...........................................................

لحظه ای با من باش...
سکوتم آبستن فرياديست
که عشق را به نفرت ميکشاند
و انتظار گل ميدهد
در بي کسي لحظه هايم
عاشقانه هايم
زير قدمهاي سربي عاقلانه هاي تو
دم بر نمي اورند
و ميميرند در هذيان مرگ خويش
و لحظه هايم
خودشان را با امتداد نگاه تو دار ميزنند
عشق هم زخمي توست
و تپش لحظه هاي من و تو
هر چه آرامتر هستي خويش را
مي لغزاند زير پنجه وحشي عدم
نيست ميشويم
تو
من
و حتي عشق
................................
خوب بید؟ 50 تومن میشه!
تنها تر از یک برگ... با بار شادیهای مهجورم... آرام میرانم؛ تا سرزمین مرگ... در سایه ای خود را رها کردم؛ در سایه بی اعتبار عشق... در ساحل فرار خوشبختی...
من چقدر بزرگ شدم. عاشقانه های من خیلی قدیمی اند. 14 سال پیش؟ خودش یه عمره. از این به بعد میخوام برگردم از گذشته خودم رو بنویسم. از همه آدمهایی که تو زندگی من اومدند و رفتند. اینجوری یه مروری هم روی خاطراتم میشه. از اول همین دفتر شروع به نوشتن میکنم. اولیش با همایون شروع میشه............................
پ.ن: براتون یه ویدئو گذاشتم. حالشو ببرین. در ضمن: دوستای گلم؛ اینا فقط محض خنده است. نیازی به نقد کردن من و یا سلوچ؛ اگه چیز خنده داری براتون میذاریم نیست.
...............................
پ.ن:
* این شبکه لوس ایران میوزیک هم که دیگه شورشو در آورده؛ (به روم نیارین که هر شب هم تماشاچیشم!) این دختره که با شهاب بخارایی میخونه و براش لب خونی میکنه؛ یه جورایی شده هووی من. هر وقت اینو میذارن؛ مانی صداشو بلند میکنه و با دقت میبینه. همش هم از این دختره تعریف میکنه:
:چقدر نازه! چه عشوه ای داره!
#: از من که نازتر نیست! تازه من که ادا اطوارم از اون بهتره!(با اخمهای درهم و حسودی زیاد)
: مگه من با تو مقایسه اش کردم؟ تو هم نازی!
#: تو هم! نه؛ فقط تو نازی! هیچ کس دیگه ای نه قشنگه؛ نه نازه؛ نه ادا اطوار خوشگل داره.
: اهه! مگه میشه؟!
#: همین که گفتم! چی ؟ یعنی از من خوشگل تر هم هست؟!
: نه! تو از همه بهتری! تو که جای خود داری!(و از این پاچه خواریها!)
حالا خوبه هر کی رو که دوست داره و ازش خوشش میاد؛ یه جورایی تو مایه های خودمه! مثلا همین ماریا شاراپوآ؛ یا همین چارلیز ترون! وگر نه که دمار از روزگارش در می آوردم! نمیدونم چرا این خانوما اینقدر حسودن؟!
برای تلافی من هم هر و قت شادمهر میاد؛ میرم جلو و به شدت براش بوسه میفرستم! و قربون صدقه اش میرم! ولی مانی فقط هر هر به من میخنده!
*این یارو پسره که اومده ترانه برره ای!! میخونه رو دیدین؟ مانی همینطور مونده بود و بر و بر نگاش میکرد و میگفت: خجالت نمیکشه این؟ خوب؛ بلاخره اینجوری هم یه نوع مشهور شدنه دیگه!
*از همه چیز که بگذریم؛ من عاشق این دی جی غضنفر هستم! به خصوص برنامه هایی که با پریا داره! این دی جی غضن؛ نمونه کامل یه پسر خار(بیب!) و مادر(بیب!) است!
*این سریال اولین شب آرامش هم که همش من و مانی رو میبره به خاطرات گذشته؛ یه جورایی هم عصبیم میکنه. یه جمله هاییش؛ باعث میشه مانی برگرده و رو به من یه نگاه معنی دار بندازه. همینش خیلی بده.
* یه از خدا بیخبری؛ مشعل شوفاژ ساختمون رو دزدیده؛ و ما الان یه هفته است که آب گرم نداریم! برای رفتن به حموم؛ با کتری و پارچ و قابلمه! و با مدد گرفتن از انرژی ویو! و صوت! و گاز طبیعی! و برق! آب گرم میکنیم و مثل غار نشینها میریم حموم! خدایا! این انسانهای اولیه چیکار میکردن تو زمستون؟ حتما سالی 2 بار حموم میکردن!
* این هفته به هر کدوم از دوستام زنگ زدم؛ بدون استثنا داشتن باقالی! پاک میکردن! حتی النا، که تو عمرش دست به سیاه سفید نزده بود! من هم جو گرفته شدم! و 12 کیلو باقالی خریدم! حالا مثل خر موندم تو گل! همش داره میگنده کسی هم نیست پاک کنه! بعد که به مادر شوهرم گفتم، هر هر به من خندید! و گفت: آخه تو این دور و زمونه که نباید کارای عصر حجر رو انجام داد! ما ایرانیها بین تجدد و تحجر گیر کردیم و کور کورانه و ناخود آگاه، یه سری کارای قدیمی رو از سر عادت انجام میدیم! مثلا اونایی که کف خونه رو سنگ اعلا میکنند و روشو موکت!!
آخه عزیز من؛ هر زمانی که اراده کنی؛ توی چله زمستون حتی؛ باقالی سبز و آماده فریز شده هست! لازم به اینهمه ذخیره سازی نیست که! بعدش دیگه روم نشد به مامان هم همینو بگم و مسخره ام کنه!
.........................................
اگه تونستید حتما این ویدئو رو ببینید؛ اگه دیدید؛ نظرتون بگین. برای دیدن به فلش پلیر نیاز دارید.
............................................
پ.ن: آقای آدم شناس روانشناس! ممنونم از دلسوزی بی موردتون! آخه همه حرفا رو که نمیشه گفت!
.............................................لحظه ای با من باش...
شايد کسي که عاشق شيب تند ورودي کوچه اش است
و پنج شنبه ها و دوشنبه ها به گلدان تازه اش آب خواهد داد،
بي آنکه خودش بداند، کمي خوشبخت است.
« من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم،
من به نوميدي خود معتادم»
نکته اخلاقي: (برگرفته از کتاب اخلاق مسعودي)
بنگريد که تلافي کردن تا چه حد در زندگي اين نوع دو پا اثر گذار است که تا همچنان حرکتي پيش ميروند. پس اي قوم هيچگاه عملي مرتکب نشويد که شخصي را به تلافي بر انگيزاند چرا که ممکن ميباشد که ایشان روزي روي سرتان برينند!
.......................................................
لحظه ای با من باش...
بي تو اي سرو روان با گل و گلشن چه کنم زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم
آه کز طعنه بدخواه نديدم رويت نيست چون آينهام روي ز آهن چه کنم
برو اي ناصح و بر دردکشان خرده مگير کارفرماي قدر ميکند اين من چه کنم
برق غيرت چو چنين ميجهد از مکمن غيب تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم
شاه ترکان چو پسنديد و به چاهم انداخت دستگير ار نشود لطف تهمتن چه کنم
مددي گر به چراغي نکند آتش طور چاره تيره شب وادي ايمن چه کنم
حافظا خلد برين خانه موروث من است اندر اين منزل ويرانه نشيمن چه کنم
............................
لحظه ایظه ای با من باش...
