همين لحظه بي خبر ، دستي خطوط منتشرت را گزيده است
وحشت ، اتاق ، سايه ، تو ، خون ، بستري كثيف ، هي درد مي كشي و نفس دست و پا نزن
بس كن تمام شد شبح عاشقانه ها حالا گلوي عاطفه ات را بريده است
حالا رسيده اي به خودت سمت نو شدن در تو صداي مبهم يك حس تازه است
هرگز به لخته لخته شدن خو نمي كني چشمت به فكر ثانيه هاي نديده است
برگرد جاده فاجعه ي سرخ رفتن است  ، پرواز حس مضحك تلخي است هم قفس
دارد به خون و جيغ و كفن فكر مي كند ، گرگي كه ذره ذره پرت را دريده است
وقتي چهار سمت به بن بست مي رسد راهي بجز رها شدن از خود نمانده است
ها پشت پا بزن به تمام گذشته ها ، مثل كبوتري كه خودش را پريده است

نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 16:35 توسط آرایه| |

دلم نه رفتن که فقط ماندن میخواهد.دلم یک شوهر مثل مانی؛یک زندگی مثل همین زندگی که حالا دارم؛یک محبت بی دریغ و بزرگ و آغوش بی دغدغه اش را میخواهد.دعایم کنید تا برایم همه این داشته ها پابرجا بماند.دلم چیزی جز این نمیخواهد.

.....................................................
لحظه ای....

به روزگاری نشاط آور می اندیشم
ایامی سراسر شادمانه
آنجا که عشق
پیوندی ابدی است

نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 14:54 توسط آرایه|

آمده ام یک مشت احساسات داغ داغ را توی این صفحات نقش بزنم.داغ داغ.توی این اتاق که یک نموره سردتر است و دنج تر است و همیشه بوی اسپند و گلپر همسایه بغلی به یمن!!تولد آن بچه ریغوی تازه دنیا آمده اش؛توی حلق مسافر همیشه همراه شبهای ین اتاق میریزد؛نشسته ام.نشسته ام و غرقم در رویاهای گذشته و نقشه های آینده.تازه از ضیافت یک شام زود آماده شده با این ماکارونی 500 گرمی  غنی شده تک!که برای خانومها خوب است چون مملو از آهن است برگشته ام.عجیب آنهمه ذوق و قریحه ای که برای تزیین و پیچ پیچ گذاشتن و جعغری خرد شده روی پنیر سفید کش آمده با خرده های هویج و حلقه های قارچ و حلقه های پیاز سوخاری شده به خرج دادم؛در یک لحظه توسط مهمانهای گرسنه این ضیافت بلعیده شد.یک ساعت زحمتم را یک ربعه بلعیدند و تازه ادعایشان هم میشود آهسته غذا میخورند!حالا هم نشسته اند و صدای تاس ریختن و کری خواندنشان می آید و گاه گاه قهقهه ای و گاه گاه پچ پچی و هرهری.دلم میخواهد توی این اتاق سرد و نمور و دنج غرق این صداهای خنده دوست داشتنی شان بشوم.نمیدانند من توی این اتاق دارد برای لحظه ای که آنها اکنون برایم ساخته اند قند توی دلم آب میشود.نمیدانند دلم میخواهد زمان مهلتم بدهد بارها و بارها این لحظه را بچشم.بارها و بارها این صداهای دوست داشتنی را در عمق جانم مرور کنم و مست شوم.صدای خنده هاشان می اید و من چقدر این لحظه را دوست دارم.من کنج این اتاق عاشق این لحظه شده ام.فکر میکنم چه خوب کردم که دعوتشان به رستوران را رد کردم و در عوض مهمانشان کردم به شام دستپخت خودم ؛که میدانم آن یکی چقدر دوستش دارد و این یکی هم.خوب کردم بعد از آن باشگاه و بازیگوشی شان کشاندمشان خانه تا جفتشان را توی مشتم داشته باشم وآنها این لحظه شیرین را که جزو شیرین ترین لحظه های زندگی من میرود که بشود؛برایم میسازند.بعد از آن شب تلخی که ننوشتمش تا تلخی اش به یادم نماند و مزمزه اش حتی نکنم؛بعد از آن مشتهایی که به سینه اش کوبیدم؛گریه هایی که به سرشانه هایش آویختم؛بعد آن همه غصه بر سر و رویش آوار کردن و فریادش زدن؛بعد از آن جمله ای که توی سرفه های مداومش شنیدم؛توی آن سوز و سرما؛که گرمی اشکها صورتم را میسوزاند؛حالا هر دو انگار آرام گرفته ایم.دیگر آرام آرام آرام گرفته ایم.حالا نشسته اند میخوانند و میخندند و من اینجا آرام میگیرم.یک نفس عمیق راحت میکشم؛راحت ها؛از آن راحتهایی که حالا حالاها نداشته ام.و پشت بندش سرم را با شادی تکان تکان میدهم؛الان درست بعد از نه سال و سه روز!و چند ساعت و چند دقیقه؛رها شده ام.دلم می خواهد برخیزم و به افتخار این عشق طولانی و مداوم و ممنوعه و تلخم؛به افتخار اینهمه سال زنجیر به پا داشتن؛برای خودم یک کف مرتب طولانی بزنم......نمیدانم باز کجا و کی این حس؛این سوزنده اشکها و این سخت تپیدنها یقه احساسم را خواهد چسبید؟و آیا باز اینگونه خواهد شد که از خیال کسی خیس بخورد دریچه سیال ذهنم؟فارغ از خواستن یا نخواستنم که باز تو میدانی آن هم نه دست من که دست این دل بیقرار و بیمثال است؛نمیدانم باز هم فرصت عاشقی خواهم داشت؟
.............................................................
پ.ن:دیشب برای اولین بار تا ساعت 5:44 دقیقه بامداد پای این دستگاه نشستم و قهقهه زدم!
پ.ن:چقدر حس مشمئز کننده ای است اینکه برایت یک بسته خیلی زیبا و مفصل از آن ور آب برسد و تو فقط با نگاه وراندازشان کنی؛به این دلیل که اندازه ات نیستند و با تصور قبلی تهیه شده اند!حال بچه حاج باران را حالا میفهمم که آن کوچولوی طفلکی چی کشیده!
پ.ن:خوشم می اید وقتی یکی با یک چمدان هله هوله به دیدنم می آید!

..................................................

لحظه ای با من باش...

تو را گم کرده ام امروز
و حالا لحظه های من
گرفتار سکوتی سردو سنگینند..
وچشمانم
که تا دیروز به عشقت می درخشیدند
نمیدانی چه غمگینند..
چراغ روشن شب بود
برایم چشم های تو
نمی دانم چه خواهد شد!
پراز دلشوره ام،بی تاب و دلگیرم
کجا ماندی که من بی تو
هزاران بار،در هر لحظه میمیرم...

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 16:50 توسط آرایه| |

ساعت دوازده شب؛من مشغول صحبت با تلفن؛
مانی:عزیزم مسواک تو چه رنگیه؟
من:قرمز!
مانی:مسواک من چه رنگی بود؟
من:سبز
مانی:اکی!
من:حالا چرا میپرسی؟
مانی:هیچی!!
اونور خط:جریان چیه؟
من:هیچی بابا!فکر کنم مانی اینقدر ذهنش مشغوله رنگ مسواکشو یادش رفته.
فردا شب ساعت یک نیمه شب؛مکان دستشویی؛من در حال مسواک زدن!(لامصب یک جوری مسواک میزنه انگار خرو غشو میکنه!)
مانی:عزیزم میشه بپرسم مسواک شما چه رنگیه؟
من:وا!تو چته؟خل شدی؟خوب قرمزه دیگه!
مانی:
مانی:نه!دارم خل میشم!آخه فکر میکنم اینی که توی دهنته الان؛یک مسواک سبزه!تو اینطور فکر نمیکنی؟!!!!!
من:نگاهی توی آینه میندازم!!!!!!!وای!وای!وای!وای!
یک خنده گارفیلدی تحویلش میدم!کار دیگه هم میشه کرد؟!!!!
.........................................
پ.ن:آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی!روزی که دلت دلت دلت دلت و دلت !روزی که دلت پیش دلم بود گرو! دامان مرا سخت گرفتی که مر!مرو مرو مرو مرو!حالا که دلت به دیگری شد مایل!کفش کج من جفت نمودی که برو!برو برو!برو!برو!

نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 12:35 توسط آرایه| |

@نميدانم....شايد اين روزها زيادي احساساتي شده ام...يا زيادي غير عادي شده ام...يا زيادي دلم ميخواهد همه را خويش پندارم...دلم ميخواهد توي وجود همه يک وجه اشتراک بيابم و دنبال آن وجه اشتراک بروم و بيرونش بکشم و تمايزش دهم و رنگ و جلايي و بزرگش کنم و خوشحالم ميکند اين!عجيب اين غير عاديها خوشحالم ميکند.عجيب همه رنگ من شده اند.عجيب به آدمهايي برميخورم که مجبورم دست بر سر و صورت خودم بکشم ببينم من هستم آيا؟آيا اين قالب تهي شده من نيست؟عجیب خجالت نمیکشم اگر بیایم اینجا توی این صفحه ها لا به لای این سطور از عشق به تو بنویسم.خوب مگر غیر از این است؟دیگر خجالت نمیکشم و غرورم را هم سر بریده ام تا راحت بنویسم؛من دو روز پیش یک حس خیلی خیلی خاص داشتم!خجالت نمیکشم بگویم من عاشق یکی از همین بلاگرهای خودمان شده ام.خجالت نمیکشم بگویم نوشته هایش را دوست دارم.اگر تا به حال بارها و بارها شماتتان کردم که آهای...مگر میشود از روی یک مشت نوشته عاشق کسی شد....حالا از تک تکتان معذرت میخواهم.حالا معنی عشق بازی با چند خط نوشته و یک پست را میفهمم.حالا دل دل هر روز اول صبحی رفتن سر یک وبلاگ خاص و شخم زدن و زیر و بمش را بیرون کشیدن را میفهمم.حالا مثل عاشقها زل میزنم به آن دو سه خطی که توی کامنتها برایم نوشته ای و هی میخوانمشان.هی میخوانمشان.هی مرورش میکنم.وای نمیدانی از آن دو خط آفلاینی که بعد از خداحافظی مان توی آن بعد از ظهری که من کلاس داشتم؛تا سر حد مرگ ذوق کردم.دلم میخواست دست دراز کنم از پنجره پی ام بیرونت بکشم و سخت در آغوشت بگیرم.این احساس دو روز پیشم بود و من حالا هم برای نوشتنش دیر کرده ام.دلم میخواهد همه اش تو را بخوانم.همه اش از تو بنویسم.راست میگویی؛دوستی از این نوع چیز دیگریست.دلم میخواهد همانطور که پستهایت را خواندم و برایت اسم گذاشتم؛دوباره صدایت بزنم عسل!
 

@به یاد قدیم ها  گفتم که نیمه شب زنگ می زنم و بیدارت می کنم می دانستم  می خواهد و می خواستم بداند دلخواسته اش برایم مهم است و این  کیفی ست دو جانبه برای من و برای او..وقتی می خواستم که بگویم خجالت کشیدم از فاصله ی خود خواسته ای که بینمان انداخته بودم از   سعی ام که بتوانم فراموشش کنم که بدم بیایدش که بتوانم دل بکنم و چه سرد و تلخ شده بودم با او و می خواستم که دیگر نخواهمش...با او یی که با هیچکس به اندازه ی او راحت نبوده ام با او یی که می توانم با یک دنیا آسودگی سر روی سینه اش بگذارم و تمام عمرم را گریه کنم با او یی که بهتر از هر او ی دیگری درک می کندم  دلداریم میدهد و  گوشم را میگیرد و هم نوازشم میکند. میتوانم پیش اش از "روباهی" بگویم  از ناگفته هایم از دلشکستگی هایم  از همه چیز  از همه کس  با حداقل خود سانسوری...ولی خب...شاید هم لازم بود این فاصله و ماجراهایش بگذرند تا بتوانم این مرحله ی گذار را بگذرانم و تلاطم های روح نا آرامم به قرارو ایمن برسد.حس غریبی دارم یک جور حس تعلیق.تجربه ی دوست داشتن بدون وابستگی...بدون تملک...تجربه ی غریبی ست مثل راه رفتن در خواب می ماند  هم داری  هم نداری... هم هست  هم نیست... همان دم غنیمت است ...ولی برای من شاید تنها راهیست که بدون ویران شدن خودم و آزار او  بتوانیم...باز هم دوست بداریم و دوست بداریم یک دوست داشتن ممنوع   یک خط قرمز    یک نباید   یک یواشکی   یک راز   و شاید هم که لطف و لذتش به همین است...به تابو بودنش.

@دارم یاد می گیرم که با اصول خودم زندگی کنم نه از روی خط کشیهای دیگران.دارم یاد می گیرم که خودم را    او را   ارتباطمان را  و همه ی آنچه که بین ما هست و نیست بدون احساس گناه  بدون عذاب وجدان  بدون نفی و سرکوب خودم و ترس از قضاوت دیگران در آغوش بگیرم و بگذارم لذت این هماغوشی مثل لختی ی مطبوع خوردن یک فنجان چای داغ پشت شیشه ی برف گرفته ی شب آرام آرام وجودم را نوازش کند و در بر گیرد. چه رهایی شیرینی که دیگر نیازی به توجیه کردن هیچ چیز به هیچ کس ندارم.و این معرکه ست...

@عاشق نیستم که جن زدگیهای عاشقی ام را خوب می شناسم. حس ام به تو ورای عشق یا که حتی دوست داشتن های معمول است یک جور مهر و احترام آمیخته با پذیرش و نوعی کشش مقاومت ناپذیر و رهایی بخش. پذیرفتن تمام مرزها و بایدهایی که در بین ما تعریف نشده اند. حس ام به تو  مرا به روی خودم  حواسم و جسمانیتم حساستر و متمرکز کرده است. من خودم را در مواجهه با تو در وجوهی دیگر کشف کردم و اهلی ات شدم.نفس نفس زدن هایت و خزیدنم به روی تنت با چاشنی ی بوسه هایی گرسنه و وحشی تا چاهی به قعر چشمه های پنهانیت بکنم و خیره شدن به رقص خنده ی سبز چشمهایت در فاصله ی دو هم آغوشی ...و نگاه تیز و ستایشگر تو که بر گرمای ماهیچه هایم شیفته و پر شور می لغزد تا گردباد وار ساقه ام را از جا بر کنی!و پلکهایم بر هم آیند و زنگ نوازشگر صدایت مرا در زمزمه ی خیام خواندنت با خود به نا کجا ببرد... و با هم به خدا و عشق و سیاست و زندگی بخندیم!لعنتی جانم پس کی می آیی؟!

