تبليغاتX
پندارهای آرایه

هی تو! لحظه ای با خود خود من باش....

من و تو توي اين سياهي سالن
آن طرف تر ز بيدهاي خسته مجنون
و صدايي كه هي مينوازد از"محسون"
و دستهايي كه ميرود بالا
و چشمهايي كه ميشود محزون
و دست و پا زدن پر حرارت عشقي
كه گذشته رنگ دلش از خون
و من براي بردن ديروزم بود
كه داده ام رگ خوابم را به دست جنون
من و تو و هياهوي همهمه ها
و بوي عطر "جدور" كه ميكند مفتون
و صداي جيغ و آوار شاديها
و صدايي كه ميخواند اين مضمون
"خيلي دلگيرم؛؛بي تو مي ميرم"
و مني كه براي توام تجسم افسون
و اشكهايي بي اجازه پلكت
و اشكهايي كه ندارد شگون
و گريه هاي فروخورده مني كه ميريزم
و هق و هق اشكهايي ؛ به روي ساكسيفون
و باز تو پشت خطي و من جواب نميدهم
به سادگي زنگهاي اين تلفن
پناه برده اي به شانه هاي زخمي كه زخمهاش
باور نميكني از غرور تو هست مرهون
و باز براي كم شدن من از خودت چه كم داري؟
جز نوازشي؛ به گونه اي تب آلود و گلگون؟
و داري زمزمه ميكني براي گوشهايي كه
سپرده سرش را به دار جنون
تو خواستي برود اين دل خسته؛نخواستي؟
و او گوش ميكند به خاطر عشق تو؛ از همين اكنون

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 3:4 | لینک  | 

خاطرات دوران دانشجويي من؛مثل خيلي از شماها جالب و هميشه شنيدني هستند.منتهي فرقشون اينه كه اينقدر تابلو و نادرند كه هر كي هر جا بشنوه اگه آشنا باشه نميتونه بگه اين يك تشابه بوده و بس!ولي خوب؛من نميتونم نگم و گاهي يه گريزي به اونا ميزنم و اينجا مينويسمشون.جمعه دوچرخه هامونو ورداشتيم و رفتيم پارك چيتگر.حدود 20-30 نفر بوديم.همونايي كه هميشه قاطي هم هستيم؛يه چيزي ميگن؛يار حجره و رفيق گرمابه؟!!! طبق معمول بچه ها يك چند تا پيك زده بودن و اومده بودند.بعد ما اعتراض كرديم كه شماها دوپينگ كردين.تو هم بودي.ولي خانومت تمام مدت توي ماشين نشسته بود!! من و تو و دخترت با هم بوديم. ماني هم توي پيست.خوب من به علت همين خاطره اي كه ميخوام براتون بگم از پيست گريزونم.اون سال فكر ميكنم سال 7... بود؛ما بچه هاي شر و شور دانشگاه تازه همو پيدا كرده بوديم.البته بيشتر هم رشته اي و هم كلاسي بوديم. ولي من هميشه تو هر جايي و توي هر دانشكده اي يه آشنا و يك مثلا دوست صميمي داشتم.اون دفعه هم چيزي حدود همين 20-30 نفر بوديم.هميشه جمعه ها برنامه داشتيم...تا قبل از اينكه عشق بياد و همه اين تفريحات و فرصتهاي طلاييمو بسوزونه. از اين شلوار جينهاي كاغذي تازه مد شده بود.فكر كنم يادتون باشه.همش توي يه مشت جا ميشد.چقدر الان هوس اون تيپ شلوار رو كردم.فاق كوتاه و نازك و البته خوش ريخت.يك دونه آبي برفيشو خريده بودم و چه عشقي ميكردم باهاش.عادت من اينه كه وقتي يه چيزي ميخرم؛ اينقدر ميپوشمش؛توي هر جايي و هر مناسبتي! كه ديگه نشه ازش استفاده كرد.اون روز هم براي دوچرخه سواري اونو انتخاب كرده بودم.دخترها بيرون پيست و پسرها توي پيست مشغول بودن.من كه اينطور مواقع حس منم منمم گل ميكنه؛به سرم زد برم توي پيست و خودي نشون بدم.خداييش دو سه دور اول خيلي با حال بود؛ولي بعد كه خيلي سرعت گرفته بودم؛كنترل دوچرخه(همچين ميگم كنترل كه انگار هواپيما بوده!!)از دستم در رفت و محكم خوردم به ديوار پيست(نپرسين چطور كه خودمم نميدونم!!)و بعد يه چيزي از سر تا پامو سرد كرد.خون بود كه از سر و صورت و دست و پام فواره ميزد! انگار همه گلبولهاي قرمزم منتظر همچين فرصتي بودند تا خودشونوپرت كنن بيرون رگهام.قيافه قد و مغرور من كه بعد از اونهمه جراهت پاشدم و رفتم سمت دوچرخم و يه لبخند به همه اونايي كه از نگراني داشتن ميمردن و فكر كردن من مردم! تحويل دادم؛تا مدتها سوژه بچه هاي دانشگاه شده بود.و من به صفت خلباني نائل شده بودم!خلاصه دوچرخمو ورداشتم و از پيست زدم به چاك.توي همين احوال متوجه يه چيزي شدم.خيلي دردناك بود!شلوار من از ته يه پاچه تا كمي اونورتر فاقش پاره شده بود!اصلا نميشد يه قدم هم بردارم!و من حدود 5 دقيقه با همون وضعيت رژه رفته بودم.يكي از بچه ها رفت ماشينشو آورد و بقيه هم دور منو گرفته بودن و داشتن از خنده ميمردن.يك چند تا سنجاق گير آوردم و بهم وصلشون كردم.ولي بازم افتضاح بود.حسام كه هميشه آچار فرانسه بود و از شير مرغ تا جون آدميزاد توي سامسونتش پيدا ميشد؛يه نخ سوزن برام آورد و من انگار بهترين هديه دنيا رو گرفته بودم.و حالا بعد از اينهمه سال؛اين خاطره دوباره همون جمعه برام زنده شد.البته ايندفعه شلوارم پاره نشد؛ولي چنان رفتم روي چرخ يكي ديگه؛كه هر دوتامون چند تا جفتك زديم و خورديم زمين.و ايندفعه نميشد به قيافه عصباني و شماتت بار ماني و تو نگاه كرد و خنديد!!!

..........................................
لحظه اي با من باش...

عشق تنها كار بي چراي عالم است چه ، آفرينش بدان پايان ميگيرد .معشوق من چنان لطيف است كه خود را به بودن نيالوده است كه اگر جامه ي وجود بر تن ميكرد نه معشوق من بود .
( دكتر شريعتي )
.........................................
پ.ن:ايستادگي كنيد تا روشني ببخشيد شمعهاي افتاده خاموش مي شوند.....

پ.ن:بد نيست سري به كامنت دوني پست قبل بزنيد...
جواب خيلي سوالها را اگر كگمي زيرك و عاقل باشيد مي يابيد.براي منكه آرامش خاطري بس بزرگ آفريد.از اينكه اطمينان پيدا كردم به چيزي كه هميشه با شك بيانش كردم.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:17 | لینک  | 

ميفهمم؛شايد تا چندين سال پيش دركش نميكردم؛حال اما ميدانم باز چه آتشيست كه به جانم گرفته.با اينهمه افت و خيزش؛ آشنايم. رنگش را ميشناسم؛عطرش را مي شناسم.حال و هوايش را نيز.ميدانم؛ميدانم كه باز دارد شروع ميشود.باز دارد كار دست من ميدهد.هميشه اينطور مواقع بايد خيلي هشيار باشم.نبايد زياد جايي آفتابي بشوم.نبايد زياد تماس داشته باشم. ولي نميشودكه! هميشه يك چيزي پيش مي آيد كه تو را از پيله ات بيرون بكشد؛ و به بند نگاهي بياويزد.دقيقا نميدانم چرا؛ ولي اين چرخه ايست كه سالهاي سال است خودش را در من تكرار ميكند. نگاهم تيز ميشود؛لبهايم خندان؛شادي به قلبم چنگ ميزند و من هي از اين سكر پر ميشوم.هي پر ميشوم.كسي هي انرژي مثبت برايم فوت ميكند.ناخنهايم را ميجوم؛ بي آنكه بخواهم؛يا بدانم كه چه ميكنم.گويي اينجا نيستم.قراري با بهترين فرشته هاي خدا.در بيت المامور.
هميشه اينطور مواقع؛بايد نگاهم را بدزدم؛آه؛ اين نگاه! آخرش كار دستم ميدهد.يك چيزي از چشمم ميجهد؛برقي؛خواهشي؛خواسته اي؛دعوتي؛ نميدانم چه است.اينقدر هست كه بر هر كه تابيد؛عنان اختيار از دستش ميرود.تعقيبم ميكند؛به دنبالم مي آيد؛با نگاه؛ يا بي نگاه!ميترسم اين دو چشمي را كه آهن گداخته اي را ميمانند؛بر روي كسي باز كنم.فرقي نميكند كه باشد و كجا.فقط كار خودش را ميكند.چه آن شيريني فروش سر كوچه باشد؛چه استاد زبان فرانسه؛ چه استاد نقاشي كه نوه هايش هم سن من هستند! يا چه پسرك تازه به بلوغ رسيده همسايه؛چه مردكي كه بي خيال پشت فرمان ماشينش پشت چراغ قرمز سيگاري آتش كرده.فقط كار خودش را ميكند.تك تك سلولهاي بدنم هم كمكش ميكنند.يك جورهايي تازه و جوان ميشوند.ميتوانم مور مور تبديل شدنشان را توي بدنم و زير پوستم حس كنم.ميدانم؛ميدانم كه باز كار دست خيليها ميدهد.كه باز كار دست خودم ميدهد.اينطور مواقع؛من هم كمكش ميكنم.تيز ميشوم.مرض دار ميشوم.دلم ميخواهد بگيرانم و بسوزانم.مثل هميشه نگاهم را به زمين نمي اندازم.يا پشت عينك آفتابي ام پنهان كنم.بازشان ميگذارم.رها و آزاد هر جا خواستند بروند و بسوزانند.به هر كه خواستند بريزند؛و شرر به جان هر جنبنده اي كه خواستند بزنند.نميدانم؛هنوز نميدانم چيست درون اين نگاه؟چرا ميتواند اينقدر راحت به دلها رسوخ كند؟ چرا ميتواند هر كسي را رام خودش كند؟چرا بزرگ و كوچك نميشناسد؟چرا رحم ندارد و بي پروا آتش بازي ميكند؟ميگذارم هر كه را خواستند عاشق كنند.انگار با نگاهم جريان سيالي از عشقها و محبتها به نگاهشان سرازير ميشود.گويي ميخوانند همه احساس پنهان شده پشت اين چشمها را.آنوقت است كه نگاهم جريان عرياني از احساساتم ميشود.جرياني از انرژي كه ميگويد دوستم بدار...دوستم بدار...دوستم بدار....صداي اين تلقينش را من ميشنوم.و گويي اينقدر اين كلماتي كه با نگاه گفته ميشوند جادويي اند؛كه تاب و توان مقابله با آن در هيچ كس نيست.خودم هم بي تقصيرم.خودم هم نقش يك مسخ شده را بازي ميكنم.دلم ميخواهد با نگاه شكار كنم؛و بعد بكشانمش تا هر كجا دلم خواست؛ تا هر وقت كه خواستم.و تا هر درجه سنگ دلي كه داشتم.اينطور مواقع؛ميكشانم و ميسوزانم.اول ناز و عشوه هاي زيركانه؛و بعد؛ دردي بي پايان براي مبتلاشده ها.اينقدر ادامه ميدم؛ تا همويي كه بايد؛همويي كه اينهمه تب و تاب مقدمه ورودش بوده است؛ پيدا شود.بيايد و در بند كند اين نگاه گستاخ و شرربار را و اين دل بيتاب رابيتاب تر كند.آرامش را بگيرد؛قرارش را بگيرد؛ رنجش دهد خوب آزارش دهد؛تا تقاص اينهمه دلي كه پرپر خواسته هايش شد رابگيرد؛ رنجي بگذارد و برود.و بعد....زندگي همان روال هميشگي را دارد.دوباره آرامم.دوباره شكست خورده ام تا مسروري و مغروري ام كم شود.دوباره يك پيله براي فرار از همه.دوباره نگاههايي كه به كسي نميدوزمشان. هميشه همه عشقهايم در همين زمان پوست انداختنم؛كه به شدت آسيب پذيرم؛به دلم تابيده اند...هميشه همين نگاه بزرگترين جريانات زندگي ام را چه به شادي چه به غم؛رقم زده.و حالا....دارم صداي پاي اين حس را ميشنوم....دارم اثرش را بر نگاهم ميبينم؛هر جايي براي خريد ميروم؛هر جايي براي كار ميروم؛هر جايي كه در معرض نگاه باشم؛...باز شروع شده.مرد متشخصي را كه فكرش را هم نميكني؛دنبال خودم تا در خانه بياورم.و فروشنده اي كه چندين سال است لوازم نقاشي ات را از او ميخري؛حالا پي ببرد به اينكه چقدر ميخواهدت.و معلم فرانسه اي كه همه دخترها برايش قش و ضعف ميروند؛و هميشه با تو سر جنگ داشته؛مهربان شود؛ آنگونه كه بخواهد به زور تو را تا منزل برساند!يا همكارت كه اينهمه مدت به دل پاكش اطمينان داشته اي و به خاطرش كلي با رييس كذايي جر و بحث كرده اي؛خواهانت از آب در آيد!آنها نميدانند چه بر سرشان گذشته!من كه ميدانم!
من كه ميدانم باز اين نگاه...

