تبليغاتX
پندارهای آرایه

نشستي اون پايين و داري بر و بر منو نگاه ميکني. نميدونم چشات چه رنگيه؟داري درون منو بررسي ميکني.ميخواي بدوني چي درون اين آدمي که زندگيت به زندگيش سنجاق شده پيدا ميکني.ميترسم تو هم به اين نتيجه برسي  من يک آدم پوشالي هستم! مثل بيشتر خواننده هاي اين وبلاگ! مثل خيليهايي که نظرشونو پتک ميکنن توي سرم ميکوبن. داري حسابي خودتو آماده ميکني و کلي نقشه کشيدي.کلي برنامه داري.کسي چه ميدونه شايد ميخواي دنيا رو به هم بريزي! با اين طرز اومدنت! و با اين طرز خودتو به زور دعوت کردنت! کسي چه ميدونه! هر روز داري فرق ميکني.يک نقشه جديد ميريزي؛يک طرح جديد پياده ميکني. و من نميدونم چرا دلم ميخواد به توي ساده لوح بخندم.تويي که فکر ميکني ميتوني زندگي منو دستخوش طوفان کني! فکر ميکني بتوني اين آرايه کله شق رو از درون به هم بريزي! دلشو آشوب کني! و موج بخوره همه اون فکرايي که تا حالا توي کله اش بوده بالا بياره و هي دوباره بالا بايره و تف بشه روي همه طرحهايي که فکنده در روز! شب! "شب" از راه آمد و با دود اندود! نقشهايي که فکندم در شب! "روز"! روز از راه آمد و با پنبله زدود!...
تو ميتوني براي من شب باشي يا روز؟ براي خيليها شبي! براي خيليها ميتوني روز باشي! ميتوني يک روز چشم آبي باشي! يا يک شب چشم مشکي! چه فرقي ميکنه؟ مهم اينه که نشستي و با خيال خودت خوشي که خوب زندگي اين کله شق رو به دست گرفتم!ميخواي با من چيکار کني؟ ميخواي من دوستت داشته باشم؟ اره؟ منتظر همين هستي؟چطور انتظار داري اينقدر توي وجود من ريشه بزني تا من مجبور باشم ريشه هاتو دوست داشته باشم؟چرا ميخواي من؟ من دوستت داشته باشم؟ دوست داشتن من چه دردي از تو ميتونه دوا کنه؟ يک آدم خودخواه که هنوز به اون درجه از فداکاري نرسيده که بتونه يک زندگي ايثارگونه رو تجربه کنه! هنوز اينقدر خودخواهيش کم نشده که بتونه دگر خواه هم باشه! من نميتونم دوستت داشته باشم! نميتونم پذيراي عشقت باشم!نميخوام! باور کن نميتونم پا به پات بيام! ناي همراه شدن باهاتو ندارم! نميتونم! اسممو بذار ترسو! ميدونم الان فهميدي و هي داري حال منو بد ميکني! ميدونم داري آروم و بي صدا گريه ميکني! ميدونم دلت از اينهمه نامهربوني من گرفته!ميدونم دلتو زدم! به همين زودي! ميدونم از دور برات بهشت موعود بودم و حالا که رسيدي ميبيني عين سرابم! خوب اين تقصير من نيست که تو اشتباه فکر کردي؟ تقصير من نيست! تقصير خودته! تقصير خودت و اون کسي که اينقدر کاراش بي برنامه شده که اينقدر مرتب داره ازش اشتباه سر ميزنه!اصلا مگه من برات کارت دعوت فرستاده بودم؟ يا نامه فدايت شوم نوشته بودم؟ تو حتي توي فکر من هم نبودي....ميدوني من چيکار کردم اين روزها؟ و تو چقدر پر رويي که همينطور نشستي و اوت لباي گندتو به لبخندي مرموز آغشتي و داري هر هر به من ميخندي! از خنده هايي که به دهن کجي بيشتر شبيه!ميدونم يکي هستي مثل خودم!مثل من! با همون افکار! با همون افکاري که فکر ميکنه خيلي زرنگه و دنيا توي مشتشه! من هم از اين فکرها زياد کردم! ولي حالا ببين! ببين که من توي مشت کي هستم!خيال کردي ميتوني به اين سادگي منو تو مشت خودت بگيري؟من هنوز اينقدرها ناتوان نشدم تا خودمو بسپرم دست امواج نامرعي سرنوشت! که خودم با اين حرفها:قسمت! لطف خدا و ....خر کنم! هر چي باشه من از تو بزرگترم! چندتا پيرهن بيشتر پاره کردم! نبايد بذارم که تو بياي چوب حراج به آرايه؛ زني که فکر ميکنه دنيا توي مشتشه بزني!هر کي ميخواي باشي باش!چه فرقي ميکنه؟ چشات آبي باشه يا مشکي؟ تو که خيلي به خودت مطمئني! که ميتوني منو رام کني و دل از من ببري؟؟!که آواره و در به درت باشم! که همش من باشم که دنبالت بدوم!نگرانت باشم؛نکنه دلت درد ميکنه؟ نکنه گشنت بود و چيزي براي خوردن گيرت نيومد؟ نکنه از اون سر دردهايي داري که نور اذيتت ميکنه؟!! يا شايد قند يا چربي خونت بالاست! يا شايد گروه خونيت به من نميخوره؟! قلبت! نکنه قلبت رگه هايي از درد رو به وجودت پيوند کنه؟ نکنه خدا در مواظبت از تو دقت کافي به خرج نده؟ نکنه حواسش نبوده و تو زيادي جوهر احساس گرفتي؟ نکنه حواسش نبوده و تو زيادي اعتماد به نفس گرفتي؟ نکنه عاشق بشي؟ من چه خاکي به سرم بريزم اگه تو عاشق بشي؟ اگه قلبت براي يکي بين اينهمه تند تر و کمي تندتر از معمول بتپه؟ چيکارت کنم وقتي جواب نه بشنوي و غرورت بشکنه؟ چيکار کنم اگه يک چيزي رو بخواي و نتوني بهش برسي؟ چيکار کنم اگه بين عقل و احساس خواستي يکي رو انتخاب کني؟ تو چطور انتظار داري من همه چيزو بذارم کنار و فقط به تو فکر کنم؟ خودخواهي عزيزم.خودخواه تر از من! مشکل تو اينه که من با اون دو تا لبخندي که بعد از خرابکاري کردن تحويلم ميدي؛خر نميشم! مشکل اينه که من نميذارم اساسي وقت و حال و زندگيمو بگيري و بعدش با يک شيرين کاري بخواي همه رو از ياد من ببري!نه! من منتظر اومدنت نبودم.من نميخوام الان تو رو قاطي زندگيم کنم. آمادگي بوسيدن لبهايي غير از لبهاي ماني رو ندارم. نميتونم تصور در آغوش کشيدن يکي ديگه غير از ماني رو داشته باشم.شبها فقط دلم ميخواد  عطر آغوش ماني رو حس کنم.دلم ميخواد فقط من باشم و ماني.تو با اومدنت و سنجاق شدن به من؛ همه چيز رو خراب ميکني.بيخودي غر نزن و زير لب فحش نده! من ميبينمت که قيافه طلبکارها رو به خودت گرفتي! حتما داري نقشه ميکشي دستاتو بزني به کمرت و دستور بدي؟! نه! نه عزيزم! بد جايي لنگر انداختي! من عادت ندارم باج بدم.تو هم داري اشتباه ميکني! اينجا در اندرون من خسته دل هيچ خبري نيست.اين قلبي که داره تند تند ميزنه؛ از روي احساس؛ يا به خاطر وجود تو نيست.اين قلب مريضه.اين قلب داغونه.نميخوام عشقم تو باشي.ميخوام اگه خواستم عاشقي کنم؛ اين بار خودم عشقمو انتخاب کنم.با چشماي باز!نميخوام تو رو بذارن سر راهم و بگن عاشقش شو!اصلا تو فکر کردي اينجا چه خبره؟ واسه چي زرتي خودتو چسبوندي به من؟مگه نديدي؟ نديدي من خودم توي دل دو تا ديگه اسيرم؟ نديدي بندها و زنجيرهاي بسته روي بال و پرمو؟چرا هوس کردي بياي با من بموني؟ چه لذتي ميبري که دردي بزرگ براي هميشه به دردهاي يک دنيا اضافه کني؟ الان من نشستم و دارم اينا رو برات مينويسم؛ تو احتمالا از صداي کيبورد خسته شدي و رفته روي نروت! ببينم! تو که نرو داري؟ نه؟آره داري! قلب نداري! ولي اعصاب داري.من فعلا منتظرم تا قلبت اولين تپشهاي خودشو شروع کنه.رفتم توي اينترنت سرچ کردم و عکسهاي هم سن و سالاتو پيدا کردم.تو الان يک ياخته 10 گرمي با 3 سانت طول و عرضي! اونوقت ميخواي 45 کيلو آدم رو اسير خودت کني؟نميتوني جونم! خيلي احمقم اگه بذارم بتوني!متاسفم اگه من نميتونم مثل خيليهاي ديگه که سالها شايد از همون بچگيشون منتظر حلول همچين لحظه اي بودن که يکي بياد سرشون هوار شه؛تا به واسطه اون يک آدم مهم بشن؛تو رو تحويل بگيرم و حلوا حلوات کنم و صداي نازک و کشدارم وجودت با سرافرازي به همه اعلام کنم!ميدوني؟ يک چيزي بهت ميگم؛ ولي پر رو نشي!خيليها منتظر اومدنت هستند! هر دفعه منو ميبينن سراغتو ميگيرن! خيلي وقته خيليها منتظر ورودتن!خوشحالم که هنوز زبون در نياوردي که وقتي من دارم به توپ فحش ميبندمت! از خودت دفاع کني و يا موجوديتت رو اعلام کني! حتي نميتوني لگد بزني! حتي نميتوني حال منو به هم بزني! منو ببخش که تا اين درجه حماقت ندارم که بذارم تو ياخته 10 گرمي زندگيمو به هم بريزي!
...........................................
لحظه اي با من باش...

خداحافظ همين حالا همين حالا که من تنهام..
خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام
خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده است
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اينکه نبندي دل به روياها 
بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ همين حالا
خداحافظ ..
.......................................................
پ.ن: امروز يه چيزي ميخوام بذارم فکر کنم خيليها دنبالش
باشن!همين آهنگي که داريد ميشنويد.تيراژ پاياني برنامه
کوله پشتي اگرچه من کلا از اين فرزاد حسني بچه پر رو
خوشم مياد اين آهنگه قشنگه هرکي خواست از اینجادانلودش کنه(حجمشم کمه و زود دانلود ميشه)اینم از کلیپش!!

پ.ن:"تو منو نمی شناسی.اما اونایی که می شناسن اینو می دونن و بارها به من هم گفتن که سنسورای حسی من خوب عمل می کنه.همونطور که خیلی خوب می شنوم وخیلی خوب بو می کنم و خیلی خوب می بینم،خیلی خوب هم حس می کنم.یه چیزایی تو یه لحظه از ذهنم می گذره و بعد می بینم درستن.گیرایی خوبی دارم."(این بخشی از پست امشب اقلیماست که لطف کرده برای من نوشته).حالا بخونید:
سال 77 چند روزی بود حالم خیلی بد بود.همش امواج منفی! از سمت یک کسی بهم میرسید...همش داغون بودم...همش تو فکرش بودم. چند بار زنگ زدم جویای احوالش شدم.دلم طاقت نمی اورد؛رفتم در خونشون....درو که باز کرد پریدم بغلش...گفتم:مامان بزرگ...مامان بزرگ الهی من قربونت برم....چقدر خوشحالم که حالت خوبه....نهار پیشش بودم و شب دوباره هجوم افکار ناراحت کننده از جانب اون...چند روز بعد....پدریزرگم فوت کرد.میتونی تصور کنی چه حسرتی به دل من موند؟درست بود...شاخکهای من درست تکون خورده بود...ولی رد موج رو  اشتباهی گرفته بودم...حسرت بغل کردن پدربزرگ...که من اون شب اینقدر قدر غرق مادربزرگ شده بودم که حتی ندیده بودمش...شاید موج تو هم اشتباه بود....

پ.ن:من نویسنده سناریوی نرگس هستم!

پ.ن:از این به بعد هیچ نظری بدون پست الکتریک که اول هم چک میشه؛تایید نخواهد شد.چه مثبت؛چه منفی!چه سازنده؛چه مخرب!البته بلاگرها که آدرس دارن دیگه.اگه میخوای حرفی بزنی؛مخصوصا اگه خصوصی و مربوط به خودم بود؛یک تکنولوژی به اسم یاهو مسنجر و آفلاین هست!یا اینکه مرد باش! اسم و آدرس بذار!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:8 | لینک  | 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 0:16 | لینک 

