تبليغاتX
پندارهای آرایه

مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم...

امروز یا فردا باید سه نفر را ببینم.سه نفر را که نمیدانم آشنایم هستند یا غریبه؟چقدر میتوان به خاطرات آویخت و به خاطرات آمیخت؟حالا هی ساعت رسیدنتان را چک میکنم.حالا هی تقویم میلادی و تبدیل ساعت و از این برنامه ها دارم.سرم گیج میرود.حالم بد میشود.دلم میخواست راه فراری بود از دیدارشان.لیلا دلم نمیخواهد بعد از چهار سال ببینمت.لیلا دلم نمیخواهد بعد از چهار سال ببینی ام.آخرین باری که نشستیم یک دل سیر درد دل کردی و من چهار ساعت تمام دلداری ات دادم کی بود؟آخرین باری که تو آن سوی دنیا اشک میریختی و دلت گرفته بود و دلت گرفته بود و دلت گرفته بود...من هم دلم گرفته بود....خوبی اش این بود که من به تو نمیگفتم دارم پا به پای اشکهایت میبارم.و تو هم نمیتوانستی این را بفهمی.لیلا...برایم غریبه شده ای.مدتهاست برایم غریبه شده ای.مدتهایی که نبودی...به تعداد همه ثانیه هایی که نبودی برایم غریبه شده ای.میدانم وقتی ببینمت هم غربتت بیشتر به قلبم میریزد.تو حتما خیلی فرق کرده ای.چقدر فاصله است اکنون بین من و تو.بین دیدگاه ما.بین حرف زدنهای ما.حتی بین لهجه تو و من.حتی بین لباس پوشیدن تو و من.حتی بین همه آن چیزهایی که توی این هشت سال دیده ای و من ندیده ام و دیده ام و تو ندیده ای.هر چه دنبال نقطه اشتراک میگردم؛نمیبینم.پیدا نمیکنم آن گره کوری را که بخواهد به تو پیوندم بزند.اشکهایت را توی آن فرودگاه لعنتی به یاد دارم.آخرین دفعه ای که بدرقه ات کردم را به یاد دارم.آن شال گردن قرمز لعنتی پر رنگ ترین چیزی است که از تو به یادم مانده.حالا هجوم لحظه های بارانی را به یاد دارم.حالا همه آن زیر باران رفتنهامان را.همه اشک ریختنهامان را به خاطر گسستنها و شادیهامان را به خاطر پیوندها.حالا قیافه آن پسره عاشق مسخره ات را که جلوی در کلاس الاف می ایستاد و من یک بار دستش را لای در آوردم!و تو که از خنده ریسه رفته بودی.حالا همه آن جدا بودنمان از همه.همه آن یک ماهی که جواب سلام هیچکس را نمیدادیم.حتی آن تصادف بد وسط اتوبان.من و تو.بدون گواهینامه!حالا آن عطر هالووینت را به یاد دارم.وقتی وارد کلاس میشدی انگار یک دسته گل یخ میریختی توی فضا.حالا دل دل کردنهای اینکه از در دانشگاه وارد میشدم و نگران بودم نکند تو امروز هم تنبلی کرده ای و نیامده ای.و تحمل آنهمه فضای کسالت بار.حتی آن روزی که توی آن برف سنگین صبح به آن زودی آمدم به کلاسم برسم.با چه تقلایی!توی این آریاشهر لعنتی افتادم توی یک جوی پر از برف و آب و یخ!تا زانو خیس شدم ولی باز هم بی خیال شدم.الان که برایت تعریف میکنم؛شلپ و شلوپ آب یخ زده را توی بوتهایم حس میکنم.یادت هست؟آن نیم بوتهای موزی رنگ من و تو؟مثل هم.بعد وقتی رسیدم دانشگاه؛دیدم شما تشریف نیاورده اید.از زیر پتو به من زنگ زدی که حالش را نداشته ای.همیشه تنبل بودی و این تنبلی بد آزاردهنده بود.خوب؟ببین!من و تو زیاد خاطره داریم.ولی اینها فقط یک مشت خاطره است که روز به روز کمرنگتر و کم تعداد تر و خاک گرفته تر میشود.اینها را تو هم که نباشی من میتوانم تنهایی مزمزه اش کنم.تو هم که باشی باز باید توی آن رستوران توی تجریش بنشینیم و باز هی بگوییم یادته؟یادته؟یادته؟خوب اینها همه آن چیزی است که ما را به هم پیوند میدهد.دیگر نه من میتوانم پا به پای تو توی پیست اسکی کنم؛نه میتوانم پا به پای تو توی استخر شنا کنم؛نه میتوانم حتی پا به پای تو آن سربالایی نزدیک خانه تان را که سراسر زمستان یخ زده بود سر بخورم.فکر نکن دارم از تو گله میکنم.تو تقصیری نداری که مجبور شدی بروی و با اشک رفتی و وقتی میرفتی من با اشک به چشمهایت زل زدم و گفتی برمیگردی و گفتم میدانم برنمیگردی.تا همین چند سال پیش میگفتی برمیگردی و من عجیب میدانستم برنخواهی گشت.و بعدها دیگر دلت نمیخواست برگردی.مثل همین حالا که بعد از اینهمه سال دلت آمد تعطیلاتت را در ایران بگذرانی نه آن ینگه دنیا.لیلا!دلم نمیخواهد ببینمت.میترسم وقتی دیدمت نتوانم و آنقدر صبور نباشم که بتوانم جلوی اشکهایم را بگیرم.یا شاید هم آنقدر سرد و یخ باشم که بهتت بزند.تو حالا آشنا ترین غریبی هستی که من دارم.تو.تو و آن یکی و آن یکی.تو مثل سارا.سارایی که او را هم دلم نمیخواهد ببینم.این بار که آمده قول یک لی لی توی حیاط قدیمی را از من گرفته.فکرش را بکن!نوبتی از مدرسه گچ بدزدیم و نوبتی روی آن تکه آسفالت حیاطشان چهارخانه های لی لی را با برجا گذاشتن گوشت سفید گچ نقش کنیم و نوبتی خانه ها را یک پا یک پا یک پا برویم و بعد روی خانه چهار و پنچ جفت پا.چه حالی داشت تکه ای که از خانه هشت و هفت بر میگشتی.جفت پا.من همیشه پایم روی خط میرفت و سارا همیشه چشمهایش رد پاهایم را دنبال میکرد.همینکه پا روی خط میگذاشتم؛داد میزد:آهای!پایت روی خط رفت!سوختی.حالا اما مدتهاست پای من هی روی خط میرود و نه تو هستی و نه سارا که داد بزنید آهای!پایت روی خط رفت!سوختی.من مدتهاست سوخته ام و کسی نیست من را از ادامه بازی که تویش بازنده شده ام باز بدارد.مدتهاست مثل آن روزهایی که سارا نبود و تنها با خودم لی لی بازی میکردم؛یک بار خودم میشدم و یک بار سارا؛خودم که بودم هیچوقت پایم روی خط نمیرفت!هیچوقت هم سنگم اشتباهی نمی افتاد!ولی سارا توی همان خانه اول پایش روی خط میرفت و میسوخت!مدتهاست نیستید.امروز با دینا داشتیم حساب میکردیم که آخرین باری که دور هم جمع شدیم در آن شب کذایی که توی آن خانه ییلاقی توی طالقان از شدت ترس و وحشت قلبمان توی دهنمان آمده بود و ما پر رو پر رو روح احضار میکردیم؛چقدر گذشته؟باورت میشود؟باورت میشود هشت سال گذشته؟انگار دیروز بود.انگار نه.دقیقا همین دیروز بود و به قول دینا بهتر است به رویمان نیاوریم که چقدر بر عمرمان رفته.دلگیرم؟خوب هستم.از تو دلگیرم لیلا.از تو دلگیرم سارا.حتی از تو.از تو بهمن.از تو که اصلا آمادگی دیدنت را ندارم.از تو که از شنیدن خبر آمدنت فقط برای چند ثانیه ذوق زده شدم.بعدش؟بعدش آوار درد شدم.بعدش آوار تنهایی.چطور بگویم که نمیخواهم هیچکدامتان را ببینم؟چطور به شماهایی که با آنهمه شوق و ذوق خبر آمدنتان را داده اید بگویم دیدارتان مال خودتان.برش دارید ببرید همانجایی که تا به حال بوده اید؟
................................................
لحظه ای با من باش...

به پندار تو :
جهانم زيباست !
جامه ام ديباست !
ديده ام بيناست !
زبانم گوياست !
قفسم هم ، طلاست !
"بر اين ارزد ، که دلم تنها ست ؟! "

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:13 | لینک  | 

مثل همیشه روی تخت دراز کشیدم و پتوی نرمشو دورم مچاله کردم ولی اینجا پنجره ای نیست که بتونی بازش کنی کمی هوا بیاد؛بدون اینکه پرده رو باد کنار بزنه و چندین جفت چشم از خونه های اطراف تو رو نپاد.دستامو از زیر پتو بردم زیر و اونو تا چونم رول کردم و خزیدم زیرش.دارم کتاب میخونم.اینقدر این اتاق سرده(یا شاید باز ترموستات من خرابه!)که حتی برای ورق زدن کتاب هم جرات بر هم زدن این حالت و بیرون آوردن دستهامو ندارم.پس چیکار میکنم؟با زبون ورق میزنم!آی حال میده ها!مزه گس کاغذ خیلی بهم حال میده!خوشم میاد از خشکی کاغذ که زود خیس و مرطوب میشه.و من وقت زیادی ندارم برای ورق زدن!این روزها همه چیز با دکمه ×16 داره رد میشه.دلم میخواد زود به آخر هر ماجرایی برسم.مانی از سرکار برگشته خونه و مثل همیشه با اینکه کلید داره من باید برم درو براش باز کنم؛همون جلوی در قربون صدقه ام بره؛لوسم کنه؛بگه موش موشی من؛اونم با صدایی که با بچه ها حرف میزنن؛و من بهش بگم هیس!حالا همه همسایه ها باید بفهمن که تو داری تصدق من میری؟و باز اون میخوره توی ذوقش و میگه خوب بفهمن مگه چیکار کردم؟(چرا این مردها این مسائلو متوجه نمیشن؟!)و باز مثل همیشه برای اینکه تو ذوقش نخورده باشه؛زودی بغلش میکنم و بوسه رسیدن و خوش آمد گویی به خونه و دمپایی جفت کردن براش و البته گرفتن جایزه هایی(به قول خودش!)که برام آورده.توی این جایزه ها همیشه یک عدد کرانچی کوچولو؛چند تا رنگارنگ؛گاهی یک لپ لپ!!و یک سری خرت و پرتای دیگه پیدا میشه.خیلی هم بخواد حال بده؛یک نخ سیگار مور!و البته تازگیها؛به این فهرست که گاهی متغیر هم هست(آخه من زود فووریتهام عوض میشه؛هر چیزی زود تا اوج میبرتم؛و زود دلمو میزنه؛دمدمی مزاجم یعنی؟)یک چیزهایی اضافه شده.گاهی یک سی دی گلچین شده ایرانی با دقت و وسواس و بسته بندی خاص و پر از آهنگهای عاشقونه و ملایم و ملس!گاهی یک کتاب که به مخاطبی ناشناخته هدیه میشه(نمیدونم این مخاطب واقعا منم؟یا...؟)گاهی یک تاپلس خیلی زیبا؛گاهی هم یک سری خرت و پرت که نمیدونم چرا بهشون علاقه دارم و این علاقه از بچگی همراه من بوده.اینها یکسری سیگناله.اوایل حس خوبی بهم میداد؛از اینکه مورد علاقه قرار گرفتم؛از اینکه کسی اینطور علایقم رو تشخیص میده و با این وسواس به فکر هدیه دادن به منه؛خوب من هم چند باری جبرانش کردم.همین اواخر بود که یک کارت خیلی خیلی زیبا رو با یک متن خیلی خیلی قشنگ مزین کردم و بهش عطر زدم(وای چه عبدالله!!البته اون عطر مخصوص نامه بود؛نه عطر خودم!)و دادم مانی تا به دست صاحبش برسونه.کم کم بهتر دیدم عینک خوشبینی رو از چشمام بردارم؛و ساده اندیشی خیلی از زنهای معمولی رو نداشته باشم.دقیق شدم؛کنجکاوی کردم؛کمی از حسم کمک گرفتم؛رد پای این علاقه رو دنبال کردم تا رسیدم به مانی.درسته.یک دختر که همکار شوهرته؛و تو رو فقط چند بار دیده؛نمیتونه اینقدر عاشقونه دوستت داشته باشه!من شده ام یک بهونه.برای نزدیک شدن به مانی!دختر زرنگیه.فهمیده که نقطه ضعف مانی چیه.من.از طریق من خواسته به مانی نفوذ کنه.از آدمای زرنگ که میدونن چیکار کنن و از چه راهی وارد شن؛خیلی خوشم میاد.حالا هنوز هم از هدایایی که مثلا!به من داده میشه خوشم میاد.ولی اینبار حواسم جمعه.گاهی هم دلم براش میسوزه.نمیدونه با خودش داره چیکار میکنه.مانی آدم دوست داشتنی هست.واقعا هست.همه و همه و همه دوستش دارند.ولی بساط عشق و عاشقی با آدمی مثل مانی راه انداختن؛دختر احساساتی مثل اون رو به قهقرا میکشونه.مانی خیلی سخته؛مانی نفوذ ناپذیره؛مانی محکمه.مانی همیشه عاقلانه تصمیم میگیره.احساسات در زندگی مانی اصلا جایی نداره.تمام احساسات مانی خلاصه شده در وجود زنش.و من میدونم این همه احساسی بوده که اون میتونسته به خرج بده.برای همین از احساساتی نبودنش هیچوقت دلگیر نبودم.چون میدونم همه احساسش؛همه اون چیزی که به عنوان عشق یا علاقه یا دوست داشتن توی وجودش بوده؛تقدیم من کرده.حالا اگر کمه؛اگر زیاده.نمیگم اینکه روزی یکی پیدا شه و قلب مانی کمی بیشتر براش بتپه؛جزو محالاته.ولی احتمالش حد اقل با این آدم خیلی خیلی خیلی ضعیفه.روزی از دوستی که دچار همین وضعیت شده بود پرسیدم تو هم بهش علاقه داری؟گفت خوب وقتی یکی مدام زیر گوشت زمزمه کنه دوستت دارم عاشقتم؛خوب تو هم خواه ناخواه و شاید حتی از روی کنجکاوی به سمتش کشیده میشی دیگه.درست میگه.مانی هم شاید کمی توجش جلب بشه؛ولی بیگدار به آب نمیزنه.حواسش خیلی جمعه.حداقل من اینطور فکر میکنم.با شناخت ده پانزده ساله ای که ازش دارم.دخترک نمیدونه هنوز که مانی علاقه ای به خوندن حتی یک بیت شعر هم نداره.مدام شعرهای عاشقونه در قالب متنها و عکسهای خوشگل برای من!!میفرسته.هنوز نمیدونه مانی اصلا آهنگ ایرانی گوش نمیکنه؛هر هفته مهمون یک سی دی گلچین شده از حرفهای دلش میکنه من!!!رو!زیر شیشه میز مانی پر شده از دو بیتیهای جانسوز و زیبا!مهمون شدن مانی به صبحانه های مفصل و خوشمزه هم توی لیست قرار گرفته!(این یکی رو خوب اومده!مردا عاشق صبحانه آماده شده اند!)ولی مانی همیشه به من التماس میکنه که براش صبحانه آماده کنم بذارم توی ظرف؛ببره؛یا لا اقل صبحها با هم صبحانه بخوریم بریم سرکار.مه اما سر صبح میلم به هیچ چیز نمیکشه.گاهی براش عدسی؛لوبیایی؛نون و پنیر و گردویی؛سوسیس تخم مرغی آماده میکنم؛ولی خیلی گاهی!و اون وقت اون صبحها که داره میره سر کار و بسته صبحانه رو میدم دستش؛دستمو بوسه بارون میکنه.میبینم چه برقی میزنه چشماش.تا شب هم هی sms میزنه و تشکر میکنه.و میگه که چقدر خوشمزه بود؛چقدر حال داد بهش.و از این حرفها.ما کلا زوج جالبی هستیم.هنوز هم بعد از یک سکس؛فردا صبحش مدام به هم sms میزنیم و درموردش حرف میزنیم و از هم تشکر میکنیم!فکرش رو بکن!بعد از حدود ده سال ما هنوز اینطوری هستیم!من و مانی با هم خیلی دوستیم.برای همین شماها شاید نمیتونید باور کنید و براتون قابل هضم نیست اگه من بگم درباره خصوصی ترین احساسات هم میشینیم با هم بحث میکنیم؛آروم با هم حرف میزنیم؛راه حل پیش پای هم میذاریم.حتی در مورد بهمن؛با اینکه هر دو ترجیح دادیم سکوت کنیم و به روی هم نیاریم؛ولی باز هم یک وقتایی که من گیر میکردم؛اون بود که کمکم کرد.یا دعوام کرد؛پرخاش کرد؛یا احساساتمو نسبت به خودش برانگیخت؛یا دغدغه های فکریمو اینقدر کم کرد تا راحت بتونم با خودم و تصمیمم کنار بیام.به مانی میگم که تا حالا احساس کردی این همکارت بهت حسی کمی بیش از یک علاقه معمولی داره؟خیلی ساده میگه که آره خوب؛منو خیلی دوست داره.میترسم کلمه عشق رو به کار ببرم براش؛و مانی هم ترجیح میده این رو نگه.ولی کارهای این دختر مصداق کامل عشقه.این دختر اتفاقا سمت خیلی مهمی هم داره.این دختر اتفاقا خیلی هم زیباست.این دختر اتفاقا خیلی خیلی خوش هیکله.این دختر اتفاقا هر خواستگاری براش پیدا میشه؛چه توی شرکت؛چه بیرون شرکت؛به مانی میگه و نظر مانی رو میپرسه.این دختر اتفاقا حرف مانی براش وحی منزله.این دختر اتفاقا خیلی از حرفاشو به مانی میگه.این دختر اتفاقا خیلی با مانی درددل میکنه.این دختر اتفاقا خیلی به مانی خودشو نزدیک حس میکنه.من از عواقب این علاقه میترسم.ترس من از ناحیه مانی نیست.اصلا و ابدا.ترس من از ناحیه خود دختره است.خوب آخرش که چی؟حالا مانی هم بهش علاقه پیدا کنه؛باهاش بیشتر بجوشه؛بیشتر همو ببیننن؛قرارهای خصوصی هم بذارن؛با هم بیرون هم برن؛به هم اونقدر نزدیک بشن که ....خوب؟بعدش چی؟چی میخواد بشه؟اگه ذره ای فکر کرده مانی ممکنه از من جدا بشه و با اون ازدواج کنه!!!!!خیلی باید احمق باشه.و بسیار بعید میدونم چنین فکری کرده باشه حتی.ولی پس میخواد چیکار کنه؟فقط میخواد طعم عشق مانی رو بچشه؟اونم یک عشق یک طرفه؟یعنی سوختن یک طرفه راضیش میکنه؟چه لذتی براش داره؟من هنوز هم نمیتونم حال پروانه رو وقتی خودشو و بالشو به آتیش میسوزونه بفهمم.یک ثانیه هم نتونستم هیچوقت توی عشق یکطرفه بمونم.شاید به خاطر غرورم بوده که نتونستم هیچوقت در یک عشق یک طرفه گیر کنم.اگر طرفم اونقدر که لازم داشتم؛سیرابم نمیکرد؛محکوم به جدایی و تموم شدن همه چیز میشد.من از خیلیها خیلی ساده و در کمال ناباوریشون کندم.خیلی رابطه ها رو زود به لجن کشیدم و تمومش کردم؛فقط به این دلیل که دیدم یکطرفه و یکتنه سوختن هیچ حسنی نداره.و این کندن برام خیلی خیلی آسون بوده.این کندنی که خیلیها جراتشو ندارن.خیلی ها نمیتونن.خیلیها میدونن که به پایان یک رابطه رسیدن و نمیتونن دل از طرف بگیرن.و از همه بدتر خیلیها که میدونن هیچ آغازی نخواهد بود؛میفهمن طرف هیچ علاقه ای بهشون نداره و باز هم خودشون رو گول میزنن و دوست دارند بیخود و بیجهت بالشونو به آتیش بزنن.من نمیفهمم.این هم شد عشق؟این هم شد علاقه؟اینکه آدم خودشو فنا کنه؛نمیتونه عشق مقدسی باشه.آره.شاید عشق باشه ولی یک عشق کثیفه.دلم برای دختره میسوزه و نمیدونم براش چیکار کنم.نه میخوام غرورشو بشکنم؛نه میخوام به خاطر عشق به کسی که خودم هم میپرستمش؛شماتتش کنم؛نه میخوام دلگیرش کنم؛و نه هیچ.ولی نمیدونم چیکار کنم.مدتیه مانی هم تو فکر فرو رفته و گاهی میپرسه چیکار کنم باهاش؟میبینم که عنان قرار رو از دست داده و این روزها کمی مضطربه.من اینطور مواقع میگم تقصیر خودته!اون موقع که گوش مفتی واسه حرفاش میشدی؛و اجازه میدادی احساساتشو برات نمایان کنه؛باید فکر اینجا رو میکردی.اضطراب مانی از وقتی بیشتر شده که دختره گفته من از شما کلی پیش پدر و مادرم تعریف کردم!وقتی مانی این جمله رو بیان میکرد برای من؛باید بودی و قیافه نگران و وحشتزده اش رو میدیدی!من اما نتونستم خندمو نگه دارم؛به لهجه بردبار خان!گفتم:"آی بابات سوخت!"در آغوش کشیدمش و گفتم کوچولوی من!نترس!من باهاتم!بعد هم چند تا کل براش کشیدم و گفتم مبارکه!اتفاقا من از هوویی که همه کشورهای خارجی رو گشته؛خوشم میاد!ولی پشت لبخند مانی؛که از مسخره بازیهای من نمایان شده بود؛یک تلخی نگران کننده دیدم.مانی الان کارش خیلی زیاد شده.مسئولیت سنگینی داره و اصلا وقت درگیر شدن توی این برنامه ها براش نیست.مانی محکمه؛ولی یک سد؛هر چقدر هم محکم باشه....ترسم این سیل دمادم ببرد بنیادش....ترسم از عشق این دختره که روز به روز داره دامنگیر تر میشه.دلم نمیخواد مانی رو پر از تشویش ببینم.دارم دنبال راهی میگردم؛که با کمترین هزینه؛این علاقه رو نیست کنم.نگران نیستم.اصلا.چون همسرم رو خوب میشناسم.نگرانیم از جانب اون دختره.دلم نمیخواد بشکنه.ولی واقعا چرا وقتی خودشو به آتیش عشق مانی میزد؛فکر نمیکرد که این راه آخر و عاقبت نداره؟آخه اینهمه پسر مجرد؛چرا دخترها تازگیها دلشون میخواد سریش مردهای زن و زندگی دار بشن؟دلیلش اینه که مردهای متاهل تازگیها خیلی سر و گوششون میجنبه؟یا دخترهای این دور و زمونه اینقدر آبکی شدن و اینقدر بی اعتماد به نفسن و اینقدر از ارزش وجودی خودشون غافل؟دختر هم دخترای قدیم!یادمه چه نازی میکردیم واسه پسرا!مرد متاهل؟وای!اصلا حرفشم نزن!اونا رو قاطی آدما نمیدونستیم حتی اگه فرشته بود!پرونده یک مرد متاهل به کل برامون بسته بود.چه دورانی بود!مثل الان نبود که دوره آخر زمون باشه؛دخترا به مردای زن دار دل ببندن؛پسرا به زنهای شوهر دار؛و اون یکیشو(زنها و مردهای متاهل به هم!)نمیگم چون دیگه خیلی دنیای خر توخری میشه!والا!
...........................................................
پ.ن:البته من اصلا مطلق حرف نزدم؛دختر و مرد و زن همه جوری تو دنیا هست.
پ.ن:من و بهمن وقتی عاشق هم شدیم که دختر و پسری 19 ساله بودیم.و نمیشه ما رو توی این دسته ها بیارین.

پ.ن:خدایی ببینید این مملکت رو چی داره میچرخه!جون خودم اگه نماینده میشدم منتخب هم میشدم!
..........................................................
لحظه ای با هووم!باش...

