یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:26 |
لینک
|
جمعه بیست و ششم اسفند 1384
يک ماهي هست که شمارنده هايي رو که به وبلاگم بستم ؛ تحت نظر گرفتم و در اين مدت پي به چيزهاي عجيبي بردم. يه چند تا از نمونه هاي توپشو براتون ميذارم تا شما هم مثل من کمي فکتون کش بياد که بعضيها دنبال چي اومدن اينجا! ملت وقتي حش رشون ميزنه بالا چه کلمه هايي که به کار نميبرند!
بعضيهاشون اينقدر عجيب و غريبند که خودم هم نمي فهمم منظور طرف چي بوده؟ در هر حال دست گوگل و موتورهاي جستجو درد نکنه که وبلاگ من رو تو رده هاي اول قرار داده. براي بعضيها گواهشم آوردم؛ ولي بقيه رو اگه کسي کنجکاو بود که چطور اين کلمات تو وبلاگ من به کار رفته؛ ميتونيد با گوگل سرچي که توي بلاگ گذاشتم؛ خودتون کلمه رو سرچ کنيد(پایین وبلاگ). البته بعضي ها هم واقعا به دنبال مطالب خوب هستند و از قضا اشتباهي سر از اينجا در ميارن! چند باري هم چند نفري ايميل زده بودند که مثلا در جستجوي کلمه ازدواج؛ يا عشق؛ يا دوستي به وبلاگ من رسيدند و البته يکسري حرفها و تبادل نظرها هم بينمون رد و بدل شد.حالا این شما و این وبلاگ من در سالی که گذشت!! (با عرض معذرت از محضر دوستان عزیز و گرامی)
[حذفشون کردم!!!
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:47 |
لینک
|
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384
خانومم طبق عادت هر سال برای خونه تکونی اقدام کرده و من هم مثل همیشه دم عیدی به شدت سرم شلوغه. سالهای قبل ما برای خونه تکونی از یه خانومی که سالها برای مادر خانومم این کار رو انجام داده بود کمک میگرفتیم و انصافا هم یه روزه خونه رو مثل دسته گل تحویل میداد. هر سال هم بهمون میگفت: شما از پارسال عید تا الان انگار تو خونه نبودید!! آخه خونه ما همیشه همونطور دست نخورده باقی میموند. اما امسال گویا اون خانوم مریض شده بود و به جای خودش یکی دیگه رو معرفی کرده بود. خانوم بنده هم نرفته بود سر کار و اون روز رو مونده بود تا خونه رو مثل دسته گل تحویل همسر مهربون و خوشتیپ و خوشگل و با حالش! بده. (حالا مهم نیست من صبح زودتر از همیشه از خونه جیم زدم!). عصر که به خونه برگشتم همینکه در رو باز کردم؛ یه لحظه جا خوردم! فکر کردم اشتباهی اومدم! هر چیزی که فکرشو بکنی کف حال پهن شده بود؛ از ملافه و لباس گرفته؛ تا سیخ کباب و زغال! هنوز توی این بهت بودم که دیدم یا خدا! یه مادر فولاد زره؛ قد حدود 180؛ وزن 100 ! جلوم سبز شد. خانوم یه دست گرمکن آدیداس اصل! پوشیده بود و موهاشو که تا کمرش بود؛ فر کرده بود(شایدم فر بود!) و البته بلوند! و ریخته بود دورش و یه دستمال سر قرمز خوشرنگ هم به سرش بسته بود و انواع و اقسام النگ دولنگهایی که تو سر و دست خواننده هایی مثل بلک کتز؛ کامران هومن و ایضا؛ دست بچه های خفن نیویورکی میبینی؛ به خودش آویزون کرده بود. یه سیگار هم گوشه لبش بود و با لبخندی ملیح! اومد استقبال من و گفت: خسته نباشی عزیز!!؛ خانوم؛ بدو بیا شوشو گله!! اومد! خانومم جلوی در مثل جنازه ها؛ با یه دست لباس کار کهنه و قراضه؛ و یکی از تیشرتهای قدیمی من که مثل دستمال سر به سرش بسته بود؛ ظاهر شد. از دیدن قیافه خانومم فهمیدم ظاهرا هوا خیلی پس بوده! خانوم خدمتکار؛ سیگارشو کشید و رفت تو آشپزخونه. من با اشاره از خانومم پرسیدم این چه وضعیه؟ و اون بهم فهموند حرف نزن! تو عمرم خانومم رو با اونهمه اخم تو صورتش ندیده بودم. نشستم روی تنها مبلی که خالی پیدا کردم؛ بعد مادر فولاد زره؛ از تو آشپزخونه با یه شربت آلبالو! وارد شد و داد دست من تا خستگیم(شاید هم وحشت و بهتم!) در بره. بعد هم تشریف بردند که دستشویی رو بشورند و ضد عفونی کنند. تو این فاصله غرهای خانومم شروع شد: این دیگه کی بود؛ بیچاره شدم؛ اندازه یه کلفت از من کار کشید! تازه کلی هم خرده فرمایش داشت؛ از صبح دارم دنبال دستورهای خانوم میدوم! : میخواد پرده نصب کنه؛ منو فرستاده اون بالا به این بهونه که میخواد چینهاشو از پایین صاف و درست کنه؛ و خودش باید حتما پایین باشه ؛ چون من که بلد نیستم این کار رو بکنم! میخواد کابینتها رو گردگیری کنه؛ به من دستور میده همه اونا رو خالی کنم؛ خانوم یه دستمال بکشه؛ بعد دوباره بذارم سر جاش! چون من خانوم خونم و میخوام از این وسایل استفاده کنم! فردا باید بدونم چی کجا بود! از صبح هم هی وقت صبحانه اش و میان وعدشو؛ نهارش و میوه اش و شربتشو عصرونه اش میشد که باید براش تدارک میدیدم! بعد هم گفت فکر کنم وقت چاییشه! و صدازد؛ خانوم... چایی میخوری؟ خانوم از توی دستشویی داد زدند: چی؟ کافی؟!!! خانوم من: نه؛ چایی؛ چایی. خانوم خدمتکار گفت: نه؛ من الان چایی نمیخورم؛ الان وقته قهوه منه! کافی میخورم لطفا!!!!!!
خلاصه که ما تا 5 ساعت بعد از رفتن خانوم خدمتکار؛ داشتیم شلوغیهای خونه رو مرتب میکردیم و حسابی از کت و کول افتادیم؛ ضمن اینکه 30 تومان هم دستمزد خانوم رو پرداخت کرده بودیم!!!