نیم ساعت آخر دوباره رسیده.نیم ساعتی که اگه 7 ساعته کاری رو از دیدنت سر باز بزنم؛ باید توی این نیم ساعت بشینم و ادای یک کارفرما رو برام در بیاری و مثل یک کارمندی که کاراش همیشه عقب افتاده است و از نظر تو همیشه کم کار و بی انظباط دلهره داشته باشم که نکنه آقای رییس از کارم ناراضی باشه. نه اینکه ناراضی بودن رییس ناراحتم کنه؛ یا اینکه چون تو رییسمی و از دستم ناراضی باشی ناراحت کننده باشه؛ ناراحت کننده اینه که من همیشه خدا و همه جا سعی میکنم کاری که بهم سپرده میشه به بهترین حد ممکن انجامش بدم.و این خیلی لج آوره کسی که باید متوجه این نکته نشه و بدتر از اون غر برعکس هم به جونت بزنه.امروز معلومه حالت خوب بود.از پرده هایی که کنار زدی تا نور بیاد میشه فهمید.آخه تو نزدیک به 98 درصد روزها سر درد داری و نور اذیتت میکنه.عصبی ترت میکنه.نمیدونم چطور توی این هوا طاقت آوردی که ایر کاندیشنها خاموش باشن و نسیم گاه گاهی لای پنجره برات کافی شده؟تو! تویی که تحمل گرما رو نداری! چاقالو! با اون شونه های پهنت!با اون دو تا هندونه ای که تو پهلوهات سبز شدن و هی دارن رشد میکنن! با اون ته ریش مسخره ات!با اون موهایی که داره کم کم ساز تنها گذاشتنتو سر میده! با اون دو سه تا تار سفیدی که خزیده لای موهای نرم و لختت!نه! دو سه تا نه! اونچه من میبینم! 6 تاست! مثل یک پنجه دستی که 6 تا انگشت داره!چقدر به اون پنجه حسودیم شد!تو! تو با اون لبهای ظریف توی صورت درشتت!تو! تو با اون چشمای.....(آخ)! تو! تو با اون عینک ریز و کوچولویی که نمیدونم چه گناهی کرده و قرعه به اسمش افتاده و توی صورت تو جا شده! تو! با اون لباس مارک مسخره ات! که من ازش دل خوشی ندارم! که توی خوابامم با همون لباس میومدی و هنوزم میای! تو! با اون گیر دادنت به یک مدل شلوار! از کی تا همیشه! تو! با اون اشتهات! که ترجیح میدم اسمشو بذارم اژدها! تو! که میگی اشتها نیست! خوش خوراکیه!(جون عمه ات این یکی رو خوب اومدی!).تو! با اونهمه احساسی که همش دل نگرونی از توی قالب خشن جسمت بیرون نزنه و کسی نبینه! تو! تویی که آهنگ ...مهرداد رو گذاشتی و میخوای من نفهمم منظورت چیه؟ تو! تویی که با خودت فکر میکنی نکنه من بفهمم از گذاشتن این آهنگ منظوری به من داشتی! و با کمی مکث و کلنجار رفتن خاموشش میکنی! تو! تویی که اینقدر ساده و آسونی ولی میخوای سخت باشی! تو! تویی که وقتی وامیستی! احساس حقارت میکنم در برابرت! تو! تویی که وقتی میشینی احساس ظفر دارم!آره! انگار دنیا تو مشتمه!! و میخوام تقدیمش کنم به تو! کاش جای دنیا که توی مشتمه؛قلب تو توی مشتم بود!تو! آره قلب تو! قلب شیشه ای تو!تو! تویی که وقتی سرت لای پرونده هاست و دلت معلوم نیست کجاست؛و منی که چشام چشبیده تخت سرت! و تویی که زود میفهمی یک نگاه سنگین توی سرت سبز شده و چشمای تویی که نگاهم میکنند و چشمای منی که مجبورن خودشونو از نگات بدزدند! تو! تو و نگاههای دزدکی!من! من و نگاههای دزدکی تو! انگار خیلی دستپاچم! نمیدونم چرا تازگیها مداد و خودکارا رو نمیتونم توی انگشتام نگه دارم؟سر میخوره میاد جلوی پای تو!پرونده ها رو میبندی و میندازی یه گوشه میز!تو! تویی که با این کارت قلبم می ایسته! فکر میکنم چیکار کردم باز! اولین بار میدونی چطور دوستت داشتم؟(منظورت عاشقت شدمه!).تو! تویی که بی مقدمه این سوالو پرسیدی تا منو توی تله بندازی!من! منی که جوابی برات ندارم! هنوز از سوالت گیجم! گوشه پایین سمت راست مانتو ات!همون مانتوی...رنگ!اون کشوندم! اون عاشقم کرد! بهم نخندی! من قبل از اینکه تو رو ببینم؛ عاشق تو بشم! عاشق صدای مداد اتودت که از روی صندلیت قل خورد و پایین افتاد شدم!تو! تو بعد از چند سال داری به این اعتراف میکنی! تو! توی لعنتی! بعدش اونو برداشتم و بدون اینکه ببینم و بدونم کی کنارم توی اون ازدحام نشسته؛(چون من با زاویه 180 درجه ای داشتم با سمت راستیم حرف میزدم!) گذاشتم روی میز صندلیت! لمس مداد اتودت عاشقم کرد!اون گوشه سمت راست پایین مانتوی ... رنگت عاشقم کرد!بهم نخندی ها!تو اینقدر گرم صحبت بودی که متوجه نشدی! شاید هم شدی و دلت نمیخواست برگردی از یک تن لش گنده بک که کنارت نشسته بود تشکر خشک و خالی بکنی حتی! چی میگفتی توی گوش اون دختر زشت و ابرو کلفت و لپ قرمزی کنار دستت؟که اینقدر برای دو تاتون جذاب بود؟(زهره رو میگی! همون که هزار بار سر نرفتن و نیومدن باهاش دعوام کردی! همون که باهاش خیلی لج بودی! همونکه بعدها به حرفت رسیدم! همونکه اولین کسی بود که توی دانشکده قبل از ثبت نام باهاش آشنا شده بودم! همونکه مانی تا دم خونش رسونده بودش و اون فکر کرده بود این وظیفه دوستی که چند ساعت بیشتر از آشناییش نگذشته است که دوست پسرش از شرق تهرون تا غرب تهرون ببرتش و بعد برگرده سمت شمال!). تو! داری ادامه میدی! من! توی یک دنیای دیگم!توی نوجوونیم! توی آرزوهای بی حد و حصرم! توی پاییز! پاییز! درسته! دقت کردی این روزها هوا چقدر پاییزی شده؟ آره؟ شماها چی؟ دقت کردین؟ هوا هوای پاییزه! آفتاب دیگه کشدار نیست! من که میام سمت خونه هوا تاریکه!دلم تاپ تاپ میزنه باز.این هوا منو تا حد جنون میبره باز.تو! تویی که همینها رو ازم میپرسی! میبینی؟ هوا مثل پاییزه!بعدش رو با یک آه کش دار ادامه میدی:همون موقع هم درست مثل حالات دست و پا چلفتی بودی!! بعدش کلاسورت رو پخش کردی روی زمین.با گوشه آرنجت!جزوه هات ریخت زیر پای من!خواستم بی توجه باشم!تلافی بی ادبیت از کار قبلی! برگشتی خم شدی برشون داری!من! من ادامه میدم:یادمه!نوبت سامسونت تو بود که از روی پاهات سر بخوره بیفته روی دستای من!(من هنوزم بر این باورم عمدا این کارو کرد!).تو! بلافاصله مثل همیشه که این بحث پیش میاد! میگی عمدی نبود ها!صحنه اینجا دقیقا فیلم هندیه!من هم عاشق سامسونتت شده بودم! عاشق حرف اول اسمت که دوستش داشتم و روی اون چسبیده بود! بعدش عاشق کفشات شدم!یک مارک! همون مارک و مدل کفشای خودم! بعدش من اون پایین نشسته بودم(تو میگی در برابر جلال و عظمت تو جلوی پات زانو زده بودم!)داشتم ورق هامو جمع میکردم! سامسونتتو گرفتم! از دستش! و به سمت پسری که زیر پاش نشسته بودم!(میگی به پاش افتاده بودی!)دراز کردم!مثل فیلمای هندی! مثل فیلم فارسیهای آبدوغ خیاری!قبل از اینکه ببینمت! عاشق لمس سامسونتت شدم!عاشق زبری اون وقتی داشتم خاک بدنشو میتکوندم! درست قبل از اینکه ببینمت! بعدش عاشق چشمات شدم!نگاهی که از این پایین به عرش میرفت!همه اینا توی نیم دقیقه اتفاق افتاد!مثل تن لش افتاده بودی روی صندلیت و من حالا نمیتونستم به این فکر کنم چه بی ادبه! حتی پا نمیشه کمک کنه! بچه پر رو! اینا رو زهره میگفت و من میشنیدیم و نمیشنیدم! تو میشنیدی و نمیشنیدی!استاد اومده بود و من! من کجا بودم بهمن؟تا کجا برده بود نگاهت منو؟زهره و من مثل مسخ شده ها نگات میکردیم! دلیل داشتیم!تو! و اون نقاشی آخری که لای برگه های من بود!هنوزم باورت نمیشد که من قبلا تو رو ندیده بودم! تو فقط یک اختلاف کوچولو با اون نقاشی داشتی! اختلافی که نمیشد توی نقاشی نشونش داد!جیغ کوتاهی که زهره از دیدن تو کشیده بود!بهت خودم! همه و همه برای تو خیلی معماگونه بود!کاغذی که یک گوشه اش یک چهره نشسته بود برداشتی! و میخواستی بذاری لای برگه هات! گفتی این مال من!از دستت کشیدم.دست هر دوتامون با اون ورق تیز آ چهار برید.تو! تویی که میگی لعنت به اون روز! خدا!خدا! چی میشد من اون روز پام میشکست نمیرفتم کلاس! تا اینقدر دچار سوئ تفاهم نشم؟! میگم غصه نخور! عشق همش یک سوئ تفاهمه!هنوز هم نتونستم بهت بگم من عاشق خود خود تو شده بودم! نه اینکه شباهتت جذبم کنه! قبل از اینکه ببینمت! من عاشق چشمایی شده بودم که هنوز ندیده بودمشون!دو ساعت بین زمین و آسمون معلق بودیم!پهلوی سمت چپم تیر میکشید.از سمت تو یک چیزهایی نیزه مانند؛ به جسمم میخورد و روحمو زخم میزد.دست چپم بی حس بود انگار.چند بار تونستم نگاه دزدکی به سمتت بندازم؟!تو! تو میگی اون نگاههای قشنگم هنوز یادت نرفته! من! من چرا نمیتونم حتی حالا که تو رو باختم به این اعتراف کنم؟:اون نگاههای قشنگت یادم نمیره!مغرور! تو تنها کسی بودی که نگاهام خواستنت! که گذاشتم بهت بگن چقدر میخوانت!بدون اینکه بدونم کی هستی!چی هستی؟!ترسیده بودم از دستم بری! دستپاچه بودم! نمیتونستم بذارم بری! میترسیدم! من خیلی میترسیدم نتونم نگاه مغرورتو مال خودم کنم!هنرشو داشتم! که با نگاه میخکوبت کنم! دو تا اشکال بود! یکی اینکه دیگه من نبودم! یکی هم اینکه تو! تو خیلی مغرور و بی اعتنا مینمودی!تو! تو میگی که داشتی خفه میشدی؟!میگی که نگاهمو نمیتونستی تاب بیاری! میگی که دلت نمیخواسته غرورت بشکنه! که از من جواب نه بشنوی! از من نه! از چشمام!میگی سمت راست بدنت بی حس بوده!میگی دلت میخواسته فرار کنی!ولی انگار به صندلی چسبیده بودی!کلاس خالی شد.همه 140 نفر رفتن!جز من و تو و اون جلوی در زهره!کدومون اول صحنه رو ترک کرد؟چرا هیچکدوم یادش نمیاد؟از فردا من صبحانه نخورده بدو بدو پای ثابت همه کلاسها بودم! منه دودره باز!دربه درم کرده بودی!نمیدونستم کی بودی؟ چی بودی؟ اسمت حتی چیه؟ نه! اصلا فامیلت چیه؟ نه! اصلا کدوم رشته درس میخونی؟نبودی! یک هفته نبودی! هفته بعد اون کلاس نصف شده بود!نبودی....تو نبودی....با یک نگاه عاشق شده بودم...جسارتی که در همه عمر نتونسته بودم مرتکبش بشم....و حالا شده بودم.هفته بعد هم نبودی...داغون بودم.همون حالتی که رضا از مسافرت رفتن اون دختر داشت!همون حسها! کلافه و بی حوصله و عصبی!دلم نمیخواست زهره هی زیر گوشم زر بزنه چی شده؟ خجالت بکش! پس مانی چی! مانی چی؟ مانی چی؟.مانی همون روزها دوباره غیبت کبراش شروع شده بود.یاد اون روزها که میفتم بغضی سنگین میاد سراغم.به خودم زحمت دادم و بعد از اینهمه سال! برات توی همین عصر پاییزی!! که سرنوشت من و تو رو کنار هم گذاشته و داریم یاد ایامی میکنیم؛اعترافی میکنم:من ترسیده بودم دیگه هیچ وقت نبینمت!تو! تویی که باز داری حس شعفی رو که این جمله بهت داده زیر لبخند ریز کنج لبت مخفی میکنی! مهم نیست چه بلایی بعد از اون روز و بعد از اون حادثه آشنایی سر خودت آورده بودی که نتونسته بودی بیای!کارم این شده بود رد اون دوست دماغ گنده پیراهن چهارخونه ات رو بگیرم. یک چیزایی فهمیده بودم! رشته ات! شهرت!و درست "هفته ششم"!! جنین عشق تو توی قلبم رشد کرده بود! اون روز قلبشم شروع به تپیدن کرد! اومدی! با چه حال و روز تاسف باری! ولی اومدی! آمدی تا کم کنی از وسعت چشم انتظاریهای من؟ یا بیافزایی به عمق بی قراریهای من؟تو! تویی که هنوز میگی عاشق گوشه سمت راست مانتوت شدم!تو! تویی که کلی طول کشید غرورتو بشکنی و بیای سراغ من!رد این نگاهو بگیری و بری تا ناکجا آباد! منی که چقدر به حضور غیاب گوش کرده بودم فامیلتو بفهمم! شاید هم اسمتو! بعد از دو ماه تونستم!ولی اسمتو گیج بودم! نمیتونستم باورش کنم! تا اینکه یکی از روزهایی که وسط کلاس کنار من صندلیتو گذاشته بودی و نشسته بودی! یکی صدات زد! ااااا! پس این اسم توئه؟مهمه مگه که توی لیست استاد ما پشت سر هم بودیم؟ مهمه مگه استاد گفت خواهر برادرین؟ مهمه همه میگفتن مگه میشه؟! اسم و فامیل شبیه هم! ولی میگین خواهر برادر نیستین!مهمه مگه عزیزم؟ به خدا نیست!حالا دیگه به خدا هیچ چیزی مهم نیست....
....................................................
لحظه ای با من باش...

از هم جدا شديم . راهمان يکي نبود
خط سير آخرين نگاهمان يکي نبود
خوانده بودم از خطوط مبهم دو دست خويش
اينکه سرنوشت روسياهمان يکي نبود
هر دو مبتلا شديم ... من به تو . تو به من
گرچه جنس اولين نگاهمان يکي نبود
وجه اشتراک ساده اي ميان ما نبود
عشقمان . نگاهمان . گناهمان ... يکي نبود
.........................................................


