بايد راحت بتوني اين چرتو پرتايي رو كه الان گفتم باور كني. اگر اين وقتي كه پاي نوشتن تو اين وبلاگ گذاشتم؛ پاي نوشتن و تايپ كردن براي كتاب ميذاشتم الان من حداقل دو سه تا كتابي كه ميدوني خوبم فروش ميكرد نوشته بودم. من شايد به تاييد شما اونقدر احتياجي نداشته باشم كه به تنبيه شما داشته باشم. من اينقدر تو دنياي واقعيم تشويق ميشم اونقدر تاكيد ميشم؛ اونقدر همه بهم احترام ميذارمن و رعايت حالم رو ميكنن؛ كه خودمو گم كردم. خواستم اينجا شما بي پرده منو براي خودم پيدا كنيد. شماها مجبور نيستيد چشم تو چشم من باشيد؛ راحت و بدون رودربايستي حرفاتونو ميزنيد. حتي اگه بياين و نظري ندين يا مثلا بنويسين : چي بگم؟ من ميدونم شما چي گفتين. تا تهشو ميخونم. ميفهمم كه خواستي ازم انتقاد كني. ميفهمم كه خواستي بگي با حرفام مخالفي. من بر عكس اونچه بعضيهاتون گفتين؛ تحمل انتقاد رو دارم؛ اونچيزي رو كه تحملش رو ندارم توهينه. و بد تر از اون توهيني كه در لفافه دلسوزي و حرفاي خوشمزه باشه. مشكل ما اينه كه فرق شوخي و جدي و طعنه و واقعيت و گوشه كنايه و رك بودن و توهين و انتقاد رو نميدونيم. اگه بدوني حرفي كه داري ميزني انتقاده يا توهين؛ ميفهمي كه چه اثر خوب يا بدي روي مخاطبت ميتونه داشته باشه. در ضمن تنها وصله اي كه به من نميچسبه؛ همينه كه بگين من بد اخلاقم. كسايي كه منو ميشناسن ميدونن امكان بد اخلاقي براي يك لحظه هم واسه من و جود نداره. ولي هر كسي دامنه تحملي داره. متاسفانه دامنه تحمل من بالاست. ولي وقتي آتشي بشم... واويلاست. از همه و همه ممنونم به خاطر همراهيتون. به خاطر هم دليتون. به خاطر همه چيز.تو پست قبلي هم نوشتم؛ ولي گويا مخاطبم مبهم بود. حالا هم مينويسم كه بدوني مخاطبم تويي. تو خواننده اين سطور هر كي كه هستي. از هر زمان كه همراهم شدي.
* اين مدت هربار كه دودل شدم، هربار كه به بن بست خوردم، هربار كه احساس ِ بي پناهي و سرگشتي كردم، دلم گرفت، مشكل داشتم، نق نق داشتم و هرچيز ِ ديگر به تو پناه آوردم. با حوصله گوش دادي، با حوصله حرف زدي، دلداري ِ الكي ندادي، گاهي دعوايم كردي، گاهي تشويقم كردي، اشتباهاتم را گوشزد كردي، اعتماد به نفس دادي و....
ممنونم از تمام ِ وقت و انرژي اي كه برايم گذاشتي، از پشت گرميت، از وقت هاي بي پاياني كه برايم گذاشتي و مهمتر از همه از حضورت. ممنون از اينكه هستي
بيشتر بيشتر اين برميگرده به سلوچ عزيز و مهربون. اميدوارم از من دلخور نباشه.
.........................................
لحظه اي با من باش....
منو توي گم شدن رها نکن
دلو از دلهره هاي عاشقي
منو از دلخوشيهام جدا نکن
اگه پرواز کلاغو ميشنوين
اونو از آخر قصه م بيارين
که خبر از اومدن داره واسم
از کسي که هيچ به خاطر ندارين
تو خاطر ندارين
خودشه.......
تعبير اين خواب بلند
بايد از ترانه اي تازه بياد
تا نگاهش تو نگاهم بمونه
مي خواد از حرفي که يک رازه بياد
بايد از حرفي که يک خوابه بياد
اونو يک عمره تو خوابم مي بينم
تو نگاهش خودمو ياد مي گيرم
ياد اون قصه ميفتم که نگفت
ياد اين لحظه که دارم مي ميرم
..........................................................
پ.ن: اسم وبلاگ رو بنا به دلايل امنيتي نجات دادم. و عوض كردم. البته خودم هم يك كمي از اين عنوان كليشه اي زده شدم. و اينكه با ديدن اسم وبلاگ من؛ هيچ كس رغبت نميكنه بهش سر بزنه. عنوان تحريك كننده و قلقلك دهنده اي نيست. بعد دوست داشتم بذارم "منم آرايه"؛ ولي يادم رفته بود پس سلوچ چي؟ هر كي دوست داره يه عنوان كه فكر ميكنه بگه تا روش فكر كينم. به برگزيده هم يك جايزه تعلق ميگيره.
پ.ن: من شرمنده همه هستم. هر كي اينجا چيزي نوشته؛ من به وبلاگش سر زدم و خوندم؛ ولي فرصت نوشتن براتون رو نداشتم. تو اولين فرصت از خجالتتون در ميام.
.....................................................
پ.ن: اين مدت هربار كه دودل شدم، هربار كه به بن بست خوردم، هربار كه احساس ِ بي پناهي و سرگشتي كردم، دلم گرفت، مشكل داشتم، نق نق داشتم و هرچيز ِ ديگر به تو پناه آوردم. با حوصله گوش دادي، با حوصله حرف زدي، دلداري ِ الكي ندادي، گاهي دعوايم كردي، گاهي تشويقم كردي، اشتباهاتم را گوشزد كردي، اعتماد به نفس دادي و....
ممنونم از تمام ِ وقت و انرژي اي كه برايم گذاشتي، از پشت گرميت، از وقت هاي بي پاياني كه برايم گذاشتي و مهمتر از همه از حضورت. ممنون از اينكه هستي
پ.ن: اينقدر آرميتا اين احساس الان من رو زيبا بيان كرده بود؛ كه نتونستم بهتر از اين جمله ها رو كنار هم بچينم. پس همونو كشيدم!!!
.................................................
لحظه اي با من باش....
حســّي ز ِ جـنـــس ِ نازک ِ پـــــرواز پــاک و لطيف و دل انگيـــز
همچون گرايـشـي بــه دو همخــون ،دو دوست دو مـــُراد
همسان و همــــزمان و برابــر ؛ در ذات ِ تکْ تک ِ آدمهـــاست
چـيـــزي به نام ِ مِـهــــــر ِ موازي ...