نوشته شده توسط در ساعت 10:40 |
لینک
|
شنبه بیستم اسفند 1384
امسال هم مثل پارسال پرستو رو براي خريد بردم بازار. با اينکه امسال وضع مالي و مادي و پولي من زياد خوب نيست؛ اما نميتونم به اين بهانه چشمهاي منتظر پرستو رو ناديده بگيرم. حتي اگه شده براي خودم هيچ خريدي نکنم. البته من هميشه از خريد دم عيد و مخصوص عيد بدم ميومده. مامان هم هميشه مخالف اينکار بود و ميگفت اين مال قديم نديما بوده که هر سال يه بار نو مي پوشيدند. نه براي ما که هر چند ماه يه مد مياد و خواسته يا ناخواسته ما هم باهاش مي چرخيم. اما ميتونم درک کنم واسه بچه ها اين خريد دم عيدي حکم حياتي داره. پارسال غير از پرستو براي يکي دو تا ديگه هم خريد کردم. ولي امسال انگار همين کوچولو رو خوشحال کنم شق القمر کردم. طفلک خيلي با ملاحظه است و هر چي ميخوام براش بخرم ميگه که چند وقت پيش برام خريدي؛ يا تولدم بهم کادو دادي. اما ميدونم تو دلش دوست داره چيزهاي جديد و نو داشته باشه. توي يه حراجي يه پالتو پوست ببري خيلي خوشگل؛ سايز اون مي بينم. ميخوام براش بخرم؛ براي سال بعدش؛ اما ميگه: اوه ه ه ؛ تا سال بعد کي مرده کي زنده؟! خيلي غم انگيزه که يه بچه 5 ساله اينطور فکر کنه. تو چشماش چيزي رو ميخونم که ميدونم سعي داره از من مخفي کنه. ميدونم با خودش ميگه چرا آرايه منو نميبره خونش تا با اونا زندگي کنم؟ حرف رو به اين چيزها ميکشونم و حرف دلش رو ميگه. حدسم درست بود. ميگه من قول ميدم اصلا برات خرج نداشته باشم! هر چند سال يه بار اگه دوست داشتي برام چيزي بخر؛ من شکايت نميکنم؛ ناراحت هم نميشم؛ تو رو خدا منو ببر پيش خودتون. گريم ميگيره؛ نميخوام محکم باشم؛ اشکام جاري ميشه بهش ميگم که: من نميتونم اين کارو بکنم. من اصلا مادر خوبي نيستم. من اصلا حوصله بچه داري ندارم. تو دختر خيلي با استعدادي هستي، من اگه مسئوليت تو رو قبول کنم؛ بايد خيلي برات زحمت بکشم، همش بايد دنبال کارهاي تو باشم؛ بايد همه زندگيمو براي تو بذارم؛ و من متاسفانه هنوز به اون درجه از فداکاري نرسيدم. من خيلي خودخواهم، ميخوام براي خودم زندگي کنم؛ ميخوام خودمو به آرزوهام برسونم؛ براي همين نميتونم مسئوليت يکي ديگه رو بپذيرم. مادر بودن وظيفه سنگينيه. من اين توان رو در خودم نميبينم. بهتره کسي مسئوليت تو رو به عهده بگيره که بتونه برات وقت بذاره و تو رو به جاهاي بالا برسونه. اصرار داره که من خيلي خوب و مهربونم وبهترين مادر دنيا ميشم. اما بهش ميگم که هنوز منو نشناختي! من خيلي بداخلاقم؛ اصلا بچه دوست ندارم، به ندرت از يه بچه خوشم مياد، اونم بايد بچه اي باشه که مثل آدم بزرگها باشه؛ تازه در اين صورت هم بيشتر از يه هفته نميتونم يه بچه رو تحمل کنم. قانع نشده؛ اما تسليم ميشه. ميدونم اون به اين محبتهاي من نيازي نداره و حکم دل خوشکنک رو براش داره. اما از من هم بيشتر از اين ساخته نيست.
پ.ن:وقتي صداي اعتراضت را با باتوم پاسخ مي گويند؛ و هر زمزمه آزادي را با فرياد واژه هاي بسيار بيگانه با فرهنگ مردم اين مرز و بوم ؛ در نطفه خفه مي کنند؛ حرفي براي گفتن نمي ماند.
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 10:23 |
لینک
|
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384
به قول آرایه؛ چه سخت است زن باشی؛ آن هم زن ایرانی.
به نظر من نباید سعی در تفکیک دو جنس از هم کرد؛ چون نتیجه اش همون شکاف بزرگیه که باعث بیشتر شدن تبعیض میشه. و اینکه یک زن اگر نیروی عقل و خرد خودش رو همراه نیروهای ذاتی و بزرگ خودش بکنه؛ کمتر تبعیضی رو میتونه به جون بخره. و اینکه برنامه" مینو همتی" توی کانال یک ماهواره؛ رو اگر دیده باشید؛ برای روز زن مثلا یکی از زنان فعال عرصه های سیاسی اجتماعی زمان انقلاب رو آورده بود و باهاش مصاحبه میکرد و دنبال راهکار میگشت. خود همین مجری و مهمونش؛ زمان انقلاب جزو تظاهرات کننده ها بودند. همونایی که خمینی رو رو کار آوردند. و میگفتند ما دچار یه توهم شده بودیم! و فکر میکردیم خمینی کاری به سیاست نداره و میره تو قم میشینه و فتواشو میده!! و توی فیلمی که از خودشون نشون دادند؛ در حال شعار دادن و با حجاب؛ مدعی بودند که برای وحدت با مردم دیگه؛حجاب داشتند. اینها همونهایی بودند که بدون فکر و بدون اینکه کارهاشون ذره ای خرد و دور اندیشی توش به کار رفته باشه؛ مملکت رو سرویس کردند؛ به خاطر جو زدگیشون؛ و بعد رفتن تو بلاد فرنگ زندگی کردند. و حالا درست بعد از 27 سال روی مبل لمیده بودند و شکمهای گندشونو تو مشتشون گرفته بودند و برای زنان امروز ایران خط و نشون میکشیدند. لازم نیست بگم آخه شماها اگه ذره ای عقل داشتید که اون کارها رو نمیکردید.
نمیدونم چرا آرایه برای این روز پستی نذاشت و یا حرفی از این روز به میان نیاورد. در هر حال امیدوارم جزو دستگیرشده های مراسم بزرگداشت!! روز زن نبوده باشه. برای تمام خانومهای فهیم ایرانی؛ به خصوص خانومهای بلاگر عزیز؛ این روز رو گرامی میدارم.
بشکنه اون دستی که به خودش جسارت ضربه زدن به زنهای مقدس ایران رو میده.