 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 19:0 | لینک  | 

سلام
این پست
مشتی خیلی منو به فکر فرو برد. اولین نتیجه ای که در بر داشت این بود که تصمیمی رو که گرفته بودم حتما جدی عملی کنم.اونم این بود که یک پست برای مانی بنویسم.میدونم خیلیها حرفهای منو توی اون پست قبول نخواهند کرد و به نوعی حق دارند؛ دم خروس رو باور کنند یا قسم حضرت عباس رو؟در هر حال من مینویسم.داستان تو یک کوچولو با داستان ما متفاوته. اون بود که تو با بهار آشنا شدی.ولی برای من مانی بود که من با اون آشنا شدم. واسه اون هم همینطور.زن فعلیش دوستش بود که با من آشنا شد.خیلی عارفانه بخوام بگم؛ اینه که تو به اولین احساست پشت کردی و با دومی رفتی. ولی ما دو تا به دومین احساسمون توام با عشق پشت کردیم و با اولی رفتیم. خیلی خیلی خوبه که الان به شدت بهار رو دوست داری؛ همینکه اینطور نسبت بهش ادای دین داشته باشی هم خیلی خوبه.من گاهی هی فکر میکنم تو چقدر و چقدر میتونی شبیه بهمن باشی.این حس از همون وبلاگ قبلیت یک جورایی با من بوده.حالا هم که اینا رو اینجا نوشتی؛ پی بردم چرا. البته این روزها یکی دیگه هم هست که میتونه حرفهای بهمن رو برام به زبون ساده تر ترجمه کنه تا من بفهمم.میشه به این نتیجه رسید که مردها در نهایت شبیه هم هستند.بعضی جمله هاتو با صدای اون توی گوشم تکرار کردم. و به این نتیجه رسیدم که نکنه اون واقعا همچین احساسی داره؟ همیشه به من میگه من دارم اذیت میشم.گاهی خیلی فشار بهش میاد و کاملا برنامه به تنفر کشوندن این ماجرا رو پیش میگیره.احتمالا به همین خاطر که تو گفتی:
"همه مقاومتها ریخت و دوباره تو اومدی تو زندگیم. در کنار تمام حسهای خوبی که ناشی از برگشتن "اون" بود حس ناخوشایند یک دل و دو دلبر داشتن هم آزارم میداد و به نوعی داشتم جر میخوردم. چند ماه طول کشید تا تونستم قبل از اولین سالگرد ازدواجم برای همیشه این طناب مهر رو ببرم. رفت که رفت. تمام سعیمو کردم که ازم متنفر بشه و شد. دلم نمیخواست برگرده چون با تو ازدواج کرده بودم و میخواستم احساسم فقط مال تو باشه. "
این اشتباهیه که نود و نه و نه دهم درصد از مردها برای این جور رابطه ها مرتکب میشن.حداقل برای آدمی مثل من این متنفر کردن و روندن برای بریدن؛ نتیجه کاملا عکس میده.توی این طور مواقع نود و نه و نه دهم درصد دخترها به نوعی یک مبارزه منفی شدید رو با شرایط پیش اومده آغاز میکنن.لج بازی عمده ترین اتفاقیه که توی این طور مواقع پیش میاد.اونم بدترین نوع لج بازی. لج بازی با خود.
و در نهایت اگه یادت باشه؛ بلاخره تو هم آدمی و دل داری؛ هر چی باشه؛ تو هم با اینکه مردی؛ از عشقی که اون بهت داره غرور میگیری.با خودت فکر میکنی من چه آدم جذابی هستم که همچین کسی داره به من اینطور ابراز عشق میکنه. و همین میتونه اعتماد به نفس صد چندانی بهت بده.حالا نوعی اشتیاق؛ کمی تعلق خاطر؛ و کمی هم مرور خاطره ها؛ باعث میشن تو مردی که حالا یک زندگی دیگه داری حتی؛ به نوعی وابسته این رابطه بشی.گاهی دلت این رابطه رو میخواد؛ گاهی منطقت و عقلت بیزارت میکنه.توی این کشمکش؛ با خودت؛ اون بیچاره است که له میشه. میدونی مشتی؛ من و تو دو تا تفاوت بزرگ توی این ماجرا داریم: اولیش اینکه تو مردی. همین یعنی یک دهم احساسات عشقی زنونه و تند و تیز منو که فوران شده نداری. دومیش؛ اینکه: تو عاشق نبودی.طرفت عاشقت بوده.باور کن اگه اونطور که باید عاشقش میبودی؛ هرگز؛ به جرات قسم میخورم که هرگز نمیذاشتی بره.و هرگز تا وقتی اون توی زندگیت بود؛با کسی باب آشنایی فراهم نمیشد. تو درست میگی.شاید اون عشق عشق نبوده! و من با یک حساب دو دوتا چارتا و چپ تموم و راست تموم؛مانی رو انتخاب کردم.هر کی هم به این نتیجه رسیده که مطمئنا مانی گزینه بهتری بوده که من انتخابش کردم؛ دقیقا درست فکر کرده.ولی باز هم همه اش این نبوده.شاید یک گیر کوچولو توی ماجرای عشقی من بود که همین وجدانی که شما فکر میکنید در من مرده؛ مانعم شد به احساساتم گوش کنم.من هم همیشه توی اوج احساساتی بودنم؛ به گوشه ای از فرمانی که عقل میداد  چسبیدم و از طوفان رها شدم. مشتی؛ فکر میکنی اگه دو سال به جای اینکه سعی کنی اونو از خودت برونی و از خودت متنفر کنی و هزار تا بلا سر روح و روان کسی که حاضر بود زندگیشو به پات بریزه و برای تو از خیلی چیزها بگذره؛ کسی که تنها گناهش واقعا فقط و فقط زیاد خواستن تو بود؛بیاری؛ بهتر نبود از محبتت سیرابش میکردی؟ میدونی که! بهتر از من میدونی عشق یک تاریخ مصرف و انقضایی داره.برای این همچین چیزی رو از تو میپرسم؛ چون تو استعداد و روحیه با دو یا چند نفر همزمان بودن رو داری.بذار اصلا وارد خرافه بشم؛ مشتی؛ من گمون میکنم یاسی؛ توی زندگی تو؛ تجسم عذابهای روحی که به اون عاشق دادیه.حالا این عذاب یک غلاف پوشیده از لذت و محبت برای تو هستش و نمیتونی دقیقا ماهیتش رو ببینی.این فقط یک فکر بود.هر چند ممکنه خیلی سطحی و احمقانه بیاد. ولی من گاهی به این چیزها و ربطش به کارهای دیگه ای که در طول زندگیم کردم فکر میکنم و میبینم میتونه کاملا به هم مربوط باشه.تو احتمالا از اینکه الان شرایطی پیش اومده که یاسی توی زندگیته،ناراحتی.توی عمق روحت حتما آرزو میکردی کاش این آشنایی نبود.کاش وقتی تصمیم داریم چیزی رو تموم کنیم؛ همه جوانب امر رو بسنجیم و ببینیم واقعا این بهترین راهه؟ من ترجیح میدم اگه روزی بهمن بخواد به خاطر خودم اصلا؛ از زندگیم بیرون بره و یا از زندگیش بیرونم کنه؛با صحبت کردن و کم کم و آهسته بریدن و توضیح دادن و مجاب کردن و اگه هیچ کدوم از اینا جواب نداد(که بعید میدونم دیرتر از بریدن و روندن جواب بده)؛با ؛ باهم بودن باشه.کاش از عشقت سیرابش میکردی.دلم براش خیلی سوخته.هیچ دلم نمیخواد به سرنوشت اون دچار بشم.نمیخوام یه شکست خورده بی اعتماد و تلخ باشم.باور کن اگه بهمن روش تو رو بخواد در پیش بگیره(که بعید هم نیست؛ یک چشمه هایی ازش دیدم)؛ با چنگ و دندون خواهم جنگید و حقمو از زندگی عشقی با اون خواهم گرفت.من آدمی نیستم که بذارم همه چیز به سادگی از کفم بره.برای تمام لحظه لحظه این 7 سال و شایدم بیشتر؛ مبارزه میکنم تا حق مطلب ادا بشه.من به احساسم خنجر نمیزنم. نمیذارم کسی هم بزنه.حتی اگه این لجبازی به قیمت تموم شدن دو تا زندگی باشه.میدونم که خوب بلدم چیکار کنم.البته امیدوارم بهمن هرگز به اونجایی نرسه که من بهش بگم چطور تمومش کنه.امیدوارم با شناختی که از من داره؛ اشتباه همه مردها و شاید هم زنهایی رو که توی این مرحله از عشق و رابطه دچارش میشن؛ تکرار نکنه.خیلی امیدوارم.تو فکر میکنی اگه اون عاشقت حالا حالا هم توی دلش ذره ای از مهر تو رو داشت بهتر بود یا کینه تو رو با اینهمه عذاب روحی و شکستن و تلخ تموم کردن؟تو خودخواهی مشتی. مثل خیلی مردهای دیگه. مثل شاید بهمن. مثل خیلی معشوقهای دیگه.امیدوارم منت رها شدن اون رو از عشق سرش نذاری.که بهتر میدونی باهاش چیکار کردی. میدونم حالا ازت بیزاره و شاید هم در صدصد روزی که لهت کنه هستش.شاید یکی از آرزوهای حقیری که تو ساختی براش این باشه که یک روزی ببینتت و یک سیلی محکم توی گوشت بزنه.خوب؟ تو عشق رو با چی عوض کردی؟ با نفرت؟ فکر میکنی این برده؟ تو برنده ای؟ اونو برنده کردی؟ به خدا نه. میدونم مشتی؛ میدونم بهترین کار این بود که توی زندگیت فقط همسرت باشه. و اگه واقعا اینطوره بهت تبریک میگم.ولی تو که میگی نیست! تو که میگی یاسی هم هست.تو به این دلیل یاسی رو توجیه میکنی که همه علاقت مال بهاره. بین تو و یاسی یک دوستی جنسی فقط حاکمه. درسته؛ تو همینو میخوای. یاسی هم شاید(محاله!) همینو میخواد.ولی از من بشنو هیچ زن و دختری از ته دل راضی نیست تن به یک دوستی یک بعدی و فقط برای سکس بده. توی دل یاسی علاقه به تو خیلی هم زیادش هست. تو هم شاید کمی علقه بهش داری.ترجیح نمیدادی این رابطه ای که الان با یاسی داری؛ با همون طرف عشقیت میداشتی؟ چقدر میتونست زیبا تر باشه؟ این اشتباه دیگه ای از مردهاست. برای داشتن یک رابطه دیگه؛ یک رابطه صرفا و شاید نود درصد سکسی رو به رابطه ای سکسی عشقی ترجیح میدن. بازم به این دلیل که خودخواهن. که به اشتباه فکر میکنن؛ اگه علاقه ای در بین باشه؛ دردسر سازه! به زتندگیشون ضرر میرسونه! درگیرشون میکنه! مشتی! اینا همه کشکه! اینا همه گول زنکه! واقعیت چیز دیگه ای هست. مشتی! چرا حس یک دل و دو دلبر داشتن آزارت میده؟ اینو صرف اطلاع خودم میپرسم؟ چون دیدم بهمن چطور درگیره این تضاده و چطور داره با این حالت مبارزه میکنه؟چرا اذیت میشین توی این رابطه؟ فکر میکنین از طرفتون که یک زنه؛ بیشتر اذیت میشین؟در حالیکه الان توی این اجتماع از دکترا و استاد دانشگاش بگیر و برو تا اون کارگر معمولیش؛ همه قاطی اند! قاطیه قاطی! البته این کاملا به روحیه هر کسی بستگی داره و شاید هم نوع تربیت خانوادگی درصد کمی دخیل باشه.اینو میدونم.جوابهای ناشناخته تری میخوام! تویی که احتمالا یک یا چند بار توی یک رابطه عشقی بودی؛ شاید گیر کردی؛ شاید مجبور شدی ببری؛ میتونی دلایلتو از اینکه حس کردی باید ببری و تمومش کنی بنویسی؟ میتونی بگی کدوم روش بهتره برای بریدن؟میتونی بگی با کدوم روش بهتر و با کدوم روش زودتر تونستی از عشق رها شی یا رها کنی؟مشتی! تو خیلی جوابهای نزدیک به اونی که میخوام خواهی داشت! حاج باران! تو هم! رضا خرداد 53! نه! من فقط عاشق بهمن بودم. اگه مانی میرفت شاید رفتنش رو حس هم نمیکردم! اینو مطمئنم! عاشق نبودی؟شناختمت شناختمت!
مشتی تو یک بار دیگه یک نظری نوشته بودی: توی یک مرحله از عشق به جایی میرسی که نمیدونی چی درسته چی غلط! بری؟ بمونی؟ قهر کنی؟ آشتی کنی؟ خودتو بکشی! اونو بکشی! همه رو بکشی!
آخ که چقدر درست میگی.
..........................................
لحظه ای با من باش....

همه شب با دلم كسي مي گفت
‹‹سخت اشفته اي ز ديدارش
صبح دم با ستارگان سپيد
ميرود،ميرود،نگهدارش››
من به بوي تو رفته از دنيا
بي خبر از فريب فرداها
روي مژگان نازكم مي ريخت
چشمهاي تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهاي تو داغ
گيسويم در تنفس تو رها
مي شكفتم ز عشق و مي گفتم   
‹‹هر كه دلداده شد به دلدارش
ننشيند به قصد ازارش
برود،چشم من به دنبالش
برود،عشق من نگهدارش››
آه،اكنون تو رفته اي و غروب
سايه مي گسترد به سينه راه
نرم نرمك خداي تيره غم
مي نهد پا به معبد نگاه
مي نويسد به روي هر ديوار
ايه هايي همه سياه سياه!..

