من و تو توي اين سياهي سالن
آن طرف تر ز بيدهاي خسته مجنون
و صدايي كه هي مينوازد از"محسون"
و دستهايي كه ميرود بالا
و چشمهايي كه ميشود محزون
و دست و پا زدن پر حرارت عشقي
كه گذشته رنگ دلش از خون
و من براي بردن ديروزم بود
كه داده ام رگ خوابم را به دست جنون
من و تو و هياهوي همهمه ها
و بوي عطر "جدور" كه ميكند مفتون
و صداي جيغ و آوار شاديها
و صدايي كه ميخواند اين مضمون
"خيلي دلگيرم؛؛بي تو مي ميرم"
و مني كه براي توام تجسم افسون
و اشكهايي بي اجازه پلكت
و اشكهايي كه ندارد شگون
و گريه هاي فروخورده مني كه ميريزم
و هق و هق اشكهايي ؛ به روي ساكسيفون
و باز تو پشت خطي و من جواب نميدهم
به سادگي زنگهاي اين تلفن
پناه برده اي به شانه هاي زخمي كه زخمهاش
باور نميكني از غرور تو هست مرهون
و باز براي كم شدن من از خودت چه كم داري؟
جز نوازشي؛ به گونه اي تب آلود و گلگون؟
و داري زمزمه ميكني براي گوشهايي كه
سپرده سرش را به دار جنون
تو خواستي برود اين دل خسته؛نخواستي؟
و او گوش ميكند به خاطر عشق تو؛ از همين اكنون
..........................................
لحظه اي با من باش...
عشق تنها كار بي چراي عالم است چه ، آفرينش بدان پايان ميگيرد .معشوق من چنان لطيف است كه خود را به بودن نيالوده است كه اگر جامه ي وجود بر تن ميكرد نه معشوق من بود .
( دكتر شريعتي )
.........................................
پ.ن:ايستادگي كنيد تا روشني ببخشيد شمعهاي افتاده خاموش مي شوند.....
پ.ن:بد نيست سري به كامنت دوني پست قبل بزنيد...
جواب خيلي سوالها را اگر كگمي زيرك و عاقل باشيد مي يابيد.براي منكه آرامش خاطري بس بزرگ آفريد.از اينكه اطمينان پيدا كردم به چيزي كه هميشه با شك بيانش كردم.
هميشه اينطور مواقع؛بايد نگاهم را بدزدم؛آه؛ اين نگاه! آخرش كار دستم ميدهد.يك چيزي از چشمم ميجهد؛برقي؛خواهشي؛خواسته اي؛دعوتي؛ نميدانم چه است.اينقدر هست كه بر هر كه تابيد؛عنان اختيار از دستش ميرود.تعقيبم ميكند؛به دنبالم مي آيد؛با نگاه؛ يا بي نگاه!ميترسم اين دو چشمي را كه آهن گداخته اي را ميمانند؛بر روي كسي باز كنم.فرقي نميكند كه باشد و كجا.فقط كار خودش را ميكند.چه آن شيريني فروش سر كوچه باشد؛چه استاد زبان فرانسه؛ چه استاد نقاشي كه نوه هايش هم سن من هستند! يا چه پسرك تازه به بلوغ رسيده همسايه؛چه مردكي كه بي خيال پشت فرمان ماشينش پشت چراغ قرمز سيگاري آتش كرده.فقط كار خودش را ميكند.تك تك سلولهاي بدنم هم كمكش ميكنند.يك جورهايي تازه و جوان ميشوند.ميتوانم مور مور تبديل شدنشان را توي بدنم و زير پوستم حس كنم.ميدانم؛ميدانم كه باز كار دست خيليها ميدهد.كه باز كار دست خودم ميدهد.اينطور مواقع؛من هم كمكش ميكنم.تيز ميشوم.مرض دار ميشوم.دلم ميخواهد بگيرانم و بسوزانم.مثل هميشه نگاهم را به زمين نمي اندازم.يا پشت عينك آفتابي ام پنهان كنم.بازشان ميگذارم.رها و آزاد هر جا خواستند بروند و بسوزانند.به هر كه خواستند بريزند؛و شرر به جان هر جنبنده اي كه خواستند بزنند.نميدانم؛هنوز نميدانم چيست درون اين نگاه؟چرا ميتواند اينقدر راحت به دلها رسوخ كند؟ چرا ميتواند هر كسي را رام خودش كند؟چرا بزرگ و كوچك نميشناسد؟چرا رحم ندارد و بي پروا آتش بازي ميكند؟ميگذارم هر كه را خواستند عاشق كنند.انگار با نگاهم جريان سيالي از عشقها و محبتها به نگاهشان سرازير ميشود.گويي ميخوانند همه احساس پنهان شده پشت اين چشمها را.آنوقت است كه نگاهم جريان عرياني از احساساتم ميشود.جرياني از انرژي كه ميگويد دوستم بدار...دوستم بدار...دوستم بدار....صداي اين تلقينش را من ميشنوم.و گويي اينقدر اين كلماتي كه با نگاه گفته ميشوند جادويي اند؛كه تاب و توان مقابله با آن در هيچ كس نيست.خودم هم بي تقصيرم.خودم هم نقش يك مسخ شده را بازي ميكنم.دلم ميخواهد با نگاه شكار كنم؛و بعد بكشانمش تا هر كجا دلم خواست؛ تا هر وقت كه خواستم.و تا هر درجه سنگ دلي كه داشتم.اينطور مواقع؛ميكشانم و ميسوزانم.اول ناز و عشوه هاي زيركانه؛و بعد؛ دردي بي پايان براي مبتلاشده ها.اينقدر ادامه ميدم؛ تا همويي كه بايد؛همويي كه اينهمه تب و تاب مقدمه ورودش بوده است؛ پيدا شود.بيايد و در بند كند اين نگاه گستاخ و شرربار را و اين دل بيتاب رابيتاب تر كند.آرامش را بگيرد؛قرارش را بگيرد؛ رنجش دهد خوب آزارش دهد؛تا تقاص اينهمه دلي كه پرپر خواسته هايش شد رابگيرد؛ رنجي بگذارد و برود.و بعد....زندگي همان روال هميشگي را دارد.دوباره آرامم.دوباره شكست خورده ام تا مسروري و مغروري ام كم شود.دوباره يك پيله براي فرار از همه.دوباره نگاههايي كه به كسي نميدوزمشان. هميشه همه عشقهايم در همين زمان پوست انداختنم؛كه به شدت آسيب پذيرم؛به دلم تابيده اند...هميشه همين نگاه بزرگترين جريانات زندگي ام را چه به شادي چه به غم؛رقم زده.و حالا....دارم صداي پاي اين حس را ميشنوم....دارم اثرش را بر نگاهم ميبينم؛هر جايي براي خريد ميروم؛هر جايي براي كار ميروم؛هر جايي كه در معرض نگاه باشم؛...باز شروع شده.مرد متشخصي را كه فكرش را هم نميكني؛دنبال خودم تا در خانه بياورم.و فروشنده اي كه چندين سال است لوازم نقاشي ات را از او ميخري؛حالا پي ببرد به اينكه چقدر ميخواهدت.و معلم فرانسه اي كه همه دخترها برايش قش و ضعف ميروند؛و هميشه با تو سر جنگ داشته؛مهربان شود؛ آنگونه كه بخواهد به زور تو را تا منزل برساند!يا همكارت كه اينهمه مدت به دل پاكش اطمينان داشته اي و به خاطرش كلي با رييس كذايي جر و بحث كرده اي؛خواهانت از آب در آيد!آنها نميدانند چه بر سرشان گذشته!من كه ميدانم!
من كه ميدانم باز اين نگاه...
.............................................
لحظه اي با من باش...
آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه هاي مهتابست 
امشب از خواب خوش گريزانم
كه خيال تو خوشتر از خوابست
خيره بر سايه هاي وحشي بيد
مي خزم در سكوت بستر خويش
باز دنبال نغمه اي دلخواه
مي نهم سر بروي دفتر خويش
تن صدها ترانه ميرقصد
در بلور ظريف آوايم
لذتي ناشناس و رويا رنگ
مي دود همچو خون به رگهايم
آه ... گويي ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر كرده
يا نسيمي در اين ره متروك
دامن از عطر ياس تر كرده
بر لبم شعله هاي بوسه تو
ميشكوفد چو لاله گرم نياز
در خيالم ستاره اي پر نور
مي درخشد ميان هاله راز
ناشناسي درون سينه من
پنجه بر چنگ و عود مي سايد
همره نغمه هاي موزونش
گوييا بوي عود مي آيد
آه... باور نميكنم كه مرا
با تو پيوستني چنين باشد
نگه آن دو چشم شور افكن
سوي من گرم و دلنشين باشد
بيگمان زان جهان رويايي
زهره بر من فكنده ديده عشق
مي نويسم بر وي دفتر خويش
جاودان باشي اي سپيده عشق
هيچوقت نتونستم بذارمش تو وبلاگ.
الان يادم نمياد دقيقا چي بود.... جدا از تكان دهنده بودن يا نبودنش؛فكر كنم اينطور شروع ميشد:
من اعتراف ميكنم....
من محبت پدر نديده ام....
همين بود.
من ..........."پدر ندارم"..........تمام.
توضيح بيشتري هم نداره. اصلا ازش يادم نمياد. و اين پدري هم كه الان هست؛هميشه به جاي پدر بوده برام.خوبه؛ دوستش دارم. ولي پدرم نيست ديگه. بر اثر همين بيماري كه من دارم؛اون هم نموند.
2-عمو ندارم؛ و يك نسبت فاميلي نزديك ديگه هم. دلم ميخواست ميداشتم. نميتونم بگم.
3-يك چيزي هم دلم ميخواد؛هنوز ندارم. ولي به داشتنش اميدوارم. بازم نميتونم بگم!
4- من......"او".........ندارم.
حالا اگه بازم چيزي يادم اومد ميگم.
..............................
پ.ن:به درخواست رضا خرداد ۵۳ بود این پست.
پ.ن:من سر قولم هستم!
پ.ن: آاهنگ امروز رو گوش کنید!عوضش کردم! میفهمید چرا خوشحالم!!
............................................................................................
اگه حال داري؛
لحظه اي با من باش...
مثل شمع بزم آبم کردو رفت... عشوه اي کرد و خرابم کرد و رفت
رفت و کوه طاقتم را باد برد...يوسف اميد من در چاه مرد
اي دل شوريده مستي ميکني...باز هم شبنم پرستي ميکني
من که گفتم اي دل بي بند و بار...عشق يعني رنج يعني انتظار
عشق خونت را دواتت ميکند...شاه باشي عشق ماتت ميکند
آه عجب کاري به دستم داد دل...هم شکست و...........
دوش گرفته ام و با حوله اي كه به تن دارم روي كاناپه ولو شده ام. دارم مجله ماشيني را كه با ذوق و شوق فراوان خريده ام ورق ميزنم. آخ كه چندين وقت است به خودم نرسيده ام. به علايقم. مدتهاست مال خودم نبوده ام. آنوقتها حتي روزهاي نزديك به كنكور هم دست از خواندن كتاب و مجله برنداشته بودم.و حالا؛ نميدانم از آخرين كتابي كه خوانده ام چندين ماه گذشته؟ توي اين افكار غرق بودم كه صداي كليد انداختن آمد. نميگذارد؛ نميگذارد لحظه اي مال خودت باشي. زود خود را جمع و جور كرده و به اتاق ميروم تا لباسهايم را بپوشم. نبايد كم بياورم. اگر بيايد من را اينطور يله و آزاد و دراز به دراز و خونسرد ببيند؛ پر رو تر از هميشه ميشود. يادم نرفته كه مثلا قرار است ژست قهر كرده ها را به خود بگيرم. ژست ناراحتها. از همانها كه جرات نكني بهشان نزديك شوي. خوب؛ تا حدودي در اين وضعيت استاد شده ام. از هفت روز هفته شش رورش را در اين حالت بودن؛ از تو حتي اگر اصلا هنرپيشه خوبي هم باشي؛ يك خبره ميسازد. دو روز است كه جز چند تا حرف معمولي؛ هيچ چيزي بين ما رد و بدل نشده است. البته تا دلت بخواد آواهايي از قبيل: ايش؛ و پيش!! به من تحويل داده. از همان لحظه اي كه مهرداد توي جشن نامزدي سهراب؛ به شوخي(شايد هم جدي!) بهش گفته بود اين چه شوهريست تو داري؛ مشروب نميخورد؟ نگاه غضب آلودش را ديدم. و تا ته ماجرا خواندم. وقتي از مهماني آمديم؛ همين كه پايش را توي ماشين گذاشت؛ و با همه خداحافظي كرديم؛ و ديگر كسي نبود كه بخواهد جلويش حفظ ظاهر(!) كند؛قهر و اخم و تخمش را شروع كرده بود. به پاركينگ كه رسيديم؛ زود؛ قبل از اينكه من كاملا ماشين را جا به جا كنم؛از ماشين پاده شد و در را به هم كوفت و با قدمهاي محكم و عصباني رفت به سمت آسانسور. بي مرام منتظر من هم نشد. لابد به درك كه من بايد چند دقيقه صبر كنم تا آسانسور از طبقه مثلا دهم برگردد. باز خوب است قدش به چرخ آسانسور نميرسد!! حتي با آن كفشهاي پاشنه چند سانتي اش! وگرنه حتما ناك اوتش ميكرد تا من از پله ها بالا بيايم.اين هم يكي از آن نظريه هاي مسخره اش است. فكر ميكند من كه از پله بالا بيايم؛ تا به آن بالا برسم؛ يك پنج كيلويي كم كرده ام. تقصير خودش نيست. رشته انساني خواندن اينطور بارش آورده. آخ كه لجم ميگيرد وقتي نظريه هاي پزشكي؛ بهداشتي؛ سلامتي ميدهد!! گوشي تلفن را ميسوزاند تا بخواهد به آن نوشين خنگ و مچل حالي كند كه ضربان قلب!! از چند قسمت تشكيل شده؛ و تو وقتي ورزش ميكني؛ چه اتفاقهايي روي هر بخش مي افتد!! يا كدام قسمت مغز(!) كار يادآوري خاطرات را به عهده دارد! و چگونه گاهي با يادآوري خاطرات؛ همان قسمت مغز، كمكت ميكند، تا بوي آن خاطرات را هم حس كني! بايد ببيني اش! چه حسي دارد وقتي احتملا چشمهاي نوشين آنطرف گوشي تلفن گشاد و تنگ ميشود! به خاطر تاثير حرفهاي خانوم! در را هم برايم باز نميكند. بايد برم پايين از توي ماشين كليد بياورم. نه؛ دلش انگار به رحم آمد! اگر ميدانستم اينقدر كينه اي هستي! ميدانم كه در را ببندم، غرغرهايش شروع ميشود. تا ميتوانم جلوي در معطل ميكنم. بله؛ شروع شد، مثل آتشفشاني كه منفجر ميشود، حق هم دارد، خيلي خودخوري كرده و خودش را نگه داشته!: تو كي ميخواي آدم بشي؟ آبروي منو بردي جلوي همه! همه به خاطر نماز خوندنت مسخره ام ميكنند!! همه به خاطر مشروب نخوردنت مسخره ام ميكنند! من كه موضوع بحث را ميدانستم. خودم را هم آماده كرده بودم. يك مشت حرفهاي بيهوده و تكراري كه هيچوقت به هيچ نتيجه اي نميرساننت! براي دفاع از خودم هيچ نميگويم. ادامه ميدهد؛ در حاليكه به وضوح عصباني تر شده و تقريبا دارد ميلرزد.
