تبليغاتX
پندارهای آرایه

یک ماچ به عمو میدی؟نه جون مامانم!اومدیم از هم جزوه!!!بگیریم!آخه جرممون چیه؟-جرمتون؟عدم رعایت موازین اسلامی.-حالا یک جوری حلش میکنیم!ما داشتیم میرفتیم رستوران!بفرمایید نهار در خدمتتون باشیم!

اینا کاملا موازین اسلامی رو رعایت کردن!آفرین بچه های خوب!راحت باشین!وااااااااااااااااااالا!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:8 | لینک  | 

نويسنده: مهم نیست تو که وجدان نداریچهارشنبه 24 آبان1385 ساعت: 16:49تو یک زن الکی خوشی هستی که در رفاه و تجمل و محبتی که لیاقتش را نداری غرق شده ای.بی نهایت بی طاقت و غیر منطقی و بی وجدان هستی.حالم به هم میخوره وقتی هرزگیهات رو میخونم.اونوقت می ایی افتخار هم میکنی.دارم به حرفهای دلقک ایمان میارم که یک دختر لو کلاس بی فرهنگ دهاتی بیشتر نیستی.حالا تقی به توقی خورده و وضعت خوب شده فکر میکنی کی هستی.

من کی ام؟من چطور آدمی هستم؟آرایه کیست؟ آرایه چطور آدمی است؟چندین و چند بار پیش آمد که بحث رو به رو شدن با افرادی توی این مجازخانه برایم سر باز کرد.یک چیزی بین همه اینها مشترک است:همیشه گفته ام تو اگر من را میخواهی ببینی؛باید یادت باشد که من را میبینی نه آرایه را.نه اینکه آرایه چیزی جدا از من باشد؛ولی هر چه باشد آرایه بخش عریان احساسات من است.مثلا تو نمیتوانی توقع داشته باشی من اینقدر راحت با همه چیز برخورد کنم که آرایه میکند.یا مثلا من اینقدر رویایی باشم که آرایه هست.نمیدانم چرا در مدت این دو سالی که اینجا مینویسم؛همه سعی کرده اند شخصیت من را به نوعی تحلیل کنند.گاهی تجلیل و گاهی تکذیب.نمیدانم این اتفاق برای دیگر وبلاگ نویسان هم پیش می آید یا نه.البته یک چند جایی به طور خفیف این موارد را مشاهده کرده ام.ولی به این صورت حاد!نه!آن اوایل پستهای من کمی عمومی تر بود.با این فضا احساس انس به آن صورتی که بتوانم تمام زوایای روحی ام را در آن بنمایم نداشتم.این اولیت تجربه وبلاگ نویسی من نبود.ولی وبلاگ قبلی من در مدت دو سال حدود دویست نفر زیر مجموعه دوستی را به خود کشیده بود.خیلی خصوصی مینوشتم.از تو مینوشم.از همه روزهایمان.نامه های من و تو.نامه های من و مانی.خوب رتبه من در گوگل خیلی کم بود و من آنجا احساس امنیت و راحتی خاصی داشتم.تا اینکه چندین مورد پیش آمد و مجبور به پاک کردن و رفتن شدم.اما اینجا من خصوصی نمینویسم.پس چرا بیشتر نظرها سعی در نقد شخصیت من دارند؟ میخواهم یک چیزهایی به تو بگویم.میخواهم یک خاطراتی را با تو به اشتراک بگذارم.دوستی میگفت تو از نوشته هایت بر می آید که زندگی سختی را پشت سر گذاشته ای.میگفت وقتی پستهای قبلی ات را میخوانم؛انگار که یک زن چهل ساله از پس سالهای دور ایستاده و دارد به گذشته ای خوب با حسرت نگاه میکند.میگفت تو شاید یک زن مطلقه باشی حتی.البته این نظر او بود.لزوما هم قرار نیست درست باشد یا نباشد یا با نظر تو یکی باشد یا نباشد.خوب خود من چنین حسی ندارم نسبت به نوشته هایم.بس است دیگر فریب بس است.......
و اما آرایه که بود؟
آرایه؛دختری حدود بیست و پنج ساله.هیچ وقت عاشق کسی نشده بود.و نشده.هیچ وقت هم کسی علاقه ای به او ابراز نکرده.مدت هفت سال است که پشت کنکور مانده ام.وضع خانوادگی خوبی هم ندارم؛لاجرم یا باید دانشگاه دولتی قبول شوم یا قید درس و دانشگاه را بزنم.بی گمان تو وقتی پول نداری؛آنقدر هم قابلیت و توانایی نمیتوانی داشته باشی که کار خوبی به دست بیاوری.مخصوصا اگر از فیزیک و چهره خوبی هم برخوردار نباشی(این دلیل تمام تعریفهای بیمورد از خودم بود).بدون شک؛تو وقتی یک چیزی را نداری و از یک ناحیه احساس کمبود میکنی؛هی دوست داری داشتنش را فریاد کنی و بگویی؛فلانی!من خیلی خوشگلم!فلانی!من خیلی خوشتیپم!فلانی!من الم من بلم!وگرنه وقتی آدم یک چیزهایی را دارد؛نیازی به هوار زدن ندارد.به قول معروف چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.داشتم میگفتم.من یک خانواده پر جمعیت دارم.با پدری که بیکار است.و مادری که هر کاری برای سیر کردن شکم بچه هایش انجام میدهد.تمام تفریح و دلخوشی و کار من هم همین است که بنشینم فکر کنم و خیالها و تصوراتم را تایپ کنم و برای شما توی این وبلاگ بنویسم.از اینکه شماها می آمدید و میخواندید و احساس میکردید با چه دختری طرف هستید و چقدر زندگی خوب و پرماجرایی دارد؛احساس شعف میکردم.همین که عده ای به من توجه کرده اند و توانسته ام عده ای را ولو نمیشناسمشان و نمیدانم که هستند و از کجایند و چه هستند؛دور خودم جمع کنم و به نوشته هایم مشغول کنم؛مرا ارضا میکرد.شاید بگویی چرا کار تایپ قبول نمیکنم؟باید بدانی که من توی خانه کامپیوتر ندارم.من خیلی امکانات دیگر هم ندارم.مثلا اتاق خصوصی ندارم.ما توی یک خانه هفتاد متری یک خوابه در یک محله فقیر نشین زندگی میکنیم.فکرش را بکن!شش نفر آدم توی یک خانه.من فرزند سوم خانواده هستم.یک خواهر بزرگتر از خودم دارم که در سن 16 سالگی شوهر کرد و در سن 18 سالگی با دو تا بچه برگشت سر خانه پدری اش.شوهرش یک عملی عوضی از کار در آمد.خوب فکر میکنی چه کسی می آید خواستگاری یک دختر فقیر با چنین وضعیتی؟همینهایند دیگر.البته مادرم اینطور مواقع میگوید خاک بر سرت.او لا اقل خواستگار داشت.تو که محض رضای خدا یک نفر هم در خانه را به خاطرت نزد.از نظر مادر و همسایه ها و فک و فامیل؛من یک دختر ترشیده ام که تمام شده رفته و پرونده ام بسته شده.هر چه مرد زن مرده و پیرمرد هوس ران هم هست می آید خواستگاری خواهر بزرگترم.حتی آنها هم من را نمیخواهند.احتمالا تو الان منتظری من بگویم همه اش چاخان و داستان بود؟!ولی نه.نبود.داستان نبود.چیزی جز واقعیت نمیتواند باشد.یک کم حسش کن.حس بگیر...خوب؟حالا به نظرت واقعی نمی آیند؟اینها واقعی ترند یا نوشته های قبلی ام؟یک برادر بزرگتر دارم که پیک موتوری است.نمیدانی با چه بدبختی پول موتور قراضه ای را برایش جور کردیم تا بتواند برود سر کار.خوشبختانه او زندگی سالمی دارد.یعنی معتاد نیست و مثل اکثر پسرهای هم محله ای اش قاچاق مواد مخدر نمیکند.لااقل من و مادر و پدر اینطور فکر میکنیم.شاید هم میکند.همین برادر من را خیلی دوست دارد.پول کافی نت رفتن را او تامین میکند.هر دفعه هم که از کافی نت برمیگردم میپرسد آیا کسی خر نشد من را بخواهد؟فکر میکند من میروم آنجا چت میکنم که شوهر پیدا کنم.شبها هم پیش زن همسایه بغلی که هم سن و سال خودم است و صبحها سر کار میرود در یک جایی که کارش بسته بندی قطعات ماشین است؛میمانم.آخر همسرش همیشه شیفت شب است.این است که گاهی میتوانم از کامپیوتر او استفاده کنم.یک خواهر هم دارم که محصل ابتدایی هست.فلسفه به وجود آمدن هر کدام از ما خیلی جالب است.هر دفعه پدر و مادرم با هم دعوا کرده اند؛کتک کاری کرده اند؛همسایه ها وساطتت کرده اند؛آنها را آشتی داده اند و ماحصل هر بار قهر و دعوا و کتک کاری بزرگ آنها؛و احیانا چند ماه دوری و سپس نزدیکی آنها؛و در اصل میوه شیرین آشتی آنها!هر کدام از ما بوده ایم.این هم از فلسفه وجودی ام.هیچ هدفی برای آینده ام ندارم.به انتظار معجزه هم ننشسته ام.من نه آنقدرها باهوش بودم که بتوانم با درس به جایی برسم؛نه آنقدرها محسنات دیگر داشتم که آنها را دستاویز رسیدن به جایی بکنم.مدت زیادی است به حال خودم رها شده ام.من کارهای خانه خودمان را انجام میدهم.مادر همینکه خسته از کار روزانه سنگینش به خانه می آید و میبیند من بچه های خواهرم را تمیز و مرتب راهی مدرسه شان کرده ام و خانه هم تمیز است و همه جا گرد گیری شده و بوی آبگوشت هم همه خانه را از جا برداشته؛و برای نهار مساله ای نداریم و یکی هست سفره را پهن و جمع کند و ظرفها را بشور بساب کند؛راضی است.پدر هم یک آدم پوچ و بیخود است که حتی همان خواهر کوچکم هم برایش تره هم خورد نمیکند.در اصل هیچکداممان پدر را تحویل نمیگیریم و او را یک نانخور اضافی میدانیم.خواهر بزرگترم توی یک بیمارستان کار میکند.خوب تو میتوانی حدس بزنی با نداشتن کمترین تحصیلات؛چه کاری میتواند آنجا داشته باشد؛جز لگن بردن زیر بعضی از بیماران.ما همان خانواده فقیری هستیم که سگ و باغبان و راننده و همه چیزمان فقیر و بدبخت هستند.این است آن آرایه ای که شما نمیشناختید.من توی عمرم ازدواج نکرده ام؛عاشق نداشته ام؛توی عمرم توی یک پارتی شرکت نکرده ام؛هرگز سوار ماشینی غیر از پیکان که آن هم تاکسی بوده نشده ام؛دروغ چرا حالا؛یک بار تاکسی سمند و یک بار هم پراید سوار شدم.رانندگی هم اصلا نمیدانم.آرزویم هم این بوده که یک کاری گیر بیاورم بتوانم حقوق بخور نمیری داشته باشم؛هرگز میسرم نشده.هیچ کس حتی دلش به حال من نمیسوزد.خدا هم فراموشم کرده.احتمالا تو الان منتظری من بگویم همه اش چاخان و داستان بود؟!ولی نه.نبود.داستان نبود.چیزی جز واقعیت نمیتواند باشد.یک کم حسش کن.حس بگیر...خوب؟حالا به نظرت واقعی نمی آیند؟اینها واقعی ترند یا نوشته های قبلی ام؟من اصلا حرف زدن بلد نیستم نمیتوانم از این کارهای بازاریابی تلفنی شرکتهایی مثل آتروپات داشته باشم؛مادر مدام سرکوفت دختر همسایه را که توی این کار خبره شده به من میزند.میگوید تو عرضه هیچ کاری را نداری.دست و پایت همه جایت مانده.یک آدم بی عرضه و دست و پا چلفتی بیشتر نیستی.به درد همین میخوری که توی همین خانه جان بکنی تا بمیری.به همین هم راضی ام.من آرزوهای دور و دراز ندارم.یک گوشه دنج میخواهم که مال خودم باشد.آرزوی من داشتن سه متر جا با یک کامپیوتر است.که اکانت اینترنت مجانی هم داشته باشد.البته هم سر ماه کسی از من پول تلفن مطالبه نکند تا من مجبور نباشم پول تلفن زن همسایه را از پولهایی که مادر برای خرید سبزی و میوه و کوفت و زهر مار روزانه به من میدهد کش بروم؛کلی پیاده گز کنم تا به جایی که دورتر است ولی ارزانتر میتوانم مایحتاج خانه را تامین کنم بروم.بعد آنهمه خرید را بار بزنم و دستم از تیزی و سنگینی لبه نایلنهای خرید ببرد و پاهایم توی آن کفشهای میرزانوروزم تاول بزند تا به خانه برسم.بعد هم بدون دستکش با همان دستهای بریده بریده ظرفها را بشورم و خانه را تمیز کنم و پیاز خرد کنم.تا تهش روزی پانصد تومان پس انداز کنم.من دلم هیچوقت نخواسته که کسی پیدا شود من را دوست داشته باشد و خواسته باشد با من ازدواج کند.باورم شده که من لیاقت چنین چیزی را ندارم.این را مادر و خواهر و پدر بارها به من گفته اند.فقط برادرم هنوز امیدوار است که شاید بتوانم یک کاری بکنم برای خودم.او میگوید اگر کمی به ظاهرم برسم؛میتوانم امیدوار باشم که کسی به من پیشنهاد ازدواج بدهد.او گاهی دستنوشته های من را خوانده و با اینکه سواد درست حسابی هم ندارد؛همیشه تشویقم کرده و به من روحیه داده.مثلا گفته اگر نمیدانستم این را تو نوشته ای حتما فکر میکردم یک نویسنده آدم حسابی نوشته.ببین!من عادت کرده ام از خودم تعریف کنم!حتی اینجا هم که دارم اعترافات دردناک برایت میکنم.زندگی سختی را از سرگذرانده ام.یا هنوز هم نگذرانده ام.ببین!اینها را اینجا ننوشتم که دلت برایم بسوزد یا کاسه گدایی دست گرفته باشم؛گفتم که بدانی.چون این حق تو هست که بدانی.من خیلی بدی کردم و مدتها این حق را از تو گرفتم.ولی حالا وقتش است که بدانی.نیا توی نظرها بنویس باز داری سر کار میگذاری.نیا بنویس من میدانستم اینجوری هستی.نیا اینها را بنویس.اصلا هیچ چیزی برایم ننویس.هر چند من گاهی به اینجا سر میزنم تا ببینم چه چیزی برایم نوشته ای.خوب؛من مثل شماها نیستم که دنیایتان مملو از آدمهای دور و برتان باشد و پر از سرگرمیهای مفصل.من تنهایم.به شدت تنهایم و احساس تنهایی ام این مدت با شماها پر میشد.حالا احتمالا دوباره تنها خواهم بود.از هر کسی هم که تا به حال به خاطر آن آرایه ای که به تصویر کشیده ام به اینجا سر میزده؛معذرت میخواهم.از هر کسی که به خاطر زیبایی؛خوشتیپی؛تحصیلات؛شغل؛کلاس و پرستیژ ساختگی آرایه به اینجا سر میزده؛معذرت میخواهم.از این به بعد به خاطر این چیزها اگر اینجا می آمده اید نیایید.این همان غمی است که پشت نوشته هایم بود و بعضیها به آن اشاره کردند.من را به خاطر همه آرزوهایی که اینجا با شما به اشتراک گذاشتم ببخشید.ممنونم؛که همراهی ام کردید.یک چیز دیگر هم بگویم و بروم؛به خاطر اینهمه محبتتان؛اینها را گفتم که درس بگیرید و بدانید به هیچ چیز نباید "اعتماد" کنید.حتی اعتماد به یک مشت نوشته.شاید فکر کنید چیز مهمی هم نبوده و فقط یک مشت داستان خوانده اید و تمام.ولی نه.نمیتوانید انکار کنید که آرایه تا به حال روی شما اثری نداشته.نمیتوانید انکار کنید که گاهی برخی تصمیمات خود را با الهام پذیری از آرایه انجام داده اید.نمیتوانید انکار کنید که ........  ........ .......   ........ .///////