نوشته شده توسط در ساعت 11:40 |
لینک
|
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384
شميم؛ يکي از دوستاي خانوادگي ماست. 27 سال داره و حدود 3 ساله که ازدواج کرده. من زياد با اون و خانواده اش در ارتباط نبودم؛ اما از وقتي که هم محله اي شديم؛ بيشتر با هم در تماس بوديم. شميم يه دختر 3 ساله هم داره. من هميشه فکر ميکردم که اون با من خيلي احساس آرامش و راحتي داره و اغلب اوقات براي من درد دلهاشو ميگفت و از من راهنمايي ميخواست. اين اواخر من متوجه شده بودم که شميم يه عيب خيلي خيلي بزرگ و زشت داره و اون اينکه خيلي خاله زنکه. من هميشه از فضولي در مسايل شخصي زندگي ديگرون و يا پرداختن به يکسري مسايل پيش پا افتاده که براي خيلي از خانومها مهمه: مثل رنگ لباس فلاني؛ قيمت کفشي که ميپوشه؛ فلان تيکه اي که به وسايل خونش اضافه کرده؛ فلان چيزي که شوهرش به نام اون زده؛ فلان حرفي که در جواب مادرشوهرش گفته؛ و... خيلي چيزهاي احمقانه ديگر از اين دست؛ به شدت بيزارم. اما در عوض شميم تمام زندگيشو به اين مسايل اختصاص ميده. البته من تا حدودي احساس ميکردم که اون به طرز شديدي از فکر کردن پيرامون اين مسايل لذت ميبره؛ و يکي از دلايلش رو نشستن تو خونه و با خودش فکر کردن؛ بدون هيچ کار مفيدي انجام دادن ميدونستم. از نظر سطح فکر من و اون کاملا با هم متضاد بوديم؛ و از مصاحبت با اون واقعا زجر ميکشيدم. از طرفي هم نميشد به خاطر همين نسبت خانوادگي که با اون داشتم به کل باهاش کات کنم. اون تمام سير تا پياز مسايل زندگيشو به من ميگفت و مثلا از من کمک و راهنمايي ميخواست. من ميدونستم حقوق شوهرش چقدره؛ کي بهش زنگ زده چي گفته؛ شوهرش تا چه حد با اون مهربونه و هواشو داره؛ فردا ميخواد بره چي بخره؛ و تا ده سال ديگه چه برنامه هايي واسه زندگيش داره! البته شوهر اون تو شهرستان کار ميکرد و من خيلي وقتها براي اينکه احساس تنهايي نکنه؛ ميرفتم دنبالش و با هم ميگشتيم؛ به خصوص اين اواخر که بيکار هم بودم. چند وقت پيش؛ وقتي خونه شميم بودم؛ از توي هيستوري وب؛ آدرس يک وبلاگ رو پيدا کردم که ظاهرا خاطرات روزانه شميم بود. به روش نياوردم؛ و شب که برگشتم خونه؛ نشستم و اونا رو خوندم.تا صبح خوندم و قهوه خوردم. نگين که نبايد اين کارو ميکردم؛ هر کي ادعا داره در اين شرايط نميخونه؛ دروغگوي بزرگي بيش نيست. دلم به شدت گرفت...
براي مني که اينقدر با اون روراست بودم؛ دروغهايي که به من گفته بود؛ به من؛ آدمي مثل من که کوچکترين اهميتي به مسايلي که اون در زمينه اش بهم دروغ گفته بود نميدادم؛ خيلي ناگوار اومد.
نميتونم خيليهاشو بنويسم؛ چون شايد اون و يا يه آشناي ديگه هم يه روزي وبلاگ منو بخونه؛ اما:
* امروز سعيد(همسرش) اولين حقوقش رو گرفت؛ 400000 تومان. کلي باهاش جر و بحث کردم تا حاضر شد 100 هزارتومانش رو براي خرجي خونه بفرسته.(هميشه به من ميگفت که اون بالاي يک ميليون ميگيره؛ و يکراست ميريزه به حساب شميم! و اين واقعا اصلا به من مربوط نبود و هيچ فرقي براي من و نحوه برخوردم با شميم نداشت!) و البته ماههاي بعد هم به همين منوال.
* امروز مادر سعيد به من حرف بدي زد ولي سعيد مثل هالوها فقط واستاد و تماشا کرد.(به من: يک بار مادر سعيد به من بد نگاه کرد؛ سعيد حسابي جلوي مادرش در اومد و کلي باهاش دعوا کرد و يه ماه هم باهاشون قهر بود!!)
* ديگه اين سعيد بيشعور و احمق رو شناختم! آدم دوروي کثافت! ازش متنفرم!(همون تاريخ؛ دم از خوبي سعيد و زندگي عشقولانه اي که با اون داره زده بود!)
*خدايا ديگه از اين زندگي نکبت بار خسته شدم؛ دلم ميخواد خودم و بچه ام رو بکشم تا راحت بشيم. خسته شدم از بس با سيلي صورت خودم رو سرخ نگه داشتم و اينهمه دروغ گفتم.(همون تاريخ کلي خرت و پرت براي خونش خريده بود و همشو با قيمتهاي غير واقعي و گروني به من نشون داده بود)
*از اول که اومده بوديم اينجا؛ اين خونه رو نيمه مبله کرايه کرده بوديم؛ اما حالا که يکسال از اين ماجرا ميگذره؛ صاحبخونه مبلها و ساير وسايلش رو ميخواد؛ نميدونم چيکار کنم...(به من گفته بود خونه رو خريده؛ و در مورد وسايلي که مجبور شد پس بده؛ گفت که بخشيده به يکي از دوستاش که خيلي نيازمند بوده! در صورتيکه تا مدتها نتونست جايگزينش رو بخره).
* از اين آرايه خيلي حرصم ميگيره. شوهرش مثل موم تو دستشه؛ و هر چي که ميگه گوش ميکنه؛ اونوقت الکي ميگه من از مردهاي زن ذليل و ضعيف در برابر خانومها بدم مياد.(من بارها بهش يادآوري کردم که بين من وماني احترام متقابل هست و قرار نيست کسي ديگري رو خر کنه و يا استثمار کنه؛ و هميشه به من ميگه تو خيلي خوب با شوهرت برخورد ميکني؛آدم لذت ميبره!!))
در عرض يک ماه:
* امروز ثريا (دوستش)؛ اومد دنبالم و رفتيم گشتيم. خيلي حال داد. کلي سر به سر پسرها گذاشتيم و از اين حالت کسلي بيرون اومدم.
* امروز با ثريا و شوهرش رفتيم... و کلي بهمون خوش گذشت.