@"او کنار ترزا که به خواب رفته بود از یک پهلو به پهلوی دیگر می غلطید و به آنچه که سالها پیش ترزا به او گفته بود فکر می کرد. روزی از دوستش (ز) صحبت می کردند و ترزا به او گفته بود : اگر تو را ندیده بودم مسلما او را دوست می داشتم. همان وقت هم این گفته توما را در حزنی عمیق فرو برده بود. ناگهان پی برد که ترزا کاملا تصادفی شیفته ی او شده و می توانسته به جای او مجذوب دوستش گردد. خارج از عشق تحقق یافته ی او نسبت به توما در قلمرو احتمالات به تعداد بی نهایت هم عشقهای محتمل نسبت به مردان دیگر وجود داشت.یک رشته اتفاق لازم بود که او را بسوی ترزا بکشاند گوئی اگر به حال خود گذاشته شده بود به هیچ جا نمی رفت."
(برگرفته از کتاب "بار هستی" اثر : میلان کوندرا )
هر چه که می گذرد بیشتر به این نتیجه می رسم که این شرایط و اتفاق ها هستند که ما را می سازند نه ما آنها را.ببین بزرگ! این عطش مفرط و دیر پایی که تو در روابط ات با مقوله ی زن جماعت داشته و داری به گمانم بیشتر ریشه در شرایط تو دارد تا انتخابت! شاید اگر که پازل اتفاقات زندگیت جوری دیگر چیده می شد جور دیگری هم به بار می نشستی. علی رغم ارتباط نزدیکمان نمی دانم که چطور پیش رفتیم که این خصلت قاعدتا آزار دهنده ات را بدون هیچ گفت و شنود و اجباری در تو پذیرفتم و چندان دخلی در ارتباطمان پیدا نکرد. فکر می کنم که هر رابطه ی انسانی شکل منحصر به فرد خود را دارد و قابل قیاس و تعمیم دادن به دیگر روابط نیست شاید که من این شکل آزادانه را در ارتباط با کسی دیگر نتوانم که بپذیرم و مجموعه ای از عوامل و اتفاق ها در کنار هم آمدند تا این ماجرا برایمان شدنی شد.شاید لطف بودن و مهربانی هایت در این قحط الرجال آنقدر برایم غنیمت بوده که راهی برای کنار آمدن با آن چاره کردم و به خود یاد داده ام که به اینکه جدا از من با کیستی و چه می کنی و  قصه هایی از این دست راهی ندهم و دم را دریابم که البته بعضی اوقات هم نشده که بشود و دلم گرفته از آن همه. شاید یکی از دلایل سر گرفتنش چند نقشی بودن تو در زندگی ی من است که برایم صرفا به عنوان یک مرد مطرح نیستی و احساسم به تو ترکیبی ست پیچیده از رفیق و پدر و راهنما و همراه. در کنارت به راحتی می توانم از احساسات و گرفتاریها و دغدغه هایم حرف بزنم و درددل کنم برایت و خجالت هم نکشم که منحصر به تو نیستم و روابطی موازی می توانند که در زندگیم جریان یابند و انگار که آن ماجراها در ارتباط با کسی دیگر است که من نیستم!...پیشترها اخلاقیات و تلاش برای پایبندی به آنها برایم ارزشی بی چون و چرا به حساب می آمد و حتی خیال تخطی از آن را به مخیله ام هم راه نمی دادم و در نظرم اشتباهی غیر قابل گذشت بود ولی هر چه که جلوتر می روم شک ام به اصل و اساس قاطع و مطلق ارزش ها و ضد ارزش ها قویتر می شود و نمی توانم و یا شاید  نمی خواهم که دیگر در چارچوبهایی این چنینی بگنجم و احساس خفگی می کنم در آن.درک می کنم که احساس مورد خیانت واقع شدن حسی ست بسیار در هم شکننده و دردناک ولی دیگر دلیلی برای وفادار بودن ندارم و تنها می توانم حق بدهم که اگر روزی روزگاری چنین کنم طرفم از من به خاطرش بیزار شود. ولی نمی توانم تعهد به چیزی که دیگر قلبا به قبول و ارزشمندیش شک کرده ام بدهم. دوست داشتن و مهر ورزیدن همزمان به چند نفر اگر منجر به بی مهری و توهین و آزار دیگری شود را قطعا رد می کنم ... ولی اگر فردی بتواند و این توان روحی را داشته باشد که به طرزی شایسته مدیریتشان  کند را چرا کار فجیع و وحشتناک و پست فطرتانه ای می دانند؟ و چرا کسی که آزادانه این تمایل را عنوان و عمل می کند در تعریف عرف و اجتماع کثیف و هرزه و فلان و بهمان است؟ ولی اگر پنهانش کنی و با هزار دروغ و ریا و تظاهر آن بنمائی که نیستی می پذیرندت؟ من اصراری به همزمانی ی چند رابطه ندارم و تا به حال هم تجربه اش نکرده ام هر چند که وسوسه اش شده ام ولی شاید که موقعیت ایجاب نکرده که بشود ولی فکر می کنم اگر  کسی از تک رابطه بودنش راضی ست که چه خوب و نوش جانش. ولی اگر کششی عاطفی و یا جنسی کوتاه و یا طولانی مدت ( که علتش لزوما هم به معنای مسئله دار بودن رابطه ی قبلی هم می تواند که نباشد ) ایجاد شود چرا باید که همیشه ملامت و سرکوب شود؟ چه حس مشمئز کننده ای در یک ارتباط انسانی هست که اجتماع در مواجهه با آن رم می کند؟با خودم عهد کرده بودم تا آنجا که می توانم لااقل آگاهانه موجب آزار کسی نشوم اما حالا به این نتیجه رسیده ام که این هم حکایت همان سهل و ممتنع بودن است که در حرف آسان و در عمل ولی افتاد مشکلهاست! خیلی وقتها منافع شخصی ی من و یا تمایل درونیم جوری ایجاب می کند که عمل به آنچه که میل من است در مقابل و یا به ضرر دیگری تمام می شود و در این حالت یا ناچار به پنهان کاری می شوم که نمی خواهم و به دور از شانم می دانمش و یا مجبور به انتخاب میان خود و دیگری می شوم که در اینجا هم با وجود چموش بودن های ذاتیم خیلی وقتها عاطفه ام گیر می افتد و چه سخت می شود تصمیم گیری برایم. شاید اگر رشته ی اتفاقات زندگی ی من جور دیگری بافته می شد این شک ها و ترس ها و تلاطم ها و بریدن ها هم دیگر برایم تعریف نمی شدند و عاقبت به خیر!!!! می شدم ولی ته ته ذهنم خوشحالم از این طرحی نو درانداختن ها حتی اگر بهایش به قیمت از دست رفتن بسیاری از آن امن و آرام ها باشد...

 
@گرمی اشکهایم یاد آغوش و کنارمان را در تاریکی ی لخت آن شب به یادم می آورد. آن باریکه ی نوری که از فاصله ی کاغذهای پشت شیشه به روی ساق هایت افتاده بود. و صدائی که یکسره با دنیائی درد و استیصال از من می پرسید من با تو چکار کنم؟ من با تو چکار کنم؟ من با تو چکار کنم؟ من با تو چکار کنم؟...

@دلم برای شیطنت ها و جستجوگری ها و از رو نرفتن هایم تنگ شده و چه دورم از آن حال و قال ها. و چه سنگین و چسبناک است این پرده ی غم و یاس و دل زدگی که همه ام را در بر گرفته است که چندی ست تنها از شکاف پارگی هایش به رفت ها و آمدها چشم دوخته ام!یاد کتاب "میرا"ی "کریستوفر فرانک" می افتم و کنار گوش مو طلائیک پچ پچ می کنم که تو هم جرات کن و بدر نقاب ات را ...ولی پوزخند تلخ و سخره گرش به یادم می آورد که نه! تو قرار نیست که "میرا" باشی. تو قرار نیست که در یادها بمانی.تو قرار نیست که قهرمان شوی. تو فقط قرار است که در نقش انسانی معمولی با دل شکستگی های معمولی با عاشقی های معمولی با تنهائی های معمولی چند صباحی معمولی را در این میان بپلکی و با مرگی معمولی در خاکی معمولی در دهان تنگ کرمهائی معمولی جای بگیری و بزم کوچکشان را با گوشت های  معمولی ی تلنبار شده ی این سال هایت بیارائی و در شکلی معمولی نیست و تمام شوی! همین.می گویم ولی آخر این که خیلی بی رحمانه است!! هیچ نمی گوید ولی ته برق نگاهش لب هائی باز و بسته می شوند و کلماتی از میانش بیرون می پرند که انگار می گویند حق ات همین است!
.............................................................
لحظه ای با من باش...

