مسیر اول: 20 دقیقه: به خیر گذشت! مسیر دوم: 15 دقیقه: یه پراید نقره ای که راننده اش یه جورایی خیلی عجیب غریب بود. یه ریش بزی دومتری با یه کلاه قرمز و ته ریش زشت که اصلا به دک و پزش نمی اومد.من برای اینکه راحت تر باشم جلو نشستم، چون دوست ندارم هر مسافری که خواست سوار یا پیاده شه من جا به جا شم. ضمن اینکه اون عقب هر کسی میتونه هر کاری که دلش میخواد بکنه. یه دو سه باری جلوی دو سه تا مسافر ترمز زد، ولی مسیرشون نمیخود. بعد بی خیال شد و گازو گرفت و رفت. یه جورایی کلی ذوق کرده بود. صدای موزیکشو تا آخر بلند کرد و میشنگید(این پست رو از پست رها الهام گرفتم؛ دیدم ما دخترا اصلا هیچ جا امنیت نداریم)اول خواست سر صحبت رو با بدی هوا باز کنه: هوا دیروز خیلی سرد بود ها! بعد به قیافه ماست من که بیشتر صورتم رو زیر عینک آفتابی قایم کرده بودم و فقط ابروهای گره کردم دیده میشد و نگاهم کاملا به رو به رو بود؛ نیم نگاهی کرد و دید نه بابا، هوا پسه! بعد خواست از یه راه دیگه وارد بشه، سیگارشو درآورد و به من تعارف کرد! چنان زدم تو ذوقش که نگو: نمیکشم، لطفا شما هم نکشید؛ من آسم دارم!بعد دو سه تا از نواراشو جستجو کرد و بلاخره این آهنگ بنیامین رو با چند بار جلو عقب کردن کاست، پیدا کرد و گذاشت تا ته بخونه: من اگه تو رو دوباره نبینمت... میمیرم. جاتون خالی به محض اینکه تموم میشد، دوباره از اول همین آهنگ می آورد. با خودم غرولند میکردم که چرا جلو نشستم.(یاد اون جکه افتادم که ترکه به دوستش میگه چجوری یه ک.. گیر بیارم؟ اونم میگه برو تو خیابون مسافرکشی کن هر کی جلو نشست، معلومه که اهلشه، خلاصه یارم میره مسافرکشی، نفر اول و دوم وسوم عقب میشینن؛ چهارمی مجبور میشه جلو بشینه، یارو ترکه هم بهش پسته تعارف میکنه و میگه: پیسته میخوری جینده؟!!). خواستم یکم این راننده هه رو ارشاد کنم. ازم مسیر بعدیمو پرسید. گفتم میرم جردن. گفت من اونجاها رو بلد نیستم، شما اگه راهنماییم کنی، هم من اونجا رو یاد میگیرم، هم شما به مقصد میرسی. من هم که میخواستم از شرش خلاص شم گفتم من بچه پایین مایینام. اونجاها رو بلد نیستم. گفت بهت نمیاد مال پایین مایینا باشی. گفتم: به شما هم نمی اومد که آدم بدی باشی. گفت چطور مگه؟ گفتم: ما خانوما چرا نباید از دست شما آسایش داشته باشیم؟
گفت: مگه چیکار کردم؟ گفتم: حتما که نباید مثل خفاش شب باشی. اگه خواهر خودت تو یه تاکسی بشینه و راننده بهش سیگار تعارف کنه؛ ناراحت نمیشی؟ گفت: چرا، ببخشید، منظوری نداشتم. خلاصه ما رو به مقصد رسوند و خلاص. سومی یه مسیر نیم ساعته بود: یه پیکان داغون و قراضه، با یه راننده که نصف موهاش سفید بود. ولی انگار سنش بیشتر از 35 نبود. خلاصه، این آقا اینقدر از آینه جلو به من نگاه کرد که دیگه دادم در اومد:آقا! جلوتو بپا! بعد هم بحث رو کشید به آلودگی هوا و نظر من رو پرسید. گفتم: نظری ندارم! گفت: مگه شما توی ...شرکت ... کار نمیکنی؟! داشتم شاخ در می آوردم. گفتم:نه! گفت: خودم هر روز میبینمتون میری تو اون شرکته!! من راننده خط... هستم. شما برای رفتن به سر کار راننده نمیخواین؟ اول فکر کردم یارو محتاجه و میخواد یه نون دونی واسه خودش درست کنه. و زن و بچه اش به یه نوایی برسن. گفتم: نه؛ اگه منو دیدی باید دیده باشی که با سرویس میام! گفت: خیلی وقتا هم با ماشین میای! و بیشتر با تاکسی! سرم داشت سوت میکشید. گفتم : چرا زاغ سیاه منو چوب میزنی؟ گفت: منظوری نداشتم، چون همیشه رو به روی شرکتتون هستم، میبینمت دیگه. بعد گفت من مجردم! شما قصد ازدواج ندارین!!!(یاد حرف مانی می افتم که میگه: تو عمله پسند هستی!) . گفتم: اولا به شما نمیاد مجرد باشی. دوما من متاهلم. بعد گفت : اااا... موفق باشید. بعد هم پیاده شدم و هر کار کردم کرایه نگرفت. اصرار داشت تا هر جا که میخوام برم برسونه(چه آقا مهربونایی!!). منم کرایه اش رو انداختم رو صندلیش و رفتم. نمیدونم چرا هر کی منو سوار ماشینش میکنه، حیفش میاد پیاده کنه! از خیر تاکسی گذشتم و یه مسیر خلوت و سربالایی رو پیاده رفتم. تو خودم بودم که یهو یه بوق وحشتناک پشت سرم شنیدم. دو متر رفتم هوا؛ چون تو خودم بودم. بعد یه بنز .... اومد کنارم و دو تا مرد توش بودن. راننده که 50 سال رو شیرین داشت، گفت: ببخشید خانوم، قصد نداشتم بترسونمتون؛ قصدم خدمت بود!! اگه مایل باشین تا یه مسیری برسونمتون!! سری براش تکون دادم و به راهم ادامه دادم. ول کن ماجرا نبود که! مرتیکه خر پیر! وقتی رسیدم خونه یه نفس راحت کشیدم. از روزی که اون 8 تا افغانی که به عنوان مسافر کش زنا رو میدزدیدند و به اونا تجاوز میکردند رو دستگیر کردند و اونا گفته بودند به دخترا کاری نداشتن و زنا رو میدزدیدن!! من هم حلقه دستم نمیکنم! ولی انگار احتمال اینکه گیر اونا بیفتی هزار برابر کمتر از خواستگار عمله پیدا کردنه!