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقتيست که هر شب به تو مي انديشم
به تو آري به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي به همان باغ بلور
به همان سايه همان وهم همان تصويري
که سراغش را از شعر خودم مي گيري
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم
به تبسم به تکلم به دلارايي تو
به خموشي به تماشا به شکيبايي تو
به نفسهاي تو در سايه سنگين سکوت
به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت
شبحي چند شبست آفت جانم شده است
اول اسم کسي ورد زبانم شده است
در من انگار کسي در پي انکار من است
يک نفر مثل خودم تشنه ديدار من است
يکنفر ساده چنان ساده که از سادگي اش
مي توان يکشبه پي برد به دلدادگي اش
يک نفر سبز چنان سبز که از سرسبزيش
مي توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش
آي بيرنگ تر از آينه يک لحظه بايست
راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟
اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست
پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يکي است؟
حتم دارم که تويي آن شبه آينه پوش
عاشقي جرم قشنگي است به انکار مکوش
آري آن سايه که شب آفت جانم شده بود.
وان الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اينک از پشت دل آينه پيدا شده است
و تماشا گه اين خيل تماشا شده است
آن الفباي دبستاني دلخواه تويي
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويي!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:23 | لینک  | 

نميدونم کجاست....يک جايي مثل اين يخدانهاي قديمي اجدادمون...نميدونم ديديد يا نه؟همون مخروطهاي بزرگ گلي که زمستونا براي نگهداري برف ازش استفاده ميکردند تا تابستونا يخ داشته باشند؛ميرم توش؛از اون پايين نوک مخروط رو نگاه ميکنم؛وسط قاعده اش ايستادم و تعجب ميکنم از اينکه من اينجام.و توي اين مخروط پر از لونه کبوتره؛اونم نه از اين لونه کبوترهاي سنگي و گلي و سفالي؛دقيقا  پر از لونه هاي نوک ساز خود کبوترها؛که با خار و خاشاک گرد و تميز ميسازن.و روي اين لونه ها کبوترهايي روي تخمهايي نشستن.کبوترهاي خيلي سفيد و پر از پرهاي تميز؛حتي پاهاشونم پر از پره.تو عمرم تخم کبوتر نديدم؛از يک چيزهاي شبيه يک نردبون مارپيچ(دي ان اي ديدي؟)بالا ميرم و يکي يکي کبوترها رو بلند ميکنم تا زيرشون رو ببينم؛هر کدومشون سه چها تا تخم مرغ مانند و سفيد زيرشون دارن.عجيبه که تخمهاشون اندازه تخم مرغهاي درشته.اولي؛دومي؛و سومي؛همينطور بالا ميرم و از نوک مخروط نور موذي آفتاب چشمم رو ميزنه و من رو که انگار سردمه؛گرمم ميکنه و توي مخروط رو هم روشن ميکنه.يکي از اون پايين صدام ميزنه و انگار نگرانه نيفتم.نگاه ميکنم؛اون يک نفر ماني نيست؛هم ميشناسمش هم نميشناسمش.اولش به بالا رفتن ادامه ميدم؛و بعد اون سعي ميکنه از طرف ديگه اي بياد بالا و منو برگردونه.يک هو دستمو ميگيره و همون بالا سعي داره منو به سمت پايين هل بده.من بهش ميگم ببين؛جوجه ها دارن دنيا ميان؛با هم اين صحنه رو نگاه ميکنيم؛يکي يکي از توي تخمها جوجه هاي تپل مپل با پرهاي خيلي پرپشت و سفيد (پر ها؛نه کرک و نه لخت)تعجب ميکنم که همشون سفيدن.دست دراز ميکنه؛چندتاشونو برميداره و ميذاره کف دست من.هنوز نميشناسمش؛ولي انگار ميشناسمش و انگار دوستش دارم.حرفي با هم نميزنيم.فقط تو چشمهاي هم نگاه ميکنيم؛دستم توي دستهاشه و با دستهامون داريم دستهاي همديگرو لمس و نوازش ميکنيم؛بعد موها؛موهاي هم رو حريصانه لمس ميکنيم؛انگشتهامو ميبرم توي موهاش و اون دستهاشو ميذاره دور صورتم و چنگ ميزنه توي موهام؛و اونا رو به سمت صورتش ميبره و يک نفس عميق ميکشه.هرم نفسهاشو توي موهام حس ميکنم و از اين حالت خوشم مياد.هنوز نميدونم کيه.هم ميشناسمش و هم نميشناسمش.حتي نميدونم من شوهر دارم يا ندارم؟چند سالمه الان؟اصلا ماني رو هم يادم نيست.هيچ چي يادم نمياد.خارج از مکان و زمان.دستشو از لاي موهام ميخزونه به پشت سرم و صورتمو هل ميده به سمت خودش.بعد يک بوسه با ترديد ولي خيلي عاشقونه و شيرين رو حس ميکنم.دومي؛و سومي؛هر دفعه عميق تر و خيس تر.چيزي که عجيبه؛تشنه بودن ما به هم؛و حريصانه در آغوش فشردن و حريصانه بوسيدنه.اين حتي توي همون لحظه هم برام عجيبه؛که چرا من اين آدم رو نميشناسم و دارم اينطور باهاش معاشقه ميکنم؟بدون هيچ حرفي؛بعد به سمت پايين ميريم و من توي هيزمها و خار و خاشاکهاي کپه شده توي اون مخروط گمش ميکنم.فقط ميدونم که ار اونجا رفت بيرون.ترديد دارم که دنبالش بگردم يا نه.آخرش تصميم ميگيرم دنبالش برم.از يک بيابون و دست وسيعي ميگذرم و توي يک اتاقک گلي ميبينمش.اتاقکي بدون در و پنجره.ميرم پيشش.حالا برام آشناست.ميشناسمش.کسي که ساليان دور بهش احساسي داشتم و حالا هيچ.توي همون لحظه هم ميدونم همه چيز بين ما تموم شده رفته.وقتي ميخوام از کنارش بي تفاوت رد بشم؛نگام ميکنه؛صدام ميکنه؛به سمتش که برميگردم؛يکي ديگه است.باز همون يکي ديگه که من هم ميشناسمش هم نميشناسمش.رو به روي من مي ايسته.دستشو دراز کرده و منتظره من دستمو بهش بدم تا با هم بريم.لحظه اي مکث و ترديد ميکنم؛به چشمهاش نگاه ميکنم؛لبخند خيلي شيريني ميزنه؛از لبخندش حرصم ميگيره؛و نميدونم چرا؟باز همون ناز و نوازشها؛باز همون هرم داغ نفسهاش که از لا به لاي موها و روي گردنم عبور ميکنه؛و باز همون بوسه هاي شيرين و خواستني.از خواب بيدار ميشم.عرق کرده ام و انگار ترسيده ام.ياد اون مخروط بزرگ گلي مي افتم.اصلا نميدونم خودم کجا ديدم .و کي رفتم توش که با اين جزئيات يادمه....فردا صبح سرچ ميکنم و عکسشو پيدا ميکنم.چند نوع از اين چيزها هست.ولي نزديکترينش به خواب من توي يزده.يزد.....يزد....و اوني که توي خوابم ديدمش و شناختمش....خيلي مرتبطه.ولي بعدا يک چيزي ميبينم که جالب تره.برج قاموس که همين تازگيها هم ديدمش.گويا اين برج محل نگهداري کبوترها بوده.يادم ميفته که من اونجا توي اون خلوتي و تاريکي يک نفر رو عاشقونه بوسيدم.بعد از اينهمه سال؟و تکرارش حالا توي خوابم با اينکه به کل يادم رفته بوده؟و اون آدم چي؟اوني که هم نميشناختمش هم ميشناختمش چي؟بعد يک سي دي تعبير خواب بهم ميدن تا ببينم تعبيرش چيه؟نوشته ديدن کبوتر سفيد و جوجه کبوتر در خواب نشان فرزند است!نه..............نه...................نه................

#به تعبير خواب اعتقادي ندارم.اينقدر هم خواب ميبينم که برام اصلا نمودي نداره.اصلا هم تو فاز تفسير و تعبير خوابهام نيستم.خوابهاي من دو دسته اند.بعضيهاشون به کلي چرت و پرتن؛بعضيهاشون که هميشه هم ميترسوننم؛چنان روشن و واقعي هستند که وقتي از خواب بيدار ميشم به کل خسته و آشفته ام و انرژي زيادي ازم رفته.اينا اينقدر واقعيند که نيازي به تفسير و تعبير و نشانه ندارند.يکسري خوابها هم هستند که مدام و براي سالها دارم ميبينمشون.عين هر دفعه.و هردفعه هم ميدونم که قبلا بارها اين خواب رو ديدم.و بعضي وقتها؛يک خواب به فاصله چند روز چند بار برام تکرار ميشه؛مثل همين امروز که دوباره خواب جوجه هاي پرنده اي رو ديدم که سفيد بودند با پرهاي پر پشت.يک لونه سفالي از پرنده اي که قرار نبوده و گويا امکان نداشته تخم بذاره و حالا من براي تميز کردن لونه رفتم سراغش و ميبينم نه يکي نه دو تا نه سه تا بلکه ده دوازده تا جوجه تپل و سفيد و تميز اونجا هستند.از اينکه تا حالا متوجه نشده بودم؛به شدت تعجب کرده بودم ولي يادمم مياد که به شدت خوشحال بودم.چيز جالب اين بود که دوباره همون جوجه ها رو توي خواب ديدم؛همون شکل؛همون قيافه؛با پاهاي پر پري سفيد و پر.ولي اينبار اينا جوجه قناري بودند.اما اندازه جوجه شترمرغ بودن والا!آهاي کي ميدونه تعبيرش چيه؟

پ.ن:سمیه جون قربونت برم!من امروز یک خبر نه دو تا خبر خیلی خوب شنیدم!دو تا مسافر راه دورم میاااااااااااااااااااااااااااان!خیلی خوشحالم......خیلی کمه.....خیلی خیلی خیلی.....
.............................................................
لحظه اي با من باش...

پريد از سر بامم کبوتري که تو بودي
شکست پيش نگاهم صنوبري که تو بودي
چه سخت مي رود از ياد ياوري که تو باشي
چه ساده دادمش از دست باوري که تو بودي
هزار مرتبه گفتند و باز تازه و گيراست
حديث کهنه عشق مکرري که تو بودي
تمام باغ به اشغال خار هرزه در آمد
در اختفاي درخت تناوري که تو بودي
هزار سينه چاک و هزار گردن چالاک
فداي تيغه عريان خنجري که تو بودي

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:33 | لینک  | 

شاید بهتر باشه از اول برات تعریف کنم.ولی نمیتونم و نمیخوام هم.ضمن اینکه چند وقتیست دیگر به این صفحات آبی هم اطمینانم نمیرود.یک ایمیل داشتم.یک ایمیل به همین آی دی صاحب همین وبلاگ.یک ایمیل برای آرایه.نمیدانم چه بود؟درددل بود؟مواخذه بود؟محاکمه بود؟مبادره(از بیدار کردن می آید به نظرم!)بود؟هر چه که بود تلنگری به من زد تا به سالهای دور و دورتر بروم.آن هم با این مضمون که سختیهایش را برای من برشمرده بود و من را محکوم به خوشی زیر دلم زدن کرده بود و محکوم به رفتن زیر دسته مرفهین بی درد و از روی شکم سیری زندگی را کردن(درست نوشتم).میخواهم حاشیه نروم...اما نمی شود.به نظرم مجبورم یک چیزهایی را برایت بگویم تا فضا ملموس تر شود.و دقت کن این برخلاف میل من است.چون اینها خصوصی ترین قشر زندگی ام را دربر میگیرد و علاقه ای به بازگو کردنشان هم نداشته و ندارم.اما شاید اگر بنویسمشان کمی درد نگفتنشان کم شود و کمی بار سنگینی اش سبکتر.اصلا بگذار چند قسمتی اش کنم و از اول برایت بگویم.تو فکر کن همه اینها داستانی بیش نیست و دخترک صا حب این وبلاگ فقط شخصیت اصلی داستان است.اینطوری من هم راحت تر برایت خواهم گفت.قبول؟فرض کن دیروز بود یا امروز است که تلفن زنگ میزند و مادر از من میخواهد به ملاقات کسی بروم که در بستر مرگ افتاده و آخرین روزها و شاید لحظه های زندگی اش را میگذراند.و البته شدیدا تمایل به دیدار من دارد و حاضر است همه زندگی اش را بدهد تا من را ببیند.این حکایت تازه ای نیست و سالهاست شده یک بحث مداوم بین من و مادر.بحثی که نمیدانم هر دفعه از کجا سرباز میکند و با دلگیری و دلخوری و گاها داد و بیداد و خشم و عتاب و در نهایت اشکهای بیکرانی که نثارش میکنم؛خاتمه می یابد و روزها در ذهن من می ماند و خاطرم را مکدر مکدر مکدر میکند.ببین؛من آدم یک دنده و لج بازی هستم درست؛ولی باور کن؛باور کن در این یک مورد نمیتوانم؛نه من که تک تک سلولهای بدنم؛نمیتوانند و نمیخواهند کوتاه بیایند و طعم شاید شیرین بخشش را بچشند.نمیدانم؛هنوز هم برای گفتنش برای تو تردید دارم.اصلا هم چیز مهمی نیست برای تو البته؛ولی گفتنش برای من مهم است.پس بگذار ببینم از کجا شروع کنم؛پس بگذار اول یک قهوه تلخ برای خودم آماده کنم؛و یک سیگار(شاید هم دو تا)بیاورم؛زیر سیگاری و فندک هم باشد؛این سیاوش قمیشی را هم خفه اش کنم؛چند تا بیسکویت ساقه طلایی و یک رنگارنگ هم بیاورم؛بعد برایت بگویم.برای گمان میکنم آخرین بار پدربزررگ تقاضای دیدار من را میکند.این پدربزرگ میشود پدر پدرم.خوب تا اینجا هیچ چیز خاصی نیست.پدربزرگی میخواهد نوه اش را ببیند و بعد بمیرد.پدربزرگی میخواهد تنها فرزند یکی از دو فرزندش را که جوانمرگ هم شده ببیند.تا اینجا باز هم چیز عجیبی نیست.پدربزرگ میخواهد فرزند پسرش را ببیند؛پسری که مثل خدا میپرستیدش.پدربزرگی میخواهد یک بار دیگر امانتی تنها فرزندش را ببیند و شاید هم میخواهد در آغوشش بکشد و شاید هم میخواهد ببوید و خاطرات پسرش را در ذهن تداعی کند.نه....نمیتوانم بنویسم...عصبی ام میکند...مثل همین حالا که من عصبی و شکننده شده ام و نشسته ام برای تو از قصه غصه هایم بنویسم....حالا که گفتم....بقیه اش را بشنو...درست یادم می آید که چهار-پنج ساله بودم.از این دخترهای شیرین زبان و تو دل برو که خودشان را توی دل آدم جا میکنند نبودم.خوب حرف میزدم.مثل بچه های حالا از دو سالگی زبانم باز شده بود و مثل بلبل برایت جمله میساختم و حرف میزدم.اما...تلخ بودم.تلخ تلخ تلخ.خودم را از جمع بچه ها جدا میکردم و مثل یک آدم بزرگ با خودم رفتار میکردم.با خودم و با دیگران.خوب شاید توقعی از دختری که پدرش را هرگز به خاطر ندارد؛جز این نمیتوان داشت.دختری که سالها شاهد سختیها و اشکهای مادرش بوده(هر چند شاید به یاد نمی آورم؛ولی حتما بوده).ببین من هنوز هم نمیدانم پدر و مادرم عاشق هم بودند یا نبودند؟همدیگر را چقدر دوست داشتند یا نداشتند؟ولی این سوال بیست و اندی ساله زندگی ام گاهی من را به جواب بله خیلی خیلی زیاد و گاهی به جواب خیر...یک ازدواج مصلحتی میرساند.همینقدر میدانم که پدر قرار نبود با مادر ازدواج کند.همینقدر میدانم که قضیه ازدواج این دو در عرض یک ماه شکل گرفت.یک چیزهای دیگر هم میدانم که نمیخواهم بنویسمشان.ولی میدانم که در زندگی پدر فرد دیگری هم بود.شاید مادر را همین پدربزرگ به پدر پیشنهاد کرد.شاید پدر وقت چانه زدن با پدر بزرگ را نداشت.شاید نمیخواست این دم دمای آخر از خود خاطره ای مکدر در دل پدربزرگ جا بگذارد.پدر اما بدون کوچکترین حرفی پذیرفت و هر چه که بود من شدم فرزند پدر و مادری که نمیدانم چرا با هم ازدواج کردند و نمیدانم چرا به آن سرعت با آن وضعیت پدرم؛بچه دار شدند.میدانی میخواهم یک چیزی به تو بگویم؛این سریال به نظر خیلی از شما روشنفکرها؛مزخرف و مسخره مهران مدیری؛همچین هم بی هوا و بیهوده و الکی نیست.پشت همه اینها حقایق تلخی پنهان است.نه!من نمیخواهم بگویم یک خان زاده بوده ام!اشتباه نکن!(هر چند حقیقت جز این هم نمیتواند باشد).اصلا من قرار نیست از این چیزها برای تو بنویسم؛میخواستم یک درد و رنجم را با این صفحات آبی که اطمینانم نمیرود بهشان حتی؛در میان بگذارم.اینجا فنجان سورمه ای رنگ سرامیکی را به لبهایم نزدیک میکنم و تا آخرش بی وقفه سر میکشم.تلخی اش دهانم را گس میکند و من این گسی و تلخی را دوست دارم.وقتی من به دنیا آمدم؛دل خیلیها شاد شد.خوب؛فرزند و نوه اول خیلیها بودم.تحفه بودم یک جورهایی.ولی این شادی خیلی زود برای بعضیها تبدیل به رنجی جانکاه شد.نمیدانم پدر چند بار مرا در آغوش خود گرفته؛چند بار زیر گوشم لا لایی خوانده؛چند بار مرا بوسیده؛چند بار من روی سینه پدر به خواب رفته ام؛جنس نوازشهایش را به یاد ندارم؛نگاهش یادم نمی آید حتی؛اصلا اینها هم مهم نیست.نمیخواهم از اینها بگویم.بگذار بروم سر اصل ماجرا.چهار یا پنج سالم بود.مادر بعد از چندین سال تنهایی بعد از پدرم؛تصمیم به ازدواج گرفت.خوب این همیشه برای خیلیها تابو بوده و شاید هنوز هم هست.اصلا به این قضیه هم کاری ندارم؛مادر حق داشته برای زندگی خودش تصمیم بگیرد.اما پدربزرگ این وسط خیلی دور از منطق برخورد کرد.میدانی الان روزهایی را به یاد می آورم که از از آغوش گرم مادر جدا شدم یا بهتر بگویم جدایم کردند و قدم به خانه پدربزرگ گذاشتم.فقط به این دلیل که مادر خواسته بود ازدواج کند.خوب پدربزرگ نفوذ خیلی زیادی همه جا دارد و خوب میتواند هر حقی را ناحق کند.جنگ بین مادر و پدربزرگ سالها سالها و سالها ادامه داشته و تنها بازنده این جنگ سرد من بوده ام و بس.چهار یا پنج سالم بود که قدم به اتاقی گذاشتم که مطابق با آخرین مدلهای روز تزیین شده بود و پر از رویاهای بچه گانه بود.پر از اسباب بازیها و وسایلی که در هر خانه ای یافت نمیشد.یک قفس طلایی خیلی خیلی زیبا.ولی من اتاق پر از روبان خودم را خیلی بیشتر دوست داشتم.معلوم است که دوست داشتم.هیچ کس هیچ وقت برای من توضیح نداد که من چرا باید اینجا زندگی میکردم؛دور از مادر؛هیچ کس برایم توضیح نداد دلیل آنهمه دوری چه بود؟هیچ کس برایم نگفت چرا هر بار مادر را میدیدم ضعیف تر و شکننده تر شده بود و چرا همیشه با اشک گونه ام را میبوسید و با حسرت در آغوشم میکشید.شاید من بچه بودم و نمیفهمیدم.کاش حقیقت داشت و من نمیفهمیدم.خودم هم نمیدانم چرا برای مادر همیشه از اینکه من توی آن خانه خیلی خوشحالم میگفتم.از این میگفتم که چطور پدربزرگ و مادربزرگ و عمو و زن عمو و بعدها بچه هایشان با من با محبت رفتار میکنند.از اینکه همیشه پدربزرگ با یک سورپرایز برای من به خانه می آید.هیچ وقت به مادر نگفتم که شبها منتظرم همه بخوابند؛خودم را به خواب میزنم تا همه بخوابند و آخرین باری که پدربزرگ می آید دستم را میبوسد و نگاهی دلسوزانه به من می اندازد و دستی بر سرم میکشد و شاید پنهانی دیده باشم قطره اشکی هم میریزد و میرود؛آهسته یکی از حوله های کوچک کمدم را برمیدارم و روی چشمهایم میگذارم و مثل ابر بهار از دوری مادر اشک میریزم.مثل ابر بهار از ظلمی که خدا بر پدر روا داشت و اینچنین از من و مادر جدایش کرد اشک میریزم.توی آنهمه غم و غصه همه حواسم به این بود که اشکها از روی گونه ام نغلطد و روی سپیدی بالش نریزد تا مادربزرگ از دیدنش غصه دار نشود؛تا حتی همین پدربزرگ ناراحت نشود؛تا حکایت شب گریه هایم به گوش مادر نرسد.کاش من هم کودکی بیش نبودم همانگونه که همه فکر میکردند؛و در عالم بچگی هیچ نمیفهمیدم.کاش نمیخواستم هوای هیچ کس را داشته باشم.کاش کمی خودخواه تر بودم.کاش میتوانستم وقتی پدربزرگ از سر کار می آمد و من را روی زانو اش میگذاشت و در آغوشش میفشرد و برایم قصه میگفت و شعر میخواند و سر به سر خودم و عروسکهایم میگذاشت؛به او بگویم که میخواهم به خانه پیش مادرم برگردم.اما میدیدم که اسم مادر که می آید چطور پدربزرگ دستش را روی قلبش میگذارد و اشک میریزد و با خشم از او یاد میکند.هیچ وقت خودم را اینقدر تنها و بی پناه ندیده بودم.کوچک و تنها.تنها و بی سرپناه و تنها و تک.تنها و اندوهناک.دو سال تمام پدربزرگ من را از آشیانه از هم پاشیده مان جدا کرده بود.دیگر از آن اتاق پر از روبان من خبری نبود و دیگر آشیانی نبود که منتظر من باشد.مادر ازدواج کرده بود و به خانه جدیدی رفته بود و من هنوز در رویای آن اتاق پر از روبان؛هر وقت که مادر را میدیم؛احوال اتاقم را میپرسیدم.میترسیدم حال آن عروسک لباس قرمز توری ام را بپرسم.میترسیدم حال آن پنجره ای که به پارک باز میشد را بپرسم.میترسیدم حال تاب گوشه حیاط را بپرسم.میترسیدم اگر از آنها بپرسم؛مادر دلش بگیرد؛و بفهمد که من چقدر دلم برای آشیانم تنگ شده.خوب اینها که مثل من بچه نبودند که نفهمند؛...آدم بزرگند دیگر....حتما میفهمند......من باید مواظب باشم دلشان نگیرد؛دل بزرگ و دریاییشان از غصه دل کوچک من نگیرد؛میترسیدم...از اینکه پدربزرگ یک بار که دستش را روی قلبش میگذارد و به دیوار تکیه میدهد؛دیگر نتواند دستش را بردارد....میترسیدم مادر مثل همان دفعه که نتوانستم اشکهایم را پنهان کنم؛از حال برود و دیگر نخواهد از آن بیمارستان لعنتی برگردد....میترسیدم خدا داراییهای دیگرم را مثل پدرم یکی یکی از من بگیرد....ترس...ترس....و ترس....ترسهای بیموردی که همیشه همراهم بود و هست...شاید هر بچه دیگری بود بعد از دو سال به این شرایط عادت کرده بود و خوشبختی را کنار پدربزرگی که عاشقانه دوستش داشت و مادربزرگی که جانش برایش میرفت مزمزه میکرد.اما من نمیتوانستم.رویای آن اتاق پر از روبان که بیشتر شبها خوابش را میدیدم؛با چهره مادر که لبخندی بی شائبه داشت؛و حتی حضور پدر....رهایم نمیکرد.بعد از دو سال مقاومتم شکست.اشکها مجالم نمیداد.شاید بزرگتر شده بودم و بی تاب تر و کم تحمل تر.مثل پدربزرگ که آنقدر بزرگ شده بود که آلبوم عکس پدر را ورق بزند و اشک بریزد؛تلخ و بی مهابا از حضور من؛شاید حالا آدم بزرگ شده بودم و اجازه داشتم ناراحتیهایم را بروز دهم و غصه هایم را به دل همه بریزم.حالا میتوانستم مثل مادر که گاه گاهی میدیدمش اشک بریزم.میتوانستم به اتاقم بروم و در را محکم به هم بکوبم و خودم را روی تخت پرت کنم و به تشک فنری تخت مشت بکوبم و مشت بکوبم و داد بزنم و اشک بریزم و بلند بلند گریه کنم و بگویم:"نمیخواهم".اگر تا دیروز با دیدن عمو و زن عمو و بچه هایشان که به خانه پدربزرگ می آمدند خوشحال میشدم؛حالا فقط بغض بود که گلویم را میفشرد.دلم مادر میخواست.دلم پدر میخواست.پدربزرگ و مادربزرگ حتی اگر فرشته باشند؛باز هم پدربزرگ و مادربزرگند.حالا آن لحظه های تنهایی که به اتاقم که هیچگاه مانوسم نکرد؛پناه میبردم از جلوی چشمهای اشک بارم رژه میرود....و من به آن سالهای تلخ اندوه می اندیشم...نمیتوانم بگذرم....از پدربزرگ به خاطر "نفهمیدنش" نمیتوانم بگذرم.شاید حالا که بزرگ تر شده ام و غرور بیجا و لجبازی و خودخواهی و یک دندگی اش را به ودیعه ام داده و توی رگهایم میدواند؛بتوانم درکش کنم و اگر فقط و فقط این غرور و این خودخواهی و لجبازی با مادرم آن روزها را برایم رقم زده بود؛درکش میکردم و میبخشیدمش.اما به خاطر نفهمیدنش؛نه....نمیتوانم.نمیتوانم...نمیتوانم.بگذار به تو بگویم که من ته ته دلم؛نمیدانم به چه دلیلی هنوز هم حتی مادر را نمیتوانم ببخشم.بعد از آن دو سال؛من به خانه برگشتم.آن هم نه به خاطر تلاشهای مادر؛به خاطر تلاشهای خودم.و البته تلاشهای پدری که رفت تا جای پدرم را پر کند.شاید هم من سنگدلانه دارم در موردش قضاوت میکنم؛ولی همیشه فکر میکردم مادر میتوانست نگذارد آن دو سال سیاه برای من رقم بخورد.حالا یک سیگار روشن میکنم.و به دودش خیره میشوم....میبینم دیگر از آن چند لحظه پیش که اشک ریختم و فین فین کردم و سرم را روی میز کامپیوتر گذاشتم و زار زدم؛هیچ خبری نیست.آرام شده ام.اصلا یاد این پدر که می افتم؛آرامش میگیرم.او هیچ کم از یک فرشته ندارد.اما پدربزرگ....نمیدانم چرا نمیتوانم ببخشمش؟مادر دارد هی زنگ میزند؛و من واقعا نمیتوانم پدربزرگ را ببخشم.توی اینهمه سال زندگی حاضر نشدم یک بار دیگر ببینمش؛حالا که دارد برای همیشه میرود؛چرا باید بروم ببینمش؟آیا مردن دلیل موجهی است که ظلمی را که عمری بر تو روا داشته اند ببخشی؟همین که این آخریها جواب تلفنش را میدادم و اجازه دادم صدایم را بشنود؛همینکه گذاشتم بیخ گوشم زمزمه کند که چقدر چقدر و چقدر دلش برای من تنگ شده و میخواهد ببینمش و یک کاری بکنم از این دلتنگی درآید؛همینکه یک سال است روی احساسات من دوباره دارد راه میرود بس است.شاید تلفن زدم و حالی از او پرسیدم.ولی دیدن نه.کینه ای هستم؟نه....تو نمیدانی آن دو سال چه کرد با روح و روان من...و حتی بعد از آن....بارها و بارها سعی کرد با زور و تهدید من را پیش خودش نگه دارد.سال اول دبستان من یک هفته متعلق به مادر میشدم؛هفته بعد ماموری برای بردن من پیش پدربزگ می آمد...دوباره یک هفته؛دوباره یک ماه....آوارگی به تمام معنا این هم به این شکل....آخر مگر من چند سالم بود؟چرا یک بار هم نه مادر و نه پدربزرگ فکر من را نکردند؟میخواهم پدربزرگ بداند که نه خودش و نه ثروتش پشیزی برای من ارزش ندارد.سالهاست که به او و آن عموی نامردم اثبات کرده ام؛بگذار واقعا همینطور باشد.حالا سیگار دوم را در دست گرفته ام....و توی این سکوت به دود سفید و مه شکلش خیره میشوم.نه...گمان نمیکنم بتوانم بروم ببینمش....حالا مادربزرگ است که زنگ میزند....حالا مانی زنگ میزند....و حالا.....