آرايه که بود؟
من زني حدودا سي و چندي ساله هستم.از وقتي يادم مي آيد توي ثروت غرق بوده ام و تمام زندگي ام به بيهودگي گذشته است.تمام زندگي ام بي خيال و بي هدف و رها بوده ام.پدر و مادري دارم که مدارج بالاي علمي را طي کرده اند و براي ساختن زندگي مرفه هم زحمت کشيده اند؛هم زحمت نکشيده اند.زحمت کشيده اند چون درس خوانده اند و کار و تلاش کرده اند؛در اصل از امکانات خانوادگيشان در جهت بهبود شرايط زندگيشان بهره برده اند؛و زحمت نکشيده اند چون ثروت تقريبا بي پاياني از طرف خانواده هاشان نصيبشان شده است.ميداني که؛پول پول مي آورد.من تنها فرزند پدر و مادرم هستم.خيلي راحت زندگي کردم؛راحت درس خواندم؛راحت وارد دانشگاه شدم؛راحت کار مورد علاقه ام را به دست آوردم و راحت هم ازدواج کردم.مراسم ازدواج من يکي از به يادماندني ترين مراسمهاي ازدواج در تاريخ پايتخت بود.همه چيز خوب برگذار شد.ازدواج که کرديم؛سه ماه بعد من و همسرم از ايران به قصد يک کشور اروپايي خارج شديم.ميگويم همه چيز خوب بود؛و تو ميشنوي که همه چيز خوب بود.سه چهار ماه اول با خواهر همسرم مشغول گشت و گذار در آن بهشت گمشده بودم.ميداني که؛همه چيز برايت تازگي دارد.حتي رنگ ويترين مغازه ها هم يک جور ديگر است.اينقدر برايت جاذبه دارد که سه چهار ماهي از زندگيت بگذرد و تو نفهمي چطور اين روزها گذشت؟پنج سال زندگي زناشويي ما دوام آورد و بعد از آن؛دلم را زد.از همه چيز غربت بدم آمد.آدمش نبودم.نتوانستم آنجا دوام بياورم.چرا وقتي توي ايران ميشود خيلي کارها را راحت انجام بدهي؛بروي در يک کشور بيگانه همان کارها را با مشقت فراوان انجام بدهي؟همسرم خيلي منطقي با من صحبت کرد و به من فهماند که به درد هم نميخوريم.چرا به درد هم نميخورديم؟خيلي ساده بود:من يک زن شيطان و سر به هوا و بازيگوش بودم.کوچکترين علاقه اي به ادامه تحصيل و پيشرفت در علم اندوزي و طي کردن درجات ترقي را نداشتم.به تنبلي عظيمي گرفتار بودم.تا دلت بخواد پايه مهماني رفتن و مهماني گرفتن و تفريح و گردش و از اين خرت و پرتها بودم؛ميتوانستم سه ساعت کامل بدون خستگي برقصم؛ميتوانستم يک بطر شامپاين را در يک روز برايت سر بکشم؛ميتوانستم يک روز کامل را در استخر با دوستانم به تفريح بگذرانم و خسته هم نشوم؛ميتوانستم يک روز کامل پاي تلويزيون بنشينم و فيلم ببينم؛و کنارش هم ذرت بوداده بخورم.همسرم استاد يکي از دانشگاههاي معتبر بود و من هيچ سنخيتي با او و او هيچ سنخيتي با من نداشت انگار.من دلم کتاب خواندن و نقاشي کردن و نوشتن و ساز زدن ميخواست؛اما او دلش چيزهاي ديگر ميخواست.هدفهاي متعالي او براي من پست و حقير بود و هدفهاي متعالي من براي او بيهوده و بي ارزش.اخلاق سرد و بي روح او هم مزيد بر علت شد.نميتوانستم ببينم مدام سرش توي کتابهايش است و مدام با آدمهاي رده بالاي علمي در رفت و آمد و نشست و برخواست.اينگونه زندگي پژمرده ام ميکرد.تصميم گرفتم بچه دار شوم؛ولي همسرم خيلي رک و راست که گويي تحفه سالها زندگي کردن خارج از ايران بود؛به من گفت که نميخواهد من مادر بچه اش باشم.يعني اعتمادي به تربيت کردن من ندارد.اعتقادي هم به اين ندارد که من بتوانم فرزند او را آنچنان که شايسته است بزرگ کنم.ديدم ديگر اصراري هم به اين زندگي ندارد.من هم نداشتم.نه اصراري؛نه انگيزه اي.يک روز چمدانم را بستم و براي هميشه به ايران بازگشتم.اينقدر که من نوشتم ساده و راحت نبود.نميخواهم در رابطه با آن حرفي بزنم.وقتي برگشتم؛خيلي چيزها حداقل براي من تغيير کرده بود.مايه شکست پدر و مادرم بودم.همه ترس و دلهره آنها اين بود که آشنايي بيايد در خانه شان را بزند و ببيند من توي خانه آنها زندگي ميکنم و آنها مجبور به توضيح جدايي من بشوند.ديدم زرشک!اين هم از پدر و مادر روشنفکر من!در اولين فرصت يک خانه مستقل تهيه کردم.زندگي من اينجا يک نقطه عطف دارد.توي فرودگاه با مردي آشنا شدم که از اين به بعد؛هر اتفاقي براي من افتاد حول محور او بود.آغاز اين آشنايي مثل صاعقه اي به زندگي نيمه جان من زد.از همان اولين روزهاي آشنايي انگيزه هاي برتري در زندگي يافتم.اهل کتاب و مطالعه بود.اهل هنر بود.با روح من آشنا بود.آشناي روحم بود.من ديگر من نبودم.همه وقتم به مطالعه و دانستن ميگذشت.البته نه غرق شدن در فرمولهاي گيج و ويج علمي.مطالعه هر آنچه که دوست داشتم.رفته رفته وابسته و کم کم عاشق شدم.چشم باز کردم دیدم عاشق مردی شده ام که صاحب همسر و دو فرزند است.البته این عشق دو طرفه بود.روزهای تلخ و شیرین من را عشق رقم میزد.سنم بیشتر و بیشتر میشد و من گاهی در ناخودآگاه ذهنم دلم یک زندگی کامل میخواست.دلم یک شوهر میخواست با یکی دو تا بچه با هم سر و کله بزنیم.دلم یک حسرتهای کوچک و ساده میخواست.دست هم را بگیریم و برویم رستوران.دلم میخواست با مردی که دوست دارم بدون موش و گربه بازی زندگی کنم.دلم میخواست از او صاحب فرزندی بشوم.دلم میخواست توی خانه به انتظار ورودش بمانم تا او خسته و کوفته از کار اداری روزانه اش به منزل بیاید و من دم در دمپاییهایش را برایش جفت کنم و یک لیوان آبمیوه دستش بدهم.بعد او با بچه مان بازی کند و بعد بساط شامی را که پخته ام برایش مهیا کنم.دلم حتی گاهی حسرت زندگی گذشته ام را نیز داشت.دلم مردی را میخواست که روزها سرش شلوغ بود و شبها پشت میز کارش توی اتاق مطالعه خانه خوابش میبرد.دلم مردی را میخواست که سرش را روی سفیدی کاغذهایش بگذارد و بخوابد و همه فکر و ذکرش طی کردن پله های ترقی باشد.و اینک منم...زنی تنها.....در آستانه فصلی سرد.....

آرايه که بود؟
منم آرایه!
.برو بخونش اگه حوصله داری!

ببين!آرايه هر کدام از اين شخصيتها ميتواند باشد.آرايه شايد زني باشد که در همسايگي تو زندگي ميکند.شايد دختري باشد که در محل کار تو کار ميکند و به موقعيت تو حسودي اش ميشود يا تو به موقعيت کاري او حسودي ات ميشود؛شايد خواهر دوست صميمي تو باشد که تو حسرت زندگيشان را ميخوري؛شايد دختري باشد که قصه غمناک زندگي خانوادگي اش دهان به دهان چرخيده و تو شنيده اي؛شايد مادر آرايه همان خدمتکار خانه تو باشد؛يا شايد پدر تو کارهاي خانه او را انجام ميدهد.شايد دختري باشد که در خيابان ديده اي و شانه ات به شانه اش برخورد کرده و برگشته ايد يک لبخند چاشني يک معذرت به هم تحويل داده ايد و ساده از هم گذشته ايد.آرايه شايد خواهر تو باشد؛يا دوست صميمي تو؛يا دختر خاله يا دختر عمويت.آرايه شايد خيلي خودخواه و مغرور و لجباز و يک دنده باشد؛شايد هم خيلي انعطاف پذير و افتاده و خاکي و از خودگذشته و مهربان.اينها را ننوشتم که خودم را به تو بشناسانم يا اثبات کنم.بي شک من از خواندن يکي دو تا نظر اون مدلي هم به فکر نوشتن چنين پستي نيفتادم.اصلا باورت ميشود قصد نوشتن همچين چيزهايي را نداشتم؟اگر خوب دقت کني؛ميبيني يک هو مسير حرفهايم به سمت و سويي ديگر کشيده ميشود.داشتم فکر ميکردم چقدر شخصيت پشت نوشته هاي افراد براي من مهم هست؟اينقدر که راه به راه براي طرف ايميل بزنم و مرده هايش را در گور بلرزانم؟که مثلا اي پدر پدر فلان شده؛تو غلط کردي اگر خوشگلي؟تو غلط کردي اگر بداني ماشين چيست؟!تو مگر توي خواب شبت ببيني شوهر کرده اي و يکي ديگر هم کشته مرده ات هست؟!!!اصلا اين مسائل اينقدر کريه و بي خاصيت است که نميخواهم بحث کنم پيرامونش.داشتم ميگفتم.در نهايت به اين نتيجه رسيدم که:بله؛شخصيت نويسنده بعضي(دقت کن بعضي)از وبلاگها براي من مهم است.خوب؟من اين شخصيت را از کجا ميتوانم بيشتر بشناسم؟نهايت اينکه آرشيوش را بخوانم؛و به حرفهايي که ميگويد توي چت يا از روي نظرهايي که براي مطالب ديگران ميگذارد؛ميتوانم تا حدودي به اين شناخت دست پيدا کنم.من مبنا را بر اعتماد ميگذارم و تا خلافش ثابت نشود؛به ديگران اين مجال را ميدهم که خودشان را هر طور دوست دارند بنمايانند.از اين روش هم تا به حال ضرر نکرده ام.در نهايت هم؛من اينقدر خل و چل و عقب مانده نيستم که بيايم خودم و عده اي را الاف و بيکار يک موضوع بي سر و ته کنم.از اينکه تو مي آيي به من سر ميزني؛خوشحال ميشوم؛گاهي خيلي هم خوشحال ميشوم؛مثل همين حالا که فهميده ام چقدر مهمان دارم و خودم نميدانسته ام.ميخواهم اين را از من قبول کني که به راحتي ميتوان از روي نوشته هاي کسي تشخيص داد چقدر سرکار هستيم يا نيستيم.اين در صورتي است که بخواهيم ته و توي ماجرا را هر طور شده سر دربياوريم و اگر بخواهيم فقط به چشم يک مشت نوشته به قضيه وبلاگ نگاه کنيم؛که فبها.داشتم ميگفتم که:من اگر دروغ اينجا بنويسم؛دو حالت دارد:يا از يک بيماري رواني مهلک رنج ميبرم؛بگير برو در مايه هاي ساديسم؛چون دارم تو را هم عذاب ميدهم!؛يا اينکه خوشم مي آيد با اين دروغها يک سري عقده هاي دروني ام تسکين پيدا کند.مثلا با آمدن و سر زدن تو و فلاني و ديگران خيلي احساس لذت و مهم بودن به من دست دهد!اگر من دروغ بگويم و تو بيايي بخواني و متوجه نشوي؛يعني از روي نوشته هايم استنباط درستي نداشته اي؛يعني تو يک آدمي با هوش متوسط رو به پايين هستي؛و هيچ فکر نميکنم جمع کردن يکسري آدم با بهره هوشي پايين آن هم توي يک دنياي مجازي؛دور و بر يک شخصيت مجازي؛با يک داستان زندگي مجازي؛کوچکترين لذتي براي يک آدم نرمال و سالم داشته باشد.واقعا چه حسني ميتواند داشته باشد؟خوب بود من نگفتم انوشه انصاري هستم و ميروم فضا!خوب بود من يک مشت احساسات عريان و زنگار زده ام را اينجا جلا ميدهم.همين و بس.نه؛خدايي من چه چيز غير قابل باوري اينجا گفته ام که هميشه سيل مخالفتها همراهم شده؟کجاي زندگي روزمره آرايه غير قابل باور مينمايد تا جايي که تو دلت بخواهد او و خانواده اش را به باد فحش و ناسزا بگيري؟من کجا گفته ام توي رفاه غرق هستم؟!من کي هرزگي کرده ام؟و اگر کرده ام مرض داشته ام گزارشش را به تو بدهم؟من هيچ چيز خارق العاده اي نيستم جز اينکه به ارزشهاي خودم واقفم و از بيان کردنشان توي اين صفحه ابايي هم نداشته ام.يک بار براي هميشه گفتم.که آرايه که بود.براي تمامي سوئ تفاهمهاي قبلي و بعدي.حالا هم؛تو يا اصلا دور اين آدم مريض و دروغگو را خط بگير؛برو و پايت را اينجا نگذار تا حالت به هم نخورد؛يا من را به عوان يک نويسنده سطح پايين در پيت که گاه گاهي داستاني اينجا مينويسد؛چون روحش به نوشتن نياز دارد قبول کن؛بيا؛داستانهايش را بخوان؛سرگرم شو؛مثل دهها مجله و کتابي که ميخواني؛قدمت هم روي چشم؛يا همينم که هستم!من را هميني که تا به حال همراهت بوده ام و همراهم بوده اي قبول کن!من هم يک زنم با تمام ابعاد وجودي يک زن و فراتر از آن يک انسان.گاهي شادم؛گاهي افسرده ام؛گاهي عاشقم؛گاهي فارقم؛گاهي دارم؛گاهي نادارم؛گاهي به من حسوديت ميشود و گاهي به تو حسودي ام ميشود.آخرش هم بگويم که دختر اولي قصه دختري بود که چند روز پيش کنار خيابان منتظر تاکسي بود و من تا مقصدي رساندمش.به تو گفتم که داستان نيست؛چاخان هم نيست؛واقعي و محسوس است؛دروغ نگفتم.شايد او به من يک مشت دروغ تحويل داده باشد؛ولي من سعي کردم امانت دار باشم در نقل قولش.راستش کاري هم برايش نکردم.اين حس آزارم ميدهد که بي تفاوت از کنارش رد شدم.زن بعدي هم يک همسفر در مسافرتي که اخيرا به يک شهر سردسير داشتم بود.نميدانم چقدر درست بود و چقدرش نادرست.همينها بود.من ميتوانستم هر کدام از اينها باشم.فرقي هم نميکند.من وقتي دارم يک مطلبي مينويسم؛اينقدر حق دارم خودم را نويسنده بنامم.تو هم نوشته هاي يک نويسنده را ميخواني.ميتواني فقط به چشم يک نويسنده ببيني اش؛که خودش شخصيت اول داستانهايش است؛يا بخواهي بشناسي اش؛توي شخصيتش کنکاش کني؛که آن هم فقط با نشانه هايي که ميدهد ميسر ميشود و بس. من به نوشتن محتاجم.با نوشتن آرامش ميگيرم؛با ننوشتن تمام بند بند وجودم درد ميکشد.از اين به بعد اگر خدا بخواهد روند اين وبلاگ تغيير خواهد کرد و از محوريت آرايه در خواهد آمد و عمومي تر خواهد شد تا قابل لمس تر باشد.و احيانا کسي يا کساني را با فکر کردن به شخصيت پشت اين نوشته ها اذيت نکند.از تو که يک تيک زدي و حضورت را اعلام کردي؛تو که نسبت به اين نوشته واکنش نشان دادي؛تو که خواستي کمک کني؛تو که دلگرمي دادي؛تو که راه حل دادي؛تو که از کنار يک انسان بي تفاوت رد نشدي؛ممنونم.خيلي خيلي هم ممنونم.بين اينهمه حرف؛که بي شک خيليهايش اشک شوق به چشمهايم آورد؛چندتايش خيلي خيلي احساساتي ام کرد.
حالا هم بدون که آرایه نه مخلوق دست من؛که خالق حوادث و روزانه هاییه که سرنوشت براش رقم میزنه.آرایه منم.یکی مثل همه.با یک زندگی گاهی شاد؛گاهی غمگین.یکی مثل تو!

پ.ن:میشه با دلیل بگین چرا باور نمیکنید؟

پ.ن:من میمونم.بستگی داره شما کدوم آرایه رو بخواهید.

پ.ن:برای اولین بار نظر تایید نشده نداریم!

پ.ن:قصدم اصلا سرکار گذاشتن کسی نبود.امیدوارم اصل مطلب رو گرفته باشی.تو برای خاطر آرایه یا من که اینجا نمی آیی.دوستتون دارم.همتون رو.
.............................................
لحظه ای با من باش...

شب سردی است و من افسرده .
راه دوری است و پایی خسته .
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور :
دور ماندند ز من آدمها .
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی .
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است .
هر دم این بانگ برآرم از دل :
وای این شب چقدر تاریک است !
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است .
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است....
                             .............................................
                                    نکته اخلاقی ایندفعه:
        شکست معنا ندارد . شکست يعني دير تر پيروز شدن . مغلوب آن مشو.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:16 | لینک  | 

*رفته ام خرید و توی یکی از این مغازه ها ؛یک پسری دارد با صدای خیلی قشنگ این ترانه یگانه را میخواند:"از عذاب رفتن تو میسوزم تو اوج غربت...واسه بودن با توندارم یه لحظه فرصت...اینجا اشک تو چشامو به کسی نشون ندادم...اگه بشکنه غرورم....خم به ابروم نمیارم...وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدامه...از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه رفتنت میسوزم...کاشکی بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم...حالا عکست تنها یادگاره از تو...خاطراتت تنها باقی مونده از تو...وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش میزنه به این وجودم...کاش از اول نمیدونستی من عاشق تو بودم... ."مدتی به ویترین مغازه خیره میشوم.مثل کسی که میخواهد چیزی را به یاد بیاورد و اآن چیز هی از ذهن سیالش مثل ماهی لیز میخورد؛هی لیز میخورد و هی لیز میخورد...چیزی به خاطر نمی آورم.فرضا هم به خاطر بیاورم تو این ترانه را خوانده ای و روی کاست ضبط کرده ای و داده ای دست من تا با همان واکمن قدیمی دوران طلاییمان گوش کنم.هر چه بیشتر به شعر این ترانه دقیق میشوم؛برایم بی معنا تر میشود.چطور من یک روز کامل توانسته ام با صدای تو و با هجای این کلمات؛گریه کنم؟چطور میتوانسته ام؟

*در راه برگشت از یک مهمانی رسمی و خسته کننده؛از همانهایی که باید لباس فاخر و نه اسپرت؛که بهشان برمیخورد؛بپوشی و خودت را لای رنگ و لعاب پر رنگ کنی؛و ترخت بنشینی؛آن هم توی خانه پدری ات؛که فلان کس مثلا آمده مهمانی دیدن پدر و مادرت و تو هم باید حضور داشته باشی؛داشتم میگفتم؛در راه برگشت؛ساعت 12 شب؛توی ماشین این ترانه هایده را گذاشته ام:"به چشمون تو سوگند که عشقت واسه من تنگ جنونه...که عشقت مثل آتیشه تو قلبم مثل خونه....تو از حال یه عاشق آخه هیچی نمیدونی....نمیدونی...نمیدونی...تو که نیستی خیال کن که دیگه هیشکی باهام نیست...دیگه هیچی تو این زندگی اونجور که میخوام نیست..."دلم میخواهد همراه هایده شوم و مثل همیشه بلند بلند با او بخوانم و صدایم را زیر و بم دهم و بالا و پایین کنم و ابروهایم را گره بیندازم و پیشانیم را چین؛و با تمام وجودم این کلمه ها را پشت هم ردیف کنم؛مثل همان دفعه ای که توی تونل رسالت؛من و تو عربده میکشیدیم و همراهش میخواندیم و مانی و خانومت؛گوشهایشان را گرفته بودند.نمی آید.صدایم نمی آید.آوازم نمی آید.صدایم در گلو مرده.هجاها را نمیتوانم پشت هم بیاورم.اصلا که چه؟این اراجیف یعنی چه؟عشقی که تنگ جنون باشد یعنی چه؟من اونقدر پر دردم همونقدر پر عشقم که عاشقای دنیا نمیرسن بگردم؛یعنی چه؟برای که بخوانم؟برای چه بخوانم؟وقتی دیگر هیچ عشقی نیست که قلبم را قلقلک بدهد تا گونه هایم چال بیفتد و چشمهایم پر از شیطنتی کودکانه شود.