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:15 | لینک  | 

ساليان ساله که من دارم ماني و تو رو با هم مقايسه ميکنم.البته خيلي ها دادشون در اومده  که اينقدر نگم "تو" و "اون" و مثل آدم اسمتو بگم.ولي تو اينقدر برام مقدسي که نميخوام اسمتو عوض کنم و خوب ميدوني که اينجا هم نميشه اسمتو بيارم.بنابراين با رضا خرداد 53 تصميم گرفتيم! اسمتو بذاريم بهمن!اميدوارم خوشت بياد.البته اسم برازنده ايه!ولي نه اونقدر که اسم خودت برازندته.هم برازندته هم تو مايه هاي اسم خودمه.خوب! از امروز تو ميشي بهمن من! البته اين اسم منو ياد يک نفر ديگه ميندازه.حالا که يادم مياد ميبينم خيلي مثل هم هستيد!اون هم با اون هيکل و شکل و قيافه و اخلاقش يه چيزي تو مايه هاي تو بود! دلم براش تنگ شده!رد بشم؟خوب.حرف از مقايسه اي بود که بارها توي رفتار و اخلاق شما انجام دادم.و البته به هيچ نتيجه اي هيچوقت نرسيدم.اينجا من فقط يک سري چيزهاي کوچيک و جزئي رو عنوان ميکنم؛اونم فقط واسه اينکه اين افکار روي کاغذ اومده باشن.شايد شما منو مسخره کنيد که روي چه چيزهايي انگشت گذاشتم و بزرگشون کردم.ولي ميخوام شمايي که الان شايد در آستانه ازدواج هستيد از اين بحث نسبتا طولاني من به يک نتيجه هايي برسيد.احتمالا خيلي چيزها رو از قلم خواهم انداخت.هميشه همينه.از بهمن! که بخوام بنويسم؛ افکارم متمرکز نميشه.توي اين بحث شما تا حدودي منو ماني و بهمن رو خواهيد شناخت و شايد مقدمه اي باشه براي ريشه يابي اين عشق.و بشه علت تداومش رو پيدا کرد.من يک آدم به ظاهر خونسرد و بي خيال و آسان هستم؛ولي در باطن پيرو احساسات تند و تيزي هستم که ياراي مقابله با اونها رو گاهي از کف ميدم.درسته که چند باري اجازه دادم کسايي که خيلي دوستشون دارم و براشون احترام قائلم؛توي بزرگترين تصميمات زندگيم شريک بشن و به سمت منطق و عقل سوق بدن منو؛اما در کل اين اتفاق فقط چند بار افتاده.من همه روزه شاهد اتفاقهايي هستم که به خاطر همين احساساتي بودنم بايد ذهنمو درگير کنم و باهاشون دست و پنجه نرم کنم.ماني مثل خودم مهربونه.اين مهربوني توي چهرش هم نمايانه.نيازي نيست مدتها باهاش باشي تا بفهمي.فقط يک سلام کوتاه به راحتي اخلاق و خصوصياتشو کف دستت ميذاره.البته اينجاش عکس منه که در يکي دو برخورد اول خيلي جدي و مغرور و خشک به نظر ميام و همين خيلي ها رو از اطرافم فراري ميده.ولي بعد از چندتا برخورد؛خيلي شيفته ميکنه.از خودم تعريف نميکنم؛اينو بارها و بارها مرد و زنهاي زيادي تاييد کردند.و تويي که معتقدي من از خودم تعريف ميکنم؛ بايد قسمت اول جمله ام رو هم ببيني که گفتم خشک و جدي ام و آدم فراري ميدم. بهمن اما قيافه اي اخم آلود داره و ميميک صورتش همينه.حتي وقتي به زور يک لبخند خشک تحويلت ميده هم اون اخمها چيره ترند. به ندرت قهقهه ميزنه.خيلي ها ازش فراري اند.خيلي ها دوستش ندارند.خيليها خيلي هم ازش بدشون مياد.البته اين احساس تا وقتي که به عمق شخصيت اون نزديک نشن؛موندگاره؛ و عيب کار اينجاست که شايد سالها طول بکشه که تو به عمق شخصيت اون به مرامش؛ به منشش؛ و به روح بزرگش پي ببري.ولي وقتي پي بردي؛صد در صد شيفته اش خواهي شد.در مورد ماني اين عکسه.نديدم کسي يک بار حتي از ماني بد بگه يا بدش بياد.بي اغراق ميگم که همه دوستش دارند. ماني آدم کار راه اندازيه.اگه کاري از دستش بر بياد براي کسي دريغ نميکنه.گو اينکه خيلي وقتها هم حکايت ثواب و کباب براش پيش مياد و خيلي وقتها هم از خوبي کردن پشيمون ميشه و خيلي وقتها هم ميگه ديگه پشت دستمو داغ ميکنم کاري براي کسي انجام ندم.و اين تصميم درست تا چند ثانيه بعد که يکي ازش کاري ميخواد برقراره! اين خصوصيت ماني دقيقا مثل خودمه.من هم يک جوراي ديگه هميشه پيشقدمم براي به دوش کشيدن سختيهاي ديگرون.والبته خيلي حال ميده وقتي همو بغل ميگيريم و با هم از کارهايي که براي ديگرون کرديم و وقتايي که گذاشتيم و ناسپاسيهايي که بعدش ديديم درد دل ميکنيم.کاملا همو درک ميکنيم و کاملا ميتونيم همو آروم کنيم.بهمن اما تمام سعيشو ميکنه کاري براي کسي انجام نده.بارها ديدم از کارها و گرههاي کوچولويي که ميتونسته گشايندش باشه طفره رفته.و جوابشم اينه:اين آدم لياقت اينکه براش کاري بکني رو نداره. و البته آدمهاي زيادي توي اين دسته بندي! اون قرار ميگيرند که نبايد براشون ذره اي قدم برداشت.اخلاق ماني رو است.نيازي نيست فکر کني الان توي ذهنش چي ميگذره.به راحتي افکار و احساساتشو ميذاره کف دستت.خوب بايد اعتراف کنم که اين يک ضعفه.از نظر من البته.و البته شايد براي من اينطوره.خودم اخلاقم کاملا غير قابل پيش بينيه.گاهي خيلي خيلي خوب و گاهي خيلي خيلي بد.اين دامنه تلورانس اخلاقيه منه.خيلي وسيعه.ماني از به ندرت بد؛ تا خيلي خيلي خوب نوسان داره.بهمن از خيلي خيلي بد تا به ندرت خوب نوسان داره.خوب؛ اگه رياضيات دوم راهنمايي که شامل برد و دامنه ميشه رو پاس کرده باشي! ميفهمي که من هر دوتاي اينا رو در بر ميگيرم.ولي درست جايي که بهمن تموم ميشه؛ مانی شروع ميشه.اخلاق بهمن از هيچ فرمولي پيروي نميکنه.بر پايه هيچ مذهب و اصولي هم نيست.جايي که انتظارشو نداري يک فرشته است و جايي که انتظارشو نداري يک ديو به تمام معنا.همونقدر که توي ارتباط با ماني راحت و داراي آگاهي قبلي هستي؛توي ارتباط با بهمن ناراحت و گيج و سردرگم خواهي بود.ماني خيلي خيلي صادقه؛هيچوقت دروغ نميگه؛هيچ وقت پنهونکاري نميکنه؛ و به خصوص توي خواننده اگر زن هستي ميتوني درک کني که براي يک زن داشتن همچين همسري چقدر آرامش در بر داره.بهمن اما دروغهاي ريز و درشت تر و تميزي تحويل ميده.طوري که به وضوح ميدوني داره بهت دروغ ميگه؛ ولي اگه بهش اعتراض کني؛چنان مجابت ميکنه که تو اشتباه کردي که آخر سر دو دستي به خاطر تهمتي! که بهش زدي و فکر بدي! که دربارش کردي بکوبي توي سرت!دروغ زياد شنيدم ازش.در گذشته خيلي خيلي کم؛اما حالا خيلي خيلي زياد.به خودم خيلي خيلي کم؛ به ديگران خيلي خيلي زياد.نميدونم چرا دروغگو شده؟حتي گاهي براي چيزهايي که هيچ ضرورتي هم نداره دروغ ميگه!البته همسرش هم دست همه دروغگوها رو از پشت بسته! يک دروغا و پزهاي الکي شاخ داري ميگه که دلت ميخواد سرتو بکوبي به ديوار!خوب؛ يک دليل اينکه من محبوبم و همسر اون منفور! ميتونه همين رفتارش باشه!بهمن خيلي خيلي تو داره.به زور ميتوني از زير زبونش حرف بکشي بيرون.تا خودش نخواد هيچي نميتوني ازش بفهمي.حتي آدم پيله اي مثل من هم اگه ماهها سر توضيح خواستن در مورد يک موضوع بهش آويزون بشه؛ چيزي جز بله خير و شايد دستگيرت نميشه.توي يک صحبت نيم ساعته؛ بيشتر از 20 بار صحبت رو عوض ميکنه و رشته کلام رو ازت ميگيره و ميپيچونه و وصل ميکنه به يک بحث ديگه.اين کار رو با لبخند مرموز و زير زيرکي و چهره اي که حالا آروم و مهربونه و دلت ميخواد ببوسيش اينقدر که نازه!انجام ميده.قيافه اي ميگيره که احساس ميکني چقدر به اينکه رهاش کني و موضوع بحث رو عوض کني نياز داره!خوب! منم که مهربون و در برابر صورت سبزه و نمکين و خال ريز کنج لپش که قيافه شيطوني براش ميسازه ضعيف!نتيجه اين ميشه تا وقتي که من بخوام اون به اهدافش رسيده و برنده است.ولي همين آدم؛وقتي اون روي سگ منو بالا بياره ميدونه که وقت عقب نشينيه!ميدونه که بايد گرههاي مورد علاقمو جلوم بچينه و حداقل چند درصدشو برام باز کنه.و دقيقا ميدونه اون لحظه چه وقته.نه بي گدار بند رو به آب ميده؛ نه ميذاره خيلي دير بشه!ماني ولي خيلي زودتر از اينکه من به درجه اي برسم که بخواد جون به لبش کنم؛همه چيزو برام رو ميکنه.شايد کمي ترس و من البته دوست دارم بذارم علاقه؛باعث ميشه هرگز به نزديکي سوپاپ اطمينان من هم نرسه.گاهي ميگه ازت ميترسم!گاهي ميگه خيلي خشني!گاهي ميگه خيلي بد شدي!گاهي هم گله ميکنه که ديگه نميتونه به راحتي حرفاشو به من بزنه.و البته خيلي وقتها هم ميگه بهم افتخار ميکنه که هر حرفي رو ميتونه بهم بزنه!ميبينيد؟ زندگي طوماري به هم پيچيده از تضادهاست.اينه که شيرينش ميکنه؛نه اونقدر که دلت رو بزنه؛ نه اونقدر که تلخيش دهنتو گس کنه. بهمن هميشه از آخرين تکيه گاهاش که نا اميد ميشه با روحي زخمي و جسمي خسته؛ به من که به قول خودش آخرين شلتر هستم پناه مياره.از همون قديم هم آخرين بودم!در پناه من آروم ميشه.خوب؛ به نظر من آروم کردن يک کوه غرور؛ يک پلنگ درنده؛ و يک خرس وحشي رام نشدني!سخت تر و غرورآورتر از آروم کردن يک ببرملوسه!اينطور نيست؟اما براي ماني من اولين پناهگاه بودم و هستم.از غرور حرف شد؛ماني من يک مرد پر غروره؛اما مغرور به خود نيست.اجازه نميده غرورش بشکنه؛به هيچ قيمتي غرورشو در دسترس نميذاره تا بشه راحت شکستش و غصه به باد رفتن و شکسته شدنشو بخوره.ماني نيازي نداره سعي کنه و همش مواظب باشه غرورش جريحه دار نشه؛طوري به اطرافيانش القا ميکنه که خود همين ديگرون حرمت غرور و شخصيتش رو دارند.ولي برعکس؛بهمن!25 ساعت از 24 ساعت شبانه روز مواظب اينه که غرورش شکسته نشه!خيلي خيلي مغروره.البته گاهي زيادي اين غرور آزاردهنده است.گاهي مايه عذابشه.گاهي جلوي پيشرفتشو گرفته.گاهي باهاش دلهاي زيادي رو شکسته.گاهي با اين غرور سر خيليها آوار شده.و البته بيشتر وقتها اين خودش بوده که زير آوار غرورش له شده.دخترها کلا از پسرهاي پر غرور خوششون مياد؛ در اين انکاري نيست؛ولي اين غرور توي زندگي زناشويي بايد خيلي کسر بشه.شايد لازم باشه بارها ازش جذر بگيري.وگر نه آثار ماتاخر خيلي زيادي خواهد داشت.که بي شک خوب نخواهد بود. براي ماني هميشه من در صدر جدول بوده و هستم؛و هميشه پيرامون من برنامه هاي زندگيشو چيده.ولي بهمن آدميه که مادرشو ميذاره اون بالا؛ تو رو هم اين ته؛بعد اين وسط هم آمال و آرزوها و آدمها و حتي اشيائ زيادي هستند.بعد برنامه زندگيشو ميچينه!بين خودمون بمونه اين يکي از دلايلي بود که براي ازدواج باهاش دچار ترديدم کرد.خيلي طول ميکشه تا به خيلي پسرها که حالا مثلا مرد شدن! حالي کرد در درجه اول بايد همسرت باشه که شريک سقفته.درسته مادر و پدر احترامشون سر جاش بايد باشه و نبايد از علاقه و محبتت بهشون کاسته بشه؛ولي ديگه وقتي زن ميگيرين فکر ميکنم اونقدر بزرگ شدين که تشخيص بدين فرد اول زندگيتون همسرتونه و زندگي اول شما همسرتونه و در درجات بعدي به زندگي پدر مادرتون گره ميخوريد.اينو توي گوشتون فرو کنيد! از من بشنويد! باور کنيد راه و رسم درست زندگي همينه!اول همسر!بعد خانواده.باور کنيد خيرشو ميبينيد! چشماتونو باز کنيد و مقايسه کنيد!دور و برتون پر از اين دو دسته آدمه!و مساله اي که اصلا برام اهميتي نداشت و حالا برام يک معضل بزرگ شده!من آدم رمانتيک و با احساسات خيلي لطيفي هستم.يک نفري ميگفت احساسات تو مثل گلبرگ رز ميمونه؛که اگه يک مدت لاي دوتا انگشتت نگه داريش و در منگنه باشه؛بلافاصله ميميره و پژمرده ميشه و ديگه اون شادابي اوليه رو نخواهي داشت.(خدابيامرزدت ميلاد!).خمير مايه و سرشت من بر مبناي دو چيزه:هنر و ادبيات.البته اگه عشق رو هم در زمره همون هنر بياريم.چون به نظر خودم عشق جوهره اصلي منه.همينه که بي عشق نفس کشيدنم دشواره!من با خوندن يک شعر خوب؛ مدهوش ميشم و به درجاتي از عرفان ميرسم.توي شعر تجلي حالاتمو ميبينم؛وقتي ناراحتم يک شعر خوب ميتونه آرومم کنه؛وقتي غمگينم؛ و حتي وقتي که خوشحالم.هميشه تونستم تو قالب شعر فرو برم.به خصوص وقتي با موسيقي همراه بشه. و البته با يک صداي دلنشين.مرحوم پدرم ويولن ميزد و من در حاليکه دو سالم بود؛ با نواي سازش آواز ميخوندم.البته صداي قشنگي هم داشته پدرم.(آخ شادمهر لعنتي! ياد تو افتادم!).من با نثري که زيبا باشه هم خيلي حال ميکنم.يکي از مسکنهاي روحي من همين نوشتن و خوندن و گوش کردنه.خوب اين ميتونه تو ذات آدم باشه.ميتونه هم نباشه.درست مثل ماني.که توي عمرش يک بيت شعر هم حفظ نکرده.دو خط هم نميتونه انشا بنويسه.البته ماني تواناييهاي ذاتي ديگه اي داره که من ندارم.ماني يک آدم کاملا فني هست.بويي از شعر و ادبيات و نقاشي نبرده.موسيقي هم که همون نگم چي گوش ميکنه بهتره.از فيلم ايراني متنفره.تاتر حوصله اش رو سر ميبره.آخرين باري که تاتر رفتيم 8 سال پيش بود.بعد از 5 دقيقه که من ميخش شده بودم و داشتم تاتر رو ميبلعيدم؛ديدم ماني سرش به يه طرف خم شده و خواب خوابه.تصور کن آدم تاتر و فيلم رو با کسي ميره که سر صحنه هاي جذابش با هم ابراز احساسات درباره عظمت و يا نکوهت قسمتي از اون داشته باشند.اونوقت توي يک تاتر 3 ساعته من تک و تنها با کسي که کنار دستم خوابيده بود(خدا رو شکر خر خر نميکرد!)سر کردم.و اين آخرين باري بود که تاتر رفتيم با هم.از محيط سينما متنفره.از موزيک ايراني به خصوص اين سنتي ها بيزاره.اطلاعات عموميش درباره فيلمها و هنرپيشه هاي ايراني صفره. ولي تا دلت بخواد فيلم خارجي معروف و غير معروف با سال تول هنرپيشه اش و کارگردانش و منشي صحنه اش بهت ميده.وقتي هم فيلم از کلوپ ميگيريم و مثلا ميشينيم باهم ببينيم وقتي تو يک صحنه داري چيزي از فيلم توضيح ميدي؛سرشو به يک کاري گرم ميکنه و حتي يه نيم نگاه هم به صحنه اي که تو داري با آب و تاب تفسيرش ميکني نميندازه!پس کلا علاقه به فيلم و موسيقي و کلا هنر پشم! البته وقتي من نقاشي ميکشم يه ذوقي ميکنه.مخصوصا وقتي کسي از کارها و هنرهام تعريف ميکنه که اونم جنبه پز دادنه نه علاقه!من شعر ميگم؛ داستان مينويسم؛ ولي هيچ رغبتي به حتي خوندنشون نداره.تقصير خودش نيست.توي ذاتش نيست. و من درکش ميکنم و اينو به حساب بديش نميذارم.ماني اصولا آدم تنبليه.حال فوق برنامه رو نداره.من هم همينطور.تعجب نکينيد! من آدم تنبلي هستم.نياز دارم کسي هلم بده.ماني هم بايد استارت بخوره.وگرنه سالهاي سال کنج خونه وقتمونو طلف (تلف؟)ميکنيم!اگه من اين روزها فقط دو سه ساعت ميخوابم و از صبح تا شب هزار تا برنامه دارم؛دليلش بهمنه.اونه که منو هل ميده.اونه که دوباره بيدارم کرده و بعد از کار من حتما دو تا برنامه فوق العاده دارم.برنامه زندگيمو تنظيم کرده و با خودم براي ثبت نام اومده.اگه دوباره کلاسهاي موسيقي؛ نقاشي و نجوم رو از سر گرفتم؛اگه به خودم قبولوندم که اين جزو برنامه زندگيمه هفته اي دو بار استخر برم؛ اگه دارم زبان فرانسه ام تکميل ميکنم؛همه و همه اش رو مديون بهمن هستم.اون منو به تحرک و پويا بودن واداشته.وگرنه زندگي من و ماني ميل به سکون زيادي داره.از وضعيت سکونمون راضي هم هستيم.چون ذات خودمون تنبله.ولي از اين برنامه اي که بهمن برام چيده راضي ترم.چون وقت ؛وقت و وقتم رو پر ميکنم.نميکشم.درباره فيلم و موسيقي هم گلمون از يک جنسه.ما بعد از هر بار سينما رفتن ساعتها درباره فيلم بحث ميکرديم.تاتري نبود که بياد و نريم ببينيمش.کتابي نبود که قبل از اينکه ما بخونيمش گل کرده باشه.بهمن اهل هنره.مثل خودم.فني هم هست.مثل ماني.هميشه حرفهاي جالب و متنوع و نشنيده براي گفتن درباره هر موضوعي داره.آدم با مطالعه اي است.هنوز هم همينطوره.نذاشته مشقت زندگي علايقشو ازش بگيره.اون شعر ميگه.موسيقي مينوازه؛و کلي شعر وقطعه ادبي هم حفظه.اون مثل همه مردهاي ديگه ميخواد بهترين زندگي رو براي خانوادش بسازه.ولي خيلي خيلي بيشتر از خيليهاي ديگه تلاش ميکنه.ماني هم همينو دلش ميخواد؛ولي فقط دلش ميخواد و اون تنبلي ذاتي مانع انجام هر کاريه.ماني تقريبا يک مرد يک بعدي است.ولي بهمن يک مرد چند بعدي.من حساب ميکنم اگه فرضا اين سلوچ که دکتره؛اين امکان درس خوندن و دکتر شدن رو نداشت؛چه جربزه ديگري براي چرخوندن گردونه زندگيش داشت و چقدر موفق بود؟اين ملاک من براي ارزش گذاري روي عرضه يک مرده.خوب اين مقياس رو در نظر بگيريم؛و تحصيلات رو از ماني و بهمن حذف کنم؛ماني دو بعد ديگه داره که ميشه بهش تکيه کرد.و بهمن نزديک به 10 بعد ديگه. اينها اون چيزهايي بود که براي من مهمه.شايد با اينهمه وراجي فهميده باشي که در درجه خيلي خيلي اولا؛ اين روح طرفه که برام اهميت داره. مسئله بعدي ورزشه!ماني منو از همه ورزشهاي قبليم دور کرده.کوه نميذاره برم و خودشم نمياد ميگه سقوط ميکني!اسکي به زور ميبرمش ميگه پات ميشکنه! ميگه شلوغ بازي ميکني! برعکس بهمن که آموزش اسکيمو مديون اون هستم.و وقتي ميرفتيم ديزين؛ميگفت نگاه کن ببين اين آقايون شمشکي چه کارهايي ميکنند؛ تو هم بکن ياد بگير!بار اول که من کفش اسکي پام کردم مجبورم کرد تا کجاها برم!رانندگيمم مديون اون هستم!عاشق کله خريه.ولي ماني محتاطه.بهمن يک آدم سنگين رنگينه؛ولي گاهي که پاش ميفته تا آخر دنياي شلوغ بازي هم باهات مياد.ماني خيلي سنگين رنگين نيست.ولي هميشه تا يک حد متوسط شلوغ بازيهاتو قبول ميکنه.البته نميدونم بهمن الان که توي زندگي خودش افتاده هنوز همونقدر کله شقه؟بر سر مسايل جسمي هم؛ هر دوتاشون تو يه سطحن.البته خيليها ميگن ماني خيلي بهتره؛زيباتره؛ولي من با اينکه کفه ترازو رو به نفع کسي پايين نميبرم؛ معتقدم؛اين دوتا همسنگن.شايد هم اگر در ديده مجنون نشيني!يک چيز ديگه هم هست؛ شباهتاشون.دوتاشون وقتي کسي از من تعريف ميکنه قيافه هاشون به طرز مضحکي شبيه پاريکالي که توي باغ کيت کت ولش کردي ميشه!اون لبخند زير زيرکي کنج لبشون که سعي در مخفي کردنش دارند؛بهترين چيز توي دنياست واسه من.دوتاشون زن با جربزه و از عهده به در دوست دارند.دوتاشون اهل صلح و دوستي هستند.اهل دعوا نيستند.دوتاشون همه هم و غمشون خانوادشونه.همسر و فرزند.دوتاشون خيلي خيلي با شخصيتن.دوتاشون فوق العاده با هوشن.حتي بهمن علي رغم ظاهر عبوسش؛ يه قلب شيشه اي مهربون داره.دوتاشون تا حالا يک زن رو واقعا دوست داشتن!دوتاشون براي خوشبختي من تلاش ميکنن!دوتاشون دختر کشن!جدي دارم ميگم؛خاطرخواه زياد دارند.برخلاف اينکه من اصلا به قيافه طرف اهميت چنداني نميدادم؛خدا رو شکر دوتاشون خوشگلند!از نظر عاطفي؛هر دو حد وسطند؛ماني واقعا احساساتش کنترل شده است؛اما بهمن تمام مدت سعي در کنترل احساسات عاطفيش و احيانا سرکوب اونا داره.حتي در برابر همسرش و نه فقط من.بهمن خونش زود به جوش مياد و عصباني ميشه؛ماني انگار هيچ وقت عصباني نميشه.ماني توي خريد براي خانوما سر رشته اي نداره؛ولي بهمن يک مشاور خوب براي خريد انواع عطر و ادکلن و لاک ناخون و اپيليدي و هزارتا چيز زنونه ديگست!ماني براي کادو سليقه خودشو اعمال ميکنه؛بهمن سليقه طرف رو.ماني اصلا نميدونه لوازم آرايش چيه! ولي بهمن مثلا راهنماييت ميکنه کدوم مارک ريمل به کدوم دليل بهتره!ماني حتي نميتونه سشوار رو برات نگه داره؛بهمن چندين مدل شينيون هم بلده!خوب هم خط چشم ميکشه!رژگونه محشري برات ميزنه!ماني خيلي به ندرت سورپرايز ميکنه؛بهمن هر روز يک چيزي براي متعجب کردن من يا هر کسي داره.ماني اسپرت ميپسنده ولي بهمن خيلي تجملاتي دوست داره.بهمن هر آن ممکنه زنگ بزنه بگه نيم ساعت ديگه داريم ميريم سفر دور دنيا! ماني بايد سه ماه قبل براي يک پيک نيک يک روزه برنامه ريزي کرده باشه!کار خونه!ماني يک پسر خيلي مرتب و بسيار منظم و تميزه.خدا رو شکر از اون شوهرايي نيست که مجبورشون کني ناخنهاشونو بگيرن يا زير بغلشون رو تميز کنند؛ياموهاي زايد اطراف سکس افزارشون رو ريشه کن کنند!و هر شب کلي رجز بخوني تا مسواک کنند!هر چيزي رو ورميداره سر جاش ميذاره.يک ذره خورده ريز موقع خوردن روي ميز نميريزه.توي کاراي خونه هم حسابي کمک ميکنه.فقط از ظرف شدن متنفره!آشپز خيلي قابليه و غذاهاي اون ور آبي رو خيلي خوب در مياره!از اون شوهرايي نيست که بخواد شام و نهارش سر موقع آماده باشه و در غير اين صورت عربده کشي کنه به روش سنتي و يا قهر و ناز کنه به روش حالايي!ميدونه از 7 روز هفته من 8 روزشو حوصله آشپزي ندارم!فقط خيلي دلش ميخواد من هم مثل خودش مرتب و تميز باشم!دلش ميخواد ميوه ها و خريدها رو زود جا به جا کنم!غذاها رو نگندونم بريزم دور!ميوه ها روي ميز کپک نزنه!يک ليوان آبي رو که ميخورم بلافاصله بشورم بذارم سر جاش!هر چيزي برميدارم بذارم سر جاش!خونه هميشه جارو زده و گرد گرفته باشه! روي تخت کتاب و ناخنگير و موچين و لاک و تاس و تخته و شارژر موبایل و حیووون خونگیم و کلی عروسک و آت و پاشغال نباشه! یکی از دعواهای خورد و ریز ما سر همین شلختگیه منه! و اینکه زن خونه نیستم! بهمن این انظباط رو در استفاده از تایم داره.اما بهمن همیشه به من میگفت این دستای تو برای کار خونه آفریده نشده! تو باید بشینی و دستور بدی فقط! الانم تو خونش همینه.چیدن میز با اونه.هیچ وقت چیزی جا نمی اندازه.ولی من کلی با مانی هماهنگ میکنم؛اونوقت بعد از رفتن مهمونا میبینم که ژله و سبزی و دسر و کفگیر اضافه و بشقاب واسه آشغال غذاها و دستمال سفره و خیلی چیزای دیگه یادمون رفته! و همه اینا به عهده مانی بوده!وقتی بهمن خونه ماست همه میز رو میچینه و تا تمیز کردن میز هم کمک میکنه.ولی مانی اون لحظه نشسته با خانوم اون تخته بازی میکنه!
من به اين موندم که چطور دوتا آدم کاملا متفاوت ميتونستن منو خوشبخت کنند؟ و يا اصلا چطور تونستند منو جذب کنند؟شايد واقعا نظر سيمين درست باشه که در جواب اين سوالم ميگه تو با هر کي ازدواج ميکردي خوشبخت ميشد!
.......................................................