..........................................................................

پ.ن:من اصلا از اون ایمیل ناراحت نشدم.اتفاقا خوشحال هم شدم از اینهمه اعتماد.
پ.ن:مطمئنا مجبور نبودم؛بلکه دوست داشتم و دلم خواست بنویسم.
پ.ن:از هیچی تو دنیا به اندازه دلسوزی متنفر نیستم.
...........................................................................
لحظه ای با من باش...

می‌خواهم فریاد بزنم!
 نه جار عقل
 نه عشق
 نه امروز
 نه فردا
 نه بودن
 نه نبودن!
 هیچ...
 این‌بار خالی‌تر
 گنگ‌تر
 حباب‌تر
 و پر جرم‌تر از
 همیشه.
 و شاید... 
 بی‌گناه‌تر!
 حضورم را بخش می‌کنم
 هجی می‌گذارم و بعد...
 بعدش را قبل‌تر کرده‌ام.
 حالا...
  من از این دست‌ها گریزان‌ام.
 از این نگاه
 از این من ِ‌بی من!
 از تک‌تک حروفی که نام‌ام را می‌سازند؛
 و هر آن‌چه مرا به‌من پیوند می‌زند.
 از کوله‌بار سنگین به دوش کشیدن!
 و شانه‌هایی که می‌دانم...
 پوشالی‌اند!
 از همه گریزان‌ام!
 گویی باید جایی دیگر
 روزی دیگر
 می‌آمدم
 دست‌هایم را نشان می‌دادم و می‌گفتم
 این من‌ام!
 من!
 وتو...
 هیچ!
 دستی ندارم
 نگاهی
 منی
 حتی... نامی.
 دارم؟
 خسته‌ام!
 خ... س... ت... ه!
            

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:2 | لینک  | 

#چند شب پيش تولد پدر بود.هر چي فکر کردم امسال براش چي بخرم؛موفق نشدم به نتيجه برسم.در نهايت يک کتاب به کتابخونه اش اضافه کردم.وقتي داشتيم با ماني روي صفحه سفيد اول کتاب متن مينوشتيم؛با نوشتن شصتمين سالروز تولد...قلبم لرزيد.انگار از يک خواب طولاني بيدار شدم.دستام ميلرزيد و نتونستم ادامه اش رو بنويسم.ماني با تعجب به من نگاه ميکرد.چشام پراز اشک شد و پرسيدم ماني؟اميد به زندگي توي ايران چند ساله؟گفت حدود 65 سال براي مردها.و ...بقيه اش مهم نبود...يک آن مثل برق گرفته ها تازه به ياد آوردم که چه سني از پدر ميگذره....تا حالا به اين فکر نکرده بودم...و حالا وقتي اين متن رو مينوشتم؛يک آن با خودم فکر کرده بودم؛"بعدها"فرزند من ممکنه اين کتاب رو صاحب بشه و باز کنه اين صفحه اش رو بخونه و اون روز شايد پدر نباشه.اين فکر منو خيلي عصبي کرد.فکر اينکه چند سال ديگه مونده؟چقدر ديگه وقت دارم از حضور پدر بهره ببرم؟شايد براي تويي که ميدوني پدر واقعي من اين پدر نيست؛اين احساسات بيخود و مسخره بياد.ولي من واقعا اين حس رو نسبت بهش داشتم.بعد به اين فکر کردم که مادر چي؟ماني چي؟پدر و مادر ماني چي؟و مجموعه همه عزيزانم از جلوي چشمام رد شدن.ولي ته دلم يک خوشحالي بيمورد جهيد.اينکه ممکنه من خيلي زودتر از اونها برم و نباشم تا يکي يکي شاهد اين لحظه هاي سنگين و سياه باشم.با اين دلداري کمي آروم شدم.ولي مدام به اين موضوع فکر ميکردم که چطور تا حالا بهش فکر نکردم؟سن و سالي بر عزيزان من رفته و هر آن ممکنه...ممکنه...حتي از تصورش هم قلبم مي ايسته.چرا من اينقدر از جدايي منزجرم و جدايي اينقدر با زندگي مانوس؟

#ديشب فيلم final distination 3  رو ديدم.مدتهاست توي دسته دي وي ديهامه؛و من از ديدنش منع شدم.احتمالا به خاطر هيجاني که ممکن بود بهم بده.اما اين فيلم هيچ هيجاني نداشت.جز صحنه هاي مرگهاي فجيعش؛کارگردان هيچ هنري نتونسته بود براي هيجان دار کردنش به خرج بده.موقع ديدم اون صحنه ها هم من به اشاره ماني يا رومو اونور ميکردم؛يا دستهامو به صورت نيمدايره ميگرفتم جلوي صورتم؛يه چيزي تو مايه هاي يکي از حرکات نماز؛بعد از يک دايره کوچولوي ريزي که از محل اتصال دوتا دستم به هم؛دقيقا از جايي که انگشتها به دست وصل ميشن؛به صحنه نگاه ميکردم.داستان از اين قراره که يک عده توي ترن هوايي ميشينن؛بعد به يکي از دخترا الهام ميشه که اين ترن سقوط ميکنه؛و خودش مياد بيرون و داد و قال و اين برنامه ها؛و در نهايت هم همين ميشه و يک عده ميان بيرون سالم ميمونن.ولي ميخواد بگه وقتي اجل(عجل؟اصلا همون مرگ!)کسي رسيده؛يعني رسيده ديگه.چون بقيه اي که از اون صانحه نجات پيدا ميکنن؛ به ترتيب صندلي به طرق ديگري تو فاصله زماني نزديک ميميرن.و اين دختره و يکي از پسرها از روي نشونه هايي که توي عکسهاي اون شب تو شهربازي بوده زمان و مکان مرگ بقيه رو حدس ميزنن.شايد اگر کمي غلو کردنش کمتر بود؛فيلم بهتر از آب در ميومد.چيزي که برام هنوزم ناگواره؛صحنه هاي فجيع مرگ و قتل توي فيلمهاي اخيره.بعدش اين دختر پسره ميرسن به عکس خودشون که زمان و مکان مرگ رو ببينن؛پسره نميخواد ببينه؛ميگه شجاعت و شايد تحملش رو نداره و اگه بدونه کي و کجا ميميره؛اعتماد به نفسشو از دست ميده و افسرده ميشه و نميتونه زندگي کنه.اما من مطمئن هستم اون کرم دروني!نميذاشت من عکسمو نبينم!با اين حال هميشه ميدونستم و برام مثل روز روشن بوده که توي يک صانحه ميميرم.ميدونم مرگ عادي نخواهم داشت.قبلا فکر ميکردم تو تصادف؛حالا هر وقت سوار هواپيما ميشم؛هر وقت مسافرت ميرم؛هر وقت شيرجه ميزنم تو استخر حتي؛و کلا هر وقت بخوام يک کار عادي که شايد منجر به صانحه(سانحه؟) بشه انجام بدم؛حتي از خيابون رد شدن؛حتي از روي پل هوايي گذشتن؛عجيب فکر ميکنم دفعه آخرمه!شايد براي فرار از وضعيت و واقعيت بيماريهاييه که گريبان گيرمه.دلم نميخواد بر اثر بيماري بميرم!اين بي کلاس ترين نوع مرگه!

#توي اين پارک ارم من از همه بيشتر آهنهاي ترن هواييشو لمس کردم.يک مدتي جمعه هاي تابستون خوراکم بود.چند بار سوار شدم؟يک بار؟دوبار؟هزار بار؟هر دفعه مادر و پدر با دلهره تمام اجازه ميدادن من سوارش بشم.گاهي پدر پنهاني منو ميبرد سوار ترن هوايي بشم و اين يک راز بين ما بود که به هيچکس نبايد ميگفتيم!(واي....پدر....چقدر بيخود نگرانتم من...چقدر بيخود دلم شور ميزنه..)اون موقع اين وسواسشونو لج بازي ميدونستم؛اما حالا که از آخرين باري که سوار ترن هوايي شدم چندين سال ميگذره و از آخرين باري که حتي نگاشم نکردم؛زياد نميگذره؛ميفهمم نگرانيشون بيخود نبوده.الان واقعا جرات نگاه کردن بهش رو هم ندارم.تازه ميدونيد که اين ترن هوايي مثل يک اسباب بازيه در برابر نمونه هاي خارجيش.آخرين باري که سوارش شدم؛موندم تو حلقه پر شر و شور همکلاسيهاي دانشگاهم؛و مجبور شدم علي رغم ترس زيادم سوار بشم.کلي هم سر جلو يا عقب نشستن چونه زدم.به نظرم مي اومد که عقب بهتره.ولي وقتي از اون قوس اوليه ميومدم پايين؛بدون هيچ اراده اي بلند شدم و ايستادم؛و اون مثلا نگه دارنده آهني هم با من بلند شد.نميدونم چه نيروي عظيم و عجيبي بود که ترغيبم ميکرد خودمو پرت کنم پايين.اين همون حسيه که موقع رفتن روي پل هوايي هم بهم دست ميده؛حتي وقتي از يک جاي خيلي بلند مثلا يک ساختمون بلند پايينو نگاه ميکنم بهم دست ميده.اگه اون روز من موهاي شاهين رو که جلو شسته بود نچسبيده بودم؛شايد واقعا پرت شده بودم!انگار راسته آدم سنش که بالاتر ميره ترسو تر ميشه.شايد هم چون به واقع نميتونم و منع شدم از هيجان؛اينطور ميترسم.
.....................................................
پ.ن:من عاشق صحبتاي جدي هستم که بين دو تا آدم غير جدي؛وسط يک مکالمه غير جدي؛به وجود مياد.چقدر قشنگ دل نگرونيهاتو گفتي.دلم ميخواست پيشت بودم و سرتو به شونه من تکيه ميدادي و من با ناخنات ور ميرفتم (گاهي هم با موهات!)و تو برام از دلواپسيهات ميگفتي.شايد حق با توئه و بعضي حرفها رو بايد حضوري گفت.ولي من نميتونستم تا اون حضور صبر کنم....
پ.ن:اين روزها زندگي ميگذره؛ولي يک حس و حال و هواي ديگه اي قاطيشه.دارم دوباره خودم ميشم.خوشحالم.
پ.ن:تويي که از من پيش يک نفر گله کردي؛منکه گفتم قانون صفر و يکم!حالا شدم يک!حاضري؟
پ.ن:تويي هم که چغولي منو پيش يک نفر کردي؛اصلا من نميفهمم؟چرا به خودم نميگي؟تو چت شده رضا؟!چرا ديگه شبا نمياي؟با من قهري؟(همينجا؛کلا و رسما هر گونه نسبت اين رضا با رضا خرداد 53 تکذيب ميشود!امضا:آرايه دروغگو!)
پ.ن:همه اونايي هم که جاي اسم با نقطه چين کامنت ميذارين:ديگه دارين کفر منو درميارين.چه لذتي ميبريد از سردرگم گذاشتن مردم؟من تا وقتي يک آدم برام ملموس نباشه؛نظرش به خصوص نظر بي نام و نشونش؛برام ارزشي نداره.
پ.ن:دني!تو هم تازگيها خيلي مشکوک ميزني!
پ.ن:آقاي دکتر!اگه تا چند وقت ديگه يک پست آنچناني نچسبوني سينه وبلاگ؛اسمتو از شناسنامه ام خط ميزنم!!!
پ.ن:بسه ديگه!چيه هي مياي پايين تر پ.ن بخوني؟اگه به من رو بدي تا فردا صبح ميتونم از اين پ.ن ها برات بنويسم!
پ.ن:آخي!عقده اي شده بودم!

پ.ن:راستی یک چیز دیگه؛میخوام اون عکس سمت چپ بالای سر در وبلاگم رو عوض کنم؛همون مجسمه ها رو؛ببینم؟تو میتونی کمکم کنی؟

...................................................................
لحظه اي با من باش...

چرا تمامش نمي كني اينهمه حسرت را؟
نكند ايستاده اي ميان راه و منتظري من چيزي بگويم؟
فريادي كنم...
بغضي...
آهي..
چه مي دانم التماسي!
و يا شايد...
مي خواهي با نامت پاييز را رج به رج بخوانم!
آنوقت براي نگاهت
جشن زعفران بگيرم و بعد به انتظار برف بنشينم!
و بعد از آن
براي آمدنت خورشيد نذر كنم!
بنفشه بكارم.
سنبل ها را نوازش كنم.
ترانه هايم را دسته دسته به باد بسپارم!
و براي ماهي سرخ حوض ِ وسط حياط
فال قهوه بگيرم!
بيد مجنون ِ خيالت را با بوسه هايم آذين كنم و...
راستي!
گردنبندي را كه آنهمه دوست داشتم نذر آمدنت كرده ام!
خيلي چيزهاي ديگر را هم قرار است بدهم!
درست مثل وقتي كه آمدي...
حالا لااقل لبخندي بزن!
اشاره اي كن.
دستهايم تشنه لمس ترانه هايت است!
و دستهاي تو تشنه تر!
خودت را به ندانستن نزن!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:34 | لینک  | 

لحظه ای با من باش...

و اعتراف قشنگ ست اگر چه با تاخير
پرنده بودم اما پرنده‌ای دلگير
پرنده بودم اما هوای باغ زمين
از آسمان بلندم کشيده بود به زير
پرنده بودم اما پرنده‌ای بی‌پر
پرنده بودم آری ولی عليل و اسير
چقدر منتظرت بودم ای چراغ مراد
که خط گمشده‌ام را بياوری به مسير
و آمدی و مرا زين خرابه پر دادی
به سمت باز افق‌های روشن تقدير
ميان اين من حال و تو ای من پيشين
تفاوتی است اساسي، قبول کن بپذير
گذشت آنچه ميان من و تو بود گذشت
ترا نديده گرفتم، مرا نديده بگير
به راز عشق بزرگی وقوف يافته‌ام
مرا مجاب نمی‌کرد عشق‌های حقير
پرنده‌ام اينک يک پرنده آزاد
پرنده‌ام آری يک پرنده ....

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:9 | لینک  | 

داشتم سر و ساموني به اين فايلهاي شلخته و نامرتب کامپيوترم ميدادم.هر جايي که گيرم اومده بود هر چيزي رو ريختم.نه نام درست و حسابي و نه نشوني.تازه وقتي هم ميخوام دنبال چيزي بگردم کلي فحش و بد و بيراه به اون چيز ميدم.خوب اينکه من به خودم نازک تر از گل نميگم تابلوئه ديگه.توي اين سر و سامون دادنها رسيدم به عکس تو.نه؛راستش چند روز پيش دنبال عکس تو ميگشتم و پيداش نکردم؛جرقه مرتب کردن فايلهام از اونجا شروع شد.حالا هم اون يکي عکستو پيدا نکردم؛يکي ديگه رو پيدا کردم.خواستم کات و پيستش کنم؛در عوض دابل کليک کردم و  تصوير تو همه صفحه مانيتورم رو پر کرد.نميدونم چرا نميتونم روي چهره ات متمرکز بشم؟همش کوه و جنگل و دشت اطرافتو ميبينم.ميخوام با دقت نگات کنم؛همه زواياي چهرتو ببينم؛ولي نميتونم.حواسم هي پرت ميشه.اصلا نميدونم چرا من دارم از تو فرار ميکنم؟شايد هم از خودم؟چرا نميشينم تکليفمو با تو روشن کنم؟يا با خودم؟چرا نميتونم يک بار براي هميشه کنار بذارمت؛يا يکبار براي هميشه غرق تو بشم؟يا اصلا چرا غرق؟چرا در مورد تو شدم قانون صفر و يک؟چرا مرز تعادل برات نميذارم؟چرا يا بايد نباشي و محو بشي؛يا بايد باشي و منو غرق کني؟چرا نميتونم مثل بچه آدم با تو باشم؟چرا اينقدر واسه هم غد بازي در مياريم؟چرا ميريم تو حس حريفهاي قدر براي هم؟منکه ميدونم تو چقدر ضعيفي!تو که ميدوني من چقدر ضعيفم!شايد شکنندگيمون تموم شده و توي اين شکستگيها شديم فولاد آبديده.حالا وقتي رو در روي هم قرار گرفتيم که يک کوله بار از تجربه هاي سنگين باهامونه؛که ديگه نميذاره پر بگيريم.چه برسه به اوج رسيدن.نميدونم.هنوز هم بعد از اينهمه فکر کردن و کلنجار رفتن با خودم؛نميدونم چرا نميتونم با تو ساده باشم؟يا ساده با تو باشم؟اينکه آدم عمق روح کسي رو بخونه باعث اين چيزا ميشه؟دوباره به عکست نگاه ميکنم.باز هم چيزي نميبينم.صورتت هميشه برام محوه.فقط ميدونم رو به روم کسي نشسته يا ايستاده که از جنس خودمه.خودخواهيهاش اگه بيشتر از من نباشه؛کمتر نيست؛غرورت حتي؛اون غرور مزخرف و مسخره ات که مثل من بيشتر وقتا سردرگمي کجا و چطور خرجش کني!تو هم مثل خود من توي يک سري چيزا سر در گمي.موندي بين بدي يا خوبيش.ميدوني چيه؟بديش اينه که اون کنجکاوي ذاتيت؛آخرش تو رو به همونجاهايي که نميخواي ميکشونه و ميبره.فقط اولش يک کم دو دلي.نگاه ميکني؛ميبيني با داشته هات و دو نسته هات که عقايدتو تشکيل ميدن نميخونه؛ولي؛آخر سر؛چشم باز ميکني و ميبيني توي مسيري جديد پا گذاشتي که ازش گريزون بودي.رفتي تا ته خط.تو يک خودخواه کله شقي.مثل خود من.به خودت هم خيلي ارفاق ميکني؛مثل خود من.براي خودت همه چيز رو ساده و سرسري ميگيري؛اما به ديگرون که ميرسه؛يک سختگير به تموم معنا ميشي.تو خيلي از جنس مني.شايد همينه که نميتونم ساده ازت بگذرم.و شايد همينه که هلم ميده بي تفاوت فقط از کنارت عبور کنم.که روي چشمام و روي دلم ضربدر بزنم و برم.من از ناحيه تو احساس خطر ميکنم.تو اينو خوب حس ميکني.شايد تنها کسي بودي که نتونستم يا نخواستم احساسمو بهت مخفي کنم.البته نه از جنس اون احساسي که قلب آدمو متحول ميکنه.احساس من به تو؛مثل احساس خودم به خودمه.وقتي ميخوام ازت بگذرم؛خودم رو ميبينم؛که يک نفر برام فقط يک نفر نبود؛ولي من تنهاش گذاشتم و رفتم و من مثل گاو فقط رفتنمو نگاه کردم.هيچ کاري نکردم؛دلم نميخواست بره و فقط رفتنشو نگاه کردم.تو اينجا دقيقا ميشي من.يعني اگه بخوام برم فقط مي ايستي و تماشا ميکني؛اگه بخواي بري هم فقط مي ايستم و تماشا ميکنم.مهم نيست توي دلم چي بگذره.مهم نيست اگه بخوام بهت بگم نرو.اينا مهم نيست.فقط غرور من براي تويي که نياز هم نيست خرج بشه؛بقيه مهم نيست!دوباره نگات ميکنم.دلم نميخواد تو فکر کني اين يک بازيه و تو داري برنده ميشي.همونطور که من هم دلم ميخواد اگه اين يک بازيه من برنده بشم.حالا ميبينمت.قياقه مغروري داري.خيلي هم بد اخلاقي.اين دو تا کلمه ايه که خيليها به من هم ميگن.چشمات با آدم حرف ميزنن.من هميشه دوست داشتم آدمهايي رو که با چشمهاشون ميخندن؛حرف ميزنن؛ناراحت ميشن.الان فکر نکني من تو رو دوست دارم ها؛اصلا اينطور نيست.خودتم خوب ميدوني که دوست داشتني در کار نيست.تو فقط برام جالبي.مثل يک بازيچه.همونطور که من براي تو همينطورم.يک ساعته که من دارم نگات ميکنم و مينويسم و داريوش داره اين آهنگو ميخونه:"اي پرنده مهاجر اي پر از شهوت رفتن...فاصله قد يه دنياست بين دنياي تو و من..." فاصله بين دنياي من و تو واقعا اينقدر زياده؟يعني ما اينهمه از هم فاصله داريم؟يا شايد هم دنيامون کاملا يکيه؟ "دنياي تو بي نهايت همه جاش مهموني نور...دنياي من يه کف دست روي سقف سرد يک گور...من دارم تو آدمکها ميميرم...تو برام از پريا قصه ميگي...من توي پيله وحشت ميپوسم...برام از خنده چرا قصه ميگي؟"((تا اينجاش واسه قبل از شنيدنت بود)).(از اينجا به بعد يک دوره جديد شروع شد)."براي من زندگيمه...پر وسوسه پر غم...يا مثل نفس کشيدن...پر لذت دمادم...اي پرنده مهاجر...اي همه شوق پريدن...خستگي يه کوله باره توي رخوت تن من..." ميدوني؟من خيلي خسته ام.ميخوام کنار تويي که خسته اي خستگي درکنم.نميخوام به خستگيهام اضافه کني؛نميخوام به خستگيهات اضافه کنم.من پر از شوق پريدنم؛و شايد تو هم دوست داشته باشي پر بگيري.شايد يه بال خسته به هيچ درد تو براي پريدن نخوره؛شايد يه بال خسته به هيچ درد من براي پريدن نخوره؛شايد نتونه کمکمون کنه بپريم؛ولي....ميتونه قد يک بال فکر پرواز بهمون بده.ميتونه اندازه يک بال روياهامونو سيراب کنه.ميتونه يک اطمينان خاطر باشه؛به اينکه کسي هست تا اگه فکر پريدن داشتي؛بتوني به بودنش به يک حس اطمينان برسي.بدوني که هم جهت با خودت ميپره.بدوني که قرار نيست همش ساز مخالف بزنه.يا اينکه همش ساز مخالف برني.بدوني که ميشه خيلي ساده يکي بود.گاهي يکي بود و گاهي يکي نبود.بدوني که ميشه يک آدم ديگه يک زندگي ديگه يک سايبون ديگه هم بود.حتي ميشه يک پرنده ديگه هم بود.دلم ميخواد گاهي مثل يک گنجشک کوچولو بشم.گاهي مثل يک عقاب.گاهي مثل يک پرنده مهاجر!پر از شهوت رسيدن!فقط اشکالش اينه که نميدونم قراره به کجا برسم!نميدوني قراره به کجا برسي؟رفتن اما نرسيدن!اين هم قشنگ ميتونه باشه نه؟من به همين پريدنهاي گاه و بي گاه؛به همين خستگي در کردنهاي گاه و بيگاه کنار تو شايد خوش باشم.الان حس دوگانه اي دارم!ميترسم اين بال و پر من؛اين رفيق سفر من؛يک وقت اشتباهي به من رسيده باشه.يا من اشتباهي به اون رسيده باشم.نميدونم."مثل يک پلنگ وحشي پر وحشت نگاهم...ميميرم اما هنوزم دنبال يه جون پناهم..." من دنبال يک جون پناهم...تو ميتوني اون باشي؟تو دنبال چي هستي؟"نبايد مثل يه سايه زير پاها زنده باشيم...مثل چتر خورشيد بايد...روي برج دنيا باشيم..."من ميخوام بپرم....تو آماده اي؟تو ميتوني با من بپري؟تو از جنس مني يا نه؟روياهاي تو چقدر رنگ روياهاي منه؟خواسته هاي من چقدر قد خواسته هاي توئه؟من ميخوام بپرم...تو آماده اي؟گاهي مثل يك پرنده كوچك بي پناه ميشي و توي مشتم جا ميگيري؛دلم ميخواد نازت كنم و يه بوسه روي نوك كوچولو و ظريفت بذارم و نفسهاي گرمتو روي گونه ام حس كنم و دل دل كردنهاتو روي دستم.اما گاهي ميشي يك پلنگ وحشي كه آماده دريدني؛ميترسم بهت نزديك بشم؛ميترسم قلبمو؛روحمو؛و احساسمو جريحه دار كني؛راستش ميترسم از تو زخم بخورم.هميشه زخمهاي با ارزشي به تن داشتم؛حالا اما هر زخمي رو به خود راه نميدم؛يا حداقل نميخوام بدم.نه اينكه تو زخمي گران به من نميزني؛نه؛ترسم اينه كه اين زخمها سطحي و بيخود باشه؛ترسم اينه كه اين زخمها بي ارزش باشه؛ساختگي باشه؛ساخته ذهن من باشه؛تو اصلا زخمي نزده باشي و من خونين و خسته از ادامه راه بمانم.ميبيني؟هنوز هم پر از ترديدم؛هنوز هم با ديدن يك خط نوشته؛از تو به شدت دلگير ميشوم كه نكند...؛نكند..؛نكند...؛و با ديدن خط ديگر؛خيالم بيخود و بي جهت راحت ميشود.ميترسم...ميترسم از نبردي كه نباشد...و بازي كه شروع نشود و من بازنده از ميدان بيرون بيايم.وحشتم از باختن نيست...از اين است كه به خاطر هيچ بجنگم؛و از هيچ شكست بخورم.
...............................................
پ.ن:اگه از اين پستم هيچي نفهميديد؛اشکال از آي کيو شما نيست؛اشکال از منه که خودمم نميفهمم دارم چيکار ميکنم!
..............................................
فقط لحظه ای ایست با تو بودن....