فکرشو بکن دو تا بچه 13 ساله چطور میتونستن اینقدر با هم قاطی بشن؟ و یه چیزی رو هم اعتراف کنم، اولین سکسمون رو بعد از چهار ماه، روی همون پشت بوم کردیم! اینکه میگم سکس تو فکر نکن چی بوده! چون من هنوز بچه بودم و اون حالتی رو که برای سکس لازمه نداشتم. یه جور بچه بازی بود. نمیدونم از کجا یاد گرفته بودیم فکر کنم غریزی بود! تا اینکه مامان اینا به رفت و آمدهای من به پشت بوم مشکوک شده بودند و یه شب بابا دنبال من میاد پشت بوم! من خیلی محتاط بودم و در رو طوری تنظیم کرده بودم که اگه کسی بیاد، سر و صدا کنه و زود بفهمم. یه شب سرد پاییزی بود و یادمه که ما همیشه ساعت یک ربع به هشت شب که اونموقع برنامه بعد از خبر پخش میشد و مامان اینا میشستن پاش، قرار پشتبومی داشتیم! خلاصه تا بابا اومد و در صدا داد، من اونو بغل کردم و تو فاصله ایجاد شده از پشت بوم خودمون با اونا؛ توی همون اختلاف ارتفاع قایم شدیم. البته اون قسمت تاریک بود و بابا حتی تا لبه پشت بوم اومد و بالای سر ما که همو در آغوش گرفته بودیم واستاد و حتی به ما نگاه هم کرد، ولی ما رو ندید. بعد هم رفت و درو پشت سر خودش بست! من مجبور شدم از پشت بوم اونا پایین برم و یواشکی برم تو حیاط و بعد برم بیرون! بماند چه بدبختی کشیدیم تا برم بیرون! روزهای بعد باید برنامه های دیگه میداشتیم. این شد که رفت و اومد به خونه همدیگرو آغاز کردیم. خدا میدونه من چقدر رشوه به این داداشام دادم که به مامان چیزی نگن. شانسم این بود که اونا خریدنی بودند! حدود 5 سال ما با هم بودیم و بهترین لذتها رو با هم بردیم. دیگه همه میدونستند که ما با هم دوستیم. توی این 5 سال اینقدر سوتی داده بودیم که فقط خواجه حافظ شیرازی از رابطه ما با خبر نبود! تا اینکه این وسط یه بد شانسی پیش اومد و زد و من بابا شدم!فکرشو بکن! تو 18 سالگی بابا بشی! درست وقت کنکور من و کنکور اون! بچمون هم سر کنکور دنیا میومد! ولی ما کله شق تر از این حرفا بودیم. به هیچکس نگفتیم. کارمون این شده بود که تمام روز دنبال یه دکتر میگشتیم که از شر این خلاص بشیم. بعد از سه ماه این در اون در زدن، وقتی که بچه تو ماه چهارم بود، یکی رو پیدا کردیم که یک تومن میگرفت و کورتاژ میکرد. البته ما بهش دروغ گفتیم که بچه دوماهه است.بعد هم وقتی فهمید رابطه ما نامشروعه قیمت رو بالاتر برد و گفت شما خلاف تو خلافین! من هیچی نداشتم که بتونم تبدیل به پول کنم، ولی اون تونسته بود 500 تا جور کنه. مونده بود 500 تا دیگه. من مجبور شدم طلاهای مامانم رو بدزدم، (البته بعدها چند برابرشو براش خریدم). روز کورتاژ داشتم دیوونه میشدم. اون تو اتاق درد میکشید و من اینور صدای ناله هاشو میشنیدم. تازه همش استرس اینکه نکنه بلایی سرش بیاد داشتم. دکتر قبلش از ما امضا گرفته بود که اگه اتفاقی افتاد مقصر خودمونیم. تازه وقتی اسممو نوشتم، دکتر زود منو شناخت و همکار و همکلاس بابا در اومد. شباهت هم اصلا خوب نیست. این کار شد. شبیه یه معجزه بود، ولی شد. بدون کوچکترین عوارضی. تنها عارضه اش این بود که اون تو یه حالت بد افسرگی رفته بود و به خاطر اینکه بچمونو کشتیم از من بدش میومد. اصلا دلش نمیخواست منو ببینه. هر چی بهش میگفتم که ما حتی اگه زن و شوهر بودیم هم نباید به این زودی بچه دار میشدیم، میخوایم بریم با هم دنیا رو بگردیم و بچه مزاحمه، به خرجش نمیرفت. یک ماه بعد از این ماجرا کم کم دوباره حالت عادی پیدا کرد. تا اینکه یه چند روزی ازش بی خبر بودم. حسابی قاطی کرده بودم و اعصابم خورد بود. فکر کردم بازم سر بچه از من دلخوره. هر چی زنگ میزدم جواب نمیداد(اونموقع نه شماره می افتاد؛ نه اینترنت بود؛ نه موبایل). یه چند باری هم خونشون رو ورانداز کردم؛ اما هیچ خبری نبود. تا اینکه رفتم دم در و در زدم. باز هم هیچکس جواب نداد. بعد از چند روز؛ دیدم پلیس ریخت تو خونه اونا و قفل شکستن و از این کارا. مونده بودم. بعد فهمیدم که باباش یکی از سردسته های باند کوکائین بوده و خیلی هم کله گنده بوده. لو میرن و زن و بچه اش رو ورمیداره میبره خارج. فکر هرگز ندیدن اون دیوونم میکرد. 