تبليغاتX
پندارهای آرایه


پندارهای آرایه





















بذاريد امروز يا بهتر بگم امشب که حوصله دارم و بد! خوشحالم؛ يه خاطره آبکي براتون تعريف کنم. بسه هر چي ناله کردم و شماها مجبور شديد گوش کنيد و دستتون هم به جايي بند نبود و احتمالا زير لبي چند تا فحش نثار من کرديد و رد شديد. بازم مرامتونو برم که نظر نداديد و فقط سرتونو انداختيد پايين و آهسته رفتيد! چند شب پيش من تو اوج تب ميسوختم و لرزش بدنم هم تخت و هم ماني و احتمالا(شايد هم!) تموم ساختمون رو ميلرزوند. خلاصه بد حالي داشتم و چون خيلي کلاسم بالاست! از شدت تب! به انگليسي يه جمله هايي بلغور مي کردم! (شنيديد ميگن آدمها وقتي از عالم بيهوشي بيرون ميان؛ به لهجه و زبون اصليشون حرف ميزنند؟ اين يعني همين! آدمک دندوني!) ماني اينقدر اين شبها خسته است اگه توپ هم درکني بيدار نميشه. ولي از سر و صداي لهجه غليظ يک بيگانه! تو خونه؛ تعجب کرده بود و بيدار شد و من رو از اون حالت تب و هذيون درآورد و يه تب بر داد بهم و دوباره خوابيد(چه خوبه که يکي هست اين طور مواقع يه ليوان آب بده دستت! يادش به خير! بيچاره مامان اينطور مواقع تا صبح بالاسرم بيدار بود و من حالا به خاطر يه ليوان آب و يه قرص! کلامو ميندازم هوا و از باني اين شادماني بزرگ(ماني) تشکر ميکنم!) من هنوز تو عالم هپروت سير مي کردم که يهو صداهاي وحشتناکي اومد. يک تگرگي شروع به باريدن کرد که بيا و ببين. انگار خونه رو بسته بودند به رگبار!(شايد هم چون من تب داشتم اينقدر همه چيز بزرگ و غير واقعي جلوه ميکرد!) تو همون عالم دوست دوران دبيرستانم؛ نيکتا رو ديدم که اومد بالاسرم و گفت : آرايه پاشو! بيا با هم بريم بيرون ببين چه تگرگي داره مياد! من ناله کردم: نيکتا؛ نميتونم! نمي تونم راه برم؛ سردمه. و اون درست مثل امامهايي که ميان تو خواب شفا بدن گفت: به من نگاه کن! حالا مي توني!( من و نيکتا هر وقت تگرگ ميومد؛ هر جا که بوديم سعي مي کرديم خودمونو به هم برسونيم؛ خونمون هم نزديک هم بود؛ تا تگرگ شروع ميشد؛ ما دو تا تو خيابون بوديم! عشق مي کرديم زير تگرگ. از بچگي؛ مامان هيچوقت اجازه نداده بود که ما بريم زير تگرگ؛ و اين سال آخر مدرسه اي؛ حسابي حال ميکردم با نيکتا. يادش به خير... افسوس که...) خلاصه حالا يا اثر تب بر بود يا هر چي ديگه؛ من نه سردم بود و نه مي لرزيدم؛ دست نيکتا رو گرفتم و لخت و عور رفتم لب تراس! چقدر قشنگ بود! دست دراز کردم و يه مشت تگرگ گرفتم و با حرص و دهني آب افتاده همشو ريختم گوشه لپم. سردي دونه هاي يخ؛ منو به خودم آورد و زود پريدم تو خونه و  مثل سگ ميلرزيدم. اون شب همش خواب نيکتا رو ديدم. صبح براي ماني ماجرا رو تعريف کردم و ياد يه خاطره قشنگمون افتاديم.
عيد بود و مامان و باباي نيکتا رفته بودند مسافرت. واسه همين نيکتا تصميم گرفته بود؛ يه روز من و ماني رو دعوت کنه خونشون مثلا واسه عيد ديدني.(ما که از خدامون بود! يه سال بود همو نديده بوديم؛ و بعد که ماني براي تعطيلات اومده بود اينجا؛ درست وقتي بود که همش مهمون داشتيم و خلاصه نشده بود يه دل سير با هم باشيم ) البته دوست پسر خودشم که يه زماني دوست ماني بود دعوت کرد. اون روز صبح من خيلي زود بيدار شدم و به مامان گفتم ميرم پيش نيکتا؛ چون تنهاست. وقتي رسيدم؛ نيکتا حسابي به خودش رسيده بود و مثل فرشته ها شده بود. هيچوقت اون چهره اش يادم نميره. بعد با هم يه لازانياي مشتي پختيم و منتظر آقايون شديم. نزديک ظهر اونا اومدند و نشستيم پاي خوردن آجيل و صحبت کردن از هر دري. يهو؛ صداي در حياط اومد؛ و همه دستپاچه شديم؛ زود پسرها رو فرستاديم تو حياط پشتي؛(خونه نيکتا دوطبقه بود و دو تا در داشت؛  با فاصله خيلي زياد از هم. طبقه بالا هم عموش زندگي ميکرد؛ که اون روز اونها هم با خانواده نيکتا رفته بودند مسافرت.) بعد ديديم که عموي نيکتا اومده؛ چون بايد ميرفته سر کارش زودتر برگشته بود! خلاصه عمو اومد و زود هم رفت؛ و ما پسرها رو دوباره از توي بارونا جمع کرديم و آورديم خونه. تو حياط؛ زير بارون و بيخبر از همه چي؛ مثل دو تا موش وارفته آب کشيده شده بودند! نشونديمشون کنار شومينه و لباسهاشونو خشک کرديم؛ بد مي لرزيدند! ما هم کلي بهشون خنديديم! بعد غذا رو کشيديم و هنوز شروع به خوردن نکرده بوديم که يهو در خونه نيکتا باز شد! اينبار ديگه هر چهارتامون داشتيم سکته ناقص ميکرديم! نيکتا پريد جلوي در و گفت: واي! بدبخت شديم! داداشمه! (برادر بزرگتره نيکتا که ازدواج کرده بود؛ و حالا اومده بود به نيکتا سر بزنه!!) دوباره مجبور شديم پسرها رو بفرستيم بيرون؛ البته؛ تو کوچه! از اون يکي در و پاي برهنه و با زيرپوش! بعد هم نميدونم با چه سرعتي بشقابهاي اضافي رو زير ميز قايم کرديم! داداشش اومد تو و يه سر و گوشي تو خونه آب داد و وقتي فهميد نيکتا تنها نيست و من باهاشم؛ خواست بره؛ ما دو تا داشتيم يه نفس راحت ميکشيديم؛ که يهو يه تگرگ وحشتناک شروع شد! داداش جان هم تصميم گرفت تا قطع شدن تگرگ بمونه! رفت کنار شومينه؛ من زود؛ لباسها و کاپشن پسرها رو برداشتم و بردم يه جاي ديگه. درست کنار شومينه رو پشتي صندلي گذاشته بوديم خشک بشن! بعد هم لازانياها رو ديد و هوس کرد از اون هم بخوره! دل ما مثل سير و سرکه ميجوشيد؛ تصور اينکه ماني و اميد؛ زير رگبار تگرگ؛ توي کوچه؛ پاي برهنه! و بدون لباس! بودند؛ حسابي ناراحت و نگرانمون مي کرد. داداش نيکتا اصرار داشت ما هم اونو همراهي کنيم و غذامونو بخوريم! چه لحظه هاي وحشتناکي بود! بلاخره تگرگ بند اومد و داداش هم خواست بره. حالا من بايد از اون يکي در مواظب ميبودم؛ تا اينکه داداش نيکتا که از در بيرون ميره؛ دو تا پسر مشکوک و برهنه رو زير تگرگ نبينه! و بايد به محض اينکه اون از در خارج ميشد؛ اونا از اين يکي در وارد ميشدند. کار انجام شد. اومدند و اولين کاري که کردند لباسهاشونو پوشيدند و عزم رفتن کردند. ما هم مونده بوديم چي بگيم. بيچاره ها حسابي يخ کرده بودند و با اون وضعيت اسفناک گوشه خيابون ول شده بودند! اونا که رفتند ما هم حسابي تو لک بوديم و حوصله هيچ کاري رو نداشتيم. ولي وقتي قيافه آبکشيده اون دوتا اومد جلو چشممون؛ پخي زديم زير خنده! حالا نخند؛ کي بخند! عجب شانسي داشتيم ما! البته دوباره بهشون زنگ زديم و اونا هم اومدند و غذاي يخ کردمونو با کلي بگو بخند خورديم!
حالا مدتهاست از نيکتا بيخبرم. يه مسائلي بين ما پيش اومد که مجبور شديم همو ترک کنيم. ولي هميشه ؛ به خصوص وقتي تگرگ مياد؛ چهره اون روز نيکتا مثل روز واضح؛ جلوي چشممه.
................................................

