*مدتهاست که دلم هواي يک مهماني کوچولوي چند نفره را کرده.از آنها که آرام بنشيني و از هر دري سخني.از آنها که صاحبخانه آلبوم عکسهايش را بياورد و برايت ورق بزند و با شور و شوق داستان هر عکس را بگويد:آن لحظه چه حسي داشته؛شب قبلش چه خورده بوده؛چه حرفايي حين گرفتن آن عکس رد و بدل ميشده.....از آنها که مست نباشي.همه اش يک ريز نخندي و نخنداني.از آنها که چشمها را به سمت خودت نچرخاني و نشوي يک شمع محفل که ميسوزد ولي روشن نگه ميدارد.از آنها که آخر مهماني بابت آنهمه زنده دلي به تو تبريک نگويند.ازآنها که با خانوم صاحبخانه درباره آشپزي حرف بزني و شوهرت هم با آقاي صاحبخانه درباره مسائل کاري و مالي و هواپيما و ماشين و قطار!بعدش با آن يکي دو تا زوج ديگر هم که آشناي صاحبخانه هستند و تو نمي شناسيشان آشنا شوي و صميمي.تو چندين سال است ازدواج کرده اي و هنوز ياد نگرفته اي که خانوم باشي.خانوم هستي ولي نه آنقدر که آرام يک گوشه بتمرگي.خانوم هستي نه از آنهايي که دامن تنگ ميپوشند تا روي زانوهايشان و مجبورند همه اش دست به سينه روي يک مبل لم بدهند و پاها را روي هم بيندازند و با لبخند ملايمي کنج لب و با تکانهاي گاه و بي گاه و آرام سرشان؛صحبتهاي جدي ديگران را دنبال کنند.اگر فريبرز و آرش و رضا و ارسلان؛شوهرهاي اينگونه خانومها پشت سرت گواهي تاييد بر خانوم بودن تو نزده بودند؛خودت هم شک داشتي که واقعا خانومي؟!ظاهرا هستم!حتي اگر يک تکه يخ نثار پشت يقه فريبرز کنم؛که مثل کوره داغ است؛و حتي اگر به جاي شراب توي جام فريبرز را پر از چايي کنم و او به سلامتي بالا برود؛حتي اگر بپرم sms هايي را که اشکان دارد(با احتمالا دوست دخترش!)رد و بدل ميکند را بلند بلند بخوانم و حتي اگر او نوشته باشد :"جاي شام تو رو ميخورم عزيزم!" هم!حتي اگر با مانتو و شلوار و روسري بپرم وسط دريا؛حتي اگر با آن صندلهاي لا انگشتي!از کوه و تپه اي پر از خاک بالا بروم؛حتي اگر با بهمن سر بالا رفتن تا ارتفاع بيشتر شرط بندي کنم و تمام لباسهايم را به خاک و خل بسپارم؛باز هم من خانوم هستم.هستم؟خودم شک دارم.
*امروز جمعه است و ماني يک جور املت جديد پخته.برعکس من که سخت ترين غذاها هم حق ندارند وقتم را بيشتر از يک ربع بگيرند؛او تا توانسته ساعتها به اين کار اختصاص داده.من پريده ام پشت کامپيوتر و دارم پستهاي جديد بچه ها را ميخوانم و به آهنگهاي ملايم ابي که با مديا پلير پخش ميشود و همينطور همزمان به دو سه تا آهنگي که با باز شدن بعضي وبلاگها از جمله وبلاگ خودم شروع به خواندن کرده اند گوش ميکنم.شلم شوربايي برپاست.ماني هم هر چند ثانيه يک بار سراغ يک چيزي را از من ميگيرد:فلفل سياه کو؟آن قاشق گرده کجاست؟روغن کو؟دستمالي که ظرفها را خشک ميکني کو؟اين کو...آن کو؟ نمک چقدر بريزم؟رب هم ميخواهد؟چقدر بگذارم بپزد؟وااااااااااااي!ديوانه ام ميکند آخر يک روز.آخرش هم قهر ميکنم و مجبور ميشوم از مرغي که توي يخچال مانده و به شدت از اين طعم غذا بدم مي آيد بخورم.و او مدام از املت خوشمزه اش لقمه ميگيرد و تبليغش را ميکند.ماني برعکس من از طعم يخچال گويي لذت هم ميبرد.
چند وقت بود پيله کرده بودم به اينکه چند روزي از هم دور باشيم.البته هيچ وقت به زبان نياوردم و قدر يک فکر توي ذهنم ميلوليد.تا اينکه ماني اين پيشنهاد را داد!نميدانستم بخندم يا گريه کنم.ولي آن لحظه حس کردم خوشبختيم رو به پايان است.يک جور احساس عدم امنيت.يک جور احساس خطر.حتي بوي خطر را هم شنيدم.شامه ام خوب کار ميکند.ولي انگار ماني فکر من را خوانده بود.شايد هم حرفهاي من و سپيده را شنيده بود.در هر حال اين پيشنهاد خيلي غيرمنتظره بود.من و ماني تا همين پارسال خيلي کم پيش آمده بود از هم دور بمانيم.من يک لحظه هم بدون ماني نميتوانم جايي باشم يا بروم. ماني هم.البته حالا بايد بگويم نميتوانستم.و قبلا شايد عاطفه مان قوي تر بود.شايد داريم بزرگ ميشويم.ماني يادآوري ام ميکند که مدتهاست يادم رفته روزها به او زنگ بزنم سرکار.آن هم چند بار.قبلا مهربانتر بودم.شايد هم احساساتي تر.من توي اين شش ماه چقدر تغيير کرده باشم خوب است؟
*چاي!اين يکي را من خيلي حال ميکنم.ولي ماني دوست ندارد.وقتي ميگويد با يک چايي چطوري؛انگار توي آن بعد از ظهر خسته از سرکار برگشته و پاي تلويزيون تمرگيده؛بهشت را هديه ام کرده.بدو بدو چايي را به سرعت آماده ميکنم.دو تا استکان.پر از آب.توي ماکروفر و يک عدد تي بگ!خيلي که مايه بگذارم؛يک عدد قوري سر پر؛روي اجاق؛وقتي جوشيد؛بلافاصله يک قاشق چايي خشک و بعد از يک دقيقه توي فنجان سر ميز!ماني تازگيها حالش از چايي به هم ميخورد!ولي من تا ته ته آن قوري را در نياورم ول کن نيستم!سيگار هم تازگيها دارم به يک شب در ميون کشيدنش عادت ميکنم!و ماني خيلي خيلي مخالف است.در حد ضد حال.پشت بند سيگار هم که ميداني قهوه چه محشري ميکند.بعد هم عشق بازي لابد.عشق بازي هم اين روزها در حد يک وظيفه تنزل کرده برايم.نميدانم.شايد به شکوه گذشته ها برگردم.شايد هم به زوال برسم!اگر يکي از تعاريف خوشبختي داشتن يک همچين لحظه هايي توي زندگي هست؛من بايد بگويم به شدت احساس خوشبختي ميکنم!
*تازگيها گير داده است که شبها او را توي رختخواب بخوابانم؛بعد بروم سروقت اين کامپيوتر لعنتي.مثل يک بچه به پيکرم ميپيچد.مثل بچه اي که مامانش لالايي ميخواند و ميخواهد او را بخواباند تا از دستش در برود و کودک چنگ زده لباس مادر را چسبيده و در مشت به گرو نگه داشته و همينکه جم بخوري؛آن لحظه که گمان کرده اي خوابيده؛دوباره چنگش محکمتر ميگيردت.نميدانم.شايد اين هم نوعي اعتراض باشد.به شب بيداريهاي من.به صداي تلق تلوق تايپ کردن.يا شايد اميد دارد من در آغوشش خوابم ببرد.بارها گفته ام که من شبها خوابم نميبرد.اگر آن موقع که تو ميخواهي بخوابم؛ساعت 2 از خواب بيدار ميشوم و تا صبح از اين پهلو به آن پهلو خواهم شد.ولي باز هم...
ميداند مينويسم.ميخواهد بخواندشان.به شدت طفره ميروم.دوست ندارم.همين.شايد از او دور شده ام.شايد حسوديش ميشود از اينکه روزگاري براي او مينوشته ام و حالا براي ديگران.سه تا کارتن نامه ها را از کنج کمد بيرون آورده و هر شب يکيش را ميخواند.و بعد ميخوابد.نميدانم دنبال چه ميگردد در لا به لاي اين سطور؟مني که گم کرده است؟
*گاهي چيزي را که برايم جالب بوده است سيو ميکنم که بيايد برايش بخوانم.شايد اين فرصت را بعد از يک هفته به من بدهد.من هم مثل تو توي خواندن حريصم.ماني هم مثل او ميخوابد.من هم بغض کرده ام موقع خواندن داستاني مهيج که دلم ميخواست همراهم بياد و صداي خواندنم با خر و پفهايش نياميزد.گردنش را صاف کرده ام؛بالشش را مرتب؛صداي خر خرش قطع شده.در آغوشش کشيده ام.کتاب را به کناري پرت کرده ام؛ با خود زير لب گفته ام چه اهميتي دارد.همين است ديگر.ولي آن کنج دلم حواسم را به بهمن داده ام.که شبها تنها زير نور چراغ مطالعه؛روي کاناپه دراز ميکشد و کتاب ميخواند.خوابش هم نميبرد.خيلي هم دلش بگيرد گيتار را برميدارد؛پرده را کنار ميزند؛ماه و ستاره ها را ميزبان صداي سازش ميکند.چه ميدانم.شايد هم ميزبان صداي خودش.آرام و صبور.شايد هم ميزبان اشکهايي که آرام روي سيم گيتار ميچکد.دلم ميگيرد.ياد حرفش که ميگويد:"پس تو هم مثل هم من اهل تنهايي لذت بردن از خودت هستي؟"مي افتم.حالا ياد نگاه غمگينش.ياد صداي غمگينش...اه....حالم به هم ميخورد.باز کم آوردم.ببين.من هم از اينکه کم مي آورم حالم به هم ميخورد.من هم خيلي وقتها دلم کسي را خواسته که نيمه شب به يک ضيافت شبانه دعوتم کند.شايد هم گاهي خودم را به روياها سپرده ام و رفته ام.من هنوز باور نکرده ام شوهر دارم.من هنوز دلم ميخواهد ماني دوست پسرم باشد.نه!شوهرم هم باشد!ولي من زنش نباشم!نميدانم چه چيزي توي اين کلمه زن شوهر دار هست که حالم را به هم ميزند.چه بار معنايي کثيف و لزجي دارد وقتي يک عده به منظوري خاص به کار ميبرندش.دلم ميخواهد ماني دوستم باشد.نه!شوهرم هم باشد!همين!ماني اينطور مواقع ميگويد خودت هم نميداني چه ميخواهي!ميگويد ميخواهي برايت يک آپارتمان جدا بگيرم!بعدش با خودم فکر میکنم اولین کاری که بعد از برگشتن از سر کار میکنم این است که زنگ بزنم مانی بیاید پیشم با هم باشیم! اينجاست که ميبينم طاقت يک لحظه دوريش را واقعا ندارم.
*دلم يک چيزهايي ميخواهد؛که حتي نميدانم چيست.حتي به بهتر بودنشان از اين چيزهايي که حالا دارم ايمان ندارم؛حتي اعتقادي به اينکه به صلاحم باشد هم ندارم؛حتي نميتوانم فکرش را هم بکنم!دلم يک چيزهاي ديگر ميخواهد و نميخواهد.يک زندگي ديگر ميخواهد و نميخواهد.دلم يک نغيير بزرگ ميخواهد و نميخواهد.آخ... الان هم که اسم اين تغيير آمد؛دلم هري ريخت پايين.راستش را بخواهي؛من هم دلم عشقي شبيه گردباد ميخواهد.خجالت بکشم؟نه؛نميکشم.راستش را بخواهي من هم در خودم نميگنجم.راستش را بخواهي توي اين زندگي مشترک هيچ چيزي نيست که من "بايد" رعايت کنم.همه چيز دست خودم است.اما دلم يک هيجان يک دوستي؛يک آشنايي ميخواهد.يکي که برايم بوي غريبه اي داشته باشد.يک غريبه که کشفش کنم.آنهم فقط براي يکي دو ماه.خجالت بکشم؟نه.نميکشم.
*اين آرايه بود.پست قبل "تو" بودي.خيلي از دوستانم متوجه نشدند که آرايه عوض شده و اين حرفها براي دهان آرايه زيادي گنده اند.عده کمي ولي خوب متوجه شدند.اصلا بگذار از اول بگويم.داشتم به اين فکر ميکردم که اگر کسي غير از ماني همسر من ميشد،من چقدر دست و پاي بسته بودم؟من چطور زني بودم اگر همسرم طور ديگري بود؟يک همسر ساده مثل بقيه همسرها؟افتادم؛خدا گوشم را گرفت و انداخت توي وبلاگ تو.نميدانم چطوري و سر سرچ چه کلمه اي.ولي ميدانم که خدا صاف آوردم ميان حرفهاي دل تو.خيلي خوشم آمد.از تو.و از سادگي حرفهايت.حرفهايت به دل خيلي از زنهاي بلاگستان نشست.اينها ميتواند حرفهاي دل من باشد.حرفهاي دل صدف هم باشد.حرفهاي دل سوگلي؛نسرين؛تارا؛آرميتا؛ديبا؛ باران؛ رها؛مستانه؛هم باشد.چون همه ما هر که باشيم و در هر شرايطي که زندگي کنيم؛يک فصل مشترک داريم:"زن هستيم".با همه احساسات زنانه.با همه محدوديتهاي زنانه.
..........................................................
پ.ن:امروز تولد یک سالگی وبلاگ عقاید یک دلقک(سهیل) است.
پ.ن:فقط به خاطر تو.
پ.ن:دیشب یک چیزی را به تصویر کشیدی که هی با یادآوریش دلم ضعف میرود!
.........................................................
لحظه ای با من باش...
كنار دفتر مشق تو كودكي كه منم
كشيده است گل سرخ كوچكي كه منم
نمي گذاري از اين پشت بام دل بكنم
بدست توست نخ باد بادكي كه منم
براي خانه ي خوشبختي ات شگون دارد
به روي بام تو اتراق لك لكي كه منم
به محض پر زدنت باد مي برد او را
عقاب خسته! نترس از مترسكي كه منم
ببين چه حس قشنگي است انتخاب شدن
كه از تمام زنان جهان يكي .... كه منم
چقدر آخر اين قصه دوست داشتني است
براي زشت ترين جوجه اردكي كه منم
..........................................................
نکته اخلاقی ایندفعه:
اگر آدمها قدر ثانيه هاي بدون بازگشت را مي دانستند
و يا از قله هاي با شکوه موفقيت چيزي شنيده بودند ،
هيچ گاه براي در چاله مانده ، چاه را توصيف نمي کردند .
*ديشب بعد از مدت ها رفتيم يک مهماني شلوغ . احساس خوب و بد متضاد تواماني داشتم .احساس خوبم از ديدن دوست هايم بود که همه شان در حوزه ي ديوانه ي کاري خودمان کار مي کنند و براي من هيچ چيز لذت بخش تر از بودن با آن ها نيست و احساس بدم از يک جور حس در جا زدن و از دست دادن آزادي فردي براي جسور بودن و خود بودن...من و او از بچه هاي آرام مهماني بوديم . تا آخر شب که وقتي جمع خودماني تر شد و او يک عالمه حرف زد . من اما تقريبا تا آخرش ساکت بودم و با خنده ها مي خنديدم .من مدت هاست خودم نيستم . من ازدواج کرده ام و با اين که چيزهاي کمي وجود دارند که بايد رعايتشان کنم اما اين جور وقت ها به خاطر همين و به خاطر هزار تا چيز ديگر کم مي آورم . من از اين که کم مي آورم حالم به هم مي خورد . تمام نوجواني من در جسارت و کارهاي تازه گذشت . چرا به زني تبديل شده ام که نمي توانم پيله ام را بشکافم؟پيله ي لعنتي ام دور تمام بودنم را چسبيده و دارد از من يک پروانه ي مرده مي سازد!
*امروز براي خودم يک جور املت جديد مي پزم . با بادمجان و قارچ سرخ کرده و رب گوجه فرنگي . او سر کار است .املتم لذيذ مي شود . نصفش را مي گذارم توي يخچال تا او هم شب امتحان کند . هرچند مزه ي غذاي توي يخچال را هيچ دوست ندارم اما براي او مهم نيست .
خانه خالي است . قول داده ام براساس تصويرهاي يک تصويرگر داستاني بنويسم . اما حواسم به نوشتن جمع نمي شود . دلم ميخواهد سراغ از کسي بگيرم يا کسي از من سراغي بگيرد .چند شب پيش به او گفتم:"تو گاهي دلت نمي خواد چند روزي من و نبيني؟خودت باشي فقط و بعد از چند روز من برگردم؟"گفت :"من فقط از اين که در طول روز چند بار زنگ مي زني عصبي مي شم . حس مي کنم باز از چيزي ناراحتي يا چته!نه که زنگ نزني ها..."ديگر روزها زنگ نمي زنم . اين حق اوست . دلم مي خواهد سراغي از کسي بگيرم يا کسي سراغي از من...
*چاي .سيگار به خاطر من . "قهوه و سيگار"جيم جارموش و عشقبازي...همه اش پشت هم.نمي دانم خوشبختم يا نيستم!
*سر شام همين طوري ازم پرسيد :"کي رفتي پاي کامپيوتر؟" و رد شد.دلم ريخت . فکر کردم آيا اين نوشتن هم يک جور خيانت است؟
*مدت ها دنبال لحظه ي نوشتن بودم . دنبال اين که آن حس زنانه ام سر برسد و زماني هم باشد که بشود نوشت .
*حالا "او" خوابيده است . او شوهر من است .من هيچ وقت نتوانسته ام با اين کلمه ي "شوهر" کنار بيايم . ترجيح مي دهم بگويم دوستم توي آن اتاق خوابيده و من دارم توي اين اتاق درباره ي خودم مي نويسم .ليوان چاي کمرنگي که برايش ريخته ام - او چاي بسيار کمرنگ مي خورد -کنار جعبه ي بزرگ خرماي دشتستاني اش مانده و او خوابش برده است . داشتم برايش يک گزارش سفر مي خواندم . گزارش سفر آيدين آغداشلو را به کانادا که خيلي با جزييات نوشته شده بود و ۶ صفحه بود . ۲ صفحه را گوش داد و آخرها ي صفحه ي ۲ شايد ، پلک هايش سنگين شد . به خاطر من هي به پلک هاي نافرمانش فشار مي آورد . از خواندن دست کشيدم . اين قصه ي هميشه ي ماست . من حريص خواندنم . او به خاطر من مي پذيرد و هميشه مي خوابد .يک بار که به خاطرش بغض کردم وسط کتاب شازده کوچولو بود . نمي دانم چرا توقع داشتم همه اش را بيدار بماند و ماجراي روباه کله خر را دنبال کند . اما توقعم ماسيد و او باز با بي گناهي محض روي طبقه ي پايين آن تخت دو طبقه ي آبي اتاق کودکي هايم خوابش برد .دارد خروپف مي کند . من صداي خروپف را دوست ندارم . دلم مي خواهد آدم بي صدا بخوابد و پلک هايش هم تکان نخورد .من مي دوم که بيايم و بنويسم. سردم مي شود . بلوز آستين کوتاه چسبان آبيم را عوض مي کنم و يک بلوز آستين بلند کشباف زيتوني مي پوشم . توي آينه خودم را مي بينم . نوک تيز موهايم به رنگ بلوز مي نشينند . موها از مغناطيس لباس کمي آشفته اند . حس مي کنم دلم خواسته کسي به موبايلم زنگ بزند و براي شام امشب دعوتم کند .حس مي کنم امشب ظرفيت همچين اتفاقي را دارد . حتا ظرفيت يک معاشقه را و خوردن يک غذاي گرم بدون برنج را مثل تکه هاي کوچک ماهي شير با يک عالمه سيب زميني و ليمو ترش و جعفري و سس سفيد.حس مي کنم امشب ظرفيت نامحدودي دارد براي اين که خودت را تا صبح هلاک کني و تازه ۵ صبح بروي درکه و هي از سرما دندان هايت تليک تليک بخورند به هم . حس مي کنم امشب ظرفيت بازنيافتني دارد که کم کم از پنجره ي اتاقم بيرون مي ريزد و تحليل مي رود .او شايد بيدار شود . اگر بيدار شود قرمه سبزي مان را داغ مي کنيم . مامان برايمان پخته است و به زور توي قابلمه هاي کوچکش ريخته و داده که بياوريم خانه . غذا را توي يک ديس زرد گرد کوچک مي ريزيم و از دو طرف مي خوريم و هرچقدر برنج بماند را که مي ريزم روي هره ي پنجره براي کبوترها و تکه هاي چربي و گوشت را از بالا براي گربه هاي لاغر مردني پرت مي کنم . اگر بيدار شود. شايد هم خودم تنهايي شام بخورم و دلم براي گرسنگي او شور بزند.يا بيشتر براي تشنگي اش . او دوست دارد شب ها آب بخورد و حتا گاهي به خاطر همين از خواب بيدار مي شود.هوا سرد است . من توي اين هواي سرد باران ببار و نبار ، دلم يک کنج مي خواهد!