میدانم نه قرار است این لبخندها بماند
و نه این نوازشها تکرار شدنیست...
حتی شرم گونه اولین دیدار را هم
مذاب داغ روزهای نیامده خواهد ربود...
میدانم روزی دلم لک میزند
برای بارانی که باران بماند
و برای همه نشنیده هایی که میخواهی
آهسته و تلخ زمزمه شان کنی!
میدانم دل نگران این پاییز سرد خواهم شد
و روزی ته یک زمستان بی رنگ
گرمی دستهای تو را به یاد خواهم آورد
و گرمی سردترین نگاهی که تا به حال دیده ام را
کنج یک اتاق تاریک و عریان
جستجو خواهم کرد.
دستهایت عجیب آشنا بود و نگاهت!
روزی ته یک زمستان بی رنگ
خواهم گفت آنچه دستهایم با دستهایت گفتند
و تو هی دور میشوی و من هی تکرار میکنم
حکایت من و باران و سکوت و تو!
من دورترها باور کرده ام که دوستت دارم
و دورترها باور میکنم
که دوستم داشتی
حقیقت دارد من از باران قطره ها دزدیده ام
حالا هم همین بهانه بس
که تو هستی
هم من هستم
هم بهانه های بی پایانم
هم باران!
هم اتفاقی از جنس تو!
............................................................
پ.ن:گفته بودی از جنس تو بگویم گفتم.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:2 | لینک  | 

دلم میخواست قدم زنان توی این سوز و سرمای آلوده خودم را دست شلوغی خیابان بسپارم و فارغ از همه آدمهایی که گاه چشمت به چشمشان می افتد؛گاه شانه ات به شانه شان میگیرد؛گاه تلنگری به کیفت میزنند؛و گاه بی تفاوت از کنارت میگذرند؛رد شوم.چقدر خوب است که امروز ماشین نبرده ام.شک ندارم باید میگذاشتمش و روزی دیگر برای بردنش می آمدم.آنوقت باید هی توضیح میدادم که ماشین کجا مانده و چرا راننده اش نتوانسته با خودش برش گرداند.ظاهری آرام دارم؛آنقدر آرام و خونسرد که خودم لجم میگیرد از اینهمه بی اعتنایی و دهن کجی به خودم.نمیخواهم به چند ساعت پیش فکر کنم.آنهمه فشار و درگیری عصبی.انگار الان آرامش بعد از طوفان است؛که من اینچنین آرام و خونسرد زیر برف راه میروم و گاه گاه پشت ویترین یک مغازه می ایستم؛از یک چیزی خوشم میآد؛زود میروم برای خودم میخرم؛حالا نوبت ویترین بعدی است.مدام پولهای داخل کیفم را میشمرم تا ببینم برای خرید بعدی آنقدر که لازم است پول دارم؟میدانم!میدانم دارم بهانه میتراشم تا دیرتر به خانه برسم.تا وقت نکنم فکر کنم.مثل آواره ها توی پاساژها میگردم و از این نقطه به آن نقطه میروم و نمیدانم دنبال چه چیزی میگردم؟چرا هی دارم خودم را تحویل میگیرم و هی برای خودم هر چه دلم میخواهد میخرم.چرا من هی آماده میشوم تا دخترک را شماتت کنم و دخترک هی خودش را برای من لوس میکند و نمیگذارد من حرف را پیش بکشم؟نگاهش میکنم.آرام و بی خیال و خونسرد توی مغازه ها میلولد.طوری از این مغازه به آن مغازه میرود که انگار توی عمرش پایش به اینجا نرسیده بوده و انگار همین دیشب نبوده که دو ساعت تمام توی این مغازه ها چرخیده برای خودش.هی فرصت پیش می آید تا من حرفهایم را با او در میان بگذارم و به او بگویم که چقدر بابت امروز از تو دلگیر شده ام؛اما تا چشمم به چشمش می افتد از نگاهش عجز را میخوانم.میدانم دلش نمیخواهد یقه اش را وسط همان پاساژ بچسبم و به باد فحش و ناسزا بگیرمش.میدانم نمیخواهد اصلا چیزی به رویش بیاورم.میدانم میداند که چقدر از دستش دلگیرم.از نگاهش که هی از من میدزدتش میفهمم.آه خدای من؛او با اینهمه بی خیالی و ول انگاری اش دارد دیوانه ام میکند؛و من احساس استیصال میکنم.احساس میکنم اگر همین الان با او حرف نزنم و اجازه دهم او همینطور از زیر بار حرف زدن در برود؛منم که خرد میشوم.منم که کم می آورم و شاید بنشینم وسط همان پاساژ و زاز زار گریه کنم.اگر دخترک همچنان اجازه ندهد با او درد دل کنم؛دلخوری ام را با او در میان بگذارم؛مجبورم تنهایی حرص بخورم.دخترک حالا زل زده توی چشمم و میخواهد برای خرید دستکش کمکش کنم.لجم میگیرد که میداند چقدر از دستش دلگیرم و میخواهد به رویش نیاورد.با تندی به او میگویم:دیگر بس است!بس است دیگر...دلگیر و مغموم دستکشها را از دستهایش جدا میکند و از فروشگاه بیرون می آید.حالا میخواهم از دلش در آورم.احساس میکنم زیادی تند رفته ام و او این روزها خیلی بیشتر از ظرفیتش غم و غصه داشته.آهسته زیر گوشش میگویم:ببین؛تو که سه جفت دستکش داری خوب.تو که هیچوقت دستکش دستت نمیکنی؛تو که از همانهایی هم که داری استفاده نمیکنی؛نگاه غمگین ولی خوشنودش را به نگاهم میدوزد؛زیر بار نگاهش کم می آورم.دوستش دارم.دوستش دارم و او خوب میداند.دوستش دارم و او تا توانسته از دوست داشتن من سواستفاده کرده.حتی همین نگاه پر توقعش را هم به جان میخرم.و البته نمیتوانم خودم را در بیتابیها و غم و غصه های اخیر او بی تقصیر بدانم.میخواهم کمی با او مهربانتر باشم.احساس میکنم در این شرایط شماتت کار را بدتر میکند.حالا او به دلداری من نیاز دارد.به همدلی و درک کردن من بیشتر نیاز دارد.دلم برایش میسوزد.نگاهش میکنم که چه معصومانه به یک عروسک سفید که تندیسی از یک اسب آبی بیقواره است خیره شده و انگار دلش میخواهد آن را هم بخرد و داشته باشد.پولهای داخل کیفم را میشمارم.آنقدر هست که کفافش را بدهد.میروم داخل میغازه و بعد از یک دقیقه عروسک را جلوی چشمهایش میگیرم.از ذوق زبانش بند آمده و با چشمهایش تشکر میکند.در آغوشش میکشم و همه چیز را به دست فراموشی میسپارم.حالا که با این نگاه ملتمسانه میخواهد من ببخشمش؛چرا این کار را نکنم؟حالا دخترک خیالش راحت میشود و دست من را در دست میگیرد و شاد و بی خیال دلی دلی کنان میرود که فرداها را طوری دیگر بیافریند.بخشش اگر قشنگترین راه نباشد؛بی شک تنها راهی است که میتواند دخترک را دوباره به من برگرداند.
................................................
پ.ن:... .. ... ...... ... .. ... ......

پ.ن:please turn on your speakers!
................................................
لحظه ای با من باش...

با همه بي سرو سامانيم
باز به دنبال پريشانيم
طاقت فرسودگيم هيچ نيست
در پي ويران شدني آنيم
آمده ام بلکه نگاهم كني
عاشق آن لحظه طوفاني ام
دلخوش گرماي كسي نيستم
آمده ام تا تو بسوزاني ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو كمي عشق بنوشانيم
ماهي برگشته ز دريا شدم 
تا تو بگيري و بميراني ام
خوبترين حادثه ميدانمت
خوبترين حادثه مي دانيم؟
حرف بزن ابر مرا باز كن
ديرزماني است كه باراني ام
حرف بزن ...حرف بزن ...سالهاست
تشنه يك صحبت طولانيم
ها...به کجا مي کشي ام خوب من؟
ها.... نکشاني به پشيماني ام؟
................................................
نکته اخلاقی ایندفعه:
مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي را ديد كه داشت مي سوخت و مردي وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود. مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم. مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟ مرد گفت:آخه بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني. زائوچي در مورد اين داستان مي گويد : خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کند .

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:46 | لینک  | 

حيوانات به سادگي به ما نشان مي دهند که چطور مي توان محدوديتهاي ذهني تحميل شده را پذيرفت . کک، فيل و دلفين مثالهاي خوبي هستند. ککها حيوانات کوچک جالبي هستند آنها گاز مي گيرند و خيلي خوب مي پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند.اگر يک کک را در ظرفي قرار دهيم از آن بيرون مي پرد . پس از مدتي روي ظرف را سرپوش مي گذاريم تا ببينيم چه اتفاقي رخ مي دهد . کک مي پرد و سرش به در ظرف مي خورد و با کمي سر درد پايين مي آيد . دوباره مي پرد و همان اتفاق مي افتد. اين کار مدتي تکرار مي شود . سر انجام در ظرف را بر مي داريم کک دوباره مي پرد ولي فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده. درست است که محدوديت فيزيکي رفع شده است ولي کک فکر مي کند اين محدوديت همچنان ادامه دارد.
فيلها را مي توان با محدوديت ذهني کنترل کرد . پاي فيلهاي سيرک را در مواقعي که نمايش نمي دهند مي بندند . بچه فيلها را با طنابهاي بلند و فيلهاي بزرگ را با طنابهاي کوتاه. به نظر مي آيد که بايد بر عکس باشد زيرا فيلهاي پرقدرت به سادگي مي توانند ميخ طنابها را از زمين بيرون بکشند ولي اين کار را نمي کنند. علت اين است که آنها  در بچگي طنابهاي بلند را کشيده اند و سعي کرده اند خود را خلاص کنند . سرانجام روزي تسليم شده دست از اين کار کشيده اند، از آن پس آنها تا انتهاي طناب مي روند و مي ايستند. آنها اين محدوديت را پذيرفته اند.
دکتر ادن رايل يک فيلم آموزشي در مورد محدوديتهاي تحميلي تهيه کرده است. نام اين فيلم ، مي توانيد بر خود غلبه کنيد است در اين فيلم يک نوع دلفين در تانک بزرگي از آب قرار مي گيرد نوعي ماهي که غذاي مورد علاقه دلفين است نيز در تانک ريخته مي شود . دلفين به سرعت ماهيها را مي خورد . دلفين که گرسنه مي شود تعدادي ماهي ديگر داخل تانک قرار مي گيرند ولي اين بار در ظروف شيشه اي. دلفين به سمت آنها مي آيد ولي هر بار پس از برخورد با محافظ شيشه اي به عقب رانده مي شود پس از مدتي دلفين از حمله دست مي کشد و وجود ماهيها را نديده مي گيرد . محافظ شيشه اي برداشته مي شود و ماهيها در داخل تانک به حرکت در مي آيند آيا مي دانيد چه اتفاقي مي افتد ؟ دلفين از گرسنگي مي ميرد غذاي مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولي محدوديتي که دلفين پذيرفته است او را از گرسنگي مي کشد .
ما دلفين نيستيم فيل و کک هم نيستيم ولي مي توانيم از اين آزمايش‌ها درس بگيريم زيرا
ما هم محدوديت هايي را مي پذيريم که واقعي نيستند به ما مي گويند يا ما به خود مي گوييم نمي توان فلان کار را و بهمان کار را انجام داد و اين براي ما يک واقعيت مي شود. محدوديت ذهني به محدوديتي واقعي تبديل مي شود و به همان مستحکمي . چه مقدار از آنچه ما واقعيت مي پنداريم واقعيت نيست بلکه پذيرش ماست؟

.................................................................
پ.ن:پست قبلی خاطره ای از من و مانی بود....یادش به خیر....
پ.ن:تپش تپش وای از تپش وای از دل دیوونه!......
پ.ن:دل من یک روز به دریا زد و رفت.....

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:20 | لینک  | 

دلم براي يک دلهره آشنايي تنگ شده.دلم ميخواهد بتپم؛بتپم؛بتپم؛و بعد وقتي يادش حسابي به بازي ام گرفت؛وقتي از فکر کردن به او  خودم را شماتت کردم؛وقتي هي دلم پا به زمين کوبيد و من بي رحمانه و البته با خنده اي کنج لب به او گفتم "نه"؛وقتي ديگر نتوانستم و تسليمش شدم؛وقتي جلوي بغضها و بهانه هاي گاه و بيگاهش زانو زدم؛وقتي کم آوردم و اسب غرورم را زين کردم دادم دست دلم تا هر کجا که ميخواهد برود؛وقتي گذاشتم همه نبايدها بايد شود و همه قوانين اعتباري خودم را در يک لحظه بسوزاند و نيست کند؛آنوقت دلم ميخواهد لطيف ترين و خيال انگيز ترين قرار دنيا را با "او"بگذارم.دلم دل دل ديدار ميخواهد!دلم ميخواهد بگردم بين لباسهايم و با وسواس يکي را انتخاب کنم؛دلم ميخواهد سر قرار دير برسم و يک ساعتي معطلش کنم!دلم ميخواهد با وسواس خاصي آرايش کنم؛بعد حين آرايش به اين فکر کنم که "او"الان دارد چه کار ميکند؟دلم ميخواهد ساعت قرار رسيده باشد و دل من بي قرار باشد و من هنوز توي خانه رو به آينه ايستاده باشم و هي روسري ام را عوض کنم!بعد دلي دلي کنان؛بروم سر خيابان سوار تاکسي بشوم و توي تاکسي هم هي به "او" فکر کنم.به اين فکر کنم که "او" از نزديک چه شکلي است؟که"او" چه صدايي دارد؟که چشمهايش با آدم حرف ميزند؟که دلش براي من ميتپد؟دلم ميخواهد از او بپرسم که دوستم دارد؟روزي چند بار از او بپرسم که دوستم دارد؟طبيعتا من الان بايد فکر کنم که آيا او از من خوشش مي آيد؟يا من از او خوشم مي آيد؟چه حرفهايي بين ما رد و بدل ميشود؟اگر يک نفر ديگر را دوست داشته باشد چه؟اگر من را دوست نداشته باشد چه؟اگر اصلا به هم نخورديم چه؟دلم ميخواهد سر قرار که ميرسم؛"او" را ببينم که زير برف ايستاده و کمي تيره تر از يک آدم برفي است!دلم ميخواهد براي دير کردن فقط يک لبخند تحوليش بدهم و او آنقدر دوستم داشته باشد که لبخندم را بپذيرد.بعد قدم به قدم و شانه به شانه هم؛از توي آن خيابان اصلي بپيچيم توي کوچه هايي که برف دارد يک فرش سفيد روي سنگفرشش پهن ميکند و همه به خانه هاي خود خزيده اند و يک مه نقره اي در فضا پيچيده و يک جاده سفيد دست نخورده و بي انتها که ميزبان قدمهاي شانه به شانه من و تو بشود!يک کوچه خلوت دلم ميخواهد که صداي فشرده شدن برفها زير قدمهاي من و تو؛تنها صداي شنيدني اش باشد.حالا کم کم هوا تاريک ميشود و ما توي تاريک روشن برفها هنوز داريم قدم ميزنيم.دست من توي دست توست و با نوک بيني سرخ شده و چشمهاي آب افتاده از سوز سرما؛گرمترين فصل آشنايي را ورق ميزنيم.دلم ميخواهد هر چند وقت يک بار دستم را محکم فشار دهي و به لبهايت نزديک کني و بوسه اي آرام روي آن بگذاري و بعد توي چشمهاي من نگاه کني و لبخند بزني.دلم ميخواهد هر چند وقت يک بار يک حباب سکوت توي حرفهايمان به دنيا بيايدو بعد بميرد.دلم ميخواهد هي برگرديم به سمت هم و توي چشمهاي هم زل بزنيم و جمله هايي بگوييم.دلم ميخواهد يک دفعه ببينيم که دير شده و بايد به خانه برگرديم.دلم ميخواهد کنج خلوت يکي از همين کوچه ها بوسه اي روي پيشاني ام بگذاري و دستم را فشار دهي؛و بعد خداحافظي کنيم.دلم ميخواهد تمام آن شب را با ياد تو و مرور لحظه لحظه هاي آن شب لبخند بزنم و دلم نيايد دستم را بشويم تا گرماي وجودت را يادم برود!دلم ميخواهد کف دستم را بگيرم رو به روي چشمهايم و توي شيارهاي آن تکه هايي از دستت را پيدا کنم!طرح انگشتانت را ببينم؛و خوب به شيارهاي کف دستم دقيق شوم؛شايد از تماس با دست تو قدري عميق تر شده باشند!دلم ميخواهد آن شب يک خواب راحت با يک لبخند کنج لب داشته باشم؛و فردا که دوباره ديدمت؛مثل دو بيگانه از هم عبور کنيم.از هم عبور کنيم و يک شيطنت از توي چشمهايمان بجهد توي نگاهمان و بي تفاوت فقط رد شويم.دلم ميخواهد از کنارت عبور کنم و عطر تو را به ياد بياورم در آن شب نقره اي.دلم ميخواهد احساساتم و عاشقانه ام به تو قد همان برف روي زمين ديشب باشد که فردا صبح هيچ اثري از او نباشد.دلم ميخواهد از يک برف بازي لذت برده باشم.همين.همين کافيست تا دوباره گرمم کند.نميخواهم بسوزم.من از "او" توقع سوزاندن ندارم.فقط ميخواهم گرم شوم.قد همان يکي دو جامي که از يک مشروب تازه با احتياط سر ميکشي.و بعد....."او" هم برود لا به لاي خاطرات ريز و درشت احساسي ام.فردا دوباره مثل هميشه لباس بپوشم؛سر وقت به محل کارم برسم و هيچ کسي هم منتظر من نباشد تا من يک ساعت توي برفها بکارمش!دلم نميخواهد کسي منتظر لبخند من باشد.شايد اينطوري من هم هرگز منتظر لبخند کسي نباشم.
.................................................................
لحظه اي با من باش...