اينـــــک ؛
اي روشنايي ِ کاشانه ي رقيب ! وقتي که آشيانــــه ي قلب ات
جايي براي ِ مـِهرهاي ِ موازي ست ؛ با استنــــاد ِ کــُدامين عقـــــل
در قلـب ِ بي کرانــه و دريايي ت جاي ِ دو عشق نباشــــد ؟ !
آري ... دو عشق ِ مـــــوازي ..
پس اي عزيــــــزترينـــَم ! در نيمـه ي دل ِ پــُر مـِهرَت
جايي براي ِ عاشق ِ بي تاب ات بگذار تا ز ِ پــاي ، نيفتـــــد .
................
پ.ن: اينم از وبلاگ پري دزديدم!! عجب دزدي شدم من!!!
_ آقا ؛ یه رز سیاه؛ با یه پاپیون سفید
انگار که گذشته های دوری رو توی ذهنش زیر و رو میکنه؛ چشماشو ریز میکنه و به من زل میزنه. نمیدونه چرا. ولی من میدونم یه چیزایی یادش میاد ولی نمیاد.
من که میرسم؛ تو رسیدی. میشینم تو ماشین و کولرشو میگیرم توی صورتم. گر گرفتم. زیر چشمی نگاهم میکنی. مرتب کرواتتو چنگ میندازی. انگار یکی دستاشو گرفته دور گردنت و میخواد خفت کنه.
چند تا سوال معمولی....و چند تا جواب معمولی. دلهره من از تو بیشتره.
میرسیم. میشینیم پشت میز و تو حرف میزنی. حرف میزنی و حرف میزنی....
صورتمو میگیرم توی دستام؛ چشمامو میمالم؛ نمیخوام اشکی ازش بریزه. و یا از چشام بخونی که هل شدم. حرفامونو میزنیم. تصمیمامونو میگیریم. بهم قول میدی که ایندفعه از کارم پشیمون نمیشم.
برای نهار میریم بیرون. همون جای همیشگی. خوشبختانه میزمون خالیه. همون میز همیشگی. من میل ندارم. دل و رودم به هم چسبیده و انگاری حتی آب هم ازش پایین نمیره. به رسم قدیم؛ دو تا همبرگر.
تو با اشتها گاز میزنی و من فقط با سالاد ور میرم نه اینکه لقمه ای حتی بگیرم.
_ بخور.باید جون بگیری. اینطوری لاغر مردنی که به درد من نمیخوره.
به جای شادمهر؛ آرین میخونه: بذار برم نمونم.... نگو بی تو نمیشه؛ میدونم نمیدونی؛ با تو دیگه نمیشه....
تکرار میکنم: با تو دیگه نمیشه....با تو دیگه نمیشه....
و بعد شادمهر.... سهم من از بودن تو...یه خاطره است همین و بس....
یه وقتی چشامون تو هم تلاقی میکنه. میخوام از زیر بار نگاهت در ببرمش؛ نمیشه. هزاران حرف ناگفته از چشمای تو میرسه به چشمای من. ولی نمیخوام بشنومشون.نگاهمونو میدزدیم.
رسیدیم جلوی در خونه. با آسانسور میریم بالا. یکی از همین خاطرات ما؛ توی همین آسانسورا بوده. هر دو ساکت به اون روز کذایی فکر میکنیم. تو چشاتو بستی و تکیتو دادی به دیواره آساسور.
کلید رو توی در میچرخونی و میریم تو خونه.............
خونه ای که از این به بعد باید اونجا زندگی کنم.....
در رو دوباره مثل اولش قفل میکنی و این بار از پله ها پایین میریم. خوشحالم. دیگه دلهره ندارم. یه حس خوبی دارم. راحت شدم انگار. دو سه تا نفس عمیق و عطر گلای باغچه رو تو ریه ها فرستادن. وبعد....
راحت راحت راحت... مدتها بود به خصوص این چند روز اخیر...آرامش برام شده بود یه آرزوی دست نیافتنی...
میرسم خونه. تو ماشین هر چی آهنگ خاطره انگیزه گذاشتی.
حالا فقط میمونه که با مانی صحبت کنم. سخته؛ ولی باید صحبت کنم. اولش سختا بود؛ ولی بعدش همه حرفها زده بود. اولش مخالف بود؛ ولی بعد قانع شد که اینجوری و توی این وضعیت بودن دیگه فایده نداره.
دارم چمدونامو میبندم...
برای یه زندگی جدید.
که توش خنده های یه بچه هم هست...وای چه مسئولیت سنگینی...
..........................................
لحظه ای با من باش...
...وبه اين ترتيب شازده کوچولو روباه را اهلي کرد.لحظه جدايي که نزديک شد
روباه گفت:نمي توانم جلوي اشکم را بگيرم.
شازده کوچولو گفت:تقصيرخودت است من که بدت را نمي خواستم خودت خواستي که اهليت کنم... روباه گفت همينطوراست.شازده کوچولو گفت :آخه اشکت دارد سرازيرمي شود!
روباه گفت: همينطوراست.شازده کوچولو گفت:پس اين ماجرافايده اي به حال تو نداشته... روباه جواب داد:چراواسه خاطررنگ گندم...روباه گفت:انسانها اين حقيقت را فراموش کرده اند،اما تو نبايدفراموشش کني، تو تا زنده اي نسبت به چيزي که اهلي کرده اي مسئولي ؛تو مسئول گلت هستي...
به ياد روباه افتاده ام:اگرآدم گذاشت اهليش کنندبفهمي نفهمي خودش را به اين خطرانداخته که کارش به گريه کردن بکشد...
...............................................................................
