تبليغاتX
پندارهای آرایه

جمعه گذشته نامزدی سپیده بود. سپیده بعد از اون همه بلایی که سر خودش آورده بود و بعد از اونهمه اتفاقی که از سرش گذشته بود؛ بلاخره کاری رو که میخواست کرد. خوب تو برای اینکه اصلا از اول بدونی  سپیده کی بود و جریانش چی بود؛ مجبوری قسمت قبلی رو که فکر میکنم حدود 9 ماه پیش نوشتم بخونی. بعد از جدا شدن از همون دوست پسر شهرستانیش؛ مدتها دنبال یه کیس خوب و مناسب گشت؛ تو این فاصله با بیش از دهها پسر آشنا شد؛ بعضی از آشناییهاش در حد یه تلفن بود؛ بعضیها در حد یک کافی شاپ یا رستوران رفتن؛ و طولانی ترین رابطه اش هم با یه پسر حدود 2 هفته بیشتر طول نکشید. چون سپیده حالا دیگه دیگه حسابی باتجربه و سرد و گرم روزگار چشیده و گرگ بارون دیده و از این چیزا دیگه...شده بود. همینکه متوجه میشد پسری قصد پیچوندن و یا صرفا استفاده مادی! یا معنوی! داره؛ یه تیپا به باسن مبارکش؛ و هری. دیگه سعی میکرد عاشق نشه؛ زود از یه پسر خوشش نیاد؛ هدفش فقط و فقط ازدواج بود. و اگر تو مسیر آشنایی با یه پسر به چیزی خلاف از این هدف میرسید؛ بدون تعارف و بدون رودربایستی؛ رابطه از نظر اون تموم شده بود. البته به این نتیجه رسیده بود که دیگه برای شناختن هم و رسیدن به نتیجه مشترک؛ نیازی به ماهها و سالها با هم بودن و الاف شدن نیست. اگه پسری معیارها و ملاکهای اونو برای ازدواج داشته باشه؛ و همین قصد رو هم داشته باشه؛ حتی تو یه هفته؛ میتونه کاملا شناخته بشه. البته من برای ازدواج خودم؛ اصلا نمیتونستم فکرشو بکنم که با کسی ازدواج کنم که نمیشناسمش. برای من حداقل چندین سال برای شناختن طرفم لازم بود. و البته خوب نتیجه ای هم گرفتم. ولی گاهی همین فکر رو میکنم؛ یعنی فکر میکنم میشه توی یکی دو هفته طرف رو حلاجی کرد و ببینی چند مرده حلاجه؟ ولی این حرف رو حالا میزنم که سنی ازم گذشته. به نظر من برای ازدواج؛ چه بی عشق و چه با عشق(به خصوص با عشق) باید بدین دو سه نفری از بزرگترها و با تجربه ها؛ طرفتون رو ارزیابی کنند؛ چون شما ممکنه داغ باشین و خیلی چیزها روو متوجه نشین. ولی کسی که از بیرون گود به ماجرا نگاه میکنه؛ مسلط تره به اوضاع؛ تا تویی که توی گود مشغول دست و پنجه نرم کردنی.خلاصه که سپیده شدیدا به فکر ازدواج بود. اما با شرایطی که اون داشت؛ من بعید میدونستم کسی باهاش ازدواج کنه. این بود؛ تا اینکه تو بحبوحه ترک کردن محل کار قبلیم؛ سپیده رو اونجا معرفی کردم؛ و در حقیقت؛ من و سپیده یه ماه همکار بودیم. سپیده اونجا خیلی ذوق کرده بود؛ چون پر از پسر مجرد بود! و اون میتونست بختشو امتحان کنه. با 5 نفر از 32 تا پسر اونجا دوست شد. از خوشگلترینها و خوشتیپترینها و البته پولدارترین پسرهای اونجا شروع کرد. اولی رامتین بود که؛ همه چیز تموم بود. البته این رابطه بیشتر از یک هفته دووم نیاورد؛ و وقتی فهمید رامتین اصلا و به هیچ عنوان؛ حداقل قصد ازدواج با کسی و به خصوص اون رو نداره؛ زود بهمش زد. بعدی با فاصله یک ماه؛ سعید بود که اخلاق تندی داشت؛ ولی خیلی پولدار و البته متعصب و مذهبی بود.(من مرده این مذهبی هایی هستم که دختر بازیهاشون آنچنانیه!). اون قصد ازدواج داشت؛ یا حداقل بهش فکر میکرد. ولی یه دختر آفتاب مهتاب ندیده میخواست. و البته این با شرایط سپیده ای که دختری شو حتی به باد داده بود؛ جور در نمی اومد. مجبور شد به هم بزنه. بعدی سامان بود که دوست صمیمی من هم حساب میشد. من میدونستم که سامان قصد ازدواج نداره؛ و فقط میخواد برای خالی نبودن عریضه! یه دوست دختر داشته باشه. برای همین به سپیده گفتم دور این یکی رو خط بکش. خیلی زبون بازه. البته سپیده حسابی تحت تاثیر زبون چرب و نرم اون قرار  گرفته بود؛ و من مجبور شدم از کانال سامان وارد بشم و اونو مجبور کنم با سپیده کات کنه. خلاصه سپیده  از این 32 تا پسر مجرد؛ که 5 تاشون ازدواج ناموفق داشته بودند؛ با 17 تا شون دوست شد! و به هم زد. البته تو فکر خیلیهای دیگه هم بود؛ که با حساب فکرای اون؛ میشدن 25 تا! جالب تر از همه این بود که به تنها کسی که فکر نمیکرد عرفان بود. عرفان درست رو به روی میز اون بود و تقریبا از همه کارهای اون؛ تلفنهای مشکوکش؛ قرار گذاشتنها؛ و خیلی چیزهای دیگه سپیده خبر داشت. البته سپیده همیشه بعدها که من از اون شرکت رفتم؛ میگفت که این یارو خیلی پپه است و اصلا ازش خوشم نمیاد. مثل این پسر بچه های عاشق میمونه. همش ترانه های داریوش گوش میده و اصلا به اون نگاه هم نمیکنه. من اینا رو گذاشتم به حساب پکر بودنش از رفتن خودم. ولی به سپیده چیزی نگفتم؛ چیزی که معلوم کنه عرفان یه زمانی منو میخواسته و دوستم داشته و شاید هم عاشق بوده. فقط تصدیق کردم: آره؛ انگار بدجوری عاشقه. الان حدود نه ماه از رفتن من از اون شرکت؛ و کار کردن سپیده اونجا؛ میگذره. این ماجراها ادامه داشت؛ تا اینکه حدود یک ماه قبل؛ عرفان به من زنگ زد، تا از سپیده بپرسم: قصد ازدواج داره یا نه؟ لازم نیست بگم چقدر تعجب کرده بودم و چقدر چشمام از حدقه زده بود بیرون؛ و چقدر خشکم زده بود و ماتم برده بود. تا مدتی پکر بودم و فکر میکردم اشتباه شنیدم و یا خواب میبینم؛ و گیج و مبهوت بودم. وقتی به خودم اومدم؛ دیدم که جریان کاملا واقعیه. این خبر رو به سپیده رسوندم. سپیده هم مثل من کلی تعجب کرده بود. باورش نمیشد. عرفان تنها پسری بود که توی این مدت کوچکترین توجهی از سپیده به خودش جلب نکرده بود. خلاصه قرار بر این شد که این دوتا برای آشنایی بیشتر بیان خونه ما. اونجا  بیشتر آشنا شدن و حرفاشونو زدن و باب آشناییهای بیشتر و رستوران رفتن و با هم بودنشون باز شد. سپیده قصد داشت ماجرای خودشو به عرفان بگه؛ ولی من بهش گفتم این کار رو نکنه. هر چند خیلی مخالف حرفم بود؛ ولی به مرور مجابش کردم. به این خاطر که عرفان به من گفته بود: اصلا به گذشته سپیده کاری نداره و براش مهم نیست و نمیخواد بدونه این با کی بوده؛ با کی نبوده؛ چیکار کرده؛ یا چیکار نکرده. مهم فقط آینده این رابطه بود که همیشه برای اون پاک بمونه. خوب من هم با توجه به این حرفا و اطمینان از پاکی از این به بعد سپیده؛ ازش خواستم که حرفی در رابطه با گذشته خودش نزنه. نمیدونم اصلا این ازدواج صحیحه یا نه. من میدونم که سپیده اصلا از عرفان  در نگاه اول خوشش نیومده بود. یا حد اقل جلب توجهشم نکرده بود. و اینکه میدونم سپیده از پسرای بور بدش میاد و هم از پسرهای بی شر و شوری مثل عرفان. ولی حالا صرفا به این دلیل که عرفان تنها پسری تو زندگیش بوده که بهش پیشنهاد ازدواج داده؛ قصد ازدواج با اون رو داره؛ در شرایطی که خیلی از معیارهاشو زیر پا گذاشته. مثلا جنبه سکس ازدواج؛ براش خیلی مهم بود و همیشه تصور میکرد؛ اگه بخواد با کسی ازدواج کنه؛ حتما باید قبلا از داشتن تفاهم سکسی در رابطه اش مطمئن شده باشه. الان بزرگترین دقدقه اش همین بود که نتونه با اون به اون لذت جنسی که میخواسته برسه. و حتی فکر طلاق و جدایی رو هم میکنه.منکه امیدوارم سپیده با عرفان به همه جاهای خوب برسن. و مشکلی نداشته باشن. چون هر دو تاشونو دوست دارم. خلاصه بعد از پیشنهاد عرفان؛ یک ماه طول کشید تا اینا با هم نامزد کردند! البته پدر و مادر سپیده روی من و مانی خیلی حساب کردند و با توجه به تصدیق ما؛ حاضر به این ازدواج شدن. هر چند من و مانی ناخواسته وارد این ماجرا شدیم و با توجه به ازدواج قبلی که توسط ما رقم خورده بود(تینا و رضا) کلی از دخالت تو ازدواج کسی ترسیده بودیم.خلاصه که یکی از چیزهایی که عمرا فکرشو میکردم؛ همین ازدواج به این صورت سنتی سپیده بود.
...........................................................
لحظه ای با من باش...
سکوتم آبستن فرياديست
 که عشق را به نفرت ميکشاند
و انتظار گل ميدهد
 در بي کسي لحظه هايم
عاشقانه هايم
زير قدمهاي سربي عاقلانه هاي تو
دم بر نمي اورند 
و  ميميرند در هذيان مرگ خويش
و لحظه هايم
خودشان را با امتداد نگاه تو دار ميزنند
عشق هم زخمي توست
و تپش لحظه هاي من و تو
هر چه آرامتر هستي خويش را
مي لغزاند زير پنجه وحشي عدم
نيست ميشويم
تو
من
و حتي عشق

................................
خوب بید؟ 50 تومن میشه!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:2 | لینک  | 

یک کتابخونه دارم که دو سه تا کشو عمیق و پدر مادر دار داره و توی اونا از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشه. این روزا که مثلا میرم ماموریت بیرون از شرکت؛ میتونم دودر کنم و زود بیام خونه. واسه همین فرصت دارم یک کم به کارای شخصی! برسم. یکی از این کارهای مهم و شخصی مرتب کردن همین کتابخونه و کشوهای شاملشه. باور کن عذاب وجدان مرتب کردن این مجموعه؛ 5 ساله با منه! ولی هیچ وقت جرات نزدیک شدن بهش رو نداشتم. آخه من اینقدر شلخته و نامرتبم که فقط خودم میدونم چه گندی اونجا زدم!شاید اون تو بتونی کیک روز آزمون سراسریمو هم پیدا کنی! و حتی تمام محتویات تخم مرغ شانسی هایی که من توی این 10 سال اخیر خوردم! همه نامه هایی که برای مانی نوشتم و پست نکردم! تیکه های همه عکسهایی که شاید یه روزی از روی هیجان و قلیان احساساتم پارشون کردم. اون عکسی که توی کشتی هستیم و من تو رو سیاه کردم؛ و حتی اون یکی که زیر اون درخت هزار ساله؛ نشستیم؛  من با آب پاکت کردم؛ و این آخری؛ حافظ! که من و تو تنها روی سنگ قبرش نشستیم و تو داری برای من فال میگیری. این تنها عکس دونفری ما بود که یکی از روی شیطنت گرفته بود. تو هم فکر کنم یه عکس تکی از من داشتی. وقتی طبق معمول دیرم شده بود؛ و داشتم دوون دوون سمت آزمایشگاه می اومدم. آزمایشگاه ما و کارگاه آهنگری شما تو یه راهرو بود؛ و دوست تو توی همون فاصله پرید و از من عکس گرفت. اون اوایل بود که هیچکدوم نمیدونستیم چطور به هم نزدیک بشیم. تمام دست نوشته ها و شعرای تو! دو سه تا انگشتری که تو برای من خریدی؛ و این آخری که پر از نگینه و قرار بود حلقه نامزدی و دم دستیمون باشه. تو هنوز هم اون انگشتری رو که من بهت دادم دستت میکنی. تو انگشت حلقه دست راستت. ولی من همه خاطراتتو اینجا انبار کردم. یه زمانی یه زنجیر طلا به من داده بودی، من فکر میکردم دلیل اینکه از یادم نمیری همین زنجیره که منو به خاطراتت زنجیر کرده؛ واسه همین انداختمش توی دریاچه ارومیه. ولی اشتباه میکردم! اینطور نشد و این کار من باعث شد یکی از بدترین کابوسهای من شکل بگیره؛ هولناک و مداوم. خیلی ساده: من برای برگردوندن اون زنجیر میرم ته دریاچه و بعد نمیتونم خودمو به سطح آب برسونم و خفه میشم. از دیگر محتویات این کشو؛ یه دفتره. یه سر رسید خیلی قدیمی. دفتری که من مثلا توش شعر مینوشتم. توی این دفتر میتونی انواع و اقسام عاشقیها رو ببینی. همه اونایی که روزی عاشقشون بودم؛ و همه اونایی که روزی عاشقم بودند؛ توی این دفتر سهم دارند. یکی رو که مدتها بود از یاد برده بودم و برمیگشت به 14 سال پیش؛ با این شعری که تو دفترم نوشته بود؛ به یاد آوردم:
تنها تر از یک برگ... با بار شادیهای مهجورم... آرام میرانم؛ تا سرزمین مرگ... در سایه ای خود را رها کردم؛ در سایه بی اعتبار عشق... در ساحل فرار خوشبختی...
من چقدر بزرگ شدم. عاشقانه های من خیلی قدیمی اند. 14 سال پیش؟ خودش یه عمره. از این به بعد میخوام برگردم از گذشته خودم رو بنویسم. از همه آدمهایی که تو زندگی من اومدند و رفتند. اینجوری یه مروری هم روی خاطراتم میشه. از اول همین دفتر شروع به نوشتن میکنم. اولیش با همایون شروع میشه............................
پ.ن: براتون یه ویدئو گذاشتم. حالشو ببرین. در ضمن: دوستای گلم؛ اینا فقط محض خنده است. نیازی به نقد کردن من و یا سلوچ؛ اگه چیز خنده داری براتون میذاریم نیست.
...............................
پ.ن:

بریده های دفترم... و

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:37 | لینک  | 


* این شبکه لوس ایران میوزیک هم که دیگه شورشو در آورده؛ (به روم نیارین که هر شب هم تماشاچیشم!) این دختره که با شهاب بخارایی میخونه و براش لب خونی میکنه؛ یه جورایی شده هووی من. هر وقت اینو میذارن؛ مانی صداشو بلند میکنه و با دقت میبینه. همش هم از این دختره تعریف میکنه:
:چقدر نازه! چه عشوه ای داره!
#: از من که نازتر نیست! تازه من که ادا اطوارم از اون بهتره!(با اخمهای درهم و حسودی زیاد)
: مگه من با تو مقایسه اش کردم؟ تو هم نازی!
#: تو هم! نه؛ فقط تو نازی! هیچ کس دیگه ای نه قشنگه؛ نه نازه؛ نه ادا اطوار خوشگل داره.
: اهه! مگه میشه؟!
#: همین که گفتم! چی ؟ یعنی از من خوشگل تر هم هست؟!
: نه! تو از همه بهتری! تو که جای خود داری!(و از این  پاچه خواریها!)
حالا خوبه هر کی رو که دوست داره و ازش خوشش میاد؛ یه جورایی تو مایه های خودمه! مثلا همین ماریا شاراپوآ؛ یا همین چارلیز ترون! وگر نه که دمار از روزگارش در می آوردم! نمیدونم چرا این خانوما اینقدر حسودن؟!
برای تلافی من هم هر و قت شادمهر میاد؛ میرم جلو و به شدت براش بوسه میفرستم! و قربون صدقه اش میرم! ولی مانی فقط هر هر به من میخنده!

*این یارو پسره که اومده ترانه برره ای!! میخونه رو دیدین؟ مانی همینطور مونده بود و بر  و بر نگاش میکرد و میگفت: خجالت نمیکشه این؟ خوب؛ بلاخره اینجوری هم یه نوع مشهور شدنه دیگه!

*از همه چیز که بگذریم؛ من عاشق این دی جی غضنفر هستم! به خصوص برنامه هایی که با پریا داره! این دی جی غضن؛ نمونه کامل یه پسر خار(بیب!) و مادر(بیب!) است!

*این سریال اولین شب آرامش هم که همش من و مانی رو میبره به خاطرات گذشته؛ یه جورایی هم عصبیم میکنه. یه جمله هاییش؛ باعث میشه مانی برگرده و رو به من یه نگاه معنی دار بندازه. همینش خیلی بده.

* یه از خدا بیخبری؛ مشعل شوفاژ ساختمون رو دزدیده؛ و ما  الان یه هفته است که آب گرم نداریم! برای رفتن به حموم؛ با کتری و پارچ و قابلمه! و با مدد گرفتن از انرژی ویو! و صوت! و گاز طبیعی! و برق! آب گرم میکنیم و مثل غار نشینها میریم حموم! خدایا! این انسانهای اولیه چیکار میکردن تو زمستون؟ حتما سالی 2 بار حموم میکردن!

* این هفته به هر کدوم از دوستام زنگ زدم؛ بدون استثنا داشتن باقالی! پاک میکردن! حتی النا، که تو عمرش دست به سیاه سفید نزده بود! من هم جو گرفته شدم! و 12 کیلو باقالی خریدم! حالا مثل خر موندم تو گل! همش داره میگنده  کسی هم نیست پاک کنه! بعد که به مادر شوهرم گفتم، هر هر به من خندید! و گفت: آخه تو این دور و زمونه که نباید کارای عصر حجر رو انجام داد! ما ایرانیها بین تجدد و تحجر گیر کردیم و کور کورانه و ناخود آگاه، یه سری کارای قدیمی رو از سر عادت انجام میدیم! مثلا اونایی که کف خونه رو سنگ اعلا میکنند و روشو موکت!!
آخه عزیز من؛ هر زمانی که اراده کنی؛ توی چله زمستون حتی؛ باقالی سبز و آماده فریز شده هست! لازم به اینهمه ذخیره سازی نیست که! بعدش دیگه روم نشد به مامان هم همینو بگم و مسخره ام کنه!
.........................................
اگه تونستید حتما این ویدئو رو ببینید؛ اگه دیدید؛ نظرتون بگین. برای دیدن به فلش پلیر نیاز دارید.
............................................
پ.ن: آقای آدم شناس روانشناس! ممنونم از دلسوزی بی موردتون!  آخه همه حرفا رو که نمیشه گفت!
.............................................
لحظه ای با من باش...

شايد کسي که عاشق شيب تند ورودي کوچه اش است
و پنج شنبه ها و دوشنبه ها به گلدان تازه اش آب خواهد داد،
بي آنکه خودش بداند، کمي خوشبخت است.
« من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم،
من به نوميدي خود معتادم»

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:7 | لینک  | 

توي يه پارک در سيدني استراليا دو مجسمه بودند يک زن و يک مرد. اين دو مجسمه سالهاي سال دقيقا روبه‌روي همديگر با فاصله کمي ايستاده بودند و توي چشماي هم نگاه ميکردند و لبخند ميزدند. يه روز صبح خيلي زود يه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و گفت:" از آن جهت که شما مجسمه‌هاي خوب و مفيدي بوديد و به مردم شادي بخشيده‌ايد، من بزرگترين آرزوي شما را که همانا زندگي کردن و زنده بودن مانند انسانهاست براي شما بر آورده ميکنم. شما 30 دقيقه فرصت داريد تا هر کاري که مايل هستيد انجام بدهيد." و با تموم شدن جمله‌اش دو تا مجسمه رو تبديل به انسان واقعي کرد: يک زن و يک مرد. دو مجسمه به هم لبخندي زدند و به سمت درختاني و بوته‌هايي که در نزديکي اونا بود دويدند در حالي که تعدادي کبوتر پشت اون درختها بودند، پشت بوته‌ها رفتند. فرشته هر گاه صداي خنده‌هاي اون مجسمه‌ها رو ميشنيد لبخندي از روي رضايت ميزد. بوته‌ها آروم حرکت ميکردند و خم و راست ميشدند و صداي شکسته شدن شاخه‌هاي کوچيک به گوش ميرسيد. بعد از 15 دقيقه مجسمه‌ها از پشت بوته‌ها بيرون اومدند در حاليکه نگاههاشون نشون ميداد کاملا راضي شدن و به مراد دلشون رسيدن. فرشته که گيج شده بود به ساعتش يه نگاهي کرد و از مجسمه‌ها پرسيد:" شما هنوز 15 دقيقه از وقتتون باقي مونده، دوست نداريد ادامه بدهيد؟" مجسمه مرد با نگاه شيطنت‌آميزي به مجسمه زن نگاه کرد و گفت:" ميخواي يه بار ديگه اين کار رو انجام بديم؟" مجسمه زن با لبخندي جواب داد:" باشه. ولي اين بار تو کبوتر رو نگه دار و من خرابکاري مي‌کنم(پي پي) روي سرش."

نکته اخلاقي: (برگرفته از کتاب اخلاق مسعودي) 
 بنگريد که تلافي کردن تا چه حد در زندگي اين نوع دو پا اثر گذار است که تا همچنان حرکتي پيش ميروند. پس اي قوم هيچگاه عملي مرتکب نشويد که شخصي را به تلافي بر انگيزاند چرا که ممکن ميباشد که ایشان روزي روي سرتان برينند!
.......................................................

لحظه ای با من باش...

بي تو اي سرو روان با گل و گلشن چه کنم  زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم 
آه کز طعنه بدخواه نديدم رويت  نيست چون آينه‌ام روي ز آهن چه کنم 
برو اي ناصح و بر دردکشان خرده مگير  کارفرماي قدر مي‌کند اين من چه کنم 
برق غيرت چو چنين مي‌جهد از مکمن غيب  تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم 
شاه ترکان چو پسنديد و به چاهم انداخت  دستگير ار نشود لطف تهمتن چه کنم 
مددي گر به چراغي نکند آتش طور  چاره تيره شب وادي ايمن چه کنم 
حافظا خلد برين خانه موروث من است  اندر اين منزل ويرانه نشيمن چه کنم 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 16:3 | لینک  | 

به سرم زد برم یک کمی میل باکسمو بگردم و ببینم من توی این یک سال و خورده ای چیکار کردم؟ 132 ایمیل از خواننده ها؛ و توی اونا 14 تا نامه از تو. نامه هاتو دوباره بعد از 9 ماه باز کردم. همشونو . و خوندم. خوندم.خوندم. توی اونا واقعا عشق و محبت دیدم. نه که فوران کنه و موج بزنه؛ بیشتر؛ لا به لای حرفهای ابهام آمیزت گم میشد. و اینکه تو چقدر خودت رو به خاطر من نادیده گرفتی. شک ندارم که عشق تو خیلی بی شائبه است. و خوشحالم برای کسی که تو عاشقش میشی. از توی نوشته های تو؛ من آدمی بی احساس و بی محبت و سنگدل تلقی میشدم؛ این لحظه نمیدونستم که آیا من واقعا به همین اندازه؛ بد بودم؟ تردید داشتم. رفتم قسمت سند آیتم. اونجا مثل نامه اعمال من بود.  پر بود از همه کارهایی که کرده بودم؛ همه احساساتی که تو قالب صفر و یک برای این و اون پست کرده بودم؛ همه حرفهایی که برای دیگران زده بودم؛ جواب همه سوالهایی که پرسیده میشد؛ جواب همه مشورتهایی که خواسته شده بود؛ جواب همه توهینها و تحقیرها؛ و البته جواب خیلی از محبتها. و باز هم اینا اون چیزی نبود که من دنبالش بگردم. نامه هایی که برای تو فرستاده بودم. پیداشون کردم؛ 12 تا نامه. خوندمشون. اونجا من یه آدم منطقی بودم که تصمیمات عاقلانه ای میگرفت. از خودم خوشم اومد. اعتماد به نفس گرفتم. چون من همیشه اینطور مواقع بی گدار به آب زده بودم و برای خودم سختی و مشکل آفریده بودم. ولی اصلا برای تو اون سنگدلی که میگفتی نبودم. این نوشته های اخیرت باعث شد که دوباره رفتارم رو با تو کنکاش کنم؛ و به هیچ نتیجه ای نرسیدم. فقط فهمیدم که من دوستت داشتم. این رو به این خاطر میگم؛ چون خیلی از رازهامو برات نوشتم؛ تعجب میکنم؛ من چطور راضی شده بودم برای تو اینهمه چیز از خودم بنویسم؟ وقتی میخوندمشون؛ احساس میکردم؛ اینا رو من ننوشتم، انگار یکی دیگه از جانب من برای تو نامه مینوشته. من خودم نبودم. حرفها خیلی برام غریب بود. شاید به خاطر حال و روزی که اون روزها داشتم و تو میدونی چی بود؛ چنان سفره دلم را پهن کرده بودم؛ و تو رو به "ناگفته هایم" دعوت کرده بودم. ممنونم به خاطر حضورت توی اون شرایط سخت. ممنونم که شنونده حرفهای دلم شدی و محرم اسرارم. و میبخشی که نتونستم اونطور که تو میخوای دوست خوبی برات باشم. برات نوشتم وقتی لینکی تبدیل به نقطه میشه یعنی چی.

............................

لحظه ایظه ای با من باش...

دنياي غم انگيز نادرستي داريم
خيلي ها سهم شان را
در اشتباه يك باور ساده از دست داده اند
خيلي ها رفته اند رو به راهي دور
كه نه دريچه اي چشم به راه و
نه دريايي كه پيش رو
عبور از اين همه هياهو
دشوار است
                                                                                                    

         

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 16:2 | لینک  | 

بر خلاف عدم استقبال شماِ من ادامه این عکس رو میذارم. منحرفا!