6 ماه طول کشید تا من تونستم یکم سر پا بشم. همش منتظر یه خبر از اون بودم، اما هیچ خبری ازش نشد. متلکهای مامان و بابا و داداشا هم که قوز بالا قوز بود! اون سال من کنکور قبول نشدم، ولی سال بعدش با یه رتبه سه رقمی قبول شدم. وقتی رفتم دانشگاه، کم کم فکر اون از سرم بیرون رفت. تا اینکه با یکی دیگه آشنا شدم. از اون آشناییهای ساده. توی یه کتاب فروشی. بعد هم چند سال با هم بودن همانا و ازدواج کردن همانا. تا اینکه چند وقت پیش توی این جوامع مجازی یکی منو اد کرده بود. با یه اسم و فامیل عجیب. وقتی پروفایلشو باز کردم، و آلبوم عکسشو دیدم، دلم بدجور لرزید. همون قیافه دوست داشتنی و ناز. زود بهش ایمیل زدم و از حال و روزش پرسیدم. توی یه کشور خوب اروپایی زندگی میکنه و یه وکیل موفق هم شده. همسرش دکتره و انگلیسیه؛ دو تا هم بچه داره؛ دو تا پسر. نمیدونم وقتی پای گذشته هایی پیش میاد که با حال و آیندت همخونی نداره، باید چیکار کنی؟ نمیدونم چرا دلم دوباره براش میتپه؟ کاش این فقط یه حس زودگذر باشه...
نويسنده: ...lll پسر جنوب lll... چهارشنبه 9 دي1383 ساعت: 17:29
نوبد ( پسر جنوب ) http://navid1.blogfa.com
بعد از اون جوجه حسابدار :نويسنده: جوجه حسابدار چهارشنبه 9 دي1383 ساعت: 20:39
يه چند نفري هم اومدن يه سري نظرهاي خنده دار و گاها گريه دار نوشتن. بعضيها خيلي تحويلم گرفتن و تشويقم کردن، بعضيها هم زيادي انتقاد کردن و حرفاي ناجوري بهم زدن. بعضيها هم نظرات خنده داري نوشتن مثل اين يکي که خيلي هم سريش بوده و توي همه پستها اومده:
نويسنده: حامد پنجشنبه 8 بهمن1383 ساعت: 20:19
سلام من از شما که با دل و جان براي ما زحمت مي کشي تا ما لذت ببريم مچکرم و مي خوام بگم که من چندتا عکس سکسي از دختر خالم دارم چجوري اونارو برات بفرستم
نويسنده: حامد پنجشنبه 8 بهمن1383 ساعت: 20:58
چون دخترها و خانوم خوشکلا ادم شحوتي مي کنن ادم احساس مي کنه عاسقه اما اون عشق دوباره شحوته و جوز اين چيزه ديگري نيست اما اگر ديدي داري ميميري و نمي توني براي اون دختر صبر کني انوقت عاشق ديشب صداي تيشه از کوه نمي امد انگار فرهاد به خواب شيرين رفته بود
نويسنده: حامد پنجشنبه 8 بهمن1383 ساعت: 20:39
من حامد شعباني تا زه وارد به اين سايت هستم خواهشمندم اگر مي توانيد براي من يک مبلاگ بسازيد تا من هم از علم شما بهرمند بشم وووووووووووووووو من در اين وعضيت که بعضيها ادم عاشق مي کنن گير کردم من عاشق دختر همسايه هستم خيلي ناز اما اون منو فقط براي پول سواد موسيقيم دوست داره تا پيش دوستا ش پوز بده تازه من يکه بار بردمش شمال کلي باهم حال کرديم باباش راضي ما با هم باشيم اما اون به من بيمهلي مي کنه منم يک روز انتقاممرو مي گيرم با يکي دگه دوست مي شم تا کلي بسوز امان ازون چشم سياه که مثتو ديونم کرد
نويسنده: حامد پنجشنبه 8 بهمن1383 ساعت: 20:42
راستي اميلتونو بدي تا باهم دوست به شيم اميل من @yahoo.comhamed_shabani2001 برام اميل بفرستيد من به همي شما احترام مي گزارم
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
توي هر دوره مثلا چند ماهه، يکسري دوستاي ثابت داشتم که بهم سر ميزدن، مثلا سينه چاک و ماني و وارطان و هنگ و مداد سياه و کهتو ؛همدوره بودن. نميدونم براي سينه چاک چه اتفاقي افتاد که ديگه نيومد، ديروز براي اون و از فکر اينکه نکنه اتفاق بدي براش افتاده باشه، گريم گرفت. واقعا چند دقيقه اي براش اشک ريختم. انگار عزيز ترين دوستمو از دست دادم. و به واقع اون بهترين دوست من توي دنياي مجازيم بود.