لحظه اي با من باش...

من سردي و سکوت تورا         باورنمي کنم
فردا    به جرم عشق تو     بر دار    مي شوم
اما       غرورتلخ تو     را        باور نمي کنم
تنهابه يادگار کسي کزلحظه رسيدنت تا وقت رفتنش بيدارمانده است
با سايه ها و نفس ها    هرروز و هرشبي    يک بيت از غزل عشق تو خوانده است...
اکنون براي اسيرت  ترنه اي از روزهاي   قشنگ ديوانگي   بخوان
اين خسته را در آخرين شب شيرين   بودنش
تنها  به جرم 
آن همه ديوانگي مران!

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 21:52 توسط آرایه| |

۱- يه نکته رو به اونايي که از اينترنت هاي جديد که قرار بود بدون محاسبه پول تلفن باشه؛ استفاده ميکنند بگم:
اين حقه اي بيش نيست و در اصل دزدي رسمي و آشکار مخابرات و يک شرکت دزد ديگه است که نه تنها به وعده هاشون عمل نکردند و پول تلفن رو با همون اينترنت ساعتي 300 تومنشون حساب نکردند؛ بلکه استفاده کنندگان از اين سرويس (تلفن هوشمند!!) بابت يک ساعت اينترنت مزخرف  اين شرکتها؛ 300 تومان و بابت پول تلفن هم ساعتي 200 تومن بايد بپردازند. اينو ميتونيد از فيش تلفني که براتون مياد ببينيد(براي من در ازاي استفاده 30 ساعت در دوماه؛20000 تومان فيش اومده!!) اين يعني فاجعه. پس نه تنها از اين اينترنتها که با اسم سپنتا و يکي ديگه که يوزر و پسووردش 110 استفاده نکنيد؛ بلکه بهتره هر کي مثل من گول اينا رو خورده؛ براي شکايت و اعتراض به مخابرات بره.

2- کسي اينجا نيست که بلد باشه پسوورد گم شده ياهو ايميل رو پيدا کنه؟ يه جايزه خوب پيش من داره هر کي بتونه کمکم کنه پسوورد فراموش شدم رو پيدا کنم!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 16:18 توسط آرایه|

