پندارهای آرایه
برای چند روزی کارم با یک مکان شلوغ در مرکز شهر گره خورد و برای راست و ریست کردن و جمع و جور کردن کارهای شرکت؛مجبور شدم چند روزی رو مهمون هوای آلوده و شلوغی و خفقان و ترافیک اون منطقه باشم.از قضا(غذا؟غزا؟قزا؟قذا؟غضا؟) این چند روز مصادف(مثادف؟مسادف؟) شد با شدیدترین روزهای پرترافیک شهر تهران؛حتی با اینکه یکی از مسئولین اعلام کرده با اجرای طرح زوج و فرد کردن خودروها؛روزانه حدود نیم میلیون ماشین!!!از خیابونها جمع میشه!ولی من که باور نمیکنم.آخه مسئولین این مملکت عادت دارند رقمهای نجومی غیر واقعی تحویلت بدن.خلاصه از اون روزهایی بود که برای تاکسیهای خط ویژه مجبور بودی یک صف یک کیلومتری رو تحمل کنی.ماشین هم قربونش برم یک روز طرح زوج و فرد؛یک روز طرح ترافیک؛یک روز ال؛یک روز بل!از شما چه پنهون بعد از سالیان سال مجبور شدم اتوبوس سواری هم بکنم.هر چی باشه اون موقع شب؛میتونست سیف ترین وسیله حمل یک خانوم باشه که بلاخره مطمئن باشی هر چند دیر؛ولی به مقصد میرسی!از صف و گیر و دارهای مربوط به اون میخوام فاکتور بگیرم؛ولی یک چیز جالب بود!صفی به طول 200 متر بود که خیلی از انسانهای وارسته و شیک پوش و البته خیلی زرنگ!(عقل ما به این کارا که قد نمیده!)با دو تا سوت و نگاه کردن به آسمون خودشونو وسط مسطای صف!و حتی بعضیها وقاحت رو به حد اعلا رسونده و اوایل صف!جا میکردند!انگار نه انگار هشتصدتا چشم از حدقه دراومده داره اونا رو میپاد!توی این گیر و دار؛یک خانوم مسن با سر و روی باند پیچی شده پشت سر من بود که خیلی حرص میخورد از اینکه صندلی گیرش نیاد!من شمرده بودم و میدونستم اگه از این اتوبوس درازها هم بیاد!بازم چیزی به ما نمی ماسه!بعدش اون خانوم با همین دختری که بعد با هم دوست شدیم و یک آقایی که تحمل بی انظباطی(انزباتی؟انذباتی؟انذباطی؟)و حق کشی رو نداشت؛رفتن جلوی صف تا مردم خاطی رو ارذشاد کنند.اون جلوی صفیها که به عضو شریفشونم نبود کسی داره جا میزنه!چون در هر حال یک صندلی برای تمرگیدن گیر اونا می اومد!چرا خون خودشونو کثیف کنند!این خانوم مسن از همون اول کلید کرده بود روی یک دختر خانوم سانتال مانتال جوون که نشونش و صفتش بین ماها که ازش اسم میبردیم"اون کیف قرمزه!"بود.و گیر داده بود که بیاد آخر صف و خانوم فرموده بودند که اون میخواد واسته!نمیخواد بشینه!خلاصه من خواستم این دوستای صف اتوبوسیمو که همین خانوم و اون دختر و اون آقا بودن ارشاد کنم:"اشتباه است!تلاش جهت ارشاد جامعه و اصلاح جامعه؛اشتباه محضه."کم مونده بود با چوب منو بزنن!القصه وقتی اتوبوس اومد؛اولین کسی که روی صندلی نشسته بود همون"کیف قرمزه"بود! خانوم مسن اونو از جاش بلند کرد و خودش نشست!در باب اتوبوس سواری تنها چیزی که مایه مسروری بود؛همین بس که از سالهای دوری که بلیطها 10 تومانی بود و برای این مسیر 2 تا بلیط میدادم؛تا چندین سال بعد که الان باشه و بنده مجددا اتوبوس سواری کردم؛این نرخ تغییری نکرده بود!!باورم نمیشد!یک عدد بلیط 20 تومانی مایه اش بود!یعنی بهش تورم!!نخورده بود!ای ول بابا!خلاصه فک کش اومده ام رو از این بابت به زور از وسط خیابون جمع کردم و سوار اتوبوس شدم.توی اتوبوس با یک دختر شیطون مثل خودم که از اول تا آخر گیر داده بود به یک یخ در بهشت که ول کنشم نبود و داشت تهشو درمیآورد؛آشنا شدم و اتوبوس رو با حرفهامون در هر مقوله ای روی سرمون گذاشتیم.طوریکه پیرزن بغلدستی ما که خواب بود؛هر از گاهی چشماشو باز میکرد و درباره بحث ما یک اظهار نظری میکرد و دوباره چرت!و چشم همه مسافرهای زن هم به دهن ما دوخته شده بود!خلاصه یک فیلم زنده و مستند از وقایع اتفاقیه جامعه؛از نقد فیلمهای روی پرده بگیر؛تا ماجراهای ازدواج دوستامون؛تا ماجرای پسربازی دوستم!؛تا ماجراها و نصیحتهای مادرانه مادر این خانم به دختراش!که مثلا یکیش این بود که نباید کار کنند وقتی ازدواج کردند به این دلیل که مرد وظیفه اصلیش یادش میره!!یا مثلا مامان فلانی به دختراش گفته میخواین با دوست پسراتون حال کنید؛بکنید؛ولی نذارید از کمر به پایین بهتون دست بزنن!!!یک تاک شویی درست کرده بودیم که بیا و ببین.از تمام سنین توی این بحثها شرکت داشتن و نظرشونو میگفتن.واااااااااااااای!چه حالی شدم.هوای پاییزی اول مهر!اتوبوس!مقنعه!کلاسور!وقتهای اضافه و بیهوده ای که توی این اتوبوسها هدر میرفت!رفتم به اون دوران...دورانی که همیشه سوار میله جلوی اتوبوس؛(اون افقیه ها!نه عمودیه!)میشدم و به تو زل میزدم!بحث زیاده و مجال کم!من باید فکر دریدگی بعضی از جاهای بعضی!از خواننده ها هم باشم!تازه بد نیست بدونید که چهار برابر تایم معمولی زمان صرف رسیدن به مقصدم شد.و بد نیست بدونید تمام این مدت ایستاده بودم و دستمو با دستگیره های آویزون از میله دار زده بودم.ولی!جاتون خالی!خیلی خوش گذشت!فکر میکنم اگه این همصحبت شیرین زبون نبود؛من دق کرده بودم!هر چند همسر محترم راه به راه زنگ میزد و نگرانم میشد!و هر چند من از نیمه مسیر انصراف دادم و تاکسی سواری رو به اتوبوس سواری برگزیدم!(برگذیدم؟). بگذار داخل ویدئو فیلم را ببین: اگه از من ميپذيري که دو روز پياپي توي يک غرفه کوچولو از نمايشگاه مثلا صنعت! بسط نشستن و نگاهها و در خوشبينانه ترين حالت!سوالهاي چرت و پرت!اهل صنعت و مهندسين آدم نديده و با سواد نم کشيده اين مملکت و احيانا عمله هاي محترم افغاني!رو تاب آوردن برات حوصله و انرژي که نميذاره هيچ؛بلکه سگ تر از هميشه ات هم ميکنه!؛باشه!من ميخوام با اين شرايط حالي و احوالي!درمورد تو بنويسم!پس اگه چيزي جا انداختم؛چيزي نوشتم که خوشت نيومد؛يا به هت برخورد؛بدون دليلش فقط و فقط خستگي مفرط از تقاضاي اشانتيون کردن مهندسين شيک پوش!ايراني بوده و بس!آخ دلم ميخواست بدونين کار من چيه!بعدش اگه ميشنيدين دلم ميخواست يکي از اون بزرگ بزرگهاشو اشانتيون بدم به اينا!!از خنده روده بر ميشدين!خوب ديگه!نيشتو ببند!بسه!بريم سر اصل مطلب! توي قسمت سمت چپ وبلاگ من حدود 100 تا لينک و مثلا پيوند از وبلاگهاي ديگه گذاشته شده.من آدم شلخته اي هستم.توي اين مورد هم بايد تحمل کنيد اگه حروف لينکتون ناخواناست؛يا منظم نيست يا احيانا به لينکهايي برميخوريد که مدتهاست منقرض شده.و البته کم لطفی خودتونه اگه جایی به من لینک دادی؛ولی من یادم رفته لینک شما رو بذارم. و منو شرمنده کردین و بهم نمیگین.از همون اول ميگيريم تا ته!خوبه؟ببينم خوش شانس اولي کيه؟! *"جمهور!"خداييش حقش بود بياد اول!چون فکر ميکنم از اولين کسايي بود که وارد بلاگفا شده بوديم و به هم لينک داده بوديم.يک مدتي جون جوني بوديم.حالا مدت خيلي زياديه نه من نه اون!يک پسر 58 اهل اهواز؛اهل شديد سياست؛تازگي تقريبا توي هر مقوله اي مينويسه؛از سکس بگير تا احمدي نژاد!زمان انتخابات رياست جمهوري؛ما بدجوري متحد شده بوديم و حنجرمونو جر داديم که بابا! انتخابات تحريم!بعدش خودمونو جر داديم که بابا!به معين راي بدين!بعدش .... جر داديم که بابا!به رفسنجاني راي بدين!بعدش .....جر داديم که بابا!به احمدي نژاد راي ندين!ولي نشد که نشد!مردم ما فهيم تر!! از اين حرفا بودن!مطالبشو دوست داشتم.خودش مثل هر پسر مردادي ديگه اهل رييس بازي و احساس مهم بودن و مدير بودن داره؛و ميشه از پسرهايي که من باهاشون هميشه در جنگ خواهم بود!ازش يک چيز يادم مونده:وقتي انتخابات به نفع ا.ن شد؛توي مطلبي از وبلاگ من کامنت گذاشت:"ديدي آسمون خراب شد سرمون؟" حالا هم هر وقت ا.ن يک تري ميزنه؛اين جمله رو تکرار ميکنم! بگذار داخل ویدئو فیلم را ببین: سريال نرگس هم تموم شد. البته طرفداران پر و پا قرص سريال های تلوزيون زياد غصه نخورن چون تو ماه رمضون سريال "خوب، بد، زشت" که البته اسمش هيچ ربطی به فيلم معروف "خوب ، بد زشت " نداره و در واقع کارگردان اون فيلم معروف به طرز نا جوانمردانه ای از اسم اين سريال تقليد کرده بود پخش ميشه. بهتون مژده می دم که اين سريال هم سرشار از ازدواج، اعتياد، عشق، دختر و پسر هايی که معلوم نيست از کجا هی همينجوری جلوی هم سبز می شن، ديو هايی که تبديل به فرشته ميشن، ايدز، ماکسيما، طلاق، دوباره ازدواج، نوشابه، دمپايی کهنه و ... است. پس حالا عجالتا نکته هايی از سريال نرگس رو داشته باشيد تا بعد. *... و مهمتر از همه روی تمام کلیشه ها و باورها خط بطلان کشیده. *مینویسم که فقط کمی و کمی ذهنم درگیر بشه.تا به اتفاقهایی که پیرامونم داره میفته فکر نکنم؛دروغه؛کمتر فکر کنم درست تره.از این پست قرار نیست یک انشای ادبی در بیاد.قرار هم نیست از خودم مثل همیشه تعریف کنم.فقط میخوام تفاله های ذهنمو توی این خاکروبه خالی کنم.اه...حتی نمیتونم این کارم بکنم.هنگ کردم.از صبح کلی کار انجام دادم.خیلی کار کردم.اندازه یک اسب نجیب.اخمام اینقدر تو هم بوده که یک رد اخم افتاده روی پیشونیم.لازم هم نیست بگم که به زمین و زمون هم گیر دادم و پاچه همه رو یک بار مورد عنایت قرار دادم. *نمیدونم چرا این صحنه اومد جلوی ذهنم رژه رفت:من و تو رو به روی هم نشستیم.چاقو تو دستمه.لپم سفید شده.موهامم همینطور کمی البته.میگی یک آرزو کن.هر چی میگردم آرزویی پیدا نمیکنم...چند ده جفت چشم به دهن من دوخته شده.این وسط هر کسی یک چیزی میخواد از من! همه آرزوهای خودشونو میگن تا براشون بکنم!تو میگی شبه منه و من باید آرزو برای خودم بکنم.میگم تو برام آرزو کن.چشماتو میبندی و آرزو میکنی.کاش میدونستم چی آرزو کردی؟ *اون شبی که فرداش رفتیم.چشمات سرخ شده بود از خواب(قرار بود اینطور به نظر بیاد).فقط اشکان بود که پشت اون کاناپه رو به دریا؛همه حواسش به ما بود که جیک تو جیک هم نشستیم و با سکوت وقت کشی میکنیم.از بالای کاناپه یک مشت پسته ریخت روی سرمون.اجازه گرفت با ما باشه.اشکان....یادگار روزهای جوونی من و تو.نمیدونم گفتم یا نه براتون.اشکان استاد من بود و البته استاد اون و البته استاد شاید رضا خرداد 53.و البته دوست صمیمی مانی.و بعدها هم شد دوست صمیمی من.ده سالی از من بزرگتره.آدم قابل اعتمادی نیست.در زمینه دخترا البته!و خوب؛هیچوقت به خودش اجازه نداده با رد شدن از خط قرمزی که براش تعیین شده؛دوستی منو از دست بده.بین من و اشکان یک دوستی جالب انگیزه.خیلی از اسرار همو میدونیم.حرفهایی که نمیشه به کسی گفت به هم میگیم.مثلا همین تو.روزی که بهش معرفیت کردم؛تا مثلا هواتو داشته باشه؛درست همون روز از کلاس پرتت کرد بیرون!جرمت؟آدامس جویدن من!چقدر کوچولو بودی.... *من و اشکان ترتیب یک قلیون نعنا رو دادیم و داریم مثلا میکشیم.اشکان رک و بی رو دربایستی به من میگه که عشق من یک عشق کاملا زمینیه.از اون بحثای فلسفی روانشناسی عرفانی آغاز کرده که حوصله ام رو سر میبره.بعد از کلی توجیه و دلیل و برهان به من میگه که من هنر نکردم عاشق تو شدم!میگه تو خیلی صفات ظاهری خوبی داری که هر کسی رو میتونه به ورطه علاقه شدید نسبت بهت؛یعنی همون عشق بکشونه.میگه دقت کردم آدمای جدید که وارد جعمون میشن؛چطور جذبت میشن؟میگه تا حالا دقت کردم دختر خانوما خیلی دور و بر تو میپلکن؟دقت کردم تو مکانهای عمومی که هستیم؛بین اینهمه پسر خوشگل و خوش تیپ گروه؛خیلیها تو نخ تو هستند؟نه....به این موضوع دقت نکردم...باور میکنید تا حالا نمیدونستم تو واقعا خوشگل و جذابی و این فقط نظر من که عاشقتم نیست بلکه نظر خیلیهاست؟ولی من که تا حالا این موضوع رو نمیدونستم...و اشکان باز دلیل میاره که توی ضمیر ناخودآگاهم اینه و من میخوام انکار کنم.چون دوست دارم عشقم آسمونی باشه.عکستو به چندین نفر نشون دادم.همشون تایید کردند که خوبی...زیادی هم خوبی!خوب.نتیجه این بحث این شد که من خیلی بهت حساس شدم.اگه رد نگاه دختری به تو میرسید...علاوه بر اینکه میخواستم چشای دختره رو دربیارم؛دلم میخواست تو رو هم یه جورایی خفت کنم! *صدای قیژ قیژ درهای اتاقها بد جور رفته رو نروم.تا حالا چرا نمی شنیدمشون؟با هر بار باز و بسته شدن دری؛افکارم گسیخته میشه و دیگه به اون انسجام نمیرسه.یک قهوه غلیظ و وحشتناک تلخ روی میز انتظارمو میکشه.نمیدونم چرای هی فکر میکنم زمستونه و من الان نوک دماغم از سرما سرخ شده و میخوام با بخار برخاسته از فنجون قهوه که به لبام میرسن و هورت میکشم گرمش کنم!دلم یک سیگار میخواد.یا یک قلیون.یا یک نوع دود غلیظ و سفید دیگه هر چی که باشه.من اهل دود نیستم ها.ولی توی این سفر؛سیگار با آتیش سیگار روشن کردم.اونم فقط فاصله قصر فائزه تا یک جایی رو فقط.و متاسفانه این مسافت 10 تا سیگار طلبید.بعدش دیگه حالم به هم میخورد از هر چی دوده. *امروز قرار بود یک دوست ندیده رو ببینم.وبلاگی نیست.یعنی از دوستای نتی و وبلاگیم نیست.ولی ندیدمش دیگه.ولی اصلا دل و دماغ نداشتم.با شرمندگی زیاد گذاشتم برای سفر بعدی بنده خدا که شاید فروردین باشه!ایرانی نبود؛پسر هم نبود.دیشب هم یکی منو قال گذاشت.کلی با چشای خواب آلود منتظر شدم.نیومد.یک دهنی ازت مسواک بزنم! *چند وقت پیش یخم شکست و با یکی از نویسندگان یکی از وبلاگها تلفنی صحبت کردم!نمیدونم آفتاب از کدوم طرف دراومده بود!فکر کنم اون آقا ترسید از برخورد فوق صمیمانه من.خوب تقصیر خودش بود!صداش اینقدر صمیمی و آشنا بود که من یادم میرفت تا حالا با هم حرف نزدیم!من هم بی جنبه بی نزاکت!صاف زدم تو حال و گفتم چقدر صدات گنده است!راستشو بخواین؛الان دل به فکر آوردم نکنه از من رنجیده! *تازگیها یک کشف بزرگ کردم.سرم پایین بود که تایپ میکردم....سرمو بردم بالا صفحه مانیتور رو ببینم...یادم رفت کشف بزرگم چی بود...به همین سادگی! *یک عزیزی که فکر کرده شاید من بتونم براش کاری انجام بدم؛از من تقاضای انجام یک کار برای عزیز دیگه ای کرده.نمیتونم بهش بگم نتونستم یا نمیتونم.تا حالا هیچی از من نخواسته.و حالا...نمیدونم.از عزیزان دل برادر و خواهری که دستشون توی کار خیره(البته نه مثل شوکت!)میخوام برای مشغول به کار شدن یک خانوم پی ام بزنن!ایمیل هم قبوله! *کشفم یادم اومد!کلی ذوق کردی نه!تازگیها خیلی حسود شدم.انحصار طلب و به شدت خودخواه.اوه اوه...چه صفتهای رذیله ای کنار هم ردیف کردم.گفتم اوه اوه؛یاد رقص روی چمن افتادم!اوووووه اووووووووه!هوووووووو هووووووو!مثل قطار!یک دسته اوه اوه!یک دسته هوووو هووووو! *اون عصری که از مسافرت برگشتم؛خسته و کوفته و داغون؛با اونهمه شب بیداری؛صاف افتادم خوابیدم.اینقدر هم هوار هوار کرده بودم که صدام مثل خروس شده بود.توی عمق خوابی ناز و ملس بودم که صدای زنگ موبایلم دراومد.معلوم نبود چند وقته داره زنگ میزنه.آخه خواب من خیلی سنگین بود.پیداش کردم و جواب دادم.اونور خط فقط سکوت بود.یک شماره از یک شهر نه چندان دور.نزدیک 15 تا میسد کال هم شده بود.یعنی توی یک دقیقه 15 دفعه زنگ زده بود.بعدش هم 10 دفعه دیگه هی زنگ زد هی سکوت.میخوای حسمو بگم؟نمیدونم چرا فکر میکردم کسی که پشت خطه؛زنگ زده صدامو بشنوه.فقط همین.یک حدسهایی هم میزنم...ولی نمیتونم با قطعیت بگم...راستشو بگم؟نمیدونم چرا یک حس خوبی به اونیکه اونطرف خط بود داشتم؟یک حسی که قدیما غلیظ تر بوده و حالا در گذر زمان رقیق شده و فراموش شده.آخه اون روزا نزدیک یک مناسبت بود.هیچوقت اینجوری بی نام و نشان واسه این مناسبت زنگ نمیزد.شماره رو گرفتم...یک تلفن عمومی بود.یادم اومد روز قبل از مسافرتمون هم همین اتفاق افتاده بود.دلم براش سوخت.احتمالا اون چند روزی که من مسافرت بودم و موبایل آنتن نمیداده همش سعی میکرده باهام تماس بگیره.نمیدونم.شاید هم یک توهمه.حالا چرا اینا رو اینجا مینویسم؛بماند. *اصلا میدونی چیه؟اومدم بنویسم که فکرم از اشغالی در آد؛و وقت تو رو با این اراجیف هم گرفتم؛که انکار کنم دچار بد افسردگی شدم!فایده نداره.من الان رفتم تو فاز اون یکی قطب مانیک!میدونی یک بیمار مانیک چقدر میتونه خطرناک باشه؟الان آهنگ دختر ایرونی که ناز و دلبری این پیغام بلک کتزو گوش کن؛رو میذارم؛آخر وقت اداریه....میرقصم.میرقصم...همه رو میریزم از اتاقاشون بیرون.آقای رییس هم نیست که بهمون گیر بده!احسان سعیدی!آخ که من فقط میدونم این اسم یعنی چی!نه!اشتباه کردم!تو هم میدونی!اصلا میدونی چیه؟حال ندارم.آره.افسرده ام.تموم شد رفت! براي دفعه آخر بيا کمي به عقب ....................... به چشمهاي صميمي؛لبان بي رژ لب *بزن بريم به سرعت برق و باد...بزن بريم از اينجا... *به صبحانه اي که هرگز خورده نشد! *رنگ چشماي تو بارونو به يادم مياره... *مي بده تا دهمت آگهي از سر قضا.....