لحظه ای با من باش....

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست
گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی
او سلیمان زمانست که خاتم با اوست
روی خوب است وکمال هنر و دامن پاک
لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست
خال مشکین که بدان عارض گندمگونست
سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست
دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران
چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست؟!
با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل
کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست
حافظ ازمعتقدان است گرامی دارش
زانکه بخشایش بس روح مکرم با اوست
.................................
پ.ن:این فال همیشه واسه بهمن میاد؛همیشه خدا.خودم تو سرش موندم!
پ.ن:خلاصه نویسی هنریه ها! من که بویی نبردم!
پ.ن:پارسال این موقع 13 آگوست! شب آرزوها آپ کردم!حالا هم فکر کنم یک ربعی وقتت دارین آرزو کننی! پارسال دیدار تو رو از خدا خواسته بودم!آهسته و نجوا مانند! رسیدم!
پ.ن:برای سلامتی همه محتاجان به شفا دعا کنید.

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:53 | لینک  | 

*يه دختر 9 ساله با موهاي صاف و بلندي که به باسنم ميرسيد؛با دو تا روبان صورتي و يک شلوارک جين صورتي.آهان؛يادم رفت؛البته يک تاپ سفيد رو هم به مجموعه اينا اضافه کن! کفشهام از اين کفشهاي قرمز ورني که پاشنش يک کم فلز زرد رنگ بود.خوب يادمه براي جور کردن اين لباسا و خريد اونا چقدر با مامان بابا چونه زده بودم و به خصوص دم مامان رو ديده بودم.اينقدر احساس فشن بودن ميکردم که کم مونده بود پرواز کنم.به خصوص که وقتي به شهر مورد نظر رسيديم؛ چند نفري ازم عکس انداختن و اين ميتونست يک دختر کوچولو رو به اوج ببره!يادتونه که! دوران بچگي آرزوها و شاد شدنها چقدر کوچک و در دسترس بودند!براي عروسي دايي رفته بوديم.قصه از اين قرار بود که دايي توي شهر محل خدمتش (طرحش) عاشق يک دختر ترک شده بود.از قديم گفتن دختر از ترکا بگيرين ولي بهشون دختر ندين!(هر چقدر دلتون خواست منو بزنين؛ولي بهتون نميگم :آن ترک پري چهره که دوش از بر ما رفت!!!يا نميگم:اگر آن ترک شيرازي!!به دست آرد دل ما را!به "خال"هندويش بخشم!)خلاصه سور و ساط عروسي جور شد و ما عازم اون شهر شديم.تبريز شهر واقعا قشنگ و ديدنيه.به خصوص که براي من فقط يک شهر نيست.اولين بار صبح روزي که قرار عقد بود ديدمش.دست تو دست يک دختر تپل و سفيد مفيد با ابروها و موهاي مشکي و هيکلي دوبرابر من که موهاي انبوه و فريشو بالاي سرش جمع کرده بود و يک لباس سفيد پفي و چين دار پوشيده بود.خودش يک دست کت و شلوار مرتب تن کرده بود.يک دوماد استاليش!!!(!) در اشل کوچولو!قرار بود ساق دوش عروس دوماد بشن.يک لبخند دوستانه تحويلشون دادم و دخترک چنان دستشو کشيد و اونو کشون کشون از من دور کرد که توي عالم بچگي نفهميدم يعني چي؟!خوب بچه بودم و بهونه گير.وقتي فهميدم قراره اونا ساقدوش باشن حرصم دراومد.داييم بود و دلم ميخواست من مورد توجهش باشم فقط و فقط!(با گذشت 20 سال از اون زمان اين فقط و فقط منو رها نکرده!). به واقع از نظر هيکل و زيبايي نميشه يا دختراي ترک رقابت کرد.کسي چه ميدونه شايد اون زمان حسي به نام حسادت زير پوستم خزيده بود و بناي ناسازگاري با اون دختر رو گذاشته بود.پسرک تا تونست حول و حوش اون عروسي منو آزار داد. از چسبوندن آدامس به موهام گرفته تا ماليدن بستني به لباسم و کندن پاشنه کفشم و پاره کردن کيفم.البته که همه اينا به دستور مارال همون دختره بود.دايي به شوخي به پسر که البرز نام داشت گفته بود خواهر زادم نامزد تو ميشه؛و اون جدي گرفته بود و جلوي همه دست مارال رو بالا برده بود و گفته بود مارال هست!خوب اين خيلي کنفي براي بچه اي به سنسيويتي من داشت.همه هم سن و سال بوديم.با اختلاف يکي دو ماه.خوشبختانه مارال و خانوادش زودتر اون شهر رو ترک کردند و ما يک هفته بيشتر مونديم.همين يک هفته کافي بود تا پسرکي که براي دوست دخترش! حسابي قلدري کرده بود توجه منو به خودش جلب کنه و حس مالکيت در من بيدار بشه و بخوام البرز رو مال خودم کنم!و از قضا به نحو احسن هم انجام دادم اين کارو!دمار از روزگارش در اومده بود.روز آخري اينقدر گريه کرد و اشک ريخت که مجبور شديم با خودمون تا فرودگاه ببريمش.مامانش يک زن فربه و مهربون بود.چند باري موهامو برام بافته بود وچند باري هم منو حموم برده بود و خيلي با مهربوني شسته بود!آخه من از حموم کردن فراري بودم!در آخر هم کلي عروسک و سوغاتي همراه من کرده بود.
*پلاک رو که پيدا کرديم من هنوز توي ماشين نشسته بودم و دلهره اينو داشتم که چطور بايد توي اينگونه مراسم ظاهر شد.فقط بلد بودم لباس تيره بپوشم.مانتوي تيره و تنگ و چسباني که با اون شال نازک مشکي که موهاي طلاييم از توش پيدا بود بدجوري ازم يک خانوم جا افتاده 28 ساله و البته شيک(زبون درازي!) ساخته بود.هيچوقت خودمو اينقدر خانوم نديده بودم.هميشه کژوال لباس پوشيده بودم.ناخونهاي تزيين شده و نگين کاشته ام رو زير يک دستکش توري مشکي مخفي کردم و همراه دايي و زندايي و مامان و بابا و البته ماني وارد خونه شديم.بيشتر نگران ماني بودم که احتمالا به خاطر شرکت در اين مراسم تحت فشار بود.لباس گلبهيش تو ذوق ميزد.کرواتشم بدتر.واستادم مامان اينا تعارفات معمول رو بکنن.من حتي نميدونستم با صاحب عزا بايد احوالپرسي کرد! يا نه؟يعني درسته به کسي که مادرشو از دست داده بگي: حال شما چطوره؟! يا حال شما خوبه؟! اونايي که منو شناختن ميدونن اينقدر پفيوزم که از حتي مامانم هم نميپرسم.خوب يه چيزايي بلغور کردم و رفتم تو!
*قيافه ماتم زده اي گرفته بودم و بي شک اون شيون و گريه زاري محيط بي تاثير نبود. دو تا پسرا با همسراشون يک گوشه اي بغض کرده نشسته بودن.بي شک منو بعد از 20 سال يادشون نبود.ولي يک جورايي جلب توجه ميکردم.شايد به خاطر غريبه بودنم.شايد هم به خاطر ماني.حلوا و خرما رو که رد کردم زن دايي بيخ گوشم گفت بخور؛ناراحت ميشن.يه نک قاشقي برداشتم.يهو صداي گريه ها اوج گرفت و انگار بغضها ترکيد.نگاه کردم ديدم يک آقايي وارد شده و همه با ديدن اون گريه زاريشون شدت پيدا کرد.يه خانومي بغلش کرده بود و زار ميزد.چهرش معلوم نبود ولي از تيپيک خوبي برخوردار بود.تو مايه هاي همين عشق وامونده من! کمي طول کشيد تا اون آقا از جلوي ما رد شد و ما بهش تسليت گفتيم.جلوي من که رسيد کمي مکث کرد به چشام خيره شد و انگار توي خاطرات خاک گرفته ذهنش چيزي درخشيد.رد شد و گوشه اي نشست.جايي که بهش اشراف داشتم.بعد از 20 سال حالا ما دوباره همو ديده بوديم البته توي شرايط بدي.با شنيدن اسم مارال گوشام تيز شد و چشام به اطراف چرخيد. خانومي جا افتاده با يک شکم خيلي برآمده.ولي همون چشاي سرحال و شارپ. نفس راحتي کشيدم وقتي ديدم اون زن برادر البرز شده!جاش نبود وگرنه يک زبون درازي جانانه ميچسبيد!در يک لحظه نگاه من و البرز و مارال با هم برخورد کرد.توي اين نگاها يک دنيا حرف بود.احساس کردم البرز و مارال رو بخشيدم! البرز هر از گاهي نگاهي به من مي انداخت و زير نگاهي به ماني.دم رفتن اومد ازمون بابت حضورمون تشکر گرمي کرد.و يادآوري کرد خدابيامرز مادرش منو خيلي دوست داشته. چقدر بزرگ شده ام! نکند آهسته چند خطي ريز زير چشمهايم خزيده باشد؟ يا دو سه تاري سفيد توي موهايم ريشه دوانده باشد و من نديده باشم؟نکند....
.................................
لحظه اي با من باش...