نوشته شده توسط  در ساعت 17:14 | لینک  | 

یکی از رمانهای ژوزه ساراماگو، تحت عنوان « بینایی»  توسط انتشارات «آلفاگارا»ی اسپانیا، به زبان اسپانیایی  انتشار یافت و همانگونه که پیش بینی می شد، با  فروش اولیه ی یک میلیون نسخه، رکورد فروش سال را شکست. «بینایی» علیرغم اینکه خود رمان مستقلی است، ولی ادامه ی رمان «کوری»  نیز می باشد!  تمامی قهرمانان رمان کوری، در این اثر جدید حضور دارند: چشم پزشک و همسرش، زن جوان بدنام و پیرمردی که یک چشم بند سیاه بر چشم داشت، پسرک چشم لوچی که مادرش را در خیابان گم کرده بود و مرد سارقی که اتومبیل اولین کور را به سرقت برده بود. با خواندن بینایی، آدمی حس میِ کند که از اقوام بی خبر خویش، پس از سال ها، خبری به دست آورده و کسانی که پیش از این رمان کوری این نویسنده را خوانده اند، بی شک با بینایی ملموس تر خواهند بود.
بینایی، با به تصویر کشیدن روزی بارانی، از یک حوزه ی اخذ رای آغاز می شود. رییس حوزه، بی صبرانه به ساعتش می نگرد و علی رغم اینکه ساعت ها از صبح گذشته، ولی هنوز حتا یک مراجعه کننده نیز جهت دادن رای، به حوزه وارد نشده. باور کردنی نیست. همه ی افراد حاضر در حوزه، نمی توانند برای عدم حضور مردم، دلیلی قانع کننده بیابند.  رییس حوزه، با وزارت کشور تماس می گیرد و در می یابد که این بحران، بر کل کشور سایه افکنده و تمامی حوزه های اخذ رای، خالی از جمعیت است. کسی در خیابان ها دیده نمی شود. خیابان ها و معابر، خالی از حضور شهروندان است و همه، علیرغم اینکه به دلیل رای گیری اداره جات تعطیل است، به درون خانه هاشان خزیده اند و گویا هیچ کس، حتا یک نفر، حاضر به دادن رای نیست!
راس ساعت سه بعد از ظهر، همه چیز تغییر می یابد. علی رغم بارش باران، مردم از خانه هاشان بیرون می آیند و صفوف طولانی، در مقابل حوزه های اخذ رای شکل می گیرد. هیچ کس نمی داند که چه بگوید. آخر شب، پس از اتمام زمان انتخابات، وقتی آرای مردم شمارش می شوند، دولت در می یابد که 83% آرا، سفید است!
ضربه ی شدیدی بر دولت وارد شده. دولت، انتخابات را باطل اعلام می کند و قرار بر این می شود که یک شنبه ی هفته ی بعد، مجدداَ رای گیری شود.
هفته ی بعد، پس از شمارش آرا، در می یابند که تعداد آرای سفید به 87% رسیده است!
ساراماگو، این نویسنده ی توانا، با قلم جادویی خویش چنان خواننده را به سحر و جادو می کشاند که دست بر داشتن از ادامه ی رمان غیر ممکن می نماید. دولت، سریعا دستور حکومت نظامی  صادر می کند و علی رغم تلاش های مقامات امنینی، هیچ سرنخی از رای دهندگان و بحران موجود، به دست نمی آید.
بحران، با رسیدن یک نامه از سوی فردی ناشناس، وارد مرحله ی جدیدی می شود: در آن نامه، نویسنده بر این باور است که رای سفید با «کوری سفید» که چند سال قبل بر کشور حاکم بود، در ارتباط است! نویسنده، عامل تحریک مردم را همسر چشم پزشکی می داند که در ایام کوری سفید، کور نشده بود... نویسنده ی نامه، شخصی نیست جز همان سارق اتومبیل اولین فردی که کور شده بود!
یک تیم امنیتی، موفق به شناسایی آن  مرد می شوند و ادامه ی حکایت، بر می گردد به آخرین پاراگراف از رمان کوری. بار دیگر با تک تک افراد رمان کوری مواجه می شویم. مرد سارق اینک از همسرش جدا شده و تنها زندگی می کند. زن جوان روسپی با پیرمردی که چشم بند سیاه بر چشم داشته، ازدواج کرده و چشم پزشک و همسرش، منکر داشتن خبری از آرای سفید هستند...
اگر داوران جایزه ی نوبل می توانستند به یک نویسنده دو بار این جایزه را اعطا کنند، «بینایی» استحقاق اخذ چنین جایزه ای را داشت. این رمان، بدون کوچک ترین حذفی، اخیرا به زبان فارسی  انتشار یافته  و به بازار کتاب عرضه شدخ است. مترجم بینایی، کسی نیست جز کیومرث پارسای، که پیش از این هم دو کتاب آخر ساراماگو، «دخمه» و «مرد تکثیر شده»  را با ترجمه ی زیبایشان به خوانندگان فارسی عرضه داشته بود. البته گفتنی است که از همین مترجم، آخرین رمان گابریل گارسیامارکز، تحت عنوان «روسپیان غمگینی که من می شناختم»  در انتظار اخذ مجوز می باشد.
ژوزه ساراماگو، ماه گذشته در نشریه ی El pais به استقبال و دفاع از کتاب جدیدش رفته و در مقاله ای تحت عنوان «آنگاه که بازار فرمان می راند» [این مقاله تحت عنوان «از دموکراسی چه باقی مانده؟!» در نشریه ی لوموند دیپلماتیک Le monde diplomatique نیز عینا انتشار یافت] به دفاع از خود و اثرش پرداخت.
لینک دانلود کتاب کوری رو برای عزیزانی که هنوز موفق به خوندن این رمان تاثیر گذار نشدن؛ اینجا  میذارم. حجمش 1.۸ مگ و فرمت pdf هست.
.........................
پ.ن: ممنونم از این همه بی تابی و نگرانی شما در مورد سلوچ بدبخت بیچاره! واقعا من با اینهمه ابراز احساسات!! نمیدونم چیکار کنم! حتی این آرایه بی معرفت هم سراغی از ما نگرفت!
.............................................
لحظه ای با دختر بازیهای سلوچ!...

دختري از كوچه باغي مي گذشت 
يك پسر در راه ناگه سبز گشت 
در پي اش افتاد وگفتا او :سلام
بعد از آن ديگر نگفت او يك كلام 

 دختر اما ناگهان وبي درنگ 
سوي او برگشت مثل يك پلنگ
گفت با او :بچه پرروي خفن
مي دهي زحمت به بانويي چو من؟
من كه نامم هست آزيتاي صدر
من كه زيبايم مثال ماه بدر 
من كه در نبش خيابان بهار
ميكنم در شركت رايانه كار 
دختري چون من كه خيلي خانمه 
بيست وشش ساله-مجرد-ديپلمه 
دختري كه خانه اش در شهرك است
كوي پنجم- نبش كوچه- نمره شصت
در چه مورد با تو گردد هم كلام؟ 
با تو من حرفي ندارم والسلام!!!

پ.ن! اگه دوست داشتید از این عکسا بگین تا ادامه اش رو پست بعدی بذارم!

نوشته شده توسط  در ساعت 13:17 | لینک  | 


*مانی مدتی رفته ماموریت و من وقت کردم به خیلی چیزها که ازشون غافل بودم برسم. از سر زدن به خیلی از دوستا گرفته، تا رفتن و موندن خونه مامان بابام. اتاق من هنوز اتاق منه؛ با اینکه مدتهاست شده اتاق مهمون. صبحها با صدای جیک جیک شلوغ گنجشکها از خواب بیدار میشدم و بوی یاس باغچه مشامم رو پر میکرد  بابا رو میدیدم که صبح زود رفته تو حیاط و داره باغچه رو آب میده و با گلای رز حرف میزنه و احوالشون رو میپرسه. این حال و هوا همش منو به روزرهای اضطراب و دلشوره داشتن میبرد.حتی صبح که با این احوال از خواب پا میشدم؛ فکر میکردم اون روز امتحان دارم. بی شک این حس و حال از 22 سال زندگی کردن در گذشته توی این خونه و از این 22 سال 15 سال درس خوندن نشات گرفته بود.

*چند شب پیش با چند تا از دوستای مجازی یا وبلاگی یا اینترنتی و یا هر چه که تو اسم میگذاری؛ چت میکردم.یه حس و حال خوب و لذت بخشی داشتم و به واقع از همکلام شدن با دوستای مجازیم لذت بردم.آرمیتا؛ رضا؛ علی؛ مرتضی؛ مهرداد؛ لیلا؛ شیرین؛ امیر؛ شقایق؛ شروین و ستاره. از همتون ممنونم شب خوشی داشتم.

*همیشه از بچگی خدای من یه شکل خاص بود. البته اون اوایل که از مامان میپرسیدم خدا چه شکلیه؟ و جواب میداد نوره، من همیشه تو ذهنم یه گلوله نور از خدا مجسم میکردم. نه مثل خورشید؛ یه جورایی غریب بود. شبیه خورشیدی که تو دفتر نقاشیم میکشیدم بود. ولی بعدها که بزرگ شدم خدای من بزرگ شد و شکل گرفت. یه مرد با موهای مشکی و بلند و فر های ریز ریز ، با یه لباس یه سره سفید، ابروهای پر پشت، چهره مردونه و زیبا؛ و صورتی که هم استخونیه و هم شکیله. روی یه صندلی چوبی تو یه اتاق خالی و بی انتها نشسته و من هر وقت دلتنگ بودم؛ هر وقت سر در گم بودم؛ هر وقت عرفانی میشدم؛ هر وقت ناراحت بودم و گلایه ای داشتم؛ حتی وقتی خوشحال بودم وتشکری میخواستم بکنم؛ میرفتم رو به روش روی زمین می نشستم؛ سرم رو روی زانوش میذاشتم؛ و اون موهای منو نوازش میکرد و من براش از همه حرفهای دلم میگفتم. الان مذتیه که هر وقت میرم؛ میبینم خدای من سر جاش نیست. احساس میکردم سایه خدا دیگه روی سرم نیست و هر وقت بهش مراجعه میکردم به در بسته میخوردم. از ش دلخور میشدم و این آخریها دیگه دوستشم نداشتم و شاید به خاطر بعضی چیزها بهش ناسزا هم میگفتم. ولی جمعه که اون تصادف وحشتناک جلوی چشم من اتفاق افتاد و من آخرین ماشینی بودم که رفتم تو شکم تریلی که چپ کرده بود و چرخاش تو هوا میچرخید؛و به وسیله ترمز ABS ماشین مانی، وقت ترمز گرفتن فرمون داشتم وتونستم ماشین رو کنترل کنم؛ و از حداقل تیکه تیکه شدن نجات پیدا کرده بودم؛ فهمیدم که خدا هنوز هم کنار من هست و هوامو داره؛ اما من نمیبینمش. توی ماشین نشسته بودم و زار زار گریه میکردم؛ اونایی که از ماشینهای دیگه اومده بودند و یا از طرف دیگه اتوبان ماشیناشون رو ول کرده بودند و به سمت صحنه تصادف اومده بودند مدام صلوات میفرستادن و خدا رو برای من شکر میکردند و  میگفتن خیلی شانس آوردم؛ گریم واسه چیه؟ فکر میکردند که من ترسیدم؛ یا از دیدن اون آدما که لای ماشینا آش و لاش شده بودند شوکه شدم.

*رضا قصد داره یه قرار وبلاگی برگزار کنه. من هم اگه خدا بخواد سعی میکنم بیام. هر کی دوست داره بیاد بگه؛ تا هماهنگ کنیم. البته توی این قرار هر کی دوست نداره میتونه خودشو معرفی نکنه.
...............................
لحظه ای با من باش...

يك شاخه گل در شيشه ي خالي نوشابه
يك عكس از ده سالگي ِ بچّه موشي كه↓
دارم پنير دزدي ام را زير تاريكِ ↓
يخچال خاموش تو… قايم كرد جيغش را!
جا كرد لاي دست هايي سرد جيغش را
كه در تشنّج هاي اين تب عاشقم باشي
اصلا فقط يك روز و يك شب عاشقم باشي!
دزديدمت از خواب و بيداري دخترها
و زندگي كردم كنار خاطراتت با…
و زندگي كه احتمال بي تو مردن بود
مثل كبودي هاي روي گردنت ‌« من » بود
اين آدم بي كلّه كه از ماه افتاده  ↓
با كفش هاي خنده دارش راه افتاده ↓
در قصّه هاي مرده ي جنّ و پري هايم
زل مي زند به گريه ي نا مادري هايم
زير پتوي خيس و سنگيني كه بيدارم!
احمق ! نمي خواهي بفهمي دوستت دارم؟!
آتش مي اندازي به رؤيا هاي آدم كه
يك روز از من مي روي، خـُب به جهنّم كه ↓
افتادم از چشم خدايت به زمين/ لرزه!
از خواب هاي مرد من گمشو زن هرزه!!
اين عشق دارد ذرّه ذرّه ذرّه جانم را...
اين عشق دارد خرده هاي استخوانم را…
بس كن!
براي گفتن اين حرف ها ديرم!
بس كن عزيزم! دارم از سردرد مي ميرم
از بيت چندم در بياور زيرپوشت را
بيرون كن از كابوس امشب بچّه موشت را
اين شعر را راحت بكن از حرف سختي كه…
[ دارد مي افتد آخرين برگ درختي كه… ]
∏    ∏    ∏
و عشق… كه معتادِ هرشب قرص خوردن بود
و زندگي… كه سنگ قبر ِ كوچك من بود
و هي صدايي كه بلندت كرده از …
- خوبي؟!
هذيان غمگيني كه به چي مشت مي كوبي؟؟؟
جيغ زني كه سعي / كرده انتخابش را
مثل سؤالي كه نمي خواهد جوابش را
جيغ زني كه هر شب از خواب تو پا مي شد
به زندگي ِ من گره مي زد طنابش را
جيغ زني كه مثل يك كابوس تكراري…
و بچّه اي كه خيس كرده رختخوابش را…