که به روي که شدم عاشق و از روي که مست... *آرامش بدون حضور ديگران. *شب از نگاهت آينه رو پر از ستاره ميکنه...برهنه ميشه از خودش به من اشاره ميکنه... *به همين حس حسادت دارم عادت ميکنم. *فووريت! *درياي خزر. *لحظه خدافظي به سينه ام فشردمت/اشک چشمام جاري شد دست خدا سپردمت/دل من راضي نبود به اين جدايي نازنين /عزيزم منو ببخش اگه يه وقت آزردمت/گفتي به من غصه نخور ميرم و برمي گردم /همسفر پرستوها ميشم و بر مي گردم/گفتي تو هم مثل خودم غمگيني از جدايي/گفتي تا چشم هم بزني ميرم و بر مي گردم/عزيز رفته سفر کي برمي گردي/چشمونم مونده به در کي برمي گردي/رفتي و رفت از چشام نور دو ديده/اي زحالم بي خبر کي برمي گردي/غمگين تر از هميشه به انتظار نشستم/پنجره اميدمو هنوز به روم نبستم/پرستوهاي عاشق به خونشون رسيدن/اما چرا عزيز دل هرگز تورو نديدم/گفتي به من غصه نخور ميرم و برمي گردم /همسفر پرستوها ميشم و بر مي گردم/گفتي تو هم مثل خودم غمگيني از جدايي/گفتي تا چشم هم بزني ميرم و بر مي گردم/لحظه خدافظي به سينه ام فشردمت ديوانه احمق؛عشق من؛چقدر تو خري! من یک غریبه هستم. من یک مهمان ناخوانده هستم. من یک غریبه ی مهمان شده، یا یک مهمان غریبه هستم. از کوچه پس کوچه های ذهن و خلوت دوستی گذشتم و با تأمل و دقت در حافظه ی زیبایش، نه تنها خاطراتی بس شیرین و شنیدنی، که کلید خانه اش را هم در نگاهی یافتم. کلید را در گنجخانه ی دل نهان کردم و پیجوی فرصتی شدم تا بی حضور صاحب بیت، برخلاف نص صریح کلام حق، بدون دق الباب وارد شوم و خانه را وارسی کنم و محبتی چند ساله از صاحب خانه را که در دل، و به دور از چشم نزدیکان و دوران، مخفی و پنهان داشته بودم، عیان و آشکار نمایم. شاید دیگرانی هم چون من، با پا گذاشتن در خانه ی «پندارها» محبتی از صاحبش به دل داشته باشند. اما هیچ کدام از آنها نتوانسته اند کلید خانه را بربایند و پا در خلوتش بگذارند. به راستی آرایه دوست داشتنی است. به راستی آرایه پراحساس و مهربان است. به راستی آرایه یک انسان است. گواه جملات بالا را بارها و بارها می توان لابلای سخنان او پیدا کرد. اعتراف می کنم که شدت احساسات و انسان دوستی اش، بیش از صفات دیگر مرا تحت تأثیر قرار داد. من که خواننده ای بیش نبودم و نوشتن را در مکتبخانه ی افرادی چون آرایه آموختم، هرچند که مدتی است حس نوشتن از من رخت بربسته و مرا فراموش کرده است، شیفته ی روحیات او شدم. شیفته ی ذهن زیبابینَش. شیفته ی روح ناآرامَش. شیفته ی عشقش. شیفته ی فکر عاشق پیشه اش. و اعتراف می کنم که همیشه افسوس خورده ام که کاش من نیز چون او (مرد رؤیایی آرایه) عاشقی اینچنین داشتم. بیش از این نمی خواهم خوانندگان پرشمار خانه ی «پندارها» را بیازارم. همگان به نثر زیبا و روان آرایه، و البته سلوچ عادت کرده اند. بیش از این نمی گویم و کاوشگری ذهن و فکرم را، که بدون اجازه و دق الباب به حریم خصوصی آرایه وارد شده است، متوقف می کنم. آرایه می داند و من و تنبیه و مؤاخذه ی من. ای خوشا دولت پاینده ی این بنده ی عشق، که همه عمر بود بر سر او فر همای، «خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای». بنده ی عشق بود همدم خوبان جهان: «شاه شمشاد قدان، خسرو شیرین دهنان». بنده ی عشق چه دانی که چه ها می بیند: «در خرابات مغان نور خدا می بیند». بنده ی عشق چنان طرح محبت ریزد، «کز سر خواجگی کون و مکان برخیزد». باده بخشند به او، با چه جلال و جبروت، «ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت». بنده ی عشق، ندارد به جهان سودایی، «از خدا می طلبد، صحبت روشن رایی». . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . من یک غریبه هستم. من یک مهمان ناخوانده هستم. من یک غریبه ی مهمان شده، یا یک مهمان غریبه هستم. من یک هکر نیستم! هرچند آن بجز معني رنج و پريشاني نباشد. اما کوري را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن! "عيسي مسيح :« هيچ کس چراغ را روشن نمي کند تا پنهانش سازد! بلکه آن را در جايي مي آويزد که نورش بر هر که وارد اتاق مي شود بتابد." جمله ها و عبارت هايي در مورد عشق و قياس آن با دوست داشتن از استاد شهيد دکتر علي شريعتي: «دوست داشتن برتر از عشق است !... عـشق يـك جـوشش كـور است و پيونـدي از سـر نابينايي . اما دوست داشتـن پـيوندي است خودآگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب مـي خورد و هرچه از غريـزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلـوع مي كند و تا هرجا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد . نگاه دكتر به بيشتر مسائل متفاوت است.خوب ديگه اين همون چيزي است كه دكتر را از بقيه جدا مي كنه. او نمي خواد به عشق معني والا ببخشه. ميگه شما عشق را اشتباهي شناختيد خوب مشكلي نيست من خودمو با شماها در گير نمي كنم. براي معراج احساسم كلمه ديگري پيدا مي كنم و به اون ارزش مي دهم. براي همين در سخنان او عشق يه احساس خياباني و پست و لي دوست داشتن والا و ارزشمند است. چيزي است كه به هر چيز ارزش مي دهد. شريعتي كسي است كه از هر چيزي معناي متفاوتي را ارائه مي دهد. عشق زميني! عشق هوايي! سه ضلع مثلث عاشقي: چيزي از توش در اومد؟به خدا اگه بياي توي کامنت دوني بنويسي اينهمه رو خودت تنهايي نوشتي يا تايپ کردي ميزنم دهن مهنتو سرويس ميکنم. چقدر صورت تو از هميشه ماه تر است پ.ن:هر چه گويم عشق را شرح و بيان چون به عشق آيم خجل باشم از آن به دليل در خواست هاي مکرر دوستان عزيز در مورد روش هک و بدست آوردن پسوورد و ...(از اين جور بچه بازي ها) منم سعي کردم يه پست بذارم و هرکس هرچي اطلاعات ميخواد بتونه از اينجا پيدا کنه يعني با خوندن اين مطلب يک هکر واقعي شيد. ............................................................... اجازه هست که اسم تو را صدا بزنم؟ پ.ن:دوستای جدیدی پیدا کردم...به همتون خوش آمد میگم.... خيلي وقته حس ميکنم گم شدم...خودمو گم کردم...من ديگه خيلي وقته که نيستم...همه دارن سراغ منو از من ميگيرن؛خودمم روزي چند بار ميگم کو اون آرايه اي که....ماني روزي چند بار ميگه:کو اون دختري که....بهمن هم روزي چند بار ميگه:کو اون آدمي که....بازم بگم خيلي از دوستامم ميگن کو؟پدر مادر خواهرمم ميگن کو؟نميدونم.نميدونم چرا ديگه نيستم.نميدونم چرا فرق کردم؟يا گم شدم؟نکنه مردم؟من کي مردم؟ کجا مردم؟چرا مردم؟پس اگه من مردم اين کيه؟اينکه نشسته از فکراي ماليخوليايي که توي ذهنشه پناه برده به اين صفحه کليد و تند و تند و تند داره حروفي رو با عجله و دستپاچه و بدون ذره اي فکر چه قبل و چه بعد از سر هم کردن کنار هم ميچينه؛اين کيه؟چرا اينقدر عوض شدم؟ خيليها ميگن ديگه نميشناسيمت.من براي خيليها غريبه شدم.خيلي دردناکه...نشستي با کسي که هميشه برات زمزمه ميکرده دلواپسيهاشو حرف ميزني و اون زل ميزنه توي چشمات و ميگه:من نميشناسمت!انگار يکي ديگه هستي...انگار دارم با يکي ديگه حرف ميزنم....نه؛ديوونه نشدم؛ به سرمم نزده؛از چيزي هم دق دلي ندارم؛اصلا هم از بابت موضوعي ناراحت نيستم؛افسرده و داغون هم نيستم؛جواب نه هم نشنيدم؛فقط دلتنگ خودم شدم....ميفهميد يعني چي؟ميخوام خودمو پيدا کنم....چرا؟ چرا من بايد توي چند ماه تا اين درجه تغيير کنم؟من کيم؟کي بودم؟ الان کي هستم؟نميخوام بگم که براي خودمم غريبه ام...خودم هم خودمو نميشناسم....ميدونيد توي اين چند ماه چند نفر از دوستامو از دست دادم؟با اخلاقم؟ با رفتارم؟ با حرفهام؟ نه؛نميدونم با چي؛ولي خيليها ازم فراري شدن.خيليها ديگه دوستم ندارن؛خيليها همش پر از سوئ تفاهم شدن.خيلي الکي خيلي از دوستيهام به هم خورده؛خيلي از دوستيهام از هم گسسته...نميدونم؟چرا؟درست از وقتي که من يک جون دوباره گرفتم...درست از روزي که همه مي اومدن بيمارستان براي شايد آخرين بار منو ببينن؛نکنه؟نکنه من مردم و يکي ديگه رو به جام فرستادن؟درست فهميديد....خسته شدم.از اين وضع خسته شدم...از ادامه اين وضع خسته شدم...حالت الانم شبيه جنازه ايه که منتظر کفن و دفنشه.نه؛منتظر جواز فوتشه.ولي هنوز ميسر نشده و توي سردخونه داره آروم آروم فراموش ميشه.من فراموش شدم؟خدا هم فراموش کرده؟يادش رفته که من بين زمين و آسمون معلقم؟چرا تکليف منو روشن نميکنه؟بايد بمونم؟ تا کي؟ بايد برم؟ از کي؟ پس چيکار کنم؟چي درسته؟ چي غلطه؟چرا هيچي برام لذت بخش نيست؟چرا هيچ خوشي برام موندگار نيست؟چرا هر چي خوشبختي رو مزه مزه ميکنم نميتونم طعمشو بچشم؟حتي طعم بدبختيهامم يادم رفته.طعم عشق؟طعم محبت؟طعم زندگي؟ همش يادم رفته...نميتونم به خاطر بيارمشون...چه طوري بودن؟ چي بودن؟ چه رنگي بودن؟نميتونم....نميتونم دوباره خودمو بسازم.نميتونم تلاش کنم.دلم ميخواد سالهاي سال پشت همين ميز بشينم و فقط بنويسم.خسته شدم...از زندگي خسته شدم....فکر ميکنم بسمه...به هر چي خواستم تا حالا رسيدم...ديگه آرزويي هم ندارم...هر چي خواسته بودم داشتم...خوب؛آدم زياده خواهي هم نبلودم...از بابت داشته هام هميشه هم خدا رو شکر کردم...چرا هر چي ميگردم يک نداشته پيدا نميکنم؟يک چيزي که بشه حسرتشو روي دلم ديد؟نه از اين حسرتهاي الکي....يک حسرت بزرگ و اندوه بار...نه....نداشتم.دلم براي خودم تنگ شده.کاش ميدونستم کجا مردم...کجا ميتونم برم دنبال خود خودم بگردم؟از کجاي اين دنيا من رو پيدا کنم و کمکش کنم يا بره براي هميشه يا برگرده؟نکنه اين آثار داروهاييه که مجبورم مشت مشت بخورم؟نکنه کم کم دارم ديوونه ميشم؟نکنه داروهام اشتباهي بوده؟دلم يک بسته قرص اکس ميخواد...يکي يکي بخورم...از توهمي به توهم ديگه...توهم اينکه ببينم دوباره خودم شدم...دوباره خودمو پيدا کردم...توهم اينکه ببينم دلم ميخواد دوباره زندگي کنم....کي داره گم شدنمو میبینه؟ از نظر کاري هم توي يک دفتر خيلي شيک کنار اوني که دوستش داشتم با کلي احترام و البته علاقه و البته حقوق خيلي خوبي دارم کار ميکنم.همسرم...خدا رو شکر...بهتر از اين نميتونم تصورشو بکنم.پدر...مادر...خواهر...برادر...خدا رو شکر...نگراني از بابتشون ندارم.پس چه مرگمه؟ يکي به من بگه چه مرگمه؟ چي ميخوام؟چرا اين خوشيهاي بزرگ نميتونه يک لبخند کوچولو روي لبم بياره؟چرا نميتونم از ته دل بخندم؟چرا نميتونم از ته دل گريه کنم؟چرا همه چيز برام عادي و تموم شده است؟من مردم؟نه؟رفتم سايت بهشت زهرا...رفتم توي اسامي متوفيها اسم خودم رو سرچ کردم...دنبال خودم گشتم....من اونجا بودم...من مردم...من مردم...من چند بار مردم...خيلي وقته مردم...سال 68 که از تراس طبقه دوم خونه خاله اينا افتادم پايين....مردم...من با دعاهاي مستجاب شده به زندگي برنگشتم...من مردم... سال 69 که تصادف کردم...مردم...نه؛من اون سال بعد از يک روز کما به هوش نيومدم...من مردم...همون سال مردم...سال 75...اون سال وحشتناک...من توي اون اتاق عمل سرد...بين اونهمه خون...اونهمه لرزش...من مردم....تعجبي نداره که هميشه يادم مياد و از ماني ميپرسم:ماني...من چطور زنده موندم؟خدا خيلي دوستم داشت...شوخيه؟نه به خدا...من ميتونستم 20/12/75 بر اثر شدت کم خوني بميرم...فکر ميکردم زنده موندنم معجزه بوده....حالا ميبينم من مردم...من اصلا زنده نموندم....من کدومم؟ من چند بار مردم؟ پس اين آخريه کو؟ پس اين کيه؟ پس من کيم؟کجام؟تا کي بايد دنبال خودم بگردم؟ميتونم خودمو توي قطعه 109 بهشت زهرا پيدا کنم؟دو بار توي قطعه 109 مردم...يک بار توي قطعه 30 طبقه يک... نه...من اون زير خفه ميشم...از طبقه يک که دو تا طبقه ديگه روت باشن احساس خفقان ميکنم...من ميخوام توي دريا بميرم...ميخوام جسمم توي دريا باشه...آخه اين چه کاريه؟ توي يک وجب خاک...با دو تا آدم ديگه... هميشه وقتي تخت دوطبقه داشتم...چه با خواهرم چه توي خوابگاهي که چند وقت مهمونش بودم...دلم اون طبقه بالايي رو ميخواست...من هيچوقت بهشت زهرا نرفتم...خدايا شکرت که هيچوقت نرفتم...نميخوامم برم...ولي حالا انگار دلم ميخواد برم لابه لاي قبرا دنبال خودم بگردم...توي اون سايت جستجو اول دنبال پدر گشتم...بعدش دنبال خودم...بعدش دنبال بهمن....نبود...بعدش هر کار کردم نتونستم دنبال اسم ماني بگردم...نتونستم...حتي از فکرشم...با اينهمه بي تفاوتي که گريبان گيرم شده داغون شم...خوشحالم که هنوز يک بهانه براي بودنم دارم...يک بهانه و فقط يک بهانه...ولي من ...من....من الان کجام؟من نميتونستم بر اثر نارسايي قلبي بميرم؟چرا...من دير يا زود بر اثر نارسايي قلبي خواهم مرد...همونيکه جلوي اسم پدر توي قطعه7...بهشت زهرا نوشته شده...اين محتمل ترين بعد قضيه است....من کجام؟ از لاي برگهاي زمان ريز ريز ريز ............................... پ.ن:نظر منتخب پست قبلی: خوب؛وراجی دیگه بسه.بذارین تمومش کنم.و از خیلی چیزها فاکتور بگیرم.بعد از ملاقاتی که با تینا داشتم برمیگردم خونه.هنوز مانی نیومده.روی مبل لم دادم و دارم روزنامه ای رو که هنوز فرصت خوندنشو نداشتم میخونم.توی تب هم میسوزم.یک تب بر و چند تا قرص دیگه میندازم بالا.تا حدودی بهتر میشم.مانی توی این فاصله از صبح تا عصر چندین بار بهم زنگ زده.و سفارش کرده شیر گرم بخورم!نمیدونید چقدر از ایم مایع متنفرم!میخوام پاشم یک سوپ آماده بریزم توی آب جوش تا حال بیاد و آماده خوردن بشه؛تلفن زنگ میزنه.میناست که باز داره از زهره شکایت میکنه.این دوتا دوستای من بودن که حالا یک جا همکار شدن.توی محیط کار هم که میدونید چه خبره.همش این زنگ میزنه از اون شکایت میکنه که فلان کرد و ال کرد و بل کرد؛اون زنگ میزنه از این بدگویی میکنه.من هم توی تمام مدت باید ذهنیتشونو عوض کنم.نیم ساعت به حرفاش گوش میدم؛دلداریش میدم؛گریه هاشو میشنوم؛دلخوریهاشو برطرف میکنم؛امیدهای واهی بهش میدم؛عینک خوشبینی میزنم روی چشمش؛تا راضی میشه تلفن رو قطع کنه.حالم تقریبا بهتره.انگار اثری از سرماخوردگی نیست!مانی که بیاد احتمالا فکر میکنه من داشتم خودمو براش لوس میکردم.اول که مانی از راه میرسه؛به لباسهای ریخته و پاشیده من روی مبل و کف اتاق گیر میده.به اینکه چرا کفشهامو توی جاکفشی نذاشتم؟چرا دو تا لیوان از دیروز مونده و من نشستم؟چرا خونه تکون نخورده؟چرا کیفمو پرت کردم؟چرا روزنامه ها پخش و پلاست؟چرا شیر نخوردم؟چرا برای خودم سوپ نپختم؟چرا قرصامو نخوردم؟چرا کلید رو اونور در جا گذاشتم؟(این کار هر روزمه تقریبا!).بعدش مهربون میشه و میره با یک مشت جعفری که خریده برام سوپ بار میذاره.بعدش میاد پیشم و دست به پیشونیم میزنه و میگه که هیچیم نیست!خودمو لوس کردم!بعدش هی گیر میده چی شده؟ چرا ناراحتی؟این چه صدای گرفته ایه؟چرا غم تو چشاته؟با کی حرفت شده؟بهمن بهت چیزی گفته؟باز با اون دعوات شده؟...نه....نه...نه.من هیچیم نیست.فقط میخوام زود بخوابم خسته ام.سوپ رو خورده و نخورده مجبورم میکنه یک لیوان شیر ولرم بخورم.میخواستین چی بشه؟همشونو بالا میارم.توی حالت عادی هم شیر نمیتونم بخورم.بعدش قهر میکنم و میرم بخوابم.بعدش میاد پیشم.ناز و نوازشم میکنه.اینقدر نازم میکنه و میبوستم تا سفره دلمو براش باز کنم.بگم که امروز چی شده و از چی ناراحتم.ابایی هم ندارم که جلوی مانی بغض یک روزمو خالی کنم.اشک میریزم و تعریف میکنم.بعدش اشکام تموم میشه و تعریف میکنم.بعدش اون از امروزش میگه و کمی خنده چاشنی حرفامون میشه.ولی توی دل من هنوز غمه.بعدش باز من درباره مسائلی که امروز فکرمو مشغول کردن حرف میزنم.ناراحتم دیگه.هنوز ناراحتم.مانی همینطور که گوش میده و نوازشم میکنه؛میره سر وقت موش موشکاش!.یک سارا این جین کوکی بود؛خدا بیامرزتش!یک جایی یک بار گفته بود" این آقایون چرا نیمخوان بفهمن وقتی که زنشون ناراحته و به آغوش اونا پناه آورده؛نباید با تک ممه اش ور برن؟"این عین جمله این خانوم مکرمه بود!که من همون لحظه یادم اومد و کمکم کرد که فریادی رو که میخوام سر مانی بکشم؛کمی آهسته تر و با ملاحظه تر؛به این دلیل که همه مردها اینجورین!بکشم!:مانی!من ناراحتم!نمیفهمی؟شد یک بار من ازت دلداری بخوام و تو به نوازش بسنده کنی؟هر چند میدونم برای آقایون؛هر ناراحتی و غم و غصه ای در دامن سکس به خوشی و شادمانی تبدیل میشه و درست همین روش احمقانه رو میخوان برای ما خانومها هم پیاده کنن.نمیدونن که چقدر هم برخورنده است.چرا فهمیدنش سخته که وقت ناراحتی؛فقط یک گهواره باشن؟یک آغوش بی دغدغه(دقدقه؟)