آغازِ تو !
شايد اينبار سلام آغازدوستي نبود
راستي يادت مي ايد
چه ساده شروع شد
به سادگي يک سيب شايد
يادت مي ايد
گفتم "دوست جون "
گفتي" جون "
به دلم نشست
چقدر هم!
به دل تو نيز پيشتر نشسته بود
گفتم گفتي وشايد به همين سادگي
من شدم دوست تو
تو شدي دوست من دو دوست کاملا نو
کاملا متفاوت
اززندگي گفتم از زندگي گفتي
و زندگي کرديم خنديدي خندانديم
و زندگي به مرور
با لبخند هاي شيرين من و تو
جريان گرفت سکوت کردم
سکوتم را شکستي و من
با تو از سبزي ها گفتم و تو
با من از تمام رنگ ها و من
امروز درست زير اين همه برف
که از آسمان آرام آرام بر من مي بارد
خودم را مرور مي کنم
و حرفهاي سبز تورا
صداي تق تق حضورت مي ايد
آدمکت روشن مي شود
و من سلام مي کنم
مي نويسم :مي بيني دوست جون
 برف مي بارد
تو مي گويي
دستهايت سردند
هوا سرد است
آنقدر که افکار ادم هم
از پشت پنجره يخ مي زنند
و تو مي خندي
و من نيز

نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 13:51 توسط آرایه| |

خوب.من هم دعوت به یک بازی شدم.بازی که خودم از پیشکسوتهاشم!ببین!تو باید توی وبلاگت 5 تا راز و ناگفته از شخصیت خودت رو کنی؛بعدش بیای تو وبلاگ جار بزنی؛بعدش پنج تا آدم دیگه رو بندازی تو هچل که همین کار رو انجام بدن! خوب!دیدی که؟خدایی توی هر پست من چند دفعه از این بازیها باهات شده؟سراسر زندگی من یک بازی پر هیجانه.خداییش نمیشه اینجا گفت!خیلی خیلی جالباش؛خیلی خیلی تابلوهاش هم هستند!پس نمیشه گفت! ولی از اونجا که من همیشه یک چیزایی توی چنته دارم برای رو کردن؛و حالا چون تا این سطور پایینی اومدی و دلت غنج رفته برای شنیدن خصوصیهای من!باشه!میگم.ولی فقط پنج تاشو.

اول:یک نفس عمیق بکش جانم!خونسردیتو حفظ کن!نترس!زیاد سکته ات نمیدم!جونم برات بگه که: بنده مفتخر به تقویم تاریخ بودنم.

دوم:در تمام دوران تحصیلم؛از پیش دبستانی تا به حال!فقط و فقط یک بار املام بیست شد.

سوم:استعداد عجیبی در آشفته کردن حیوونا دارم!

چهارم:اولین شبه سکس من با پسر همسایه که همسن خودم بود روی پشت بوم خونمون بود.توی سن 13 سالگی!(براتون آشنا نیست؟)

پنجم:آشنایی من و مانی همسرم؛یک آشنایی یک در بیلیونه.حاضرم قسم بخورم!

ششم:چون بچه خوبی بودین؛براتون یکی دیگه هم میگم:بود که یک دوچرخه خوشگل از بانک و تا همین الان فقط دست خر!

پ.ن:اینا که میبینید قرار بود بشه واسه من و سلوچ.بعدش سلوچ هر چی فکر کرد جز این یک مورد چیزی یادش نیومد.پس مورد چهار واسه سلوچه.برای همین نوشتم چیزی یادتون نمیاد یا میاد!حالا که یکی از خواننده های باهوش خوب یادش بود؛یک مورد دیگه براتون اضافه میکنم.

................................................................
پ.ن:خوب؛ایندفعه زیاد براتون خالی بستم.به بزرگواری خودتون ببخشید!
پ.ن:امروز برای من یک روز خاص بود.یک روز خیلی خاص!
پ.ن:خیلی وقته پ.ن ننوشته ام.درست از دفعه آخری که دلقک زد توی ذوقم!
پ.ن:کلید نظرهای پست قبل:
الناز:وقتی هنوز دوستای گلی دارم که از خوشحالیم خوشحال بشن؛میتونم دنیا رو به چشم بهشت ببینم.ممنونم.قصه:خواهش میکنم.ممنونم.پستهای تو که منو......(منتظر چی هستید منحرفا؟) ویرون کرد! نقطه چین:شاید! آرزو:قربونت برم من!مرسی که به من گفتی خوشگلم!تو همیشه اولی! امید:پسر نمیدونی چقدر قلبم تند تند زد از دیدن اسمت.تو بهترین و سخت ترین آرزوی عالم رو برام کردی:"اميدوارم زمستاني پر از عشق و اميد وشادي در انتظارت باشد" فقط کاش شادیشو برداری و امیدشو بیشتر کنی!! دلقک:سهیل عزیزم؛من این پست رو مخصوص گله زاریهای تو سرورم نوشته بودم!ببخشید اگر قصوری سر زد!در ضمن تو خودت نمره بیستی! این انتقاد پذیری رو خوب اومدی!سهیل عزیزم!این متن تو خیلی جدی بود!منم که آدم مسخره و لوده!نشد براش نظری در خور بنویسم!پس دیدم حرف حساب ندارم بهتره همون زود گورمو گم کنم بشم!سهیل عزیزم!ببین یک بار من نبودم توی اون کامنتدونیت؛تعداد کامنتات از شمار انگشتهای دست فراتر رفت!ناحضور منو به فال نیک بگیر دیگه خره! هما:از نوشتن این متن شتابزده پشیمون شده بودم.انگار دنبالم کرده بودن!ولی یان تعریف تو منو امیدوار و خرسند کرد.ممنونم.رویا:عشق بدون غم یعنی شلغم!باران:عجب برای یک ثانیه اشه! سوگلی:هدیه جونم...این چی بود؟دعوا بود؟شماتت بود؟تلنگر بود؟...ار....ار...ار.....حالا تو جای من بودی چیکار میکردی؟من نمیخوام ادامه بدم...ولی همه چیز از دستم خارجه.... ایکس وومن:نمیدونم...درست یا غلط....خوب یا بد....واژه هام گم شدن. حسن:ممنون داداش! نقطه چین دوم:خیانت جنسی رو خوب اومدی!دلت واسه عمه ات بسوزه!مانی با من خیلی خوشبخته.بهمن رو دوست دارم نه اونقدر که لیاقت زندگی با منو داشته باشه.همه حرفام چاخانه!تو عقده نظر دادن و مورد تایید قرار گرفتن داشتی؛منم خالیش کردم!تو هم خوش باشی! باران مجهول الهویه:دست تو رو میگیرم میبرم پیش سهیل عزیزم که روانشناسیش حرف نداره.این بهتره نه؟بهاره:امیدوارم تو هم شب یلدا و شبهای یلدا و شبها و روزها و لحظه های خوشی داشته باشی. رها:عزیزم؛من حضورتو حس میکنم.تو راحت باش.چقدر خوب گفتی...اگه قرار بود فقط حالا زندگی کنیم....دغدغه منم همینه که فردا چی میشه...رها....فکر کنم نمیشه عشق رو به بند جاودان کشید...با چه میتوان عشق را به بند جاودان کشید؟با کدام بوسه با کدام لب؟در کدام لحظه در کدام شب؟ نسرین:تو ده هزار بار مثبت منو خوشحال کردی.خدا خوشحالت کنه! روشنک:من جواب سوالتو دادم!تو چرا خموشی؟ پریا:اینهمه لطفو چطور جبران کنم؟میشه اصلا؟ حاج باران:شما به دلقک لطف دارید!من به خودم مطمئنم.درست فهمیدی.هیچ کس توی دنیا کار رو تمیزتر از خودم نمیتونه انجام بده.دقیقا.منکه گفتم اون شب بیخیال کنترل و گاف و اینا شدم.ولی بعدش میتونم درستشون کنم باز.چرا....من آدم خارج از کنترلی نیستم.ولی کنترلم دست هر کسی نیست. احسانه:به به به!گل خانومم!چه عجب دختره!دلم پکید والا!آخرین سری که اومدم قهوه خونه متروکه بود.گفتی دیگه خودتونم حال چایی خوردن ندارید.سور و ساتش با تو؛اومدنش و نقالیش با من!مهتاب عزیز ممنون از دعوتت.قبل از شما سام(مشتی ماشالا)منو دعوت کرده بود.من به هر دوتاتون لبیک گفتم.اقلیما:ممنونم....ممنونم...مزه اش بد چیزیه لامصب! جف عزیز :منمونم...درست میگی قصه نمیشه...آخرش قصه نیمشه....خوش به حال قصه که جف داره.... تارا:من همون ده تا انگشت رو دارم؛ولی از هر انگشتم صدتا هنر میریزه!
................................................................
حالا واسه اینکه قاعده بازی رعایت بشه؛منم اینا رو دعوت میکنم:
@@سهیل-@@ قصه - @@مهدی ناصری- @@بارانگاه - @@سوگلی -@@ لحظه- @@پر پرنده -
................................................................
لحظه ای با من باش...