عنوان متن شاید کمی به فکر ببرتتون. خوب مگه نه اینکه اینجا ساخته شده تا من همه حرفامو براش بگم؟ پس چرا خجالت بکشم؟ چرا بترسم؟ چرا باز هم باید ملاحظه دوستایی رو بکنم که باهاشون رودربایستی دارم؟ تویی که بعد از خوندن اینا گوشی رو ورمیداری زنگ میزنی هر چی دلت میخواد به من میگی؛ حتی تویی که نظرت از من برمیگرده و دیگه اونی که تو ذهنت بودم نمیشم؛ اگه دوست دارین دوست واقعی من باشین؛ باید همه چیز اخلاق منو دوست داشته باشین. اگه مهربونم باید عصبانیتمم تحمل کنید؛ اگه خوش قلبم؛ گاهی بد دلیهامو تحمل کنید؛ اگه کار خوب میکنم؛ کار بد هم میشه کرد؛ اگه فکر خوبی رو اجازه میدم از ذهنم عبور کنه؛ فکر بد و مخرب هم گاهی عبور میکنه. خوب؛ تو میگی آدم باید اراده داشته باشه؛ نباید هر چی سر راهش قرار میگیره رو انجام بده؛ خدا بهت قدرت تشخیص و فهم و درک داده؛ ولی من میگم همه اینا که تو میگی با هم کشک. برم سر اصل مطلب؟ یه چند وقتی هست که دارم بلاگ یکی از دوستان رو میخونم. از همون پست اولش فکر کردم که آخه چرا؟ شاید شما نمی دونید تو اون بلاگ چی نوشته بوده؛ و بنابر دلایلی هم نمیتونم اسم بلاگ رو برای شما بیارم. ولی یه شمه ای براتون میگم: نوشته ها از زبان زنی است که یه پسر داره و البته یه شوهر خیره سر. البته من نمیدونم واقعا به چنین آدمایی چی میگن؟ این شوهر قصه ما خیلی شباهت به این آرایه شما داره. این شوهر قصه ما؛ با یک و یا چند نفری از جنس مخالف دوست شده و دلش میخواد مثلا به زندگیش هیجان بده و به نظر خیلی شیطونه. و زن قصه ما؛ یه عاشق دلخسته شوهرشه. البته توی این شیطونیها شما باید به کل از مسایل جنسی و شهوانی و از این دست مسایل فاکتور بگیرین. قضیه سر لذت بردن طرف از مصاحبت با دیگر دخترها و زنهاست. من کاملا میتونم درکش کنم. و اینکه این آقا بیشتر روابط و دختر بازیهاشو به اصطلاح به خانومش میگه. مانی و من هم تصمیم گرفته بودیم همه چیز رو به هم بگیم؛ ولی مادر مانی عقیده داشت همه چیز رو نباید گفت. البته خیلی طول کشید که ما کم کم پی بردیم که آره؛ همه چیز رو نباید بگیم. و اون درست زمانی بود که دیگه چیزی برای نگفتن نذاشته بودیم. خوب این قضیه بود تا امسال. امسال من خیلی نگفته ها دارم؛ که به مانی نگفتم. همش هم بر میگرده به تو. اصلا انگیزه من از نوشتن این وبلاگ در درجه اول تو بودی. اوایل خجالت میکشیدم یهو برم سر موضوع تو. طوری نوشته بودم که کسی ندونه من شوهر دارم و دارم از تو مینویسم. تا کم کم زمینه رو برای نوشتن از تو محیا کنم. ولی تو این وسطا یه دوستایی پیدا کردم که نشد اون طور آزادانه از تو بنویسم. هر چند باز هم طاقت نیاوردم و در لفافه یه چیزایی ازت نوشتم. الان همراهای همیشگی این بلاگ میدونن تو کی هستی. و حالا که ما با هم دوباره دیدار داریم؛ خیلی چیزها در خلال این دیدارها از لابه لای لبخندهای مرموز من و تو توی جمع شلوغ دوستامون که سایه مانی من و همسر تو البته بعدها دخترت رومونه؛ گفته میشه. حرف زدن با ایما و اشاره؛ حرکات چشم و ابرو؛ نگاههای یواشکی و دزدانه؛ و انتظار کشیدن من و تو برای یه مهمونی دیگه؛ برای یک ضیافت دلهای دیگه. برای یک جمع شلوغ دیگه که من و تو بتونیم بشینیم با هم حرف بزنیم؛ حرف بزنیم؛ حرف بزنیم؛ و برسیم به جاهایی که همش گله و شکایت از رفتار گذشته باشه؛ همش حرف از خودخواهی و مغروری باشه؛ همش قهر و آشتیهای بچگونه من و تو باشه. و بعد تو اوج دعوامون؛ تو دست منو بگیری و بریم وسط جمع برقصیم. ساده بگم: من اینم. من از با تو بودن هنوز هم لذت میبرم. من برخلاف اونچه اول گفته بودم؛ هنوز هم تو رو دوست دارم. هنوز هم یه حس غبار گرفته از عشق تو؛ توی دلمه. هنوز هم گاهی وسوسه دیدارت میشم. هنوز هم دلم میخواد یه گوشه دنجی گیرت بیارم و ببوسمت! اگه مجرد بودم؛ شک نکن که با تو تا آخر ناکجا آباد هم می اومدم. ولی این وسط بین اینهمه مجهول و زندگی پازل گونه؛ یه چیزی معلومه: مانی. تنها مانع من برای گستاخ تر شدن. نه؛ من از هیچ چیز دیگه ای ابایی ندارم. از مادر که سعی کرده منو خانوم بار بیاره؛ از پدر که چقدر برای تربیت من و اینکه احساس کمبودی نکنم تا به بیراهه نرم؛ زحمت کشیده؛ از شمایی که خواننده منید؛ از "تو" که منو میشناسی و داری اینارو میخونی و مثلا صمیمی ترین دوست منی؛از خدا حتی. توی این دیدارها و رد و بدل کردن شماره و ایمیل و از این چیزا؛ ما داریم به یه جاهایی میرسیم. گاهی وقتا؛ چقدر از این فناوریهای جدید بدم میاد. از این چت و ایمیل و sms و هزار وسیله ارتباطی سهل دیگه. راحت؛ آسون؛ بی دقدقه؛ در دسترس! همیشه در دسترس! خوب؛ چت میکنیم؛ sms میفرستیم؛ ایمیل میزنیم؛ از حال هم میپرسیم؛ خاطره مرور میکنیم؛ غیبت میکنیم؛ دوباره با هم یه کتاب رو میخونیم؛ با هم یه فیلم رو میبینیم؛ و تو همه این کارها رو انجام میدی و معتقدی همه اینا یه نوع خیانت به همسره. تو هم دلت میخواد این کارها رو بکنی؛ هم دلت نمیخواد. تو بد برزخی گیر کردی. من رو دوست داری و نمیخوای داشته باشی، از بودن من تو زندگیت لذت میبری؛ و نمیخوای ببری؛ به بودن