به شدت سرماخوردم و صدام در نمياد. ولي با اين حالم مجبورم برم دو تا آمپول حسابي نوش جون کنم. البته درسته که ميگن کوزه گر هميشه از کوزه شکسته آب ميخوره. مامان ماني (همون مادر شوهر من!) حداقل اگه براي مريضاش آمپول نمي زنه؛ ولي براي اطرافيان و به خصوص بچه هاش هميشه پيش قدمه. انصافا آمپول رو بدون درد ميزنه؛ ولي چنان پنبه الکلي شده رو روي رد آمپول فشار ميده که آه از نهاد همه در مياد. چه برسه به اينکه در نقش يه مادرشوهر باشه و عروس بيچاره اش مريضش باشه. اينه که من عطاي مادرشوهر رو به لقاش مي بخشم و  ميرم همون درمونگاهي که هميشه اونجا بهترين و دردناکترين آمپولهاي عمرم رو زدم. توي شلوغي و هيايوي ولنتاين گم ميشم و از اينهمه شور و  حرارت کوچولو موچولوها به وجد ميام. تازه الانه که ميفهمم من چقدر بزرگ شدم. وقتي ميبينم دختر 13-14 ساله اي يه کادوي بزرگ با يه گل رز قرمز دستشه و با عجله داره خودشو ميرسونه به معشوقش. به درمونگاه که ميرسم ؛ متوجه ميشم که الان شيفت اون آقا غوله! است. پرستار گنده و بداخلاقي که تا ميبينمش تمام ياخته هايي که بار اول با آمپولي که اين آقا بهم زد دريده شدند؛  دوباره درد ميگيرند و حالا اصلا مهم نيست که اين ماجرا برميگرده به چند سال پيش! اينه که منتظر ميشم شيفت اون تموم بشه و خانوم خوش اخلاقه خودم بياد. مي دونم که چند دقيقه ديگه بايد بره. چشمم به مرد مسني( حيفه بگم پير مرد) ميفته که يه شاخه رز قرمز! رو لاي روزنامه پيچيده و ظاهرا مخفي کرده. از فکر اينکه نکنه اون هم عاشقه! و داره اون گل رو براي معشوقش ميبره خندم ميگيره. شيطنتم از چشم اون دور نميمونه و اون هم يه لبخند تحويلم ميده. تصور اينکه اون گل رو براي خانومش ميبره هم خيلي رمانتيک ميتونه باشه. خيلي دلم ميخواد فضولي کنم و ببينم جريان چيه. ولي اون آقا اينقدر متين و با شخصيته که نميدونم چطور سر صحبت رو باهاش باز کنم. تو اين فاصله چند تا بخت برگشته شکار آقاي پرستار ميشن و لنگ لنگان از اتاقش بيرون ميان. من هنوز هم به اميد رفتن اون نشستم. چند قدمي ميزنم و از يکي ميپرسم که کي شيفت اون خانوم شروع ميشه؟ و مي فهمم که بايد يه 5 دقيقه ديگه اي صبر کنم. موقع نشستن ميشينم کنار اون آقا و ازش ميپرسم که اون هم براي تزريق منتظره؟ ميخنده و ميگه: نه؛ منتظر جواب آزمايششه. بعد لاي روزنامه اش رو باز ميکنه و يواشکي گل رو ورانداز  ميکنه و انگار نگران پژمرده شدنشه. دلمو به دريا ميزنم و ميپرسم: براي خانومتون گرفتيد؟ خيره به من نگاه ميکنه و بعد يه آه کوچولو ميکشه و ميگه: خانوم من به رحمت خدا رفته. خجالت ميکشم و ميگم خدا رحمتش کنه. بعد براي اينکه منو از شرمندگي در بياره ادامه ميده: شما خبرنگاري؟! و من بيشتر خجالت زده ميشم و ميگم قصد فضولي نداشتم؛ همينطوري پرسيدم! با لبخد ميگه که اونم قصد ناراحت کردن منو نداشته؛ چون سر زبون داشتم! ميخواسته ببينه شغلم چيه!! و به نظر اون خانومهايي که شغل ندارن و به اصطلاح خانه دارن؛ خيلي منزوي و غير اجتماعي! ميشن؛ و من چون اينقدر اجتماعي! هستم حتما يه شغلي دارم.( اين روزها اين سوال براي من خيلي گرون تموم ميشه؛ و هميشه ترجيح ميدم بگم:  نقاشي ميکنم؛ تار تمرين ميکنم؛ کلاس سفالگري ميرم؛ داستان مينويسم؛ مقاله علمي هم مينويسم؛ به جاي اينکه بگم بيکارم؛ )ولي اين بار ترجيح ميدم بگم: فعلا کاري ندارم. بعد ميگه: براي معشوقم گرفتم! و به صورت من خيره ميشه تا مو به مو عکس العمل منو ببينه. من اما خيلي عادي با مسئله برخورد ميکنم و ميگم چه خوب! ميگه: چي چه خوب؟ اينکه تو اين سن و سال معشوق دارم؟ ميگم شايد اينکه تو اين سن و سال عاشقيد! لحظه اي تصور اينکه اون عاشق يه دختر جوون باشه تو ذوقم ميزنه و ميگم فضولي نباشه: حالا اين خانوم کي هستند که تونستند تو اين سن و سال شما رو شيدا کنند؟ باز هم همون لبخند و ميگه: تو اين سن و سال نه. قضيه مال 40 سال پيشه! نميتونم جلوي چشاي گرد شده و ابروهاي بالا رفته مو که داره از صورتم ميزنه بيرون بگيرم؛فقط خدا خدا ميکنم که فکم کش نيومده باشه! که باعث آبروريزيه. شيفت هم عوض ميشه و خانومي که منتظرش بودم مياد. البته چند نفري منتظر هستند و حس کنجکاوي من باعث ميشه بذارم اونا زودتر کارشون انجام بشه. ميگم : چرا با هم ازدواج نميکنيد؟ با نا اميدي ميگه: از ما گذشته. 40 سال پيش که رفتم خواستگاريش؛ يه جوون آس و پاس و بي پول بودم. تازه مدرک مهندسيمو گرفته بودم و هنوز سربازي هم نرفته بودم. به خانوادش گفتم يه چند سالي به من فرصت بدين تا يه سرمايه اي جمع کنم؛ ولي اونا منو متهم کردند که من چشم دنبال ثروت اوناست. خواهرش و مادرش اينقدر زير پاش نشستن و تو گوشش خوندن تا اون مجبور شد به ازدواج با يکي ديگه رضايت بده. شب عروسي اون هزار تا فکر به سرم زده بود. از کشتن اون گرفته تا کشتن خودم. منم بعد از چند سال از سر لجبازي يه دختر خوب و خانواده دار پيدا کردم و باهاش ازدواج کردم. شانس آوردم که زن خوبي نصيبم شده بود. بچه هاي خوبي تربيت کرد و تو زندگي از هيچ چيزي براي من دريغ نکرد. البته من به مرور تونستم زندگيمو رونق بدم و 5 سال بعد از اردواجم همه چيز داشتم. فکر ميکردم فکر اون بلاخره از سرم ميره و اين فکر 40 سال با من بود! يه بار تو سن 38 سالگي خيلي اتفاقي اونو توي جشن ازدواج يکي از آشناهام ديدم. اون و همسر و  بچه هاشو. وقتي ديدمش براي چند لحظه گيج و مبهوت بودم. خيلي عجيب بود. انگار زمان براي من و عشقي که به اون داشتم نگذشته بود. دلم مثل همون روزا تپيد و لرزش خفيفي داشتم. قلبم يه سوزش خوشايند داشت. خوشحال بودم که ديدمش و زندگيش رو به راهه. تا همين 5 سال پيش که دوباره اتفاقي ديدمش. من پرسيدم: کجا؟ گفت: ما پير پاتالا کجا ميتونيم همو ببينيم ؟ گفتم: مسلما نميتونسته تو سينما يا يه کافي شاپ يا يه پارتي بوده باشه؟! گفت: آره. تو مطب يه دکتر! همسرش رو يه چند سالي بود که از دست داده بود. درست مثل من. هر دو پير و فرتوت و زمينگير شده بوديم. دو تا از بچه هاش خارج بودند. مثل منکه يکي از دو تا بچه ام خارج بود. همونجا تصميم گرفتيم ديگه به اين جدايي خاتمه بديم و با هم باشيم. يه سال با هم رفت و آمد داشتيم؛ همه چيز خوب بود؛ ولي به محض اينکه به بچه هامون گفتيم ميخوايم با هم ازدواج کنيم؛ ورق برگشت و مورد توهين اونا قرار گرفتيم. بهمون ميگفتن: خجالت نميکشيد؟ سر پيري معرکه گيري؟ ما هم که ديديم عمري براي رفاه و آسايش بچه هامون زحمت کشيديم و از خودگذشتگي کرديم؛ درست نيست اين آخر عمري اونا رو از خودمون برنجونيم و باعث سرشکستگي اونا بشيم.  يک سال بعد هم اون به علت ديابت زمينگير شد. اوايل براش پرستار گرفته بودند؛ ولي به بهانه اينکه پرستاره دزد از آب دراومده بود ؛ اونو فرستادن خانه سالمندان. حالا سه ساله که من ميرم خونه سالمندان ديدنش. و همچنان بچه ها مخالف ازدواج ما هستند. ولي امسال ميخوام با خودم بيارمش خونم. بچه ها حالا ديگه زندگي خودشونو دارند. بهتره بذارن ما هم زندگي خودمون رو داشته باشيم. اگه از عهده پرستاريش هم برنيام؛ براش يه پرستار ميگيرم. احساس ميکنم ما حالا حالا ها زنده ايم. چون عاشقيم. کسي که عاشقه؛ نه پير ميشه؛ نه به مرگ نزديک. پس بهتره زندگي کنيم تا اينکه به انتظار مرگ بمونيم. جواب آزمايشش رو ميگيره. خداحافظي ميکنه و ميره. من براش آرزوي موفقيت و خوشبختي ميکنم. وقتي ميرم رو تخت ميخوابم که آمپول بخورم؛ ياد اين حرف صادق ميفتم که اینجا گفته بود: يعني اگه دو نفر همديگرو واقعا دوست داشتند بايد تا آخر عمرشون از همديگه محروم بمونند؟
........................................
لحظه اي با من باش...