جامم از باده تهی.......آی شرابم بدهيد
      تشنگی می چکد از حادثه آبم بدهيد
      ساقيا مست شدم...بی تو مگر..ممکن نيست
      بالهای من ودست تو.....تبر ممکن نيست
      مست بودم که مرا در نفست جار زدی
      *((دو درخت آنطرف باغ مرا دار زدی))
      مست بودم که تو را شکل خودم.....پر بودی
      در سراسيمه ی پرواز کبوتر بودی
      مست بودم شبم از فاجعه ها يخ می زد
      چشم تو روی همين حادثه برزخ می زد
      مست بودم شبم از فاجعه ها.....داغ شدم
      مست بودم که تو را وسوسه ی باغ شدم
      مست بودم تب چشمان تو را خوابم برد
      زير رگبار غزلوارگيت آبم برد
      حس پرواز مرابال تو بی پروا شد
      و قفس پشت قفس پشت قفس پر ،وا شد
      مست بودم وتو تب تر که شدی باد وزيد
      از هزاران طرف عشق به ما گرگ چکيد
      مست بودم که تو پر زد ومرا.....وای خدا
      غم چشمان پر از حسرت تو کشت مرا
      من تو را گريه شدم جيغ مرا می زائيد
      روی تنهايی من خون جنين می پاشيد
      من تو را دوست.....نبوديکه شبی مست شدی
      آسمان بال مرا تلخی بن بست شدی
      مست.....نه مست نبودی که مرا جار زدی
      باورم نيست که دستان مرا دار زدی
      مست .....نه مست نبودی که تبر....ممکن نيست
      ساقيا مست شدم بی تو دگر ممکن نيست

نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 23:46 توسط آرایه| |

تکيه گاهم اگر امشب لرزيد؛
بايدم دست به ديوار گرفت.
با نفسهاي شبم پيوندي است:
قصه ام ديگر زنگار گرفت.

اینهمه راه رو اومدی تا دوباره حماسه ساز یلداهای من باشی.کی؟درست وقتی که خسته ام.کی؟درست وقتی که سازی شکسته ام.کی؟درست وقتی که....شب؛شب یلدا باشه؛پنجشنبه شب هم باشه؛یک گروه از بچه های پر شر و شور و یاران صمیمی و حقیقی هم باشند؛شور شیطنت تو وجود همه باشه؛مکان!یک مکان رویایی تو دل یک دره نقره ای رنگ مه آلود منتظرت باشه؛توی اتاقهای تو در توش؛یک کرسی گرم؛توی اون سوز سرما منتظرت باشه؛شب پر از ستاره؛با آسمونی از همیشه نزدیکتر به زمین؛کنار همه اینها؛محبوبه شب؛محبوبه شب هم باشه!آخه یک شب رویایی بدون عطر دلاویز خاطرات تو که نمیشه.اون هم وقتی قراره فقط خاطره نباشی.اون هم وقتی اومدی گرد حقیقت به مجاز ناحضورت بپاشی.تصمیم به دور هم جمع شدن در یک شب یلدای تاریک و سرد توی یک مکان تاریک تر و سردتر؛اما توی جمع صمیمی و گرم یک گروه؛گرفته شد.خوب خیلیها ترجیح دادند مثل همیشه این شب رو با پدر و مادر و بزرگترهای خانواده خودشون جمع بشن.ولی؛ما همه سرکش تر از این حرفها هستیم.همه بودیم.همه دور هم بودیم.بی خیال خانواده.بیخیال شب یلدا و رسم و رسوماتش!توی ان ده دوازده سال این سومین شب یلداییه که ماها با هم صبح میکنیم.(واقعا صبح میکنیم!)حالا که دارم مینویسم؛بذار راحت بنویسم.بذار با جزئیات بنویسم.آخه میترسم یادم بره.میترسم در گذر زمان؛جزئیات که نه؛حتی کلیاتشم یادم بره.فوقش بعدا پاکش میکنم!یا میذارم عدم نمایش در وبلاگ!

ديرگاهي ماند اجاقم سرد
و چراغم بي نصيب از نور.
خواب دربان را به راهي برد.
بي صدا آمد کسي از در؛
در سياهي آتشي افروخت.
بي خبر اما
که نگاهي در تماشا سوخت.


چهارشنبه.لوفتانزا.فرانکفورت.ایران.600.چقدر این کلمات توی ذهنم چرخیده باشند این چند روز خوبه؟ده بار؟صدبار؟نه.....بیشتر و بیشتر و بیشتر.نتونستم.و شاید نخواستم؛که اولین کسی باشم که میبینتت.نمیدونستم اینقدر بیگانه وار میگذری.نمیدونستم هیچ کس چشم به راه اومدنت نیست.حتی من!که باید تنها چشم به راهت میبودم.

اندوهي در چشمانت نشست
رهرو نازکدل
ميان ما راه درازي نيست:لرزش يک برگ.