مجبور ميشوم باز هم بگويم كه: توي اين دانشكده بايد يك چيزي براي حفظ سلامتي حداقل خودم ياد گرفته باشم يا نه؟ داغ ميكند! مگر رضا متخصص نيست؟ مشروب هم فراوان ميخورد. مگر رامين متخصص مغز و اعصاب نيست؟ چقدر علاقه دارد؟ يا همين سارا؛ نصف تو است. دختر است. متخصص زنان است. آهان؛ مشكل اصلي همين است. تو بي سوادي هنوز(!!!!). اگر مثل آنها تخصص گرفته بودي!!! الان اينهمه از دست تو بدبختي نميكشيدم! خجالت ميكشم بگويم شوهرم پزشك است(!).اصلا نميخواهد بفهمد كه اگر من بروم دنبال تخصص، او ديگر نميتواند هر ماه دوره هاي آنچناني با دوستانش بدهد، و خرجهاي آنچناني و بريز بپاشهاي آنچناني هم. نميفهمد كه اگر من بيشتر كارم ربطي به رشته و تخصصم ندارد، كه اگر وارد تجارت لوازم پزشكي شده ام؛ به اين خاطر بوده، كه هيچوقت احساس كمبود نكند. اصلا تقصير اين مامان و بابا است كه هميشه از او و كارهايش دفاع ميكنند. هميشه هديه هاي آنچناني اش ميدهند. هميشه به كارهايش صحه ميگذارند. مخصوصا آن مدتي كه وكالت ميكرد! همه جا مينشستند و پز عروس وكيلشان را ميدادند. حالا كه يك دفتر زده براي خودش و با چند تا همكلاسي مشنگ يك كارهايي ميكند. حالا هم هر جا مينشينند ميگويند عروسمان سردفتر است!!!
از سر كار آمده و كمي خريد كرده. به سمت خريدها ميروم تا جا به جايشان كنم. اين بخشي از وظيفه من در امور خانه داري است. خنده ام ميگيرد! ميداند مگنوم موزي چقدر دوست دارم! آنوقت همه اش بستني عروسكي براي خودش خريده. دريغ از يك مگنوم. به سمت مجله كه ميروم، او رسيده و دارد با بي احترامي وراندازش ميكند. يك اهوم مسخره اي تحويل من و مجله ام ميدهد و با دست سعي دارد يك مقدار پرتش كند. تقصير من است كه يك بار هم كتابهايي را كه ميگيرد مسخره نكرده ام: زندگي پس از مرگ!! طالع بيني چيني! طالع بيني هندي! طالع بيني افغاني! و لابد بعد هم پاكستاني! احضار ارواح! چگونه مدير موفقي باشيم!! هفت عادت مردمان موثر! اعتماد به نفس در يك دقيقه!(خدا به دادم برسه اين يكي رو؛ همينجوريشم زيادي داره). مجله را بر ميدارم و به سمت اتاق خواب ميروم. روي تخت لم ميدهم و مثلا ميخوانم. خيره نگاهم ميكند! با چندين جفت چشم! فكر كنم تمام عكسهاي عروسي مان را قاب كرده و زده به در و ديوار اين اتاق بخت برگشته. بر و بر نگاهت ميكند. انگار دارد به تو دهن كجي ميكند. علاوه بر اينها، عكس خانوادگي از پدر پدر بزرگ تا مادر مادر بزرگش! حتي اين برادر تخس و شيطانش كه از دستش آرامش نداريم! تا دلت بخواهد از اينها به ديوار اتاق مطالعه زده؛ و جا كه كم آورده است، رفته سراغ ميز توالت. و صد البته آينه. هر كار كه ميخواهي بكني، هزاران جفت چشم با نگاههاي تيز و خيره شان، تعقيبت ميكنند. اصلا موقع هم آغوشي هم انگار داري جلوي چشم اينهمه آدم كار ميكني! دلم ميخواهد يك دعوايي درست كنم و به بهانه آن؛ همه اين عكسها را آتش بزنم. تا خيال خودم را راحت كنم. آنوقت گير داده به تابلو يكي از خواننده هاي غربي مورد علاقه من. نميدانم چرا نميتواند تحملش كند؟ همه پوسترهايي كه داشتم را به اين بهانه كه ديگر اينجا اتاق مجردي خودت كه نيست، و بد است و زشت است و مثل اتاق پسر بچه ها ميشود، بخشيد به اين و آن. آخ آتيش ميگيرم وقتي پوسترهامو به در و ديوار اتاق دادشش! يا پسر خاله اش ميبينم! حالا اين يكي را كه هيچ رقمه پايين نمي آمدم؛ هم چشم ديدنش را ندارد.خيلي از خود راضي است. حدود ده تا عكس تكي فقط از خودش پرتره كرده و به همه جا آويزان كرده. نميدانم چه كسي به او گفته كه خيلي خيلي خوشگل است. البته هست. و همين خوشگلي وبال گردن من شده. بدبختي من از وقتي بيشتر و بيشتر شد، كه دوربين ديجيتال خريدم! خانوم از صبح تا شب مشغول عكس گرفتن از خودشان هستند. اين از صبح تا شب مخصوص روزهاي تعطيل است. و بقيه روزها هم از عصر تا نيمه شب! اصلا تا هر وقت كه پاي همان ژستهايي كه براي عكس گرفته خوابش ببرد! عادات غير قابل تحمل زياد دارد. مثلا يكيش همين كتاب آشپزي خريدن و مواد غذايي خراب كردن است. يكيش همين ميوه گنداندن است. يكيش همين تنبلي و بي حالي اش در مورد غذا پختن است. يكيش هم همين سبزي نخريدن. حالا هم نشسته پاي كانالهاي ماهواره. يك كمكي با احتياط توي كانالها ميگردد. همينكه رنگ زمين چمن فوتبال را ميبيند، زود كانال را عوض ميكند. من كه ميدانم، در نهايت به همان pmc ميرسد. نه به خاطر اون چندتا رون و لنگ و پاچه و سينه اي كه ميلرزند و ميرقصند(احتمالا اين دليل براي آقايون موجهه).به خاطر تبليغهاي مسخره اي كه از توي اين كانالها ميكشد بيرون. خدا نكند عطري ادكلني؛ ريميلي چيزي معرفي شود. فردايش ميتواني توي خانه ببيني.خودش هم ميداند كه همه اينها آشغال است، ولي فقط و فقط به خاطر پز دادن به پري و سوسن و سولماز و ساناز اينها را ميخرد. لوازم آرايش! نه، اين يكي را بهتر است حرفش را نزني. كلافه ام ميكند. از قيافه بكر و طبيعيش خوشم مي آيد. ولي وقتي آرايش ميكند هم طور ديگري قشنگ ميشود. اما مشكل اين است كه نبايد به او دست بزني: نبوس، رژم خراب ميشه، نازم نكن؛ رژگونه ام خراب ميشه، دست به موهام نكش، تازه براشينگ كردم! و تو را در حسرت خودش ميگذارد. خودش را در ويترين به تو عرضه ميكند تا بيشتر حسرت بخوري. لباس خرسي اش را پوشيده و روي كاناپه دراز كشيده. موهايش مثل ابريشم ميدرخشد. اين يكي را به خاطر گير دادنهاي من كوتاه آمد و ديگر رنگ نكرد. برقي كه از موهاي مشكي اش بيرون ميجهد، دلم را ديوانه ميكند. دستهايش را هم خيلي دوست دارم. همان دستهايي كه الان يك ليوان آلبالو خشك دستش گرفته و با ملچ مولوچ فراوان ميخورد. بي معرفت تعارف هم نميكند. شايد آدم دلش بخواهد. ترشي چهره اش را در هم ميريزد. و چهره اش دل من را هم. دوستش دارم. از همان لحظه اولي كه توي آن كتاب فروشي نگاهش به نگاهم افتاد، دوستش داشتم. موهاي مشكي اش را. پوست سفيدش را. حالت لبهايش. طرز راه رفتنش. همه را دوست دارم. آخ كه چقدر دلم ميخواهد بروم در آغوش بكشمش و ببوسمش. و بعد هديه اي را كه به مناسبت تولدش برايش خريده ام به او بدهم. دلم ميخواهد زنگ بزنم و كيكي را كه سفارش داده بودم، بياورند، تا بداند، كه چقدر دوستش دارم. چقدر گرسنه ام. دلم ميخواهد مثل پارسال همين موقع غذاي عجيب غريبي را كه به همين مناسبت و براي اولين بار پخته بود، بخورم. حتي اگر خودش هم نتواند لب به غذايش بزند! دلم ميخواهد برگردد و يك نگاه به من بياندازد. فقط يك نگاه. تا دوباره زندگي شيرين شود. ولي نه. حتي زير چشمي هم نگاهم نميكند. خيلي دلش پر است. ولي توپش نه.به سمت يخچال ميروم و يك ليوان آب ميخورم. مثلا به گلويم ميپرد، سرفه پشت سرفه. اول توجهي نميكند. بعد نيم نگاهي دزدانه مي اندازد، بعد با ترديد به سمتت مي آيد. و بعد خم ميشود به سمت تو كه روي زمين نشسته اي، و بعد، دستش را ميگيرم.... و ميبوسمش...