دنياي غم انگيز نادرستي داريم
خيلي ها سهم شان را
در اشتباه يك باور ساده از دست داده اند
خيلي ها رفته اند رو به راهي دور
كه نه دريچه اي چشم به راه و
نه دريايي كه پيش رو
عبور از اين همه هياهو
دشوار است

بینایی، با به تصویر کشیدن روزی بارانی، از یک حوزه ی اخذ رای آغاز می شود. رییس حوزه، بی صبرانه به ساعتش می نگرد و علی رغم اینکه ساعت ها از صبح گذشته، ولی هنوز حتا یک مراجعه کننده نیز جهت دادن رای، به حوزه وارد نشده. باور کردنی نیست. همه ی افراد حاضر در حوزه، نمی توانند برای عدم حضور مردم، دلیلی قانع کننده بیابند. رییس حوزه، با وزارت کشور تماس می گیرد و در می یابد که این بحران، بر کل کشور سایه افکنده و تمامی حوزه های اخذ رای، خالی از جمعیت است. کسی در خیابان ها دیده نمی شود. خیابان ها و معابر، خالی از حضور شهروندان است و همه، علیرغم اینکه به دلیل رای گیری اداره جات تعطیل است، به درون خانه هاشان خزیده اند و گویا هیچ کس، حتا یک نفر، حاضر به دادن رای نیست!
راس ساعت سه بعد از ظهر، همه چیز تغییر می یابد. علی رغم بارش باران، مردم از خانه هاشان بیرون می آیند و صفوف طولانی، در مقابل حوزه های اخذ رای شکل می گیرد. هیچ کس نمی داند که چه بگوید. آخر شب، پس از اتمام زمان انتخابات، وقتی آرای مردم شمارش می شوند، دولت در می یابد که 83% آرا، سفید است!
ضربه ی شدیدی بر دولت وارد شده. دولت، انتخابات را باطل اعلام می کند و قرار بر این می شود که یک شنبه ی هفته ی بعد، مجدداَ رای گیری شود.
هفته ی بعد، پس از شمارش آرا، در می یابند که تعداد آرای سفید به 87% رسیده است!
ساراماگو، این نویسنده ی توانا، با قلم جادویی خویش چنان خواننده را به سحر و جادو می کشاند که دست بر داشتن از ادامه ی رمان غیر ممکن می نماید. دولت، سریعا دستور حکومت نظامی صادر می کند و علی رغم تلاش های مقامات امنینی، هیچ سرنخی از رای دهندگان و بحران موجود، به دست نمی آید.
بحران، با رسیدن یک نامه از سوی فردی ناشناس، وارد مرحله ی جدیدی می شود: در آن نامه، نویسنده بر این باور است که رای سفید با «کوری سفید» که چند سال قبل بر کشور حاکم بود، در ارتباط است! نویسنده، عامل تحریک مردم را همسر چشم پزشکی می داند که در ایام کوری سفید، کور نشده بود... نویسنده ی نامه، شخصی نیست جز همان سارق اتومبیل اولین فردی که کور شده بود!
یک تیم امنیتی، موفق به شناسایی آن مرد می شوند و ادامه ی حکایت، بر می گردد به آخرین پاراگراف از رمان کوری. بار دیگر با تک تک افراد رمان کوری مواجه می شویم. مرد سارق اینک از همسرش جدا شده و تنها زندگی می کند. زن جوان روسپی با پیرمردی که چشم بند سیاه بر چشم داشته، ازدواج کرده و چشم پزشک و همسرش، منکر داشتن خبری از آرای سفید هستند...
اگر داوران جایزه ی نوبل می توانستند به یک نویسنده دو بار این جایزه را اعطا کنند، «بینایی» استحقاق اخذ چنین جایزه ای را داشت. این رمان، بدون کوچک ترین حذفی، اخیرا به زبان فارسی انتشار یافته و به بازار کتاب عرضه شدخ است. مترجم بینایی، کسی نیست جز کیومرث پارسای، که پیش از این هم دو کتاب آخر ساراماگو، «دخمه» و «مرد تکثیر شده» را با ترجمه ی زیبایشان به خوانندگان فارسی عرضه داشته بود. البته گفتنی است که از همین مترجم، آخرین رمان گابریل گارسیامارکز، تحت عنوان «روسپیان غمگینی که من می شناختم» در انتظار اخذ مجوز می باشد.
ژوزه ساراماگو، ماه گذشته در نشریه ی El pais به استقبال و دفاع از کتاب جدیدش رفته و در مقاله ای تحت عنوان «آنگاه که بازار فرمان می راند» [این مقاله تحت عنوان «از دموکراسی چه باقی مانده؟!» در نشریه ی لوموند دیپلماتیک Le monde diplomatique نیز عینا انتشار یافت] به دفاع از خود و اثرش پرداخت.
لینک دانلود کتاب کوری رو برای عزیزانی که هنوز موفق به خوندن این رمان تاثیر گذار نشدن؛ اینجا میذارم. حجمش 1.۸ مگ و فرمت pdf هست.
.........................
پ.ن: ممنونم از این همه بی تابی و نگرانی شما در مورد سلوچ بدبخت بیچاره! واقعا من با اینهمه ابراز احساسات!! نمیدونم چیکار کنم! حتی این آرایه بی معرفت هم سراغی از ما نگرفت!
.............................................لحظه ای با دختر بازیهای سلوچ!...
دختري از كوچه باغي مي گذشت
يك پسر در راه ناگه سبز گشت
در پي اش افتاد وگفتا او :سلام
بعد از آن ديگر نگفت او يك كلام
دختر اما ناگهان وبي درنگ
سوي او برگشت مثل يك پلنگ
گفت با او :بچه پرروي خفن
مي دهي زحمت به بانويي چو من؟
من كه نامم هست آزيتاي صدر
من كه زيبايم مثال ماه بدر
من كه در نبش خيابان بهار
ميكنم در شركت رايانه كار
دختري چون من كه خيلي خانمه
بيست وشش ساله-مجرد-ديپلمه
دختري كه خانه اش در شهرك است
كوي پنجم- نبش كوچه- نمره شصت
در چه مورد با تو گردد هم كلام؟
با تو من حرفي ندارم والسلام!!!
پ.ن! اگه دوست داشتید از این عکسا بگین تا ادامه اش رو پست بعدی بذارم!
*مانی مدتی رفته ماموریت و من وقت کردم به خیلی چیزها که ازشون غافل بودم برسم. از سر زدن به خیلی از دوستا گرفته، تا رفتن و موندن خونه مامان بابام. اتاق من هنوز اتاق منه؛ با اینکه مدتهاست شده اتاق مهمون. صبحها با صدای جیک جیک شلوغ گنجشکها از خواب بیدار میشدم و بوی یاس باغچه مشامم رو پر میکرد بابا رو میدیدم که صبح زود رفته تو حیاط و داره باغچه رو آب میده و با گلای رز حرف میزنه و احوالشون رو میپرسه. این حال و هوا همش منو به روزرهای اضطراب و دلشوره داشتن میبرد.حتی صبح که با این احوال از خواب پا میشدم؛ فکر میکردم اون روز امتحان دارم. بی شک این حس و حال از 22 سال زندگی کردن در گذشته توی این خونه و از این 22 سال 15 سال درس خوندن نشات گرفته بود.
*چند شب پیش با چند تا از دوستای مجازی یا وبلاگی یا اینترنتی و یا هر چه که تو اسم میگذاری؛ چت میکردم.یه حس و حال خوب و لذت بخشی داشتم و به واقع از همکلام شدن با دوستای مجازیم لذت بردم.آرمیتا؛ رضا؛ علی؛ مرتضی؛ مهرداد؛ لیلا؛ شیرین؛ امیر؛ شقایق؛ شروین و ستاره. از همتون ممنونم شب خوشی داشتم.