*نمي گنجم در خودم . دلم رفتن مي خواهد . خيلي وقت است که دلم رفتن مي خواهد . به سمت دنيايي تازه . هوايي تازه . منظره هايي تازه و عشقي شبيه گردباد .دلم مي خواهد در کسي بپيچم!
*دلم سفر مي خواهد . جايي که بتوانم فيلم بگيرم و بنويسم و احيايم بشود همين .
......................................................
لحظه ای با من باش حالا....میگم بعد....
چه بي مقدمه در من شروع تو پيداست
و صادقانه بگويم که در دلم غوغاست
چه دير ديدمت اما چه زود دل بستم
به لحن شرقي چشمت که اين چنين گوياست
هزار شعر نگفته به گوش من خواندي
و شاعرانه شنيدم که لهجهات شيداست
رسيدهاي ز "ندانم کجا"ي کشور دل
که ماوراي مدار کبود غربتهاست
چه کودکانه تورا بيقرار ميخواهم
اگر چه "گفتن ِخواهش" خلاف عادت ماست
شگفت آوَرَدَت اين صراحتم اما
نمانده فرصت کتمان و شعر بيپرواست
و بيمقدمه آن سان که خوب ميداني
ز واژه واژهي سرخش، نهفتهها پيداست!
*حالا به قولم عمل کردم!خیلی هم سخت بود!ولی سعی کردم خود سانسوری نکنم! دیوووونه!
پ.ن:من طولانی ترین پستامم بیشتر از یک ربع وقت نمیگیره واسه نوشتن!(به حاج باران و همه)
..................................................................
نکته اخلاقی ایندفعه:
هرگز وقتت را با کسي که حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند؛ نگذران.
*اینروزا اینقدر فراموشکار و حواس پرت شدم که دیگه دارم به آلزایمر داشتنم شک میکنم!همیشه خدا که یادم میره خیلی چیزا رو کجا کذاشتم.هفته ای دو روز هم با وجود آلارمها و استرسهایی که مانی بهم میده بابت این قضیه؛کلید رو پشت در جا میذارم.بقیه روزهای هفته هم یا باید زیر جا کفشی پیداش کرد؛یا لای کتابی که داشتم میخوندم؛یا توی کیف سی دی هام؛یا زیر میز کامپیوتر؛گاهی هم تو یخچال؛که البته اینا جاهای شناخته شده است و میشه پیداش کرد یا امیدوار بود توی یکی از همین مکانهای ذکر شده است.دیروز موقع رفتن سر کار چون قرار بود مانی دیرتر از من برسه؛کلی دنبال این دسته کلید لعنتی گشتم.آخرش چی؟بی خیالش شدم!عصر هم که زود رسیدم مجبور شدم بشینم از هوای لابی آپارتمان فیض ببرم تا مانی بیاد!اونوقت بود که حدود یک ساعت به جای چت sms بازی کردم!از همه اونایی که سرگرمم کردن سپاسگذارم!فقط یکیشون پرسید خونه ای؟مونده بودم چی بگم؟از اونجایی که من تازه سویچ دار شدم و هنوز وقت نکردم یک ریموت دیگه برای خودم تهیه کنم و مجبورم مثل بدبختا با خوابوندن جک درو باز کنم که به مراتب سخت تر از همینجوری درو باز کردنه؛هنوز دسته کلید سر و سامون داری ندارم.مانی هم محض تنبیه ریموت رو میبره و به من نمیده.گاهی فکر میکنم این مردا اصلا بلد نیستن جنتلمن باشن!خلاصه من فقط با یک چیز خیلی حال میکنم!این گوشی بیسیم تلفن!بنده خدا رو هر بلایی سرش بیاری و توی هر سوراخ سنبه ای مخفیش کنی؛با زدن پیجر این شانسو داری پیداش کنی.این منو بد عادت کرده.هر چیزی که گم میکنم ناخودآگاه میخوام پیجرشو بزنم.حتی گاهی پیجر خودمو!چی میشد هر کسی و چیزی یک پیجر میداشت؟
*این سرایدار هم که دل خوشی از من نداره چون حداقل هزار بار گفته وقتی با ماشین میای توی پارکینگ موزیکتو قطع کن.ولی من!بی فرهنگم دیگه!نه به خدا!یادم میره!باور نمیکنین؟حق دارین!گذشته از این من بلد نیستم مثل خیلیهای دیگه هواشو داشته باشم. مثلا وقتی دستشو زده به کمرش و داره با دست دیگش باغچه رو آب میده و سوت میزنه؛بهش سلام کنم و منتظر جوابشم نشم!یا هفته ای یک پرس چلو مرغ دستپخت خودمم که شده براش بفرستم!آخه اینجا خیلیها از این کارا میکنن!خیلیها که مجبورن به خاطر لاپوشونی باج سبیل بدن!تا ...(خانومشون نفهمه در غيابش آقايي که خودشو به دل درد زده و نرفته سر کار با چه لعبتاني سرگرمه!يا آقاهه نفهمه که خانومه...استغفر الله!من اصلا نميدونم اين چه صيغه ايه که از خونه بغلدستي ما سر صبحي صداهاي ناجوري مياد.اوايل گذاشتيم به حساب اين شبايک مولتي ويژن بي تربيت و اون اسپايس بي تربيت خدا بيامرز!ولي حالا که ماهواره ها رو هم جمع کردن؛ديگه نميتونم گردن خانوم يا آقاي(تو کفش بمونيد کدوم يکي!)صابخونه نذارم که با همکار عزيزشون هم مسيرن و صبحها با کلي گشاده رويي با هم ميرن سر کار!)(این تیکه رو سانسور کرده بودم!
)
*نصفه شبی نشستم و وبلاگم بازه و دارم از آهنگ ملایمش با صدای خیلی ضعیفی حظ میبرم.ساعت چنده؟ مثلا یک نیمه شب.یکی زنگ آپارتمان رو میزنه.بدو بدو میرم ببینم چی شده آخه؟مانی خوابه و این زنگ از خواب میپرونتش.بدجور هم!از اون پروندنایی که قلبت 180 تا میزنه.بعد آقای کچل نسبتا جوون بغلدستی با یک ریش پرفسوری یا بزی یا هر چی که قیافشو؛ ان تر کرده رو جلوی در میبینم که میگه میشه صدای ضبطتونو کم کنید!!جل الخالق!میگم تو یعنی الان میشنوی؟میگه آخه پنجره اتاق خوابمون بغلدسته همه صداش میاد.(حالا میفهمم چرا صدای اونا هم میاد!).میگم اولا ظبط نیست و کامپوتره منم دارم پاش کار میکنم(واقعا کار میکردم)و دوما صداش اینقدر کمه که همسرم خوابیده و بیدار نشه؛که خدارو شکر لطف شما شامل حالش شد.نمیدونم چرا حوصله جر و بحث ندارم.درو میبندم و میام تو.بعدش از خودم لجم میگیره.آخه اینا همونایین که تازه بچه دار شدن و سه ماه آزگاره دهن بچه زر زرو و نق نقو و عر عروشونو گرفتن از پنجره بیرون تا همه فیض ببرن.یادم که میفته چه حرصی از دست زرزرای بچشون خوردم؛میگم باید همونجا میزدم توی گوشش بابت همین قضیه هم که شده.عجب مردم پررویی داریم ما.فردا شب ساعت دو نیمه شبه.صدای عر عر بچه یک ربعیه توی اتاق منه.میرم در خونشونو میزنم میگم ما نباید از دست شما آسایش داشته باشیم؟گناه ما چیه که شماها بچه دار شدین و حالا نمیتونین ساکتش کنین؟شاید یک چیزای دیگه هم گفتم.معذرت خواهی میکنه.میگم ببندین اون پنجرتونو لا اقل.(اینجا باز میگم خدا چیکارت نکنه بهمن با این ساختمون ساختنت و به ما انداختنت!).دو روز بعد صبح ساعت 8!صداهای ناجور خفه اما بلند!دوباره میرم دم درشون.زنگ پشت زنگ!مردک با حوله به تن میاد دم در!میگم ببخشید معذرت میخوام!میشه صدای تلویزیونتون رو کم کنید!!آخه ما مهمون داشتیم از دیشب موندن تا صبح!حالا سر صبحی میگن چه مجتمعی دارین.چه خبره اینجا.با یک نگاه خشمناک فقط نگاهم میکنه و معذرت میخواد و میگه بله؛خاموشش کردم!ببخشید!خوب!با یک تیر دو نشون زدم!هم تلافی بالابردن ضربان قلب مانی رو سرش در آوردم!هم دیگه گه بخوره بیاد به من بابت اینهمه رعایتم گیر بده!مردک پر روی بی چشم و رو!حالا دلم خنک شد!
...............................................
لحظه ای با من باش...
هميشه مقصد راهي شدم که نبود
اسير چشم سياهي شدم که نبود
هميشه از "علي" از "عشق" دم زدم اما
دخيل غربت چاهي شدم که نبود
((تو تکيه گاه مني تا هميشه بمان))
چه سرنوشت...پناهي شدم که نبود
کبوترانه پلنگ هميشه دردم که
اسير پنجه ي ماهي شدم که نبود
تمام آنچه ندارم سياه چشم قشنگ
دوباره مقصدراهي.................
*فکر کنم بدهکاریم صاف شد!
.........................................................
نکته اخلاقی ایندفعه:
ولي وقتي خنجر از پشت ميخوري دلت بدجوري آتيش ميگيره .
ميخواي بترکي ولي نميدوني چه جوري .
دوست داري ديگه نباشي . هيچ کسي دورو برت نباشه
و تنهاي تنها بشيني با دلتنگيهات به حال خودت زار بزني .
امروز؟ بیست و هفت سال گذشت؛ جايِ تو خالي ست!
مي دانم!
هنوز هم عادت نکردم به نبودنت .
بیست و هشت ساله شده ام ولي هنوز كودكم !
گيرم کمي قدم بلند شده باشد! گيرم بهانه هايم بزرگتر شده باشند؟
هنوز هم بينِ گريه هايم اگر نامت بيايد لبخند مي زنم!
هنوز هم بزرگ ترين آرزوهايم؟ هم کوچکند!
اين روزها؛ جايِ اسمارتيز ها ؛ زخم هايم را مي شمارم...يک...دو...سه ....چهار .....هزار...!
نگرانِ من نباش! زخم ها هرچقدر هم بزرگ؛ هرچقدر هم عميق؛ خوب مي شوند!
غصه نخور!
من به فدايِ چشم هايِ نگرانِ خاکستری رنگت...
چقدر دلتنگت مي شوم و چقدر جايِ تو خالي ها پر نمي شوند...
چقدر مي خواهم بگويم جايِ شما کنارِ ما سبز شده است بعد از اين همه سال و زبانم نمي چرخد! سبز نيست...
بیست و هفت سال کم نيست! نه؟ خودش يک عمر غم نيست...
مي بيني ؟...
هنوز هم ثانيه به ثانيه اش يادم هست!
ببين! هنوز بعد از بیست و هفت سال همه اش يادم هست...
جايِ شما کنار ما خالي ست...
هنوز و هميشه..هنوز و هميشه من دوستت دارم!
هنوز و هميشه روحم پر ميکشد برايِ يک بار بوسيدنت...
هنوز و هميشه? دلم هواييِ نگاهت مي شود...
دلم برايت تنگ شده...هنوز و هميشه تنگ ست...مي داني؟
هنوز هم گاهي که بهانه گير مي شوم؛بي دليل!
دليلش آن نگاه ها و لبخند هاييست که حسرتش بد ؛ بد؛ دلم را مي سوزاند...
دليلش آن آغوش هايِ بي دغدغه ست که عمريست نداشته ام!...!
من را ببخشيد که تکرار مي کنم ولي جايِ شما خاليست!
جايِ شما خاليست
و من دلم آغوشِ بي دغدغه مي خواهد...
جاي شما خالي است .....
...........................................................................................
پ.ن:خدایا!معلوم هست کجا غیبت زده؟سرت کجا گرمه خدا؟به چی مشغول شدی که منو یادت رفته؟مطمئنی این امتحانهایی که از من داری میگیری قد ظرفیت منه؟مطمئنی مال لولهای بالاتر نیست؟خوب نگاه کن ببین اشتباهی نشده؟؟؟؟
پ.ن:آهای خدا؟این زخمها مرهم نمیخواد؟؟؟مرهم نمیخواد؟؟؟؟
پ.ن:هر کاری کردم دلم خواست.به تو مربوط نیست!
پ.ن:این پست احتمالا سیصدمین پست این وبلاگ بود.نخندین!من فکر میکردم نزدیک هزارتاس!
پ.ن:عجب تگرگی و عجب رعد و برقایی!خدایا!میخواستی بگی که هستی؟!
................................................................
لحظه ای با من باش...
تو بي من تنگدل من بي تو دلتنگ
جدايي بين ما فرسنگ فرسنگ
فلک دوري به ياران ميپسندد
به خورشيدش بماند داغ اين ننگ !
...........................................................
نکته اخلاقی این دفعه:
وقتي خنجر از روبرو بهت فرو بره ديگه راهي نداري .
تسليم ميشي و همه چيزو به خدا ميسپري .
چيزي که بايد اتفاق ميفتاده اتفاق افتاده .
ديگه کاريش نميشه کرد .
*یک تو و یک عالمه دوست و آشنا
اون شب که قرار بود مهمونی تو باشه؛من حالم خیلی بد شده بود و نصفه نمیه کاره مجبور شدم ترکتون کنم.نمیدونم چم بود؟تنم واقعا مثل بید میلرزید.اونقدر که نمیتونستم جلوی به هم خوردن دندونامو بگیرم.احتمالا اثر دوش آب سرد دیروز بود.من توی اتاق بودم و احساس شدید سرما میکردم و حرارتی جهنمی از تنم میزد بیرون.یکی از سوئیشرتهاتو دادی به من بپوشم؛بعدش به ترتیب کاپشن و کلی پتو و درنهایت هم افاقه ای نکرد.برگشتیم خونه.چقدر سرت شلوغ بود.چقدر همه به خاطر تو اومده بودن.
*یک sms و یک عالمه راه.
ساعت 10 بود که تب برها اثر خودشو کرده بود و من آروم دراز کشیده بودم و چشمام به سقف بود و به هیچ چیز مطلقا فکر نمیکردم.بعدش سونیا sms زد که زیادی خوش نگذرونم.چون حسودیش میشه.بهش زنگ زدم و گفتم که چی شده.دلم خیلی گرفته بود.شاید اگه غیر از این بود اینقدر جلوی سونیا کم نمی آوردم که بفهمه من دارم گریه میکنم.بعدش گفت فردا پس فردا منم از دستت میرم ها.تو نمیخوای یک کم از وقتتو به من اختصاص بدی؟یادم میاد که این چند وقت همه زندگی من رو بهمن پوشش داده و از همه فارغ بودم.برنامه یک سفر یک روزه رو میچینه.همون لحظه!میگه که میخواد کمکم کنه.قبل از اینکه من نه و نچ کنم؛همه چیز مهیای سفرمون میشه.زنگ میزنم بابا و وسایل سفرشو میخوام.چادر و کیسه خواب و تفنگ و دوربین شکاری و از این خرتو پرتا.وقتی میرم بگیرم؛بابا کلت مشقیشم بهمون میده.چون دوتا دختر تک و تنها مسافرت کردن پر از خطره.مانی هر چی اصرار میکنه که بی خیال شم فایده نداره.مریض هم دیگه نیستم.حالم خوبه خوبه.
*یک سفارش و یک عالمه دلخوری.
من به سونیا:ببین سونیا؛نمیخواد یک ساک کیف و کفش و لباس ست برداری؛یک روزه داریم میریم؛یک لباس ساده و ترجیحا بلند و آزاد و مشکی بپوش؛شلوار برمودا رو بی خیال شو؛میدونی که ما توی چه شرایطی داریم میریم سفر؛باید خیلی ساده باشی؛و چیزی برای گیر دادن نذاری.دیگه سفارشت نکنم ها./سونیا به من:نیازی نیست به من دستور بدی.از رییس بازی هیچ خوشم نمیاد.خوب میدونم.ولی یادت باشه اینجا نیازی هم به mp3 player؛ laptop؛ و اینجور چیزا هم نیست.بهتره وسایل تکنولوژِ جدید رو بی خیال بشی.
*یک مسافرت یک روزه و یک دنیا تجربه.
روز اول فقط میدونیم که به سمت شمال داریم میریم.چندتایی شهر شمالی رو از نظر میگذرونیم و چندجایی هم توقف میکنیم.خر هم توی جاده پر نمیزنه.نه اون وقتش که ساعت 5 صبحه نه وقتی که ظهر شده.ما انگار تنها مسافرای لائیک! شمال هستیم. صبحانه مفصلی آماده کردیم که توی یک جنگل سرسبز میزنیم کنار و مشغول خوردن میشیم.آی عقده شده بود رو دلم توی ماه رمضون جلوی چشم همه بخورم و کسی نتونه زر بزنه.همین کمک میکرد خیلی بخوریم.بعدش هم توی یک آلاچیق توی دل یک جنگل اطراق(اتراق؟) کردیم و چایی و سیگاری و آتیشی و ماهی که از بازار ماهی فروشا گرفته بودیم رو چون یادمون رفته بود سیخ ببریم توی چوب زدیم و کباب کردیم.خیلی عالی شده بود.خوشمزه و تازه.مثل گربه ها چندتا ماهی خوردیم.با پنجولامون و خالی خالی.بعدش هم حرف و حرف و حرف.و بعدشم خواب و خواب و خواب.چقدر خوب بود که کسی مزاحممون نشد.شاید اونچیزی رو که ما بنا کرده بودیم کسی باور نمیکرد.دوتا دختر تنها!ولی دل توی دلمون نبود.اما اون خواب وسط جنگل خیلی چسبید.صدای پرنده ها یک طرف و رد شدن گاه گدار مارمولکهای جنگلی رنگارنگ از روی دست و پامون که انگار یک پنبه روی پوستت میکشیدن هر از جندگاهی یک طرف.توی یک صحنه چشم که باز کردم دیدم یکی از مارمولکها روی سینه من نشیته و سرشو به سمت من چرخونده و داره بر و بر نگام میکنه.چه میدونم؟شاید داشت باهام حرف میزد!یاد گالیور در سرزمین آدم کوچولوها افتادم.