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 10:34 | لینک  | 

سلام
من از خواننده های وبلاگت هستم و تا حدی که از نوشته هاتون میشه فهمید با شما آشنا هستم. یه سوال دارم فقط خواهشا اگه میخوای جواب بدی راستشو بگو. این چند مدت همش به نوعی به خاطرات و یا هوس یا خوابهای عاشقانه با افراد غیر از مانی؛ اشاره میکنی. و جالب این است که این اپیدمی شده و تو وبلاگ خیلی ها میشه اینو دید. و جالب اینجاست که همه همونها هم میگن کلی شوهرشونو دوست دارن. سوال من اینه که: اینا رو میگین که تو وبلاگ چیزی گفته باشین،( که خیلی هم قشنگن؛ من هر روز چک میکنم که بخونم.) یا واقعا با اینکه شوهر خوب و زندگی خوبی داری؛ باز ته دلت؛ نه به دید بد؛ به علت عدم ارضای عاطفی، احساسی دنبال یک دوست داشت دیگه هستید؟
امیدوارم اینو مثل اون پست(؟) به دل نگیری؛ و ناراحت کننده نباشه.
خوب و خوش باشی همیشه؛ خواننده وبلاگت.
خوب، من میتونم در جواب این ایمیل تو بگم: به تو چه؟ دلم میخواد. هیچ نیاز و ضرورتی هم نبینم که برات توضیح بدم یا توجیه کنم. واقعا زندگی خصوصی و افکار پنهانی من که نزدیک ترین دوستامم ممکنه ازش بی اطلاع باشن؛ به توی غریبه چه ارتباطی داره که بیای فضولی و کنجکاوی کنی؟ نه اینکه ناراحت شده باشم؛ یا بخوام صدای مخالف خودم رو خفه کنم؛ نه؛این حقیقتیه. اما اینطور نمیگم و به این دلیل که خیلی مودبانه این سوال رو پرسیدی؛ و  باز هم به این دلیل که خواننده وبلاگم هستی و من برای خواننده هام احترام زیادی قائلم؛ و باز به این دلیل که پسر هستی؛ و شاید بخوای در آینده ازدواج کنی؛ یا شاید هم اکنون همسری داری؛ و باز هم برای اینکه دوست ندارم با این نوشته هام تخم سوء ظن و بدبینی نسبت به زنها و دخترها رو تو دل مردها بکارم؛ و باز هم به این دلیل که خیلیها تو ذهنشون این سوال رو دارن و شاید بر مبنای دوستیمون روشون نشده بپرسن(شک ندارم تو هم دوستی آشنایی)؛ و برای اینکه یک بار برای همیشه خودم و تبرئه کرده باشم و از خودم در برابر افکار اشتباه؛ دفاع کرده باشم؛ براتون هر آنچه تو دلمه میگم تا خودتون قضاوت کنید.
اول اینکه: من فقط از قول خودم میتونم نظر بدم و حرفی بزنم؛ و به نوشته های وبلاگهای دیگرون که به گفته شما اپیدمی شده(منکه تا حالا ندیدم)؛ کاری ندارم. دوم اینکه باید عاشق شده باشی؛ عشقت به وصال نرسیده باشد(با اینکه میتوانست برسد و حتی بارها و سالها فکر وصال هم را داشته اید)؛ سالها از ماجراهای عاشقیت بگذرد؛ هنوز هم عشق و محبت معشوقت را به دل داشته باشی(چیزی پیش نیامده باشد که به مرحله آخر عشق یعنی تنفر رسیده باشی)؛ و در پس این سالها بارها و بارها به یاد معشوقت بیفتی  این آخری ها هم مدام جلوی چشمت او را ببینی؛ تا بفهمی من چه میگویم. بی شک اگر هر کدام از این شرایط را نداشته باشی؛ به همان مقدار درک تو از احساسات و شرایط روحی و عاطفی من کم خواهد شد. قصه زندگی من شاید بی شباهت به داستانها و رمانها و فیلمهای مشهور نباشد. من بارها عاشق شده ام؛ اینکه میگویم بارها، تو از 6 سالگیم شروع کن و به 18 سالگی ختم کن. مهم نیست در این مدت من چند بار عاشق شده ام؛ کدامیک عشق بوده است یا کدامیک سراب؟ مهم این است که استعداد عاشق شدن را دارم. و تو اگر عاشق شده باشی؛ میدانی که عاشق شدن دست خود آدم نیست و عشق دقیقا همان چیزیست که با یک نگاه به سراغت می آید و دلت را میلرزاند و خنده هایت را میدزدد و گریه هایت را زیاد میکند. اینکه مدتها با کسی باشی ولی چندین وقت بعد احساس محبت نسبت به او داشته باشی؛ عشق نیست؛ دوست داشتن است. و نه تو حتی میتوانی تصمیم بگیری که عاشق چه کسی بشوی؛ یا عاشق چه کسی نشوی؛ یا حتی اصلا اراده ای در اصل عاشق شدن یا نشدن نداری. اگر اینطور بود هیچ معشوقی از عاشق گلایه ای نداشت؛ چرا که خود عاشق انتخاب میکرد؛ و کسی را برمیگزید که او هم محبتی به دل داشته باشد. حتی به نظر من سن و سال هم نمیتواند جلوی رسوخ عشق به قلبی را بگیرد. درست است که در جوانی و به خصوص نوجوانی دل تو برای عشق آمادگی بیشتری دارد. من از 14 سالگی با مانی آشنا شدم؛ و این آشنایی بر حسب اتفاق(تقدیر) بود که منجر به دوستی ما شد. و البته هیچ دوستی از ابتدا به قصد ازدواج نیست. به خصوص برای ما دو تا که اصلا امکان ازدواج با هم را نداشتیم(بعضی از خواننده های وبلاگ؛ و بعضی از دوستانی که میان اینجا؛ میدونن چرا). از همون ابتدای آشناییمون؛ درست؛ سه روز بعد؛ مانی برای تحصیل از من جدا شد؛ و ارتباط ما شد در حد نامه نگاری و گاهی تلفن؛ و سالی یک بار دیدن هم. آنوقتها هم همچین امکاناتی مثل چت و ایمیل و اینها نبود و واقعا ادامه رابطه ما خیلی مشکل بود و فقط میتوانم به سرنوشت ربطش بدهم. این بود تا وقتی کهوارد دانشگاه شدم این رابطه به همین شکل حفظ شد. درست همان روزی که نامه مانی رو دریافت کردم و توش ازم خواسته بود برای همیشه با او باشم؛ "تو" سر راه من قرار گرفتی و من نمیدانم چرا و چگونه با یک نگاه؛ عاشق شدیم. بعد هم که با هم آشنا شدیم؛ و هم من و هم تو؛ هر کدام برای خود؛ دلداری داشتیم؛ و هر چند در ابتدا تفهیم این موضوع به هم آسان بود و منجر به این تصمیم شد که فقط در حد یک دوست عادی با هم باشیم؛ بعدها شد بزرگترین مسئله زندگی من و زندگی تو. چرا که ما ناخواسته در یک رابطه گیر کرده بودیم و نه راه پیش داشتیم؛ نه راه پس؛ و به قول تو؛ من روی دست تو مونده بودم؛ همونطور که تو رو دست من موندی. خوب طبیعیست که 4 سال با هم بودنی که آغازش با یک عشق طوفانی و از نوع اول(با یک نگاه) بودن باشد؛ دو تا قلب را تا کجاها به هم وابسته میکند. خوب؛ توی این شرایط؛ بگیر نگیرهای رابطه من و مانی؛ و همینطور رابطه تو با دوست دخترت؛ گاهی ما را به هم نزدیکتر و گاهی دورتر میکرد. البته من همه اینها را برای مانی مینوشتم؛ و تا به حال تنها نکته ای که از مانی پنهان مانده؛ عشقی است که به تو داشتم. در واقع من تمام حرفا و کارهایی که ما با هم داشتیم را برای او مینوشتم؛ ولی نخواستم او بداند من هم به تو احساس عشق دارم. و او فقط میدانست که تو دوستم داری و من هم. تا جایی که مانی مجبور شد من را ترک کند و قرار ازدواجی که با هم گذاشتیم هم خود به خود کنسل شد. این هم برای من و بیشتر برای مانی (چون او عاشق بود و من فقط خیلی دوستش داشتم) سخت بود. ولی به خاطر یکسری رسم و رسومات مزخرف مجبور و ناگزیر به این جدایی شدیم. و آنجا بود که من به تو به طور جدی و به عنوان همسر؛ فکر میکردم. تو هم همینطور، ولی این وسط نمیدانستی با دوست دختر سابقت چه کنی. رها کردن او را به خاطر کسی دیگر بی انصافی محض میدانستی؛ چون او هم عاشق تو بود و حتما به سختی ضربه میخورد. توی همین بلبشو بودیم؛ که یک سال گذشت و عشقمون روی دستمون مونده بود. یاد اون سال که می افتم؛ پر از تشویش و اضطراب میشم. سالی که نمی دونستم؛ و واقعا مونده بودم باید چیکار کنم یا چی درسته؛ چی غلطه. و حتی نمیتونستم به تو که همیشه کوهی محکم برای من بودی تکیه کنم. چون تو هم دچار لغزش شده بودی.
توی این شرایط بودیم که من برای مانی نوشتم قراره برای ازدواج با هم فکر کنیم. و مانی بعد از اون نامه برگشت و یه دفعه همه چیز تغییر کرد. روز آخر نشستیم و حرفامونو با هم زدیم و دلامونو (ظاهرا) کندیم و  خداحافطی هامونو کردیم. در عرض کمتر از یک هفته  من و مانی ازدواج کردیم. خیلی سخت؛ با کلی مخالفت؛ با کلی تهدید و رنجاندن و رنجیده شدن و قهر و ناراحتی و دعوا و طرد شدن و هزار هزار مشکل دیگر؛ ولی ازدواج کردیم. یک هفته بعد که برای آخرین امتحان اومدم دانشگاه و تو منو دیدی؛ اصلا باورت نمیشد که ازدواج کردم. همینطور هاج و واج مونده بودی و با تردیدی که توی حرفات موج میزد؛ از من پرسیدی:" ازدواج کردی؟" و  منتظر تکذیب حرفی که از دوستام شنیده بودی از طرف من بودی. مامان بابا تو رو خیلی دوست داشتن و از همون اوایل به تو به چشم دامادشون نگاه میکردند. نه که مانی رو دوست نداشته باشن؛ نه؛ بلکه تو رو به اون ترجیح می دادن. به خاطر شرایطت. خوب؛ این شد پایان رابطه من وتو و فکر میکنم از آخرین دیدار ما تا امسال؛ 6 سال گذشته. تو این شش سال؛ من چطور باید به کل تو رو از حافظه ام پاک میکردم؛ و اسمی ازت نمی آوردم و یادی ازت نمیکردم؛ با اینکه؛ عشق افلاطونی تو هنوز تو قلبم باقی بود و همونطور که ناخواسته اومده بود؛ ناخواسته هم مونده بود؟ وقتی ازدواج کردم همه چیز عوض شد و دیگه نمیتونستم از تو با هیچکس حرف بزنم. چند سال پیش یه وبلاگ تو بلاگ اسپات داشتم که همه حرفهای تنهاییمو به تو میزدم و به قول سهیل تخلیه میشدم. بعد که حسابی تخلیه شدم؛ اومدم اینجا یک کم عمومی تر بنویسم. اگه بگم پشیمون شدم دروغ نگفتم. این بلاگ علاوه بر اینکه برای تخلیه شدن برای من و نوشتن برای تو به کار میره؛ در حکم یه دفتر خاطرات برای منه؛ که سالها بعد با ورق زدنش حس و حال این روزهابرام زنده بشه. پس نه میشه توش دروغ نوشت( کهدر اون صورت انگار خودم رو گول زدم)؛ نه میشه حرفها و افکاری رو که این روزها از ذهنم میگذره؛ ننویسم. پس تویی که اینجا رو میخونی؛ باید با همه وجودم پذیرای من باشی. بخشی از من اون آرایه ایه که ازش ماتریس گرفتن و عاشقه؛ بخشی از اون؛ بدنه اصلیه که یک زن و همسر مانیه. اگه نخواستی میتونی منو ساسور کنی. اونجاهایی رو که نمی پسندی؛ حذف کنی. و جواب تویی که پرسیدی اینا رو الکی میگم؛ و یا چرا باوجود همسر و زندگی خوب به خوابها؛ خاطرات؛ و هوسها(؟!)  با افراد غیر از مانی اشاره میکنم؟
این خاطرات بخشی از وجود منه؛ و این وبلاگ هم بخشی از روزانه های من. گاهی فکر و یاد گذشته از سرم میگذره و من میام اینجا مینویسم و تو میخونی. حالا به من جواب بده: تو چطور میتونی به چیزی که بخشی از گذشته ات رو در بر میگیره مطلقا فکر نکنی؟ آیا میتونی چنین کاری بکنی؟ و یا چطور میتونی به دلت بگی از فلانی بدش بیاد؛ در حالیکه دوسش داشتی و حالا هم لااقل ازش بدی ندیدی؟ این چیزها فقط یک فکر گذراست که میاد و میره. چیزی به اسم عشق بین من و هیچ کس نیست. دیگه نیست. شاید تا پارسال بود؛ اما حالا نیست. و شکل تکامل یافته این عشق ؛ تو وجود مانیه.من به خاطر مانی از عشقم گذشتم تا اون به عشقش برسه. پس این یعنی اینکه من در همون شرایط عاشقی و داغی، باز هم مانی رو انتخاب کردم؛ پس مادامیکه من کنار مانی هستم؛ یعنی همه چیز رو به راهه و من با اون احساس خوشبختی کامل میکنم. ارضای عاطفی کامل میشم؛ چون به شدت مهربونه و دوستم داره؛  شاید؛ در مورد عشق هنوز کمی احساس ناخوشنودی کنم. اینکه میخوام به اون فکر کنم شاید به این دلیله که نمیخوام دوباره عاشق بشم. دیگه نمیخوام عاشق کسی بشم؛ چون همسرم و زندگیمو دوست دارم. و تو جواب بده: آیا تضمینی هست که من دوباره عاشق نشم؟ خوب این خاطرات و اینکه هنوز فکر کنم عشقی در دل دارم؛ منو اغنا میکنه و مرور خاطرات عاشقانه؛ فقط و فقط به من سرخوشی از عشق میده و مانع عشق دیگه ای میشه. شاید هم گاهی به خاطر بی مطلبی از عشق گفتم. چون بیشتر مواقع جلوی خودم را میگیرم؛ کمتر سخن از عشق برانم؛ اما گاهی از دستم در میرود. اینجا یه چند نفری از آشنا ها هستند که میان و میخونن و همیشه بی صدا میرن. شاید کمتر از 4 نفر باشن. و اونها کاملا من و احساسات منو میشناسن و درک میکنند. و میدونند که بین من و مانی بهترین محبتهاست. در هر حال عشق من ماندگار شده؛ یا به خاطر فراق؛ یا به خاطر پاکیش. اگه یه کم باهوش باشی هم میتونی بفهمی عشق من کاملا روحی بوده که بهش میگم عشق خدایی.و اینکه در برابر عاشق شدن دیگران به خودم/باز هم من بی تقصیرم. این نوشته سهیل(عقاید یک دلقک) رو بخون؛ جواب خوبیه؛ نه؟
"تصور می کنم چنین عشقی آدمو جذاب و ظریف می کنه . چه طور بگم . یه جورائی بلند نظر و زیبا میشی ...می فهمی چی می گم ؟
به حرف هیچ کس گوش نده . قطعا مانی می دونه وقتی تو در زندگیش حضور داری یعنی این که به حد کافی دوستش داری . و چیزی هم نمی تونه رابطه شما رو تهدید کنه......
داستان تو خیلی زیباست .ببین چه معجزه ای اتفاق افتاده . تو با جادوی عشقت از یک آدم معمولی . یک جوون دانشجو . چه اسطوره ای ساختی....
همین چیزاست که انسان رو در دنیا خاص می کنه . اسطوره و عشق و البته و صد البته رویاها.....
برایت عشقی اتشین تر و دوست داشتنی عمیق تر آرزو می کنم ".
نميدانم آخر و عاقبت وبلاگ نویسی من که بیشتر پستهایم با اين همه دل گرفتگي شروع مي شود قراراست به کجا برسد. شايد هم اين فقط بهانه اي باشد براي گفتن اينکه من آن وبلاگ لعنتي را به خاطر چند تا کامنت تهديد و توهين تعطيل نکردم.ولي خـُب همه ي اينها چه اهميتي ميتواند داشته باشد؟
مهم فقط اين است که
من هستم و براي اين بودن ؛نه توضيح ميدهم؛ نه معذرت ميخواهم؛ نه اجازه ميگيرم..................................................لحظه ای با من باش...