*امروز رفتم خريد و چيزهايي که لازم داشتم خريدم(با کي؟)
* امروز نرگس(دوستش) اومد پيشم و کلي با هم گفتيم و خنديديم؛ دستش درد نکنه؛ منو از دلتنگي حسابي در آورد.
*امروز رفتم خونه شيرين؛ کلي خوش گذشت. چقدر روحيه ام خوب شد.
* امروز رفتم سينما(ننوشته با کي) فيلم خوب بود.
* و توي همه ماهها و روزهاش نوشته: مردم از تنهايي!(در صورتيکه روزي دو ساعت فقط با من تلفني حرف ميزنه و وقتم رو ميگيره!)
توي همون يک ماه:
من دوبار رفتم خونه اش؛ فقط به اين دليل که اون تنهاست و دلتنگ نباشه. دو بار هم اون با اون بچه شيطونش که خونه آدم رو به هم ميريزه و همه وسايلت رو ميشکنه؛ اومده بود خونه ام. يه بار رفتم به خاطر اون سينما؛ چون اون فيلمي رو که اون ميخواست من قبلا ديده بودم. يه بار رفتيم رستوران؛ مهمون من بود. يه بار هم باهاش رفتم خريد و در تمام طول خريد؛ بچه اش رو ول کرده بود به اميد من.کت و کولم شکست از بس بغلش کردم. يک بار هم با پدر و مادرم رفتيم پيک نيک که من براي اينکه اون گناه داشت و تنهايي رو حس نکنه؛ اون رو هم با خودمون بردم. (من احساس ميکردم به اون خيلي خوش گذشت؛ ولي تو خاطراتش فقط اشاره ميکنه که اون روز رفته فلان جا.)
من از اون توقع ندارم به خاطر کارهايي که کردم ازم تشکر کنه؛ ولي اينطوريشم فکر نميکردم؛ خيلي دلم شکست. فهميدم که اون به شدت مريضه و نياز به روانپزشک داره. اونقدر خودش رو در افکار پوچ و واهي غرق کرده که خودش هم جزئي از اونها شده. اينقدر به همه و خودش دروغ گفته که خودش هم دروغهاي خودش رو باور کرده. دلم براش سوخت. اما تصميم گرفتم ديگه هرگز براي چنين آدمي وقت تلف نکنم.
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:8 |
لینک
|
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384
کلوز آپ اول:
اون رشته ای رو که همیشه دلم می خواست بلاخره برای امتحان دادن انتخاب کردم؛ به عقیده خودم که همیشه میگم آدم برای ملاقاتها و جلسه های مهم بهتره از تاکسی با آژانس استفاده کنه؛ گوش نمیکنم؛ چون مثل همیشه دقیقه نود هستم( اگه 5 ساعت برای رسوندن خودم به جایی وقت داشته باشم؛ بدون اینکه مسیر دوره یا نزدیک؛ 4 ساعت و 30 دقیقه اش رو به یللی تللی میگذرونم) آژانسی در کار نیست؛ ماشین رو ور میدارم و میرم.
کلوزآپ دوم:
تو پمپ بنزینم. زیر لب دارم به کسی فحش میدم.(البته فکر نکنید اون آدم خواهر آرایه است که ماشین اون رو قرض گرفته و مثل همیشه با یه قطره بنزین آورده تحویلش داده) درست نیم ساعت به امتحانم مونده و من یه مسیر طولانی در پیش دارم. کلی برای اون آدم خط و نشون میکشم و مثل همیشه به خودم قول میدم که دفعه آخری باشه که ماشینم رو بهش قرض دادم. و این قول تا سری بعد که چشای خوشگلش رو میدوزه به تو و ازت ماشینت رو میخواد ادامه داره و درست همون لحظه که تو مثل مسخ شده ها سوییچ رو بهش میدی قولت رو هم شکوندی.
کلوز آپ سوم:
5 دقیقه به امتحان مونده و من هنوز دارم دور محل امتحان میچرخم تا یه جای پارک پیدا کنم. تا شعاع 100 کیلومتری! ماشین پارکه. تو هر سوراخ سنبه ای یه ماشین چپوندن. 5 دقیقه از شروع امتحان هم میگذره و من نمیدونم تو کدوم کوچه پس کوچه محل امتحانم؟ انگار گم شدم.یه جایی که تابلوی پارک ممنوع هم داره پیدا میکنم و به اونهمه ماشینی که همونطور پارک کردند متوصل میشم(اینهمه ماشین رو که پلیس جریمه نمیکنه!) . بعد از پارک کردن؛ اصلا نمیدونم کجا هستم؟
کلوز آپ چهارم:
10 دقیقه از امتحان هم گذشته و ترافیک سنگینی ایجاد شده. چشمم به موتوری که داد میزنه موتور دربست! میفته. دو تا پسر جوونن. یکیشون از توجه من کلی ذوق میکنه و زود میپره جلو که خانوم هر جا که بخوای سه سوت میرسونمت! اون یکی اما ساکت و بی سر زبونه. انگار اون بی آزار تره! برای اولین بار تو عمرم؛ میپرم پشت موتور! اونهم موتور یه غریبه!!کلی به نحوه سوار شدن من میخندند؛ رو موتور هم که انگار روی میخ نشستی؛ تمام عضلاتم منقبض شده و همش فکر میکنم الان زانوی من به یه ماشین گیر میکنه و کنده میشه! اینقدر هم تکون میخورم که چند بار نزدیک بود موتور رو منحرف کنم. یه لحظه ترس رو میذارم کنار و سعی میکنم از اولین موتورسواری عمرم لذت ببرم. تند میره و کلی چراغ قرمز رو هم رد میکنه. یه موتوری مثل خودش از کنارش رد میشه؛ دو نفر سرنشینش رو به راننده! با هم داد میزنن: ای ولله!! یک ربع از امتحان رد شده و من میرسم.
کلوزآپ پنجم:
نیم ساعت از امتحان گذشته و من دارم دنبال صندلیم میگردم؛( مانی: چرا همیشه کارای تو به خنسی میخوره؟) همراه من 10-12 تا از مراقبها؛ از این ساختمون به اون ساختمون میدوند! بعد از کلی برو بیا؛ چون شماره من یه نقطه انفصال بین دو ساختمون شرقی و غربی بوده؛ اصلا صندلی برام نذاشتن! یه صندلی جلوی در برام میذارن و من روش میشینم. هر کدوم از مراقبها که از اون سالن عبور میکنه؛ میاد از من میپرسه که جام راحته؟ مشکلی ندارم؟ آروم باشم! وقت زیاده! نگران نباشم! و آرزوهای موفقیته که همینطور برای من میشه!( مانی: آخه بیچاره ها فکر کردن تو چه درسی خوندی! یا شاگرد اول دانشگاه بودی!) داوطلبهای دیگه فکر میکنند لابد من دختر جرج دبلیو بوش هستم! نیم ساعت رد شده اومدم؛ همه میان حالمو میپرسن! خارج از محدوده هم نشستم!