من عادت کردی؛ به ایمیلهام؛ به sms هام؛ به چت کردنامون؛ به همه اینا عادت کردی و نمیتونی ترک عادت کنی. میگم برو؛ دلمون نمیاد. حتی وقتی دارم بهت میگم برو و تمومش کنیم هم توی دلم پر از نرو و ادامه بده است. میخوای به همسرت بگی؛ میگم نگو؛ هم من ازش خجالت میکشم؛ هم اون ناراحت و غصه دار میشه و توی دلش هزارتا فکر و خیال میاد؛ هم تو پیشش خدشه دار میشی. درست مثل تویی که بلاگت رو خوندم. کاش امین به تو هیچی نمیگفت. یه چیزایی نگفتنش بهتر از گفتنشه. اگه نمیگفت تو فقط حدس میزدی؛ و چون عاشقشی اصلا سعی نمیکردی که حدسات تبدیل به یقین بشن. من فکر میکنم اینطوری بهتر بود. هر چند گاهی فکر میکنم اگه من در جریان کارهای طرفم باشم؛ خیال آسوده تری خواهم داشت تا اینکه ندونم چی به چیه. ولی در برخی موارد ندونستن نعمتی بس بزرگه. برات خوشحالم که عشقت رو به دست آوردی و داری باهاش زندگی میکنی. ولی من همیشه از اینکه با عشق ازدواج کنم ترسیدم. اینطوری من هم مثل تو میشدم و مجبور بودم بسوزم و بسازم و بدیهای طرفم رو نبینم و به خوبی تعبیر کنم. با عشق ازدواج کردن شهامت بزرگی میخواد که تو داشتی. این شهامت و صبوری رو داشتی که بتونی با مشکلات هم بسازی. من و مانی گاهی توی مشکلات بزرگ سر راهمون؛ یادمون میره که مهم فقط اینه که ما کنار همیم. ولی تو چون عاشقی؛ یادت نمیره؛ و میتونی به امین هم گوشزد کنی. اما در مورد اینکه امین گفته بود: تو برای دیگرون فقط این چیزها رو قبول داری: بهش بگو حتی منی که برای خودم اینها رو قبول دارم و حق خودم و شاید حریم خصوصی خودم و از این چیزا میدونم و دوست دارم با هزار تا جمله فمینیستی که خودمم هرگز بهش اعتقاد نداشتم؛ توجیهش کنم حتی؛ برای مانی این حق رو قایل نیستم و این رفتار اون؛ حتی در مواردی که عادت به صحبت کردن و یا ایمیل زدن و یا چت کردن به طرف باشه رو هم قبول ندارم. و البته ناراحت میشم. ولی شاید به قول تو اگه عشق قدیمی باشه؛ بشه یه جورایی از کنارش گذشت؛ البته فقط برای فکر کردن طرف به اون؛ و باز هم نه ادامه رابطه. درست همون چیزی که من دارم مرتکبش میشم. حتی اگه این رابطه به هیچ جایی نرسه. و در همین حد باقی بمونه؛ باز هم من مرتکب شدم. همیشه این یه بحث بین من و مانی بوده: لذت جنسی بردن از یکی دیگه. شاید منو خیلی بی رگ و سیب زمینی بدونین یا اینو به حساب دوست نداشتن مانی بذارین؛ ولی من همیشه به خودشم گفتم که اجازه داره اگه کسی دلش میخواست؛ باهاش رابطه داشته باشه؛ ولی اگه عشق و علاقه در میون باشه؛ راضی نیستم حتی باهاش حرف بزنه. و خوشبختانه مانی هم همیشه جواب میده که اصلا غیر از تو نمیتونم به کس(با فتح ک!)دیگه ای فکر کنم حتی. و حالا که داره کم کم یه مرد جا افتاده میشه؛ دیگه به کل دور همه رو خط کشیده. بلاخره من معتقدم اینهمه نعمت؛ باید استفاده کرد دیگه. چه بهتر که مانی من استفاده کنه! ولی مانی با اینکه دو تا تیکه هم شدیدا بهش گیر داده بودن؛ حاضر به هیچ نوع رابطه ای نشد. شاید روزی پشیمون بشه؛ ولی فعلا که اینه. شاید فکر میکنی من برای اینکه راه خودم رو صاف کنم؛ دارم این حرف رو به مانی میزنم و مثلا دارم بهش رشوه میدم، ولی خدا میدونه اصلا این طور نیست.
ما داشتیم برنامه یه دیدار رو میچیدیم. با توام؛ درسته؟ میخواستیم بعد از اینکه من از بیمارستان برگشتم یه سر با هم دور از چشم روزگار بریم کافه نادری. همون شب که من داشتم کتاب تو رو میخوندم؛ و مانی خواب بود و من رو تخت کنارش نشسته بودم؛ برام sms زدی و گفتی بریم با هم یه روز بیرون. دوتایی. تنها. جوابت رو ندادم. موبایل رو خاموش کردم. چراغ رو هم. خودمو تو بغل مانی جا کردم. همینکه بهش انگشت میزنی؛ زود دستاشو باز میکنه و در آغوشت میکشه. حتی اگه هفت پادشاه رو خواب دیده باشه و تو عمق خواب باشه و خودشم متوجه نشه. این کارش اصلا ناخودآگاهه. و بعد بوسه های شیرینی که میگیره. سفت بغلش کردم و بوسیدمش و موهای بدنش تنم رو میخورد و پوستم خارش میگرفت؛ اما همونطور بغلش کرده بودم و تکون نمیخوردم. بعد اشک ریختم. گریه کردم. نمیدونم چرا؟ از فکر اینکه کاری بکنم که اون دوست نداره گریم گرفته بود. می دونستم بهش بگم مخالفتی با رفتنم نداره. ولی تو دلش حتما غصه میخوره. دلم نمیخواست دوست داشتن و اعتمادش به من کم بشه. من با اون خیلی خوش بخت بودم. خیلی خیلی. و هستم. پس چرا این خوشبختی بزرگ رو با یه دلهره کوچیک عوض کنم؟ تو همین فکرا بودم که خوابیدم. نه؛ اصلا هیچ خوابی هم ندیدم. صبح که پاشدم دیدم مانی برام یه یادداشت گذاشته روی بالش خودش: هر کاری که فکر میکنی درسته بکن. دوستت دارم. گیج و مبهوت بودم. نمیتونستم بهش زنگ بزنم و بپرسم جریان چیه. موبایل خودمو روشن کردم و دیدم تو یه پیغام گذاشتی که از مانی اجازه گرفتی ما دوتایی بریم یه سر به دانشگاه محل تحصیلمون بزنیم. عصبانی شدم از دستت؛ دیوونه بازی در آورده بودی. ولی با همه اینا ته دلم انگار یه بار بزرگ کم شده بود. دیگه عذاب وجدان نداشتم. تصمیم گرفتم یه صبح تا بعد از ظهر رو دوتایی بگذرونیم. از فکرش هم پر از شادی میشدم.