*همیشه از بچگی خدای من یه شکل خاص بود. البته اون اوایل که از مامان میپرسیدم خدا چه شکلیه؟ و جواب میداد نوره، من همیشه تو ذهنم یه گلوله نور از خدا مجسم میکردم. نه مثل خورشید؛ یه جورایی غریب بود. شبیه خورشیدی که تو دفتر نقاشیم میکشیدم بود. ولی بعدها که بزرگ شدم خدای من بزرگ شد و شکل گرفت. یه مرد با موهای مشکی و بلند و فر های ریز ریز ، با یه لباس یه سره سفید، ابروهای پر پشت، چهره مردونه و زیبا؛ و صورتی که هم استخونیه و هم شکیله. روی یه صندلی چوبی تو یه اتاق خالی و بی انتها نشسته و من هر وقت دلتنگ بودم؛ هر وقت سر در گم بودم؛ هر وقت عرفانی میشدم؛ هر وقت ناراحت بودم و گلایه ای داشتم؛ حتی وقتی خوشحال بودم وتشکری میخواستم بکنم؛ میرفتم رو به روش روی زمین می نشستم؛ سرم رو روی زانوش میذاشتم؛ و اون موهای منو نوازش میکرد و من براش از همه حرفهای دلم میگفتم. الان مذتیه که هر وقت میرم؛ میبینم خدای من سر جاش نیست. احساس میکردم سایه خدا دیگه روی سرم نیست و هر وقت بهش مراجعه میکردم به در بسته میخوردم. از ش دلخور میشدم و این آخریها دیگه دوستشم نداشتم و شاید به خاطر بعضی چیزها بهش ناسزا هم میگفتم. ولی جمعه که اون تصادف وحشتناک جلوی چشم من اتفاق افتاد و من آخرین ماشینی بودم که رفتم تو شکم تریلی که چپ کرده بود و چرخاش تو هوا میچرخید؛و به وسیله ترمز ABS ماشین مانی، وقت ترمز گرفتن فرمون داشتم وتونستم ماشین رو کنترل کنم؛ و از حداقل تیکه تیکه شدن نجات پیدا کرده بودم؛ فهمیدم که خدا هنوز هم کنار من هست و هوامو داره؛ اما من نمیبینمش. توی ماشین نشسته بودم و زار زار گریه میکردم؛ اونایی که از ماشینهای دیگه اومده بودند و یا از طرف دیگه اتوبان ماشیناشون رو ول کرده بودند و به سمت صحنه تصادف اومده بودند مدام صلوات میفرستادن و خدا رو برای من شکر میکردند و میگفتن خیلی شانس آوردم؛ گریم واسه چیه؟ فکر میکردند که من ترسیدم؛ یا از دیدن اون آدما که لای ماشینا آش و لاش شده بودند شوکه شدم.
*رضا قصد داره یه قرار وبلاگی برگزار کنه. من هم اگه خدا بخواد سعی میکنم بیام. هر کی دوست داره بیاد بگه؛ تا هماهنگ کنیم. البته توی این قرار هر کی دوست نداره میتونه خودشو معرفی نکنه.
...............................لحظه ای با من باش...
يك شاخه گل در شيشه ي خالي نوشابه
يك عكس از ده سالگي ِ بچّه موشي كه↓
دارم پنير دزدي ام را زير تاريكِ ↓
يخچال خاموش تو… قايم كرد جيغش را!
جا كرد لاي دست هايي سرد جيغش را
كه در تشنّج هاي اين تب عاشقم باشي
اصلا فقط يك روز و يك شب عاشقم باشي!
دزديدمت از خواب و بيداري دخترها
و زندگي كردم كنار خاطراتت با…
و زندگي كه احتمال بي تو مردن بود
مثل كبودي هاي روي گردنت « من » بود
اين آدم بي كلّه كه از ماه افتاده ↓
با كفش هاي خنده دارش راه افتاده ↓
در قصّه هاي مرده ي جنّ و پري هايم
زل مي زند به گريه ي نا مادري هايم
زير پتوي خيس و سنگيني كه بيدارم!
احمق ! نمي خواهي بفهمي دوستت دارم؟!
آتش مي اندازي به رؤيا هاي آدم كه
يك روز از من مي روي، خـُب به جهنّم كه ↓
افتادم از چشم خدايت به زمين/ لرزه!
از خواب هاي مرد من گمشو زن هرزه!!
اين عشق دارد ذرّه ذرّه ذرّه جانم را...
اين عشق دارد خرده هاي استخوانم را…
بس كن!
براي گفتن اين حرف ها ديرم!
بس كن عزيزم! دارم از سردرد مي ميرم
از بيت چندم در بياور زيرپوشت را
بيرون كن از كابوس امشب بچّه موشت را
اين شعر را راحت بكن از حرف سختي كه…
[ دارد مي افتد آخرين برگ درختي كه… ]
∏ ∏ ∏
و عشق… كه معتادِ هرشب قرص خوردن بود
و زندگي… كه سنگ قبر ِ كوچك من بود
و هي صدايي كه بلندت كرده از …
- خوبي؟!
هذيان غمگيني كه به چي مشت مي كوبي؟؟؟
جيغ زني كه سعي / كرده انتخابش را
مثل سؤالي كه نمي خواهد جوابش را
جيغ زني كه هر شب از خواب تو پا مي شد
به زندگي ِ من گره مي زد طنابش را
جيغ زني كه مثل يك كابوس تكراري…
و بچّه اي كه خيس كرده رختخوابش را…
من از خواننده های وبلاگت هستم و تا حدی که از نوشته هاتون میشه فهمید با شما آشنا هستم. یه سوال دارم فقط خواهشا اگه میخوای جواب بدی راستشو بگو. این چند مدت همش به نوعی به خاطرات و یا هوس یا خوابهای عاشقانه با افراد غیر از مانی؛ اشاره میکنی. و جالب این است که این اپیدمی شده و تو وبلاگ خیلی ها میشه اینو دید. و جالب اینجاست که همه همونها هم میگن کلی شوهرشونو دوست دارن. سوال من اینه که: اینا رو میگین که تو وبلاگ چیزی گفته باشین،( که خیلی هم قشنگن؛ من هر روز چک میکنم که بخونم.) یا واقعا با اینکه شوهر خوب و زندگی خوبی داری؛ باز ته دلت؛ نه به دید بد؛ به علت عدم ارضای عاطفی، احساسی دنبال یک دوست داشت دیگه هستید؟
امیدوارم اینو مثل اون پست(؟) به دل نگیری؛ و ناراحت کننده نباشه.
خوب و خوش باشی همیشه؛ خواننده وبلاگت.
خوب، من میتونم در جواب این ایمیل تو بگم: به تو چه؟ دلم میخواد. هیچ نیاز و ضرورتی هم نبینم که برات توضیح بدم یا توجیه کنم. واقعا زندگی خصوصی و افکار پنهانی من که نزدیک ترین دوستامم ممکنه ازش بی اطلاع باشن؛ به توی غریبه چه ارتباطی داره که بیای فضولی و کنجکاوی کنی؟ نه اینکه ناراحت شده باشم؛ یا بخوام صدای مخالف خودم رو خفه کنم؛ نه؛این حقیقتیه. اما اینطور نمیگم و به این دلیل که خیلی مودبانه این سوال رو پرسیدی؛ و باز هم به این دلیل که خواننده وبلاگم هستی و من برای خواننده هام احترام زیادی قائلم؛ و باز به این دلیل که پسر هستی؛ و شاید بخوای در آینده ازدواج کنی؛ یا شاید هم اکنون همسری داری؛ و باز هم برای اینکه دوست ندارم با این نوشته هام تخم سوء ظن و بدبینی نسبت به زنها و دخترها رو تو دل مردها بکارم؛ و باز هم به این دلیل که خیلیها تو ذهنشون این سوال رو دارن و شاید بر مبنای دوستیمون روشون نشده بپرسن(شک ندارم تو هم دوستی آشنایی)؛ و برای اینکه یک بار برای همیشه خودم و تبرئه کرده باشم و از خودم در برابر افکار اشتباه؛ دفاع کرده باشم؛ براتون هر آنچه تو دلمه میگم تا خودتون قضاوت کنید.