برای یک دور هم جمع شدن یک روزه؛کلی تقلا کردیم.از خرید اونهمه ژامبونهای خوشمزه و طعم به طعم؛تا خرید هندونه شب یلدا(واقعا که!بین شیش تا هندونه؛که از جاهای مختلف خریده بودیم یکیش شیرین در نیومد!).من هم که بین اونهمه خوردنی؛فقط ماست و هندونه مجازم بود.ولی دیدن اونهمه آدم مست که مثل گربه ژامبون و جوجه کباب و بوقلمون کباب میخوردن؛برام لذتی دیگرگونه داشت.ما دیر رسیدیم.مثل همیشه.در رو که باز کردم؛میون اونهمه آدم چشمام دنبال تو میگشت.کجایی پس؟نمیتونستم ببینمت.دلمم میخواست زود این آدمهایی رو که برای سلام احوال پرسی اولیه اومدن جلو کنار بزنم برسم به تو.بعد از دست نیلوفر؛دست گرمی دستم رو در دست میفشره و و یکی آهسته نجوا میکنه:دنبال چی میگردی؟اولین نگاه!دوباره برق اولین نگاهت؛بعد از اینهمه سال برام تکرار میشه.چقدر بیگانه ای تو!این "تو" را انگار سالهاست ندیده ام.این "تو" را انگار که سالهاست نشنیده ام.من اما میدونم تعجبت از چیه.مات و مبهوت با نگاهی پرسشگر!میگی خبرتو داشتم!گفتم الان باید حلواتو بخورم دیگه!میبینم که نه!مریضی خیلی بهت ساخته!بعد هم پشت سر تو همه تیکه بارونم میکنن.بعضیها اصرار دارن بگن که من منتظر یک عدد نی نی هستم و نگفته ام هنوز!حق هم دارن.به قول تو این چه هیکلیه به هم زدم؟!!گفتی هیچ وقت منو اینقدر تپل ندیده بودی!خجالت کشیدم!گفتم حالا رفتی اونجا باربی ها رو دیدی؛من به نظرت اینقدر تپل! میام!گفتی نه که قبلش ندیده بودم!تو اما....تو....راستی!کو اون شکم یک کم برآمده ات؟کو اون هیکلی که به هم زده بودی؟تو چرا اینقدر خوشتیپی؟تو چرا یک ذره گوشت اضافه نداری؟کو اون بهمنی که چند ماه پیش رفت؟موهات...موهات کو؟میگی موی مشکی خیلی به من میاد.بعد از یکی دو ساعت؛که همه چیز برای خوردن آماده است و همه دور کرسی نشستیم و برای هم فال حافظ میگیریم؛و تو داری تعریفیها رو تعریف میکنی؛و من دقیق شدم روی چهره ات؛میفهمم چقدر بزرگ شدی.چقدر چروک به زیر چشمهات اضافه شده.خستگی اما توی چهره ات موج میخوره.دختری که فال میگیره(فال میگیره ها!)با صدای خیلی قشنگی میخونه.من خجالت میکشم حتی برای خوندن فال حافظ اینقدر به صدام پیچ و تاب بدم و بلرزونم و عشوه بریزم توش.اون ولی خیلی راحته.خدایا!حالا هم که با یک حافظ دیگه فال میگیرن برام؛چرا باز این اومد؟سرش چیه؟دیگه دارم از دست حافظ عصبانی میشم....آخه چقدر؟...هان؟چند بار؟..."آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست....چشم میگون؛لب خندان؛دل خرم با اوست....دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران...چه کنم با دل مجروح...."...نه.الان نباید این میومد.خیلی بد شد.نگاه همه به سمت ما یک شکل دیگه شد.همه ساکت شدند.فریبرز ولی میگه یادته اون شب مه آلود توی شمال هم همین برات اومد؟و من لو نمیدم که هر دفعه....و نصیب تو اینه:"ز آشفتگی حال ما آگاه کی شود.....آن را که دل نگشت گرفتار این کمند".بعد بساط رقص.من خیلی شادم.نخورده می و شادم.البته به بهانه خوب بودن آبجو؛یک عدد توبورگ حروم کردم؛ولی انگار نه انگار!توی معدم بلواییه الان.ماست موسیر و پسته و آبجو!همین!یک لاخ هم بوقلمون کباب شده.که نزدیک بود به خاطرش عق بزنم.نمیدونم اینا چطور این بوقلمون ده کیلویی رو بلعیدند؟اون هم با این اشتیاق؟رقص سوم به گمانم؛با این آهنگ اسراعیلیه که چقدر انرژی توش نهفته است؛(متاسفم اسمشو نمیدونم!)من هم همراه میشم.تو هم همراه میشی.آخ اگه این تپش قلب بذاره.حیف که دیگه نمیتونم مثل قدیما که من و اشکان تا آخرای آهنگ یک ریز تکاپو داشتیم؛درست جایی که همه یکی یکی پس می افتادند و من و اشکان چهار یا پنج بار یک آهنگو یک ریز رقصیده بودیم؛یا چند تا آهنگو یک ریز برای پوز زنی رقصیده بودیم؛و حتی فاصله سکوت بین دو تا آهنگ رو هم رقصیده بودیم؛برقصم.دو دقیقه که برقصم.دیگه؛نفسم بالا نمیاد.دستت رو رو به روی سینه ام بگیری؛موج کوبیده شدن قلبم به قفسه سینه ام دستت رو میگیره.بعد از کمی استراحت؛این ترانه "لیلا" که بهزاد خونده میاد.نه دیگه!جلوی این ترانه نمیشه خود دار بود!خوراک رقصه منه!و تو البته!حالا میدون واسه من و تو خالی مونده.من باشم؛تو باشی؛بهزاد هم لیلا بخونه!نمیشه که خودمو پرت نکنم وسط!چه رقصی شد!درست مثل اون موقعها که تو سعی داشتی به منه بی هنر رقص یاد بدی!حالا شاگرد خوبی شدم!یک پارتنر خوب!آخ اگه این خستگی بذاره....آخ اگه این قلب پا به پام بیاد.

نفرين به زيست.دلهره شيرين!

بعد از بزن و بکوب و خنده و تفریح زیادی؛حالا که فکم از خنده درد گرفته؛و دلم هم؛افراد با علایق مشابه دور هم جمع میشن.مانی بساط پوکر با پنج تا دیگه.گاهی این بازی اینقدر هیجان داره که میگم الانه طرف سکته کنه!البته به قول مانی من خیلی توی این بازی پیشرفت میکنم!آخه طرف گیج میمونه که ورورهای من الان بلوفه یا حقیقیه؟کری هایی میخونم که گیج میشن و وا میدن!یک عده هم با دو تا تخته سرگرمن.یک عده هم با احضار روح!یک عده هم با بلند کردن و چسبوندن یک نفر به سقف با چهارتا انگشت!من هم با تو!اول سرمون توی لپ تاپ توئه.عکسهای نی نی.بعدش یک گوشی هدفونت رو میدی به من.یک کمی پین بال.میگی تو آدم این بازی نیستی!عجولی.بی حوصله ای.بی هدفی!با برنامه پیش نمیری!(میدونم دلت از کجا پره!)بعدش اسپایدر.این هم ایضا!بعدش مین روب!میگی تو خیلی پررویی!میخوای همه چیز رو ساده و راحت به دست بیاری!خوب وقتی با یک کلیک اونهمه فضا برات باز شده؛بهترین فرصته که یک کم تلاش هم چاشنی این شانسی که نصیبت شده بکنی دیگه!چرا یک کلیک دیگه میکنی؟وقتی میتونی موفق بشی و موفقیتت یک کم تلاش میخواد؛چرا میزنی زیر همه چیز؟و همه چیز رو به باد میدی؟همیشه نباید منتظر لقمه جویده شده بود.مثل یک مجرم با من حرف میزنی.و من باز هم میدونم دلت از کجا پره!یک کم دیگه ادامه بدیم؛گریه ام میگیره.لپ تاپتو میبندم؛میرم یکی از تخته ها رو بر میدارم؛با شروین مشغول میشم.بعد از یک باخت سنگین؛میای رو به روم میشینی و میگی اجازه هست به یک بازی دعوت کنم خودمو؟میخوام ازت ببرم.تا تلافی بشه شاید.میبرم.با نکبتی البته!بعدش میگی من دلم برات سوخت گذاشتم ببری!چون مریضی؛اعصابت خورده و از این برنامه ها.این کری هات عصبانی ام میکنه.من دارم به این فکر میکنم که چه خوبه الان بتونم تخته رو بردارم بکوبم تو سرت!و تو یک جوری داری نگام میکنی؛یک جوری نگام میکنی....بی اختیار لبخند میزنیم...از ته دل.قهقهه نه ها؛لبخند....لبخند از ته دل....از اونا که لبهاتو به هم فشار میدی؛یا شاید میگزی تا از شدتش کم بشه!میدونم چرا...میدونم الان چی تو سرته.از زیر نگاهت در میرم.میرم لب پنجره.ساعت دوازده و خورده ایه.بیرون هیچی دیده نمیشه.دستهامو میچسبونم به شیشه.سایه میندازم و بیرون رو نگاه میکنم.باز هم هیچی دیده نمیشه.ولی من میدونم اون رو به رو؛یک کوههایی هست که برف داره.دلم برف زیاد میخواد.توی همین فکرام که از اون طرف پنجره یک شبه میبینم!صورتشو میاره جلوی شیشه و میچسبونه به شیشه!از وحشت نفسم بند میاد.یکی از این بچه لوسا!وحشت زده برمیگردم سمت اتاق.رنگم شاید کبود شده.مانی به سمتم میدوه و بی حال یک جا میشینم.میگم ترسیدم.نمیگم یکی منو ترسوند.