زندگي باشکوه و تاريکست...
من بايد به طريقي به تو برسم : بازيچه هاي باشکوهي را که برايم باقي نهادي کنار مي گذارم . نگاه هاي دزدکي ات را مي خواهم ، لبخند حقيقي ات را ـ آن لبخند پنهان و تمسخر آميزت را ـ که آينه سردت مي شناسد.

..........\\\ ///
.........( @ @ )
---o00o. (_)------

يك ضبط صوت كهنه ، نوار ( مرا ببوس )!
من جاي خالي تو كنار(‌ مرا ببوس )!
فرياد آرشه بر ويولن ، سحر سادگي
گلهاي عشق و غم … و بهار ‌( مرا ببوس )
من ، ميز ،جاي خالي تو، چاي ، پنجره
شب ، زنجره ، سقوط ستاره ، ( مرا ببوس )!
سيگار و بوسه هاي پياپي ! هجوم اشك
هي قطره قطره روي مزار ( مرا ببوس )
آواي گل نراقي و امواج مست نت
مي كوچم از اتاق ، سوار ( مرا ببوس )-
- مانند قاصدك… و نسيم و … بنفشه زار
- من… ياد تو … و خاطره زار ( مرا ببوس )!
يا مثل يك مسافر تنهاي بي بليط
در واژه كوپه هاي قطار ( مرا ببوس )-
- مي آيم و به دختر زيبا نمي رسم
آري به تو ،‌ به آينه دار ‌( مرا ببوس )!
( آتش زدم به كوه )! نديدي مگر ؟! كجاست -
-( پيمان نيمه شب ) ، شب تار ( مرا ببوس‌ )!
من روي خرده آينه ها راه مي روم
بر روي پاي آبله دار (‌ مرا ببوس )!

سر در ميان دست ، شكستن … و رعد و برق
پايان خيس و فاجعه بار ( مرا ببوس )!
: گيرم ( گذشته است گذشته !) ، بهار من !
( لب بر لبم گذار ) دوباره مرا ببوس !…


 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 15:43 توسط آرایه| |

بعد از چند روز که زندگی از حالت عادی خارج شده بود؛ دوباره منم و زندگی. این چند روز همش خوردیم و خوابیدیم. مانی که حسابی تلافی یه سال کم خوابیشو جبران کرد و من که برعکس سالهای پیش؛ حالا از شدت بی خوابی و بی حوصلگی نمیدونستم چیکار کنم؛ ترجیح دادم حتی اگه خوابمم نمیاد؛ به بودن کنار مانی و شنیدن خور و پفهای اون(این مردها همشون پر سر و صدا میخوابن و بعد یادشون نمیاد!) و خوندن کتابهایی که چندین سال قبل هم خونده بودم ؛ رضایت بدم. مسافرت که نرفتیم چون مانی از سایت یاهو هوا رو تا استرالیا! پیش بینی کرده بود و ما نمیتونستیم جایی بریم مسافرت چون همه دنیا! باد و بارونه!
من : مانی؛ خوب بریم شمال!
مانی : نه؛ مگه مجبوری بری تو بارونا بشینی تو خونه! خوب همینجا بشین کنار شومینه بارونو نگاه کن فکر کن شمالی!
من : پس بریم جنوب! من خیلی وقته خلیج فارس رو ندیدم!(از پارسال!)
مانی : نه؛ اونجا هم بارونه! تازه الان همه ملت ریختن تو جاده ها؛ خیلی شلوغه. اصلا حال نمیده!
من: خوب ما هم جزو یکی از همین شلوغیها. پس بریم اصفهان؛ شیرازی. درسته که ما هر سال رفتیم اونجا ها ولی یه بار هم با هم نرفتیم.
مانی: نه؛ بارونه.
من: پس بگیریم چها روز بخوابیم! خوبه؟
مانی: عزیزم؛ من حاضرم هر جا که تو بگی بیام. بگو کجا دوست داری بریم!!! می خوای بریم شمال؟
من: نه؛ شمال که تو بارون حال نمیده؛ همین خونه خودمون بشینیم سنگین تریم!
مانی: پس بریم قشم یا کیش؟
من: نه؛ جاده ها شلوغه؛ تازه عاشورا ایناست و اونجاها و همه جا ماتمکده است. آدم حالش گرفته میشه! غیر از این هم اونجاها همش بازاره و واسه خرید جون میده. ما هم که الان اوضامون بی ریخته.
مانی: بریم اصفهان شیراز؟
من: اصلا از شلوغیهایی که توی این روزا اونجاها دارن خوشم نمیاد!
مانی: بشینیم تو خونمون؛ بخوریم و بخوابیم و فیلم نگاه کنیم. تازه این روزا تهران خلوته و میتونم کلی جاها بریم بگردیم.
من: نه؛ فقط بشینیم خونه! من از هر چی جای خلوته بدم میاد! می ترسم! دیگه بسه.
این شد که ما خونه موندیم و از خوان نعمت گسترده این روزها که همش زنگ در خونمون رو میزدند و قیمه و قورمه سبزی و آش و شله زرد و کباب و مرغ تحویلمون میدادند؛ حسابی استفاده کردیم و کلی اضافه وزن با خوردن اینهمه برنج کسب کردیم. تازه؛ 17 تا فیلم هم دیدیم و من 1400 صفحه کتاب خوندم!
امروز مانی سر حال و سرخوش از تعطیلات رفت سر کارش و من خسته و کسل موندم خونه.
وقتی صبح صورتمو شستم به وقایعی که این یه هفته اتفاق افتاده بود فکر میکردم:
بعد از 6 ماه دوندگی که برای رفتن سر کار جدید کشیدم؛ و با اینهمه سنگی که قرار نبود و جلوی پای من افتاد؛ از عوض شدن مدیر اونجا توسط ا.ن گرفته تا اخراج رابطه( همون پارتی! خودمون) من؛ و لغو شدن تمام استخدامها؛ بلاخره رفتم برای مصاحبه نهایی. اسم فردی که قرار بود من باهاش مصاحبه داشته باشم خیلی آشنا بود. ولی تا لحظه ای که در رو باز نکردم و قیافه منفور علی؛ یکی از هم دانشگاهیهام که ترم اول من مصادف با ترمهای آخر اون بود ؛ رو ندیدم؛ باورم نشد این همون آدم باشه. یک سال اذیت و آزار و کینه توسط این مردک دیوونه دوباره جلوی چشمم اومد. از هیچ کس تو دنیا به اندازه اون متنفر نبودم. موندن جایز نبود. بی خیال ماهی 500 تومن و پرستیژ شغلی اونجا شدم و درو با تمام نفرتم به روی اون کوبیدم و رفتم. اصلا تصور اینکه بخوام با اون حتی همکار باشم هم آزارم میداد چه برسه به اینکه زیر دستش کار کنم.
حالا که تو آینه نگاه میکنم؛ میتونم راحت گریه کنم. میتونم بدون دغدغه حضور مانی( که این روزها خودم رو نگه داشته بودم) بگذارم اشکهام آروم آروم روی گونه هام جا باز کنه؛ و از دو طرف گردنم سر بخوره و لبه یقه لباسم رو خیس و نمدار کنه. ولی اینکار رو نمیکنم. خودم رو متقاعد می کنم که این تصمیمی بوده که خودم گرفتم؛ پس ناراحتی نداره. حسابی دختر تو آینه رو به خاطر بغضی که کرده سرزنش میکنم
از بیکاری خسته شدم. از تو خونه نشستن بدم میاد. حتی دیگه حوصله اینهمه فوق برنامه رو ندارم. دیگه دوست ندارم نقاشی کنم. دوست ندارم تار بزنم. دوست ندارم کلاس سفالگری برم. دوست ندارم زبان انگلیسی درس بدم؛ دوست ندارم زبان فرانسه بخونم. حتی دوست ندارم مقاله بنویسم. دوست ندارم داستانمو تموم کنم. دوست ندارم با دوستام برم کوه یا اسکی یا سینما. از پارتیهای زنونه بدم میاد. از اینکه هر روز فکر کنم برای شام چی بپزم بدم میاد. خوب دست خودم نیست. مادر و مادربزرگ من هم شاغل بودند. حالا دوست ندارم من مثل جد مادریم که 150 سال پیش زندگی میکرده زندگی کنم.تصمیم میگیرم برگردم سر کار قبلیم. هر چند هفته یه بار یکی از همکارام تماس میگیره و میخواد که من برگردم. حتی رییسم هم بهم گفته بود اگه کار دلخواهتو پیدا نکردی برگرد. البته من اون موقع بهش پوزخند زده بودم؛ چون مطمئن بودم کارم درست میشه. اما حالا باید بیشتر به برگشتن فکر کنم.
حالا منم معتقدم:
هزار نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
چون من تواناییها و اطلاعات و دانشم درباره رشتم خیلی بیشتر از بقیه دوستامه که با خوش شانسی جاهای خوبی شاغلن. البته خوش شانسی که تو این زمینه فقط بر میگرده به داشتن یه آشنای حسابی و گردن کلفت که تو جناح ا.ن باشه. که من ندارم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 10:55 توسط آرایه| |