*سر کارم هنوز رسیده و نرسیده؛همکارم که پسری 25 ساله است بدو بدو برای من یک خبر ناب می آورد و انتظار دادن مژدگانی هم دارد:بعد از کلی بپرس و بگوهایی که میکند و طی یک دوره مسابقه سی سوالی!میگوید ترانه های جدید فلان خواننده را داغ داغ برایت آورده ام!یکی اش را میگذارد و صدایی ناله کنان میخواند:"یک روز میای سراغ من که دیگه خیلی دیر شده؛برفی نشسته رو موهام؛باغ دلم کویر شده؛یه روز میای که شاید از هوای من گذر کنی؛اونوقت میبینی که دلم حسابی گوشه گیر شده. " مثل گاو نگاهش میکنم.خنده روی لبانش می ماسد.میگوید اصلا تو تازگیها خیلی قاط زده ای.خیلی بی احساس شده ای.مثل یک تکه یخ میچسبی روی احساسات داغ آدم.با دلخوری ترکم میکند.فردا که برای دلجویی پیشش میروم و از قضا خیلی هم سرحالم؛رویش را از من برمیگرداند و میگوید؛برو؛نه آن اخمها و سردیها و بدخلقیهایت را میخواهم؛نه این مهربانیها و شادیهای سطحی و الکی ات را.راست میگوید.ولی تقصیر من نیست که دیگر نمیتوانم با این ترانه ها سر شوق بیایم.برایم همه چیزش بی معنیست.

*با دوستی چت میکنم و او گاه گاه بندهایی یا بیتهایی شکسته از یک ترانه را که همزمان گوش میکند برایم مینویسد.نمیتوانم قدرت این کلمات را درک کنم.طبق عادت میخواهم به وجد بیایم و سرذوق؛اما نمیشود که نمیشود.حتی فیلمش را هم نمیتوانم خوب بازی کنم.انگار اصلا این من نبوده ام که با هر صدای ویز ویز ترانه ای که غمگین باشد و شعری از جدایی بخواند و از عشق سخنی براند؛میگریسته ام و میگریسته ام و میگریسته ام.

*ترانه دریاکنار حمیرا هم اصلا حالی به حالی ام نمیکند.حتی بنیامین هم چیزی به احساساتم اضافه نمیکند.هیچ چیز دیگر رنگ ندارد.همه چیز سرجایش هست.فقط دیگر زندگی رنگ ندارد.سیاه و سفید و خاکستری.همین.

*دیگر عاشق نیستم.نیستم و نمیدانم شادم؟نیستم و نمیدانم غمگینم؟نیستم و نمیدانم چگونه با این نبودن بسازم.نیستم و نمیدانم کسی را میخواهم که بیاید تا عاشقش شوم؟نیستم و نمیدانم اصلا نمیخواهم کسی بیاید و عاشقش شوم.نیستم و از عاشق بودن و نبودن خودم گریه ام میگیرید.نیستم و دلم غنج میرود برای کسی که از دوریش پر پر شوم.نیستم و وقتی یک وبلاگ صورتی عاشقانه را باز میکنم و طبق معمول سرم را میکنم توی آخور کلمات و احساسات بلغور شده نویسنده اش؛دلم عجیب عشقی مثل عشق او میخواهد.دلم عجیب عشقی را که لای کلماتش به تصویر میکشد میخواهد.عجیب به او حسودی ام میشود.عجیب میخواهم من جای او باشم.عجیب از غمهایش؛از بیقراریهایش،از انتظارهایش که مینویسد؛دلم میخواهد تاپ تاپ بزند.دلم میخواهد یک وبلاگ صورتی عاشقانه داشته باشم.با عشقی که چندین سال ندیده ام و با خیالش خوشم.دلم معشوق گاهی مهربان و گاهی سنگدل او را میخواهد.دلم قصه های هجرش را میخواهد.دلم آن تپشهای احمقانه اش را میخواهد.دلم حرفهایی را که بینشان رد و بدل میشود میخواهد.دلم میخواهد یکی مثل من که میروم؛ یواشکی بیاید وبلاگ من را بخواند و یواشکی برود.هی بیاید سر بزند ببیند آخرش چه شد؟دلم یک وبلاگ عاشقانه صورتی میخواهد.

*حوصله زندگی یواشکی؛اشکهای یواشکی؛خاطرات یواشکی؛دوستیهای یواشکی؛عشقهای یواشکی را ندارم.بگویم دیگر کششش را ندارم بهتر است انگار.شاید چون دیگر قلبم کشش ندارد بکشد اینهمه نازک دلی را.دم دمهای صبح توی آن بیمارستان؛دوباره ترس ماندن و به خانه برنگشتن گریبانم را گرفت.باید میماندم و نماندم.دکتر مانی را دعوا میکرد و سفارش میکرد که باید خیلی مواظب من باشد.هیجان برای من خوب نیست.بیچاره مانی.نمیداند اینهمه هیجان من از کجا آب میخورد.دیشب نمیدانم چه شد که مثل سگ میلرزیدم.نه از سرما.نه از هیچ چیز دیگر.تشنج و تب؛پشت تشنج و تب.یکبار دیگر چنین حالتی داشتم.شاید اگر حالش را داشتم برایت تعریف کردم.هرچند دلم نمیخواهد درباره اش صحبت کنم.ولی این را برای تو گفته ام.برای تویی که اسم وبلاگت یک کلمه ترکی است.یادت می آید که؟

*شش و بش کردم و تصمیم گرفتم هیچگونه تماسی با دوست تازه ام نگیرم.گذاشتم همه چیز تمام شود.در همان حد بس بود.هر چند واقعا دلم دوستی اش را میخواست.ولی برای یک بار؛جلوی خودم را گرفتم.با یک اس ام اس محترمانه؛تمامش کردم.بایکوتش کردم.به همان دلیل تکراری حوصله یواشکی را ندارم.شاید کم کم دارم بزرگ میشوم.دلم پخته شدن میخواهد.بزرگ شدن و رسیدن.
.............................................
لحظه ای با من باش...

بانوي پشت پنجره ماتم گرفته است
هفت آسمان پوچ مرا غم گرفته است
ابليس پشت پنجره اي خيس؛بيقرار
فرياد ميزند دل من هم گرفته است!
دستان مرد يخ زده را بعد سالها
دختر کنار پنجره محکم گرفته است!
زن عاشقست و در دلش هي حدس ميزد
بيماري "برو به جهنم" گرفته است!
او يک فرشته بود سپس ديو شد و بعد آن
هر چند زن قيافه آدم گرفته است!
اي شعر؛هرزه اي که نگاهت غريبه است
امروز شکل"حضرت مريم" گرفته است
لبخند هي بزن اي مخاطب...و تا ابد
از حال من نپرس که حالم گرفته است
                              ................................................
                                      نکته اخلاقی ایندفعه:
                                   عشق  باد و بخت  کم دوامند.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 18:13 | لینک  | 

قبل نوشت:ببین؛اصلا نمیدونم چرا این چیزها رو اینجا.ممکنه اصلا توی این نوشته چیز خاصی نباشه؛ممکنه هم کلی چیز خاص باشه!در هر حال احساس نیاز به نوشتن پیدا کردم و نوشتم.همونطور که اتفاق افتاده بود.مو به مو.پراکنده و شاید کمی نامفهوم برای توی خواننده.

فقط کافی است نگاهی به شناسنامه ام بیندازید تا بفهمید چه میگویم.تاریخها چنان اسرار آمیز توی این شناسنامه رقم خوردند؛که بی شک فکر میکنی برای هر کدام از حوادثی که برای من قرار است اتفاق بیفتد؛از قبل هماهنگی شده.من یک اخلاق خیلی خیلی بد یا شاید خیلی خیلی خوب دارم.یک جورهایی اسرار آمیز مینماید و در عین حال سرگرمی جالب تمام عمرم بوده.همیشه منتظر جفت و جور شدن اتفاقهای مشابه بوده ام.یک بار؛دوبار؛سه بار و بلکه بیشتر؛و همه هم در بازه های زمانی کم.ببینید؛مثلا من آن روز که به دنیا آمدم نمیدانستم قرار است چه روزی بشود؛یا آن روز هم که عقد کردیم نمیدانستم قرار است چه تاریخی رقم بخورد.یا آن روز که تاریخ تولد من ثبت میشد معلوم نبود بیست و خورده ای سال بعد قرار است این تاریخ یادآور چه چیز باشد؟در کل شده ام یک تقویم تاریخ برای خودم.من از کنار خیلی از نشانه ها نمیتوانم به سادگی بگذرم.عادت کرده ام که رد این نشانه ها را بگیرم و به جایی برسم.حتی اگر واقعا قرار نیست به جایی برسم؛میرسانمش!و بعد آهسته سرم را تکان میدهم و زیر لب میگویم "میدانستم"!نمیتوانم از کنار فردی که بسیار اتفاقی دیده ام و مثلا تاریخ تولدش و اسمش با خودم یکسان است؛به سادگی بگذرم.حتما دنبال این نشانه میروم.مثل همان دفعه که رفتم و در نهایت رسیدم به یک اتفاق خیلی جالب و باورنکردنی.نمیتوانم کسی را که در استخر دیده ام و سه دفعه از من پرسیده شما را جایی دیده ام یا نه؟همینطور رها کنم.او باید به یاد بیاورد من را کجا دیده؟و در نهایت برسم به عکسی که من با همسرش دارم!کی؟12 سال پیش!به عنوان همکلاسی!وبعد این دو نفر بشوند یکی از دوستان صمیمی من و مانی!و اینکه مثلا چرا شماره موبایل من با شماره موبایل تو فقط یک رقم فرق کند؟قبول داری اتفاق جالبی بود؟از این دست اتفاقها بسیار زیاد در زندگی ام دارم.شاید چون خودم خواسته ام به دنبالش بروم.بعضی وقتها در طی یک ساعت چندین اتفاق جالب پی در پی یقه ام را میگیرد؛و بعضی وقتها هم مدتها بی اتفاقی خاص میگذرانم.گاهی که چنین راکد است؛دلم برای هیجان زندگی ام تنگ میشود.بعد؛شروع میشود...یک...دو...سه...و اتفاق پشت اتفاق.مثلا همین آقای دکتری که در چند پست قبل گفتم که برای مصاحبه تا کنون سه بار در سه شرکت مختلف با او برخورد کرده ام.گفتم که استادم هم بوده.خوب همه اینها نشانه است برای من.چرا درست وقتی که من دل دل شروع یک کار و اتمام کار دیگری را دارم؛او به من پیام بدهد؟چرا از من بخواهد بروم سراغ حرفه اصلی خود؟چرا من سر از یک شهر دیگر در بیاورم در رابطه با همین کاری که میخواهم شروع کنم؟آیا جز این است که همه اتفاقها دست به دست هم داده اند؛تا من را به سمت و سویی که همیشه از آن در گریز و بیم بودم بکشند؟چرا دکتر فقط در همین حد توی آن شرکت باشد که من بتوانم به او دسترسی داشته باشم و درست چند روز بعد دیگر نباشد؟
اینها را گفتم تا بدانی چرا من گاه گاهی خودم نیستم.گاه گاهی افسارم را رها میکنم تا این اسب سرکش و نجیب هر کجا که خواست من را با خودش ببرد.اینها همان گاه گاهیست که به خودم آسان میگیرم.زندگی را ساده برگزار میکنم.و میگذارم سرنوشت هم دخالتی در زندگی ام داشته باشد.همان گاه گاهیست که هوس میکنم حتی به تو زنگ بزنم؛یا حتی با تو قرار بگذارم تا ببینیم هم را.هوس میکنم همه آن کارهایی را که نمی کرده ام انجام دهم.هیچ توجیهی هم نمیخواهد.من هیچگاه از اعتماد کردن به این نشانه ها پشیمان نشده ام.امروز بعد از یک سفر کاری خسته کننده و واقعا مشقت بار؛که البته پربار هم بود و شاید آینده من را در مسیر دیگری قرار دهد؛سری به محل آموزش دوره قبلی برای گرفتن مدرک زدم.مسئول تحویل مدرک نبود و من مجبور شدم دست خالی برگردم.آمدم این سمت خیابان تا با تاکسی بروم.عجیب بود که مدت زیادی معطل شدم.بعد یک پراید مشکی ایستاد و من مسیرم را گفتم.کمی مکث کرد و گفت فقط تا قسمتی از مسیر میتواند من را ببرد.حالش را نداشتم یک تکه کوچک را دوبار سوار تاکسی شوم.گفتم نه.کمی رفت و دوباره دنده عقب گرفت و گفت که نظرش عوض شده و میتواند از آن سمتی که من میخواهم برود.گفتم شاید مسافری به تورش نخورده و پشیمان شده.نشستم.یک بسته آدامس ریلکس سفید از کیفش بیرون آورد و به من تعارف کرد.یکی برداشتم و زود جویدم!آن روز صبح دوتا مغازه را برای خریدن این جسم لطیف سر زده بودم و نداشتند.بعدش یک لحظه از فکر اینکه نباید چیزی که راننده تاکسی ها تعارفت میکنند را بخوری؛ترس برم داشت و به این ترس خودم خنده ام گرفت.فکرم را خواند.گفت من الان فرمالین توی آن آدامس تزریق کرده بودم!تو الان بیهوش میشوی!ببین!پلکهایت دارد سنگین میشود مگر نه!!!گفتم ببین!من میدانستم که نباید این کار را میکردم؛وقتی مردم یا من را کشتی!یادت باشد که با خودت بگویی بنده خدا به این نکته آگاهی داشت و ندانسته نمرد!نمیدانم سر بحث از کجا باز شد؛ولی اینقدر با هم حرف زدیم حرف زدیم حرف زدیم؛که متوجه شدیم نیم ساعت است دور خودمان داریم میچرخیم!خوب طبیعی است که من شاید با راننده تاکسی حرف بزنم؛ولی علاقه ای به بحث پیرامون روانشناسی و تله پاتی و نانوتکنولوژِی و هزار بحث مفصل دیگر ندارم.و طبیعی است که این آقا هم راننده تاکسی نبود.علاوه بر اینکه خوب حرف میزد؛آنقدر جالب همه چیز را موشکافی میکرد و حرفهای و شعارهای من در زندگی را به عنوان سرلوحه خودش معرفی کرد و اینقدر حرف دل من را زد و مثل خودم بود؛که توی دلم مانده بودم چطور میشود دو تا آدم اینقدر از نظر شخصیتی به هم نزدیک باشند؟گفت من آدمی نیستم که همینطوری کسی را سوار ماشین کنم؛لطفا در مورد من فکر اشتباه نکن.(این را تقریبا 100 درصد مردهایی که به این کار مبادرت میورزند میگویند!).و اضافه کرد که این مسیر هر روزه اش نیست؛و خودش نمیداند چرا امروز تصمیم گرفت از اینجا بیاید و چرا تصمیم گرفت من را به مقصدم برساند؟حرفش را به راحتی باور کردم چون واقعا همینگونه بود.من هم برایش توضیح دادم که من با تصور اینکه تاکسی هستید؛همراه شما شدم.گفت میدانم وگرنه حتما آن بی ام و را به من ترجیح میدادی!نکته جالب این آشنایی؛این بود که این آقا شرکتی در زمینه فیلد کاری من؛یعنی همانی که مدتی است فکر تاسیسش دارد تمام ذهنم را اشغال میکند؛داشت و این یک حادثه خیلی میمون برای من بود.درست در جایی که احساس میکنی کاش یکی را داشتی که در این زمینه کار کرده بود و میتوانست راهنمایی ات کند؛او سر راه من قرار میگیرد.آشناییش را به فال نیک گرفتم.نهار را با هم بودیم.بعد هم رد و بدل کردن شماره و جالب است بدانی که به سختی از هم جدا شدیم!هر دو به شدت تحت تاثیر شخصیت و رفتار هم قرار گرفته بودیم.دلمان میخواست تا مدتها بنشینیم و با هم از هر دری حرف بزنیم.همه چیز خیلی عادی و دوستانه بود.بدون اینکه ذره ای بتوانیم به خودمان اجازه بدهیم که فکر دیگری داشته باشیم؛فقط شیفته حرفهای هم شدیم.شاید این مشابهت رفتار جذبمان کرده بود.نمیدانم از این به بعد مسیر این دوستی چگونه پیش خواهد رفت؛ولی مطمئن هستم با مردی فهیم و با شخصیت طرف هستم و خیلی راحت میتوانیم احیانا مواردی را که در حین این دوستی پیش خواهد آمد؛با هم صحبت کنیم و برطرف کنیم.احساس میکنم این همان فردی است که درست همین لحظه به وجودش نیاز داشتم.همانی که کمکم کند تا به بیراهه نروم و این حس کشف کردن را روی دیگرانی که لایق نیستند؛سرمایه گذاری نکنم.نشانه جالب این برخورد؛اسم او بود.اسمی که من برای پسر آینده ام در نظر گرفته ام.بارها این نکته را توجه کرده ام که به هر چیزی گیر داده ام؛چندین و چند نوع از آن به سراغم آمده!مثلا اسم مانی که من توی این وبلاگ برای همسرم انتخاب کرده ام!در مدت این چند وقت سه تا مانی وارد زندگی من شده اند.البته نه آنطور وارد شدنی که تو فکر کنی!در هر حال این یک دوستی و آشنایی مفید میتواند باشد.ببین؛منکه بچه کوچولو نیستم که نفهمم طرف منظورش از آشنایی با من چیست؛و اصلا هم فعلا قصد دوست پسر گرفتن به آن منظوری که تو فکرش را میکنی؛ندارم.تا مدتها هم نمیخواهم کسی را به عنوان دوست پسر داشته باشم.این را میگویم که بدانی من شاید در آینده حتی چنین فکری هم داشته باشم.ولی در حال حاضر خیر.نمیخواهم بیایی توی کامنتها من را سرزنش کنی و کارم را تقبیح!مطمئنا از اولین حرفهایی که با هم خواهیم زد؛تعیین کردن حدود دوستی مان خواهد بود.من بارها به او اشاره کردم که حوصله درگیری عاطفی با هیچکس را ندارم.و خوشبختانه او هم خیلی منطقی این حرف را میزد.و اضافه کرد که صرفا از شخصیت من خوشش آمده و حتی اگر این آشنایی به هر دلیلی ادامه پیدا نکند هم؛این روز برایش بسیار با ارزش و به یادماندنی خواهد بود.و از نظر او آشنایی با من و گذراندن ساعاتی با من برایش بسیار ارزشمند بوده.میگفت که امروز به خاطر یک مسئله کاری خیلی ذهنش آشفته بود و آن لحظه که خواست من را برساند؛احساس کرده من آدمی هستم که پر از انرژی مثبت هستم.البته آن روز واقعا چنین بود.چون سر کلاس اینقدر با پای تازه ای که آن هم پسری هم سن و سال خودم و از یک شهر دیگر بود؛و البته رییس یک بخش از یک کارخانه بزرگ؛ شیطنت کرده بودم که چشمهایم مثل دو تا گلوله آتش میسوزاند و شررهای شیطنتش هر سو میجهید.برعکس بعضی روزها که یک غم سنگین پشت نی نی چشمهایم لانه میکند.من یک لحظه میتوانستم فکر کنم؛شاید این یک امتحان است!مثلا کسی خواسته با تست این موضوع که من چطور آدمی هستم!و آیا راحت تن به آشنایی با هر غریبه ای میدهم یا نه!چیزهایی را ثابت کند.ولی خوب؟آخرش که چه؟به نظر من آدمی که خواسته اینگونه من را امتحان کند؛پشیزی برایم ارزش ندارد.چون حماقت خودش را ثابت کرده.مثلا چرا من باید از ارتباط با مردم فراری باشم؟مگر من آدمی منزوی و منفعل هستم؟آدمی مثل من که اینقدر رفتار اجتماعیش رشد کرده؛چطور میتواند از آشنایی رویگردان باشد؟آن هم آشنایی با چنین فردی؟خلاصه که این فکری بود که از ذهنم گذشت.و با این حال من راه خودم را رفتم.یک جای دیگر کار داشتم؛کارم را انجام دادم.منتظر تاکسی شدم؛یک پراید مشکی جلوی پایم ترمز زد.مسیرم را گفتم؛سوار شدم.یک بسته آدامس ریلکس سفید از کیفش بیرون آورد و به من تعارف کرد!!!خنده ام گرفته بود!میبینی چطور یک اتفاق مشابه دو بار تکرار شد؟پرسید چرا خندیدم؟خیلی راحت گفتم تاکسی قبلی که سوار شدم هم یک پراید مشکی بود که راننده اش یک بسته آدامس ریلکس سفید از کیفش بیرون آورد و به من تعارف کرد!نمیدانم حرفم را چقدر باور کرد.پوزخندی زد.ظاهری بسیار آرام داشت.نگاهش که میکردی از این بچه خنگولهای دبیرستانی به نظر می آمد.شروع کرد به تعریف از خودش و معرفی خودش!و اینکه ابدا تاکسی نیست!گفتم پس لطفا نگه دارید من پیاده شم؛مثل اینکه باز هم اشتباه کردم.گفت که نه!مسیرش است!از نظر من اشکالی دارد که همراهش باشم؟دیدم نه!اشکالی نیست!گفتم اکی.برو.بعد خیلی سعی کرد حرف را بکشاند به دخترها و پسرها.اینکه دخترها خیلی دودره باز شده اند.و جواب من هم فقط یک کلمه:پسرها هم.بعد شروع کرد به تعریف کردن از خودش و کار و بارش.که ال میکنم و بل میکنم و بازرگانم و از این حرفهای دختر خر کن.خوب فهمیدم که طرف میخواهد مثلا من را برای خودش لقمه بگیرد.گذاشتم خوب حرفهایش را بزند.فقط یک جمله گفتم با این اوصاف الان تو نباید پراید سوار میشدی؟به تته پته افتاد.به وضوح از اینکه مسخره اش کرده بودم عصبانی شده بود.نمیخواست به روی مبارک بیاورد.گفت ماشینم زانتیا!!!بوده!فروخته ام و خانه خریده ام!من خانه دارم!گفتم گود فور یو!من و همسرم که هنوز در شش و بش خانه خریدن هستیم!زود جبهه گرفت:یعنی میخواهی بگویی شوهر داری؟گفتم البته.گفت به تو نمی آید.گفت مگر چند سالت است؟نهایت 22!!!!گفتم نظر لطفتان است!من 30 ساله ام.گفت به من چه سنی می آید؟گفتم 18!گواهینامه اش را نشانم داد که ثابت کند 31 سالش است!کمی برایم جالب بود.سنش به خودش نمی آمد.خلاصه حرف را کشاند به اینکه خیلی تنهاست!و دلش میخواهد یکی را داشته باشد.گفت تمام این مدت امارات بوده؛یک مدت هم آنجا با کسی بوده که او یکباره رهایش کرده و ازدواج کرده!!!اخلاصه حرفش را زد که میخواهد با من دوست باشد.از همان لحظه اول میدانستم که میخواهد به این نقطه برسد.تا توانسته بودم از لباسهایش گرفته؛تا ماشینش،تحقیرش کرده بودم.نه که فکر کنی از این کامبیز افغانیها بود.نه.بچه خیلی هم سعی کرده بود امروزی باشد.مثلا مارک تامی هلفیگر سوئیشرتش و مارک بوسینی پیراهنش را به بهانه پابلیک یوزر بودن مسخره کردم.مدل موهایش را به بهانه ژل ارزانقیمتی که زده بود تحقیر کردم.ثابت کردم که کیف دستی اش چرم بز است و پشیزی نمی ارزد!مارک ساعتش را تحقیر کردم و گفتم به یک تاجر نمی آید همچین چیزی دستش ببندد!خلاصه کلی توی ذوق و پر و پوزش زدم.تا دفعه دیگر با چنان اعتماد به نفسی جلوی هر خانوم محترمی ترمز نزند و تقاضای دوستی کثیف بکند.چنان خردش کردم که تا مدتها یادش نرود.بعد هم هر چه سعی کرد ماستمالی کند؛نشد.اینقدر با حرفهایم تحقیرش کردم؛که تو آدم خیلی بی اتیکت و تقریبا بی مبالاتی هستی.که تو بلد نیستی با هر کسی چطور حرف بزنی.که تو آدم شناس نیستی.که تو ذره ای شخصیت برای خودت قائل نیستی.و جالب بود همه اش سعی در انکار و توجیه کردن داشت.دیدم خیلی تند رفته ام و هر آن ممکن است هوس کند مرا بدزدد و ترتیبم را بدهد!خیلی آمرانه گفتم همینجا نگه دار!کجا؟وسط اتوبان!گفت اینجا که نمیشود؛تاکسی گیرت نمی آید؛خطرناک!!است!گفتم زودتر نگه دار! به تو مربوط نیست.دلش نمیخواست من را پیاده کند.بعد انگار تازه یادش افتاد چقدر تحقیرش کرده ام؛نگه داشت.با حسرت!به من گفت که اشتباه بزرگی کردم که او را از دست دادم!!!گفتم دقیقا با تو موافقم!من اصولا لیاقت یک آدم پیش پا افتاده را ندارم!بعد هم یک 500 تومانی به سمتش پرت کردم و در را بستم.آها؛راستی یک حرفهای دیگری هم بین ما رد و بدل شد.مثلا وقتی گفت تنهاست؛گفتم چرا اینهمه دختر که دنبال دوست پسر هستند را نمیبینید؟چرا پسرها و خیل کثیری از دخترها دنبال هم میگردند و به هم نمیرسند؟گفتم اینهمه دختر خوب و خوشگل و خوش تیپ؛چرا پسرها به خودشان اجازه میدهند به خانومهای متاهل پیشنهاد بدن؟واقعا چرا؟
.............................................................
لحظه ای با من باش...