نويسنده: سينه چاك دوشنبه 26 بهمن1383 ساعت: 9:48
درسته، نبايد دوستت دارم را سانسور كرد. بايد روشن گفت. دوستت دارم.
يادش بخير خود من آنقدر نگفتم و آنقدر توي ذهن خودم بودم كه ..
شوهر كرد و رفت پي زندگيش.
حالا من ماندم و خماري يك عشق.
نويسنده: کهتو سه شنبه 6 بهمن1383 ساعت: 16:53
آرايه عزيز
مطلبت به دور از هر قضاوت زودگذري, يک طنز تلخ رو به همراه داره.
متاسفانه , در کشور ما فرهنگ ها بدون توجه به ماهيت و کاربردشان استفاده مي شوند.ئ نهادينه شدن اين فرهنگ هم کار کسي نيست جز خود مردم.
موفق باشي
کهتو هم زياد ميومد اينجا، نميدونم هنوز هم مياد يا نه؛ ولي عقايد کهتو و اون خلوص نيتي که در توصل به ائمه داشت براي من جالب بود ، و با اينکه اصلا هم عقيده نبوديم، دوست داشتم بياد و به من سر بزنه و برام نظرشو بنويسه.
ماني هم که درگير زندگيش شده؛نويسنده: ماني چهارشنبه 22 تير1384 ساعت: 2:55
آهاي! يکي بياد فيلتر کنه آرايه رو!
(اون آنتي فيلتر جديد که گفته بودي چي بود؟!!!)
و مداد سياه...
ميدونم که هنوز به وبلاگ من سر ميزني، ولي هيچوقت نفهميدم چرا نظرات وبلاگتو حذف کردي.
و سزار... نميدونم الان کجاست؟ اميدوارم وعده بهشت راست بوده باشه و اگر اينطور باشه بي شک سزاز رو بايد کنار جوي موليان و حوري پريهاي بهشتي ببينيم
نويسنده: سزار يکشنبه 26 تير1384 ساعت: 17:37
بودن و نفس کشيدن و زندگي کردن و زنده بودن و ماندن و بي قراري و دلواپسي و نگراني و دلتنگي و هزار اوج و فرود و بالا و پائين رفتن و دل به دريا زدن و مسافر شدن و از حصار روزمرگي رستن و يورش به قلب خطر و نهراسيدن ار هيچ چيزي جز فراق يار و ديگر و ديگر چه ميخواهد ؟ جز عشقي پاک و نگاهي صميمي و دلي زلال و روحي منزه و دستاني گرم !
ميخواهم بگويم که تا مرز عاشقي را رد نکرده اي بيهوده به دنبال خوش مرامي و نيک بختي مباش . بي زخم هجران بر دل و بي نفس معشوق زندگي به قراني ناقابل هم نمي ارزد . روزي که دلت سنگ شد و براي کسي نلرزيد و براي چشماني تنگ نشد و از نبود اويي که قاپ روحت را دزديده باراني نشد حتم بدان که ميان آدم بودن و اين تحفه سنگي فاصله اي است طي نا شده . يقين دارم که عشق نبض جهان ماست . ايمان دارم که دوست داشتن جوهره اخلاق و صفات بارز ماست . نترس دوست من ...نترس ...بگذار دلت کمي هواي يار بخورد ...خوش تر خواهي بود هرچند چشمانت خيس باشد و گونه هايت لرزان و شانه هايت زلزله خيز ...من باز در مقابل درگاه سرزمينم به احترام توست که ايستاده ام .
ژوليس سزار امپراطور سرزمين آبهاي هميشه آبي
نويسنده: سزار پنجشنبه 5 خرداد1384 ساعت: 0:49
ااين شهر را خاکستري ميبينم..خاکستري ..خاکستري...چقدر از خودم بدم مياد ...که اهل اينجام..کاش در وسط يک کوير به دنيا آمده بودم...افتخارش بيشتر بود...باور کن..
يکي از نظرها رو خيلي دوست داشتم:
نويسنده: S. دوشنبه 7 آذر1384 ساعت: 20:41
کسي که دوستش دارم اينجا رو بهم نشون داد. بار اوله که ميام اينجا ولي بار آخر نخواهد بود...روزهات شاد...شبهات شاد تر.
http://www.mehdishift.com/
و اين يکي:
نويسنده: محسن پنجشنبه 5 خرداد1384 ساعت: 13:49
سلام به نظرم وقتي کسي ميتون بنويسه بهتر که داستان ها رو به نقد اجتماعي تبديل کنه اين برداشت من از خوندن مطالب وب لاگ بوده . نمي خواهم بگم اين مطلب شبيه داستان ها ورمان هاي داسيوفسکي است وبي شباهت هم نيست هرچند با بطن جامعه ارتباط دارد ولي هيچ چيز را نقد نميکند پس صرفا از جنيه يک رمان تلقي ميشود . به هر حال من لين وب لاگت را درج کردم واميوارم انتقاد من رو هم صرف انتقاد سازنده بدانيد .