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

......................................

تو هم بهترین بیت حافظ رو به من هدیه کن

 

توسط سلوچ...

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 9:34 توسط آرایه| |

چند وقت پیش پیرو درخواستهای مکرر من مبنی بر اینکه میخواستم برم یه جایی که شهر زیر پام باشه و البته خیلی هم ساکت و بی سر و صدا باشه و اینکه دیگه از اون قسمت بام تهران و این قسمت چیتگر و اون قسمت ولنجک هم خسته شده بودم و برام کاملا تکراری بود؛ (نظر به اینکه این روزها من خیلی رومنس شدم؛ یا به قول مانی قاطی کردم!)؛ و مانی یه فکری کرد و تصمیم گرفت منو ببره جایی که یه زمانی با یکی از همکلاسیهای دبیرستانش رفته بود و فکر میکرد همون جایی باشه که من میخوام. بنابراین رفتیم افسریه؛ بعد از 20 متری افسریه هم گذشتیم و توی یه فرعی پیچیدیم و رفتیم بالا. اوایل من تو دلم غر میزدم که اینجا کجاست که منو آورده؟ و اصلا مگه اینجا هم میشه جایی باشه که شهر رو زیر پات ببینی؟ و بعد ماشین رو پارک کردیم و از کوه بالا رفتیم. بعد از مدت کمی کوهپیمایی؛ یه جایی بود؛ شبیه لبه پرتگاه! و من و مانی اونجا نشستیم. باور کردنی نبود؛ من این صحنه رو فقط یک بار دیگه دیده بودم؛ اونم وقتی بود که با هواپیما از جایی برمیگشتم؛ و هواپیما مجبور شده بود چند دور روی آسمون تهرون بچرخه و بعد فرود بیاد. عجیب بود که انگار تموم شهر زیر پامون بود. من فکر میکردم شاید اشتباه میکنیم و این فقط قسمتی از شهره؛ ولی با مانی یکی یکی جاهای برجسته شهر رو پیدا میکردیم و به هم نشون میدادیم. از شرق و غزب و شمال و جنوب! خلاصه اون روز عصر من موفق شدم به خواستم که دیدن تموم شهر بود؛ برسم. موقع برگشت هوا تاریک شده بود؛ و من پشت فرمون نشسته بودم؛ به همین دلیل یه جا رو اشتباه رفتم و سر از یک خیابون خلوت در آوردیم. همینطور که آهسته میرفتیم؛ یه ماشین با سرعت از کنار ما رد شد و خیلی محکم بغل ماشینشو کوبید به بغل ماشین ما. مدتی بعد به خودمون اومدیم و وقتی از ماشین پیاده شدیم ببینیم چه خبره؟ راننده ماشین دوم که یک آدم خیلی عوضی و ناحسابی بود؛ یقه مانی رو چسبید و اونو هل داد اون سمت خیابون؛ بعد هم به سمت من که هنوز از ماشین پیاده نشده بودم حمله ور شد و چاقوی ضامن داری رو از جیبش بیرون کشید و به سمت من گرفت. کاملا واضح بود که مقصر اونه؛ و ماشین مانی حداقل 6 برابر ماشین اون قیمت داشت و خیلی بیشتر از اون صدمه دیده بود؛ من فرصت کردم قفل فرمون رو بردارم؛ ولی از اینکه اون بخواد از چاقوش استفاده کنه ترسیدم. مانی بلند شد به سمت ما اومد؛ ولی اون وادارش کرد که بشینه تو ماشین و منو مجبور کرد زود برم گورمو گم کنم! نمیدونم این شانس بود که ماشین روشن شد؛ یا بدشانسی؛ ولی طرف ول کن نبود و با یه چوب کت و کلفت میکوبید به شیشه های ماشین؛ که ما بالا داده بودیم و درها رو قفل کرده بودیم و سعی در زنگ زدن به 110 داشتیم. نمیدونم چرا حتی یک نفر هم اون حوالی نبود که به داد ما برسه؛ منم دیدم هر چی بیشتر بمونیم؛ بیشتر به ماشین آسیب میزنه؛ و شاید درگیری بین خودمونم پیش بیاد؛ ماشین رو حرکت دادم و از اونجا دور شدم. مانی سعی کرد پلاکشو برداره؛ اما یه پلاک گل گرفته جلو چشاش بود. اصلا نمیدونستم کجاییم و دارم کجا میرم. خیلی حادثه بدی بود و من حسابی شوکه شده بودم. تمام سعیمو میکردم که به خودم مسلط باشم و نترسم. بعد از 10 دقیقه رسیدم به یه خیابون آشنا و چشمم به چند تا ماشین که افتاد یکم خیالم راحت تر شد. به مانی گفتم به 110 زنگ بزنیم؟ اونکه از ماشین پیاده شده بود و ارزیابی میکرد؛ گفت اصلا حوصله کشمکش و درگیری ندارم. اون آدم خیلی ناجوری بود و ما هم که در رفتیم و گذاشتیم اونم در بره. پس شکایت به جایی نمیرسه. خیلی داغون به سمت خونه حرکت کردیم. در تمام طول مسیر هر دو ساکت بودیم. من بیشتر به خاطر مانی ناراحت بودم. البته اول یک کم از اینکه وقتی اون مردک منو با چاقو تهدید میکرد؛ واستاده بود و خشکش زده بود و هیچ کاری نکرد ناراحت شده بودم؛ ولی بعد زود به این نتیجه رسیدم که ما بهترین کار ممکن رو کردیم. حاضر بودم خودم چاقو بخورم ولی یه مو از سر مانی کم نشه. متشخص بودن جزء ثابت قیافه مانی هست. دقیقا شبیه یه دکتر متشخصه. و اون یارو هم واسه همین جرات پیدا کرد. البته من میتونستم با قفل فرمون بکوبم جایی که نتونه بلند شه؛ ولی ترجیح دادم دممون رو بذاریم رو کولمون و فرار کنیم. از اون لحظه به بعد مانی همش احساسات بدی داشت و به شدت از خودش کلافه بود که چرا نتونسته کاری بکنه؟ میدونستم خیلی توی خودش شکسته و همش داره خودشو سرزنش میکنه. همش به خاطر این بود که من یه زمانی مثل خیلی دخترای دیگه عاشق فردین بازی بودم و خیلی دلم میخواست مثل فیلمای هندی طرفم قلدر بازی در بیاره و طرف رو له و لورده کنه؛ اما مانی هیچوقت ذره ای به این ایده آل من نزدیک نبود. بلکه تا جایی که میتونست کوتاه میاومد و همیشه از درگیری فرار میکرد. خونه که رسیدیم؛ هر دو دمغ و ناراحت بودیم. نشستیم کنار شومینه و فکر میکردیم. خواستم به مانی دلداری بدم که ما بهترین کار ممکن رو کردیم. هم اون و هم من. وگرنه معلوم نبود چه بلایی ممکن بود سرمون بیاد. و اینکه باید خدا رو شکر کنیم که صحیح و سالم اینجا نشستیم و با حماقت بازی تیترحوادث روزنامه های فردا نشدیم. مانی با شک و تردید به حرفای من گوش میکرد و توی دلش فکر میکرد من ازش دلخورم؛ و یا اینکه از اینکه ضعف نشون داده؛ ازش بدم اومده. اون شب حال مانی اصلا خوش نشد. فردا هم سر کار داغون بود. هر پنج دقیقه به من زنگ میزد و موضوع دیشب رو پیش میکشید و میخواست نظر من رو بدونه. میدونستم که اون الان شدیدا نیاز به حمایت و تایید من داره. این کار رو براش کردم و هر دفعه بهش یادآوری کردم که: چه کار خوبی کردی باهاش درگیر نشدی؛ خیلی خوبه که تو مثل شوهر تینا نیستی؛ وگرنه حتما یه بلایی سرمون اومده بود. دفعه آخری که زنگ زد گفت آخه تو همیشه اینجور مواقع دوست داری برنده میدون باشی؛ ولی من فرار کردم؛ پس داری به من دلداری دروغین میدی. (البته من اون لحظه یاد تو و ماجرایی افتادم که سر یکی از قرارامون دیر رسیده بودی و یه پسره لات؛ به من گیر داده بود و مزاحمم شده بود؛ تو که رسیدی؛ با عجله منو سوار ماشین کردی و از اونجا دور شدیم! بعد هم به من گفتی: خوشت اومد؟ مثل یک مرد!! فرار کردم؟ تو هم دقیقا از این نظر شبیه مانی بودی! هیکلی چوختی؛ غیرتی یوختی؟!!) بهش گفتم: عزیزم؛ من دیگه کودک نیستم! ازاون زمانی که اینطور میخواستم ده سال گذشته ؛ نمیخوای قبول کنی که من دیگه اون دختر نوجوون 16 ساله نیستم که چنین چیزایی از تو بخوام؟ من به اندازه 10 سال نباید رشد کرده باشم؟ و مانی دیگه خیالش راحت شده بود که من مثل همیشه بهش افتخار میکنم. شب که از سر کار اومد؛ غذای مورد علاقشو پخته بودم و کنار شومینه موقع غذا خوردن؛ بهش گفتم: مانی؛ من خیلی ترسیده بودم! مانی هم خندید و گفت: من هم ترسیده بودم! دستام میلرزید! من گفتم: منم اگه واستاده بودم حتما از شدت ترس زانوهام سست میشد و میخوردم زمین! و دوتایی هرهر به هم خندیدیم.