باشن؟بقیه رو هم آمارشونو دارم که همینطورن.نزدیک به 99 درصد مردها همینن.حالا هی بیا بگو من اینجوری نیستم و من الم و من بلم.اعتراض فریاد آمیز من خیلی به مانی که به حساب خودش سعی در آروم کردن من داشته برمیخوره.پشتشو بهم میکنه و میخوابه.میدونم یک ناز کوچولو دلخوریشو برطرف میکنه.ولی نمیخوام حتی این کارو بکنم.این ناز کوچولو رو هم ازش دریغ میکنم تا بلکه بفهمه نباید در موقعیتهای مشابه بعدی این برخورد رو از خودش نشون بده.ولی تقریبا هم میدونم دفعه بعدی همین آش و همین کاسه است.فردا کار مثل همیشه زیاده.بار هم همینطور.عصری با سیمین یکی از همکلاسیهای قدیمیم قرار میذارم بریم خرید.سیمین خیلی خانومه.به تمام معنا زنه.همونی که من همیشه ازش فراریم.من دوست ندارم خیلی زن باشم.ولی خوب؛باید بعضی وقتا دل شوهر رو به دست آورد.مخصوصا دلی که زدی و خورد خاکشیرش کردی.گذارمون به یک مغازه لباس زیر فروشی میفته.اونجا میتونی انواع و اقسام لباسها و تیکه ها و متعلقاتی که توی سکس شاپهای خارجی و البته توی دست و بال خانومهای سلادذوپلببر استار اسببپایلببس!(یادش به خیر!)هستش؛ببین.از علاقه مانی به لباس خواب و لباس زیرهای لطیف و شتافت اطلاع دارم.ولی هیچ وقت براش خرید نکردم!احمقانه است!ولی حکم یک توهین رو برام داره!!اگه بخوام خودمو غرق این چیزا کنم.شاید رگه هایی از فمنیسم توی وجودم هست که این حسو بهم میده.البته تا دلت بخواد لباس زیرهای گل منگولی و خرسی و خرگوشی و بلبلی!خریدم قبلا.ولی لباس خواب توری ارغوانی ساتن!یا بادی تور قرمز!یا شورت و سوتین تور صورتی! نه!شاید هم آره ولی خیلی کم.کلا بی علاقه ام به این خرت و پرتها.برعکس،مانی و البته خیلی از مردها عاشق این چیزان.سیمین رو که میبینم جین جین از این چیزا میخره؛به وجد میام و جو میگیرتم و چند دستی میخرم.میدونم که مانی خوشحال میشه.و امیدوار که شاید زنش آدم شده!میرم خونه.یک مقدار مواد آماده فسنجون دارم.میذارم زود کنارشم یک پلو و یک سوپ شیر و البته یک سالاد پاستای خوشمزه.بوی عظر قهوه ترک که میپیچه؛مانی هم رسیده.از دیدن من با موهای بلند و حالت دار مشکی پرکلاغی!و ابروهای خیلی باریک شده و چشای مشکی شده با لنز؛و صورت برنزه شده با کرم پودر؛و رژگونه نارنجی جیغ!جا میخوره.خودمو توی آینه ورانداز کردم و از این قیافه ام خیلی راضی هستم!از موهای مشکیم خوشم میاد.البته بدن سفید با اینا ست نیست ولی بازم خوبه!عطرمم عوض کردم.چقدر بوی چنس مشامشو نوازش بده؟هر چقدر هم از این عظر خوشش بیاد؟یک عظر شیرین و خوش زدم.غذا در نهایت عشق صرف شده و مشروبی زدیم و داریم برای هم تعریف میکنیم از امروزمون.بعدشم میریم به خلوتکده!خبری از عروسکها و کتابهای ولو شده روی تخت نیست و این مانی رو خیلی خوشحال میکنه.توی نور ضعیف و آبی اتاق خواب مشغول راز و نیازیم که تلفن زنگ میخوره.مانی دستمو میکشه و میگه نمیخواد جواب بدی.هر کی هست باشه.ولی طرف ول کن نیست.میگم ببینم کیه خوب. شماره شمیم.هی روی پیغام گیر پیغام میده که اگه خونه ای تو رو خدا جواب بده.چند بار.رفته روی نروم.جواب میدم.اینقدر صداش وحشتزده است که نمیتونم جواب ندم.مانی همینکه دستم به سمت گوشی میره نا امیدانه ازم رو برمیگردونه.و زیر لب غر میزنه من کی از دست این مزاحما راحت میشم؟ مگه نگفتم اصلا موبایل و تلفن نخواستیم؟خاموششون کن؟به فاصله کوتاهی زنگ در هم میخوره!بله!یک دستی خوردم.و در آستانه آی فون؛ رو میبینم با بچه اش و وقتی مجبور میشم در رو باز کنم بیاد تو؛اول یک چمدون بزرگ میبینم!تا ته ماجرا رو میخونم....بعد هم ماجراهای ببریمش آشتیشون بدیم. و این برو بیا و جیغ جیغ گوش کردن و فحش و عصبیت تا ساعت 3 نیمه شب کش میاد تا اینکه دیگه من آخرین بار که میریم خونشون؛میگم:به من هیچ ربطی نداره.من حوصله نگه داشتن زن و بچه تو رو ندارم.و نا امیدانه شمیم رو جلوی در خونشون ولش میکنیم و میریم.چقدر یک موجود میتونه پر رو باشه که مشکلالتشو اینطور سر یک غریبه که صرفا افتخار!!آشنایی باهاشون رو داره؛ آوار کنه؟نمیدونید به چه زوری اون و بچه اش رو از ماشین پیاده کردیم.پر رو پیاده نمیشد بره خونش. و میگفت من با شماها میام!بعد هم مانی با عصبانیت لباسهای بیرونشو در آورد و رفت خوابید.میدونستم مقصر منم...ولی به چه جرمی آخه؟وقتی دور و برت رو پر کنی از آدمهای مشکل دار؛درست مثل رضا خرداد 53 به نقطه ای میرسی که احساس میکنی فقط شریک قصه غصه های مردم شدی.من بارها این حس تلخ رو داشتم؛که اینقدر انرژی مثبت فرستادم که برای خودم و زندگی خودم نای نفس کشیدن هم نمونده.بارها دیدم وقتی که غمگینن و مشکل دار؛من زود توی خاطرشون پر رنگ میشم؛و وقتی شادن؛منو یادشونم نمیاد.حالم اینطور مواقع از اینجور آدمها به هم میخوره و البته بیشتر از خود خرم.نمونه اش همین سپیده که تا موقع ازدواجش با عرفان مدام آویزونم بود؛و درست بعد از عروسیش؛ تا همین مشکلی که بعد از یک ماه پیدا کرد؛جز یک باری که به عیادتم اومد؛یک زنگ نزد حالمو بپرسه.یا همین خانومی که به خودش اجازه میده نیمه شب هوار زندگی من بشه.یک مدت طولانی که ازش خبری نیست مطمئن هستم که داره روزهای خوشی رو تجربه میکنه.این چیزها مانی رو تا سر حد مرگ از من میرنجونه.ولی چیکار کنم؟خرم دیگه. زمين درخت پرنده ستاره هاي سه گوش برعکس این یک ماهه که مدام حس نوشتن قلقلکم میداد و به این صفحه مجازی پناه آورده بودم و نوشتنای ریز ریز(معذرت از سهیل عزیز که ظاهرا خیلی چش و چالش در اومده!)و کش دار و بلند بلند؛وقت و همه چیزتون رو گرفتم؛اینبار که باید بنویسم؛نوشتنم نمیاد.پس از همین الان بدونید که قراره آگوشت مهمون من باشین!هر کی هم خوشش نمیاد میتونه آب دوغ خیار بخوره!من البته به این دلیل که این یک هفته دوباره باید مهمون میزبانهای سفید پوش باشم؛چند تا مطلب نوشتم و گذاشتم توی پست موقت وبلاگ؛تا فراموش نشم و شماها هم شاید نگران نشین.ولی این پست قبلی مجبورم کرد یک چیزایی رو بگم و بعد برم.اول اینکه مسئولم این ترس بیموردی که درباره بعضی از دوشیزگان محترم خواننده این وبلاگ پیش اومده ؛رو بریزونم.دوم اینکه بحث پیرامون این چیزها خیلی زیاده.منظورم همین حقوق زنهاست.ولی متاسف میشم وقتی میشنوم گاها برخی مردها از این آب گل آلود دارن به نفع خودشون ماهی هم میگیرن.یکی از همایشهایی که به مناسبت روز زن(8 مارچ) برگزار میشد؛ و کار مثل همیشه به آشوب و بزن بزن کشید؛من دیدم که در عوض این مردهایی که از آب گل آلود ماهی به نفع خودشون میگیرن؛هستند مردهایی که سپر خانومها شده بودن و باتوم نوش جون میکردند.اول اینکه به زودی یک بحث در رابطه با اینکه چطور طرفمون رو بشناسیم؛کی و با چه کسی ازدواج کنیم؟ با چه کسی ازدواج نکمیم؛خواهیم داشت که البته از همتون میخوام چیزهایی رو که من از قلم انداختم؛یا تجربه هایی که دارین توی چند خط بنویسین.من هم نه روانشناسم؛نه دکترای جامعه شناسی دارم!یک دختر معمولی که فکر میکنه در جریان علل و انگیزه خیلی از ازدواجها و جداییها بوده.و فکر میکنه یک چیزایی از این چندین سال زندگی دستگیرش شده.این از این.و یک حرفی هم میگنده روی دلم اگه نگم:چطور همیشه این زنها هستند که باید توی چهاچوب قانونها و عرفهای مسخره گنجونده بشن تا"جامعه و بنیان خانواده سیف و سلامت بمونه؟"چرا قانون ازدواج و چند همسری مردها رو برنمیدارند که مربوط به عصر هجر بوده و محمد ظاهرا و در خوشبینانه ترین حالت(اگه نگیم که برای دل فلان جای خودش و مردهای عرب)برای پایان دادن به زنده به گور کردن دختران و ترس عربها از زیاد شدن و روی دست موندن دختراشون؛درآورده بود؟ چند بار دیگه شماره رو چک کردم...درست بود خودش بود.از اون روزیکه مامانش زنگ زد خونه و هر چی دلش خواست به من و مانی گفت؛من هم تنها کاری که کردم این بود که اون شماره رو برای همیشه از همه جاهایی که سیو کرده بودم پاک کنم.حالا اما تردید داشتم که این کی میتونه باشه؟ مامانش یا خودش؟با خودم کلی کلنجار رفتم تا تونستم خودمو راضی کنم با این شماره تماس بگیرم...درست جلوی در حیاط یک باجه تلفن کارتی هست و من میتونستم از اونجا زنگ بزنم...عجیب نبود که تونسته باشن شماره جدید منو داشته باشن؟اول زنگ زدم به مانی و پرسیدم فلانی بهت زنگ زده؟ که جوابش منفی بود.چرا به موبایلم زنگ نزده بود؟ و همین منو بیشتر دو دل میکرد.کلی پای تلفن منتظر شدم تا پسری که بیشتر از 13 سال نداشت رضایت بده دوست دختر کلاس اول راهنماییشو! رها کنه و البته شانس آوردم که مامان دخترک رسیده بود و پسرک مجبور شده بود با عجله و دستپاچه گوشی رو قطع کنه.بهش گفتم کارتتو نمیفروشی؟خندید و گذاشت کف دشتم!گفت 100 تومن داره!برام کافی بود.زنگ زدم...اونور گوشی صدایی لرزون و بچگونه بود...چقدر غم تو صداش بود...گوشی رو گذاشتم و بدو بدو رفتم خونه...همه دل و رودم بالا اومده بود دوباره.توی همین احوال تلفن زنگ خورد...خودش بود...هنوز اونقدر هوش و حواس درست حسابی داشت که بتونه از روی پیش شماره بفهمه کی بوده زنگ زده.گوشی رو برداشتم.صدامو هر کار میکردم صاف نمیشد...چون هم از درون قاطی بودم و هم کلا اون روز گرفته بودم و هم کلی با بچه ها جیغ جیغ کرده بودم؛ هم سرماخورده بودم و هم این بالا آوردنا اسید معدمو ریخته بود توی حنجره ام.قرار شد برم خونش.گفت مامان یک روز کامل خونه نیست.گشتم توی خرت و پرتهایی که خریده بودم؛یک چیزی انتخاب کردم و به عنوان سوغاتی با یک سری خرت و پرت دیگه براش بردم.توی اتاقش نشستم و رفته برام شربت بیاره.هر چی نگاه میکنم اثری از چمدون و ساک نمیبینم.سراغ یارو رو هم جرات نمیکنم ازش بگیرم...ولی باید باهاش حرف بزنم دیگه.خجالت میکشم اون تاپ لیمویی و خوشگلی رو که برای خودم خریده بودم و حالا به عنوان سوغاتی برای اون(تینا -3-۳-1) آوردم رو کنم.خیلی وحشتناکه...میدونم چقدر خواهد شکست...آخه اون دختر باربی اندامی که من میشناختم کجا...این زن چاق و جا افتاده کجا؟مدت سه ماهه که برای همیشه از اون خونه جهنمی فرار کرده.از اونهمه میله های طلایی و اون قفسی که یک زندانبان دیو سیرت و مریض داره؛از همه زجرهایی که کشیده از همه شکنجه ها از همه ذره ذره آب شدنها؛ از همه کسالتها و مردنها؛و زنده نشدنها؛از همه ظلمهایی که به یک دختر 20 ساله میتونه بره؛از همه و همه فرار کرده.هنوز خوشگله...هنوز ته چهره غمگینش یک نازی خاصی وول میخوره.هنوز میبینیش دلت میخواد نگاه ازش نگیری...حتی با اینهمه اضافه وزنی که داره....چقدر بد بودم من که پیغام دادم دیگه حق نداره به من زنگ بزنه...چقدر من خودخواه و سنگ دل بودم...تقصیر اون مادر بی عقلش بود.اونیکه خواستم روشنش کنم و با مهر حسادت و دخالت من و مانی رو از اطرافشون روند.اون که نمیخواست قبول کنه اشتباه کرده.نمیخواست همه پزهایی رو که بابت اون دوماد دیوونه اش پیش این اون داده پس بگیره.نمیخواست با بیوه شدن دخترش آبروش؟!بره.هیچوقت نمیتونم حماقت کسایی رو که به عنوان پدر و مادر زندگی بچه هاشونو به باد میدن درک کنم.حالا اون داره کم کم از رنجهایی که کشیده میگه.خیلی راحت میتونی رد شکنجه های دیرین رو توی بدنش ببینی.ردهای کرم و قهوه ای دهشتناک.من میخوام محکم باشم.من اومدم شادش کنم...من باید لبخند بزنم...من باید بتونم باهاش شوخی کنم...باید بتونم براش جک بگم...چند تا sms بخونم تا بخنده؛باید چند تا اصطلاح انگلیسی که همیشه ورد زبونمون بود بگم تا روزای خوبش یادش بیاد...من باید بتونم...باید بتونم شاد نگهش دارم..باید بتونم از این حال و هوا درش بیارم...چرا هی غم میدوه توی رگهام؟ چرا نمیتونم وقتی نگاش میکنم توی نگاهم رنگ ترحم نباشه؟ رنگ حسرت نباشه؟رنگ غصه نباشه؟تو صدام غم نباشه وقتی دارم براش جک میگم؟براش حرفا و ماجراهای خنده دار تعریف میکنم و از دورترها صدای خودمو میشنوم که به طرز مضحکی دلش میخواد خندون و شاد جلوه کنه؛ولی به شدت گرفته است...به شدت بریده بریده است...به شدت لحنش غمگینه.مقاومتم چقدره مگه؟از خودم میتونم توقع داشته باشم وقتی اون داره آلبوم عکسهاشو ورق میزنه و میرسه به اون عکسهایی که اولین بار پیشش مسافرت کرده بودم و کلید بدبختیش رقم خورده بود،وقتی اون دختر شاد و شیطون رو میبینم که دو طرف موهاش گلهای صورتی رنگی زده و یک تاج گندم واسه من ساخته؛میتونم؟میتونم بغضمو نگه دارم؟نه...نه...قوی باش...محکم...باش...نباید بذاری چشات خیس بشن...نباید گریتو ببینه...به عمق بدبختیش پی ببره...محکم باش...خواهش میکنم...تو رو خدا....بخند...همون لبخند مصنوعی هم کافیه...فقط بخند...نشکن....حالم از خودم بهم میخوره که نمیتونم برای چند لحظه جلوی خودمو بگیرم حتی...که نمیتونم بغضمو قورت بدم....که میذارم اشکام روون بشن و زار زار گریه کنم...که بغلش کنم و زار زار...و با هم زار زار...حالا حالت بچه ای رو دارم که از دوری مامانش یک ساعت گریه کرده و چشاش خون الوده و ورم داره و دماغش کیپ شده و گه گاه اشکی روی گونه اش میغلطه و هر چند ثانیه یک هق هق میکنه.و یک نفس نفس میزنه.میگه که من نباید خودمو شماتت کنم...خودش رضا رو انتخاب کرد...دوستش داشت...اگه اون موقع من و مانی هم مخالف بودیم؛زمین و آسمون هم به هم می اومد؛اونا با هم ازدواج میکردن. ولی همش دارم میگم تقصیر من بود....میدونم...میدونم نباید به گذشته فکر کرد و هی غصه خورد که چرا اینطور شد؟ولی...حس بدی دارم.میفهمید؟دلم میخواد اینهمه خوشبختی خودمو بالا بیارم.حس میکنم حقم نبوده.با تموم وجودم حس میکنم حقم نیست.و حق تینا هم این نیست.کی میشه دوباره اون به حالت اولش برگرده؟کی میتونه دوباره زندگی رو از سر بگیره و اینهمه شکست رو پشت سر بذاره و اونهمه کابوس رو فراموش کنه؟کی میتونه دوباره زندگی کنه؟چرا اینقدر پدر و مادرها بی عقلن؟ چرا مادر تینا همش فکر میکرد و شاید هم هنوز میکنه تنها راه خوشبخت شدن دخترش ازدواجه؟ چرا خیال میکنید با ازدواج خیال پدر و مادرهاتون راحت میشه؟چرا پدر و مادرها خیال میکنند همینکه دخترشون ازدواج کرد یعنی سر و سامون گرفته و میتونن با خیال راحت کپه مرگشونو بذارن؟چرا وقتی سنمون هنوز به خیلی چیزها قد نمیده دلمون یک جفت که باهاش توی یک آشیونه سامون!؟بگیره میخواد؟چرا تنها راه مستقل شدن دخترها؛تازه اگه خیلی شانس داشته باشن و حتی بعد از طلاق اجازشو داشته باشن؛ازدواجه؟چرا معیارهای ما برای ازدواج غلطه؟چرا اجازه میدیم فشار اجتماع و ترس از اینکه عمه و خاله و همسایه بهمون بگن سنش زیاده؛تو خونه مونده؛ترشیده و از این چیزها؛تا کام بدبختی هلمون بده؟چرا وقتی داریم مهمترین تصمصم زندگیمونو میگیریم؛اینقدر سرسری و بی دست و پا میشیم؟ چرا نمیشینیم دقیقا رفتار طرفمون رو حلاجی کنیم؟چرا نمیخوایم هیچ نوای مخالفی رو بشنویم؟چرا نمیتونیم بفهمیم شریک یک عمر زندگی بودن آسون نیست و هر کسی لیاقت رسیدن به این درجه رو نداره؟ تازه اگه این طرفی که لیاقت شریک یک عمر بودن رو نداره بخواد رفیق نیمه راه هم بشه.چرا وقتی بلوغ فکری که باید برای ازدواج باشه رو نداریم؛ازدواج میکنیم؟چرا اینقدر قانونهای مسخره علیه زنها هست؟چرا مرد حق طلاق داره؟چرا زن این حق رو نداره؟چرا یک دختر 20 ساله باید چندین سال در انتظار رها شدن از یک دیو که به بندش کشیده بسوزه؟چرا ماها وقتی داریم ازدواج میکنیم و سند ازدواج رو امضا میکنیم؛20 هزار تومن بیشتر نمیدیم تا شرایط ضمن عقد رو بهش اضافه کنیم؟چرا مثلا نمیگیم اگه مهریه من 20 تا سکه است؛تا یک سال اول باید 5 تاشو بهم داده باشه؟تا دو سال دوم 10 تاشو؛...چرا عارمون میاد بگیم یک تبصره اضافه کنن که حق طلاق با زن هم باشه؟میدونم؛هیچ کس در لباس عروسی به طلاق فکر نمیکنه...ولی شماها که نمیخواین این بلاها سرتون بیاد؟میخواین؟از من به شماها نصیحت؛تا طرف رو تمام و کمال نشناختین؛عروس راه دور نشین.توی همین شهرای خودتون پر از پسرهایی هست که با فرهنگ و شاید خانوادشون آشنایید.البته این اصلا یک اصل کلی نیست.ولی تا پای یک ریسک بودن هم پیش میره. شدی به زندگی مرد تازه ای سنجاق لحظه ای با رامین... سخن مگو ز جدایی، طلاق رسم بدیست... صبح با يک حالت کسل و گرفته از خواب بيدار شدم.ساعتو نگاه ميکنم؛9 صبح رو نشون ميده.مثل گلوله از جام ميپرم.سابقه نداشته من يک ريز از 2 نيمه شب تا نه صبح بخوابم.زير لبي غر غر ميکنم.ماني هم نيست که غرامو به جون اون بزنم.