به آفتاب آلوده ام
تاریکم کن تاريک تاريک شب اندامت را در من ريز
دستم را ببين راه زندگي ام در تو خاموش مي شود
راهي در تهي سفري به تاريکي
صداي زنگ قافله را مي شنوي ؟
با مشتي کابوس همسفر شده ام
راه از شب آغاز شد به آفتاب رسيد
و کنون از مرز تاريکي مي گذرد
قافله از رودي کم ژرفا گذشت
سپيده دم روي موج ها ريخت
چهره اي در آب نقره گون به مرگ مي خندد

کتابت رو میاری پیش من و میشینی کنارم.کتاب رو بستی و شعری رو روی کاغذی نوشتی و میدی دستم.

و اينک شاخه نزديک از سر انگشتم پروا مکن
بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست عطش آشنايي است
درخشش ميوه درخشان تر
وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد

برام حرف میزنی.حرف حرف و حرف.میگی گاهی بوده که دلت حتی برای فحشهای توی خیابون اینجا هم تنگ شده.میگی بهت سخت میگذره.میگی اون بهشت برای تو بهشت بشو نیست دیگه.میگی میخوای بمونی ولی "نمیتونی".میگی از زندگی اسارت بار بدت میاد.میگی حس اسیری رو داری که آزادیش دست خودشه؛ولی سالها پای در زنجیر بودنش آزادی رو از یادش برده.میگی یادت رفته طعم آزادی رو.میگی...میگی...میگی...و من سراپا گوشم.من شادم.من غمگین نیستم.من حالا وسوسه بوسیدنت رو ندارم.من حالا دلم یک آرزوی حرام با تو ندارد.فقط دوستت دارم.مثل یک صمیمی.مثل یک نزدیک.مثل یک صمیمانه تر.حالا گوشی برای شنیدن درد دلهات شدم.حالا آرامشی بهت میدم که قبلا نمیتونستم.حالا به چشمهات نگاه میکنم و حرفهاتو مینوشم.دیگه من هم آزادم.من هم رها شدم.حالا اسیر یک نگاه مشکی تو نیستم.

او را بگو
تپش جهنمي مست
او را بگو : نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام
نوشيده ام که پيوسته بي آرامم

هر از چند گاهی یک سکوت.یک یاد.یک خاطره.یک خاطره.سایه روشن یک رویا.گوشهای نامحرم زیادی دور و برمونه.وگرنه میگفتیم با هم قصه های آشنایی رو.حدیث مکرر پیوستنها و گسستنها.چند نفری به جمع دو نفره من و تو اضافه شدن.محو حرف زدن تو.تا به حال دقت نکرده بودم؛چقدر قشنگ حرف میزنی.چقدر قشنگ واژه ها رو کنار هم میچینی.پر از خاطره ام امشب.پر از حس مرور تو.یک جور دیگر دوستت دارم.فرصت دوست داشتن اینگونه را نداشته ام قبلا.تو اما پر از حس تکرار من.چشمهایت برقی دیگر گونه دارد.برقی که تا به حال یا ندیده بودم؛یا نبوده که ندیده ام.

راه فرو بسته گر چه مرغ به آوا؛
قالب خاموش او صدايي گوياست.
ميگذرد لحظه ها به چشمش بيدار؛
پيکر او ليک؛سايه روشن روياست.

صدایت میزنم.آهسته.تو را به نام صدا میزنم.دلم میلرزد.چشمهای تو نیز.نگاهت چین میخورد.میگویم دلم یک عالمه برف میخواهد با یک عالمه تاریکی.چند لحظه بعد شال و کلاه کرده ایم و راهی یک عالمه برف و یک عالمه تاریکی میشویم.برای مانی توضیح میدهم که میخواهم توی تاریکی و برف قدم بزنم.دوست داری همراهی ام کنی؟میگوید نه.بازی تازه گرم شده.تو هم جایی نرو.بیرون خیلی سرد است سوز دارد.این اطراف هم که برف نیست.میدانم دلش نمیخواهد من با تو یک قدم بردارم حتی.دو سه تا از بچه ها دم در منتظرند.و تو.مانی نگاهی به این جمع منتظر می اندازد و نگاهش را از نگاهت میدزدد و تو هم نگاهت را از نگاهش میدزدی.بعد بهانه میتراشد که تاریک است؛خطرناک است.بچه ها بوی الکل میدهند.اگر کسی گیر بدهد چنین و چنان میشود....و هزار و یک بهانه.دستکشهایم را دستم میکنم. و میگویم نترس!تنها نیستیم.بچه هم نیستیم.میبوسمش و بدون هیچ نگاهی به سمت در میروم.بگذار خودم را یک بار به نفهمی بزنم.بگذار بی خیال ارزش و اعتبار حرف مانی برای خودم بشوم.بگذار مانی از من برنجد.شاید دیگر هرگز فر صت تکرار این شورش نباشد.شاید دیگر هرگز فرصت پشت پا زدن به حرف مانی توی یک جمع اینچنین پیش نیاید.شاید این آخرین باری باشد که من بتوانم شبی چنین خاطره انگیز را دوباره با تو همراه باشم.از در بیرون میزنیم.دلم نمیخواهد به نگاه شماتت بار مانی فکر کنم.شاید این آخرین فرصت است.آخرین بار.

در نشيب شب صداي حوريان چشمه ميلغزد
اي در اين افسون نهاده پاي
چشم ها را کرده سرشار از مه تصوير
باز کن درهاي بي روزن
تا نهفته پرده ها در رقص عطري مست جان گيرند
حوريان چشمه شوييد از نگاهم نقش جادو را
مو پريشان باد
برگ هاي وهم را از شاخه هاي من فرو ريزيد
حوريان و مو پريشانها هم آوا
او ز روزن هاي عطر آلود
روي خاک لحظه هاي دور مي بيند گلي همرنگ
 لذتي تاريک مي سوزد نگاهش را
اي خداي دشت نيلوفر
بازگردان رهرو بي تاب را از جاده رويا
 کيست مي ريزد فسون در چشمه سار خواب ؟
دستهاي شب مه آلود است
شعله اي از روي اينه چو موجي مي رود بالا
کيست اين آتش تن بي طرح و رويايي؟
اي خداي دشت نيلوفر
 نيست در من تاب زيبايي
حوريان چشمه در زير غبار ماه
اي تماشا برده تاب تو
 زد جوانه شاخه عريان خواب تو
در شب شفاف
او طنين جام تنهايي است
تار و پودش رنج و زيبايي است
دربخار دره هاي دور مي پيچد صدا آرام
او طنين جام تنهايي است
 تار و پودش رنج و زيبايي است
رشته گرم نگاهم مي رود همراه رود رنگ
من درون نور باران قصر سيم کودکي بودم
جوي روياها گليمي برد
همره آب شتابان مي دويدم مست زيبايي
پنجه ام در مرز بيداري
 در مه تاريک نوميدي فرو مي رفت
 اي تپش هايت شده در بستر پندار من پرپر
دور از هم در کجا سرگشته مي رفتيم
ما دو شط وحشي آهنگ
ما دو مرغ شاخه اندوه
 ما دو موج سرکش همرنگ ؟
مو پرشان هاي باد از دوردست دشت
تارهاي نقش مي پيچد به گرد پنجه هاي او
اي نسيم سرد هوشياري
دور کن موج نگاهش را
از کنارروزن رنگين بيداري
در ته شب حوريان چشمه مي خوانند
ريشه هاي روشنايي مي شکافد صخره شب را
زير چرخ وحشي گردونه خورشيد
بشکند گر پيکر بي تاب اينه
او چو عطري مي پرد از دشت نيلوفر
او گل بي طرح اينه
او شکوه شبنم رويا
خواب مي بيند نهال شعله گويا تندبادي را
 کيست مي لغزاند امشب دود را بر چهره مرمر ؟
او خداي دشت نيلوفر
جام شب را ميکند لبريز آوايش
زير برگ ايينه را پنهان کنيد از چشم
مو پريشان هاي باد
با هزاران دامن پر بر گ
بيکران دشت ها را درنورديده
مي رسد آهنگشان از مرز خاموشي
ساقه هاي نور مي رويند در تالاب تاريکي
رنگ مي بازد شب جادو
گم شده ايينه در دود فراموشي
در پس گردونه خورشيد گردي مي رود بالا ز خکستر
و صداي حوريان و مو پريشان ها مي آميزد
با غبار آبي گلهاي نيلوفر
باز شد درهاي بيداري
پاي درها لحظه وحشت فرو لغزيد
سايه ترديد در مرز شب جادو گسست از هم
روزن رويا بخار نور را نوشيد