بانو، نگـــاه کن که نگاهت امان شود
بانو، بخنـــد تا شب من مهربان شود
شايد اگر کمي تو بخنـــدي وجودمان
آســوده از نگــــاه بــد ديگــران شـــود
شـــايد اگر کمي تو بخواني صداي تو
تصـــويري از الــهه ي ناز بنــان شــود
بانو، مرا دوباره در آغـوش خود بگيــر
بگذارهرکه خواست به مابدگمان شود
بانو، چقدر بوي به و بوسه مي دهي!
بوي خوشي که مي شودآرام جان شود
تابي به گيسويت بده،چرخي بزن،نترس
امشب هرآنچه را توبخواهي همان شود
شــايد همين بهـــانه ي گــرم حضـور تو
سر فصل عاشقانه ترين داستــان شود
مي گويي ازمن وتوگذشته است عاشقي...
شايد به شور عشق دل ما جوان شود!
شايــد ميـان اينهمــه زيبــا نگــاه تو
بار دگــر بهــانه ي ديــدارمان شــــود!
.......................................................
پ.ن:وحشت میکنم حتی به 5 سال بعد فکر
کنم. تلخه اون فکرایی که میاد تو ذهنم.
ترسه پر از ترسی گنگ.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:53 | لینک  | 

نزدیکای ظهر با اینکه کلی کار داشتیم گذاشته بود رفته بود.فقط اومد تقه ای به در اتاق من زد و مثل همیشه سویچش رو توی مشتش چرخوند و گفت که باید بره؛کلید های اتاقشو داد و رفت. گفت کارها رو تموم کنم. منکه همون مقدار کاری که روی دست خودم مونده بود کلافه ام کرده بود و فکر نمیکردم بتونم تا آخر وقت تمومشون کنم؛ فقط وقت کردم صورت علامت تعجبم رو بهش نشون بدم. توجهی نکرد و زود رفت. دیگه به این کارهاش و حرف نزدناش و توضیح ندادناش عادت کردم. به اینکه نگران بذارتت بره.به اینکه بدونی یک چیزی میخواد بهت بگه؛ اما ندونی چیه و چرا این پا اون پا میکنه. به اینکه بعد از کلی وقت انتظار دادنت بهت بگه و تو باز هم نفهمی کجای این حرفها اینقدر دل دل کردن میخواست؟ به اینکه عجیب باشه.خودش عجیب باشه؛ رفتارش عجیب باشه؛ محبتاش عجیب باشه؛ قهراش عجیب باشه. به اینکه به کل دوست داشتنش عجیب باشه.عادت کردم.بعد از مدتی که همینطور کلیدای اتاقش رو توی دستم گرفته بودم و میچرخوندم؛و به این چیزها فکر میکردم؛ به خودم اومدم و دیدم که یک ربعی رو همینطور از دست دادم.به کلیدهایی که توی دستم بود نگاه میکردم.حس خوبی بهم میداد.مثل بچه ها روی کلیدها دست کشیدم.گذاشتمشون توی کف دستم و نازشون کردم.جاکلیدی چرمی که سالهای دور براش کادو داده بودم.با دو تا آویز حرف اول اسمش!! آره دو تا! هیچ وقت کسی نفهمید چرا دو تا؟بعد یادم اومد که چقدر هنوز بچه ایم.28 سال سنی نیست که. سنی نیست که اون بابای یک بچه چند ساله شده باشه و یک شرکت رو به تنهایی اداره کنه و من نقش یک زن خونه رو بازی کنم و مدتها از ازدواج هر دوتامون گذشته باشه! به خودم حق دادم مثل بچه ها برم توی اتاقش و از اینکه روی صندلیش نشستم احساس سرخوشی کنم.از اینکه چشمم به چیزهایی میفته که متعلق به اونه؛ از اینکه من رمز گاوصندوقش رو میدونم؛ از اینکه امضاهامون درست مثل همه؛ از اینکه حالا من جایی هستم که اون هم هست؛ از اینکه میدونم کجاست و داره چیکار میکنه؛از اینکه مثل پارسال اینقدر ندونسته نبودم و آرزوی فقط یک بار دیگه چشاشو دیدن آبم نمیکرد و در حسرت خبری از اون نمیسوختم؛از اینهمه خوبیهایی که در حق من میکرد؛احساس سرخوشی کنم.کارهای خودمو انجام دادم و رسید به اون بخشی که باید مهر و امضا میکردم و توی کارتابلش شماره نامه ها رو با هم تطبیق میدادم و یک سری کارهایی که مربوط به خودشه.انگار بودن توی فضای اتاق اون انرژی صدچندانی بهم داده بود.تند تند و با اشتیاق همه کارها رو انجام دادم.اصلا گذر زمان رو متوجه نشدم.متوجه هم نشدم که حتی نهار هم نخوردم.دنبال مهرش میگشتم تا رسیدها رو مهر کنم.پیداش نمیکردم.همیشه توی کشو بود.مجبور شدم اون میز پایین کشو رو بگردم.اونجا هم جز یک مشت کاغذ چیزی نبود.کاغذهاشو یک بار برداشتم و گذاشتم.نیرویی عجیبی هلم داد که دوباره بردارم و نگاشون کنم.کاش این کارو نکرده بودم.یک سری برگه های مربوط به وکیلی که کارهای اقامتش رو کرده بود.تاریخشو که دیدم کاملا جدید و مال همین روزها بود؛ دنیا دور سرم چرخید. حس کردم نفسم برای چند لحظه ای بند اومده.نتونستم پاشم هیکلمو بکشم روی صندلی.همون پایین میز به دیوار تکیه دادم.دوباره و دوباره برگه ها رو خوندم.تموم بود.تموم شده بود. چشام سیاهی میرفت.احساس ضعف بدی داشتم.دهنم خشک شده بود و نفشم خس خس میکرد.از همه بدتر یک چیزی قلبمو چنگ میزد.یک چیزی اعصابمو به هم ریخته بود و داغونم میکرد.موجی از دلواپسی و غم توی وجودم وول میخورد. وقتی دیدمش فکر کردم برای همیشه بهش رسیدم.فکر کردم دوباره خواهمش داشت.دوباره کنارش خواهم بود.به همین کنارش بودن؛ به همین دونستن که کجاست و چیکار میکنه کلی دل بسته بودم.گفته بود که دیگه قصد نداره برگرده.و حالا....به من دروغ گفته بود؟چرا برگشته بود؟چرا دوباره داشت میرفت؟باورم نمیشد.اصلا باورم نمیشد.البته مدتها بود که من دیگه محرم و همدم اسرارش نبودم.دقیقا از همون موقعی که ولش کردم رفتم. و زمان میبرد تا به قول خودش دوباره به من اعتماد کنه.هر چی خواستم خودمو قانع کنم که این مسئله به من ربطی نداشته؛ نمیشد.خیلی ناراحت بودم.ناراحتی از پنهان کاریش و ناراحتی و ترس دوباره از دست دادنش.ترسیدم.آره ترس بود.دستام میلرزید.زانوهام سست شده بود.نمیتونستم روی پاهام بایستم.تلخ بودم.تلخ تلخ.میلرزیدم.نه از سرما نه از گرسنگی.لرزشی که هی داشت بیشتر و بیشتر میشد.نمیدونم با چه حالی و چه طوری بادیمو کشون کشون بردم توی اتاق خودم و روی صندلی اتاق انداختم.گریم نمی اومد.فقط توی دلم بلوایی برپا بود.بعدش این بلوا خودشو با سرازیر کردن اشکهایی درشت و داغ نمود داد.ساکت نشسته بودم و اشک میریختم.اون روز برعکس همیشه به اندازه یک میمون آرایش داشتم.از خط چشم و ریمل گرفته تا سایه ای که هیچ وقت جز توی بعضی پارتیها استفاده نمیکنم.یک دستمال مرطوب برداشتم و کشیدم توی چشمام. ترانه امیدم را مگیر از من خدایا رو گذاشتم و داشتم باهاش زار زار گریه میکردم.تقه ای به در خورد و منتظر جواب بود.دیر بود.واسه همه چیز دیر بود.خودش بود و من نمیتونستم ردش کنم.اگه الان نه چند دقیقه بعد باید میدیدمش و اونموقع من بودم که باید با این حال از جلوی کلی آدم رد میشدم و به اتاقش میرسیدم.ترجیح دادم بگم بیاد تو.سرمو بالا نیاوردم.یک دسته نیلوفر آبی ریخت روی میزم.گوشه چشمی بهشون انداختم و همه توانمو جمع کردم تا یک تشکری کرده باشم.ناله ای سر داده بودم به جای تشکر.روبه روی میزم واستاده بود و صاف زل زده بود به تخت سرم.سنگینی نگاهشو حس میکردم.پرسید چی شده؟جواب ندادم.در عوض دو تا آه سنگین کشیدم تا بغضم نترکه و بتونم دو تا کلمه بگم که کارها تموم شده و فقط یک مهر میخواد.برگه ها رو بهش دادم و منتظر بودم بگیره.نمیگرفت.مجبور شدم سرمو بالا بگیرم و بهش نگاه کنم. به وضوح جا خورد.خیلی احمقانه فقط گفتم از فردا هم دیگه نمیام اینجا. گفت خوب کار داشتم...بچه ام حالش به هم خورده بود؛یعنی این دو تا کار انجام دادن اینقدر برات سنگین تموم شده؟گفتم نه خیر؛ حالم از دروغ به هم میخوره.از پنهان کاری متنفرم.گفت خوب اینو که همه هستند.چی شده؟بعد گفت پا شو راه بیفت بریم منو برسون.گفتم من با آژانس میرم نای رانندگی ندارم. گفت پس من تو رو میرسونم.چند وقت بعد توی ماشین بودیم.اونجا هم نمیشد گریه کرد.اصلا دلم نمیخواست بدونه چی شده و از همه بدتر بدونه من به خاطر رفتنش دارم گریه میکنم.ولی بی مقدمه بهش پریدم که چرا به من نگفتی داری میری؟ چرا منو آدم حساب نکردی؟ چرا اینقدر پستی؟ و چند تا کلمه سنگین دیگه که پشت سر هم ادا میشد و اجازه صحبت رو ازش گرفته بودم.توی اولین فرصتی که به دست آورد گفت بهت نگفتم چون فکر میکردم به تو مربوط نیست. اینو که گفت دیگه حسابی عصبانی شدم.خودمو جمع و جور کردم و گفتم چرا؛ به من مربوطه.من دارم توی شرکت تو کار میکنم.گفت قراردادت یک ساله است.حالم داشت ازش به هم میخورد.چرا اینطور شده بود؟رفتیم پاتوق. بعد از خوردن یک چیز خنک گفت حالا آرومتر شدی؟ گفت:ببین؛ من به خاطر تو برگشتم.وقتی رفتم انگار یک قطعه از وجودمو جا گذاشته بودم. آرامش نداشتم.اومدم ببینم میتونم پیدات کنم؛ که این کارو کردم.سه ساله که من اینجام فقط برای خاطر تو.حالا که همه چیز رو به راهه؛ و اون آرامشی رو که میخواستم پیدا کردم؛ دارم برمیگردم.من به خاطر آینده بچه ام مجبورم برم.خانومم داره زندگیمونو از هم میپاشه.داره از اینجا زندگی کردن عذاب میکشه.این همه سال هم من بد جوری خودخواهی کردم که آوردمشون اینجا زندگی کنند.و بدون که فقط من نیستم که ازت پنهون کاری میکنه.و بدون من همه سعیمو میکنم که بدون تو جایی نرم.خونه که رفتم منتظر موندم مانی بیاد.بعد حرف رو کشوندم به اون چند سالی که مانی خارج بود.و به اینکه به خاطر من برگشت اینجا.و اینکه یکی از دلایل اصلی که خانوادش با من مخالف بودند همین بود که من اونو وادار کرده بودم ایران بمونیم. بعد هم گفتم فلانی داره میره.پکر شد.کمی صبر کرد و وقتی من رفتم پای کامپیوتر آهسته با موبایل با کسی صحبت میکرد.به این جمله اون فکر میکردم:" بدون که فقط من نیستم که ازت پنهون کاری میکنه".شک برم داشت.مانی از خونه زد بیرون.گفت کار داره میاد.از این کارا بلد نبود.حالا از کی یاد گرفته بود؟ بعد از یک ساعت زنگ زد که مهمون داریم.اون بود و خانومش و بچه اش.اینقدر اون روز اذیتم کرده بود که دلم نمیخواست ببینمش حتی.ولی فکر اینکه این لحظه های دیدار کوتاهه و داره تموم میشه؛ نمیذاشت بهش بی توجه باشم.درمونده شده بودم.مونده و رونده و مستاصل.بعد یک جلسه توجیهی برای من گذاشتند و سه تایی مخمو به کار گرفتند که باید به فکر آینده خودمون و بچه هامون باشیم.که مانی داره اینجا حروم میشه.که من دارم اینجا حروم میشم.که همه کارها رو کردند و تقریبا اقامت ما هم داره درست میشه!خدایا اینهمه شوک توی یک روز برام خیلی زیاد بود.از مانی به شدت عصبانی بودم.ولی اون توضیح داد که تو اونو راضی کردی مدارکمون رو در اختیارش بذاریم تا فقط یک اقدام کوچولو بکنه.و نمیدونسته که تا این حد جدی داره پیش میره.میگفت لزومی نداشته چیزی رو که نه به داره نه به باره به من بگه تا اعصابمو خورد کنم!! آب پاکی رو ریختم روی دستشون.گفتم تمومه.امکان نداره من پامو از اینجا بیرون بذارم.مانی خوب میدونه.تو هم بدون.الان نمیدونم چه حالی دارم.ناراحتم؟ خوشحالم؟ بی تفاوتم؟ غمگینم؟و یا از اینکه همه چیز داره پشت پرده انجام میشه منزجرم؟
................................................................
لحظه ای با من باش...
اي دل چو فراق دوست کردي خون شو
اي ديده موافقت کن و جيحون شو
اي جان تو عزيزتر نئي از يارم
بي دوست نخواهمت زتن بيرون شو

...................................................................
پ.ن:Only very few people live Ninety-nine point nine percent of people only slowly commit suicide
انگشت شمارند مردمي که زندگي مي کنند؛نود ونه ونه دهم درصد از مردم تنها آرام آرام خودکشي مي کنند." اوشو"
پ.ن:گاه زخمي که به پا داشته ام، زير و بم هاي زمين را به من آموخته است. "سهراب سپهري"
پ.ن:تا زنده هستيد خوشحال باشيد ، چون مدت طولاني خواهيد مرد"....."