مهمترين علت زن پرنده هايي قشنگ است
زني که علت ندارد؛فقط صدايي قشنگ است
بريده بودم طنابي که زن خودش را ببازد
بيا دوباره بميريم؛بهشت جايي قشنگ است
و نصفه تيغ خوب است و قرص چيز بدي نيست
و در ميان دل شب پل هوايي قشنگ است
زني که عاشق بميرد و مرد از خود بخندد
اگر چه امکان ندارد...و جا به جايي قشنگ است
که چشم تو قهوه اي بود که سر کشيدم و رفتم
اگر چه تلخ است در تو ولي جدايي قشنگ است
تو که بيايي جهان را؛تو که بيايي زمان را...
مهمتر از هر چه بايد؛تو که بيايي قشنگ است!
کسي که در قلب من ميمرد سوال ميکرد از خود
چه راه بي بازگشتي؛چرا رهايي قشنگ است؟
و زن که خاموش ميماند و زن که خاموش مانده
و زن شروعي قشنگ است...و انتهايي قشنگ است
                 ...........................................................
                               نکته اخلاقی ایندفعه:
                       فردا و ديروز با هم دست به يکي کردند.
     ديروز با خاطراتش مرا فريب داد فردا با وعده هايش مرا خواب کرد.
                       وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:19 | لینک  | 

نميدونم... واقعا داشتم شاخ در ميآوردم. پشت گوشي كه تعريف ميكرد هنگِ هنگ بودم.خلاصه براي عكس گرفتن از اين مهم راهي روستا شديم.تازه وقتي مخم به اوج هنگي خودش رسيد كه متوجه شدم اين پسره ۱۶ سالشم بيشتر نبوده كه دو تا عروس هم سن و سال خودشو با هم و تو يك عروسي به خونه ي بخت مي بره. تا يك زندگي تاريخي رو در كتاب تاريخ ايران ثبت كنه . هر كاري ميكردم كه با دوربينم از اين داماد و دوتا عروس كنارش عكس بگيرم مغزم فرمان نميداد... آيا مغز شما فرمان ميداد؟... هر كدام از زوجين ِ اين مرد شجاع كه در روستاي دهميان آخرين روستا از توابع كوهسرخ كاشمر زندگي ميكردند اظهار خرسندي و علاقه مندي از اين وصلت داشتند و شا داماد هم كه خوب عامل اين دسته گل بوده خوشحال ِ خوشحال تشريف داشتن و دليل اين كارش رو هم عشق و علاقه نسبت به همسرانش ميدونست!.جالب اين جا بود كه اين جوان مرد ۱۶ ساله ابتدا با دختر عمه ازدواج ميكنه و بعد به دنبال عشق و احساس دلش ميره كه يك نفر ديگه رو هم به عنوان همسر انتخاب ميكنه در واقع اين جوان دو تا دل داشته و دنبال عشق دومش رفته و مثل يك مرد دومي رو هم اختيار كرده و به خونه ي خودش برده تا با اين دو تا كد بانو يه زندگي سراسر خوشي رو شروع كنه البته كه چشم من آب ميخوره!!!!
پ.ن: قابل توجه بعضي ها كه گفته بودن مگه آدم ميتونه چند تا دل داشته باشه؟ خوب نمونش....!
.........................................
لینک بالا رو دیشب علی کوچیکه(عصیان)برای من فرستاد.بازش که کردم موندم!به مانی نشون دادم:گفت ای ول!دمش گرم!به چندتایی مرد!! دیگه نشون دادم؛به به چه چه کردند!به چندتایی خانوم نشون دادم؛گفتند:عق!خود من؟چی میگم؟میگم آفرین به اینهمه تدبیر و شهامت و خودخواهی!دست منو توی خودخواهی و پررویی از پشت بسته!در هر حال قوانین بکر اسلامی که به مرد اجازه داشتن همزمان چهار زن عقد رسمی و بیشتر از ده هزار زن صیغه ای(البته میگن اصلش 40تاست!) رو میده؛و همراه شدن این جوانان یا پیران و مردان مسلمان؛با مضامین فیلمهای پرنوی یک به دو؛دو به سه؛یک به سه؛سه به یک؛پنج به دو؛...و البته تمایل به دور نماندن از مظاهر تمدن غربی!و تکنولوژی اسلامی؛حاصلش چنین معجونی شدن خواهد بود.تصور شب زفاف سه نفره!دل خیلی از آقایون رو احتمالا به آب میندازه و غنج میره!البته من هم معتقدم یارو خیلی اعتماد به نفس داشته.میتونه!چشمتون کور؛دندتون نرم؛که شما توی پایتخت زندگی میکنید؛و مدیر عامل فلان شرکت هم هستید و نمیتونید!خلاصه اینقدر مرد بوده که عشق دومش رو هم وارد زندگیش کنه!در راستای عدالت پروری دیگه!یا عدالت محوری؟خلاصه که کف کردم.حالا شما بگین؟کدوم مردی میگه که حاضره اینهمه مردونگی! از خودش نشون بده؟خیلیهاتون خیلی جاها سر و گوشتون به شدت میجنبه؛ولی هیچوقت عرضه عنوان کردنشو ندارین!یا خانوما بگن!کدوم دختری حاضره از روز اول ازدواجش هووی تازه عروسشو تحمل کنه؟من حاضرم!تحت شرایطی حاضرم.البته یارو باید خیلی یارو باشه که حاضر باشم.تازه هوومم باید خیلی از خودم سر باشه تا بتونم تحملش کنم!البته شماها که میدونید اینقدر با سیاست هستم که یا یک زندگی مسالمت آمیز برقرار کنم؛یا کاری کنم هووم روز دوم دمشو بذاره رو کولش و جیم شه!خانومای متاهل!دوست دارید مردتون اینقدر مرد باشه؟!یا ترجیح میدید هر غلطی میکنه همون مخفیانه بمونه؟
............................................
لحظه ای با من باش...

بيا بپر به خدا حجم آسمان کم نيست
براي عشق اگر عاشقي زمان کم نيست
دوباره آمده اي تا دوباره گريه کني
عزيز ما خودمان دردهايمان کم نيست
در اوج مردن و در اوج مردن و در اوج...
همين دليل براي پرندگان کم نيست
بيا و نقش بد قصه(بد من!)را به عهده بگير!
در اين ديار غم انگيز قهرمان کم نيست!
بيا و فرق بکن مثل سنگ بي احساس!
اگر نگاه کني قلب مهربان کم نيست!
بگو که (ا....)و(ع....)نترس! راحت باش!
وگرنه مرد جوان و زن جوان کم نيست
بيا !بپر!به خودت فکر کن که مي ميري!
و ارتفاع سفيد آپارتمان کم نيست
             ...............................................
                     نکته اخلاقی ایندفعه:
               رنگين کمان پاداش کسي است
               که تا آخرين قطره زير باران بماند

...........................................................

پ.ن:ملت میتونن تشریف ببرن اینجا ببینن چطور آرایه رو آباد کرده!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 21:19 | لینک  | 