سبز باشي واستوار
و هنگ که درست مثل دادش کوچيکه خودم بود، و از اونايي بود که بيشتر از يک نويسنده و خواننده به هم نزديک بوديم؛ اميدوارم هر جا که هست موفق باشه.
نويسنده: هنگ دوشنبه 11 مهر1384 ساعت: 20:57
سلام...باور کن وقتي اين پست و خوندم بغض گلومو گرفت. نميدوني چقدر الان احساس نياز ميکنم به کسي که حرفايي رو که به مهشيد نميتونم بزنم (چون ميترسم برنجونمش) و به اون بگم. باور نميکني ولي امروزتوي شرکت بعد از اين که همه بچه ها رفتن من تنها موندم با خودم شرمع کردم به زار زار گريه کردن. آرايه جان يه سري از فکر ها و خيلات آزارم ميده.خيلي اذيتم ميکنه. آرايه خيلي از "خيانت" ميترسم! حالا هر طوري که ميخواد باشه...
و تو! که حالا میدونم میای اینجا و گاهی نظری هم مینویسی!:
نويسنده: اگه مي توني حدس بزن شنبه 4 تير1384 ساعت: 16:5
سلام جونم.آفرين .تو هم باحالي.تو هم قشنگي.اصلا نازي.اصلا گل پيازي.اينقدر حرص و جوش نخور .آخرش که چي!!!!!! آينده تو مسيري که بخواد پيش مي ره وتو فقط مي توني بقدر ظرفيتت از اون برداشت کني.پس بپا جا نموني جونم.
البته، من بيشتر از گذشته ها حرف زدم ولي الان دوستاي ثابت و خوبي دارم که مدتهاست به خوندن وبلاگشون و نظرهاشون عادت کردم.ميخواستم از همه شما که تنهام نذاشتين و پابه پام اومدين؛ تشکر کنم. احساس ميکنم تشکر در برابر اينهمه لطف شما واژه حقير و کوچکيه.
رها؛ احسانه، آرميتا؛ رضا؛ صادق؛ علی کوچیکه /.، لیلا و امین/ ري را، صدف، سهيل؛ الهام، من و تو،پروانه، باران،پرتقال، مریم، بهروز، مهندس درویش ، مانی، تارا، خراباتی، کورسو، جسد، زهره، مهدی، ندا، کارمند عدلیه؛ اورامان، رهگذر!، کدخدای ده!؛ فرنوش، ناقوس جدایی، زهره، پدر فردا، حاج باران، مهدی، مرتضی، احسان، سارا، ع، مانی، آذر، ستاره، شبتار، حسین، نیما، شیرین، نرگس،آریو برزن، مانیا ،علی، شروین، فرنوش...
و شرمنده همه کسانی که به گردن این وبلاگ حق دارن، و اینجا اسمشون از قلم افتاده.
و ممنونم از سلوچ عزیزم، بابت اینهمه محبتی که داره و کمکی که کرده و با مطالب ارزنده اش این وبلاگ رو سر پا نگه داشته. امیدوارم همتون خوب و خوش باشی. و همیشه موفق. من آنچه در توان داشتم برای دوستی با شما رو کردم، ممتونم که همراهم بودید. خداحافظ همتون.
*گفتم ساعتها؛ یادم اومد زمانیکه میرفتم دانشگاه؛ یه بار از این دستفروشهای جلوی دانشگاه؛ سی دی فیلم ساعتها رو خریدم. از اون فیلمهایی شد که، هر بار گذاشتم نگاه کنم؛ جذبم نکرد تا آخرش بشینم. تا اینکه یکی از این کانالهای ماهواره خداعمرشون بده این فیلم رو گذاشت و من بلاخره بعد از چند سالی این فیلمو دیدم. بعدها یه بار که سونیا پیشم بود از روی بیکاری پیله کرد که اون فیلم رو بذارم ببینه. اینقدر توش مانور داده بودن و از سر و ته بازیگرای زنش زده بودن که انگار یه چیز دیگه داری میبینی.
*و یه جریان دیگه درباره ساعتها: آبدارچی شرکت ساعتها یه دستمال دستش میگیره و روی میز من رو میسابه. هر کی ندونه فکر میکنه من چقدر جرز روی این میز ریختم که هر چی این میسابه پاک نمیشه. و اما پشت پرده این دور و برا پلکیدن: نمیدونم؛ شاید مریضه، شاید هم مرض داره؛ تمام طول مدتی که در و دیوار و میز رو میسابه؛ نگاش روی هیکل بی ریخت منه. اینقدر معذبت میکنه که مجبوری به دستشویی پناه ببری تا بره شرشو کم کنه. وقتی هم برات چایی میاره از همون دور نگاش روی دکمه اول مانتوی من خیره میشه؛ همونجایی که دوتا یقه به هم میرسن؛ خودت میدونی اونجا چه خبره دیگه. وقتی هم باهاش حرف میزنی؛ بچه از بس نجیبه!، به صورتت نگاه نمیکنه و باز هم چشماشو میدوزه روی برجستگی سینه. روزی صد دفعه هم برات چایی میاره. حیفم میاد غنچه های خوشگلم زیر نگاه این هرزه له بشه. نصیحت بیخودی هم نکن؛ من نمیتونم و اصلا بدم میاد و اصلا دوست ندارم مقنعه ام رو بندازم روی مانتوم. خفه میشم.