کلوزآپ ششم:
مردک مراقب صندلیشو به طرز اغراق آمیزی به صندلی من نزدیک کرده و درست رو به روی من طوری نشسته که مسیر مستقیم نگاهش روی پاهای منه. بوی گند عرق میده و همراه اون یه بوی شبیه به تریاک و سیگار. صندلی اونقدر تنگه که نمیتونم پاهامو رو هم بندازم. آرزو کردم کاش یه مانتوی بلند پوشیده بودم.مراقبهای دیگه ای هم هستند که با اون چادر چاقچورشون از این ور به اون ور میدوند. نمیدونم اینارو دیگه از کجا پیدا کردند؟ یکی از همونها میاد کنار این آقا درست رو به روی من میشینه و شروع به تعریف کردن داستان زندگیش میکنه.
کلوزآپ هفتم:
یه نگاهی به سالن میندازم؛ همه شبیه سیاهی لشکر ها هستند. درست مثل خود من! من ظاهرا از جریانات پیش اومده کلی حرص خوردم! فکرشو بکنید اگه واقعا این امتحان برای من مهم بود و کلی براش درس خونده بودم؛ و این اتفاقات می افتاد؛ چطوری میتونستم امتحان بدم و قبول هم بشم؟ سوالها برام به کل نا آشناست و با اینکه من فقط آزمونهای 5 سال گذشته رو مطالعه کردم؛ هیچ سوال آشنایی تو همون مایه های 5 سال گذشته نیست. ریتم امتحان به کل تغییر کرده.
کلوز آپ هشتم:
یکی از سوالهای امتحانی که قراره ازش مثلا نتیجه یه سال زحمتت رو بگیری:
*انواع..... را نام برده؛ توضیح دهید!!!!!
الف: 2نوع! ب: 4 نوع! ج:5 نوع! د: 7 نوع!!!
*مقدار ..... را حدودا!! حدس بزنید:
الف: 5 ب:6 ج:7 د:8
کلوز آپ نهم:
درست یک ساعت بعد از شروع امتحانی که 3 ساعت و نیم وقت داره؛ سیل رفتن داوطلبان شروع میشه؛ با هر بار عبور کسی از در؛ من باید پاهامو جا به جا کنم. از شدت تشنگی از خیر امتحانی که هیچ ازش سر در نمیارم میگذرم؛ و پاسخنامه ام رو تحویل میدم. همون آقا میگه: مهندس! دیر اومدی زود هم میخوای بری؟!
کلوز آپ دهم:
منتظر تاکسی میشم که به محل پارک ماشین برم. خوب؛ جنس خوب؛ هیچوقت رو زمین نمیمونه! و از بین اونهمه آدمی که منتظر تاکسی هستند؛ راننده درست جلوی پای من ترمز میزنه و میگه: خانوم شما بیا بالا! ده دقیقه دنبال جایی که ماشین رو پارک کردم میگردم! آخه اسم خیابون یادم رفته!! با هر بدبختی شده پیداش میکنم؛ و مثل همه ماشینهای اون راستا؛ یه برگ خوشگل جریمه هدیه اش کردند: 15000 تومان!
.......................................
پ.ن: به دوست مهربون من سر بزنید و ازش دلجویی کنید. یه بار دیگه هم ازتون خواسته بودم براش دعا کنید. حالا هم از دلهای مهربون و پاک شما دعا میخوام.
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:3 |
لینک
|
یکشنبه هفتم اسفند 1384
خوب؛ من پست قبلی رو نوشتم که بتونم تا حدودی مهدی رو بهتون معرفی کنم؛ اینکه اون کیه و چطور تو زندگی ما سر و کله اش پیدا شد.مهدی دختری از همکلاسیهاش رو دوست داشت؛ نه؛ براش میمرد؛ نه؛ عاشقش بود؛ نمیدونم؛ هنوز هم نمیتونم رابطه میون اون دو نفر رو درک کنم. دخترک اما با دست پس میزد و با پا پیش میکشید. زیبا نبود؛ خوشتیپ نبود؛ اما تا دلت بخواد لوند بود. یه نیروی عجیب و خاصی انگار داشت که کمکش میکرد همه رو به سمت خودش جذب کنه. خانواده ناپایداری داشت؛ مادری که تو سن 40 سالگی؛ از پدرش جدا شده بود و با یه پسر 28 ساله ازدواج کرده بود. مهشید؛ تنها فرزند پدر و مادرش بود و غرق در ثروت. خوب، طبیعی بود که با این اوصاف؛ طرفدارها و مثلا خواستگارهای فراوونی هم داشته باشه. اون ؛ نه اینکه با مهدی نباشه؛ اونو قابل شوهر یا همسر بودن نمیدونست. باهاش دوست بود؛ بعضی شبها و روزهاشو با اون سپری میکرد؛ ولی هرگز از آینده حرفی نمیزد. مهدی هم برای اینکه به این وضع خاتمه بده؛ پدر و مادرشو به زور برد خواستگاری. اینکه میگم به زور؛ شما باید تصور یک پیرمرد 60 ساله بازاری؛ و یک حاج خانوم 50 ساله خیلی خیلی مومن؛ رو داشته باشید که میخواد بره برای یه دونه پسرش؛ خواستگاری یه دختر که هر روزش رو با پسرهای مختلف میگذرونه(البته به عنوان دوست؛ فامیل یا هم دانشگاهی). این کار با هر مکافاتی بود انجام شد و مهشید شد عروس مهدی. اما این ازدواج دووم زیادی نیاورد و 8 ماه بعد از عقد به خاطر ایرادهایی که خانواده مهدی از دختره گرفتند و اینقدر حرف و حدیث بینشون پیش اومد؛ که دختره دو تا پاشو تو یه کفش کرد و خواست که جدا بشه. مهدی اما به خاطر اینکه مهشید رو به زندگی دلگرم کنه؛ هر کاری میکرد. حتی ماشین و خونشو به اسم مهشید کرد تا بلکه اون باورش بشه و بفهمه که مهدی به زندگیشون خیلی دلبسته است. ولی فایده ای نداشت و اصرار مهشید از یک طرف و اصرار خانواده مهدی از طرف دیگه باعث شد که مهدی بین خانواده و همسرش؛ خانوادشو انتخاب کنه. روزیکه پدر مهدی بهش زنگ زد و گفت فلان ساعت بیا فلان محضر؛ هیچ مقاومتی درباره تصمیمی که پدرش براش گرفته بود؛ نکرد. این شد که از مهشید جدا شد. بعد از این قضیه تا مدتها افسرده بود و دانشگاه هم نمیرفت. همش از ما میپرسید که کجای کارش اشتباه بوده؟ و مانی بهش یاداوری میکرد که نباید اجازه میداد خانوادش اینقدر عنان زندگیشو به دست بگیرن. اما مهدی معتقد بود که اون نمیتونسته از خانوادش ببره و روی حرف پدرش حرف بزنه. در ثانی هم از نظر مادی و هم معنوی؛ خیلی به خانواده اش وابسته بود. این روزهای سخت اون هم برابر شد با تصادف و مرگ تنها دوست صمیمی و همدم مهدی؛ که پسرخالش هم بود و از بچگی با هم بزرگ شده بودند. این اتفاقها مهدی رو حتی که ما فکر میکردیم خیلی محکمه؛ از پا درآورد. منزوی و گوشه گیر شد و از همه مهمتر از رفتن به اون دانشگاه سرباز میزد. در اصل مهدی باخته بود؛ هم خودشو؛ هم ثروتشو؛ هم زندگیشو. بعد از این اتفاقات ما خیلی تلاش کردیم مهدی به وضعیت نرمالی برسه؛ اما نشد که نشد. روز به روز افسرده تر و بی انگیزه تر میشد. البته ما خیلی دیر فهمیدیم که مهدی معتاد به شیشه شده. نمیدونم تو اطلاع داری یا نه؛ بدی این لعنتی اینه که اصلا نشون نمیده. و اینکه کسی که رفت سمتش؛ دیگه محاله بتونه ازش ببره. و چنان زندگی آدم رو ازش میگیره که خود آدم هم متوجه نمیشه. تو این گیر و دار مهدی دوباره تصمیم به ازدواج گرفت. اون هم با دختر یکی از فروشنده های همین مواد لعنتی. اینبار هم باز خانواده مهدی ساز مخالف زدند و انگار حق هم داشتند. اونا معتقد بودند که مهدی اگه با این دختر ازدواج کنه؛ چون اینا خودشون تو کار موادن؛ هیچ امیدی به بهبودی و ترک کردن مهدی نیست(غافل بودند که همینجوری هم مهدی مدتهاست از بین رفته)؛ اما اگر اون با دختر دیگه ای ازدواج کنه؛ امید اینکه اون دختر بتونه ترکش بده زیاده.(چه خودخواهانه فکر میکردند؛ اصلا به اون دختر بدبختی که قرار بود قربانی بشه؛ فکر نمیکردند). البته اون دختر هم خودش قربانی اعتیاد بود. پدر معتادی که یک عمر اون و مادرشو بدبخت کرده بود. (جالبه که بدونید؛ پدر مهدی هم یه عمر معتاد بود، و در مورد ازدواج هم؛ جلوی پدر و مادرش واستاده بود و با دختر مورد علاقه اش برخلاف میل خانواده اش ازدواج کرده بود). مهدی تصمیم خودشو گرفت؛ اینبار با دختر فقیری ازدواج کرد؛ و فکر میکرد بتونه کنار اون خوشبخت! بشه. پدرش؛ اونو طرد کرد و کوچکترین کمک مالی بهش نکرد. پارسال که رفتیم دیدن مهدی؛ اصلا نتونستم بشناسمش. انگار یکی اونو تو مشتش مچاله کرده بود. تو یکی از این خونه های محله های جنوبی و قدیمی شهر؛ از همونها که تو فیلما میبینی؛ که تو یه خونه؛ چندین خانوار زندگی میکنند؛ ساکن بود. یه اتاق؛ با یه آشپزخونه؛ که به حال و پذیرایی خانواده دیگه راه داشت(یعنی دید داشت). با سرویس مشترک. من و مانی خیلی سعی کردیم بهشون کمک کنیم. البته پول پیش همون خونه رو هم مانی به عنوان قرض به مهدی داده بود. و دقیقا قضیه 5 سال پیش تکرار شده بود؛ اما اینبار این مهدی بود که نیاز به کمک داشت. دو بار هم اون رو به یه کلینیک ترک اعتیاد سپردیم؛ اما تا طرف خودش اراده نکنه؛ همه چیز دوباره برمیگرده. از پارسال؛ دیگه من مهدی رو ندیدم. البته مانی یکی دوبار بهشون سر زده بود. میگفت دختره خوب با مهدی کنار اومده؛ و اونا حتی با این وضعیت احساس خوشبختی میکنند. حاج آقا(پدر مهدی) که نگران نسلش بوده؛ حالا یه زن جوون همسن پسرش گرفته و یه جفت دوقولوی پسر برای خودش دست و پا کرده. اینه که راحت همه جا جار میزنه پسری به اسم مهدی نداشته و نداره. من نمیدونم؛ چرا اینهمه دعای خیری که من و مانی حداقل؛ در مورد این پسر کردیم بی اثر موند؟ چرا این بلاها باید در عرض 5 سال برای پسری به خوش قلبی مهدی بیفته؟ چطور زندگی یه آدم در این مدت کم از این رو به اون رو میشه؟ اسم این چیه؟ تقدیر؟
..............................................
پ.ن: یک کم خستگی در کنید!