يادم مياد که ديشب از ساعت هشت تا خود ساعت يک بساط يلزس با مامان اينا پهن بوده و من نه از بيدار مينودن؛ که از يک ريز پشت ميز نشستن خسته و داغون شدم.اولين کاري که بايد بکنم اينه که زنگ بزنم شرکت و علت نيومدن؛تاخير؛و کي اومدنم رو بگم.موبايل رو خاموش کردم؛روشنش ميکنم(اين يکي رو بعدا ميفهميد که چرا مجبورم هميشه خاموش بذارمش).از اول صبح با اين نکبتي و خنسي بيدار شدن؛حالي واسه آدم نميذاره.آدم بدبين و منفي نگر و خرافه پرستي هم نيستم؛ولي خوب ميدونم روزي که اينطوري شروع ميکنم يعني چي.مي ايستم جلوي آينه يک رنگ و لعابي به خودم بدم تا پف آلودي و خواب آلوديم محو بشه.اول ميرم سراغ ريمل...؛نه؛ دوستش ندارم.وقتمم ميگيره.تموم طول روز هم حس ميکنم مژه هام سنگينه.يک رژ و يک کمي رژگونه ميمالم و به خودم نگاهي ميندازم.نه؛چهرم همونقدر بيمار نشون ميده.يادم مياد که اينقدر سرگرم بازي بودم که يادم رفته يک مشت قرص سهميه شبمو بخورم.ماني هم که ديگه از وقتي بهش غريدم که چرا صبح تا شب به من ميگي"قرصاتو خوردي؟قرصاتو بخور؛قرصاتو نخوردي؟"جرات نميکنه حرفي بهم بزنه.همينطور هم بهمن توي شرکت!مدت زياديه که من ديگه ماشين ندارم.هر روز صبح بدو بدو ميرم سمت جاکليدي آويزون دم در؛ بلکه ماني ماشينو نبرده باشه.و هر روز به دفعه هايي که نا اميد ميشم اضافه ميشه.حالا يک وقتايي پيش مياد که من از خواهرم ماشين ميگيرم.ماشينش گله و من نميدونم چرا بدم مياد اينقدر ازش.خلاصه گهي پشت به زين و گهي زين به پشت.ميرم سر خيابون منتظر تاکسي ميشم.خوردم به بد ترافيک و شلوغي.خيلي دير ميرسم.اون دور دورا يک تصادفي شده و حالا حالاها مهمون همتم.راننده مدام سيگار ميکشه و من مدام دلم ميخواد از بوي سيگار و دود سوختن بنزين و ادوکلن پسر بغلدستيم و عطر دختر بغلدستيم؛ بالا بيارم.موبايل زنگ ميخوره؛اون ور خط بهمنه.نگرانم شده.آخه من خيلي دير کردم!ميگم توي تاکسي نشستم.غرغرهاش شروع ميشه"مگه نگفتم با آژانس بيا؟اين تاکسيها معلوم نيست نعش کشن يا مسافرکش.هر کسي دلش ميخواد يک پيکان 52 رديف ميکنه ميندازه روي جون مردم.بيا يک ماشين قسطي بردار کمکت ميکنم؛بهت وام ميدم.".دلش خوشه اينم.من توي همين وامهايي که دارم ميدم موندم.نميتونم بيشتر از اين مايه بذارم.ماني هم با اينکه کار و مسئوليتش سنگين تر شده؛حقوقش ذره اي اضافه نشده.يعني به نسبت پارسال کم هم شده.بعدش سپیده زنگ ميزنه.اول سلام و احوال پرسي و بعد من ميفهمم اين صداي گرفته و اين سلام سر صبحي بي منظور نيست.ميگم بگو چي شده.شروع ميکنه مثل من که اينهمه طولاني و جز به جز مينويسم و دهن ملت رو مسواک ميکنم؛از همون اول شرح دادن:اونروز پنج شنبه اي که جمعه اش تعطيل بود؛که پس فرداش ميشد شنبه؛ که من لباس قهوه ايمو پوشيده بودم که برم تولد رعنا که پريشب تولد دخترخالش بود و با هم شب قبلش رقته بوديم سينما و يک هفته بعد از اون ماجرايي که براي دوست پسر شيرين دختر عمه رعنا افتاده بود که قرار شده بود....!توي نيم ساعت صحبت؛ من بيچاره بيشتر از پنج بار گفتم:سپيده؛خواهش ميکنم خلاصش کن؛آخرشو بگو؛چي شده؟من کار دارم؛دارم ميرسم شرکت؛اونجام که نميتونم باهات حرف بزنم؛ولی باز این سپیده سر خونه اولش بود.اگه به مدت 5 دقیقه گوشی رو از گوشت دور میکردی و میگرفتی رو به روت و زل میزدی به گوشی؛درست مثل همین سریالهای تلویزیونی ایران؛هیچ چیز با اهمیتی رو از قلم ننداخته بودی!خلاصه بحث این بود:عرفان به من گفته یا همین که من میگم؛یا بیا تکلیفمونو روشن کنیم!ازش خواسته بود:با غریبه ها دست نده؟!جلوی نامحرمها روسری سرش کنه؟! لباسهای خیلی باز نپوشه؟!مانتوی تنگ نپوشه؟! توی شرکت با همکارهاش بگو به خند نکنه؟! من از اینهمه حرف؛تونستم بعد از قطع کردن مکالمه دندونامو به هم فشار بدم و بگم کثافت!و پسر بغلدستی من با عجله و ترس جوری که انگار به خودش شک داره؛دستو پاشو جمع کنه و خیلی مچاله بشینه!! حالمو به هم میزنن واژه کمیه برای نشون دادن احساس من به پسرهایی که بعد از ازدواج 180 درجه تغییر میکنن.رسیدم شرکت و هنوز چای اول صبحمو که حکم مخدر برام داره نخوردم؛باید برم جلسه ای که دو تا فرانسوی میخوان زرت و پرت کنن.این بهمن هم عقلش نمیکشه انگار که من هنوز جز سلام و خداحافظ از فرانسه سرم نمیشه.البته عمدا میخواد منو توی این پردیکامنت بذاره.تا من برای دفعه های بعد کلی تلاش کنم.خودمو به مریضی میزنم؛و هی سرفه های الکی.چشای پف آلود و حال گرفته ام هم مزید بر علت میشه تا باورش شه سرماخوردم.اینه که خودش مجبوره از سر باز کنه.توی اتاقم که هستم؛همش احساس دل به هم خوردگی شدید میکنم.از قدیم انگار اعصاب من توی معدم بود.تا یک چیزی پیش میومد؛حالم به هم میخورد.راه افتادم توی اتاقها دنبال استامینوفن.میبینتم و میاد شروع میکنه به نصیحت:نخور این قرصها رو!هنوز که هیچی معلوم نیست.یک وقت دیدی مجبور به کار دیگه ای شدی!بهش اطمینان میدم مثل "خیلیهای دیگه"احمق نیستم.تظاهر به سرماخوردگیم جدی جدی سرماخوردم میکنه.دلیل اون خواب سنگین سر صبح همینه.زنگ میزنه میگه پاشو آژانس دم در منتظرته.نمیدونم چطور به این موجود حالی کنم لااقل برای تصمیمهایی که برای من میگیره؛نظرم رو استعلام کنه.حال و حوصله چک و چونه زدن هم ندارم.توی راه خونه به فکرم میزنه یک سری به محل کار قبلی بزنم.نمیدونم چه حس بدی بهم دست میده.دوباره دلم آشوب میشه.موج میخوره و دوست دارم این تیکه از بدنم رو بکنم بندازم دور.راننده آژانس که از همون اول از توی آینه جلو بپای من شده؛میگه حالتون خوبه؟به آینه ای که چشای اون توشه نگاه میکنم و قطرات درشت عرق روی پیشونیم میبینم.میگم آره.وقتی از یک محیط یک مدت دور شی؛یا بهتره بگم وقتی به هر دلیلی تعلقت به اون محیط یریده بشه؛احساس غریبگی خفقان آوری چنگ میندازه توی قلبت.درست مثل روزی که از دانشگاه فارغ التحصیل شدی و ترم جدیده و تو میری برای تصفیه حساب و امضا گرفتن و از این کارا.اون موقع پا توی هر اتاقی که میذاری؛فرقی هم نمیکنه آزمایشگاههایی که توش بزرگترین شیطنتهای عمرتو مرتکب میشدی؛و هنوز بخار اون محلول شیمیایی که اختراعش!! کرده بودی توی فضاش پیچیده؛باشه؛یا اتاق کمیته انضباطی؛که ازش بدت میاد؛یا سالن ورزشی که توش پات به سختی شکسته شده؛یا دفتر علمی گروهت که یک زمانی خودتو صاحب بی چون و چراش میدونستی؛همه و همه برات غریبه اند.احساس تلخ بیگانه بودن؛رهات نمیکنه و اون دانشکده به اون عظمت؛با اونهمه دانشجو و اونهمه قیافه های جدید؛ یک سکوتی برای تو داره که همه و همه دامن میزنن به این غربتت.باز رفتم جاده خاکی!رسیدم به محل کار قبلیم.یاد روز اول می افتم که با نگاه کردن به اینجا گمون کرده بودم سالهای سال از عمرم رو توی این ساختمون خواهم گذروند.راستی که آدم از فردای خود بی خبره.حس بدیه...مخصوصا که من با دلخوری رییس از اونجا اومدم بیرون.یک دختر جوون و ریزه میزه پشت میز قبلی من نشسته.پسرها با دیدن من؛انواع آواهای تعجب؛شادی؛شیطنت؛و...رو از خودشون در میارن.و با همهمه همه به سمت من برمیگردند.عرفان اما انگار از دیدن من زیاد خوشحال نشد و بیشتر دستپاچه شد.نشستم برای بچه ها از زندگی تعریف میکنم.خوشبختانه رییس نیست و من خیلی از این بابت خوشحالم.غم توی دلم میشینه.دوباره دلم آشوب میشه.کم مونده گریم بگیره.احساس میکنم خیلی دلم میخواست اینجا توی این جمع سالهای سال میموندم.به ورقه هایی که روی میز بچه هاست نگاه میکنم.فقط حسرت میخورم.یک حسرت بی پایان.چقدر دلم میخواست کارم مربوط به تحصیلاتم باشه.چقدر از چیزهایی که بلد بودم؛و از دانشی که مدام در حال به روز شدن بود عقب افتادم.دیگه حتی فرمول ساده آب هم ممکنه یادم نیاد.چقدر برای رشتم ارزش و احترام قائل بودم.چقدر دوستش داشتم...چقدر بابت اینکه توی رشته خودم دارم کار میکنم و صاحب تخصص میشم؛لذت میبردم و پیش همه با غرور ازش حرف میزدم.چقدر کارم علمی بود....حالا چی؟لعنت به این پول که به خاطر رسیدن بهش مجبوری از خیلی از خواسته هات چشم پوشی کنی.مانی بهم گفته بود که زندگیمون میچرخه و نیازی نیست من صرفا به خاطر پول کارمو عوض کنم.ولی من به نتیجه دیگه ای رسیده بودم.اون لحظه پول از هر چیزی برام مهم تر شده بود.الان هم همینه.ولی من مثل همیشه؛مثل همه شماها،همه چیزهای خوب رو با هم میخوام.فرصتی پیش میاد که با عرفان درباره مشکلش با سپیده حرف بزنم:عرفان میزنم توی دهنت ها(این هم نوعی گفتگوی تمدنهاست!)؛برای من بهانه و دلیل های مزخرف نیار...مگه تو کور بودی؟ مگه ندیده بودی سپیده چطور لباس میپوشه؛مگه خوانوادشو ندیده بودی؟ مگه خودت بهش نگفته بودی که میدونی دختر آزادی بوده؟مگه ندیدی اینا خیلی پابند مذهب نیستند؟تو حق نداری یک کلمه حرف مفت بزنی در این باره.عرفان از عصبانیت سرخ شده بود و اصرار داشت به من بفهمونه که دلش نمیخواد زنش با پسرخاله هاش روبوسی کنه!دلم نمیخواد وقتی میرم دبی زنم با مایو باشه!دلم نمیخواد همش از این پارتی به اون پارتی منو بکشونه.اصلا دلم نمیخواد سیگار بکشه.مشروب هم دلم نمیخواد بخوره.گفتم تو همینطوری و با همه اینا قبولش کردی.و حالا حقی نداری ازش اینا رو بخوای.میتونی باهاش مطرح کنی و اگه اون تونست و اینقدر بهت لطف داشت؛از یک سری چیزا چشم پوشی کنه.این بساط روسری سرت کن و لباس گشاد بپوش و این حرفها رو دیگه تکرار نکن که حسابی باعث آبروریزی هستی.به اون بیچاره هم حق بده که نتونه بعد از 28 سال جلوی فک و فامیل و دوست و آشنا رنگ عوض کنه.عرفان میخواست بفهمونه که اون هم نمیتونه این وضعیت رو تحمل کنه و جلوی فامیلش سرشکسته؟! میشه.گفتم یک راه حل مسخره فقط براتون میمونه؛توی فامیل تو مثل خودتون باشه؛که صد البته براش خیلی سخته؛توی فامیل خودش هم خودش باشه.عرفان؛سپیده با پسرخاله هاش توی یک خونه بزرگ شدن؛مثل خواهر برادرن؛اینو ازش نخواه که ازت به کل نا امید میشه.تازه حسودی زیاد نشون دهنده عدم اعتماد به نفس توئه.مگه تو به تواناییهای خودت مشکوکی؟هیچ دختری از مرد ضعیف خوشش نمیاد.پس نذار این حس به سپیده منتقل بشه که تو داری در برابر دیگرونی که سپیده باهاشون ارتباط داره؛احساس ضعف میکنی.بعدش قضیه تکلیفمون رو روشن کنیم رو پیش کشیدم!گفت که فقط میخواسته سپیده رو بترسونه!گفتم از این اشتباهها نکن.تکرار این حرف حتی بعه شوخی؛قبح و بدیشو از ذهنتون پاک میکنه.ببینم چی میشه دیگه.با یک قلب پر از اندوه و حسرت اونجا رو دوستای قدیمیمو؛همکارهامو؛و همه احساسهای خوب اونجا بودنم رو ترک میکنم.رسیدم خونه و توی شماره هایی که افتاده؛یک شماره آشنا میبینم...هر چی فکر میکنم یادم نمیاد این شماره کیه؟از روی پیش شماره همه آدمهایی که توی اون منطقه زندگی میکنن رو جدا میکنم...و در نهایت؛به یک نفر میرسم...دلم هری میریزه پایین...مجموعه ای از درد و رنج و عصبیت و نگرانی و دلشوره میشم...و بغضی رو که از صبح توی معدم وول میخوره با شدت......... لحظه ای با من باش... راز من هيچ جز حسرت نباشد كار من
................................................
لحظه ای با{ ..من} من باش...![]()
تصویر مه گرفته ای از آخر زمین
شمشیرهای تیز برهنه به هر طرف
و دوستان کنار تو خنجر در آستین
تو آن زنی که در دل شب راه میرود
در جستجوی بی کسی خود فقط همین
تو آن زنی که منتظرت ایستاده اند
بازیگران خوب و بد فیلم در کمین
تو آن زنی که در وسط شب سقوط کرد
که پرت کرد خود را از قله یقین
تو آن زنی جدا شده از روزگار خویش
آن آخرین نفری که رسیده به اولین
تو آن زنی فرشته لذت خدای مرگ
با چند خط سکوت...و یک سطر نقطه چین
تو قهرمان واقعی قصه ای ولی...
مردی نشسته گریه کنان پشت دوربین!!
*خراباتي. يک زماني خيلي خونه هم رفت و آمد داشتيم.ولي اونم الان تقريبا به صفر رسيده.اون هم از اوليها بود.
*همنهاد. درباره محيط زيست مينويسه. بهتره بگم مشکلات محيط زيستي که دست به گريبان مملکت ماست فرياد ميکنه؛ولي کو گوش شنوا.مسائلي که از نظر خيلي از شماها پيش پا افتادست.وگرنه لينک حمايت از محيط بانهاي بي پناه و مظلوم الان نبايد 700 تا امضا بلکه 700000 تا امضا ميداشت.(خجالت نميکشين نميرين امضا کنید؟)به کسي هم نمربوط که من چرا اينقدر برام مهمه!يک بار ما با هم دعوامونم شد!
*نامه هاي قديمي.......
*خاطرات من و ويلچيرم. مهدي در سخت ترين روزها کنار و همراه من بود.من خيلي خيلي بهش بدهکارم.بابت خيلي چيزها.بين من و مهدي فقط رابطه بلاگ نويسي و خوانندگي نيست.يک رابطه عميق دوستانه از اونها که مگو ترين رازها رو توش برملا ميکني برقراره.مهدي از ماني زياد خوشش نيومد!و اين يک کمي منو آزرد!البته طفلي فقط نظرشو گفت!مهدي اسطوره اميد و مقاومته براي من.اسطوره عشق هم هست.يک عشق پاک و بي آلايش.مهدي اسطوره خيلي از مفاهيم خوب توي اين زندگي انسانيه که دارن کم کم دود ميشن هوا ميرن.دلم ميخواست ميتونستم کمي از بار غمش رو کم کنم.دلم ميخواست ميتونستم براش يک کاري بکنم.مهدي به روش نمي آره؛اما دلش خونه.کاش ميتونستم....کاش فقط ميتونستم....
*افاضات مرحوم آتقي.سالي يک بار مياد وبلاگ من!بيشتر از روي کليد کردنش روي حاج باران؛که بهش ميگه فقط دخترا رو تحويل ميگيري؛ميشناسمش.فکر کنم کوچولو باشه هنوز!
*مهار بيابان زايي. اگر و فقط اگر کمي و فقط کمي دلم ميخواد رعايت ادب و نزاکت رو توي اين وبلاگ و توي نوشته هام بکنم؛و خيلي از حرفهامو ميخورم؛و خيلي چيزها رو بيان نميکنم؛فقط و فقط سر زدن استاد گرامي به دستنوشته هاي منه.که قدم رنجه ميکنن؛منت مينهند و حوصله ميکنند.البته زياد از دستم در ميره و زياد بي ربط نوشتم.که استاد به بزرگواري خودشون ببخشن.(چيه؟ آرايه مودب نديديد؟).استاد در حيطه بوم سازگان اين مملکت فعاليت ميکنند.که باز هم دريغ و صد دريغ که.....(بازم به کسي نه مربوط که چرا برام مهمه!)
*پر پرنده. من و صدف ميتونستيم دوستاي خيلي خوبي باشيم.به شرطي که من توي نقاب آرايه نبودم.بذاريد به حساب اينکه سعادت آشنايي بيشتر رو با صدف نداشتم.اين يکي از چيزهاييکه که هر وقت ميرم وبلاگش آزارم ميده.صدف خيلي ساده و خودموني روزمرگيهاشو به تصوير ميکشه.و برعکس آرايه که مدام در حال قربون صدقه رفتن خودشه!در حال پيدا کردن عيب و ايراد از خودش؛زندگيش؛شوهرش؛و چسبوندن اونا به جاهاي مخصوصش داره!ولي هميشه هم از اينکه آرايه از خودش اينقدر متشکره!کمال تشکر رو داشته!صدف ام اس داره.يک درد و هزار درد.ولي يک آدم و اينهمه توانايي و اينهمه صبر و اينهمه طاقت.با صدف از طريق وبلاگ عصيان علي کوچيکه آشنا شدم.صدفي جونم بوس بوس.
*آرميتا گربه وحشي.نميدونم از کجا باهاش آشنا شدم.مدت تقريبا طولانيه که ميشناسمش.يادمه اولين جمله اي که ازش خوندم که مثل آدامس خرسي منو چسبوند به وبلاگش؛ يه چيزايي تو مايه هاي اين بود:"زياد شنيده ام عشق ميسازد،ولي مرا ويران کرد"يادمه خيلي متن قشنگ و تاثيرگذاري بود.در کل آرميتا خيلي قشنگ مينويسه.نثر فوق العاده اي داره.ميدونيد که من بي جهت از چيزي تعريف نميکنم.با اينکه کلمات و جمله ها و اتفاقات خيلي روزمره و ساده اند(برعکس من که همش تخيلات عجيب غريبند!)؛چنان با هنرمندي به هم تافته ميشن؛که دلت ميخواد نويسندشو صد تا ماچ کني!از يک تکيه کلامش خيلي خوشم مياد......"عق!"دوستش دارم.
*يادداشتهاي دکتر باران. اولين بار سر پست سارا رفتم تو وبلاگش.از وبلاگ رضا 53 بود.هميشه توي نظرها ميديدمش؛ولي رغبت نميکردم به وبلاگ يک "حاجي!"سر بزنم.بدم ميومد ازش!بعدش...ميدونيد که اون پست ميتونست براي من جالب باشه.وآدمي که به اون رو راستي مياد مينويسه که آره!من زن دارم!عاشق منشي ام شدم!خوب خيلي از شماها و ماها ممکنه زن و شوهر داشته باشيم؛و خيلي غلطهاي ديگه هم بکنيم(تو به خودت نگير!)ولي به اين سادگي اعتراف کردن؛کمي نميدونم چي ميخواد!ميخواستم بگم شهامت!ديدم نه!جواب نميده!تا يک مدت فقط بلاگ هم رو خط در ميون ميخونديم.بعدش نظر ميذاشتيم.بعدش نميدونم چي شد که مهرش به دلم افتاد و شدم خواننده هميشگيش.حاج باران؛يک حسي رو به آدم منتقل ميکنه؛که مجبورت ميکنه بهش احترام بذاري و دوستش داشته باشي!اينا بود که باعث شد دو سال نوشته هاشو زير و رو کنم؛تا بيشتر بشناسمش.يکي دوتا حس ديگه هم هست که نميگم!
*تحليلهاي روزانه.کمي سخت و کمي مذهبي سياسي عرفاني مينويسه.با اينکه مطالبمون هيچ سنخيتي با هم نداره؛ولي همو ساپورت ميکرديم.از آشناهاي قديمي بود.حالا هم ميدونم تک و توک مياد اينجا.