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 9:7 توسط آرایه| |

لحظه ای با من باش...

هیچست آن دهان و نبینم ازو نشان

مویست آن میان و ندانم که آن چه موست

دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت

از دیده ام که دم به دمش کار شست و شوست؟

عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده ام

زان بوی در مشام دل من هنوز بوست

بی گفت گوی زلف تو دل را همی کشد

با زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست

حافظ بد است حال پریشان تو ولی

بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 15:43 توسط آرایه| |

در این چند سال اخیر اتفاقات جالبی توی شرکتی که من کار میکنم و خیر سرم سمتی هم مثلا دارم؛ افتاده. خیلی از اونایی که مجرد بودن ازدواج کردند؛ خیلیهاشون؛ زندگی خوبی دارن و از ازدواج و زندگی زناشویی راضیند؛ خیلیهاشون زندگی خوبی دارند ولی از ازدواجشون ناراضیند؛ اما دارن زندگیشونو میکنن؛ یه چند نفری هم هنوز نذاشتن عرق لباس دومادیشون خشک بشه؛ جدا شدند. من الان حدود 5 ساله که دارم تو این شرکت کار میکنم. اوایل چند تا خط تلفن روی میز بود و جز در مواقع کاری زنگ نمیخورد. طی دو سه سال بعد؛ چند خط دیگه هم اضافه شد؛ و غیر از موارد کاری؛ مواردی که خانومهای آقایون عیالوار زنگ میزدند؛ بیشتر شد. حدود دو سال پیش بحث یکی از کارمندهای تقریبا مسن شرکت بود که میزش نزدیک من بود. گویا این آقا زیاد چت میکرد! و از این طریق دوست دخترهای زیادی پیدا کرده بود! چون مدام تلفنها به صدا در می اومد و صداهای ظریف و دخترونه ای! این آقا رو میخواستند!(به راحتی خودش رو توجیه میکرد: من 18 سالم بود که با دخترخالم ازدواج کردم؛ اصلا جوونی نکردم!). اما یک سال بعد از این ماجرا؛ یعنی درست الان؛ به جای اینکه تعداد متاهلهای این بخش زیاد شده و طبعا تلفنهاشون کم بشه؛ روز به روز به تعداد تلفنهایی که زنگ میخوره بیشتر میشه؛ و صداهای ظریف دخترونه متعددی؛ افراد خاصی رو پای مکالمه میخونند. من مجبور شدم استفاده از مسنجرها رو ممنوع کنم. بعد که این کارو کردم؛ متوجه شدم که کار همکارهای عزیز من به ایمیل زدن و ایمیل بازی کشیده و اینکه تند تند و بدون وقفه در حال چک کردن ایمیل و وورک آف لاین کردن و خوندن اون و جواب دادن بودند. این شد که مجبور شدم استفاده از ایمیل رو به ساعات خاصی محدود کنم. بعد یه راه دیگه اختراع کردند و اینکه توی وبلاگهایی برای هم میل میزدند! (از همین طریق من با بلاگفا و این وبلاگ آشنا شدم؛ و خودم یه وبلاگ خون و نویس حرفه ای شدم!). به اجبار و برخلاف میل باطنی؛ مجبور شدم هرگونه وبگردی رو هم ممنوع کنم! و با این کار ناچار همکارهای پیر و جوون و خوشگل و زشت و متاهل و بچه دار و مجرد من به تلفنهای شرکت یورش بردند؛ تلفنهایی که دقیقه ای زمین گذاشته نمیشد! از صدای زنگ تلفن منزجر بودم؛ همه طرفهای کاری ما از اشغال بودن خطوط گله داشتند و این همکارهای ما هم هر نوبت؛ یکی دو ساعت با تلفن حرف میزدند. حتی یکی از دوستای خودم که تازه ازدواج کرده بود هم به این جمع پیوسته بود. منکه میدونستم خانوم این یکی تو شهر دیگه ای دانشجوست و از طریق تلفنهای شرکت نمیتونه با اون تماس بگیره؛ بهش گفتم فلانی؛ خانوم تو که اینجا نیست که اینهمه تلفنی باهاش حرف بزنی! خنده ای ملیح تحویلم داد و گفت: مگه حتما باید خانومم باشه!! این شد که من گاهی هم که میخواستم به خانومم زنگ بزنم؛ مجبور بودم از موبایلم استفاده کنم؛ چون هر لحظه یکی از همکارهای عزیز روی حساب دوستی با من! از خط تلفنم بهره برداری میکرد و هرچی بهشون میگفتم قطع کنید کار دارم؛ انگار نه انگار!(چه ابهتی دارم من!). این شد که این بار فیش موبایل من به رقم بی سابقه ای رسید و من تصمیم گرفتم هر طور شده با این چترمنهای حرفه ای به طور جدی برخورد کنم. یکی اینجا نیست منو راهنمایی کنه؟

..................................

لحظه ای با سلوچ!!

من زخم دلت بودم ، پوياي دلم گشتي
مرهم به دلت بستم ، غوغاي دلم گشتي
باران دلت بودم ، در كوه تنت پنهان
چون چشمه جوشان صحراي دلم گشتي
آنگه كه زدم پنجه ، برتار دلت اي دوست
موسيقي جانبخش روياي دلم گشتي
از شيشه بنا كردند ، بنيان دل تنگت
چون قصر بلورين دنياي دلم گشتي
چون شمع شدي سوزان ، برجان و دلم تابان
تا روشنك بزم شب هاي دلم گشتي
صورتگر نوپاي احوال رخت بودم
چون نقش چليپاي ديباي دلم گشتي
در مجمع دلداران ، مختار و رها بودم
چون سلسله مهري ، بر پاي دلم گشتي
آزاد و رها بودم ، در بند شدم اينك
شادم كه در اين محبس، ياراي دلم گشتي

آنگاه كه پيوستند ، جان من و تو در هم
آفاق دلت گشتم ، الهام دلم گشتي
گفتي كه برفت از دست ، آرام و قرار دل
آنگه كه شراب هجر ، ، در جام دلم گشتي
گفتم به نهان با تو ، از هجر چه مي گويي
اينك كه تو آغاز و فرجام دلم گشتي
گه گاه در انديشه ، رخسار تو مي ديدم
فرياد كه رخسار مادام دلم گشتي
ديگر مرو از پيشم ، مهمان دل ريشم
پيش آي كه چون شهدي در جام دلم گشتي

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 10:27 توسط آرایه| |

دلم یه مزرعه بزرگ میخواد. با یه عالمه گلای آفتاب گردون؛ دلم یه باغ میخواد؛ با یه عالمه درخت میوه؛ دلم یه گل خونه میخواد؛ با یه عالمه گلای جور واجور؛ دلم یه بیابون لاله زار سیمین قانم رو میخواد؛ دلم جنگل شب داریوش رو میخواد؛ حتی دلم پرزدن پشت سد سکوت داریوش رو هم میخواد؛ دلم یه عالمه گل رازقی میخواد؛ دلم یه دشت وسیع و سبز و تازه میخواد که وقتی توش غلط میزنم؛ و به آسمونش خیره میشم؛ بوی عطر علف فشرده فروغ رو بده؛ دلم ستاره های سربی و فانوسکای خاموش و روزهای آفتابی ابی رو میخواد؛ دلم هجوم گریه میخواد؛ دلم جاده تا صبح قیامت شادمهر رو میخواد؛ دلم یه پیست اسکی خالی از آدم رو میخواد؛ دلم یه جای دنج میخواد.....

........................................................................

اوایل که اومدیم تو این خونه ساکن شدیم؛ خیلی خوشحال بودم. در اصل همین پنجره های بزرگ و سرتاسری این خونه؛ با پنجره آشپزخونه اش که به باغ خونه پشتی؛ باز میشد؛ و چشم انداز زیبایی که از اتاق خواب دیده میشد؛ باعث شد این خونه رو با اینکه خیلی بیشتر از بودجمون بود؛ اجاره کنیم. ولی حالا سالهاست که جز پرده های آویخته و گلای روی پرده و خونه تاریک و دلگیر چیز دیگه ای نمیشه دید. خوشحالی من بیستر از یه ماه دووم نیاورد و با خراب شدن باغ خونه پشتی و سر به فلک کشیدن برجهایی که در چهار طرف خونه سبز شدن؛ از بین رفت. حتی یادم نمیاد که چند وقته از پنجره بیرون رو نگاه نکردم؟ تازه این روزا هم اصلا از صدای گنجشکای روی درختها خبری نیست. با این حال دلم نمیخواد از اینجا با این آلودگی بیشتر از حد مجازش؛ با این راننده های عصبیش؛ با این مردم دودگرفته اش حتی؛ جای دیگه ای برم

..................................................

پ.ن: این چند وقت که غیبت داشتم به این خاطر بود که مانی خواسته بود منو سورپریز کنه و یه مسافرت یواشکی برام ترتیب داده بود.به این دلیل که چند وقت پیش من داشتم بهش میگفتم زندگیمون داره تکراری میشه؛ تو همه وقتتو سرکاری و در حقیقت ما فقط روزی 2-3 ساعت باهمیم. ما دیگه مدتهاست خاطره های مشترکمون با هم کم شده؛ چون تفریح مشترک نداریم. البته من از این کارش ناراحت شدم؛ چون شما میدونید که خانومها برای آماده شدن واسه مسافرت کلی وقت قبلی میخوان.ولی هیچ بهونه ای برای من نذاشته بود؛ لباسها رو داده بود اتوشویی و خیلی کارهایی که باید کرده بود.

...................................................

