تبليغاتX
پندارهای آرایه

اينبار قصد دارم نظرمو درباره فيلم "يک بوسه کوچولو" بگم. من اين فيلم رو دو بار ديدم. يه بار که با دوستم رفته بودم سينما. يک بار هم  سي ديشو خريدم و ماني رو مجبور کردم بشينه اين فيلمو با من ببينه. راستش ماني اصلا اهل سينما نيست و مخصوصا ديدن فيلمهاي ايراني رو خيلي مزخرف مي دونه( البته در بيشتر مواقع مجبورم بهش حق بدم) برعکس من و تو که اگه ولمون کنن؛ نصف عمرمونو روي صندليهاي سينما مي گذرونيم. و وقتي من براي بار دوم  تو خونه داشتم  از ديدن فيلم به اتفاق! ماني لذت مي بردم؛ ماني هي ميرفت تو آشپزخونه؛ دو تا بشقاب کثيف رو ظرفشويي رو مي شست؛ ميوه هايي که خريده بود مي شست و جا به جا ميکرد؛ چايي ميذاشت؛ اينکارو ميکرد؛ اون کارو ميکرد؛ و تا ميتونست از دست تماشاي فيلم در ميرفت! تا اينکه زدم روي استپ و اون از ديدن قيافه ناراحت و آميخته به خشم من حساب کار رو کرد و اومد نشست مثل بچه آدم تا آخر فيلم رو ديد!
فيلم بهمن فرمان آرا دوباره مثل همون فيلم معروف خانه اي روي آبش ؛ يه تم داره؛ حتي همون آواي اول فيلم تو رو ياد اون فيلم ميندازه. اين فيلم داستان زندگي دو نويسنده رو که اتفاقا با هم دوست هم هستند؛ روايت ميکنه؛ دو نويسنده مشهور که يکي تو مملکتش مونده و خدمت ميکنه و همه ميشناسنش و داراي عزت و اعتبار و احترامه؛ و ديگري که 38 سال گذاشته از ايران رفته و حالا از بي هويتي رنج ميبره؛ و از بيم مردن در غربت به ايران اومده. يکي ايده آليست و ديگري رئاليست. ولي فرشته مرگ براي هر دوي اونها يک شکله؛ با دو رنگ؛ سياه و سفيد. فيلم همان محوريت مرگ رو که در فيلمهاي ديگرش کم و بيش به چشم ميخوره داراست.  فيلم با صحنه اي شروع ميشه که تقريبا جزو سکانسهاي آخر فيلم هم هست. اولين جمله اي که باعث ميشه از اين به بعد بيشتر روي ديالوگهاي بازيگران دقت کنم اينه: "نه؛ من به تلخي عادت کردم".اين جواب جمشيد مشايخي (در اينجا اسماعيل شبلي؛ نويسنده معروف ) به سوال هديه تهراني(فرشته مرگ اون) که مي پرسه: شما چاي شيرين نميخوريد؟ است. من کلا از اين تيپ فيلمهايي که توش جمله هايي هست که بهشون فکر کني رو خيلي دوست دارم:
*تو اين مملکت که همه چيز داستانش طولانيه....
*تو اگه شش ماه هم تو ايران نباشي؛ وقتي برگردي همه چيزداستانش طولانيه..
*مرگ که نوبتي نيست...
* تو چند سالته؟ - براي چي ميپرسي؟ 72 سال. براي اينکه تا الان ديگه بايد فهميده باشي که عدالت ديگه افسانه است...
*سراغ جوونا براي کميت ميرن و سراغ ما پيرمردها براي کيفيت!
*من اصلا نبايد بچه دار ميشدم؛ چون نه حوصله اش رو داشتم؛ نه از خودگذشتگي لازم رو...
* ارنست همينگوي نبايد توي زير زمين خونش خودکشي ميکرد؛ بايد ميرفت رو بلنديهاي کليمانجارو...جاي مردن آدم بايد برازنده اش باشه..
*خودکشي اينروزا اپيدميه؟
*اينقدر به همه اميد دادم که ديگه براي خودم چيزي نموند...
*بابا! ما با هر کي ازدواج مي کرديم پيش شما کم مي آورد ؛ براي همينم دنبال عشق ميگشتيم...
*هيچ نپرسيد؛ فقط اومد جلو بغلم کرد و منم بغل زنم براي مرگ معشوقه ام گريه کردم....
*شايد اون ساحلي که آدمها در اون آرام نشستن همون مرگه؛ از شنا تو اين درياي متلاطم خسته شدم
*سوييسيها اصلا حضور تو رو ناديده ميگيرين؛ اين بيتفاوتي اونا که هزاران بار خشن تر ازهمه خشونتهاست
*آدم سر لج مي افته..مثل اينکه اگه برگردي وطن خودت يعني شکست خوردي...
* نميدونم؛ شايد ازون چيزايي که آقا کمال تو سياهي ديد؛ منم ترسيدم...
*اومدم با وطنم وداع کنم... ميتونم؟
*لعنت به تو؛ تو رو بايد جاي اين حيوون به گاري مي بستند...
* اين ايرانيها وقتي ميرن خارج چقدراخلاقشون مثل خارجيها ميشه؟ براي حيوون بيشتر دلشون ميسوزه تا براي آدما... نگاه کن: يابو رو بوس ميکنه؛ خوب حيوون بد عادت ميشه ديگه پاي حرف نميره که!
*اين بچه ها راجع به کوروش هيچي نميدونن..
*ما چرا نبايد افتخار کنيم که کوروش؛ اولين منشور حقوق بشر تاريخ رو صادر کرده؟
*کوروش ! آسوده بخواب که ما بيداريم...(قهقهه اي تمسخر آميز...و گوينده هم پيرمرديست رو به موت!)
*تو اين سن و سال خانوم به چه درد ما مي خوره؟ - سن و سال که واسه هنرمندا ملاک نيست...
*بعد از 38 سال اومدم ايران پاسپورتمو گرفتن...
*از فرط ديکتاتوري مهاجرت کردم...
*درسته؛ من ويکتور هوگو نبودم...
*الهه که همه عمرشو به مردم خدمت ميکرد؛ چرا بايد از شکم نهنگ سر در بياره؟
*من 38 سال تو سوييس زندگي کردم؛ همه چيز سر وقت؛ همه چيز مرتب؛ 72 ساعت نيست وارد اين مملکت شدم..چرا بايد سر از اينجا در بيارم؟
*آها؛ شما فکر کردين پس ايران هم سوييسه؟ ولي ديدي نه؛ ايران همون ايران سابقه._ قصد مقايسه نداشتم
*درسته حالا رانندگي ميکنيم؛ ولي خير سرمون ليسانس ادبيات داريم ها...
*يعني اينجا کار نيست که شما اين کارا رو نکنيد؟
*اگه وجدانت راحت و آسوده باشه؛ مرگ مثل يه بوس کوچولو مي مونه؛ ولي اگه آلوده به گناه باشه...
*تو کنار درياچه ژنو توي کافه نشستي؛ ولي دلت هواي کافه هاي کنار رودخونه دربند رو کرده...
*زنده تو به درد اين مملکت نخورد؛ مردتم وردار ببر سوييس...
مي دونم اين از اون فيلمهاييه که تو حتما چند بار ميبيني. منم اين فيلم رو خيلي دوست داشتم. بازي قشنگ مشايخي و کيانيان و تهراني؛ واقعا آدم رو محسور ميکنه.صحنه هايي هم توي اين فيلم هست که تو رو غرق کنه؛ که خيلي خوشت بياد؛ که بهت يه حسهايي رو منتقل کنه؛ که حتي اگه صداي هنرپيشه هاي اين فيلم پر حرف رو هم نشنوي؛ تنها از ديدن زمين و آسمون اين فيلم هم کلي لذت ببري. مناظري که چهره سرد و بي روح تهراني رو هم برات گرم و قابل حس ميکنه. خوب؛ اگه بخوايم به حاشيه بريم؛ ميشه به اين اعتراض کرد که چرا فيلمساز مقتدري مثل فرمان آرا بخواد با اين فيلم از يه شخص حقيقي انتقاد کنه؟ سعدي(ابراهيم گلستان؛ به عبارتي؛ شايد/معشوق فروغ فرخزاد) رو به محاکمه بکشه و جلوي چشم بيننده هاي ايراني که چند نسل با اون فاصله دارن دوباره اونو زير سوال ببره؟ به راحتي ميشه فهميد که ابراهيم گلستان نويسنده ايراني که سالهاست خارج کشوره و پسري عکاس و هنرمند به اسم کاوه( تو فيلم ؛کامران) داشته؛ و دختري که فرانسه صحبت ميکنه(تو فيلم؛ معتمد آريا که به يه برنامه به زبان فرانسه گوش ميکنه) همون سعدي تو فيلمه. حتي اونجا که ميگه تو بغل زنم به خاطر مرگ معشوقم(فروغ؛ که دقيقا اينجا به اون اشاره شده) گريه کردم.
در هر حال با اين فيلم همون سه گانه فرمان آرا تکميل ميشه (بوي کافور؛عطر ياس؛  خانه اي روي آب؛ يک بوسه کوچولو) که مرگ رو به تصوير ميکشه. و به نظر من اين تنها فيلميه که اين روزها بين اينهمه فيلم اکران شده ارزش ديدن داره.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:4 | لینک  | 