.............................................      
لحظه اي با من باش...

آسمان  همچو صفحه  دل من
روشن از  جلوه هاي مهتابست
امشب  از  خواب  خوش گريزانم
كه  خيال  تو خوشتر از  خوابست
خيره بر سايه هاي  وحشي بيد
مي خزم  در سكوت  بستر خويش
باز دنبال  نغمه اي دلخواه
مي نهم  سر بروي دفتر خويش
تن صدها ترانه ميرقصد
در  بلور ظريف آوايم
لذتي  ناشناس  و رويا رنگ
مي دود  همچو خون  به رگهايم
آه ... گويي ز دخمه  دل من
روح  شبگرد  مه گذر  كرده
يا  نسيمي  در اين  ره متروك
دامن از  عطر ياس  تر كرده
بر لبم  شعله هاي  بوسه تو
ميشكوفد چو لاله  گرم نياز
در خيالم  ستاره اي  پر نور
مي درخشد  ميان  هاله راز
ناشناسي  درون سينه  من
پنجه  بر  چنگ  و عود مي سايد
همره  نغمه هاي  موزونش
گوييا بوي عود مي آيد
آه... باور نميكنم كه مرا
با تو پيوستني چنين باشد
نگه آن دو چشم  شور افكن
سوي من گرم  و دلنشين  باشد
بيگمان زان  جهان رويايي
زهره بر من فكنده  ديده عشق
مي نويسم  بر وي دفتر  خويش
جاودان باشي اي سپيده عشق

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:5 | لینک  | 

1-يك بار يك طرح واره اي نوشته بودم؛
هيچوقت نتونستم بذارمش تو وبلاگ.
الان يادم نمياد دقيقا چي بود.... جدا از تكان دهنده بودن يا نبودنش؛فكر كنم اينطور شروع ميشد:
من اعتراف ميكنم....
من محبت پدر نديده ام....
همين بود.
من ..........."پدر ندارم"..........تمام.
توضيح بيشتري هم نداره. اصلا ازش يادم نمياد. و اين پدري هم كه الان هست؛هميشه به جاي پدر بوده برام.خوبه؛ دوستش دارم. ولي پدرم نيست ديگه. بر اثر همين بيماري كه من دارم؛اون هم نموند.

2-عمو ندارم؛ و يك نسبت فاميلي نزديك ديگه هم. دلم ميخواست ميداشتم. نميتونم بگم.
3-يك چيزي هم دلم ميخواد؛هنوز ندارم. ولي به داشتنش اميدوارم. بازم نميتونم بگم!
4- من......"او".........ندارم.
حالا اگه بازم چيزي يادم اومد ميگم.
..............................

پ.ن:به درخواست رضا خرداد ۵۳ بود این پست.

پ.ن:من سر قولم هستم!

پ.ن: آاهنگ امروز رو گوش کنید!عوضش کردم! میفهمید چرا خوشحالم!!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:59 | لینک  | 

مدتي حدود دو سه ماهه كه توي ذهنم مدام ميچرخه و دوباره هي يادم مياد؛ هي ناراحت ميشم؛ هي دنبال يه راه فرارم؛ دوباره باز عصبي ام؛ دوباره باز بغض ميكنم؛ دوباره از زمين و زمان بدم مياد؛ دلم ميخواد دستامو دور گلوي يه نفر حلقه كنم و فشار بدم؛ نميدونستم ؛ اونموقع نميدونستم اگه دستام زور داشت چه اتفاقي مي افتاد؛ حالا ميدونم؛ اينقدر فشار ميدادم تا نفسش در نياد؛ اول كبود ميشد؛ بعد خر خر ميكرد؛ و بعد از كبودي به سياهي ميزد و بعد هم تموم بود. اين شده يه عقده و روي دلم مونده. همه آلبومها رو دور و بر خودم جمع كردم؛ اون روزي كه اون پيراهن قرمز با روبانهاي سفيد رو خريده بودم؛ چه شوق و ذوقي داشتم برم تولد شايان. از خاطره اون پيراهن سفيد و قرمز كه از داشتنش خيلي خوشحال بودم؛ جز تنفر چيزي نمونده. سارا توي پستهاي اخيرش بحثي رو شروع كرده كه منو شديدا به فكر برده و ديگه تصميم گرفتم سكوت رو بشكنم. ميگم تا ديگه دختري بابت اين خاطرات سياهش توي گذشته اش؛خودش رو ملامت نكنه؛ شرمنده نباشه و بدونه كه فقط اون نبوده. خوب من برعكس سر و زبوني كه از همون بچگي داشتم و خيليها رو به تحسين واميداشتم؛ ذاتا آدم خجالتي بودم. يعني از اينكه احساسات درونيمو بروز بدم؛ منزجر بودم. دلم نميخواست كسي از درونم با خبر بشه. به خصوص آشناها. حتي وقتي سال چهارم ابتدايي عمه ام معلمم شد؛ هميشه از زير انشا نوشتن در ميرفتم. و اون تعجب كرده بود چرا آوازه انشاهاي من توي مدرسه پيچيده بوده.البته من خيلي خوش شانس بودم كه مامان خيلي هوا رو داشت؛ و خيلي چيزايي كه همه مامانا يا نميدونن چطوري به بچشون بگن؛ يا اصلا ترجيح ميدن نگن؛بهم گفته بود. من دقيقا نميدونستم اگه با يه مرد غريبه تنها شدم و اون لبامو بوسيد؛ حتي لپمو زياد بوسيد؛ يا به بدنم دست كشيد؛ چه اتفاقي ميوفته؟ فقط طبق چيزايي كه از حرفاي مامان فهميده بودم ميدونستم كه چيز خيلي بديه و زود بايد به مامان بگم و به اون طرف بگم كه به مامان بابام ميگم. خوب فكر ميكنم همين كافي بود. ولي مامان اينقدر توي اين جريانات زياده روي كرده بود؛ كه من خيلي حساس شده بودم و فكر ميكردم من مقصرم اگه همچين اتفاقي بيفته. يه دختر با موهاي زيتوني و چشاي روشن و پوست سفيد؛ و البته كمي تپل؛ فكر ميكنم لقمه خوبي براي اين افراد مريض بود. چون گمان ميكنم براي من خيلي خيلي بيشتر از اوني كه بايد؛ با اونهمه مراقبت والدينم؛ پيش اومد. اولين چيزي كه يادم مياد؛ مربوط ميشه به مهد كودكي كه ميرفتم.پنج يا شش ساله بودم.كسي كه نقش آبدارچي مهد كودك رو داشت؛ يه پيرمرد ريشو و كثيف بود. همه گوشه دهنش پر كف بود و با همون دستمالي كه گردگيري ميكرد؛ كفاي دهنشو پاك ميكرد.اون روز مامان مهمون داشت و قرار بود بابا بياد دنبال من. اما يادش رفته بود. مربي من يك ربعي منتظر شد؛ بعد چون عجله داشت؛ زنگ زد به مامان اينا و منو سپرد دست همون آبدارچي. پنج دقيقه بيشتر نبود. تا زمانيكه بابا اومد دنبالم.منو به بهونه نشون دادن گنجشكي كه توي اتاقكش داره؛ برد گوشه اتاق؛ بعد هم با سرعت دامنمو كشيد پايين و يه نگاهي انداخت و شايد دستي هم زد؛همين. همه اينها در ابسيلون دقيقه اتفاق افتاد؛ ولي براي من انگار يه سال رنج و بدبختي بود.خشكم زده بود.موهاي تنم سيخ شده بود.وحشتزده بودم.بابا كه منو با اون وضع ديد بغلم كرد و بوسيد و همش بابت ديركردنش معذرت ميخواست. فكر ميكرد من به خاطر اينكه معطل شدم چنين پريشونم. خونه كه رسيدم براي مامان تعريف كردم كه چه اتفاقي افتاده: آقاهه دست به نازم زد. هرچند دهن طرف رو سرويس كردند؛من تا مدتها ميلرزيدم؛ از همه مردها ميترسيدم. از مامان جدا نميشدم. شبها كابوس ميديدم. طول كشيد تا آدم بشم. ديدم كه مامان بابا چقدر عصباني بودند و غصه ميخوردند. همين شد كه برام شرطي شد ديگه حرفي نزنم؛ چيزي نگم.سكوت كنم.بعد هم بارها و بارها برام اتفاقهاي جور واجور افتاد. همه اش خرده ريزهاي مسخره بود؛ مثل بوسيدنهاي از روي غرض؛ ناز و نوازشها و ماساژهاي! مرض دار؛ و از اين دست.همينكه تنها ميشدم؛ هجوم اين آدمها بود به سمتم. انگار همه در كيمن بودند. تا اينكه 8 سالم بود و براي تولد شايان همكلاسي كلاس زبانم؛ رفتم خونشون.دو كوچه با خونه ما فاصله داشتن. خيلي خوش گذشت.موقع برگشتن قرار شد باباي شايان من و دو تا ديگه رو كه همون نزديكي بوديم برسونه.اول اونا رو رسوند.توي ماشين؛ منو بغل كرد و به سينه اش فشار داد.خوب من به كل از مردها ترسيده شده بودم.اول به روم نياوردم و ساكت و مثل احمقها نگاش كردم.سكوتمو كه ديد؛اون سبيلهاي زبرشو بهم نزديك كرد و با ولع لبم رو بوسيد.بوي ادوكلن "وان من شو "داش خفم ميكرد.بويي كه ازش متنفرم. دستمو گرفتم دور گردنش.بهش گفتم به مامانم ميگم.ترسيد عقب كشيد و گفت تو مثل دختر كوچولوي مني! گفتم ازت بدم مياد نميخوام دخترت باشم.بعدها همين شايان يكي از خواستگارهاي مناسب!! بود كه من داشتم.البته كه ديگه به كسي حرفي نزدم.بعدها هم يه مردك بود كه الان توي مشهد برو بيايي داره و دماغ و سينه و باسن و از اين چيزا سرجري ميكنه.يك مريض به تمام معنا بود.از آشناهاي بابا.وقتي ميومد تهران براي من كادوهاي خيلي بچه خركن مي آورد.منو ميذاشت روي زانوش و مثلا باهام بازي ميكرد.بهش ميگفتيم عمو قلقلكي.اين صفتي بود كه خواهرم بهش داده بود.اونم انگار از دستش در امون نبود. من كاملا حس ميكردم اون با لمس تن من داره لذت جنسي ميبره.نميدونم از كي ديگه اينا رو فهميده بودم؛ ولي خيلي براي فهميدنشون زود بود.و البته شايد هم كمكم كرد كه هشيار باشم. و مثل بچه هاي وحشتزده دست و پامو گم نكم و از خودم دفاع كنم.تلخ ترينش؛ وقتي بود كه ده سالم بود.تازه يه دوچرخه بزرگتر خريده بودم و عشق دوچرخه سواري بودم.يه دوچرخه آلبالويي.با يه تاپ و شلوار آبي.بابا هميشه يه نيم ساعتي ميومد تو كوچه مواظبم بود تا من دوچرخه سواري كنم.من خيلي احمق بودم.ظهرهاي جمعه كه مامان بابا خواب بودن؛ با دوچرخه ميزدم به چاك كوچه.چند سالي بود راحت بودم و اتفاقي رخ نداده بود؛اون ترس اوليه ام ريخته بود.فكر ميكردم ديگه بزرگ شدم كسي جرات نميكنه بهم دست بزنه.اون روز ظهر داغ تابستون،من طبق معمول يواشكي اومدم تو كوچه.داشتم دوچرخه سواري ميكردم؛ كه ديدم يه مرده(اونموقع يك پسر 17-16 ساله برام يه مرد گنده بود!)كنار دوچرخه اش واستاده بود و گفت بيام كمكش كنم دوچرخشو نگه دارم تا اون تعميرش كنه!!بچه بودم ديگه. و عقلم نميرسيد.رفتم دوچرخشو براش نگه داشتم.البته مثلا!چون من زورم نميرسيد كه.بعد يه كارايي كرد و گفت ميخواي مسابقه بديم؟ من خر؛هم گفتم آره.منو كشوند به يه كوچه خلوت.بعد پياده شد و دوباره ازم خواست كمكش كنم دوچرخه اش رو تعمير كنه.بعد توي همين احوال بودم كه پشتشو به من كرد و وقتي برگشت؛ يك جسم زشت و سياه توي دستش بود؛جلوي شلوارش.دوچرخشو پرت كردم روي صورتش و نميدونم با چه حالي سوار دوچرخم شدم و فرار كردم سمت خونه.هنوز هم صداي نفس نفس زدنش وقتي روشو به من كرده بود با اون وضعيت توي گوشمه.ديگه از مردها چيزي نديدم.بزرگ شده بودم. به تمام معنا.همين يكي رو نديده بودم كه ديدم!حالا نوبت زنها بود!سال اول راهنمايي بودم. معلم ادبياتم با من خيلي جور بود.ميذاشتم به حساب شعرها و نوشته هام.تا اينكه يه روز منو به خونش دعوت كرد.ناگفته نماند كه همسايه مون بود.بعد به بهانه كمك كردن براي شستن بچه اش از من خواست بيام حموم.بعد هم توي حموم چسبيده بود به سينه هاي من و ميگفت ميخواي ازش شير بيرون بياد؟!!!و هي مي مكيدشون.البته من اون موقع چيزي هم نداشتم.بعدها فهميدم كه منظورش چي بوده.اين چيزها ادامه داره؛تا همين دو ماه پيش كه رفتم استخر؛ يه خانومه لندهور بهم چسبيده بود و به زور ميخواست شناي پروانمو درست كنه.توي آب هي منو ميگرفت بغلش و بيشتر از سينه هام.منظورشو گرفتم.حالا ديگه نه بچه ام نه احمق نه خجالتي.زدم توي گوشش.وسط استخر.دق دلي اينهمه سال رو سر اون خالي كردم.هيچي نگفت.فهميد چه گهي خورده.ميمونه جنسهاي مذكري كه توي اين سالها به من قصد داشتن و پيشنهاداتي دادن(در شهر!)*كه ديگه منو ميكنين؛نميكشين.از بس كه طولاني نوشتم!پس ميشه شايد يه پست ديگه.
............................................................................................