اول اینکه: من فقط از قول خودم میتونم نظر بدم و حرفی بزنم؛ و به نوشته های وبلاگهای دیگرون که به گفته شما اپیدمی شده(منکه تا حالا ندیدم)؛ کاری ندارم. دوم اینکه باید عاشق شده باشی؛ عشقت به وصال نرسیده باشد(با اینکه میتوانست برسد و حتی بارها و سالها فکر وصال هم را داشته اید)؛ سالها از ماجراهای عاشقیت بگذرد؛ هنوز هم عشق و محبت معشوقت را به دل داشته باشی(چیزی پیش نیامده باشد که به مرحله آخر عشق یعنی تنفر رسیده باشی)؛ و در پس این سالها بارها و بارها به یاد معشوقت بیفتی این آخری ها هم مدام جلوی چشمت او را ببینی؛ تا بفهمی من چه میگویم. بی شک اگر هر کدام از این شرایط را نداشته باشی؛ به همان مقدار درک تو از احساسات و شرایط روحی و عاطفی من کم خواهد شد. قصه زندگی من شاید بی شباهت به داستانها و رمانها و فیلمهای مشهور نباشد. من بارها عاشق شده ام؛ اینکه میگویم بارها، تو از 6 سالگیم شروع کن و به 18 سالگی ختم کن. مهم نیست در این مدت من چند بار عاشق شده ام؛ کدامیک عشق بوده است یا کدامیک سراب؟ مهم این است که استعداد عاشق شدن را دارم. و تو اگر عاشق شده باشی؛ میدانی که عاشق شدن دست خود آدم نیست و عشق دقیقا همان چیزیست که با یک نگاه به سراغت می آید و دلت را میلرزاند و خنده هایت را میدزدد و گریه هایت را زیاد میکند. اینکه مدتها با کسی باشی ولی چندین وقت بعد احساس محبت نسبت به او داشته باشی؛ عشق نیست؛ دوست داشتن است. و نه تو حتی میتوانی تصمیم بگیری که عاشق چه کسی بشوی؛ یا عاشق چه کسی نشوی؛ یا حتی اصلا اراده ای در اصل عاشق شدن یا نشدن نداری. اگر اینطور بود هیچ معشوقی از عاشق گلایه ای نداشت؛ چرا که خود عاشق انتخاب میکرد؛ و کسی را برمیگزید که او هم محبتی به دل داشته باشد. حتی به نظر من سن و سال هم نمیتواند جلوی رسوخ عشق به قلبی را بگیرد. درست است که در جوانی و به خصوص نوجوانی دل تو برای عشق آمادگی بیشتری دارد. من از 14 سالگی با مانی آشنا شدم؛ و این آشنایی بر حسب اتفاق(تقدیر) بود که منجر به دوستی ما شد. و البته هیچ دوستی از ابتدا به قصد ازدواج نیست. به خصوص برای ما دو تا که اصلا امکان ازدواج با هم را نداشتیم(بعضی از خواننده های وبلاگ؛ و بعضی از دوستانی که میان اینجا؛ میدونن چرا). از همون ابتدای آشناییمون؛ درست؛ سه روز بعد؛ مانی برای تحصیل از من جدا شد؛ و ارتباط ما شد در حد نامه نگاری و گاهی تلفن؛ و سالی یک بار دیدن هم. آنوقتها هم همچین امکاناتی مثل چت و ایمیل و اینها نبود و واقعا ادامه رابطه ما خیلی مشکل بود و فقط میتوانم به سرنوشت ربطش بدهم. این بود تا وقتی کهوارد دانشگاه شدم این رابطه به همین شکل حفظ شد. درست همان روزی که نامه مانی رو دریافت کردم و توش ازم خواسته بود برای همیشه با او باشم؛ "تو" سر راه من قرار گرفتی و من نمیدانم چرا و چگونه با یک نگاه؛ عاشق شدیم. بعد هم که با هم آشنا شدیم؛ و هم من و هم تو؛ هر کدام برای خود؛ دلداری داشتیم؛ و هر چند در ابتدا تفهیم این موضوع به هم آسان بود و منجر به این تصمیم شد که فقط در حد یک دوست عادی با هم باشیم؛ بعدها شد بزرگترین مسئله زندگی من و زندگی تو. چرا که ما ناخواسته در یک رابطه گیر کرده بودیم و نه راه پیش داشتیم؛ نه راه پس؛ و به قول تو؛ من روی دست تو مونده بودم؛ همونطور که تو رو دست من موندی. خوب طبیعیست که 4 سال با هم بودنی که آغازش با یک عشق طوفانی و از نوع اول(با یک نگاه) بودن باشد؛ دو تا قلب را تا کجاها به هم وابسته میکند. خوب؛ توی این شرایط؛ بگیر نگیرهای رابطه من و مانی؛ و همینطور رابطه تو با دوست دخترت؛ گاهی ما را به هم نزدیکتر و گاهی دورتر میکرد. البته من همه اینها را برای مانی مینوشتم؛ و تا به حال تنها نکته ای که از مانی پنهان مانده؛ عشقی است که به تو داشتم. در واقع من تمام حرفا و کارهایی که ما با هم داشتیم را برای او مینوشتم؛ ولی نخواستم او بداند من هم به تو احساس عشق دارم. و او فقط میدانست که تو دوستم داری و من هم. تا جایی که مانی مجبور شد من را ترک کند و قرار ازدواجی که با هم گذاشتیم هم خود به خود کنسل شد. این هم برای من و بیشتر برای مانی (چون او عاشق بود و من فقط خیلی دوستش داشتم) سخت بود. ولی به خاطر یکسری رسم و رسومات مزخرف مجبور و ناگزیر به این جدایی شدیم. و آنجا بود که من به تو به طور جدی و به عنوان همسر؛ فکر میکردم. تو هم همینطور، ولی این وسط نمیدانستی با دوست دختر سابقت چه کنی. رها کردن او را به خاطر کسی دیگر بی انصافی محض میدانستی؛ چون او هم عاشق تو بود و حتما به سختی ضربه میخورد. توی همین بلبشو بودیم؛ که یک سال گذشت و عشقمون روی دستمون مونده بود. یاد اون سال که می افتم؛ پر از تشویش و اضطراب میشم. سالی که نمی دونستم؛ و واقعا مونده بودم باید چیکار کنم یا چی درسته؛ چی غلطه. و حتی نمیتونستم به تو که همیشه کوهی محکم برای من بودی تکیه کنم. چون تو هم دچار لغزش شده بودی.