تا كوچه آغاز رفتن نيست!
فانوس رفاقت روشن نيست!
نترس از هجوم حضورم!
چيزي جز تنهايي با من نيست!
وقتي تو نباشي، من به من مشكوكم!
به هر گل، به هر سايه روشن مشكوكم!
مشكوكم، به اشك كبوتر مشكوكم!
مشكوكم، به خواب خاكستر مشكوكم!
بي تو به كابوس و به رويا مشكوكم!
به شعله به پروانه حتي مشكوكم!
ترسم نيست بي ترديد از جاده، از سايه!
تاريكه تاريكم، من از من مي ترسم!
من از سايه هاي شب نارفيقي!
من از نارفيقانه بودن مي ترسم!!!
.......................................................
نکته اخلاقي ايندفعه:
وقتي قرار است يک مدت طولاني با کسي که تا حالا نديدينش زير برفا قدم بزني؛يادتون باشه؛حتما چند عدد دستمال کاغذي براي پاک کردن آب بيني تون همراه داشته باشين!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 10:15 | لینک  | 

من شروع کردم واسه کسي که بي صدا منو گذاشت و رفت . رفت و همه عاشقانه هاشو کنار يکي ديگه شروع کرد.و اون موقع که نگاهشون تن همديگه رو گرم ميکرد شايد هيچ وقت به چشماي معصوم و نگاه منتظر من فکر نميکرد . شايد حماقت باشه ولي  من هنوز اونو دوسش دارم. .هنوز عطر نگاهش منو آروم ميکنه . حتي اون محبتي که تويه چندين سال به وجود اومده بود  و تويه 1 دقيقه جاي خودش رو به کينه و نفرت داد . هنوز نامش عزيزترين قشنگي هاست ؛در اين اوقات ناخوش دلتنگيها... هنوز وقتي به بچه هاش نگاه ميکنم ،وقتي ميبينم چه صادقانه باباشون رو دوست دارند، وقتي ميبينم با تمام وجود از بي وفايي باباشون ناراحتند و از درون خودشون رو ميخورند ، ....هنوز وقتي ميبينم با تموم ناراحتيشون مرتب به من سر ميزنند و منو تنها نميذارند... وقتي ميبينم دختر کوچيکه بابا سعي ميکنه با جينقولک بازيهاش منو خوشحال کنه ...وقتي ميبينم  دختر بزرگه بابا تويه تنهايي تموم دست نوشته هاي بابا ش رو ، تموم عاشقانه هاي باباش رو  با عشق جديدش ميخونه و تويه تاريکي با چشماي پر از اشکش به من ميگه گريه نکن ... هنوز با اينکه تموم اينها رو ميبينم و دلم خون ميشه نميتونم نفرينش کنم که ...اما اينجا را شروع کردم تا براش بنويسم که تنهايي من چه اندازه بزرگ است و تنهايي من حجم سبز او را پيش بيني نميکرد . اينجا را شروع ميکنم براي تو ...و اگر امان بدهي خواهم گفت؛خواهم گفت که چه مي خواهم و چگونه دلم در آرزوي شکستن سکوتت؛پرپر زد... اگر امان بدهي تمامي قصه را تا آخر خواهم گفت تا زماني که دفتر خاطراتم برگي براي نوشتن داشته باشد و اين سه کلمه ي سکوت و صداقت و سرنوشت را که سر برگ تمامي دفترانم است ؛تمام شود...
سنگ صبور من!!!يادته...به من ميگفتي عروسک مهربونم !ميگفتي ميريم شمال ! اونوقت بين جنگل و دريا يه کلبه ميسازيم ! تو دريا رو بيشتر از جنگل دوست داشتي و من بر عکس!قرار بود کلبمون يه جايي بسازيم که فاصلش از اولين موج دريا و اولين درخت جنگل درست به يه اندازه باشه !اما آخرش من رو لابلاي درختاي همون جنگلي که دوستش داشتم گم کردي ! اونوقت من لابه لاي درختها  تصوير يه فرشته رو ديدم که سراغ تو رو ميگرفت . بهش گفتم منو گم کردي گفتم رفتي واسه تشنگي من آب بياري ولي اون با يه نگاه و يه لبخند ساده از کنارم گذشت ،من با پاي برهنه اومدم دنبالش . اون طرف تر تو رو ديدم که چه  ساده با اون از کنار من گذشتي و غريب نگاهم کردي . رفتي ...و منو با يه دنيا غربت ، با لب تشنه و يه کوه سئوال تنها گذاشتي .... حالا چشماتو ببند و دل بده به اين صدا که مثل همون هفته هاي ناب زودگذر؛تنها براي تو ميخونه...( اگه يه روز بري سفر ... ) حالا خيلي وقته من توي ايستگاه بين راه نشستم  و به گذشته نگاه ميکنم و ...حالا من خيلي وقته به جاي شونه هاي تو سر روي شونه ي باد  گذاشتم و ...بي خيال...!حالا ميفهمم که همه چي آخرش سه نقطه داره حتي اگه شيرين باشه...ولي باور کن تکرار تو،تکراري نبود . فقط بايد ورق ميزدي و به همه ميگفتي سکوت ممنوع... حالا هنوز  اينجام؛روي زمين و هوا؛توي ايستگاه بين راه...بذار از نبودنت بگم . از ديشب ، از .... عکس عاشقانتو ديديم... با بچه ها . هيچکدوم به هم نگاه نکرديم . فقط جينقولکه بابا گفت که  چقدر زشته . گفت که دوسش ندارم . گفت چرا بابا که ميخواست زن بگيره يه زن خوشگل تر نگرفت . سوگولي بابا هم حرفي نزد مثل هميشه ...فقط وقتي  نوشته هاتو که براي عاشقانه جديد نوشته بودي  ميخوند ، وقتي به اون جايي رسيد که نوشته بودي "شمال چقدر بهتون خوش گذشته ...که پياده روي کردين تا تله کابين ...که ساعت 3 شب دنبال آب خوردن بودين و... " از عمق وجودش گريه کرد . تو ديده بودي تا حالا سوگوليت گريه کنه؟ . پس ببين چقدر واسش سخت بوده که گريه کرده . اون موقع اون اجازه داد منم گريه کنم ... اجازه داد  جينقولک هم گريه کنه ... و سه تايي کنار هم فقط اشک ميريختيم . بعد از اون ديگه منو تنها نگذاشتن ... سعي کردند  تنهايي منو و جاي خالي باباشون رو پر کنند . من هم سعي کردم بخندم و نگذارم خاطره بدي واسشون بمونه . خيلي سخته ... خيلي سخت .ديشب سوگوليت اومد پيشم گفت ميخواد باز نوشته هاتو بخونه ، برگه هارو دادم بهش . منو  جينقولک با هم بوديم . بعد از يه مدتي رفتيم پيش سوگولي که ديدم با چشماي پر از اشکش منو نگاه کرد ،  با غصه تمام آلبوم عکس رو به من نشون داد ، دست رويه عکس تو گذاشت وگفت: من بابام رو خيلي دوست داشتم ...خيلي... چرا با ما اينطوري کرد . گفت بابا فقط به تو توهين نکرده  بابا ما رو هم  تحقير کرد ...اون گريه کرد خيس خيس اين ترانه را نوشتم؛باران بود و تو نبودي؛در همان کوچه ي قديمي که ديگر بوي بابونه ندارد؛نميدانم چرا و اين ندانستن عمر نفس هاي مرا کوتاه ميکند مرا ببخش ؛هر چه تو را به ياد من بياورد ؛زيباست؛اعتراف ميکنم عشق تو به هزار ترانه مي ارزد اگر چه جاي خالي تو را با هيچ ترانه اي نمي شود پر کرد......راستي نام کوچک مرا که از ياد نبرده اي؟ نميدانم اما خيال کردم عاشقانه جديد نام کوچک مرا از ياد تو برده باشد !  راستي هنوز مسير خانه ي شما را چشم بسته مي آيم؛ حالا کجا پيدايت کنم؟ پرنده ي کوچک کوچه دوم... نازنينم سلام!!نه...نه... نگو ، اينطوري با من حرف نزن . کار خودت رو اينطوري توجيه نکن. من واسه اون روزي که تو رو ببينم ، رو در رو باهات حرف بزنم ، باهات درد دل کنم ، صدات کنم ، نگات کنم ، ازت بخوام واسم توضيح بدي ، بگي چرا با من و با بچه هات اينطوري کردي ، چرا ترجيح دادي بري و با يکي ديگه از عاشقانه هات حرف بزني  کلي انتظار کشيدم.نه ... نه ... نگو . ازت خواهش ميکنم ...نگو ...بذار ببينمت ، بذار تموم دست نوشته هات رو براي عاشقانت نشونت بدم ، بذار عکس عشقت رو نشونت بدم . بذار ازت بخوام توضيح بدي واسم .  بذار ازت بخوام  واسمون توضيح بدي. نه...نه... نگو ... الان هيچي نگو . الان کارت رو براي من اينطوري توجيح نکن . من يک ماهه دارم زجر ميکشم . من يک ماهه مُردم . يک ماهه نفسم بالا نمياد ، يک ماهه فقط دارم راست راست راه ميرم .نه... اينطوري من رو قانع نکن . من دلم شکسته . بذار ببينمت . بذار تو چشمات نگاه کنم بذار ازت بخوام نگاهم کني و به من بگي وقتي براي عاشقانت مينويسي  "بخند گل پونه علي ... "  وقتي مينويسي  " که ديشب چه جوري ساعت سه شب دنبال آب خوردن بودين " که " ديشب با هم خوابتون نرفته " که " زندگيت با وجودش معني ميشه " چه توجيهي داري . چه حرفي داري براي گفتن. نه ... نه... خواهش ميکنم منو بيشتر از اين زجرم نده . نگو يه دوستيه ساده بوده . نخواه از من که بريم شمال و من اونو ببينم . من چه جوري ميتونم کسي رو ببينم که با تو با تويي که من حاضرم واست بميرم با تو ... خوابيده!!!..نه ... خيلي سخته . نخواه با حرف زدن از اون ...اون هم به اين شکل که يعني بين شما چيزي نبوده منو خواب  کني . ميدوني دوستت دارم . ميدونم دوسم داري . ميدونم  نميخواي تنهات بگذارم . ميدونم  ... ميدونم ... ميدونم ....ولي خواهش ميکنم مثل احمق ها با من رفتار نکن . به من نگو نياز داشته ، نگو خسته بوده ، نگو تا مرز خودکشي رفته و تو براي نجات اون ،براي تسکين روحيه اون باهاش طرح رفاقت ريختي . به من اينطوري نگو . تو که اين وسط نقش يه فرشته مهربونو بازي ميکني که خواستي يه دختر کوچولو رو نجات بدي، فکر نکردي من اگه متوجه بشم ممکنه منم تا مرز خودکشي برم . فکر نکردي چه جوري دلم داغون ميشه . نه ... نگو.... براي من اينطوري حرف نزن . شده تا حالا احساس کني يه نفر دلتو ، تنتو چنگک ميکشه . الان از اون روزي که دوباره بعد از اين همه مدت به من زنگ زدي ، گفتي دلت واسم تنگ شده ، دچار اين  احساس شدم . ديگه دلم از خودم نيست ، آروم نيست ، يه حس غريبي داره يه حسِ  ...نميدونم چطوري واست تفسير کنم . ولي  يکي داره از درون دل منو چنگک ميکشه .
..............................................................
پ.ن:اگه یک وقت خدای نکرده شریک زندگیتون سر و گوشش جنبید و رفت با یکی دیگه؛حالا این رفتن یا فیزیکی باشه؛یا معنوی؛چیکار میکنید؟نمیگم واستید نگاه کنید و عین خیالتون هم نباشه.ولی کاری که این خانوم هم کرد اصلا درست نبود.منظورم اینه که اصلا نباید بذارید بچه هاتون متوجه بشن.چه برسه به اینکه توی این مورد هی احساساتتون رو باهاشون درمیون بذارید؛هی باهاشون درددل کنید.برای خیلیها این وضعیت پیش میاد؛ولی اون کسی برنده است که با عقل و تدبیر از کنار این موضوع بگذره.بهترین راهش صبر و تحمله.بلاخره یک روزی سر طرف به سنگ میخوره؛یا اصلا خسته میشه و دلزده؛اونوقت برمیگرده به آشیونه اش.مبادا به روش بیارین کارشو؛چون اونوقت هیچ تضمینی برای بقای اون زندگی نیست.همیشه با خودم فکر میکنم خوش به حال اون زنهایی که وقتی یک خطا از جانب شوهرشون میبینند؛ترجیح میدن با یک سعی در جبران عملی که شوهرشون براشون انجام داده؛خودشون رو راضی و خوشحال جلوه بدن.مثلا وقتی شوهره به تلافی بدیهاش؛یک سرویس طلا هدیه میده و خانومه خوشحال و خندان دوباره با زندگیش آشتی میکنه!باور کنید نود درصد مواقع این بهترین و عاقلانه ترین کاره که عذر خواهی طرف رو ولو به این شکل بپذیرید.البته این بستگی به خودتون داره که چقدر مایل به ادامه زندگی با طرفتون هستید.یک وقتهایی طرف اصلا ارزش گذشت رو هم نداره.ولی بعضی وقتها حیفه که یک زندگی با همچین مسائلی خراب بشه.دیشب یکی از دوستام یک همچین موردی رو از طرف شوهرش برام رو کرد.منی که خودم تو این خطم؛نمیدونم چرا شوکه شده بودم؟اصلا به آقاهه نمی اومد.همونطور که اصلا به من نمیاد.خانومه نامردی نکرده بود و تموم آرشیو چت آقاهه و حتی ایمیلهاشو سیو کرده بود و خونده بود.میگفت دیگه برام عادت شده بوده که هر روز ماجراشون رو دنبال کنم.آخرش چی میشه؟آقاهه و خانوم همکارش که گویا بعد از پنج سال همجواری کنار همدیگه به یک حسهای مشترکی رسیدن؛تصمیم میگیرن با هم قرار بذارن برن شمال.دو روز نیستند؛بعدش آقاهه داغون و خسته برمیگرده.آخرین ایمیلشم این بوده که نمیتونه به همسرش خیانت کنه!
خوب!خدا رو شکر که هنوز همچین آدمایی هم پیدا میشن!!بعدش این دوست من گفت که حالا خیلی بیشتر از همیشه همسرش رو دوست داره.ولی من ترجیح میدادم شوهرم بهم خیانت فیزیکی کنه تا خیانت عاطفی!خوب~!هر کسی یک جوریه دیگه.

پ.ن:ببخشید که اون مساله رو با شما در میون گذاشتم.نمیخوام کسی که چشمش تو چشممه از این ماجرا با خبر بشه؛از سوالهای بیمورد و دلسوزیهای بیمورد و از نگاههای ترحم انگیزشون بدم میاد.واسه همین به شما گفتم.بعدش پشیمون شدم.دیدم من خیلی بدم.
فقط میتونم بگم ممنونم از همه.
...............................................................
عاشقانه هايت را که بر صورت ام بالا مي آوري
دلم آشوب مي شود
نه..... از حجم سنگين و متعفن کلمات... نه
که نجويده و هضم نشده بالا آمده ،
 و آنچنان به سر و رويم مي پاشد
و هر چه من مي سايم
پاک نمي شود از صورت ام .
آشوب مي شود دلم
وقتي تلنگري در گوشم مي گويد
صداي تمامي مردان
به گاه گفتن " دوستت دارم "
چقدر شبيه به هم است
همان لحن کشدار...
همان لرزش هاي عصبي...
و همان نفس هاي عميق قبل و بعد اش
قبل و بعد از
بالا آوردن عاشقانه هايشان
و به گاه گفتن " دوستت دارم "
............................................................
نکته اخلاقی ایندفعه:
و شما اگر ميتوانستيد با مشاهده اعجاز مستمر زندگي دلتان را از شراب اعجاب لبريز کنيد ،رنجهايتان کمتر از شاديهايتان شگفت آور نبودند.و آنگاه ميتوانستيد فصلهاي گوناگون دل را چون فصلهاي چهار گانه که بر دشت و صحراي شما ميگذرند پذيرا شويد .و ميتوانستيد با آرامش زمستان غم را تماشا کنيد  و بگذريد.رنجهاي شما بيشتر گزيده دست شماست .

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 9:47 | لینک  | 

روي لبه تخت نشسته و داره دسته گلي رو که خريده باز ميکنه و رزهاي خوشگلشو جدا ميکنه و ميذاره توي گلدون.دلم ميخواد خودمو به خواب بزنم؛ولي نميتونم.چشام تابلوئه که بيدارم.اون روز حوصله هيچ کس و هيچ چيز رو نداشتم.براي اولين بار دلم ميخواست بميرم.خسته شده بودم.از اينکه نميتونم مثل يک آدم زندگي کنم خسته شده بودم.از اين دلداريهاي الکي؛از اين نصيحتهاي الکي که مثلا خيلي ها مشکلات بدتر از تو دارن؛ببين؛فلاني دست نداره؛فلاني ال نداره فلاني بل نداره؛هم گوشم پر بود.از اينکه اينهمه باعث دردسر و نگراني يک عده ميشم دلم گرفته بود.خودمو زيادي حس ميکردم.زير گوشم زمزمه ميکنه:هنوز هم مثل بچگيهات شيطوني!يادته ميومدي خونه ما ؛موقع رفتن خودتو به خواب ميزدي تا مامان اينا بذارنت پيش ما و فردا بيان دنبالت؟خندم ميگيره؛از لرزش بدنم ميفهمه؛چشمامو باز ميکنم؛ميگم يادتونه شما قلقلکم ميدادين و ميگفتين الکي خودشو به خواب زده!اونوقت من بيدار ميشدم و مجبور بودم با مامان اينا برم!ميگه:آره!چشماي اشک آلود و قيافه بغض آلود تو و آرش که نقشتون نگرفته بود رو خوب يادمه!اسم آرش که مياد؛جفتمون بغض سنگيني ميکنيم.يادش مياد که الان وقت اين حرفها نبوده و نبايد اينو يادآوري ميکرده.يک کتاب برام خريده.از قطر کتابه ميفهمم که حالا حالا ها مهمونم!"شبهاي سراي"از همون کتابهايي بود که ميتونست از اول جذبت کنه تا آخرش رو بخوني.اين روزا خيلي بي حوصله شدم.فقط تند تند کتابها رو ورق ميزنم و هر صفحه نگاه گذرايي نصيبش ميشه.مثل فيلم نگاه کردنم.با درجه 16 ردش ميکنم و ميبينم!نميدونم اينهمه عجله براي چيه؟احساس ميکنم وقتم خيلي کمه.احساس ميکنم کلي کار انجام نشده دارم.اينقدر فکرم مشغوله که براي اولين بار دارم تجربه بيخوابي کشيدن رو ميچشم.حالا ميفهمم وقتي يکي ميگه ديشب خوابم نبرد و هي پهلو به پهلو شدم يعني چي!دستشو ميذاره روي پيشونيم و ميگه:اوووه!چه خبره!ميگم آخه من نرمال هم که هستم داغم.يعني نرمال 38 درجه ام!حالا دو درجه بره روش ميشه همين ديگه.به چشماش نگاه ميکنم؛سني ازش رفته.يک سري حرف ميزنيم که از هر شاخه ايه.بعد يک هو زل ميزنه توي چشمم و ميپرسه:تو تا حالا عاشق شدي؟هيچ وقت فکرشو نميکردم يک روز اون توي همچين جايي بي مقدمه همچين سوالي ازم بپرسه.ميگه نميخواد جواب بدي؛جوابمو از چشات گرفتم.ميدونه که عاشق ماني نبودم.نميپرسه که عاشق کي بودم.ميترسم اين سوال رو ازم بپرسه.نميپرسه اما.ميگه عشق چه جوريه؟من و من ميکنم.نميتونم براش توضيح بدم.ميگم عشق سرچشمه اش يک کمبوده.عشق يک مشکله.عشق يکسري رشته هاي محکم و بي ارزشيه که آدمها براي آزار خودشون دور خودشون ميتنند.يک سري زنجيره که يک عمر براي بستن به پات دنبالش ميدوي و يک عمر هم براي رها شدن از اين زنجير بايد بدوي.ميگه خيلي بد شد که!اين وسط چي به عاشقا ميرسه؟ميگم:يک لحظه خوشي؛يک عمر ناخوشي!"عشق آمد اندوه کوچکم را برد؛عشق رفت اندوهي بزرگ به جانم بخشيد".ميگه خيلي دلم ميخواست تجربه اش کنم.با چشمهاي گرد شده نگاش ميکنم.ميگم مگه شما عاشق نبودين؟ميگه نه.فقط دوستش داشتم.باورش برام سخته.مدتهاست اين مرد و همسرش الگوي يک عشق و عاشقي موفقند.آخه اونا اصلا با هم همسطح نبودند و ازدواج کردند.دايي براي گذروندن طرحش به يکي از شهرهاي غربي رفته بود و اونجا دختري رو پسنديده بود.ميگم من هميشه فکر ميکردم شما عاشق هم بودين.ميگه نه!اون به من نياز داشت؛من هم دلم براش سوخت.هيچوقت مزه عشق رو حس نکردم.براي همين وقتي آرش خواست ازدواج کنه با دختر مورد علاقه اش که اصلا هم شانش نبود؛من نتونستم درکش کنم.و باعث شدم اون رو براي هميشه از دست بدم.گاهي فکر ميکنم اگه من عشق رو چشيده بودم؛ميتونستم پسرم رو درک کنم.ميگم چرا الان اينا رو داريد به من ميگيد؟فکر ميکنيد من ديگه از اين چارديواري نميام بيرون؟آره؟لپمو گاز ميگيره و ميگه آره!دقيقا همين فکر رو ميکنم!پدرسوخته!ميگم دايي؛زياد غصه اينکه عشق رو لمس نکرديد نخوريد؛الان همه از عشق گريزونند.الان همينکه حس ميکنند دلشون براي يکي يک کمي بيشتر از حد معمول تنگ ميشه؛يک کمي بيشتر از حد معمول نگرانش ميشن؛يک کمي بيشتر از حد معمول دوستش دارند؛يک کمي بيشتر از حد معمول دلشون ميخواد باهاش باشند؛همينکه دلشون يکي رو يک کم بيشتر از حد معمول بخواد؛سعي ميکنند فرار کنند.سعي ميکنند با جادوي غرورشون به جنگ اون احساس برن.سعي ميکنن با غرور عشقو بشکنن.هيچکس دلش نميخواد به عشق اعتراف کنه.الان همه با خودشون در حال جنگن.همه دنبال راهي ميگردن که عشق رو در پستوي خونشون مخفي کنند.ميترسند يک وقت دهانشون بوي "دوستت دارم" بده.ميترسند عشق به زانو بندازشتشون.ميگه تو چي؟تو نميترسي؟مکث ميکنم.ميگم نترسيدم.ميگه تا آخرش رفتي؟نگاش ميکنم و سکوت.ميگه حق داري.دليل نداره براي يک پيرمرد 55 ساله اسرارتو فاش کني.ميگم؛دايي!آخر نداره.براي من آخر نداشت.يعني فکر ميکنم نداشت.آخرش وقتيه که احساس ميکني يک پروسه جديد در حال شکل گرفتنه.ميگه براي تو اينطور نشد؟با ترديد سوالشو از خودم ميپرسم.زير لبم ميگم نميذارم بشه.ميگم دايي؛پدر من چه شکلي بود؟نگام ميکنه و ميگه من اصلا بلد نيستم آدما رو از حال و احوال بد ببرم به حال خوش!همش مرثيه خوندم!ميگم من از اينکه از پدرم حرف بزنيد ناراحت نميشم.ميگه مگه عکسهاشو نديدي ؟ميگم اصلا نميتونم تصورش کنم.برام ترسيمش ميکنه.ميگه پدر تو يک روح بزرگ داشت.يک آدم خاصي بود.توي يک حال و هواي ديگه اي بود.مثل همه نبود.خيلي ميفهميد.تکرار ميکنه که خيلي ميفهميد.بيشتر عمرشو توي بستر بيماري گذرونده بود و صرف مطالعه کرده بود.اصلا اينا هم نيست؛فکرش خيلي عميق بود.آدم عميق و پخته اي بود.ميگم چطور با مادرم ازدواج کرد؟اونا که عاشق هم نبودند؟ميگه اين رازيه که با اينکه دوست صميمي پدرت بودم هيچوقت راستشو بهم نگفت.از شنيدن خبر ازدواج اونا من اولين کسي بودم که شکه شدم.ميگم چرا اينقدر زود بچه دار شدن؟ميگه زود نبود.پدرت 27 سالش بود.مادرت هم.ميگم مامان خيلي خودخواهه که اجازه داد من به دنيا بيام.اشکام حالا ميچکه.نميتونم جلوشونو بگيرم.جفتشون خيلي ساده انديش بودن که خواستن يک ژن مريض رو تکثير کنن.من نميفهمم؛اونا تحصيلکرده بودن؛چرا همچين اشتباهي مرتکب شدند؟دايي پي به استيصال من ميبره.ميگه خوددار باش.اينقدر ضعيف و شکننده هيچوقت نديده بودمت.حالا مگه اتفاقي افتاده؟بده يک دختر مثل دسته گل دارن؟ميگم دايي؛من چي دارم؟من الان از ساده ترين نعمت خدا دادي هم محرومم.من الان شدم يک مزاحم براي زندگي يک عده.کاش بار آخري باشه که ميام اينجا.ميگه تو رو پدرت خواست.برخلاف تصور تو؛تو خواسته محض پدرت بودي.يک کم آروم ميشم.ميگم من چقدر شبيه پدرمم؟ميگه تو فرزند خلف پدرتي!گاهي رفتارت منو ياد اون ميندازه.همين سعيت توي مخفي کردن ضعفت.همين فرار از وضعيتي که بخواد بشکنتت.همين زير پا گذاشتن خيلي از احساساتت.همين فرارهاي گاه و بيگاهت.کاش ميدونستم از چي داري فرار ميکني.يک کم با خودم فکر ميکنم؛در حال حاضر فقط از يک چيز دارم فرار ميکنم!از تو!از واقعيت.از چيزي که ميترسم بيانش کنم.

............................................

پ.ن:ببخشید.به دلایل امنیتی حذف شد.

.....................................................
لحظه اي با من باش...