*برای خودم یه لیوان مخصوص(از همونایی که سرامیکی هستند و گندن و عکس قهوه داره، با این تفاوت که مال من عکس یه گورخره!) آوردم تا توی اون برام چایی بریزن. ساعتها وقت گذاشتم تا به این آبدارچیه حالی کنم تو لیوان خودم چایی بریز(پیشنهادش این بود که چایی رو با یه لیوان معمولی بیاره؛ بعد سر میزم بریزه تو لیوانم!). تو چه حسی داری با این اوصاف؛ هر وقت بری تو راهرو؛ لیوان خودتو ببینی که توش چایی ریخته شده و دست آدمای غریبه میگرده؟ خوشگلیه و هزار دردسر. هر کی میره آبدارخونه؛ زرتی میلش میکشه تو لیوان من چایی بخوره. نمیدونستم گورخر اینقدر طرفدار داره.
.................................
پ.ن: ابن پست رو با چشمهای کاملا بسته براتون نوشتم. چون به شدت خوابم میاد.
پ.ن: این قسمت دوم رو برای آرمیتا نوشتم که بدونه سی دی رقص محلی با امیال خفته آبدارچی نسبت داره و به حرف مامانش گوش کنه!
پ.ن: از عدد 13 خیلی خوشم میاد همیشه سعی کردم نظرات پای پستم به 13 که رسید پست جدید بزنم. ممنونم صدف عزیزم. برعکس همیشه کلی انتظار کشیدم تا از ۱۲ به ۱۳ برسم!
..................................
لحظه ای با من باش...
به رد پاي تو ميان سنگهاي سخت صخره ها،
ميان آنهمه سياهي و كبودي و بنفش
خيره ميشوم،
و طرح رفتنت، لحظه اي به من
شهامت سكوت ميدهد..
دور كه ميشوي، من فريادم...
دو تا سوال فنی!؟
1- این چه بلایی بود که از آسمون نازل شد؟ آیا صاحب خودرو مجازات شده!؟
2- چرا همیشه درست زمانی که بیمه تموم میشه و تو به علت تنبلی نمیرسی بری تمدید کنی؛ بلایی سر ماشینت میاد؟

http://xs75.xs.to/pics/06146/to1.jpg
http://xs75.xs.to/pics/06146/DSC02747-9.JPG
http://tinypic.com/view/?pic=t8lnrm
http://i2.tinypic.com/t8kbcn.jpg http://i2.tinypic.com/t8kbcn.jpg
http:/ /keep bro wsing.com
* امشب و فرداشب دو تا پارتی توپ دعوتیم. نگران نباشین؛ جای همتون میرقصم.
* امشب که شک دارم؛ ولی فرداشب حتما تو هم هستی.(خیلی هیجان دارم نه؟)
*یه چیز دیگه: امروز بعد از مدتها تونستم سری به این جوامع مجازی که قبلا توش عضو بودم بزنم. خواستم عکسمو عوض کنم. آخه اصلا از اون عکسم خوشم نمی اومد. بعد تو قسمت فیوها دیدم ۲۳ نفر برام فیو فرستادن از اون قلبایی که توش تیر خورده. از همه جالبتر دو تا ژیغام بود که خیلی خوشم اومد و باعث شد عکسمو عوض نکنم! آخه میدونید؟ من هم خیلی از تعریف خوشم میاد!
هر کی تونست بگه این جامعه مجازی چی بودهِ و تونست این جمله ترکی رو ترجمه کنه جایزه داره!
WOWWWWWWWWWWWWWWWWWWWWWWWWWW
1_HAYF KE ZAN DADARM TO SHOHAR DARI
1_HAYF KE IRAN NISTAM ALAN
3_HAYF KE DIDAM AKSETO VELO SHODAM
SEVGILERLE
2- سانحه سقوط هواپیمای آنتونوف 12 که با پرندگان مهاجر برخورد کرده بود؛ در تعطیلات نوروز رخ داد.این هواپیما متعلق به یک شرکت ارمنستانی بوده و تحت اجاره منطقه اقتصادی ویژه پیام بوده. خلبان مجبور به فرود اضطراری در بیابانهای اطراف شد و خوشبختانه! روی مناطق مسکونی نیفتاد. بعد هم آتیش گرفت. جای هیچ نگرانی هم نیست، چون همه سرنشینان اون خارجی بودند(حقشونه! کافرهای نجس! باور کنید همینطوری نوشته بودن! انگار آدم نبودن!).
3- همکاری گلاب آدینه با بابک محمدی در تاتر ، آدینه نقش خانوم "پی پی!!!" رو بازی میکنه!
4- سینما میلاد هم خاموش میشه. این سینما که در دهه 40 در میدان شهدا یا همون ژاله خودمون، تاسیس شده، به جای اینکه جزو آثار باستانی بشه، برای کشیده شدن خط مترو، خراب میشه. جاشم هیچی نمیسازن.
5- عصر یخی 2 هم وارد عرصه سینما شده. بدون تردید یکش، محبوب ترین کارتون من بوده. حالا هم 2 اش شده پر فروش ترین تو آمریکا. داااااااااااااااالی!