یک درخواست کوچولو:

یکی اینجا هست به من کمک کنه قالب خوشگل و متین برای وبلاگم پیدا کنم؟ که هم پیوندهای روزانه داشته باشه؛ هم پیوندهای وبلاگ زیاد داشته باشه؛ هم بتونم لینک مطالب قبلی وبلاگمو توش بذارم؛ هم از کدهای بلاگفا پیروی کنه؟  هم بشه عکس و توضیح درباره وبلاگ رو بهش اضافه کرد؟این قالبها همش به هم ریخته است. الان که پیوندهام غیب شده؛ و آرشیو وبلاگم هم از آذر به اون ور پریده. یا اصلا همش پریده

اینم موسیقی وبلاگ من که درخواست کرده بودید. اول اینکه این موسیقی کامل هستش و باید بذارین صفحه کامل لود (بارگیری) بشه. دوم اینکه ممنون از حسن سلیقه و توجهتون. سوم اینکه این موسیقی رو صدف جون برای من ارسال کرده.

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 12:6 توسط آرایه| |

واژه ها به هم پیوست توسط سلوچ

 

مدتیه صبح وقتی که با صدای زنگ انواع و اقسام ساعتهایی که کوک کردم و هر کدومشون رو یه جایی جاسازی کردم تا پاشم دنبالشون بگردم و خواب نمونم؛ بیدار میشم اولین جمله ای که به ذهنم میرسه اینه: زندگی یعنی این؟ و در تمام مدتی که دارم لباس میپوشم و حاضر میشم که برم سرکار؛ به این جمله فکر میکنم. زندگی دوباره امروز هم مثل دیروز؛ دوباره صبح با هزار بدبختی بلند میشم؛ لباس میپوشم؛ میرم سر کار؛ اونجا هم یکسری کارهای روتین و همیشگی انجام میدم؛ شاید یک ساعتی هم وقت نهار با همکارا بزنیم بیرون و بریم یه رستورانی؛ البته اگه اون روز از اون روزهای جهنمی نباشه که باید ضرب العجلی یک کار رو تحویل بدیم؛ و حتی وقت دستشویی رفتن هم نداشته باشیم. بعد هم شاید کمی شوخی و خنده با همکارا؛ که البته این روزها همش رفته تو مایه های غر زدن و نق زدن و ناله و شکوه و شکایت. بعد هم شب میشه و میبینی که ساعت 8 شب رسیدی خونه. خیلی شانس داشته باشی؛ خانومت هم کارشو زودتر تعطیل میکنه و اونم همون حول و حوش 9 شب میرسه خونه. و اینقدر هر دو خسته اید که دیگه نای کل کل کردن و حتی حرف زدن با هم رو هم ندارید. نهایت بتونید یه چیزی برای خوردن تهیه کنید و بعد هم میشه ساعت 10 و تا ساعت 11 وقت هست که به خودت برسی. خیلی دلم میخواد این یک ساعت رو به خودم اختصاص بدم و کتابهایی رو که مدتهاست خریدم و فرصت نکردم بخونم؛ بخونم. اما نمیشه. چون خانوم من هم از من سهمی داره و یک ساعت؛ حد اقل زمانیه که در طول یک روز میتونم به اون اختصاص بدم. و شاید اینجا دیگه مجبورم بشینم به حرفهای اون که از ماجرای پرونده هاش برام حرف میزنه؛ یا میخواد یک ساعت مکالمه تلفنی رو که با دخترخالش داشته برام حلاجی کنه؛ یا میخواد غر بزنه که چرا برام فلان چیزو نمیخری؟ یا چرا فلان مسافرت نمیریم؟ یا چرا مامانت این حرفو به من زد؟ یا چرا دختر عمه ات روشو از من برگردوند؟ و  هزاران چرای دیگه که گاهی از وقتی که به اون اختصاص میدم پشیمون میشم. البته گاهی خیلی مهربون تر از این حرفهاست و همش حال منو میپرسه و از کیفیت زندگی در اون روز سوال میکنه و اینقدر شیرین زبون میشه که همه خستگی آدم از تنش در میره. اونجاست که در آخرین جمله هاش حرف کشیده میشه به خرابی ماشینش! و من بیچاره که باید برم دنبال صاف کردن یا تعمیر ماشین خانوم. بعد هم که موقع خواب میشه؛ و حتی اگه موقع خواب هم نشده باشه؛ دیگه هیچکدوممون توان حرف زدن هم نداریم. من بیشتر مواقع بعد از مسواک زدن روی کاناپه ولو میشم و انگار که سالهاست خوابیدم. و صبح دوباره همون آش و همون کاسه است. شاید زندگی من خلاصه میشه توی همون پروژه های عظیمی که به اجرا در میان؛ و فکر کردن به اینکه من هم سهم کوچکی در اون داشتم؛ کمی آرومم کنه. اما واقعا زندگی یعنی این؟

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 11:46 توسط آرایه| |

واژه ها به هم پیوست توسط سلوچ 

خيليها فيلم ايراني نگاه نميکنن چون ميگن موضوع قشنگي نداره و بي سر و تهه ولي خيلي از همين فيلما تو جشنواره کن جايزه ميگيرند. پس نتيجه ميگيريم که يا مردم ما نفهمن و يا اروپاييها زياد ميفهمن.فرق ما با اونا اينه که اونا فقط به موضوع فيلم توجه نميکنن.تو ميدنستي که فيلم دو زن سيمرغ طلايي بهترين کرپيج دوربين دو سال پيش رو برده.يعني تونسته به خوبي با حرکت دوربين و ايجاد زاويه ديد شخصيت آدمارو کوچيک يا بزرگ کنه.يا اينکه ميدونستي که سکانس اخرش تو جشنواره فيلم کن نخل طلايي برده چون اينقدر خوب بازي شده که آدم در 15 دقيقيه آخر؛ حضوردوربين در صحنه رو فراموش ميکنه و فقط دنبال آخرشه که به اين ميگن ميزانس بازيگر. فيلم به طور کامل تموم ميشه ولي اينکه آدم فکر ميکنه بي سر و تهه به خاطر اينه که دوست داره آخرش بلندتر باشه.ميدونستي آخرين سکانس سخت ترين سکانسه.

البته من ميدونم که تو اينرو ميدوني.در مورد آهنگ هم بايد بگم که اين چيزايي که تو لس آنجلس ميسازن

موسيقي نيست بلکه ترانه است.از قدمت و غني بودن موسيقي ايران همين بس که اروپا با اين همه

کبکبش فقط 9 جور ملودي مختلف داره ولي ساز ايرني 198 جور ملودي مختلف داره که اين يعني همه چي.و اين رو بدون که پرده روح الارواح که يک ملودي ايرانيه سر آغازه باصوت خوندن قرآنه و اذان موذن زاده هم در همين پرده خونده شده.و اين هم بدون که پيش درآمد اکثر آهنگايي که ميشنوي از ملوديهاي

قديمي ايرانيه که با ساز غربي زده ميشه.ميدونم خسته شدي ولي اينم بدون که دستگاه موسيقي اصفهان و شور بيش از 2000 سال قدمت دارن ولي هنوز قشنگن.پس هرکي ميگه آهنگ سنتي ايراني قشنگ نيست يا نادونه و يا هيچي نميدونه.

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 12:38 توسط آرایه| |


Design By : Night Skin