توی این شرایط بودیم که من برای مانی نوشتم قراره برای ازدواج با هم فکر کنیم. و مانی بعد از اون نامه برگشت و یه دفعه همه چیز تغییر کرد. روز آخر نشستیم و حرفامونو با هم زدیم و دلامونو (ظاهرا) کندیم و خداحافطی هامونو کردیم. در عرض کمتر از یک هفته من و مانی ازدواج کردیم. خیلی سخت؛ با کلی مخالفت؛ با کلی تهدید و رنجاندن و رنجیده شدن و قهر و ناراحتی و دعوا و طرد شدن و هزار هزار مشکل دیگر؛ ولی ازدواج کردیم. یک هفته بعد که برای آخرین امتحان اومدم دانشگاه و تو منو دیدی؛ اصلا باورت نمیشد که ازدواج کردم. همینطور هاج و واج مونده بودی و با تردیدی که توی حرفات موج میزد؛ از من پرسیدی:" ازدواج کردی؟" و منتظر تکذیب حرفی که از دوستام شنیده بودی از طرف من بودی. مامان بابا تو رو خیلی دوست داشتن و از همون اوایل به تو به چشم دامادشون نگاه میکردند. نه که مانی رو دوست نداشته باشن؛ نه؛ بلکه تو رو به اون ترجیح می دادن. به خاطر شرایطت. خوب؛ این شد پایان رابطه من وتو و فکر میکنم از آخرین دیدار ما تا امسال؛ 6 سال گذشته. تو این شش سال؛ من چطور باید به کل تو رو از حافظه ام پاک میکردم؛ و اسمی ازت نمی آوردم و یادی ازت نمیکردم؛ با اینکه؛ عشق افلاطونی تو هنوز تو قلبم باقی بود و همونطور که ناخواسته اومده بود؛ ناخواسته هم مونده بود؟ وقتی ازدواج کردم همه چیز عوض شد و دیگه نمیتونستم از تو با هیچکس حرف بزنم. چند سال پیش یه وبلاگ تو بلاگ اسپات داشتم که همه حرفهای تنهاییمو به تو میزدم و به قول سهیل تخلیه میشدم. بعد که حسابی تخلیه شدم؛ اومدم اینجا یک کم عمومی تر بنویسم. اگه بگم پشیمون شدم دروغ نگفتم. این بلاگ علاوه بر اینکه برای تخلیه شدن برای من و نوشتن برای تو به کار میره؛ در حکم یه دفتر خاطرات برای منه؛ که سالها بعد با ورق زدنش حس و حال این روزهابرام زنده بشه. پس نه میشه توش دروغ نوشت( کهدر اون صورت انگار خودم رو گول زدم)؛ نه میشه حرفها و افکاری رو که این روزها از ذهنم میگذره؛ ننویسم. پس تویی که اینجا رو میخونی؛ باید با همه وجودم پذیرای من باشی. بخشی از من اون آرایه ایه که ازش ماتریس گرفتن و عاشقه؛ بخشی از اون؛ بدنه اصلیه که یک زن و همسر مانیه. اگه نخواستی میتونی منو ساسور کنی. اونجاهایی رو که نمی پسندی؛ حذف کنی. و جواب تویی که پرسیدی اینا رو الکی میگم؛ و یا چرا باوجود همسر و زندگی خوب به خوابها؛ خاطرات؛ و هوسها(؟!) با افراد غیر از مانی اشاره میکنم؟
این خاطرات بخشی از وجود منه؛ و این وبلاگ هم بخشی از روزانه های من. گاهی فکر و یاد گذشته از سرم میگذره و من میام اینجا مینویسم و تو میخونی. حالا به من جواب بده: تو چطور میتونی به چیزی که بخشی از گذشته ات رو در بر میگیره مطلقا فکر نکنی؟ آیا میتونی چنین کاری بکنی؟ و یا چطور میتونی به دلت بگی از فلانی بدش بیاد؛ در حالیکه دوسش داشتی و حالا هم لااقل ازش بدی ندیدی؟ این چیزها فقط یک فکر گذراست که میاد و میره. چیزی به اسم عشق بین من و هیچ کس نیست. دیگه نیست. شاید تا پارسال بود؛ اما حالا نیست. و شکل تکامل یافته این عشق ؛ تو وجود مانیه.من به خاطر مانی از عشقم گذشتم تا اون به عشقش برسه. پس این یعنی اینکه من در همون شرایط عاشقی و داغی، باز هم مانی رو انتخاب کردم؛ پس مادامیکه من کنار مانی هستم؛ یعنی همه چیز رو به راهه و من با اون احساس خوشبختی کامل میکنم. ارضای عاطفی کامل میشم؛ چون به شدت مهربونه و دوستم داره؛ شاید؛ در مورد عشق هنوز کمی احساس ناخوشنودی کنم. اینکه میخوام به اون فکر کنم شاید به این دلیله که نمیخوام دوباره عاشق بشم. دیگه نمیخوام عاشق کسی بشم؛ چون همسرم و زندگیمو دوست دارم. و تو جواب بده: آیا تضمینی هست که من دوباره عاشق نشم؟ خوب این خاطرات و اینکه هنوز فکر کنم عشقی در دل دارم؛ منو اغنا میکنه و مرور خاطرات عاشقانه؛ فقط و فقط به من سرخوشی از عشق میده و مانع عشق دیگه ای میشه. شاید هم گاهی به خاطر بی مطلبی از عشق گفتم. چون بیشتر مواقع جلوی خودم را میگیرم؛ کمتر سخن از عشق برانم؛ اما گاهی از دستم در میرود. اینجا یه چند نفری از آشنا ها هستند که میان و میخونن و همیشه بی صدا میرن. شاید کمتر از 4 نفر باشن. و اونها کاملا من و احساسات منو میشناسن و درک میکنند. و میدونند که بین من و مانی بهترین محبتهاست. در هر حال عشق من ماندگار شده؛ یا به خاطر فراق؛ یا به خاطر پاکیش. اگه یه کم باهوش باشی هم میتونی بفهمی عشق من کاملا روحی بوده که بهش میگم عشق خدایی.و اینکه در برابر عاشق شدن دیگران به خودم/باز هم من بی تقصیرم. این نوشته سهیل(عقاید یک دلقک) رو بخون؛ جواب خوبیه؛ نه؟
"تصور می کنم چنین عشقی آدمو جذاب و ظریف می کنه . چه طور بگم . یه جورائی بلند نظر و زیبا میشی ...می فهمی چی می گم ؟
به حرف هیچ کس گوش نده . قطعا مانی می دونه وقتی تو در زندگیش حضور داری یعنی این که به حد کافی دوستش داری . و چیزی هم نمی تونه رابطه شما رو تهدید کنه......
داستان تو خیلی زیباست .ببین چه معجزه ای اتفاق افتاده . تو با جادوی عشقت از یک آدم معمولی . یک جوون دانشجو . چه اسطوره ای ساختی....
همین چیزاست که انسان رو در دنیا خاص می کنه . اسطوره و عشق و البته و صد البته رویاها.....
برایت عشقی اتشین تر و دوست داشتنی عمیق تر آرزو می کنم ".
نميدانم آخر و عاقبت وبلاگ نویسی من که بیشتر پستهایم با اين همه دل گرفتگي شروع مي شود قراراست به کجا برسد. شايد هم اين فقط بهانه اي باشد براي گفتن اينکه من آن وبلاگ لعنتي را به خاطر چند تا کامنت تهديد و توهين تعطيل نکردم.ولي خـُب همه ي اينها چه اهميتي ميتواند داشته باشد؟
مهم فقط اين است که من هستم و براي اين بودن ؛نه توضيح ميدهم؛ نه معذرت ميخواهم؛ نه اجازه ميگيرم..................................................لحظه ای با من باش...
«اگه هنوز به يادم ميفته از بارون....»
[سکوت، سيگاري که...] نمي کشم! ممنون!
به خانه برگشتم مثل نامه ي آخر
که اسم خيس فرستنده مي چکيد از « نون »
- توشاعري مثلا؟!... که نمي توانم بي...