6- ساحل توریستی تجاری بندر گز به پپفک فروشی تبدیل شده؛ در حالیکه در چند سال گذشته از پول بیت المال برای راه اندازی مجدد این بندر هزینه شده(خدا میدونه الان این پولا تبدیل به بنز شده و زیر پای کیه) پیش از این بندر گز دومین بندر مهم شمال ایران بوده که با روسیه تبادلات زیادی داشته. (این خبر برای این منو جذب کرد، که من از آن ظهر تب آلوده تابستانی، خاطراتی به نهانخانه خاطر دارم، که شکوفایی اشعار مرا الهامیست!)
7- مدیر جهاد کشاورزی اعلام کرد؛ به دلیل کمبود بودجه و یا اعتبار و یا هر کوفت دیگه ای، 50 درصد عملیات آبخیز داری در شهر درود نیشابور متوقف شده.(شما میدونید ما چقدر طرح نیمه تموم داریم؟ طرحهایی که آدمهای دلسوز دادن؛ و مفت خورهای غاصب متوقفش کردن.)
8- فجیع ترین جنایت سال، پدری بود که 6 فرزندشو و زنشو و خودشو کشت، به خاطر ناتوانی در اداره زندگی به علت فقر.
9- کمک 50 میلیارد تومانی ایرانیها برای بازسازی عتبات عالیات.(خاک بر سر متحجر عقب موندتون بکنن.دلم میخواد به اعتقادات احمقانه یه عده رذل و احمق از خدا بی خبر که ماسک تقدس زدن و ارزشهای دینی رو هم به بازی گرفتن، توهین که نه، چون حقشونه و توهین حساب نمیشه، بلکه فحش بدم، به کسی هم ربطی نداره؛ همشون یه عده بزدلن که برای بهتر شدن روزی و ارضای خودخواهیهاشون دست به دامن اینجور کارا میشن، واقعا فکر میکنید امامای شما چنین چیزی رو ازتون میپذیرن؟)
10- ا.ن: ما مصمم به استفاده از حقوق مسلم هسته ای خودمون هستیم.به نظر شما منظور از ما کیه؟
11- انرژی هسته ای حق مسلم ماست.(آزادی، رفاه، برابری، حق مسلم ما نیست. و ایضا تحمل یه انقلاب و دو تا جنگ و چند سال تحریم و به باد رفتن عمر و جوونی و زندگی و ثروت این مملکت حق مسلم ماست، دخالت تو امور کشورهای عقب مونده تر از خودمون هم ...
....................................
پ.ن: دیروز رییس یه روزنامه همشهری داد دست من و گفت یه ربع مطالعه کن. بعد اومد روزنامه رو گرفت و گفت حالا خبرهایی رو که برات مهم بودند برام بازنویسی کن! میخوام با روحیه ات! بیشتر آشنا بشم، چون میخوام یه کاری رو بهت واگذار کنم. اینجا پاک گیج شدم. این کارو کردم و دیدم بد نیست مثل رها من هم اینو تبدیل به یه پست کنم.
پ.ن:هنگام پست کردن این قسمت، رییس از بالای پارتیشن منو نگاه کرد و مثل همیشه اون جمله معروفشو که بچه ها همیشه ازش نقل میکنن تکرار کرد: اینجا چت، ایمیل، سایت، وبلاگ ممنوع! نمیدونم از کجا فهمیده بود؟!حالا اگه شما بدونید نفر قبلی که من جاش اومدم، به خاطر دانلود کردن یه برنامه؛ غیر کاری؛ اخراج شده؛ چیکار میکردید؟(خودمونیم ها؛ همه کارها یواشکیش خیلی بیشتر مزه میده! حتی به روز کردن وبلاگ!)
.......................................
لحظه ای با من باش...
در انتظار بودنت،
شانه هاي زخمي غرور من
خم شده به روي بستري از اشكها
و در سكوت و قهر تو
نشانه اي ز روزگار دور...
پر از عشق، پر از سرور...
و من فقط خيال ميكنم
"گوئيا تو را من ديده بودم
به شامگاهي دور!!"
پر از ستاره، غرق بوسه، محو نور!!
و حال هم براي بودنت
پر از بهانه ام،
پر از سرود و شوق و شور!!
و پاسخت به من فقط:
غرور، غرور، و غرور!!!!
همیشه میگه:(البته با قیافه مظلوم و خیلی حق به جانب!) همه مردم از چاپلوسی خوششون میاد؛ ما!(خودش رو میگه!) از همه جداییم؛ چاپلوسی برامون نتیجه عکس میده!کافیه یه بار بگی چه چشمای قشنگی داری! یا چه دستپخت خوبی! یا اینکه: عجب حرف حکیمانه ای! چنان ذوق میکنه و دست و پاشو گم میکنه که بیا و ببین! اونوقت میشی بهترین آدم روی زمین! مثلا همین خاله دو تا عروس داره؛ یکیشون فوق العاده زبون باز و چاپلوسه؛ و البته تو دلش نمیخواد خاله رو زمین باشه! ولی یکیشون خیلی بی سر و زبون؛ اما با یه قلب مهربون. حالا جالب اینجاست که عروس زبون بازه خیلی در نظر خاله عزیز تره؛ با اینکه محبتهای عروس دیگه اش واقعا از ته دله .
شمیم: همیشه معتقده که خیلی بی سیاست و ساده است! در صورتیکه از کوچکترین حرفهای آدم بل میگیره و فکر میکنم تموم عمرشو مشغول نقشه کشیدن برای این و اون و تجزیه و تحلیل رفتار دیگرونه!