 هفته پیش یه فرصتی دست داد تا ما دختر عمه؛ دایی؛ عموها؛ دور هم جمع بشیم و یاد ایامی کنیم. وسط اون همه حرفی که از گذشته پیش کشیده شد؛ رسیدیم به فال قهوه ای که 8 سال پیش  من و همین عروس خانوم و طلا و عسل و مریم؛ گرفته بودیم. یه روز که خسته از دانشگاه به خونه رسیده بودم؛ عسل به من زنگ زد و گفت زود خودتو برسون خونه ما! من و مریم و طلا و ندا؛ منتظرتیم. هر چی پیله کردم که بگین چی شده؟ هیچکس جوابی به من نداد. نهایت هم گفتند میخوان برن سینما و من هم باید باهاشون بیام. همیشه اینطور مواقع این دعوتهای ناخواسته رو به فال نیک می گیرم؛ به همین دلیل زود حاضر شدم و رفتم خونه عسل. بعد که رسیدم برام توضیح دادند که قراره برن پیش یه خانومی که برامون فال قهوه بگیره! خیلی عصبانی شدم. من اصلا یه ذره هم به این چیزا اعتقادی نداشتم. و همیشه هم مردم رو بابت این کارهای احمقانه مسخره میکردم. از طرفی بدم نمی اومد یه بار این آدمایی رو که اینقدر اعتماد به نفس بالایی دارند که به راحتی تحت عنوان فالگیر مردم رو سرکیسه میکنند ببینم. اونا هم دفعه اولی بود که پیش این خانوم می اومدند. زنگ زدیم و وارد خونه شدیم. من همش دلم شور میزد که نکنه بلایی سرمون بیاد. و اونا همش به این محتاط بودن من می خندیدند. تو هال منتظر شدیم و من منتظر یه خانوم مسن با چهره ای چروک و سیگاری به دست بودم که دیدم یه دختر هم سن و سال خودمون اومد تو! و همه باهاش احوال پرسی کردیم و بعد هم قهوه ها رو خوردیم و فنجونا رو چپه کردیم و اونا هم نامردی نکردند و منو هل دادند که اول از همه برم!

نشستم روبه روش؛ روی میز پر بود از انواع و اقسام وسایل فالگیری؛ ورق؛ تارود؛ تاس!با یه نگاه عاقل اندر سفیه زل زدم تو چشاش و گفتم یه سوال: چند سالته؟ گفت 19. گفتم پس هم سنیم! معلوم بود از من خیلی بدش اومد. بعد هم توضیح داد که از 12 سالگیش فال میگرفته! خلاصه؛ من گوش کردم و اون گفت....

اول از همه الفبای اسم خودمو؛ مادرمو؛ پدرمو؛ خواهرمو؛ برادرمو؛ همه رو از توی فنجون بدون کم و کاست واسم ردیف کرد. گفتم؛ خوب اینکه مهم نیست. آیندمو بگو! کفری شده بود. بعد اسم مانی رو آورد و گفت همسفر زندگیته! (اون زمان درست وقتی بود که مانی قرار بود همونجایی که بود موندنی بشه و دیگه نمیخواست بیاد اینجا و قضیه ازدواج ما به کلی تق و لق شده بود). ولی اون گفت که بر میگرده؛ الان یه راه دوره. بعد هم نشونه های مانی رو داد! حیرت آور بود! به روی خودم نمی آوردم که چقدر گفته هاش صحیحه. بعد گفت یه پسر دیگه هم تو زندگیت هست(تو رو میگفت؛ اسمتو گفت؛ اسم دوست دخترتم گفت!). و گفت که تو هم با اون ازدواج میکنی. اینجا بود که گوشای دخترا حسابی تیز شد سمت ما و قضیه تو لو رفت! راستش نمیتونستم اونچه رو که میشنوم باور کنم. بعد از اینکه قرار شد مانی بمونه همونجا من همش فکر میکردم که تو مرد زندگی من خواهی بود. بعد هم یک سری اتفاقاتی که برای من و تو و مانی افتاده بود رو مو به مو با تاریخ وقوعش توضیح داد. بعد هم یه سری چیزا از آینده گفت که خیلی هاش درست به وقوع پیوست؛ خیلیهاش هم درست برعکس شد. خیلیهاشم هنوز به وقوع نپیوسته(اینکه گفت ما بعد از یه وقفه 50 ساله دوباره به هم میرسیم!!!) البته اینم میتونه ازونایی باشه که برعکس شد! یعنی ما دیگه تا آخر عمر همو نمی بینیم. بهم گفت زندگیتونو خودتون میسازید(اونموقع اصلا دلیلی نداشت که ما مجبور باشیم اونطوری ازدواج کنیم و زندگیمونو خودمون بسازیم!) و یکسری از کارهای یواشکی منو که فقط خودم از اونا خبر داشتم! رو برام رو کرد. نمیخواستم چیزی به روم بیارم. ولی بی اختیار اشک از گوشه چشمم خودنمایی میکرد. شاید از شدت هیجان بود و شاید هم ترس. بعد هم برای همه اونای دیگه مثل من فال گرفت. تو راه برگشت هیچکس حرف نمیزد و همه تو فکر بودیم. برای ندا هم اسم شوهرشو گفته بود؛ همون آقا دوماد که دقیقا 8 سال بعد از اون ماجرا پیداش شد: یه پسر قدبلند و خوشتیپ؛خانواده دار؛ با تحصیلات آنچنانی؛ خیلی پولدار! و البته چیزی که همه ما رو به تعجب واداشته بود نشونی خالی بود که روی صورت اون داده بود؛( از اون روز به بعد ندای بیچاره به هر پسری که این مشخصه خال رو داشت به چشم خواستگار احتمالیش نگاه میکرد و این به مدت 8 سال ادامه داشت!) من اون روز که رسیدم خونه گریه کردم. نمیدونم چرا؟ ولی احتمالا از این ناراحت بودم که نکنه تو با یکی دیگه ازدواج کنی و مانی هم با یکی دیگه و من این وسط چه بلایی قرار بود سرم بیاد؟ از این ماجرا به تو چیزی نگفتم؛ چون نمیخواستم در نظرت از اون دسته دخترهای سبکسری که همش تو فکر این خرافاتن جلوه کنم. میدونستم که تو به شدت از این کوتاه فکریها نفرت داری. مانی هم همینطور. اما مانی منو به شدت تو توبیخ نمیکرد و مسخره ام نمیکرد و یه سال با هام قهر نمیکرد! بنابر این برای مانی گفتم. و حالا هنوز هم  یکسری اتفاقاتی که اون برامون پیش بینی کرده بود؛ مو به مو برامون اتفاق می یفته!

البته من شک ندارم که بعضیها از نیروهای ماوراطبیعه برخوردارند؛ اما تا این حدشو هنوز هم باور ندارم. بعد از اون دیگه هرگز پای بساط هیچ فالگیری نرفتم. و البته این دخترهای فامیل ما از همون سال در به در اون خانومن که آدرسی ازش پیدا کنن؛ ولی گویا آب شده رفته تو زمین!

...............................................

لحظه ای با من باش....

 

بي تو من همان ستاره شكسته ام
كه گيسوان نور را به دست باد مي دهد
با تو لحن گنگ  آرزوي مبهمي
كه عاشقي به دست يك شهاب مي دهد
بي تو من كمم؛ گمم، قديمي ام
با تو عشق هم به من جواب مي دهد
با تو در سفيدي بلور برفهاي خستگي
شور زندگي به من گرمي شباب مي دهد
با تو من پرم، رها شده به آسمان
بي تو لحظه ها رنگ رخوت شراب مي دهد
با تو ني ني نگاه چشمهاي كودكي
كه با نوازش نگاه تو تن به خواب مي دهد