دوستش داذم. دوستش داشته ام. از همان لحظه اولي كه توي آن كتاب فروشي نگاهش به نگاهم افتاد، دوستش داشتم.
بعد هم رفتيم غار عليصدر. تو قسمت انتظارش كه نشسته بوديم؛ اين آهنگ تو رو كه ميبينم عاشق و ديوونم؟! رو گذاشته بودند و ما هم فيض ميبرديم. تو يه گوشه اي نشسته بودي و با گيتارت ور ميرفتي. بعد براي بچه ها گل گلدون من خوندي. من و دو تا از دوستام از كنارت رد شديم و سكه پرت كرديم روي كوله ات! مسخره بازيمون اينقدر واقعي بود كه بعدش يه توريست خارجي هم اومد و برات يه 200 تومني پرت كرد!
تو براش توضيح دادي كه ما شوخي كرديم و تو اينكاره نيستي. و اون هم گفت كه تو كشور اونا؛ به نظرم آلماني بود؛ اين يه حرفه است. و هيچ اشكالي هم نداره. آخه بيچاره با اون سر و شكلت فكر كرده بود تو يه هنرمند دوره گردي! بعد هم رفتيم توي غار. آماج نگاههاي ممتد هم شديم. همه به سقف خيره شده بودن و غرق زيباييهاي سقف غار بودند؛ و من و تو محو زيباييهاي تو چشمامون كه فقط خودمون ميديديم! لعنتي! من هيچي از اون غار يادم نمياد! روز بعد هم يكي دوجاي ديگه گشتيم. و بعد من به بچه ها پيشنهاد دادم بريم سينما. اول مخالفت كردند و بعد استقبال. آخه آدم عاقل ميره مسافرت سينما؟ ولي ما رفتيم. بعد هم دو تا فيلم پشت هم ديديم. و نتيجه اين شد كه وقتي اومديم بيرون هوا تاريك بود! آخه شماها همش از من ميپرسيدين تا كي وقت داريم؟ من ميگفتم حالا حالا ها هستيم! نگو ساعت من توي آب بازيهاي غار عقب افتاده بوده. به شما هم كه ساعتي كه بايد برميگشتيم رو كه نگفته بودم! مجبور شديم يه شب ديگه هم بمونيم! چون راننده حق نداشت شب حركت كنه!(من فكر ميكردم دلايل ايمني داره! ولي بعدها كه يه مسافرت شب به تورمون خورد؛ ديدم اي آقا! دلايل امنيتي داره!). اون شب توي يه پارك تو كيسه خواب خوابيديم. البته بعضيها هم توي اتوبوس خوابيده بودن. و ما و چندتا ديگه تا صبح روي تاب و سرسره هاي پارك حرف زديم. فردا توي دل آفتاب راه افتاديم. معلومه كه همه خسته و كسل بوديم. من دوسته بغل دستيمو دك كرده بودم و خوابيده بودم روي دو تا صندلي.. سرم تو قسمت راهرو بود.و تو درست صندلي پشت سر من اين حالت رو داشتي. خواب خواب بودم كه احساس كردم يه چيزي داره روي صورتم راه ميره. فكر كردم يكي آب پاشيد روي صورتم. اول توجهي نكردم. ولي بعد نتونستم بي توجه باشم. بلند شدم نشستم. هم زمان هم تو پا شدي! و بعد با دست همو نشون داديم حالا نخند كي بخند! دبه هاي انگشت پيچ بالاي سرمون روي توري اتوبوس بود. هوا گرم شده بود؛ راه افتاده بود؛ درش باز شده بود! و چكه چكه ريخته بوي روي سر و صورت و لباسمون! حسابي سفيد شده بوديم! پر از انگشت پيچ! بعد بچه ها بهمون حمله كردن و انگشت انگشت از روي سر و صورت و لباسمون برميداشتند و ميخوردند! خدايي صحنه به اين كميكي هعيچ جايي نديده بوديم! مثل يه دسته زنبور بهم حمله كرده بودن و رهايي از دستشون غير ممكن بود. ضمن اينكه خنده هم امان همه رو بريده بود! و به من ميگفتن چون خست به خرج دادم و جونم دراومده يه قاشق واسه مزه كردن بهشون دادم؛ حقمه اين بلا سرم بياد!
..................................
لحظه اي با من باش...
با تو چه زندگي ها
که تو روياهام نداشتم
تک وتنها بودم اما
مي نوشتم تو بهشتم
چه سفرها با تو کردم
چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسيدم اما
به هواي تو نمردم
دارم از تو مي نويسم
که نگي دوستت ندارم
از تو که با يه نگاهت
زيرو رو شد روزگارم
دارم از تو مي نويسم
دارم از تو مي نويسم
موقع نوشتن ها
وقت اسم گذاشتن ها
کسي رو جز تو نداشتم
اسمي جز تو نمي ذاشتم
من تموم قصه هام قصه ي توست
اگه غمگينه اون از غصه ي توست
هي مي خواستم که بگم
که بدوني حالمو
اما ترس و دلهره خط مي زد خيالمو
توي گفتن و نگفتن
از چه روزهايي گذشتم
اينقده رفتم و رفتم
که هنوزم بر نگشتم
هر چي شعر عاشقونه ست من براي تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما مي نوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعثشه
اگه مردم تو بدون چه کسي باعثشه
..............................................
پ.ن:میخوام آهنگ وبلاگ رو براي هر كي دوست داره ايميل كنم.فقط چون حجمش خيلي بالاست؛ حدود 8 مگ؛ راهي غير از اتچ كردن بلندين؟ كه با اين سرعتاي پايين بخونه و كم وقت ببره؟هر كسي هم ميخواد؛ ايميلشو بذاره تا بفرستم براش. قابل توجه دكتر باران و نسرين جون!
.
.
"امروز " شبق " رو بخشیدم ! دادمش به پسری که مدتها بود از من خواهش میکرد تا شبق رو بهش بفروشم !"
"چند ماه پیش همه آلبومهای خودم رو سوزوندم ! همه دفترهای خاطراتم رو از بین بردم "
"حالا مونده کتابهام ! و شماری از تابلوهایی که به شکل مسخره ایی نشانه هنرمند بودن من به حساب میاد !!! میدونم با تابلوها چکار کنم ! و کتابها رو میشه به جایی بخشبد ! نزدیک به دوهزار و دویست جلد کتاب ! دوهزار و دویست و نمیدونم چند جلد حرام کردن وقت و انرژی ! برای هیچ و پوچ ! و ساعت ها نقاشی کردن برای هیچ ! راستی چرا ؟ شاید میخواستم به خودم نشون بدم که هنوز وجود دارم !"
"باید سبک بشم ٬ باید همه این علایق رو از بین ببرم ٬ باید زنجیرها رو از پای ذهنم باز کنم ٬ و حتی شعر ! بله ! حتی شعر هم یک زنجیر اسارته که باید بریده بشه ! یک قفس با میله هایی از جنس تنهایی و اندوه و اسم تو ..."
.
.
چند روز پيش بهم گفتي كه ميخواي بري. كه ميخواي خودتو راحت كني. من جدي گرفتم حرفتو؛ ولي نه زياد.
: يه طناب آماده كردم؛ بهش عطر زدم(من كه نفهميدم جريان عطر چيه؟). يه بار امتحان كردم! زياد سخت نيست. ولي مطمئنا خيلي دست و پا ميزنم! بايد دستامو قبلش ببندم...