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:15 | لینک  | 

اين روزها افتادم توي تله سورپريز ماني.ميدونه؛ ميدونه که خوشم نمياد در حاليکه همه مانتو هام کثيفه؛ لباسهام آماده نيست؛ خيليهاشون چروکه؛ اوضاع کاريم شلم شورباست و هزار تا کار عقب افتاده و برنامه از پيش تعيين شده دارم؛ نبايد بياد با يک چيزي مثل "برنامه" چندين روزه؛وقتمو پر کنه و دقدقه(دغدغه!) هزار تا کار کرده و ناکرده رو برام بسازه.ولي اينبار؛ من هم گفتم بذار "دلم" رو بزنم به "دريا".البته نه اون درياهايي که هميشه ديدم.بگذريم که نه ميخوام دوست آشنا پيدا بشه همين الان؛ و نه ميخوام پز بدم و شماها هي بگين از خودم تعريف کردم.يک مدتي از دنياي نت دور بودم.خيلي خيلي احساس امنيت و آرامش داشتم.گو اينکه صداي موجهاي دريا هم مزيد بر علت شده بود.نميدونم چي توي وجود اين آبي و سبز بي کران هست؛ که اينقدر آرامش به رگهات مي پاشه. بعد از اون بيماري سخت؛ بعد از اون جريان آشنايي دوباره؛ بعد از اون کشت و کشتار و انتحار و هاراگيري و خودسوزي و خودکشي و دگر سوزي و لجنمالي و کت شلوار قهوه اي تن کسي کردنها؛ توي اين دنياي نويسندگان و عرضه کنندگان محصولات فرهنگي!؛ وبعد از اين لحظه هاي معلقي که بين زمين و آسمون داشتم؛بين رفتن و موندن؛ تصميم گرفتن و رها نکردن؛ و اينهمه حسهاي متضاد که حالمو به شدت دگرگونه کرده بود ؛ و وضعيت روحي بدي برام رقم زده بود؛ خيلي خيلي به اين هوا به هوا شدن نياز داشتم.نياز داشتم فاصله بگيرم از همه چيز.تا خودم رو دوباره پيدا کنم.گم شده بودم....گم شدم در پهنه صحراي عشق....در شبي چون ظلمت چشمت سياه....ناگهان بي آنکه بتوانم گريخت....آخ که چقدر خوشحالم ادامه اين شعر ميسر نشد.وقتي رسيدم؛ به گمانم خيلي ها دنبال من گشته بودند.و خيليها هم خيلي بي اثر! که عجيب مينمود.وقتي اينهمه دوري و دوباره مياي اينجا سرک ميکشي؛ فکر ميکني خيلي زمان گذشته و در نبود تو خيلي چيزها عوض شده و يا خيلي اتفاقها افتاده.ولي بعد که نزديک تر ميشي؛ ميبيني همين اتفاقات هميشگي بوده.تا بوده همين بوده.درسته که تو دور شدي و امروزت با ديروزت متفاوت بوده؛ ولي همه اينها که ساکن بوده اند؛ همونطور دچار کثرت روز مرگي شده اند. منتظر دو نفر بودم؛ که متاسفانه هيچ يادي از من نکرده بودند.نميخواهم بي انصافي کنم؛ ولي همونقدر که از احوالپرسيهاي عده اي خيلي به وجد اومدم؛ و پر از غرور و حسهاي خوب شدم؛از بي مهري عده اي هم دلگير و فسرده ؛و دلشکسته بگويم انگار بهتر است؛ شدم.در مورد يکي؛ خوب فقط دلگير شدم.اما در مورد ديگري، حس تلخي دارم.وقتي به نقطه اي برسي که احساس کني؛ توي يک پريود زماني؛ فقط بازيت داده اند؛ و تو بازيچه بوده اي؛ چه حالي ميشوي؟آن هم فکر کن آدمي بوده اي که خيلي کم پيش آمده با کسي صميمي؛ البته نه به معيار شما، به معيار خودم که شايد از نظر شما آنقدرها هم صميميت نبوده باشد؛شده باشي.حداقل انتظار داشتم وقتي حس کردم توي شرايط سختي هست؛ و نياز به شايد همدلي دارد؛ براي درخواست همياري که بهش داده بودم؛ يک شکلک بي ارزش ياهو تقديمم ميکرد.ولي جواب ندادن را نه؛هيچ رقمه نميتونم ببخشم و باهاش کنار بيام.متاسفم که توي قاموس من بخشش نيست. بخشش يعني توهين به شعور و شخصيت خودت. سالها پيش سر کلاس بحث ميکرديم که:forgive or forget? خوب البته از 25 نفر موجود همه يا گفتند forgive, يا گفتند forget, يا هر دو. و تنها کسي که not fprgive, not forgrt بود؛ من بودم.اين قاموس منه.کاريشم نميشه کرد.ولي خوب؛ زياد هم در مورد تو يکي سفت و سخت نيستم.راستش را ميخواهي؟ دليل کارت برايم ذره اي اهميت دارد؛ نه انجامش. و در نهايت هم؛ ميبينم آنقدرها مهم نيست!باور کن! و تو دوست خوبي که مدتهاست با من داري نامه نگاري ميکني؛نميدوني چقدر آروم ميشم حرفهاتو که ميخونم؛ و حرفهامو که ميخوني! باور کن گاهي دلم ميخواد در آغوش بکشمت و دستاتو بگيرم! دلم ميخواد مثل دوران مدرسه زود بيام سر کلاس تا تو رو ببينم و حرفهاي دلمو واست بگم! خبراي جديد رو هم! کاش تو يکي به اعتمادم پشت نکني! خنده داره که در حال حاضر احساس ميکنم از تو محرم تر به اسرارم؛ کسي را نميبينم! از اين حسي که به وجودم ريخته اي؛ ممنونم! همدل! و يکي ديگه هم هست که بايد جدا از حمايتش تشکر کنم؛مهدي ناصري عزيز...هميشه شرمنده ات بوده ام. و البته؛ تو دوستي که از اون ور آبها!!! احتمالا اين روزها اينجا لنگر انداخته اي! دارم روي ديدارت فکر ميکنم؛بدجور! و دو جمله براي دوست عزيز انگليسي زبانم! مينويسم؛ که دست خالي نياي بري!
for you! my fellow!Erick!
some of the best moments in life:
#to hear a song that makes you remember a special person!
#to wake up and realize it still possible to sleep for acouple of hours!
#to fall in love!!!
its my favorate!!!:
#to laugh.....laugh....and laugh...remembering STUPID things done with STUPID friends!!!
.............................................................
لحظه اي دوباره و دوباره؛تويي که دوستم داري؛ با من باش!...

نمانده در بدنم عشق ،شور ، حتي حس
کجاي زندگيم مرده اي ؟ بگو ناکس!
کجاي زندگي يک زن تمام شده
که مي جود غزلش را و نيمه شب «خس خس»؟
نفس کشيده ترا توي «دشنه» اي خو ني
نفس کشيده و هي داستاني از «بورخس»...
تمام ميشوم امشب ...هي اين خودت هستي؟
که خودکشي شده اي زير دستگاه پرس!
ببين هنوز خودم را نمي شناسم من
زبان مادري ام...اشتباه کردم! yes ؟
چقدر شغل جديدم به من نمي آيد
براي حضرت ابليس پيرgood business
چه ياد گاري تلخي به دست من دادي
چه اشتباه بزرگي که بين ما «حادث»...
....................................................................
پ.ن:هنوز "مطمئن" نيستم؛ولي انگار آخر اين شعر واسه تويي بود که....

پ.ن:اومدم!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 4:40 | لینک  | 

این بخشی از صحبتهای مهندس درویش عزیز است.خودم را موظف به فریاد دانستم.گفته بودم که: «حقيقت جز صدايي که بلندتر شنيده مي شود نيست».پس فریادمان را بلندتر کنیم.با تاسف از اینکه خانوم جوادی که خودش باید بلندترین فریاد باشد لابه لای اینهمه همهمه گم کرده است خودش را.

لينك اعتراض به فقدان حمايت‌هاي حقوقي و حقيقي لازم از محيط‌بانان

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 18:1 | لینک 

نه اینکه رفتنم ساده است...
عادت به خداحافظی هم ندارم.
سلامی برای همه روزهایی که نخواهم بود......
نميدانم چرا در اين ابتذالي که در وبلاگ نويسي به آن دچار شده ام دارم دست به چنين کاري مي زنم، شايد يک دليل آن اين باشد که ـ با کمال تأسف ـ مي بينم«حقيقت جز صدايي که بلندتر شنيده مي شود نيست»


 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 10:45 | لینک  | 

ماني نبود و من با شما اومدم عروسي دوست مشتركمون.بين اومدن و نيومدن ترديد داشتم طبق معمول هميشه؛تنبلي داشت به من چيره ميشد كه باز پيله كردنهاي تو شروع شد.روز قبلش يك دعواي حسابي توي شركت با هم كرده بوديم.از اونهايي كه گفته بودم ديگه برنميگردم اينجا.لجم ميگيره توي دعواها همش ميخواي من دركت كنم.تو هر مسئله اي من بايد تو رو درك كنم. و براي اين بايد درك كردنت هزار و يك دليل ميتراشي كه هيچ كدومشم موجه نيست.ولي اينقدر كلامت نافذه كه من بدون اينكه فكر كنم؛ با خودم تكرار ميكنم كه بايد دركت كنم.ماشين آقا دوماد موقع گل زدن دهنش سرويس شده بود.يك گل فروشي هست كه كارش خيلي عاليه؛ولي محوطه كافي براي گذاشتن و آماده كردن ماشينها نداره.همين شد ديگه.يك كاميون موقع دور زدن رفته بود توي ستون ماشين.چون ماشين آقا دوماد هم مدل و هم رنگ ماشين تو بود؛اونو بهش دادي تا لنگ نمونه.شب يا ماشين گل زده برگشتيم خونه.دخترت عقب ماشين بغل من خوابيده بود.يك حس جالبي داشتم.اولين مهموني يا جشني بود كه من داشتم برميگشتم؛بدون اينكه دهنم بوي الكل بده. آدم با تو باشه جرات نميكنه سمت مزه ها هم بره!خانومت اصرار داشت اول اونا رو برسوني چون بچه خوابه.تو ظاهرا داشتي سر اين مسئله كه درست نيست!بحث ميكردي.خيلي ريز ريز.من هم خودم رو به اون راه زده بودم و با موبايلم ور ميرفتم و براي ماني sms ميزدم.بعد نهايتا خانومت پيروز شد.اول اونا رو رسوندي.من گفتم يك آژانس برام بگير خودم ميرم.ولي خانومت نذاشت.اين شد كه من و تو و ماشين گل زده عروس! تنها شديم.نرفتي!از راهي كه بايد ميرفتي.پيچيدي رفتي سمت پاتوق هميشگي قديميمون.صداي ترانه ....رو بلند كرده بودي و بشكن ميزدي واسه خودت!اينقدر شاد بودي؛كه نتونستم توي اين شاديت وقفه بندازم و بپرسم چرا مسير اصلي رو نميري؟كنار پاي يك پيرمرد سيگار فروش ترمز زدي و دو نخ دانهيل خريدي!بعد هم ازم پرسيدي فندك دارم؟كه گفتم نه!يك فندك هم خريدي.بعد رفتيم بالاي فراز.ساختمونايي كه توي ساختنش شريك بودي رو بهم نشون دادي.بعد هم رفتيم يك جايي كه هميشه ميرفتيم.جايي كه چمنهاش شيب داره و ما اون بالا ميشستيم.پشت به همه مردم.رو به چراغهاي شهر كه سوسو ميزد.هيچكس جرات نميكرد اون موقع شب با اون ماشين گل زده به ما گير بده.نشستيم.بي خيال لباسهامون شديم كه ممكنه خراب بشن.به خصوص كه لباس من حرير سفيد هم بود.چقدر دلم ميخواست تنگ تو مينشستم و سرمو ميذاشتم روي سينه ات.ولي حالا يك نيم متري با هم فاصله داشتيم.و اين نيم متر فاصله؛يك دنيا نبايد توش بود.اعصابم به هم ريخت.گفتم بريم منو برسون خونه.گفتي كه خسته شدم؟گفتم خوب آره.سيگاري آتيش كرديم و براي اولين بار ديدم تو لب به سيگار زدي.گفتم براي هر دو تامون بده.گفتي مگه اهميتي هم داره؟عمر دست ما نيست.پس مواظبت به اين سفت و سختي هم نميخواد.دست اوني كه هست خودش بلده چيكار كنه.بعد هم سرفه هاي مكرر تو بود كه داشت خفت ميكرد.خيلي جالب بود.هر كي رد ميشد برامون بوق بوق ميكرد.من واقعا هيجان زده شده بودم و ديگه سعي نميكردم هيجان و شاديمو پنهون كنم.بهم گفتي ميدونستي كه چقدر اين صحنه رو توي ذهنت مرور كرده بودي؟چند سال اين توي فكرت بوده كه ما دو تا توي يه ماشين گل زده ميشينيم و ميريم پي زندگيمون؟و اينكه موقع عروسيتون وقتي در ماشين رو براي خانومت باز كردي؛حالت از خودت به هم خورده.از اينكه نتونستي چيزي رو كه ميخواستي براي خودت نگه داري.خدا رو شكر كه من اين احساس رو نداشتم.خواستم ذهنتو از موضوع منحرف كنم.شروع كردم درباره كاراي شركت حرف زدن.ولي تو اصلا به حرفهاي من گوش نميكردي.شديد توي رويا بودي.تقريبا نصف مسير به سكوت گذشت.منو كه رسوندي؛موقع پياده شدن نه باهام دست دادي نه خداحافظي كردي نه جواب تشكرم رو دادي.همينكه من درو باز كردم هم رفتي.در آپارتمان رو كه باز كردم؛خسته و داغون خودمو روي اولين مبل كنار در پرت كردم.زرتي زدم زير گريه.صداي زنگ در اومد.و بعد چهره تو پشت آيفون.سرت رو بالا نمي آوردي.گفتي كه همه چيز رو به راهه؟ گفتم آره. ترسم اسن بود صدام گريه آلود باشه يا كمي بلرزه.خيلي سعي كردم بغضمو مخفي كنم.خداحافظي كردي و رفتي.بعد من يك چند دقيقه اي منتظر شدم و بعد احساس امنيت از اينكه حالا ميتونم راحت گريه كنم پيدا كردم؛و بالشمو گرفتم توي صورتم و گريه كردم.توي همين احوال تلفن زنگ زد و تو پشت خط بودي.صدات به شدت منقلب بود.بعدش معذرت خواهي كردي از اينكه اذيتم كردي؟ گفتم تو هيچ وقت نميخواي عادي باشي.هميشه يك كارهايي ميكني كه منو ناراحت كني.حس كردم اونور خط داري اشك ميريزي.صدات و نفس نفس زدنت مثل وقتي بود كه من بهت گفتم دارم براي هميشه از پيشت ميرم.اون روز تو به اندازه تموم عمرت گريه كرده بودي.اصلا تحمل ديدن اشك روي گونه هاي يك مرد رو ندارم.حتي از تصورش هم ناراحت ميشم.چه برسه كه اون مرد؛يك مرد به تمام معنا مثل تو باشه.گفتم كه بده.برو خونه خانومت الان نگرانت ميشه.از پشت گوشي بوسيدمت چون احساس كردم به اين بوسه نياز داشتي تا آروم بشي.همه غمهاتو ازت گرفتم.يادآوري كردم كه شب خيلي قشنگي بود و هيچوقت امشبو يادم نميره.خوشحال شدي.بعد كه تلفن رو قطع كردم؛اومدم با تويي كه چند وقتيه باهات حرف ميزنم؛حرف بزنم.نبودي.برات آف گذاشتم.چقدر اون موقع نياز به حرف زدن با تو داشتم!ابسولوت رو از يخچال در آوردم و چند پيكي كه بتونه فقط منو بخوابونه زدم.دهنم تلخ شده بود.نفسم بوي الكل ميداد.ولي يكي از شيرين ترين و راحت ترين خوابهاي عمرمو كردم.ميدونم كه اگه چشم تو به اين صفحه بيفته؛ راحت ميتوني بفهمي اين وبلاگ منه.ولي اشكالي نداره.نوشتم كه براي هميشه همينجا اين شب به ياد ماندني عزيز؛شب پر از خاطره و شبي كه من و تو آرزوي محقق شده ديرينمونو ديديم؛يادم بمونه.
...............................................................
لحظه اي با من باش....