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:0 | لینک  | 

این چند روزه درگیر جشن ازدواج دختر عمه ام بودم. به این دلیل درگیر بودم که تزیینات اتاق عقد و البته بسته بندی کادوها و هزار تا کار دیگه رو انداخته بودند روی دوش من. اگه درخواست عمه نبود هرگزاین کار رو برای اون دختر مغرور و لوس و ننرش نمیکردم. نه به خاطر اینکه پول ندن و صرفه جویی کنند؛ چون دوماد خیلی پولش از پارو بالا میرفت و دختره هم تا تونسته بود براش خرج تراشیده بود. خوب؛ من یه اشتباه کردم و یک بار تزیینات اتاق؛ ماشین؛ و مراسم حنابندان یکی از دوستامو عهده دار شدم؛ حالا هر کی میخواد عروسی بگیره یاد من میفته. نمیدونم این هنر از کجا اومده توی خون من؟ اون هم اینقدر کامل و بی عیب و نقص؟! عروس دلش میخواست همه چیز رو با رنگ چشاش ! براش ست کنم! حتی گلهایی که تو مسیر ورود عروس دوماد قرار بود پر پر بشه! شمعهایی که باید میسوخت؛ رنگ کیکی که میخواست بریده بشه؛ روبانی که به دسته چاقو بود؛ نگین انگشتری که قرار بود دوماد بهش هدیه کنه؛ و البته از رنگ لباس نامزدی گرفته تا رنگ کراوات آقای دوماد هم باید توی همین تن رنگ می بود. خیلی حال کردم وقتی تحسین و تعجب همه رو می دیدم. هیچکس فکر نمیکرد این کار من بوده باشه و همش سراغ جایی رو که این کارو واسشون کرده میگرفتند. همه از هارمونی رنگهایی که با تن کمتر و بیشتر یه پیام رو می رسوندند؛ به وجد اومده بودند. البته بیشتر از همه خودم ذوق کرده بودم و نتیجه کار رو که می دیدم؛ خستگی این یه هفته از تنم در می اومد. آخر سر هم سه تا سکه به عنوان تشکر کادو گرفتم. البته من به آقای دوماد گفتم که باید مهندسی حساب کنی!. تقریبا همه دخترهای فامیل من با پسرهای خیلی ثروتمندی ازدواج کرده اند. البته همشون همینطوری هم از نظر ثروت از خانواده من بیشتر بودند. همین آقای دوماد یه گردنبند به عروس خانوم هدیه کرد که 40 میلیون قیمتش بود. من اون لحظه داشتم به این فکر میکردم که چقدربه  این 40 میلیون نیاز داشتم؛ و به همین دلیل رفته بودم بانک صادرات حساب باز کرده بودم بلکه یکی از کمک هزینه های خرید مسکن 40 میلیونیشو برنده بشم! و بتونیم یه سرپناهی واسه خودمون جور کنیم. خانواده دوماد یک آپارتمان 120 متری یه جای خیلی خوب تهران؛ و خانواده عروس هم علاوه بر جهیزیه 20 میلیونی که داده بودند؛ یک ماشین گرون قیمت کادو دادند. و این یعنی اینکه از این به بعد هر چی پول در میارن؛ فقط خرج تفریحشون بکنن!

من نمیدونم کدوم نوع زندگی بهتره اما خودم شخصا مدل زندگی خودمونو بیشتر میپسندم. درسته همیشه خدا عقبیم؛ و باید خیلی تلاش کنیم تا به چیزی برسیم؛ ولی اینطوری لذتش بیشتره. تو میدونی که من هیچگونه مراسم عروسی نداشتم؛ و هیچکس یک یک قرونی به ما کمک نکرد. تو میدونی که ما زندگیمونو خودمون ساختیم. اما میخوام اینم بدونی که من اصلا فکر نمیکنم به اینکه اگر با تو ازدواج کرده بودم همچین چیزهایی رو هم منم میتونستم داشته باشم. یعنی اصلا از وضعیتی که برام پیش اومد ناراحت و پشیمون نیستم. خیلی جاها هم پزشو میدم و وقتی حرف این پیش میاد؛ همه تقریبا ادای روشنفکرها رو در میارن و یک صدا معتقدند اینطوری که زندگی رو خودمون بسازیم خیلی بهتره. و یا اینکه چرا اینهمه پول خرج مراسم عروسی بکنیم؟ تا مردم بیان بخورن و پشت سرمون کلی حرف هم بزنند! بماند هیچکدومشون حاضر نیستند به حرفشون عمل کنند. راستی؛ این عروس خانوم همش سراغ تو رو میگرفت! و میخواست بدونه من از تو خبر دارم یا نه؟ نمیدونم چرا بعد از 6 سال؛ اونم شب عروسیش یاد ماجراهای من و تو افتاده بود؟!

دلم خیلی برای مانی تنگ شده بود. دو سالی میشد که از هم دور نشده بودیم. ولی من سه روز مجبور بودم ازش دور باشم.

..........................................................................................

درددلی با شما:

1-      من این مدت که نبودم از سلوچ خواسته بودم نگذاره چراغ این خونه خاموش بمونه. البته ازش ممنونم که اینجا رو حسابی چراغونی کرده! مخاطبهای خودشو پیدا کرده و مطالب جالبی رو عنوان کرده. اما انگار خیلیها مورد بی مهری قرارش داده بودند.

2-      تو قسمت نظرات یکی اومده شعرای عاشقونه نوشته و ادعا کرده کسی رو دوست داره(شاید من) و ازم پرسیده که کدوم گوری هستم؟! دلش برام تنگ شده؟! میخوام بگم این نظرهای مسخره که سعی در خراب کردن وجهه من پیش شما رو داره؛ جدی نگیرید؛ من ازین معشوقهای بی نام و نشون و بی شخصیت ندارم. همش چرت و پرته. اگه کسی در این باره حرفی داره؛ میتونه خیلی خصوصی به ایمیل من بفرسته؛ نه اینکه بیاد اینجا و در نمایش عمومی بذاره.

3-      برای لینک هم هر کسی خواست میتونه لینکشو اضافه کنه(سمت چپ؛ پایین لینکها یه گزینه ای به نام ثبت لینک جدید هست) اما اونایی که این کارو میکنند حتما باید لینک اینجا رو هم به وبلاگشون اضافه کنند وگرنه حذفشون میکنم. ولی اگر من از وبلاگی خوشم اومد و بهش لینک دادم؛ اصلا توقع لینک شدن توسط طرف مقابل رو ندارم. و طرف آزاده که اگه دوست داشت و مایل بود من رو هم لینک بکنه یا نکنه. و البته ممنونم از دوستایی که لینک منو توی وبلاگشون گذاشتند.

4-      از این به بعد اینجا هفته ای سه بار به روز میشه؛ ماهی یه عکس ویژه داریم؛ ماهی یه نقد فیلم. 

 

 

 

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:51 | لینک  | 

یه روز از همین روزای بارونی؛ من هم ماشین خوشگل و جدید خانومم رو قرض گرفتم که باهاش تا یه جایی برم و زود زود برگردم! البته بماند که ماشین خودم توسط همین خانوم به درخت کوبیده شده بود و دوران نقاهت رو میگذروند! کنار یکی از همین خیابونهایی که منتهی به میدون تجریش میشه؛ یه دختر خانوم 17-18 ساله بسیار فلش! و البته با چهره ای بسیار معصوم دیدم؛ که بیچاره انگار پول نداشت سوار تاکسی بشه! چون وقتی تاکسی ها براش می ایستادند و بوق میزدند؛ از خجالت بی پولی! روشو میکرد اونور! و در این لحظه وجدان بیدار من(شاید هم نفس خبیسم!) بهم نهیب زد: تو چطور راحت توی این ماشین گرم و نرم لمیدی و 100 کیلو گوشت رو ولو کردی روی مبل گرم و نرم ماشینت؛ اونوقت اون بیجاره ظریف مریف و کوچولو از شدت بی پولی! کنار خیابون زیر بارونا خیس بشه و یخ بزنه؟! یا اینکه یک گرگ دیگه! نه؛ یه گرگ فقط! (دیگه نداره! ) اونو سوار کنه ببره خونش؛ لباسهاشو بدره...! این شد که ما تا رسیدیم جلوی پای اون خانوم دیگه وجدان بیدارم حسابی ارشادم کرده بود و باعث شد چنان بزنم رو ترمز! که همه پیاده ها دو متر از جاشون بپرن هوا! و البته من گفتم که این از شدت وجدان درد بود! نه چیز دیگه ای! (واقعا نمیدونم چرا این کارو کردم؟ شاید یاد شیطنتهای 18- 19 سالگیم افتاده بودم! یا فکر کرده بودم کسی منو با این ماشین نمیشناسه!) خلاصه خانوم خوشگله زودی پرید تو ماشین و تشکر گرمی هم کرد. سر صحبت باز شد و کمی از هوا و چند سالته و اسمت چیه و (خیلی خنده داره! من قدیما هم هر کسی رو سوار میکردم اسمش ساناز بود!!) و ازین حرفا. تو همین حین موقع عوض کردن دنده؛ یهو دیدم خانوم کوچولو دست منو گرفت! و نوازشی و نازی و به بهانه گرم کردن دستاش! کم کم خواست دستشو ببره تو جیب بغل شلوارم! تا گرم بشه! آخه دستاش خیلی سرد بود!! و کلی هندونه زیر بغل من داد که چه پسر مودب و خوبی هستی! انگار من سالهاست میشناسمت! نمیدونم چرا اینقدر بهت اعتماد دارم! (شانس ما رو نگاه! تا وقتی جوون بودیم؛ و مجرد؛ هر کسی رو سوار میکردیم زود از ما سراغ خونه خالی میگرفت و بحث کرایشو پیش میکشید! ولی حالا که دیگه کارمون از کار گذشته؛ این دخترای مامانی گیر آدم میوفتن!) دست خانوم توی جیب من بود و منم میروندم! بعد گفتم حالا کجا میری؟ گفت که میخواد بره یکی از همین پاساژها؛ برای خودش یه سوئیشرت؟ بخره؛ اما پولش کمه! من میتونم یه 5000 تومنی بهش قرض بدم تا بعد اون بهم پس بده؟!! (جا خوردم! اصلا به قیافه معصوم و سن و سال و تیپش نمی اومد گدا باشه!) در حالیکه زیر لب به بخت شوم خودم! لعنت میکردم! گفتم من الان بنزین زدم هیچی همراهم نیست! یهو دستشو از جیبم کشید بیرون و گفت: فکر کردی من گدام؟ من واقعا بهت پس میدادم! نمیخواستم که ازت کش برم! به من اعتماد نمیکنی نگه دار پیاده شم! من به تو اعتماد! کردم سوار ماشینت شدم! شمارتو میدادی پولتو پس میدادم!....! خلاصه ما هم نگه داشتیم خانوم پیاده شد و در ماشین رو چنان محکم به هم زد که صدای آی دزد ماشینمون هم در اومد!