توي يکي از اون روزهايي که آخرين فرصتهاي من و بهمن بود؛همون روزهايي که من دلم ميخواست بيشتر توي شرکت بمونم و بيشتر با بهمن باشم؛همون روزهايي که خيلي از کارهاي فرعي و غير فرعيمو ول کرده بودم و بودن با اون شده بود يکي از اولويتهايم؛يک روز خواهرم؛الناز زنگ زد و گفت که ميخواد بياد پيشم.پرسيد ميتونم اون روز خونه بمونم و نرم سر کار؟من اينقدر سرم گرم کارهاي خودم بودم که حتي ازش نپرسيدم چي شده؟و حتي نگفتم موضوع چيه؟و فقط به گفتن اين هفته که ميدوني چقدر سرم شلوغه اکتفا کردم.ولي فرداش که رفتم سر کار؛ديدم يکي به همون علامت رمزي بچگيمون؛به در اتاق کارم ميکوبه.اولش فکر کردم اشتباه ميکنم؛ولي بعد الناز رو ديدم که در آستانه در ورودي ايستاده و اجازه ورود به سبک بازيهاي سرخپوستي دوران بچگيمون ميخواد.فکر کنم هيچوقت به اون اندازه از ديدن الناز شگفت زده نشده بودم.مخصوصا توي اون محل.آخه بهمن و الناز اصلا ميونه خوبي با هم نداشتن.يعني چشم ديدن همديگرو نداشتن.شايد برميگشت به علاقه وافر الناز به ماني.ناگفته ميدونيد که من اون روزها توي چه شرايط سخت و بدي بودم.از نظر روحي مدتها بود درب و داغون شده بودم و اينقدر توي افکار مسخره و محالم غرق ميشدم که گاهي زمان و مکان رو هم از ياد ميبردم.نشست پيشم و براش يک نسکافه آماده کردم و کمي از شکلات مونده ته کشو تعارفش کردم.اينقدر احمق بودم که باز هم نپرسيدم چي شده؟با من کاري داشتي؟شايد هم حماقت مناسب نباشه و بهتره بگم اينقدر مشغوليت فکري ذهني داشتم.من داشتم با يک نفر چت ميکردم؛البته مدت زيادي نبود و اون روزها تقريبا وسط کار يک ده دقيقه اي با اون آدم مشغول ميشدم.الناز هم قاطي چت من شد؛و سه تايي کلي با هم خنديديم!کمي سرحال تر اومد و گفت که از اين ورا رد ميشده و اومده به من سر بزنه.الناز کلا دختر خشک و جديه و به ندرت ميتوني باهاش ارتباط نزديکي برقرار کني.بعدش هم ازم گله کرد و پرسيد ميدونم چند وقته بهش زنگ نزدم حالشو بپرسم؟اينقدر اين جمله برام تکراري و کليشه اي شده بود و از افراد مختلف دريافت کرده بودم که ديگه زياد برام تکان دهنده و ناگهاني نبود.گفتم به زودي همه چيز دوباره به حالت اول برميگرده.اينقدر غرق خودم بودم که نفهميدم زير لب گفت ولي براي من يکي فکر نميکنم.بعد از اون جريان؛من  چند بار ديگه هم الناز رو ديدم؛ولي هر بار توي جمع زياد و نتونستم باهاش حرف بزنم.اون هم خورده بود به ته مونده من.به کسي که ديگه چيزي ازش نمونده بود.چند وقت پيش؛از الناز حال کيوان دوست پسرش؛رو پرسيدم.با غم سنگيني نگام کرد و گفت بهت تبريک ميگم که تو آخرين نفري هستي که بعد از يک ماه فهميدي من با اون تموم کردم.اين جمله ديگه تا مغز استخونم منو سوزوند.هميشه دلم ميخواست و طوري رفتار کرده بودم که خواهر و برادر و دوستام؛به اولين کسي که مسائلشون رو ميگن؛من باشم.و حالا....برام ناگوار اومد.الناز و کيوان چهار سال بود که با هم بودند.البته من زياد موافق کيوان نبودم.براي خودم هم دلايلي داشتم.کيوان هم رشته الناز بود و فقط چند سالي بزرگتر بود.از نظر کار و ماديات و ظاهر و تحصيلات؛خيلي خوب بود.فقط يک اشکال عمده داشت.اصلا اخلاقش به الناز نميخورد.توي يک رابطه که حکم عادت رو پيدا کرده بود مونده بودند و نميتونستند از هم ببرند.و نميخواستند هم.کيوان خانواده اي فوق العاده مذهبي داشت.هر چند خودش به اون شدت نبود ولي باز هم رگه هايي از بيست و چند سال تربيت مذهبي خانواده اش توي وجودش بود.بارها ديده بودم که پارتيهاي ما رو به سختي داره تحمل ميکنه.ميديدم از اينکه الناز اينقدر توي روابطش و توي لباس پوشيدنش راحته؛احساس ناراحتي ميکنه؛ولي هر دفعه که الناز اين رو ازش پرسيده بود انکار کرده بود.تا اين اواخر که ديگه شديدا شده بود گير سه پيچ.با اين حرف نزن؛اينو نپوش؛اينجا نرو؛نخون؛نرقص؛نمون!و از اين اوامر نشسته که مدام از طرف کيوان صادر ميشد.ميدونم اگه با من و ماني و الناز رودربايستي نداشت؛حتما الناز رو وادار ميکرد نماز و روزه رو هم به راه کنه!!!همونطور که خودش اهلش بود.با همه اين تعاريف؛و با همه اينهمه عادتي که شايد رنگ و بوي علاقه هم گرفته بود؛حالا بعد از چهار سال به اين نتيجه رسيده بودند که به درد هم نميخورند.حرفي که من همون روزهاي اول به الناز گفته بودم.خوشبختانه خيلي معقول تونسته بودند رابطه رو پايان بدن.چون علاقه مسمومي به اسم عشق بينشون نبود که هي مانعشون بشه و به دست و پاشون بپيچه.ولي هر چقدر هم بي خيال باشي؛اين چهار سال عادت ديدن و با هم بودن و با هم همنفس شدن رو چطور ميشه يکهو بريد؟الان توي مرحله اي هستند که ذره ذره دارند از هم ميبرند.هنوز هم بيشتر وقتشونو با هم ميگذرونند.با هم به عنوان دو تا دوست هيچ مشکلي ندارند.اينها همه کنار.توي اين مدت؛يعني همين يک ماه؛همينکه خبر بريدن الناز و کيوان به گوش اطرافيانشون رسيده؛دو تا خواستگار رسمي و سمج براش پيدا شده.آدم گاهي فکر ميکنه دوره خواستگاريهاي اينجوري به سر رسيده!ولي جالبه که يکيشون؛يکي از استادهاي النازه؛و خيلي رسمي صاف رفته از بابا مامان خواستگاريش کرده!بدون اينکه نظر خودشو بپرسه!و جواب اونها هم که مشخصه!گفتن اول برو تکليفتو با الناز مشخص کن!بعد بيا پيش ما.و ديگري هم که پسر دوست و همکار مامانه!که صحبتي بين خانواده ها بوده! نمرديم و توي مراسم رسمي خواستگاري يکي شرکت کرديم!نميدونيد قبلش سر اينکه چطوري چايي ببره و اينکه بايد چايي رو بريزه روي آقاي دوماد تا ازدواج سر بگيره!(چقدر هم الناز مشتاق ازدواجه!)گفتيم و خنديدم!آخرش هم بابا کلي شرمندمون کرد و جاي عروس خانوم چايي آورد!جالب اينه که الناز اصلا نميدونه داره چيکار ميکنه و ميخواد چيکار کنه؟همه چيز براش مثل يک فيلم کمديست.يا در خوشبينانه ترين حالت؛يک رمان از پيش نوشته شده.خودش ميگه هيچوقت فکرشو نميکرده يک روزي اينجور رسمي ازدواج کنه!ازدواج با پسري که اصلا نميشناسيش!با اين تفاصيل احتمالا از اين پسر دوست مامان بدش نيومده!هر چند من حس ميکنم استاد جون قراره فاميلمون بشه!الناز ميگه چطوره ده بيست سي چل کنم؟منم ميگم به شدت موافقم!ميتوني سنگ کاغذ قيچي هم بکني!گاهي هم فکر ميکنم.زندگي خيلي ساده تر از اونيه که ما سعي در پيچيده کردنش داريم.يعني ميشه خيلي وقتا زندگي رو خيلي ساده برگزارش کرد.راستي تا يادم نرفته بگم که الناز و همين آرميتا جون خودمون؛متولد يک روز و ماه و سالند!
................................................
پ.ن:بلاخره اون چيزي که هميشه منتظرش بودم؛اون اتفاق خوب و دوست داشتني و ملس!که ازش ميترسيدم!افتاد!
پ.ن:همه خوبيها به يکباره به من رو کرده.نميدونم اين پاداش کدامين کار خوبم بوده؟خدايا ظرفيت اينهمه محبتت رو دارم؟
................................................
لحظه اي با من باش...

و زندگي تحريم ميشد مثل هميشه
شاعر به تو تقديم ميشد مثل هميشه
بين خودش...و زندگي هي گير ميکرد
و از وسط تقسيم شد مثل هميشه
امروز ديدم مرد را؛چه روز خوبي!
و وارد تقويم شد مثل هميشه!
گفتي:"تو را من دوست دارم عاشقم باش!"
و  زن هي تسليم شد مثل هميشه
آينده اي که بايد از آن مرد ميساخت
در ذهن زن ترسيم شد مثل هميشه
يک بازي تازه به نام "عشق" و بعدا
از هم جدا خواهيم شد مثل هميشه!
                            ...................................................
                                           نکته اخلاقي ايندفعه:
          براي داشتن چيزي که تا حالا نداشته ايد کسي باشيد که تا حالا نبوده ايد.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 20:14 | لینک  | 

پرده هي روشن و تاريک ميشه و ظاهرا بازي نورها اينبار قراره چيزي رو بهت برسونن که مدتها بود توي انواع و اقسام اين بازيها دنبالش بودي و بهش نرسيدي.همه ارزشها از تيغ گيشه که رد شن ميشن ضد ارزش و اون چيزي که قرار بوده تو رو به وجد بياره؛گاها به چيزي تهوع آور تبديل ميشه.اما اينبار قرار ديگري است که باشد.نگاهي به جاي خالي سمت راستيم ميندازم.احساس خوبي دارم.احساس خوبي دارم؟اين احمقانه ترين کاري که توي عمرم کردم نبوده.اگه بخوام بهش گريد خاصي بدم؛تو ليست احمقانه ترين کارهام؛شايد 7 از 20 رو به خودش اختصاص بده.الان تقريبا يک سومش گذشته و ديگه فکر نميکنم من مجبور بشم به خاطر اين جاي خالي؛هي توضيح بدم.هي چراغ قوه بره روي جاي خالي و من هي ازش دفاع کنم.توي اينهمه پچ پچ يکي صدا ميکنه:الهام؟ سرم به اطراف ميچرخه و يک دختر بچه شيطون و خنده رو رو ميبينم.مياد کنار دست من؛جاي خالي رو يک مزه مزه اي ميکنه؛و بعد چشم به من ميدوزه که عکس العملم رو ببينه.هيچ از اين خودشيرينيهاي دختر بچه ها خوشم نمياد.شايد چون خودم هيچوقت خودشيريني نميکردم.چه وقتي بچه بودم؛چه حالا. " ميم مثل مادر" .انگار داره همون چيزي ميشه که ازش انتظار داشتم.امشب دو تا بليط خريدم و  اومدم سينما.سينما فرهنگي که پر از آدماي بي فرهنگ داره ميشه.دوتا بليط خريدم و دست الهام رو گرفتم و اومديم سينما.اولش قرار نبود الهام با من بياد.قرار بود پرستو مهمونم باشه.چه اهميتي داره اگه اجازه ندادن بيارمش؟به هزار و يک دليل مسخره؟دارم به الهام فکر ميکنم.چندتا چيز پيش اومد که من يادش بيفتم.با اينکه نتونست بياد؛ولي جاشو کنارم خالي کردم.الهام...براي يادآوريش بايد برم به خاطره هاي دور...نه خيلي هم دور...مثلا سال 82...همين هم خيلي خوبه.الهام...اولين چيزي که يادم مونده اولين برخوردشه.با هر کسي...هميشه اولين برخورداش به يادموندني ترين برخودش ميشد.با هر کسي هم فرق نميکرد...دورادور ميشنيدم هر کسي اولين بار ميديدش فکر ميکرد همون گمشده هميشگيشو پيدا کرده.يا حداقل فکر ميکرد با يک آدم تازه و جديد؛خارج از دنياي کليشه ها آشنا شده.بارها به خودشم گفته بودن و اون مثل هميشه لبخندي زده بود و سري تکون داده بود و شونه هاشو بي تفاوت بالا انداخته بود.عجيب شاد بود اين دختر.عجيب پر انرژِي و عجيب پر از انرژيهاي مثبت ميشدي وقتي باهاش بودي.اونهمه انرژِي که توي حرف زدنش بود حتي؛وادارت ميکرد همراهش بشي و خودتو قويتر از هميشه حس کني.عجيب بهش اعتماد ميکردي.گاه گاهي که بين اونهمه حرف مکث ميکرد و ساکت ميديديش؛دلت ميخواست مگوترين رازهاتو بهش بگي.خيليها خيلي از اسرارشونو پيشش امانت گذاشته بودن.هميشه هم سر همين مگوهايي که با همه داشت؛ميديديش که يک گوشه داره با يکي آهسته حرف ميزنه.اين به ياد موندني ترين صحنه هايي شده که ازش به يادگار مونده:مثل يک مادر بچه اش رو به گوشه اي ميکشيد و براش مسئله اش رو موشکافي ميکرد و گاهي دعوا و گاهي تنبيه و گاهي توبيخ.گاهي هم اونقدر مهربون ميشد که دوست داشتي سرت رو بذاري روي شونه اش و براش گريه کني.اکثرا دوست داشتن اون به خاطر خطاهاشون دعواشون کنه و باهاشون تند برخورد کنه.اينو بارها شنيده بودم.ميگفتن نوع به چالش کشيدنش طوريه که تو احساس ميکني بدترين آدم روي زميني به خاطر انجام اون کاري که نبايد.ميگفتن چنان از نقطه ضعفهات به درونت نفوذ ميکنه و بديها و اشتباهاتو برات به تصوير ميکشه که تو فقط در حد يک بيننده ميتوني بشيني و بابت اشتباهات ساده ات لب به دندان بگزي.چنان تو عمق شخصيتت ميرفت و رک و راست همه اشکالاتو برات شخم ميزد؛که تو ياراي موضع گرفتن در برابرش رو نداشتي.از همون نقطه ضعفهات طوري دست به تحقيرت ميزد؛که به حال خودت گريه ات ميگرفت و عميقا به فکر ميرفتي که يعني من اينقدر احمقم؟يا اينقدر بدم؟يا اينقدر نفهمم؟کافي بود يک کلمه بهش بگي.چنان گذشته اين کلمه رو برات رو ميکرد؛چنان تصويري از تمام راههاي موجود آينده اين کلمه رو همراه همه عواقب و نتايجش و احتمال پيش اومدن هر کدوم از اين احتمالها رو برات در مي آورد که تا مدتها گيج و منگ ميموندي.مخصوصا وقتي که به همه اون چيزهايي که ميگفت ميرسيدي.حس ششم خيلي قوي داشت.اونقدر که ميتونست تو چشات نگاه کنه و تا عمق نگفته هات رسوخ کنه.حتي ميتونست اسم طرفت رو هم بهت بگه.حسي که بهش داري؛نتيجه اي که باهاش ميرسي؛حتي يک وقتايي هم تاريخ به اون نتيجه رسيدن رو بهت ميگفت.پيشگو نبود؛رمال نبود؛فالگير هم نبود.ولي حس ششم خيلي قوي داشت.دلم براي الهام تنگ شده.اين جمله اي بود که توي کنفرانس چتي من و ليلا که اون سر دنياست و ليدا که اين سر دنياست؛و ميلاد که همين دور و براست؛به کرات تکرار شد.ليدا بارها گفت که صحنه هاي امروز زندگيش؛توي اوج غم و قصه اي که داشته؛توسط الهام براش به تصوير کشيده شده بوده؛و اون فکر ميکرده؛الهام براي دلخوش کردن اون اين حرفها رو ميزنه.فکر ميکرده يک نوع دلداري دادنه.با اينکه الهام همون موقع به چشمهاش زل زده و گفته که من باهات تعارف نميکنم؛همون چيزي رو ميگم که ميبينم.چقدر دلم براي الهام تنگ شده.الهام وقتي اين حرفها رو بشنوه چه احساسي داره؟مثل هميشه شونه هاشو بي تفاوت بالا ميزنه و لبخند ميزنه؟چي بود اين الهام؟چطور ميتونست غم و غصه اينهمه آدمو توي دلش جا بده و خودش اينقدر شاد و بذله گو باشه؟انگار توي عمرش يک ناملايمي نديده بود.انگار هيچوقت براش باد مخالف نوزيده بود.ميلاد ميگفت گاهي لجم ميگرفت که اين دختر چرا اصلا غم و غصه نداره؟چرا هميشه ميخنده؟چطور ميتونه اينهمه سرشارت کنه و وقتي نگاهش ميکني؛يادت بره چقدر غمگين بودي؟به جرات ميتونم بگم حتي يک نفر نبود که از اون بدش بياد.يا حتي خوشش نياد.حتي حسوداشم دوستش داشتند.يک چيزي توي نگاهش بود که وادارت ميکرد در عين صميمي بودن؛جرات حرمتهايي رو که ميخواد شکستن رو نداشته باشي.ميلاد ميگفت بارها اينقدر از نظر حرفها و بحثهاي مختلف بهش نزديک شدم؛که باورم نميشده بتونم لاي اين بحثها رو با دختري باز کنم.ولي با الهام راحت بودم.يک جوري به حرفهات گوش ميداد و نگات ميکرد که پر از اطمينان خاطر ميشدي.و عجيب بود که اجازه ذره اي جسارت رو به خودت نميدادي.الهام با همه قماش آدمي ميپلکيد.توي دانشکده؛گاهي ميديديش که با دسته دختر و پسرهايي ميگشت که خيلي مغرور و غد بودند و غير از خودشون کسي رو آدم حساب نميکردند.اينا يک گروه کوچولو بودن که جواب سلام هيچکس رو نميدادند؛و به خيالشون پول و ثروت ميتونست اون دايره اي رو که ميخواستند؛بين اونا و ديگرون بکشه.ولي همينها گاه گاه ميومدن تو کلاس و دنبال الهام ميگشتند.گاهي هم ميديديش که داره با اون پسر يا دختر روستايي که تا قبل از قبول شدنش توي دانشگاه؛فقط چندين بار شهر خودشون رو ديده بوده؛چه برسه به تهران؛ميره ظهير الدوله! خارق العاده؛اعجاب انگيز؛و غير قابل پيش بيني بود؛ پرنده هم بود؛اما واتو واتو نبود!توي دلش يک عالمه عشق بود.يک عالمه راز بود.توي نگاهش فقط شادي موج ميزد؛اما يک غم پنهون توي دلش بود.غمي که هيچکس جرات نکرد به وجودش اشاره اي کنه حتي.نميدونم اگه کسي به غمش تلنگري ميزد؛اون حباب اسرار آميز ترک برميداشت يا نه؟دلم براي الهام تنگ شده.براي نگاهش.براي قلبش.براي اونهمه شادي که داشت.براي انرژي بي پايانش.براي مهربونيهاش.براي سنگ صبوريهاش.براي همه لحظه هايي که باهاش داشتم.اين دلتنگي براي اين حالا بروز کرد که از زور بيکاري رفته بودم سمت کارتن کتابها و جزوه هاي دوره دانشجوييم.فکر نکنيد من دارم واسه دکترا ميخونم ها!همينجوري اينا از انباري اومده دم دست!بعدشم يکسري برگه ها رو ديدم؛که از سر بيکاري توي دوران دانشجويي واسه هم درست کرده بوديم.توش همه رو توي چند خط ارزيابي کرده بوديم.بعدم کپي و دست همه داده بوديم.اينها اون چيزهايي بود که درباره الهام قصه من بود.الان مدتيه که از الهام خبر ندارم.بچه ها ميگفتن آخرين باري که ديدنش؛هيچ اثري از اون الهام گذشته نبوده.نميدونم چي بين من و الهام فاصله انداخت؛ولي هر چي که بود؛بدجور از هم جدامون کرد.حالا هم دلم براي الهام تنگ شده.حالا هم جاي خاليش رو توي سينما فرهنگ خالي ميکنم.فيلم رو ديدم.ديدم؟نه.خيليها احساساتي شدن و اشک به چشماشون نشسته.نميدونم جريان چي بود.من هم نم اشکي توي چشمام نشسته.نمي که حالا توي تاريک روشن سينما؛گلوله هاي درشت اشک ميشه.من هم قاطي همه بيننده ها!
...................................................
پ.ن:توان تصاحب يک برگزيده در من نيست...همه چيز مهياست تا تو يک «نه» بگويي... بگو و تمامش کن! :#
پ.ن:در عجبم؛چقدر بي حرمتي به آرايه باعث شاد شدن دلهاي بعضيها شد!آنقدر که دلشان نمي آمد من...چه کينه اي! فقط به خاطر يک وبلاگ؟! نه! گمان نميکنم!

پ.ن:درود بر آقا علیرضا!کمک کرد یک وبلاگ بی مصرف بره رو هوا!همونکه دزدی کرده بود!خوشحالم!
...................................................
لحظه اي با من باش...