با ماشین میزنیم به این دره ها و تپه ها و دامنه های نا آشنا.به اولین جایی که از تابش آفتاب موزی دور مونده و سفید میزنه که میرسیم؛چهار پنج تایی میریم به سمت برفها.اول دویدن؛بعد غوطه خوردن و غلط زدن؛بعد برف به هم پاشیدن؛چه نقره فام قشنگی.توی این مه غلیظ؛توی این شب سکوت؛هیچ چیز برای خوشبختی کم ندارم.مهمون یک چایی میشیم که یکی از بچه ها زحمتش رو کشیده و توی فلاکس ریخته و آورده.توی اون سرما؛این بخار بی بخار؛خیلی حال میده.من و تو دور میشیم.دورتر و دورتر.میریم بالا و بالاتر.میدویم.مثل همیشه.نمیدونیم کجاست.ته این دویدن به کجا میرسه؟یک جایی دیگه میشینیم.دیگه حتی یک نفس برام باقی نمونده برای دویدن.همونجا میافتم.ولو میشم.دراز میکشو.توی یک شیب تند یک دامنه تند پر از برف.به هیچ چیز مطلقا فکر نمیکنم.و عجیب نمیترسم.عجیب بی باکم.حتی تو رو هم توی این مه نمیبینم.توی این مه تاریک تو رو هم نمیبینم.صدای شوخی و خنده بچه ها از اون پایینا میاد.صدای نفس نفس زدنهای تو هم.

پرواي چه داري؟
مرا در شب بازوانت سفر ده!

تنها چیزی که میشه خوب دیدش؛شعله نارنجی رنگ خاکستریه که نوک سیگار روشن مونده.چقدر با هم حرف زدیم؟چقدر؟چقدر؟چقدر؟من برای تو از چی گفتم؟تو برای من از چی گفتی؟از چه گفتم که برآشفتی؟

پا شد از جا در ميان سايه و روشن؛
بانگ زد بر من:مرا پنداشتي مرده
و به خاک روزهاي رفته بسپرده؟
ليک پندار تو بيهوده است:
پيکر من مرگ را از خويش ميراند.
سرنوشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است.
من به هر فرصت که يابم بر تو ميتازم.
شادي ات را با عذاب آلوده ميسازم.
با خيالت ميدهم پيوند تصويري
که قرارت را کند در رنگ خود نابود.
درد را با لذت آميزد؛
در تپشهايت فرو ريزد.
نقشهاي رفته را باز آورد با خود غبارآلود.

به ضیافت غم میبری ام بعد اینهمه شادی و پایکوبی.با تو غم و شادی را در یک لحظه چشیده ام.من و تو یک لحظه برای شاد بودن و غمگین بودن درنگ کرده ایم.

دنگ .... دنگ
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي درپي زنگ
زهر اين فکر که اين دم گذر است
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است
ليک چون بايد اين دم گذرد
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است
دنگ ... دنگ
لحظه ها مي گذرد
آنچه بگذشت نمي ايد باز
قصه اي هست که هرگز ديگر
نتواند شد آغاز
مثل اين است که يک پرسش بي پاسخ
بر لب سرد زمان ماسيده است
تند بر مي خيزم
تا به ديوار همين لحظه که در آن همه چيز
رنگ لذت دارد آويزم
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي
خنده ي لحظه ي پنهان شده از چشمانم
و آنچه بر پيکر او مي ماند
نقش انگشتانم
دنگ...
فرصتي از کف رفت
قصه اي گشت تمام
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا که جان گيرد در فکر دوام
اين دوامي که درون رگ من ريخته زهر
وارهانيده از انديشه من رشته حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فکر زوال
پرده اي مي گذرد
پرده اي مي ايد
مي رود نقش پي نقش دگر
رنگ مي لغزد بر رنگ
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ
دنگ ... دنگ
دنگ...

برگشته ایم زیر گرمای کرسی.زیر نگاه خشمگین مانی.زیر خنده های ریز ریز ما پنج تایی که بیرون رفته ایم.برگشته ایم به سمت تعریف از زیباییهایی که آن بیرون انتظارمان را میکشید.سوزشی عجیب دارم.انگار یک تکه ذغال به یک طرف صورتم چسبانده اند.رد بوسه تو نیست که اینگونه میسوزد؛تماس سنگهای نامهربان صخره با پوست بی شکیب من اینچنین سوزشی را رقم زده.پایم حالا کمی بهتر شده.کمتر زق زق میکند.گرمش میکنم.دکتر برایم جا انداخته.ولی صورتم میسوزد.و بخار لبوهای آماده شده هم بیشتر میسوزانتش.گمان کرده ای من بوسه یواشکی تو را روی صورت زخمی و برفی خود حس نکردم؟یا نوازش دستت را روی روی لبهایم؟

مي ترسم
از لحظه بعد و از این پنجره اي که به روي احساسم گشوده شود ...

مه بود....تاریک بود...من به هوش نبودم...نه آنقدر که آغوش تو را حس نکنم که به دوش کشیده ای و تا پایین میبری و پتو را دورم میگیری و دستهای لرزانت تکه ای دستمال سفید را به صورتم میگذارد و برمیدارد.به هوش بودم؛آنقدر که همه اینها را حس کنم.هر چند درد امانم را بریده بود.

دل را به رنج هجر سپردم ولي چه سود؛
پايان شام شکوه ام
صبح عتاب بود
چشمم نخورد آب از ين عمر پر شکست
اين خانه را تمامي پي روي آب بود
خوب زمانه رنگ دوامي به خود نديد:
کندي نهفته داشت شب رنج من به دل؛
اما به کار روز نشاطم شتاب بود.

اما به کار روز نشاطم شتاب بود....
شتاب بود.....
شتاب بود.....

تو میری و من میمونم.تو میری با کوله بار دلتنگیهای من.من میمونم با کوله بار دلتنگیهای تو.من به این دلتنگیها عادت کرده ام.دل بسته ام.همیشه دوری را هدیه ام کردی.هر چند نظر تو غیر این باشد و بگویی من همیشه هجر را قسمتت کردم.اعترافات ما تکان دهنده بود.گاهی به سرم میزنه پاشم برم به اون دامنه کوهی که نشسته بودیم؛سر بزنم شاید کوه هم طاقتش از غمهای ما شکسته.زندگی رو چه ساده هدیه یک باور غلط کردم.چه نجواهای نابی رو این کوه شنیده.توی چه وقتی از نیمه شب!توی چه سکوتی؛توی چه سرمایی؛چه لحظه هایی رو از سر گذرونده اون شب؛اون کوه...اون کوه....

سرچشمه رويش هايي دريايي پايان تماشايي
تو تراويدي باغ جهان تر شد ديگر شد
صبحي سر زد مرغي پر زد يک شاخه شکست خاموشي هست
خوابم برد خوابي ديدم تابش آبي در خواب لرزش برگي در آب
اين سو تاريکي مرگ آن سو زيبايي برگ اينها چه آنها چيست ؟ انبوه زمان چيست ؟
اين مي شکفد ترس تماشا دارد آن مي گذرد وحشت دريا دارد
پرتو محرابي مي تابي من هيچم : پيچک خوابي بر نرده اندوه تو مي پيچم
تاريکي پروازي روياي بي آغازي بي موجي بي رنگي درياي هم آهنگي

 

نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 14:59 توسط آرایه| |


Design By : Night Skin