گذشت تا اینکه حدود دو هفته بعد همون وقتها از یک خیابون دیگه منتهی به تجریش رد میشدم که دوباره همون کوچولو رو دیدم. اینبار با لباسهای زمستونی بودم و با ماشین خودم و عینک آفتابی. نگه داشتم سوار شد؛ سعی کردم صدامو تغییر بدم؛ کم حرف میزدم؛ دوباره همون حرفها.... اسمت چیه؟ میخوام برم چیزی بخرم...پول کم دارم؛ تو میتونی.........؟؟.....

...............................

پ.ن: از نبودن آرایه استفاده میکنم و تند تند به روز میکنم! البته من اصلا نمیدانم که آرایه درگیرعروسی یکی از نزدیکانش است؛ و این چند وقت شاید به همین علت نمیتواند به اینجا و جاهای دیگر که همیشه فضولی میکرد! سر بزنه. ( میدونم وقتی اینا رو بخونه اولین غری که به من میزنه اینه که : چرا یه جاش عامیانه نوشتی؛ یه جاش ادبی! چرا رعایت املای کلمات رو نمیکنی؟ چرا "می" ها رو جدا نمینویسی؟ چرا فونتت اینقدر فرق میکنه؟  چرا کوتاه مینویسی؟ چرا تند تند مطالب الکی از خودت نوشتی؟ مگه مجبور بودی مطلب نداشتی به روز کنی؟! چرا در گنجه بازه؟ گربه دمش درازه؟ چرا گوشتکوب قلمبه است؟ چرا آب تو تلمبه است؟چرا توی دیزی دنبه است؟!! ها ها ها ها ها؟ او کمانمه وده به من!! خدا به من رحم کنه!) از همه شما دوستای عزیز ممنون که پای مطلب من اونهمه نظر داده بودید!(کلی حال داد! حتی از پاداش روزای تعطیل هم بیشتر!).

 

واژه ها به هم پیوست توسط سولوچ

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 11:11 | لینک  | 

امروز میخوام یه ماجرایی رو براتون تعریف کنم. البته اصلا قصد نصیحت مذهبی و از این جور چیزها ندارم. یکی از دوستای همسن و سال خودم که تازه ازدواج کرده بود؛ یه روز اتفاقی یه دختر خانوم رو سوار ماشینش میکنه و این میشه آغاز رایطه اونا. البته دوستم نامردی نکرد و گفته بود مجردم! منم که اصلا دوست ندارم تو مسائل شخصی دیگرون قاطی بشم و کنکاش کنم. ولی بعد از گذشت یک ماه که حسابی به این خانوم انس گرفته بود و این خانوم هم حسابی بهش وابسته شده بود و چه بسا مثل همه دخترها فکر ازدواج و داشتن آینده با این آقا بود؛ لازم دیدم یه تذکری بهش بدم: فلانی؛ تا کی میخوای پیش بری و همینطور دروغ بگی؟ نمیترسی یا بهتر بگم خجالت نمیکشی اگه خانومت بفهمه؟ ولی همین ملایمت هم برای اون خیلی گرون اومد.  بدجوری به من توپید و آخرشم منو به حسادت و دخالت و رذالت و چندتا دیگه ازین ات های بد! کرد. منم دیدم طرف خودش نمیخواد کمکش کنم؛ به من چه ربطی داره؟ خلاصه این ماجرا ادامه داشت تا روزیکه خوشحال اومد به من گفت که قراره بره خونه دختره!! منم گفتم خوش به حالت! چقدر خوب!(همون حرفهایی که دوست داشت بشنوه!) . و اون هم کلی برای من افه اومد!. تا روزیکه موبایلم زنگ خورد و پشت خط همین آقا بود که با حال زار و نزار میخواست که من برم کمکش! نگو از هول حلیم افتاده بود تو دیگ!وقتی رفته بود سر قرار؛ موقع پیاده شدن از ماشینش افتاده بود تو جوب! و پاش از دو جا شکسته بود! نمیتونستم جلوی خندمو بگیرم؛ ولی بیچاره خودش خیلی شرمنده بود. چند روزی بیمارستان بستری بود و من یک بار با خانومم رفتم ملاقاتش؛ از دیدن خانومش که مثل پروانه دورش میچرخید و قربون صدقش میرفت؛ حسابی خجالت زده شدم. یعنی من از طرف اون خجالت کشیدم. ولی گویا خود اون بیشتر از هرکسی شرمنده بود؛ و وجود من پیش اونا بیشتر آزارش میداد و عرق شرم رو پیشونیش میذاشت. بعد هم که جریان رو برای دختره توضیح داد و با کلی مکافات با دختره قطع رابطه کرد. ولی ما واقعا بعضی وقتا یه کارایی میکنیم که نشون میده انگار هنوز شخصیتمون اونقدر که باید و به تناسب سن و شرایط زندگیمون؛ رشد نکرده و کلی بدبختی میکشیم تا به اونجایی که از اول بودیم برسیم و چیزایی که از اول داشتیم رو به دست بیاریم!

 

واژه ها به هم پیوست توسط سلوچ

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 17:58 | لینک  | 

لحظه ای با فروغ فرخزاد...

نمي دانم چه مي خواهم خدا يا
به دنبال چه مي گردم شب و روز
چه مي جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پر سوز
ز جمع آشنايان ميگريزم
به كنجي مي خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگيها
به بيمار دل خود مي دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
 به ظاهر همدم ويكرنگ هستند
ولي در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پيرايه بستند
از اين مردم كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلي خوشبو شكفتند
ولي آن دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه اي بد نام گفتند
دل من اي دل ديوانه من
كه مي سوزي از اين بيگانگي ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدا را بس كن اين ديوانگي ها

توسط سلوچ...