آيد بَدَم ز سال ِ نو و، نوبهار هم
از راه و رسم و، شيوهء اين روزگار هم
از هرچه عشق و مستي و دلدادگي و شور
از عاشقيّ و دلبر و، بوس و کنار هم
از بوستان و از چمن و، از گياه و گُل
از باغ و راغ و غنچه و، از سبزه‌زار هم
از رود و، هر چه در آن بود و، آب و جوي
از نهر و بحر و چشمه و، از کوهسار هم
از بلبل و گل و، از مرغ ِ عشق و سار
از شاخ و برگ و خوشه و، از شاخسار هم
از لحظه‌هاي تلخ ِ پر از يأس و انتظار
از اين خبر که «آيد از آنسو سوار» هم
از اين نگاه‌هاي تيزتر از تيغ و نيشتر
از طعنه‌ها، که گذشت از شمار هم
از اين سرم، که يکسره سوداي عشق داشت
از اين دلم، که باز شده بي‌قرار هم
آرام آمدي، به دلم خوش‌نشستي و
آهسته ميروي ز بَرَم، سايه‌وار هم
از مرز  ِ هرز  ِ عشق، مي‌گذرم تا رها شوم
آواره مي‌شوم، به خدا، زين ديار هم
نفرين به اين زمانه و، اين فصل و اين بهار
يک نه، دو صد نه، که صدها هزار هم
«اينجا مزار آنکه دلش را ربود، ع..»
مانَد به سنگ ِ قبر  ِ من، اين يادگار هم
..........................................................
نکته اخلاقي ايندفعه:
«خدايا به هر کس دوست مي داري بياموز که :
«عشق از زندگي کردن بهتر است»
«و به هرکس دوست تر مي داري بچشان که:
«دوست داشتن از عشق برتر است.»

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:44 | لینک  | 

همه ماها که توي دهه شصت دانش آموز ابتدايي يا راهنمايي بوديم اين موضوع انشاي آشنايي برامون ميتونه باشه.خيلي خوش شانس بوده باشيم يک بار موضوع انشامون بوده و اگر هم از اين شانسها نداشتيم و هر سال معلم انشامون عوض ميشد؛اين يکي ازپاهاي ثابت موضوعات انشا بود.از همون اول براتون بگم:من براي مدرسه رفتن خيلي عجله داشتم.چون ميخواستم زودتر دکتر بشم!روز اول مدرسه از يک ساعت قبل از زمان رفتن جلوي در حياط رژه ميرفتم.البته همه خوراکيهاي اون روزمو توي همون يک ساعت خوردم!بعدش هم بابا مامان که منو رسوندند؛از چند صد متري مدرسه پيله کردم که منو بذارين بريد!نميخوام مثل بچه لوسا باشم!خلاصه از بحث اصلي دور نشيم.(منم که استاد برنچم!).جاتون خالي!همينکه پام به مدرسه رسيد و چشمم به جمال خانوم معلمم افتاد؛ نظرم عوض شد!دلم ميخواست بشم معلم کلاس اول!و دليلش هم اينه که بچه ها سال اول خيلي تحت تاثير معلمشون قرار ميگيرن.من که حق داشتم!چون معلمم خيلي خيلي منو تحويل ميگرفت و تقريبا ميتونم بگم عاشقونه دوستم داشت.(و هنوز هم داره).من همراه هميشگي خانوم معلم بودم و زنگهاي تفريح به جاي اينکه از سر و کول بچه ها بالا برم؛کنار دست خانوم معلم توي دفتر ميشستم و از انواع موهبتهاي مادي و معنوي برخوردار ميشدم.من هم به طبع خيلي خيلي دوستش داشتم.به خصوص که زندگي جالب و سختي داشت.يعني يک هفته بعد از عروسيش؛شوهرش توي جنگ اسير شده بود.و درست سالي که من ديپلم گرفتم آزاد شد.12 سال شوخي نيست ها.بذار بگم که روزي که پاش به وطن رسيد؛همين خانوم معلم سرشو روي شونه هاي من گذاشته بود و گريه ميکرد.شونه هايي که سالها پناه من شده بود؛چه به خاطر دلگيريهاي بچه گونه حاصل از نمره 19/75 گرفتن؛چه به خاطر دلگيريهاي بزرگتر که محرمي براشون جز اون نداشتم.من از اون عشق ياد گرفتم.از اون موندن پاي عشق رو ياد گرفتم.به نظرم البته.خلاصه من تا سال پنجم ميخواستم معلم کلاس اول بشم.سال اول راهنمايي؛يکي از دختر خاله هام؛مهندسي برق قبول شد و اون موقعها يک کمي بگي نگي؛خانوم مهندس يک چيز تحفه اي بود.يا لا اقل به خاطرش خيلي خوش به حالشون ميشد.منم بعد از ديدن اونهمه توجه!تصميم گرفتم برم مهندس برق بشم.ناگفته نماند تا اون سال هر چي ساعت و اسباب بازي و وسيله الکتريکي خورد و ريز بود از زير دست من يا بهتره بگم تيغ جراحي من! رد شده بود.مامان هميشه ميناليد که ما از دست تو يک ساعت سالم توي خونه نداريم.ولي اين عادت سيخکولي کردن ساعتها به خصوص تا مدتها يعني درست تا 21 سالگي همراهم بود.و بهونه ام اين بود که:تا وقتي ساعته خوب کار کنه که من بهش کاري ندارم!لابد خراب بوده که دستکاريش کردم.ولي حقيقت چيز ديگه اي بود.به محض اينکه يک شيء الکتريکي تازه به خونه اضافه ميشد؛مترصد فرصتي بودم تا پيچ و مهره و دل و رودشو بيرون بريزم.از راديو ضبط قديمي بابا گرفته تا قطار برقي اسباب بازي خواهرم.البته خيلي وقتها هم گاه باشد که کودکي نادان!به خطا بر هدف زند تيري ميشدم.يعني گاهي هم واقعا تعمير ميکردم!حتي اگه دو سه تا پيچ و مهره هم اضافه مي آوردم!تو کلاسهاي الکترونيک هم شرکت ميکردم و از ساختن تاکي واکي و بيسيم و مدارهاي مختلف الکترونيکي؛به شدت احساس شعف ميکردم.تا اينکه يک بار برق بد جوري گوشمو گرفت و پيچوند و به سرعت علاقه من به برق تبديل به ترسي شد که هنوزم باهامه.بعدش متمايل به شغل پدر شدم.نميگم شغلش چيه؛چون حوصله ندارم بگيد از خودم تعريف کردم.ولي تو مايه هاي شغلاييه که پسرا دوست دارن.يک مدت هم با اون خوش بودم؛تا اينکه پدر به طور جدي با من صحبت کرد و اون درست وقتي بود که ميخواستم انتخاب رشته براي دبيرستان داشته باشم.پدر اصرار داشت من حتما توي يک رشته ادبي ادامه تحصيل بدم.خوب ظاهرا ميگفت استعدادم توي اين رشته است.ميگفت تو ميتوني يک وکيل خيلي خيلي خوب بشي.و همينطور يک نويسنده خوب.نهايت هم ميتوني بشي استاد دانشگاه.(چقدر درست ميگفت؛اين مناسبترين رشته براي من بود؛چون دکتراي ادبيات گرفتن کاري نداشت که).مامان خيلي جار و جنجال راه انداخت و خيلي هم از پدر دلخور شده بود که منو به اين راهنمايي کرده.خودم هم اصلا حاضر نبودم برم رشته ادبي بخونم.آخه اون زمان همه شاگرد تنبلها که نمره و معدلشون به دو تا رشته رياضي و تجربي نميرسيد؛ميرفتند هنر و ادبيات که مثلا آسون تر بود.توي دبيرستان هم ماها هميشه به رشته هاي علوم انساني دهن کجي ميکرديم.خلاصه ما افتاديم توي فيزيک و شيمي و رياضي و هنوز هم نميدونستم ميخوام چي بخونم و در آينده چيکاره بشم.ماني خيلي دلش ميخواست من دکتر بشم.حقيقتش خودم اصلا علاقه اي نداشتم.سر به هواتر از اون هم بودم که رشته پزشکي قبول بشم.دلم ميخواست واقعا نويسندگي شغل بود؛يا نقاش شغل بود تا من ميرفتم پي اونها رو ميگرفتم.ولي هر وقت عنوانشون ميکردم؛مامان به شدت عصباني ميشد.ميگفت اينا رو ميتونم کنار شاخه اصليم انتخاب کنم و ادامه بدم.حقيقتش اين بود که نه؛نميشد.من درست از 16 تا بيست سالگي هيچ کتابي نخوندم.يکي از عللش ممنوع کردن مامان بود.عادت کتابخوني من به سختي از سرم افتاد؛ولي افتاد.مني که کلاس دوم ابتدايي کتاب تيستوي سبز انگشتي رو ميخوندم؛و بيشتر روزاي تابستون رو از صبح زود روي تاب چهار نفره گوشه حياط لم ميدادم و همراه حرکت ملايم و يکنواختش کتاب ميخوندم؛تا نزديک عصر که ديگه هوا تاريک ميشد؛برام سخت بود اين عادت چندين ساله رو ترک کنم.مدتها دلم ميخواست شغلم متصدي کتابخونه باشه!ولي آشنايي با ماني و عدم علاقه اون به کتاب؛و  فشارهاي گاها بي مورد مامان؛کار خودش رو کرد.نميدونم چي باعث شد که من سال پيش دانشگاهي؛يک ياغي به تمام معنا شدم.دوستاي صميميم يعني دو تا از سه تا دوست صميميم؛ديپلم که گرفتند آماده شدند برن خارج شانسشون رو امتحان کنند.درست سالي که براي من سرنوشت ساز بود؛همراه شد با فارغ شدن اونها از درس؛غافل از اينکه اين سال پيش دانشگاهي با توجه به اينکه ما دوره اول نظام جديد هم بوديم؛خيلي مهم ميتونست باشه.اصرارهاي عمو براي فرستادن من بي نتيجه موند و من که همه فرصتها رو از دست داده بودم و نميدونستم ميخوام چيکار کنم؛برم؟نرم؟بمونم؟بخونم؟توي يک بلاتکليفي بد موندم.تموم اون سال با دوستام به سينما رفتن و مهموني گذشت.بعد هم نتيجه معلوم بود.اونا رفتند پي سرنوشت طلاييشون.من موندم و يک رشته مزخرف توي يک شهر مزخرف قبول شدن.نگاه شماتت بار همه متوجه من شده بود.من به راستي کولاک کرده بودم!از همه بيشتر شرمنده ماني شدم.چه آرزوها که براي من نداشت.خلاصه من يک ترم توي اون شهر موندم و ترم بعدش اومدم توي يک دانشگاه نزديک شهر خودم؛خيلي هم نزديک!مهمون شدم.من قرار نبود مهندس بشم؛ولي رشته اي رو خوندم که به نظرم هر چي که از زندگي ياد گرفتم از همون يک سال بود.اون يک سال جزو بهترين سالهاي عمر من بود.بهترين مسافرتهاي گروهي رو رفتم؛بهترين دوستيها رو تجربه کردم؛بهترين جاها رو ديدم؛بهترين احترامها رو توي اون دانشگاه داشتم و خلاصه مجموعه اي از بهترين اساتيد.درسته که وقتي قبول شدم اصلا نميدونستم اين رشته چيه؟کي من اون انتخاب کردم؟از کجا وسط انتخاب رشته من سبز شده بود؟ولي بعد عاشقونه دوستش داشتم.اما....باز مامان بود که ناراضي بود.نميدونم.شايد به قول اون من امانت بودم دستش و بايد به جاهاي خيلي خيلي بهتري ميرسيدم.هميشه هم ميگفت اگه بابات بود؛اينجوري ميخواست؛اگه بابات بود؛اونجوري ميخواست.شايد هم يک خودخواهي محض بود و اصرار به رسيدن به مقاصد خودش و لجبازي با خانواده پدري من داشت.در هر حال مادر بود و من نميدونم چرا هيچوقت نتونسته بودم جلوي روش واستم.هر چند يک بار براي هميشه اين کار رو کردم.در نهايت سال بعد من از همه اون خوشيها جدا شدم؛و يک رشته نامناسب که دوستش نداشتم؛يک جاي مثلا خوب قبول شدم.اين آغاز يک سلسله مراتب که به تقريبا بدبختي من منجر ميشد؛بود.اولين ضربه با آشنايي با بهمن بهم خورد.عشقي رو تجربه کردم که هرگز نکرده بودم.اما در عوض به کل عوض شدم.مني که يک آدم سختکوش و کاري بودم؛تبديل به کسي شدم که ساعتها توي دانشگاه الکي پرسه ميزد.همکلاسيهاي ديگم ميرفتن کلاس زبان فرانسه؛آلماني؛ايتاليايي؛من تو خونه ساعتها پاي تلفن ميشستم تا بهمن زنگ بزنه.اونا ميرفتن يک سري شرکتها يک سري کارهاي پروژه اي انجام ميدادن؛من تمام وقتمو با بهمن توي تاتر و سينما و کتاب خوندن ميگذروندم.البته اين نهايتا دو سال ادامه داشت.بعدش به خودم اومدم.هر چند خيلي دير شده بود.با يکي از استادهاي دانشگاه قبليم تماس گرفتم و از من خواست برم با اون توي يک شاخه فعاليت کنم.هر چند به من ارتباطي نداشت ديگه اون شاخه؛ولي علاقه به اون رشته و شايد هم به اون استاد باعث شد من هم سال سوم وارد بازار کار بشم. کمي راضي تر بودم از خودم.بعدها هم که فارغ التحصيل شدم؛به کل رشته خودم رو فراموش کردم و رفتم توي همون شاخه دنبال کار.همه چيز خوب پيش ميرفت؛اما اينبار ماني بود که از من خواست برم سر فيلد اصلي خودم.بنابر اين اون شغل رو رها کردم و افتادم تو خط خودم.توي يک سال سه جا رو براي کار امتحان کردم.همه يک جورايي از فيلتر من رد شدن.خوشم نمي اومد.بعدش مدت يک سال يک جا بند شدم؛بعدش يک سال دوباره برگشتم توي شاخه قبلي!بعدش هم دوباره از اونجا زده شدم؛اينبار به خاطر تغيير مديريت و سيستم اونجا؛و مدتي بيکار موندم تا به قول ماني تکليفمو با خودم روشن کنم.توي همين بلاتکليفي؛يک جايي براي کار بهم پيشنهاد داده شد؛که همچين وسوسه انگيز بود.ولي آواز دهل بود اونم.تا اينکه بهمن دوباره عنان زندگي منو به دست گرفت.من که ايمان داشتم هيچکس جز بهمن منو در اين مورد به خصوص درک نميکنه؛و هنوز هم دارم؛به حرف اون گوش کردم و کاري کاملا متفاوت رو شروع کردم.سخت بود.واقعا سخت و نفس بر بود.به خاطر اين کار مجبور بودم اندازه تموم درسهاي ليسانس و فوق ليسانس مطالعه کنم.البته بهمن کمک خيلي بزرگي بود و خيلي خوب منو ساپورت کرد و از پيشرفتمم راضي بود.راستش علاقه اي به اين کار نداشتم.و بي شک خود بهمن يک انگيزه بزرگ براي من بود که وارد اين کار بشم.مدير فروش بودن اصلا برام جذابيتي نداشت.اما بهمن اصرار داشت که من ميتونم خيلي موفق باشم توي اين کار.ميگفت بايد عجله کنم و زود خيلي چيزها رو ازش ياد بگيرم.من ساده نفهميدم اون مسافره و داره ميره.وقتي هم رفت؛به يکباره همه چيز در من فرو ريخت.مثل پايه هاي بتوني بودم که هنوز خودم رو نگرفته بودم؛ولو شدم.فرو ريختم.خيلي ساده.حالا باز من دوباره سردرگمم.دوباره بلاتکليفم.الان 28 سالمه و من هنوز نميدونم ميخواهم در آينده چه کاره شوم؟هنوز يک شغل ثابت نداشتم که بتونم جايي که ازم ميپرسن عنوانش کنم.کاش مثل قديم که شغل باباهامونو ميپرسيدن و ميگفتيم مثلا:مهندس؛دکتر؛معلم؛کشاورز؛آزاد؛اينجوري بود.کاش مهندس واقعا شغل بود!حالا جايي شغلتو بپرسن بگي مهندس!هر هر بهت ميخندن!چند وقت پيش با يک سري از دوستامون درمورد شغل دوم حرف ميزديم.خيلي جالب بود که آدمهايي با کاراکترهاي مشخص؛آرزوي داشتن يک شغل خيلي خيلي متفاوت و عجيب از اوني که الان هستند رو دارند.ماني دلش يک کافي شاپ ميخواست.البته يک بوتيک خيلي شيک پوشاک هم ميخواست!بهمن هم دلش يک آژانس هواپيمايي با چند تا هواپيماي خصوصي ميخواست.يکي از بچه ها علاقه زيادي به فروشندگي پوشاک داشت!من هم دلم يک گل فروشي شيک و متفاوت ميخواست که گلهاشو خودم پرورش بدم.البته يک آژانس ايرانگردي جهانگردي هم ميخواستم!و البته نشستن گوشه يک آتليه نقاشي يا داشتن يک کتابخونه خيلي بزرگ و شيک هم تو رده هاي بعدي بودن!راستش از پرورش شتر مرغ يا اسبهاي اصيل هم بدم نمياد!تازگيها هم که فکر شروع يک کار تازه که مال خودم باشه وسوسه ام کرده.ميدونم ريسک بالايي داره؛ولي ميخوام اين ريسک رو بکنم.ميخوام ببينم؛اينکه خيلي ها و حتي خودم اعتقاد دارم با ديگرون فرق ميکنم؛درسته يا نه؟من نميتونم کارهايي رو که ديگرون خيلي عادي انجام ميدن انجام بدم و بعد هم ادعا کنم من يک آدم متفاوت هستم.خواسته هام؛و علايقم متفاوتند.در حقيقت براي متفاوت بودن؛بايد هزينه کنم.بايد براي داشتن چيزهايي که تا به حال نداشتم؛آدمي بشم که تا به حال نبودم.راه سختي در پيش دارم.رسيدن به نهايت آرزوم؛مستلزم تلاش و مطالعه و کوشش و تحمل سختيها و سختکوشيهاي بسياريه.به قول ماني نهايتش اينه که بازنده ميشم.و باز هم هيچ اتفاقي نيفتاده؛زن و بچه ام که گشنه نموندن!اينجاست که ميگم زن بودن واقعا يک مزيته.ولي اينکه من هنوز هم نميدونم شغلم چيه خيلي فاجعه است نه؟
.........................................
پ.ن:وقتی من رفتارهای بچه گونه از خودم بروز میدم؛یعنی اینکه بین غرورم و دلم باید یکی رو انتخاب کنم!یعنی اینکه یه دلم میگه....!
پ.ن:دارم برای اون روز لحظه شماری میکنم؛و اصلا از این بابت راضی نیستم!کاش میشد جلوتر انداخت!
پ.ن:اصلا میدونی چیه؟دلم میخواد یک جورایی خفت کنم!همین!
........................................
لحظه یا با من باش...

منو ببخش عزيز من اگه مي گم باهام نمون
دستاي خاليمو ببين آخره قصه رو بخون
ترانه اي رو که برات گفته بودم فروختمش
با پول اون نخ خريدم زخمه دلم رو دوختمش
همسفر شعرو جنون عاشق ترينه عالمم
تو عشقتو از من بگير من واسه تو  خيلي کمم
بينه  منو تو فاصله است يه دره سرد آهني
من که کليدي ندارم تو واسه چي در ميزني؟؟؟
اين دره سرد لعنتي شايد نخواد که وابشه
قلبتو بردارو برو قطار داره  سوت مي کشه!!
........................................
نکته اخلاقی ایندفعه:
مي خواهم بدون اسارت دوستت بدارم،با آزادي کنارت باشم،بدون اصرار تو را بخواهم،با احساس گناه ترکت نکنم، با سرزنش ازتو انتقاد نکنم و با تحقير به تو کمک نکنم،و اگر تو نيز با من چنين باشي،يکديگر را غني خواهيم کرد.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:20 | لینک  | 