*لحظه.صادق نويسنده اشه.از زمان انتخابات با هم آشنا شديم.از وبلاگ جمهور که لينک بهش داده بود بريم دلايل يک نفر رو که ميخواد به ا.ن راي بده بخونيم.صادق گفته بود:از مدير زورگو خسته شده.به نظرم صادق بعدها اعتراف کرد که اشتباه کرده به ا.ن راي داده.صادق خيلي محافظه کاره.توي بحثاي عشق و عاشقي که راه ميندازم؛ابدا دخالت نميکنه.58 و اهل اهوازه.هميشه براش احترام قائل بودم و هستم.از همراهاي قديمه.
*بارانگاه.من و اين يکي باران يک مگوهاي کوچولو با هم داريم.دوستش دارم.دختر به نظر حساسيه.
*قهوه خونه.از قهوه خونه؛من با احسانه جونم خيلي بيشتر صميمي بودم.خيلي خيلي منو لوس کرده اين احسانه.دوست همراه و مهربوني براي من بوده.خبرنگاره.از اون کار درستها.غر غر کردناش خيلي شيرينه.فکر کنم اين آخريها ميخواست عروس خانوم بشه.شدي گلم؟
*حرفهاي ناگفته.آبدارچي.خيلي ميومد اينجا.حتي با اينکه من بي معرفت و بي وفا کم ميرفتم.خيلي با حوصله کامنت ميذاشت.به نظرهاش عادت کرده بودم.حالا گويا کلا خداحافظي کرده.هر جا هستي شاد زي.
*روشناي كاريز. يک باري فکر کنم کامنت گذاشتيم واسه هم.پسر خوبي به نظر مياد خودش.بلاگش مملو از خبره.
*جسد.تحت تاثير جو وبلاگش همش از مرگ سعي ميکنه بگه.قبلا زياد مي اومد.
*عصيان. علي کوچيکه شعرهاي قشنگي ميگه.من مطمئن هستم در آينده اي نزديک يک کتاب شعر از کتابفروشي خواهم خريد که اسم اون روش باشه و خواهم برد خونه و تا آخرش خواهم خوند و هي از اول تا آخرش ميخونم و هي دلم ميخواد از اول تا آخرش بخونم.علي کوچيکه يک e-bookبراي من ميل کرد؛که مدتهاست منو سرگرم کرده.ممنونم.
*حسين خداداد.زياد پيش هم بوديم.از قديميهاست.يکي دوتا پست واسه هم نوشتيم.خيلي تو خط "هندي کمه!!"ولي آدم فوق احساساتي هم هست.
*بهانه هاي غربت.نسرين جونم.با پسرش آويد.و شوهرش امير.توي بلاد فرنگن!کم زن و شوهر ديدم با هم بلاگ داشته باشن!خيلي خيلي مهربونه و من بابت برحه اي(برهه ای؟)* از زمان خيلي خيلي بهش مديونم.
*پشت هيچستان.پروانه جونم!اون هم توي بلاد فرنگه.خيلي با هم جور بوديم.نه که الان نباشيم؛الان طوري شده که براي هم نظري نمينويسيم!نميدونم چرا؟تقريبا هيچ دليلي هم نداره.پروانه جونم هم به من خيلي خيلي لطف داشته.اميدوارم بتونم براش جبران کنم.
*پندار من.شعرهاي بهمن.من خيلي وقتا ازشون الهام ميگيرم.
*من آن نيستم که مي نمايم.ماني.اين هم از همراههاي قديمي وحتي جديدمه.نوشته هاشو خيلي دوست داشتم و بيشتر شخصيتش رو.انگار مسير زندگيش خيلي عوض شده.ميدونم گاه کاهي مياد خونم.دلم براي نظرهاي نيم خطيش که از خنده روده برت ميکرد تنگ شده!
*بهمنانه.شعرهاي بهمن.بهمن گاهي براي من ايميلهاي جالب ميفرسته.ممنونم.
*رها.جقدر من رها رو دوست دارم و چقدر حس نزديکي خواهرانه اي بهش دارم فقط خدا ميدونه.رها جونم خيلي خيلي فعال و پويا بود.يک طوفان بد توي زندگي شخصيش وزید.رهاي کوچولوي من کم تحمل بود.زياد نتونست تاب بياره.اين روزها شاهد غم زيادي توي چشماش هستم.ولي کاري ميتونم براش بکنم؟دلم ميخواست ميتونستم.حس عجيبي براي در آغوش کشيدنش دارم.نميدونم چرا؟انگار ميخواي با هم بغضت بگريي؟من اين حسو بهش دارم.دلم شونه هاشو براي گريه کردن ميخواد.
*خرداد 53.رضا متولد خرداد 53 ميتونه يک نسبت ديگه هم با من داشته باشه؛که بهتون نميگيم!رضا مرد قابل اعتماد و صميمي و محترميه.دلت ميخواد خفش کني از بس بي شيله پيله است!خيلي مهربونه.يک گوش شنوا براي درددلهاته.کاري از دستش بربياد کوتاهي ازش نميبيني.رضا يک مرده.مردي که ......منم با همسر رضا فاطمه جون چند باري چتيديم در غياب رضا!آي ازش غيبت کرديم!آي براش نقشه کشيديم!آي من و آرميتا خواستيم سر فاطمه رو از راه بدر کنيم!آي با هم خنديديم!آي نشد که نشد!اين زن و شوهر مثل چسب دوقولو به هم چسبيدن.فکر کنم از خدا بچه ميخوان واسه تکميل خوشبختيشون.من دارم سال ديگه رو ميبينم که يک بچه ناز نازي تپلي بغلشون ونگ ونگ ميکنه!رضا هم توي روزگار سختي خيلي کنار من بود.ازش ممنونم.
*عقايد يک دلقک.سهيل.روانشناسي خونده.توي وبلاگش از شير آدميزاد؛تا روانشناسي؛و متصل کردن کائنات به کهکشانها!و ماجراهاي دختر بازيهاش و ماجراهاي من و جيپم!يا منو سگم!يا سحر و کارترينگش! يا شيوا و لوسي!و البته از خود تعريفيدنهاي بي حد و حصرش! پيدا ميشه.يکي دلش میخواست يک جورايي من و سهيل رو به هم ربط بده!اما موفق نشد!خدا نکنه باهات کل بندازه!يک زماني يکي اومد ميونه دلقک و آرايه رو شکر آب کنه!ولي آرايه فهميده تر از اين حرفها بود!و استثنائا توي اين مورد خيلي فهميدگي از خودش دروکرد!تا نقشه هاي آمريکا و انگليس نقش بر آب شوندي!و روسياهي به ذغال مانندي!توي برحه اي که آرايه نميخواست بنويسه؛سهيل با سخاوت تمام؛ کليد وبلاگشو به آرايه داد تا اگه خواست اونجا بنويسه.و اين لطف سهيل ياد آرايه خواهد ماند.
*کارمند عدليه.يکي از اولينها.ما با هم وبلاگمونو شروع کرديم.
*مريم مزروعي.....
*و اما عشق.ليلا و امين عزيز.من و ليلا با هم حرفها زده ايم....سخنها گفته ايم....از عشق....از دوست داشتن...
*مگريز ز چشمم ، اي خيالش !منصوره و مينا.من و منصوره هم همينطور!
*در ستايش ديوانگي.يک بار يک کامنتي ازش داشتم که هزار واحد پروتون(انرژي مثبت)توي اون اوضاع بي حالي به سوي من گسيل داشت.ممنونم .
*کورسو...یک دوست خوب...
*افق روشن.الهام.ما گاهي با هم ميچتيم.يک نفر به اين نتيجه رسيده بود من و اون يکي هستيم!
*راه ما.يک رابطه عاطفي جالبي بين من و من و ما برقراره.يک کشش,يک حس ناشناخته؛نميدونم چيه؟خوب؛خيلي دوستش دارم.اين حس رو هم دوست دارم.
*روسري آبي.توي برحه اي از زمان؛من و ري را با هم آشنا شديم.بعدش با هم حرفها زديم.هر کدوم تونست اون يکي رو از حال و احوال جاريش بکشه بيرون.ري راي من رفت تا دنياي خوشبختي.من و ري را...خيلي مثل هم هستيم.خيلي نقاط مشترک داشتيم.....خوشبخت باشي عزيزم.
*تارا.جنوبيه.معلمه.خانومه.ماجراهاش گاهي جالبند.گاهي نکته انگيز.يک نظر جالب داشت يک روزي.
*کمونيست!محسن.زياد رفت و آمد داشتيم.حالا نه.ولي هنوز همون حسو به هم داريم.
*هنگ.ما خيلي خيلي خيلي به هم نزديکيم.مهرداد خيلي چيزها براي من گفته.اينقدر که ما براي هم ايميل زديم و با هم چت کرديم؛با کس ديگه اي نکرديم.مهرداد اين اواخر خيلي بد آورد.و خيلي قلطي کرد.من هميشه نگرانشم.حتي اگه نه پي ام بدم؛نه بيام بلاگش؛نه نظر بدم.پسر تو کجايي آخه؟چيکار کردي بلاخره؟
*سينه چاک.چقدر چقدر و چقدر دوستش دارم.حس خوبي بين ما جريان داشت.يک مرد سي و اندي ساله اهل کرمانشاه.مشوق من براي شروع و براي نوشتن.گاهي که دلم براش تنگ ميشه؛ميرم نوشته هاشو توي پستهاي قبليم ميخونم.نظرهاي قشنگ و سازنده اش رو.دلم براش تنگ شده.يک مدت نبود.فکر کردم رفته !ولي بعدش اومد و گفت که هست.خوش ترين خبري که توي اون ماه شنيدم همين بود.
*سبکي تحمل ناپذير هستي.با هم کمي چتيديم.با هم کمي مگو داريم.کلا خوشم مياد ازش.
*ستاره.يک زماني زياد بوديم.حالا يک کم کميم.
*مشتي ماشالا!!!يک مرد سي و اندي ساله.اولين بار که به وبلاگ قبليش رفتم؛بدجوري بوي مطالب آشنا و لحن آشنا به دماغم خورد.اونوقتها بازار تو ايني و اون توئه و همتون ده تايين و دهتاتون يکي هستين بدجوري داغ بود.هنوز از اولين کامنتي که براش نوشتم احساس ناراحتي ميکنم.نوشتم :حواست باشه!مطالبت بدجور بوي آشنا دارند!من خيلي حواسم جمعه ها!و اينکه چي شده تازگيها همه يک دوست دختر معتاد دارن؟مد شده؟خوب!شروع خوبي نبود.من اونو با سهيل اشتباه گرفته بودم.فکر کرده بودم سهيله.البته حس من پر بيراه هم نبود.سام قبلا يک وبلاگ داشت که مشتري دائميش بودم.و ممنونم از سلوچ که خيلي زود منو آگاه کرد.بعدها مشتي گفت که نشنيده گرفته بوده!بابا مرامتو!مشتي خيلي زود اعتمادتو به خودش جلب ميکنه.احساس ميکني سالهاست ميشناسيش.آدم رک و راستيه.آدم رازداريه.آدميه که ميتوني روش حساب کني.آدمي که اگه هيچ چي هم نگه؛فکر ميکني با همون سکوتش هزارتا حرف نگفته برات داره.ولي....يک کمي...يک کمي...مثل خودم دگم و خودسره!يهو اخلاقش تغيير ميکنه!يک هو لحنش عوض ميشه!يک هو زمين وزمانو به هم ميريزه!من خيلي چيزها ازش ياد گرفتم.از اخلاقش خوشم مياد.درست مثل بهمنه.
*کهتو.اونم از دوستاي احسانه است.خيلي با هم مچ نيستيم.ولي خيلي به هم سر ميزديم.احترامشو خيلي دارم.تا مدتها نميدونستم پسره!
*آسمانم ابريست.دختر ناز و مهربونيه.رک و بي شيله پيله و دوست داشتني.
*زندگي رسم خوشايندي ست.زهره.نوشته هاش گاهي خيلي خوندنين.
*فرنوش.نميتونم باز کنم سايتشو؟ولي يادمه خواننده ات بودم.
*اقليما دختر آدم.اقليما دختر محکم و با اراده ايه.با احساس و رمانتيک.تازگيها درگير يکسري موج شديد شده.اميدوارم بتونه سکان کشتي شو به دست داشته باشه و به سر منزل مقصود برسونه.اقليما دختر دلسوزيه.نگران خيليها هست.اميدوارم توي اين لحظه اي که داره اين بحران رو پشت سر ميذاره چشماشو خوب باز کنه و مواظب باشه مثل خيليهاي ديگه از چاله به چاه نيفته.
*راديو هفتگي تهران اف ام.شروين.خيلي به من لطف داشته.من توي چند قسمت از برنامشون اجرا داشتم.
*پرتقال.کم مياد.ولي مياد.منتظرشم خيلي وقتا!
*دختر سرکش.تازگيها با هم يک کم بيشتر آشنا شديم.و يک نقطه پر رنگ که به هم وصلمون کرده!
*خط خطيهاي يک روح عاشق.نميدونم چرا ديگه نمينويسي؟خوندم!خوب بود!همیشه خوبه!نمیدونم چرا یک حس نزدیکی به شخصیتش دارم؟
*نابخشوده.تو ديگه چرا بلاگت رو دليت کردي؟دلیت نکردی اما نوشته هات کو؟
*چند نقطه....نمیدونم چرا فکر میکنم من اگه پسر میشدم مثل اون بودم؟
..........................................................
پ.ن: و خيليهاي ديگه...که واقعا جاشون خالي بود....دلم ميخواست ميبوديد...
پ.ن:ببخشید اگه جا انداختم کسی رو.
پ.ن:یا اگه حق مطلب رو درباره کسی به جا نیاوردم.
.........................................................
لحظه ای با{ ..من} من باش...
تصویر مه گرفته ای از آخر زمین
شمشیرهای تیز برهنه به هر طرف
و دوستان کنار تو خنجر در آستین
تو آن زنی که در دل شب راه میرود
در جستجوی بی کسی خود فقط همین
تو آن زنی که منتظرت ایستاده اند
بازیگران خوب و بد فیلم در کمین
تو آن زنی که در وسط شب سقوط کرد
که پرت کرد خود را از قله یقین
تو آن زنی جدا شده از روزگار خویش
آن آخرین نفری که رسیده به اولین
تو آن زنی فرشته لذت خدای مرگ
با چند خط سکوت...و یک سطر نقطه چین
تو قهرمان واقعی قصه ای ولی...
مردی نشسته گریه کنان پشت دوربین!!
*این روزها هر جا که میری صحبت از نرگس و شوکت و نسرینه!...{وای!}
*تعلیمات اجتماعی و بار مفاهیم این سریال اونقدر جذاب و لطیف است که نمیشه از دیدنش چشم پوشید!...
*بطوریکه حتی در لیگهای اروپا هم تصمیم گرفته شده برای جذب تماشاگر از این سریال استفاده بشه!...
*این سریال نقاط قوت بسیاری داره!... مثلا ریتم تندش روی هرچی فیلم اکشن مثل ماتریکس و کبرا ۱۱ رو کم کرده...!
*واقعیتهای تلخ اجتماعی مثل فقر رو به صورت کاملا ملموس و باور پذیر به تصویر کشیده!....
*ارزش و جایگاه واقعی روابط خانوادگی رو به همگان نشون داده!...
*آخرین و ناشناخته ترین روشهای روانشناسی رو
آموزش داده!...
چرا نمیشه بدون داشتن یک ذره عقل و سواد و هنر و استعداد و خوشگلی یه پسر پولدار و خوشگل تور زد؟!!... .
در اين سريال هم کما فی السابق زمستون ميره و رو سياهی به شوکت (زغال) می مونه . ضمنا از الان بهتون بگم که پس از تمام شدن سريال به دليل اينکه بينندگان درخواست های بيشماری خواهند داشت مراسم پشت صحنه و نقد و بررسی به مدت 15 شب برقرار خواهد
بود.
....................................................................................
و اما نرگس! نمیتونم شدت انزجارم رو از تمام دست اندرکاران و تهیه کنندگان و ریدمان کننده های این سریال بیان کنم.و همینطور شدت ارادتمو!! به بانی و باعث تهیه و پخش چنین اراجیف نامه هایی.یهویی نشده ها!مدتهاست این روند احمق کردن مردم؛سرگرم کردن به کارها و افکار بیهوده؛پایین بردن و نگه داشتن سطح فهم و شعور ملت بیننده این سریالها؛در سرخط و لوحه صدا و سیما قرار داره.اوایل یعنی تا قسمت 15-16 فکر کنم؛اصلا ندیده بودم.یک بار توی یک مهمونی؛که 10 نفر زل زده بودن به تلویزیون؛ما هم نگاهمون به جمال نرگش خانوم افتاد و یک دل نه صد دل عاشق سریال شدیم!و آلوده آلوده!قضیه پیگیریشم مربوط به همون قسمت جذابش بود!آخه یک جورایی یکی از زندگینامه من و مانی کش رفته بود!یک جورایی البته!نه دقیقا!مام خواستیم ببینیم توی فیلما!این راهها و دوستیهای خیابانی!به کجا کشیده میشه!خلاصه...یک شب خونه مامان من بودیم؛مجبور بودیم ببینیم!یک شب خونه مامان مانی بودیم مجبور بودیم ببینیم!یک شب مهمون بهمن بودیم مجبور بودیم ببینیم!یک شب بهمن اینا مهمون ما بودن؛مجبور بودیم ببینیم! این شد 4 شب از هفت شب!سه شب دیگه هم یک کرمی توی تنبونمون می افتاد و مجبور بودیم ببینیم!تا خدای ناکرده بند رو به آب ندیم و یک قسمتش از دستمون در نره!البته بنده شخصا توی ساعت پخش این سریال جذاب!؛توی اتاق دیگه مشغول وبگردی بودم و فقط صداشو میشنیدم.و مانی هم مشغول حساب کتاباش بود ولی خوب!مام رفتیم قاطی بیننده ها بر خوردیم دیگه!هر شب با کلی فحش میدیدیم!و قسم میخوردیم دیگه نگاه نکینیم؛و بابت دیدنش خودمون رو ملامت میکردیم؛ولی باز هم فردا شب پشت تلویزیون!منتظر بودیم!که چی بشه؟ خدا میدونه!این شاید قصه خیلی از خونواده ها موقع پخش این سریال باشه.حدود فکر میکنم 25 درصدی این وضعیت رو داشتن.از همه جالب تر اینکه کسایی که فکرشم نمیکنی میشستن پای سریال!مشتاقانه ها!مثلا همین بهمن!پاک ازش نا امید شدم.اگه این بار اعلام میکنند که سریال نرگس پر بیننده ترین سریال تلویزیونی بعد از انقلاب بوده؛هیچ جای تعجب نیست؛و مثل رای آوردن احمدی نژاد توی انتخابات ریاست جمهوری؛انگشت به دهن نمیمونم!چون توی یک مسافرت خیلی جالب!با اونهمه وسیله لهو و لعب!50 نفر از افراد برجسته و فرهیخته مملکت که رتبه های تک رقمی کنکور رو سالها پیش از آن خود کرده بودند؛و سالها در مکتب درس پیشرو بودند و کسب فضیلت کردند و حالا با هر کدومشون کار داشته باشی باید شیش ماه قبلش وقت گرفته باشی؛و خلاصه سری توی سرها دارند؛مینشستند و انتظار شروع این مقوله رو میکشیدند!واقعا جای هیچ تعجبی هم نیست!جمع کردن ماهواره ها و تهی کردن مغزها و فرار جمجمه ها همه و همه دست به دست هم دادن؛تا من و تو و اون و همه اونایی که سریالهای تلویزیون جام جم رو به عضو شریفشون هم حساب نمیکردند؛بزرگترین حماسه سریالی رو ورق بزنیم و حماسه ساز نرگس بشیم! توی این سریال یک سوالی برای من پیش اومده و اونم اینه که:یاور؛پشه ها روزا کجا استاد میشن؟!!!تو همین مایه ها!مثلا:
1-این سمانه هه یهو از کجا شوهر وکیل پیدا کرد؟2-این سمانه هه بعد از دو سال و اندی بچه اش دنیا نیومد؟لابد چون استراحت مطلق بوده؛دو سال طول میکشه دیگه!اصلا چرا یهو غیب شد؟پولشو بالا کشیدن؟3-بچه این نسرینه چرا چون یک روزه بود مثل صد ساله بود؟به باباش رفته بود یا ننش؟ چرا بچه ای که هنوز ننش بغلش نکرده دو تا النگو دستش بود؟اونم طلا؟4-این شوکت و نرگش واسه چی اصلا دور برداشته بودن با هم؟5-چرا بهروز یه هو الکی عوض شد؟6-دلم میخواد بدونم این منشی صحنه با چه رابطه ای وارد این سریال شده؟و خیلی سوالای دیگه که ارزش ندارن فکرمو مشغولش کنم!ولی دلیل نمیشه نباشن!
..................................................
لحظه ای با من باش...
شروع قصه همين بود؛پنجره وا شد ..................... و بي نهايت ديوار باقي مطلب
به جستجوي تو رفتم هفت سال در باران ............. و سوختم همه عمر در تشنج و تب
خدا چه کرده به من که پس از هفت سال هنوز ...... ولم نميکند اين عشق؛عشق لامصب
به جاي آنکه بگويي برو خدا حافظ ........................ مرا ببوس صميمانه عشق من:عقرب!