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:14 | لینک 

به نظر من هيچي بيشتر از آرزوي سلامتي و سعادتي كه يك دوست برات داشته باشه نيست. چند وقت پيش احساس مي كردم خيلي كدر و  بي حوصله شدم، اما حالا  و اين چند روزه؛ به شدت سرشار از انرژي هستم. من هم براي همه شما آرزوي احساسات لطيف و شاعرانه دارم؛ به خصوص براي اون دوست عزيز كه آرزو ميكنم؛ هر چه فكر ناراحت كننده اي هست از وجودش رخت ببنده؛ و هر چي شادي و سروره؛ قدم به خونه دلش بذاره. و اما يك گزارش كوچولو! خدمت شما بگم و زحمت رو كم كنم!:
سونيا يكي از همكلاسيهاي سابق من بود. البته ما زياد با هم دمخور نبوديم و اون يه دوست خصوصي فابريك از بچه هاي كلاس واسه خودش داشت و زياد با ماها نمي جوشيد. اوايل ازش خوشم نمي اومد؛ ولي بعد كم كم اين رفتارشو  پذيرفتم، و ديدم كه دختر بدي نيست، اما خصوصيات منحصر به فردي داره. البته همه اين رفتارشو به حساب قيافه گرفتن اون ميذاشتن؛ چون اون تقريبا آس دانشگاه بود. همون اوايل ترم؛ كه براي يك گردش علمي!(مثلا!) داشتيم ميرفتيم به يه شهر دور؛ اتفاقي افتاد كه از چشم من دور نموند. صندلي من و دوستم دقيقا پشت سر صندلي سونيا و دوستش بود. اوايل سفر هميشه بچه ها تو خودشونن و دختر پسرها نزاكت رو رعايت ميكنند؛ اما اين حالت هميشه بيشتر از نيم ساعت دووم نمي اورد و طولي نميكشيد كه همه دختر پسرها روي يه صندلي جمع ميشدند! و معلومه كه كانون اين بلوا! كسي نبود جز آرايه! : بچه ها! يكي يكي بايد آواز بخونين! و خوشبختانه ما چندين نوازنده هم داشتيم؛ علي كه كمانچه ميزد؛ شاهين و ميلاد كه گيتار ميزدند؛ و دینا كه تار ميزد؛ وحسام كه چقدر قشنگ ويولن ميزد. من هم كه سوت ميزدم! و بچه ها شروع به آواز خوندن كردند، من اين آهنگ رو خوندم: كو يارم يارم كو...و همه با سازهاشون همراهي كردند. شب به ياد ماندني شد.(البته ما مسافرتهاي خيلي بهتر از اين يكي بارها داشتيم؛ولي هيچ كدوم اولي نميشه) بعد هم بساط حكم و رك رو را انداختيم و با گذاشتن سامسونت روي دسته هاي صندلي ميز كازينو تشكيل داديم.يادش بخير! من و شاهين با هم نشستيم، و عجيب رو برد بوديم! سه تا دست فقط رو كرديم و طرف كت شدنش رو قبول كرد! تمام طول مسافرت آبميوه و تنقلاتمون از همين راه فراهم شد. و استاد مذهبي ما هم كه از كارهاي ما به تنگ اومده  بود و حريفمون هم نميشد(چون ما مسئول حراست دانشگاه رو هم با خودمون همراه كرده بوديم!) ترجيح داد بره تو بوفه و بخوابه! كم كم هوا داشت تاريك ميشد و ما احتمالا تا صبح تو راه بوديم. كم كم؛ بچه ها خسته شدند و نصف شب هم شده بود؛ هر كسي يه جايي براي نشستن و خوابيدن پيدا كرده بود؛ و تقريبا جاها عوض شده بود. من سر جام بودم؛ اما دوستم جاشو با بغلدستي ميلاد عوض كرده بود و براي هم فال حافظ ميگرفتند؛ و البته تقريبا بچه ها زوج زوج نشسته بودند. بنابر اين بغلدستي ميلاد؛ سعيد؛ اومد كنار من نشست؛ كه من خيلي راحت بهش گفتم برو يه جاي ديگه ميخوام بخوابم. نمي دونم چقدر خوابيدم؛ اما توي يكي از اين جابه جا شدنهام؛ چشم كه باز كردم ديدم همه تقريبا خوابيدند. ولي يه زمزمه خيلي آهسته و نجوا مانند به گوشم رسيد. صندلي جلوي من كه سونيا و حسين نشسته بودند؛  اونا بودند كه آهسته با هم حرف مي زدند؛ خواستم قاطيشون بشم؛ سرمو كه بردم جلو، ديدم اونا خيلي گرم هم شدند و احساس كردم زير كوله سونيا كه روي پاهاشون بود خبراييه. كه بود: اونا دست همو گرفته بودند! زود برگشتم سرجام و خودمو به خواب زدم. از حرفاشون چيزي جز زمزمه نمي شنيدم؛ اما مي دونستم كه مراسم مخ زنونه! مونده بودم كه حسين ميتونه مخ اين دخترمغرور و از خود راضي و البته همه چيز تموم رو بزنه يا نه؟ حسين بچه يكي از شهرستانهاي غربي بود؛ تيپ بدي نداشت؛ ولي قيافه جالبي هم نداشت. اما من مونده بودم كه چرا هميشه دخترها براش سر و دست ميشكنند. فردا صبح همه ميگفتند حسين چشه؟ چرا عوض شده؟ چرا ساكته؟ چرا تو فكره؟! و البته نگاههاي دورادور اون و  سونيا از چشم من دور نموند. كناره گرفتنشون از هم خيلي تابلو و غريب بود. من رد پاي عشق رو توي نگاه هاي اونا مي ديدم. براشون با ديوان فروغ فال گرفتم
اين شعر اومد؛ خيلي جالب بود. اوايل مثل همه عاشقيها، همه چيز مرتب بود؛ سونيا تا ميتونست براي حسين ناز ميكرد و حسين هم براش ميمرد. ولي اين حالت بيشتر از يك ترم دووم نياورد و همه چيز عوض شد. به يكباره سونيا شده بود واله و شيدا و حسين عين خيالش نبود. حسين  دوباره دنبال دخترها بود و به دنبال طعمه هاي جديدتر. تقريبا همه از دوستي سونيا و حسين با خبر بودند ولي حسين هميشه با دخترهاي ديگه تو دانشگاه؛ عملا مي لاسيد؛ و بارها ابراز عشق مي كرد. سونيا بارها سعي كرده بود اونو فراموش  كنه، اما نمي تونست. هر بار كه اين تصميم رو ميگرفت بيشتر و بيشتر رنجور ميشد و طاقت نمي آورد. حسين از اين وضعيت سونيا نهايت استفاده رو ميبرد. با دست پس ميزد و با پا پيش ميكشيد. نميرفت براي هميشه، تا سونيا هم راحت بشه. مونده بود و عذاب ميداد. به تماسهاي سونيا جواب نميداد؛ تو دانشگاه تحويلش نميگرفت؛ با پسرهاي ديگه قاطي ميشد و پشت سرش حرفهاي ناجور ميزد؛ به التماسهاي سونيا براي بودن با هم توجهي نميكرد؛ از حسادتهاي سونيا در رابطه با خودش شكايت ميكرد و خلاصه تا تونست اين دختر بيچاره رو جلوي همه سنگ رو يخ كرد. يكي از حرفهاشم اين بود كه نميخوام عاشق من باشي! من حوصله محدود شدن رو ندارم!! سونيا آرزو به دلش مونده بود كه يكبار اون بهش زنگ بزنه و يا يه مسيج بهش بده، و يا يكبار اون بگه دلم برات تنگ شده بيا ببينمت.البته شما اگر عاشق بوده باشيد مي دونيد كه در اينطور مواقع آدم اختيار اعمال خودش رو نداره. و سونيا به هيچ وجه نميتونست اونو فراموش كنه، حتي با اينكه غرورش رو له كرده بود. بارها ديده بودم كه موقع رفتن حسين به شهرستان؛ سونيا براش غذا و ميوه مياورد؛ غذايي كه اين دختر دردونه خودش براي اون پخته بود. وقت رفتن اون سونيا خون گريه ميكرد؛ و يك بار هم باهاش رفته بود شهرستان و بلافاصله برگشته بود. بيچاره ميگفت ميخواستم تو راه با اون باشم. ولي اون به بهونه اينكه راننده است؛ يك بار هم توي 1000 كيلومتر راه بهش نگاه نكرده بود و باهاش حرف نزده بود. در عوض گردن سونيا خشك شده بود از بس به اون نگاه كرده بود! دفعه هاي بعد هم كه سونيا رو دودر كرده بود و با اون دختره همشهريش؛ رفته بود. اينطور مواقع دخترها با خودشون فكر ميكنند حتما گناهي از جانب اونها سر زده كه يهو معشوقشون از اين رو به اونرو شده و بارها خودشونو ملامت ميكنند. چقدر دلم براي سونيا ميسوخت. دلم ميخواست حسين رو خفه ميكردم. به نظر من اون آدم پست و حقيري بود كه از احساسات و عشق يك دختر به خودش نهايت سواستفاده رو جهت آزار اون كرده بود. سونيا فقط سه ماه از اين عاشقي لذت برد؛ و 5 سال عذاب كشيد. تا همين چند روز پيش كه قرار شد من كمكش كنم تا...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرایه در ساعت 12:13 | لینک  | 

با تشكر از سروران و دوستان گرامي كه ما را در اين جشن تفلد ياري نموده و تسلاي خاطر آرايه براي ادامه دادن و نوشتن شدند:
حاج صادق، پرتقال نازك نارنجي، رهاي مهربون(دوست وفادارم)، علي كوچيكه(سرور من)، صبا دوست نازنين و جديدمون، ري را( گل خودم)، ياسي عزيز، محمد رضا جان، آبدارچي(همراه وفادار )، آذر مهربونم، جعفر عزيز؛ ماني گل؛ مرد تنهاي شب، نيما جان؛ تاراي نازنين؛ محسن جان؛ ناقوس جدايي عزيز؛ خراباتي(ياور هميشه مومن!) ليمو! جون؛ نداي نازنين، ساراي عزيز، زهره جون؛ آشفته(شرمنده محبتهات)؛ صدف مهربون و گلم، الناز جان، آرميتاي نازنينم؛ سلوچ (خيلي دير اومدي؛ ازت انتظار نداشتم! فعلا هم باهات قهرم!)؛ و ماني عزيز و مهربون و قديمي! دوست و همراه روزهاي اول تولد وبلاگ كه اين روزها برگشته(فكراي بد نكنين ها!!)(ماني جان واقعا از اومدنت خوشحال شدم؛ چه به موقع برگشتي!)؛ عليرضاي عزيز(كورسو؛ تشكر بابت كارت قشنگت عزيز)؛ مجيد عزيز؛ و احسانه جونم و فرنوش عزيزم.
و همينطور كساني كه با ايميل به من تبريك گفته بودند: سمانه؛ سينا؛ رامين؛ عليرضا؛ سعيد؛ سهيل؛ مرضيه، نازنين؛ سروش؛ ميلاد؛ ناهيد؛ الهه؛ جمال؛ برنارد؟؛ حسين؛ تهمينه؛ صفا؛ عرفان.
و چقدر جاي دوستاي گل ديگرم خالي بود: سينه چاك مهربونم( دوست و همراه همیشگيم)؛ و مهرداد عزیزم(هنگ)ُ که فعلا در بستر بیماری هست/(ماني! نيشتو ببند! نزديك بود تو هم به اين ليست اضافه شي!)؛ و دوستايي كه نام نميبرم؛ خودشون بهتر مي دونند؛ خيلي منتظرتون شدم، حيف كه نيومديد...
اميدوارم كسي رو جا ننداخته باشم. (خدايا بابت اين دوستاي گلي كه به من دادي ممنونتم).
اومدم كه از دوستان و همراهان مهربون وبلاگم بابت اومدن به جشن تولد كوچولوي ما تشكر كنم. فردا با يه موضوع جالب آپم.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 23:47 | لینک  | 

                                          امروز اینجا تولد داریم

                                     تولد وبلاگ آرایه!