صدا کردي خداحافظ (کمي غمگين)              
گذشتي از کنار آدمي غمگين
نجيب و بي ريا با خنده اي موزون                  
زدي بر زخم هايم مرهمي غمگين
و دستت را تکان دادي صميمانه                    
نشاندي در نگاهم شبنمي غمگين
نمي داني چگونه بي تو مي جوشد              
درون شعرهايم زمزمي غمگين
مثلث گونه اي داريم با يادت                         
من و اين شعرها و عالمي غمگين
                           ................................................
                                   نکته اخلاقي ايندفعه:
                 به راحتي ميشود در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد،
                                                اما...
                      به سختي ميشود اشتباهات خود را پيدا کرد.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 20:37 | لینک  | 

مشخصات كلي متولدين شهریورماه:
حسّاس ، با هوش ، شاد و سر حال ، دقيق ، وظيفه شناس ، خوش هيكل و خوش تيپ ، سالم و تندرست ، اهل سازش ، سود جو ، خجول ، بد پيله ، واقعاْ ساعي و كوشا ، سرمايه دار ، كمال گرا ، صبور و آرام ، عاشق سلامت خود  ، متّكي به نفس ، خونسرد و خوددار ، عاشق كامپيوتر ، روشنفكر و دانشمند ، قابل  انعطاف ، وسواسي ، پر انرژي ، مبتكر ، اهل اعتدال و ميانه روي ، كمك رسان ، اهل انتقاد ، معتمد ، وفادار ، با ايمان ، رام نشدني ، بي ريا و بي تزوير ، خوش قلب ، چشم و گوش بسته ، با شرم و حيا ، ثابت قدم ، مورد حسد قرار مي گيرد ، دور از جرّ و بحث ، گول زرق و برق را نمي خورد ، فرشته خو ، خيلي درس خوان ، چابك ، خيال پرداز ، داراي ذائقه قوي ، با انضباط و مستقل ، كاردان و لايق ، نكته سنج ، خود كفا ، پر توقّع ، اهل همدردي ، زود رنج ، قاطع ، دور انديش ، خرده ‌گير و خورده بين .
زن متولد شهريور
 بسيار احساساتي، بي‌ريا و تزوير، خوش قلب، خواستار عشق حقيقي و وفادار به همسر و خانواده، در مناسبات خود با او سعي كنيد از جر و بحث پرهيز نمائيد. در هيچ كاري زيادهروي نمي‌كند و خوب مي‌تواند از خود مراقبت كند. در مقابل اقرار به گناهان خويش سرسختي عجيبي نشان مي‌دهد.
مرد متولد شهريور
آتش عشق اين مرد بسيار كم شعله اما جاودانه و با حرارت است. مجموعه‌اي است از كمال و هوش و ثبات قدم. بر انگيختن احساساتش كار دشواري است. او مي‌تواند سالهاي سال بدون اينكه قلبش براي كسي بتپد زندگي كند. به كوچكترين چيزهائي كه مورد علاقه همسرش است فكر مي‌كند و به آنها اهميت ميدهد.


مشخصات كلي متولدين مهر ماه:
اهل اعتدال ، حامي وپشتيبان همسر ، شيرين بيان ، صلح جو ، علاقه مند به فضا ، آرام و متين ، بسيار منطقي ، بي آلايش ، عاشق اصالت ، علاقه مند به موسيقي ، اجتماعي ، مؤقّر ، بد پيله ، خجالتي ، پر از احساس ، اهل مشورت ، عاشق هنر و ادبيات ، سياستمدار ، به فكر فردا نيست ، مقبول اطرافيان ، اهل مساوات و برابري ، پر شور و حرارت نيست ، عاقل ، اهل حمايت از ديگران ، معتدل و پايدار ، شكمو ، اميدوار ، با انصاف ،خوش سليقه ، اهل تجزيه و تحليل ، گاهي تنبل ، كنجكاو و جستجو گر ، متنفّر از زيادي مهمان ، انتقامجو ، از بي بند و باري متنفّر است ، با معلومات و با درايت ، به آساني تغيير عقيده نمي دهد ، مهربان ، شيك پوش و جذّاب ، نكته سنج ، داراي پشتكار فراوان ، يك روز گرم و يك روز سرد ، هوشمند ، مشاور خوب ، دوست ياب ، منظّم و مرتّب ،عاشق رنگ آبي ، گاهي لجباز ، مثل باتري بايد مرتّب شارژ شود ، صادق و درستكار ، خوش مشرب ، ساده دل ، آسان گير ، دو دل و مردد ، خوش‌بين .
 مرد متولد مهر
 با انصاف، متعادل، زن پرست، خوش سليقه و گاه تنبل و بي اعتنا نسبت به زندگي، اگر شوهر متولد مهر داريد هميشه به سر و وضع خود برسيد خانه را تميز و مرتب نگاه داريد. اين مرد به هيچ وجه مايل به رنجاندن ديگران نيست. شما مي‌توانيد به خود بباليد كه هوشمند‌ترين مشاور جهان را د رجوار خود داريد.


مشخصات كلي متولدين بهمن ماه:
بسيار حسّاس ،  استوار و ثابت قدم ، واقعاْ عاقل و تودار ، بدون ريا و تزوير ، انسان واقعاْ خوب ، دانا ، خونسرد ، رك گو ، روي خودش بيش از ديگران حساب مي كند ، مستقل ، منطقي ، عاشق بشريّت و انسانيّت ، فكر ديگران را مي‌خواند ، ثابت قدم ، آرامش دوست ، كمك رسان ، آسان زندگي مي كند ، پرسه زدن را دوست دارد ، داراي حسّ ششم قوي ، علاقه مند به دوستان ، آزاديخواه ، بلند پرواز ، رام نشدني ، هر جا برود بر مي گردد  ، جاه طلب ، از اقرار به گناه منزجر است  ، دوستان بسيار زيادي دارد ، رازدار و تو دار ، اجتماعي ، تا حدودي خودخواه و مغرور ، انتقاد را قبول ندارد ، فرشته خو ، از تعريف لذّت مي برد ، راه و روش خود را به طور دائم تغيير ميدهد ، منافع خود را به خاطر ديگران به خطر مي اندازد ، سخاوتمند مخصوصاْ در دوستي ، دوستي او عميق و شكوهمند است ، ولخرجيش از روي عقل است ، خوش قلب و مهربان ، كم‌حافظه ، بهترين مشاور ، پرحركت و بي‌قرار ، كم علاقه به اصول سنتّي و قدرشناس .
مرد متولد بهمن
دارا دوستان زيادي است، از اقرار به نقطه ضعف‌هاي خود منزجر است. حسود و سوظني نيست، هارت و پورت و هياهو دارد. دير ازدواج مي‌كند و در بيماري وسواس است. ذاتآ اجتماعي است و افكاري را در سر مي‌پروراند كه اصلآ عملي نيستند. عشق اول خود را براي تمام عمر در خاطر نگه مي‌دارد.
مشخصات كلي متولدين
آذرماه:
پر شانس‌ترين فرد ، ساده و بي آلايش ، عاشق تعليم و تربيت ، سازش‌كار ، با هوش و با نشاط ، اهل دين و مذهب و معنويّات ، كنجكاو ، خوش قلب ، دوست داشتني ، علاقه‌مند به مسافرت و گردش ، اجتماعي و خوش مشرب ، اهل تجربه ، سخاوتمند ، با ذوق ، چالاك ، يك دفعه حرف شيرين مي پراند ، انعطاف پذير ،  فراموشكار ، اهل عدالت ، مشتاق و پر انرژي ، زود خسته مي شود ، علاقه‌مند به معاشرت و دوست يابي ، مرتّب كار عوض مي كند ، عاشق تنوّع ، شاد و خندان ، با شهامت ، پاك و معصوم ، دعوائي و زودرنج ، اهل فرار از مسئوليّت ، خوش ذات ، صادق ، كم دقّت ، خوش بين ، منطقي ، مهمان دوست ، ولخرج ، رك گو ، اهل سؤال و جواب ، دمدمي مزاج ، براي دوست هر كاري مي كند ، عاشق شهرت و افتخار ، خونگرم ، با معلومات ، سريع الانتقال و باهوش ، خوش گذران ، چيز فهم ، مشتاق بيان حقايق .
مرد متولد آذر
صادق و راستگو، دمدمي مزاج، در عشق كم اعتنا، خواهان آزادي و بي‌قيدي و طرفدار تنوع و مسافرت، خطرناكترين شوهر دنيا است. صاحب بزركترين كلكسيون دوست  آشنا در دنياست، به هنگام انتخاب دوست به  جاي توجه به ظاهر دقت خود را متوجه باطن آنها ميسازد.

مشخصات كلي متولدين خرداد ماه:
اهل تنّوع ، واقعاْ باهوش ، سريع‌الانتقال ، متلّون‌المزاج ، غير پايدار ، عاشق كارهاي فكري ، كنجكاو ، پرانرژي ، داراي شخصيّت دوتايي ، بي‌ثبات ، دمدمي مزاج ، هرگز كار را تمام نمي‌كند ، عاشق مسافرت ، معاشرتي ، سر به هوا ، زرنگ ، قابل تطبيق با هر محيط ، پي به اسرار مي‌برد ، نا آرام ، در جستجوي مطالب جديد ، واقعاْ با سليقه ، ماهر ، داراي قدرت فكري زياد ، آدم شناس ، عاشق برنامه‌هاي كوتاه‌مدت ، منطقي ، عاشق حركت ، متنفّر از تقلّب ، عاشق كامپيوتر ، از كار طولاني خسته مي‌شود، عاشق شطرنج ، زود جوش ، در يك‌جا بند نمي‌شود ، نرم و غيرمستقيم حرف مي‌زند ، قابل انعطاف ، عاشق مطالعه ، عاشق جمع مردم  ، رنگارنگ ، داراي قوّه تخيّل زياد ، خوش سر و زبان ، ماجراجو و بي ثبات ، شيك پوش ، غير حسود ، گاهي شاد و گاهي غمگين ، گاهي پر حرف و گاهي خاموش ، نكته سنج ، اهل هنر ، خواهان وفاداري ، كم حرف ، آب زير كاه ، اهل معاشرت ، رويائي ، بي قرار ، اصلاْ رويش حساب نكنيد ، ميل ندارد كسي از كارش سر در بيارد ، با انصاف ، بدقول ، اهل زخم زبان ، گاهي لجباز ، عاشق غذاهاي تند .  
مرد متولد خرداد
با ذوق، هنر دوست، غير حسود و كمي بدقول، براي فرزندان پدري نرم و مهربان، در زناشوئي و معاشرت با زن اهل تنوع و ماجرا، خوش صحبت است، علاقه دارد كه مرموز جلوه كند، گاهي اهل زخم زبان، كنايه و آزار است. از شنيدن انتقاد از رفتار عاشقانه‌اش بيزار است.
......................................................
پ.ن:خجول؛سرمایه دار؛صبور و آرام؛خونسرد و خود دار؛با ایمان؛چشم و گوش بسته؛خیلی درس خوان؛نبوده و نیستم.تا دلت بخواد:بد پیله؛کمال گرا؛فراری از جر و بحث؛چابک؛دارای ذائقه قوی؛مستقل؛نکته سنج؛خرده گیر و خرده بین؛پرتوقع؛و زودرنجم.
پ.ن:دقیقا همینها بود.وظیفه شناس؛ دقیق؛اهل سازش؛روشنفکر و دانشمند؛سرمایه دار؛قابل انعطاف؛وسواسی؛خیلی درسخوان؛دور اندیش؛نبود.تا دلت بخواد:پر توقع؛خرده بین؛دور از جر و بحث؛سودجو؛صبور و آرام؛متکی به نفس؛و خوش قلب بود.
نتیجه: چند صباحی طوفانی با هم بودیم.بعدشم از اونایی شدیم که رفتیم و پشت سرمون رو نگاه نکردیم!بیشترش واسه اینکه اصلا قابل انعطاف نبود!
پ.ن:همه اش رو هست؛به جز اینها:بد پیله:عاشق هنر و ادبیات؛به فکر فردا هم هست.
نتیجه: بهترین مرد دنیاست!همونکه میخوام یک عمر باهاش سر کنم!همینیکه سرکشیهامو به بند علاقه میتونه بکشه!
پ.ن:این یکی کاملا خودشه.خود خود خودش.
نتیجه:این ماه رو خیلی دوست دارم.همه خصوصیات بد و خوبشو!میشه یک عشق پرحرارت باهاش ساخت!چون هیچوقت اولین عشقشو فراموش نمیکنه!به نظرم خیلی با هم همپوشانی داریم.سالهای سال که تو دلم مونده....
پ.ن:انعطاف پذیر؛فراموشکار؛زود خسته شدن؛صادق؛مشتاق بیان حقایق؛تو کارش نبود.در عوض تا دلت بخواد:خوش شانس؛دوست داشتنی؛اجتماعی و خوش مشرب؛مشتاق و پر انرژِی؛عاشق تنوع؛اهل سوال و جواب؛اهل فرار از مسئولیت؛با معلومات؛خوش گذران؛و خواهان آزادی و بی قیدی بود.
نتیجه:اصلا!با روحیه من جور در نمی اومد!خیلی سرد و یخ بود!یک وقتایی هم داغ!از همه بیشتر بی قیدیش بد بود.نهایت یک سال همو تحمل کردیم!
پ.ن:و اما این:تا جاییکه یادم میاد:واقعا با سلیقه!؛اهل تنوع؛غیر پایدار؛اهل هنر؛عاشق مطالعه؛آب زیرکاه؛اهل زخم زبان؛اهل کارهای فکری؛خوش سر و زبان نبود.ولی به جاش:غیر حسود؛نا آرام؛دارای شخصیت دوتایی؛هرگز کار را تمام نمیکند؛زود جوش؛شیک پوش بود.
نتیجه:این یکی برام غیر قابل درک بود!اصلا با شخصیتش حال نمیکردم!الان جزو یکی از مدلهای روزه.خیلی خوش تیپ و تیکه بود!واسه همین شش ماه باهاش موندم!البته توی دوران جهالت!
پ.ن:اینا مجموعه ای از مردهای زندگی من بودند.از شش ماه تا چندین سال توی مقاطع مختلفی باهاشون سر کردم.به نظرم این چیزا تا حدودی درسته.اون بقیه اش هم که درست نیست میره تو فاز تربیت و سرشت و از این حرفا.خرافاتی ام؟خوب باشم.چه اهمیتی داره اگه گاهی دلم بخواد به خرافات فکر کنم؟دو روز دیگه نتیجه برخورد با هر کدوم میاد تو پ.ن ها.
 ...............................................
حالا که تا اینجا اومدی؛ لحظه ای با من باش...

ته نشست يه سقوطم تو رسوب اين ترانه
يه ستاره ي شکسته م تو غروب اين ترانه
دوري از من و يه عمره که هواي تو رودارم
واسه تکرار تو اما پر سيمرغو ندارم
توي تکرار رکود در سکوت تن چکيدن
منم و پرسه ميون کوچه هاي نرسيدن
بي تو انگاري از اين تن شوق بودنو گرفتن
انگار از پس کوچه ي شب گريه ي منو گرفتن
مي شکنن ستاره هاي آهني تو غيبت تو
تو ودل دلِ عبور و, من و درد غربت تو
مي سوزه تن ستاره زير خاکستر ابرا
دل؟ کفن پوش شباي رفتنت مي مونه اما
توي اين ستاره سوزي تو کجاي اين هنوزي ؟
با کدوم خاطره داري توي غربتت مي سوزي؟
چه قَدَر با من بي من- از خودت- فاصله داري
با کدوم شراره مي خواي دخل بودنوبياري؟
من طلوعم ديگه مرده بي تو درگير غروبم
سرگذشت يه شکستم ته نشست يه رسوبم

                                ...............................................
                                        نکته اخلاقی ایندفعه:
               هميشه عاشق کسي باش که لايق عشق باشد نه تشنه عشق!
                                چون تشنه عشق روزي سيراب ميشود...
                                (حالا از من میشنوی؛اصلا عاشق نشو!)