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:16 |
لینک
|
شنبه ششم اسفند 1384
بیشتر ما آدما تلاش مکنیم خودمونو از موقعیت های پایین تر بکشونیم بالا و بالاتر؛ و مسلما هیچکدوم از ما دوست نداریم، ثابت درجا بزنیم و یا اینکه به جای پیشرفت پسرفت داشته باشیم. اصلا یکی از فلسفه های وجودی انسان همین میل به بهتر شدنه. ولی بعضی وقتها شرایط اونطوری که انتظار داریم پیش نمیره؛ و اونطور که ما دلمون میخواد؛ زندگی رقم نمیخوره. دیروز من و مانی رفتیم طرفای خونه ای که اولین سال زندگیمون اجاره کرده بودیم و خواستیم کمی تجدید خاطره بشه. 5 سال پیش من بودم و مانی؛ تنهای تنها؛ با یه جیب خالی؛ دو تا تازه فارغ التحصیل شده؛ و 200 هزار تومان وام ازدواج. البته واقعا نمیدونم چطور شد و ما چطور تونستیم یه زندگی بسازیم؟ دو تا جوون تنها و بی پول؛ واقعا دل شیر میخواد تو این دوره زمونه! ما بعد از اینکه کلی اینور اونور گشتیم؛ فهمیدیم که با 200 تومان پول پیش؛ هیچ کجا آلونک هم به آدم نمیدن؛ چه برسه به خونه. این شد که مانی به محض اینکه رفت سر کار؛ یه مساعده یک میلیونی گرفت و ما تونستیم با 200و1 دنبال خونه بگردیم. البته مجبور بودیم روی حقوق من هم که هنوز قرار بود یه هفته دیگه برم سر کار؛ برای اجاره حساب کنیم! توی یکی از همین بنگاههایی که دنبال خونه بودیم؛ یه چند نفری مشغول معامله یه خونه بودند. یه پسر جوون و هم سن و سال مانی؛ و یه پیرزن غرغرو! و یک پدر و مادر خیلی خیلی مهربون! من و مانی همینطور که برای بنگاهی توضیح میدادیم دنبال چه خونه ای هستیم و با چه مبلغی؛ زیر چشمی اونا رو هم از نظر میگذروندیم. و شاید هم خواه ناخواه؛ یه مقایسه ای بین خودمون و اون پسر کردیم و شاید هم کمی دلمون گرفت. پسره دانشجوی پزشکی بود؛ و احتمالا تک پسر خانوادشم بود. پدر و مادرش اومده بودند براش خونه بخرن؛ چون پدرش بهش قول داده بود اگه خوب درس بخونه(که اون هم خونده بود) براش یه ماشین و یه خونه بخره. ما رفتیم با آقای بنگاهی چند تا خونه!(خونه؟!) ببینیم؛ و وقتی برگشتیم؛ دیگه دو طرف چک و چونه هاشونو زده بودند و خونه رو معامله کرده بودند. چهره پسر دیدنی بود؛ از خوشحالی تو پوستش نمیگنجید. یه غرور مثبت خاصی تو چهرش موج میزد. (شاید اون لحظه من و مانی به این فکر میکردیم؛ که چرا ما لگد به بختمون زدیم و این وضع رو برای زندگی آیندمون پیش گرفتیم؛ اصلا یادم نمیاد؛ شاید هم به این فکر میکردیم که ما چه کار خوبی کردیم! و هیچ بعید نیست که این دومی درست باشه؛ چون اون موقع آدم خیلی داغه و واقعیتها رو نمیبینه). ما اون خونه ای رو که مدنظر داشتیم؛ نتونستیم پیدا کنیم؛ و البته حق هم داشتیم؛ همیشه یه رفاه نسبی برای من، و زندگی خیلی مرفهی برای مانی فراهم بود؛ و برای ما سخت بود بریم جاهایی که بنگاهیها به عنوان خونه بهمون پیشنهاد میکردند زندگی کنیم. اون شب ما نتیجه ای از گشتن نگرفتیم؛ مثل شبها و روزهای قبل. ولی چون اون بنگاهی آدم خوبی به نظر میومد(شاید هم دلش واسمون سوخته بود و میخواست هر طور شده یه خونه برامون پیدا کنه؛ شرایط بدی داشتیم، من پیش دوستام بودم؛ و مانی هم پیش یکسری از دوستاش، ما، بین لج و لجبازی بزرگترهامون گیر کرده بودیم )، یکبار دیگه هم سری به اون بنگاه زدیم. رسیدن ما همزمان با رسیدن اون پسر شد؛ و همینطور که بنگاهی برای ما فایل میخوند؛ اون پسر هم گوش میکرد. بعد رو به بنگاهی کرد و گفت: خونه من رو بهشون پیشنهاد بده. اون تعجب کرد و گفت: اما اینا پولشون خیلی کمه؛ در ثانی؛ مگه پدر شما نگفت که نمیخواد کسی تو خونه بشینه؟ پسر اما خیلی مصمم ؛ به ما گفت: طرفای زعفرانیه؛ مشکلی برای رفت و آمد ندارین؟ (خوشحالی که چند لحظه پیش به صورت ما دویده بود؛ محو شد؛ چون اونجا هم نزدیک خانوادمون بود؛ هم اینکه مطمئنا خیلی گروون بود) ؛ من ولی نمیدونم چرا گفتم :نه! (بنگاه یه طرف دیگه شهر بود). این شد که دست ما رو گرفت و برد که خونشو بهمون نشون بده. یک آپارتمان خیلی زیبای نقلی؛ حدود 65 متر. طبقه اول بود؛ ساختمون جالبی بود؛ از یه طرف یه طبقه بالای همکف بودیم؛ و از سمت دیگه نیم طبقه زیر همکف! اونموقع ما خودمون یه پا بنگاهی شده بودیم و میدونستیم اون خونه باید حدود 7 تومان رهن بره. واسه همین کمی دمغ شدیم و انگار که دیدن اون هیچ خوشحالمون نکرده بود. پسر رو به ما کرد و پرسی: پسندیدید؟ من آه کوتاهی کشیدم و گفتم: متاسفانه این ما نیستیم که باید بپسندیم؛ بلکه پولمونه که این چیزها به مذاقش خوش نمیاد. پسر بهمون گفت که چند تا خونه دیگه هم داره(خدا بده برکت!) و ما حداکثر بودجه ای که برای خونه میخوایم بذاریم چقدره؟ من و مانی نگاهی به هم کردیم و گفتیم: یک و دویست داریم؛ اما با 200 تومانش میخوایم یکسری خرت و پرت برای زندگی بخریم. ولی میتونیم 50 تومان اجاره هم بدیم. پسر لبخندی زد و گفت اینجا رو پسندیدید؟ من اون لحظه عصبانی شده بودم که گویا این پسره ما رو کشونده اینجا تحقیر یا مسخرمون بکنه. تو همین فکرها بودم که مانی گفت: ما پسندیدیم؛ ولی انگار بودجمون نمیرسه؛ ممنون از لطفتون؛ و دست منو گرفت که از ساختمون بریم بیرون. پسر اما خودشو به ما رسوند و گفت: یک تومان؛ 50 تومان. قبوله؟ من دیگه از کوره در رفتم و گفتم: آقای محترم؛ ما اینقدرها هم بی تجربه نیستیم که شما بخوای ما رو سر کار بذاری و بهمون بخندی. ما میدونیم که قیمت اجاره این خونه چقدره. پسر اما خیلی خونسرد گفت: فرض کنید منهم یکی از دوستای شمام. من فعلا به این خونه نیازی ندارم؛ چون اصلا قصد ازدواج ندارم. در ثانی؛ تو خونه خودمون هم یک سوییت مستقل دستمه؛ پس این خونه حالا حالا ها خالی میمونه. این شد که ما تونستیم یه خونه خیلی شیک با اون پول کم گیر بیاریم. میدونم که توی اون شرایط؛ ما تنها نبودیم؛ و البته دستهای مهربون خدا همراه ما و روی شونه هامون بود. اون پسر که اسمش مهدی بود، تبدیل به یکی از دوستای صمیمی ما شد؛ روزیکه قولنامه رو امضا کردیم و من و مانی باورمون شد که میتونیم تو همچین خونه ای بشینیم؛ یه نفس راحت کشیدیم و همون روز؛ برنامه رفتن به کوه رو چیدیم. انگار چندین سال بود همو میشناختیم. مهدی هر بار که میومد خونمون؛ یه تیکه از لوازم ضروری زندگی دستش بود و به عنوان کادو برامون می آورد.( من هنوز هم لیوانها؛ کتری و قوری که اون اولین دفعه برامون آورد؛ رو نگه داشتم؛ خنده داره، اما ما یه هفته تو پارچ چایی درست میکردیم!) ضمن اینکه با کمک اون ما صاحب یک سری لوازم صوتی کامل(اما مستعمل و قدیمی) شدیم. نمیدونم تویی که اینو میخونی؛ تجربه زندگی ساختن با وسایل کهنه و قدیمی رو داشتی یا نه؟ البته الان بیشتر خونه دانشجویی ها همینطور ساخته میشن. و من و مانی همش فکر میکردیم خونه دانشجویی داریم! نمیخوام شعار بدم؛ ولی واقعا شادیهای کوچک اما عمیق اون موقع رو نمیشه با شادی حاصل از زندگی شیک و مدرن امروزی مقایسه کرد.