اگه حال داري؛
لحظه اي با من باش...

مثل شمع بزم آبم کردو رفت... عشوه اي کرد و خرابم کرد و رفت
رفت و کوه طاقتم را باد برد...يوسف اميد من در چاه مرد
اي دل شوريده مستي ميکني...باز هم شبنم پرستي ميکني
من که گفتم اي دل بي بند و بار...عشق يعني رنج يعني انتظار
عشق خونت را دواتت ميکند...شاه باشي عشق ماتت ميکند
آه عجب کاري به دستم داد دل...هم شکست و...........

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:58 | لینک  | 

واژه ها به هم پیوست توسط سلوچ

دوش گرفته ام و با حوله اي كه به تن دارم روي كاناپه ولو شده ام. دارم مجله ماشيني را كه با ذوق و شوق فراوان خريده ام ورق ميزنم. آخ كه چندين وقت است به خودم نرسيده ام. به علايقم. مدتهاست مال خودم نبوده ام. آنوقتها حتي روزهاي نزديك به كنكور هم دست از خواندن  كتاب و مجله برنداشته بودم.و حالا؛ نميدانم از آخرين كتابي كه خوانده ام چندين ماه گذشته؟ توي اين افكار غرق بودم كه صداي كليد انداختن آمد. نميگذارد؛ نميگذارد لحظه اي مال خودت باشي. زود خود را جمع و جور كرده و به اتاق ميروم تا لباسهايم را بپوشم. نبايد كم بياورم. اگر بيايد  من را اينطور يله و آزاد و دراز به دراز و خونسرد ببيند؛ پر رو تر از هميشه ميشود. يادم نرفته كه مثلا قرار است ژست قهر كرده ها را به خود بگيرم. ژست ناراحتها. از همانها كه جرات نكني بهشان نزديك شوي. خوب؛ تا حدودي در اين وضعيت استاد شده ام. از هفت روز هفته شش رورش را در اين حالت بودن؛ از تو حتي اگر اصلا هنرپيشه خوبي هم باشي؛ يك خبره ميسازد. دو روز است كه جز چند تا حرف معمولي؛ هيچ چيزي بين ما رد و بدل نشده است. البته تا دلت بخواد آواهايي از قبيل: ايش؛ و پيش!! به من تحويل داده. از همان لحظه اي كه مهرداد توي جشن نامزدي سهراب؛ به شوخي(شايد هم جدي!) بهش گفته بود اين چه شوهريست تو داري؛ مشروب نميخورد؟ نگاه غضب آلودش را ديدم. و تا ته ماجرا خواندم. وقتي از مهماني آمديم؛ همين كه پايش را توي ماشين گذاشت؛ و با همه خداحافظي كرديم؛ و ديگر كسي نبود كه بخواهد جلويش حفظ ظاهر(!) كند؛قهر و اخم و تخمش را شروع كرده بود. به پاركينگ كه رسيديم؛ زود؛ قبل از اينكه من كاملا ماشين را جا به جا كنم؛از ماشين پاده شد و در را به هم كوفت و با قدمهاي محكم و عصباني رفت به سمت آسانسور. بي مرام منتظر من هم نشد. لابد به درك كه من بايد چند دقيقه صبر كنم تا آسانسور از طبقه مثلا دهم برگردد. باز خوب است قدش به چرخ آسانسور نميرسد!! حتي با آن كفشهاي پاشنه چند سانتي اش! وگرنه حتما ناك اوتش ميكرد تا من از پله ها بالا بيايم.اين هم يكي از آن نظريه هاي مسخره اش است. فكر ميكند من كه از پله بالا بيايم؛ تا به آن بالا برسم؛ يك پنج كيلويي كم كرده ام. تقصير خودش نيست. رشته انساني خواندن اينطور بارش آورده. آخ كه لجم ميگيرد وقتي نظريه هاي پزشكي؛ بهداشتي؛ سلامتي ميدهد!! گوشي تلفن را ميسوزاند تا بخواهد به آن نوشين خنگ و مچل حالي كند كه ضربان قلب!! از چند قسمت تشكيل شده؛ و تو وقتي ورزش ميكني؛ چه اتفاقهايي روي هر بخش مي افتد!! يا كدام قسمت مغز(!) كار يادآوري خاطرات را به عهده دارد! و چگونه گاهي با يادآوري خاطرات؛ همان قسمت مغز، كمكت ميكند، تا بوي آن خاطرات را هم حس كني! بايد ببيني اش! چه حسي دارد وقتي احتملا چشمهاي نوشين آنطرف گوشي تلفن گشاد و تنگ ميشود! به خاطر تاثير حرفهاي خانوم! در را هم برايم باز نميكند. بايد برم پايين از توي ماشين كليد بياورم. نه؛ دلش انگار به رحم آمد! اگر ميدانستم اينقدر كينه اي هستي! ميدانم كه در را ببندم، غرغرهايش شروع ميشود. تا ميتوانم جلوي در معطل ميكنم. بله؛ شروع شد، مثل آتشفشاني كه منفجر ميشود، حق هم دارد، خيلي خودخوري كرده و خودش را نگه داشته!: تو كي ميخواي آدم بشي؟ آبروي منو بردي جلوي همه! همه به خاطر نماز خوندنت مسخره ام ميكنند!! همه به خاطر مشروب نخوردنت مسخره ام ميكنند! من كه موضوع بحث را ميدانستم. خودم را هم آماده كرده بودم. يك مشت حرفهاي بيهوده و تكراري كه هيچوقت به هيچ نتيجه اي نميرساننت! براي دفاع از خودم هيچ نميگويم. ادامه ميدهد؛ در حاليكه به وضوح عصباني تر شده و تقريبا دارد ميلرزد.
مجبور ميشوم باز هم بگويم كه: توي اين دانشكده بايد يك چيزي براي حفظ سلامتي حداقل خودم ياد گرفته باشم يا نه؟ داغ ميكند! مگر رضا متخصص نيست؟ مشروب هم فراوان ميخورد. مگر رامين متخصص مغز و اعصاب نيست؟ چقدر علاقه دارد؟ يا همين سارا؛ نصف تو است. دختر است. متخصص زنان است. آهان؛ مشكل اصلي همين است. تو بي سوادي هنوز(!!!!). اگر مثل آنها تخصص گرفته بودي!!! الان اينهمه از دست تو بدبختي نميكشيدم! خجالت ميكشم بگويم شوهرم پزشك است(!).اصلا نميخواهد بفهمد كه اگر من بروم دنبال تخصص، او ديگر نميتواند هر ماه دوره هاي آنچناني با دوستانش بدهد، و خرجهاي آنچناني و بريز بپاشهاي آنچناني هم. نميفهمد كه اگر من بيشتر كارم ربطي به رشته و تخصصم ندارد، كه اگر وارد تجارت لوازم پزشكي شده ام؛ به اين خاطر بوده، كه هيچوقت احساس كمبود نكند. اصلا تقصير اين مامان و بابا است كه هميشه از او و كارهايش دفاع ميكنند. هميشه هديه هاي آنچناني اش ميدهند. هميشه به كارهايش صحه ميگذارند. مخصوصا آن مدتي كه وكالت ميكرد! همه جا مينشستند و پز عروس وكيلشان را ميدادند. حالا كه يك دفتر زده براي خودش و با چند تا همكلاسي مشنگ يك كارهايي ميكند. حالا هم هر جا مينشينند ميگويند عروسمان سردفتر است!!!
از سر كار آمده و كمي خريد كرده. به سمت خريدها ميروم تا جا به جايشان كنم. اين بخشي از وظيفه من در امور خانه داري است. خنده ام ميگيرد! ميداند مگنوم موزي چقدر دوست دارم! آنوقت همه اش بستني عروسكي براي خودش خريده. دريغ از يك مگنوم. به سمت مجله كه ميروم، او رسيده و دارد با بي احترامي وراندازش ميكند. يك اهوم مسخره اي تحويل من و مجله ام ميدهد و با دست سعي دارد يك مقدار پرتش كند. تقصير من است كه يك بار هم كتابهايي را كه ميگيرد مسخره نكرده ام: زندگي پس از مرگ!! طالع بيني چيني! طالع بيني هندي! طالع بيني افغاني! و لابد بعد هم پاكستاني! احضار ارواح! چگونه مدير موفقي باشيم!! هفت عادت مردمان موثر! اعتماد به نفس در يك دقيقه!(خدا به دادم برسه اين يكي رو؛ همينجوريشم زيادي داره). مجله را بر ميدارم و به سمت اتاق خواب ميروم. روي تخت لم ميدهم و مثلا ميخوانم. خيره نگاهم ميكند! با چندين جفت چشم! فكر كنم تمام عكسهاي عروسي مان را قاب كرده و زده به در و ديوار اين اتاق بخت برگشته. بر و بر نگاهت ميكند. انگار دارد به تو دهن كجي ميكند. علاوه بر اينها، عكس خانوادگي از پدر پدر بزرگ تا مادر مادر بزرگش! حتي اين برادر تخس و شيطانش كه از دستش آرامش نداريم! تا دلت بخواهد از اينها به ديوار اتاق مطالعه زده؛ و جا كه كم آورده است، رفته سراغ ميز توالت. و صد البته آينه. هر كار كه ميخواهي بكني، هزاران جفت چشم با نگاههاي تيز و خيره شان، تعقيبت ميكنند. اصلا موقع هم آغوشي هم انگار داري جلوي چشم اينهمه آدم كار ميكني! دلم ميخواهد يك دعوايي درست كنم و به بهانه آن؛ همه اين عكسها را آتش بزنم. تا خيال خودم را راحت كنم. آنوقت گير داده به تابلو يكي از خواننده هاي غربي مورد علاقه من. نميدانم چرا نميتواند تحملش كند؟ همه پوسترهايي كه داشتم را به اين بهانه كه ديگر اينجا اتاق مجردي خودت كه نيست، و بد است و زشت است و مثل اتاق پسر بچه ها ميشود، بخشيد به اين و آن. آخ آتيش ميگيرم وقتي پوسترهامو به در و ديوار اتاق دادشش! يا پسر خاله اش ميبينم! حالا اين يكي را كه هيچ رقمه پايين نمي آمدم؛ هم چشم ديدنش را ندارد.خيلي از خود راضي است. حدود ده تا عكس تكي فقط از خودش پرتره كرده و به همه جا آويزان كرده. نميدانم چه كسي به او گفته كه خيلي خيلي خوشگل است. البته هست. و همين خوشگلي وبال گردن من شده. بدبختي من از وقتي بيشتر و بيشتر شد، كه دوربين ديجيتال خريدم! خانوم از صبح تا شب مشغول عكس گرفتن از خودشان هستند. اين از صبح تا شب مخصوص روزهاي تعطيل است. و بقيه روزها هم از عصر تا نيمه شب! اصلا تا هر وقت كه پاي همان ژستهايي كه براي عكس گرفته خوابش ببرد! عادات غير قابل تحمل زياد دارد. مثلا يكيش همين كتاب آشپزي خريدن و مواد غذايي خراب كردن است. يكيش همين ميوه گنداندن است. يكيش همين تنبلي و بي حالي اش در مورد غذا پختن است. يكيش هم همين سبزي نخريدن. حالا هم نشسته پاي كانالهاي ماهواره. يك كمكي با احتياط توي كانالها ميگردد. همينكه رنگ زمين چمن فوتبال را ميبيند، زود كانال را عوض ميكند. من كه ميدانم، در نهايت به همان pmc ميرسد. نه به خاطر اون چندتا رون و لنگ و پاچه و سينه اي كه ميلرزند و ميرقصند(احتمالا اين دليل براي آقايون موجهه).به خاطر تبليغهاي مسخره اي كه از توي اين كانالها ميكشد بيرون. خدا نكند عطري ادكلني؛ ريميلي چيزي معرفي شود. فردايش ميتواني توي خانه ببيني.خودش هم ميداند كه همه اينها آشغال است، ولي فقط و فقط به خاطر پز دادن به پري و سوسن و سولماز و ساناز اينها را ميخرد. لوازم آرايش! نه، اين يكي را بهتر است حرفش را نزني. كلافه ام ميكند. از قيافه بكر و طبيعيش خوشم مي آيد. ولي وقتي آرايش ميكند هم طور ديگري قشنگ ميشود. اما مشكل اين است كه نبايد به او دست بزني: نبوس، رژم خراب ميشه، نازم نكن؛ رژگونه ام خراب ميشه، دست به موهام نكش، تازه براشينگ كردم! و تو را در حسرت خودش ميگذارد. خودش را در ويترين به تو عرضه ميكند تا بيشتر حسرت بخوري. لباس خرسي اش را پوشيده و روي كاناپه دراز كشيده. موهايش مثل ابريشم ميدرخشد. اين يكي را به خاطر گير دادنهاي من كوتاه آمد و ديگر رنگ نكرد. برقي كه از موهاي مشكي اش بيرون ميجهد، دلم را ديوانه ميكند. دستهايش را هم خيلي دوست دارم. همان دستهايي كه الان يك ليوان آلبالو خشك دستش گرفته و با ملچ مولوچ فراوان ميخورد. بي معرفت تعارف هم نميكند. شايد آدم دلش بخواهد. ترشي چهره اش را در هم ميريزد. و چهره اش دل من را هم. دوستش دارم. از همان لحظه اولي كه توي آن كتاب فروشي نگاهش به نگاهم افتاد، دوستش داشتم. موهاي مشكي اش را. پوست سفيدش را. حالت لبهايش. طرز راه رفتنش. همه را دوست دارم. آخ كه چقدر دلم ميخواهد بروم در آغوش بكشمش و ببوسمش. و بعد هديه اي را كه به مناسبت تولدش برايش خريده ام به او بدهم. دلم ميخواهد زنگ بزنم و كيكي را كه سفارش داده بودم، بياورند، تا بداند، كه چقدر دوستش دارم. چقدر گرسنه ام. دلم ميخواهد مثل پارسال همين موقع غذاي عجيب غريبي را كه به همين مناسبت و براي اولين بار پخته بود، بخورم. حتي اگر خودش هم نتواند لب به غذايش بزند! دلم ميخواهد برگردد و يك نگاه به من بياندازد. فقط يك نگاه. تا دوباره زندگي شيرين شود. ولي نه. حتي زير چشمي هم نگاهم نميكند. خيلي دلش پر است. ولي توپش نه.به سمت يخچال ميروم و يك ليوان آب ميخورم. مثلا به گلويم ميپرد، سرفه پشت سرفه. اول توجهي نميكند. بعد نيم نگاهي دزدانه مي اندازد، بعد با ترديد به سمتت مي آيد. و بعد خم ميشود به سمت تو كه روي زمين نشسته اي، و بعد، دستش را ميگيرم.... و ميبوسمش...
دوستش داذم. دوستش داشته ام. از همان لحظه اولي كه توي آن كتاب فروشي نگاهش به نگاهم افتاد، دوستش داشتم.