- تو عاشقي؟! که سرم درد کرده از مجنون
[ به شيشه مي زند انگشت هاي نا مرئيش
نگاه مي کند اين قصّه را از آن بيرون]
فقط براي خودم قبر کوچکي هستم
که چشم هاي تو را سعي / مي کنم مدفون
به من نگاه بکن! مرد گنده ميترسي؟!!
از اينکه مرده ببيني مرا... و يا از خون؟!!
به هم بزن همه ي خاطرات تلخم را
به زور هم شده چيزي بخور از اين معجون
به هم بزن گره روسري ِ خيسي را
که بسته است مرا به تبسّمي محزون
به هم بزن دو بدن را، بدون باراني
که سال هاست قدم مي زنند در «اکنون» .......................
پ.ن: شعر خیلی زیباییست. خودم خیلی خوشم اومد ازش! کلی حال کردم باهاش!
..........................................
پ.ن: به تازه واردین عزیز: نگار؛ گلسا؛ نسرین؛ م.میم؛ سر عشق (حبیبی)؛فریدون زاکانی؛ خوش آمد میگم.
..................................
لحظه اي با من باش...
بيا از نو به آغازمان باز گرديم
تو رفته بودي براي شعرهايم دفتري بياوري
و من قسم خورده بودم تا تو نيامدي از بهانه ها چشم بپوشم
قسم خورده بودم صدايي نباشم تا تو بيايي و ناگهان از تو لبريز شوم
تو ميان راه دچار حادثه شده بودي
و من ميان تبسم هاي تو نقش خورده بودم
و ناگهان هر دو دچار کابوس شبانه اي شده بوديم
که نه تنها شيرين نبود که آغاز تلخ جدايي بود
اکنون ساده تر مي انديشم:
چه کودکانه به دنيا نگريسته بودم
زماني که تو معناي تب و تاب شبانه ام نبودي
و امروز در نقطه پايان اين جدول خاموش ميان شعله هاي جهنم
ميسوزم و به ياد مي آرم که چه تلخ قسمهايم را شکسته بودم
راست ميگويي هنوز هم دير نشده
هنوز هم ميان دلواپسي هاي گاه و بيگاهم
ميتوانم در انديشه کلبه اي باشم بي ديوار
حتي اگر ديگر نه سوار رهگذري ميان جاده ها با اسب يال افشانش بتازد
و نه ميزباني تا به رسم گذشته ها،
شب نشين شعر و نان شراب زده باشد!
*مانی خوب میدونه که دوای درد گوساله اش (به قول خودش کره اسبش) رفتن و گربختنه. گریز از خودم و همه بودنم. گریز از همه آنچه منو در بر میگیره. اون خوب میدونه که چریدن توی یه عالمه گل و گیاه و علف؛ یا شنیدن صدای آب؛ یا رفتن و دویدن توی مزرعه های سرشار، غلت زدن روی اینهمه گلهای وحشی و بوی علف گرفتن؛ حال منو تا مدتاها جا میاره. حتی اگه بدترین دلتنگیها رو هم داشته باشم خوب خوب خوب میشم. و تو خوب میدونی که وقتی ما بی موقع زدیم توی دل دشت؛ یعنی حال من بد بوده. رفتیم جشنواره گل و گیاه محلات. خوب بود؛ فقط خیلی گرم بود.
*اکنون، زغال گداخته اي با دستهاي خيلي سرد را تجسم کن.بي قيدي، بي تفاوتي ، عدم تعادل روحي، کمبود عاطفي، عشق... تمام اينها چرت است؛ قلبم دارد بزرگ مي شود.کلمات(عاشقانه)قول و قرارها(آنچناني)هديه ها(بزرگ و کوچک)،...شايد فقط دانه هاي انار(که خورده شدند) و شاخه هاي گل(که خشکيدند) حقيقت داشت،هيس!اين زن ديگر گريه نمي کند.(بي آنکه سنگدل شده باشد)
*میدونین سیب آدم کجاست؟ خوب؛ من باید قسمتی از این سیب رو ببرم بندازم دور. راستش میترسم!
*صدف جون؛ ممنونم از جکات؛ خیلی خندیدم؛ خیلی با حال بود(به روت نمیارم همش تکراری بود!)
احسانه جونم ممنون از نفرینات مادر! نسرین جون؛ خیلی خیلی مرسی؛ پروانه ناز نازیم: سعی میکنم از این به بعد با بدترین ناسزاها طرفمو نوازش کنم ! ممنونم خانومی. و رضای عزیز: از نگرانیت! ممنونم!
ستاره: عزیزم ناراحتی مال آدمای سالمه! امیدوارم همیشه خنده رو لبات باشه.
پرتقال عزیز: منمونم بابت همه چیز؛ به خصوص فیلتر شکن؛ خیلی توپ بود. کریم جان: ممنونم ازت ؛آذر ؛ باران: مرسی از تجربه ات، عالی بود؛ ؛ سارا جون: من همون آرایه ام!؛ لیلا و امین: براتون آرزوهای خوب دارم؛ افسر وظیفه:ممنون از توجهتون؛ ری را ی گل و دوست داشتنی؛ دلم برات یه ذره شده دختر؛ نرگس گلم و زهره عزیزم:: ممنونم از محبتتون؛مانی؛ سلوچ؛ م.میم؛ و هنگ عزیز؛ و فرشید عزیز؛ از همتون متشکرم. و خیلیهای دیگه که با آفلاین یا ایمیل برام چیزای خنده دار فرستاده بودند.به همتون سر میزنم. راستی سارا جان،(18 ساله از همدان) جواب ایمیلت اومد؟راستی آرمیتا کو؟ و :
آدم شناس!: میخواستم ببینم هنوزم طرفدار وبلاگم هستی؛ که دیدم بله. حریصانه مطالبمو دنبال میکنی! برای اینکه دلت نشکنه؛ چون خواننده وبلاگمی؛ میگم که تو هر چی میگی درسته! قبول؛ تو کاملا درست منو شناختی؛ من از حرفای تو کا
ملا متحول شدم! الان دیگه برو خوش باش! چون تحویلت گرفتم و توی وبلاگ اسمتو آوردم! فقط یه چیز برای تو:
من اناري را ميکنم دانه به دل ميگویم :خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود!
.................................لحظه ای با من باش...
حالم خوب است، خيلي خوب
به صبح، اين غريبه ي روشن
لبخندي ندارم که بزنم
حالا از سياهي شب سياهترم
نگاه ملتهبم را کجا گم کرده ام؟
يا شايد؛
شايد آنرا کم کم از دست داده ام؟
در آيينه زياد مي نگرم
چيزي کم است
تمام اجزاي صورتم سرجايش است
اما چيزي کم است
زيبايي ام نا پديد شده!
پس زيبايي ام در اشتياق چشمهايم پنهان بود؟
( که نفهميدم آخر گم شد يا آرام آرام ته کشيد)
به همه مي گويم حالم خوب است، خيلي خوب
( دروغ هم نمي گويم)
نه! به هيچ چيز احتياجي ندارم
نه! به هيچ کس
(رنگ قهوه اي چاي و قهوه را هم
از زندگي ام حذف کردم
آب جوش، بي طعمي گوارايي دارد)
تو که از پرنده ها و خوشي و خوشبختي
حرف مي زني
جلوي خنده ام( يا شايد گريه ام) را مي گيرم
دست درون شکاف پيراهنم مي کنم
قلب يخ زده ام را
کف دستت مي گذارم.