*یک سفر بی برنامه و یک عالمه اتفاق پیشبینی نشده.
خیلی دلم میخواست شب رو توی همون جنگل بخوابیم.ولی هم سونیا به شدت مخالف بود و هم میدونید که نمیشد.چند تا شهر دیگه شمالی رو هم رد کردیم و گاهی لب ساحل رفتیم و گاهی زدیم به جنگل و آبشار و بلاخره اینقدر گشتیم که شب شد.شب هم که نمیشد رانندگی کرد.دنبال یک جایی گشتیم برای خواب.حالا ما توی دریای فرح آباد بودیم.نشسته بودیم لب ساحل و قلیونی برامون استاد کرده بودن و چیپسی و پفکی و آشی زدیم توی رگ.عجب قلیونی بود.چه دودی داشت تموم نمیشد لامصب.تازه قیمتشو بگو!500 تومن!
*یک شب و یک عالمه جای امن! برای خواب.
خودمونو به یک شهر رسوندیم و دنبال هتل گشتیم.از هر کی هر جای شهر میپرسیدی؛میگفت میری بالا!!! به یک میدون میرسی میپیچی به سمت بالا!!!بعدش میپیچی به سمت پایین!!بعدش حالا مستقیم بالا!نمیدونم این مدل آدرس دادن توی شمالیها مرسومه یا نه؟بعد از کلی بالا و پایین شدن پیداش کردیم.به علت نداشتن شناسنامه ما رو نپذیرفت.یکی از ویلاهای یکی از سازمانها رو به قیمت 50 هزار تومن کرایه کردیم.لا اقل امن که بود.و البته بسیار شیک و بسیار تمیز.همه چیزش برق میزد.حالا 6 تا تخت داشت و 100 متر بود و دو تا اتاق داشت که داشت!
*یک موبایل و یک عالمه زنگ.
call 1 :سلام./سلام بابایی./کجایین؟/ما ویلا کنار دریا کرایه کردیم./خوش میگذره؟./آره بابایی؛اینجا خیلی تمیزه؛نگران نباش؛منم حالم خیلی خوبه؛نگهبان هم داره؛مواظبن./برات پول گذاشتم توی زیپ کیفت؛حدس میزدم کم بیارین./وای مرسی بابایی؛چقدر خوب شد؛خیلی لازم میشه./قرصاتو خوردی؟./نه؛الان میخورم./مواظب خودت باش./باشه؛تو هم همینطور./بابای.
call 2 :سلام خانومم./سلام./چطوری تو؟./خوب خوبم./خوش میگذره؟./آره./همه چیز رو به راهه؟./آره؛خیلی خوبه؛تو چطوری؟./ای منم زندم خوبم میگذرونم دیگه؛یک حالت بیقراری خاصی دارم.نمیدونم چرا استرس دارم؛انگار نگران تو باشم؛آخه بد کاری کردی اینجوری از خونه دور شدی./نگران من نباش.من باید خودمو پیدا کنم یا نه؟بهتره این فرصتو به من بدین؛من نیاز به این سفر تنهایی داشتم/خوب چرا حالا؟میذاشتی یک هفته دیگه؛تو داری از چی فرار میکنی؟/از هیچی به خدا؛من فرار نمیکنم؛من دارم میدوم که برسم؛به خودم برسم؛میدونی که خیلی وقته گم شدم./نمیخوای بگی که من توی گم شدنت مقصر بودم؟/بی تاثیر هم نبودی!/بگو که از من فرار نمیکنی؟بگو که از من خسته نشدی؟/نه؛از خودم خسته شدم؛باور کن دیگه از خودم به تنگ اومدم.(ادامه تا نیم ساعت...)پشت خطی دارم؛فعلا بابای/بابای عزیزم؛کاری پیش اومد حتی نصفه شب؛حتما بهم زنگ بزن.یادت باشه که من منتظر تماستم.از خودت بی خبر نذار منو.نمیخوام بگم نگرانم؛ولی دوست دارم هر لحظه بدونم که همه چیز مرتبه./اکی؛ممنونم!حتما!تو هم مواظب خودت باش.
call 3 :سلام پدرسوخته!خوبی؟/سلام ؛آره که خوبم!تو چطوری؟/من عالی!تو خوب باش بابایی؛منم خوبم؛ببینم جوجو نکنه وسایل منو بالا کشیدی در رفتی میخوای از مرز خارج شی؟مگه قرار نبود یک روز بمونی؟چی شد پس؟اصلا معاوم هست کجایی؟/آره؛در رفتم!خیال کردی!حالا حالاها بیخ ریشتم!فکر کردی میتونی با دو تا خرت و پرت منو دست به سر کنی؟/ای شیطون دم بریده؛کم و کسری نداری؟اگه چیزی خواستی بهم زنگ بزن؛باشه جناب سرهنگ!/بله قربان!نه باشه!/آهان!/باز تو این کلمه رو به کار بردی؟/چشم قربان!
یک مانی؛دو بهمن؛سه پدر.سونیا از تعجب مونده بود همینطور.میگفت چقدر نقشای زندگی تو پیچیدست.نمیشه فهمید کی کدومه توی زندگیت؟
*یک روز دیگر و یک عالمه حرص خوردن.
تموم طول روز دنبال جایی برای ناهار خوردن بودیم.دنبال یک لقمه نون برای صبحانه.نونواییهاشون که بسته بود.به مارکتها هم که میرفتم میپرسیدم نون دارین؟معمولا یک دسته مرد سیبیلو ریشوی مشکی پوشیده چشماشونو با اخم به زمین میدوختن و میگفتن که نه خیر!انگار نگاه کردن به من روزشونو باطل میکرد.بهشون که میگفتی نون دارین؟ انگار گفتی که زنت فلان فلان...یک جوری چپ چپ نگات میکرد انگار چی ازش خواستی.لابد کلی هم تف به روحت فرستادن که روز احیا و شب قتل تو میخوای صبحانه بخوری.رستورانها هم که همه تعطیل.از گرسنگی و خستگی و تشنگی مردیم.و حالم از هر چی خوراک لوبیا و ذرت و غیره به هم میخورد.دلم یک وعده غذای گرم میخواست.بلاخره با پیدا کردن یک رستوران که برای مسافرای بدبخت دولا پنلا هم که شده غذا سرو میکرد رفع جوع کردیم.
*یک تصمیم و یک عالمه خاطره.
ولی ما یک مقصد طولانی داشتیم.که باید بهش میرسیدیم.این تصمیم رو هم یه هویی گرفتیم.که بریم جایی که سالها پیش رفته بودیم.مصمم شدم برای رفتنش.این توی دلم مونده بود و مانی توی این چندین سال با اینکه میدونست چقدر به اونجا علاقه دارم؛یک بار هم برنامه رفتن به اونجا رو برام ردیف نکرد.وحالا فرصتی دست داده بود تا من دوباره من بشم.به خودم بپردازم.خود خودم بشم.دلم برای خودم تنگ شده بود.و من لحظه به لحظه با این سفر به خودم نزدیکتر میشدم.
*یک یادم هست و یک عالمه یادم نیست.
همه طول مسیر به مرور خاطره هامون گذشت.به مرور خاطرات شیرین بی قیدی و جوونی و کله خریمون.سونیا:یادت هست اونهمه کوهو بالا رفتی نخوردی زمین توی جاده صاف دهنت سرویس شد؟/من:یادت هست توی چایی فلانی نوبتی تف کردیم؟و وقتی اون از دستشویی برگشت با ولع تموم چایی رو سر کشید؟/سونیا:یادت هست تو گم شده بودی توی جنگل و بهمن اومده بود دنبالت و استاد گیر داده بود اون نباید دنبال تو بگرده؟/من اینجا دیگه میرم توی خودم؛آخه قرار نبود از این چیزا یادمون بیاد؛ولی سونیا در اشاره به یک خاطره دیگه؛یک عالمه خاطره از بهمن آوار کرد توی ذهنم./من:یادت هست که همه قندهای موجود رو دادیم به اون اسبا؟/سونیا:یادت هست اسب تو کنار دریا رم کرد رفت وسط پسرای کلاس که با مایو توی دریا بودن؟/من:یادت هست که حسین مایو نیاورده بود و از ترس اسب رم کرده بدو بدو از آب زد بیرون و شورتشو آب پایین نگه داشت؟!!/اینجا سونیا هم احتمالا آوار خاطرات گذشته اش میشه.بعد هر دو نگاهی به هم میندازیم؛و پخی میزنیم زیر خنده.نمیدونم خنده است یا گریه. سونیا میگه من خواستم تلافی اون برنامه ای که برای ترک کردن حسین برام چیدی بشه.برای خاطر همین این سفرو چیدم.دلم نمیخواست این یک هفته که به رفتن بهمن مونده؛تو اونجا باشی.اون باید بمونه و تنهایی توی اون شهر رو بدون بودن و حضور تو حس کنه.همون کاری که تو کمک کردی با حسین بشه.همون کاری که تو از این به بعد خواهی کرد.اون باید بفهمه تو تنهایی و بدون اون چی خواهی کشید.میگم که برنامه ما فرق میکنه.ولی بدم نمی اومد این اتفاق بیفته.این یک اطمینان خاطر برای مانی هم بود که مثلا بدونه بهمن برای من تموم شده.چون تنها فرصتی رو که داشتم خرج یک جای دیگه کردم.هر چند دیر ولی جبران شاید خطاهای گذشته ام باشه. و شاید کمک کنه به مانی که اگه ذهنش به چیزی مشغول شده پاک بشه.و این وسط بهمن هم باورش میشه من دل ازش شستم.در کل سفر خوبیه.من و سونیا حالا از مرور خاطرات عشقی گذشتمون خجالت نمیکشیم و شونه خالی نمیکنیم.چقدر روحم تازه شد.
*یک نقطه و یک عالمه آرامش.
به بکرترین نقطه ایران پا گذاشتم.زیر پام فرشی از ابریشمه و روبه روم یک بهشت گم شده.میدونم که تا چند سال دیگه اینجا هم پر از تیر آهن میشه.تا چونه زیر آبم و آبهای آرام وحشی و ولرم؛بهم آرامش میده.دور و برمون تقریبا خالیه.جز چندتا چوون که با یکی دوتا ماشین اومدن.احساس ترس دارم ولی به روم نمیارم.میایم زیر اندازو پهن میکنیم و میشینیم آتیشی و چایی و آرامشی.یکی از اون جوونها به خودش جرات میده به ما نزدیک بشه و سر و گوشی آب بده.میاد نزدیک ما میایسته و براندازمون میکنه.ازش میپرسم نزدیکترین رستوران اینجا کجاست؟میگه یک ربع فاصله داره.باز هم هست.میگم آهان؛آخه الان نیم ساعته شوهرم رفته دنبال غذا هنوز نیومده!میگه میاد...نگران نباشین.بعدش هم میزنن به چاک!خاک بر سر این مملکت.قلب ما مثل دو تا بچه گنجشک توی سینه میزنه.به خیر گذشته و ما هم زود جمع میکنیم میزنیم به چاک.توی یک مسیر فرعی توی یکی از این جاهایی که قلیون و چای دارن نشستیم و از چندتا پسری که اونجا هستن مسیر مقصدمون رو میپرسیم.یک آدرسی میدن.راه میافتیم.تقریبا هوا تاریکه و ما باید بریم یک جا مستقر شیم.لازم نیست که بگم حالا به عمد یا اتفاقی موندگار شدیم.مسیری رو که گفتن میریم.اصلا شبیه جاده نیست.میریم و میریم تا میرسیم به بنبست!ترس و وحشت همه وجودمون رو فرامیگیره.سونیا هم همش میگه اونا ما رو فرستادن اینجا بیان ترتیبمونو بدن!از دور چراغهای یک ماشین که به سمت ما میاد معلومه.اسلحه رو آماده میکنم.تفنگ رو هم.چاقوی ضامن دار رو هم.دور میزنیم.شیشه ها بالاست و با ممکن ترین سرعت میرونم.ماشینه ما رو که میبینه چراغ میده و بعدشم بوق ممتد میزنه و میپیچه و دنبال ما میاد.اه اه اه.رو دست خوردیم.مثل احمقا.به جاده که میرسیم خیالم راحت میشه.خوشبختانه ماشینش آردی و به ما نمیرسن.دیوانه وار میرونم.ولی میدونم که اینا حالا دست بردار نیستند.چون دست ما براشون رو شده.دو تا دختر تنها.و بی پناه.یک طعمه لذیذ.سونیا همش سناریوهای وحشتناک میبافه و من بهش میگم خفه شه و اینقدر هم فیلمهای مزخرف مثل ولنتاین و اره برقی 1 و 2 و 3 و تامارا نبینه!تقریبا پولی برامون نمونده.چون سفر ما قرار بوده یک روزه باشه.و حالا معلوم نیست چند روزه باشه.نه شناسنامه داریم؛نه عابر بانک.خسته و گشنه و بی پناهیم.ولی مایوس نمیشیم.
*یک آرامش و یک عالمه بها.
چندین و چند مسافرخونه نسبتا ارزون رو بازدید کردیم.ولی اینقدر وحشتناک بودن که تصور یک شب خوابیدن اونجا هم سخت بود.سونیا اصرار داشت همه پول باقیمونده رو بدیم برای یک شب خوابین تو یه جای خوب و فردا هم برگردیم خونه.من اما ول کن نبودم.بلاخره یک سوئیت معمولی پیدا کردیم.که حاضر شد به دوتا زن بدون شناسنامه جا بده.جای خوبی نبود.ولی بد هم نبود.ملافه هاش از سفیدی برق نمیزد.ولی کثیف هم نبود.مبلمانش خیلی مجلل نو نبود.اما کهنه و کثیف هم نبود.خلاصه یک جای دنج و آروم بود.برای پیدا کردن اینجا سه تا شهر رو زیر پا گذاشته بودیم.با خودمونم که هیچی نداشتیم.نه مسواک.نه حوله.نه صابون.نه شامپو.نه حتی یک شونه.حسابی ژولی پولی شده بودیم.مستقر که شدیم،رفتیم یک مقدار خرید کردیم.خیلی ساده و فقط ضروریات.حالا میتونستم بفهمم فقر و نداری یعنی چی.بفهمم وقتی پول نداری بهترین جنسا رو بخری یعنی چی.وقتی یک مقدار کم بودجه داری و باید با اون برنامه ریزی کنی و زندگی رو بگذرونی یعنی چی.وقتی مجبوری جاهای ارزون بخوابی.وقتی نداری خوب بخری خوب بپوشی و خوب زندگی کنی.و وقتی مجبوری از خیلی چیزا بزنی تا به بقیه چیزها بپردازی.مجبوری نیازهاتو اولویت بندی کنی.توی اون منطقه سوئیت های زیادی بود که متعلق به یک سازمان بود.اختلاف فاحشی بین آدمهای مستقر در اونجا و ما بود.همه با تعجب به ما نگاه میکردن.براشون سوال بود که ما چرا از اینجور جایی سر در آوردیم؟
*یک ایران و یک عالمه توریست.
توی مسیر به یک گله توریست بدبخت که میدونستن این فصل ایران تور ارزونی داره؛برخوردم.داشتم فکر میکردم این بدبختا چی میکشن توی این مملکت.حجاب پیچیدشون و ترس از خوردن و آشامیدنشون منو به تعجب واداشته بود.توی اون جمع با دختری به نام آنابلا دوست شدیم.روسی بود و انگلیسی اصلا خوب حرف نمیزد من به دختر پسرای ایرونی بابت انگلیسی خوب دونستنشون بالیدم.یک در میون با اشاره به هم حرفامونو میفهموندیم.دختر خوشگل و خوشتیپی بود.این روسها کلا خوب تیکه هایی هستند.حدود 34 سال سن داشت و مردم شناسی خونده بود.نمیدونم.اینجور میگفت.مردهای اون جمع خیلی با شخصیت و مودب بودن.آنابلا خیلی دلش میخواست همراه ما باشه.و اینطور شد.و یک روز کامل همراهمون بود.یا ما همراهشون بودیم.فرقی نمیکنه.رفتیم شکار.یک جاهایی هم رفتیم که من لباس محلی پوشیدم و همشون از من عکس گرفتن.فرداست که این عکسه بره توی اینترنت و زیرش بنویسن یک دختر عشایر!!ایرانی!مثلا!
*فردا صبح به مقصد رسیدیم و تفریحاتمونو کردیم و خسته خسته و خیس خیس نشستیم لب آب در پناه یک درخت.بارون شدیدی میباره.مثل این فیلمایی که برای بارون از ماشین آتش نشانی استفاده میکنن.قطرات درشت و مداوم و تیز.ولی با اینهمه بارون؛ما زیر این درخت آروم بدون دغدغه نشستیم.آتیش هم روشنه.من به صدای بارون و تلق نلوق بلالها گوش میکنم.سوئیشرت تو روی شونه هامه.سونیا خوابه.سر اون پرنده ای که من با اون توریستای خارجی شریک شدم و زدمش؛با من قهر کرده.حالا یک پرستوی دریایی هم کمتر.به کجای دنیا برمیخوره؟نمیدونم چرا اینقدر سنگ دل شدم؟به گل آتیش زل زدم و هی بارون شدیدتر میشه و هی چشمای من گرمتر و گرمتر.طعم گس پرنده بدبو و لزج هنوز زیر دندونمه.همراه قارچای جنگلی.چه شود.میدونم که یک کم دیگه اینجا بمونیم؛دیگه درخت تموم بارونی رو که نگه داشته پس میزنه و مثل ناودون میریزه روی سر و هیکلمون.توی گل آتیش زل زدم و چشام گرم میشه.یه ماشین نور بالا میندازه توی چشمم.نورش خیلی خفه است.نزدیک میاد.بهمنه.باورم نمیشه.تکون نمیخورم.میگم یک رویاست.میاد نزدیکم؛میگه میشه یک چایی مهمونتون باشم؟سونیا هم بیدار میشه.پس اونهمه گزارش لحظه به لحظه واسه این بود؟بارون بند اومده و هوا خیلی خاص شده.سونیا میره لب آب و یک سیگار آتیش میکنه.من و بهمن میشینیم تنگ هم.بدون حرف.بدون کلام.یک چایی داغ براش میریزم.از بلالهایی که کباب کردم تعارفش میکنم.میگه فکر کردی من میذارم اینطوری تلخ باهام خداحافظی کنی؟از من در میری؟نمیپرسم چطوری اونهمه کارو ول کردی اومدی اینجا؟میگی که قراره تو توی شیراز باشی.میخندم میگم شیراز منم دیگه؟هر جا باشم شیراز اونجاست!بعدش به سمت جنگل راه میافیت.یک شهر دیگه.من و بهمن توی ماشین بهمن و سونیا با ماشین من.سونیا یادش رفته بود گواهینامه برداره و من توی اینهمه مسیر از رانندگی به شدت خسته شدم.حالا میگیم بی خیال.خداکنه اتفاقی نیفته.یک پیاده روی خوب توی یک مسیر خوب؛کلی تفریح سالم دیگه و کلی شونه به شونه هم رفتن و درد دل کردن و راز و نیاز شنیدن.حالا توی جنگل نشستم میون اونهمه بوته وحشی و یهو لرزشی عجیب تنمو فرا میگیره.چشم باز میکنم.سونیاست.داره تکون تکونم میده.میگه پاشو بارون داره شدید میشه.باید از اینجا بریم.میدونستم که همش رویاست!!!!!ولی این لبخند شیرین کنج لبم پس از کجا اومده؟و بوی عطر تو؟
*یک ماشین و یک عالمه ریسر.