«اگه هنوز به يادم ميفته از بارون....»
[سکوت، سيگاري که...] نمي کشم! ممنون!
به خانه برگشتم مثل نامه ي آخر
که اسم خيس فرستنده مي چکيد از « نون »
-  توشاعري مثلا؟!... که نمي توانم بي...
-  تو عاشقي؟! که سرم درد کرده از مجنون
[ به شيشه مي زند انگشت هاي نا مرئيش
نگاه مي کند اين قصّه را از آن بيرون]
فقط براي خودم قبر کوچکي هستم
که چشم هاي تو را سعي / مي کنم مدفون
به من نگاه بکن! مرد گنده ميترسي؟!!
از اينکه مرده ببيني مرا... و يا از خون؟!!
به هم بزن همه ي خاطرات تلخم را
به زور هم شده چيزي بخور از اين معجون
به هم بزن گره روسري ِ خيسي را
که بسته است مرا به تبسّمي محزون
به هم بزن دو بدن را، بدون باراني
که سال هاست قدم مي زنند در «اکنون» 
.......................
پ.ن: شعر خیلی زیباییست. خودم خیلی خوشم اومد ازش! کلی حال کردم باهاش!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:20 | لینک  | 

*اون لحظه اي که دست هر دوي ما به سمت سس قرمز رفت؛ چي تو ذهنت جرقه زد که هاج و واج موندي؟ و بعد مثل سگ شدي. من هم از حضور تو عصبي ميشم. براي من هم ديدن تو مصادف با کلي درب و داغون شدنه. ميخواست به حرفم گوش کني و براي هميشه بري. اونشب با اونهمه خستگي خوابتو ديدم: تو دانشگاه بوديم؛ با اماميزاده(امان از دست اين رضا که اين مرتيکه رو ياد من انداخت) امتحان رياضي داشتم؛طبق معمول اصلا آماده نبودم براي امتحان؛ من همه حواسم به تو بود و جزوه هامو يکي يکي باد ميبرد؛ و حتي کوچکترين تلاشي براي برداشتنشون نميکردم؛ محو تو بودم. تو حياط دانشگاه(که تو خوابم حياط دبيرستانم بود) نشسته بوديم. من؛ سميرا(سميرا تو يه مقطع ديگه با من همکلاس بود؛ ولي از تو براش گفتم)؛ تو؛ و خيلي بچه هاي ديگه. من همش ميخواستم تو رو ببينم؛ ولي نميشد؛ سميرا يه جوري وسط ما نشسته بود که نميتونستم تو رو ببينم. تو با سميرا حرف ميزدي و نميدونم چرا من نبايد با تو حرف ميزدم. خيلي حرص ميخوردم از اين وضعيت؛ ولي چاره اي نبود. دست دراز کردم تا دست تو رو بگيرم؛ دستتو گرفتم. داغ بود. خيلي داغ. گرماش حسابي وجودمو گرم کرده بود و توي عالم خواب تعجب کرده بودم که چرا دوباره دستاي تو گرمه و همون حسي رو که قبلا به هم داشتيم بهم منتقل کرد؟ بعد تو رفتي ولي هنوز دست من تو دستت بود. ديدم سميرا دست منو تو دستش گرفته و من اشتباهي فکر کرده بودم دست تو رو گرفتم. رفتيم همون جايي که هميشه با هم مي نشستيم صحبت ميکرديم. تو بهم گفتي که از دستم ناراحتي. چنان اين صحنه زل زدن تو به چشمام و گفتن اينکه از من دلخوري واقعي و محسوس بود که من با اينکه ميدونستم تو عالم خوابم؛ يک لحظه فکر کردم؛ بيدارم. همو بغل کرده بوديم و من سرمو گذاشته بودم روي سينه تو و تو پيشونيمو ميبوسيدي. حس خوبي داشتم. خيلي خوب. آروم بودم؛ به هيچ چيزي فکر نميکردم؛ با اونهمه شلوغي دورمون؛ سکوت مطلق بود. بعد يه حرفايي هم زدي که قرار شد با هم ازدواج کنيم. دنبال يه آينه شمعدون کريستال ميگشتم؛ بايد آينه سفره عقدمون کريستال مي بود  توي هر مغازه اي ميرفتم پيدا نميکردم. همه آينه ها چوبي بود! توي يه مغازه ماني رو ديم و بهم گفت يکي از همين چوبيها رو انتخاب کن بريم. من هم اولين آينه قاب چوبي رو که جلوي دستم بود ورداشتم و با ماني رفتم. آخر خوابمو يادم نمياد و شايد هم آخري نداشت؛ ولي ماني با هق هق من از خواب بيدارم کرد. خوابمو براش تعريف کردم(البته نگفتم منو تو خواب بوسيدي!) و اون اينجوري برام تفسير کرد: چرت و پرته!
..........................................
پ.ن: به تازه واردین عزیز: نگار؛ گلسا؛ نسرین؛ م.میم؛ سر عشق (حبیبی)؛فریدون زاکانی؛ خوش آمد میگم.
..................................
لحظه اي با من باش...
بيا از نو به آغازمان باز گرديم
تو رفته بودي براي شعرهايم دفتري بياوري
و من قسم خورده بودم تا تو نيامدي از بهانه ها چشم بپوشم
قسم خورده بودم صدايي نباشم تا تو بيايي و ناگهان از تو لبريز شوم
تو ميان راه دچار حادثه شده بودي
و من ميان تبسم هاي  تو نقش خورده بودم
و ناگهان هر دو دچار کابوس شبانه اي شده بوديم
که نه تنها شيرين نبود که آغاز تلخ جدايي بود
اکنون ساده تر مي انديشم:
چه کودکانه به دنيا نگريسته بودم
زماني که تو معناي تب و تاب شبانه ام نبودي
و امروز در نقطه پايان اين جدول خاموش ميان شعله هاي جهنم
ميسوزم و به ياد مي آرم که چه تلخ قسمهايم را شکسته بودم
راست ميگويي هنوز هم دير نشده
هنوز هم ميان دلواپسي هاي گاه و بيگاهم
ميتوانم در انديشه کلبه اي باشم بي ديوار
حتي اگر ديگر نه سوار رهگذري ميان جاده ها با اسب يال افشانش بتازد
و نه ميزباني تا به رسم گذشته ها،
شب نشين شعر و نان شراب زده باشد!
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:47 | لینک  | 

* قبل از هر چیزی لازم میدونم از همه کسانی که توی پست قبلی دلداریم داده بودند و حتی همه کسانی که زحمت میکشن و نوشته های منو میخونند تشکر کنم.

*مانی خوب میدونه که دوای درد گوساله اش (به قول خودش کره اسبش) رفتن و گربختنه. گریز از خودم و همه بودنم. گریز از همه آنچه منو در بر میگیره. اون خوب میدونه که چریدن توی یه عالمه گل و گیاه و علف؛ یا شنیدن صدای آب؛ یا رفتن و دویدن توی مزرعه های سرشار، غلت زدن روی اینهمه گلهای وحشی و بوی علف گرفتن؛ حال منو تا مدتاها جا میاره. حتی اگه بدترین دلتنگیها رو هم داشته باشم خوب خوب خوب میشم. و تو خوب میدونی که وقتی ما بی موقع زدیم توی دل دشت؛ یعنی حال من بد بوده. رفتیم جشنواره گل و گیاه محلات. خوب بود؛ فقط خیلی گرم بود.
*اکنون، زغال گداخته اي با دستهاي خيلي سرد را تجسم کن.بي قيدي، بي تفاوتي ، عدم تعادل روحي، کمبود عاطفي، عشق... تمام اينها چرت است؛ قلبم دارد بزرگ مي شود.کلمات(عاشقانه)قول و قرارها(آنچناني)هديه ها(بزرگ و کوچک)،...شايد فقط دانه هاي انار(که خورده شدند) و شاخه هاي گل(که خشکيدند) حقيقت داشت،هيس!اين زن ديگر گريه نمي کند.(بي آنکه سنگدل شده باشد)
*میدونین سیب آدم کجاست؟ خوب؛ من باید قسمتی از این سیب رو ببرم بندازم دور. راستش میترسم!
*صدف جون؛ ممنونم از جکات؛ خیلی خندیدم؛ خیلی با حال بود(به روت نمیارم همش تکراری بود!)
احسانه جونم ممنون از نفرینات مادر! نسرین جون؛ خیلی خیلی مرسی؛ پروانه ناز نازیم: سعی میکنم از این به بعد با بدترین ناسزاها طرفمو نوازش کنم ! ممنونم خانومی. و رضای عزیز: از نگرانیت! ممنونم!
ستاره: عزیزم ناراحتی مال آدمای سالمه! امیدوارم همیشه خنده رو لبات باشه.
پرتقال عزیز: منمونم بابت همه چیز؛ به خصوص فیلتر شکن؛ خیلی توپ بود. کریم جان: ممنونم ازت ؛آذر ؛ باران: مرسی از تجربه ات، عالی بود؛ ؛ سارا جون: من همون آرایه ام!؛ لیلا و امین: براتون آرزوهای خوب دارم؛ افسر وظیفه:ممنون از توجهتون؛ ری را ی گل و دوست داشتنی؛ دلم برات یه ذره شده دختر؛ نرگس گلم و زهره عزیزم:: ممنونم از محبتتون؛مانی؛ سلوچ؛ م.میم؛ و هنگ عزیز؛ و فرشید عزیز؛ از همتون متشکرم. و خیلیهای دیگه که با آفلاین یا ایمیل برام چیزای خنده دار فرستاده بودند.به همتون سر میزنم.  راستی سارا جان،(18 ساله از همدان) جواب ایمیلت اومد؟راستی آرمیتا کو؟ و :
آدم شناس!: میخواستم ببینم هنوزم طرفدار وبلاگم هستی؛ که دیدم بله. حریصانه مطالبمو دنبال میکنی! برای اینکه دلت نشکنه؛ چون خواننده وبلاگمی؛ میگم که تو هر چی میگی درسته! قبول؛ تو کاملا درست منو شناختی؛ من از حرفای تو کاملا متحول شدم! الان دیگه برو خوش باش! چون تحویلت گرفتم و توی وبلاگ اسمتو آوردم! فقط یه چیز برای تو:
من اناري را ميکنم دانه به دل ميگویم :خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود!
.................................
لحظه ای با من باش...