نوشته شده توسط  در ساعت 10:29 | لینک  | 

چند وقت پيش كيانوش(پسره ها؛نه دختر!!) مسيج زد گفت داره ميره همدان. من هم بهش گفتم انگشت پيچ يادت نره. بعد پرسيد انگشت پيچ چيه؟گفتم سوغاتي همدان ديگه. و بعد تو فرض كن با همون پيام كوتاه!!(مسيج!) براش اين ماجرا رو تعريف كردم! از طرف دانشگاه قرار بود بريم بازديد يه واحد صنعتي!!(اون غار علي صدر و مقبره اين سينا و سينما نبود ها!!). خوب يه جورايي هم درس عمليمون!! حساب ميشد. سفر دو روزه بود. ولي بنا به دلايلي شد سه روزه.(اون دليل هم من نبودم ها!). توي اين يكي مسافرت تو پيله كرده بودي كه با گروه ما بياي. اونموقع هنوز با هم حرف نميزديم و دوران عبدالله بازيامون بود. تام و جري بازي. پفيوز بازي و عشوه هاي خركي اومدن و پشت چشم نازك كردن و با دست پس زدن و با پا پيش كشيدن(بعدها گفتي همين كارام لجتو در آورده بود كه اومدي جلو!). چند تا دوست از توي بچه هاي ما دست و پا كرده بودي و قضيه انگار قرار بود طوري باشه كه به اصرار اونا داري همراه ما ميشي! نميدونم چقدر باج سبيل داده بودي تا با اومدنت موافقت بشه! من طوري وانمود كرده بودم؛ كه همه فكر كرده بودن اين بنده خدا عاشق ماست! و من كه اصلا و ابدا! براي همين؛ همه پسراي كلاس داغ كرده بودن وقتي تو ميخواستي با ما بياي. يه جورايي به رگ غيرتشون برخورده بود و ميخواستن غيرتي بازي براي دختر كلاسشون!!(همون همكلاسي خودمون!) دربيارن. ما حدود 50 تا پسر بوديم و 8 تا دختر. البته خيليها نيومده بودند. اون روز برعكس بقيه سفرها من زود رسيده بودم. ساعت 4 صبح بود و هوا گرگ و ميش. تو اتوبوس داشتم چرت ميزدم كه ديدم صداي داد و بيداد مياد. وقتي شاهين اومد بالا ازش پرسيدم چي شده؟ هيچ جوابي بهم نداد. و مثل دخترا روشو برگردوند. بعدا حسام اومد و اون هم فقط سر تكون داد. بعد ميلاد اومد بالا و گفت اين پسره(رشتتو گفت) داره مياد با ما. من هم زود گرفتم جريان چيه و گفتم: بيخود! اصلا يه پسر غريبه بياد تو جمعمون؛ احساس راحتي نداريم. اعصابمون خورد ميشه. حق نداره بياد! و اين بيشتر اونايي رو كه مخالف اومدنش بودن جري كرد. از لاي پرده اتوبوس پايين رو نگاه كردم. تو دقيقا كنار صندلي من به اتوبوس تكيه داده بودي. ميشد فرق سرت رو با اون موهاي لخت و بلند راحت ديد.(البته نه خيلي بلند). يه جورايي خيلي خوش به حالم شده بود بچه ها باهات لج كرده بودن. حقت بود. آخه تو خيلي خودتو ميگرفتي و فكر ميكردي كي هستي. خلاصه بعدش من با بچه ها صحبت كردم و گفتم ولش كنيد. ديگه بده زيادي پيله كنيد(آخ جون!). و خلاصه با اكراه همه! از جمله من! تو همسفر ما شدي. دلم برات خيلي ميسوخت. آخه اينم شد مسافرت! ولي تو گفته بودي فقط ميخواي بري همدان و كار داري. و بقيه سفر رو با ما نيستي. توي اتوبوس من اول تو حس بودم؛ ولي بعدش دوباره شدم همون شلوغ پلوغ و بزن بكوب هميشگي. و تو مثلا اخماتو كرده بودي تو هم و از پنجره اتوبوس بيرون رو نگاه ميكردي.. هر چي من بيشتر لوس بازي ميكردم؛ تو بيشتر سگرمه هات تو هم ميرفت. بعد گيتارتو رو كردي و دل بردي. خلاصه ما سفر علميمونو رفتيم. يه سه ساعتي برنامه بازديد علمي؛ و بقيه هم كه! شب رفتيم مقبره ابن سينا. و چون بسته بود!! فقط از بيرون يه ديد زديم و توي اون ميدون وسط خيابون؛ نشستيم و بساط شام رو آماده كرديم. يك تخم مرغ خرماي  محشر پختيم. ما هيچ وقت با خودمون آشپز و مراقب! از حراست دانشگاه نميبرديم. جز بار اول. و خودمون همه كارها از جمله آشپزي رو ميكرديم.و چه حالي ميداد! وسط چمناي يه ميدون وسط يه شهر! بشيني شام بخوري! تو رفته بودي هتل و با اصرار بچه ها كه حالا باهات مهربون شده بودن؛ شام رو با ما بودي. بعد هم دوباره همون بساط گيتار! حيف كه نميشد باهات بخونم. اون شب من رفتم از مغازه هاي اطراف پرسيدم سوغات همدان چيه؟ و اونا هم گفتند انگشت پيچ. يه چيزي به قوام عسل؛ ولي سفيد و شير مانند. مثل گز مايع شده. و خيلي شيرين! فروشنده دور يه قاشق پيچيد و به من تعارف كرد. خوردم و نميدونم چرا خوشم اومد(آخه من از شيريني بدم مياد). بعد هم 4 تا از اين دبه هاي پلاستيكي كوچولو به عنوان سوغاتي واسه مامان اينا خريدم. اومد پيش شماها. تو نبودي.همه بچه ها انگشت پيچ رو ديده بودن و استاد هم خيلي خوشش اومده بود. يكي از دبه ها با قاشق قاشق شدن تموم شده بود. بعد تو اومدي و گفتي يه جايي رو پيدا كردي 100 تومن ارزونتر ميده! و بچه ها مثل مورو ملخ باهات رفتن توي اون مغازه. فروشنده كه اينهمه شوق و ذوق و مشتري رو ديده بود؛ قيمت رو 200 تومن بالاتر برده بود! و ميگفت همينه كه هست! و فروشنده اي كه من ازش خريد كرده بودم هم از خريدمون استقبال كرد و 200 تومن بالاتر برده بود! خلاصه از همون فروشنده اي كه تو معرفي كردي همه خريد كردند. هر كسي حدود 5-6 دبه. و در آخر كلي براي خودت مجاني در اومده بود. از  همون قديم بدجوري كاسب بودي!!
بعد هم رفتيم غار عليصدر. تو قسمت انتظارش كه نشسته بوديم؛ اين آهنگ تو رو كه ميبينم عاشق و ديوونم؟! رو گذاشته بودند و ما هم فيض ميبرديم. تو يه گوشه اي نشسته بودي و با گيتارت ور ميرفتي. بعد براي بچه ها گل گلدون من خوندي. من و دو تا از دوستام از كنارت رد شديم و سكه پرت كرديم روي كوله ات! مسخره بازيمون اينقدر واقعي بود كه بعدش يه توريست خارجي هم اومد و برات يه 200 تومني پرت كرد!
تو براش توضيح دادي كه ما شوخي كرديم و تو اينكاره نيستي. و اون هم گفت كه تو كشور اونا؛ به نظرم آلماني بود؛ اين يه حرفه است. و هيچ اشكالي هم نداره. آخه بيچاره با اون سر و شكلت فكر كرده بود تو يه هنرمند دوره گردي! بعد هم رفتيم توي غار. آماج نگاههاي ممتد هم شديم. همه به سقف خيره شده بودن و غرق زيباييهاي سقف غار بودند؛ و من و تو محو زيباييهاي تو چشمامون كه فقط خودمون ميديديم! لعنتي! من هيچي از اون غار يادم نمياد! روز بعد هم يكي دوجاي ديگه گشتيم. و بعد من به بچه ها پيشنهاد دادم بريم سينما. اول مخالفت كردند و بعد استقبال. آخه آدم عاقل ميره مسافرت سينما؟ ولي ما رفتيم. بعد هم دو تا فيلم پشت هم ديديم. و نتيجه اين شد كه وقتي اومديم بيرون هوا تاريك بود! آخه شماها همش از من ميپرسيدين تا كي وقت داريم؟ من ميگفتم حالا حالا ها هستيم! نگو ساعت من توي آب بازيهاي غار عقب افتاده بوده. به شما هم كه ساعتي كه بايد برميگشتيم رو كه نگفته بودم! مجبور شديم يه شب ديگه هم بمونيم! چون راننده حق نداشت شب حركت كنه!(من فكر ميكردم دلايل ايمني داره! ولي بعدها كه يه مسافرت شب به تورمون خورد؛ ديدم اي آقا! دلايل امنيتي داره!). اون شب توي يه پارك تو كيسه خواب خوابيديم. البته بعضيها هم توي اتوبوس خوابيده بودن. و ما و چندتا ديگه تا صبح روي تاب و سرسره هاي پارك حرف زديم. فردا توي دل آفتاب راه افتاديم. معلومه كه همه خسته و كسل بوديم. من دوسته بغل دستيمو دك كرده بودم و خوابيده بودم روي دو تا صندلي.. سرم تو قسمت راهرو بود.و تو درست صندلي پشت سر من اين حالت رو داشتي. خواب خواب بودم كه احساس كردم يه چيزي داره روي صورتم راه ميره. فكر كردم يكي آب پاشيد روي صورتم. اول توجهي نكردم. ولي بعد نتونستم بي توجه باشم. بلند شدم نشستم. هم زمان هم تو پا شدي! و بعد با دست همو نشون داديم حالا نخند كي بخند! دبه هاي انگشت پيچ بالاي سرمون روي توري اتوبوس بود. هوا گرم شده بود؛ راه افتاده بود؛ درش باز شده بود! و چكه چكه ريخته بوي روي سر و صورت و لباسمون! حسابي سفيد شده بوديم! پر از انگشت پيچ! بعد بچه ها بهمون حمله كردن و انگشت انگشت از روي سر و صورت و لباسمون برميداشتند و ميخوردند! خدايي صحنه به اين كميكي هعيچ جايي نديده بوديم! مثل يه دسته زنبور بهم حمله كرده بودن و رهايي از دستشون غير ممكن بود. ضمن اينكه خنده هم امان همه رو بريده بود! و به من ميگفتن چون خست به خرج دادم و جونم دراومده يه قاشق واسه مزه كردن بهشون دادم؛ حقمه اين بلا سرم بياد!
..................................
لحظه اي با من باش...

با تو چه زندگي ها
که تو روياهام نداشتم
تک وتنها بودم اما
مي نوشتم تو بهشتم
چه سفرها با تو کردم
چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسيدم اما
به هواي تو نمردم
دارم از تو مي نويسم
که نگي دوستت ندارم
از تو که با يه نگاهت
زيرو رو شد روزگارم
دارم از تو مي نويسم   
دارم از تو مي نويسم
موقع نوشتن ها
وقت اسم گذاشتن ها
کسي رو جز تو نداشتم
اسمي جز تو نمي ذاشتم
من تموم قصه هام قصه ي توست
اگه غمگينه اون از غصه ي توست
هي مي خواستم که بگم
که بدوني حالمو
اما ترس و دلهره خط مي زد خيالمو
توي گفتن و نگفتن
از چه روزهايي گذشتم
اينقده رفتم و رفتم
که هنوزم بر نگشتم
هر چي شعر عاشقونه ست من براي تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما مي نوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعثشه
اگه مردم تو بدون چه کسي باعثشه
..............................................