توی جاده؛حتی توی همین شهر؛نمیدونم چطوریه که وقتی آقایون چشمشو ن به یک راننده خانوم میفته؛یاد قمپز درکردنهای بی حد و حسابشون میفتن.فکر میکنن اگه الان نپیچن جلوی خانومه و راهشو نگیرن یا حتی برای سبقت بهش راه بدن یا حتی بذارن اون راحت و بدون نگاههای مزاحم دیگرون به مسیرش ادامه بده و حتی چیزی نگفته و اشاره ای نکرده باشن؛مردیشون به اثبات نمیرسه؟!نمیدونم من کجام شبیه شوماخر بود.شاید کلاهی که منو شبیه راننده های رالی میکرد!مثلا!ددین من بجوری قلقلکشون میداد که سر به سرم بذارن.که مثلا بخوان باهاشون ریس بذارم!که مثلا باهاشون کل کل کنم.من خیلی کم طاقت و عصبیم.ولی همیشه سعی کردم این حالتو توی رانندگی نداشته باشم.ولی نمیشه که.مجبور شدم حال یکی دو نفر رو بگیرم.مجبور شدم گاهی از راست سبقت بگیرم!مجبور شدم به اون خری که راه به من نمیداد راهمو برم بفهمونم که از له و لورده شدن ماشین و حتی خودم نمیترسم.جالب بود که توی مسیر چشمم به یک ماشین که خیلی سعی میکرد در امتداد ما راه بیاد افتاد.راننده اش عجیب منو یاد حاج باران انداخت.نمیدونم چرا؟آخه همچین بی شباهتم نبود.بدم نمی اومد سربه سرش بذارم.آقا من یک نیش گاز دادم؛اینم غیرتی شد و چنان ماشینشو تاروند که بیا و ببین.بعدش هم با سونیا کلی خندیدیم بهش.الحق شتاب ماشینش خیلی عالی بود.جلوتر سرعتشو کم کرده بود بهش برسیم.و این برنامه چندین و چند بار توی مسیر ادامه داشت.تا همین تهران.کلی ما رو با کاراش خندوند.خیلی بامزه بود.بعدش دیشب که اومدم وبلاگ حاج بارون رو خوندم؛داشتم از تعجب شاخ در می آوردم تقریبا مطمئن شدم که حسم اشتباه نکرده و اون خودش بوده!
*باور کردنش سخته؛ولی میخواید باور کنید؛میخواید نکنید.دو تا زن جوون تنها؛مسیری حدود 2000 کیلومتر رو رانندگی کردن؛و سالم به خونه رسیدن.توی همین مملکت گل و بلبل.متاسفم که خیلی جاهای قشنگ و ماجراجویانه سفر رو مجبورم سانسور کنم.سفر ما یک سفر خاص بود.خیلی خاص.شاید دیگه هیچوقت توی عمرم چنین سفری نداشته باشم.همونطور که مطمئنم هر کسی از این سفرها نداره.از رانندگی توی مسیری که هیچ کس نبود جز چندتا دام وحشی؛از مسیری که پر از قاچاقچی بود؛از تموم ترس و وحشتهایی که داشتیم؛از همه اش نتونستم بگم.و میدونید که حتما دلیل دارم.
..........................................
نکته اخلاقی ایندفعه:
هميشه به ياد داشته باش تا به فراموشي بسپاري آنچه را که اندوهگينت مي سازد.
اما ...
هرگز فراموش نکن به ياد داشته باشي آنچه را که شادمانت مي سازد.
( آلبرت هوبارد)
صبح زود با صدای زنگ تلفنت بیدار میشم.صدامو صاف میکنم تا ندونی ساعت 8 صبحه و من هنوز خواب بودم.ولی انگار گلوم به هم چسبیده و یک سلام گرفته به زور از حنجرم بیرون میاد.میگی ماشین برندارم دم در منتظرمی.بدو بدو میپرم حموم و یک کمی دوش آب سرد تا این خواب آلودگی از سرم بپره.مثل جوجه آب کشیده میلرزم و بدو بدو وسایلمو میریزم توی کوله ام و لباس میپوشم.چقدر خوبه که نیازی به آرایش ندارم.چقدر خوبه که موهام مشکی و بلند و صافه.چقدر خوبه که با یک گیره مو میتونم مدل باب شده روز باشم.تو همین آرایش رو از سر من انداختی بزرگترین خدمت عمرتو بهم کردی.یک دونه شیر روزانه رو میریزم توی لیوان و میزارم داغ شه و یک پای سیب هم اون وسط حرومش میکنم.میدونم که وقت نمیشه همشو بخورم.از همون اول نصفش میکنم.یاد گرفتم اصراف(اسراف؟) نکنم.همه اینا شده ده دقیقه.و تو رو ده دقیقه اون پایین کاشتم.از حیاط پر از دار و درخت و آب زده که میگذرم و در رو که باز میکنم؛تو رو میبینم که اون سمت خیابون توی ماشین یه وری نشستی و داری منو نگاه میکنی.میدونم هیچوقت بابت دیر کردنم غر نمیزنی.میدونی که من بازم برات هزارتا دلیل برای دیر کردنم دارم.مثل همیشه.همیشه؟؟سلامت خیلی صاف و پر انرژیه.معلومه که به شدت پریشونی.دیگه دستت برام رو شده که وقتی از همیشه بذله گو تر باشی؛شادتر باشی؛و بخوای خودتو بی خیال دنیا و غصه هاش نشون بدی؛صدات یک موج کاذب سرخوشی داره.میذارم دنده دو بشه و بعد سه...حالا وقتشه ازت بپرسم:چی شده؟کجا میریم؟میگی سر کار!میگم اونو که خیلی وقته هستیم.حالا کجا میریم!میگی میبینی این کوچه ها چه پاییز قشنگی داره؟میگم همه کوچه ها پاییز قشنگی داره.میگی کوچ من چی؟اونم پاییز قشنگی داره؟تقریبا جا میخورم.میدونم منظورت چیه.میدونم که باز میخوای بگی چرا نسبت به من سرد شدی؟میدونم میخوای بگی اینقدر با من سرد نباش.میدونم توی بند بند صورتم دنبال اون عشق سوزنده ای که بود هستی.میدونم توی حرفام دنبال یک کلمه که بوی عشق بده میگردی.میدونم میخوای مثل گذشته باشیم.همه اینا رو من میدونم.اون تویی که نمیدونی من هنرپیشه خوبی هستم.اون تویی که نمیدونی من اونقدر توی نقشم میرم که گاهی یادم میره کی بودم.و چی بودم؟میگم مگه تو همینو نمیخواستی؟تو الان باید خوشحال باشی که من دیگه (نمیدونم چه لفظی به کار ببرم؟بگم دربه درت نیستم؟بگم عاشقت نیستم؟بگم بهت سرد شدم؟بگم دوستت ندارم؟) که من دیگه اونقدر دیوونه نیستم.مگه همون شب که کیک تولد منو بریدی چشاتو بستی همین آرزو رو نکردی؟یه دستی بهت زدم و تو مقاومتی نمیکنی.بی مکث میگی غلط کردم.اگه میدونستم خدا اون بالا همه دنیا رو ول کرده و به دهن من چشم دوخته تا دعامو مستجاب کنه....شاید آرزوی قشنگ تری هم میشد داشته باشم.نمیدونم وسط این هیری ویری چرا من دلم یهو برای بچه ات تنگ میشه.دلم دستای کوچولوشو میخواد.دلم اخما و خنده هاشو میخواد.چهار روزی هست که ندیدمش و نمیدونی چقدر دلم براش تنگ شده.چی شده؟چرا من دیگه تو رو نمیبینم؟تو درجه چندم اولویت شدی برام؟توی بهتی هستم که نمیدونم ازش راضی باشم یا نه.صدای ابی که میخونه نازی ناز کن که دلم یه سرونازه....شب آتیش بازی چشمای تو یادم نمیره....منو با تنهاییام تنها بذار دلم گرفته...روزای آفتابی رو به روم نیار....دلم گرفته....دلم گرفته.... تنها صدای توی ماشینه.بذار تو ندونی که من چقدر خودم رو به خاطر تو و مرد دیگه زندگیم نادید گرفتم.ندونی که من این یکی دو ماه با خودم چیکار کردم.ندونی من چقدر به کودک دلم با خشونت تمام سیلی زدم.گریه ها و زاریهاشو نشنیده گرفتم.مشت زدنهاشو؛پا کوبیدنهاشو....ندونی که من چیکار کردم با دلم...ندون که چقدر توی تنهایی گریستم؛چقدر دیوانه وار خندیدم؛چقدر احمقانه به خودم دروغ گفتم؛چقدر به دلم دروغ گفتم.ندونی چه دروغهایی به خوردش دادم.ندونی چقدر اذیتش کردم.تو فقط حس کن من به تو سرد شدم.ازم نخواه که دوباره گرم باشم.حالا ابی میخونه....به یادت بوده ام فردا به فردا...در به در تو...بی تو و همسفر تو...از همین روز تا به فردا....حتی تا آخر دنیا...هر چه هستم یا که باشم... از توام تنهای تنها...خاکم و خاک در تو....سایه پشت سر تو....همه زندگی من....سکوت رو میشکنی و میگی که بابت این حسی که تازگی دارم خوشحالی.حالا با خیال راحت تری میتونی بری.یک لحظه کافیست تا صورت من از اشک خیس بشه.میگی رومو برگردونم سمت تو.من جلوی هق هق و فش فش اشکامو گرفتم.ولی تو میدونی من بی دلیل رومو ازت برنگردوندم.دست میکشی روی گونم و دستت پر از قطره های درشت اشک میشه.میگم دلم برای بچه ات تنگ شده.میگی میریم میاریمش.یک ساعت بعد من و تو و کوچولوی دوست داشتنیت توی شهروند داریم قدم میزنیم.البته اون جاش توی آغوش من خیلی خوبه!سرحاله و صدای قهقهه هاش همه رو به سمتش میکشونه.دو تا سبد پر از خریدای جور واجور.برای مهمونی فردا.خانومت مدام چیزی یادش میاد و زنگ میزنه اطلاع میده.بی خیال غم و غصه شدیم.هم من.هم تو.اینقدر این کوچولوی دوست داشتنی شیرینه که نمیشه کنارش به غصه فکر کرد.مدتهاست از ته دل شاد نبودم.و اون لحظه بودم.این روزها اشکم منتظر یک تلنگر کوچولوئه.کافیه یکی بهم بگه؛چرا چشات قرمزه؟تا یک هق هق گریه ای براش سر کنم که بیا و ببین! همه چیز درست و روبه راهه.برمیگردیم.خریدها رو تحویل میدی.اما نی نی رو نه.میریم سر کار.دو تا دفتر یکی شده و شعبه شهر دیگه هم منتقل شده اینجا.خیلی شلوغ پلوغه.و دیگه هیچوقت به این شلوغی نخواهد بود.امروز من مامان نی نی ام.مثل اون چند روز.میبینم با چه حسرتی نوازشهایی که نثار نی نی ات میشه رو نگاه میکنی.تو هم خوب حسودی هستی ها.بعدش.میخوای منو به تموم مقدساتم قسم بدی.میدی و یک سری قولها ازم میگیری.یک سری نصیحتها.یک سری التماسها.یک سری دستورها.مثل پدری که دخترش داره میره یک شهر دیگه درس بخونه.همیشه به حس ششم تو عجیب اعتقاد داشتم.اما حالا...نمیدونم چی بگم.اینقدر سریع گرفتی؟
************************************
شب زنگ میزنم به مینو بیاد.آدرس خونتو بهش میدم.تموم شد.حالا من و تو کنار هم نشستیم.و موهامون دقیقا یک مدل کوتاه میشه.من؛تو؛مانی؛کوچولوها؛و خانومت.هممون از دم تیغ میگذریم.قول میدی که موهات به زیر شونت نرسیده بازم ببینمت.قول میدی سری بعد هم دوباره مینو موهاتو کوتاه کنه.قول میدی چشم به هم بزنم میگذره.فردا شب هم اون مهمونی کذایی.و بعد هم.....یک سکوت طولانی......................
.....................................................................................
پ.ن:میبخشید نمیتونم بهتون سر بزنم.سر میزنم.اما نمیتونم چیزی بگم.برای اینکه شرمندتون نشم.نظرها رو میبندم.
.................................................
لحظه ای با من باش...
اگرچه عشق به يک عمرغم نمي ارزد
دلم شکسته ، تنم مثل بيد مي لرزد
سرود مرگ در امواج مغز من پيچيد
همان شبي که دل تو به سيم آخر زد!
کبوتري که همه عمر ياورش بودم
درست از وسط دستهاي من پر زد
و گفتم : آه! خدايا چقدر تنهايم
خدا شنيد،ازآن روزغم به من سر زد!
ببين چگونه بگويم که دوستت دارم؟!
دلش گرفت... وسيلي به گوش دختر زد
ميان آينه خود را به جا نمي آورد
و وحشيانه به تصويرخويش خنجر زد
......................................................
نکته اخلاقی ایندفعه:
زياده از حد خود را تحت فشار قرار نده؛
بهترين چيزها زماني اتفاق مي افتد که انتظارش را نداري.
ببین؛امروز دیگه میخوام توی همین صفحه که باعث آشنایی من و تو و موندن من با تو هم بوده؛همه حرفهامو بزنم.هی خواستم نادیده بگیرم بدیهایی رو که در حق من کردی.هی خواستم به روم نیارم.هی تو بدی کردی و هی من ندیده گرفتم و کوتاه اومدم و بخشیدمت. ولی تو نه تنها سعی نکردی بدیهاتو جبران کنی؛بلکه از این ملایمتی که من به تو نشون دادم؛روز به روز سو استفاده کردی.اون اوایل خوب بودی.نمیخوام از حق بگذرم.جدای از تازه بودنت، تو اون اوایل از همه گزینه های پیش روم بهتر و مناسب تر به چشمم اومدی. البته اگر دقت کنی در بیشتر روابط،همیشه اون اوایل همه چیز مرتب و منظمه.وگرنه همون اول جنین اون رابطه سقط میشه و رشد نمیکنه و اونقدر بزرگ نمیشه که بشه وبال گردنت یا بوی تعفنش دور و برتو پر کنه و تو کاری هم نتونی بکنی.مدت زیادیه که من همراه تو هستم.مدت زیادیه که هر روزمو با تو آغاز میکنم،هر شبمو با تو یا حداقلش فکر کردن به تو به پایان میبرم.حتی وقتی هم توی مسافرت باشم،یک لحظه از یادت غافل نمیشم.همیشه بهترینها رو برات خواستم.همیشه سعی کردم تو بهترین باشی و احساس کمبودی نکنی و چیزی کم نداشته باشی.خواستم که تو حرف اول رو بزنی.اگه جایی کسی ازت تعریف کرده به این تعرف بالیدم.اینا رو میگم که بدونی من چطور تو رو میخواستم.و تو در عوض چیکار کردی؟درسته که من نباید توقع زیادی ازت داشته باشم چون مهمون ناخونده توام.البته نمیشه خودتو تبرئه کنی و بگی واقعا ناخونده بودم.تو یک جورایی منو به خودت خوندی.شاید خودت دقیقا یادت نیاد که چطوری از من خواستی و دعوت کردی تا باهات باشم؟ولی مطمئنا اگه این دعوت تو؛با اون لحظه ای که من توی انتخاب گیج و سر درگم بودم؛هم زمانی نداشت،الان من اینهمه از دست تو زجر نکشیده بودم تا این حد که بیام اینجا از بدیهات بگم.و الان هر کاری بکنم نتونم ازت دل بکنم.نتونم بند و بساطمو جمع کنم و از دل خونه تو برم جای دیگه.که دل کندن اینقدر برام سخت و مشکل باشه.که این دل بستن اینقدر باعث آزارم بشه.که مجبورم کنی به ترکت برخلاف میل باطنیم.امیدوارم لا اقل خجالت بکشی از رفتاری که این چند وقته با من داشتی و ذره ای شرمنده بشی از بازیهایی که این مدت سر من در آوردی.البته میدونم با خیلیهای دیگه هم از این بازیها کردی و هنوزم داری ادامه میدی.نمیدونم کی میخوای دست از این کارات برداری؟چرا همش با وعده و وعید خوب شدن منو سرکار میذاری؟فکر میکنی تا چند وقت دیگه من پای تو بمونم با این قولهای الکی که بهم میدی؟که خوب میشی،که همه چیز درست میشه؟تا کی با این دروغهای الکی میتونی منو واسه خودت نگه داری؟ من و حتی امثال منو؟چرا نمیخوای ما بدونیم که دیگه تو اون توی قدیمی و صمیمی نیستی؟تا کی من هی بخوام با تو ارتباط داشته باشم و از طرف تو ریجکت بشم؟تا کی هی پنجره ارتباطی خودتو با من میبندی و نادیده میگیری؟چرا برات اهمیت نداره که من مدتهاست نتونستم با تو هر وقت که دلم خواست تماس برقرار کنم؟چرا از هر ده بیست تا تقاضای من برای بودن با تو کی دو تاش بیشتر جواب داده نمیشه؟اوایل یادته؟ یادته روی هوا همه تماسهای منو میقاپیدی؟تو حتی تازگیها دریچه تماس دیگران رو هم به روی من بستی.حتی از تماس اونای دیگه به هر نحوی که بتونی با من جلوگیری میکنی.درسته من نباید توقع زیادی بابت محبتهایی که به من کردی داشته باشم،ولی اینم یادت نره که این من بودم که باعث رشد و بالندگی تو شدم.نمیتونی نقش منو توی پر طرفدار شدن خودت بی تاثیر بدونی و انکار کنی.خیلیها از طریق من با تو آشنا شدن.خیلی از همین خاطرخواههایی که الان داری و بابت داشتنشون خودتو گم کردی و نمیشناسی.اگه همین سر زدنهای مداوم من به تو شکوه و عظمت نداد بگو؟اگه میخوای انکار کنی که من و امثال من تو رو بالا کشوندیم بگو؟اگه الان میتونی با افتخار بنویسی که به مرز چهار میلیون پست رسیدی،نباید شک کنی که دلیل نزدیک به هزارتاش من بودم.پس نمیتونی فقط خودتو مهم بدونی.چرا اگه قراره اتفاقی بیفته به من نمیگی؟چرا نمیگی که سر فروختنت دعوا شده؟چرا نمیگی کار به دادگاه کشیده؟چرا نمیگی داری تمومش میکنی؟داری تموم میشی؟تا کی دروغ؟ تا کی وعده وعید؟خسته شدم دیگه.خسته ام کردی.نه میگذاری بنویسم نه میگذاری برایم بنویسند نه میگذاری ببینمت.تا کی سرور ارور؟تو مدتهاست دیگه بلاگفا نیستی.بلکه به قول یه بنده خدایی بلاگفاک هستی.یک مطلبی بود تحت این عنوان:که توی هر کشوری اگه به رییس جمهورش بگی fتلنلuمگممck yالالou چه اتفاقی میفته؟حالا هم تو به من گفتی fوئئu/.دودcئذوتلk you! من هم به تو میگیم fبلاuابتبck yoلنلu! و تموم!کاش همه اونایی که روت حساب کردن همینو بهت بگن!اگه اون موقعی که من به سرم زد با تو باشم،اون persianblog لعنتی بازی در نیاورده بود،من مهمون ناخونده دل سنگ و دست خالی توی وطنی! نمیشدم!که حالا مجبور بشم بر خلاف میل باطنیم جمع کنم دلمو و دل بکنم و برم.کاش مجبور نمیشدم.
....................................................................
پ.ن:دیشب سه نفر منو خیلی خیلی خوشحال کردند.سرشار از حسهای خوب و نایاب شدم.ممنونم.
پ.ن:به فکر یک سرور وبلاگ مفت و مجانی و خوب خوب خوب هستم.تو سراغ داری؟
.................................................................
لحظه ای با من باش...