حالم خوب است، خيلي خوب
به صبح، اين غريبه ي روشن
لبخندي ندارم که بزنم
حالا از سياهي شب سياهترم
نگاه ملتهبم را کجا گم کرده ام؟
يا شايد؛
شايد آنرا کم کم از دست داده ام؟
در آيينه زياد مي نگرم
چيزي کم است
تمام اجزاي صورتم سرجايش است
اما چيزي کم است
زيبايي ام نا پديد شده!
پس زيبايي ام در اشتياق چشمهايم پنهان بود؟
( که نفهميدم آخر گم شد يا آرام آرام ته کشيد)
به همه مي گويم حالم خوب است، خيلي خوب
( دروغ هم نمي گويم)
نه! به هيچ چيز احتياجي ندارم
نه! به هيچ کس
(رنگ قهوه اي چاي و قهوه را هم
از زندگي ام حذف کردم
آب جوش، بي طعمي گوارايي دارد)
تو که از پرنده ها و خوشي و خوشبختي
حرف مي زني
جلوي خنده ام( يا شايد گريه ام) را مي گيرم
دست درون شکاف پيراهنم مي کنم
قلب يخ زده ام را
کف دستت مي گذارم.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:0 | لینک  | 

سلام. حال و حوصله زیاد حرف زدن رو ندارم.
هر چی بخوای خودتو نگه داری و بخندی و لج دنیا رو دربیاری؛ انگاری همیشه یه نیرویی هست که بیشتر و بیشتر به مبارزه دعوتت میکنه. امروز خیلی دلتنگم. نمیدونم دلتنگ چی؟ یا دلتنگ کی؟ نمیدونم. فقط میدونم دلم اینقدر گرفته که دیگه نمیتونم الکی بخندم یا حتی در برابر اصرارهای مانی؛ نمیتونم یه لبخند خشک یخی و مصنوعی تحویلش بدم. هیچ اتفاقی نیفتاده؛ که نباید می افتاد؛ تو زندگی من آب از آب تکون نخورده؛ فقط؛ دلم گرفته. مثل بیشتر عصرهای جمعه که دل تو میگیره و هیچ دلیلی هم براش نداری. امروز خونه موندم؛ چون هر لحظه امکان این هستش که اشکام سرازیر بشه. و میدونی که توی محل کار؛ از صبح تا شب؛ بلاخره یه چیز کوچولویی پیش میاد که دل نازکت رو بشکنه. و اونوقته که نمیتونی جلوی خودتو بگیری؛ و با اشکات هزار و یک سوال برای همکارات و دور و بریهات پیش میاری. الان که دلم گرفته و ناراحتم؛ شکست پذیریمم بالا رفته و دارم به حرفهای تویی که تو قسمت نظرات سه چهار پست قبل؛ من رو زیر باد ناسزا گرفته بودی و شخصیت منو زیر سوال برده بودی و جواب سطحی بودن بهش میدادی فکر میکنم. از حرفات دلگیر میشم؛ تویی که منو نمیشناسی؛ منی که تو رو نمیشناسم؛ رو به زانو در می آری؛ و خوشحال باش که تو هم به این دلگیریهای من دامن زدی؛ خوشحال باش که با حرفات منو گریوندی؛ خوشحال باش که تیرت به هدف خورد. آره؛ من امروز حتی از حرفهای بی پایه و اساس تو هم دلگیر شدم. حتی از نوشتن اینجا هم سرخورده ام. خلاصه که به تمام معنی داغونم، خرابم.

...................................................................
پ.ن:روز کارگر رو به همه کارگرهای محترم؛ که مثل... جون میکنن و چندرغاز میگیرن؛ و اگه صدای اعتراضشون دربیاد، سر و کارشون با اوینه(رییس سندیکای اتوبوسرانی) تبریک میگم.
پ.ن:اگه یکی بخواد بره زیر تیغ جراحی؛ براش چیکار میکنین؟ برای من هم بکنین.
پ.ن:شدیدا به یک آن  ت ی فی  لتر خوب که کار کنه نیاز دارم

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:23 | لینک  | 

مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبه‌ش کرد و تميز کردن زمين‌ش رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميل‌تون رو بدين تا فرم‌هاي مربوطه رو واسه‌تون بفرستم تا پر کنين و همين‌طور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»
مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نمي‌تونه داشته باشه.»
مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نمي‌دونست با تنها 10 دلاري که در جيب‌ش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه‌فرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجه‌فرنگي‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه‌ش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد مي‌تونه به اين طريق زندگي‌ش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پول‌ش هر روز دو يا سه برابر مي‌شد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت...
پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده‌فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آينده‌ي خانواده‌ش برنامه‌ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه‌ي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت‌شون به نتيجه رسيد، نماينده‌ي بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»
نماينده‌ي بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. مي‌تونين فکر کنين به کجاها مي‌رسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:
 آره! احتمالاً مي‌شدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.
نتيجه‌هاي اخلاقي:
1. اينترنت چاره‌ساز زندگي نيست.
2. اگه اينترنت نداشته باشي و سخت کار کني، ميليونر ميشي.
3. اگه اين نوشته رو از طريق ايميل دريافت کردي، تو هم نزديکي به اين که بخواي آبدارچي بشي، به جاي ميليونر...!!!
درجواب اين نوشته به من ميل نزنين، من دارم ايميلم رو مي‌بندم تا برم گوجه‌فرنگي بفروشم!!!!
............................
پ.ن: من هم مثل سلوچ از این کارا بلدم!
......................................
لحظه ای با من باش...
روز پاییزی میلاد تو در یادم هست...
روز خاکستری سرد سفر یادت نیست...
ناله ناخوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر یادت نیست...
تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست...
نیزه بر باد نشسته است و سپر یادت نیست...
یادم هست؛ یادت نیست؛ یادم هست؛ یادت نیست...
خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود
پس چرا گشت شبانه دربدر یادت نیست
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست
عطش خشک تو بر ریگ بیبان ماسید
بوسه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست؟
تو که خودسوزی هر شبپره را میفهمی
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دلریختگان چشم نداری بیدل
آنچنان غرق غروری که سحر یادت نیست...
یادم هست؛ یادت نیست؛ یادم هست؛ یادت نیست...
..........................................

پ.ن:این شعرو دیشب بیشتر از سه بار خوندی. نمیدونم منظورت چی بود. یا اصلا منظورت با من بود یا نه؛ شاید من دچار توهم شدم؛ یا به خاطر مسائلی که بینمون بوده اینا رو اشتباهی به خودم میگیرم، رابطه ما همیشه پر از سو ءتفاهم بوده. تو قبلا این شعرو درست میخوندی؛ اما حالا نمیدونم چرا جای "کوزه ای" رو با بوسه ای و "غروبی" رو با غروری عوض کردی؟ آخر شب موقع رفتن؛ وقتی روبوسی کردی؛ آهسته تو گوشم گفتی: ساده بگیر. یه روزی باید بهت بگم که خیلی بیشتر از ساده گرفتم. دلم نمیخواد تو دوباره دچار سو ءتفاهم بشی.
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:28 | لینک  | 