پ.ن:میخوام آهنگ وبلاگ رو براي هر كي دوست داره ايميل كنم.فقط چون حجمش خيلي بالاست؛ حدود 8 مگ؛ راهي غير از اتچ كردن بلندين؟ كه با اين سرعتاي پايين بخونه و كم وقت ببره؟هر كسي هم ميخواد؛ ايميلشو بذاره تا بفرستم براش. قابل توجه دكتر باران و نسرين جون!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:23 | لینک  | 

ميخواستم امروز يه خاطره از سوغات همدان براتون بگم؛ تا يك كم اين آخر هفته اي ذهنتون از اينهمه مشغوليت در بياد و كمي زنگ تفريح باشه. اما امروز صبح كه طبق معمول رفتم سراغ رفقا؛ وقتي به وبلاگ اوني رسيدم كه مدتها پيش گمش كرده بودم؛ ميدونيد كه چطور؛ يكي از همونايي كه وبلاگشون رو حذف ميكنن و دستتو ميذارن توي پوست گردو؛ همه اون حس و حال طنز و خوشحاليم؛ از بين رفت. چند روزي بود كه حرفاش شديدا مشغولم كرده بود. توي جلسه هاي كاري من همش فكرمو منحرف اين موضوع ميكردم. نميتونستم بهش فكر نكنم. نميدونم چرا من درگير اين مسئله شدم؟ چرا اوني كه بايد؛ ذره اي به حال اين آدم دل نميسوزونه؟
.
.
"امروز " شبق " رو بخشیدم ! دادمش به پسری که مدتها بود از من خواهش میکرد تا شبق رو بهش بفروشم !"
"چند ماه پیش همه آلبومهای خودم رو سوزوندم ! همه دفترهای خاطراتم رو از بین بردم "
"حالا مونده کتابهام ! و شماری از تابلوهایی که به شکل مسخره ایی نشانه هنرمند بودن من به حساب میاد !!!  میدونم با تابلوها چکار کنم ! و کتابها رو میشه به جایی بخشبد ! نزدیک به دوهزار و دویست جلد کتاب ! دوهزار و دویست و نمیدونم چند جلد حرام کردن وقت و انرژی ! برای هیچ و پوچ ! و ساعت ها نقاشی کردن برای هیچ ! راستی چرا ؟ شاید میخواستم به خودم نشون بدم که هنوز وجود دارم !"

"باید سبک بشم ٬ باید همه این علایق رو از بین ببرم ٬ باید زنجیرها رو از پای ذهنم باز کنم ٬ و حتی شعر ! بله ! حتی شعر هم یک زنجیر اسارته که باید بریده بشه ! یک قفس با میله هایی از جنس تنهایی و اندوه و اسم تو ..."
.
.
چند روز پيش بهم گفتي كه ميخواي بري. كه ميخواي خودتو راحت كني. من جدي گرفتم حرفتو؛ ولي نه زياد.
: يه طناب آماده كردم؛ بهش عطر زدم(من كه نفهميدم جريان عطر چيه؟). يه بار امتحان كردم! زياد سخت نيست. ولي مطمئنا خيلي دست و پا ميزنم! بايد دستامو قبلش ببندم...
گفتم اينا رو ميگي كه منو دق بدي؟
: نه؛ اينا رو ميگم  چون حقيقتن. تو نميدوني كجا ميشه سيانور تهيه كرد؟ يه مرگ راحت ميخوام
گفتم كه ميخواي من بهت يه آمپول هوا تزريق كنم؟ يا اصلا چطوره بيام كمكت كنم خودتو دار بزني؟
يا اينكه بري يه ميخ بكني توي سراخ پريز؟
لااقل كاري كن كه مرگت يا خودكشيت اتفاقي جلوه كنه. تو چه دل سنگي داري؟ هيچ فكر كردي اولين كسي كه در اتاقت رو باز ميكنه و جنازه آويزون شده تو از سقف رو ميبينه؛ اون آدماي بي پناه؛ مادر يا خواهرت؛ چه حالي ميشن وقتي تو رو در اون وضعيت ببينند؟ نميخوام كاسه از آش داغ تر بشم؛ ولي كارت از بيخ و بن غير انسانيه.لا اقل برو قبلش كليه ها و كبد و قلبتو ببخش. اينقدر بيهوده نيا و نرو. بذار لا اقل يه كار خوب تو زندگيت كرده باشي. هميشه منتظري يكي به تو خوبي كنه و برات شادي بياره. چرا تو خودت هيچ وقت سعي نميكني شادي ساز يكي ديگه باشه؟ 28 سال كم نيست براي فهميدن اين موضوع كه چشمت نبايد به قلب يكي ديگه باشه؟ اونم يكي ديگه اي كه نميتونه و نميخواد با تو باشه؟ تو چه خودخواهي آخه پسر؟ چطور خودت نميتوني قلبتو هديه بدي به هموني كه بهت دل بسته؟ همون (ياد داري) ؛ چطور تو اينقدر در محبت به خرج دادن و محبت كردن به اوني كه واقعا دوست داره خست به خرج ميدي؟ اونوقت انتظار داري اونيكه همين شرايط تو در برابر اون يكي ديگه رو داره؛ همه چيزشو رها كنه و بچسبه به عشق تو؟ من يه چيزي ياد گرفتم؛ بايد عشق بدي تا عشق بگيري. خيال كردي من واسه چي دوباره با اون پسره كه مثلا عاشقم بود تماس گرفتم؟ و ميدوني چون به جمله اي كه گفتم اعتقاد داشتم؛ دقيقا همون شد كه ميخواستم. از عشق خودم رهاش كردم؛ تا از عشق ديگري رها بشم. عشق نفرينه. واقعا يك نفرينه. هيچ مرض و بيماري ديگه اي رو نديدم كه اينقدر آدم رو از كار و روزگار و همه كارهاي مفيدي كه ميتونه توي اين عمر با ارزشش انجام بده؛بندازه و تا سر حد مرگ(اونم با يك طناب معطر!!) سوق بده.هميشه براي ما عشقهايي هستند كه فكر ميكنم اين يكي يه چيز ديگه است؛ اين همونيه كه تو خواب و روياهامون ديديم. و از اين دست حرفهاي گولزنكي كه توي هر عشق تكرارش ميكنيم. من نميگم ازش دست بكش؛ چون مني كه عمري رو تو آتيش عشق سوختم؛نميتونم اينو ازت بخوام. فقط ميخوام بگم كه اين عشق هم مثل همه عشقهاي ديگه؛ يه تاريخ مصرفي داره. تو الان بيشتر از نصفه اين زمان رو مصرف كردي. الان يه چند وقتيه از پيك مصرفت هم گذشتي. داره همه چيز درست ميشه. باور كن داره درست ميشه. دست بردار از اين مسخره بازيها. مرد باش. محكم باش. مرد بهمن و اينهمه احساساتي بودن؟ آخه يه نفر اينقدر ارزش داره كه به همه قواعد انساني پشت پا بزني و خودتو اينقدر زجر بدي؟ كه حتي تا پاي از بين رفتن خودتم بري؟  خودت رو از بين ببري؟ اگه اون آدم ذره اي محبت به تو ميكرد؛ حق داشتي؛ ولي سنگدلي كه چنين بي تفاوت از كنارت ميگذره؛ باور كن؛ به تموم مقدسات قسم؛ ارزش ذره اي محبت تو رو نداره.
آهاي تويي كه از عشق مسروري؛ آهاي تويي كه يه قلب؛ يه دل؛ يك احساس اينقدر وابسته و دلبسته ات شده؛ آهاي تويي كه يكي بند دلش رو به نفسهاي تو بسته؛ به خاطر اين احساس غروري كه بهت دست ميده؛ به خاطر اينهمه اعتماد به نفسي كه از اين عشق؛ از اين التماسها از اين به پات افتادنها ميگيري؛ فقط براي چند صباحي؛ سعي كن انسان باشي. سعي كن براي چند صباحي تحملش كني؛ براي چند صباحي به دوش بكشيش؛ باور كن اگه خواهان راحت شدن از شر معشوقت هستي؛ اين بهترين راهه. اگر هم هيچ تمايلي به كسي كه در بند عشق شما افتاده ندارين؛ خواهشا اينقدر عشوه خركي نياين. اينقدر شروع به دلبري و با دست پس زدن و با پا پيش كشيدن نكينيد. قدري انسان باشيد. قدري مراعات حال عاشق بيچاره رو بكنيد؛ نياين؛ از سر كنجكاوي توي زندگي طرف مثل يه سايه سرك بكشين و بعد غيب بشين؛ اين غير انساني ترين كاريه كه ميتونيد با يه انسان ديگه بكنيد. يا از اول نباشيد؛ محكم و استوار بگوييد نه؛ يا....
چون همسفر عشق شدي... مرد سفر باش... مرد سفر باش...حتما شما هم فهميدين چقدر اعصاب من سر اين موضوع به هم ريخته. باور كنيد كابوسش يه لحظه رهام نميكنه. ديشب چندين بار از خواب پريدم. ولي هيچي يادم نمي اومد. خوب سخته؛ دوستي يا حتي آشنايي يا اصلا غريبه اي؛ به تو بگويد حس غريبي دارم؛ حسي پر از كبوتر و گنجشك!! و بعد هم اين نوشته ها. و بعد هم تو بدوني كه داره ميره. و نتوني؛ نتوني؛ نتوني هيچ كاري بكني. تو به من بگو؛ من ميتونم برات كاري بكنم؟ شرمنده ام از وقتي كه ميشد و نكردم... و حالا....
........................................
لحظه اي با من باش...                      

زندگي جز جمع و تفريقي نبود؛
بهر ما از جمع و تفريقش چه سود؟
جمع آن وصل است با تشويش جان...
در پيش تفريق و آهي بيكران...
................................................
التماس به خدا جرات است
اگر برآورده شود رحمت است
اگر برآورده نشود حکمت است
التماس به مردم خفت است
اگر برآورده شود منت است
اگر برآورده نشود ذلت است

پ.ن: اين شعر رو مدتها روي تخت
بيمارستان مزه مزه كردم. كمكم كرد
كه به مرگ راحت تر فكر كنم.
پ.ن:ببخشيد فكرتونو خراب كردم.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 10:5 | لینک  | 