ـ يک نفر دلش شکسته بود ....
توي ايستگاه اجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتظر .... ولي دعاي او
دير کرده بود
او خبر نداشت که دعاي کوچکش
توي چهار راه آسمان
پشت يک چراغ قرمز شلوغ
گير کرده بود .
ـ او نشست و نشست
و باز هم نشست
روزها يکي يکي از کنار او گذشت ........
او هنوز هم منتظر است .
...................................................................
نکته اخلاقی ایندفعه:
هر لذتي وقتي دوام پيدا ميکنه، زجر و مصيبت ميشه....
هي فلاني!! خودتو به اون راه نزن، هر لذتي، روحي و جسميشم هيچ فرقي نميکنه....
246K. آفرين پسر!دمت گرم! از همون اولين باري که روي سکو ديدمت عاشقت شدم! آره! درسته! عاشق چشم و ابروت شدم! چند سال پيش بود؟ فکر ميکنم سال 76! تو تنها و تنها ورزشکاري هستي که دوستت دارم!بهت علاقه دارم!مسابقه هاتو نگاه ميکنم! تشويقت ميکنم!
منتظر اومدنت روي سکو ميشم! نگرانت ميشم!رقيباتو ميپام!دلم ميخواد دستشون سر بخوره يا پاشون بلغزه! وقتي ميخواي وزنه بزني نگرانت ميشم که نکنه آسيب ببيني!قبل از اينکه بياي روي سکو با اون قيافه مهربون و معصوم و صورت خوشگل و چشم و ابروي مشکي نازت نشستي؛نگران روحيه ات هستم!حرکات چشم و ابروتو زير نظر دارم تا بفهمم که آرومي؟ ميزوني؟ همه چيز رو به راهه؟ واقعا بهت افتخار ميکنم! درسته براي خاطر دو تا نکته ديگه هم تو رو دوست دارم؛ولي هر چي باشه؛بهت افتخار ميکنم!تو مجموعا قابل احترام و افتخاري.قربون اون هيکل چاقت برم من خپل!با اون شکم گندت!ماني که ميخواست سر به تنت نباشه بس که من قربون صدقه ات رفتم امشب!من ميگفتم اگه ببينمت؛مثل اون دفعه که ديدمت؛ميپرم يک ماچ گنده ات ميکنم!ماني ميگفت من ببينمش ميزنم زير چشمش! ميدونم نبايد حساسيت ماني رو برانگيخته کنم اونقدر که بگه از تو بدش مياد!ولي نميتونستم وقتي ميخندي و وزنه روي دستاته؛نگم: پسر گلم....عزيزم....قربونت برم...ناز نازي من...عسلم...!!!! تو تنها ورزشکاري هستي!
................................................
پ.ن:خوب؛اونقدر عشق به حسين رضازاده دارم؛ که يک پست ناقابل براش بنويسم و احساسات غليظمو بريزم بيرون!
پ.ن:اینم یک SMS باحال بود که منو خندوند:
جدیدترین ترانه بنیامین رو شنیدین؟
: شرکت خلوت ....دفتر خالی...منشی خوشگل...تنهاست...نمییای؟!! نمیخوای؟!! نمیخوای؟!!!
پ.ن:اینم دو تا از مشتریهای وبلاگ من!: یک و دو!
.......................................................
لحظه اي با من باش...
رسم به نگاهت به چشم سياهت که عشق و اميد آفريده بسي آفريده بسي
چه شب تا سحر در جدايي تو دل تپيده بسي دل تپيده بسي
به يادت چه شبها سرشکم روان ز دو ديده بسي
به ياد تو دل غم کشيده بسي فتنه ديده بسي
اي غافل از تنهايي من بي تو منو آهي در روزگار سياهي
در خلوت آغوش تو چون دل را نبود راهي
ديگر ندارم پناهي واي از شبها آن حکايتها از براي من از شکايتها
رشته اي اگر چه گسسته از براي من جانا
قلب من اگر چون شکسته جان فداي تو جانا
روزگارم اگر چه سيه شد آن همه آرزويم تبه شد که در آيي ز در جانا
هر شبانگه دو ديده به راهت سينه ام پر زدرد و آهت کي برايد سحر جانا
...........................................................................
نکته اخلاقي ايندفعه:
آنکس را که دوستش داريم هر حقي بر گردن ما دارد حتي اينکه دوستمان نداشته باشد.
زیر دوش از اون بالا یک نگاه بهشون میندازم.به نظر من اینا اسرار آمیزترین بخش خلقت یک زن هستند.نرم و ملایم و دوست داشتنی!دوست داشتنی از این جهت که زنها خیلی بهش اهمیت میدن و تحویلشون میگیرن و مواظبشونن؛بچه ها که عاشقشن؛و مردها هم که میمیرن براش!گاهی فکر میکنم چرا اینقدر این دو تا گوی بلورین مورد علاقه است؟از بابت داشتنشون به خودم میبالم!خوشحالم که مرد نبودم!اینقدر بی ریخت!عق!!ولی همینها منو به چند تا صحنه دور و نزدیک میبره.نمیدونم چرا؛ولی فقط اینا یادم مونده.
*یک زمانی با یکی که دوستش داشتم سوار تاکسی شدیم؛این آقا پسر سهوا(شاید هم عمدا)دستش خورد به همین نقطه حساس من!دیگه نمیدونید این ماجرا چند سال ما رو از زندگی عقب انداخت!هر چند همش اصرار داشت که سهوی بود؛ولی من دهنی ازش سرویس کردم که تا عمر داره و دارم! یادمون نمیره!اون مانی نبود ها!!!
*حدود 6 سال پیش مشغول پیاده روی زیر پل سید خندان بودم که دو تا پسر جوجه نوجوون(اوه!اونموقع خودمم جوجه بودم!) خیلی با نزاکت از رو به روم میومدن و با هم حرف میزدن.و خیلی راحت؛به من که رسیدن؛دست یکیشون گردی سینمو بغل کرد!دستشو حالت نیم داره انداخت روش و یک فشار و بعدش تموم!به همین سادگی رد شد.انگار نه انگار اتفاقی افتاده.اینا توی کسری از ثانیه اتفاق افتاد.من سر جام میخکوب شدم.رنگم پرید.احتمالا اول سرخ شد بعد کبود بعد سفید!داغ شدم؛و همه اینها هم باز توی همون کسری از ثانیه اتفاق افتاد.برگشتم.خیلی ازم دور شده بودن.با شدت تموم دویدم؛خودمو بهشون رسوندم؛و با لگد کوبیدم به پهلوی یکیشون.نمیدونم کدومشون بود!ولی گمونم خود اصلیه بود.برق از چشمش پرید!اصلا انتظارشو نداشت!یکی از پشت بیهوا بکوبه توی پهلوش!دورمون زود شلوغ شد!خیلیها موضوع رو گرفتند!چند تا مرد و چند تا خانوم!من شیر شدم وقتی برگشت؛باز هم یکی زدم توی زانوش!آی حال داد!دوستش فرار رو به قرار ترجیح داد و این یکی لنگ لنگان رفت تا افتاد روی زمین.بعدشم تا میخورد دو تا آقای جنتلمن کتکش زدن؛البته از کیف و دمپایی خانومها هم بی بهره نموند.و متاسفانه خواهر مادرشم پیوند داده شدن!من تا چند روز حالم بد بود.حس چندش آوری بود.هر چند سوتین اسفنجی من نذاشته بود اون با چیزی تماس پیدا کنه؛ولی خیلی بدم میومد.مدتها زیر دوش لیف و شامپو میکردم؛تا تمیز بشه!!!یک وسواس بیمارگونه!
*بعدیش که یادم میاد؛همین نزدیکیها بود.رفته بودیم توی یکی از این پاساژهای مرزی خرید.همونجا که خدا نکنه یک خانوم تنها ببینند.بعید نیست ترتیبشو همونجا بدن!من و مانی و بهمن و خانومش و یکی دو تا دیگه از دوستامون.من از جمع جدا شدم و رفتم توی یک مغازه.داشتم به لباسهای داخل کمدش نگاه میکردم؛دیدم یک صدایی پرسید میتونه کمکم کنه؟برگشتم؛یک پسر گوریل دیدم.که به شدت احساس آلن دولن بودن میکرد.بعدش گفتم نه.من فقط دارم نگاه میکنم.ممنونم.یک دقیقه بعد با یک لباس شب دکلته برگشت و اصرار داشت من اونو پرو کنم!میخواستم از شرش خلاص شم.گفتم نه.اصلا قصد خرید ندارم.ولی با کمال پر رویی لباس رو از قسمت سینه اش گرفت و چسبوند تخت سینم و از بغل با انگشتاش نرمیهای اونو فشار داد.و گفت ببین چقدر بهت میاد؛اندام شما جون میده واسه این لباس!دوباره همون حالت!من سر جام میخکوب شدم.رنگم پرید.احتمالا اول سرخ شد بعد کبود بعد سفید!داغ شدم؛و همه اینها هم باز توی همون کسری از ثانیه اتفاق افتاد.اینبار علاوه بر احساسات ناخوشایند قبلی؛این کار اون یارو خیلی هم برخورنده بود برام.و دیگه نمیتونستم مثل اون زمان بپرم یارو رو بزنم!یک کمی مجبور شدم قضیه رو مسکوت بذارم و خیلی بی تفاوت و احمقانه خودمو به نفهمی بزنم و بخوام بزنم به چاک.شاید نمیخواستم دعوا بشه یا آبروریزی؟فقط یا تنفر تموم به یارو گفتم خیلی نجابت به خرج دادم بهت چیزی نگفتم؛دفعه دیگه واسه کسی اینطوری لباس پرو نکنی.تا برگشتم برم سمت در ورودی؛بهمن رو که اومده بود دنبال من؛پشت سرم دیدم.نمیدونم این حرف منو شنیده بود،یا چیزی دیده بود؛یا از همین رنگ پریده و حالت آشفته من شصتش خبردار شده بود؛مهلت نداد؛یکهو دیدم کو بهمن؟کو؟ آقا افتاده بود روی یارو حالا نزن کی بزن.خشکم زده بود.باورم نمیشد.آخه بهمن توی عمرش با کسی دست به یقه نشده بود.درست مثل مانی.میدونید که چقدر اعصاب آدم سر این موارد خورد میشه.مردم از خجالت.
*و آخریشم همین دیروز! یک پسره از اینایی که بهشون میگن بچه سوسول!دوست دخترشو بغل کرده بود و عقب تاکسی نشسته بود.من خواستم جلو بشینم؛ولی دیدم صندلی جلو کمربند نداره.از شما چه پنهون سر این تصادفات کمی موش شدم و ترسو.هیچ دلم نمیخواست به عنوان مسافر تاکسی صورتم کوبیده بشه به شیشه جلو یک پیکان داغون مسافرکش.در جلو رو بستم و رفتم عقب نشستم.بماند که تمام مدت مجبور بودم گردنم رو به سمت پنجره کنارم بگیرم تا ماچ و بوسه های اینا رو نبینم!و البته چیزای دیگرشونو!و آقا پسره اینقدر حشری شده بود که یادش رفته بود یک خانوم غریبه هم اینورش نشسته!اولش فشار بازوشو به بازوم جدی نگرفتم و سهوی حساب کردم.دخترک توی بغل پسره و بیخ گوشش نجوا میکرد.بعدش پسرک دستشو به دستم رسوند و یک کارت گذاشت توی مشتم!من هاج و واج مونده بودم و کارته از دستم افتاد رفت زیر صندلی.بعدش آقا پسره که در نظر اول به گی ها بیشتر شبیه بود؛دست به سینه شد و اون دست طرف من رو رسوند به سینه من!و نازش کرد!عق!واقعا دلم واسه دختره سوخت و عکس العملی نشون ندادم جز جمع کردن و مچاله کردن خودم.بعدشم که رسیدیم به مقصد؛دختره رو پیچوند و اومد دنبال من.توی یک کوچه خلوت؛حالا وقتش بود؛تا تونستم با کتابهایی که خریده بودم کوبیدم توی سر و صورتش!از من کتک؛از اون اصرار که من از شما خوشم اومده!روتو برم هی!
................................................
پ.ن:مناجاتنامه:خدایا ممنونم بابت اینهمه چیزای خوشگل خوشگل که به ما ارزانی داشته ای!
پ.ن:بی ذوقا!اون لینکی که پست قبل براتون گذاشتم ندیدید؟!!!
................................................
لحظه ای با من باش...
آويخته به آوازِ پرندگان
آويخته به صداى سازِ خُنياگران
ازبناگوشِ تومى گذرم ، عطرِ ترا مى نوشم
بر موىِ تو بوسه مى زنم
آويخته به قطرهِ باران
آويخته به تماسِ باد
مژگانِ ترا سرانگشتِ نوازش
برگونه ات گونه مى سايم
من آويخته ِ تيره ترين ابر
آويخته بر شُعلهِ رعد
به خاك و آب و آسمان غُره مى زنم
سهمِ من نشد ازاين هستى
كه هر صبح با صداى تو برخيزم
هر شب در گرماى تنِ تو بخواب روَم
..........................................
نکته اخلاقی ایندفعه:
سه چيز را نمي شود مخفي کرد:دود؛ عشق و پول.
*شکل و شمايل اين ياهو ايميل عوض شده.هيچ خوشم نيومد.همش سردرگمت ميکنه.من به همين دليل ظاهر غريبه اش از ايميل اختصاصي شرکت استفاده نميکنم(البته يک دليل ديگشم ترس از يک عامل ناشناخته است!شما به روتون نيارين!)و حالا اين ياهو هم بازي درآورده.
*خدايا!اينهمه مردم رو داري سفارش به دوستي و دوست داشتن ميکني؛پس چرا وقتي ميخوان دوست داشته باشن؛پتک ميکني ميزني توي سرشون؟اينکه جلوي خودت رو بگيري که کسي رو دوست نداشته باشي؛خيلي سخت تر از اينکه خودتو مجبور کني يکي رو دوست داشته باشي نيست؟يا نه!هر دوتاشون سخته.خيلي هم سخته!
*توي اين دو هفته؛بيشترين خبري که شنيدم؛تو مايه هاي طلاق بوده و بس.تقريبا 4 تا خبر شوکه کننده طلاق!اونم در رابطه با کسايي که فکرشم نميتونستم بکنم.نميدونم چرا اسم طلاق که مياد؛پشتم ميلرزه.خوب؛اين حساسيت خوبه.مگه نه؟ولي من نميدونم چطور اينقدر راحت از هم جدا ميشن؟اصلا اسم جدايي و طلاق رو مثل نقل و نبات ميارن؛در حاليکه من از به کار بردنش وقتي هم مجبور باشم؛هم ميترسم.دوستي ميگفت طلاق هم مثل ازدواجه.هيچ سختي و تلخي نداره.البته ميدونم يک وقتايي يک رابطه به قدري بوي تعفن ميگيره که جدايي براش رسيدن به اوج يک توالي ميتونه باشه.
*نظرتون درباره اين احمقهايي که از سمت راست سبقت ميگيرن چيه؟يا اينايي که وسط اتوبان با 160 تا سرعت دارن ميرن و يهو يادشون ميفته بايد ميپيچيدن توي يک لاين ديگه؟حالا نظرتون درمورد پرس شدن وسط اين دوتا احمق چيه؟
*دوبار تصادف توي دو هفته!خوب؛اوليشو خودم گذاشتم به حساب بي توجهي و بي احتياطي؛با اينکه من مقصر نبودم؛ولي ديگراني بودند که متفق القول معتقد به چشم خوردن بودن.از جمله مامان خودم!و باباي ماني!ولي دومي که شد؛ديگه همه فقط يک چيز به ذهنشون رسيد:چشم خوردي!حتي خودم!البته نه که خودم تحفه اي باشم ها!اينبار ماشين عزيزم چشم خورده و من ميپذيرم که ممکنه!
*من سالمم به خدا!
*هفته پيش؛توي يک روز، دوتا تصميم؛درباره دو تا رابطه؛با دو تا آدم گرفتيم؛که هر دوش تويه يه مايه ها بود!محدود کردن رابطه؛کنترل کردن رابطه؛و تغيير شکل رابطه!!زرشک!
*اين ماه رمضوني باعث شده من به اندازه تمام يک سال آشپزي کنم.من و رييس و ماني و همکارش قرار گذاشتيم يک در ميون غذا بياريم.حالا بخشي از مکالمه ماني و من ساعت 12 شب:"پاشو برو نهار فردا رو بپز! ول کن اين کامپيوترو!شهاب(همکارش!)گشنه ميمونه ها!" و رييس هم از عصر تا شب ده بيست تا مسيج ميزنه و نهار فردا رو ميپرسه!منم تو کف ميذارمش تا لحظه آخر که گرمش ميکنيم!و البته يک مراسم پوز زنوني بين آشپزي من و آشپزي خانوم رييس!راه افتاده که تازه فهميدم عجب بازي خوردم!آشپز قابل ما خود رييسه نه خانومش!!تازگیها سفارش هم میده!اونم رولت گوشت!!!من نمیدونم با کدوم "گ" مینویسنش!
*بازم ماه پر فیض رمضون!اینبار که رفتیم خرید تا تونستم قفسه بیسکویتا و تیتابها و ویفرها و کیت کتها و کیک و کلوچه ها و ساندیسها و از این دست رو خالی کردم!مانی میگه چه خبره؟انگار میخوای بری جبهه؟!!!یا زندون!!!نمیدونم چرا اینقدر این ماه ضیافت خدا!آدمو حریص میکنه!من که با اصرار مانی و رییس یک لقمه غذا میخوردم؛حالا صبح تا شب مشغول خوردن انواع خوراکیهام!صبحها هم با کوله باری از میوه و خوردنی خونه رو ترک میکنم!تازه امروز 2 کیلو پسته تازه رو یک جا خوردم! دیگه آخراشه و من دلم حسابی واسه این نعمت تنگ میشه!
*هميشه سعي کردم قبل از اينکه دير بشه و صداي آلارم چيزي در بياد؛خودم به موضوع رسيدگي کنم.ولي اينبار؛گذاشتم يک کمي دير شد.
*"فکر کردي من نميدونم اون E ! و اون بوسه ها و اون قلبها يعني چي؟يک کمي؛يک کمي؛يک کمي؛سوتي بود!"هر چی فکر کردم؛چیزی نوفهمیدم!
*اینم ببینید حالشو ببرید.
.........................................
لحظه ای......
و ايستاده مثل مردي ايستاده
مثل شبي که گريه کردي ايستاده
له ميکند در زير پا خود را... مهم نيست
ميخواهدت؛ميخواهدت؛اما مهم نيست
حس ميکند هرگز تو را؛حتما!نديده!
در ميرود مانند مرغي سر بريده
با هر چه دارم از تو دارم ميستيزم
ديگر نميخواهم تو را اصلا عزيزم
هي قطره قطره قطره قطره آب گشتم
بگذار از چشمان تو پايين بريزم
من عاشقم!بي خود تقلا ميکنم هي
از تو به سمت ديگري ها ميگريزم
اينجا نشسته پيش من در حلقه اي زرد
حس تصرف در تنم در بستر درد...
استاد!من مرده ام به من چه مربوط؟
که شعر بايد درس را پاره نميکرد
از اول اين درس هي از زن نوشتم
هي عشق املا کرد....هي من نوشتم
اصلا کسي ميفهمد اين را که چرا مرد
لبخند بر لب در دل خود گريه ميکرد؟
من عاشقم که عاشقم که غم ندارم
غير از زني که نيست چيزي کم ندارم
اصلا چرا من رابه خود تشبيه کرديد؟
خانوم شما قلب مرا تشريح کرديد
و خون من پاشيد روي دستهاتان
من جيعغ مي....ساکت نشستم زير باران
و تيغ جراحي مرا آرام طي کرد
و عاقبت تبديل شد به حلقه اي زرد
و ايستاده مثل مردي ايستاده
در انتظار لحظه ي پايان جاده
و يک گل خشکيده بي بو... مهم نيست
و پرتگاهي که براي او مهم نيست
و زن که هرگز نيست...و دنياي تازه...