نامه او:سلام اقاي دکتر حس مي کنم حالم بدتر شده .هيچ کاري نمي تنم بکنم مدام تمام ذهنمو مشغول کرده .همش به حرفاش وکاراش فکر مي کنم .خيلي چيزا اين وسط اتفاق افتاد گه نمي دونم مهمه يا نه برا تون تعريف نکردم. درباره روابط گذشته مسعود .تو اولين رابطه اش در 18 سالگي با يه دختر تهروني دوست شد  و مدام براي ديدنش به تهران مي رفت ولي اون با کس ديگه اي هم بود مسعود وقتي  فهميد خيلي دلش شکست خيلي براش ازار دهنده بود ولي کنار اومد. بعد زياد دوست دختر داشت با چند تاييشون رابطه خيلي عميقي داشت يکي دو تا صرفا روابط جنسي. برام گفت که با دو تا از دوستاش و 2 تا دختر ديگه سکس گروهي هم داشتند. قبل از دوستيش با من عاشق يکي بوده ولي با هم سکس نداشتند. خيلي دوستش داشت. نياز جنسي هم داشت ولي ازش نخواست. مي گفت خيلي براش سخت شده بود 1 سالي باهاش بود تا مجددا دوباره با يکي از دوستاي سابقش دوست شد. دختره فهميد و ولش کرد مسعود هم عذر خواهي نکرد. بعد از اينکه يه مدت گذشت مسعود با اين دختره بهم زد واتفاقي دوباره اونو ديد و با هم مجددا خوب شدند ولي بعد يه مدت دختره گفت که پشيمون شده و اعتماد نداره  ورفت.مسعود ميگه که اون تنها کسي بود که بهش قول ازدواج دادم و بعد دلشو شکستم با وجود اينکه از خودش ناراحت بود هيچ وقت از اون معذرت نخواست 6 ماه بعد اين قضيه با هم اشنا شديم تو اين مدت دوستاش براي اينکه اونو فراموش کنه بهش شخص ديگه اي رو معرفي کردند که رابطه اش باهاش خيلي عميق نبود تا از طريق چت با هم اشنا شديم هيچ کدوم قصد دوست شدن نداشتيم من زياد حرف مي زدم اونم  حوصله تايپ نداشت بهم گفت زنگ بزن منم نزدم. سعي کردم کمتر حرف بزنم ولي چت کنيم .يه شب نيومد بهش زنگ زدم  بهم ولنتاين رو تبريک گفت. براي اولين بار بود که کسي بهم تبريک مي گفت. خيلي به دلم نشست فرداش بهش زنگ زدم بهم گفت از همين الان تکليف مشخص کنيم. گفتم من خيلي احساساتيم اگه عاشقت بشم سخت ميشه. اونم گفت که قصد ايران موندن نداره ويه دوستي عميق ولي تا يه مدت به خصوص مي خواد. گفتم خيلي احمقانه است. گفتش اگه همدان بودم يا تصميم موندن داشتم تو هميشه مال من بودي ولي من يه بار به يکي قول ازدواج دادم براي هفت پشتم بسه به تفاهم نرسيديم قطع کردم .بعد از ظهرش بهش زنگ زدم گفت منتظرت بودم قرار گذاشتيم بريم هم ديگه رو از نزديک ببينيم .قبلا عکس هم رو ديديم. رفتم تهران خونه شون خيلي بهتر از عکسش بود خيلي راحت با هم خوابيديم خيلي خوب مهربون و دوست داشتني بود. 4 روزي موندم و چند روز به عيد بر گشتم همدان. براي عيد رفتيم مسافرت. دير بهش گفتم. اون براي ديدنم امده بود همدان. مي خواست سورپرايزم کنه. براي 13 بدر تهران بودم اونم اومدش بيرون همديگه رو ديديم. تو اين مدت خيلي ابراز علاقه ميکرد مدام منو عشق من صدا مي زد ميگفت دوستم داره. روز 13 بدر بهش گفتم ازدواج کنيم. هيچي نگفت. گفتش فکر مي کنم. هفته بعدش گفتم فکر کردي؟ گفت نه .دوباره هفته بعد پرسيدم گفت نه. رفتارش تغيير نکرد. باز هم ابراز علاقه مي کرد. سومين هفته که سوال کردم گفت پول تلفنش زياد شده (يه مدت باباش مشکل پيدا کرده بود کار نمي کرد). مي گفت با مادرش بحثش شده ونمي خواد بي ملاحظه نشون بده. شرايط ازدواج نداره وديگه نمي تونه زنگ بزنه و بهتره تموم کنيم. من اصرار کردم که من زنگ ميزنم. قبول نميکرد ميگفت دوست نداره. اگه يه روز چشمش تو چشم مادرم افتاد فکر کنه مي خواسته سوء استفاده کنه.  خيلي اصرار کردم تا قبول کرد. 2 ماهي گذشت. خيلي خوب بود. من از همه چيزم بهش مي گفتم. اونم اب خوردنش رو برام تعريف مي کرد. .براش گفتم که خوا هرم سعي مي کنه با بعضي از پسر هاقرار بگذاره. اين کار ازارم ميداد. باهاش درگير بودم (اين درگيري از کوچيکي بود خواهرم خيلي شيطون بود مامانمو ناراحت مي کرد. منم تصميم گرفتم هيچ وقت مامانمو ناراحت نکنم به خاطر همين سال اول دانشگاه تازه با کسي دوست شدم). موضوع الان خواهرم بيشتر از اين جهت ناراحت کننده بود که 2 سال بود که ازدواج کرده بود و دور از چشم شوهرش اين کار رو مي کرد مسعود هم خوشش نيومد. بهم گفت که چرا مامانت بهش چيزي نميگه و اينکه شايد اين اتفاق در صورت ازدواج من و اونم بيوفته. بهش گفتم ربطي نداره .اون هيچ وقت صريحا از اينکه به ازدواج با من فکر مي کنه حرفي نزد. منم دوست نداشتم اين جوري به موضوع فکر کنم به خاطر همين سعي مي کردم يک کمي وابستگيمو تعديل کنم .به خاطر همين چت ميکردم. بعضي اوقات البته کم دوربينمو روشن مي کردم حس خوبي بود که از زيباييم تعريف مي کردند (البته اين قضيه تو ارديبهشت اتفاق افتاد که مسعود سرد بود ونمي دونم به خاطر اينکه خودش امکان زنگ زدن نداشت هميشه معذب بود منم تخليه نبودم) .از چيزاي ديگه اي که براش درددل کردم درباره ي شوهر خواهرم بود .تو 3 سال نامزدي خواهرم با ما زندگي مي کرد هر شب قبل از خواب ميومد تو اتاقم شروع مي کرد صورتمو نوازش کنه وبهم شب بخير بگه. منم سعي مي کردم به روي خودم نيارم محترمانه پس مي زدم. تا اينکه يه شب داشتيم فيلم مي ديديم اخرش همه خوابشون برد. خواهرم بيدار شد شوهرشرا بيدار کرد و خودش رفت تو اتاق. دامادمون اومد به من شب بخير بگه منم نيمه خواب بودم. دولا شد لبمو ببوسه من کنارش زدم. بازم به روي خودم نيوردم و خودمو به خواب زدم و اون رفت. بعد از اون شبا در اتاقمو با اين که همه عتراض کردن قفل مي کردم. و هنوزم شب هايي که اونا اين جا ميمونن اين کارو مي کنم. بعد ازدواج خواهرم چند شب خونه شون خوابيدن موندم. يه شب دوباره همين اتفاق افتاد و من ديگه اونجا براي خوابيدن نمي موندم با اينکه برام بهونه اوردن (در برابر اصرار اونا خيلي سخت بود). يه بار از چتم با يه پسره برا مسعود تعريف کردم که بهم گفته بود شبيه دوست دختر سابقشم و ازم تعريف کرده بود. مسعود سرد شد. اون شب هيچي نگفت ولي فرداش ديگه باهام حرف نزد. هر چي گفتم چي شده چيزي نگفت. يه ماهي طول کشيد که فهميدم از چي ناراحت شده. ازش عذر خواهي کردم. گفت فايده اي نداره. عشق من نمره 16 17 14 نداره يا صفر يا  2. وتو صفر شدي. و بهم گفتم يه نصيحتي بهت مي کنم درباره خواهرت و شوهرش هيچ وقت به کسي چيزي نگو چون باعث مي شه نسبت به تو هم سرد بشه. .يه مدتي باهام حرف نميزد (يه اتفاقي افتاد.مسعود خيلي از امين حيايي خوشش ميومد .من از يه idبه اسم امين حيايي offlineداشتم فکر کردم مسعود بوده كه سر کارم گذاشته. من جلوي دوربين براش لخت شدم. نميدونم چرا مطمئن بودم مسعود هستش .اين دومين اشتباهم بود. وقتي به مسعود گفتم ناراحت شد. گفت مگه فکر مي کني من مريضم که ازت چنين چيزي بخوام. من نمي خوام تو اين قدر دوستم داشته باشي که يکي اينقدر راحت از علاقه ات سو استفاده کنه. اين ماجرا تموم شد مسعود سعي کرد آرومم کنه ولي بعد يه مدت دوباره گفت که چيزي عوض نشده. اين مدت به خاطر آروم شدنم سعي کرده دوباره باهام باشه ولي رابطه مون از نظرش ته نداره و بهتره تموم بشه. من مدام زنگ مي زدم گريه مي کردم عذر خواهي مي کردم. اونم ملايم بود. مي گفت فراموشم کن. من بهت هيچ حسي ندارم. من سعي کردم باهاش حرف بزنم ولي طبق معمول اون حاضر نشد در مورد خودمون کامل صحبت کنيم ولي وقتي بر گشتم بهش زنگ زدم بهم گفت که مي خوام ازدواج کنم و ديگه بهم زنگ نزن منم عکس العمل خاصي نشون ندادم گفتم مطمئن باش که بهت زنگ نميزنم ولي برام قسم بخور بدونم راست ميگي چون ميدونم امکان نداره چند بار گفتم تا گفت چه فرقي مي کنه ديگه بهم زنگ نزن اره چرت گفتم که مي خوام ازدواج کنم منم گفتم که با شما صحبت کردم و اينکه ديگه تحمل اين وضعيت براي منم سخته ناراحت شدم که بعد از اين مدت مثل غريبه ها باهام رفتار کرد وبراي رفتن دنبال بهانه هاي عجيب غريب مي گشت ازش خواستم که اگه واقعا ديگه نمي خواد باهم کامل حرف بزنيم تا يه هفته بعد پشيمون نشه زنگ نزنه عذر خواهي کنه چون واقعا خسته شدم از اينکه مدام بدون توجه دلمو شکست و دوباره بعد يه مدت اومد همه چي از نو. داشتم همينارو بهش مي گفتم که گفت پشت خط دارم 5 دقيقه ديگه زنگ بزن بعد قطع کرد منم ناراحت شدم هميشه وقتي ناراحت و عصبانيه هر رفتاري مي خواد مي کنه بعد انتظار داره بخشيده بشه به خاطر همين بهش زنگ نزدم نيم ساعت بعد زنگ زد قطع کردم دوباره 1 ساعت بعد زنگ زد جواب ندادم 5 دقيقه بعداس ام اس زد که ديگه بهم زنگ نزن رفتارش مثل بچه هاي 2 ساله بود من ناراحتم که بعد 2 سال انرژي گذاشتن و همه جوره بودن نمي تونه چهار کلمه حرف بزنه بفهمم چشه  يا براي دوستيمون احترام قائل شه. بهش زنگ نمي زنم ولي مي دونم 1 هفته ديگه زنگ مي زنه نمي دونم چه عکس العملي نشون بدم نمي خوام قطع بشه ولي در صوتيکه وضعيت رفتارش عوض بشه  ولي نميدونم چطوري. اقاي دکتر من دوستش دارم نميتونم چشمامو ببندم وفراموشش کنم انگار هيچ اتفاقي نيفتاده بعضي اوقات مي شد يه هفته با هم خوب بوديم. يه دفعه قاطي مي کرد ولي ديگه ابراز علاقه نميکرد. فقط يه بار تو تير موقع معاشقه تلفني بهم گفت دوستت دارم. ولي بعد حرفشو پس گرفت. يه بار رفتم تهران ولي عين قبل نبود باهام. از مهر ديگه کاملا تلفنم رو جواب نميداد. يه چند بار بهش smsزدم. خواستم برگرده. گفتم هنوز دوستش دارم. از ابان ديگه همينم قطع کردم. تا بهمن ازش خبر نداشتم تا بهم زنگ زد گفت مي خواد برگرده. گفتم تا کي؟ گفت تا هر وقت که تو نگه ام داشته باشي. يه ماه نشد دوباره گفت نمي خوامت. رفت. قبل از عيد زنگ زد دوباره گفت مي خوام باشم. بهم گفت تو مهر با 2 نفر دوست بودم باهاشون سکس نداشتم. ناراحت شدم. گفت يه مدتي سيگاري مي کشيده. خيلي متاسف بود. مي گفت بهت نياز دارم. ولي هيچ وقت نمي گفت دوست دارم حتي وقتي ازش مي خواستم که بگه. رابطه پر تنشي شده بود. هي مي رفت و ميومد. از شهريور يک کم با ثبات تر شد ولي هيچ وقت عين قبل نشد. مهر يادش رفت تولدم تبريک بگه. زنگ زدم بهش گفتم تولدمه. ناراحت شد. مدام ميگفت منو ببخش. فرداشم همين طور. روز بعد يه دفعه دوباره قاطي کرد بهم گفت من لياقت تو رو ندارم بهم ديگه زنگ نزن به صلاح منه. يه هفته صبر کردم. زنگ زدم که همين بحث خود ارضايي پاي تلفن پيش اومد. بعدش دوباره خوب شديم. ابراز علاقه ميکرد ولي هر وقت که خودش مي خواست نه وقتي ازش مي خواستم. تا اينکه اين سري که من در باره دخول ابراز تمايل کردم تا همين هفته مي خواست بياد منو ببينه که دوباره گفت نه . نظرتونو راجع بهش بهم بگيد من منتظر جوابتون هستم.

پاسخ من:

در رابطه شما نكات خيلي خوبي به چشم ميخوره. يكي اينكه خيلي راحت با هم حرف ميزديد و سعي ميكرديد با هم صميمي باشيد. يكي ديگه هم اينكه خيلي پر انرژي بوده و تو به هر طريقي سعي ميكردي كه حفظ اش كني. يكي ديگه هم اين كه خوب تجربه جديد و شايد منحصر به فردي در يك رابطه جنسي لذتبخش بوده است. شايد خيلي خصوصيات خوب ديگر هم باشد كه اگر با دقت نگاه كني بتوني پيدا كني. اما دوست عزيز من عاطفه و عشق شخصي ما در اين عالم امكان هم تا حدي مشمول قانون كلي "عرضه و تقاضا" ست. ببين وقتي ما كالاي ارزشمندي در اختيار داريم كه آن را به ديگران عرضه كنيم بهترين كاري كه ميتوانيم بكنيم اين است كه ضمن اطلاع رساني خوب و به اصطلاح نشان دادن و در ويترين گذاشتن آن اجازه انتخاب را از فرد مقابل نگيريم. از آنجائي كه شما در سن و شرايط بخصوصي هستي كه بشدت تحت تاثير افت و خيزهاي عاطفي قرار داري من بخودم اجازه اينكه به تو امر و نهي بكنم و بگويم چه كاري بكن يا نكن را نميدهم. به هرحال وضع وخيم و ناراحت كننده اي كه در آني برايم قابل درك است. من تنها ميتوانم بگويم كه "دو دوتا چهارتا"ي يك رابطه سالم و آرمشبخش چيست.

حالا من سوالي از تو دارم. فرض كن من 3  ك 3 تراپ يست خوبي هستم و در دانش و مهارت حرفه اي ام شك ندارم (حالا فرض محال كه محال نيست!) بعد شروع كنم هر روز به شما ايميل و تلفن زدن كه من ميخواهم به تو كمك كنم و چه و چه و چه...از امن اصرار كه حتما هفته اي 8 مرتبه وقت بگير و پيش من بيا و از شما هم البته شك و ترديد و سردرگمي و انكار. خوب نتيجه را لابد ميتواني حدس بزني و اگر هم نميتواني از هركس بپرسي برايت ميگويد كه اينكار هيچ كار درستي نيست.

عزيز دلم عشق هم مانند هر كاري و هر حرفه اي از روابط مشابهي تبعيت ميكند. چه اصراري داري كه براي متاع عاطفه و عشق خودت مشتري تعريف كني و با اصرار نادرست حق انتخاب را از خودت و از همو كه دوستش داري بگيري. مردان زيادي در اين دنيا وجود دارند كه بدنبال دلي چون دل تو ميگردند. فكر ميكنم لااقل بايد به خودت اين فرصت را بدهي كه مردي هم شان و در خور خود را بيابي كه در موقعيتي باشد كه بتواند از يكطرف نيازهاي تو را برآورده كند و از طرف ديگر درك درستي از ارزشهاي زنانه تو داشته باشد. چه بسا كه اين فرد همين الان در نزديكي تو باشد.

نميدانم آن مثال زنبور را برايت زدم يا نه؟ شايد بارها به زنبورهايي برخورده باشي كه ساعتها خود را به شيشه شفاف و غيرقابل عبور پنجره ميكوبند. صبح كه از خواب بلند شوي جسدش را ميبيني كه نااميد و بي رمق پشت درگاه پنجره تكان نميخورد. حالا اگر اين خانم زنبور يا آقا زنبور ما كمي نگاهش را باز ميكرد روزنه بازي كه آن گوشه اطاق به فضاي بيرون را راه داشت ميديد و خيلي آسان خود  را به فضاي زيباي گلهاي باغچه ميرساند. اين درس اول عشق و زندگي است: احترام به آزادي انتخاب ديگران. هرچند ممكن است شاگرد اول نباشي ولي اميدوارم در اين درس نمره مردودي هم نگيري. باز هم منتظر حرفهاي بعدي ات هستم.دفعه بعد دوست دارم با اين جمله شروع شود: اكنون كمي آرامتر شده ام و سعي ميكنم در آرامش كامل گذشته را پشت سر بگذرام....و

..................................

پ.ن:این وبسایت رو حتما ببینید. شاید به دردتون خورد

نوشته شده توسط  در ساعت 21:44 | لینک  | 

با چه مي توان عشق را به بند جاودان کشيد؟
با کدام بوسه ،با کدام لب؟
در کدام لحظه ،در کدام شب؟
مثل من که نيست مي شوم...
مثل روزها...
مثل فصل ها...
مثل آشيانه ها...
مثل برف روي بام خانه ها...
او هم عاقبت
در ميان سايه ها غبار مي شود
مثل عکس کهنه اي تار تار مي شود
با کدام بال مي توان
از زوال روزها و سوزها گريخت!
با کدام دست مي توان
عشق را به بند جاودان کشيد؟
با کدام دست؟
........................