هنوز مي جوشم در درون خود:قـُل قـُـل
...نه!خواب؟نه! هيجان؟نه!نوار؟نه!الکل؟...
نشسته اي لب ميز آنطرفتر از تقويم
ميان بغض خودت :نامه?شاخه اي از گُل؟
که بعد اين همه مدت رسيده و حالا
به اين نتيجه ي مضحک رسيده ام در کـُل ؟
که عشق چيز کثيفيست آنهم از اين نوع
که عشق چيز کثيفيست ؟پشت اين پاترول ؟
نمي شود به شما فکر کرد پس تا بعد!
دوباره نامه ي بعدي دوباره پشت رُل
که صاف خيره شوي توي آينه با درد
که هي مرا بجوي آن عقب نگاهت زُل؟
زده به مغز من و منفجر شدم در خود
و مي دهد هيجانت مرا به بالا هُل
دوباره تف شده ميز توالتم خيس است
«فني توئين»وسط «ياردلي»?«جئو»?«کارول»!

.................................................................
پ.ن:خواهش ميكنم!من براي گذاشتن اين پست اينجا كلي دل دل كردم.اگر میخواهي شماتتم كني؛نكن.يادت باشد كه خواهش كردم.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 8:52 | لینک  | 

شايد هم اشتباه ميكنم.چيزي كه الان روي اين صفحه ميخوام بنويسم،نميدونم درست چي هست.ولي من مينويسم و از اونها با عنوان عاشقيهايم نام ميبرم.شما خودت هر تصوري و هر برداشتي داري؛ميتواني براي خودت اعمال كني. فكر ميكنم 5 سالم بود.حالا كه فكر كردم و ياد آلبوم عكسم افتادم؛مطمئن شدم كه درست 5 سالم بود.توي يك خانه درندشت در تقريبا مركز شهر زندگي ميكردم.كوچه ما پر بود از اين جور خانه ها.با ديوارهاي خيلي بلند و باغچه هاي جور واجور.من بين كلي جك و جونور بزرگ شدم.شايد مثل خيليهاي ديگه.يكي از بزرگترين و لذت بخش ترين سرگرمي هام؛اين بود كه عروسكام رو گوشه حياط بچينم كنار هم و با اونا بازي كنم.گاهي مادرشون بشم و از درس نخواندنشون شكايت كنم!گاهي معلم بشم و به خاطر بي ادبي سر كلاس دعوايشون كنم؛ازشون درس بپرسم و از اين جنگولك بازيها كه وقتي بچه هاي واقعي مردم هم گيرم مياومد؛سرشون پياده ميكردم!موضوع مربوط به حياط قديمي ما بود.همسايه اي داشتيم كه فكر ميكنم يك زن و شوهر تقريبا جوون بودند با يك پسر و يك دختر.دخترك انگار از من كوچيكتر بود ولي پسرك هم از من بزرگتر.هميشه خدا صداي دعوا و كتك كاري زن و شوهر جوان بلند بود.هميشه و تقريبا هر روز.و در كنار اون هم صداي گريه و زاري دخترك.خيلي دلم ميخواست بدونم اينطور مواقع پسرك كجاست و چرا هيچ صدايي ازش در نمياد.يك روز درگيري بين اونا خيلي شديد شده بود و زن همش فرياد ميزد كمك كمك داره منو ميكشه؛كشت؛كشت...و از اين حرفها كه با جيغاي دلخراشي همراه بود.تصورشو بكنيين يك بچه توي اون سن و سال چقدر ميتونه ضربه روحي بخوره از اين ماجرا.من خيلي ترسيده بودم و خيلي هم كنجكاو بودم.اينبار مامان بابا نتونستن مثل هميشه سكوت كنند و بگن به ما مربوط نيست كه دخالت كنيم.هراسون به سمت در رفتند و خودشونو رسوندن خونه اونا.سر و صداها خوابيده بود و من دلم ميخواست ببينم اونور اين ديوار بلندچه خبره.بدجوري هم دلم ميخواست.همش ميترسيدم نكنه مامان باباي منو بلايي سرشون آورده باشن.آخه سكوت وحشتناكي بود.من هم ميترسيدم اون موقع شب برم تو كوچه و يك مسير تقريبا طولاني رو تا در حياط اونا طي كنم.اگر در رو باز نميكردند چي؟يك نردبون به ديوار تكيه داده شده بود كه ظاهرا براي عوض كردن لامپها و چراغهاي حياط بود.اون روز از صبح يك نفر توي حياط كار ميكرد.به سرم زد از نردبون برم بالا.اول يك كم ميترسيدم؛ولي بعد رفتم؛تا آخرين پله نردبون رفتم؛ولي باز هم يك متر فاصله داشتم.تصميم گرفتم برم روي دو تا تيرك عمودي نردبون.هيچي يادم نمياد.از اون صحنه فقط يك حس كرخت شدن و گز گز كردن ياخته هاي بدنم؛و زخمي كه روي ساق پام تير كشيد يادمه.مدت زيادي بيهوش بودم.و مدت زيادتري از اين زمان رو تك و تنها ميون لاله عباسي هاي باغچه افتاده بودم.اون گوشه ازحياط تاريك بود و خيلي طول كشيده بود تا منو كه غرق خون بودم پيدا كنن.بعد از يك هفته كه از بيمارستان به كل مرخص شدم؛ و اومدم خونه؛همون خانوم همسايه؛كه من هيچ وقت تا اون موقع نديده بودمش؛با بچه هاش اومدن عيادتم.چيزي كه براي من مثل يك گنجينه اسرار ميمونست؛همون پسرك بود.اسمش طاها بود.نميدونم؛يك حس عجيب و غريبي بهش داشتم؛نميدونم چي بود؟نميشه بين دو تا بچه حسي به اسم عشق تصور كرد؟خيلي خيلي غريب بود اين حالتي كه بين ما بود.كنار تختم نشسته بود و تمام مدت توي  چشمهاي من نگاه ميكرد.از اون روز به بعد ما بيشتر روزهامونو با هم ميگرونديم.همينكه از مدرسه مي اومد؛كوله اش رو برميداشت و صاف ميومد خونه ما.خيلي با هم اياغ شده بوديم.دوستش داشتم!باورتون ميشه درست مثل همين حالا كه عاشق كسي باشم؛اونو دوست داشتم؟يك روز همو نميديدمي هر دو تامون بهونه گير و بي حوصله ميشديم.البته اين سرخوشي زياد دووم نياورد.پدر و مادرش از هم جدا شدن و خونه هم براي جور شدن مهريه خانوم كه گويا خيلي زياد بود فروخته شد.اوايل ميومدن خونمون؛ولي كم كم همه چيز؛در غبار زمان نيست شد.من از اينهمه خاطره با اون؛وقتي يادمه كه دستهامو گرفت توي دستش و جلوي پام زانو زد و از من خواست بهش وفادار بمونم!!!! برميگرده يك روزي!!!و اين درست وقتي بود كه 8 سال بيشتر نداشت.به گمانم از يك تاتري كه همون وقتها با هم رفته بوديم ياد گرفته بود.خوب اينهمه اراجيف بافتم كه يك چيزي رو بگم؛اما ميترسم از اينكه باورش براي شما مشكل باشه.ولي اگه بتونين قبول كنيد زندگي من هيچوقت از مسير جريانهاي عادي نميگذره و هميشه دريايي از طلاتم و شگفتي بوده و هست؛هضمش براتون راحت تره.چند وقت پيش رفتم يك آرايشگاه توي اين محله جديد كه اومديم.خيلي از كارشون تعريف ميكردند.از همون اول كه وارد شدم،يك حس غريبي داشتم.گذاشتم به حساب جديد بودن مكان(از اون مكانها نه ها! از اين مكانها!)خانومي كه مثلا حكم رييس آرايشگاه رو داشت؛مدت مديدي بر و بر منو  نگاه كرد و تعجبمو كه ديد؛پرسيد كه من قبلا اينجا اومدم؟ گفتم نه.شايد ميخواست بگه اما قيافتون خيلي آشناست كه فقط به گفتن كلمه اما اكتفا كرد و بقيه حرفشو خورد.رفتم نشستم روي صندلي و و آماده شدم تا به جون ابروهام بيفتن.يك دختر باريك و بلند كه خودشو به شدت برنزه كرده بود؛ اومد سراغم و مشغول شد.من تمام مدت چشممو بسته بودم.وقتي يكي رو تموم كرد چشممو باز كردم تا ببينم چيكار كرده.درست رو به روي من عكس يك عروس و دوماد توي قاب بود.پسره....همينكه ديدمش دلم لرزيد....با اون نگاه نافذش....دخترك متوجه تغيير حالت من شد.خيلي احمقانه بود...اما رنگم پريده بود.هيچ نگفتم.دخترك اما هي توي فكر بود.تا اينكه به زخم پشت گوشم رسي. موچينش رو كنار گذاشت و اسممو صدا زد!جاي هيچ تاملي نبود.اين همون دخترك بود و اون عكس هم همون پسرك و اون خانوم هم مادرشون.لحظه خيلي جالبي بود.پر از حسهاي خوب دوران بچگي.پر شدم از عروسك بازي و گرگم به هوا و قايم باشك.
پدرشون چندين سال بعد فوت ميكنه و مادر يك آرايشگاه ميزنه.دخترك يك و دو بار ازدواج ميكنه و در نهايت الان مطلقه است.و پسرك...توي يكي از اين بلاد كفر كار و باري به هم زده.تحصيلاتي و دم و دستگاهي.يك پزشك خيلي موفق.زنش از اين اروپاي شرقيهاست.الان دو تا دختر داره.يكيش هم اسم منه!عجيب نيست؟يك اسم كاملا منسوخ شده!
....................................................
لحظه اي با من باش...

ميان بوق زدنهاي ممتد "كمري"؛
ميان سرفه خشك مسافران خواب آلود؛
ورق زدن تند تند مجله هنري؛
نه؛نميشود كه بگذري آرام؛
از اين ديوارهاي دراز بي خبري؛
دلم دوباره پر از رنگ آشوب است؛
صداي خسته از "حرفهاي سحري"!
كه ميزند خودش را به اين راه؛ آن راه؛
خودش را كه سپرده به دست بي ثمري
براي چشمهاي تو هم بي بهانه شده ام؛
ميان لايه هاي پيچ در پيچ پر از خطري؛
كه گمانم همان دل هزار تويت است؛
كه ميزند به دلم زخمي؛نيشتري
من و ترس دير شدن و دير شدن و...
و حرفهاي تو ؛ مثل شماتت پدري
كه شب شده باز دخترش دير كرده
و ميچيند كنار هم؛حرفهاي بي اثري!
به اتاقم رسيده ام و با نوك پا؛
شبيه باله دختران صوري
ميخزم پشت ميز تازه!خود!
بگو كه نديدي ام با اينهمه دربه دري!
قيافه در هم چشمهاي بي روحم؛
كه رفت به سمت دري كه تو پشتش....
صداي نفسهاي خسته شيئي؟
كه برده سفيدي خود را به سمت دري
و گريه اي كه چشمهاش آبيست....
به رنگ همان آبي همان سحري...
كه سرم به روي شانه ات خم بود...
نه شايد براي سينه ات؛مرهم بود
چقدر دوستت دارم؛ميجهد ميان افكارم...
دوباره همان خواهش تو و همان نظري
كه"بيا با من بمان ....با من بمان...."
ادامه دارد...............
......................................................
پ.ن:دلم ميخواهد در برابر اينهمه كج رفتاري خواننده يا بعضي خوانندگان اين وبلاگ(گمانم لحن همه نامهايي كه اينگونه خطابم ميكنند يكيست)سكوت پيشه كنم.اما متاسفانه ميبينم كه بعضيها علاقه عجيبي به خدشه دار كردن جايگاه انسانها دارند؛و اين سكوتها نميتواند پاسوخگوي اين مرضها باشد.نميدانم چطور در همهمه اينهمه ابتذالي كه وبلاگ نويسي دچار آن شده است؛هنوز شوق نوشتن دارم.
پ.ن: از پرستو نوشته ام بهناز جان!ولی نمیتوانم اینجا بگذارمش.شاید روزی توانستم.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:44 | لینک  |