گفتم اينا رو ميگي كه منو دق بدي؟
: نه؛ اينا رو ميگم چون حقيقتن. تو نميدوني كجا ميشه سيانور تهيه كرد؟ يه مرگ راحت ميخوام
گفتم كه ميخواي من بهت يه آمپول هوا تزريق كنم؟ يا اصلا چطوره بيام كمكت كنم خودتو دار بزني؟
يا اينكه بري يه ميخ بكني توي سراخ پريز؟
لااقل كاري كن كه مرگت يا خودكشيت اتفاقي جلوه كنه. تو چه دل سنگي داري؟ هيچ فكر كردي اولين كسي كه در اتاقت رو باز ميكنه و جنازه آويزون شده تو از سقف رو ميبينه؛ اون آدماي بي پناه؛ مادر يا خواهرت؛ چه حالي ميشن وقتي تو رو در اون وضعيت ببينند؟ نميخوام كاسه از آش داغ تر بشم؛ ولي كارت از بيخ و بن غير انسانيه.لا اقل برو قبلش كليه ها و كبد و قلبتو ببخش. اينقدر بيهوده نيا و نرو. بذار لا اقل يه كار خوب تو زندگيت كرده باشي. هميشه منتظري يكي به تو خوبي كنه و برات شادي بياره. چرا تو خودت هيچ وقت سعي نميكني شادي ساز يكي ديگه باشه؟ 28 سال كم نيست براي فهميدن اين موضوع كه چشمت نبايد به قلب يكي ديگه باشه؟ اونم يكي ديگه اي كه نميتونه و نميخواد با تو باشه؟ تو چه خودخواهي آخه پسر؟ چطور خودت نميتوني قلبتو هديه بدي به هموني كه بهت دل بسته؟ همون (ياد داري) ؛ چطور تو اينقدر در محبت به خرج دادن و محبت كردن به اوني كه واقعا دوست داره خست به خرج ميدي؟ اونوقت انتظار داري اونيكه همين شرايط تو در برابر اون يكي ديگه رو داره؛ همه چيزشو رها كنه و بچسبه به عشق تو؟ من يه چيزي ياد گرفتم؛ بايد عشق بدي تا عشق بگيري. خيال كردي من واسه چي دوباره با اون پسره كه مثلا عاشقم بود تماس گرفتم؟ و ميدوني چون به جمله اي كه گفتم اعتقاد داشتم؛ دقيقا همون شد كه ميخواستم. از عشق خودم رهاش كردم؛ تا از عشق ديگري رها بشم. عشق نفرينه. واقعا يك نفرينه. هيچ مرض و بيماري ديگه اي رو نديدم كه اينقدر آدم رو از كار و روزگار و همه كارهاي مفيدي كه ميتونه توي اين عمر با ارزشش انجام بده؛بندازه و تا سر حد مرگ(اونم با يك طناب معطر!!) سوق بده.هميشه براي ما عشقهايي هستند كه فكر ميكنم اين يكي يه چيز ديگه است؛ اين همونيه كه تو خواب و روياهامون ديديم. و از اين دست حرفهاي گولزنكي كه توي هر عشق تكرارش ميكنيم. من نميگم ازش دست بكش؛ چون مني كه عمري رو تو آتيش عشق سوختم؛نميتونم اينو ازت بخوام. فقط ميخوام بگم كه اين عشق هم مثل همه عشقهاي ديگه؛ يه تاريخ مصرفي داره. تو الان بيشتر از نصفه اين زمان رو مصرف كردي. الان يه چند وقتيه از پيك مصرفت هم گذشتي. داره همه چيز درست ميشه. باور كن داره درست ميشه. دست بردار از اين مسخره بازيها. مرد باش. محكم باش. مرد بهمن و اينهمه احساساتي بودن؟ آخه يه نفر اينقدر ارزش داره كه به همه قواعد انساني پشت پا بزني و خودتو اينقدر زجر بدي؟ كه حتي تا پاي از بين رفتن خودتم بري؟ خودت رو از بين ببري؟ اگه اون آدم ذره اي محبت به تو ميكرد؛ حق داشتي؛ ولي سنگدلي كه چنين بي تفاوت از كنارت ميگذره؛ باور كن؛ به تموم مقدسات قسم؛ ارزش ذره اي محبت تو رو نداره.
آهاي تويي كه از عشق مسروري؛ آهاي تويي كه يه قلب؛ يه دل؛ يك احساس اينقدر وابسته و دلبسته ات شده؛ آهاي تويي كه يكي بند دلش رو به نفسهاي تو بسته؛ به خاطر اين احساس غروري كه بهت دست ميده؛ به خاطر اينهمه اعتماد به نفسي كه از اين عشق؛ از اين التماسها از اين به پات افتادنها ميگيري؛ فقط براي چند صباحي؛ سعي كن انسان باشي. سعي كن براي چند صباحي تحملش كني؛ براي چند صباحي به دوش بكشيش؛ باور كن اگه خواهان راحت شدن از شر معشوقت هستي؛ اين بهترين راهه. اگر هم هيچ تمايلي به كسي كه در بند عشق شما افتاده ندارين؛ خواهشا اينقدر عشوه خركي نياين. اينقدر شروع به دلبري و با دست پس زدن و با پا پيش كشيدن نكينيد. قدري انسان باشيد. قدري مراعات حال عاشق بيچاره رو بكنيد؛ نياين؛ از سر كنجكاوي توي زندگي طرف مثل يه سايه سرك بكشين و بعد غيب بشين؛ اين غير انساني ترين كاريه كه ميتونيد با يه انسان ديگه بكنيد. يا از اول نباشيد؛ محكم و استوار بگوييد نه؛ يا....
چون همسفر عشق شدي... مرد سفر باش... مرد سفر باش...حتما شما هم فهميدين چقدر اعصاب من سر اين موضوع به هم ريخته. باور كنيد كابوسش يه لحظه رهام نميكنه. ديشب چندين بار از خواب پريدم. ولي هيچي يادم نمي اومد. خوب سخته؛ دوستي يا حتي آشنايي يا اصلا غريبه اي؛ به تو بگويد حس غريبي دارم؛ حسي پر از كبوتر و گنجشك!! و بعد هم اين نوشته ها. و بعد هم تو بدوني كه داره ميره. و نتوني؛ نتوني؛ نتوني هيچ كاري بكني. تو به من بگو؛ من ميتونم برات كاري بكنم؟ شرمنده ام از وقتي كه ميشد و نكردم... و حالا....
........................................
لحظه اي با من باش...
زندگي جز جمع و تفريقي نبود؛
بهر ما از جمع و تفريقش چه سود؟
جمع آن وصل است با تشويش جان...
در پيش تفريق و آهي بيكران...
................................................
التماس به خدا جرات است
اگر برآورده شود رحمت است
اگر برآورده نشود حکمت است
التماس به مردم خفت است
اگر برآورده شود منت است
اگر برآورده نشود ذلت است
پ.ن: اين شعر رو مدتها روي تخت
بيمارستان مزه مزه كردم. كمكم كرد
كه به مرگ راحت تر فكر كنم.
پ.ن:ببخشيد فكرتونو خراب كردم.
خيلي بد بود اين جمله. من از يكي دوتايي كه تو دانشگاه شريف درس خوندن؛ پرسيدم؛ ولي نميدونستن. و اگر اينطور باشه كه نگاه!! زناي ايستاده باشه!!! من و او كه....