استاد ما مرديم!....خانم!با اجازه!
میخوام یک چیزی رو بهت تبریک بگم....اما....![]()
![]()
آخرين برگهاي زرد پاييزي روي شاخه هاي نيمه عريان درختان سر به فلک کشيده باغچه؛با موزيک و نواي باد رقصي سحر انگيز را رقم زده بودند.هر از چند گاهي يکي از برگها به مثابه دخترکي مست و خسته از رقص؛خود را از بزم پاييزي برگها جدا ميکرد و به محفل خاموشي و سکون پا ميگذاشت.رقص مرگ شايد بي تکلف ترين و ساده ترين تشبيه براي مهمانهاي اين بزم باشد.گاهي صداي زوزه باد و خش خش برگها؛با صداي شاخه هايي که خود را با اصرار فراوان به شيشه پنجره ميکوبند تا نگاهي به شکوه و عظمت پاييزيشان بيندازي،يکي ميشود.و تو مبهوت اين شکوه و زيبايي و مغلوب اين هواي غم گرفته و محنت بار پاييزي.و تو اکنون بوي پاييز را،نه خود پاييز؛که دقيقا حال و هواي 15 شهريور تا آخر آبان را با تمام وجود حس ميکني و شامه ات خيلي دوست ندارد خود را با اين رنگها و صداها همنوا کند و درست يک پاييز سالهاي دور را در خانه پدري برايت به تصوير بکشد.از روي تخت تک نفره بوي نم گرفته ات که حاصل بارش نم نم باران ديروز و پنجره نيم باز بوده است؛بر ميخزي و نگاهي به قفسه کتابخانه قهوه اي رنگ و کهنه چوبي گوشه اتاق مي اندازي.در گذر زمان کتابهاي اينجا مانده و رها شده ات به زردي ميگرايد.گذر عمر را روي خط به خط و صفحه به صفحه اين کتابها ميبيني؛اما روي چهره خود؛نه.دلت گرفته.نميداني چرا.حتي نميداني چرا اکنون از جمع پدر و مادر و برادر و خواهر فاصله گرفته اي و به اين گوشه دنج اتاق سالهاي دورت پناه آورده اي؟چند لحظه قبل در آغوش پدر به شدت گريسته اي و کمي احساس آرامش کرده اي.عادت کرده اند.به اينکه تو گاهي آنچنان احساساتي شوي؛که گاهي چنان عنان اختيار از دست بدهي که حتي وسط خيابان پر رفت و آمدي بناي زار زار گريستن بگذاري.حتي با آنهمه غرورت؛با آنهمه اصرارت که کسي اشکهايت را نبيند؛حتي با آنهمه پافشاريت براي نگه داشتن اشکها پست پلکهاي ورم کرده ات؛نگذاري و تلاش کني که مخفي شان کني؛اما؛حتي بي صدا؛حتي بي اشک؛بنشيني و به ديواري تکيه بدهي و در دل بگريي.عادت کرده اند به گريه هاي گاه و بي گاهت.تلخ و گزنده و غمبار.و به شاديهاي گاه و بيگاهت.بيش از حد و لوده و بسيار سرخوش.و هر دو هم بي هيچ دليل خاصي که شايد دليل خاصي هم باشد و آنها ندانند.ولي بدتر آن است که خودت نداني.دليل گريه ات را نداني.دليل خنده ات را نداني.اين اتاق بيشترين حسي را که به وجودت القا ميکند؛انتظار است.انتظار و انتظار.حتي صداي تيک تيک ساعت روي ميز؛همانقدر کهنه و قدیمي و لنگ لنگان و آهسته؛شرنگ انتظارهاي بي پايانت را؛براي آينده اي که نميدانستي اش؛اما ساختيش؛ياد آوريت ميکند.دلت گرفته است و تو نميداني چرا.دلت مثل خيلي وقتها گرفته است و حتي ادا و اطوارهاي برادرت که تازه يک ريش مسخره به اجزاي صورتش اضافه کرده و از در آوردن انواع و اقسام صداهاي حيوانات اهلي و وحشي؛تا بازي کردن نمايشهاي شکسپير به مسخره ترين حالت؛سعي در کاشتن لبخندي ولو مصنوعي کنج لبت دارد؛نميتواند تو را براي ثانيه اي بخنداند.دلت گرفته و دست نوازش مادرت هم نميتواند از وسعت دلگرفتگيهايت بکاهد.دلت کنج اين اتاق قديمي گرفته و تو دلت ميخواهد با قسمت چوبي گيتار خواهرت؛بزني توي سرش تا آن آوازهاي غمگين و مسخره اش را نخواند.دلت حتي آن موقعي که صدايي جز صداي ريختن تاس و کريهاي(با ضم ک) پدر نيست؛و حتي آن وقتي که پدر سخاوتمندانه اجازه ميدهد تو مارسش کني؛و حتي دست از تقلبهاي زيرکانه اش هم کشيده؛گرفته است.حتي وقتي صداي همسرت را از فرسنگها فاصله ميشنوي که گزارش کارهاي روزانه اش را ميدهد؛باز هم دلت گرفته است.زير پنجره؛روي همان تخت تک نفره بوي نم گرفته؛ دراز کشيده اي.تلفن با همان صداي کهنه و قديمي زنگ ميخورد...يک...دو...سه....دلت ميخواهد بداني چه کسي پشت خط بود؟خواهر و برادرت براي برداشتن گوشي دويده اند و تو اين را از صداي گامهاي شتابان آنها ميشنوي.و از صداي جر و بحثي که هر يک به ديگري ميگويد:"چرا گوشي را برداشتي؟با من کار داشت!"ميفهمي که زمان تو گذشته.خود را فسيل با اهميتي ميداني که در قعر اقيانوسي جا مانده و کسي براي کشفش وقت ندارد! چقدر اينجا؛در خانه پدري؛بوي زندگي جاريست.دوباره زنگ تلفن...يک...دو...سه....شيطنتم؟گل ميکند و زود دست ميبرم و گوشي را به چنگ ميکشم.الو...صدايي جز سکوت نيست....از آنطرف سيمها صداي الو...الو...خواهر برادرت مي آيد.و بعد غر غر پدر که:باز جمعه شد و اين مزاحمتها شروع شد.آن دو گوشي ها را رها کرده اند؛اما من...هنوز دلم کشيده ميشود...دستم را ميکشد تا گوشي را به گوشم بچسبانم و نگه دارم...و نميدانم چگونه آن صداي الوي التماس آميز؟و غمبارم را تکرار ميکنم تا در اين سيمهاي عريان شده بپيچد و به کسي که آن سوي خط منتظر است برساند و صدايي لرزانتر برگردد و الويي تحويلم بدهد و ....و....بند از بند وجودم جدا کند....و....نه....نه....براي لحظه اي دچار توهمي تلخ شده ام...پس اينکه اينگونه به نام مرا صدا ميزند و اينگونه با مکث در انتظار حرفهايم ميماند؟اينکه صدايش ميلرزد و حرفهايش نيز....توهم....توهمي احمقانه است...چرا...پس چرا نميتوانم گوشي را سرجايش بگذارم و دوباره غرق گذشته هايم شوم؟غرق پاييزم؟سلام...سلام...به نام صدايم ميزند...رويايي گنگ و بخار آلود...نه...نمي شناسمش...نميشناسمش....به نام صدايم ميزند و من...بدون اينکه بشناسمش؛اشکهايم سرازير شده...من نميشناسمش...نميشناسمش...و دارم هاي هاي ميگريم....نميشناسمش و چيزي مرا با خود کشيده و در گذشته اي دور پرتاب ميکند...نميشناسمش و صداي بغض آلودي با نفس نفس زدنهاي گريه آلودي که طعم شور اشک ميدهد؛از لا به لاي سيمهاي خيره و عريان؛خود را به "ما"ميرسانند.صدا صداي "سياووش" است.تو ميتواني بگويي نميشناسيش و شانه هايت را با بي قيدي بالا بيندازي و به راحتي آب خوردن گوشي را روي پايه بکوبي و پشتت را به گوشي تلفن بکني و پتو را تا زير چانه ات بالا بکشي و کف پاهايت را براي هوا خوردن آزاد بگذاري و لبخندي بر لب بزني و به پنجره و بزم شکوهمند برگها نگاه کني و به خوابي خوش و آهسته بروي.قاطي همه اينها ميتواني يک "هوم "مسخره هم تحويل خودت بدهي.ميتواني اگر که از ساعاتي پيش اين اتاق تو را غرق نوستالوژيهاي غمناکت نکرده بود.ميتوانستي اگر ...نه...الان نميتواني....بعد از سلام و احوال پرسي عادي؛خوب؟
-به نام ميخواندت...من ميخواستم از تو معذرت خواهي کنم....
+ها ها ها...جنابعالي اصلا کي هستيد؟
_ميدونم که منو شناختي...با اين حال...منم:سياووش...
(آواري از دردهاي کهنه روي دلت ميريزد...و تو سکوت ميکني...)
_ميخواستم از خودت بشنوم که منو بخشيدي....
+و اگر نبخشم؟
_اينقدر التماست کنم و به پات بيفتم که ببخشي...
+چرا فکر کردي من بايد تو رو ببخشم؟
_من تو رو خيلي اذيت کردم....منو ببخش...من خيلي به تو بدي کردم...من خيلي بد بودم...
+ها ها ها...(خنده هاي عصبي و هيستريک)...خوب من دليل براي نبخشيدن نميبينم...
_اما از ته دل منو ببخش...ميدونم که خيلي در حق تو پستي کردم...
+خيالت راحت....من اصلا اسمتم يادم رفته...
_ميدونم...من لياقت نداشتم که اسمم يادت بمونه....منو ميبخشي؟
(اسمتم يادم رفته؟مگه ميشه؟حالا رعشه هاي عصبي هم گرفته ام)
+ببين؛ديگه اينجا زنگ نزن...من تو رو بخشيدم...وگر نه الان زنده نبودي!
_الان از کجا ميدوني که من زنده ام؟زندگي کردن من مردن تدريجي بود...تو که رفتي...با اون چشمهاي اشک آلود؛با اون دل شکسته...يادته؟بهم گفتي من نفرينت نکردم...ولي خيلي مواظب باش...تو نبايد دل منو ميشکستي...خدا منو خيلي دوست داره...ميترسم...ميترسم از اينکه خشم خدامو برانگيخته باشي....ميترسم سياووش...لا اقل بذار شيرين با تو خداحافظي کنم...و من سنگدل...گفتم تلخ باشه خيلي بهتره...گفتم بود و نبودت واسه من فرقي نداره...گفتم يک زماني دوستت داشتم و حالا نميدونم چرا ندارم؟به همين سادگي...دوستت ندارم...
(حالا اينقدر آزارم داده با يادآوري اين کلمات که مقاومتم در هم بشکند و هق هقم امانم را ببرد و خودم را همان دختر تنها و بدبخت و شکست خورده 10 سال پيش ببينم)
+بي خيال...من بخشيدمت...همون موقع.اخبار خوشي هم ازت داشتم...خداي من در مورد تو زياد سختگيري نکرد...(با خنده)..اون هم باهات مهربون تر از اون مقداري بود که حقت بود...که لياقتشو داشتي...
_اميدوارم...اميدوارم...الان کجايي؟چيکار ميکني؟ازدواج کردي؟(!)
+الان من توي همون اتاقي هستم که....و...ازدواج هم کردم...و دارم زندگي ميکنم.مبارزه براي زندگي...
_بعد از من عاشق هم شدي؟
+خيلي خوش خيالي پسرک!....من عاشق هم نشدم...بعد از تو من عاشق شدم....من عاشق تو نبودم.
_بودي...البته حق داري بدت بياد بگي که بودي...من لياقت عشقتو نداشتم...با عشقت ازدواج کردي نه؟
(من گيج اين سوال ميشوم و دلم ميخواهد دروغ بگويم تا بيشتر دلش بسوزد...شايد اين کمي تسکينم بدهد..)
+آره.من دارم با عشقم زندگي ميکنم.
_من يک ماهي هست اومدم ايران.البته موندني نيستم...ولي احساس کردم بايد از تو از صميم قلبم معذرت بخوام...("هوم" تمسخر آميزي تحويلش ميدهم؛قلب؟؟!!!)
_بعد از رفتن تو...حسرت يک نفر که اونقدر عاشقانه منو دوست داشته باشه...براي سالهاي سال توي دلم موند....هنوز هم حسرتشو دارم...هنوز هم ياد محبتهاي تو که ميفتم دلم ميخواد بميرم...من چقدر بي لياقت بودم...
+نوشدارو پس از مرگ سهراب شدي سياووش؟خوب که چي؟خواستي ببخشمت؛بهت که گفتم؛من اصلا تو رو يادم رفته بود.چند وقت پيش يک جايي بحث خواب ديدن بود؛من هم گفتم که خواب کسي رو ديدم که عمرا ميديدم...يعني من توي اين 10 سال يک بار هم خوابتو نديده بودم.تا همين چند وقت پيش...و حالا هم خودت...و اين حرفهات...ببين...تو براي من خيلي خيلي وقته تموم شدي.همون روزي که آخرين بوسه خداحافظي رو روي سرانگشتات گذاشتم...و منتظر يک فشار دست از تو بودم که نرم...که بمونم...ولي...
_من احمق بودم...میدونم من خیلی بهت بد کردم...من اونهمه عشق و محبت تو رو نادیده گرفتم...من...
+تو بزرگترین لطف زندگیتو به من کردی...همینکه رفتی...بزرگترین خوشبختی رو به من دادی....من نمیفهمیدم...من اصرار به چیزی داشتم که بدبختیم توش مستتر بود...ولی خدا خیلی دوستم داشت...تو راست میگفتی...یکی باید منو میشکست...یکی باید بهم ثابت میکرد که زندگی هم زیر داره هم بالا...
_اااااااااااااه ه ه بس کن دیگه.من اینهمه وقت دنبالت نگشتم که اینا رو ازت بشنوم.خوب به من هم حق بده.من یک جوون خام بودم...مغرور...دلم میخواست خودم رو به تو و همه ثابت کنم...میدونم بد راهی رو انتخاب کردم...ولی باور کن نمیخواستم اونطور بشه...مياي ببينمت؟!!!!
+عجب!!هنوز هم پر رويي بشر!
_پس يعني...
+بله...يعني تمومه.خيلي وقته تمومه.
_ببين چيکار کردم که تو به من ميگي ديدار به قيامت...حاضر نيستي بعد از اينهمه سال منو ببيني حتي...
+قيامت؟اخوي!از اين حرفا ازت نشنيده بودم...برو بذار راحت باشم...برو...فقط برو.سياووش...برو...راحتم بذار.
_منو نبخشيدي...معلومه...
+آره...تا عمر دارم نميبخشمت...برو هنوز که اجازه ندادم حرمت گذشتمو بشکنم...برو...
_من منتظرتم...(به نام ميخواندم)..باهام تماس بگير...اين شماره منه...تا يک هفته ديگه هستم...
+تق!تمام.
حالا بهانه براي گريستن جور شد.براي آنهمه دلتنگي بي دليل...براي آنهمه بي تابي بي دليل...براي زخم سرباز کرده دملي چرکين از غروري آهنين...که روزی بازیچه غرور یک آدم شد.شاید تو باید میشکستی.شاید.حالا رو به روی کتابخانه چوبی رنگ و رو رفته و قدیمی گوشه اتاق ایستاده ای...درست مثل آن روزها به ساعت روی میز خیره شده ای.توی دلت انتظار موج میخورد.انتظار اینکه تلفن زنگ بخورد.انتظار اینکه آن طرف خط سیاووش باشد.انتظار اینکه برای دیداری تازه کردن قراری بگذارد.انتظار اینکه به اینهمه بی تابی و دلتنگیت پایان دهد.آخ...انتظار لعنتی و کشنده ای که ببینی اش.آخ که چقدر دلتنگش هستی.آخ که چقدر دوست داری میدانستی الان کجاست؟آخ اگر همه آن حرفهایی که شنیدی دروغ باشد.سیاووش....سیاووش...کجا بودی آن لحظه هایی که پرپرت بودم؟کجا بودی لحظه هایی که تمام سودایم بودن با تو بود؟کجا بودی لحظه هایی که در انتظار تو سوخت؟توی این ترانه سوزیهای دل من کجای بودی؟چرا نمیشنیدی گریه های زار زارم را؟و چرا طنین لرزان صدایم؛همه را جز تو اغوا میکرد؟چرا مستی چشمهای من برای تو خماری نداشت؟چرا زنجیر اسارت تو به دست من بود؟چرا من اینقدر در برابر شنیدن صدای تو بی تفاوتم؟چرا شنیدن التماسهای تو که روزی بزرگترین تسکینها برایم میتوانست باشد؛بی مقدارند؟چرا دیگر صدایت برایم آهنگی ندارد؟چرا با شنیدن تو قلبم دو بار بیشتر حتی نمیزند؟تو آندفعه هم درست مثل الان آمده بودی...درست مثل حالا که من...خالی ام از هرحسی که وابسته و دلبسته ام کند.کی و کجا فکرش را میکردم که روزی توی همین اتاق...که صدای گریه هایم هنوز هم توی درز دیوارهایش لانه دارد؛صدای زنگ تلفنی که سیامک باعثش بود؛با بی اعتنایی ناشنیده گرفته شود؟خودت هم خوب میدانی که این عشق نبود...که این هوس بود...هوسی که از بوسه های شیرینش جان میگرفت...هوسی که در بستر به اوج میرساند...و هوسی که همیشه با او بودن را تمنایت میکرد.از خاطرات زیبای با او بودن چه مانده مگر جز رخوت مشتی بوسه در انتهای طبقه چهارم آزمایشگاه فیزیک؛یا لذت پیچشش دو آغوش در تاریکی تونل کندوان میان آن اتوبوس پر از همکلاسیها و استاد؛یا از فشار بدنی یا آغوشی؛توی کوپه آخر یک قطار؛یا تماس سرانگشتانی تشنه؛مخفیانه و موزی دور از چشم استاد و همکلاسیها؛یا آن فشارهای ممتد پا از صندلی جلویی به صندلی عقبی؛یا آن تمایل شدید به گرفتن دستهایش و بوسیدنش زیر باران؟چه مانده جز نگاههای شهوت انگیز او به روی سینه ات؛و خیره شدن به سپیدی دستهایت؛و اشاره های بی پایان لب و بوسه های فرستاده شده به هوا و پنهانی و کردن نگاهت؟بگو...بگو چه مانده جز نگاههای شهوتناکش بر اندام تر و تازه ات؟خوب میدانی؛همینطور که خوب میدانستی؛این عشق نبود؛این "هوس" بود.حالا شاید ابایی از گفتنش نداشته باشی؛ولی خوب به یاد داری که دلت میخواست یک عشق پاک و مقدس! بنامی و بدانیش.توی آن یک سال بین هوس و عشق؛هوس را برگزیدی و بعد سالیان سال.....عشق بدون هوس را؟حالا مهم نیست... میتوانی بنشینی و از پنجره به حیاط خیره شوی.و یک پایان زیبا را در دفتر اندیشه ات خط خطی کنی.و باز به خودت قول بدهی که دفعه آخری است که به این اتاق پا میگذاری.
...........................................................
لحظه ای با من باش...