دوست داشتم با تو بودن رو. دوباره با تو بودن رو خیلی دوست داشتم. ولی این مانع همیشه نمیذاشت که حتی بهش فکر کنم. و حالا انگار مانعی نبود دیگه. قرار شد اگه زنده موندم؛ با هم یه روز بریم بیرون. روز؛ ساعت، مکان؛ همه چیز تعیین شده بود. و من در دلهره فردا و هیجان با تو بودن؛ ذوب میشدم.
تا اینکه کامنت تویی که وبلاگت رو خوندم دیدم. همین. همین بس بود که من رو با یه بعد دیگه ای از قضیه آگاه کنه که از دیدم پنهون مونده بود: همسر تو. نویسنده اون وبلاگ یک زن زجر کشیده و علاقه مند به همسرش بود. از زبون اون همه غصه هاشو شنیدم و خوندم؛ خوندم و خوندم. تا اینکه فهمیدم من چقدر خودخواه بودم. تصور یک لحظه اینکه همسر تو هم چنین احساسی نسبت به من و تو داشته باشه و اینقدر زجر بکشه از زرابطه من و تو هر چند همینقدر اندک؛ حالمو بد کرد. من اونو نادیده گرفته بودم.
فکر کردم شاید تو اونو به زور آوردی ملاقات من؛ تو بیمارستان؛ و اون با اصرار تو منو بوسیده و برام آرزوی سلامتی کرده. هر چند همسر تو زن توسری خوری نیست؛ و خیلی هم از عهده بدره. ولی همه اینا دلیل نشد که من اونو نادیده بگیرم؛ و به یه همجنس خودم خیانت کنم. درسته که من اصلا آدم مذهبی نیستم؛ و تو هستی؛ اما به یکسری اخلاقیات پابندم؛ که به کل ربطی هم به مذهب نداره که حتی برای عشق هم اونا رو نمیتونم کنار بذارم. همون شب برات sms زدم که قضیه فردا رو فراموش کن. نمیدونم این پرهیز من چقدر زمان دیگه اثر داره و منو مانع میشه از بد کردن و به نفس خودم غلبه کردن و کمی فکر کردن.
و این وسوسه با تو بودن؛ من تا کجاها میکشونه؟ چرا نمبتونم از تو دست بکشم؟ چرا نمیشه رهات کنم؟ چرا وقتی ازت بیخبر بودم آرزوی دیدارتو داشتم؟ و حالا دیدار تو بزرگترین مشغله زندگیم شده. من هیچ وقت یه فرشته نبودم. حتی وقتی بچه بودم؛ هنوز دو سالم نشده بود که بعضی شعرای حافظ و سعدی و فردوسی رو حفظ بودم! که آه ای الهه ناز میخوندم! و همون موقع هم خودمو تافته جدا بافته میدونستم و خودم رو برای بچه های دیگه میگرفتم!همونجا هم سادگی کودکانه نداشتم! و وقتی 12 سالم بود کلیدر رو خونده بودم! و خیلی کتابای دیگه که از سنم بالاتر بود. همیشه از سادگی دوستام سواستفاده میکردم و چون بیشتر میفهمیدم؛ بیشتر روشون اثر میذاشتم. حتی تو چشامم سادگی نیست! مدام رنگ عوض میکنن! و حتی هیچکدوم از عکسای تو آلبومم یه شکل نیست. ولی باور کنید دو رو نیستم! من هیچوقت مثل یه فرشته بدون خطا نبودم.
....................................................
لحظه ای با من باش...
حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!!
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند

عشق اگر اينست مرتد مي شوم
خوب اگر اينست من بد مي شوم
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند و سنگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم! ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ي مردم شدم
بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن !
من خودم خوش باورم گولم مزن!
من نمي گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!
واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چکد
خون من،فرهاد،مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام ؟
عشق از من دور و پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بو د
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
" ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
....................................................
پ.ن: پری جون؛ وبلاگتو خوندم. یه سری سوال دارم که ازت میپرسم. یه چیزایی اینجا برات نوشتم که امیدوارم مفهوم بوده باشه. به زودی میام و همه چیز رو برات میگم.
پ.ن: تا جایی که میشد؛ لینکهای پیوندامو سر و سامون دادم. باز هم خواهش میکنم هر کی از قلم افتاده بگه تا بساط شرمندگی نشه.خواهش میکنم!
پ.ن: داشتم با چند تا از بر و بچه های وبلاگی چت میکردم؛ و همچنین با یکی دیگه؛ این pm رو اشتباهی واسه اون زدم:من یه مدتی بود افتاده بودم تو خط پسر!!!
حالا دست بردار نیست و گیر داده که من به تو شک دارم!! کفر منو داری در میاری!
خوب مرض داشتم و نتونستم بیام یه سری ماجراهای نامزدی سپیده رو واسه شما خاله زنکی کنم!