من رو ديگه اون آرايه عاشق فرض نكنين؛ عشق من خيلي وقته به گ.. رفته؛ به تنفر نرسه؛ بايد كلامو هوا بندازم؛ الان يه آدم خالي از احساسم. و احساس از نظر من يعني عشق. پس اين حرفهايي كه ميزنم؛ همه درونمه؛ اونچه توي فكرمه و اونچه منه منو ميسازه.متاسفانه من ياد نگرفتم كه به خودم نه بگم. و اين خيلي بده يا خيلي خوبه رو هم نميدونم. براي من وقتي كه يك زن باشم؛ خيانت مردم؛ به خودي خود؛ برام آزار دهنده نيست. چرا؛ ناراحت ميشم؛ ولي زندگيمو از ناراحتي از هم نميپاشم. من به عنوان يك زن ميدونم كه نياز جنسي شوهرم خيلي بيشتر از منه؛ پس اگه جايي با كسي پريد؛ مطمئنا چون دليل دارم براي كارش؛ ناراحت نميشم. كاري كه بي ديلل باشه؛ بي شك خيلي آزار دهنده تره. تازه در اين صورت ميتوني با كمي مايه گذاشتن از خودت؛ دوباره زندگيتو به حالت اول برگردوني و جلوي كج رويهاي همسرتو بگيري؛ كه البته اين هم به جنس!! همسرت بستگي داره. بعضي ها قابل كنترلن؛ بعضيها هيچ رقمه راه نميان و از بيخ و بن مستبدن. ولي از نظر احساسي و عاطفي؛ اگه بفهمم به يكي ديگه عشق ميورزه؛ نميتونم كوتاه بيام و تحمل كنم. دليلش روشنه؛ اون بارها تو گوشم زمزمه كرده عاشقمه؛ حالا دليلي نداره اين زمزمه ها رو تو گوش ديگري بكنه. مگه اينكه عشقش به من تموم شده باشه. و اين خيلي آزار دهنده است. و اين از تو يه بازنده ميسازه. من دلم نميخواد بازنده باشم. همينه كه آزارم ميده. و خوب؛ نه عاشق شدن دست كسيه؛ نه من ميتونم در برابر قدرت عشق بايستم و پيروز بشم. پس مجبورم يه فرصت بدم. به خودم و به همسرم. تا از اين مرحله گذر كنيم. اگه همسرم اينقدر بي عقل بود كه تو اين فاصله؛ آشيونمونو خراب كنه؛ همون بهتر كه بره. ولي اگه براي زندگيش ذره اي ارزش قايل بود؛ برميگرده. همون كاري كه امين؛ شوهر بي نقاب كرد. من هم معتقدم تعهد نسبيه. هر كسي به فراخور برداشتي كه از زندگيش داره اونو به دست مياره. من كاملا با تصاحب و حسادت و در چنگال گرفتن مخالفم. كه اينا هميشه نتيجه عكس دارن. خدايي؛ اگه ايران هم مثل جوامع غربي بود و زن و مرد ميتونستن بدون ازدواج با هم زندگي كنن؛ چند نفر از مايي كه الان ازدواج كرديم؛ باز هم ازدواج ميكرديم؟ وقتي مبناي ازدواجها غلطه؛ نتيجه اش همين آمار بالاي فساد و فحشا و غير از اونها طلاق ميشه.اگه اون دختر و پسري كه از روي احساس و عشق!!! با هم ازدواج ميكنن؛ فرصتي بهشون داده بشه تا عشقشون فروكش كنه؛ بدون اينكه ازدواجي صورت بگيره؛ اينهمه بچه طلاق با اينهمه آسيبهاي اجتماعي؛ زياد نميشد. يك مثال ساده: فرض كنين همين مني كه عاشق دلخسته اويم بودم؛ اگه ازدواج كرده بودم و در خلال زندگي مشتركم با او به اين نتيجه اي كه الان رسيده ام(به درد هم نميخوريم) ميرسيدم؛ چه فاجعه اي به بار مي اومد؟ حداقلش اين بود كه الان يك يا دو بچه بدبخت آويزونم بودن و رنج و دردهامو به اونا با چندين برابر آثاري كه روي خودم داره؛ منتقل ميكردم. اينجا بعضي از كامنتها رو آوردم. قضاوتش با خودتون. جالب اينجاست كه كمتر مردي (مرد به معني واقعي كلمه) نظر داده؛ و اكثرا از جواب دادن طفره رفتن. حتي خود من هم كه به نوعي درگير اين مسائل بوده ام هم طفره رفتم. خيلي فكر كردم؛ و ديدم اصلا بحث در اين باره يافتن درست و غلط؛ اشتباهه. چون نه من عوض ميشم؛ نه اونايي كه تو ذاتشون يه چيزاي ديگه است.
سارا این جین کوک
تعهد یک کلمه معنی نشده مسخره ست!
این کلمه و مفهوم تعهد رو کی اختراع کرده؟ ریشه ش حسادته و احساس مالکیت. جفتش چرته
ما فقط با ادعای منطقی بودن و نه حتی خودش، نباید دنبال مفهوم این کلمه بگردیم و هی همه جا معنی ش کنیم و براش مصداق پیدا کنیم.
س ک س، تنوع طلبی، حال و حتی عاشق شدن چیزی نیست که با ازدواج تموم شه. من هنگ کردم. بابا این یه مفهوم ساده و منطقیه...
كوثر
من میگم سام میگه عاشق همسرشه ولی تو زندگی مشترکش فقط چهارچوب ظوابط اخلاقی خودشو در نظر می گیره و هیچ احترامی برای انتظار همسرش از خودش قائل نیست.
توی فرهنگ غرب هم بعد از ازدواج وفاداری مفهوم دیگه ای رو پیدا می کنه نسبت به زمان دوستی منتها بعد از خیانت شوهر لازم نیست که اون زن کلی فسفر بسوزونه که این مردی که الان اومده جلو به خاطر خودمه یا صرف استفاده جنسی.که اکثرآ فقط استفادس. به یه سال هم نرسیده یکی دیگرو داره.
..................
در پستهای قبلی گفتید که به این خانم هم احساس دارید دوسش دارید و کمی هم عشق. پس باید خوش به حال خانمتون باشه که بیشتر دوسش دارید!!!
فکر نمی کنید تو زندگی مشترک دید خانمتون هم به این زندگی و انتظاراتش از شما مهمه؟
حداقل اگه با اون حس نمیومد تو بغلتون و علتهای عاشق بودنش به شما رو نمی گفت می تونستید فکر کنید که لایق عشقشید. تعجب می کنم که چطور هنوز متوجه نشدید که شما معشوق واقعیش نیستید.
الهام
کاری که من می کنم! یعنی هر کاری بکنه می کنم! فقط هم مراقبم که به خودم و احساسم لطمه نزنم. خودخواهیه؟ باشه. بهتر از داغون شدنه.
نويسنده: الهام
راستی اگه بهار این کار رو کرد می تونی فراموش کنی و ببخشیش؟ مثه اون فیلم دمی مور و رابرت ردفورد!!!! خدا بهت رحم کرد بهار مثل آدم عادیه! 48 ساعت خیلیه!!!! کوووووووووووووووول
نويسنده: سام چهارشنبه 7 تير1385 ساعت: 15:19
الهام جان :
واقعا اگه اینکار رو بکنه میتونم ببخشمش. واقعا مطمئنم. چون به نظرم رابطه جنسی مساله خیلی بزرگ و بدی نیست. در فرهنگ و فکر و نیاکان ما اینکار رو بد معرفی کردند و اکثریت قریب به اتفاق شرقیها اینکار رو " بد " میدونند حتی اگه بین زن و شوهر انجام بشه. ذات س ک س نزد شرقیها و در فکر اونها عملی کثیف محسوب میشه.تنها در یک صورت دیگه نمیتونم با بهار بمونم. و اون هم اینه که بهار احساسشو و عشقشو به کسی بده. چون خودم به این موضوع حساس هستم به شدت رعایت این مساله رو می کنم و احساس و عشقم رو به بهار اختصاص دادم.
الهام
چون تابع ضوابط کشکی شرعی و مسخره اجتماعی نبودم. نه اولا پررو نیستی. دوما از نظر من دلیل این نیست . نه شرعش مهمه نه اجتماعش. اما تو به بهار و رابطه با اون تعهدی (قلبی و نه قانونی و شرعی) نداری؟ براش بعنوان یه همراه احترام قائل نیستی؟ یا به قول علی شاید باید به زنها به عنوان toyfriend نگاه کرد؟ اگه بهار برات toyfriend نیست (که فکر کنم نیست) بخش بد ماجرا دروغ گفتن به اونه و یا (اگر) برای اون هم همین حق رو قائل نشدنه. . همین.
اقليما
اصلا ازت خوشم نیومد.اصلا نمی تونم فکر کنم که یه انسان اینقده راحت می تونه خیلی از کارای اشتباهو انجام بده.فکر می کنی ارتباطت با بهار چطور ارتباطیه؟
می تونی بگی چه چیزی تورو کشونده به اینجا؟به همیچین نقطه سیاهی؟
.............................................
لحظه اي با منه خسته باش...
خاطرات رنگين کودکي چو ميخکي خزان ديده پژمرد !
تو کجايي ـ ببيني دستاني را که خالي از عشق و احساس
غروب را محکوم به زندگي جاوداني مي کند .