هر چی بخوای خودتو نگه داری و بخندی و لج دنیا رو دربیاری؛ انگاری همیشه یه نیرویی هست که بیشتر و بیشتر به مبارزه دعوتت میکنه. امروز خیلی دلتنگم. نمیدونم دلتنگ چی؟ یا دلتنگ کی؟ نمیدونم. فقط میدونم دلم اینقدر گرفته که دیگه نمیتونم الکی بخندم یا حتی در برابر اصرارهای مانی؛ نمیتونم یه لبخند خشک یخی و مصنوعی تحویلش بدم. هیچ اتفاقی نیفتاده؛ که نباید می افتاد؛ تو زندگی من آب از آب تکون نخورده؛ فقط؛ دلم گرفته. مثل بیشتر عصرهای جمعه که دل تو میگیره و هیچ دلیلی هم براش نداری. امروز خونه موندم؛ چون هر لحظه امکان این هستش که اشکام سرازیر بشه. و میدونی که توی محل کار؛ از صبح تا شب؛ بلاخره یه چیز کوچولویی پیش میاد که دل نازکت رو بشکنه. و اونوقته که نمیتونی جلوی خودتو بگیری؛ و با اشکات هزار و یک سوال برای همکارات و دور و بریهات پیش میاری. الان که دلم گرفته و ناراحتم؛ شکست پذیریمم بالا رفته و دارم به حرفهای تویی که تو قسمت نظرات سه چهار پست قبل؛ من رو زیر باد ناسزا گرفته بودی و شخصیت منو زیر سوال برده بودی و جواب سطحی بودن بهش میدادی فکر میکنم. از حرفات دلگیر میشم؛ تویی که منو نمیشناسی؛ منی که تو رو نمیشناسم؛ رو به زانو در می آری؛ و خوشحال باش که تو هم به این دلگیریهای من دامن زدی؛ خوشحال باش که با حرفات منو گریوندی؛ خوشحال باش که تیرت به هدف خورد. آره؛ من امروز حتی از حرفهای بی پایه و اساس تو هم دلگیر شدم. حتی از نوشتن اینجا هم سرخورده ام. خلاصه که به تمام معنی داغونم، خرابم.
...................................................................
پ.ن:روز کارگر رو به همه کارگرهای محترم؛ که مثل... جون میکنن و چندرغاز میگیرن؛ و اگه صدای اعتراضشون دربیاد، سر و کارشون با اوینه(رییس سندیکای اتوبوسرانی) تبریک میگم.
پ.ن:اگه یکی بخواد بره زیر تیغ جراحی؛ براش چیکار میکنین؟ برای من هم بکنین.
پ.ن:شدیدا به یک آن ت ی فی لتر خوب که کار کنه نیاز دارم
مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.»
مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجهفرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجهفرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايهش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت...
پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خردهفروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آيندهي خانوادهش برنامهربزي کنه، و تصميم گرفت بيمهي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبتشون به نتيجه رسيد، نمايندهي بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»
نمايندهي بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:
آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.
نتيجههاي اخلاقي:
1. اينترنت چارهساز زندگي نيست.
2. اگه اينترنت نداشته باشي و سخت کار کني، ميليونر ميشي.
3. اگه اين نوشته رو از طريق ايميل دريافت کردي، تو هم نزديکي به اين که بخواي آبدارچي بشي، به جاي ميليونر...!!!
درجواب اين نوشته به من ميل نزنين، من دارم ايميلم رو ميبندم تا برم گوجهفرنگي بفروشم!!!!
............................
پ.ن: من هم مثل سلوچ از این کارا بلدم!
......................................لحظه ای با من باش...

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست...
روز خاکستری سرد سفر یادت نیست...
ناله ناخوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر یادت نیست...
تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست...
نیزه بر باد نشسته است و سپر یادت نیست...
یادم هست؛ یادت نیست؛ یادم هست؛ یادت نیست...
خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود
پس چرا گشت شبانه دربدر یادت نیست
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست
عطش خشک تو بر ریگ بیبان ماسید
بوسه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست؟
تو که خودسوزی هر شبپره را میفهمی
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دلریختگان چشم نداری بیدل
آنچنان غرق غروری که سحر یادت نیست...
یادم هست؛ یادت نیست؛ یادم هست؛ یادت نیست...
..........................................
پ.ن:این شعرو دیشب بیشتر از سه بار خوندی. نمیدونم منظورت چی بود. یا اصلا منظورت با من بود یا نه؛ شاید من دچار توهم شدم؛ یا به خاطر مسائلی که بینمون بوده اینا رو اشتباهی به خودم میگیرم، رابطه ما همیشه پر از سو ءتفاهم بوده. تو قبلا این شعرو درست میخوندی؛ اما حالا نمیدونم چرا جای "کوزه ای" رو با بوسه ای و "غروبی" رو با غروری عوض کردی؟ آخر شب موقع رفتن؛ وقتی روبوسی کردی؛ آهسته تو گوشم گفتی: ساده بگیر. یه روزی باید بهت بگم که خیلی بیشتر از ساده گرفتم. دلم نمیخواد تو دوباره دچار سو ءتفاهم بشی.
پاسخ من:
در رابطه شما نكات خيلي خوبي به چشم ميخوره. يكي اينكه خيلي راحت با هم حرف ميزديد و سعي ميكرديد با هم صميمي باشيد. يكي ديگه هم اينكه خيلي پر انرژي بوده و تو به هر طريقي سعي ميكردي كه حفظ اش كني. يكي ديگه هم اين كه خوب تجربه جديد و شايد منحصر به فردي در يك رابطه جنسي لذتبخش بوده است. شايد خيلي خصوصيات خوب ديگر هم باشد كه اگر با دقت نگاه كني بتوني پيدا كني. اما دوست عزيز من عاطفه و عشق شخصي ما در اين عالم امكان هم تا حدي مشمول قانون كلي "عرضه و تقاضا" ست. ببين وقتي ما كالاي ارزشمندي در اختيار داريم كه آن را به ديگران عرضه كنيم بهترين كاري كه ميتوانيم بكنيم اين است كه ضمن اطلاع رساني خوب و به اصطلاح نشان دادن و در ويترين گذاشتن آن اجازه انتخاب را از فرد مقابل نگيريم. از آنجائي كه شما در سن و شرايط بخصوصي هستي كه بشدت تحت تاثير افت و خيزهاي عاطفي قرار داري من بخودم اجازه اينكه به تو امر و نهي بكنم و بگويم چه كاري بكن يا نكن را نميدهم. به هرحال وضع وخيم و ناراحت كننده اي كه در آني برايم قابل درك است. من تنها ميتوانم بگويم كه "دو دوتا چهارتا"ي يك رابطه سالم و آرمشبخش چيست.
حالا من سوالي از تو دارم. فرض كن من 3 ك 3 تراپ يست خوبي هستم و در دانش و مهارت حرفه اي ام شك ندارم (حالا فرض محال كه محال نيست!) بعد شروع كنم هر روز به شما ايميل و تلفن زدن كه من ميخواهم به تو كمك كنم و چه و چه و چه...از امن اصرار كه حتما هفته اي 8 مرتبه وقت بگير و پيش من بيا و از شما هم البته شك و ترديد و سردرگمي و انكار. خوب نتيجه را لابد ميتواني حدس بزني و اگر هم نميتواني از هركس بپرسي برايت ميگويد كه اينكار هيچ كار درستي نيست.
عزيز دلم عشق هم مانند هر كاري و هر حرفه اي از روابط مشابهي تبعيت ميكند. چه اصراري داري كه براي متاع عاطفه و عشق خودت مشتري تعريف كني و با اصرار نادرست حق انتخاب را از خودت و از همو كه دوستش داري بگيري. مردان زيادي در اين دنيا وجود دارند كه بدنبال دلي چون دل تو ميگردند. فكر ميكنم لااقل بايد به خودت اين فرصت را بدهي كه مردي هم شان و در خور خود را بيابي كه در موقعيتي باشد كه بتواند از يكطرف نيازهاي تو را برآورده كند و از طرف ديگر درك درستي از ارزشهاي زنانه تو داشته باشد. چه بسا كه اين فرد همين الان در نزديكي تو باشد.