قضيه اي؛ نوشته اي؛ حادثه اي ؛ شنيدني؛ يا خواندني؛ فكرم را مشغول كرده. در تمام طول مسير مسافرت؛ تمام وقتي كه توي ماشين ترانه دستاي تو هايده رو زير و بالا ميكردم و هي از اول هي از اول گير داده بودم و سوزنم باز روش گير كرده بود و اعصاب ماني رو خط خطي ميكردم؛ همش به اين موضوع فكر ميكردم و دلم ميخواست با خودم رو راست باشم و به يه نتيجه اي برسم.حرفهايي كه پيرامونش زده شده بود تو گوشم ميچرخيد و هي خدشو تكرار ميكرد. موضوع در رابطه با پستهاي اخير سام هست. خلاصه بگم؛ سام همسر داره؛ عاشق همسرشه؛ همه عشق و محبتش رو نثار اون كرده؛ اما در كنار اينهمه خوشبختي و زندگي سعادتمندانه اي(!) كه براي بهار همسرش فراهم كرده؛ سر و گوششم به شدت ميجنبه. اين وسطا با يك خانوم مطلقه(فرقي نميكنه؛ الان خيلي دخترها هم از مطلقه ها جلوترن؛ ولي اسم روشون نيست) رابطه دوستي از نوع سكسيش برقرار كرده. اين همه اون چيزيه كه من از شخصي به نام سام ميدونم. شايد عمق فاجعه خيلي زياد باشه؛ شايد هم اصلا فاجعه نباشه. من كه از زير و بم زندگي سام با بهار خبر ندارم. شايد چيزهايي هست كه نميدونم؛ چيزهايي هست كه براي من مهمه؛ براي اون نه؛ و بلعكس. هر كسي يه نوع زندگي و رفتار رو براي خودش انتخاب ميكنه. من تا حدودي خودم رو شبيه سام يافتم. سام اون چهره نه چندان خوب من توي آينه زندگيست. بي شك اگر من پسر ميشدم؛ روي دستشم بلند ميشدم. نه كه سكس براي من مهم باشه(شايد اگه پسر بودم مهم ميشد)؛ كه اخلاقم همينه. كه شيطنت رو دوست دارم. كه متفاوت بودن رو دوست دارم(يه بار از كيانوش(پسره ها نه دختر!) پرسيدم اگه من روزي دوباره عشقم رو ببينم و پيداش كنم و باهاش رابطه هم برقرار كنم؛ تو در مورد من چي فكر ميكني؟ گفت اونوقت تو از نظر من يه زن متفاوت هستي؛ همين متفاوت بودن لذت زيادي بهم ميده). من اينطوريم؛ روحيه ام طوريه كه از همه يواشكيها لذت ميبرم؛ از كاري كه توش هيجان نباشه بدم مياد. و هيجان در قاموس من اينطور تعريف شده كه: هر كاري كه وجودم ازم خواست انجام بدم. هيچ وقت به خودم نه نگم.خيلي زندگي حيوان گونه اي ميشه از نظر برخي از شما؛ ولي اين روحيه منه. كاريشم يا نميتونم بكنم؛ يا نميخوام بكنم. درست مثل خيلي از مردهايي كه هرگز نميتونن با يكي ديگه همخوابگي كنن و ميگن با روحيمون جور نيست.  من همينم؛ با عرفهاي مربوط به خودم؛ با تزهايي كه فقط خودم قبولشون دارم. با باورهاي مخصوص خودم از زندگي. شايد هرگز به خاطر تربيت خانوادگيم؛ و يا شايد ذاتي؛ و يا شايد باورهايي كه بهش رسيدم؛ خيانت از نوع جنسي رو مرتكب نشم؛ اما گذاشتم احساساتم افسار گسيخته باشند. يه جايي سام نوشته:یاد تعهدنامه دانشگاه شریف در هنگام ثبت نام افتادم. توی اون تعهد نامه اخلاقی !! از دانشجوهای تازه وارد تعهد می گیرن که زنای ( کسر ز ) ایستاده نکنند !! یعنی به هم دیگه با نگاه خیره نشوند !!
خيلي بد بود اين جمله. من از يكي  دوتايي كه تو دانشگاه شريف درس خوندن؛ پرسيدم؛ ولي نميدونستن. و اگر اينطور باشه كه نگاه!! زناي ايستاده باشه!!! من و او كه....
من رو ديگه اون آرايه عاشق فرض نكنين؛ عشق من خيلي وقته به گ.. رفته؛ به تنفر نرسه؛ بايد كلامو هوا بندازم؛ الان يه آدم خالي از احساسم. و  احساس از نظر من يعني عشق. پس اين حرفهايي كه ميزنم؛ همه درونمه؛ اونچه توي فكرمه و اونچه منه منو ميسازه.متاسفانه من ياد نگرفتم كه به خودم نه بگم. و اين خيلي بده يا خيلي خوبه رو هم نميدونم. براي من وقتي كه يك زن باشم؛ خيانت مردم؛ به خودي خود؛ برام آزار دهنده نيست. چرا؛ ناراحت ميشم؛ ولي زندگيمو از ناراحتي از هم نميپاشم. من به عنوان يك زن ميدونم كه نياز جنسي شوهرم خيلي بيشتر از منه؛ پس اگه جايي با كسي پريد؛ مطمئنا چون دليل دارم براي كارش؛ ناراحت نميشم. كاري كه بي ديلل باشه؛ بي شك خيلي آزار دهنده تره. تازه در اين صورت ميتوني با كمي مايه گذاشتن از خودت؛ دوباره زندگيتو به حالت اول برگردوني و جلوي كج رويهاي همسرتو بگيري؛ كه البته اين هم به جنس!! همسرت بستگي داره. بعضي ها قابل كنترلن؛ بعضيها هيچ رقمه راه نميان و از بيخ و بن مستبدن. ولي از نظر احساسي و عاطفي؛ اگه بفهمم به يكي ديگه عشق ميورزه؛ نميتونم كوتاه بيام و تحمل كنم. دليلش روشنه؛ اون بارها تو گوشم زمزمه كرده عاشقمه؛ حالا دليلي نداره اين زمزمه ها رو تو گوش ديگري بكنه. مگه اينكه عشقش به من تموم شده باشه. و اين خيلي آزار دهنده است. و اين از تو يه بازنده ميسازه. من دلم نميخواد بازنده باشم. همينه كه آزارم ميده. و خوب؛ نه عاشق شدن دست كسيه؛ نه من ميتونم در برابر قدرت عشق بايستم و پيروز بشم. پس مجبورم يه فرصت بدم. به خودم و به همسرم. تا از اين مرحله گذر كنيم. اگه همسرم اينقدر بي عقل بود كه تو اين فاصله؛ آشيونمونو خراب كنه؛ همون بهتر كه بره. ولي اگه براي زندگيش ذره اي ارزش قايل بود؛ برميگرده. همون كاري كه امين؛ شوهر بي نقاب كرد. من هم معتقدم تعهد نسبيه. هر كسي به فراخور برداشتي كه از زندگيش داره اونو به دست مياره. من كاملا با تصاحب و حسادت و در چنگال گرفتن مخالفم. كه اينا هميشه نتيجه عكس دارن. خدايي؛ اگه ايران هم مثل جوامع غربي بود و زن و مرد ميتونستن بدون ازدواج با هم زندگي كنن؛ چند نفر از مايي كه الان ازدواج كرديم؛ باز هم ازدواج ميكرديم؟ وقتي مبناي ازدواجها غلطه؛ نتيجه اش همين آمار بالاي فساد و فحشا و غير از اونها طلاق ميشه.اگه اون دختر و پسري كه از روي احساس و عشق!!! با هم ازدواج ميكنن؛ فرصتي بهشون داده بشه تا عشقشون فروكش كنه؛ بدون اينكه ازدواجي صورت بگيره؛ اينهمه بچه طلاق با اينهمه آسيبهاي اجتماعي؛ زياد نميشد. يك مثال ساده: فرض كنين همين مني كه عاشق دلخسته اويم بودم؛ اگه ازدواج كرده بودم و در خلال زندگي مشتركم با او به اين نتيجه اي كه الان رسيده ام(به درد هم نميخوريم) ميرسيدم؛ چه فاجعه اي به بار مي اومد؟ حداقلش اين بود كه الان يك يا دو بچه بدبخت آويزونم بودن و رنج و دردهامو به اونا با چندين برابر آثاري كه روي خودم داره؛ منتقل ميكردم. اينجا بعضي از كامنتها رو آوردم. قضاوتش با خودتون. جالب اينجاست كه كمتر مردي (مرد به معني واقعي كلمه) نظر داده؛ و اكثرا از جواب دادن طفره رفتن. حتي خود من هم كه به نوعي درگير اين مسائل بوده ام هم طفره رفتم. خيلي فكر كردم؛ و ديدم اصلا بحث در اين باره  يافتن درست و غلط؛ اشتباهه. چون نه من عوض ميشم؛ نه اونايي كه تو ذاتشون يه چيزاي ديگه است.

سارا این جین کوک
تعهد یک کلمه معنی نشده مسخره ست!
این کلمه و مفهوم تعهد رو کی اختراع کرده؟ ریشه ش حسادته و احساس مالکیت. جفتش چرته
ما فقط با ادعای منطقی بودن و نه حتی خودش، نباید دنبال مفهوم این کلمه بگردیم و هی همه جا معنی ش کنیم و براش مصداق پیدا کنیم.
س ک س، تنوع طلبی، حال و حتی عاشق شدن چیزی نیست که با ازدواج تموم شه. من هنگ کردم. بابا این یه مفهوم ساده و منطقیه...

كوثر
من میگم سام میگه عاشق همسرشه ولی تو زندگی مشترکش فقط چهارچوب ظوابط اخلاقی خودشو در نظر می گیره و هیچ احترامی برای انتظار همسرش از خودش قائل نیست.
توی فرهنگ غرب هم بعد از ازدواج وفاداری مفهوم دیگه ای رو پیدا می کنه نسبت به زمان دوستی منتها بعد از خیانت شوهر لازم نیست که اون زن کلی فسفر بسوزونه که این مردی که الان اومده جلو به خاطر خودمه یا صرف استفاده جنسی.که اکثرآ فقط استفادس. به یه سال هم نرسیده یکی دیگرو داره.
..................
در پستهای قبلی گفتید که به این خانم هم احساس دارید دوسش دارید و کمی هم عشق. پس باید خوش به حال خانمتون باشه که بیشتر دوسش دارید!!!
فکر نمی کنید تو زندگی مشترک دید خانمتون هم به این زندگی و انتظاراتش از شما مهمه؟
حداقل اگه با اون حس نمیومد تو بغلتون و علتهای عاشق بودنش به شما رو نمی گفت می تونستید فکر کنید که لایق عشقشید. تعجب می کنم که چطور هنوز متوجه نشدید که شما معشوق واقعیش نیستید.

الهام
کاری که من می کنم! یعنی هر کاری بکنه می کنم! فقط هم مراقبم که به خودم و احساسم لطمه نزنم. خودخواهیه؟ باشه. بهتر از داغون شدنه.
نويسنده: الهام
راستی اگه بهار این کار رو کرد می تونی فراموش کنی و ببخشیش؟ مثه اون فیلم دمی مور و رابرت ردفورد!!!! خدا بهت رحم کرد بهار مثل آدم عادیه! 48 ساعت خیلیه!!!! کوووووووووووووووول

نويسنده: سام چهارشنبه 7 تير1385 ساعت: 15:19
الهام جان :
واقعا اگه اینکار رو بکنه میتونم ببخشمش. واقعا مطمئنم. چون به نظرم رابطه جنسی مساله خیلی بزرگ و بدی نیست. در فرهنگ و فکر و نیاکان ما اینکار رو بد معرفی کردند و اکثریت قریب به اتفاق شرقیها اینکار رو " بد " میدونند حتی اگه بین زن و شوهر انجام بشه. ذات س ک س نزد شرقیها و در فکر اونها عملی کثیف محسوب میشه.تنها در یک صورت دیگه نمیتونم با بهار بمونم. و اون هم اینه که بهار احساسشو و عشقشو به کسی بده. چون خودم به این موضوع حساس هستم به شدت رعایت این مساله رو می کنم و احساس و عشقم رو به بهار اختصاص دادم.

الهام
چون تابع ضوابط کشکی شرعی و مسخره اجتماعی نبودم. نه اولا پررو نیستی. دوما از نظر من دلیل این نیست . نه شرعش مهمه نه اجتماعش. اما تو به بهار و رابطه با اون تعهدی (قلبی و نه قانونی و شرعی) نداری؟ براش بعنوان یه همراه احترام قائل نیستی؟ یا به قول علی شاید باید به زنها به عنوان toyfriend نگاه کرد؟ اگه بهار برات toyfriend نیست (که فکر کنم نیست) بخش بد ماجرا دروغ گفتن به اونه و یا (اگر) برای اون هم همین حق رو قائل نشدنه. . همین.
اقليما
اصلا ازت خوشم نیومد.اصلا نمی تونم فکر کنم که یه انسان اینقده راحت می تونه خیلی از کارای اشتباهو انجام بده.فکر می کنی ارتباطت با بهار چطور ارتباطیه؟
می تونی بگی چه چیزی تورو کشونده به اینجا؟به همیچین نقطه سیاهی؟
 
.............................................
لحظه اي با منه خسته باش...

خاطرات رنگين کودکي چو ميخکي خزان ديده پژمرد !
تو کجايي ـ ببيني دستاني را که خالي از عشق و احساس
غروب را محکوم به زندگي جاوداني مي کند .
من شايد عروسکي هستم ! شايد هم گندمي خشکيده !
گندمي خشكيده که محتاج حيات است و آن حيات در رگهاي تو جاري است .
خون تو آب حيات من است .
اي مقدستر از هشت کتاب
بيا تا برايت بگويم که نيازم به اندازهء سياهي چشمانت درخشان
و به اندازهء ستارگان چشمانت پر نور است !
ببين چشمانم را که در فراغت چه غمگينانه مي گريد
من محتاج توأم ـ محتاج تو و آرامش چشمان طوفاني ات !
.............................................
پ.ن:عشق آن نيست كه يك دل به صد عاشق بدهي.. عشق انست كه صد دل به يك عاشق بدهي