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:36 | لینک  | 

فرصت؛فرصت خوبي بود که خودم را محکي بزنم و بفهمم که چقدر از توي خانه بيکار چرخيدن و هي تلويزيون را کانال به کانال کردن و هي سراغ آلبومهاي قديمي رفتن و حتي سراغ کارتن نوارهاي خاک گرفته با آن ضبط صوت کهنه؛که روزگاري براي خودش ابهتي داشته؛ رفتن و دستي به بوم تابلويي که قرار بوده زمستان طالقان نام بگيرد؛کشيدن و خاکهاي کف دست را با انگشتان مزه مزه کردن و تار کهنه گوشه اتاق را برداشتن و ساز ناکوک زدن؛و توي اتاقها چرخيدن و بيهدف و بيهوده به اين و آن زنگ زدن و جواب تلفنهاي اين و آن را دادن و مهمان شدن و مهماني گرفتن؛بدم مي آيد.که بفهمم مال اين حرفها نيستم.که بفهمم چقدر توي پيله تنهايي خودم فرو رفته ام و تحمل ترک برداشتن اين پيله را ندارم.که بفهمم چقدر نميتوانم کسي را که ميخواهد وارد خلوتم شود تحمل کنم.که بفهمم برايم حضور کسي که تنهاييم را مخدوش کند چقدر ناگوارا است.توي اين مدت چقدر پي به بيهودگي زندگي ام بردم.پي به لحظه هايي که کشته ام.پي به ثانيه هايي که هدر کرده ام.پي به وقتي که به پاي بيهودگيها انباشته ام و فداي ندانم کاريهايم کرده ام.فرقي هم نميکند.چه وقتهايي که بهمن نبود و به بودنش فکر ميکرده ام؛چه وقتهايي که بهمن بود و به نبودنش مويه کرده ام.همه و همه وقتهاي طلايي بهترين سالهاي عمر من بودند که ذوب شدند و با سياهي بيهودگي درآميختند و ارزششان از بين رفت.نميخواهم نستالوژيک باشم.ولي دليل نميشود گريزي به گذشته نزنم و به خود نيايم.من که بودم؟حالا که هستم؟فردا روزي ميخواهم که باشم؟توي اين مدت ماني يک کسالت کوچولو داشت و من شدم پرستارش.ميدانم؛خوب ميدانم از اين يکي کار عالم به هيچ عنوان خوب بر نمي آيم.خوب که نه؛حتي بدترين نوعش را به منصه ظهور ميرسانم.يک آدم هميشه ناراضي و کم طاقت و بي حوصله و بسيار هم بي حوصله؛عجول و فراري از سکون؛خشن و نامهربان؛ناملايم و بي رحم؛اصلا به کار پرستاري نمي آيد.بيخود نيست ماني آرزو ميکند اگر قرار است مريض شود و من پرستارش باشم؛همان بهتر که بميرد!در هر حال؛هر چه در توان داشتم برايش رو کردم.کم يا زياد.بد يا خوب.بي شکيبيها و نق و نوق کردنهايش را نه به جان خريدم؛اما تحمل کردم.بر بسترش نه بيدار نشستم؛که وقتي بيدار بود و بودم؛برايش حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم.تا حوصله اش سر نرود.برايش کتاب خواندم؛تا حوصله اش سر نرود.برايم هم ديگر مهم نبود که وقتي برايش کتاب ميخوانم برود براي خودش توي اتاق ديگر بچرخد و بي توجه باشد.پرستاري اش نکردم؛اما خريد خانه را خودم انجام دادم.پرستاريش نکردم اما پذيراي خيل مهمانهايش شدم.برايش آب ميوه هاي گوناگون تهيه کردم.برايش غذاهاي مخصوص و باب ميلش را پختم.برايش از آن دسرهايي که هميشه دوست داشته و عاشقش بوده ولي من فقط يکي دوبار حوصله تهيه اش را کرده بودم؛آماده کردم.به حمام بردمش و مثل يک کودک به شستشويش پرداختم.خسته بودم؛بي حوصله بودم؛اما لب به شکوه نگشودم.مهمانهايش را با روي باز نپذيرفتم؛اما برايشان ميوه و چايي و شيريني و گاهي شايد شامي؛تدارک ديدم.سعي کردم بهشان خوش بگذرد.سعي کردم بهشان نفهمانم که وقتي کسي مريض دارد توي خانه؛به اندازه کافي کار سرش ميريزد که ديگر توانايي پذيرايي از هيچ مهمان عزيزي را ندارد.حوصله ام سر رفت؛اما لب به شکوه نگشودم.نه فيلمي ديدم؛نه پاي اينترنت نشستم؛نه جايي رفتم و تنهايش گذاشتم؛نه حتي سري به کلاسهايي که بابت بودنشان هزينه کردم و کلي ذوق داشتم؛زدم.همه تعطيلات کاري من که بابتش به شدت خوشحال بودم اينگونه به هدر رفت.بدون اينکه به هيچ يک از برنامه هايي که در سر داشتم به طور کامل بپردازم.وقتي بود که گذشت.و نميدانم ديگر کي دست دهد.ماني توي محل کارش حسابي پيشرفت کرده.اين روزها با انگيزه تر سر کار ميرود.حالا وقت به بار نشستن همه تلاشهايش است.خوب معلوم است که خوشحالم برايش.اين روزها همانطور که هميشه دوست داشته؛ور دلش نشسته ام.ول کرده ام همه علايق شخصي ام را.سرم را روي سينه اش فشار ميدهد و با دستهايش موهايم را نوازش ميکند.نميخواهد چشم توي چشمش باشم.آهسته حرف را ميکشاند به محل کارم.آهسته ميگويد که تصميمم چيست؟ماندن يا رفتن؟ميداند نميخواهم بمانم.خوب بعد از رفتن بهمن در و ديوار آنجا حکم زندان را براي من خواهد داشت.از من ميخواهد بمانم و به او ثابت کنم که دليل کار کردنم آنجا فقط و فقط کار بوده.نه شخص خاصي برايم مهم بوده و در انتخابم تاثير داشته و نه امتيازات خاصي که داشته ام و حالا احتمالا نداشته باشم.حرفش تکانم ميدهد.ولي به روي خودم نمي آورم.چرا؟چرا بايد جايي که ديگر دوستش ندارم بمانم؟چه بي رحم شده اي ماني؟ميگويم که هيچ تصميم خاصي نگرفته ام.ميگويد زودتر بگير.حرف را ميکشد به رفتن و ماندن ايران.ميگويد تصميمش عوض شده و قصد دارد فعلا همينجا بماند.با اينکه برايم فرقي نميکند؛و با اينکه من خيلي مخالف رفتن بودم؛تنيده شدن بندهايي را به وجودم و به بالهايم حس ميکنم.دلم ميگيرد؛نفسم تنگ ميشود.ياد بهمن مي افتم که با چه تلاش مصرانه اي خواست  من را نزديک خودش داشته باشد.بعد از آنهمه تلاش؛ماني به سادگي تغيير مسير داد و جايي را براي رفتن انتخاب کرد که باز هم فاصله اي باشد.هيچ نگفتم.تسليم شدم.شايد تسليم ماني.شايد هم تسليم سرنوشت.راستش آن موقع ديگر ايران ماندن يا جاي ديگري غير از جايي که بهمن باشد بودن؛برايم فرقي نميکرد.حالا هم ايران ماندن.انگار که برايم پذيرفتنش سخت است.از بي برنامه گي و تغيير مداوم برنامه ها متنفرم.اعصابم به هم ميريزد.خواه اين برنامه رفتن به يک پيک نيک يک روزه باشد؛خواه رفتن براي هميشه به جايي براي زندگي.درست وقتي با خودت کنار آمده اي؛کلنجار رفته اي؛يک دل دو دل کرده اي؛و به نتيجه رسيده اي؛همه چيز دوباره تغيير ميکند.بدم مي آيد.بعد نوبت ميرسد به اينکه چرا من وقتم را بابت خواندن وبلاگها طلف(تلف؟) ميکنم؟چه چيزي به من ميرسد از اينکه هر روز ببينم فلاني چه نوشته؟ميپرسد ميدانم چه وقتي را پاي اين کار بيهوده هدر داده ام؟از اينکه در جريان کارهايم قرارش داده ام احساس پشيماني ميکنم.نميخواهم کارهايم را توجيه کنم.اما به شدت برايم برخورنده بوده است.بدم مي آيد کسي شخصيتم را به چالش بکشاند و کارهايم را زير سوال ببرد؛ و دوست داشتنيهاي متفاوتم را به سخره بگيرد.توي اين چند روزي که هم من و هم ماني توي خانه بوديم؛خيلي از ابعاد کارهاي من براي ماني خواه ناخواه رو شد.چقدر دلم ميخواست يک وقتهايي کانکت شوم و يک چيزهايي بخوانم.ولي ماني مانع بود.گاهي هم که باز ميکردم برايش ميخواندم؛همه اش به تمسخر ميگذشت.خوب من اين چند روزه بيکار بودم و ماني به نظرش همه عمر من حتي سر کار هم دارد به اين چيزهاي به نظرش بي ارزش ميگذرد.نتوانستم اصرار کنم که علايق من براي خودم با ارزش هستند.نخواستم هم.گاهي چنان دلم نوشتن ميخواست؛که تمام اعضاي بدنم درد ميکشيد!ولي باز هم ماني بود و نميتوانستم بنويسم.دلم آن کنج دفتر محل کارم را ميخواست.که تويش آرام بگيرم و محکم روي کيبرد بکوبم و بکوبم و بيرون بريزم اينهمه حرف و احساس متفاوت را.که هراس شنيده شدن صداي کيبرد را نداشته باشم.دلم رد انگشتهايم را روي کيبرد ميخواست.دلم ميخواست مثل يک ضريح مقدس تنهاييم را به سطر سطر نوشته هايم دخيل ببندم.دلم عجيب نوشتن ميخواست.دلم براي خلوتم تنگ شده بود.دلم براي تنهايي که کنج آن اتاق بدون بهمن خواهم داشت.دلم حتي براي صداي ناهنجار همکارم تنگ شده بود.دلم رفتن ميخواست.دلم حتي براي رانندگي توي ترافيک و دنبال جاي پارک گشتن هم تنگ شده بود.دلم حتي استرس پارک کردن ميخواست.دلم نميخواست که ماني اينطور از رفتن بهمن احساس قدرت کند.دلم نميخواست ماني هيچ نگويد و نگويد و نگويد؛حالا همه فکرهايي که آزارش ميداده را رو کند.حالا که بازي تمام شده؛دلم نميخواست من را گيم آور کند.بعدش دلم دوباره بهمن را خواست.نه مثل يک معشوق.که مثل يک حامي.هماني که ماني از نبودنش احساس قدرت کرده بود.هماني که ماني فکر کرده بود حالا که او نيست وقت گفتن اين حرفهاست.دلم گريه ميخواست.عجيب دلم گريه ميخواست.هماني که مدتي است فراموشش کرده ام.که اشکهايم هم حتي خشکيده.دلم حتي تو را هم ميخواست.که برايت نق نق کنم.تويي که کم کم وقت رفتنم برايت سر ميرسد.تويي که کم کم بايد رشته هايت را از تنم جدا کنم.فکر ميکني بتوانم؟يا شايد فکر ميکني برايم سخت است؟نه.نيست.ميتوانم.مثل همه آنهاييکه توانستند.مثل آن يکي که توانست.و الان مدتي است که توانسته.....
.........................................
پ.ن:بیشتر از هر وقت و همیشه من و مانی همدیگر را دوست داریم.
پ.ن:کامنت دونی هم بازه؛حوصله حرف نامربوط هم ندارم.
پ.ن:بعضیها خیلی بیکارن؛بعضیها هم وبلاگ بازی رو خیلی جدی میگیرن.گویی کل زندگیشونه!!!
پ.ن:اگه خیال کردین من حوصله دارم با آدمایی که نمیشناسم باب گفتمان!! رو باز کنم؛یک کوچه اشتباهی پیچیدید!
پ.ن:هر کی دنبال فضایل اخلاقی و سجایای فرهنگی میگرده؛هر کی به خیالش اند بچه مثبته؛اونم یک کوچه اشتباهی پیچیده!
پ.ن:دلیلی نداره من از همه خوشم بیاد؛یا همه از من.
پ.ن:دلیلی هم نداره تو فکر کنی همه این پ.ن ها برای شخص خاصی بود!
.........................................
لحظه اي با من باش...

زرد و نيلي و بنفش
سبز و آبي و كبود !
با بنفشه ها نشسته ام
سالهاي سال
صبح هاي زود
در كنار چشمه سحر
سر نهاده روي شانه هاي يكدگر
گيسوان خيس شان به دست باد
چهره ها نهفته درپناه سايه هاي شرم
رنگ ها شكفته در زلال عطرهاي گرم
مي تراود از سكوت دلپذيرشان
بهترين ترانه
بهترين سرود !
مخمل نگاه اين بنفشه ها
مي برد مرا سبك تر از نسيم
از بنفشه زار باغچه
تا بنفشه زار چشم تو – كه رسته در كنار هم –
زرد و نيلي و بنفش
سبز و آبي و كبود
با همان سكوت شرمگين
با همان ترانه ها و عطرها
بهترين هر چه بود و هست
بهترين هر چه هست و بود !
در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترين بهشتها گذشته ام
من به بهترين بهارها رسيده ام
اي غم تو همزبان بهترين دقايق حيات من !
لحظه هاي هستي من از تو پر شده ست
آه!
در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه
در فضاي خانه ،‌كوچه ، راه
در هوا ،‌زمين ، درخت ، سبزه ، آب
در خطوط درهم كتاب
در ديار نيلگون خواب !
اي جدايي تو بهترين بهانه گريستن
بي حضور تو من به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام
و اي ........تو بهترين اميد زيستن !
در كنار تو من ز اوج لذتي نگفتني گذشته ام
در بنفشه زار چشم تو
برگ هاي زرد و نيلي و بنفش
عطرهاي سبز و آبي و كبود
نغمه هاي ناشنيده ساز مي كنند
بهتر از تمام نغمه ها و سازها !
روي مخمل لطيف گونه هات
غنچه هاي رنگ رنگ ناز
برگ هاي تازه تازه باز مي كنند
بهتر از تمام رنگ ها و رازها !
خوب خوب نازنين من !
نام تو مرا هميشه مست مي كند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهاي ناب !
نام تو ،‌اگر چه بهترين سرود زندگي ست
من ترا به خلوت خدائي خيال خود :
« بهترين بهترين من » خطاب مي كنم
بهترين بهترين من !
                            .......................................................
                                         نکته اخلاقي ايندفعه:
             عجيب است اشتياقم به بعضي از لذت ها بخشي از رنج من است

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 10:1 | لینک  | 

سلام به همه.میدونم دلتون برام تنگ شده بوده است!اینجا باز هواداران!! آرایه کولاک کردند و من وقت رو مغتنم میشمرم و یک چیزایی بگم و برم.یکی از دوست و آشناهای ما در رابطه با یک قرار مهم کاری راهی این دیار شده بود.این دیار یعنی کجا؟ایران.خودش کجا بود؟یک هفت سالی توی آمریکا بیتوته کرده.از قضا این بنده خدا خورد به پست تعطیلات اهدایی رییس جمهور مفخمه.بیچاره کارد میزدی خونش در نمی اومد.بعدش چون تعطیلی به پستش خورده بود فرصتی هم دست داد تا مهمون من باشه.در تمام مدت از حرفهای این آقا از خنده دل درد گرفته بودم و فکم هم کفاف نمیداد دیگه.چی میگفت؟میگفت هر کی گفته این مملکت مملکت امام زمانه،راست گفته و باید دهانشو طلا گرفت!توی این مملکت،مردم از صبح با انواع و اقسام وسایل نقلیه موتوری و غیر موتوری از خونه میزنن بیرون،با این وسیله های نا ایمن و داغونشون،توی این خیابونای داغون تر و وحشتناک شلوغ،هی میرونن!هی میرونن!خیابونا پر میشه از پیکانهای از رده خارج!و موتوریهای بدون کلاه ایمنی!همه هم اصرار دارن که دیگرون راننده نیستند و رانندگی بلد نیستن و گاو و گوسفنداشونو فروختن پشت ماشین نشستن، و مدام در حال فحش دادن به همند.تازه همه هم همدیگرو میشناسند و مرتب سرشونو میارن از شیشه ماشین بیرون و به هم میگن:هوی!یابو علفی!با همه این اوصاف!همه هم شب سالم به خونشون میرسند!حالا کی میگه اینجا مملکت صاحب زمان نیست؟ تازه این تعطیلات هم که دیگه فکشو تا نزدیک پیاده رو پایین آورده بود.بنده خدا میگفت من ادعایی ندارم که مثلا خارج زندگی کردم یا به دنیا اومدم یا دیگه ایرانمونو یادم رفته،ولی باور کنید توی همین هفت سال هم که اونجا بودم،و حالا برگشتم؛از خودم میپرسم خدایا من چطوری توی این خیابونها رانندگی میکردم؟!!!

نوشته شده توسط  در ساعت 14:6 | لینک  | 

- من :سلام
*به من:سلام
-من: خوبی؟
*به من:مجبورم باشم.تو چی؟
- من:من هم.
*به من:تو هم چی؟ مجبوری باشی؟ یا خوبی؟
-من: خوبم!
.
.
.
*به من:نمیدونم چرا فکر میکنم هر روز باید به تو زنگ بزنم؟
- خوب اگه اینطور فکر میکنی؛حتما باید همین کار رو انجام بدی.
*داشتم عکستو توی لپ تاپم نگاه میکردم....نمیدونم چرا گریم گرفت...
-من: گریه مال بچه کوچولوهاست...خوب اگه عکسم ناراحتت میکنه پاکش کن.ما قبلا هم از این کارها کردیم.راحته برامون.تازه اون دفعه سخت تر بوده؛مجبور بودیم بشینیم؛عکسها رو یکی یکی دستمون بگیریم؛لمسشون کنیم؛به لبمون نزدیک کنیم؛ببوسیمشون؛نوازششون کنیم؛رد اشکامونو روش دنبال کنیم؛بعدش بین دو تا انگشتای شصت و سبابه مون بگیریم و در دو جهت مخالف بچرخونیم...مجبور بودیم همدیگرو تیکه تیکه کنیم...جلوی چشممون؛تا بشه توی ذهن و دلمون باورکنیم که تموم شد.اما حالا راحته...
*به من:چطور این کارو بکنم؟
- من:روی عکس کلیک راست کن؛گزینه delete  رو انتخاب کن...تمومه....
*به من:نمیشه...آخه وقتی میخوام delete کنم؛ازم میپرسه : are you sure you want to delete this file?
-من: و تو مطمئن نیستی؟
*بهمن:مطمئن هستم که نمیخوام...ولی چه فایده از این نخواستن؟
{و حالا اشکهای یادگاری از یک بغض قدیمی اجازه دارند روی گونه هایم سر بخورند...}
..................................................
پ.ن: آهنگ وبلاگ عوض شد.
پ.ن:امروز یا دیروز وبلاگ من به یکصد هزارمین بازدید رسید.البته با دوبار ریست شدن کنتور.
..................................................
لحظه یا با من باش...