سونیا: من هیچوقت دوست ندارم از کسی برای دیگری خبر ببرم؛ هر کسی بخواد جلوی من از دیگری غیبت کنه؛ باهاش شدیدا برخورد میکنم! ...؛ ...؛ راستی؛ ویدا بهت نگفت با دوست پسرش چیکار کرده؟! نه؟! نگفت؟!(خنده بلند و پر هیجان!) ... بیا تا برات بگم!!!!
تو: من اصلا از دخترهای مغرور الکی؛ و از خود راضی الکی؛ خوشم نمیاد؛ اصلا نمیتونم این دخترهای لوس و ننر و از خود راضی رو تحمل کنم! و خانومت دقیقا همون چیزیه که توصیفش کردی!من: میگم که زندگی و اسرار خصوصی دیگرون به من ربطی نداره!! ولی اسرار همه دوستامو میدونم!(هیچکی باور نمیکنه من هیچ تلاشی برای دونستن اونا نمیکنم!)
واقعا ما آدمها چرا حرفامون با عملمون نمیخونه؟ حالا چه اصراریه چیزی رو که نداریم و نیستیم؛ بگیم هستیم؟ یعنی دلیلش میتونه این باشه که خودمون رو خوب نشناختیم؟ یا داریم خودمون رو با چیزهایی که نیستیم گول میزنیم؟ یا مردم رو وادار میکنیم از ما یه چیز دیگه تو ذهنشون بسازند؟ اونیکه واقعا نیستیم؟!
لحظه ای با من باش...
براي ديدنت
سكوت هم شدم
به رنگ مخمل ستاره ها
تو آمدي ولي...
پر از بهانه ها، گلايه ها...
و در حرارت مذاب هرم خواهشت
سكوت ميشوم، باز هم سكوت...
و سنگ قهر حرفهاي تو
ميخورد به چيني سكوت من
و حاصلش فقط
دوقطره ي بلور اشك
براي خواندن ترانه ها
براي ديدن شنيده ها....
آه نه، آن هم شكست!!
لحظه اي با من باش...
کاش مي دانستي
ما را مجال آن نيست
که روزهاي رفته را
از سر گيريم
و لحظه هاي بي بازگشت را تمنا کنيم
کاش مي دانستي
فردا
چه اندازه دير است براي زيستن
و جه اندازه زود
براي مردن
کاش ميدانستي يک آلاله را
فرصت يک ستاره نيست
و به ناگاه بسته خواهد شد
پنجره هاي ديدار
در اجبار تقدير
کاش مي دانستي....
................................................
پ.ن: هر کی میخواد یه رمان ۱۰ صفحه ای بخونه/ یا بیکاره حوصله اش سر رفته/ یا کنجکاو شده/ میتونه بقیه مطلب رو تو قسمت ادامه مطلب بخونه.
ادامه مطلب
- يه سري آدم بيکار و الاف و عقده اي!! ميشينن پاي کامپيوتر و خيالبافيهاشونو به معرض ديد يه عده آدم بيکار تر از خودشون ميذارن و به به چه چه تحويل هم ميدن و مدام به هم نون قرض ميدن و از همديگه تعريف ميکنن و بعد کم کم فکر ميکنند دنيايي خارج از نت وجود نداره و حسابي به اين دنياي خودساخته وجديدشون خو ميگيرن. مثلا يارو نميتونه و عرضه اينو نداره که تو واقعيت بره دکتر مهندس بشه، مياد اينجا چارتا دروغ و چرت و پرت و احيانا کلمه ها و جمله هاي قلمبه سلمبه به هم ميبافه و اينجا خيلي راحت تبديل به هموني که ميخواد ميشه. بدون زحمت و دردسر.
- اکثر کسايي که تو دنياي نت هستند آدمايي هستند که تو دنياي واقعيت خيلي کمبودها دارند، بيشترشون يک قيافه ها و تيپهاي عطيقه؟ اي دارند! و تو دنياي واقعي بلد نيستند يک کلمه حرف بزنند!
من هم براي اينکه يه دفاعي از اين قشر عزيز و زحمتکش! که خودمم مدتيه جزوشون شدم کرده باشم، با تعصب زيادي شروع کردم :
نه، شماها چرا همه چيزو با قطعيت ميگيد؟ هميشه توي هر چيزي خوب و بد با هم داريم. خوبه مثلا به يه عده که نشستن و دارند با هم تبادل نظر ميکنند اين نسبتها رو بديم و بگيم همشون آدمهاي الاف و بيکاري هستند؟ يا مثلا کسي که دفتر خاطرات داره و خاطراتشو مينويسه آدم ناميزونيه؟ و يا کسي که يه دفتر داره و شعر مينويسه؟ تازه بیشتر آدمهایی که با دنیای وب سر و کار دارند، تحصیلکرده اند! خیلیهاشونم از صد تا نویسنده و شاعر بهتر و قشنگتر مینویسن!.
بعد از يه مدت که وراجي کردم،متوجه شدم همه با دهنهايي باز و چشمهايي خيره و نگاههايي مرموز دارند به من نگاه ميکنند!!! و حالا بيا و درستش کن! خانوم از اون لحظه گير داده که آدرس وبلاگتو بده!!!!کسي اينجا هست که آدرس وبلاگ من رو بدونه؟ ا
این وبلاگ تنها یواشکی زندگی منه(اگه نمیگین خاک عالم...!!) و نمیخوام بهش بگم. چون اگه جلوی خانومها بند رو آب بدی و یواشکیت رو بشه، دیگه تا آخر عمر بهت بی اعتمادند! و هر روز در پی کشف چیزی تازه.