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:14 | لینک  | 

امروز رز خشكيده اي روي صندلي بود. فردا رز خشكيده اي چسبيده به تخته؛ روي حرفي از يك كلمه. يك اسم. و ديگر روز رزهاي خشكيده بر سر در كلاس. معمايي شده بود. هر كس چيزي ميگفت و به خودش نسبت ميداد. اين وسط دخترها سرخ و سفيد ميشدند و بارقه هاي عشق از ديدگانشان به سمت همو كه فكر ميكردند؛ مي جهيد. خيليها با همين رزها هم را يافتند. خيلي ها عاشق بي چون و چراي هم شدند؛ فقط به خاطر همين رزهاي خشكيده. اين رزهاي خشكيده خيليها را به فكر انداخته بود؛ خيليها را با خيليها آشنا كرده بود و انگشت اشاره ذهن و دل خيليها را به سمت خيليهاي ديگر نشانه رفته بود.و اين هنوز معمايي بود.رزهاي خشكيده. و باز هر روز... همين رزهاي خشكيده. تا آن روز... كه روي كيف دختري از همكلاسيها....پاشيده شده بود؛ يك مشت رز خشكيده. آن روز ديگر حدسها و يقينها رنگ باخته بود. همه در فرار از واقعيتي بودند كه رخ داده بود. عشقها سوئ تفاهمي بيش نبودند؛ آشناييها بي دليل شدند؛ و تمام محبتها و علاقه ها؛ تمام آن بارقه هاي عشق؛ رنگ باخت. دلهايي شكست؛ نجواهايي خاموش شد. قلبي رشته هاي محبتي را كه تنيده بود از هم گسست. و ديگر روز نجواهاي پسري بود كه در گوش دختر نسيم دوستت دارم را به تكرار مي وزاند. و ميسوزاند قلب دختر را در هرم عاشقانه هايش... و ميگفت از عشق... از آنچه بارقه هاي محبت چشمهاي رويايي دختر؛ با دل او كرده بود. دوستش داشت. و اين بود راز رزهاي خشكيده. مدتها روبه روي در كلاس مي ايستاد؛ تا نه او را ببيند؛ كه امكانش نبود؛ كه صدايش را بشنود. كه به آهنگ صدايش دل شيداييش را برقصاند. كه آواي صدايش را به خاطر بسپرد و بگيرد همه آن همه حسهاي خوب را كه برايش تا ديدار مخفيانه بعدي ميماند. تا بتواند عاشق بماند. كه قلبش براي تپيدن؛ اندك بهانه اي بيابد. و چه پر حرف بود دختر. چه سخاوتمندانه اجازه ميداد از لا به لاي بحثهاي پر سوز و گدازش با اساتيد؛ جرياني از عشق و محبت و هاله اي از بهترين لحظه هاي عرفاني؛ در قلب عاشق دلخسته حلول كند. بر اين روال بود عاشقيهاي پسر و نازكردنهاي دختر. پسر از عشق ميگفت؛ دختر از عقل. عاشق از احساسات؛ معشوق از منطق. نه كه دركش نكرده باشد و هرگز قلبش نتپيده باشد و هيچگاه رنگي از رخسارش در برابر ديدگاني نرفته باشد؛نه. دختر عشق را ميفهميد؛ اين تپشهاي دل برايش آشنا بود؛ و هر آنچه پسر با زبان الكن خود سعي در بيانش داشت؛ ميدانست. وقتي بيقراريهاي پسر را ميديد؛ نه كه نداند از چيست؛ نمي خواست كه بداند.نمي خواست عشق را از او بپذيرد. شايد دل در گرو مهر ديگري داشت. اينقدر اين پسر به اين دختر گفته بود دوستت دارم و بدون تو مي ميرم؛ كه خودش هم باورش شده بود. پسر اما آرام شده بود. روزهاي خوبي كه خيالش راحت بود دختر ميداند او ديوانه وار دوستش دارد. همين دانستن و ابراز كردن خيلي شجاعت ميخواهد. پسر خيلي فكرها كرده بود؛ همه چيز زا از نظر گذرانده بود: اگر با من بد برخورد كند؟ اگر به همه بگويد؟ اگر رسوايم كند؟ اگر از دانشگاه اخراج شوم؟ همه و همه را دانسته بود و چنين كرده بود. حال هم آرامشي را كه به خاطر شجاعتش به دست آورده بود تجربه ميكرد. هميشه و در همه حال به ياد دختر بود. اما دختر از علاقه اي كه داشت ميرفت بيشتر و بيشتر شود؛ به شدت ترسيده بود. او آشنايي و بودن و ماهي يك بار قدم زدن كنار پسر را براي تمام كردن اين عطشي كه در پسر بود برگزيده بود. دختر مي انديشيد راه را اشتباه رفته و همه سعيش بي نتيجه بوده است. پس پشت پا زد به همه خوشيهايي كه پسر از او داشت. پسر ديوانه وار دوستش داشت؛ و دختر چنين كرده بود. پسر سر راه دختر مينشست تا بلكه با ديدنش و نگاهي كه عمق عشقش را ميرساند؛ آرام بگيرد. و شايد دختر را رام خود كند. دختر اما هميشه گريزان از نگاههاي عاشقانه بود. دختر به همه دوستانش گفت كه يك عاشق دلخسته همين نزديكيها دارد. پسر رازش را به دختر گفته بود و دختر چنين كرده بود. پسر خيلي رازها به دختر گفته بود؛ نامه ها نوشته بود پرسوز و گداز؛ و دختر همه را براي ديگران گفته بود. دختر چنين كرده بود. پسر از دختر خواسته بود محرمش باشد و چندي بعد قصه او بود كه بر سر بازاز برفت. دختر چنين كرده بود. دختر آرام بود؛ عاشق بود؛ غم جدايي نچشيده بود؛ حسرت معشوق نكشيده بود؛ پس غمي بر دل نداشت. پس همه فهميدند راز گلهاي خشكيده را . و دختر چنين كرده بود. پسر در تب هجران و غم خسران ميسوخت؛ اما دختر اصلا وجدانش به درد نيامده بود. پسر روز به روز تكيده تر ميشد؛ و دختر غم او نداشت. اوايل اصلا وجدان درد نداشت؛ اما بعدها و اكنون؛ گاهي خيلي زياد اين درد گريبان وجدانش را ميگيرد؛ زيرا دختر چنين كرده بود.
و دختر فهميده بود؛ با تمام پوست  گوشت و استخوانش درك كرده بود:عشق؛ نفرينيست.
.شايد تو بخواهي كه آخر قصه را بداني. دختر رفت. پسر هم رفت. دختر رفت پي زندگيش. پسر اما هيچ وقت به قول خودش زندگي نكرد. هنوز در حسرت ميسوزد. سني از او رفته و هنوز نميداند چه ميخواهد بكند. غرق در كار شده تا يادش برود دختر چنين كرده بود. پسر گاهي (زياد) با دختر تماس ميگرفت. زياد حرف ميزد. شارژ موبايل دختر هر روز هر روز تمام ميشد. تا همين يك سال پيش. كه دختر شماره اش را عوض كرد. همه روزنه هاي اميد به پسر بسته شد. اما اين دليل نشد كه پسر عشق را از ياد ببرد. اين اواخر؛ دختر كه غرق زندگي و غرق عشق بود؛ كمي مهربان شد. شايد به خاطر ديدار معشوقش. دختر با پسر تماس گرفته بود. دوباره زندگي به پسر لبخند ميزد. و دختر چنين كرده بود. فقط خواسته بود چون به كام دل رسيده؛ پسر را به كام دل برساند. و دختر چنين كرده بود. و شايد همين روزها پسر به دختر نوشت: خيلي دوستت دارم. هنوز هم دوستت دارم. شايد درست وقتي كه دختر اين متن را نوشته بود. شايد همين ساعت. همين الان!

............................................
لحظه اي با من باش...

چنگ دل آهنگ دلکش ميزند
ناله عشق است و آتش ميزند
قصه دل دلکش است و خواندنيست
تا ابد اين عشق و اين دل ماندنيست
مرکز درد است و کانون شرار
شعله ساز و شعله سوز و شعله سار
گفته يک صحرا جنون در چنگ او
يک نيستان ناله در آهنگ او
نغمه را گه زين و گه بم ميکند
خرمني آتش فراهم ميکند
کرده خود را ميزبان شعله ها
تا بسوزد در ميان شعله ها
چنگ دل آهنگ دلکش ميزند
ناله عشق است و آتش ميزند
هرکه عاشق پيشه تر بي خويش تر
هر دلي بي خويش تر در نيش تر
در دل من باغ ها از لاله ها
همچو ني در بند بندش ناله ها
با خيال لاله ها صحرا نورد
دشت را پويد ولي با پاي درد
ميرود تا سرزمين عشق و خون
تا ببيند حالشان چون است و چون
بر مشام جان رسد از هر کنار
بوي درد و بوي عشق و بوي يار
چنگ دل آهنگ دلکش ميزند
ناله عشق است و آتش ميزند
گوي سبقت ميبرند اين خاکيان
در عروج خويش از افلاکيان
عشق اينجا اوج پيدا مي کند
قطره اينجا کار دريا مي کند
رخصتي تا ترک اين هستي کني
بشکن اين شيشه تا مستي کني
پرده بالا رفت و ديدم هست و نيست
راستي ناديدني ها ديدنيست
چنگ دل آهنگ دلکش ميزند
ناله عشق است و آتش ميزند
..................................................
پ.ن: مرسي از فائقه عزيز
پ.ن: اينروزها با دوستاني از طريق ايميل ياوبلاگشان آشنا شده ام؛ كه به شدت شبيه هم است همه خصوصياتشان.سردر گم مانده ام.... چطور اينمه شباهت؟ گو اينكه وسواس فكري عجيبي پيدا كرده ام؛ به هر كس كه ميرسم؛ آهنگ دلش آشناست و گمان ميكنم همه اينها يكي است پشت اينهمه نقاب.

پ.ن:از نظرات پر سوز و گداز و آرايه ضايع كن دوستان رز! هيچ خبري نيست از وقتي كه من نظرها را تاييدي كردم. نتيجه اينكه اينها همه صرفا به خاطر ريدن به آرايه بود و هيچ ارزش ديگري نداشت!وگر نه چرا اگه براي من بود؛ وقتي مطمئن شدي نظرت نميتونه نمايش داده بشه؛ ديگه ننوشتي؟

پ.ن: من چطور وبلاگ نويس شدم؟
قبلا ها كلي وبلاگ خوانده بودم. يك سالي فقط خواننده بودم. دلم يك سايت ميخواست. اين آن چيزي بود كه در ذهنم وول ميخورد. بعدها گذارم بر سر يك مسئله و سوال جنسي؛ افتاد به وبلاگ اين(حالا اينه). و از نوشتنش خوشم آمد. و نوشتم. دليلم از وبلاگ نويسي؛ حرفهاي روي دل تل انبار شده ام بود. دوستان صميمي و هم نفسم را يكي يكي به ديار فرنگ فرستادم. من ماندم و يك دل تنهاي پر از غصه. پر از غصه هايي كه نه هر جايي جايشان بود. غصه هايي كه دوستانم برايم شيرين ميكردند؛ حرفهايي كه روح بي تاب و بي قرارم را آرام ميكرد. آرامشي بس غريب. به حرفهايم گوش مي كردند؛ دلداري ميدادند؛ همدردي ميكردند؛ لازم بود راه حل ميدادند؛ لازم نبود فقط فحش نثارم ميكردند؛ به خاطر افكاري كه در ذهنم بود. خوب بودم. بد شدم. و حالا با وجود شما دارم دوباره خوب ميشم. حالا هم هنوز يكي دوتايي هستند. قرار بود من اينجا بنويسم؛ تا آنها حال و روزم را بدانند. يكي در دالاس؛ ديگري در ملبورن. ولي حالا اينقدر گرفتارند!! كه نميرسند به من سر بزنند. قصه اي شده است اين بي بند و باريهاي من.

پ.ن: سلوچ واقعا تنبلي. خير سرمون اين وبلاگ دو تا نويسنده داره! به من چه داري براي چي ميخوني!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:30 | لینک  | 

هوم....
يه سؤال اساسي؟!
چطوري وبلاگ نويس شدين؟
چه كسي و چه وقت اين انگيزه رو براتون به وجود آورد؟
لطفا لوس بازي رو كنار بذارين و نگين ما از بچگي 10 تا وبلاگ داشتيم!
خوب؛ اونايي كه وبلاگ ندارن؛ يا حتي اونايي كه دارن؛ ميتونن به اين سؤال هم جواب بدن كه: از كجا با اينجا(وبلاگ من) آشنا شدين؟
حالا سركار باشين تا 4شنبه.باي!
............................................................

لحظه اي با من باش....

تو اي بال و پر من رفيق سفر من
ميميرم اگه سايت نباشه رو سر من
تو اي خود خود عشق كه بي تو نفسم نيست
كجا تو خونه داري كه هرجا مي‌رسم نيست
اهل كدوم دياري كجا تو خونه داري
كه قبله‌گام همونجاست، هر جا كه پا ميذاري
اهل كدوم دياري، گل كدوم بهاري
كه حتي فصل پاييز، باغ ترانه داري
آي دلبرم آي دلبر، اي از همه عزيزتر
اي تو مرا همه كس، داشتن تو مرا بس
يه روزي راستي راستي همون شدم كه خواستي
شدي تو سرنوشتم براي تو نوشتم
خسته دين و دنيا ملحد و كافر هستم
تويي تو مذهب من، من تو رو مي‌پرستم
آي دلبرم آي دلبر، اي از همه عزيزتر
اي تو مرا همه كس، داشتن تو مرا بس

............................................................
پ.ن: بر باد رفته-كازابلانكا

پ.ن: كي ميدونه خواننده اين ترانه كيه؟ اينقدر خرفت شدم كه يادم نمياد كي با اون صداي گرم و گيراش لحظه هاي زيادي از نوجوونيمو با اين ترانه مال خودش كرده بود. فقط ميدونم مرد بود.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 10:31 | لینک  | 