با سپیده برای خرید حلقه و لباس نامزدی و سفارش کیک و از این کارا رفته بودیم بیرون. اول رفتیم سراغ طلافروشیهای میدون محسنی.منی که از طلا متنفرم؛ نمیتونستم چشم از ویترین مغازه ها وردارم. تمام طلاهاش شیک و منحصر به فرد و البته پلاتین بود. این جور طلا هم که راست کار خودمه. اصولا از طلا خوشم نمیاد مگه اینکه یه چیز خاص و تک باشه و البته زرد نباشه. تو این زمینه خوش به حال مانیه. چون به جز حلقه ازدواج(که البته اونم دوتاش با هم 18 تومن شده بود) و یه زنجیر گردن؛ هیچ طلای دیگه ای برام نخریده! بگذریم بریم سر اصل مطلب. اونجا انگار نه انگار که ما برای خرید حلقه اومده بودیم! البته کی باور میکنه دو تا دختر با هم برای خرید حلقه برن؟ واسه همین چپ و راست پیشنهاد بود که به سپیده داده میشد. البته پیشنهاد دوستی!(برای اینکه از خودم تعریف نکرده باشم؛ نمیگم که من هم پیشنهاد داشتم یا نداشتم. پیشنهادهام از سپیده بیشتر بود یا نبود!! خلاصه که مثل عین الله در شهر به من پیشنهادات زیادی شد!). حلقه رو با کلی وسواش سپیده بلاخره خریدیم. لباس هم که لامصب هر چی میپوشید بهش میومد و این انتخاب رو خیلی سخت کرده بود. زنگ زدیم از عرفان(این یکی واقعا اسمش عرفانه) بپرسیم که چقدر برای لباس میخواد هزینه کنه؟ اونم گفت تا سقف یک میلیون!!!!و حتی بیشتر. بعد هم من دو تا از لباسهای خیلی شیک رو براش انتخاب کردم که البته جایی که من سپیده رو برده بودم لباسهای شیک و قیمت مناسبی داشت و دو تاش روی هم 150 تومن بیشتر نشد. کف عرفان بریده بود! بلاخره کیک رو هم سفارش دادیم و اومدیم یه تزیین مختصری هم برای حلقه ها کردیم و سپیده رفت آرایشگاه. یه لحظه به نظرم رسید بهش بگم صورتشو نذاره آرایش کنن چون میدونین که میرینن توش. که همین هم شد. چهره ملیح سپیده شده بود یه عجوزه پیر.البته تا جایی که شد جای پاهای آرایشگر رو پاک کردیم و به سلیقه خودش دوباره ساختیم. تو مهمونی هم من تا میتونستم رقصیدم. آخه موهام تازگیها خیلی قشنگ شده و بعد از 10 سال گذاشتم بلند شه! و کلی ذوق کرده بودم باهاش!(آی آی آی؛ نزنین؛ دیگه تعریف نمیکنم از خودم!). توی مهمونی یه چیز جالب بود. و اون نگاههای داداش عرفان بود به من. که خدایا نمیدونستم چیکار کنم از شرش خلاص شم. وامیستادم نگام میکرد(نگاه به معنی بر و بر و زل زدن ها) میرقصیدم نگام میکرد؛ میشستم نگام میکرد و تا تونست از من عکس گرفت. مانی خیلی عصبانی شده بود و این از چهرش مشخص بود. توی اینهمه مهمونی که تا حالا بودم؛ به چنین چیزی بر نخورده بودم. مانی که از درخواست عرفان برای ازدواج با من خبر داشت؛ و حالا این کارای داداشه رو میدید؛ میگفت اصلا اینا خوانوادگی آرایه پسندن! تو خونشونه! (آخیش! میمردم اگه از خودم تعریف نمیکردم!!). چیز جالب بعدی؛ تفاوت فاحش فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی بود. خانواده سپیده بسیار ثروتمند؛ راحت؛ ولی خانواده عرفان معمولی و البته متعصب!. مامان عرفان با روسری نشسته بود. و باباش نگاشو از زمین بلند نمیکرد. البته من اینو فقط همون لحظه فهمیدم که عرفان اینا وضعیت اقتصادی خوبی ندارن. ولی خوب؛ اصلا کم نمی آورد و هر چیزی رو با بیشترین هزینه تقبل میکرد. وقتی کنار هم نشسته بودن و میخواستن کیک ببرن؛ نگاشون که میکردم؛ هنوز هم باورم نمیشد؛ که این دوتا واقعا همو دوست دارن و با هم ازدواج کردن. نمیدونم چرا؛ احساس میکنم سپیده عرفان رو دوست نداره و فقط به عنوان شوهر قبولش کرده. نه اینکه بدش بیاد ها؛ به اندازه ای که باید یکی رو دوست داشته باشی تا شوهرت بشه نداشت. البته این تصور منه. و اما عرفان. فکر میکنم اون از خوشگلی سپیده خوشش اومده. و شاید هم خیلی دوسش داره. من حتی این احتمال رو که سارا(این جین کوک) گفته بود:شاید اون به خاطر اینکه سپیده دوست توئه اونو خواسته و میخواد به این وسیله به تو نزدیک تر بشه رو هم بررسی کردم. از عرفان چند بار پرسیده بودم که واقعا سپیده رو دوست داری؟ و اون جواب داده بود: آره از همون روز اول عاشقش شدم! (هر چند لجم در می اومد از این حرف؛ آخه این آقا عاشق من هم شده بود و عشقش کشک از آب در اومده بود و لی من دلم میخواست حالا حالا ها پای عاشقیش بمونه و بسوزه!!). مورد بعدی هم مسئله سپیده بود که هنوز میترسید از عکس العمل عرفان بعد از فهمیدن موضوع بکارتش. البته 3 ماه دیگه اینا عروسی میکنن و هنوز به مراحلی که باید نرسیدن!(بعید میدونم!). میدونین؟ به نظر من بکارت بر خلاف اونچه که دیگرون میگن؛ فقط یه پوست نازک نیست. من اگه پسر بودم؛ حتما برام اهمیت داشت که تو جامعه کنونی ایران؛ همسرم باکره باشه. البته توی این یکی دو سال اخیر وقتی یه دختر ازدواج میکنه؛ از اینکه باکره باشه بیشتر تعجب میکنن تا اینکه نباشه! ولی من میگم پشت این بکارت؛ یه پرده از راز و رمزه. تو نمیدونی چه اتفاقهایی به طرفت گذشته و چه کارهایی کرده و نکرده. و خوب؛ چون آدم خوش بینی هستم؛ فرض رو میذاشتم بر اینکه طرفم همون دست نخورده خودمونه. ولی اگه همون یه لایه پوست نازک هم نباشه؛ هزار تا فکر و خیال و شک و تردید رو به همراه داره. هزارتا فکر که خرابت میکنه. داغونت میکنه. هر وقت در آغوش بکشیش؛ به این فکر میکنی این با کیا بوده؟(کی ها! نه کیا!) چیکار کرده چند بار؟ چند نفر؟ چند سال؟ البته این یه نظر کاملا شخصی و شما هم میتونید نظر خودتون رو با دلایلتون بگین. شاید من از نظر امل و عقب افتاده باشم که همچین چیزی برام مهمه؛ ولی مهمه؛ واقعا برام مهمه. من از پسرها و دخترهای زیادی پرسیدم که بکارت براتون مهمه؟ باور نمیکنید که 99 درصد دخترا و 99 درصد پسرها جواب مثبت دادن. یکیشون همین کیانوش بود(از کیانوش براتون مینویسم؛ البته پسره ها؛ نه دختر و یکی ازکساییه که منو میشناسه و این وبلاگ رو میخونه) خوب کیانوش عاشق یه دختر به اسم بهاره که میگفت فقط در صورتی که طرفم که این مورد رو داره بهار باشه؛ این مسئله برام حایز اهمیت نیست. البته من میدونم که اون هم از پاکی طرفش مطمئن هست که این حرف رو به این راحتی میزنه. و البته میگفت چرا؛ در غیر این صورت؛ برام مهمه. کیانوش یکی از پسرهای تحصیل کرده و جوون و به اصطلاح روشن فکر این مملکته. و شما فکر نکیند من پسر از پشت کوه آوردم و این سوال رو ازش کردم. مثل حاج باران نیستم که تو توضیح از چه دختری بدش میاد؟ نوشته بود دختری که دهنش کف میکنه وقتی حرف میزنه؟!!! یا دختری که موهای زایدش رو نمیزنه!!! بوی عرق تندی میده! و یه چیزای دیگه تو همین مایه ها! که من واقعا برای باران ناراحت شدم که طفلک با چه دخترایی سر و کار داره؟ حالا دخترای دوقوز آباد و پشت کوه هم اپیلیدی میکنن. و کف کردن دهان موقع حرف زدن! من اینهمه سال فقط از یه پسر این مورد رو دیدم و تو دخترا اصلا مشاهده نکردم! باران جان نسل این دخترایی که تو گفتی دیگه منقرض شده! چند سالته پدربزرگ جان!(ناراحت نشی من باهات شوخی میکنم ها!بوس بوس). خلاصه که از بحث دور نیفتیم.