تصميمم را گرفته بودم که اينبار زنگ که زدي؛همه غصه هايم را سرت آوار کنم.دلم ميخواست براي اولين بار سرت داد بکشم؛حرفهايي را که تا به حال به تو نگفته بودم بگويم و مواخذه ات کنم؛مقصرت بدانم و ناراحتيهايم را سرت فرياد کنم.دلم ميخواست از بودنت شکوه کنم؛از آمدنت شکوه کنم؛از رفتنت شکوه کنم.براي هيچکدام از اينها هرگز دلخوري نشان ندادم.بودي؛خنديدم؛نبودي؛غمگين شدم؛آمدي؛شوکه شدم؛رفتي؛نميدانم چه بلايي به جانم افتاد.حتي دلم ميخواست به خاطر غرورت سرت فرياد بکشم.زنگ نزدي.يک؛دو؛و سه روز؛توي آن اتاق آبي و سفيد؛زنگ نزدي.ميدانستم دلت مثل سير و سرکه ميجوشد.ميدانستم با خودت کلنجار ميروي.ميدانستم سرچشمه زنگهاي مداوم و مستمر موبايل ماني کسي جز تو نميتواند باشد.ولي نميدانستم چرا نتوانستي با خودم صحبت کني؟باز هم مثل هميشه دست من را خوانده اي؟باز هم زودتر از خودم فهميده اي که هوا بدجور پس است؟تو ميداني چه غمي دارد نگاهت وقتي نميتواني هق هقت را حتي پشت بهانه ها پنهان کني؟بعد از آن روزهاي رنج و درد؛يک بار به خودت جرات شنيدن شکوه هايم را دادي.زنگ زدي؛گفتي آماده اي که بشنوي.گفتي دلت ميخواهد همه دلخوريهايم را سرت فرياد کنم.گفتي دلت ميخواهد با تو دعوا کنم؛مقصرت بدانم و به خاطر همه خودخواهيهايت محاکمه ات کنم.گريه امانم نميداد؛هر چه گشتم؛يک غصه کوچک هم لا به لاي کوه تلنبار شده آلامي که فراهم کرده بودم نيافتم.باز بي اختيار لبم به خنده باز شد.باز بي اختيار اشکهايم خشکيد.باز بي اختيار صدايم خنديد.باز هم من شدم يک پارچه مهر و تو شدي يک بت.نه؛تو شدي يک خدا.تو شدي خداي شادي و غصه هايم را توي يک ساعت حرف زدنمان سوزاندي و جايش يک دنيا شادي و اميد دادي.باز تو بردي.باز تو بردي.گوشي را که گذاشتم؛ديگر اثري از نا اميد شده غمگين بيمار و بي حوصله و پر از خشم و عتاب يک ساعت پيش نبود.خوب؛تا وقتي هست چنين لحظه هايي که از غصه دنيا برهاندت و سرشار از شاديهاي بي بنيادت حتي کند؛چرا در را به روي تو و لحظه هايمان ببندم؟وقتي تو دليل خنده هايم هستي؛وقتي تو دليل گريه هايم هستي؛چرا به خاطر اين دليل بودنت مواخذه ات کنم؟محاکمه ام کنم؟خيلي وقت بود اثري از بچه هاي اکيپ نبود.گفتم که؛تو که رفتي يک يخ بزرگ بين بچه ها افتاده.انگار نه انگار تو تازه وارد اين جمع ده دوازده ساله بودي.انگار که تو باعث گرمي و بقاي اين گروه بودي.يا شايد هم من زيادي بزرگش ميکنم؟توي اين روزها دست داد که دوباره ما بدون تو دور هم جمع شويم.کاش تو بفهمي چه رنجي کشيدم که اين بدون تو را توانستم بنويسم.گشتم توي لباسهايم؛همه آنهايي را که دوستشان نداشتي رديف کردم و آوردم جلوي دست توي رگال چيدم.حالا به ترتيب لباسهاي من از رنگهاي شاد و مدلهاي يله و آزاد؛به سمت رنگهاي تيره و مدلهاي جمع و جور و پوشيده ميرود.توي اين شش ماه چه کرده اي تو با من؟چقدر نفوذ؟چقدر تاثير؟بيش از نيمي از لباسهايم اصلا به تنم نميخورد.زوم ميکنم روي آن يکي که توي اولين مهماني با حضور تو پوشيدم و چقدر اخم و تخم تحويلم دادي.يک جوري به زور ميپوشمش و نميگذارم اين دو سايز اضافه شدن بر من غلبه کند.خنده ام ميگيرد!لجبازي با تو يا با خودم؟بعد يک آرايش مفصل عربي.بساط مشکي بازار توي صورت و موهايم به راه مي اندازم.يک جورهايي توي ذوق ميزند.ولي خوب است.تو که نيستي تا ايراد بگيري!تو که نيستي تا غمگين شوي!تو که نيستي حسودي ات بشود!چقدر با اين تيپ به تو و ماني مي آيم.بيشتر هم به تو.که مشکي و مشکي و مشکي هستي.از اين فکر احمقانه هم خنده ام ميگيرد.بگذار بخندم.من نياز به اين تلخندها دارم.تا بتوانم روحم را از عذابي که هديه اش کرده ام پس بگيرم.آينه را عمودي به ديوار ميچسبانم و هي با تيپهاي جور وا جور جلوي آن رژه ميروم و هي با خودم ريسه ميروم و هي ياد خاطره هايم مي افتم و هي خنده ام ميگيرد و هي پر از شادي ميشوم و هي زندگي پر رنگ تر و پر رنگ تر و پر رنگ تر ميشود.هي رژه ميروم و هي خنده ام ميگيرد و هي.... مثل احمقها ميرقصم و دور ميزنم و ميچرخم دور خودم و از آن دامن چين چيني کوتاه که دور برميدارد خوشم مي ايد و در عوض آن دامن مشکي کوتاه و ترخت را برميدارم و آن بوتهاي مشکي را چاشني اش ميکنم.مثل عروسک شده ام.راستش را بخواهي مثل يک باربي که از اين جنس نرمهاي بادکنکي بوده باشد و بادش کرده باشند.ديدي؟از خودم تعريف نکردم.به خدا اگر من را ميديدي اولين چيزي که به ذهنت ميرسيد همين بود.موهاي پوش داده و انبوه مشکي و خرد شده؛ با يک تاپ مشکي کمي کار شده؛با يک دامن مشکي کوتاه و ترخت ايستاده با چشمهاي شيشه اي؛فقط تصور يک عروسک را به تو ميدهد و بس!!! :) کلي ذوق ميکنم با اين تيپ.ماني که مي آيد؛برعکس هميشه من برايش لباسهايش را با وسواس انتخاب کرده ام و روي مبل گذاشته ام.مدتها بود کاري به ريخت و ظاهرش نداشته ام. از شر من خلاص بوده و کلي احتمالا ذوق ميکرده.خيلي خوشحال ميشود و راحت دوباره لباسهاي انتخاب شده را سر جايش برميگرداند و ميگويد دلش ميخواهد فلان لباسهايش را بپوشد.توي ذوقم خورده ولي مهم است مگر؟من بد بوده ام و حالا وقت تلافي کردن ديگران است.تلافي اينهمه وقت بي توجهي ام را.برعکس هميشه هيچ شوقي براي زود رسيدن ندارم.وقتي هم ميرسيم؛بيشتر مهمانها آمده اند.پايم که جلوي در ميرسد؛چشمم که به انبوه دوست و آشناها ميخورد؛ترسي عجيب برم ميدارد.اعتماد به نفسم ميشکند؛خجالتي ميشوم؛دلم ميخواهد پشت ماني مخفي شوم!از اين نگاههاي کنکاش گونه ميترسم.از اين لبخندهاي موزيانه؛از اين رفتارهاي مشکوک ميترسم.انگار همه دنيا مي دانند که من از نبودن تو مشکي پوشيده ام.انگار همه آدمهايي که اينجا هستند الان از دريچه اي به دل من سرک ميشکند و ميبنند دليل تک تک کارهايم چه بوده.انگار ميبينند و ميدانند من به خاطر نبودن تو لباسهاي کوتاه کوتاه پوشيده ام.انگار همه از دريچه اي درون خرد شده و ويران من را ميبينند که با اصرار فراوان پشت يک ظاهر شيک مخفي کرده ام.کاش لا اقل اشکان بود.من يک سلام و احوال پرسي سرسري ميکردم و بدو بدو کنار او مشغول صحبت ميشدم. و او به من ميگفت آرام باش!خونسرد باش!حالا اما يکي يکي و مفصل با همه احوال پرسي ميکنم.انگار مدت مديدي است هيچکدام را نديده ام!قيافه ها همه برايم تازه است و عجيب و بيگانه.خيلي ها موهايشان رنگي ديگرگونه از هميشه است.خيليها لاغرتر از هميشه شده اند.خيليها چاق تر از هميشه.ميخواهم يکي يکي به هر کدام که ميرسم تغييرش را هم بگويم:چقدر موي اين رنگي به تو مي آيد؛پاسخم ميدهد:خانوم!من سه ماه است موي اين رنگي دارم حالا ديده اي؟اولي را که کنف ميشوم.دومي:چقدر لاغر شده اي!جوابم ميدهد:برعکس!چهار کيلو هم اضافه شده ام!ترجيح ميدهم دهانم را ببندم و خفه خون بگيرم.با هر بار کنف شدن من صداي شليک خنده هاي مسخره آميزي که گويا ماههاست در گلويشان براي اينچنين وقتي تلنبار شده مي آيد.نميدانم!شايد من بيخود حساس شده ام؟بچه هايشان بزرگ شده اند؛پدر مادرها پيرتر انگار.هر بچه اي که به سمتم مي آيد و از بازي بازي کردن با من قهقهه ميزند؛زود به بهانه اي توسط مادرش از من دور ميشود.کاش اينقدر دقيق و حساس نبودم.آن وقت ميتوانستم اينها را به حساب اتفاقي بودن بگذارم و به درجه حسادت آنها از موضوع بچه بهمن پي نبرم.توي ذوقم خورده ولي مهم است مگر؟من بد بوده ام و حالا وقت تلافي کردن ديگران است.تلافي اينهمه وقت بي توجهي ام را.حق هم دارند.من مدتهاست جز بهمن و خانواده اش کسي را نميديده ام.کمي احمقانه به نظر ميرسد؛ولي براي من بيشتر دردناک است تا احمقانه.تحمل ميکنم.بايد اوضاع را به حالت عادي برگردانم.توي جمع خانومها مدام به مسائلي اشاره ميشود که من در جريانش نيستم و همه شان هستند.احتمالا مسائلي که توي سفرهاي قبلي و مهمانيهاي قبلي بحث داغ آنها بوده است و من خارج از دايره آنها.ترجيح ميدهم يک گيلاس شراب قرمز که توصيه پزشکم است بردارم و خيلي مودبانه و آهسته وارد جمع آقايون دور ميز بشوم.ماني آنجاست و اين فرصت خوبيست.همه دارند از نبودن تو حرف ميزنند.همه غصه غيبتت را ميخورند.همه دلشان برايت تنگ شده.فريبرز چند وقت پيش آنجا بوده و توي دوربينش هنوز فيلم سفرش هست.خودم را به دوربين ميرسانم و يک گوشه آرام و موقر مينشينم و گاه گاهي لبي به جامي ميبرم.رسيده ام جايي که قرار است تو باشي.با اولين نگاه تو که به سمت دوربين برميگردد؛دلم آوار درد و رنجي عميق و شيرين ميشود.احساس ميکنم گونه هايم گل انداخته.شايد هم چشمانم برقي ميزند که نبايد بزند.دلم دوباره و دوباره موج ميخورد.يک لرزش خفيف وجودم را دربر ميگيرد.کم کم گرم ميشوم.اصلا گرمم ميشود.دلم ميخواهد صدايت را بشنوم.تو انگار ميدانسته اي روزي من تنها کنج يک سالن شلوغ مينشينم و به تصوير تو زل ميزنم و تمام سعيم بر اين است که خود را بي تفاوت نشان بدهم.نگاهت طور خاصي است.نه که نديده باشمت.تقريبا روز در ميان ميبينمت.ولي اين يک چيز ديگر است.به قول معروف از آب گذشته است!فريبرز به سمت من مي آيد.يک مشت عکس هم دارد که آهسته بيخ گوشم ميگويد ببين؛شايد از ديدنشان وسعت دلتنگيهايت کمتر شود.فريبرز يکي از دو نفري است که اشاره هايش به زواياي پنهان احساسات من و بهمن آزارمان نميداد.کم کم دورم شلوغ ميشود.دل همه براي شما تنگ شده.از اينکه تو عشق مني افتخار ميکنم.ببين؛تو فقط به من بگو چگونه اين همه جاي خالي ات را پر کنم؟تو فقط بگو چگونه؟هيچ مگو؛بگذار من فقط از تو بپرسم چگونه اينهمه جاي خالي ات را پر کنم؟بهمن!تو که براي من فقط يک معشوق نبودي؛تو براي من فراتر از ترکيبي از نقشهاي متفاوت زندگي بودي.گاهي پدرم شدي؛نصيحتم کردي؛سرم داد کشيدي؛کمکم کردي؛مثل يک کوه پشت من ايستادي؛تکيه ام را به تکيه ات دادم؛نه؛چه ميگويم؟تو بهترين دوستم بودي؛و هستي؛تو بهترين دوستي بودي که بهانه هايم را ميشناختي.تنها کسي بودي که به هر اشاره دل من آشنا بود.تنها و تنها کسي که ميدانست اين روح آشفته چه ميخواهد؟تو هماني بودي که نگفته حرف دلم را ميخواندي.تو پايه تمام تفريحات زندگي من بودي؛تو مربي بزرگي هم براي من بودي؛تو دوستي بودي که ميشد آرام کنج يک متر جا روي يک صندلي حصيري کهنه نشست و از همه چيز اين دنيا با تو حرف زد.تو تنها کسي بودي که من احساسات واقعي ام را براي تک تک آدمهاي زندگي ام پيشت عريان ميکردم.تو خوب مرا ميفهميدي.حالا بگو؛اينهمه جاي خالي را چه کسي و چطور ميتواند برايم پر کند؟ بعد هم شاهکارهاي دور هم بودن قبلي.به راستي که شاهکار است!از همه قشنگ تر؛آن عکسي که 30 نفر ايستاده اند و دوربين توي دست تو بوده و از ميان آن سي نفر فقط من و تو تکيه به هم داده و سرها نزديک هم شده افتاده ايم!حال يادم مي آيد سفارش کدام عکس را به فريبرز ميکردي که ديليتش نکند!عکسها را رها ميکنم و به يک گوشه دنج ديگر پناه ميبرم.نميدانم چرا هي نگاهم به سمت در ورودي خشک ميشود؟هي دلم ميخواهد زنگ به صدا درآيد و يک دسته ارکيده سفيد و بنفش از در بيايد تو و پشت سرش تو و ...خيلي منتظرم.منتظر لحظه اي که تو وارد شوي.محال است.فکري محال است و من اين گوشه دنج نشسته ام و آهسته جامي را به لبم آشنا ميکنم و تلخي اش را مزه مزه ميکنم و اين تلخي سکرآور ترين رخوت را به درونم ميريزد.رقص نورهاي رنگي هالوژني فضا را براي رقص آماده ميکند و صدايي که دعوتت ميکند برقصي و پايکوبي کني.لحظه اي با اين فکر که هميشه آغاز کننده رقص من و تو بوديم با آن جنقولک بازيهاي پر انرژي مان؛چشمانم را ميبندم و پلکهايم آهسته آهسته سنگين ميشود.خنده ام ميگيرد از اينکه فکر ميکردم ديگر عشق تو از وجودم رخت بربسته.و حال با ديدن يک تکه کوچک از تصوير تو؛شدم آن عاشق ديوانه که بودم!دلم عجيب موج ميخورد.منتظرم هر لحظه زنگ بخورد و يک دسته ارکيده سفيد و بنفش بيايد تو و پشت سرش تو و....دلم عجيب موج ميخورد.ميدانم که الان زنگ ميخورد و تو مي آيي و اين غير ممکن ترين دانسته اي است که دلم تا به حال داشته!ميشمرم درياها و خشکيهايي که تو بايد طي کني تا اين آرزوي محال من نامحال شود.نه...وصل ممکن نيست!هميشه فاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااصله اي هست.حالا تو احتمالا ظهري را داري پشت سر ميگذراني.و ما در شبي خوش ميلوليم.لعنت به اين فاصله.چقدر دور و بعيد مي آيد لحظه هاي مشترک من و تو؛حالا که تو روزي و من شب.يک جام ديگر.يک مزه مزه ديگر.هنوز هم چشمم به سمت در ورودي ميچرخد.دارم ميرقصم.آهسته و بي انرژي اما.فقط به خاطر ماني.سرم را روي سينه اش ميگذارم و آهسته ميرقصم.دلم براي ماني هم تنگ شده.نه؛دلم فقط براي ماني تنگ شده.من از نهايت شب مي آيم؛ من از نهايت تاريکي.من از يک نبرد برميگردم.خسته و خونين.چه خوب که هنوز پناهگاهم سرجايش هست.چه خوب که هنوز اين شانه هاي مهربان را دارم.زنگ ميخورد و بعد از چند لحظه يک دسته گل ارکيده سفيد و بنفش از در مي آيد تو و بعد.....
.................................................
لحظه اي با من باش...

از کوچه هاي خاطرم امشب عبور مي کنم
اين خاطرات کهنه را با تو مرور مي کنم
از عشق بي حاصل تو من بارها شکسته ام
از فکر ترک عشق تو حس غرور ميکنم
از پشت پرده هاي تار امشب دوباره ديدمت
چون هر زمان از ديدنت حس سرور ميکنم
اين دلبري و عشوه را تو از کجا اورده اي
در هر کجا که ديدمت ميل حضور ميکنم
در دل زخم خورده ام تو سالهاست مرده اي
اما باذن چشم تو از نو ظهور ميکنم
                        ......................................................
                                           نکته اخلاقي ايندفعه:
                   من ققنوس هستم؛مي سوزم از شراره ي اين عشق سركشم
                  چون سوخت پيكرم ؛چون شعله هاي سركش جانم فرو نشست
          آنگاه باز از دل خاكستر بار دگر تولد من، آغاز مي شودو من دوباره زندگيم را           
                                                آغاز ميكنم
                                               پر باز ميكنم
                                               پرواز ميكنم

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:11 | لینک  | 

توي اين همه نظر يکي يک چيزي نوشت که دلم يک جوري قيلي ويلي رفت! بخونش:"نويسنده: sherryسه شنبه 7 آذر1385 ساعت: 22:58مدتي هست نوشته هات رو مي خونم و گاهي هم کامنت گذاشتم. هميشه خوب مينويسي و خودت هم اين رو خوب ميدوني اما اينبار به نظر من خيلي صميمي تر و دوست داشتني تر شدي. از ديد من که مدتي هست در جاي عمومي مثل بلاگ مينويسم احترام و دوست بودن با خواننده هاي متن مهم است، هميشه در نوشته هات يک حالت نگاه از بالا به پاببني ها بوده و احتمالا به همين دليل بعضي خواننده هات اونطور گارد گرفتن و جالب باهات حرف نزدند. اما اينبار صميمي و دوست بودي، اون حسي که حالتي از فخر در پشت نوشته هات بوده رو نداشته. به هر حال هميشه نوشته هات خوندني بوده و هستند. اميدوارم سلامت و موفق باشي دوست نويسنده."
تا به حال فکر نميکردم که من اينجوري به نظر خيلي ها مي اومدم!شايد هم برام مهم نبوده که خواننده هاي مطالب من؛اونايي که با من دو سالي هست همراهند؛چه حسي به من دارند؟اما حالا؛برام مهمه.نميدونم چرا.شايد به خاطر تنهايي شديدم.ولي نه؛لزوما آدم نبايد تنها باشه تا دلش براي بعضي بهانه هاي کوچک تنگ بشه!مدت زياديه که من تنهام.اشتباه نکن.من آشنا خيلي زياد دارم.ولي دوست خيلي کم.برعکس اونچه که همه فکر ميکنن؛من به حريم کوچک دوستيهام آدمهاي زيادي رو راه نميدم.خيلي صبر ميکنم؛خيلي فکر ميکنم؛خيلي سبک سنگين ميکنم؛خيلي سخت گير ميشم؛خيلي غد و دگم و مغرور ميشم؛تا بتونم يکي رو براي وارد شدن به دايره دوستيهام انتخاب کنم.از دوستيهام هيچوقت پشيمون نشدم.فقط يک چيز توي اين دوستيها بده؛تنهايي پشت هر کدومشون.دوستيهام عميق و انگشت شمارند.دوستهام شايد به انگشتان دو تا دست هم نرسند.ولي همين دايره کوچک؛هميشه دنياي سرشار من رو رقم زده.با هر کي هم دوست شدم؛زود بساط دور شدن علم شد.ماني ميگه نميدونم چه سريه که تو دست به سر هر کي ميذاري؛فرسنگها ازت دور ميشه.الان هشت تا از بهترين دوستاي من؛از بهترين بهترينهاي من؛از گنجهاي گرانبهاي من؛در دورترين نقطه نسبت به من ايستادند.شايد هيچ کس مثل من با اون پست سهيل که از دوستاش نوشته بود همذات پنداري نکرده باشه.دو تاشونم که همينجان؛ولي چنان غرق در زندگي شديم که ماهي يک بار هم نميرسيم همو ببينيم.شايد اگه اونها هم نزديک بودند باز هم مشغله هاي زندگي همين بلا رو سرمون مي آورد.فرقي نميکنه؛من الان خيلي تنهام.حالا هر چي توجيه کنم و دليل بتراشم؛وسعت تنهايي من کم نميشه.يک زماني ما يک حلقه وبلاگي بوديم که هر روز به هم سر ميزديم؛از دروني ترين روزمرگيهاي هم با خبر ميشديم؛الان هم هستيم؛و من حالا احساس ميکنم؛به دوستهاي مجازيم چقدر نزديکم و به دوستهاي حقيقي چقدر دور.براي اولين بار؛ميخوام اعتراف کنم و نترسم از اينکه بگم؛خواننده هاي وبلاگم(البته هنوز هم نه همه)برام مهمن.برام مهمي تويي که دو ساله داري پا به پاي فراز و نشيبهام مياي.تويي که به نق نقها و غرغرهام گوش ميکني؛تويي که بهترين احساساتم رو باهات به اشتراک گذاشتم؛تويي که دروني ترين لايه شخصيتم برات عريانه؛تويي که برات مهمم؛و برام ايميل ميزني که چقدر عادت کردي بهم و ميترسي که دلت اين وسط بلايي سرش بياد؛تويي که وقتي نباشم بياي بگي کجايي دخمله؟تو برام مهمي.تويي که اونور دنيايي و توي وبلاگت مينويسي که دلت واسم تنگ شده؛تويي که اونور دنيايي و ميگي چطور اون پست منو با همسرت خوندي؛تويي که همين ور دنيا بيخ گوشمي و بارها خواستي همو ببينيم؛تويي که مدتهاست غيبت زده ولي من نگاه سنگينتو روي خط به خط و رج به رج نوشته هام حس ميکنم؛تويي که از جنس خود مني؛تويي که احساس ميکني ميتونم دوست خوبي براي تو باشم؛تویی که خصوصی ترین اسرارتو به من میگی و ازم کمک میخوای؛تویی که فکر میکنی فقط منم که میتونم توی یک مورد خاص کمکت کنم(راستی نگفتی؛کمکت کردم؟)همه اين "تو" ها برام مهمن.اين يعني ضعف؟پس من ضعيفم.اين يعني غرق شدن در توهمات و مجازها؟پس من متوهم شدم.و از اين غرق شدن؛نه خجالت ميکشم؛نه برميگردم.ميخوام برات همونطور که توي درونم ارزش قائلم؛باشم.بايد گاهي احساسات رو تبديل به حرف کرد و اينجا نوشت.همون کاري که شماها ميکنيد.احساس دين سنگيني نسبت به خيلي از شماها دارم.من از تنها شدن ميترسم.از اينکه دوست بشم و به انتها نزديک بشم وحشت دارم.تازگيها با هر کي آشنا ميشم؛نميدونم کجاي زندگيم بايد بذارمش؟ميترسم بيارمش جايي که نبايد و برگي از تنهايي دوباره براي خودم ورق بزنم.من شکننده ميشم وقتي کسي با اشتياق به سمتم بياد و مجبور بشه بره.از اين علامتهاي سوال که بعد از رفتن ميمونه بدم مياد.من از رفتن بدم مياد.بايد عادت کرده باشم به اين پودمان هاي دوستي و هنوز هم نکرده ام.هنوز هم وقتي کسي بيايد؛بعد از رفتنش جاي خالي اش حجم تنهايي ام را وسعت ميدهد.هنوز هم در پس هر وسوسه آشنايي؛عذاب تلخ اندوه تنهايي آوارم ميشود.هنوز هم از هجوم حضور تو ميترسم.مدتهاست که هيچ "تويي" را جدي نگرفته ام.اما اين بار اين "تو" ها خيلي براي من مهم شده اند.تو براي من مهم شده اي.احساس ميکنم با غمت غصه دار ميشوم؛و با شاديت شاد.احساس ميکنم نياز دارم که بدانم کجاي قصه زندگي مانده اي؟در حال حاضر من يک سري "تو" هايي دارم که دلم ميخواد بهم سر بزنين؛بهتون سر بزنم.دلم ميخواد حجم اين توها بيشتر و بيشتر بشه؛من از حضور تو پر ميشم.دلم ميخواد "تو" هم بدوني که حضور من و تو با هم توي يک کامنت خلاصه نميشه.ميدونم که کامنت يعني يک نشونه؛يعني يک سيگنال؛که:فلاني؛من پيشتم؛من باهاتم؛نترس!و من خيلي بدم که از زير بار اين نشونه شونه خالي ميکنم.ولي بدون که حتما اومدم خونت تا بدونم تويي که منت سرم گذاشتي کي بودي؟دلم نميخواد فکر کني من عمدا و از روي سهل انگاري بهت سر نميزنم يا يک نشونه تقديمت نميکنم.در اولين فرصت اون نشونه رو تقديمت خواهم کرد.اميدوارم فقط از من دلخور نشي؛چون "تو" الان براي من مهمي.تو!تو براي من مهمي؛به خاطر شب زنده داريهايي که با بحثهاي خيلي جالب گذرونديم؛به خاطر اونهمه حمايتت وقتي نياز داشتم کسي باشه که بي غرض سرم داد بزنه که آهاي!داري اينجا رو اشتباه ميکني.تو برام مهمي؛چون ميگي که روزي چند بار اومدي ببيني چرا اثري ازم هست ولي نيست؟به خاطر تويي که خيلي ساده مياي مينويسي به اينجا دل بستي:"
@"نويسنده: نیلوفرجمعه 26 آبان1385 ساعت: 17:25من به اینجا دل بسته بودم . دل ما رو نشکن . تو هرکی باشی ما دوست داریم ."
@"نويسنده: شقایق گل همیشه عاشقجمعه 26 آبان1385 ساعت: 20:12سلام عزیزم ، تو در هر خال و هر صورت برای من هون آرایه نازنینی که بودی هستی . من با وبلاگ تو زندگی کردم ، لحظه به لحظه شو نفس کشیدم و برای خیلی ها تعریف کردم ."
@نويسنده: پر یاجمعه 26 آبان1385 ساعت: 16:47به هر حال ارایه هر کسی که باشه خوب می نویسه.من نوشته هاشو دوست دارم.
@نويسنده: ستاره جمعه 26 آبان1385 ساعت: 22:28سلام
doosete azizambishtar az hamishe dooset dram
az inke farsi nemi toonam mesle too khoob typ konam manoo bebakhsh
doost daram bahat sohbat konam
age mi tooni baram mail bezan
@نويسنده: ایکس وومنشنبه 27 آبان1385 ساعت: 8:13همون آرایه از خودراضی شیطون عاشق پیشه بهتره!
@نويسنده: شاهین خرم شاهیشنبه 27 آبان1385 ساعت: 8:20آرایه خانوم!
اگه واقعا همینطور که نوشتی باشی/من حاضرم جلوی پات زانو بزنم.اون هم به خاطر اینهمه درک و فهم و شعوری که داری/با اون سطح خانوادگی و سوادی که گفتی/و این چیزهایی که مثلا به اونها اعتراف کردی
@نويسنده: ساراشنبه 27 آبان1385 ساعت: 9:29قبلا هم واست نوشته بودم که مدتی هست نوشته هات رو می خونم.از روزی که شروع کردمبه خوندن وبلاگت واسم عجیب و دست نیافتنی بودی. خیلی دوست داشتم باهات ارتباط برقرار کنم. هنوزم برام گنگی مخصوصا با این پست آخری.دلم می خواد باهات ارتباط داشته باشه حتی شده از طریق کامنتهای که اگه بتونی واسم بذاری
@نويسنده: جودی ابوتشنبه 27 آبان1385 ساعت: 11:30سلام
من بار اوله دارم واست کامنت می ذارم ولی مدتیه می خونمت
@نويسنده: مژدهشنبه 27 آبان1385 ساعت: 12:0باحال بود. به هر حال اون ارایه هر کی بود چه واقعی چه خیالی تو دل ادما جا افتاده بود. گو اینکه هیچ وقت به خودش زحمت نمی ده لااقل به وبلاگ کسایی که براش کامنت می ذارن یه سری بزنه. اما من همیشه وبلاگتو می خونم. چون برام جالبه. چه کامنت بزاری چه نزاری.
@نويسنده: رزسفیدشنبه 27 آبان1385 ساعت: 13:45من نمی دونم که آرایه واقعی کدوم یکی از اینهاست...
اونی که همیشه نوشته هاش رو می خونم یا اینی که امروز باهاش روبه رو شدم.
@نويسنده: beautiful mindشنبه 27 آبان1385 ساعت: 14:6tabrik....tabrik bekhatere inke doroogh gooie ghabeli hastiii......hamishe gheire ghabele pish bini......
@نويسنده: نسیمشنبه 27 آبان1385 ساعت: 14:7سلام نمی دونم منظورت از این همه خیالبافی چیه
البته لذت نوشتن به همینه که آدم فکرشو پرواز بده به همه جاهای دیده و ندیده به هر حال تو قصه گوی خیلی خوبی هستی می تونی با فکر و احساس خواننده هات بازی کنی این پست آخری از همش قشنگ تر بود هیچ وقت از شخصیت پشت نوشته هات خوشم نمیومد
خیلی سطحی و ساختگی بود اما این یکی خیلی دوست داشتنی بود وحشتناک ساده هست و باور کردنی چرا قصه رو با همین ادامه نمی دی؟
@نويسنده: النازشنبه 27 آبان1385 ساعت: 14:20خود خودت باش عزیزم...
@نويسنده: گوله نمکشنبه 27 آبان1385 ساعت: 18:17سلام
اول از همه بگم از تیترت خوشم اومد
@نويسنده: م. رویگریشنبه 27 آبان1385 ساعت: 21:37خوب آرایه خانوم‘اگه موافقت کنید‘من حاضرم یک کار خوب مناسب شان خودت بهت پیشنهاد بدم.
@نويسنده: محمد هاشمی - آریاییيکشنبه 28 آبان1385 ساعت: 0:9سلام...
خداييش هر چي باشه دست به قلمت خيلي توپه!
@نويسنده: ندايکشنبه 28 آبان1385 ساعت: 8:8عالی !!!!!!!!!!!!
من بیشتر شک دارم تو یک نویسنده هستی و مارو سر کار گذاشتی!
@نويسنده: بهارهيکشنبه 28 آبان1385 ساعت: 13:26اولش شوکه شدم ولی بعدش حسابی خندیدم[خن[ZF3EpQ$Oبود .4 ماه که نوشته هاتو می خونم. مهم نیست که کی هستی مهم اینه که عالی می نویسی(بعضی وقت ها بهت حسادت میکنم  چون خیلی راحت می نویسی )به هر حال من دوست دارم
@نويسنده: ستارهيکشنبه 28 آبان1385 ساعت: 14:44araye azizam
hame neveshte ham barye man jaleban
hame raye ha
@نويسنده: نازنینيکشنبه 28 آبان1385 ساعت: 15:15هرکی هستی قلم قشنگی داری.
چه مذکر چه مونث-چه پولدار چه فقیر
@نويسنده: دیوونهسه شنبه 30 آبان1385 ساعت: 13:51خسته تر از آرایه پارسال هستی ها...
فهمیده ای؟
@نويسنده: نوشاجمعه 3 آذر1385 ساعت: 21:37میدونی مدت زیادی است که نوشته هاتو دنبال می کنم ....خنده داره ولی بارها در تنهاییم با تو دوست شدهام و ساعتها برایت درد دل کرده ام .آرایه جان کاش میدانستی چقدر دلم می خواهد از نز دیک ببینمت.
من برای کریسمس دارم میام تهران .یعنی میشود که ببینمت و واقعی شوی؟