یه آرزو کن و برای خودت شمع روشن کن

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:56 | لینک  | 

خوب، امروز ادامه داستان دختر شهر بلاگفا رو براتون مينويسم. تا اينجا رفتيم كه عاشق از دختر خواست كه قلب اونو نشكنه، به هزار و يك دليل كه يكيش اين بود كه قبلا بارها و بارها قلبشو شكسته بودن(دختر مي دونست كه اين شده يك حربه پسرها براي نرم كردن دل دخترها، اما دلش خواست خام بشه)، و اينكه اگه اون هم رهاش كنه ديگه اميدي براي زندگي نداره؛ و دختر يك تصميم گرفت؛ تصميمي كه مي دونست هميشه جواب داده و درست عمل كرده. دختر قبلا بارها و بارها تو دانشگاه و محل كار عاشقهاي راستيني پيدا كرده بود(اين رو به حساب تعريف كردن دختر از خودش نذارين؛ دختر خيلي زيبا و خوشتيپ و جذاب نيست؛ ولي اخلاقي دارد كه متاسفانه خيلي از پسرها را خوش آيند است!) و برعكس همه دخترها كه تا ميفهمند كسي عاشقشونه شروع به ناز و عشوه هاي خركي اومدن ميكنند و هر چه بيشتر به بيتابي عاشق بخت برگشته دامن ميزنند؛ سعي در رها شدن عاشقها از بند عشق كرده بود. به اين عاشق هم گفت: ببين، بيشتر عشق تو به من به اين دليل است كه تو منو نميشناسي؛ من برات يه رازم، يه موجود ناشناخته، و تو سعي در شناختن من داري و اين حس شديد كنجكاوي رو با عشق اشتباه گرفتي(بماند كه عاشق همچنان اصرار داشت كه نه؛ مجنون هم به عاشقي او نبوده!) بنابراين؛ من به تو كمك ميكنم منو بيشتر بشناسي و از اين حالت سكرت بيام بيرون؛ خود به خود عشقت فروكش ميكنه. دختر اينو بارها امتحان كرده بود؛ براي همون همكلاسيش كه داشت از عشقش پر پر! ميشد! و با تماس و صحبت مداوم با اون تونست در عرض يك سال از اون؛ نه يك عاشق سينه چاك؛ كه يك دوست خيلي صميمي و راحت بسازه(هر چند اون پسر هميشه مزه عشق دخترك رو در دل داره)و حالا هم هنوز بعد از ساليان سال اين عشق در قالب مسيجهاي روز ولنتاين! و تبريك عيد و يلدا و كريسمس! و سالگرد ازدواج! و تولد دخترك؛ نمود پيدا ميكنه. خلاصه دختر خيلي از رازهاي زندگيشو براي عاشق گفت، رازهايي كه به هيچكس نگفته بود و تنها هميشه با خودش زمزمه شان كرده بود. دختر مي دانست كه اين ريسك بزرگي است؛ اما هر كاري كه ميكرد و خودش را به مهلكه هم كه مي انداخت براي احترام به قداست عشق بود. و براي خاطر عشقي كه فكر ميكرد در وجود عاشق هست، به عاشق اعتماد كرد. عاشق از آن شخصيتهاي خود باخته اي بود كه روح مشوش و نا آرامي داشت و بارها و بارها طعم طرد شدن و شكست؛ اعتماد به نفسش را كشته بود. دختر نميخواست يك تبر ديگر شود و به ريشه او بزند. به او يادآوري كرد كه چون عاشق ديگري است دلي براي عاشق كسي شدن ندارد؛ و از طرفي چون ازدواحج كرده؛ مطمئنا رابطه آنها به جايي نخواهد رسيد. و او فقط ميخواهد به عاشق كمك كند تا اين بحران و طوفان عشق!! را پشت سر بگذارد. همين و بس. و اينكه از عاشق خواست ازكلمه دوستت دارم استفاده نكند؛ به دختر فكر نكند؛ و خودش هم به رهايي خودش كمك كند. دختر ساعتهاي زيادي براي عاشق وقت گذاشت؛ با چشمهاي خسته و خواب آلود؛ با او چت كرد؛ ايميلهاي او را خواند؛ جوابهايي براي او نوشت؛ به او دلداريها داد؛ او را به خودش(عاشق) اميدوار كرد؛ تمام تلاشش را كرد تا مرهمي بر زخمهايي كه ديگران بر او زده بودند بگذارد. آخر عاشق در زندگي خيلي بد آورده بود و دختر مهربون قصه ما نميخواست او را تنها ميان رنجها و دغدغه هايش رها كند. عاشق به دنبال شاخه اي بود تا خود را بر او بياويزد و از سقوطي كه مي انديشيد؛ رهايي يابد. عاشق به دختر ميگفت: مرا نجات بده! تنها تو ميتواني مرا نجات بدهي!عاشق هميشه فكر ميكرد اگر دختر عشق او را نپذيرفته به خاطر اين است كه او زيبا نيست! يا خوش تيپ نيست! يا امكانات مالي و تحصيلي زيادي ندارد!! و اصلا فراموش كرده بود كه مسئله چيز ديگري است. و اصلا عاشق شدن او به دختري كه همسر دارد كاملا اشتباه بوده و هست. دوستي آنها و كلنجار رفتن دخترك با عشق تند! عاشق! بيشتر از يك ماه دوام نياورد؛ يك روز هنگام چت كردن بر سر يك مسئله سياسي اجتماعي!! با هم اختلاف سليقه پيدا كردند و به يكباره عاشق!! براو تاخت كه: خوب شد زود شناختمت!! تو دشمن من و ايران هستي!! و ازين حرفها! دختر مدتها مانند بهت زده ها از اين رفتار عاشق در عجب بود! برايش قابل توجيه نبود كه چطور در يك لحظه! عشق طوفاني او به تنفر تبديل شد!!
........................................
اينكه تب تند زود عرق ميكنه يعني همين. ولي هدف من از اين قصه  بيان تجربه اي است تا تو يك نكته مهم ياد بگيري. بعد از آن ماجرا دختر متحول شد. دختر شكست، باورش را از دست داد؛ ايمان و اعتقادش به قلبهاي آدمها و به هر آنچه با قصد دوستي و محبت و عشق! به سويش مي آمد از بين رفت. به هر چه بوي محبت و صميميت و عشق ميداد بدبين و شكاك شد؛ ديواري از بي اعتمادي به آدمها؛ به عشقها؛ به محبتها او را در بر گرفت. اين ديوار ضخيم در اين برحه از زندگي عاطفي دختر، مطمئنا خيلي جاها ضربه هاي كاري و اساسي به او وارد خواهد كرد. چه محبتهايي كه براي دختر رنگ بد رنگ نيرنگ و فريب خواهد داشت. چه دوستيهايي كه دختر از داشتنشان بترسد و چه دلهايي كه نپذيرتشان. از مهرباني بسيار پشيمان شد؛ از عشق روگردانتر، از محبت بيزار. چه دستهاي دوستي كه نتوانست بفشارد، چه محبتهايي كه در سرزمين قلبش با بي اعتنايي رد شد. دختر در خودش شكست. در باورش؛ در ايمانش در اعتقادش به ارتباط با قلبها، شكست. دلش براي مادرش سوخت كه چه كتابها براي تربيت صحيح و رشد رواني كودكش خوانده بود و چه زحمتي كشيده بود تا فرزندش مهرورزي را اساس كار خود كند و از دوستيها نترسد. و اكنون او، آن كودكش؛ چه راحت در لحظه اي سالها زحمت مادر را براي كمك به مدعي دروغين عشقي، بر باد داده بود. عاشق!! اكنون دست به شاخه هاي ديگري برده است و نمي داند كه يكي از همان شاخه ها، همين دختر قصه ماست؛ با نقابي ديگر!! و عاشق همان قصه عشق را در گوشش زمزمه ميكند!! دختر دلش به حال خودش ميسوزد. فقط و فقط به حال خودش. كه با نيت كمك به قلبي رفت و با خنجري در سينه بازگشت. هرگز به كسي اجازه ندهيد باورهاي شما را در هم بشكند و شخصيتتان را له كند و ايمانتان را به تاراج بدهد. يافته هاي درست شما از زندگي خيلي ارزشمند و دست نايافتني و كميابند؛ نگذاريد غارتگري با نقاب عشق حتي، به آنها دست يازد. دختر قصه ما نه وابسته عاطفي عاشق بود، و نه حسابي روي عشق عاشق! باز كرده بود؛ كه اينچنين در خود شكست؛ واي به كسي كه روي اين عشقها حسابي هم باز كند و گوشه چشمي هم به عاشق بياندازد. فقط يك حرف روي دلش مانده كه ترجيحا اينگونه بيانش ميكند:(
جمله اي كه در اين پست آورده شده: اي.... بگيرن...)