تمام هستي اين شعر نقش روباهيست ............... که در ميان دلم گريه کرده از سر شب

جاده؛کوچ؛هياهو؛آفتاب تلخ؛آفتاب سرد؛سبد پيک نيک؛توپ واليبال؛سي دي هاي پراکنده.صبح زود.ظهر دير.خسته.خمارآلوده.کمي غمگين.صداي زنگ تو.صداي زنگ آخر.صورت آب نزده.چشمهاي هميشه خسته.سردردهاي تمام نشدني.موهاي ژوليده.قرارهاي ناتمام.بدقول!جاده.توقف ممنوع.پليس.جريمه.دوربين.کوپر.کرانچي.ريلکس يا حتي اربيت.و البته دانهيل.درخت.سبزه.گل.سوسن.سرو.سنبل.قهوه تلخ.بدون شير.بدون شکر.شکلات کاکائويي غير وطني.ليوانهاي گل گلي يک بار مصرف؟!ماني.کمي شاد.ماني.کمي پرهيجان.ماني.دنبال ذره اي لبخند.من.عينک.من.کلاه.من دستکشهاي سفيد روي فرمون ماشين.من دست روي دنده.من بي انرژي.من.خالي.بيچاره اين جاده ها که بايد پذيراي بي حوصلگيهاي من باشند.من.گاز.من.کلاج.من سبقت غير مجاز.بوي ژامبون.بوي الکل.بوي سيگار.من؟بي قراااااااااااااااار.بي قرار ه بيقرار.اعصابم از اينکه به موقع خودت رو به شصتاد تا نفري که قرار بود با هم حرکت کنيم نرسوندي،کمي داغونه.من؟.دلم ميخواد بگم که ميخوام منتظرت بمونم.تا خودتو بهمون برسوني.ميخوام منتظرت بشم تا با هم بريم.من.نميتونم.اين هم قاطي يکي از همون نبايدها.نبايد نشون بدم که مشتاقم تو همسفرم باشي.مثل همون شصتاد تاي ديگه.من بي تاب.من.جاده.همسفر تنها نرو.بذا تا با هم بريم...دوتامون مسافريم.من؟داغون.من؟فحش زير لب.من تلخ.من و احوالپرسيهاي خواب آلوده و خميازه دار و کش دار.من؟جاده.همون خيابوني که ميتونه منو به تو برسونه.مقصد؟درست شش ماه پيش.من؟اولين نگاه.من.آخرين نگاه.فرصت زندگي کمه.بزن بريم به سرعت برق و باد.بزن بريم از اينجا.بزن بريم عشقه و داد و بيداد.بزن بريم از اينجا.
بين راه.جاده هاي پيچ در پيچ.رستوران آبي.شکمهاي گرسنه.ماشينهاي پارک شده.رژ لبهاي رنگ رنگ.چشمهاي مدل به مدل.لباسهاي مارکدار پيکنيکي!من.دهها آغوش.من. دهها لبخند.من.دست دادنها.من.بوسيدنها.خنده ها.قهقهه ها.همه اونهايي که من توشون گمم.غمم سنگين.دلم خونين.لبخندهام بد الکي.چشمهام منتظر.ثانيه ها پر شتاب.اينطور غذا خوردن فقط از گروهان ما ساخته است.من. يک sms.من يک دنيا شادي.من پريدن از پشت ميز.من سفارش دل دادن!من!منتظر!جاده!خم جاده.ماشين.چشمهايش!من؟يک نفس عميق.من؟يک نفس راحت.من؟حسرت در آغوش کشيدن.من حسرت خوش آمد گفتن.من؟چشمهايم موقع دست دادن.چشمهايت موقع دست دادن.حس تلخ بنبست به آغوش کشيدن.من.بوسيدن.من!دوباره بالا آوردن!درست با هيجانات مثل آمدنت!من!شادي!من شور!من!پشت پا زدن به صبحانه اي که هرگز خورده نشد.
چايي.آروم گرفتن ها.مبل نرم.فرو رفتن توي نرمي پتو.زير سرماي ملس.کنار گرماي شومينه.ذغالهاي گداخته.من...کمي اخمو.من.کمي تو ژس.من قهر آلود.دير کردي.حرص خوردم.موسيقي؟موزيک؟ترانه؟يا آهنگ؟بحث نکن.خستم غر نزن.بارون.بارون زيبا.بارون بي دريغ.بارون احساس.بارون محبت.من؟نگاه از پشت بخارآلود چاي.دوري.دور.توي همهمه ها.گمت ميکنم.توي بخار چاي.پيدات ميکنم.توي بخار چاي.شصتاد تا آدم.از جلوي چشمم رژه ميرن.نميبينم که.آروم.ساکت.ساده.بي هيجان.کمي غمگين.موهاي ژوليده.چشمهاي مشکي.رد دستها روي سيم گيتار.کوک نکن.نزن.نخون.نخون....نخون...نخون....من.گريه.من.حال خراب.من...گفتم که نخون.تن تو ظهر تابستونو به يادم مياره...رنگ چشماي تو بارونو به يادم مياره... وقتي نيستي زندگي فرقي با زندون نداره...قهر تو تلخي زندونو به يادم مياره...من نيازم تو رو هر روز ديدنه...از لبت دوست دارم شنيدنه...تو بزرگي مثل اون لحظه که بارون ميزنه... تو همون خوني که هر لحظه تو رگهاي منه....تو مثل خواب گل سرخي لطيفي مثل خواب....من همونم که اگه بي تو باشه جون ميکنه...تو مثل وسوسه شکار يک شاپرکي...تو مثل شوق رها کردن يک بادبادکي...تو هميشه مثل يک قصه پر از حادثه اي...تو مثل شادي خواب کردن يک عروسکي...تو قشنگي مثل شکلايي که ابرا ميسازن...گلاي اطلسي از ديدن تو رنگ ميبازن...تن تو ظهر تابستونو به يادم مياره...رنگ چشماي تو بارونو به يادم مياره...
من.تراس.من قدمهاتو شمردن.تو. لالايي.لب روخونه.توي اونهمه چمن.لا به لاي اينهمه پونه هاي دشتي.صداي شر شر و تقلاي آب.علفهاي شبنم زده بارون خورده.سکوت بره ها.ني و ناي چوپون.لبخندهاي مصنوعي.حرفهاي الکي و پلکي.چرت و پرت.پرت و پلا.عصبيم ميکني.چي داري ميگي؟کتاب شام آخر يعني چي؟همه چيز درست ميشه يعني چي؟آخرين فيلمي که با هم ديديم يعني چي؟آخرين مسافرتي که با هم رفتيم آخه يعني چي؟هميشه دنيا اينجور نميمونه يعني چي؟گريه هاي پنهون توي دلت يعني چي؟دلم خونه يعني چي؟نگاه کن به من؛ببين دستام چقدر بسته است؛يعني چي؟نگاهم به نگاهت نميرسيد؛يعني چي؟اگه هر کاري ميکني براي سعادت دوتامونه يعني چي؟اگه بخوام ميتونم تا هميشه همينطور بمونم يعني چي؟گلهاي خشکيده توي اتاق کار يعني چي؟ديگه قرصاتو نميخوري يعني چي؟فکر ميکني همين روزاست که به چيزي که بايد برسي ميرسي يعني چي؟حتي اگه نباشم يعني چي؟توي زندگي ادم يه وقتا مجبوره ببخش؛آخه يعني چي؟اين فال حافظي که براي من ميگيري يعني چي؟مست و داغون نشستي اينجا بي خيال همه يعني چي؟چرا کسي به ما چيزي نميگه؟چرا نگاه ها بي تفاوته؟چرا ماني نمياد منو از پيشش ببره؟چرا هيچ کس نيست؟چرا من و تو و يه هواي خوب و يک دشت بزرگ و يک بارون نم نم؛تنهاييم؟چرا من دلم نميخواد توي چشماش نگاه کنم؟چرا دوستش ندارم؟چرا دلم ميخواد داد بزنم؟داد بزنم؟اجازه هست داد بزنم؟مطلب طاعت و پيمان و صلاح از من مست /که به پيمانه کشي شهره شدم روز الست
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق /چار تکبير زدم يکسره بر هر چه که هست//کمر کوه کم است از کمر مور اينجا /نا اميد از در رحمت مشو اي باده پرست/به جز آن نرگش مستانه که چشمش مرساد /زير اين طارم فيروزه کسي خوش ننشست/جان فداي دهنش باد که در باغ نظر /چمن آراي جهان خوشتر از اين غنچه نبست/حافظ از دولت عشق تو سليماني شد /يعني از وصل تواش نيست بجز باد به دست/مي بده تا دهمت آگهي از سر قضا /که به روي که شدم عاشق و از روي که مست...
*من از اول ميدونستم....
شب شب قشنگي ميتونه باشه.حتي اگه يک ستاره توي آسمون نباشه.نميتونم اينجا هم بگم.نميتونم بگم تو براي من چيکارا که نکردي.خيلي قشنگ بود.همه چيز خيلي عالي برگزار شد.ميشه گفت بهترينش بود که توي عمرم داشتم.همه چيز متعلق به تو.همه چيز متعلق به من.نترسم....من و تو.حالا با شصتاد تا ديگه يا بدون شصتاد تا ديگه؟حالا ميخواد با ماني و اون باشه يا بي ماني و اون.مهم اينه که:تو.من.يک دنيا مستي.تو.من.شصتاد تا آدم خوش مست.من.تو.يک عالمه رقص.من. تو.يک عالمه مه.من.تو.يک عالمه جيغ.يک عالمه عشق.يک عالمه هياهو.خوب اگه اينهمه که گفتم فقط يک ساعت از کل اون شب و روز بوده باشه چي؟خوب.بقيه اش هم.من.ماني.من.همسرم.من.دوستام.من.مادربچه ات.تو.لالايي.تو.بخواب عشقم.تو.چشماي خواب آلوده.تو.شب شراب زده.تو.توي آسموني.من.توي آسمونم.همه يکي يکي کم ميشن.من.تو.اشکان.فريبرز.نيلو.سيمين.ترنم.بهمن!ميخونيم.ميرقصيم.بد مستي نميکنيم!ميخوريم.ميکشيم.بدمستي نميکنيم!ميخونيم.ساز ميزنيم.بازي ميکنيم.بدمستي نميکنيم.من.توي آسمونم.تو.توي آسموني.من يا نيم پيک!تو نخورده!من.آواز تقديمي اشکان:دستم بگير دستم را تو بگير...التماس دستم را بپذير...من.آواز تقديمي فريبرز:من همونم که يه روز....ميخواستم دريا بشم...ميخواستم بزرگترين...من.آوازتقديمي ترنم:آروم آروم آروم انگاري اين دل به يه حس تازه کرده دچارم...ديگه پيداست از اون چشماي رسوا...که چه رازي ميون سينه دارم....من.آواز تقديمي تو:توي رودخونه قلبت قايق من رفتني بود...من از اول ميدونستم...قايقم شکستني بود...من از اول ميدونستم...
شب.سياه نيست.ابرها.تيره نيستند.رخ ماه.کمي پيداست.صداي جيرجير جيرجيرکها توي نور چشمک زن و خفه کرمهاي شب تاب.کشف بزرگ تو!دراز به دراز.مثل عقربه هاي ساعتي که سه و نيم شب رو نشون بدن.غلطي ميبرتمون اونور تر از بساط بازي.حتي اين پتوي پشمي گرم هم نميتونه سرماي سنگ فرش رو به تنمون منتقل نکنه.تو.دلت ميخواد الان چند قدم جلوتر لب آب باشي.من دلم ميخواد الان چند قدم جلوتر لب آب باشم.کسي از پيشنهاد ما استقبال نميکنه.مه سنگينه.چشم چشم رو نميبينه.من دلم ميخواد لب آب باشم.ماني.ماني.من دلم ميخواد لب آب باشم.ماني اون لحظه ميخواد يک جوري از شر پيشنهاد من خلاص شه.مادر بچه تو هم از شر بچه اش.حالا من.تو.لب آب.توي مه سنگيني....که....چشم....چشم...رو...نميبينه.رازم.رازت.ميگي.ميگي.ميگي.من.گريه.من.اشک.من. التماس. من.شوکه شدم.حالا ميفهمم يعني چي.من.ميدونم.تو.ميدومي.همه اين شصتاد تا آدم هم ميدونن.پس همه چيز تمومه.چيزي شکل شکاف.چيزي شکل دريدن.چيزي شکل شکستن.توي سينه ام جا باز ميکنه.قلبم تير ميکشه.توي اون سرما.من.تو.درد.درد.تو.حالا هم دست نميزني به من.من.درد.من.درد.يکي از اون قرصاي قرمز رنگتو ميذاري توي مشتم.من.يک تصميم.من.يک دوراهي وحشتناک.من يک زخم کهنه که دهن باز کرده.من.من.يک درد کهنه که ميبلعتم.من.غصه.من.فوران رنج.من.فوران خوشبختي.من.آب رفته از جوي.من.بدون تو؟نميتونم.نميتونم.نميتونم.تا فردا وقت دارم.هر کاري که من بگم.هر تصميمي که من بگيرم.تو چرا هميشه سخت ترين قسمت زندگيمونو روي دوش من تنها رها کردي و رفتي؟از سه و نيم نيمه شب.تا فردا ظهر وقت دارم تصميم بگيرم.فکر کنم و تصميم بگيرم.تا فردا ظهر.درست فردا ظهره.من يک دقيقه هم چشم از چشمت برنداشتم.خواب؟هوم.بخوابيم و اين نعمت رو از دست بديم:آرامش بدون حضور ديگران.
من.نه.من.برو.من.ميرم.من.ديوانه.من.مست.نميخوام خانوم باشم.درسته که تصميم گرفتم اين بار خيلي توي ژست باشم و اداي خيلي خانومها رو دربيارم.و درسته که مثل هميشه تصميمام عکس ميشه و اجرا ميشه.ميخوام اينقدر بخورم و برقصم.تا اونقدر مست باشم.تا بتونم وقتي جامي به جامي ميزنم.جام رو بشکونم.ميخوام اينقدر مست باشم.تا به تو.حرفاي رکيک بزنم.ميخوام مست باشم .اونقدر که بتونم توي چشمات زل بزنم و بگم.بگم.که ميخواي بري.خوب برو.خوب نگران من نباش.خوب من عادت ميکنم.خوب من الان خوشحالم.خوب اتفاقي که نيفتاده.خوب چيزي که نشده.خوب من اونور دنيا.خوب تو اونور تر دنيا.خوب من ميتونم عادت کنم.خوب من.من.خوشبختي تو رو ميخوام؟!خوب.گريه هم نميکنم.خوب اگه دوست نداري.با چشماي سرخ شده هم نگات نميکنم.خوب اگه اذيت ميشي.ديگه دوستتم ندارم.خوب اگه ميخواي بري.بايد بري.رفتن و هميشه رفتن.من.ميخونم.من.ميخونم.من.ميرقصم.من.ميخونم.تو از کدوم قصه اي که خواستنت عادته...نبودنت فاجعه...بودنت امنيته...؟تو.تو.ميخوني.تو.ميزني.تو.تو.ميخوني:بانوي موسيقي و گل...شاپري رنگين کمون...به قامت خيال من...ململ مهتاب بپوشون...بذار نسيم دربه در...گلبرگو از ياد ببره...ورداره بوي تنتو...هر جا که ميخواد ببره...خورشيدو باور ميکنم...نزديک رفتار تنت...قطره ام از تو من ولي درگير دريا شدنم...دچار سحر عشق تو...در حال زيبا شدنم....بانوي موسيقي و گل تنديس شاعرانگي...نوازشم کن و ببر منو به جاودانگي....شب از نگاهت آينه رو پر از ستاره ميکنه...برهنه ميشه از خودش به من اشاره ميکنه...
فشفشه.آتيش بازي.تانگو.والس.دنس.سينيوريتا!نترس!نترس!نترس!رقص توي تنفسهاي داغ.پاي برهنه.تماس چمنهاي سرد.با بدنهاي داغ.فلاش.نورهاي زرد و آبي و بنفش.دوربينهايي که يک ديود نوري قرمزند.آتيش بازي با دل من!کار دو چشمون تو نيست!من.توي آغوش ماني.مست.به عمرم چنين مست واز خود بيخود نبوده ام.و در عين حال سرخوش.سرخوش سرخوش سرخوش.هر جا که باشيم.توي آغوش هر کسي.به هم نزديکيم.فاصله کانوني!بيشتر از يک متر نيست!جاذبه!نيروي جاذبه!تو.مست.در آغوش او.يا او.مست.در آغوش تو.من توي اين عالم مستي هم.حسادت ميکنم.درست وقتي که.من.تو.ماشين ما.ماشين شما.دلم ميخواست من.اونجا.کنار تو.با هم.هايده گوش کنيم.اون شب حالم از هر چي هوي به هم ميخورد.دلم حميرا ميخواست.تا بخونه.لحظه خدافظي.به سينه ام فشردمت.و.دلم.يک شوهر ميخواست.که بخونه.دل من راضي نبود.به اين جدايي نازنين.درست.وقتي که تو.بچه ات رو در آغوش گرفتي.ميبوسيش.و به من نگاه ميکني. و اين ترانه رو زمزمه ميکني.توي اون عالم مستي.من.حس حسادت داشتم.ميخواستم بدونم.اونجا.توي آغوش تو.مست مست مست بودن.چه مزه اي ميتونه داشته باشه؟ماني.محکم منو به خودش فشار ميده.زير گوشم زمزمه ميکنه که دوستم داره.من.به اين فکر ميکنم.تو هم زير لبي داري به اون همينها رو ميگي؟حس حسادت.من.تو.دوربينت.اونو تو آغوش ميکشي.تا ازتون عکس بگيرم.من.دوربينتون.دو دقيقه اي هست.از توي مانيتور.دارم زواياي صورت تو رو بررسي ميکنم!ميگه.بنداز ديگه.من.ماني رو در آغوش کشيدم.سخت با هم تانگو ميرقصيم.فضا خيلي عاشقلنه است.من و ماني.اداي عاشقها رو در مياريم.تو و اون.اداي عاشقها رو در ميارين.و.شايد.همه اين شصتادتا نفر.اداي عاشقها رو در ميارن.من.فکر ميکنم.اگه الان توي آغوش تو بودم.چطور باهات ميرقصيدم؟رقص بندري ميشه.همه دوره ميفتيم توي حياط.فرصتي دست ميده.دستي من و تو رو به هم ميرسونه.هلمون ميده با هم برقصيم.دست ماني هم از دست من جدا ميشه.اشکان.تو چقدر خوبي!حالا داره دست همه شصتاد تا رو از هم جدا ميکنه.رقص زير دستهاي مهربان مهتاب و چشمهاي مست تو همين بس است مرا ز جاودانگي...من.هنوز هم حسادت ميکنم.به حرفهاي همسرت.که ميگفت.من هميشه عاشق اين طور تيپ و قيافه بودم.براي همين با تو ازدواج کرد.يک چيزي يادم اومد.من.من.مگه هميشه عاشق اين تيپ و قيافه نبودم؟چرا من براي همين با تو ازدواج نکردم؟ماني.همونه.همونه که من عاشق اين تيپ و قيافه بودم.يک چيزي هم هست.که نميتونم بگم.نميتونم بگم شما دوتا.نه!من.من عاشق روح تو بودم.براي همين با تو ازدواج نکردم.مهم اينه که من.من.الان.مست.اينقدر مست.توي آغوش تو.دارم حسادت ميکنم.ميخوام چشمامو ببندم.سرم گيج ميره.ميگم.ميخوام چشمامو ببندم.ميگي.بذار ببرمت پيش ماني.دست منو ميدي به دست ماني.دست همسرت رو از دست ماني ميگيري.دوباره به آغوش ميکشيش.دوباره به آغوش کشيده ميشم.من.من.با ابري که تو چشماته رفاقت ميکنم.از دو چشم خيس باروني عيادت ميکنم.از غم تو به ترانه ها شکايت ميکنم.به همين حس حسادت دارم عادت ميکنم.حتي به هوا حسادت ميکنم.به صداي پا حسادت ميکنم.به نوري که رو دستاته حسادت ميکنم.واسه ديدن تو با آينه رقابت ميکنم.به همين حس حسادت دارم عادت ميکنم.
من.اينا آهنگاي فووريت منه.گوش کن.تو.اينا آهنگاي فووريت منه.گوش کن.مهم نيست که.من.تو.اون عقب.cd man!l ماني.اون.اون جلو.ضبط ماشين.آهنگاي فووريت!
شنا.آب.شب.مهتاب.رقص باله در آب.داغي.داغم.گرمي.گرمم.چقدر شيرينه اين آب شور درياچه خزر.
...........................................
لحظه اي با من باش...
اگر مرا ببري و اگر مرا نبري
اگر چه جمع شدي در ميان من با درد؛
ولي هنوز عزيزم؛هنوز يک نفري
و در زدم که بيايم به خانه اول...
و تاس ريختم از تو شروع در به دري
سپيد باش سه تا کک و مک سه تا نقطه
که از هميشگي واژه ها قشنگ تري
مرا ادامه بده روي برف خويش بکش
اگر چه آخر اين شعر را که....با خبري!
دو تا کبوتر بودي که نوک به من ميزد
و يک دريچه کوچک...چقدر مختصري!
شبيه يک کلمه مثل دوستت دارم
شبيه لرزيدن در برهنه پسري
بمان پرنده بدبخت پيش جفت خودت
چرا؟چگونه؟!ولي!کي؟!چقدر؟!تا بپري
.................................................
پ.ن: پست قبلی هدیه رضا خرداد 53 عزیز بود.در اصل هدیه ای به مناسبتی خاص بود.که من خواستم یک پست تقدیمی به یادگار از این عزیز داشته باشم.منت بر سرم نهاد.و حسابی منو چوب کاری کرد!تا کور شود هر آنکس که نتواند دید.ممنونم رضا جان به خاطر اینهمه لطف و محبتت و شرمنده اخلاق نیکو و خوبت هستم.