نميدانم آن مثال زنبور را برايت زدم يا نه؟ شايد بارها به زنبورهايي برخورده باشي كه ساعتها خود را به شيشه شفاف و غيرقابل عبور پنجره ميكوبند. صبح كه از خواب بلند شوي جسدش را ميبيني كه نااميد و بي رمق پشت درگاه پنجره تكان نميخورد. حالا اگر اين خانم زنبور يا آقا زنبور ما كمي نگاهش را باز ميكرد روزنه بازي كه آن گوشه اطاق به فضاي بيرون را راه داشت ميديد و خيلي آسان خود را به فضاي زيباي گلهاي باغچه ميرساند. اين درس اول عشق و زندگي است: احترام به آزادي انتخاب ديگران. هرچند ممكن است شاگرد اول نباشي ولي اميدوارم در اين درس نمره مردودي هم نگيري. باز هم منتظر حرفهاي بعدي ات هستم.دفعه بعد دوست دارم با اين جمله شروع شود: اكنون كمي آرامتر شده ام و سعي ميكنم در آرامش كامل گذشته را پشت سر بگذرام....و
..................................
پ.ن:این وبسایت رو حتما ببینید. شاید به دردتون خورد
با کدام بوسه ،با کدام لب؟
در کدام لحظه ،در کدام شب؟
مثل من که نيست مي شوم...
مثل روزها...
مثل فصل ها...
مثل آشيانه ها...
مثل برف روي بام خانه ها...
او هم عاقبت
در ميان سايه ها غبار مي شود
مثل عکس کهنه اي تار تار مي شود
با کدام بال مي توان
از زوال روزها و سوزها گريخت!
با کدام دست مي توان
عشق را به بند جاودان کشيد؟
با کدام دست؟
........................
پ.ن:مهم نیست اینو واسه چی نوشتم.
پ.ن:دیگه عاشق نیستم.
پ.ن:خوشحالم؟نمیدونم.
پ.ن:اینم من وسلوچ.
............................
* اگه یادم باشه؛ از این به بعد سعی میکنم یه اصطلاح انگلیس بنویسم؛ تا تویی که وقت میذاری و میای اینجا؛ یه چیزی هم یاد بگیری. البته شاید خیلی از من بیشتر بلد باشی.
و اینجا این یعنی»ما گریه کردیم و کلی حرف روی هم انباشته شده بود از زندگیمون که به هم بگیم.
انباشته شدن چیزی: caught up on something
*وقتی میبینم خیلی اینترنت استفاده کردم؛ با خودم عهد میکنم و قول میدم که روزی یک ساعت بیشتر از اینترنت استفاده نکنم؛ و درست فردای همون روز 10 ساعت رو توی دو روز تموم میکنم!
*وقتی فیش موبایل میاد و میبینم 18000 تومن فقط هزینه sms هاییه که به بر و بچ زدم و بهشون حال دادم، تصمیم میگیرم جز مواقع ضروری!! sms نزنم؛ و درست همون ساعت که این تصمیم رو گرفتم؛ کل کل با یکی از دوستام شروع میشه و 58 تا sms ناقابل! توی همون یه ساعت! رد و بدل میشه!
*و توی این شرکت جدید؛ قول دادم به خودم که اصلا وبلاگمو اونجا چک نکنم و وبگردی هم نکنم! و جاتون خالی؛ به خاطر غیبت یک ماهه و زود هنگام رییس! روزی 1ساعت وبگردی میکنم!
* و توی این محل کار جدید؛ تصمیم میگیرم که از همون اول خودمو برای اونا بگیرم و بهشون محل ندم؛ ولی!!! همین الان از جلسه چند ساعته ای که توش پر از بگو بخند و شوخی و مسخره بازی و خاطره تعریف کردن بود ؛ اومدم سر میزم! کلی با همه بچه ها جور شدم بماند؛ بیشتر از همیشه هم با همه گرم گرفتم و پسرخاله شدم!؛ باز هم بماند؛ با پسرها بیشتر از دخترها میشنگم! هم بماند!
*و باز هم چون من به خودم قول دادم دیگه هیچوقت!! اینجا پستی ننویسم! و آپ نکنم! اینو براتون نوشتم تا شما هم کمی از من یاد بگیرین و به قولهایی که به خودتون میدین، مثل من عمل کنین!
...............................................
پ.ن:من مطلقا سلوچ رو نميشناسم. سلوچ براي من همونيه که: رضا؛ دلقک؛ باران؛ صادق؛ .. هستند. يعني يک نويسنده و خواننده وبلاگ. نه چيزي بيشتر؛ نه چيزي کمتر.
پ.ن:من همينم که ميبيني! من مغرورم؛ غرور دارم؛ زيادي هم دارم؛ اما غرورم کاذب نيست. البته دوستاي خوبم اين غرور رو به اعتماد به نفس ترجمه ميکنند؛ من واقعا اعتماد به نفس بالايي تو خودم ميبينم؛ اين کسي رو آزار ميده؟ اگه کسي زجر ميکشه از نوشته هاي من؛ نخونه خوب! اینهمه وبلاگ و وبسایت خوب هست که نویسنده هاش همش دارن مینالن و از اینکه اعتماد به نفس ندارن گله میکنند و رنجه موره برای اینکه کسی تحویلشون نمیگیرهِ خوب اونا رو بخون.
دوست خوبم! اگه احساس میکنی نوشته های من که به نوعی حرفهای بی نقاب من هستند؛ شعورت رو زیر سوال میبره؛ و احساس میکنی من قوه درک و فهم تو رو به بازی گرفتم یا دارم به شعورت توهین میکنم؛ مطلقا راضی نیستم که ذره ای از وقتت رو با نوشته های من تلف کنی. اگه احساس میکنی از دوستی با من پشیمونی؛ هیچ مسئله ای نیست؛ میتونی کم کم قطعش کنی و تیشه به ریشه این آشنایی مجازی و دیرینمون بزنی. فقط ازت خواهش میکنم: اینقدر شجاعت داشته باش که با اسم خودت نظرتو بهم بگی. اگه از بقیه دوستامون خجالت میکشی، میتونی بهم ایمیل بزنی. قول میدم با ظرفیت باشم.پ.ن:این اون چیزیه که که من توی اولین پستهای وبلاگم نوشتم. هنوز هم همینطوره: من اینجا نه دنبال شهرت و محبوبیتم؛ نه دنبال خالی کردن عقده های روانیم(نمیگم ندارم؛ هیچ انسانی کامل نیست)؛ نه به دنبال دوست پسر یا شوهر(از هر دوتاش عالیشو دارم؛ اونقدر عالی که تو فکرشو نمیتونی بکنی)؛و نه به دنبال اینکه توجه کسی رو به خودم جلب کنم! مطمئن باش یه دختر هزاران هزار وسیله لوندی داره که نوشتن توش گم بشه!
پ.ن: دوستای گلم؛ از حاشیه رفتن بدم میاد؛ ولی گاهی مجبورم برم! ببخشید. همتونو دوست دارم.
..............................لحظه ای با من باش...
ميان راه عشق
نه راه بازگشت نه پاي پيش
چه جبر مبهمي !!
عشق را براي عشق کشته ايم
هوش را براي فهم
زندگي بپاي مرگ سر به سر
و منطق من و تو با هميم
هميشه بي اثر !
صداي خسته ايم
هميشه بي ثمر ..
سراینده: علی کوچیکه