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 13:48 | لینک  | 

آرايه امروز مجبور است از روش نگارش دلقک گرته برداري كند!(البته او اين سبك را خيلي دوست دارد! و دلقك حتما او را ميبخشد!). و شايد او نتواند به خوبي از عهده اين كار برآيد و به قولي حتي سبك نگارش خودش هم يادش برود. آرايه نمي خواست به اين زوديها پستي داشته باشد، اما از نظرهاي دوستانش به اين نتيجه رسيد كه او هر چه زودتر اين كار را بكند. آرايه ته دلش خوشحال شد از دوستاني كه دارد؛ به خصوص رها و احسانه؛ كه در قسمت نظرات خواسته بودند خيلي دوستانه و محترمانه آرايه را نصيحت كنند و در عين حال نمي خواستند آرايه از آنها دلگير شود! البته حق هم داشتند كه به قول احسانه كمي از پست قبلي من بترسند!  اما قبل از هر بحثي آرايه دوست دارد به اين سوال بينديشد كه چرا در طي اين يك هفته اخير بيش از 10 نفر، بيشتر از 100 بار به او گوشزد كرده اند كه قدر همسرش را بداند؟! آخريش هم همين امروز صبح كه مامان آرايه زنگ زده بود و آرايه داشت از خريدن شيريني توسط همسرش گله مي كرد! كه چرا او خواسته تنوعي در مصرف شيريني آرايه بدهد و از آن شيريني هميشگي نخريده است؟! و مامان آرايه در جواب او گفت كه: قدر شوهرت رو بدون! اينقدر اذيتش نكن! فكر ميكني كه اگر زن اون پسره ميليونره ميشدي وضعت خيلي خوب بود؟؟!!! آرايه نميخواهد به اين فكر كند كه كجاي حرف او به جملات بعدي مامان ارتباط دارد؟ ولي آرايه از اينكه نميتواند حتي دو كلمه براي مامانش درددل كند و خودش را لوس كند هم دلش گرفت! ولي در مورد همسر: آرايه ماني را خيلي خيلي دوست داشته و دارد. ماني از همان شواليه هايي است كه در خوابهاي دختران با اسب سفيد مي آيد و خوشبختي را به پاي دخترك مي ريزد. آرايه به جاي همسر يك فرشته دارد. از همان فرشته هايي كه فقط خوش شانس ترين آدمهاي دنيا نصيبشان ميشود. ماني بهترين دوست آرايه هم هست. آرايه اينقدر با ماني صميمي است كه حتي در مورد مشكلات خواننده هاي وبلاگش هم با آنها صحبت ميكند. البته ماني فقط ميداند كه آرايه يك وبلاگ دارد كه تويش يك چيزهايي مينويسد و مي داند كه آرايه اگر بداند ماني آن وبلاگ را مي خواند؛ نمي تواند خيلي راحت يك چيزهايي را بنويسد. ولي اينقدر براي آرايه احترام قائل هست كه اصرار به ديدن وبلاگش نداشته باشد. اين شخصيت عميق از هر كسي بر نمي آيد. و فقط بر مبناي اعتمادي كه به آرايه دارد او را به حال خود ميگذارد. البته آرايه هيچوقت به اعتماد ماني خيانت نميكند و پشت پا نمي زند. اين را مي توان از تمامي كساني كه آرايه را مي شناسند پرسيد. آرايه براي به دست آوردن ماني بسيار جنگيده است و ماني هم براي داشتن آرايه از خيلي چيزهاي مادي و معنوي اش گذشته است. آرايه ماني را با تمام معيارهاي عاقلانه سنجيده است و معيارهاي او در انتخاب همسر چنان قوي و  محكم بوده است كه حتي يك عشق عميق و طوفاني نيز نتوانست او را از انتخابش دور كند. آرايه مي داند كه بهترين شوهر دنيا را دارد؛ به همين دليل سر كلاس وقتي استاد مي پرسد چه كسي فكر ميكند خيلي خوش شانس است؟ بين آنهمه آدم فقط دست آرايه بالا ميرود و ميگويد چون شوهر خيلي خوبي دارد خود را خوش شانس ميداند! و اينبار پسر و دخترهاي كلاس جاي چشم و ابرو آمدن؛ براي آرايه و ايش و پيش كردن؛ همگي او را تاييد ميكنند؛ حتي او؛ آن پسري كه ميخواهد سر به تن همسر آرايه نباشد! آرايه تا به حال از ماني ننوشته؛ چون ميترسد چشم بخورد! نمونه اش عصر همان روزي بود كه دستش را بالا برد و از شوهرش تعريف كرد!  وقتي به خانه رسيد سر نوع گلي كه ماني برايش خريده بود با ماني دعوايش شد! البته اين دعوا زياد طول نكشيد(10 دقيقه) و بعد ماني و آرايه سر اينكه چقدر الكي با هم جر و بحث كردند خنديدند(يك ساعت!) و البته آرايه از نوازشهاي بعد از دعوا نميگويد تا دلتان بسوزد! اين است كه آرايه كمتر از ماني حرف ميزند. و البته آرايه اينجا يك چيزي را نگفته است: عشقش! خوب؛ درست است كه آرايه ماني را خيلي دوست دارد و معتقد است تنها مردي كه لياقت آرايه را دارد ماني است؛ ولي او عاشق ماني نبوده و نيست.(البته تو اينقدر فهميده هستي كه بداني "دوست داشتن از عشق برتر است.عشق يک جوشش کور است و پيوندی از سرنابينايی؛امّا دوست داشتن پيوندی است خودآگاه و از روی بصيرت روشن و زلال.عشق بيشتر از غريزه آب می خورد و هرچه از غريزه سر زند بی ارزش است.و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرکجا که يک روح ارتفاع دارد؛دوست داشتن نيز همگام با آن اوج می يابد.عشق طوفانی ؛ متلاطم و بوقلمون صفت است.امّا دوست داشتن آرام و استوار؛پر وقار و سرشار از محبّت و نجابت است.عشق با دوری و نزديکی در نوسان است؛اگر دوری به طول بيانجامد؛ ضعيف می شود و اگر تماس دوام يابد به ابتذال کشيده می شود!." و اينكه بداني براي ازدواج كردن نبايد عاشق بودن يكي از ملاكهايت باشد.) آرايه يك عشق كهنه و قديمي و البته پاك در دل داشته(و دارد) و اين به او كمك ميكند تا گاه گاهي براي صيقل دادن اين عشق كه ساليان سال است كنج دلش نشسته و زدودن زنگار آن(به همين دليلي كه توي دلش نشسته و آرايه دوست ندارد جسمي زنگ زده توي دلش باشد!) مطالبي عشقولانه و خاطراتي عشقولانه بنويسد. و البته حتي اگر الان هم معشوق آرايه سر برسد و بگويد ميخواهم ببينمت؛ آرايه هرگز نمي خواهد دوباره آسمان نگاهش را آبي كند! اين را مي توانيد از معشوق حقيقي و قديمي آرايه بپرسيد.(هر چند معشوق آرايه بسيار پاك و وفادار به همسر و زندگيش است و با عشقي كه به آرايه دارد هرگز دلش نميخواهد پاكي عشقش را با هيچ چيز ديگري عوض كند؛ و ميگويد كه مي خواهد آرايه هميشه برايش يك حس پاك و مقدس بماند و هميشه يك عشق جاودان از او توي دلش باشد) پس آرايه هرگز خيانتكار نبوده و نيست، اما تا دلت بخواهد شيطان و بازيگوش است! آرايه هميشه اولين كسي است كه در جمع دانشجويان يك كلاس براي اولين جلسه، با همه سلام و احوال پرسي گرمي ميكند؛ و اين براي همه هميشه سوال بوده كه آرايه چطور ديگران را از قبل ميشناخته؟ اما بعد مي فهمند كه او فقط خونگرم تر از بقيه بوده و همان روز ثبت نام ترتيب شناختن همه را داده! آرايه در هفته اول ورود به دانشگاه صدها نوع دوست از هر قماشي پيدا ميكند، او ميداند كه حالا حالاها فرصت دارد دوستانش را بشناسد و سبك سنگين كند. ولي از اين صدها دوست فقط يكي دو نفر به حريم خصوصي آرايه راه پيدا ميكنند. حتي دشمنان آرايه هم اذعان مي دارند كه او دختر مهربان و بسيار خوبي است(البته زمان زيادي ميبرد تا حقيقت ذات او را بشناسند؛ ولي وقتي شناختند برايت به سرش هم قسم ميخورند!) اين را هم مي توانيد از دشمنان آرايه بپرسيد! يك چيز ديگر: آرايه دوستان صميمي زيادي دارد كه طي ساليان دراز گرد هم آورده و الان از بين 6 تا دوست صميمي اش: يكي همسرش شده، يك پسر كه همدمش شده و الان رفته خارج؛ يك دختر كه انگار از يك گل اونو سرشتن با آرايه؛ كه رفته خارج، يك دختر كه آرايه دوستش دارد؛ يك پسر كه فعلا زياد با هم در ارتباط نيستند؛ ولي خيلي با هم هماهنگ هستند؛ و يك پسر كه آرايه عاشقش شد، ولي مدتهاست كه با هم در ارتباط نيستند. ديگر اينكه آرايه خيلي خيلي با مرام و مهربان است؛ اينو ديگه خيليها ميتوانند بيايند در قسمت نظرات بگويند!(حالا تو هنوز هم فکر میکنی آرایه یک دختر مغرور و از خودراضی و بدجنس است؟)
...............................................