به کسي برخوردم که از من پرسيد عشق چيه؟من مات و مبهوت به چهره اون آقا که 30 بهار رو پشت سر گذاشته بود و اينچنين گستاخانه و جدي و مايوسانه اين سوال رو از من پرسيده بود؛نگاه ميکردم؛تنها نبوديم...يک جمع صميمي 30-40 نفره هميشگي...دنبال جواب ميگشتم...نه!حتي يک کلمه نتونستم بگم؟من هنوز نميتونم عشق رو براي کسي که نمي شناستش تفسير و حتي تعريف کنم.پسر بچه 5 ساله همون آقا کمک کرد و گفت:"بابايي عشق يعني دو نفر همديگرو اينقدر دوست دارن که با هم ازدواج ميکنند!!؟"
چقدر احساس حقارت کردم...اين جمله خنده به لب همه و درد به دل من و تو آورد.حالا هي من بيام داد بزنم با عشق ازدواج نکنيد.
عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت عشق با دوري و نزديکي در تماس است اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود و اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي کشد و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و ديدار و پرهيز زنده و نيرومند مي ماند...اما دوست - داشتن با اين حالات نا آشنا است.دنيايش دنياي ديگري است.
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني فهميدن و انديشيدن نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سر حد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مي کند و با خود به قله ي بلند اشراق ميبرد.
عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد.
عشق يک دروغ بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي...بي انتها و مطلق...
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن است. عشق بينايي را مي گيرد و دوست-داشتن مي دهد.
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير...
عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نا مطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار اطمينان. از عشق هر چه بيشتر مي نوشيم سيراب تر مي شويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر تشنه تر... عشق هر چه ديرتر مي پايد کهنه تر و دوست داشتن نوتر ميشود...
عشق نيرويي است در عاشق که او را به معشوق مي کشاند و دوست داشتن جاذبه اي است در دوست که دوست را به دوست مي برد.
عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.
عشق معشوق را گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز مي خواهد.
در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که " هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند".
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.
عشق غذا خوردن يک گرسنه است و دوست داشتن هم زباني در سرزمين بيگانه يافتن.
عشق رو به جانب خود دارد و معشوق را براي خويش مي پرستد اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد و خود را براي دوست مي خواهد. عشق اگر پاي عاشق در ميان نباشد نيست اما در دوست داشتن جز دوست داشتن و دوست سومي وجود ندارد.
عشق به سرعت به کينه و انتقام بدل ميشود اما از دوست داشتن به آن سو راهي نيست.
بس بود يا بازم بگم؟:
عـشق در غـالب دلهـا ، در شكلهـا و رنگهـاي تقـريبـا مشابهـي ، متجلـي مـي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويـش را دارد و از روح رنـگ مي گيـرد و چون روحها، بـرخلاف غـريزه ها ، هر كدام رنگي و ارتفاغي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت كه به شمـاره هر روحي ، دوست داشتني هست . عـشق بـا شناسنامه بي ارتبـاط نيست و گـذر فصلهـا و عبور سالهـا بر آن اثـر مـي گـذارد ، امـا دوست داشتن در وراي سـن و زمـان و مزاج زندگـي مي كند و بر آشيانه بلندش ، روز روزگار را دستي نيست ...
عـشق در هـر رنـگي و سـطحـي ، با زيبـايي محسوس ، در نهـان يا آشكار ، رابـطه دارد . چـنانچه شـوپنهاور مـي گـويد:" شـما بـيست سـال بر سـن مـعشوقتان بيافزاييد ، آنگاه تاثيـر مستقيم آن را بر احساستان مطالعـه كنيد." ! امـا دوسـت داشتن چنـان در روح غرق است و گيج و جذب زيباييهاي روح كـه زيـباييهاي محسوس را به گونه اي ديگر مي بيند. عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .
عـشق با دوري و نزديكـي در نوسان است . اگـر دوري به طول انجامد ضعيـف مـي شـود ، اگـر تماس دوام يابد به ابتذال ميكشـد . و ، تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و " ديدار و پرهيز " ، زنـده و نيرومند مي ماند. اما دوست داشتن با اين حالات ناآشنا است . دنيايش دنياي ديگري است .
عـشق جـوششي يـك جانبه اسـت . بـه مـعشـوق نمي انديشـد كه كيسـت ؟! يـك " خـودجوشي ذاتـي " اسـت ، و از ايـن رو هـميشه اشـتباه مـي كنـد و در انـتخاب بـسختي مي لغزد و يا همواره يك جانبه مي ماند و گاه ، ميان دو بـيگانه نـاهمانند ، عـشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگـر را نـمي بينند ، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتـو روشنايي آن ، چـهره يكديگر را مي توانند ديد و در اينجاست كه گاه ، پـس از جرقه زدن عـشق ، عـاشق و مـعشوق كـه در چـهره هـم مي نگرند ، احسـاس مي كنند كه هـمديگر را نـمي شـناسند و بـيگانگي و نـاآشنايي پـي از عشـق - كه درد كوچكي نيست - فراوان است .
امـا دوست داشتـن در روشنايي ريشه مي بنـدد و در زير نور سبـز ميشود و رشـد مـيكند و از ايـن رو اسـت كـه همواره پس از آشنايـي پديد مي آيد ، در حقيقت ، در آغـاز دو روح خطـوط آشنايـي را در سيمـا و نگاه يكديگـر مي خوانند، و پس از " آشنا شـدن " است كه خودماني مي شوند ، - دو روح ، نـه دونـفر، كه ممكن است دو نفـر با هم در عين رو در بايستي ها، احساس خـودماني بـودن كـنند و اين حالت بقدري ظريف و فرار است كه بسادگـي از زير دست احساس و فهم مي گريزد - و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاونـدي گـرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگري احساس مي شود و از ايـن مـنزل است كه ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر بچشم مي بينند كـه بـه پـهن دشت بـي كـرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشـتن بـر بـالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاك و صميمي " ايـمان " در بـرابرشان بـاز مـي شود و نسيمـي نرم و لطيف - همچون يك معبد متروك كه در محـراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمـزمه دردآلود نيايشش ، مناره تنهـا و غريب آن را به لرزه مي آورد - هـر لـحظه پيام الهام هاي تازه آسمانهاي ديگر را بهمراه دارد و خـود را، بـه مـهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي اين دو ميزند .
عـشق ، جـنون اسـت و جنون چيـزي جـز خرابي و پريشاني " فهميـدن " و " انـديشيدن " نيست . اما دوست داشتـن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فـراتر مي رود و فهميـدن و انديشيدن را نيز از زمين ميكند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد .
عشق بينايي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد ...»
و يكي از تفاوتها در مغناي عشق و دوست داشتن است. « زندگي روحاني » در « عشق » خلاصه مي شود.به خاطر نيکي کردن يا کمک کردن يا حمايت از کسي « عشق » نورزيد.در اين صورت همنوع خود را چون شي ايي ساده انگاشته ايد و خود را شخصي خردمند و سخاوتمند !. اين هيچ رابطه اي با عشق ندارد. « عشق » يعني با ديگري يگانه شدن و جرقه ي خدا را در ديگري يافتن.
حتما تا حالا بارها اين دسته بندي رو شنيديد و شايد بارها خودتان بر جدا بودن اين دو نوع از عشق اذعان داشتيد .
ما مگر عشق چيست كه آسماني و زميني داشته باشد . بهتر نيست بگوييم عشق متعالي و عشق پست . و اگر عشق را پست بدانيم بهتر نيست اين لكه ننگين را از عشق پاك كنيم .البته تقسيم بندي ها همچنان متفاوت است . مثلا من خودم عشق مادر و فرزند ، عشق دوهمسر و از اين قبيل را جز عشق هاي آسماني ميدانم . و عشقي را زميني مينامم كه بر اثر يك حادثه و در يك لحظه شكل ميگيرد و حتي به نظر من اين عشق نيست . شايد بشود لفظ عشق حقيقي را جايگزين كرد . و بعد به بررسي عشق حقيقي آسماني و عشق حقيقي زميني پرداخت . عاشق خدا بودن ، عاشق معنويات بودن را جز آسماني قرار دهيم و هر چيز كه قابل لمس باشد را زميني بگماريم .سئوال اينجاست كه در عشق چه چيز مهم است ؟ عاشق از عشق چه ميخواهد ؟
آيا عاشق ، عشق را حقيقتي والا ديده كه داشتن آن خصلت اوج لذت و اوج بودن است ؛ و معشوق در واقع فرديست يا چيزيست كه مرجع كامل آن نماد محسوب ميشود .
آيا عاشق ، عشق را يك احتياج ديده ؛ و معشوق را برطرف كننده اين احتياج و شايد عادت . در اينصورت بهتر نيست عاشق را معتاد بناميم ؟ و آيا اين احتياج را خود عاشق تشخيص بايد دهد يا يك طبيب ؟ (بهتر نيست نياز به معشوق را طبيب تشخيص دهد و نوع و چيستي معشوق را عاشق ؟)
آيا عاشق ، عشق را خلا ئي در خود يافته و معشوق را پركننده خلا دروني خود ؟ اين خلا در عقل است يا در احساس و روح . اگر خلا در عقل نيست چرا اولين جائي كه بعد از ورود عشق تغييرات اساسي ميكند ، عقل است ؟
آيا عاشق ، عشق را وظيفه اي دروني نسبت به شخص يا شئي كه معشوق نام ميگيرد ميبيند ؟ دراينصورت معشوق چه حكمي را براي عاشق دارد ؟ مثلا فرزند يعني خود تكامل يافته ما و ما با عشق ميخواهيم آنرا رشد دهيم . آيا با نوعي از خودخواهي جهش يافته طرفيم ؟و شايد معشوق حكم ، خالق عاشق را داشته باشد . در اينصورت چگونه من از جز عاشق كل شوم ؟ مگر از روي نمونه وجودي خودم . پس باز با نوعي از خودعاشقي پيشرفته طرفم . و من عاشق خودم نه او . و من اورا آنطور كه خود ميخواهم ميبينم نه آنطور كه هست .
چه ظلم بزرگي را با نا آگاهي در حق خالق دارم انجام ميدهم . در ساير عشق ها من ذوب معشوق ميشدم . اما اينجا دارم معشوق را با اينكه برتر هم هست در خود غرق ميكنم . چاره چيست ؟
آيا عاشق ، مغلوب است يا پيروز ؟ اگر عشق را فتح ميدانيد به اين دليل كه عاشق ذوب و محو در معشوق ميشود زيرا حقيقتي بالاتر ازآن نيست . با اين طرز تفكر شما عشق را با ايثار اشتباه گرفتيد . شايد ايثار بخشي از عشق باشد اما عشق نيست . و اگر مغلوب ميناميدش بهتر نيست مقلوب بگوئيم تا مغلوب .
آيا عشق با ارزش است يا معشوق ؟ بهتر است بگوئيم در بعضي جاها عشق در بعضي جاها معشوق . اگر معشوق ارزشي كمتر از عشق داشته باشد ، ما در واقع در حال گول زدن خودمان هستيم . چون نماد حقيقي عشق را به اشتباه انتخاب كرديم ، و اين سرآغاز تحريف عشق است . ميتوان با عشق زيست تا به معشوق رسيد . اما در اينصورت باز معشوق موجود است و آن آرماني كه ما از عشق ايجاد كرديم . شايد شبيه عده اي كه آرماني از عشق به خالق ساخته اند . مثل اين ميماند كه بگوييم فرآيند مهم است و محصول مهم نيست .و اين جاست كه انحرافات شكل ميگيرد .و اما نشانه هايي از آنچه عشق هست و آنچه عشق نيست.شايد يك نشانه براي عشق عادت باشد . عشق عادت پذير هست اما محتاج عادت نيست . با نديدن و لمس نكردن كمرنگ نميشود ولي آنچه عشق نيست ، عادت است و با دوري از بين ميرود .در عشق ، عاشق بازيچه دست عشق و معشوق نيست ، عاشق تحقير نميشود . اما در آنچه عشق نيست ، تحقير ( نه صرفا از طرف معشوق ، بلكه محدود كردن هم خود ميتواند جز تحقير محسوب شود ) بخشي از عشق ميشود .
در عشق حقيقي، عشق باعث تعالي است ، معشوق ميخواهد عاشقش هر روز بزرگ و بزرگتر شود . اما در آنچه عشق نيست ، معشوق از رشد عاشق خود ميترسد ، ميخواهد او ساكن بماند چرا كه ميترسد عاشق از معشوق بزرگتر شود يا رشدش باعث شود معشوقي والاتر را بيابد .
با اين تفاسير :
اگر عشق حقيقي زميني بتواند تعالي بيشتري نسبت به عشق حقيقي آسماني به من بدهد آيا نبايد آنرا بالاتر از عشق آسماني قرار دهم ؟
صميميت ، هوس ، تعهد .
صميميت :
صميميت يعني نصفه شب زنگ زدن و آروم صحبت كردن ؟ يعني قايمكي قرار گذاشتن ؟ يعني بعد مدرسه دنبال دختر راه افتادن يا اينكه پسري هر روز دنبالمونه ؟ يعني راحت تو بغل رفتن ؟فكر نميكنم اينها باشه .صميميت يك احساس نسبت به طرف مقابل هستش . عنصر خارجي يا حالتي جدا نيست . كه بخواهيم پيداش كنيم . صميميت يعني پاك و بي آلايش همديگر رو پذيرفتن و دوست داشتن .
صميميت رو دكتر شريعتي خوب تعريف ميكنه ! صميميت موقعي خودشو نشون ميده كه كسي رو طوري دوست داشته باشيم كه حرفهاي كه براي نگفتن داريم رو بتونيم با اون در ميون بگذاريم . يعني اينقدر راحت باشيم كه واهمه اي از بيان عقايد ، شكست ها ، پيشرفتها و افكارمون بدون تحريف يا پنهان كاري نداشته باشيم .
هوس :
هوس يك كلام يعني خواستن . هوس مقدسه . خيلي از ما وقتي اسم هوس مياد ناخودآگاه به جنبه منفي بودن اون فكر ميكنيم . شايد اين بخاطر تعاليم نه چندان درست ما در بچگي ناشي شه . كه خواستند هوس را درما بكشند . حتي هوس هاي پاك بچه گانمون رو . فكر كنيد ميبينيد .
واقعا هوس چيه ؟
يك نياز لازم كه بايد حتما برآورده شه ؟ يا يك نياز غير ضروري كه ميشود نديده گرفتش ؟ يا بين يا بين ؟
هوس ناشي از ديدن و فكر كردن به اون هوس در ذهن ماست . هوس قبل از زاييده شدن در وجود ما غير ضروريست . اما بعد از تولدش بايد است . البته نه بدين معني كه حتما بايد برآورده شه . بايد از اين جهت كه حتما بايد فكري به حالش بشه وگرنه اثر منفي بر روي روح و شخصيت ما ميگذارد . تو انجام هوس هم بايد احتياط كرد . اگه خيلي راحت به اون بله بگي بلافاصله بعدي رو ميخواد . و هوس شما پاياني پيدا نميكنه . هوس رو بايد با حساب كتاب برآورده كرد . بر عكس نياز كه حتما بايد انجامش بدي . به نظر من ميشه هوس رو يه جورايي بپيچونيم و با چيزاي ديگه مشغولش كنيم . مثله همون كاري كه تو بچگي با ما ميكردن . ميگفتيم مثلا ماشين كنترل دار فلان رو ميخواهيم ، اما كلاه سرمون ميذاشتن ميگفتن مثلا اين ماشين كوكي خيلي بهتره و اونو برامون ميخريدن . ما هم خوشحال كه بهتره رو گرفتيم . اين يه مثاله . اما مشابه اين رو حتما داشتيم . حالا ما هم همينكار رو با هوس انجام ميدهيم . بگذاريد يه كمي با مثال هاي واضح تر منظورمو برسونم .فرض كنيم يه بنده خدايي هوس سكس كنه .اوني كه تا حالا هيچ سكس نداشته با يك بوسه هم ارضا ميشه . پس نبايد اون موقع سكس كامل داشته باشه . اين يك جور جهش تو رفتار اون شخص محسوب ميشه و اونو با شرايطي مواجه ميكنه كه خيلي قبل اينو درك نكرده . براي همين درصورتي كه ظرفيت اينكار رو نداشته باشه خيلي راحت از مسير اخلاقي منحرف ميشه .
اينجا معيار ما اخلاقه . مثله ماشينه . ما اگه يك ماشين كوكي قبل از ماشين كنترلي داشته باشيم هم از هر دو لذت برديم در وقتش هم وقتي ماشين كنترلي رو داريم قدرشو بهتر ميدونيم . زود خرابش نميكنيم . ذهنمون بزرگتر شده . الان بهتر ميرونيمش .شايد دوستي بگه عشق الهي هم هوس داره ؟بله حتما . گفتيم هوس يعني خواستن و مقدسه . زاييده ذهن ماست . و هر آنچه از ماست لايق وجود ما .اگر وجود ما پست و كوچك باشد هوس ما نيز پست و حقير و اگر وجودي متعالي داشته باشيم هوسي در خور عبادت خواهيم داشت .
اين موضوع خيلي جاي بحث و بررسي داره كه خارج از حوصله وبلاگ هستش .
تعهد :
تعهد به معني اينست كه آنچه ميگوييد عمل كنيد نه آنچه انجام ميدهيد بگوييد .
تعهد يعني قول و قراري گذاشتن و سر قول و عهدمون موندن . ميتونه با خودمون ( ضمير ناخود آگاه ) يا با شخص معلوم يا مجهول . مهم نفس كاره . چقدر قشنگه آدم تو زندگيش تعهد داشته باشه . كاري رو براي كسي انجام بده يا انجام نده . مخصوصا وقتي اون شخص حضور فيزيكي نداشته باشه . اون وقت لذت بخش تر ميشه .
واقعا تعهد چيه ؟يك اجبار براي حفظ رابطه يا چيزي ؟ يا يك امر اختياري . يا يك قانوني كه از خودمون در آورديم براي اطمينان ( از اين جهت كه طرف مقابلمون رو مجبور به انجام كاري كنيم . دستشو تو حنا بگذاريم )
در بهترين حالت تعهد يك عكس العمل نا خودآگاه در برابر كسيست كه ما براي اون شخص يا شئي ارزش قايليم . هر چقدر عزيز تر باشه تعهد ما بيشتر ميشه . و در حالت هاي پايين تر اين تعهد رو اگر خودبخود ساخته نشد ما خودمون از طريق مصنوعي ميسازيم . براي اينكه ما هم محتاج تعهد از طرف مقابل هستيم . درست مثله هر رابطه اي دوطرفه اش ارزش داره و يك طرفه اش مسخره است .
تعهد يك نياز برا بقاست . كسي كه تعهدي به ما نداره ارزشي هم نداره . چون اين شخص ارزشي براي شما قايل نشده . در اينصورت خودش رو موظف به انجام كارهايي ميدونست كه حداقل به نوعي زحمات و لطفهاي شما رو جبران كرده باشه .
تعهد درجات و انواع مختلفي داره . تعهد به معني خراب كردن آزادي ما نيست .
در بيشتر مواقع ما هيچ قول و قراري براي تعهد مون نسبت به يك رابطه نميگذاريم و اينو در دل و فكر خودمون شرط ميكنيم و همونطور كه گفتم ناخودآگاه به همون اندازه كه برامون عزيزه متعهدش ميشيم .
مثلا تو يك عشق ميتونه از سر موقع سر قرار بودن تا جان سپردن براي عشق و شايد هم بيشتر متغير باشه .
حالا يك سئوال از شما !
تعهد ما نسبت به عشق چيست ؟
قبل از جواب به اين سئوال بايد ماهيت عشق رو مشخص كنيم . اينكه ما به چه رابطه اي عشق ميگيم و از اون چه انتظاراتي داريم .
خيلي از ما چنان تعاريفي آرماني از عشق داريم كه هيچگاه بدان نميرسيم و بعضي از ما چه سطحي فكر ميكنيم و عاشق ميشويم و متنفر . منتظر تعاريف شما از عشق و تعهد مون نسبت به اون هستيم .
به نظر اشترنبرگ عشق مثل يک مثلث است و بهترين عشق به مثلث متساوي الاضلاع شباهت دارد.
عشق سه عنصر دارد : صميميت، هوس و تعهد.
عشق زماني بهترين حالت را خواهد داشت که هر يک از سه عنصر را تقريبا به طور يکسان شامل شود.
عشق ممكنه به سكس منجر بشه اما برعكسش بعيده. و خب... بعضي ها اين وسواس رو دارن كه عشق رو نبايد آلوده ي چيزي كرد. و سكس رو هم مصداق آلودگي مي دونن. اما به نظرم هرچيزي كه به خاطر عشق باشه نه تنها آلوده نيست بلكه شريف و پاكه. فقط اين به خاطر عشق بودنش بايد معلوم بشه كه سخته.
ما تو اين دنياي مادي هيچ نيازي به عشق افلاطوني نداريم./آدم رو بخاطر خودش خواستن يعني چي؟
عشق براي سكس اشتباهه و فرقي با هوس نداره اما سكس براي عشق و با عشق مقدسه و لذتي كه ايجاد مي كنه فراي لذت جسمي يه لذت روحاني هم هست ...شما ميتوني با هر كسي سكس داشته باشي ولي عاشق هر كسي نمي توني باشي.
و.....