دو نيمه خاموش ؛دو نيمه خسته
دو شعر نخوانده؛دو بغض شکسته
دو نيمه آبي ؛دو نيمه دريا
دو نيمه مهتاب ؛دو نيمه رويا
دو نيمه شاعر؛دو نيمه عاشق
دو نيمه گريه؛دو نيمه هق هق
دو نيمه خورشيد؛دو نيمه روشن
دو نيمه تنها؛يکي تو . يکي من
تويي که گذشتي؛منم که نشستم
تويي که تکيدي؛منم که شکستم
منم که نگفتي ؛اسير ملالم
بهار سکوتم ؛خزان خيالم
منم که نگفتي ؛چگونه بخوانم؟
چگونه بميرم؟ ؛چگونه بمانم؟
گذشتي و گفتي؛دو نيمه سيبيم
اگر چه جداييم؛اگر چه غريبيم
                                  ................................................
                                            نکته اخلاقی ایندفعه...
                                 به آنکه دور است مي توان انديشيد و
                              به آنکه نزديک است مي توان دست يازيد...
                                              "فرانتس کافکا"

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:31 | لینک  | 

کجا بودم؟ همين دور و برا. يک مشت تعطيلي تحميلي مزخرف و داغون؛بدون ماني؛بدون بهمن؛بدون همه!تنهاي تنها!خوب زندگي همينه ديگه.يک روز پر يک روز خالي.کاش از خدا يک چيز ديگه خواسته بودم.ميدونم به تو هيچ ربطي نداره و در درجه دوم هم شايد اصلا حوصله خوندن اونچه "روزانه هاي من " اسم ميگيره رو نداري؛ولي در درجه اول؛اينجا خونه خاطرات من بخوام نخوام شده.پس مينويسم.
*يک روز قبل تر ها از اين تعطيليها؛رييس سابق سابق سابقم؛که يکي از استاداي دانشگاهمم بود؛پيغوم پسغوم داده بود که فلاني بياد کارش دارم.در رابطه با چي؟کار.من قبلا دو بار از دو جناح مختلف و در دو سمت مختلف در دو شرکت مختلف براي مصاحبه با اين آقا برخورد داشتم.حالا ميشد يک سومي ديگه.يک جاي ديگه.دکتر مرد پريه؛از اونهايي که کمتر به عمرت ميبيني.نه تنها توي علم خودش؛بلکه در تمام زمينه ها.به خصوص که چنان کلام نافذ و گويايي داره که بي برو برگرد؛مجذوب و البته ميخکوبش ميشي.دفعه اول که براي مصاحبه رفته بودم پيشش؛يک دانشجوي سال سومي بودم.ميدوني که اونموقعها کمتر کسي به فکر کاره.ولي حرفهاي همين آقاي دکتر؛وادارم کرد برم دنبال کار و از همون زمانها بشم يک آدمي که نميخواد عمرشو توي آشپزخونه؛يا پارتي و از اين جور چيزا؛يا کف استخرها و يا توي پاساژها و مرکز خريدها؛يااز همه بدتر به تماشاي فيلمها و سريالهاي صدتا يک غاز حروم کنه.هميشه از مصاحبه با دکتر يک ترس و واهمه و استرس زيادي داشتم.چون دکتر يک دکتر معمولي نبود.صحبت از آدمي بود که گيجت ميکرد و چنان موشکافانه توي شخصيتت کند و کاو ميکرد و چنان به چالشت ميکشوند و چنان ازت ميپرسيد و ميخواست که نميدونستم چطور جمله ها رو سر هم کنم و باهاش حرف بزنم.آدمي مثل من؛حالا جلوي اين آدم کم مي آورد.اونقدر که از شدت استرس؛دو روز قبلش قلبم درد گرفته بود.البته مدت زيادي بود که قرصهامو مينداختم دور و حالا همه چيز تشديد شده بود.خلاصه من رفتم.کجا؟محل کار ماني.کي؟وقتي که ماني نبود.رفتم اونجايي که مثل يک شهره.از در که رفتم تو؛به حکم غريزه؛فقط سعي کردم بو بکشم و برم!سه ماه توي هشت يا نه سال گذشته اونجا بودم.با بهمن.با ليلا.با همه خاطرات گنگ و گيجم.هيچ تغييري نکرده بود.ميرفتم و فقط از روي يک حس نا آشنا؛ميپيچيدم؛مي ايستادم؛چپ و راست رو نگاه ميکردم؛به ياد مي آوردم و ميرفتم.آدرسها و اسم شبه کوچه ها؛يکي بعد از ديگري؛مثل آينه اي غبار گرفته از ته صندوقي کهنه بيرون مي اومد و غبارش کنار ميرفت و من ميرفتم؛حالا کوچه بعدي...اسمش چي بود؟حالا؛اينجا دفتر مديريت....؛حالا اينجا سالن....توي همه اين مرورها؛تو بودي که پا به پام ميومدي...(واي بهمن؛دوباره نوشته هام شدن مثل سابق که بهت ميگفتم "تو".)نگاههاي دورادور و پر از تشويش تو؛از جنس همون نگاههايي بود که موقع رفتنت؛با اون خداحافظي نيمه کاره تحويلم دادي.رسيدم.پنج ساعت تمام با مردي که پر بود؛حرف زدم.از مصاحبت با دکتر هيچوقت سير نميشدم.چنان اجحافي در حقش سر اين رياست جمهوري نکبتي شده بود که باورم نميشد.احساس تنفر شديدي به مافياي قدرت حتي توي اين کارخونه شبه شهر داشتم.دکتر حقش خيلي بالاتر از اينها بود که حالا گوشه اي منزويش کرده باشن و يک سمت من در آوردي اختراعي بچسبونن روي ميزش.سرپرست يک بخش.اين پيشنهادي بود که دکتر براي من داشت.خوب مگر غير از اين بود که من به منتهي آرزوهام نزديک شده بودم؟دکتر ميدونست داره چيکار ميکنه.من تقريبا يکي از چند زني هستم که تخصص خاص اين رشته رو داشت.توي همون دوره اي که با خودش کار کرده بودم.بيچاره دکتر چقدر سعي کرده بود منو توي اين کار و کنار خودش نگه داره؛و من چه احمقانه قيد خيلي چيزها رو براي خيلي چيزهاي ديگر که حالا ميبينم مهم هم نبوده زده بودم.حالا دکتر نيشخندي تحويلم داد و گفت اينجا ديگه اون شرکت زپرتي که مايل نبودي يکي از کارمنداي جزئش باشي نيست.غير از اين چند تا تيکه ديگه هم بارم کرد که حقم بود.براي همين ناچارا خودمو به نشنيدن زدم.بعد رفتم سمت دفتر کار ماني.ماني نبود؛ولي دوستا و همکاراش به شدت خانوم رييسشون رو تحويل گرفتند.چقدر بين اونها احساس صميميت ميکردم.همه رو مديون ماني بودم که جزءبه جزء همه همکارهاشو برا تشريح کرده بود.غير از اون چندتايي که خودمم مدتي باهاشون همکار بودم.بعدش سري به محل کار سابق.پارتيشن بندي شيکي انجام داده بودند.و متاسفانه از هشت تا خانومي که من ميشناختم؛دو تا باقي مونده بودند.متاسف شدم وقتي شنيدم؛ آقايون با چه ترفندهايي اونا رو يکي يکي از ميدون به در کردند.به طوريکه دوتاشون به گريه استعفا دادند.بين اونها هم خانومي که دوستم بود.به مرز چهل سالگي نزديک ميشه و هنوز مجرده.يک مدير موفق و لايق.حدود دويست تا مرد زير دستش کار ميکنن.خودمو باهاش مقايسه کردم.نشستيم با هم حرف زديم....دل هر دومون پر بود از گلايه ها از زندگي...شايد خيليها آرزوشون بود جاي اون باشند.و حالا اون چه آرزوي ساده اي داشت....

*اين چند روز با بچه هاي پزشکي ميچرخيدم.ميگم بچه هاي پزشکي؛چون اسم گروهشون توي کتگوري دوستام همينه.تنها تعطيلاتي توي ده سال اخير که من نه سيگار کشيدم؛نه مشروب خوردم؛کلي پاتوق رفتم؛ولي لب به قليونم نزدم حتي.سالم سالم بودم.البته آرايه بدون خلاف که نميشه!در نتيجه همش ورق بازي کردم.بردم؛بردم؛بردم؛بردم؛و باختم.اولين بار بود که از بردن اونهمه پول احساس نارضايتي داشتم.هر شب دلم ميخواست ببازم و برعکس،بد روي دنده خر شانسي افتاده بودم.با اين گروه؛سر قضيه ماي سون دياموند آشنا بودم.نيما سر دسته گروه؛که نسبت فاميلي هم باهام داره؛اومد منو به زور انداخت اونجا.البته مفتخرم که بگم من حدود پنجاه بار توسط گروههاي مختلفي پرزنته شدم!و در نهايت نيما گوي سبقت رو ربود!اينقدر پيله ام کرد که حاضر شدم 400 هزارتومان پول نازنين رو بدم از شرش خلاص شم!البته ايناها همه ميدونستند من دوست و آشنا زياد دارم و اين يک پوئن مثبت حساب ميشد.ولي نميدونستند که من آدمي نيستم که کاري از کسي بخوام.پفيوزي ديگه!و ضمن اينکه من تجربه تلخ پرايم بانک رو داشتم.که کلي از دوستامو سر همون قضيه از دست دادم.البته نيما فقط منو عضو کرد و سه برابر پولمو بهم برگردوند با پيش بردن زنجيره.ولي من حتي يک نفرو اضافه نکردم با اينکه اگه لب تر ميکردم؛حداقل ميشد صدتايي رو همراه کنم. اما دوست نداشتم سر زنجيره هاي هرمي؛دوستهاي غير هرميمو از دست بدم!نيما کلي روي شم اقتصادي من پاي بساط ورق کار کرد و من به اين نتيجه رسيدم که دو تا ماشين توي يک خونه خيلي احمقانه است و اصلا توجيه اقتصادي نداره و بهتره من برم اون تيکه زميني که توي فلان جاي شمال هست رو شريک شم باهاش بخرم که سال ديگه ميخواد بترکونه.دارم روي حرفاش به شدت فکر ميکنم.توي جمع بچه ها از همه بيشتر تو نخ مهسا و مهران بودم.يک چيزي هستند توي مايه هاي من و بهمن؛البته توي يک دانشکده پزشکي.مهران در برابر بهت همه؛ناگهان رفت با سارا ازدواج کرد!در حاليکه همه ميدونستند مهران و مهسا چندين ساله با هم قرار مدار ازدواج دارند و به قولي عاشق معشوقند.چي باعث شد يک دفعه و بي مقدمه؛مهران؛پسر خوش سر و زبون و با معلومات و باهوش و زکاوت و خوش اخلاق و با شخصيت دانشکده؛مهسا دختر مغرور و کله خر و باهوش و زيبا و خوش تيپ و خيلي خيلي زرنگ رو ول کنه و در عرض کمتر از يک ماه اسم سارا؛دختري گوشه گير و منزوي و ساکت و آروم و معمولي و بي شر و شور همکلاسيشونو بياره توي شناسنامه اش؛مثل اسرار اهرام مصره! خوب به من حق بدين بتونم بهتر از همه تشخيص بدم که چه عشق عميقي توي دل مهسا و مهران هنوز هم هست و موج ميخوره.اشاره ها... حرفها...نگاهها...همه و همه بهمن رو آورد توي ذهنم. راستش؛دلم واسه سارا سوخت.

*بهمن که رفته يخ عجيبي توي اکيپ بچه ها افتاده.براي اولين بار توي سالهاي اخير؛همه رفتن سراغ خانواده هاشون و يک تعطيلي بدون هم رو گذرونديم.منم که مسافرتهامو رفته بودم.مامان اينا رفتن سمت يک شهر ديگه که من فقط يک روز رفتم و برگشتم.تحمل جمعهاي خانوادگي بدون ماني خيلي عذاب آور بود.اصلا ضد حال بود.هر چند دیدن و بودن با پسرخاله ها و پسر داییها که حالا هر کدوم واسه خودشون آدم شدن و دیدن موهای عجیب غریب هردمبیل یکی یکیشون که با هم رقابت میکردند همچین برام جالب بود؛ولی باز هم یک جور غربت حتی توی همین جمع خانوادگی که روزگاری دل تو دل هممون نبود واسه رفتن مسافرت با هم دیگه؛توی وجودم بود.هیچ چیز همونجور که باید نمیمونه.همه چیز تغییر کرده.بقیه روزها هم تا ساعت یک و دو خوابیدم و بقیشم تفریح و سر زدن به پاتوقهایی که همیشه چله زمستون از اونجا سردتر نبود و دیدن بعضی از دوستان.
شعر:من بودم و مامانم اینا ؛من بودم و مامانم اینا شمسی خانوم و مامانش اینا جمیله اینا و دلیله اینا ؛اینا و اونا و اونا و اینا؛همسایه ها و تقی و نقی و حسن و حسین و لیلی و گلی و ممد و اسی و سیمین و رحیم و عباس اقااااااا با مامانش اینا!کی میگه خبرچینم من؟جاسوسه ی چینم من؟یک جورایی همچینم من؛همچین و همچونم من!میگم و میگم خوبشم میگم!دروغ چرا؟ اصلا آ آ آ آ!

*از مجردی چرخیدن خسته شدم.وسط بازی یهو دلم تنگ میشد و بعد میدیدم که دلتنگی بهونه است و بد جوری هوای مانی رو کردم.انگار یک چیزی گم کردم.خوب 14 سال هم نفسی همین میشه دیگه.اونم نه هر همنفسی.یک همراه؛یه خوب.دلم برای خوب خوبم تنگ شده بود.دلم حتی برای بودن تو خونه و حتی برای گردگیری وسایل خونه؛حتی برای سبزی شستن؛حتی برای کارهای مزخرف خونه هم تنگ شده بود.یک حس خیلی بدیه وقتی از بیرون میای خونه؛و میبینی که هیچ کس منتظرت نیست.حالا این هیچ کس رو بذار جای اینکه میبینی مانی منتظرم نیست.این خیلی بده.

*یک روزشم که بچه بهمن رو نگه داشتم تا مامانش آخرین کارهاشو بکنه و آماده سفر بشه و به شوهرش بپیونده.تو این فاصله بهمن زنگ زد : -سلام؛خوبی؟ *آره؛خوبم؛اگه این تعطیلات مزخرف نبود؛بهترم بودم. -زنگ زدم حال خانوم بچه هامو بپرسم. *بچه ات خوبه خوبه.خانومتم که اینجا نیست. -تو که گفتی حالش خوبه......اگه این تعطیلاتم نبود بهترم بود...!
دلم بد جور برای کوچولوی دوست داشتنی تنگ میشه.هر چی بیشتر بهش نزدیک میشم؛بیشتر فکرای احمقانه به سرم میزنه.من! منی که از بچه متنفرم تقریبا!. نمیدونم چرا بهمن که زنگ میزنه؛یاد صحنه ای از فیلم اولین شب آرامش می افتم... اونجا که فرزاد زنگ زده بود به آذر شعر میخوند.شاید غمی که توی صدای بهمنه؛شایدم اگه فرزاد رو مشکی کنن؛شاید هم صدا و آرامشی که توی صدای فرزاده...و شاید خیلی حقایق کتمان شده دیگه.

*دلم یک تغییر اساسی میخواست.رفتم آرایشگاه؛برای یکی دیگه.اون موهاشو کوتاه کرد،آرایشگره دلش خواست منو وسوسه کنه مدل موهامو عوض کنم.میگفت این مدل پسرونه است!و میدونید دیگه.رید توی سرم تموم شد رفت.اصلا تیغ و قیشی که میدی دست اینا تا دهن موتو سرویس نکنن ول کن نیستند.میدونم حالا مینو منو ببینه چقدر ازم دلخور میشه.شب هم که با بهمن و مانی چت میکردم؛هر چی اصرار کردند؛وب کم رو روشن نکردم.البته هر کی میبینه میگه خیلی باحال شده و بهت میاد.معلومه که همه چیز و هر تغییری به من میاد.ولی مهم اینه که خودم احساس خوبی داشته باشم؛که با اون موهای قبلیم بیشتر داشتم.مانی یک ور دنیا بود؛بهمن هم یک ور دیگه؛منم یک ور دیگه.سه تایی با هم چت میکردیم.فقط من میدونستم همزمان باید با دو تا احساس متضاد همراهی کنم.مانی که خدا رو شکر سر و حال و قبراق و خوشحال و سرزنده بود؛و شوخیهای ناجورمون و تیکه انداختنای ناجورمون به همدیگه گل کرده بود؛و بهمن که دلش بدجور گرفته بود؛بد جور دلتنگ بود و بدجور حرفاش بوی افسردگی حاد میداد.مثل وقتایی که با آی دی آرایه آن لاین میشم و با حدود ده نفر؛ با احساسات و حرفای مختلف همزمان حرف میزنم.کار سختیه.ازم دلخور نشین بابت دیر جواب دادن. وسط احساسات کسی که رازشو میدونم و داره گریه میکنه اونور؛قبول کنین نمیتونم بیام به جکی که شما تعریف کردی بخندم.باشین؛از بودنتون خوشحال میشم؛ولی ازم دلخور نشین.
....................................................
پ.ن:امروز تولد یک سالگی دختر رضا خرداد پنجاه و سه است.دوستام یکی یکی دارن یک ساله میشن.

پ.ن:بعد از رفتنت یک بسته برای من توی کمدم گذاشتی.توش یک تعداد سی دی عکس....موزیک...یک وبکم....یک ست میکروفن و مخلفات...یک نامه با دست خط خودت...و یک mp3 player بود که توش مجموعه آهنگای مورد علاقمونو که واسه هم رد و بدل کرده بودیم ریخته بودی.میخوام بگم این ترانه هایی که از این به بعد میاد روی وبلاگ...همونهاست.میخواستم توی حسم شریکتون کنم.همین.اون آهنگه واسه خودمم باز نمیشه.واسه بعضیها باز میشه.من یک سایت برای آپلود میخوام.غیر از sharemation .زحمتشم علی کوچیکه(عصیان)کشید.یک شب تا صبح با هم دنبالش گشتیم.دوست مخفی جونم دستت درد نکنه.
....................................................
لحظه ای با من باش...

تو از دردي كه افتاده است بر جانم چه مي داني
دلم تنها تو را دارد ولي با او نمي ماني
تمام سعي تو كتمان عشق است در حالي
كه از چشمان سبزت خوانده ام اين عشق پنهاني
چگونه گل كند عشق و بهار و بارور شادي
به اين چشمان بي مهر و در اين دلهاي سيماني
فقط يك لحظه غفلت با نگاهي عشق حادث شد
ولي حالا عاشقي ناشي اسير عشق طوفاني
چه نقشي آفريدم ازرخت در هر غزل حتي
بر اين نقاشي زيبا حسادت مي كند ماني
من و تك برگ زرد عشق روي دوش پاييزيم
از اين نامهربانيها هم غزل رو به ويراني
دلم بردي و رفتي نگو نه چند شاهد هست
خداواين سينه ي پر درد و اين چشمان باراني
چو قصد ترك تو كردم خودت باز آمدي گفتي
چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني
{خلاصه گفته باشم ، دفعه ي بعد ممكنه… }
                       ...................................................
                                  نکته اخلاقی ایندفعه...
                 هر يك از ما فرشته‏هايي هستيم كه تنها يك بال داريم 
                   فقط هنگامي قادر به پروازيم كه به يكديگر بپيونديم 
                                     "لو چيانو دوكرسنترو"

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 10:58 | لینک  |