لحظه اي با من باش...
سهم من از زندگي شايد:
رسيدن "به اندوه صدايي است كه به من ميگويد: دستهايت را دوست مي دارم"
سهم من از زندگي تويي؛
"روياي گنگ و بخار آلود "؛
 و شهزاده اي سوار بر اسب سپيد كه قدم به خوابهاي طلايي دوشيزگان ميگذارد...
سهم من از زندگي تويي؛
تمام آنچه عشق معنا كنندش؛
و تمام آنچه محبت را ميسازد؛
و غرق شدن در ظلمت چشمها
و اسارت در زنجير گيسوان ژوليده ات!
و لختي درنگ در عطر به جا مانده از تن تو؛
در بورياي بسترت!

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 14:14 | لینک  | 

يك روز دختر قصه ما گذارش به سايتي افتاد كه ميشد توش وبلاگ درست كرد (يا نوشت). اونم كه اون موقع يه اينترنت مفت داشت با يه عالمه وقت اضافي!(كه متاسفانه هيچوقت ازين وقتاي اضافي براي گل زدن استفاده نميكرد!)، تصميم گرفت كه بياد اونجا حرفاشو بزنه، هنر نگارشش! رو به رخ بكشه! عرض اندامي كنه و بگه: من وبلاگ دارم پس هستم! و اين شد كه هر چند وقت يه بار يه چيزايي از توي رفتار و حركات دوستاش كش ميرفت، يا يه وقتايي خاطره هاشو به معرض ديد عموم ميذاشت؛ يا يه وقتايي دلش ميگرفت و ميومد اونجا حرف ميزد، براي مخاطبهاي نديده و نشناخته اش. يك چند وقتي كه گذشت سيل نامه هاي عاشقانه!! به ايميل اون سرازير شد(البته به شما نميگم كه نامه هايي مبني بر تقاضاي 3 ك س! تقاضاي معرفي كردن چندتا از دوستاش! تقاضاي گذاشتن عكس 3ك سي از خودش! تقاضاي نوشتن خاطرات 3ك سي! تقاضاي آموزش 3ك س!و ازين تقاضاهاي نافرم! هم داشت) ولي اينو ميگم كه نامه هايي هم داشت كه تو اونا با چند نفري چه از وبلاگ نويسها! و چه از غير وبلاگ نويسها! بيشتر آشنا شده بود، و اونها اونو قابل دونسته بودند و مشكلاتشون رو باهاش درميون گذاشته بودند، و اون هم در حد توانش سعي كرده بود به اونا كمك كنه؛ چرا كه انگار اونو ساخته بودند براي سنگ صبور بودن! لذت عجيبي از اين ميبرد كه كسي اينقدر به اون بها بده كه خصوصي ترين مشكلاتشو با اون در ميون بذاره.(اينم نميگم كه بعضيها مسخره اش ميكردند و ميگفتند خانوم دكتر! خانوم مشاور!). اون ساعتها به مشكلات دوستاش فكر ميكرد و اونا رو با موارد مشابه كه ديده و تجربه كرده بود ميسنجيد، و تمام سعيشو ميكرد كه با كمك و همفكري هم بتونن راه حل مناسبي پيدا كنند. اين هم ميگم كه اون هميشه حالت يه مددكار رو داشت، و لذتي عجيب ازين كار ميبرد؛ هر چند پدر و مادرش اجازه ندادند اون توي اين رشته تحصيل كنه تا عقده اي! نشه! و نياد اونجا وبلاگ راه بندازه! و بنا به گفته دوستاش و البته مشاهده شواهد؛ عجيب كلام گيرايي داشت و عجيب مثل يه فرمانده سكان رو به دست ميگرفت و در واقع هر جا كه دلش ميخواست ميتونست شنونده حرفهاشو با خودش ببره. (البته اون هيچوقت براي سواستفاده از كسي يا چيزي اين كار رو نكرد) توان عجيبي در عوض كردن نظر مردم و همراه كردن اونا با خودش داشت. گاهي از اينكه ميتونه اينقدر روي شنونده اش تاثير بذاره احساس غرور ميكرد و البته اين غروري كاذب نبود. تو هر جمعي اون تنها كسي بود كه از خصوصي ترين رازهاي اطرافيانش خبر داشت و اين به دليل فضولي بيش از حد او هرگز نبود. بلكه او بسيار بي اعتنا به مسائل خصوصي ديگران بود. گذشت و گذشت تا اينكه يه روز يه عاشق! بهش ايميل زد: من عاشقتم! و اون هر چقدر خواست به اين هم بها نده؛ نتونست و وجدانش ملامتش كرد: تو چطور ادعاي عاشقي ميكني در حاليكه نميتوني يه عاشق حقيقي رو از يه عاشق دروغي تشخيص بدي؟ و اون ديد كه بايد به قلبش رجوع كنه! و اين كار رو كرد و ديد؛ نه؛ اين يكي انگار يه جور ديگه است. نه اينكه او نيازي به عاشق داشته باشه؛ كه او بيشتر از هر كسي از عاشق داشتن گريزان بود؛ چون از نظر اون يه عاشق يعني يك مزاحم! يك قاتل بلفطره! يك دشمن جوني! يك كسي كه هيچي نوفهمه!. اما دلش نيومد كه به اين يكي بي اعتنا باشه و مثل بقيه باهاش رفتار كنه. البته اون در مكتب عشق سالها پيش آردهاشو بيخته و الكشو آويخته بود! (يعني مزدوج شده بود!)و نه اينكه خوشش اومد و خواست كه يه عاشق سينه چاك به جمع عشاق بيشمارش! اضافه كنه. پس اينجا هم حس سنگ صبوريش به كمكش اومد و به اون كمك كرد تا اين عشق و هواي طوفاني اون از سر عاشقش! بيفته! عاشق قصه ما مثل همه عاشقها از نوشتن نامه هاي عاشقانه شروع كرد؛ (به علت دل نازك بودن عاشقش! از ذكر جزئيات معذورم!) و به اينجا رسيد كه اگر تو بگي نه! من خودمو جلوي خونت آتيش ميزنم! يا تو يه دوستي نميخواي كه برات بميره؟! من بدون تو نميتونم زندگي كنم! اگه منو رها كني ميميرم! با هم باش! دستاتو به من بده! بذار به تو فكر كنم! تو برام مقدسي! تو بيشتر از هر كسي به من نزديكي. و دختر قصه هر چي براش نوشت كه عزيز من! كار من ازين حرفها گذشته و پرونده عاشقي من ديگه بايگاني شده، عاشق گوشش بدهكار نبود و اونو متهم به سنگدلي! نامهربوني! خودخواهي و هزار چيز بد ديگه ميكرد كه اصلا درست نبود. (البته من به شما نميگم كه اون هم احساسات لطيف عاشق رو دوست داشت و گاهي دلش براي ايميلهاي اون تنگ ميشد و گاهي دلش ميخواست اي كاش اونو ميديدو گاهي فكر ميكرد اون الان داره چيكار ميكنه؟ و اين رو هم نميگم كه شايد، شايد دلش براي عاشق ميسوخت، چون خيلي خوب دركش ميكرد و چون كلا عاشق نواز! بود؛ دلش نمي آمد عاشق دلباخته رو زجر بده). بنابر اين قرار بر اين شد كه اونها براي هميشه يك دوست اينترنتي باقي بمونند. هر چند عاشق از اين راضي نبود ولي شايد فكر ميكرد كاچي بهتر از هيچي! يا فكر ميكرد كم كم معشوق را با خود همراه ميكند! و اون هرگز به اين فكر نكرد كه چگونه كسي نديده و نشناخته از روي دوخط نوشته احساس عميق علاقه به كسي داشته باشد؟  اين ماجرا به نظر شما به كجا ختم شد؟ چند وقت دووم آورد؟ بهترين پايان براي اون چي ميتونست باشه؟ و تو فكر ميكني چطور شد؟

................

به این دوستمون هم سر بزنیدِ مدتیه تو بیمارستان بستریه.

نوشته شده توسط آرایه در ساعت 15:35 | لینک  |