پ.ن:مهم نیست اینو واسه چی نوشتم.
پ.ن:دیگه عاشق نیستم.
پ.ن:خوشحالم؟نمیدونم.
پ.ن:اینم من وسلوچ.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:45 | لینک 

ديشب دوباره خواب نیکتا رو ديدم. فکر اين دختر لحظه اي از ذهن من پاک نميشه. اينهمه جوامع مجازي؛ اينهمه آدم که همو پيدا ميکنند؛ من چرا نميتونم نيکتا رو پيدا کنم؟يه چيزايي براتون گفته بودم و اونم اينکه من و نيکتا دوران دبيرستان خيلي با هم دوست بوديم. ماني هم اون زمان دبيرستان يه دوستي داشت به اسم اميد(اسمش اين نيست ها! هيچ کدوم از آدماي اين وبلاگ اسمشون اين نيست!). اميد پسر بدي نبود؛ اما بعدها بد شد. درست از وقتي که از ماني جدا شد و رفت تو گروه بچه هاي خلاف. خوب؛ ماني براي ادامه تحصيل جايي خارج از اينجا بود؛ و موقع رفتن؛ به من گفته بود که اگه کاري داشتم به اميد بگم.اميد رتبه دو رقمي تو کنکور آورده بود؛ و بهترين دانشگاه ايران درس ميخوند.من هم موقع کنکور زياد ازش استفاده کردم و اون هم از هيچ چيز براي من دريغ نداشت. از کتاب و جزوه و تست گرفته تا کلاسهاي خصوصي رياضي و فيزيک وشيمي. نزديک کنکور بود که ديگه من و نيکتا و اميد حسابي پسرخاله شده بوديم و اميد روزي سه چهار ساعت به بهانه حل مشکلات درسي من! بهم زنگ ميزد و با هم صحبت ميکرديم. يادش به خير! گوشي تلفن زير پتو! و پچ پچ پچ! همينکه مامان يا بابا يه تقه اي به در اتاق ميزدن؛ جاي گوشي و کتاب عوض ميشد.اون سال کنکور من خيلي عوضي شده بودم؛ (يا قاط زده بودم؟ يه همچين چيزي) صحبتهاي تلفني من و اميد کنار؛ اشکان رو هم اضافه کن؛ ساعتها نامه نوشتن براي ماني هم روش! همش سینما و تاتر رفتن و پارتی گرفتن هم روش! مامان اینا به خاطر من زیاد میرفتن مسافرت؛ تا من درس بخونم! اونوقت بساط مهمونی تو خونه مهیا بود! تو حساب کن با این اوصاف من واقعا حقم بود کنکور قبول شم؟ یه بار امید به من گفت که یکی از دوستات رو با من دوست کن! من خیلی تنهام؛ دوست دختر ندارم؛ از دخترا میترسم و بهشون اعتماد ندارم؛ تو یه خوبشو به من معرفی کن؛ و از این حرفا. من بهش گفتم که دوستای من اهل دوست پسر بازی نیستند(واقعا دو سه تا دوست خوبی که داشتم؛ اهلش نبودن). و خودم هم اتفاقی بود که با مانی دوست شدم. برای اینکه از شر خواهشای امید خلاص شم؛ با نیکتا مشورت کردم و سحر؛ دختر خاله نیکتا رو برای اون در نظر گرفتیم. چون سحر 10 تا دوست پسر داشت و فرقی براش نمیکرد که بشه 11 ا! کار من با دادن شماره امید به سحر تموم شد و دیگه خبری از ماجرا نداشتم. مدتی گذشت که احساس کردم نیکتا فرق کرده ؛ یه جورای مشکوک میزد، من و نیکتا هیچ چیز مخفی از هم نداشتیم، ولی یه دفعه همه چیز فرق کرد. بعد از مدتها نیکتا اعتراف کرد که با امید دوست شده.گفت که یه روز امید از سحر میخواد بره خونشون؛ سحر نیکتا رو هم با خودش میبره؛و بعد از اون ماجرا امید زنگ میزنه به یکتا و میگه من از اول هم از تو خوشم می اومد. بعدها دوزاری من افتاد که منظور امید از اونهمه پیله بازی چی بوده. و میخواسته من نیکتا رو با اون دوست کنم. البته من هیچوقت نمیتونستم همچین پیشنهادی به نیکتا بدم. چون اون توی یه خانواده مذهبی بزرگ شده بود و اهل نماز و روزه و این حرفا بود. ولی در هر حال امید یه جوری خامش کرده بود. این ماجراها کشید تا یه سال بعد که امید از نیکتا خواستگاری کرد و نیکتا از من ومانی خواست نظرمون رو درباره ازدواجشون بگیم. مانی به شدت مخالفت کرد و گفت این به درد زندگی نمیخوره. چون مانی نیکتا رو مثل خواهر خودش دوست داشت ونمیخواست بدبخت بشه و راه اشتباهی بره. مانی مجبور شد بگه که اون گاهی از مواد مخدر استفاده میکنه، زیاد سیگار میکشه؛ و با خیلی ها رابطه داشته. اما نمیدونم چرا نیکتا به جای اینکه از حرفای ما نتیجه بگیره؛ رفته بود همشو گذاشته بود کف دست امید. و اینطوری شد که امید بهش گفته بود حق نداره با مانی و من حرف بزنه. توی همین هیر و ویری؛ یکی از نامه های نیکتا که به امید مینوشته؛ دست مامانش میفته؛ و از قضا توی اون نامه خیلی چیزا بوده؛ از جمله اینکه من باعث آشناییشون شدم:"من آرایه رو خیلی دوست دارم و نمیتونم ازش جدا بشم؛ ضمن اینکه اون هم دوست تو بوده؛ هم دوست من و هم باعث اشنایی ما شده!"و این جمله کافی بود تا مامان نیکتا که منو پیغمبر میدونست و به سرم قسم میخورد؛ بهم زنگ بزنه و بگه حق نداری دیگه با نیکتا حرف بزنی! و این شد که ما دو تا دوست کهنه و صمیمی؛ از هم جدا شدیم. و چند ماه بعد هم ما از اون محله رفتیم. بعد از دو یک سال از این ماجرا؛ وقتی اینا رو برای تو تعریف کردم؛ بهم گفتی اگه دوستی داشتی که اینقدر برات عزیز بوده؛ باید بری سراغش و بگردی و پیداش کنی و باهاش دوباره دوست بشی. من هم یه روز که حسابی دلم برای نیکتا تنگ شده بود؛ کلی سعی کردم شماره خونشون یادم بیاد؛ بعد بهش زنگ زدم؛ البته صدامو عوض کردم و یه جای اشتباهی رو گفتم. نیکتا خودش گوشی رو برداشته بود من مثل معشوقی که صدای عاشقشو میشنوه ضربان قلبم بالا رفته بود. نیکتا با تردید اسم منو صدا زد و گفت تویی؟ و کلی با هم حرف زدیم. هنوزم که یادم میاد گریم میگیره. چه دوستیهای با شکوهی تو عالم بچگی میشد داشت. ولی حالا سال به سال احساساتم کمتر و کمتر میشه. گفت که دلش خیلی برام تنگ شده و من باید ببخشمش و همه چیزو برام توضیح میده و کلی حرف برام داره*(we caried and caught up on each others life).بهش گفتم امید به درد تو نمیخوره باهاش خوشبخت نمیشی؛ ولش کن بره؛ گفت: دیگه نمیتونم. و معنی این دیگه نمیتونم رو هیچوقت نفهمیدم. نمیدونم چه اتفاقی افتاده بود که دیگه نمیتونست؟ البته یه حدسایی میزدم. چون چند بار بهم گفته بود که امید بهش گفته: استادمون گفته باید قبل از ازدواج تفاهم سکسی داشته باشین؛ و ما باید رابطه داشته باشیم. و این شد که ما یه قرار تو دانشگاه من گذاشتیم برای رسیدن اون روز لحظه شماری میکردم تا اینکه روز قبلش نیکتا به من زنگ زد و گفت نمیتونه بیاد؛ چون امید بهش اجازه نداده! حالم گرفته میشه از اینکه یه دختر وقتی به پسر میرسه؛ دست و پاشو گم میکنه و همه چیز رو از یاد میبره. همه دوستا و دوستیهاشو فراموش میکنه و همه حرفها رو کف دست پسره میذاره. از زنی که برای خودش حریم شخصی و هویت شخصیتی قایل نیست خوشم نمیاد. بعد ها من از یه دوست مشترکمون که همسایه قبلیمون بود شنیدم که نیکتا با امید ازدواج کرده؛ علی رغم مخالفت پدر و مادرش. میگفت روز عقدش هیچ کسی جز چند تا از دوستاشون نبوده.بعدها دیگه اونا هم از اون محله رفتند و من الان مدتهاست از نیکتا بیخبرم.نمیدونم چرا اصرار به پیدا کردن و بودن با نیکتا دارم؟ ولی انگار بدون وجود اون؛ نیمی از بهترین خاطرات بهترین سالهای جوونیم گمه.
............................
* اگه یادم باشه؛ از این به بعد سعی میکنم یه اصطلاح انگلیس بنویسم؛ تا تویی که وقت میذاری و میای اینجا؛ یه چیزی هم یاد بگیری. البته شاید خیلی از من بیشتر بلد باشی.
و اینجا این یعنی»ما گریه کردیم و کلی حرف روی هم انباشته شده بود از زندگیمون که به هم بگیم.
انباشته شدن چیزی: caught up on something

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:30 | لینک  | 

تا حالا شده يه قولي به خودتون بدين؛ يه تصميمي بگيرين، يه عهدي با خودتون ببندين که به يه ثانيه نکشيده بزنين زيرش؟ من که شديدا اينطوريم و چنان پيش خودم اعتبار دارم و به قول معروف قولم قوله!! که نگو! * هميشه اول ترم تصميم ميگرفتم جزوه هامو مرتب بنويسم؛ از همون اول درسامو مرور کنم؛ سر کلاسها حاضر باشم؛ و خلاصه بشم يه دانشجوي نمونه که بدون نياز به تقلب نمره اش رو بالا ببره! توي اين 12 ترم؛ اگه پشت گوشمو ديدم؛ اين کارا رو هم کردم! در عوض همش شب امتحان منت هزار نفرو بکش و ...مالي هزار نفرو بکن؛ تا محض رضاي خدا شب امتحان یه ساعت جزوشونو بهت قرض بدن بري کپي کني!
*وقتی میبینم خیلی اینترنت استفاده کردم؛ با خودم عهد میکنم و قول میدم که روزی یک ساعت بیشتر از اینترنت استفاده نکنم؛ و درست فردای همون روز 10 ساعت رو توی دو روز تموم میکنم!

*وقتی فیش موبایل میاد و میبینم 18000 تومن فقط هزینه sms هاییه که به بر و بچ زدم و بهشون حال دادم، تصمیم میگیرم جز مواقع ضروری!! sms نزنم؛ و درست همون ساعت که این تصمیم رو گرفتم؛ کل کل با یکی از دوستام شروع میشه و 58 تا sms ناقابل! توی همون یه ساعت! رد و بدل میشه!

*و توی این شرکت جدید؛ قول دادم به خودم که اصلا وبلاگمو اونجا چک نکنم و وبگردی هم نکنم! و جاتون خالی؛ به خاطر غیبت یک ماهه و زود هنگام رییس! روزی 1ساعت وبگردی میکنم!

* و توی این محل کار جدید؛ تصمیم میگیرم که از همون اول خودمو برای اونا بگیرم و بهشون محل ندم؛ ولی!!! همین الان از جلسه چند ساعته ای که توش پر از بگو بخند و شوخی و مسخره بازی و خاطره تعریف کردن بود ؛ اومدم سر میزم! کلی با همه بچه ها جور شدم بماند؛ بیشتر از همیشه هم با همه گرم گرفتم و پسرخاله شدم!؛ باز هم بماند؛ با پسرها بیشتر از دخترها میشنگم! هم بماند!

باز هم چون من به خودم قول دادم دیگه هیچوقت!! اینجا پستی ننویسم! و آپ نکنم! اینو براتون نوشتم تا شما هم کمی از من یاد بگیرین و به قولهایی که به خودتون میدین، مثل من عمل کنین!
...............................................
پ.ن:من مطلقا سلوچ رو نميشناسم. سلوچ براي من همونيه که: رضا؛ دلقک؛ باران؛ صادق؛ .. هستند. يعني يک نويسنده و خواننده وبلاگ. نه چيزي بيشتر؛ نه چيزي کمتر.
پ.ن:من همينم که ميبيني! من مغرورم؛ غرور دارم؛ زيادي هم دارم؛ اما غرورم کاذب نيست. البته دوستاي خوبم اين غرور رو به اعتماد به نفس ترجمه ميکنند؛ من واقعا اعتماد به نفس بالايي تو خودم ميبينم؛ اين کسي رو آزار ميده؟ اگه کسي زجر ميکشه از
نوشته هاي من؛ نخونه خوب! اینهمه وبلاگ و وبسایت خوب هست که نویسنده هاش همش دارن مینالن و از اینکه اعتماد به نفس ندارن گله میکنند و رنجه موره برای اینکه کسی تحویلشون نمیگیرهِ خوب اونا رو بخون.
دوست خوبم! اگه احساس میکنی نوشته های من که به نوعی حرفهای بی نقاب من هستند؛ شعورت رو زیر سوال میبره؛ و احساس میکنی من قوه درک و فهم تو رو به بازی گرفتم یا دارم به شعورت توهین میکنم؛ مطلقا راضی نیستم که ذره ای از وقتت رو با نوشته های من تلف کنی. اگه احساس میکنی از دوستی با من پشیمونی؛ هیچ مسئله ای نیست؛ میتونی کم کم قطعش کنی و تیشه به ریشه این آشنایی مجازی و دیرینمون بزنی. فقط ازت خواهش میکنم: اینقدر شجاعت داشته باش که با اسم خودت نظرتو بهم بگی. اگه از بقیه دوستامون خجالت میکشی، میتونی بهم ایمیل بزنی. قول میدم با ظرفیت باشم.پ.ن:
این اون چیزیه که که من توی اولین پستهای وبلاگم نوشتم. هنوز هم همینطوره: من اینجا نه دنبال شهرت و محبوبیتم؛ نه دنبال خالی کردن عقده های روانیم(نمیگم ندارم؛ هیچ انسانی کامل نیست)؛ نه به دنبال دوست پسر یا شوهر(از هر دوتاش عالیشو دارم؛ اونقدر عالی که تو فکرشو نمیتونی بکنی)؛و نه به دنبال اینکه توجه کسی رو به خودم جلب کنم! مطمئن باش یه دختر هزاران هزار وسیله لوندی داره که نوشتن توش گم بشه!
پ.ن: دوستای گلم؛ از حاشیه رفتن بدم میاد؛ ولی گاهی مجبورم برم! ببخشید. همتونو دوست دارم.

..............................لحظه ای با من باش...
ميان راه عشق
نه راه بازگشت نه پاي پيش
چه جبر مبهمي !!
عشق را براي عشق کشته ايم
هوش را براي فهم
زندگي بپاي مرگ سر به سر
و منطق من و تو با هميم
هميشه بي اثر !
صداي خسته ايم
هميشه بي ثمر ..

سراینده: علی کوچیکه

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:5 | لینک  |