.......................
لحظه ای با من باش...
اي همه آرامشم،مست و پريشانت نبينم
در ميان کوچه ها افتان و خيزانت نبينم
کاشکي قسمت کني ،غمهاي خود را با دل من،
تاکه مثل ابرها،اينگونه گريانت نبينم.
تکيه کن بر شانه ام ،اي شاخه نيلوفرينم
تا غم بي تکيه گاهي را به چشمانت نبينم
*********

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 10:24 |
لینک
|
سه شنبه دوم اسفند 1384
درست نیمدونم چرا؟ یعنی راستشو بخواین اصلا نمیدونم چرا؟ ولی وقتی اسم انرژی هسته ای و حق مسلممون! رو میشنوم؛ بی اختیار یاد این حکایت که باز هم نمیدونم کی و کی برام تعریف کرده بود؛ می افتم: یه روز رییس یه خوابگاه دخترونه همه دخترهای خوابگاه رو جمع میکنه و میگه که میخواد یه مسئله ای رو عنوان کنه. میگه که متوجه شدیم یه مرد تو خوابگاه بوده؛ همه جمعیت میگن: وای وای وای! ولی یکی از میون جمعیت خیلی آهسته میگه: ها ها ها ها ها.بعد ادامه میده: ما دیروز توی یکی از سطل آشغالهای خوابگاه یه کاندوم مصرف شده هم پیدا کردیم؛ همه جمعیت میگن: وای وای وای! ولی یکی از میون جمعیت خیلی آهسته میگه: ها ها ها ها ها. بعد میگه: ما اون کاندوم رو آزمایش کردیم و دیدیم که طرف ایدز هم داشته! همه جمعیت میگن: وای وای وای! ولی یکی از میون جمعیت خیلی آهسته میگه: ها ها ها ها ها.و بعد هم اینکه دیدیم اون کاندوم سوراخ هم بوده! همه جمعیت میگن: ها ها ها ها! ولی یکی از میون جمعیت میکوبه تو سرش و خیلی بلند میگه: وای وای وای!!!
نوشته شده توسط در ساعت 13:30 |
لینک
|
دوشنبه یکم اسفند 1384
ما را ز فهمیدن عشق غافل کردند فهمیدن عشق را چه مشکل کردند
انگار کسی به فکر ماهی ها نیست سهراب بیا که آب را گل کردند
ای خدا؛ از کی تا به حال مردم ما اینقدر روحیه شورشی و اعتراض در برابر ظلم و بیداد داشته اند که ما بیخبر بوده ایم؟ آدم اینها را که میخواند؛ دلش میخواهد باور کند؛ باورکند که آرش و کاوه ایرانی برگشته اند. باور کند که آرش کمانگیر و کاوه آهنگر افسانه نبوده است. حتی آدم دلش میخواهد انقلاب را باور کند. حتی با اینکه به کل با ماهیت این خرابکاریها مخالفم و به کل محکومشان میکنم؛ اما باز هم با همین اتفاقات مجالی برای دل خوش کردن به ایران و ایرانی به خودم میدهم. سوالی مدتهاست فکرم را مثل خوره میخورد: چرا برای کشیدن یک کاریکاتور؛ در ناکجا آباد؛ مردم ما چنین عکس العمل خصمانه ای در پیش میگیرند و برای قطع درخت؛ هیچکس آخ هم نمیگوید؟ (لابد هر چه از دوست میرسد نیکوست) چند سال پیش برای قطع کردن چند اصله درخت کهنسال در هلند(به گمانم) مردم از سه روز قبل از اجرای قطع درختان؛ در محل تجمع کرده بودند و مانع قطع آنها شدند. اما اینجا 8000 اصله درخت سبز و استوار قطع میشود؛(آن هم نزدیک روز درختکاری ) و بعد صدایش در می آید. و بعد هم عده کمی به نشانه تاسف سر تکان میدهند. و بعد هم شهردار باغرور ظاهر میشود و میفرماید: خودمان دستور دادیم! آقای شهردار؛ به چه حقی برای منابع ملی مردم تصمیمی چنین نسنجیده میگیرید؟ اینهمه ngo اینهمه حامی که ادعای حمایت از محیط زیست را دارند کجایند؟ چرا امکان انتقال حتی تعدادی از این درختان به مکانی دیگر نباید باشد؟ تکلیف منی که چندین سال است روز درختکاری نهالی را به زمین هدیه میکنم؛ و سال بعد جنازه خشک شده آن را بر پهنه خشک زمین میبینم چیست؟
برای اعتراض به این عمل شنیع و چپاولگرانه شهردار؛ و هر کسی در هر سمتی که به خود اجازه میدهد اینچنین با طرحهای نسنجیده و ناپخته؛ منابع ملی این مرز و بوم را به فنا دهد؛ لینک اعتراض زیر را امضا کنید. این حداقل کاریست که میتوان انجام داد، اگر تو هم هنوز فکر میکنی : من نمیدانم؛ آنقدر میدانم ؛علفی را بکنم؛ خواهم مرد...
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:10 |
لینک
|