حرف آخرم:
ميدونم 90 درصدتون اصلا نخونديد چي نوشتم؛پس ساده بهتون بگم:
يک خانوم جوون 28 ساله متاهل؛با يک آقاي جوون 31 ساله متاهل؛توي يک نيمه شب تار داشتن(نيشتو ببند!منحرف!)درباره خيلي مسائل ميچتيدند.نميدونم خانومه به آقاهه اينو گفت؛ يا آقاهه به خانومه اينو گفت:اگه من الان عاشق همسرم بودم به جاي اينکه تا ساعت 3 نيمه شب بشينم پاي اين کامپيوتر و چت کنم!بغل همسرم خوابيده بودم و اونو يک لحظه هم رها نميکردم!بعد آقاهه گفت مي تو!(الان يادم اومد که خانومه جمله اول رو گفته بود!).در نهايت؛من نميدونم شايد تصورمون از عشق و وصال عشق هم غلط باشه؛چون درکش نکردم؛ولي اونايي که با عشق ازدواج کردند و يک دهه از ازدواجشون ميگذره بگن؟کي همه چيز براتون عادي شد؟ بعد از چند وقت؟ميخوام بگم اين سوال و جواب آخري؛ساده ترين تعريف از عشقه.اگه ميخواهيد روي يک عمر زندگي يا يک ماه زندگي ريسک کنيد؛با عشق ازدواج کنيد....به زحمتش مي ارزد!
باي باي!
........................................
لحظه اي عاشق باش...
چقدر روي من از زندگي سياه تر است
فرار ميکنم از پوچي خودم به خودم
و عشق راه جديدي که اشتباه تر است
کدام جرم عزيزم در اين شب جادو
گناه ميکند آن کس که بي گناه تر است
تو فرق ميکني اصلا! به هم بريز و برو
نگاه کن که نگاهت مرا نگاه تر است
چه اتهام عجيبي است! من جنون دارم؟
فقط دلي ست که از بره سر به راه تر است
به گريه نه؛نه!به بوسه؛به بوسه نه؛بستر
نه! باز هم دل عاشق زياده خواه تر است!
و زن نشسته به ديوار مرگ خيره شده
هنوز يک نفر از مرد بي پناه تر است
من و تو هيچ زمان؛هيچ وقت؛هيچ...برو!
ز هر چه فکر کني بخت ما سياه تر است
اول دوستاني که سوال کردن جواباشونو ميدم تا بعد:
توجه:
استفاده غير غانوني از اين آموزش پيگرد قانوني دارد -اين آموزش براي كساني كه كامپيوتر بلدن توصيه مي شود.
سوال?: لطفا طريقه هك كردن يك سايت را توضيح دهيد.پاسخ:
1-ابتدا وارد سايتي كه ميخواهيد حك كنيد شويد.
2- گزينه hack this site را از منوي فايل انتخاب كنيد.
3- سپس راست كليك كرده و اينتر را بزنيد.
سوال ?: چگونه مي توان وقتي كه برق قطع شده كامپيوتر را روشن كرد؟
پاسخ:
ابتدا وارد My computer شويد و سپس روي راست كليك كليك كرده و گزينه On computer when no bargh را انتخاب كنيد.
با اين روش كامپيوتر شما روشن خواهد شد. اگرم نشد ببينيد فيوز پريده يا نه؟ توجه داشته باشيد كه حتما بايد فيوز و فشار دهيد.
سوال3:
نحوه پيدا كردن پسورد افراد در چت روم را توضيح دهيد.
پاسخ:
اول نرم افزار paint را دانلود كنيد-سپس cd 1 را درون floppy disk قرار داده و روي آن گزينه كليك كرده.
سپس از طرف مقابل ميخواين كه پسووردش رو در اختيار شما بزاره.اگه نداد خواهش كنيد اگه بازم نداد التماس كنيد ولي اگه نداد ديگه خودتونو ضايع نكنيد از راه دوم استفاده كنيد.
راه دوم:
با آي دي دختر وارد شيد و آي دي بگيريد.(در اين صورت همه حاضرن پسووردشونو بهتون بدن كه ثابت كنن فقط با يه نفر ميچتن)
بعد از انجام اين مراحل پسورد طرف را درون cd 2 قرار داده و از طرف مقابل بخواهيد كه كامپيوتر خود را reset كند -اگر طرف مقابل اين كارو نكرد از گزينه ~ mali استفاده كنيد.
به همين سادگي شما سه كار مهم را انجام داديد. 1-پسورد طرف را پيدا كرديد 2-كامپيوتر طرف را بدون اينكه خودش بفهمد reset كرديد. و از همه مهمتر با گزينه ~ mali آشنا شديد....
سوال4:
بوت چيست و چگونه ميتوانيم يه نفر رو بوت كنيم.
پاسخ:
در اين مورد من خيلي فكر كردم و به نتايج قابل توجهي رسيدم .
بوت عبارتست از فرستادن پي ام بصورت تند تند.
حالا را هاي مختلفي داره (من راه هاي زيادي ديدم) .
يه بار كه ميخواستم يه نفر رو هك كنم اون بوتم كرد بعد فش داد بعد من ديگه نتونستم آن شم.
ولي من يه چيزي رو نفهميدم من به هركي تند تند پي ام ميدم نه هك ميشه نه بوت نميدونم چرا.البته فكر كنم اگه دستتونو بزاريد رو اينتر جواب بده ها ولي اين راه يه كم ضايس.
در آخر بازم تاكيد ميكنم مسوليت استفاده از مطالب اين وبلاگ به عهده شخص ميباشد.
اگه كسي بازم سوالي داره بپرسه تا جواب بدم.
در آخر اگه مطلب بصورت تخصصي و سنگين بود عرز خواهي ميكنم.
لحظه ای با من باش...
به عشق قبلي يک مرد پشت پا بزنم؟
اجازه هست که عاشق شوم ،
که روحم را ميان دست عرق کرده ي تو تا بزنم؟
دوباره بچه شوم بي بهانه گريه کنم
دوباره سنگ به جمع پرنده ها بزنم
دوباره کنج اتاقم نشسته ، شعر شوم؛
و يا نه ! يک تلفن به خود شما بزنم ؟
براي تو که در آغاز زندگي هستي
چگونه حرف ز پايان ماجرا بزنم؟
دوباره آمده اي تا که عاشقت باشم
و من ... اجازه ندارم عزيز جا بزنم !
..............................................
پ.ن:دوستای قدیمی دارم که دیگه نمیان پیشم...امیدوارم خوب و خوش باشید...
پ.ن:دکتر جان...ممنونم.
پ.ن:عزیز و عزیزانی خواستن اسم شاعرها رو پایین شعرها بنویسم:گفتم؛بازم میگم:این شعرها ممکنه از دفتری انتخاب بشن که سالهای ساله دارن خاک میخورن.و اونجا هم اسم شاعر به هر دلیلی نیومده.میتونه دفتر شعر مامانم باشه؛دفتر شعر پدرم باشه؛یا دفتر شعر بهمن باشه؛یا دفتر شعر خودم باشه.دوم اینکه بقیه شعرها هم از گوشه گوشه دنیای نت جمع شده.بی نام و نشون بودن.بی نام و نشون هم میمونن.سوم اینکه بعشیهاش هم شاعرش خیلی تابلوئه نیازی نیست بنویسم.چهارم هم اینکه خیلی بدم میاد یک جا اسم بیارم یک جا نیارم.و پنجم هم اینکه میمونه یک درصد کمی از شعرها؛که عزیزی ناشناس به اسم مستعار"سامان؛مرد بی پایان"؟برام ایمیل میزنه.و اونها هم کاملا بی نام و نشونن.و یک درصد خیلی خیلی کم هم شعرگونه های خودم هستند که میل ندارم اسمی پایینشون بیاد.
####################
براي استفاده مشخصات متوفي را وارد کرده و دکمه جستجو راکلیککنيد نام نام خانوادگي نام پدر (اختياري)
کاربر گرامي : تعداد موارد بازگشتي حداکثر 30 نفر مي باشد براي حصول نتيجه همه موارد نام و نام خانوادگي و نام پدر را وارد کنيد 
....................................
لحظه اي با ..؟..باش..
تف شو به زندگي خودت احمق عزيز
انبوه مرگهاي مرتب بدون درد
انبوه زخمهاي گرانقيمت تميز
دارند مي برند تو را نعش نعش با
اسبان پير و خسته و شمشيرهاي تيز
بعدش کنار مي روي از هستي خودت
در تکه هاي کاغذ خوني روي ميز:
من...دوست...عاشق...من از اول...من عاشق
...و واژه واژه مي خوري از دست مرد ليز
اقدام کن به مرگ خودت (زندگي نو)
حالا! و تکه تکه خودت را به هم بريز
تبديل مي شويم به اجساد رو به رشد!
تبديل مي شويم به يک نامه ي عریض...
............................................................
لحظه ای با من باش...
بکش دوباره خودت را عروسک باهوش
و هي قشنگ بشو با مدادرنگي ها
به زور تکنولوژي رنگ رنگ باروتوش
و شکل شکل عوض شو که عاشقت بشوند
تمام مردم اين شهر خسته ي خاموش
و اسم اسم خودت را صدا بزن با درد
پري؟ فرشته؟ سميرا؟ محدثه؟ فرنوش؟
به اعتقاد قديمي به کودکي هايم:
سلام پنجره ي بسته! فرصت مخدوش!
چقدر زندگي من پس از شما تنهاست
[...و بغض کرده زني با لباس زير دوش]
مرا به خاطره هايم ببر که مي ميرم
مرا به خاطره هايم ببربه يک آغوش..
چرا همیشه این زنها هستند که باید پوشیده باشند؛تا مصون باشند؟!!!که باید تو سری خور باشند؛تا جامعه؛مردان و زنان!؛قبولش کنن؟چرا زنی که فریاد میزنه تا حرفشو به گوش دیگران برسونه؛جنده است؟چرا زنی که نمیخواد زیر بند و قل و زنجیر این عرف و شرعها بره جنده است؟چرا زنی که از عهده خودش به دره و میتونه گلیم خودشو از آب بیرون بکشه "همه کاره است" و معلومه که دم رییس و وزیر و صاحبکارشو دیده؟ و این حرف الهه عزیز:"نويسنده: الهه دوشنبه 6 شهريور1385 ساعت: 10:17کمانگیر عزیز: سوختن و ساختن خیلی از زن های ایرانی رو صرفا به دلیل نداشتن حق طلاق نمیشه به حساب محکم بودن بنیان خانواده در ایران دونست.این بیشتر یک فاجعه ست که ما چون سرمونو زیر برف کردیم نمیبینیم.ولی وقتی دارم مثل ادم میرم سر کار و یه الاغ به خودش اجازه میده سرشو از تو ماشین میاره بیرون میگه قیمت چند؟ و من هیچی نمیتونم بگم چون نهایتا به ضرر خودم تموم میشه دیگه حق طلاق مثقالی چند؟؟!!"چرا یک زن برای کوچکترین حقش باید فریاد بزنه؟چطوری به مردها حالی کنیم که چندشمون میشه از رو به روشون وقتی تا دو سه متریشون کسی نیست رد بشیم؟خیلی خیلی خوبش اینه که یک هورتی بکشن؛یا یک آوایی از خودشون در بیارن اگه خیلی روشنفکر باشن و نگن:...بخورم؛...اینجاتو برم؛چیکارت کنم؛چیکارت نکم؛جون؛....؟؟چطوری ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم که اگه سکسی صورت میگیره حتما یک طرف این رابطه یک مرد بوده و نباید کاسه کوزه ها سر زن خورد بشه؟تا کی باید دنبال راه حل ساده این معماها باشیم؟ برای جامعه خودمون فقط میتونم تاسف بخورم.اینهمه چندگانگی....عده ای با تربیت شدید مذهبی؛اسلامی؛عده ای با تربیت غلط مذهبی؛عده ای با سرشت مذهب ستیزی؛عده ای با باورهای غلط؛عده ای با گذشته مذهبی و حال غیر مذهبی؛میبینید؟تنها چیزی که توی ملت ما به فنا رفته:ثبات و شخصیت".خودمونم نمیدونیم چطور آدمی هستیم؟ چی درسته؟ چی غلطه؟ چطور به خودمون اجازه میدیم خیلی راحت قانون و عرفی رو که یک جا غلط میپنداریم؛جای دیگه به درستی ازش استفاده کنیم؟اونهم درست وقتی که قراره پذیرفتنش به نفعمون باشه؟نتیجه اش این میشه که آسمونو جر بدیم تا یکسری حرفها رو و شعارها رو بلند فریاد بزنیم؛ولی همین خود ما وقتی افتادیم توی گود؛به گونه ای دیگر عمل کنیم.بحث در این باره خیلی زیاده.افراد خیلی صاحب نظری هم بارها و بارها بحث کردن و همایش گذاشتن و کتاب نوشتن.ادامه این بحث نه در حوصله و توان من میگنجه نه در چهاچوب این وبلاگ.میخواستم از تینا نگم؛چون زندگی شخصیسه و نمیخوام اینجا رو بشه؛شاید یکی یک جورایی باهاش آشنا در آد.ولی میگم با خیلی کاستیها و بدونید چیزهایی که سانسور میکنم؛خیلی فاجعه آمیزند.و بدونید که من اصلا قصد یک طرفه حرف زدن رو ندارم.این رضا شوهر عوضی اون هم با همه بدیهایی که کرده؛هنوز برای من میتونه همون رضایی باشه که باعث شد چند تا از شاد ترین روزهای عمر من باهاش رقم بخوره.راستش رو بگم؟از این احساسم شرم دارم؛ولی من هنوز ازش بدم نمیاد.شاید این هم نوعی شانس و جاذبه اخلاقیه که هر کسی نمیتونه داشته باشه.اینا رو گفتم که نگین فقط طرف تینا رو گرفتم.
تینا یا هر کس دیگه ای؛شما فرض بگیرین این فقط یک داستانه که من راویشم:یک دختر خیلی زیبا و خیلی خیلی باهوش،طوریکه کلی وقت جهشی درس خونده و توی 16 سالگی دانشگاه قبول شده؛برای ادامه تحصیلش میره یک شهر دیگه.این دختر از دار دنیا فقط یک مادر داره.میتونه سال دیگه شرکت کنه و توی همین شهر یک رشته خوب قبول بشه.ولی سرنوشت اونو به خودش میخونه و اون راهی اون شهر میشه.خیلیها دلشون میخواد با این دختر کوچولو و خوش اخلاق دوست بشن؛برعکس سنش خیلی خانومه.یک بار که یکی از دوستاش برای دیدنش اومده اون شهر، با هم میرن بیرون و توی هیمن روز یک پسر که بعدها میشه بخت دخترک از راه میرسه.پسره خیلی خوب میاد جلو.خوشگل؛خوشتیپ؛باهوش،تحصیل کرده؛پولدار و خانواده دار.همه چیز رو به راهه.پسر خیلی خوب امتحان پس داده.اخلاقشم خوبه.همه چیز تمومه.ولی خیلی باید تلاش کنه تا قلب دخترک قصه رو به دست بیاره.یک سال این تاتش طول میکشه؛ ولی بلاخره روزی میرسه که خودشو مالک اون دختر میبینه.حالا پسری که خانوادش هیچوقت بهش اجازه نمیدادن زندگی مستقل داشته باشه،به واسطه ازدواجش با دخترک صاحب خونه مستقل میشه.و حالا وقت چیه؟تمام عقده های فروخورده ای که نمیتونسته توی خونه پدر و مادرش با اون پدر نظامی و مقرراتی و خشکش بهشون برسه:با دوستاش تا پاسی از شب بیرون بمونه؛دوستاش تا پاسی از شب توی خونش مشغول عیاشی باشن؛خوب؛پسر سن کمی داره و دوستاش هیچکدوم متاهل نیستن.دخترک رو تحویل خونه مادر میده و به عیاشی میگذرونه و بهونشم درس و کاره!چطور کسی میتونه اینقدر پست و کثیف باشه که همسرش یک دختر کم سن و سال و زیبا باشه؛و خودش رو با روسپیهای شهر سرگرم کنه؟اونم با دار و دسته رفیقاش؟نگین شاید زنش نمیتونسته اونطور که این کیخواد ارضاش کنه که اصلا هم اینطور نبوده.توی این بساطهای شبونه معتادمیشه.از نوع بدش.مثل همیشه و مثل همه معتادها اول تفریجی(خاک تو سر خرشون کنن).کم کم پسر به خاطر کارهای کثیف و ذات کثیف خودش؛دیدش به زنش کثیف میشه:پرده های ضخیم؛خونه بدون پنجره؛رفت و آمد قدغن(؟)؛به طوریکه دختر گاهی تا دو ماه از خونه بیرون نمی اومده.کلیدی نداشته.مثل یک پرنده توی قفس.بدون تلفن.بدون هیچ تماسی.بدون اینکه حتی کلید در آپارتمان رو داشته باشه.هر شب هم دعواهای پسر که تا دختر حرف رفتن و جدایی رو پیش میکشیده شروع میشده.تصورشو بکنین این پسر یک زمانی هم بکس کار میکرده.تصورشو بکنین که تمام تن و بدن و صوذت دختر همیش کبود بوده.تصورشو بکنین که همیشه برای دیگرون که میخواستن دختر رو ببینن دروغ سر هم میکرده.از همه بدتر؛گاه گاهی هه که با دخترک رستورانی یا جایی میرفته تا دل دخترک رو به دست بیاره مثلا،مدام با چندین نفر درگیر میشده که چرا به زن من نگاه کردید؟مدام کلانتری و دعوا و کتک کاری.یک دیوونه تموم عیار.یک بدبین به تمام معنا.آهای؛خانوما؛حواستونو جمع کنید؛از اینکه دوست پسر یا همسرتون به شما و رفتارتون و طرز پوششتون که همیشه همین بوده؛و تازگی داره گیرهای مسخره میده؛احساس شعف و شادی نکنین که چقدر خوبه برای من غیرتی میشه!حواستونو خیلی جمع کنید.خلاصه این وضعیت پسره است.تا روزی که دختر درو میشکنه و از زندون پر میکشه.حالا پسر روزی هزاران بار زنگ میزنه و گریه و ناله و زاری و در آخر تهدید میکنه که دختر برگرده پیشش.طلاق؟نه؛حرفشم نزن؛من شده تو رو بکشم طلاقت نمیدم.خوب؛حالا با این اوصاف چه باید کرد؟اینا رو نوشتم که بدونین کی مقصره کی نیست.نمیدونم....هیچی دیگه هم نمیدونم....اصلا من یاد تینا که میفتم قاطی میکنم...دیوونه میشم...ئلم میخواد یکی رو بگیرم خفه کنم!
........................................................................................................
لحظه ای با من باش...
و بو گرفته دلت در هوای گرم اتاق
کنار تخت کثيفی که تا ابد خاليست
کنار بچه و سردرد و خستگی و اجاق
غذا چه خوب شده!" دست"پختتان عاليست
و عشقبازی از اين "دست" زير نور چراغ
مقاله ها که تو را می خورند پی در پی
و بحث روز شدی آه! داغ داغ داغ!
پناه می بری از دست زندگی به خودت
به خاطرات قشنگی که مرده در اوراق
و در لباس عروسی دلت گرفته فقط!
و در لباس عرو...فکر می کنی به طلاق...
و بچه های طلاق هم، بدان که اسم بدیست...
بله، غذای تو خوب است و دست پخت تو هم...
شمیم شیطنت آید، کنار تخت تو هم...
تمام زحمت تو، بوسه ای طلب میکرد...
نگاه عاشق تو، جان من به لب میکرد...
ولی چه حیف که من، چشم خویش سابیدم...
نه بوسه ای، نه نوازی، و زود خوابیدم...
دلم گرفت دوباره، طلاق سهم تو نیست...
خدای من، مددی، چاره غیر رحم تو نیست...

..........................................................
بخت بد بيگانه اي شد يار من
بي گنه زنجير بر پايم زدند
واي از اين زندان محنت بار من
واي از اين چشمي كه مي كاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مينهد تا بشنود
شايد آن گمگشته آواز مرا
گاه مي پرسد كه اندوهت ز چيست
فكرت آخر از چه رو آشفته است
بي سبب پنهان مكن اين راز را .....درد گنگي در نگاهت خفته است
گاه مي نالد به نزد ديگران ............كو دگر آن دختر ديروز نيست
آه آن خندان لب شاداب من ..........اين زن افسرده مرموز نيست
گاه ميكوشد كه با جادوي عشق .......ره به قلبم برده افسونم كند
گاه مي خواهد كه با فرياد خشم .......زين حصار راز بيرونم كند
گاه ميگويد كه : كو ‚ آخر چه شد .....آن نگاه مست و افسونكار تو ؟
ديگر آن لبخند شادي بخش و گرم .....نيست پيدا بر لب تبدار تو
من پريشان ديده مي دوزم بر او....بي صدا نالم كه:اينست آنچه هست
خود نميدانم كه اندوهم ز چيست.. زير لب گويم:چه خوش رفتم ز دست
همزباني نيست تا برگويمش........راز اين اندوه وحشتبار خويش
بيگمان هرگز كسي چون من نكرد .....خويشتن را مايه آزار خويش
از منست اين غم كه بر جان منست ..ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
پاي در زنجير مي نالم كه هيچ ......الفتم با حلقه زنجير نيست
آه اينست آنچه مي جستي به شوق ....راز من راز ني ديوانه خو
راز موجودي كه در فكرش نبود ......ذره اي سوداي نام و آبرو
راز موجودي كه ديگر هيچ نيست .....جز وجودي نفرت آور بهر تو
آه نيست آنچه رنجم ميدهد .......ورنه كي ترسم ز خشم و قهر تو ؟
| Design By : Night Skin |