گل باغ آرزوهام توي دست سرد باده
واسه من "گرون تموم شد"
اين " يه دل دادنه ساده "
رفتيو ازم گرفتي رنگ خنده و صدامو
از درخت شبا چيدي همه ي ستاره هامو
کاش نميديدمت هيچ وقت سخته از تو دل بريدن
بهترين بهونه اي تو واسه ي نفس کشيدن
جاي تو خاليه حالا بين آدما و گلها
حالا تو دوريو دوريت بين ما شکسته پلها
اولش دست زمونه گريه عشقمو کور کرد
بعدش آوار جدايي قلبمو زنده به گور کرد
دل بهت دادمو گفتم با خوبو بدت ميسازم
آخر کارو نخوندم که "جوونيمو "ميبازم
حالا تو يه قطره اشکي ميدرخشي توي چشمام
نمي ذارم که بيفتي بي تو تاريک ميشه دنيام
................................................................
پ.ن:{نه غم مي خوام نه خاطره فقط بذار رها بشم!!!!!}
بطور کلي 3 نوع خيانت و يا رابطه پنهاني وجود دارد:
رابطه عشقي
رابطه جنسي
رابطه اينترنتي
تعريف خيانت عشقي:يک رابطه پنهاني ميباشد که در آن يک پيوند احساسي و جنسي صميمانه ميان يک فرد متاهل با فرد ديگري که همسر قانوني وي نميباشد برقرار ميگردد.
تعريف خيانت جنسي: يک رابطه پنهاني ميباشد که در آن يک فرد متاهل با فرد ديگري که همسر قانوني وي نميباشد رابطه جنسي برقرار ميکند. در اين نوع رابطه عنصر علاقه و يا وابستگي احساسي وجود ندارد.
تعريف خيانت اينترنتي:شامل گفتگو و تبادل تصاوير و مشخصات يک فرد متاهل با فرد ديگري که همسر قانوني وي نميباشد از طريق اينترنت و چت. محتواي گفتگوها و تبادل تصاوير و مشخصات عموما در رابطه با مسايل جنسي و صميمانه ميباشد.
عمده نيازهايي که فرد در يک رابطه نامشروع و پنهاني سعي در تامين آنها دارد به قرار زير ميباشد:
مورد نياز بودن -رفاقت-درک شدن-از سوي فردي دوست داشته شدن-يک ريسک لذت بخش و مفرح-احساس آزادي - استقلال-سرگرمي- برآورده ساختن نيازهاي جنسي-تقويت اعتماد بنفس-سلطه جويي-تجربه تازه-ماجراجويي-القاء داشتن استحقاق و شايستگي-رقابت-شيطنت-پر کردن خلاء تنهايي-برتري جويي-انتقام جويي-تعلق پذيري-احساس امنيت-مورد پذيرش واقع شدن-هيجان-لذت جويي-احساس جواني کردن-تنوع طلبي-خود شناسي.
خيانت عشقي:اين نوع رابطه پنهاني در ابتدا از يک صحبت کوتاه آغاز شده و به تدريح به يک رابطه عميق و شديد بدل ميگردد. در پايان نيز چيزي جز ندامت و از هم پاشيدن زندگي فرد ثمري در پي ندارد. انگيزه اصلي آن افزايش اعتماد بنفس فرد ميباشد اما بطور کاذب.
به انواع رابطه عشقي خيانت آميز توجه کنيد:
رابطه عشقي کورکورانه:در اين نوع رابطه پنهاني فرد به نوعي به عشق اعتياد دارد. وي به احساسي که در هنگام عاشق شدن به وي دست ميدهد که همان افزايش ترشح آمفيتامين در بدنش ميباشد اعتياد دارد. که معمولا فرد را غير منطقي و شيفته ميگرداند. يک شهوت کورکورانه نسبت به يک فرد ميباشد که در آن عشق بصورت وسواسي، غير واقعي، آتشين و بي پروا نمود پيدا ميکند. فرد در اين نوع عشق خود را به مخاطره
انداخته و به آب و آتش ميزند که به وصال معشوق خود برسد. هنگامي که معشوق در کنار فرد عاشق نباشد احساس عذاب ميکند و هنگامي که معشوق حضور دارد احساس وجد. اين نوع رابطه عشقي ميتواند از چند هفته تا چند چندين سال بطول انجامد. اما پس از گذشت زمان هر دو فرد پي ميبرند که آنطور که تصور ميکردند يکديگر را نميشناسند و با يکديگر سازگاري و تفاهم ندارند. در اين نوع رابطه فرد از همسر و يا شريک پيشين خود معمولا جدا ميگردد.
رابطه عشقي تفنني:اين نوع رابطه پنهاني بر مبناي دوستي، تفاهم و مراقبت دو جانبه از يکديگر شکل ميگيرد. اين نوع رابطه به نوعي گريختن از وظايف، مسئوليتها و فشارهاي زندگي روزمره و پناه آوردن به يک فرد جديد ميباشد. در اين نوع رابطه دو فرد بطور قابل ملاحظه اي احساساتي ميباشند و ممکن است که با هم رابطه جنسي برقرار کنند و يا هيچگونه رابطه جنسي با يکديگر نداشته باشند. در اين نوع رابطه دو فرد اعتقاد دارند که فرصتي براي خود شناسي، رابطه جنسي، تجربه اندوزي، مشاوره و مورد پذيرش قرار گرفتن در اختيار آنان قرار ميدهد. دو فرد در اين نوع رابطه بسيار محرم يکديگر بوده و رازدار ميباشند. ميتواند سالها بطول انجامد و يا حتي مادام العمر ادامه يابد. فرد ممکن است از همسر و يا شريک پيشين خود جدا نگردد و حتي اعتقاد داشته باشد که رابطه پنهاني وي و برآورده گشتن نيازهاي وي از اين طريق سبب تحکيم زندگي مشترکش ميگردد.
رابطه عشقي مقطعي:اين نوع رابطه پنهاني در دوران تغيير و تحول و عبور از يک مقطع به مقطع ديگر زندگي فرد به وقوع مي پيوندد. ميان دو فردي که خواهان تجارب غير جدي، سرگرم کننده و افزايش دهنده عزت نفس ميباشند. بيشتر در هنگام رويدادهاي مثبت مانند ارتقاء مقام، ترفيع، پاداش، يافتن شغل جديد توسط همسر، فرزند دار شدن و يا نقل مکان به يک خانه جديد حادث ميگردد. در زمان موفقيت در فرد نوعي احساس شايستگي و کفايت پديد مي آيد که در فرد توقع يک پاداش ويژه را ايجاد ميکند. مانند رابطه برقرار کردن با يک فرد تازه که هم سرگرم کننده باشد و هم زياد سختگير و مشکل پسند نباشد. اين حالت در زمانهاي ناخوشايند نيز ميتواند به وقوع بپيوندد. زماني که فرد خواهان فردي است که قادر باشد ناکامي، شکست و ناراحتي وي را درک کرده و تسلي خاطر و پشتيبان وي باشد. اين نوع رابطه کلا زود گذر ميباشد و عمرش کوتاه است. شايد کمتر از يک سال و بندرت زندگي مشترک فرد را از هم ميگسلد. اين رابطه براي فرد نيازهاي امنيت، اختيار داشتن،تعلق پذيري، عاشق و معشوق بودن، مورد پذيرش بودن و اعتماد بنفس را تامين ميکند.
رابطه عشقي انتقامجويانه:برخي از زنان از مردان و برخي مردان نيز از زنان نفرت دارند. آنها لذت را در آزار دادن، فريب دادن و بازي دادن ديگران ميبينند. آنها دروغگويان ماهري نيز ميباشند. آنها قربانيان خود را معمولا از ميان افراد آسيب پذير، ساده لوح و معصوم شناسايي و انتخاب ميکنند. آنها در ابتدا وعده هاي خوشايندي به طرف مقابل ميدهند اما در انتها چيزي جز ناکامي، رنجش خاطر و تحقيرشدگي براي قرباني باقي نميگذارند. فرد ابتداي آشنايي خيلي با حيله گري و ظرافت به قرباني نزديک ميگردد. ممکن است خود را فرد بسيار موفق و يا سرشناس معرفي کند و يا آنکه خود را يک قرباني رقت انگيز جا زده و حس ترحم قرباني را بر بينگيزد. اما پس از گذشت زمان بتدريج قرباني را نا اميد، تحقير و مطيع خود ميگرداند. پول، وقت، انرژي و اعتماد بنفس قرباني خود را ميگيرد. در اينگونه افراد با سلطه جويي و کنترل کردن فرد ديگر نوعي احساس امنيت در فرد پديد مي آيد. فرد در اين رابطه پنهان از همسر و يا شريک پيشين خود جدا نميگردد.
خيانت جنسي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رابطه جنسي رفاقتي:در اين نوع رابطه پنهاني دو فرد با يکديگر رابطه جنسي داشته و از يکديگر مانند دو دوست مراقبت ميکنند. با اينحال زياد با يکديگر صحبت نميکنند. آنها با يکديگر خوش بوده و با يکديگر بودن لذت ميبرند. آنها ميپندارند که اين نوع رابطه پنهاني نه تنها هيچ لطمه اي به زندگي مشترک با همسرشان نميزند بلکه تاثير مثبتي نيز بروي آن ميگذارد. اين نوع رابطه ممکن است سالها بطول انجامد. اين رابطه عزت نفس، حس پذيرش، هيجان، خيالپردازي، لذت، شيطنت، اشتياق وارضاي تمايلات جنسي فرد را برآورده ميسازد.
رابطه جنسي ماجراجويانه:در اين رابطه پنهاني نيز رابطه جنسي وجود دارد. يک رابطه مفرح و شيطنت آميز ميباشد. دو فرد برخي اوقات تصور ميکنند کودک بوده و طرف مقابلشان اسباب بازي ميباشد که به فرد ديگري تعلق دارد. هر دو فرد در اين رابطه خود محور بوده و در جستجوي لذت خويش ميباشند. معمولا نيز داراي شريک جنسي فراواني هستند. براي فرد رابطه جنسي يک بازي رقابتي و وسيله اي براي کنترل و سلطه جويي ميباشد.
اين نوع رابطه به فرد عزت نفس، حس شايستگي ،رقابت، هيجان، شيطنت و زيرکي ميبخشد ولي در نهايت باعث از هم گسستگي زندگي و شرمساري او خواهد گرديد.
رابطه جنسي مرض گونه:برخي روابط جنسي پنهان تنها يک شب بطول مي انجامد. حتي فرد نام معشوقه خود را نيز به خاطر نميسپارد. اينگونه افراد تنها ميخواهند چيزي را اثبات کنند و تنها انگيزه آنان ارضاء جنسي ميباشد. در جستجوي روابط جنسي بودن مکرر آنان آشکار کننده احساس ترديد به خويش، خشم، انتقامجويي و ياغيگري مفرط آنان ميباشد. در اين نوع رابطه فرد از همسر خود جدا نميگردد چون نيازي به اين کار ندارد. اين نوع رابطه به فرد احساس عزت نفس و قدرت توام با غرور، تسکين، خصومت، تنهايي، برتري، و انتقامجويي ميبخشد.
* در جـوامع غربي در %66 ازدواجها پديده خيانت مشاهده ميگردد.
* در ازدواجـهـايـي کـه يـکـي از زوجـين دست به خيانت زده احتمال طلاق افزايش يافته است.
* %75 خيانتهاي جنسي به طلاق کشيده ميشود.
* ماهيت خيانت عشقي با خيانت جنسي تفاوت دارد.
* زنان و مردان براي خيانت عشقي خود دلايل يکسان اما براي خيانتهاي جنسي خود دلايل متفاوتي دارند.
* %15 زنان و %25 مردان جوامع غربي در دوره تاهل و زندگي مشترکشان بيش از 4 رابطه جنسي نامشروع دارند.
* %15 از افراي که مرتکب خيانت جنسي شده اند همسر پيشين خود را طلاق داده و با معشوقه خود ازدواج ميکنند.
* %80 از افرادي که به قصد ازدواج با معشوقه خود همسر پيشين خود را طلاق داده اند از کرده خود پشيمان ميگردند.
* بيشتر رابطه هاي پنهاني معمولا 3-2 سال بطول مي انجامد اما برخي ممکن است مادام العمر باشد.
* عامل خوشبختي در زندگي زناشويي احتمال خيانت را منتفي نميکند.
* پر مشغله بودن همسر عامل ناتوان کننده اي براي نداشتن رابطه پنهاني وي نميباشد.
..............................
پی نوشت: این پست قرار بود که یک کامنت!برای پست آخر مشتی ماشالا(سام)باشه.بلاگفا بازی در آورد.و مراعات من رو که بعد از ماهها دوباره اومدم هم نکرد.نتونستم کامنت بذارم.
پی نوشت 2:نبودم،حالا هستم.
توی یکی از همین مجله های صدتا یک غاز که همش پر از تبلیغهای گوناگون از قبیل بلند شدن ساق پا به اندازه 8 سانت در یک دقیقه؛پرپشت شدن موی شما در حد مایکل!در سی ثانیه!؛تغییر چهره شما از یک آدم فوق العاده زشت و داغون به یک پری چهره!توسط دکتر پلاستیکیان در سه دقیقه؛هستش؛و گاه گاهی هم اگه احیانا به سریالهای مزخرف تلویزیونی اعتیاد داری؛یا برای روشن کردن ذهن و اندیشه ات! کافی نیستند؛در اونها میتونی دو سه تا داستان و شبه داستان از اون نوع بخونی؛و سری تکون بدی و غمی به دل بگیری و حسرتی و آهی و خلاصه خوشحال باشی که پول صرف کالای فرهنگی کردی!؛(هنوز جمله اصلی تموم نشده!) به یک تبلیغ خیلی خیلی جالب برخوردم.قضیه از این قرار بود:"ژل شستشو دهنده بانوان(ژنیتال!).خوب ممکنه من و توی نوعی بدونیم واژه ژنیتال اون بغل یعنی چی؛ولی احتمال خوب رو در نظر بگیریم؛50 درصد خواننده ها و بیننده های این آگهی نمیدونند.حالا بماند که چقدر وقت باید بذارند و از کجا باید حدس بزنن که این ژل قرار نیست پوست صورتشون رو شستشو بده!و یا احیانا شاید همین فکر رو بشه در مورد کف پا کرد!چون درست زیر اون جمله اولی نوشته فقط جهت استعمال خارجی!هر چی به شکلش نگاه کنی؛باز هم چیزی دستگیرت نمیشه!فقط تو اینو ازش میدونی:"شستشو دهنده! بانوانه!؛خوشبو کننده است!آنتی باکتریاله!تنظیم کننده PH!(پس استعمال داخلی داره یا نداره؟!)کنترل کننده ترشحه!(؟!)(که اگه بنا بر این باشه که استعمال داخلی نداشته باشه؛میشه نتیجه گرفت اون جلو ملوها نقش زباله سوز رو ایفا میکنه!!یا اینکه اون طرف اصلا خارج حساب شده!)؛شاداب و خنک کننده!؛محافظ و پاک کننده موثر!؛لطافت بخش و مرطوب کننده!؛ و از همه مهمتر!:"مورد استفاده تمامی دوشیزگان و بانوان!(خوب! از این میشه تکیه اکید بر استعمال خارجیشو کشف کرد!!!).از دیگر فنون به کار رفته در این آگهی؛فن استعاره و تشبیه خیلی زیبا و قوی موجود در اونه:مثلا اگه ما خیلی باهوش باشیم و این آگهی رو متوجه شده باشیم؛میتونیم به شکل روی جلد این ژل نگاه کنیم.خوب چی میبینید؟
یک عدد گل سفید چند پر!این اگه استعاره از اندام جنسی زنانه(ژنیتال! زنانه!)باشه؛که البته خیلی هم خوبه؛میشه ازش یک استنباطهای دیگه هم کرد.مثلا!:شما از این ژل ما استفاده میکنید؛با این ژل ما!ژنیتال شما!مثل یک گل تازه و باطراوت و خوشبو و تمیز و لطیف و زیبا و شاداب خواهد شد!و در نتیجه این شادابی و خوشبویی و زیبایی و لطافت!(اینجا رو داشته باشید!():زنبورهای عسل!به سمت شما (یا همون ژنیتال شما!)روانه میشن!یعنی اگه از این ژل استفاده نشه؛ممکن هست که انواع زنبورهای قرمز گنده و مگسهای زشت و بی ریخت هم دور و برتون بیان!به عبارت روشن تر؛از این ژل ژنیتال ما استفاده کنید؛تا همیشه شاداب و خوشبو باشد!و همیشه سیل زنبورهای خوشگل و مامانی و مفید عسل که سرشون به تنشون می ارزه!!به سوی شما روانه شود!که میتونه بحثهای فمنیستی زیادی رو در خودش بگنجونه که دودمان صاحب آگهی رو به باد بده!حالا بماند که روش استفاده این ژل به طوریکه فقط استعمال خارجی داشته باشد و همه وظایفش را هم به خوبی انجام دهد؛همینطور تا نخری؛مجهول خواهد ماند.و جالب اینکه از این ژل استقبال بی نظیری شده و قیمتهاش به این دلیل شکسته شده!جل الخالق!خوب بگین گرون بود مشتری نداشت ارزونش کردیم!و فقط توی این صفحه این مجله میتونی به این موضوع پی ببری که:"زن بودن یک مزیت است؟!!"حالا یک چیز دیگه؛به نظر شما این تبلیغ چقدر نشون دهنده و معرف این کالاست؟یک مثال بزنیم؟مثلا این میتونست به راحتی تبلیغ هر چیز دیگه ای هم باشه!مثلا اسپری به به!میتونید یک نگاهی به شکل و شمایل تبلیغ بندازین:احتمالا در اون صورت زنبور تبدیل به پروانه میشد!و به جای زن بودن یک مزیت است میشد:خانه خوشبو داشتن یک مزیت است!خداییش ما آخرشیم ها!
حالا بعضی تبلیغهای مردم خارجه رو ببینید؛میفهمید که ما آخرشیم! یعنی چی؟!و «ًآیئّ کنید اگه بنا بود این تبلیغها ایرانی اسلامی بشن!چی میشد!......................................
پ.ن:در پست قبلی:کرم قهوه ای:یادداشتهای دکتر باران؛خاکستری و سبز:خرداد 53؛وبلاگ تويي که دو تايي هستيد:مشتی ماشالا؛وبلاگ تويي که زرد رنگ است:خاطرات من و ویلچیرم؛وبلاگ سورمه اي تو :گربه وحشی!؛بعد هم تويي که وبلاگت بنفش شده است:اقلیما.و تو را هم از قلم نياندازم!هر چند سالي يک بار آف ميگذاري!رفتي جبهه بلاخره:الان وبلاگت مشکی است.قبلا خاکستری بود.الان زیاد نمینویسی.قبلا زیاد مینوشتی.الان عاشقی.قبلا هم بودی!


..................................................
لحظه ای با من باش...
سر خود را مزن اينگـونـه به سنگ
دل ديـوانـه تنـها دل تنگ
منشيـن در پس ايـن بهت گـران
مدران جامه جان را مدران
مکن اي خسته در اين بغض درنگ
دل ديـوانـه تنـها دل تنگ
پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يکي است
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يکي است
ديدي آن را که تو خواندي به جهان يار ترين
چه دل آزار ترين شد چه دل آزار ترين ؟
نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند
نه همين در غمت اينگونه نشاند
بـا تـو چـون دشمـن دارد سـر جنـگ
دل ديـوانـه تـنــها دل تنـگ
نـالـه از درد مکن
آتشي را کـه در آن زيسته اي سـرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش از اين عشق و سر افراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ . . .
يکي از همان شبهاييست که بيداري را به خواب برگزيده ام.تقريبا عادت هميشه ام است و نميدانم چرا و چطور اينهمه شب زنده داري و صبح مثل يک جوجه قبراق و سرحال رفتن سرکار راتاب ميارم؟ساعت از 3 گذشته و پلکهام کم کم سنگين شده.وقتي ميروم بخوابم؛مثل يک گربه دست و پايم را آهسته روي تخت مگذارم؛اهسته و پاورچين؛تا ماني از خواب نپرد.انگار فايده اي ندارد و تکانهاي بي امان تشک بيدارش ميکند.برميگردد سمت من و ميپرسد ساعت چند است؟من براي اينکه با خيال راحت تر بخوابد؛و گمان کند زمان زيادي براي خوابيدن دارد اعلام ساعت يک بامداد ميکنم.فردا صبح از من ميپرسد چرا ساعت دروغي بهش اعلام کردم؟ميپرسد من تا آنوقت شب داشتم چت ميکردم؟گويا خودش ساعت را ديده بوده.برايم مهم نيست.بلاخره لابد ميداند که من تا آن موقع شب با آن لق و لق کي برد؛لابد عکسهاي کامپيوتر را نگاه نميکرده ام!اين محتمل ترين حدسي است که نميشود زد!خوب درست است که من تقريبا 6 سال است چت نميکنم؛ولي اين يکي دو ماه اخير؛بدجوري خوره جانم شده است.فردا درست زمانيکه 15-16 تا از وبلاگهاي دوستان را باز کرده ام؛مي آيد بالاي سرم مي ايستد.يک صندلي ميگذارد و مينشيند.لبخندي تحويلش ميدهم.دي سي! ميشوم.راستش را بخواهيد؛ميخواستم همين کا را هم بکنم.ولي داشتم با خودم فکر ميکردم؛نکند به اين کارم مشکوک شود؟اولين وبلاگ وبلاگ تو است.همان کرم قهوه اي.برايش ميخوانم.قبلا هم يکي دو تا پستت را برايش خوانده ام.تقريبا تو را ميشناسد.حتي گاهي حرفهايي که لا به لاي چتمان بوده با او گفته ام؛تا بيشتر تو را بشناسد!از تو خوشش مي آيد.همانطور که تو از او.توي اين پستت هي پارازيت مي اندازد و کلي چيزهاي تازه اضافه ميکند.ميخنديم.قاه قاه.سر آدامس توپيها به تو گير ميدهد.که پنج تايي بود.اسمت يک چيزهاي کم رنگي را برايش تداعي ميکند.ميدانم کي و کجا.حالا او؛ تو؛سارا؛و الهام را ميشناسد.ميگويم که بعضي وقتها با تو چت کرده ام.حتي تا ساعت سه نيم شب.البته خيلي به ندرت.ميپرسد از چه ميگوييم؟خودم هم جواب واضحي ندارم.از هر چه که دست دهد.بعد وبلاگ تويي که سبز و خاکستري است.با آن عکست!کلي به تو ميخندد.البته خنده خوب و شيرين.تو را هم ميشناسد.و ميداند.من با او از تو زياد حرف زده ام.ميگويم تو هم يکي از همانهايي که ميچتيم.بعد هم وبلاگ تويي که دو تايي هستيد.تو را سر قضيه کلاسها ميشناسد.نظرش؟آدم عجيبي هستي!تو هم يکي از همانهايي نه؟و بعد وبلاگ تويي که زرد رنگ است.ميشناسدت.از تصميمي که براي ديدارت داشتم.عکسهايت را هم ديده.همه اش را.ميداند که با تو هم.بعد نوبت وبلاگ سورمه اي تو است.فقط برايش تشريحت کرده ام.حوصله خواندن متنهاي سنگين ادبي! را ندارد!تو هم گاهي هستي.مگر نه؟و بعد هم تويي که وبلاگت بنفش شده است.تو را هم تا حدودي ميشناسد.خوب؛شايد حرف رضا در پست قبلي درست باشد،و من بعد از يک سال و اندي خيلي کم با کسي صميمي شده ام.تازه اين صميميتها هم در همين يکي دو ماه اخير بوده است.آهان؛داشت يادم ميرفت؛دختري که اول اسمش "م" است.با هم ميچتيم.گاهي.و تو که "دانيال هستي".با تو هم خيلي حرفها زده ام.زن و بچه داري.مثل بيشتر کساني که با آنها ميچتم.و تو را هم از قلم نياندازم!هر چند سالي يک بار آف ميگذاري!رفتي جبهه بلاخره؟و تو که ديشب من سرم شلوغ بود و ناراحت شدي و قهر کردي گويا!:(و ديگر يادم نمي آيد!شايد بي معرفتم!البته بيشتر بي هوش و حواسم!خوب.کمي خيالم راحت شده است.که ميداند.که در جريان هست.يکي را جا انداختم."ليلي".چقدر من از ايميلهاي تو خوشحال ميشوم.که ميتوانم برايت ايميل بزنم.و...
اين متن را در يک مجله يافتم.طولاني بود.ولي به نظرم جالب و واقعي آمد.مينويسمم تا تو هم بخواني.خواهش ميکنم بابت طولاني شدنش من را سرزنش نکن!
مردم گرفتارندجامعه مداران ما را در حصار تکنولوژِ زنداني کرده اند.قديمترها مردم به راحتي به ديدن هم ميرفتند و کسي مجبور نبود يک عالم ميوه بخرد؛شام درست کند؛مبلمان و وسايل منزلش را عوض کند که مثلا قرار است يکي از همکارانش يک شب به خانه او بيايد.پس من با چه کسي ميتوانم دو کلمه حرف بزنم؟در اين شرايط؛يافتن يک نفر که حاضر است گوشش را براي چند دقيقه به ما قرض دهد!نعمت بزرگي است.تخليه رواني در گروه سني نوجوان و افرادي که پا به سن گذاشته اند؛در چت؛نمود بازتري دارد.پس پيش به سوي چت!اين مهمان بي تجمل!
*متاهلها!
افراد متاهل در چت جايي ندارند.عامه مردم تصور ميکنند چت يک بازي بچه گانه است.اما آمار نشان ميدهد که افراد متاهل بيشتر به چت روي مي آورند؛چرا که با تنشهاي روحي و رواني بيشتري درگير هستند.آنهايي که تازه متاهل شده اند بي تجربه هستند و در چت دنبال تجربه هاي رفتاري مناسب،و يافتن تجربه هاي غلط هستند.آنهايي که سالهاي زيادي از ازدواجشان ميگذرد؛پر از تجربه هستند و بلطبع مشکلات بيشتري هم دارند(؟)بسياري از آنها از يکنواختي زندگي رنج ميبرند و به دنبال تنوع رفتاري هستند.متاسفانه در جامعه امروز ايراني فرهنگ مراجعه به مشاور اصلا جا نيفتاده است وقتي به زنان و مردان متاهل پيشنهاد ميکنيم با مشاور صحبت کنند؛بسياري از آنان با تصورات غلط اظهار ميکنند که مگر ما ديوانه هستيم؟يعني مشاور در ذهن خيلي از مردم با روانپزشک اشتباه گرفته ميشود.در اين ميان زنان متاهل هم درصد بيشتري را تشکيل ميدهند.آنها هم مشکلات عديده اي دارند.مردان امروزه به دليل مبارزه براي زنده ماندن درگير هستند.بسياري از مردان جز صحبتهاي ضروري در خانه کلمه اي فراتر براي صحبت با همسر خود نميگويند.بسياري از اوقات هم از صبح زود تا دير هنگام سرکار هستند.وقتي هم که به خانه ميرسند ديگر نايي براي حرف زدن ندارند.خانومهاي متاهل با تابوهاي زيادي هم مواجه هستند.کدام خانوم متاهلي در جامعه فرصت انتقاد از همسرش را دارد؟اگر کوچکترين کلمه اي درباره ديگري بگويد؛با جنگ خانمان سوز شوهرش مواجه ميشود و محکوم به تنوع طلبي ميشود و محکوم به اينکه ميل دارد به مفسده تبديل بشود.در چت؛او هيچ نيازي ندارد به ديگران بگويد کيست و چکاره است؟و در غيبت همسرش به راحتي ميتواند از او انتقاد کند و معمولا با عکس العملهاي افراد مختلف متقابل که گاه او را تاييد ميکنند و گاه با راهنمايي و گفتن اين جملات که همه همينطورند و توقع او زيادي بالاست؛به او آرامش روحي و رواني ميبخشند. مردان متاهل در چت به دنبال نيمه گمشده خود ميگردند.به هر دليل احساس ميکنند که همسر آنها ايده آل نيست و ايده الهاي ذهني خود را در ديگري جستجو ميکنند.و تبادل نظر مردان در چت معمولا درباره چگونگي همسرداري است(مثل من و تو!).حال اينکه آيا اين تبادل نظر ها برداشت منفي يا مثبت شود؛به خود افراد برميگردد.
*جا افتاده ترها:
افرادي که در رده هاي سني 30-40 سال قرار دارند؛و تحصيل کرده ها مشتري بلامنازع چت هستند.تحصيل کرده ها به خصوص در جامعه ايراني هيچ فرصتي براي بيان عقيده و شنيدن عقايد افراد هم سن خود را ندارند.با محدوديتهايي که درباره ارتباط بين دو جنس در کشور وجود دارد؛بسياري همواره به دنبال کشف طرز فکر افراد غير همجنس خود هستند.از طرفي اين افراد به دليل سن؛تحصيلات؛جايگاه شغلي؛و اجتماعي؛نميتوانند به ارتباطات دور از شان خياباني تن در دهند.اصولا مدير يک شرکت با رده بالا و تحصيلات بالا؛نميتواند به خودش اجازه دهد در خيابان بي مقدمه با فردي غير همجنس سر صحبت را باز کند.اما در چت اين افراد با انتخاب گزينشي مخاطب خود؛به راحتي همتاي خود را مي يابند؛و از اين کشف جديد به خود ميبالند.گاهي چت با کسي که عقايدش شبيه شماست و وضعيت اجتماعي مشابهي با شما دارد؛ميتواند تا سر حد عشق ارتباط شما را گسترش بدهد.گاهي ساعتها منتظر دريافتن يک pm هستيد و گاهي دريافت يک off line اينقدر خوشحالتان ميکند که گويي دوباره متولد شده ايد!!
پ.ن:خوب؛شما چه فکري ميکنيد؟آيا چت خوب است يا بد؟آيا آشناييهايي که از طريق چت صورت ميگيرد؛درست است يا نه؟
پ.ن:حالا تصور کنيد يکي مثل من و مثلا رضا خرداد 53 با هم ازدواج کرده بوديم!ميدونيد چه شلم شوربايي ميشد؟من و رضا رو تصور کنيد که سر کانکت شدن به اينترنت،گيس و گيس کشي راه انداختيم!تازه!مدام به هم مشکوک ميزديم و هي ميپرسيديم با کي چت ميکردي؟چي ميگفتي؟چرا با اين چت کردي؟چرا با اون چت کردي؟!!واي واي!من اصلا تحملش رو ندارم!(تو ميدوني!)باور کنيد اگه روز اول نه؛روز دوم سر رضا رو بريده بودم!دقت کردين معمولا توي خونه هاي متاهلي؛يک نفر اهل اينترنت و اونترنته؟!خدا خوب در و تخته رو با هم جور ميکنه ها!
....................................................
لحظه اي با من باش...
شاعر بلند شد که بنويسد قلم نداشت
کاغذ نداشت؛عاطفه و عقل هم نداشت!
و زن نگاه کرد به مردي که دوست داشت
و عاشقش که چيزي از آن مرد کم نداشت
و زن سوال کرد که "چرا عاشقم شدي؟
آن وقت روزگار تو اينقدر غم نداشت"
و مرد گريه کرد :"چرا عاشقش شدم؟"
و مرد گريه کرد :"چرا دوستم نداشت؟"
و فکر کرد قاتل من کيست؛جرم چيست؟
که دادگاه عشق چرا متهم نداشت؟
پاشيد خون مرد به يک زن و شعر شد
اصلا مهم نبود که شاعر قلم نداشت!
مقاله امروز از نسخه آنلاين ماهنامه COSMOPOLITAN گرفته شده است. مجله COSMOPOLITAN در سال 1886 در نيويورک افتتاح شد. در ابتدا فقط داستان چاپ مي کرد تا اينکه در سال 1965 تبديل به مجله زنان شد. در چند سال اخير مجله بيشتر و بيشتر به سمت طرح مسائل جنسي پيش رفته و گهگاه بخاطر عکسهاي واضح پشت جلدش از آن شکايت شده است. مخصوصا بخاطر اينکه مجله در اکثر مارکتها در ديد عموم قرار دارد.
اکثر خانمها به اندازه کافي به پستانهاي خود توجه نمي کنند و خيلي مسائل را در مورد پستان نمي دانند. در اين مقاله خانم سالي واديکا نکات مهمي را در مورد پستانها آموزش مي دهد.اگر بدونید نزدیک به 99 درصد آقایون ایرانی توی مکتب "ممیسم "هستند؛حتما سعی میکنید این توصیه ها رو جدی بگیرید!
1- رشد پستان:
پستان يک زن 20 ساله شامل چربي، غدد شيري و ماده اي به نام کولاژن يا کلاژن است (که باعث پيوند بافتها به هم و سفت نگه داشتن پستان مي شود). اما به تدريج با بالا رفتن سن، غدد شيري و کولاژن تحليل رفته و جاي خود را به چربي بيشتر مي دهد و اين چربي اضافي باعث افتادن پستانها مي شود. راهي براي جلوگيري از اين روند نيست ولي پوشيدن سينه بندي که زيرش سيم دارد روند افت پستانها را کند مي کند.
2- وزن پستانها:
اگر وزنتان بالا رفته و پستانهايتان بزرگ شده اند گناه وزن اضافي را به گردن آنها نيندازيد. يک جفت پستان سايز يک چهارم A پوند، سايز B نيم پوند، سايز C سه چهارم پوند وD يک پوند وزن دارد.
3- پوست پستان:
پوست ناحيه پستان به خاطر کشيده شدن آن بسيار نازکتر از پوست بقيه بدن است و به همين خاطر سريعتر دچار خشکي مي شود. حتما با استفاده از يک کرم سفت کننده پستانها را مرطوب نگهداريد. اين کرمها باعث تحريک کولاژن و الاستين شده و حاوي عنصر ضد اشعه ماوراء بنفش و عنصر رتينول (ضد چروک) هستند. در عين حال از کرمهاي مرطوب کننده معمولي مثل وازلين و آکوافور هم غافل نشويد.
4- مو روي پستان:
تقريبا همه زنها چند تاري مو (بين 2 تا 15 تار) روي پستان و نوک پستان دارند. قانون کلي اين است که هر چه رنگ موي سر و پوست تيره تر باشد، احتمال داشتن مو روي نوک پستان بيشتر است. اگر اين موها آزارتان مي دهد، مي توانيد هر چند وقت يک بار موم بيندازيد. اما اگر چند تار مو بيشتر نيست، استفاده از موچين راحت تر است. اول با الکل اطراف موها را ضدعفوني کنيد. موها را با موچين برداريد و بعد با يک محلول ضد باکتري ماساژ دهيد. با اين کار يکي دو هفته اي از شر موها خلاص خواهيد بود.
5- نوک پستان:
اندازه و شکل نوک پستان آدمها با هم تفاوت دارد. جهت آنها هم متفاوت است. نوک پستان مي تواند سر بالا، سرپايين، به چپ، يا به راست باشد. حتي جهت نوک دو پستان بعضي از زنها با هم متفاوت است. همه اين ها بستگي به نوع رشد هاله تيره دور نوک پستان دارد.
6- سيکل پستانها:
تغيير در ميزان هورمونهاي بدن باعث تغير حالت مداوم پستانها است. در روزهاي اول پس از عادت ماهانه به خاطر توازن هورمونها بافت پستان از هميشه نرم تر است. در ميانه دوره به خاطر هورمون استروژن پستانها حساستر مي شود و بالاخره در هفته قبل از عادت ماهانه به خاطر ميزان بالاي پروژسترون پستانها متورم و کمي دردناک مي شود. در اي حالت اگر خيلي اذيت مي شويد مي توانيد از يک مسکن استفاده کنيد و مصرف چاي و قهوه را کم کنيد.
7- زمان مراجعه به دکتر:
اگر نوبت معاينه پستانهايتان رسيده است، بهترين موقع همان هفته اول پس از عادت ماهانه است چون پوست پستان نرمتر است و اگر غده يا رشد غير عادي وجود داشته باشد تشخيص راحت تر است.
8- جراحي پلاستيک پستان:
تابحال حدود 2 ميليون زن در آمريکا پستانهايشان را جراحي پلاستيک کرده اند و هر سال هم 250 هزار نفر به اين تعداد افزوده مي شود. متوسط سن زناني که جراحي مي شوند 34 است. 90 درصد پس از زايمان اين کار را مي کنند و اکثرا دو سايز پستانهايشان را بزرگ مي کنند. حدود 6 درصد از کساني که جراحي مي شوند ناراضي هستند و براي دستکاري مجدد يا برداشتن ژلاتين دوباره زير تيغ مي روند.
9- خطر جراحي:
تقريبا در 10 درصد از موارد ژلاتين تخت مي شود يا نشتي مي کند و يا باعث چروک شدن پستان مي شود و بايد جايگزين يا کلا برداشته شود. مشکل ديگر سفت شدن بافت زخم مانند دور ژلاتين است که مستلزم يک جراحي مجدد است. در ضمن هميشه خطر عفونت و خونريزي پس از جراحي هم هست.
10- آفتاب سوختگي:
حتي از زير سينه بند هم امکان آفتاب سوختگي پستان هست. سينه بند فقط به اندازه يک کرم ضد آفتاب با SPF پنج تا هفت عمل مي کند. حتما اگر قصد داريد به ساحل دريا برويد يا حمام آفتاب بگيريد از يک کرم ضد آفتاب با SPF حداقل 15 و محافظ ماوراء بنفش (نوع AوB) استفاده کنيد وگرنه دچار چروک زود رس و لکه هاي قهوه اي خواهيد شد.
11- مراقبت از پوست اطراف پستان:
منطقه بالا و ميان دو پستان پر از غدد چربي است و به همين خاطر راحت لک مي شود و خال در مي آورد. در ضمن هر چه پستانها بزرگتر باشد، بيشتر عرق مي کند و محل تجمع باکتري مي شود. با استفاده از پودرهاي جذب کننده در منطقه زير و ميان دو پستان از جمع شدن و مسدود شدن حفره هاي پوست جلوگيري کنيد. در ضمن هر روز خصوصا پس از ورزش اين دو منطقه را با دستمالهاي باکتري کش تميز کنيد و اگر خواستيد بعد از تميز کردن از يک تونر حاوي کمي اسيد ساليسيليک استفاده کنيد.
12- شکاف بين دو سينه:
اندازه پستانها ربط زيادي به زيبايي شکاف بين سينه ندارد. بيشتر حالت سينه و موقعيت سينه روي بدن است که مهم است. در ضمن پهناي بدن هم مهم است. اگر بدن از زير بغل به پايين باريک باشد، شکاف بين سينه ها زيباتر خواهد بود.
.................................................
لحظه ای با من باش...
حالا برقص؛رقص...در اغوش من برقص
من مرد ميشوم...و تو مانند زن برقص
دست مرا بگير که گم ميکنم تو را
در تن؛تنم؛تنت؛...تتتن تن تتن برقص
من شعر ميشوم که بگردم به دور تو
حالا بيا جلوي همين انجمن برقص
چيزي مهم نبود مهم نيست جز خودت
که اولا؛که ثانيا؛و...ثالثا برقص!
از خود شروع کن وسط بازوان من
تا انفجار لحظه بيخود شدن برقص
بالا بياور اينهمه عشق سپيد را
حالا سياه مست بشو در لجن برقص
بر روي ريلهاي غم انگيز خودکشي
با سوتهاي پر هيجان ترن برقص
رقصيد زن ميان لباس عروسي...
شاعر بلند شو...و ميان کفن برقص