بحث سر بکارات بود و بس! ببینید! هملت هم قدیما اینو گفته:بودن یا نبودن! مسئله این است!!!
............................................
لحظه ای با من باش...
ديدم از كوچه ي ما با دگران مي گذري

با دلم گقت نگاهت : نگران مي گذري
خبرت هست كه دل از تو بريدم زين روي
ديده مي بندي و چو بي خبران مي گذري
گاه بشكفته چو گلهاي چمن مي آيي
روزي آشفته چو شوريده سران مي گذري
ما نظر از تو گرفتيم چه رفته است تو را
كه به ناز از بر صاحبنظران مي گذري
بگذر از من كه ندارم سر ديدار تو را
چه غمي دارم اگر با دگران مي گذري
اي بسا ماهرخان را كه در آغوش گرفت
خاك راهي كه عروسانه بر آن ميگذري
ناز مفروش و از اين كوچه خرامان مگذر
كه به خواري ز جهان گذران مي گذري
تو هم اي يار چو آن قوم كه در خاك شدند
روزي از كارگه كوزه گران مي گذري
دروغهای فوتبالی
آرایه آریا جمعه 19/3/1385 - 18:14
آفرین باسلیقه ای
تیم فقط انگلیس!
ایران مکزیک هم 3 بر 1 مکزیک
www.pwndarwnik.blogfa.com
من امروز این پست رو از اتاق خودم؛ پشت میز کامپوتر خودم؛ روی صندلی چرخون خودم؛ برای دوستای مهربون و دوست داشتنی خودم؛ مینویسم. دوست نداشتم ذره ای خاطر شما رو مکدر کنم؛ و بنا هم نبود که چنین و چنان بشود؛ ولی چه کنم دیگر؛ نازک نارنجی تشریف دارم! خوب؛ حالا که سلوچ عزیز و مهربون؛ همه چیز رو به شما گفته و تا این حد نگرانتون کرده؛ ترجیح میدم که دیگه درباره اش حرف نزنم.
اولش قرار بود من با یه عمل نیم ساعته؛ یه تیکه از یه غده از بدنم رو بکنم بندازم دور(اشتباه نکنین! اون غده پستون نبوده!) ولی دست تقدیر تا جایی پیش رفت که خیلی بیشتر از کندن و دور انداختن یه تیکه بود؛ و شد کمی بیشتر از یه تیکه؛ و همه اون غده. و این عمل نیم ساعته شد سه ساعت و نیم ناقابل.
بعدشم واکنش ایمنی خونی من بود به ظاهرا ماده بیهوشی. ولی آخرشم معلوم نبود چی بود. هنوز هم تموم بدن من پر از تاولهای چرکیه؛ طوریکه نمیتونم روی باسن مبارکم بشینم! و هی باید اینوری اونوری شم؛ درست مثل کتلت!(اه اه گفتم کتلت؛ یاد کتلتهای بیمارستان افتادم؛ خدا نصیب نکنه). این سلوچ خان بی انصاف هم که اومده از اسم پزشکیش استفاده کرده و همه هیکل منو دید زده! اصلا به این پزشکا نمیشه اعتماد کرد. هم اون پزشک خودم که همش میگفت: چیزی نیست؛ خوب میشی؛ کاری نداره! چقدر تو لوسی! و بعد دیدین که نگرانی من بی مورد نبود. هم این سلوچ که با هزار ترفند اسم بیمارستان و نوع بیماری رو از من پرسید و بقیه اش رو مثل آب خوردن پیدا کرد و اومد سر وقت من و گزارش برای شما.
خیر سرمون اومدیم سکرت بنویسیم! دیگه خواجه حافظ شیرازی هم ما رو شناخت! حالا من دیگه چطوری آرایه بازی در بیارم و بنویسم؟! هدی خانوم هم که صاف اومده بالاسر ما جلوی مانی به من میگه: تو آرایه ای؟!!! خدا خیر بده مانی رو که وقتی دو تا خانوم با هم حرف میزنن؛ خیلی مودبانه میزنه به چاک! بعد هم ظاهرا ایشون از همون خواننده هایی بوده که 6 ماهه با وبلاگ من و آرمیتا و دلقک و رها آشناست؛ اما یه بار هم نظر نمیداده. درست مثل خیلی از شماهایی که میخونین و بی تفاوت رد میشین. انگار ما وبلاگ رو فقط برای وبلاگ نویسها مینویسیم. البته در بعضی شرایط خاص یه عده ای خودشونو نشون میدن و یه تیک میزنن؛ که ما هم هستیم! خلاصه این هم از عجایب روزگار و یا به قول رضا کوچیک بودن دنیاست دیگه! یه چند تا چیز جالب دیگه هم که به نظرم میاد بگم و زحمتو کم کنم(من این روزا به همتون زحمت دادم؛ شرمنده شرمنده شرمنده اینهمه محبتی که به من دادید؛ و اینهمه ناراحتی که به شما دادم).نمیدونم چرا پستم نمیاد! یعنی نمیتونم خوب بنویسم. موقع بیهوشی توی اتاق عمل؛ دکتر از من پرسید میترسی؟ گفتم نه. گفت سوالی نداری از من بپرسی؟ گفتم چرا؛ این چه مرضی بود به جون من افتاد؟ گفت نگران نباش؛ معمولا جنس خوب آفت میزنه!! درست مثل میوه های خوب که آفت........