درد دارم... تو همون ناحيه اي كه.... نه روحي نيست...جسمي هم نيست... يكي قلبمو ميگيره تو مشتش و رهاش ميكنه... ميگيره و رهاش ميكنه... و من با هر بار رها شدن فرصت يك آه دارم. شايد اونقدرها هم كه فكر ميكنم زندگي به من مهلت نده. شايد.... حرفهام هيچ به هم مربوط نيست. چيزهايي هستند كه ميان و ميرن ....ميان و ميمونن.... ميان و آْه ميشن... ميان و به گند ميكشن لحظه هاي خوبتو... ميان و رهات نميكنن...خيلي سخت تر از اوني كه فكر ميكردم بود. هر چي جمع ميكردم يه چيزايي ول ميموند. البته من فقط دستور ميدادم و مامانهاي بيچاره كه غر غر هامو تحمل ميكردن؛ زحمتشو ميكشيدن. مامان به كل با اين كار ما مخالف بود. ولي من احمق تر از اين حرفام كه بخوام به حرف كسي گوش بدم. حتي اگه اون آدم براي آدم شدنت رنج دنيا رو به جون خريده باشه. اصلا نمبخواستم بهشون فكر كنم. ولي نميشد. ماني ميگفت اينقدر قرص نخور؛ سر دردت مال فكراييه كه تو كلته. اونا رو بريز بيرون به جاي اينكه قرص بريزي تو معدت. دلم يه جاي دنج ميخواست با يه ابسولوت وانيلي.نه... سيگار دلم نميخواست. از روزي كه گفتي بدم مياد... من ديگه لب نزدم. هر چند لب زدنمم ماهي يه بار بود. دلم يه واكمن ميخواست(نه سي دي من) كه خودت با پول تو جيبيهات از كيش خريده باشي؛ يه گوشه دنج حياط خونه با گلاي آفتاب گردوني كه بهت چشمك بزنن . يه زير انداز نازك؛ كه سرماي موزاييكهاي حياط رو به كپلات منتقل كنه و نيلوفراي بنفش كه ميدوني تا يه ساعت ديگه بسته ميشن به روت بخندن. دلم يه گوشه دنج ميخواد. خالي از تو و ماني و حتي خودم. خالي از همه. اينقدر اين كله رو اين روزا پر كردم كه مثل يه پتك رو سرم سنگيني ميكنه. يه اتفاق بد برامون افتاده. خيلي بد. براي دو تا جوون اول زندگي... اتفاق بديه. همون عصر پنجشنبه اومدين و خواستي ببيني من چه حالي شدم با اون حرفات. هيچ. فقط كاملا بي اعتنا و تلخ با تو. همش با خودم ميگفتم فكر كردي چه خبره؟ نشونت ميدم. و اينا رو نه با آرامش كه با حرص و دندون قروچه ميگفتم. .اصرار داشتين كه ما بيايم. آخرشم درست وقتي ميخواستيم آخرين حال!! رو تو خونه ببريم رسيدين(بعدشم اينقدر خسته بوديم كه نشد). بي اجازه. اومده بودين شام كنارمون باشين. پيتزا و نوشابه(آخ جون نوشابه!!!)  هر چي من خواستم دو درتون كنم نشد. ولي بعدا فهميدم كه چقدر به وجود كسي كه تو اين سختيها كنارمون باشه نياز داشتيم. البته ما دست رد به سينه هر كي كه ميخواست خير سرش كمكمون كنه زده بوديم. حيف كه مهمونم بودي. وگرنه دلم ميخواست با نفرت نگات كنم. رفتيم رو تراس نشستيم. تو كنار دست من. پچ پچ كنان داشتي باهام حرف ميزدي. گفتي كه ميخواي بهم كمك كني.  اينقدر بچه بازي درنيارم. لوس بازي رو تموم كنم؛ برام خيلي آرزوها داري؛ ميخواي من به جاهاي خوب خوب برسم؛ كه اخلاق منو ميدوني و نقطه ضعفامو ميشناسي و راحت ميتوني تقويتشون كني. گفتي كه فقط نبايد با نفرت باهات كار كنم. آخرشم كه تنها شديم گفتي با عشق با من كار كن. وقتي رفتين؛ هر چي گشتم؛ عشقي توي سينم  پيدا نكردم. نه نفرت؛ نه عشق. نه دوست داشتن؛ نه نداشتن. خالي از احساس...خالي از احساس. شايد به خاطر خستگيم بود. ولي نبود. بعدها هم عشقي نبود. الان هم. مامان بعد از اينكه كارگرها وسايل رو آوردن؛ (اين اساس كشي ما ماجراها داشت؛ عمري بود ميگم براتون)اومده بود كمك. تو رو كه ديده بود؛ مثل مامان هاچ كه به بچه اش رسيده؛ ناز و نوازشت ميكرد.(بي جنبه داماد!! ذليل). لجمو در مي آورد وقتي نگاه به قد و بالا و چشم و ابروت ميكرد. با چه محبتي هم. اه اه اه...............من و ماني روي تخت آماده شده محصول تو دراز به دراز افتاديم هنوز ملافه ها رو پيدا نكردم. ماني ميگه سردمه. بهش ميگم ميخواي برات يه ملافه ميارم(ميدونم ميخواست همينو بگه روش نشد). با خوشحالي زياد ميگه: آره!منم يادم مياد كه آخرين لحظه؛ پرده ها رو كه شسته بودم از روي تراس جمع كردم و تو يه كيسه زباله ريختم. ميارمشون. كوچيكرو ميبرم براش. ميندازم روش!بخار از روي پرده بلند ميشه. مثل بز جفتك ميزنه. آخه پرده خيس بود هنوز!!! و من ميدونستم و باهاش بدجنسي كردم! ميگه انتقاممو ازت ميگيرم. ميترسم. مني كه هميشه يه كوره آتيشم! وقتي ميخواد بهم دست بزنه؛ از دو متر اونورتر ميلرزم و ميگم نه! حالا ميگه دستامو خيس ميكنم ميزنم بهت!. ميگه شكمت داره قار و قور ميكنه؛ پاشو يه چيزي بيار بخوريم. سه ساعت رد شده و من ميگم چي بپزم الان آخه؟! از غذاي بيرون هم كه زده شديم. آخه يك ماه قبل از اساس كشي كارمون خوردن پيتزا و ساندويچ و انواع كباب و كله پاچه بود.(بين پيتزا و كله پاچه مونده بوديم؛ ماني ميگفت تصميمتو بگير اگه كله پاچه ميخواي با شلوار خونه بيام!!). حالا ميگه عزيزم فردا صبح كه از خواب پاشدي؛ فكر كن چي براي شام بپزي تا بلكه 12 شب شام داشته باشيم. خواهرم لبتابشو داده به من. آخه اون بدبختيها مربوط به كامپيوتر هم ميشه. وبلاگ گربه وحشيمو باز كردم و دارم ميخونم. ماني از تو هال و از پاي فوتبال مياد تو اتاق و ميگه اين آهنگه كه آروم ميخوند چيه؟ جاي بسي خوشحاليه. آخه ماني آهنگ ايراني گوش نميداد تا همين چند وقت پيش كه بانوي محسن چاووشي رو خوشش اومده بود.(همون كه ميگه آخر چه كار داري با آسمون آبي بانوي من تو وقتي درياي غرق آبي با موي لخت و تيره چشم سياه و خيره(اينو خدا ميدونه واسه كي ميخونه!)بانوي من تو در من سرگيجه هاي بعد از نوشيدن شرابي). و بعد هم اين ميشه گفت از معدود ترانه هاييه كه خوشش اومده. چند بار با هم گوش كرديم. و من حالا گير سه پيچ دادم بهش. تو موبايلم ريخته بودم و زنگ همه كالها كرده بودم. وقتي زنگ ميخورد(كه شانس من زياد هم خورد) اين ترانه پخش ميشد. حالتو گرفتم. ميدونم. همينو ميخواستم. همون جاش كه ميگه ديگه تمومه...واي كه چه حالي ميده. و اون جونم رو چنان ميخونه كه دلت قيلي ويلي بره. و اينكه ديگه نميخوام دل ديوونه از خاطراتت بخونه.
الان كه نوشتم خوبم.
....................................................
لحظه اي با من باش...
رفتم و تنهات مي ذارم                با يه دنيا گله
واسه دست كشيدن از عشقت        چاره شد فاصله
روزي كه چشماتو ديدم               چشم از همه بريدم  اما دريغ از عشق تو                                                 

 ديگه تمومه    شادي حرومه       به قلب خستم زدي نشونه     جونم
ديگه نمي خوام    دل ديونه        از خاطراتم   چيزي بمونه        جونم
اي واي از اون همه احساس         شد پرپر نگاه تو
حيف از  دلي    كه با جونم              مي رفت به راه تو
حالا كه دست دل سنگت              رو شد واسه دل خستم
مي خوام بدوني چشم مامو           روي تو بستم
رفتي و قلب تو تنهاست                بين اين همه سياهي
حالا ببين بدون من                     چه سخته بي پناهي
روزي كه دل كندي از من            گفتي آسونه رفتن  اما دريغ از عشق من                                                   

ديگه ندارم عشقت به سينه          رو قلب زخميم نشسته كينه      
ديگه نمي خوام  بمونه يادم         عشق سياهت   داده به بادم      
اي واي از اون همه احساس         شد پرپر نگاه تو
حيف از دلي كه با جونم              مي رفت به راه تو
حالا كه دست دل سنگت              رو شد واسه دل خستم
مي خوام بدوني چشم مامو           روي تو بستم
ديگه تمومه شادي حرومه       به قلب خستم زدي نشونه   جونم
ديگه نمي خوام دل ديونه        از خاطراتم چيزي  بمونه       جونم
....................................................

پ.ن: اينقدر اين مشكلي كه برامون پيش اومده مسخره و وحشتناك و غير قابله باوره كه ترجيح دادم ننويسمش. و هم اينكه اينقدر نادره كه هر كي از اينجا رد شه؛ ديگه شك نميكنه شايد من آرايه باشم. مطمئن ميشه.

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 1:49 | لینک  | 

به شدت بد اخلاقي. من بر خلاف اونچه تو انتظار داري؛ نميگم كه تو كارت جدي هستي. ميگم واقعا خشن و بي ملاحظه اي.نوع رفتارت طوريه كه همه كارمنداتو پر از استرس ميكنه.هيچوقت اينجوري دوست نداشتم. من مهربوني صرفا با خودمو نميخوام. تو داري اشتباه ميكني. اگه توي محيط كارت استرس و ترس باشه؛ شايد به ظاهر كارات خوب پيش بره؛ ولي در نهايت به نقطه صفر ميرسي. باور كن هيچوقت اينقدر خشن و بداخلاق و سرد نديده بودمت.حتي وقتي داري براي من از كارايي كه كردين توضيح ميدي؛ لحن صدات و تن صدات؛ آزار دهنده است.اينقدر جدي ميشي كه من با هيچ كدوم از كارفرماهام اينطور احساس بيگانگي نكردم. ترديد دارم. در اينكه من بتونم پيش تو دووم بيارم. اون لحظه حتي چشاتم سرد و بي روحه. تو ابهت يه رييس رو داري. واقعا داري. زيادي هم داري. حالاتو كه مقايسه ميكنم با وقتي كه گيتار ميزني و ميخوني؛ اصلا نميتونم باور كنم اون تويي. آخه چطور ميشه اينقدر جدي نقش بازي كرد؟ كدومش خود واقعيته؟ ميگي كه بزرگترين هدفت توي زندگي فقط پول در آوردنه. و پول شده معشوقه تو. براي خانومت يه ماشين خيلي آنچناني خريدي؛ ولي در عوض خودت با تاكسي اين ور اون ور ميري. نوع زندگيت برام بيگانه است. دوست ندارم اين نوع زندگي رو. من ميدونم تو اينطوري نبودي. پس فعلا ميتونم همه رو از چشم خانومت ببينم. تو اينقدر خشن و نامهربون؟دلم ميخواد بدونم توي اين چند سال چي سرت آوردن. وقتي ميگم باهات چيكار كردن؟ چرا تو اينطوري شدي؟
يه نم اشكي تو چشات حلقه ميزنه. صدات پر از بغضي كهنه ميشه؛ و حرف رو عوض ميكني. دلم گرفته. خيلي خيلي. نه براي خودم؛ براي تو. شايد هم براي خودم كه اينهمه وقت تو به دلداريهام نياز داشتي و من نبودم. گفتي كه خيلي وقتا دنبال يه دست مهربون گشتي. كه دستاتو بگيره توي دستاش؛ كه اشكاتو پاك كنه. كه ازش رودربايستي نكني و زار زار پيشش گريه كني.ولي هيچ وقت اونو پيدا نكردي. و حالا ياد گرفتي كه اشكاتو حتي به گونه هات هم آشنا نكني. ياد گرفتي كه زندگي سخته و براي بودن بايد سرسختانه جنگيد. بايد قوي بود؛ بايد محكم بود. و حالا اين هم آثار محكم شدنته توي زندگي. تو اينجا از من فقط كار ميخواي. كار كار و كار. گفتي تمام مناسبات اجتماعيمون از حال و گذشته رو فراموش كنم و بچسبم به كار. همه سعيم اين باشه كه تو رو راضي نگه دارم. گفتي كه بايد ياد بگيرم چطوري ابهت يه مدير رو داشته باشم. گفتي همه رو بهم ياد ميدي؛ ولي چندين برابر اونيكه ميگي؛ ازم ميخواي. گفتي بايد خيلي تلاش كنم تا به اون مدير ايده آْلي كه تو ميخواي برسم. گفتي از آدماي كم طاقت و نازك نارنجي خوشت نمياد. گفتي به همين دليل كار كردن با خانوما رو دوست نداري و غير از يكي از كارمندات كه خانومه بقيه همه مرد هستن. (اون خانومم ديدم؛ و فهميدم چرا اونو قبول كردي؛ زمخت تر از يه مرد بود) .گفتي و من با كوله بار ي از استرس و اضطراب اومدم خونه. سرم درد ميكنه. من كه با خوردن يك استامينوفن بيهوش ميشدم؛ حالا يا خوردن دو تا بروفن هم سردردم خوب نميشه. گفتي كه زندگي سخته. زندگي يعني جون كندن تا وقتي كه بميري. براي بودن بايد جون بكني؛ وگر نه بودني كه بدون جون كندن باشه؛ فرقي با مردن نداره. چقدر زندگي رو سخت گرفتي. يا شايد هم من خيلي آسون گرفتم. كدوممون داريم اشتباه ميكنيم؟ تويي كه حالا تو ماديات غرقي و بهترينهاي هر چيزي رو چند تا چند تا داري؛ يا مني كه هنوز يه پرايد درب و داغون كه از هفت روز هفته 6 روزشو تعميرگاهه؛ بيشتر نتونستم داشته باشم؛ كدوممون اشتباه ميكنيم؟
ما اين جمعه مشغول اساس كشي هستيم. به چند نفر آقاي خوش تيپ و سر حال كه حوصله كل كل كردن با كارگرها رو داشته باشن نياز منديم!!!
.......................................................

لحظه اي با من باش....                 

چه ضيافت غريبي
من و گيتار و ترانه
جاي تو : يه جاي خالي
شعر من شعر شبانه
هرم خورشيدي چشمات
من رو آب كرد تموم كرد
لحظه ي ناب پريدن
با يه ديوار رو به روم كرد
گوش بده !‌
ترانه هام ترجمه ي چشماي توست
تو تموم قصه هام هميشه جاي پاي توست
تو ضيافت سكوتم
تو اگه قدم بذاري
مي بيني از تو شكستم
اما تو خبر نداري
بي تو از زمزمه دورم
بي تو از ترانه عاري
زخم تو : زخم هميشه
اينه تنها يادگاري
گوش بده !‌
ترانه هام ترجمه ي چشماي توست
تو تموم قصه هام هميشه جاي پاي توست

.....................................................................

پ.ن:اینو گوش کنین ما رو دعا کنین!!!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:25 | لینک  |