من شايد عروسکي هستم ! شايد هم گندمي خشکيده !
گندمي خشكيده که محتاج حيات است و آن حيات در رگهاي تو جاري است .
خون تو آب حيات من است .
اي مقدستر از هشت کتاب
بيا تا برايت بگويم که نيازم به اندازهء سياهي چشمانت درخشان
و به اندازهء ستارگان چشمانت پر نور است !
ببين چشمانم را که در فراغت چه غمگينانه مي گريد
من محتاج توأم ـ محتاج تو و آرامش چشمان طوفاني ات !
.............................................
پ.ن:عشق آن نيست كه يك دل به صد عاشق بدهي.. عشق انست كه صد دل به يك عاشق بدهي
و دختر فهميده بود؛ با تمام پوست گوشت و استخوانش درك كرده بود:عشق؛ نفرينيست.
.شايد تو بخواهي كه آخر قصه را بداني. دختر رفت. پسر هم رفت. دختر رفت پي زندگيش. پسر اما هيچ وقت به قول خودش زندگي نكرد. هنوز در حسرت ميسوزد. سني از او رفته و هنوز نميداند چه ميخواهد بكند. غرق در كار شده تا يادش برود دختر چنين كرده بود. پسر گاهي (زياد) با دختر تماس ميگرفت. زياد حرف ميزد. شارژ موبايل دختر هر روز هر روز تمام ميشد. تا همين يك سال پيش. كه دختر شماره اش را عوض كرد. همه روزنه هاي اميد به پسر بسته شد. اما اين دليل نشد كه پسر عشق را از ياد ببرد. اين اواخر؛ دختر كه غرق زندگي و غرق عشق بود؛ كمي مهربان شد. شايد به خاطر ديدار معشوقش. دختر با پسر تماس گرفته بود. دوباره زندگي به پسر لبخند ميزد. و دختر چنين كرده بود. فقط خواسته بود چون به كام دل رسيده؛ پسر را به كام دل برساند. و دختر چنين كرده بود. و شايد همين روزها پسر به دختر نوشت: خيلي دوستت دارم. هنوز هم دوستت دارم. شايد درست وقتي كه دختر اين متن را نوشته بود. شايد همين ساعت. همين الان!
............................................
لحظه اي با من باش...
چنگ دل آهنگ دلکش ميزند
ناله عشق است و آتش ميزند
قصه دل دلکش است و خواندنيست
تا ابد اين عشق و اين دل ماندنيست
مرکز درد است و کانون شرار
شعله ساز و شعله سوز و شعله سار
گفته يک صحرا جنون در چنگ او
يک نيستان ناله در آهنگ او
نغمه را گه زين و گه بم ميکند
خرمني آتش فراهم ميکند
کرده خود را ميزبان شعله ها
تا بسوزد در ميان شعله ها
چنگ دل آهنگ دلکش ميزند
ناله عشق است و آتش ميزند
هرکه عاشق پيشه تر بي خويش تر
هر دلي بي خويش تر در نيش تر
در دل من باغ ها از لاله ها
همچو ني در بند بندش ناله ها
با خيال لاله ها صحرا نورد
دشت را پويد ولي با پاي درد
ميرود تا سرزمين عشق و خون
تا ببيند حالشان چون است و چون
بر مشام جان رسد از هر کنار
بوي درد و بوي عشق و بوي يار
چنگ دل آهنگ دلکش ميزند
ناله عشق است و آتش ميزند
گوي سبقت ميبرند اين خاکيان
در عروج خويش از افلاکيان
عشق اينجا اوج پيدا مي کند
قطره اينجا کار دريا مي کند
رخصتي تا ترک اين هستي کني
بشکن اين شيشه تا مستي کني
پرده بالا رفت و ديدم هست و نيست
راستي ناديدني ها ديدنيست
چنگ دل آهنگ دلکش ميزند
ناله عشق است و آتش ميزند
..................................................
پ.ن: مرسي از فائقه عزيز
پ.ن: اينروزها با دوستاني از طريق ايميل ياوبلاگشان آشنا شده ام؛ كه به شدت شبيه هم است همه خصوصياتشان.سردر گم مانده ام.... چطور اينمه شباهت؟ گو اينكه وسواس فكري عجيبي پيدا كرده ام؛ به هر كس كه ميرسم؛ آهنگ دلش آشناست و گمان ميكنم همه اينها يكي است پشت اينهمه نقاب.
پ.ن:از نظرات پر سوز و گداز و آرايه ضايع كن دوستان رز! هيچ خبري نيست از وقتي كه من نظرها را تاييدي كردم. نتيجه اينكه اينها همه صرفا به خاطر ريدن به آرايه بود و هيچ ارزش ديگري نداشت!وگر نه چرا اگه براي من بود؛ وقتي مطمئن شدي نظرت نميتونه نمايش داده بشه؛ ديگه ننوشتي؟
پ.ن: من چطور وبلاگ نويس شدم؟
قبلا ها كلي وبلاگ خوانده بودم. يك سالي فقط خواننده بودم. دلم يك سايت ميخواست. اين آن چيزي بود كه در ذهنم وول ميخورد. بعدها گذارم بر سر يك مسئله و سوال جنسي؛ افتاد به وبلاگ اين(حالا اينه). و از نوشتنش خوشم آمد. و نوشتم. دليلم از وبلاگ نويسي؛ حرفهاي روي دل تل انبار شده ام بود. دوستان صميمي و هم نفسم را يكي يكي به ديار فرنگ فرستادم. من ماندم و يك دل تنهاي پر از غصه. پر از غصه هايي كه نه هر جايي جايشان بود. غصه هايي كه دوستانم برايم شيرين ميكردند؛ حرفهايي كه روح بي تاب و بي قرارم را آرام ميكرد. آرامشي بس غريب. به حرفهايم گوش مي كردند؛ دلداري ميدادند؛ همدردي ميكردند؛ لازم بود راه حل ميدادند؛ لازم نبود فقط فحش نثارم ميكردند؛ به خاطر افكاري كه در ذهنم بود. خوب بودم. بد شدم. و حالا با وجود شما دارم دوباره خوب ميشم. حالا هم هنوز يكي دوتايي هستند. قرار بود من اينجا بنويسم؛ تا آنها حال و روزم را بدانند. يكي در دالاس؛ ديگري در ملبورن. ولي حالا اينقدر گرفتارند!! كه نميرسند به من سر بزنند. قصه اي شده است اين بي بند و باريهاي من.
پ.ن: سلوچ واقعا تنبلي. خير سرمون اين وبلاگ دو تا نويسنده داره! به من چه داري براي چي ميخوني!
يه سؤال اساسي؟!
چطوري وبلاگ نويس شدين؟
چه كسي و چه وقت اين انگيزه رو براتون به وجود آورد؟
لطفا لوس بازي رو كنار بذارين و نگين ما از بچگي 10 تا وبلاگ داشتيم!
خوب؛ اونايي كه وبلاگ ندارن؛ يا حتي اونايي كه دارن؛ ميتونن به اين سؤال هم جواب بدن كه: از كجا با اينجا(وبلاگ من) آشنا شدين؟
حالا سركار باشين تا 4شنبه.باي!
............................................................
لحظه اي با من باش....
تو اي بال و پر من رفيق سفر من
ميميرم اگه سايت نباشه رو سر من
تو اي خود خود عشق كه بي تو نفسم نيست
كجا تو خونه داري كه هرجا ميرسم نيست
اهل كدوم دياري كجا تو خونه داري
كه قبلهگام همونجاست، هر جا كه پا ميذاري
اهل كدوم دياري، گل كدوم بهاري
كه حتي فصل پاييز، باغ ترانه داري
آي دلبرم آي دلبر، اي از همه عزيزتر
اي تو مرا همه كس، داشتن تو مرا بس
يه روزي راستي راستي همون شدم كه خواستي
شدي تو سرنوشتم براي تو نوشتم
خسته دين و دنيا ملحد و كافر هستم
تويي تو مذهب من، من تو رو ميپرستم
آي دلبرم آي دلبر، اي از همه عزيزتر
اي تو مرا همه كس، داشتن تو مرا بس
............................................................