خب؟به نظر تو من چطور آدمی باید باشم که چشمم رو روی اینهمه محبت ببندم و بگم که نظر خواننده ها برام مهم نیست؟حالا به من حق میدی از این وبلاگ نویسی یک چیزی یاد بگیرم؟یاد بگیرم که حتی همون کسی هم که میاد اینجا به باد ناسزا میگیره منو نوشته هامو؛حتما یک تاثیری روی زندگی من و من تاثیری روی زندگی اون داشتیم؟نگو تاثیر پذیری وجود نداره!انکارت میکنم!نگو نباید برام مهم باشه؛خیلی از این "تو" ها حالا برای من خیلی مهمن.
............................................................
پ.ن:به خیلیها لینک دادم.امیدوارم اگه جا انداختمت و دوست داشتی بهم بگی.
پ.ن:دوست جونای همیشگیمو اینجا یاد نکردم؛شاید توی یک پست دیگر.
پ.ن:به نظرتون اگه یکی ساعت 4 صبح بره توی برفا؛خیلی آدم خلی میتونه باشه؟در جایی که حالشم ای...!!
...........................................................
لحظه یا با من باش...

دلواپسي هامو بگير از من
غمهاتو اي آينه حاشا کن
قدري بخند و روشني ها رو
تو چشم خيس من تماشا کن
تو سالها همزاد من بودي
تصويري از ديروز و امروزم
همت کن و ياري کن. بگذار
تا مهربوني را بياموزم
آينه اي همسايه کاري کن
تا ساعتي پيش تو بنشينم
جز سايه سار مهربون تو
چيزي نه مي خوامو نه مي بينم
يک عمر دنبال چه مي گشتم
در سايه سار بي تماشايي
يک عمر گشتم تا که فهميدم
تو سايه بون خستگيهامي
                    .............................................................
                                     نکته اخلاقی ایندفعه:
    سرمايه ما ديگرانند چون انسان اجتماعي آفريده شده پس در اجتماع مردم دار باش.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 10:25 | لینک  | 

توي پست قبلي يکي پرسيده که ماها ميتونيم بگيم هدف از ازدواج چيه؟
اگر اين سوال رو بيست سال پيش از تعداد زيادي ميپرسيدي؛به سبک انشاهاي قديم!ميگفتند:به نام خدا...هدف از ازدواج اين است که تشکيل خانواده بدهيم و در دامن خانواده فرزندانمان را بزرگ کنيم تا بتوانيم خدمتي هرچند کوچک به جامعه کرده باشيم!!!(تو رو خدا نخندين!اين يکي از انشاهاي شاگردهاي دبيرستاني عمه بوده!).خوب اينجا خيلي مودبانه گفته که ميخواد فرزند دار بشه!تشکيل خانواده بده!و در نهايت با اين بچه هايي که اين نخبه!و امثال اون ميخوان تحويل اجتماع بدن!به ايران خدمت کنه!الحق هم که کردند!.خيلي محجوبانه! هم نياز جنسي خودش رو که فقط با ازدواج تامين ميشده! توي همون فرزند دار شدن!مستتر کرده.اونوقت من هي ميگم نخبه شما بخندين!خلاصه يکي از دلايل ازدواج براي جووناي بدبخت بيچاره ايراني؛البته تا همين يک دهه پيش؛تامين نيازهاي جنسي بود.البته بذار بگذريم از اينکه آدم وقتي يک ليوان شير ميخواد نميره گاو بخره که!اين اشتباه اجباري و غلط مصطلحي بود که به خورد جووناي ما داده شده بود.البته هنوز هم هستند جووناي بي دست و پايي که براي تامين نياز جنسيشون حتي توي سال 1385 حتي توي همين تهرون هم فکر ميکنن بهترين راه همون زن گرفتنه.غافل از اين نکته ضروري هستند که هيچ زني حاضر نيست بيست و چهار ساعته بهشون سرويس بده.خيلي خوش شانس باشيد و زني هات گيرتون بياد که مثل بنده و امثال بنده که ماشالا توي زناي ايروني کم هم نيستيم و جمعيتي قريب به نود درصد رو تشکيل ميديم؛اصطلاحا سرد مزاج نباشه؛فقط ميتونيد يکي دو سال ازدواج رو روي تامين اين نيازتون حساب کنيد.بعدش يک هو ميبينيد روزي چند دفعه تون تبديل شده به ماهي يک بار اونم به زور!پس خيلي راحت بگم يعني خاک بر سر شمپت کسي که براي تامين نياز جنسيش بره سراغ ازدواج.و بخواد حتي يکي از دلايلش اين باشه؛چه برسه به مهمترين دليلش!خودتونم به کوچه کامبيز ترکه نزنيد؛که پس چطور غير از ازدواج ميشه نيازهاي جنسي رو تامين کرد؟!ماشالا همتون يک پا اوستايين واسه ما جووناي قديمي و پير پاتالاي حالايي!اين از اين.دومين هدف ازدواج که ممکنه گريبان گير خيليها بشه؛عاشق شدنه.يعني همون پروسه مخملي شدن گوشها و دراز شدن همزمان اونها.يعني فکر با هم زير يک سقف و زير يک...ببخشيد!نيشتو ببند!منحرف!زير يک آپارتمان و با هم بودن و دختري که ميخواد با عشقش توي يک خونه زندگي کنه و براي عشقش سوپ و قورمه سبزي بپزه و خونه رو مرتب و عطر آگين کنه و شمع سر ميز شام رمانتيکشون بذارن و لحظه ها رو با تو بودن تجربه کنن و خلاصه فکر ميکنن ديگه به درجه اي رسيدن که طاقت يک لحظه دوري از همو ندارن و از اين برنامه ها.اين يک کلک طبيعته تا گوشها به درجه اي از مخمليت برسه که دو نفر به هم نزديک بشن؛فرزند دار(واي چه مودب!)بشن؛و تا وقتي که فرزندانشون از آب و گل در بيان کنار هم بمونن.که ماشالا در اين مورد هم بشر دست طبيعت رو از پشت بسته و تا اين مرحله به ندرت شده که پيش برن اين روزها.و قبل از اين برنامه ها ميزنن به تيپ و تار هم و تموم.اين هم يک هدف رمانتيکانه.هدف بعدي که به نظر من يک هدف خيلي مقدسه و معمولا هم صاحبان هوش و ادراک بالا به اين هدف غايي مي انديشند؛استفاده ابزاري از ازدواجه.ميدوني که؛طرف ميره يک دختر مايه دار بابا پولداري؛ترجيحا لوس و ننر؛و بي مايه و هر چي خنگ تر بهتر گير مياره؛بعدش زمزمه عشق تو گوشش ميخونه و بعدشم بادا بادا مبارک بادا؛ويلا و آپارتمان و بنز مبارک بادا!نوش جونش البته!حقشه!و از طرفي هم دختر ميره يک پسر خنگ و مچل گير مياره پروسه دراز کردن رو انجام ميده؛البته منظورم دراز کردن گوشها بود!بعدش  از اين به بعد اون پسر که اتفاقا سرش به تنش مي ارزه و صاحب فلان شرکت و فلان مقام هم الکي پلکي شده؛به عنوان رخت آويز استفاده ميشه و دختره هم يک آويزون.حالا اين آويزونيت درجات متعدد داره.گاهي اين آويزونيت تا مرحله ويزا و پرواز هم طول ميکشه؛و چتر طرف توي بلاد فرنگ گسترده ميشه روي خان نعمت اين پسر؛گاهي نه؛تا يکي دو ماه چريدن ادامه پيدا ميکنه و بعدش هم مهريه سنگين وبال گردن آقايي که آش نخورده ولي دهن سوختگيش براي اون مونده ميشه.تو حتي با استفاده ابزاري از ازدواج ميتوني به درجات رفيع در محل کار؛درجات رفيع در اجتماع؛در ثروت؛و در خيلي چيزهاي ديگه هم برسي.البته بستگي داره باهوش باشي يا نباشي.که اگه باهوش باشي؛فاعل استفاده ابزاري و اگر نباشي مفعول استفاده ابزاري ميشوي.يک هدف جديد تاسيس هم براي ازدواج هست که هنوز خيلي کمه و علما در اون اختلاف نظر دارن:تازگيها؛آقا پسرها به خصوص؛ميرن از راه ازدواج تو دل و روح و قلب دختراي چشم و گوش بسته!و مظلوم!و گاها معصوم! اين مملکت رسوخ!(معني لغوي باحالي داره!)ميکنند؛بعد هم پروسه ازدواج براي دختر هدفي جز برگردوندن آبرو!(البته اين براي بعضيها هنوز هم صدق ميکنه و بعضيها هم که ول معطلند!)و رسما خانوم!شدن نداره و براي آقا پسر هم همچين بد نيست!يک سالي با اين خانوم تر و تازه و ترگل ورگل به جاي پري جون و شري جون و روحي جون!!؛که مجبور بود هر دفعه کلي پول بالاشون(شايد هم زيرشون)بده؛ميپره؛بعدشم هم مهرش حلال جونش آزاد!منکه تازگيها زياد دارم اين مدلي ميبينم.شماها رو نميدونم؛که آيا اين تکنولوژي به محلتون رسيده يا نه هنوز؟!!هدف بعدي ازدواج مخصوصا الان تب خيلي بالايي همه رو گرفته البته همه دخترها رو؛پروژه فرار کردن ازخونه بابا ننه و از زير يوغ اسارت اونهاست.کمي ميخوام جدي بشم.ببينيد؛نميدونم اين چه مرضيه که به جون خيلي از خانواده ها افتاده.الان مادري که چند تا دختر داره؛مثلا دو تا؛حسابي هول برش ميداره که نکنه اينا روي دستش بمونن.(ميتونيد بريد فيلم غرور و تعصب رو ببينيد؛و بدونيد كه ما ايرانيها واقعا 200 سال از اروپاييها عقب تريم)اين هول برداشتن خانواده ها متاسفانه؛متاسفانه؛چندان ربطي هم به روشنفکري و کوته فکري و سطح فرهنگ و سواد و تحصيلات خانواده ها هم نداره.فشاريه که جامعه داره به خانواده ها و اجتماع در سطح کلان و از طرفي به خود دخترها در سطح خرد وارد ميکنه.يکي از عواملش که زياد هم تعيين کننده نيست؛بيکاري جوونا و به طبع اون فقر اقتصاديه که ميدوني فقر اقتصادي فقر فرهنگي و فقر هويتي و شخصيتي هم به دنبال داره.الان خيلي از خانواده ها هستند که واقعا نميتونند جوابگوي نيازهاي خانوادشون باشند.اونايي که دچار بيکاري هستند که فاجعه؛ولي همينهايي هم که کاري دارند و دستشون به جايي بنده؛بايد صبح تا شب بدوند تا بتونن همون هشتشون گرو نهشون بودن رو نگه دارند. خوب؛توي اين شرايط؛اگر که دختر بتونه به قول معروف خرج خودشو دربياره؛کمي از بار دوش خانواده ها رو کم ميکنه و به طبع اين نگراني از بي شوهري؛تا حدودي فشارش کمتر ميشه ولي بازم دليل نميشه که مادرها و پدرها چشم انتظار خواستگاري که در خونشون رو بزنه نباشن؛و با هر عروسي که ميرن؛و دختر زري خانوم و کبري خانومي که شوهر ميکنه؛يک آه نکشن و چشماشون پر از نگراني نشه.و با کمي شماتت به دخترشون نگاه نکنن.ساده بگم؛الان ازدواج شده يک وسيله پوز زني.فرقي هم نميکنه.بين خود دخترها؛يا بين مادرهاشون؛يا خانواده هاشون.البته براي پسرها هم شده يک نوع پوز زني توي يک فاز ديگه.ما قبلنها که دانشگاه ميرفتيم؛هر وقت يک دختر ازدواج ميکرد و مثلا بعد از ازدواج اولين باري که ميديديمش همه براش هورا ميکشيديم.چون يک دختر ديگه موفق شده بود يک پسر ديگه رو خر کنه! البته از همه اين برنامه ها گذشته؛بعضيها اصلا آدم زندگي متاهلي هستند.به عبارتي آدم حسابي اند و همه چيزشون هم آدم حسابيه و روي حساب کتاب صحيحه.يک فرد مناسب روحيات و خلق و خوي خودشون پيدا ميکنند و بعدشم يک زندگي ساده و اکثر مواقع موفق دارند.ولي هدف من از ازدواج چي بود؟ميدونيد؛الان دارم فکر ميکنم هر کسي که بخواد صادقانه به اين سوال جواب بده؛بايد خيلي جسارت و شهامت به خرج بده.منکه زياد از اين چيزها توي دست و بالم دارم؛پس بذار صادقانه برات اعتراف کنم.تو هم اگه فکر ميکني اونقدر شخصيتت رشد کرده که با خودت حداقل رو راست باشي؛ميتوني بياي هدف از ازدواجتو توي قسمت نظرخواهي بگي.اين ميتونه يک فراخوان عمومي باشه.حسن دنياي مجازي به همينه که ميتوني خيلي ساده با يک اسم مجازي؛البته اگه نميخواي اسم حقيقي ات آورده بشه و علاقه اي به رک بودن با کسايي که نميشناسي نداري؛ هدفتو بگي.و بگي اصلا چقدر به اون هدف رسيدي؟ببين؛من چشم که باز کردم ديدم هر کي ازدواج ميکنه؛براش جشن ميگيرن و روي تخت مينشونندش و با احترام باهاش برخورد ميشه.يک جور ديگه باهاش تا ميکنند و مثلا يک شخصيت مستقل ديگه ميشه.از قديم هم که مثلا يک ليوان آب دست مامان بزرگ ميداديم؛چشاش پر از اشک شوق ميشد و ميگفت ايشالا عروسيتو ببينم!مادرها قديمها گاه گاهي چند تکه خنزر پنزر جمع ميکردند و ميگفتند فرضا اين براي شهين يا مهين!دخترها هم که از همون بچگي عاشق تور سفيد و لباس عروس و عروسک و خود عروس هستند.نميدونم اينا ميتونست دليل باشه يا نه.ولي من فکر ميکنم ما دختراي ايروني حداقل؛دنيا که ميايم؛فقط يک جهت و مسير برامون در نظر گرفته ميشه.الان درسته که خيلي اوضاع بهتر شده؛ولي قديمها اين محسوس تر بود.بازم ميگم که بودن يا نبودن اين حس توي خانواده ها به سطح فرهنگ آنچنان ربطي نداره.مثلا خانواده من؛به خصوص پدرم؛اصلا دلش نميخواست من ازدواج کنم.برام آرزوهاي طلايي زيادي داشت که فکر ميکرد ازدواج بال و پرمو ميبنده.ولي با کمال تعجب بايد بهت بگم که من توي دسته اون آدم حسابيهايي که اهل زندگي متاهلي هستند؛بر(با ضم ب) خوردم.شايد چون پدر و مادرم سعيشونو كرده بودن تا من يك آدم حسابي بار بيام.شايد چون تا چشم باز كردم ديدم پدر و مادرم خيلي به هم وابسته هستند و چطور با هم زندگي رو اداره ميكنن و از لحظه لحظه با هم بودن دارن لذت ميبرن.بعدش هم كه توي سن خيلي پايين بخت زندگيم سر راهم قرار گرفت.شايد واقعا اگه ماني سر راه من نبود؛من هنوز هم مجرد بودم.چون كم كم زندگي مجردي بيشتر بهم مزه ميداد و فكر نميكنم اونقدر از خودخواهيهام كاسته ميشد كه بتونم تن به زندگي متاهلي بدم.ولي با ماني بودن توي سنين نوجووني تا جووني و حال؛از يك طرف و بچه سال بودن و كمي خام بودن از طرف ديگه باعث شد من هم زندگي رو به روال ساير دخترها ادامه بدم.يعني من فرصت اين رو ندادم به خودم كه اصلا در مورد ازدواج كردن يا نكردن تصميم بگيرم.همينكه وقت ازدواجم شد؛سه تا گزينه خيلي مناسب براي ازدواج داشتم؛كه اين خود به خود منو توي مسير ازدواج هل داد.راسته راستشو بخواين؛من ديدم ماني خيلي شوهر خوبيه؛ديدم همسر ايده آليه و خيلي حيفم اومد كه ازش بگذرم.خيلي احمقانه است؛ولي اين مهمترين دليل ازدواج من بود.اگه هر كس ديگيري غير از ماني سر راهم بود(حتي بهمن)محال بود تن به ازدواج بدم.مثل اين ميمونه كه تو داري از يك مسيري عبور ميكني؛و توي اون مسير به يك گنج برخورد ميكني؛و ميدوني كه اگه تو برنداريش؛فرضا نفر بعد از تو كه در فاصله چند قدميته؛اونو برميداره.يك كمي بخل و حسد و حماقت هم چاشنيت بشه؛خودخواهم كه هستي؛بچه و خام هم كه هستي؛همه دست به دست هم ميدن تا تو براي از زمين بيرون آوردن اون گنج تلاشتو بكني.حالا يك وقت اون صندوقچه رو در مياري و ميبيني؛اي دل غافل!توش جز يك مشت خاك هيچ چيزي نبود و تو عمر و جوونيتو پاش هدر كردي.خوشبختانه براي من اينطور نشد؛چون اصولا من توي زندگيم سه بار شانسهاي عظيم آوردم؛و يكيش همين گنج بود كه هر چي بيشتر اين صندوق رو كند و كاو ميكنم؛بيشتر به ارزشش پي ميبرم و به جواهرات با ارزش بيشتري ميرسم.از اين بابت هم خيلي خدا رو شاكرم.ولي شايد بعضي وقتها فقط شكرگزار بودن كافي نباشه؛و لازمه كمي هم از خودخواهيهام كم كنم.خلاصه.اين از من.يك چيز جالب ديگه هم كه هست اينه كه تازگيها خيلي از پسرها و دخترها كه قصد ازدواج دارن به سمت ازدواجهاي سنتي سوق داده ميشن.خودشون دوست دارن.پسرها براي اينكه ميترسن از دختراي اين دور و زمونه؛و دخترها هم چون ديگه نميخوان كسي رو به عنوان دوست پسر تحمل كنند تا شايد بشه ازش يك شوهر ساخت.از اين شاخه به اون شاخه پريدن خسته شدن.همين چند روز پيش يكي از دوستاي ماني كه 35 سالشه؛براي ازدواج اومده بود با ماني مشورت كنه؛و مثلا پرسيده بود كه ماني خواهر خانوم داره كه مجرد باشه!!!يا پسري از فاميلهاي ما كه مامان و خواهراش دارن در به در دنبال يك دختر براش ميگردن.فكرشو بكن!ببين ملاكهاي ازدواج چي شده!من موندم در جايي كه دو تا جوون چندين سال با هم هستند و به زير و بم اخلاق هم آشنا هستند؛وقتي ميرند زير يك سقف پر از اختلاف نظر ميشن؛چطور ميشه به اين ازدواجها كه معيارهاي مادر يا خواهر توش دخيل بوده نه خود طرف؛دل خوش داشت؟خيلي ها معتقدند ازدواج يك هندونه سر بسته است. و اين يعني 100 درصد شانسيه.البته من عنصر شانس رو براي داشتن طرف خوب 100 درصد دخيل ميدونم؛اما براي تداوم و خوشبختي در اون ازدواج؛عقل و درايت طرفين ازدواج خيلي مهمه.اينه كه تعيين ميكنه تو خوشبخت بشي يا بدبخت.خيليها خيلي مشكلات غير قابل باوري دارند؛از نظر مايي كه از بيرون نگاشون ميكنيم؛ولي با همديگه خوب كنار ميان و اين خودش يك نوع خوشبختيه.در هر حال از من ميشنويد؛ازدواج نكنيد جونم!و اين دليل نميشه كه من از ازدواجم خيلي خيلي راضي نباشم ها؛بلكه دارم ميگم ازدواج فقط در صورتي صحيحه؛كه طرف ارزشش رو داشته باشه.همين.
........................................................................
پ.ن:به قول سینه چاک(دلم برات تنگه پسر!) نبودم؛حالا هستم.
پ.ن:اگه نگرانم شدی و حتی یک بار توی دلت از خودت پرسیدی این دختره چش شده؟کجا گذاشت رفت؟یک بوسه طلبت!
پ.ن:اولين بار بود كه نياز داشتم دلتون برام تنگ شده باشه!اين يعني اينكه براي من مهم هستيد؟
............................................
لحظه اي با من باش...

نبودي تا ببيني نيستم من
نفهميدي که آخر کيستم من
به اندوه غريبي خو گرفتم
تمام عمر خود را زيستم من
ذخيره کن صدايم را پس از اين
ميان خيمه يک يادگاري
زدم ضربدر به روي هر دو چشمم
نبينم بيش از اينها بي قراري
به دل گفتم سزاي تو همين است
که تو مهمان اين خانه نبودي
به کنج سينه ام تنها نشستي
اگر چه با منم بيگانه بودي
به ذهن من کنون نقشي نشسته
که ميماند به جاي پاي عابر
نميدانم که آن عابر کجا رفت
قدمهايش نخواد رفت ز خاطر
براي من چه فرقي دارد آخر
نسيمي شاخه اي را ميتکاند
دلم گنجشک روي شاخه ات بود
کسي او را زشاخه ميپراند
خيابانها همه در التهابند
صداي يک هياهو در کمين است
که بايد مرده اي را جا به جا کرد
سزاي عاشقي آخر همين است
                           ...............................................
                                    نکته اخلاقی ایندفعه:
          همه چيز درجهان تحمل پذير است جز سلسله اي از روزهاي خوش.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:11 | لینک  | 

به انتهاي واژه ها رسيده ام وتو هنوز در پي بهانه اي مگر نديده اي كه شمع در سكوت شعله ور تر است؟

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 20:24 | لینک  |