( با اینوراجیهاش منو بیهوش کرد و من چیزی نفهمیدم!). من 5 ساعت بعد از موعدی که باید به هوش اومدم که این همه رو نگران کرده بود. و اولین جمله ای که بعد از به هوش اومدن گفتم این بوده:"حاج باران!!". مانی خیلی تعجب کرده بود و به من میگفت بل شت میگفتی!! باران رو حاجی کرده بودی!!! نمیدونم تو ضمیر ناخود آگاه من چی میگذشته که اینو گفتم. راستش خودم هم خیلی ترسیده بودم. اینجور مواقع؛ وقتی همه میان ملاقاتت و خیر سرشون همه موبایلها هم که دوربیندار شده و میگیرن به سمتت و ازت فیلم یا عکس میگیرن(چه کار احمقانه ای)؛ یه ترس نامحسوسی میخزه زیر پوستت. همش فکر میکردم کار من وخیم تر از این حرفهاست. به خصوص که مانی هم تمام مدت بالا سر من بود و نمیرفت استراحت کنه. و میدیم گاهی که از خواب پا میشدم؛ یه نمی تو چشاش بود. با خودم شبا فکر میکردم؛ من چه کار بدی کردم؛ و حساب بهشت و جهنم خودم رو میکردم؛ با اینکه هیچوقت به اون دنیا اعتقادی نداشتم. بعد به این نتیجه میرسیدم به کسی بدی نکردم؛ فقط خیلی دهن لق بودم. یه نمونش توی همین وبلاگ که خیلیها رو لو دادم. خیلیها که به من اعتماد کردن و اسرارشون رو بهم گفتن. ولی شما که اونا رو نمیشناختین. نمیدونم شاید اونا راضی نباشن من اسرارشون رو به این راحتی باز کنم. خیلی جالب بود که خیلیها اومده بودن ملاقات من. وقتی آدمایی رو که چندین سال بود ندیده بودم؛ میدیدم اومدن ملاقات؛ همش میترسیدم که حتما رفتنی هستم که اینا هم اومدن ملاقات. ولی بعدا یادم میومد که من همیشه پای ثابت سر زدن به مریضا بودم. و اینها هم میخواستن یه جوری جبران کنن. : پسر عموم احسان؛ با نامزدش!! من اونو از 14 سالگی به بعد ندیده بودم! همش فکر میکردم هنوز بچه است! و حالا با نامزدش اومده بود دیدن من تا شاید تلافی وقتی که کلیه هاش عفونت کرده بود و سه شب بالا سرش بیدار بودم تو بیمارستان رو کرده باشه! و اما سلوچ مهربون؛ چقدر این پسر با محبته. هر چند یه لب تاب بدون سیم رابط به من داده بود!! و من نمیتونستم کانکت شم و فقط باهاش فال میگرفتم و حرص میخوردم! و روم نمیشد به مانی بگم برو برام سیم رابط تهیه کن! آخه همش به من میگه معتاد اینترنتی! و اگه ازش میخواستم؛ رو حرفش صحه گذاشته بودم. برای توجیه سلوچ؛ خواستم به مانی به دروغ بگم همکارمه؛ ولی دلم نیومد. گفتم وبلاگ داره؛ منم خوانندشم.چون دکتر بود باهاش درمیون گذاشتم. نمیدونم؛ امیدوارم مانی به من شک نکرده باشه. آخه سلوچ خیلی خوشگله! دل هر دختری رو میتونه راحت ببره!یه بار یه پرستار یه سبد رز صورتی برای من آورد و گفت آقای بلوچ!!(با فتح ب) اینو داده! من هر چی فکر کردم؛ همچین کسی رو نمیشناختم! بعد دیدم از روی نوشته کارت خونده: یعنی سلوچ رو بلوچ خونده بود!! و تو. تو که سلوچ توصیفت کرده. پای ثابت ملاقات! راستشو بگو واقعا ناراحت بودی؟!!
من اونجا عرفان بارون شده بودم: سلوچ؛ عرفان و سپیده؛ عرفان پسر داییم؛ عرفان شوهر دختر عمه ام؛ و ...!(تویی که دیگه هیچوقت ازت نمینویسم)وقتی قسمت کامنتها رو خوندم؛ نمیدونید چه حس و حال خوبی داشتم. دیگه رو زمین نبودم؛ تو آسمونا بودم؛ اینهمه محبت؛ اینهمه دلگرمی؛ اینهمه انرژی مثبت؛ خدایا اینا همه به خاطر من بوده؟ باورش سخت بود و غرورآفرین. دستهایی برای سلامتی من به آسمون رفته؛ شمعهایی برای سلامتی من روشن شده؛ دعاهایی که خونده شده؛ نذرهایی که شده؛ متوسل شدن به ائمه برای سلامتی من؛ خدایا؛ کاش من لیاقت اینهمه محبت این دلهای پاک رو داشته باشم. جدا از کامنتها یه سری ایمیل هم داشتم؛ که چند تاییش خیلی خیلی جالب بودند. یکی که برای من نذر یک گوسفند کرده بود که تو فلان محله کرج بین فقرا تقسیم کنم.(چشم). یکی هم 7 بار سوره یاسین رو برام خونده بود و گفته سر هر مبین(؟) که رسیده سلامتی من رو از خدا خواسته. شک ندارم چیزی شبیه معجزه از صدقه سری قلبهای پاک و مهربون شما اتفاق افتاده. بعد از بهبودیم؛ وقتی که خونمو کامل عوض کرده بودن و جواب گرفته بودن؛ دکتر به مانی گفته بود برین یه صدقه ای بدین؛ زنده موندنش 20 به 80 بوده. همه اتفاقهای خوب رو مدیون شما هستم. امیدوارم بتونم تو شادیهاتون جبران کنم.
و سینه چاک! دوست عزیزی که فکر میکردم اتفاق بدی براش افتاده. فکر میکردم برم اون دنیا؛ سینه چاک و سزار میان استقبالم! چقدر از سلامتیت خوشحالم پسر!
دوستتون دارم... خیلی زیاد.....
...........................................................
لحظه ای با من باش...
عشق است بر آسمان پريدن

صد پرده به هر نفس دريدن
اول نفس از نفس گسستن
اول قدم از قدم پريدن
گفتم كه دلا مباركت باد
در حلقه عاشقان رسيدن
زان سوي نظر نظاره كردن
در كوچه سينه ها دويدن
اي دل زكجا رسيد اين دل
اي دل زكجاست اين تپيدن
اي مرغ بگو زبان مرغان
من دانم و رمز تو شنيدن
این پست رو آزمایشی و به صورت تست از بیمارستان میفرستم. خوبم.
فقط نمیتونم حرف بزنم. اگر هم ببینن دام تایژ میکنم که واویلاست..
میام. یه هفته دیگه. مواظب خودتون باشین.
میبخشین نتونستم بهتون سر بزنم. دلم برای همتون تنگ شده.![]()