پ.ن: بر باد رفته-كازابلانكا
پ.ن: كي ميدونه خواننده اين ترانه كيه؟ اينقدر خرفت شدم كه يادم نمياد كي با اون صداي گرم و گيراش لحظه هاي زيادي از نوجوونيمو با اين ترانه مال خودش كرده بود. فقط ميدونم مرد بود.
الان كه نوشتم خوبم.
....................................................
لحظه اي با من باش...
رفتم و تنهات مي ذارم با يه دنيا گله
واسه دست كشيدن از عشقت چاره شد فاصله
روزي كه چشماتو ديدم چشم از همه بريدم اما دريغ از عشق تو
ديگه تمومه شادي حرومه به قلب خستم زدي نشونه جونم
ديگه نمي خوام دل ديونه از خاطراتم چيزي بمونه جونم
اي واي از اون همه احساس شد پرپر نگاه تو
حيف از دلي كه با جونم مي رفت به راه تو
حالا كه دست دل سنگت رو شد واسه دل خستم
مي خوام بدوني چشم مامو روي تو بستم
رفتي و قلب تو تنهاست بين اين همه سياهي
حالا ببين بدون من چه سخته بي پناهي
روزي كه دل كندي از من گفتي آسونه رفتن اما دريغ از عشق من
ديگه ندارم عشقت به سينه رو قلب زخميم نشسته كينه
ديگه نمي خوام بمونه يادم عشق سياهت داده به بادم
اي واي از اون همه احساس شد پرپر نگاه تو
حيف از دلي كه با جونم مي رفت به راه تو
حالا كه دست دل سنگت رو شد واسه دل خستم
مي خوام بدوني چشم مامو روي تو بستم
ديگه تمومه شادي حرومه به قلب خستم زدي نشونه جونم
ديگه نمي خوام دل ديونه از خاطراتم چيزي بمونه جونم
....................................................
پ.ن: اينقدر اين مشكلي كه برامون پيش اومده مسخره و وحشتناك و غير قابله باوره كه ترجيح دادم ننويسمش. و هم اينكه اينقدر نادره كه هر كي از اينجا رد شه؛ ديگه شك نميكنه شايد من آرايه باشم. مطمئن ميشه.
به شدت بد اخلاقي. من بر خلاف اونچه تو انتظار داري؛ نميگم كه تو كارت جدي هستي. ميگم واقعا خشن و بي ملاحظه اي.نوع رفتارت طوريه كه همه كارمنداتو پر از استرس ميكنه.هيچوقت اينجوري دوست نداشتم. من مهربوني صرفا با خودمو نميخوام. تو داري اشتباه ميكني. اگه توي محيط كارت استرس و ترس باشه؛ شايد به ظاهر كارات خوب پيش بره؛ ولي در نهايت به نقطه صفر ميرسي. باور كن هيچوقت اينقدر خشن و بداخلاق و سرد نديده بودمت.حتي وقتي داري براي من از كارايي كه كردين توضيح ميدي؛ لحن صدات و تن صدات؛ آزار دهنده است.اينقدر جدي ميشي كه من با هيچ كدوم از كارفرماهام اينطور احساس بيگانگي نكردم. ترديد دارم. در اينكه من بتونم پيش تو دووم بيارم. اون لحظه حتي چشاتم سرد و بي روحه. تو ابهت يه رييس رو داري. واقعا داري. زيادي هم داري. حالاتو كه مقايسه ميكنم با وقتي كه گيتار ميزني و ميخوني؛ اصلا نميتونم باور كنم اون تويي. آخه چطور ميشه اينقدر جدي نقش بازي كرد؟ كدومش خود واقعيته؟ ميگي كه بزرگترين هدفت توي زندگي فقط پول در آوردنه. و پول شده معشوقه تو. براي خانومت يه ماشين خيلي آنچناني خريدي؛ ولي در عوض خودت با تاكسي اين ور اون ور ميري. نوع زندگيت برام بيگانه است. دوست ندارم اين نوع زندگي رو. من ميدونم تو اينطوري نبودي. پس فعلا ميتونم همه رو از چشم خانومت ببينم. تو اينقدر خشن و نامهربون؟دلم ميخواد بدونم توي اين چند سال چي سرت آوردن. وقتي ميگم باهات چيكار كردن؟ چرا تو اينطوري شدي؟
يه نم اشكي تو چشات حلقه ميزنه. صدات پر از بغضي كهنه ميشه؛ و حرف رو عوض ميكني. دلم گرفته. خيلي خيلي. نه براي خودم؛ براي تو. شايد هم براي خودم كه اينهمه وقت تو به دلداريهام نياز داشتي و من نبودم. گفتي كه خيلي وقتا دنبال يه دست مهربون گشتي. كه دستاتو بگيره توي دستاش؛ كه اشكاتو پاك كنه. كه ازش رودربايستي نكني و زار زار پيشش گريه كني.ولي هيچ وقت اونو پيدا نكردي. و حالا ياد گرفتي كه اشكاتو حتي به گونه هات هم آشنا نكني. ياد گرفتي كه زندگي سخته و براي بودن بايد سرسختانه جنگيد. بايد قوي بود؛ بايد محكم بود. و حالا اين هم آثار محكم شدنته توي زندگي. تو اينجا از من فقط كار ميخواي. كار كار و كار. گفتي تمام مناسبات اجتماعيمون از حال و گذشته رو فراموش كنم و بچسبم به كار. همه سعيم اين باشه كه تو رو راضي نگه دارم. گفتي كه بايد ياد بگيرم چطوري ابهت يه مدير رو داشته باشم. گفتي همه رو بهم ياد ميدي؛ ولي چندين برابر اونيكه ميگي؛ ازم ميخواي. گفتي بايد خيلي تلاش كنم تا به اون مدير ايده آْلي كه تو ميخواي برسم. گفتي از آدماي كم طاقت و نازك نارنجي خوشت نمياد. گفتي به همين دليل كار كردن با خانوما رو دوست نداري و غير از يكي از كارمندات كه خانومه بقيه همه مرد هستن. (اون خانومم ديدم؛ و فهميدم چرا اونو قبول كردي؛ زمخت تر از يه مرد بود) .گفتي و من با كوله بار ي از استرس و اضطراب اومدم خونه. سرم درد ميكنه. من كه با خوردن يك استامينوفن بيهوش ميشدم؛ حالا يا خوردن دو تا بروفن هم سردردم خوب نميشه. گفتي كه زندگي سخته. زندگي يعني جون كندن تا وقتي كه بميري. براي بودن بايد جون بكني؛ وگر نه بودني كه بدون جون كندن باشه؛ فرقي با مردن نداره. چقدر زندگي رو سخت گرفتي. يا شايد هم من خيلي آسون گرفتم. كدوممون داريم اشتباه ميكنيم؟ تويي كه حالا تو ماديات غرقي و بهترينهاي هر چيزي رو چند تا چند تا داري؛ يا مني كه هنوز يه پرايد درب و داغون كه از هفت روز هفته 6 روزشو تعميرگاهه؛ بيشتر نتونستم داشته باشم؛ كدوممون اشتباه ميكنيم؟
ما اين جمعه مشغول اساس كشي هستيم. به چند نفر آقاي خوش تيپ و سر حال كه حوصله كل كل كردن با كارگرها رو داشته باشن نياز منديم!!!
.......................................................
لحظه اي با من باش.... 
چه ضيافت غريبي
من و گيتار و ترانه
جاي تو : يه جاي خالي
شعر من شعر شبانه
هرم خورشيدي چشمات
من رو آب كرد تموم كرد
لحظه ي ناب پريدن
با يه ديوار رو به روم كرد
گوش بده !
ترانه هام ترجمه ي چشماي توست
تو تموم قصه هام هميشه جاي پاي توست
تو ضيافت سكوتم
تو اگه قدم بذاري
مي بيني از تو شكستم
اما تو خبر نداري
بي تو از زمزمه دورم
بي تو از ترانه عاري
زخم تو : زخم هميشه
اينه تنها يادگاري
گوش بده !
ترانه هام ترجمه ي چشماي توست
تو تموم قصه هام هميشه جاي پاي توست
.....................................................................
پ.ن:اینو گوش کنین ما رو دعا کنین!!!![]()